بوطیقای شهر (8)

تصویر: «در بیسترو»، اثر ژان برو (Jean Béraud)

بدین ترتیب ما شاهد نقشی هستیم که بیسترو در این میان ایفا می‌کند: در این مکان، که ابعادی تقلیل یافته و نوعی صمیمیت دائم دارد، نمی توان شکست یا ضربه ای سخت را پنهان کرد. و حتی تلاش برای پرده پوشی آن‌ها به واسطۀ ارائه دلایل نامناسب، سبب خواهد شد که بدخلقی‌ها و نومیدی‎ها در رفتار فرد ظاهر شود، مشخصه‌ای که ما آن را «دغدغه»[1] می‌نامیم. غرور شخصی فرد و خشونتی که در واکنش‌ها وجود دارند برای ما شگفت‌آور نیستند. آن‌ها، بی آن‌که بدانند، با چنین جهان مردانه‌ای که به ارزش‌های «مدرسه‌ای پسرانه» تداوم می‌دهد، کاملا تناسب دارند. آینۀ بیسترو آینه‌های دیگری را تداعی می‌کند، آینه‌هایی که این آدم‌ها در دوران کودکی در آن‌ها به خود می‌نگریستند، یا آینه‌هایی که در دروان بلوغ در اتاقی کوچک خود را در آن‌ها می‌دیده اند و در آن چهرۀ عبوس روزهای سخت خود را با چشمانی پف کرده، خطوطی مبهم بر چهره و تمایلی ناگهانی به گریستن یا لعنت کردن به «زمین و زمان»[2] می‌یافتند. آینه‌ای نگون بخت، تقلیل یافته و بی‌ملایمت در اینجا وجود دارد که هیچ شباهتی به آینۀ نارسیس[3] ندارد. آینه‌ای که نه تنها عیب‌ها را نمی‌پوشاند بلکه چهره را خراش داده و چنگ هایشان را در آن فرو می برد. آینۀ یک پادوی جوان که به سرکار می‌رود، آینۀ سربازخانه و گاه آینۀ بیسترو. از این روست که ما از دخالت این آینه‌، و از اینکه با چنین دخالتی وضعیت کسی را که به چنین آینه‌هایی عادت دارد وخیم‌تر می‌کند، تعجب نمی‌کنیم. به خصوص که با تناقضی آشکار نیز روبروییم: ملالی که در مکان عمومی، کمابیش مشخصات اندوهی صمیمانه[4] را به خود می‌گیرد.

بنابراین ما دیدیم که چگونه جهان مردانه و برادرانه بیسترو ملالت‌های یکی از مشتری‌های همیشگی خود را نشان می‌دهد؛ حال در مورد کافه نشینان چه می‌توانیم بگوییم؟ مصرف کننده‌ای که به کافه می‌رود در آن‌جا فرصتی می‌یابد تا با یک مساله روبرو شود. در واقع تنها به این دلیل که او در کافه به مشکلات خود می‌اندیشد، و از این لحاظ احتمال زیادی وجود دارد که مشکلات خود را  تبدیل به پرسمان‌ها و مسائلی بکند، مسائلی که قاعدتا باید حل شوند وکافی است ]فرد کافه نشین[ برای این کار هوش خود را بکار اندازد. و باید توجه داشت که کافه به چنین فرایندی دامن می‌زند، فرایندی که در طول آن شخص از مشکلات خود فاصله می‌گیرد تا بتواند بهتر به آن‌ها بیاندیشد: تنها ماندن و تنها نشستن در کافه، پرهیز از سرمست شدن با موجی از واژگان، تلاش برای آن که  بیش از یک کنشگر یک تماشاگر باشد، پرهیز از ابراز احساسات به خود و برخورداری از نگاهی طنزآمیز به کمدی انسانی و از جمله مشکلاتی که فرد خود در آن قرار گرفته... همۀ این توصیه‌ها می‌توانند دقیقا در چنین مکان زیبایی با سطوح لغزنده و پنجره های شفاف به اجرا درآید. هر اندازه بیسترو حامل نوعی درهم‌آمیختگی مغشوش است، در نقطۀ مقابلش با دقت کافه روبروییم که در آن گویی همۀ واژه‌ها، هم‌چون جملاتی در یک زبان، و حتی همۀ مشکلات به دقت به هجا درمی‌آیند. بیاییم در این نمادگرایی کمی پیش‌تر برویم، خود را صرفاً به گفتن این نکته راضی نکنیم که یک فنجان قهوه بر خلاف یک لیوان شراب یا آبجو به ذهن ما شفافیت بیشتری می‌بخشد. هماهنگی‌ها در این‌جا از ظرافت بیشتری برخوردارند و تنوع بیشتری دارند. وقتی قهوه می‌نوشیم بدن در نقطۀ خاصی سوزش گرما را احساس می‌کند و ما را به شناخت متمایزتری از خویشتن می‌رساند، درست بر خلاف موقعیت عذاب آور و  رایج که موجودیت مشتری دائم بیسترو را فلج می‌کند.و به ویژه به این نکته بیاندیشیم که حل یک مساله هم چون راهی است طولانی که در برابر ما گشوده می‌شود، راهی با نقاطی برای توقف، بازگشت‌هایی به عقب و وارسی‌هایی بر ادامۀ آن: زنجیرهایی طولانی از استدلال. مصرف‌کننده جرعه‌های کوچکی از قهوه سوزان را می‌نوشد: و این‌ها پاداش‌هایی هستند در پی پیشرفت‌هایی که در جستجوی راه حلی برای مشکلاتش به دست آورده است، ایستگاه‌هایی برای آن‌که بار دیگر توجه خویش را متمرکز کند... جرقه‌های کبریت، حلقه‌های دودی که از دهان بیرون می‌دهد، تلاش‌هایی هستند برای یافتن راه‌حل‌های شکننده که طرح‌هایی اولیه هستند، ]تصوری بر[ تحقق آن‌چه ممکن است فرد بدان دست بزند. اغلب همه چیز را باید از نو آغاز کرد. اهمیتی ندارد، طلسم  مصیبت فروریخته و از میان رفته است، طلسمی که درون حوزۀ آشنای لوگوس فرو افتاده، درونِ حرکاتی دقیق و آشنا. فرد فنجان قهوۀ دیگری سفارش می‌دهد. ما دیگر با تداومی گیج کننده در زمان سروکار نداریم که ما را روانۀ پایانی مصیبت‌بار کند. اشراف بر زمان رخ می‌دهد و در لحظاتی معین به هجا درمی‌آید، و بر اساس مراحلی که فرد پس از تأمل بر مسالۀ خود آن‌ها را مشخص کرده است، رشد می‌کند.

فرد نمی‌تواند چندان امیدی به اغذیه فروشی (اسنک)[5] داشته باشد. با سروصداها و رفت و آمدهایی که آن‌جا وجود دارد، چنین محیطی نمی‌تواند هم‌چون کافه امکان‌هایی برای اندیشیدن به وجود آورد. افزون بر این، شوخی‌های شتاب‌زده، لبخندهایی از سر ادب گویای آن هستند که اعتمادی در کار نیست، که نمی‌توان افسردگی خود را در چنین جو خنثایی وارد کرد. بنابراین در شرایطی ناخوشایند دریافت فرد از محیط اغذیه فروشی دریافتی جدید و عمدتاً منفی است. دیوارهای صاف آن زیر نگاه او می‌لغزند و وی نمی‌تواند چنگی به آن‌ها بیاندازد تا از سقوط خود نجات یابد.

با توجه به آن‌چه گفته شد، در درون رویکرد ابژکتال ما، درک ذهنیت و درک عینیت به نظر از یکدیگر متمایز می‌آیند و بزودی می‌بینیم که این دو نوع درک مسائل متمایزی را نیز ایجاد می‌کند: در رویکرد ذهنی ما با گریز از تکثر پروژه های انسانی - که ظاهر بی‌پایان به نظر می‌رسد-روبروییم و در رویکرد عینی ما با برشمردن گروهی از ویژگی‌های خاص مواجهیم که ما را مجاز می‌کند به برخی از این مکان‌ها که- آن‌ها نیز- بسیار زیادند اولویت بدهیم.

پی نوشت

[1] Les soucis

[2] de tout envoyer au diable

[3]  اشاره دارد به  اسطوره یونانی نارسیس (به یونانی Νάρκισσος) شکارچی ای از تسپایی (Thespiae) که به دلیل زیبایی اش شهرت داشت. نارسیس انعکاس تصویر خود را در آب یک برکه دید و عاشقش شد، بدون آن که بداند آن یک تصویر است. او نتوانست از زیبایی انعکاس تصویرش چشم بپوشد و در نهایت در برکه غرق شد. نارسیس ریشه نارسیسیسم یا خودشیفتگی است. ت. ز.د.

[4] Chagrin intime

[5] snack

 

بخش های قبلی

 

بخش اول 
http://www.anthropology.ir/article/30950

بخش دوم
http://www.anthropology.ir/article/31033

بخش سوم 
http://www.anthropology.ir/article/31102

بخش چهارم 
http://www.anthropology.ir/article/31160

بخش پنجم 
http://www.anthropology.ir/article/31277

بخش ششم
http://www.anthropology.ir/node/31347

بخش هفتم

http://anthropology.ir/article/31438

هر گونه نقل قول یا استفاده از این متن  بدون اجازه مکتوب انسان شناسی و فرهنگ پیگرد قانونی دارد. متن برای جلوگیری از سرقت علمی در برخی از نقاط نشانه گذاری شده است. 

تاریخ انتشار

شنبه, خرداد 1, 1395 - 11:34

شاخه اصلی

شهر و فرهنگ

ادامه ی بلندپروازی های اردوغان

اتفاق موردنظر ما، روز هفتم ماه مه در دیدار آقای اردوغان از آناتولی رخ داد. او در بین هواداران خود گفت: «هر جای دنیا که سفر می‌کنم، از اینکه می‌بینم همه‌ی مردم ترکیه پشتم هستند، احساس غرور خاصی می‌کنم.» او این حرف را در اشاره به درخواست اتحادیه‌ی اروپا از کشورش مطرح کرده بود. ایشان در ازای ورود ترکیه به حوزه‌ی شینگن از این کشور خواسته‌اند تا قوانین مربوط به تروریسم خود را تغییر دهد.

در نظر رجب طیب اردوغان که این روزها به چیزی جز قبضه‌ی قدرت در ترکیه فکر نمی‌کند، نه توافق با اتحادیه‌ی اروپا و نه مسئله‌ی پیوستن به شینگن، در وهله‌ی اول اولویت قرار نمی‌گیرد. او دیگر تنها یک فکر در سرش دارد و آن تغییر قانون اساسی به نفع خودش است. دیگر به نظر نمی‌رسد چیزی بتواند جلودارش باشد. حتی رسانه‌ها و مطبوعات طرفدار دولت هم از این به بعد از او تحت عنوان رئیس[1] یاد می‌کنند.

از وقتی‌که آقای اردوغان توانست ماه اوت سال ۲۰۱۴ مستقیماً و با کسب ۵۲ درصد آرا به‌عنوان رئیس‌جمهور کشورش انتخاب شود، تمام هم‌وغم خود را به کار بسته که قانون اساسی کشورش را تغییر دهد. قانون اساسی‌ای که در سال ۱۹۸۰ و به دنبال کودتای نظامیان در این کشور به تصویب رسیده بود. اردوغان اولین رئیس‌جمهوری بود که مستقیماً با رای مردم برگزیده شد چراکه تا این زمان مجلس این کشور وظیفه‌ی تعیین رئیس‌جمهور را بر عهده داشته است. وی می خواهد جایگاه ریاست جمهوری را در کشور خود به حدی برساند که کسی نتواند در برابر قدرتش ایستادگی کند. در حال حاضر این جایگاه بیشتر حالتی تشریفاتی دارد.

استعفای اجباری داووداغلو، نخست‌وزیر کشور و رئیس حزب اعتدال و توسعه را می‌توان اولین قدم محکم اردوغان در قبضه کردن قدرت در نظر گرفت. از این به بعد وی رئیس کشور، ارتش و به‌نوعی حزب به‌حساب می‌آید.

هنوز مشخص نخست‌وزیر آینده چه کسی خواهد بود ولی از یک‌چیز می‌توان اطمینان داشت. وی هرکسی که باشد، بدون شک وفاداری صد در صد به اردوغان داشته و در راستای اهداف او حرکت می‌کند. مطابق رسم سیاسی ترکیه، رئیس حزبی که اکثریت آرا را در دست دارد، به‌عنوان نخست‌وزیر منتصب می‌شود، ولی روال در تغییر کرده و ترکیه در حال حرکت از نظامی مجلسی به سمت نظامی بر پایه‌ی ریاست جمهوری است.

روز یکشنبه، بیست و دوم ماه مه، نمایندگان حزب عدالت و توسعه جلسه‌ای برگزار می‌کنند تا رئیس جدید خود را انتخاب کنند. به‌منظور جلوگیری از وفاق، تنها یک نامزد وجود دارد: بینالی ییلدری که از سال ۲۰۰۲ به‌عنوان وزیر راه و ترابری فعالیت کرده و از حلقه‌ی نزدیکان اردوغان محسوب می‌شود.

برای آنکه ترکیه تبدیل به نظامی بر پایه‌ی ریاست جمهوری شود، قانون اساسی فعلی کشور نیاز به تغییر دارد. دو شیوه برای انجام این کار وجود دارد: همه‌پرسی و یا رأی مثبت بیش از دوسوم نمایندگان مجلس. این در شرایطی است که محافظه‌کاران اسلام‌گرا در حال حاضر ۳۱۷ کرسی از مجموع ۵۵۰ کرسی را در دست دارند، درحالی‌که به بیش از ۳۶۷ رأی مثبت نیاز دارند. در عوض برای آنکه مجلس بتواند درخواست برگزاری همه‌پرسی در مورد تغییر قانون اساسی کند، تنها به ۳۳۰ رأی نیاز است.

اردوغان در حال انجام دومین مرحله از نقشه‌ی خود است. روز سه‌شنبه، هفدهم ماه مه، نمایندگان مجلس به قانونی رأی دادند که مطابق آن، محکومیت اعضای مجلس در دادگاه آسان‌تر می‌شود. در رأی‌گیری اولیه، ۳۴۸ نماینده رأی مثبت داده‌اند و روز جمعه رأی‌گیری دوم اجرا می‌شود.

نمایندگان احزاب مخالف دولت اعتقاددارند این امر حربه‌ای از سوی اردوغان است تا بتواند اکثریت نمایندگان مجلس را با خود همراه کرده و کنترل آن را هم در دست بگیرد. در صورت به تصویب رسیدن این قانون، پنجاه‌ودو نماینده‌ی مخالف دولت، ممکن است به جرم همکاری با جدایی‌طلبان کرد، تحت پیگرد قانونی قرار بگیرند.

رأی‌گیری ناشناس، به نفع حزب عدالت و توسعه

درصورتی‌که ۳۳۰ نماینده به نفع برگزاری همه‌پرسی رأی دهند، آقای اردوغان می‌تواند به برگزاری آن امیدوار باشد؛ بنابراین رأی‌گیری‌ای که قرار است روز جمعه در ترکیه برگزار شود، از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. گروه مخالف دولت ترکیه هیچ‌گاه تا این اندازه در مجلس کشور شرایط بدی نداشته است و حتی احتمال از هم پاشیدن یکی از احزاب آن‌هم وجود دارد.

ورود نمایندگان جدید مخالف دولت به مجلس ترکیه باعث شد خیلی‌ها امیدوار شوند که بلندپروازی‌های اردوغان متوقف خواهد شد، امروزه ولی می‌شود این‌طور ادعا کرد که شرایط برگشته است...

پرونده ی لوموند در انسان شناسی و فرهنگ:

http://www.anthropology.ir/cooperation/936

 

[1] Le chef

تاریخ انتشار

يكشنبه, خرداد 2, 1395 - 13:11

شاخه اصلی

سیاسی

معرفی کتاب «محله کلیمیان تهران»

تصویر: مراسم دهه فجر در انجمن کلیمیان ایران
انتشار کتاب «محله کلیمیان تهران» به قلم دکتر ناصر تکمیل همایون و به همت دفتر پژوهش‌های فرهنگی رویداد مبارکی است. این کتاب دفتر 5ام از مجموعه کتاب‌های تهران‌پژوهی است که به شمارگان هزار نسخه و در 128 صفحه و چاپ اول در سال 1395 چاپ شده است و به ریشه‌های تاریخی و سیر زندگی در قدیمی‌ترین و نخستین محل سکنای کلیمیان در منطقه‌ای در جنوب تهران معروف به عودلاجان می‌پردازد.
گفتم انتشار کتاب«محله کلیمیان تهران»  رویداد مبارکی است، زیرا گذشته از آنکه هر کتابی خبری خوش در عرصه دوستداران دانایی است، این کتاب شاید برای نخستین بار در چندین سال گذشته ریشه‌های ایجاد محله‌ای به نام محله کلیمیان را با نگاه به وضعیت کنونی این محل واکاوی کرده است.


محله چگونه جایی بوده است؟
کتاب از ابتدا با بررسی ریشه‌های تاریخی پاگرفتن محله عودلاجان می‌پردازد و بعد از فرازی کوتاه (دکتر تکمیل همایون مفصل درباره محله عودلاجان در دفتر دیگری در مجموعه  تهران‌پژوهی پرداخته است.) به سراغ منطقه‌ای می‌رود که هرچند در زمان نادر هم پذیرای جمعیتی از یهودیان بوده است، اما  از نخستین سال‌هایی که حکومت قاجار تهران را پایتخت خود قرار داد به‌تدریج محل سکنای یهودیانی شد که از مناطق مختلف ایران رو به سوی محله آوردند، هرچند باتوجه به آنچه در کتاب آمده است، سال‌های دقیق این مهاجرت و سکنی‌گزینی تدریجی را نمی‌توان حدس زد.
از نقل‌قول‌های نویسنده از قول برخی منابع و حتی شاهدانی که هنوز می‌توانند وضعیت یهودیان تهرانی ساکن محله را در سال‌های ابتدای سلطنت پهلوی دوم توصیف کنند، مشخص است که یهودیان تا سال‌های اول سلطنت محمدرضا شاه، به عبارت دیگر در زمانی که هنوز مدرنیه در مفهوم ایرانی آن راه خود را به کشور ما نگشوده بود، در فقر و فلاکتی ویرانگر زیست می‌کردند و عدم بهداشت و بیماری درمیانشان غوغا می‌کرده است. من که خود تباری ریشه‌دار از یهودیان تهران دارم می‌توانم گواهی بدهم که بر کمتر صورتی از ساکنان قدیمی محله بود که جای مهر سالک پیدا نمی‌شد. اگرچه محله کلیمیان که بسیاری آن را به سرچال، میدانی در وسط این محله که محل ریختن فضولات و زباله و کثافات بود نیز می‌شناسند، محله‌ای پرادبار بوده است، اما نویسنده در ابتدای کلام بزرگترین تفاوت آن با محل‌های سکنای یهودیان اروپایی به‌نام گتو را به‌روشنی شرح داده است. مهم‌ترین عامل گرد آمدن یهودیان اروپایی درگتوها، محلاتی خاص اسکان این افراد، «اجبار» بوده است. یهودیان اروپایی مگر با رعایت مقررات خاصی مانند ساعت‌های عبورومرور حق تردد به بیرون از گتو را نداشته‌اند و مساحت گتوها را نیز نمی‌شده وسعت داد، اما واقعیت آن است که با وجود زندگی بسیار فقیرانه یهودیان تهرانی محله در پیش از شکوفایی زندگی امروزی در کشور، هیچ قانون نوشته یا نانوشته‌ای آنها را وادار به سکونت در آن مکان نمی‌کرده و همچنین محدودیتی برای تردد آنها به داخل یا خارج از محله وجود نداشته است.
کتاب به بررسی دقیق وضعیت جغرافیایی محله کلیمیان در تهران پرداخته است که  در بین خیابان سیروس آن زمان و مولوی و پامنار محصور بوده است. از نمایی کلی‌تر این مکان‌گزینی همان چیزی را به ذهن متبادر می‌کند که در اغلب محل‌های سکنای یهودیان در ایران در سال‌ها و حتی قرن‌های گذشته و تا امروز هم می‌توان آنرا مشاهده کرد و آن درهم‌تنیدگی زندگی و همزیستی مسالمت‌آمیز مسلمانان و یهودیان ایرانی با یکدیگر بوده، کشوری که براساس شواهد تاریخی و برخی نشانه‌های اسطوره‌ای قدیمی‌ترین زیستگاه این قوم بعد از سرزمین مقدس شناخته می‌شده است. یکی از برجسته ترین اماکن یهودیان در محله- بیمارستان دکتر سپیر، بیمارستانی خیریه که از سال‌های شیوع طاعون در جنگ جهانی دوم تا امروز به ساکنان آن منطقه خدمات‌رسانی می‌کند- از نظر نویسنده دور نمانده است


جمعیت و مشاغل
نویسنده در فصل دوم به جمعیت و مشاغل محله کلیمیان پرداخته است. درواقع آماری که از جمعیت یهودیان محله تهران در سال‌های ابتدای ایجاد محله بیشتر از قول منابع غیررسمی مانند امنون نتصر یا کتب خاطرات یا یادداشت‌های شخصی مانند نوشته‌های جعفر شهری آورده شده، اما مشخص است که به‌خصوص بعد از سال‌های اول سلطنت پهلوی دوم و با بهبود وضعیت زندگی مردم درکل، یهودیان به‌تدریج از محله نقل مکان کرده‌اند. مشاغل یهودیان ساکن محله بیشتر از مشاغل پست آن زمان بوده است که البته استثناهایی چون طبابت و داروسازی هم در بین آنها دیده می‌شده است. و باز هم ذکری از بیمارستان دکتر سپیر، تاسیس 1321 ، که از مراکز مهم خدمات‌رسانی آن روز به حساب می‌آمده است.


فصل سوم، نظام حکومتی قاجار و کلیمیان تهران
فصل سوم نگاهی دارد به وضعیت یهودیان پیش از قاجار و طی سلطنت این سلسله که گاه با فراز و فرودها و فشارهایی هم همراه بوده است.به‌نظر می‌رسد که یهودیان هرچند در زمان قاجار در فقر زندگی کرده و مجبور به پرداخت جزیه بودند، اما درمجموع  روابط آنها با دربار و دولت در تعادل بوده است. در کتاب تاریخ یهودیان ایران به قلم حبیب لوی که بسیاری از ارجاعات این فصل و فصل‌های دیگر کتاب به آن بازمی‌گردد، نام برخی کودکان حرم شاهی که مادران یهودی داشته‌اند آورده شده است.
بخشی از فصل سوم به واقعه مهم انقلاب مشروطیت و اثر و نحوه شرکت یهودیان، ازجمله سخنرانی سید جمال‌الدین واعظ در کنیسای حاداش که هنوز هم دایر است اشاره دارد. از محتوای این فصل چنین برمی‌آید که کلیمیان درمجموع با انقلاب مشروطه همراه بوده‌اند.


فصل چهارم، همزیستی اجتماعی در محله کلیمیان تهران
نگاهی بر روابط اجتماعی بین مسلمانان و یهودیان  و زندگی مسالمت‌آمیز آنان پرداخته است و مواردی را درباره این همزیستی ذکر کرده است. ازجمله اینکه یهودیان در ایام عزاداری عاشورا مشکی می‌پوشیده‌اند و سعی می‌کردند حرمت مراسم اسلام را در محله زیست خود نگه دارند. برای آوردن شاهد در این بخش علاوه بر کتاب‌های تاریخی در این فصل و فصل‌های دیگر کتاب دکتر تکمیل همایون با هارون یشایایی مصاحبه کرده است که روزگاری ساکن محله و رئیس انجمن کلیمیان بوده است و امروز در مطبوعات قلم می‌زند و از قصه‌هایی هم که وی در باب مردم محله کلیمیان می‌نویسد نمونه‌هایی آورده است. به هر حال نویسنده در این بخش تلاش داشته است تا طرح کلی از روابط مسالمت‌آمیز بین یهودیان و مسلمانان را ارائه دهد که گاه به‌واسطه برخی رویدادها به‌تیرگی می‌گراییده است. در این بخش برخی وقایع تلخی که گاه منجر به خونریزی هم می‌شده همراه با گزارش نظمیه تهران آورده شده است.


فصل پنجم، دیانت و فرهنگ کلیمیان تهران
بررسی کوتاهی از وضعیت دیانت و کنیساهای محله ارائه داده است. برخی از این کنیساها مانند کنیسای عزرایعقوب و حاداش با کمک خیرین جامعه یهودی و سازمان میراث فرهنگب بازسازی شده است و بازدیدکنندگان زیادی از آن بازدید می‌کنند. در این فصل چند صفحه‌ای به مکتب‌خانه‌های یهودی قدیم که ملایان سنتی در آنجاها تدریس می‌کرده‌اند و نیز مدارس آلیانس که اولین بار به همت موسسه آلیانس فرانسه یهودیان را با آموزش و پرورش نوین آشنا کردند اختصاص یافته است.


فصل پنجم، موقعیت محله پس از مشروطیت
این فصل به‌نسبت از سایر فصل‌ها مفصل‌تر است و به موقعیت یهودیان محله بعد از انقلاب مشروطه پرداخته است. از شواهدی که نویسنده از قول منابع گوناگون آورده است، اینطور به‌نظر می‌رسد که یهودیان درمجموع با انقلاب مشروطه همراه بوده‌اند، به‌خصوص اینکه محل رویدادهای انقلاب در میدان بهارستان کنونی با محل سکنای آنان نزدیک بوده است و یهودیان توانستند با تحولاتی که انقلاب مشروطه با خود آورده بود، زندگی بهتری پیدا کنند. مدارس آلیانس فعال شد و زمینه‌اسز تحصیل دختران و پسران یهودی و ترویج زبان فرانسه و اصول زندگی سالم‌تر و بهداشت در میان آنان را فراهم آورد.  ازجمله وقایع بسیار مهمی که در این فصل به آن توجه خاصی شده است، اعدام مسیو حییم (شوئیل یحزقیل)، نماینده ترقی‌خواه و خوش‌فکر کلیمیان در دوره پنجم مجلس شورای ملی است که با اتهام دست داشتن در کودتایی علیه رضا خان در سال 1310 انجام گرفت.
بعد از آن، چند صفحه‌ای هم به موقعیت یهودیان در عصر پهلوی و در زمان نفوذ صیهونیسم پرداخته شده است.
نویسنده در بخشی به‌نام سخن پایانی تلاش کرده موقعیت اجتماعی و فرهنگی یهودیان تهرانی در بیش از 2 قرن اخیر را با استفاده از محتوای فصل‌های پیشین جمعبندی کند.
در پایان منابع و مواخذی که دکتر تکمیل همایون با استفاده از آنها کتاب خود را تکمیل کرده است، می‌تواند راهنمای خوبی برای مطالعات بعدی باشد.
 

تاریخ انتشار

دوشنبه, خرداد 3, 1395 - 01:39

شاخه اصلی

یهود

معماری نمادین، ابزار اقناع

در باب طرح جایگزین برج‌های تجارت جهانی نیویورک

از یک‌سو، اگر هم‌صدا با هانا آرنت(۱۳۹۲: ۲۹۶) بپذیریم که رابطة ناسازگار حقیقت و سیاست تردیدناپذیر است، باید از نقش معماری در این رابطه پرسید. معماری، به‌مثابه پایدارترین رسانة تأثیرگذار که همواره می‌تواند پیامی واحد را در ظاهر صادقانه و همواره یکسان منتقل کند، نمی‌تواند در این فرایند ایفای نقش نکند؛ آن‌هم زمانی که معماری خود بستر اتفاق و طرح پرسش است، مردمان پرسش‌گر در سراسر دنیا پرسش‌های متعددی در ذهن خواهند پروراند. باید پاسخی برای‌شان یافت. پاسخ نیز می‌تواند و باید از زبان معماری بیان شود.

از سوی دیگر، بیش از یک قرن است که نیویورک، نه‌فقط تبدیل به صحنة نمایش، بلکه به‌نوعی برنامة چندرسانه‌ای بدل شده که تماشاگر آن کل جهان است. همین امر، طنین و عمق خاصی به بخش اعظم آنچه در این شهر انجام و ساخته شده، بخشیده است. بخش عمدة ساخت‌وساز شهریِ نیویورک طی قرن گذشته را باید تحت عنوان ارتباط و کنش نمادین طبقه‌بندی کرد. به‌زعم مارشال برمن(۱۳۸۹: ۳۵۳) این توسعه صرفاً جهت رفع نیازهای آنیِ اقتصادی و سیاسی طراحی و اجرا نشده است، بلکه هدفی دیگر و دست‌کم همان‌قدر مهم مدنظر بوده است: اثبات قدرت سازندگی آدمیان مدرن به‌کل جهان و نشان دادن این امر که چگونه می‌توان زندگی مدرن را تصور و تجربه کرد. زندگی‌ای که نظام اقتصادی سرمایه‌داری و نظام سیاسی لیبرالیسم ترویج می‌کرد.

آسمان‌خراش‌های عظیم و چشم‌گیر منهتن، به‌ویژه برج‌های مرکز تجارت جهانی، به منزلة تجلیات نمادین مدرنیته طراحی و ساخته شدند. بسیاری از خیابان‌های نیویورک ازجمله وال‌استریت، با گذشت زمان، وزن و منزلتی نمادین یافتند. در نتیجة تأثیر تراکم‌یافتة همة این امور، فرد نیویورکی حس می‌کند در جنگلی بودلری، جنگلی از نمادها، زندگی می‌کند (همان‌جا).

اما در آستانة هزاره سوم و سدة بیست‌ویکم که بسیاری از اندیشمندان آن را سدة عطف در تمدن بشری می‌نامند، زمان تغییر پیام، تغییر معانی نمادین، هم‌زمان با برخاستن طنین‌های جدید فرارسیده است. برای انسان در مقام شهروند به‌مثابه موجودی کنش‌گر که اتفاقاً در همین شهر مدرن چشم به جهان گشوده و از مانیفست مدرنیته آموخته است که «شک»، اصل اخلاقی و راه نجات و رهایی است، پرسش‌های متعدد از جایگاهش در نظام سیاسی-اقتصادی مدرن پاسخی قاطع می‌طلبد تا درد درونی‌اش تسکین یابد. برج‌های تجارت جهانی دیگر پاسخ نیست، آرزو و آمال شهروند نیویورکی که خسته از آرمان‌های لوکوربوزیه است، محتوای دیگری است. جامعة پرسش‌گر آمریکا، پرسش‌های متعددی از ارمغان دنیای مدرن به‌ویژه در جای‌جای دنیا در ذهن دارد و پاسخی نمی‌یابد. اینکه دنیای مدرن توانسته باشد سعادت را برای همگان به ارمغان آورده باشد، به‌دشواری پذیرفتنی است؛ به‌ویژه آنکه در دنیای شرق شعارهای ضد آمریکا و سیاست‌هایش، هرچند از خلال سانسورهای خبری، به گوشش می‌رسد. ساختار قدرت، برای اقناعی افکار عمومی پرسش‌گر به فکر می‌افتد. صرف‌نظر از سازوکار اجرا که در امر سیاسی قابل‌بررسی است، شعار «نیویورک مظلوم» می‌تواند تسکین‌بخش باشد. برج‌های نمادین تجارت جهانی باید جای خود را به پروژة نمادین دیگری بدهد که همواره پیام مظلومیت مردم آمریکا را مخابره کند. ساخت برج‌هایی بزرگ‌تر، مجهزتر و بلندتر نه‌تنها آرمانی نیست که ضد ارزش محسوب می‌شود. پروژة جدید باید جای خالی برج‌های تجارت جهانی و نیز یاد و خاطرة قربانیان حادثه را همواره یادآور شود تا قدری از انتقادهای فزاینده را به اقتصاد و سیاست مدرن بکاهد.

شاید قرائت رسمی ارائه‌شده توسط دولت مرکزی ایالات‌متحده از واقعة یازده سپتامبر، بالأخص با نحوة اجرای پروژه و عدم تطابق بسیاری از جنبه‌های آن با حقیقت، هرگز برای وجدان‌های آزاده و آگاه در آمریکا و جای‌جای جهان پذیرفتنی نشد، اما مظلومیت کشته‌های بی‌گناه در آن واقعه، امری انکارناپذیر است و زنده‌ نگه‌داشتن یاد و نام آن‌ها امری انسانی می‌نماید. ازاین‌رو، کانسپت اصلی طرح جایگزین بر همین اساس بنیان گذاشته شد. در طرح جایگزین، نام همة افرادی که در آن واقعه جان خود را از دست دادند، به‌نحوی هنرمندانه بر دیوارها حک شده است تا ابراز همدردی با خانوادة آنان دست‌مایة فراموشی حقیقت ماجرا شود.

برج‌های تجارت جهانی، دیگر واجد معنای نمادین پیشرفت و سعادت انسان نبودند بلکه آرام‌آرام، با سر برآوردن ناراستی‌های زندگی مدرن، موجب برانگیخته‌شدن خشم توده‌های آگاه مردم آمریکا و ملت‌هایی می‌شدند که نسبت به مدرنیته بدگمان بودند. بدگمانی آنان نباید ادامه می‌یافت. معماری نقش تاریخی خود را به‌مثابه رسانه‌ای جاویدان در دست خواست قدرت بار دیگر ایفا کرد.

اما پرسش اساسی، نه از واقعیت ماجرای یازده سپتامبر، نه از حقیقت آن و نه از سیاست‌های دولت مرکزی ایالات‌متحده که از نقش حقیقی و رسالت معماری است. در دنیای مجازی پیش رو، معماری نماد و نشانة کدام حقیقت است؟ رسالت راستین معماری چیست و چه زمانی معماری از قیدوبندهای نهاد قدرت رها خواهد شد و آن را به انجام خواهد رساند؟

 

این مقاله پیش‌تر در روزنامه شرق تحت عنوان «معماری و مسألة حقیقت» منتشر شده است.

منابع:

آرنت، هانا (۱۳۹۲). میان گذشته و آینده، ترجمه سعید مقدم، چاپ دوم، تهران: نشر دات.

برمن، مارشال (۱۳۸۹). تجربة مدرنیته، ترجمه مراد فرهادپور، چاپ هشتم، تهران: طرح نو.

تاریخ انتشار

يكشنبه, خرداد 2, 1395 - 23:34

شاخه اصلی

معماری

چگونه کودکان را تشویق به حرف زدن کنیم؟

تشویق کودکان به حرف زدن و کاهش نابرابری‌های زبانی از اهداف اصلی چندین پژوهشی است که در مهدکودک‌ها و پیش‌دبستانی‌های فرانسه انجام‌شده است. بعضی از این راهکارها می‌توانند تبدیل به الگویی برای پیروی شوند.

بنیاد ترقی‌خواه تِرا نُوا (1)، در گزارشی که اخیراً منتشرشده از طرح افزایش پژوهش‌ها در مهدکودک‌ها و پیش‌دبستانی‌ها حمایت کرده است. ایجاد انگیزه‌های زبانی، پیشگیری زودهنگام از تأخیرهای زبانی و افزایش تعاملات والدین با این مراکز از اهرم‌های پیشرفت تحصیلی کودکان و ارتقاء تساوی شانس‌های تحصیلی است. این پژوهش نشان داده است که از سن 3 سالگی، دایرۀ واژگان کودکان خانواده‌های مرفه سه برابر بیشتر از کودکان خانواده‌های متوسط و کم‌درآمد است. چگونه می‌توان این جبر اجتماعی را جبران کرد؟ در مدرسه چه فعالیت‌هایی در راستای کاهش این نابرابری می‌توان انجام داد بی‌آنکه به یادگیری تحصیلی کودکان آسیبی وارد کرد؟

  • بچه‌ها را در جایگاه مخاطب قرار دهید

کودک درحالی‌که فنجانی را برداشته است، می‌گوید‌: «تهوه می‌خورم»؛ کودکیار جمله را تغییر می‌دهد و می‌گوید: «آره، ما قهوه را در فنجان می‌خوریم.» طرح «بچگانه حرف‌زدن» که در گرونوبل (2) توسط پژوهشگران آزمایشگاه علوم شناختی و متخصصان کودک ابداع‌شده است، به کودکان 18 تا 30 ماهه اختصاص دارد. هدف این طرح یک اصل ساده است: با کودکان حرف نزنیم بلکه با آن‌ها به‌آرامی گفتگو کنیم. صحبت کردن صمیمانه با کودکان چیزی فراتر از مکالمات جمعی روزمره است؛ برای این کار باید گفتگو‌ها را شخصی کنیم، از کودک سؤالات واضح و مشخص بپرسیم؛ زمان لازم را برای پاسخ دادن در اختیار او قرار دهیم؛ حرف کودک را نباید تصحیح کنیم بلکه باید همان کلمات یا عبارت را به‌صورت صحیح دوباره تکرار کنیم. به‌موازات این پژوهش، همکاری والدین با مهدکودک‌ها و پیش‌دبستانی‌ها به‌منظور مشارکت در طرح پیشرفت زبانی کودکانشان گسترش چشمگیری داشته است. این همکاری به‌صورت گفتگوهای منظم، حساسیت‌زایی به روش‌هایی که متخصصان به کار می‌برند و تقسیم ابزارهای آموزشی (قرض دادن کتاب و غیره) است. نیمی از مهدکودک‌های گرونوبل از سال 2009 برای این طرح بسیج شده‌اند. بعدازآن گروه‌های جدید محلی (به‌عنوان‌مثال، شهرهای رِن و لیل) هم به امکانات آموزشی مجهز شدند. یک ارزیابی آزمایشگاهی نشان داده است که نتایج این پژوهش رضایت‌بخش بوده و عملکرد کودکان (دایره واژگان، کاربرد قواعد دستوری، افزایش طول متوسط عبارات به‌کاربرده شده) تغییرات مثبتی داشته است. به‌علاوه کودکانی که در ابتدای اجرای طرح، سطح زبانی خوبی نداشتند، در پایان دوره آزمایشی بیشترین پیشرفت را به خود اختصاص داده بودند.

  • برای حرف زدن با بچه‌ها از طریق بازی وارد شوید

تام درحالی‌که حرف‌هایش را با حرکات چهره و بدنش همراه می‌کند، ماشین کوچکش را به ماشین‌دوستش می‌زند و می‌گوید: «مثلاً من پلیسم. تو هم دزدی. بعد من تو را با ماشین مسابقه‌ام گیر میندازم!» دوستش هم توضیح می‌دهد که چگونه با زیرکی و شجاعت تمام توانسته است از تعقیب و گریز پلیس فرار کند. بازی فعالیت اصلی کودک است. بازی در فرآیند رشد زبانی کودک و تربیت وی نقش اساسی ایفا می‌کند زیرا امکان خلق جهانی «نیمه تخیلی» را به کودک می‌دهد؛ در بازی‌های که هرکس نقش جدیدی پیدا می‌کند و به‌طورکلی، در فعالیت‌های نمادین، عملکرد زبانی کودکان نسبت به زندگی عادی به بیشترین حد خود می‌رسد. به همین دلیل است که «اتاقک‌های بازی» در کلاس‌های مهدکودک برای رشد زبانی کودکان بسیار اهمیت دارد. کلاس‌های زیادی هستند که اتاقک‌های بازی را مکان‌های واقعی یادگیری تلقی می‌کنند و به‌طور مرتب، ابزارهای آموزشی و قواعد بازی آن‌ها را تقویت می‌کنند. به‌عنوان‌مثال، با اضافه کردن یک اسباب‌بازی جدید آشپزی یا یک قاعده جدید برای دادن آن به بچه‌ها (مثلاً می‌توانیم بگوییم: امروز برای ناهار مهمان‌داریم) می‌توان آشپزخانۀ بازی کودکان را غنی کرد. به عقیده برخی محققان، این فعالیت‌های نمادین در رشد زبانی و هم‌چنین در دیگر یادگیری‌های تحصیلی به‌خصوص فعالیت‌های مربوط به نوشتن تأثیر بسزایی دارد.

  • ‌گوش کنید و برای هم قصه تعریف کنید

دنیز، خیّر موسسۀ «خواندن و آموزش خواندن به بچه‌ها» پنج‌شنبه‌ها به کلاس بازی مهدکودک می‌آید و برای بچه‌ها قصه تعریف می‌کند؛ بچه‌ها با فریاد شادی از او استقبال می‌کنند.

ادبیات کودکان (قصه‌ها، آلبوم‌های عکس، کتاب‌های مصور و غیره) در همه مدارس و مهدکودک‌ها وجود دارد. طرح‌های آموزشی و تربیتی فراوانی با شیوه‌ها و اشکال گوناگون بر ادبیات کودکان مبتنی است. به‌عنوان‌مثال، یک فرد بزرگ‌سال (معلم یا والدین) می‌توانند آلبوم‌های عکس را به بچه‌ها نشان دهد و از آن‌ها بخواهند دربارۀ تصاویر حرف بزنند یا درباره‌ آن‌ها قصه تعریف کنند. فرد بزرگ‌سال می‌تواند تعامل بین کودکان را هم افزایش دهد، مثلاً از گروهی از بچه‌های بزرگ‌تر بخواهد که یک کتاب یا یک تصویر را به کوچک‌ترها معرفی کند. پژوهش‌های تربیتی در مناطق کم‌تر مرفه و متوسط جامعه نشان می‌دهد که گفت‌و‌گوهای شفاهی متناسب (سؤالات، عبارات و نظرات) باعث تقویت عملکردهای زبانی و سهیم شدن در گفتگوهای کمتر صمیمانه می‌شود. هر یک از بچه‌ها هم‌چنین می‌تواند برای ورود به یک فعالیت واقعی زبانی یک داستان تعریف کند: این قصه هم می‌تواند برگرفته از تخیل خود کودک باشد و هم به کمک یکی از اسباب‌بازی‌ها یا ابزارهای آموزشی (عکس‌ها، نقاشی‌ها، اشیاء) گفته شود. وسیله موردنظر را هم یا خود کودک به‌صورت شانسی انتخاب می‌کند یا مربی یا والدین به او می‌دهند. درهرحال، روش‌های زیادی برای تشویق کودکان به قصه گفتن وجود دارد.

  • استفاده از زبان‌های خارجی

مثلاً در بازی با بچه‌های، یک ماسکوت (همان عروسک یا شخصیت نمایشی) که از سفر برگشته است، به دانش‌آموزان مدرسه‌ای در حومه پاریس به زبان پرتغالی صبح بخیر می‌گوید: «بوم دیا». تبحر یافتن در زبان فرانسه از طریق آشنایی با سایر زبان‌های جهان امکان‌پذیر است؛ این مهم از اصول و پایه‌های اساسی طرح‌های آموزشی است که هدف آن‌ها کاهش نابرابری‌های زبانی در بین کودکان است.

در یک از شهرهای کوچک منطقه پیکاردی فرانسه، یک عروسک فرانسوی‌زبان به دور دنیا سفر می‌کند و از جاهایی که دیدن می‌کند، برای بچه‌ها عکس، نوشته و فایل‌های صوتی و تصویری می‌فرستد. دانش‌آموزان هم با ارسال تصاویر، متن یا فیلم‌های متنوعی از طبیعت محل زندگی خود به او پاسخ می‌دهند. ماسکوت، به‌طور منظم، به همراه یک دوست خارجی به کلاس‌های پیش‌دبستانی و مهدکودک‌ها می‌رود. این دوست فقط به زبان مادری‌اش حرف می‌زند و به یکی از والدین یا معلم‌هایی که با آن زبان خارجی آشنا است، نیاز دارد تا حرف خود را به بچه‌ها بفهماند. انتخاب کشورهایی که سر کلاس باید در مورد آن‌ها حرف زد، با توجه به خاستگاه‌ جغرافی دانش‌آموزان فرق می‌کند. این تمرین موجب آشنایی خانواده‌ها باهم نیز می‌شود. استفادۀ زودهنگام از ابزارهای آموزشی چندزبانه در بعضی از مناطق فرانسه به‌خصوص در منطقۀ ماورای دریا (که زبان کرئول هائیتی و فرانسه در کنار هم استفاده می‌شود) رواج دارد. بر اساس ارزیابی تخصصی‌ای که اخیراً انجام‌شده است، استفاده از این ابزارها تأثیر مثبتی روی پیشرفت زبانی دانش‌آموزان دارد.

  • با صداها کارکنید

«شامپانزه، شیر، شتر، شامپو، شمع، شب ...» مهدکودکی‌ها و دانش‌آموزان پیش‌دبستانی با دقت به کارت‌ها نگاه می‌کنند و سعی می‌کنند صدای مشترک بین تمام تصاویر را پیدا کنند. آن‌ها دور معلمشان جمع می‌شوند تا صدای حروف را خوب بشناسند؛ به‌این‌ترتیب، آن‌ها در یک کلاس آواشناسی حضور دارند. هدف این طرح جلوگیری از شکست تحصیلی با تقویت توانایی‌هایی ضروری برای یادگیری روخوانی است. موسسۀ «آمادگی برای مدرسه» (3) از این آزمایش استفاده کرده و ابزارهای کمک‌آموزشی خاصی را به وجود آورده است. این وسایل که مختص دانش‌آموزان دورۀ دوم تحصیلات ابتدایی (دوره آمادگی یا پیش‌دبستانی، کلاس اول و دوم ابتدایی) است، مورد ارزیابی قرارگرفته و نتایج رضایت بخشی هم داشته‌اند: نسبت دانش‌آموزانی که در آواشناسی با مشکل جدی روبرو هستند، یک‌سوم کاهش‌یافته است. به‌علاوه، دانش‌آموزانی که قبل از اجرای طرح آزمایشی مشکل آواشناسی داشتند، بعد از دوره آزمایشی بیشترین پیشرفت را از آن خودکرده بودند. این آزمایش هم‌چنین نشان داد که ورود به حوزه «آواشناسی» برای بعضی از دانش‌آموزان مهدکودکی خیلی زود است. بر اساس این ارزیابی، بعضی از دانش‌آموزان به‌احتمال‌زیاد باید روی دیگر فعالیت‌هایی که به آن‌ها نیاز بیشتری دارند، تمرکز کنند.

  • دایره واژگان کودکان را گسترش دهید

در سن سه‌سالگی، بعضی از کودکان هنوز در مرحلۀ واژه – عبارت هستند، درحالی‌که دیگر بچه‌ها دایرۀ واژگانی غنی‌تری دارند. یک گروه چند رشته‌ای (معلمان، پژوهشگران و روانشناسان آموزشی) در بروتانی، در 30 کلاس مهدکودک و پیش‌دبستانی آزمایشی را ترتیب دادند. آموزش واژه‌ها در این کلاس‌ها به‌طور مرتب، سازمان‌دهی شده و فشرده انجام می‌شد. بچه‌ها با کلمات به‌صورت موضوعی آشنا می‌شدند (برای نمونه، واژگان مربوط به مدرسه، بدن انسان یا احساسات)؛ برای هر موضوع 32 کلمه معرفی می‌شد (16 تا اسم، 8 تا فعل و 8 تا صفت). معلمانی که در این آزمایش شرکت کرده بودند، به تأثیر مثبت این روش بر رشد واژگانی کودکان، خوانش بهتر متون و افزایش درک شفاهی آن‌ها اتفاق‌نظر داشتند. روش‌های زیادی برای یادگیری واژگان به دانش‌آموزان وجود دارد. زمینه‌ای که به‌احتمال‌زیاد تلاش‌های زیادی در آن صورت گرفته است.: شاهد این مسئله هم تعداد زیاد و تنوع بالای وسیله‌های کمک‌آموزشی است که با این هدف طراحی‌شده‌اند (کتاب‌های تصویری، موضوعی، کارت‌های بازی با کلمات و غیره)

همه این روش‌ها و ابزارهای کمک‌آموزشی یک هدف را دنبال می‌کنند: مبارزه با نابرابری زبانی و ایجاد آمادگی برای یادگیری بهتر روخوانی، افزایش درک شفاهی و نوشتاری در کودکان. نقطه مشترک همه این روش‌ها توانایی حرف زدن، گفتگو کردن (با یک بزرگ‌سال یا دیگر بچه‌ها) و ایجاد ارتباط با آن‌ها است.

مدتی است که شاهد چند برابر شدن این‌گونه پژوهش‌ها در مدارس و مهدکودک‌ها شده‌ایم و وبلاگ‌ها و سایت‌های آموزشی زیادی هم بخشی از مباحث خود را به این موضوع اختصاص داده‌اند. این مسئله نشان می‌دهد که علاوه بر حامیان زیاد این طرح، افراد زیادی هم با شروع زودهنگام مداخلات آموزشی در سنین پایین موافق نیستند و معتقدند این طرح می‌تواند ازیک‌طرف، موجب محکوم شدن خانواده‌های کم‌درآمد مالی شود و از طرفی دیگر، در کودکان انگیزه‌ای بیش‌ازحد برای یادگیری ایجاد کند که لذت ارتباط و یادگیری معمولی را از آن‌ها بگیرد و چه‌بسا آن‌ها را دل‌زده کند. البته بعید هم نیست که کودکان در فرایند یادگیری زبانی، حرف زدن و ایجاد ارتباط کلامی با دیگران در حین بازی و استفاده از وسایل کمک‌آموزشی لذت هم ببرند.

Christine Leroy

منبع: مجله علوم انسانی فرانسه

یادداشت‌ها:

  1. Terra nova
  2. Grenoble
  3. Agir pour l’ecole

تاریخ انتشار

يكشنبه, خرداد 2, 1395 - 20:52

شاخه اصلی

آموزش و پرورش

به گل نشستن عربستان سعودی و ائتلاف آن در یمن

در یمن ،  یک سال جنگ برای هیچ

عربستان سعودی و متحدانش درشکست دادن جنبش حوثی که همچنان پایتخت یمن، صنعا را کنترل می کند، درمانده اند.  درحالی که دیپلوماسی درجامی زند، خسارات ناشی از درگیری افزایش می یابد و کشور فاجعه ای انسانی را تجربه می کند.

در شامگاه ۲۵ به ۲۶ مارس ۲۰۱۵، عربستان سعودی با کمک ائتلافی متشکل از ۱۰ کشور مسلمان دارای اکثریت سنی، عملیاتی نظامی در یمن علیه شورشیان حوثی آغاز کرد.  حوثی ها که از اقلیت زیدی، یکی از شاخه های مذهب شیعه هستند، از ماه ها قبل فشاری سنگین بر قدرت حاکم اعمال می کردند، بدون آن که مستقیما عربستان سعودی را تهدید کنند (۱). هواداران آقای عبدالمالک الحوثی، رهبر جنبشی شورشی که توسط پدرش آغاز شده بود، در شکستن سازوکار موعود «بهار یمن» برای وادار کردن   رئیس دولت گذار آقای «عبد ربه منصور هادی» به استعفا،  نقش ایفاکرده بودند.  برای این کار، جنبش حوثی با رئیس جمهوری پیشین، آقای علی عبدالله صالح، که بیش از ۳ دهه دراین مقام بود، متحد شده بود.  آقای صالح در فوریه ۲۰۱۲، درپی بسیج مردمی آغاز شده در در یک سال پیش از آن، ناگزیر شده بود قدرت را ترک گوید ولی ازنظر سیاسی فعال باقی مانده بود.  او با برخورداری از مصونیت، ازحوثی ها به عنوان وسیله ای برای گرفتن انتقام سقوط خود استفاده کرد.

 

درزمان آغاز عملیات «توفان قاطع»، حوثی ها در سپتامبر ۲۰۱۴ پایتخت، صنعا را اشغال نظامی کرده و به ویژه چندی پیش از آن کنترل عدن، شهرعمده جنوب را نیز به دست گرفته بودند.  هدف اعلام شده سعودی ها و حامیان آنها، بازگرداندن آقای هادی – بنابر درخواست رسمی او – به قدرت بود.  آقای هادی استعفای خود را بازپس گرفته و به ریاض پناه برده بود.  مساله برسر بیرون کردن شبه نظامیان حوثی از شهرها و راندن ایشان به زادگاهشان سعده در شمال بود.  این برنامه ازطریق قطعنامه ۲۲۱۶ شورای امنیت سازمان ملل از جامعه بین المللی کارت سفید گرفته بود.  انگلستان، فرانسه و ایالات متحده به ائتلاف سلاح می دادند و به آنها در زمینه اطلاعات نظامی یاری می رساندند.  درعرصه منطقه ای، هدف حمله مقابله با نفوذ ایران بود که در مظان اتهام قرار داشت که  به وسیله حوثی ها مهره چینی می کند.  به طور غیرقابل انکار، بخشی ازمردم یمن به ویژه در مناطق جنوبی که مخالف آقای الحوثی بودند، بدون آن که الزاما حامی آقای هادی باشند، از مداخله عربستان سعودی و متحدانش پشتیبانی می کردند (۲).

 

درپایان این اولین سال جنگ، ائتلاف و حامیان محلی و بین المللی آن به بخش خیلی ناچیزی از هدف های خود دست یافته اند.  با آن که آقای هادی پس از یک تبعید ۹ ماهه در ریاض به یمن بازگشته، اما در عدن محصور مانده است.  این شهر بندری در ژوئیه ۲۰۱۵ توسط گروه های مسلح ضد حوثی و با کمک نیروهای ائتلاف بازپس گرفته شده، اما ثبات آن ناپایدار است.  زندگی در آن با ضرب آهنگ تهدیدها و سوء قصدهای گروه های جهادی، ازجمله شاخه یمنی سازمان حکومت اسلامی (داعش) جریان دارد.  به مقر دولت حمله شده و فرماندار در دسامبر ۲۰۱۵ به قتل رسیده و جانشین او نیز در ژانویه ۲۰۱۶ هدف سوء قصد قرارگرفته است.  کاربرد نیروهای مسلح امارات درتامین امنیت شهر اثر محدودی داشته و بازسازی شهر همچنان یک سراب به نظر می آید.

 

 

سرنوشت طائظ در قیاس با غزه

 

از سوی دیگر، حوثی ها صنعا – پایتخت – را با سرسختی نگهداشته اند.  آنها با مقاومت مسلحانه قبایل یا مردم محلی روبرو نیستند و درگیری های زمینی درشهر و اطراف آن نادر است.  آنها بی رحمانه مخالفان، روشنفکران مستقل و کنشگران اسلامی سنی را سرکوب نموده و به دستگاه امنیتی رژیم پیشین اتکا دارند.  به نظرمی آید که تهاجم هوایی عربستان سعودی حمایت از ایشان دربخش شمال غربی، که تراکم جمعیت بالایی دارد و اکثریت آن زیدی است، را افزایش داده است.  بنابراین، به نظرنمی آید که تلاش آقای هادی برای بازپس گیری پایتخت کار آسانی باشد.

 

فزون براین، ائتلاف که ازماه ژوئیه به مداخله زمینی نیز پرداخته، تلفات مهمی را تحمل کرده است.  در سپتامبر ۲۰۱۵، ۸۳ سرباز، که ۴۵ تن از آنها اماراتی بودند، توسط یک موشک کشته شدند.  در نیمه دسامبر، حمله دیگری سبب کشته شدن ۱۵۲ تن شد.  اماراتی ها و سعودی ها مزدورانی را استخدام کرده اند که عمدتا توسط شرکت امنیتی خصوصی آمریکایی «آکادمی» (بلاک واتر سابق) تامین می شود و از مبارزان محلی نیز حمایت می کنند.

 

به رغم بمباران ها و دولت تبعیدی به رسمیت شناخته شده توسط «جامعه بین المللی»، حوثی ها همچنان یک شبه دولت را اداره می کنند.  آنها تداوم کارکرد برخی نهادها مانند خدمات روادید، مرزبانی، دادگستری و دانشگاه ها را تامین می کنند.  همچنین، آنها حقوق کارمندان، ازجمله بخشی از مناطق جنوب، را نیز پرداخت می نمایند.  برخی شایعات، بدون آن که ارقام قابل اعتماد آنها را تائید کند، حاکی از کاهش سریع ذخایر بانک مرکزی است.

 

طائظ، سومین شهر کشور، که از مارس ۲۰۱۵ به دست حوثی ها افتاده، بارها توسط جنگجویانی که آقای حمود المیخلفی، رئیس قبیله و حزب اسلامی «الاصلاح» «آزادسازی» آن اعلام شده است.  با این حال، درحالی که حوثی ها در این شهر از حمایت خیلی کمی برخوردارند، شهر همچنان صحنه نبردهایی شدید است.  شورشیان همراه با متحدان ارتشی خود شهر را دردست دارند و به این متهم هستند که مانع از رسیدن کمک های انسانی شده و روزنامه نگاران و شبه نظامیان را بازداشت می کنند.  مردم طائظ، که درگیر تحریم هایی هستند که خود آنها را با غزه مقایسه می کنند، از شبکه های اجتماعی درحدی وسیع برای نشان دادن جنایات شبه نظامیان حوثی استفاده می کنند.  به این ترتیب، منطق رقابتی پرتلفات حاکم شده که مانع از دیده شدن پیچیدگی درگیری و تقسیم مسئولیت بین دوطرف درگیر می شود.

 

بنابراین، ترازنامه کارزار آغازشده توسط سعودی ها چندان درخشان نیست.  راهبرد نظامی به سرعت محدودیت های خود را نشان داده، تا جایی که نیروهای حوثی حتی توانسته اند در قلمرو سعودی نفوذ کنند.  در یمن، شمار قربانیان غیرنظامی ۴ هزار تن برآورد شده است.  سازمان های غیردولتی درمورد خطر بروز قحطی در کشوری که ۸۰ درصد مردم آن نیاز فوری به کمک دارند و دو و نیم میلیون تن آواره شده اند، هشدار می دهند.  تخریب زیرساخت ها، جاده ها و پل ها، و نیز بیمارستان ها انجام کار انسان دوستانه را بسیار دشوار می کند. نیروهای متخاصم، ازاین یا آن سو، محلی یا بیگانه، نسبت به توافق های بین المللی آشکارا ابراز بدگمانی می کنند.  با آن که همه دست اندرکاران مرتکب جنایات جنگی شده اند، درگیری زیر رادار رسانه ای جریان دارد و هیچ چیز نشانگر آن نیست که آنان درصدد تجدید ارزیابی در راهبرد خود باشند.

 

مذاکرات صلح که زیرنظر سازمان ملل در ژوئن و سپس دسامبر ۲۰۱۵ در سوئیس انجام شد، فرصت های ازدست رفته ای بود که به هیچ نتیجه ای نیانجامید.  آتش بس هایی که می باید همراه این مذاکرات می بود تنها جنبه رسمی داشت و نبردهای زمینی و بمباران ها هرگز متوقف نشد.  نه سعودی ها، نه هواداران آقای هادی و نه حوثی ها به نظرنمی آید که گفتگوها را جدی بگیرند.  اعضای شورای امنیت تنها فشار دیپلوماتیک کمی اعمال کردند و نمایندگان طرف های مختلف، که غالبا تبعیدی هستند، تحت تاثیر تحرکات محلی قرارمی گیرند.

 

این درگیری غالبا به عنوان جنگی نیابتی بین ریاض و تهران توصیف شده است.  با این حال، درواقع، به نظرمی آید که جمهوری اسلامی خود را برکنار نگهداشته باشد وبا اکتفا به چند دخالت دیپلماتیک و، احتمالا کمک های مالی، کمک به حوثی ها را در نقطه مرکزی دغدغه های دیپلماتیک خود قرار نداده باشد.  به موازات این امر، اعضای ائتلاف منطقه ای الزاما منافع همسانی ندارند.

  عربستان سعودی، امارات متحده و قطر روابطی گوناگون با رژیم پیشین آقای صالح، جنبش جدایی طلب جنوب، که ازسال های دهه ۱۹۶۰ فعال است و اخوان المسلمین داشتند.  به قدرت رسیدن سلطان سلمان در ریاض، به تضعیف تهاجم علیه اخوان المسلمین که درسال ۲۰۱۳ درسطح منطقه جریان یافته بود منجرشد.  برعکس، اماراتی ها به اعمال فشار براین تشکل اسلامی ادامه می دهند و درعین حال درخاک خود پذیرای آقای احمد علی صالح می شوند که در او به چشم ابزاری بالقوه می نگرند.  حتی با آن که این فرزند رئیس جمهوری پیشین، درسابق مسئولیت های مهمی در نیروهای مسلح یمن داشته که متحد حوثی ها هستند.

 

اختلافاتی نیز درمیان کشورهای عضو ائتلاف و آنهایی که قرار است درخاک یمن از ایشان پشتیبانی کنند وجود دارد.  آقای هادی ومعاونش خالد بحاح چه نقشی باید داشته باشند؟  هنگامی که صنعا «آزاد» شود و مقامات «مشروع» مستقر گردند، چه نوع حکومتی باید جای آن را بگیرد؟  چنین پرسش هایی به دلیل رقابت های داخلی در مسابقه کسب قدرت و مطالبات جدایی طلبانه جنوب همچنان بی پاسخ مانده است.  درگیری درفضای محلی تاحد زیادی به طور مستقل جریان دارد و ازاین رو، پایان مداخلات محلی شرط لازم، و به هیچ وجه شرط کافی، یک صلح پایدار است.

 

با این همه، به تدریج که درگیری به درازا می کشد، اهرم های دستیابی به این هدف کمیاب می شود.  انحلال حکومت، تخریب زیرساخت ها یا ازبین رفتن احزاب سیاسی، که پیشتر درامور جامعه نقشی نیرومند داشتند، نگران کننده است.  این نگرانی ها جا را برای اقتصادی جنگی، بازارسیاه ناشی از کمبودها، «جنگ سالاران»  و شبه نظامیان و نیز گسست هویتی و قطبی شدن خشونت آمیز بین سنی ها و شیعیان باز می کند.

 

 

بی تفاوتی نسبی شورای امنیت

 

دربرابر چنین تحولی، جنبه بین المللی یافتن مساله می تواند سازنده باشد.  آیا می توان دست اندرکاران را به حال خود گذاشت تا هرطور می خواهند عمل کنند؟  ایالات متحده، انگلستان، فرانسه و دیگر اعضای اتحادیه اروپا پرونده یمن را به حال خود رها کرده و مدیریت آن را به عربستان سعودی سپرده اند.  تعطیل سفارت خانه های آنها در فوریه ۲۰۱۵، در شرایطی باورناپذیر انجام شد و دیپلومات ها اسنادی بدنام کننده برای کشورشان  و نیز دهها خودرو ضد گلوله در پارکینگ فرودگاه به جا گذاشتند.  این امر به خصوص کمکی به درک وضعیت و جهت دهی به سیاست اعمال شده نکرده است.  شماری از مخاطبان معمول دیپلومات های خارجی جانب حوثی ها را گرفته اند و این امر به ویژه درسرویس های امنیتی موجب قطع تماس ها شده است.

 

مشروعیت حکومتی که آقای هادی، رئیس جمهوری به رسمیت شناخته شده توسط «جامعه بین المللی» آن را نمایندگی می کند، مساله ای چنان پیچیده است که موجب کاهش بیش از پیش حمایت های اساسی از او شده است.  فزون براین، سیاست خارجی کشورهای غربی به شدت تحت تاثیر منافع بازرگانی است که با قراردادهای تسلیحاتی با کشورهای حاشیه خلیج [فارس] امکان مانوور این کشورها دربرابر اعضای ائتلاف کم می شود.  با این حال، آنها نمی توانند ازاین چشم بپوشند که درگیری یمن تا چه حد می تواند مستقیما به نفع جهادگرانی باشد که از بی ثباتی و قطب بندی های مذهبی تغذیه می شوند (۳).  همچنین، پایتخت های اروپایی نمی توانند نسبت به عواقب مهاجرتی که در ماه های آینده خود را نشان می دهد بی تفاوت بمانند (۴).

 

دولت روسیه که مانند چین خود را ازاین درگیری کنار نگهداشته بود، می کوشد در آن نقشی تسهیل کننده و گفتگوگر ایفا کند.

 

در فوریه ۲۰۱۶، پیش از ترک کشور، نمایندگان سفارت روسیه در صنعا چندین بار با آقای صالح دیدار کردند تا، بنابر همه شواهد، برای او یک راه خروج و برای پسرش یک نقش [در روند رویدادها] بیابند.  زیر سئوال برده شدن اتحاد او با حوثی ها، می تواند درعمل سبب ایجاد تحول در رابطه نیروها شود.

 

درشورای امنیت سازمان ملل متحد، پرونده یمن، به عنوان مثال، به اندازه مساله سوریه تنش آمیز نبوده است.  این بی تفاوتی نسبی جزیی از عواملی است که چندان موجب خوشبینی نیست.  با این حال، حوزه مانوور دیپلوماتیکی وجود دارد: ترغیب بیشتر به مذاکره، فشار بر طرفین متخاصم برای این که به حقوق بین المللی احترام بگذارند، سخت ترشدن مجازات های تعیین شده و حمایت اساسی از فرستاده ویژه سازمان ملل، اسمعیل اولد شیخ احمد اهل موریتانی. با آن که کلاه آبی ها، که در سال های دهه ۱۹۹۰ مد بودند دیگر مرسوم نیستند، فرستادن نیروی حافظ صلح می تواند یک راه حل باشد.  این فرض قبلا، به ویژه توسط برخی از هواداران جدایی جنوب، مطرح شده است.

 

درورای مسایل مربوط به توقف خصومت ها، از چشم انداز توسعه اقتصادی در مراحل گذار سال های ۲۰۱۲ و ۲۰۱۴ خیلی غفلت شده است.  این نقصان موجب تخریب قدرت آقای هادی و رشد محبوبیت حوثی ها، جدایی خواهان جنوب و برخی از جهادگرانی شده که در خارج از چهارچوب اساسی سیاست قراردارند.  یک راهبرد کمک متوازن، نه تنها می باید قدرت های منطقه ای، بلکه کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی را نیز درگیر کند.  در دراز مدت، این شکل از عملکرد بین المللی نه تنها کم هزینه تر از مداخله نظامی کنونی، که هزینه آن ۲۰۰ میلیون دلار درروز برآورد می شود، است بلکه، بی گمان کارآمدتر نیز خواهد بود. 

 

۱-

Samy Dorlian, « Les partisans d’Al-Hûthi au Yémen : de plutôt opprimés à plutôt oppresseurs », dans Anna Bozzo et Pierre-Jean Luizard (sous la dir. de), Polarisations politiques et confessionnelles. La place de l’islam dans les « transitions » arabes, Roma Tr-E Press, Rome, 2015.

 

 

۲-

Cf. « Les ratés de l’opération “Tempête décisive” au Yémen », Orient XXI, 10 septembre 2015.

 

۳-

Farea Al-Muslimi, « How Sunni-Shia sectarianism is poisoning Yemen », Carnegie Endowment for International Peace, Washington, DC, 29 décembre 2015.

 

۴-

Helen Lackner, « Can Yemenis escape ? », Open Democracy, 11 décembre 2015.

نویسنده:        Laurent Bonnefoy

پژوهشگر مرکز پژوهش های بین المللی (CERI) مرکز ملی پژوهش علمی (CNRS) و علوم سیاسی، عضو برنامه "وافاو" (وقتی اقتدارگرایی در دنیای عرب شکست می خورد).


لوموند دیپلماتیک، مارس 2016

 

انسان شناسی و فرهنگ ناشر رسمی نسخه  فارسی لوموند دیپلماتیک در ایران است.

 

صفحه لوموند دیپلماتیک در  انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/cooperation/566

تاریخ انتشار

دوشنبه, خرداد 3, 1395 - 01:46

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

آوازِ دوردستِ زنی در عمقِ گرم زمین/ زاویه دید «اقتباس» در فیلم «گاوخونی» اثر بهروز افخمی

 به روایت لوییس جانتی در کتاب «شناخت سینما» (ترجمه ایرج کریمی) نقطه دید در داستان ادبی از آنِ راویی است که داستان از چشم او دیده می شود. بدین معنا که ایده ها و رویدادها از غربال شعور، آگاهی یا زبان گوینده ی داستان می گذرد. او ممکن است که خودش در ماجرا شرکت داشته یا نداشته باشد، و همچنین ممکن است که برای خواننده، راهنمای قابل اعتمادی باشد یا نباشد.

یک نوع نقطه دید ادبی، نقطه دید اول شخص است. راوی اول شخص، داستان خودش را می گوید. در برخی موارد، او ناظر عینی یا بی طرفی است که برای ربط دادن رویدادها به همدیگر قابل اعتماد است. گونه ی دیگری از راوی اول شخص به گونه ای ذهنی در ماجرای اصلی درگیر است، و نمی توان به تمامی به او استناد کرد. مثلاً هاک نوجوان در هاکلبری فین تمام رویدادها را آن گونه که خودش از سر گذرانده به هم مربوط می کند، و آشکارا او نمی تواند همه ی آگاهی های مورد نیاز خواننده را که خودش هم ندارد، تأمین کند. نویسنده ی داستان در صورت به کارگیری این نوع از راوی اول شخص، باید به گونه ای به خواننده اش مجال آگاهی از حقیقت امر را بدهد بدون اینکه موجه نمایی راوی اش را از بین ببرد یا مخدوش کند. عموماً در این مورد، راه حل نویسنده این است که سرنخ هایی به خواننده می دهد تا او بتواند نگرش روشن تری از راوی به رویدادها داشته باشد. مثلاً هنگامی که هاگ با شور و حرارت از شکوه سیرک و «شیرین کاری های جالب» بازیگرانش تعریف می کند، خواننده ی هوشمند در آن سوی حرف ها و برداشت های هاک بازیگرانی ژنده پوش با نمایش هایی بی مقدار می بیند.

بسیاری از فیلم ها از تکنیک های روایتی اول شخص فقط به گونه ای لحظه ای در اینجا و آنجا استفاده می کنند. معادل سینمایی «صدای راوی ادبی»، «چشم» دوربین است و این تفاوت اهمیت دارد. فاصله ی میان راوی و خواننده در داستان ادبی واضح است: مثل این است که خواننده دارد به داستانی که دوستش تعریف می کند گوش می دهد. ولی در سینما، تماشاگر با عدسی دوربین همذات پنداری می کند و در نتیجه با راوی قاطی می شود. برای دستیابی به روایت اول شخص در سینما، دوربین باید تمامی ماجرا را از چشم یکی از شخصیت های فیلم ببیند، که اساساً سبب خواهد شد تا تماشاگر بدل به «قهرمان فیلم» شود.

رابرت مونتگمری در «بانوی دریاچه» کوشش کرد تا از دوربین اول شخص در سراسر فیلم استفاده کند. تجربه ای جالب و نوین بود ولی به دلایل گوناگون منجر به شکست شد. اولاً فیلمساز ناچار از کارهای بیهوده ای شده بود. اشاره ی شخصیت ها به دوربین چندان مسأله ی مهمی نبود زیرا نماهای نقطه نظر در بیشتر فیلم ها رایج است. بلکه کنش هایی در فیلم بود که این شگرد طی آنها به سادگی ناکام می ماند. مثلاً هنگامی که فردی به سوی قهرمان می رفت تا او را ببوسد ناچار بود که زیرچشمی به سوی دوربین بیاید و بخواهد تا آن را در آغوش کشد، در نتیجه صورتش به عدسی نزدیک و نزدیک تر می شد. به همین سان، وقتی قهرمان درگیر مشت زنی می شد، ضدقهرمان عملاً ناچار از حمله به دوربین بود، و آن گاه که ضربه ای حواله ی «راوی» می کرد، تصویر خودش دچار لرزه می شد!

بنابراین، مسأله ی کاربرد انحصاری دوربین اول شخص، ظاهربینی آن است. افزون بر آن، این تکنیک احساسی از دلزدگی در تماشاگر ایجاد می کند زیرا او خواهان دیدن قهرمان فیلم است. در دنیای رمان، ما از خلال حرف ها، داوری ها، و معیارهای اول شخص که در زبان او بازتاب یافته، به شناخت او می رسیم. ولی در سینما، ما با دیدن چگونگی واکنش یک شخصیت نسبت به آدم ها و رویدادها، از او شناخت پیدا می کنیم. مادام که فیلمساز قراردادهای دوربین اول شخص را رعایت کند، ما هرگز نخواهیم توانست که قهرمان را ببینیم، ما فقط می توانیم چیزی را که او می بیند ببینیم. (مونتگمری این مسأله را با استفاده از نماهای آینه ای فراوان تا حدودی حل کرد، تماشاگر با دیدن تصویر منعکس قهرمان در آینه می تواند ظواهرش را ببیند. اما مسأله ی اصلی در جای خود باقی بود، زیرا این نماهای آینه ای اغلب در سکانس های کمتر دراماتیک که در آنها نیاز به کلوزآپ از چهره ی قهرمان حداقل ضرورت را داشت، وجود داشتند).

یک شیوه ی کاربرد سودمند تکنیک اول شخص در سینما آن است که یک گوینده متن داستانش را بگوید، درحالی که دوربین رویدادها را معمولاً از راه نماهای روایتی گوناگون نشان می دهد. گهگاه از این تکنیک در اقتباس های ادبی استفاده می شود که فیلمساز علاقمند به حفظ زبان اصلی اثر است بدون آن که این امر مانعی در راه آزادی تصویری کارش ایجاد کند. برای مثال در «خاطرات یک کشیش روستا» ساخته ی برسون، بیشتر گفتار فیلم شامل مدخل یادداشت های روزانه ی کشیش است که روی متن فیلم بازگویی می شود، درحالی که تصویر به ما، یا صحنه را از نقطه دیدی متفاوت نشان می دهد یا چهره ی کشیش را در حال نوشتن می نمایاند (ر.ک. 1372: 169 تا 171).

یکی از مهم ترین مسائل چالش برانگیز در اقتباس سینمایی از آثار ادبی مساله ی «نقطه دید» است و این در اقتباس از رمانی که روایتش به شیوه ی اول شخص است بسیار چالش برانگیزتر می شود. عملا در اقتباس های سینمایی از چنین رمان هایی، اجبار بر این است که بنا بر محدودیت هایی که اشاره شد، از شیوه های سودمندتری برای ارائه ی دیدگاه اول شخص استفاده شود.

رمان «گاوخونی» اثر جعفر مدرس صادقی از جمله چنین رمان هایی است که دارای روایت اول شخص هستند. بهروز افخمی در ابتدای فیلم اقتباسی خود از این رمان، همین زاویه دید را برگزیده است، اما درعین حال، از شیوه ای دیگر هم استفاده کرده و آن، روایت داستان توسط خود راوی است، در حالی که داستان را از چشم او هم می بینیم. به نظر می رسد در این بخش، گاهی برخوردی که افخمی با داستان کرده مقداری سهل گیرانه و حتی ساده انگارانه باشد. مثلا فیلم از تصویر کردن کل رویای آب تنی پدر راوی و دوستانش گذشته و به جای آن تنها تصاویری از زاینده رود و سی و سه پل را از دید راوی نشان می دهد و بر روی آن صدای راوی می آید که دقیقا همان داستانی را روایت می کند که در رمان جعفر مدرس صادقی وجود دارد. این، تعارض های عجیبی هم ایجاد می کند، مثلا وقتی راوی درحال صحبت از مادرش است که پدرش را به خاطر آب تنی سرزنش می کرده است، تصاویری که از مادر راوی ارائه می شود که با آنچه راوی درباره ی مادرش می گوید، بسیار متفاوت است. با این حال، فیلم به تدریج در استفاده از نقطه دید ادبی اول شخص، با کارکردهای سینمایی وضعیت بهتری پیدا می کند (هرچند همچنان، گاه و بیگاه، نمایش بی هدف تصاویر مناطق توریستی شهر اصفهان، بدون اینکه نسبت خوبی با سخنان راوی داشته باشد، آزاردهنده است). مثلا در جایی که راوی در حال روایت روزی است که  معلم شان، آقای گلچین، پدرش را دیده است، زیر صدای روایتش بخش هایی مبهم از صدای گلچین را هم می شنویم و بعد، پدر راوی به طور مستقیم دوربین/راوی را خطاب قرار می دهد و آن دو در مورد گلچین گفت و گویی کوتاه دارند. این شیوه ی تلفیقی روایت نقلی راوی و روایت دراماتیک گفت و گوی شخصیت ها با هم، به عنوان یکی از شیوه های روایت در فیلم، باز هم پس از این استفاده می شود و به افزایش کیفیت سینمایی فیلم کمک می کند. مورد مهم تر در جایی از فیلم است که راوی درباره ی مرگ پدرش سخن می گوید، به نظر می رسد تصویر را از زاویه دید پدر راوی می بینیم. بنابراین همچنان که داستان، از لحاظ ادبی، همچنان از دید پسر (صدای بهرام رادان) روایت می شود، روایت سینمایی (اگر بتوانیم چنین تمایزی بین روایت ادبی و سینمایی قایل شویم) برای چند لحظه ای از دید پدر (عزت الله انتظامی) صورت می گیرد. در اینجا از زاویه دید پدر می بینیم، پیرمردی که از بیرون مغازه به خوابیدن سر پدر راوی روی میز شک کرده داخل می شود و احیانا دستی به سر پدر می زند که موجب می شود سر پدر روی میز به حالت متعادل تری قرار بگیرد. یعنی دوربین که تا به حال، به شکل کج و نامتعادل روی میز قرار داشته، اکنون به طور کاملا افقی روی میز می خوابد. علاوه بر اینکه این مورد، دستاورد جالب توجهی در موضوع نقطه دید است، دلالت ضمنی مناسبی نیز، هم راستا با کل جهان اثر مورد اقتباس دارد. زیرا یکی از جنبه های مهم داستان، مربوط می شود به اینکه مرزهای خوابی و بیداری و بعد، خواب و «خواب در خواب» بودن راوی مخدوش است و در این میانه، پدرش را گاه بعد از مرگ و گاه قبل از مرگ می بیند و مبهوت می ماند که آیا پدرش زنده است یا مرده است. سکانس مذکور از فیلم نیز پدر راوی را در حالتی مشابه نشان می دهد. انگار که مرز بین زندگی و مرگ او مخدوش شده است، چون هنوز بعد از مرگ جهان زندگان را می بیند و با راوی، در جهان زندگان (اینجا از طریق نظرگاه یا نقطه دیدی زنده) ارتباط برقرار می کند.

افخمی به نظر می رسد که با علم به موارد مهم و شناخته شده ی پیشینِ استفاده از دیدگاه اول شخص در تاریخ سینما از تکنیک های مشابهی سود جسته است. مثلا در مراسم ختم پدر راوی، تسلیت گویندگان به سمت راوی نزدیک می شوند و او را می بوسند اما ما می بینیم که خود را به دو طرف دوربین نزدیک و دور می کنند. یا در جایی دیگر، چهره ی راوی را در آینه می بینیم که متناسب با احوال روحی اش، دست خود را به حالتی مرکب از وهم و وحشت جلوی صورتش گرفته است.

اما شاید بتوان گفت بهترین تمهید افخمی در استفاده از نقطه دید اول شخص این است که پس از گذر دو سوم از زمان فیلم، زاویه دید را عوض می کند و شروع به نمایش راوی می کند. از اینجا به بعد روند روایت نقلی راوی هم به پایان می رسد و بقیه ی داستان را فقط می بینیم. با این تمهید، ممکن می شود که ما بتوانیم بخش مهم نتیجه گیری و پایان بندی داستان را در سکانس های نهایی، به شکل کاملا عینی ببینیم. یعنی جایی که پدر راوی، راوی را با خود به لاله زار می برد و سپس از طریق دری در این محله ی قدیمی به سوی باتلاق گاوخونی راه می گشاید. اگر قرار بود تا پایان فیلم، روایت نقلی راوی، روی دیدگاه اول شخص وی، روایتگر بقیه ی داستان هم باشد، تاثیر این سکانس بسیار مهم به میزان زیادی از دست می رفت. ضمن اینکه در این دو سوم انتهایی فیلم، عطش تماشاگر به دیدن عینی شخص راوی هم پاسخ درستی می یابد. با این حال به نظر می رسد پایان رمان با همان رویکرد اول شخص یکدست، تاثیرگذارتر باشد و تفسیرهای متعددی را ممکن کند که در فیلم، چندان میسر نمی شود. زیرا فیلم در جایی به پایان می رسد که راوی که تا کمر در آب رفته است، مقداری دیگر به حرکت آرام و سرگشته ی خود در آب ادامه می دهد و آنگاه، تصویر فید سیاه می شود، در حالی که رمان با این جملات پایان می پذیرد: «باز بالا و پایین پریدم. بنا کردم به دویدن. بالا و پایین می پریدم و می دویدم. زدم به آب. رفتم زیر آب و آب از سرم گذشت و رفتم پایین تر و هرچه رفتم پایین تر، پاهام نمی رسید  به زمین و هی می رفتم پایین و هی می رفتم پایین و هرچه می رفتم پایین تر، آب گرمتر می شد و آن پایینِ پایین، آب درست به اندازه گرم بود – به اندازه ی بدنم- و به آن پایینِ پایین که رسیدم، فقط صدای آواز زنی توی گوشم بود- صدای آواز غریبی از دور».

تاریخ انتشار

شنبه, خرداد 1, 1395 - 19:43

شاخه اصلی

سینما

معرفی کتاب «طرد اجتماعی و فقر ، روش های جدید تحلیل »

طرد اجتماعی و فقر ، روش های جدید تحلیل، ویراستاران: جیانی بتی و آشیل لمی، نشر: راتلج ، سال انتشار:، 2014

326 صفحه

Betti, G.; Lemmi, A., 2014, Poverty and Social Exclusion, New Methods  and  Analysis, London & New York: Routledge

 

نشر راتلج در معرفی کتاب چنین می نویسد:« فقر و نابرابری در صدر مباحث اقتصادی روز جهان باقی می ماند، و روش شناسی اندازه گیری  فقر به عنوان بخشی کلیدی در تحقیق ادامه می یابد. این کتاب جدید که حاصل کار گروهی از پژوهشگران بین المللی پیشرو است، پویشی نوآورانه و به روز از روش های جدید تخمین فقر در سطح محلی ارائه می دهد، همچنین جدیدترین روش های چندبعدی مربوط به پویایی های فقر را عرضه می کند».

به طور کلی کتاب، تحقیقات تجربی و روش شناسی هایی را در جهت اندازه گیری فقر و طرح نقشه ی فقر (در سطوح کوچک جغرافیایی) ارائه می دهد و در این مسیر بر مقولاتی چون طرد اجتماعی، تفاوت بین عملکردهای فردی و جمعی فقر و امثالهم درنقاط مختلف جغرافیایی تمرکز می نماید.

کتاب با همکاری 30 پژوهشگر بین المللی( اکثرا اروپایی)  نگاشته شده است که عمدتا متخصص در حوزه های اقتصاد و اقتصاد اجتماعی آمار و آمار بین الملل هستند و همچنین حوزه های مطالعات فقر، سیاست و مدیریت سیاسی و امور بین الملل از دیگر تخصص ها در این گروه پژوهشگران است.

کتاب شامل 3 بخش اصلی است. مقالات  بخش نخست به «فقر چند بعدی» می پردازند،  بخش دوم « فقر مزمن و درازمدت» را مورد بررسی قرار می دهد و موضوع بهش سوم «روش های تخمین کوچک-ناحیه ای[1]» است؛ هر بخش با فصلی آغاز می شود که مروری اجمالی بر موضوع کلی بخش دارد و به دست محققان پیشرو در آن موضوع نوشته شده است.

در مقدمه ی کتاب بزرگترین دلیل گردآوری این مجموعه، مفیدتر بودن سنجش هایی از فقر قلمداد شده است که در واحدهای جغرافیایی کوچک تر مثل شهرها، بخش های شهری وتقسیمات «محلی» تخمین زده می شوند و این کتاب نخستین تلاش برای جمع آوری جدیدترین نتایج تحقیقات دانسته شده که مبتنی بر  تخمین های محلی از فقر چندبعدی هستند.

بعلاوه از مهم ترین نوآوری های این کتاب، تحلیل پویایی های فقر با استفاده از هم رویکردهای سنتی و هم رویکردهای چندبعدی دانسته می شود.

مقالات در بخش های مختلف کتاب عمدتا شامل یکی از ویژگی های زیر می شوند: 1- نوآوری در روش ها و تئوری های مربوط به طرد اجتماعی و فقر، 2- طرح نقشه ی فقر و دلالت های سیاسی آن و 3- کاربردهای تجربی وسیع در تحلیل های اقتصادی به کار رفته است.

در این کتاب تلاش شده است تا میان بخش های تجربی، روش شناختی و نظری، تعادلی مناسب به وجود آید و همچنین در مقدمه تاکید می شود که مطالعات موردی همواره کاربرد تئوری های اقتصادی و برای مخاطبی بین المللی هستند.

برای سنجش فقر در این کتاب، ترکیبی از رویکردهای اقتصادی و آماری مورد استفاده قرار می گیرند؛ بعلاوه از جداول و شکل های بسیاری برای تکمیل مباحث کتاب استفاده می شود.

در ادامه، فهرست محتوای کتاب می آید:

1- مقدمه

بخش 1: فقر چند بعدی

2- اندازه گیری محرومیت چند بعدی با متغیرهای ترتیبی و دوبخشی
3- فقر و ابعاد رفاه
4- درآمد، محرومیت مادی و طرد اجتماعی در اسرائیل
5- اندازه گیری چندبعدی و فازی فقر و نابرابری در سطح ملی و ناحیه ای در موزامبیک

بخش 2: فقر مزمن و درازمدت

6- درباره ی ارزیابی بعد زمانی فقر
7- محرومیت مادی مدت دار[2]
8- اندازه گیری فقر مزمن
9- اندازه گیری فقر مدت دار: گزینه های سیاست برای تحلیل گران فقر
10- اندازه گیری سطوح و روندها  در فقر مطلق در جهان: سوالاتی باز و جایگزین های ممکن

بخش 3: روش های تخمین کوچک-ناحیه ای

11- روش شناسی کوچک-ناحیه ای در طرح نقشه ی فقر: مروری مقدماتی
12- تخمین کوچک-ناحیه ای فقر با استفاده از روش نقشه ی ELL/Pov ، و جایگزین های آن
13- تخمین اندازه گیری های فقر در نواحی کوچک
14- استفاده ی اطلاعات فضایی برای تخمین نشانگرهای فقر در سطح کوچک-ناحیه ای
15- شیوه های کوچک-ناحیه ایِ نیمه- سنجه ایِ قدرتمند منزوی برای تخمین فقر[3]
16- فقر و طرد اجتماعی در تخمین 3 بعدی:چندبعدی، دراز مدت و کوچک ناحیه ای

 

 

[1] Small area

[2] intertemporal

[3] Outlier robust semi-parametric small area for poverty estimation

تاریخ انتشار

جمعه, ارديبهشت 31, 1395 - 18:38

شاخه اصلی

منابع و ماخذ

نظام آموزشی فرانسه و تضادهای آن

نظام آموزشی فرانسه از پانزده سال پیش تا کنون تغییر و تحولات گسترده ای را به خود دیده است :  شکل گیری دیپلم فنی – حرفه ای ، ارزیابی های گسترده در سطح کشوری ، تغییر و تحولات فراوان مدارس ، توسعه ی تکنولوژی های آموزشی و نواوری های جدید . . . متخصصین در این زمینه چه نقطه نظری دارند؟!

فرانسوآ دوبه در 23 می سال 1946 در پریگو ( Périgueux ) متولد شده است. وی جامعه شناس و مدیر مطالعاتی در مدرسه ی عالی علوم اجتماعی فرانسه (EHESS) است . او تا زمان بازنشستگی در سال 2013 استاد دانشگاه بوردو بود. فرانسوآ دوبه مسئول مطالعات گسترده ای است که در نهاد های مختلف در مورد به حاشیه رانده شدن جوانان فرانسوی انجام شده است. او مسئول گزارشی تحت عنوان " مدرسه ی راهنمایی در سال 2000 " بود که در سال 1999 به وزارت آموزش و پرورش فرانسه ارائه شد.

در مصاحبه ی فوق وی به بررسی مشکلاتی که در حال حاضر دامن گیر مدارس راهنمایی فرانسه است می پردازد:

  • از زمان تبدیل مقطع راهنمایی به نظامی متحد در سال 1975 و پس از تصویب قانون هابی ، این مقطع آموزشی اصلاحات زیادی را به خود دیده است. اما با این حال به نظر می رسد که نظام آموزشی فرانسه هنوز هم در این مقطع با مشکلات بسیار زیادی دست و پنجه نرم می کند. نظر شما در این مورد چیست؟

از سی سال پیش تا کنون ، مقطع راهنمایی میزبان تقریبا تمامی دانش آموزانی است که مقطع ابتدایی را به پایان می رسانند. این مساله سبب بروز شک بزرگی در نظام آموزشی ما شده است چرا که از ورای آن توانسته ایم به این مساله پی ببریم که در بستری یکسان ، تا چه اندازه دانش آموزانی با سطوح مختلف و کاملا متفاوت می تواند وجود داشته باشد. البته ما موفق شدیم تا با راه اندازی سیستمی گزینشی و گرایش های مختلف آموزشی تا اندازه ای این شوک را کاهش دهیم. از چند سال پیش تا کنون ، راه حل های ارائه شده به نوعی محو شده اند و به اعتقاد من این مساله ی خوبی است. علت آن این است که بعضا اختصاص گرایشات مختلف و آزمون های گزینشی به ضرر دانش آموزان ضعیف تر تمام می شود ، این در صورتی است که اتفاقا باید بیشتر از سایرین به آن ها پرداخته شود.

به دنبال شک اولیه ای که ایجاد شده بود ، پاسخ ها و واکنش های فراوانی شکل گرفت. در وهله ی اول بسیاری صحبت از بحرانی جدی کرده و در مورد کاهش سطح علمی دانش آموزان در این مقطع هشدار دادند. هشداری که امروزه تحقیقات صورت گرفته درستی آن را زیر سوال می برد. به هر حال ذکر این مساله کاملا لازم است که تعداد دانش آموزانی که در این مقطع تحصیل را رها می کردند افزایش پیدا کرد. علت این امر را می توان در مشکلات انضباطی و بعضا خشونت هایی که برخی از آن ها در محیط آموزشی از خود بروز می دادند جست و جو کرد. در بسیاری از موارد استراتژی های جدیدی به اجرا درامد مثل سطح بندی کلاس ها یا ارائه ی زبان های مختلف که دانش آموزان از بین آن ها حق انتخاب داشتند. از اصلی ترین راه حل های پی گرفته شده رسیدگی بیشتر به مدارسی بود که از نظر امکانات در شرایط مناسبی قرار نداشتند. تلاش بسیاری شد که تا حد امکان فاصله ی بین مدارسی که در مناطق محروم یا محله های مهاجر نشین قرار داشتند با مدارسی که در مرکز شهر یا محله های ثروتمند کمتر شود.

مساله ی خوشیمنی که در این میان می توان از آن یاد کرد این است که آموزگاران ، با گذشت زمان ، خواهی نخواهی به شرایط عادت کردند و خودشان دست به نواوری هایی کاملا متنوع زدند ، راه حل هایی برای حمایت از دانش آموزان ضعیف تر پیدا کردند.

سیاست مناطق محروم تحصیلی که به اجرا درامد ( در مقاله های قبلی به تفصیل در مورد این سیاست صحبت شده است) تا حد زیادی توانست شرایط را برابر کند اما در مورد موفقیت این سیاست در شرایط فعلی هم تردید های بسیاری وجود دارد.

متاسفانه نظام آموزشی فرانسه در مقطع راهنمایی هنوز هم آمیخته با بی نظمی های بسیاری است و بسیاری از دانش آموزان در حال تحصیل مشکلات بسیاری دارند و از مدرسه زده می شوند. این مساله را هم باید مد نظر قرار داد که تنش در مدارس در این مقطع روز به روز بیشتر می شود. به طور خلاصه باید بگویم که مقطع راهنمایی در نظام آموزشی فرانسه در حال حاضر با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم می کند ، حتی با این وجود که نتایج درسی دانش آموزان در این مقطع آنچنان هم که از آن صحبت به عمل می آید در شرایط اضطراری قرار ندارد.

  • آیا مسئولین آموزشی ، مدیران و آموزگاران مقطع راهنمایی را به آزمایشگاهی برای آزمایش شیوه های جدید آموزشی تبدیل کرده اند؟

در فرانسه ی امروز اغلب نهاد آموزشی را به محافظه کاری و سکون متهم می کنند. این اتهام در عین حال می تواند درست باشد چرا که به طور کلی آموزگاران و سندیکاهای آموزشی علاقه ی زیادی به تحول و نواوری ندارند و از طرفی هم نادرست است چرا که از چند سال پیش تا کنون تغییرات گسترده ای در نهاد آموزشی کشور شکل گرفته است.

برنامه ها دچار تحول شده اند ، بسیاری از سنت ها شکسته شده است ، کارهای گروهی و برنامه های حمایتی از دانش آموزان ضعیف تر به طور منظم سازماندهی شده اند ، تکنولوژی های جدید به طور گسترده مورد استفاده قرار گرفته اند و . . .

در این میان لازم بود تا به درخواست ها و ظرفیت های دانش آموزان توجه نشان داده شود. مشخصا آموزگاران بیکار ننشسته اند اما باید این را هم قبول کنیم که خو گرفتن با شرایطی که دائما دچار تغییر شوند کار سختی بوده و کنترل داشتن بر روی آن تغریبا غیر ممکن است. با وجود تلاش نهاد آموزشی برای تمرکز امروزه این نهاد در این فرایند کاملا ناموفق عمل کرده است  و نتوانسته است شکاف بین دانش آموزان ضعیف و قوی و تضاد های موجود را کاهش دهد. مشکل اساسی امروز ارائه ی تعریفی اساسی و دقیق از اصلاحات و مشخص کردن اهداف  و قوانین جدید است.

دقت کنید  در صورتی که ما بخواهیم فاصله ی بین کاری که امروزی باید انجام شود و آن کاری که در واقع در حال انجام شدن است زیاد نشده و کار به جایی نرسد که نه دانش آموزان بدانند هدفشان چیست و نه آموزگاران بدانند چه هدفی را دنبال می کنند ، در نظر گرفتن مساله ی عنوان شده بسیار حائز اهمیت است. این شرایط چالش سیاسی بزرگی محسوب می شود. من به خصوص روی واژه ی سیاسی تاکید می کم چرا که این واژه تمامی فرایند ها و نهادهای دموکراسی محور را در بر می گیرد،نه فقط نهاد آموزشی را.

  • از زمان تبدیل مقطع راهنمایی به نظامی متحد در سال 1975 و پس از تصویب قانون هابی ، این مقطع آموزشی اصلاحات زیادی را به خود دیده است. اما با این حال به نظر می رسد که نظام آموزشی فرانسه هنوز هم در این مقطع با مشکلات بسیار زیادی دست و پنجه نرم می کند. نظر شما در این مورد چیست؟

از سی سال پیش تا کنون ، مقطع راهنمایی میزبان تقریبا تمامی دانش آموزانی است که مقطع ابتدایی را به پایان می رسانند. این مساله سبب بروز شک بزرگی در نظام آموزشی ما شده است چرا که از ورای آن توانسته ایم به این مساله پی ببریم که در بستری یکسان ، تا چه اندازه دانش آموزانی با سطوح مختلف و کاملا متفاوت می تواند وجود داشته باشد. البته ما موفق شدیم تا با راه اندازی سیستمی گزینشی و گرایش های مختلف آموزشی تا اندازه ای این شوک را کاهش دهیم. از چند سال پیش تا کنون ، راه حل های ارائه شده به نوعی محو شده اند و به اعتقاد من این مساله ی خوبی است. علت آن این است که بعضا اختصاص گرایشات مختلف و آزمون های گزینشی به ضرر دانش آموزان ضعیف تر تمام می شود ، این در صورتی است که اتفاقا باید بیشتر از سایرین به آن ها پرداخته شود.

به دنبال شک اولیه ای که ایجاد شده بود ، پاسخ ها و واکنش های فراوانی شکل گرفت. در وهله ی اول بسیاری صحبت از بحرانی جدی کرده و در مورد کاهش سطح علمی دانش آموزان در این مقطع هشدار دادند. هشداری که امروزه تحقیقات صورت گرفته درستی آن را زیر سوال می برد. به هر حال ذکر این مساله کاملا لازم است که تعداد دانش آموزانی که در این مقطع تحصیل را رها می کردند افزایش پیدا کرد. علت این امر را می توان در مشکلات انضباطی و بعضا خشونت هایی که برخی از آن ها در محیط آموزشی از خود بروز می دادند جست و جو کرد. در بسیاری از موارد استراتژی های جدیدی به اجرا درامد مثل سطح بندی کلاس ها یا ارائه ی زبان های مختلف که دانش آموزان از بین آن ها حق انتخاب داشتند. از اصلی ترین راه حل های پی گرفته شده رسیدگی بیشتر به مدارسی بود که از نظر امکانات در شرایط مناسبی قرار نداشتند. تلاش بسیاری شد که تا حد امکان فاصله ی بین مدارسی که در مناطق محروم یا محله های مهاجر نشین قرار داشتند با مدارسی که در مرکز شهر یا محله های ثروتمند کمتر شود.

مساله ی خوشیمنی که در این میان می توان از آن یاد کرد این است که آموزگاران ، با گذشت زمان ، خواهی نخواهی به شرایط عادت کردند و خودشان دست به نواوری هایی کاملا متنوع زدند ، راه حل هایی برای حمایت از دانش آموزان ضعیف تر پیدا کردند.

سیاست مناطق محروم تحصیلی که به اجرا درامد ( در مقاله های قبلی به تفصیل در مورد این سیاست صحبت شده است) تا حد زیادی توانست شرایط را برابر کند اما در مورد موفقیت این سیاست در شرایط فعلی هم تردید های بسیاری وجود دارد.

متاسفانه نظام آموزشی فرانسه در مقطع راهنمایی هنوز هم آمیخته با بی نظمی های بسیاری است و بسیاری از دانش آموزان در حال تحصیل مشکلات بسیاری دارند و از مدرسه زده می شوند. این مساله را هم باید مد نظر قرار داد که تنش در مدارس در این مقطع روز به روز بیشتر می شود. به طور خلاصه باید بگویم که مقطع راهنمایی در نظام آموزشی فرانسه در حال حاضر با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم می کند ، حتی با این وجود که نتایج درسی دانش آموزان در این مقطع آنچنان هم که از آن صحبت به عمل می آید در شرایط اضطراری قرار ندارد.

  • آیا مسئولین آموزشی ، مدیران و آموزگاران مقطع راهنمایی را به آزمایشگاهی برای آزمایش شیوه های جدید آموزشی تبدیل کرده اند؟

در فرانسه ی امروز اغلب نهاد آموزشی را به محافظه کاری و سکون متهم می کنند. این اتهام در عین حال می تواند درست باشد چرا که به طور کلی آموزگاران و سندیکاهای آموزشی علاقه ی زیادی به تحول و نواوری ندارند و از طرفی هم نادرست است چرا که از چند سال پیش تا کنون تغییرات گسترده ای در نهاد آموزشی کشور شکل گرفته است.برنامه ها دچار تحول شده اند ، بسیاری از سنت ها شکسته شده است ، کارهای گروهی و برنامه های حمایتی از دانش آموزان ضعیف تر به طور منظم سازماندهی شده اند ، تکنولوژی های جدید به طور گسترده مورد استفاده قرار گرفته اند و . . .

در این میان لازم بود تا به درخواست ها و ظرفیت های دانش آموزان توجه نشان داده شود. مشخصا آموزگاران بیکار ننشسته اند اما باید این را هم قبول کنیم که خو گرفتن با شرایطی که دائما دچار تغییر شوند کار سختی بوده و کنترل داشتن بر روی آن تغریبا غیر ممکن است. با وجود تلاش نهاد آموزشی برای تمرکز امروزه این نهاد در این فرایند کاملا ناموفق عمل کرده است  و نتوانسته است شکاف بین دانش آموزان ضعیف و قوی و تضاد های موجود را کاهش دهد. مشکل اساسی امروز ارائه ی تعریفی اساسی و دقیق از اصلاحات و مشخص کردن اهداف  و قوانین جدید است.

دقت کنید  در صورتی که ما بخواهیم فاصله ی بین کاری که امروزی باید انجام شود و آن کاری که در واقع در حال انجام شدن است زیاد نشده و کار به جایی نرسد که نه دانش آموزان بدانند هدفشان چیست و نه آموزگاران بدانند چه هدفی را دنبال می کنند ، در نظر گرفتن مساله ی عنوان شده بسیار حائز اهمیت است. این شرایط چالش سیاسی بزرگی محسوب می شود. من به خصوص روی واژه ی سیاسی تاکید می کم چرا که این واژه تمامی فرایند ها و نهادهای دموکراسی محور را در بر می گیرد،نه فقط نهاد آموزشی را.

تاریخ انتشار

جمعه, ارديبهشت 31, 1395 - 19:21

شاخه اصلی

آموزش و پرورش

گفت‌و‌گو با ناصر فکوهی درباره خشونت در جامعه ما: زور مردم‌آزاری

خوبی گفت‌وگو کردن با ناصر فکوهی این است که به آدم می‌آموزد از کنار مسائل، ساده عبور نکند. به یک اعتبار کار مهم متفکران این است که به لایه‌هایی رویی و سطحی اتفاقات و پدیده‌ها بسنده نمی‌کنند، از مسائل روزمره رمزگشایی می‌کنند و حتی با نشانه‌شناسی، آن روی سکه مقولات بدیهی را به مردم نشان می‌دهند. وقتی برای پرونده «سادیسم/ دگر‌آزاری» سراغ آقای فکوهی رفتیم، می‌دانستیم او کلی حرف و تحلیل و تفسیر خوب و به درد بخور و خواندنی از اوضاع اجتماعی ایران برایمان دارد، به خاطر همین پیشنهاد می‌کنم سر صبر و حوصله این گفت‌و‌گو را بخوانید. از جبار رحمانی و مریم پیمان به خاطر زحماتی که در مسیر آماده شدن این مصاحبه کشیدند، تشکر می‌کنیم.

 

 

شما از خواندن صفحات حوادث نگران نمي‌شويد؟

بدون شک هر کسي از خواندن شرح حوادث ناگوار نگران مي‌شود. اين امر البته بستگي به آن دارد که اولا محيط ذهني و محيط مادي جامعه ما در چه موقعيتي باشد و ما خود چه موقعيت فردي و اجتماعي در آن جامعه داشته باشيم. بنابراين همه افراد در همه موقعيت‌ها به يک صورت، به يک ميزان و با شدت واحدي از حوادث خشونت‌آميز نگران يا ناراحت نمي‌شوند، بلکه بستگي دارد چقدر خود را به صورت فردي و اجتماعي با اين حوادث مربوط ببينند. براي يک جامعه‌شناس و به‌خصوص جامعه‌شناس يا انسان‌شناسي که تخصصش آسيب‌شناسي اجتماعي باشد، خواندن و مرور اين‌گونه رويدادها با حساسيت بيشتري همراه است، زيرا براي آن‌ها داراي پيشينه ذهني در جامعه خود و در جوامع ديگر است. اما مي‌خواهم به پرسش شما بازگردم. «نگران» شدن را بايد بتوانيم براي خود تعريف و تحليل کنيم. به عنوان يک فرد، اين‌گونه حوادث مي‌توانند هميشه نگران‌کننده باشند، اما به‌مثابه يک متخصص، موضوع فراتر از نگراني است و براي ما چنين رويدادهايي جنبه‌اي نشانگاني (سندروم) دارند که فرضيه يا فرضياتي را تاييد يا رد مي‌کنند. دست‌کم براي من چنين است. وقتي برخي از حوادث را مرور مي‌کنم، چه خود آن حوادث و چه نحوه بازتاب و بازنمايي‌شان در رسانه‌ها، «کامنت»‌ها (ولو آن‌که بسيار کليشه‌اي و سفارشي باشند)، شيوه چيدمان آن‌ها و بسياري از داده‌هاي ديگر کمک مي‌کنند که در وهله نخست يک آسيب را که در لايه اول قرار گرفته است، ببينيم و ارزيابي کنيم.

 حالا که صحبت از شناخت شد، اجازه بدهيد بروم سراغ اصل مطلب. معمولا دگرآزاري را يك بيماري رواني مي‌شناسند. آيا دگرآزاري صرفا يك بيماري است يا ابعاد گسترده‌تري دارد؟

بايد دقت داشته باشيم که دگرآزاري در زبان رسانه‌اي ما اغلب به صورت نادرستي به کار مي‌رود. اين واژه در اصل درست خود معادل ساديسم است؛ يعني اعمال خشونت، ايجاد درد و زجر دادن فرد يا افرادي به وسيله فرد يا افرادي ديگر با هدف آگاهانه رسيدن به لذت جنسي. اين واژه اشاره به زندگي و آثار مارکي دو ساد، نويسنده فرانسوي (1814-1740) در قرن هجدهم دارد که زندگي‌اش سراسر با خشونت‌هاي دگرآزارانه همراه بود. اما آنچه عموما در ايران از اين واژه درک مي‌شود، همه انواع خشونت و آزار دادن، پرخاشجويي و شکنجه ديگران است که مي‌توانند جسماني يا رواني باشند و کنشگر آگاهانه يا ناخودآگاهانه و با هر هدفي آن‌ها را انجام دهد. در اين گفت‌و‌گو مباحث من به موضوع اخير مربوط مي‌شود که براي آن از واژه عمومي «خشونت» استفاده مي‌کنم. با اين توضيح، خشونت و پرخاشجويي را بايد بدون ترديد در يکي از ابعاد آن‌ها يک اختلال يا بيماري رواني دانست، اما پرداختن به آن از اين جنبه در اين گفت‌وگو در صلاحيت من نيست. با وجود اين، همچون بسياري از بيماري و آسيب‌هاي رواني، نمي‌توان خشونت را در بعد يا ابعاد رواني‌اش خلاصه کرد و مسئله ما، به‌مثابه متخصصان اجتماعي، پاسخ دادن به اين سوال است که صرف‌نظر از دلايل رواني، دروني و زيستي بروز اين عارضه، کدام شرايط اجتماعي به ايجاد، تقويت، پايندگي و شيوع آن در جوامع انساني به طور کلي و در جامعه ما به طور خاص منجر مي‌شوند. در نظريه‌هاي متاخر مورد مطالعه در کردارشناسي جانوري، عصب‌شناسي رواني و جامعه‌شناسي انحرافات، امروز مي‌توانيم با اطميناني نسبي بگوييم که خشونت و پرخاشجويي امري «طبيعي» و «ذاتي» در انسان‌ها نيست، اما مي‌توان گفت يکي از قابليت‌هاي نهفته در موجود زنده به حساب مي‌آيد که ممکن است در شرايطي خاص و موقعيت‌ها و سازوکارهاي طبيعي يا اجتماعي از شکل بالقوه به شکل بالفعل درآيد و يا برعکس بتوان از طريق ايجاد سازوکارهاي انساني و اجتماعي آن را کاهش داد و به حداقل رساند. برعکس ما مي‌توانيم دگردوستي، همبستگي و محبت به همنوع را که باز بر اساس همان مطالعات امري دروني در انسان‌ها به حساب مي‌آيد، در آن‌ها رشد دهيم. مثلا ما مي‌دانيم که سرمايه‌داري صنعتي به طور عام و به‌ويژه سرمايه‌داري مالي متاخر که از سال‌هاي دهه 1970 در جهان گسترش يافته، سبب پديدار شدن شرايط و سازوکارهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي در جهان شده است که به‌شدت در حال بالفعل کردن خشونت و برعکس کاستن از همبستگي و دگردوستي ميان انسان‌ها در فرهنگ‌هاي مختلف نسبت به يکديگر و حتي درون يک فرهنگ است.

 اگر خشونت و پرخاشجويي يك بيماري رواني باشد، وقتي چنين بيماري در يك جامعه شيوع پيدا مي‌كند، آن را بايد نشانه چه چيزي دانست؟

ابتدا بايد شيوع را «اندازه‌گيري» کرد و «سنجيد». اين کار بايد هم به روش کمّي انجام بگيرد و هم به شيوه‌هاي کيفي. همه اين روش‌ها در جهان شناخته‌شده هستند و به صورت دائم به کار مي‌روند. اما براي سنجيدن کمي يا براي ارزيابي کيفي، در هر دو صورت نياز به چندين شرط اوليه وجود دارد.

ابتدا بايد توانست شاخص‌هاي مورد قبولي را تعريف کرد که در آن‌ها بر سر تعريف «خشونت» و «آزاررساني» بين کنشگران اجتماعي و مسئولان و متوليان سازمان جامعه به اجماع رسيده باشيم. پس ابتدا بايد مشخص کرد که «آزار» چيست؟ ما بسيار بر اين گمان هستيم که تعاريف را مي‌شناسيم و به‌خصوص بر سر آن‌ها اجماع داريم در حالي که گاه ابدا چنين نيست. براي نمونه، تصديگري دولتي در زندگي مردم و دخالت آن در تعيين سبک‌هايي که کنشگران تمايل دارند بر اساس آن‌ها زندگي کنند (اگر آزاري به يکديگر نرسانند)، خود يک آزار است. نظام دولتي بر اساس معيارهاي خودش تعريفي از «آزار» دارد و خيال مي‌کند اين تعريف براي همه مردم معتبر است اما بدون شک اين‌گونه نيست. بدين ترتيب، آزارهايي امروز تعريف شده‌اند و حتي در قالب «جرم» قرار گرفته‌اند که اکثريت ابدا آن‌ها را آزار نمي‌دانند و اگر به پيشينه فرهنگ ملي يا ديني خود نيز مراجعه کنيم و از آن کمتر معيارهاي جهاني را - چه در فرهنگ‌هاي اسلامي چه در فرهنگ‌هاي مسيحي و غيره - جست‌وجو کنيم، اثري از جامعه‌اي نمي‌بينيم که کاري مشابه کرده باشد. سبک زندگي، مصداقي روشن از اين قضيه است. امروز مسئله سانسور اينترنتي، مطبوعاتي، انتشاراتي و غيره نمونه‌اي روشن از تصديگري دولتي است که مبنايش اين است که اگر آزادي دسترسي کامل به اطلاعات مثلا در اينترنت با سرعت بالا وجود داشته باشد، جامعه دچار انحراف مي‌شود يا ضربه مي‌خورد. اما بايد ديد واقعا چنين چيزي واقعيت دارد يا...؟ اگر هست، مصداق‌هاي آن را در ساير فرهنگ‌ها و جوامع نشان دهيم. نکته ديگر نياز به آزادي و شفافيت در توليد و دسترسي به داده‌هاي اجتماعي است. متاسفانه ما از اين لحاظ مشکلات بي‌شماري داريم زيرا به دلايل بسياري در هر دو حوزه، فعاليت‌هاي مدني محدود شده‌اند. در نتيجه، ما خود به دست خويش جامعه را به طرف عدم شفافيت و عدم دسترسي به اطلاعات سوق داده‌ايم. در اين شرايط نمي‌توانيم هيچ‌يک از اهدافي را که در بالا به آن‌ها اشاره کرديم به دست بياوريم. وقتي ما با فرايندهاي ممنوعيت مطلق و فرض گرفتن آن‌که گروهي از آسيب‌ها اصولا نمي‌توانند در جامعه ما وجود داشته باشند پيش برويم، آمارهايمان شکننده مي‌شوند و ارزش کاربردي خود را از دست مي‌دهند و ما را به آن‌سو مي‌برند که به جاي ديدن جامعه در واقعيتش، توهمات خود را به جاي واقعيت‌ها بنشانيم و هر جا با تضادي در واقعيت و انطباق نداشتن آن با توهمات خود روبه‌رو ‌شويم، يا دست به خشونت و روش‌هاي آمرانه و بي‌اثر و آسيب‌زا بزنيم يا به سمت نظريه‌هاي توطئه که نه تاثيري بر کسي ديگر دارد و نه ضربه‌اي به او مي‌زند، برويم.

سالم‌سازي محيط شرط ديگري است که بدون آن هيچ‌کدام از برنامه‌ريزي‌ها براي مقابله با انحرافات اجتماعي و خشونت به نتيجه نمي‌رسد: با دور کردن جامعه از اخلاق، از ميان بردن ادب و اعتماد و احترام افراد به يکديگر، دخالت در زندگي خصوصي مردم، از ميان بردن مرزهاي فردي و هويتي، اولويت دادن سيستماتيک به رفتارهاي آمرانه و ناصحانه به جاي آزاد گذاشتن افراد در تصميم‌گيري بر اساس اخلاق و مدنيت و عقلانيت خودشان، ما راه را بر گسترش فساد مي‌گشاييم و کنشگران را به سوي فساد، دروغ، کژرفتاري، رياکاري و تقلب به‌مثابه استراتژي‌هاي محوري رفتارهاي اجتماعي‌شان هدايت مي‌کنيم که روشن است چرخه‌هاي معيوب ايجاد مي‌کنند و به فرايندهاي خشونت‌بار دامن مي‌زنند.

 براي اين دست معضلات، براي اين خشونت‌هايي که در صحبت‌هاي شما هم به آن اشاره شد، نمي‌توان ريشه‌هاي خانوادگي - تاريخي ذکر کرد؟

همه پديده‌هاي اجتماعي داراي ريشه‌هاي تاريخي يا خانوادگي و تبارشناسانه هستند. مطالعه اين ريشه‌ها بدون شک مفيد هستند اما تجربه و مطالعات جديد جامعه‌شناسي و انسان‌شناسي نشان مي‌دهند که تاکيد بيش از حد بر اين تجربه‌ها، بيشتر از آن‌که به ما کمک کنند، مي‌توانند ما را به انحراف و اشتباه در تفسير و تعبير و تحليل بکشانند. به عبارت ديگر، ريشه‌ها و تاريخ بايد به صورتي کاملا پويا و پيچيده به ما در درک زمان حال کمک کنند وگرنه همواره مي‌توانند چون سرابي ما را به سوي نيستي بکشانند. نگاه کنيم به تجربه داعش. سواي ساختگي بودن اين سازمان و بازيچه بودن ساختارهاي اوليه آن، آنچه سبب تداومش شده، باورهاي تعصب‌آميز در اين زمينه است که اگر «گذشته‌هاي درخشان» را به جاي موقعيت‌هاي کنوني بنشانند، مشکلاتشان حل مي‌شود در حالي که با اندکي دقت مي‌توانيم بفهميم حتي راه‌حل‌هاي ده يا بيست سال پيش نيز با سرعتي که تغييرات در جهان به خود گرفته، موثر نيستند چه برسد به آن‌که خواسته باشيم از آنچه واقعيات چند هزار ساله مي‌دانيم، براي تعيين و حل مشکلات استفاده کنيم. آيا معناي اين حرف آن است که بايد تاريخ، دين و ايمان، سنت و ميراث‌هاي فرهنگي خود را فراموش کنيم؟ ابدا. درست برعکس، اما به نظر من استفاده از اين گنجينه‌ها، به‌گونه‌اي که براي مثال امروز ما در کشورمان ادعا مي‌کنيم، بيشتر يک سوء‌استفاده مدرن و پسامدرن است، نه يک استفاده واقعي. استفاده واقعي و بهره بردن عملي از اين ميراث در آن است که اين سنت‌ها و ميراث را در عميق‌ترين معاني آن‌ها درک کنيم و بر اساس آن‌ها حال خود را سامان دهيم نه آن‌که شکل آن‌ها را بگيريم و آن‌ها را از محتوا خالي کنيم و درست برعکس، با سوء‌استفاده از شکل سنت و ميراث فرهنگي، دست به بدترين رفتارهاي اجتماعي عليه يکديگر بزنيم که فقط در چارچوب يک مدرنيته بيمار و سودجوي سرمايه‌داري نوليبرالي قابل درک است. نگاهي به تجربه داعش از اين لحاظ کاملا گويا است: داعش دائما به يک «اسلام» خيالي سلفي استناد مي‌کند تا نمايش‌ها و رفتارهاي بي‌رحمانه خود را که کاملا درون نظام‌هاي مدرن و پسامدرن قابل فهم و توجيه هستند، توجيه کند. بنابراين، بدترين عناصر مدرنيته استعماري و سرمايه‌داري را در قالب‌هايي که آن‌ها «اسلامي» مي‌نامند به جهان عرضه مي‌کند و به همين دليل نيز هرچه بيشتر قدرت خود را از دست مي‌دهد. و باز به همين دليل است که جوانان عربي که در کشورهاي غربي به داعش مي‌پيوندند عموما پيش از آن‌که اين پيوند انجام بگيرد به هيچ وجه پيشينه ديندار بودن و انجام وظايف يک فرد ديندار را نداشته‌اند، بلکه کاملا در رده‌اي قرار مي‌گيرند که «اراذل و اوباش» ناميده مي‌شوند. اين «گذار» از موقعيت فساد مطلق (هر چند خود به دليل فشارهاي نژادپرستانه به وجود آمده باشد) به موقعيت «سلفي متعصب» اتفاقي نيست، بلکه شاهدي است بر تصنعي بودن گذار؛ يعني کساني که مي‌خواهند خشونت غيراخلاقي خود را زير لواي دين انجام بدهند. ما بايد به‌شدت مراقب باشيم که در دام چنين وسوسه‌هاي سلفي نيفتيم.

 اتفاقا ادبيات ايران پر است از توصيه‌هاي اخلاقي كه ديگران را به رعايت حق ديگران دعوت مي‌كند، طوري كه شايد اين همه آموزه اخلاقي در ادبيات جهان بي‌نظير باشد. چه اتفاقي مي‌افتد كه آن آموزه‌ها كمرنگ مي‌شوند و نتايج عكس مي‌دهند؟

ما آن‌ها را نه در محتواي عميقشان بلکه در شکل ظاهري‌شان درک مي‌کنيم و همان را هم اجرا مي‌کنيم. کشوري که در آن انديشمندان بزرگي چون حافظ، سعدي و مولوي وجود دارند، امروز از اين سنت‌ها استفاده نمي‌کند، بلکه کژفهمي‌هاي خود را با لايه‌اي سطحي از آن گذشته‌ها پنهان کرده و زير اين لايه بدترين اشکال پول‌پرستي و اخلاق‌گريزي را در رفتارهايش نشان مي‌دهد: خودنمايي، مريدپروري، مبالغه درباره خود، تحقير ديگران، پرخاشجويي، نژادپرستي، زورگويي، رفتارهاي آمرانه و دوري گزيدن از همبستگي، عدالت‌خواهي، ادب، نيک‌انديشي، خوش‌اخلاقي و شادابي و شادي و قدرشناسي از زندگي با ايجاد جامعه‌اي عبوس که گويي هم با خودش قهر است و هم با ديگران. اين‌ها پيروي از گذشتگان و سنت‌ها و دين نيست، بلکه مبارزه فعال -ولو ناآگاهانه- در جهت نابود کردن آن ارزش‌هاي بزرگ و گرانبهاست. اين در حالي است که بايد بدانيم در دنياي امروز همه جوامع اين شانس را نداشته‌اند که از اين ارزش‌هاي بزرگ و مفيد برخوردار باشند ولي ما قدرشان را نمي‌دانيم. اگر خواسته باشم تنها به يک منبع ادبي استناد کنم، مي‌توانم بر سعدي و آثارش تاکيد کنم که يکي از گسترده‌ترين سرچشمه‌هاي انديشه اجتماعي کلاسيک را به ما عرضه مي‌کند. خواندن سعدي و درک عميق آثار او به ما امکانات زيادي براي يافتن راه‌حل‌هاي مدرن براي مشکلاتمان، از جمله گسترش خشونت، مي‌دهد.

 اقتصاد و وضع اقتصادي را هم مي‌توان در اين قضيه دخيل دانست؟ آيا دگرگوني‌هاي اقتصادي مي‌تواند زندگي اجتماعي را تا اين حد تحت تاثير قرار دهد و خلق و خوي تازه به وجود بياورد و به مرگ فضيلت‌ها و رشد شرارت‌ها بينجامد؟

بدون شک چنين است. تجربه‌هاي جهاني در قرن بيستم و پيش از آن نشان مي‌دهند که ميان فشارهاي اقتصادي و معيشتي و بالا رفتن خشونت در هر جامعه‌اي تقريبا نسبت مستقيم وجود دارد. اين امر هم در مورد کل جامعه صادق است و هم به نسبت اقشاري که از فشار رنج بيشتر مي‌برند. براي نمونه، در کشورهايي مثل آمريکا که در آن جماعت‌هاي قومي و فاصله طبقاتي بالا وجود دارد، به صورت محسوسي خشونت و جرم در ميان اقليت‌هاي زير فشار، سياهان و کودکان بي‌سرپرست بيشتر از ميانگين است. چرخه فقر، خشونت و انحرافات اجتماعي تقريبا از ابتداي شکل‌گيري علوم اجتماعي به صورت علمي به اثبات رسيده است. با وجود اين، بايد توجه داشت که مطالعات اخير روانشناسي و اتنوگرافيک نشان مي‌دهند که کنشگران مختلف اجتماعي به مشکل اقتصادي به يک صورت واکنش نشان نمي‌دهند. به عبارت ديگر، اگر ما بتوانيم در نظام فرهنگي خود خشونت‌گريزي و مدنيت را بالا ببريم بدون شک حتي در شرايط سخت اقتصادي مي‌توانيم در برابر وسوسه‌هاي خشونت‌آميز بيشتر مقاومت کنيم.

 قرار نيست براي معضلات پيچيده راه‌حل‌هاي ساده‌انگارانه پيدا كنيم، اما آيا واقعا اين بحران -اگر بشود اسمش را بحران گذاشت– راه‌حل جامعه‌شناسانه دارد؟

استفاده از واژه «بحران» از يک لحاظ درست و از يک لحاظ نادرست است. جهان کنوني به دلايل بسيار که مهم‌ترين آن‌ها اولا انقلاب اطلاعاتي و پيامدهاي آن در سبک زندگي و روزمرگي انسان‌ها از دهه 1980 بوده و دوما بي‌اعتبار شدن حوزه سياسي و بحران دولت‌هاي رفاه و بالا گرفتن دولت‌هاي مبتني بر نوليبراليسم باز هم از همان زمان و سرانجام با نظاميگري گسترده از ابتداي دهه 2000، با خشونت نامتقارن ميان قدرت‌هاي بزرگ از يک‌سو و تروريسم بين‌المللي که دست‌ساخته خود آن‌ها براي مقابله با شوروي سابق بود از سوي ديگر، جهاني است که بايد آن را بنا بر تعريف در بحراني دائمي دانست. اما اين امر در همه نقاط جهان به يک شکل تحقق نيافته و همه فرهنگ‌ها به يک اندازه قابليت مقاومت يا به‌کارگيري راه‌حل‌هاي جامعه‌شناسانه يا مديريت‌هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي و غيره در مورد آن را ندارند. اما اين‌که گمان کنيم وجود بحران دليلي است که بتوان دست‌ها را روي هم گذاشت و تداوم وضعيت‌هاي خشونت‌آميز را با انفعال تماشا کرد کاملا نادرست است زيرا خشونت به صورت تصاعدي به دليل انفعال بالا خواهد رفت و مي‌تواند برخي از فرهنگ‌ها يا حتي همه آن‌ها را تا مرز نابودي به پيش ببرد. در جامعه ما نيز واژه بحران را مي‌توان دست‌کم از ابتداي قرن بيستم به کار برد زيرا مدرنيته به صورت يک عامل برون‌زا وارد اين جامعه شد. سپس اين جامعه با شوک‌هاي بزرگي روبه‌رو شد؛ از جمله استبداد پهلوي اول، اشغال ايران به وسيله متفقين، کودتاي ضد دکتر مصدق، سرکوب و خشونت پهلوي دوم، جنگ تحميلي و فشارهاي اقتصادي ناشي از تحريم‌ها و پذيرفته نشدن نظام پس از انقلاب از سوي قدرت‌هاي بزرگ. انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامي از جمله پاسخ‌هاي بزرگي بوده‌اند که در برابر اين موقعيت بحراني در صد سال اخير داده شده‌اند اما بنا بر ذات خود فرايند انقلاب، اين پاسخ‌ها نيز پيچيدگي‌هاي خود را داشته‌اند. از اين رو، امروز بيشترين نياز ما به حرکت به سوي آينده با بيشترين ميزان از اعتدال، دوري کردن از راديکاليسم‌هاي خيالين و پرهيز از هرگونه خشونت نهادي دروني و بروني و در عين حال برخورداري از قدرت لازم براي تثبيت و حفظ استقلال ژئوپليتيکمان است. اگر اين شرايط را فراهم کنيم، مي‌توانيم در همين موقعيت بحراني نيز جامعه را از خشونت و افزايش آن برهانيم. مديريت‌هاي مسئولانه و هوشمند و لايق در اين‌جا بسيار اهميت دارند، چون هر اندازه هم راه‌حل‌هاي جامعه‌شناسانه مناسب مطرح شوند، تا زماني که مديريت‌هاي اجتماعي و سياسي و اقتصادي به اجراي آن‌ها امکان ندهند، نمي‌توان انتظار تاثيرگذاري داشت. يکي از مشکلات اين مديريت‌ها نيز در آن است که هنوز پس از بيش از دو قرن که از ظهور علوم اجتماعي گذشته است، به اين علوم باور ندارند و در توهمات فناورانه خود هستند؛ يعني تصور مي‌کنند که با اين يا آن فناوري مي‌توانند مشکلات اجتماعي را حل کنند. پيچيدگي اجتماعي بسيار بيشتر از آن است که بتوان با علوم طبيعي و مهندسي آن‌ها را حل کرد. اگر به رويکرد اگوست کنت و ارزشي که او به علوم اجتماعي و از آن بالاتر به اخلاق براي مديريت جامعه مي‌داد نگاهي بيندازيم، شايد بتوانيم خود را تا حدي از اين‌گونه توهمات فناورانه و اقتصادي که خود سرچشمه بسياري از مصيبت‌ها و بحران‌ها و خشونت‌هاي کنوني هستند، نجات بدهيم؛ البته بدون آن‌که ارزش اين علوم و نياز به آن‌ها را در هر شرايطي فراموش کنيم.

مجله «کرگدن» شماره سوم ، 21 اردیبهشت 1395

 

فایل پی دی اف به پیوست است.  

تاریخ انتشار

چهارشنبه, ارديبهشت 29, 1395 - 00:31

شاخه اصلی

روان‌شناسی اجتماعی

صفحه‌ها

اشتراک در انسان شناسی و فرهنگ RSS