خانگی شدن رختشویی (5)

شستشوی بزرگ به عنوان یک آیین جمعی که همبستگی زنانه را جاری و تقویت می‌کند، همچنین یک ابزار مهم برای کنترل اجتماعی محلی است. حقیقتا در طول مرحله عمومی مراسم شستشو، تفاوت‌ها به معنای واقعی کلمه روشن می‌شدند: مقدار و کیفیت پارچه‌های کتان، تمول یا تهی‌دستی خانوار را نشان می‌داد، حضور یا غیبت لکه‌ها می‌توانست رازهای مربوط به زناشویی را آشکار کند. با هم شستن، تیپی از «خواهری» را ایجاد می‌کرد اما در این اجتماعی خواهرانه، هر زنی درباره زندگی خانگی همسایه‌هایش به وسیله کتان‌ها داوری می‌کرد. بدین‌گونه، شستشوی بزرگ، درست به خوبی شایعات محلی، یک حادثه تعیین‌کننده در کشمکش محلی برای تمایز بود. شرم و خجالت زنان فقیرتری که شیوه خودشان را در محل شستشو داشتند،  یک راز تاریخی سر به مهر باقی خواهد ماند.       

همان طور که پیشتر عنوان شد، مراسم سنتی شستشو، مقولات «کثیف» و «تمیز» را به متضادهای مذهبی و طبیعی‌ای چون مرگ در برابر زندگی و گناهکاری در برابر پرهیزکاری متصل می‌کرد. انجام رختشویی، یک ارزش مازاد نمادین ایجاد کرد. همان طور که پلیدی‌ها تنها از طریق توبه موثر ناپدید می‌شدند، شستشو نیز به وظایف سنگین زن شوینده خانه نیاز داشت. کوتاه سخن اینکه گذار از کثیف به تمیز و توانایی انتقال آیینی به مرزها، در مرکز شستشوی سنتی قرار داشت.        

در قرن 19 پاریس، کار رختشویی هنوز پیرامون جریان آب انجام می‌شد، نزدیک برکه‌ها، چشمه‌ها یا سرچشمه‌ها و با غوطه‌ور کردن سکوهای رختشویی در ساحل‌های رودخانه سن؛ موقعیتی که در زوریخ، ژنو، استراسبورگ، یکسان است. بعد از 1850، قایق‌های رختشویی پاریسی، رفته‌رفته جایگزین رختشویخانه‌های عمومی شدند که مطابق با نیاز روزافزون به تاسیسات رختشویی بود. مقامات پاریسی به نام سلامتی و بهداشت، رختشویخانه‌های عمومی را به وسیله کارفرماهای خصوصی تقویت کردند.

رختشویخانه‌های عمومی، تاسیسات عمومی‌ای نظیر لگن‌های دستشویی و آب سرد را عرضه کردند و گاهی حتی آب گرم تدارک دیده شده بود یا تاسیسات اضافی‌ای نظیر یک اتاق خشک‌کن گرم یا یک اتاق برای اطوکشی، آهارزنی و تا کردن فراهم شده بود. صابون، جوش شیرین و آب کلرزنی شده می‌توانست از سرپرستان مذکر تهیه شود، کسی که کارکرد دوگانه‌ای داشت. اول، نظم‌دهنده و کنترل‌کننده تاسیسات رختشویی بود و دوم، توصیه‌های حرفه‌ای به زنان در خصوص محصولات شستشو و شیوه‌های استفاده از آن‌ها می‌داد. حضور او بر خلق دانش خانگی پیشی می‌گرفت و به عنوان تلاشی برای در دست گرفتن یک کار و بار خانگی‌ای تفسیر می‌شد  که هنوز خانوار جهت افزایش عقلانیت و حرفه‌ای کردن آن، مقاومت داشت.            

ارتباط سنتی بین زنان و آب همچنان در نواحی شهری پایدار ماند: زنان، آب را برای خانواده و انجام رختشویی حمل می‌کردند. این یک بار مسئولیت سنگین برای زنان بود اما همچنین آزادی را نمایش می‌داد. بیش از آنکه میخانه محلی برای مردان باشد، رختشویخانه عمومی از آن زنان بود. اهمیت رختشویخانه‌ها به عنوان محل‌های جامعه‌پذیری زنان، نشان داده شده است، برای مثال به وسیله شکست پروژه‌های باعتبار ناپلئون سوم. تحت تاثیر پیشرفت‌های فناورانه بریتانیا، ناپلئون سوم، نماینده‌ای را به لندن و لیورپول فرستاد تا رختشویخانه‌های محلی را مطالعه کند. در 1855 شستشوی بااعتبار و حمام اقامتگاه معبد[1] کامل شد و تحت هدایت دو مهندس از لندن ساخته شد. ساختمان، اهمیت بالای بهداشت را نمادین می‌کرد و پیشرفته‌ترین دستاوردهای فناورانه را در رختشویی، عرضه می‌کرد.            

ماشین‌های بخار، خشک‌کن و اطوکشی بریتانیایی، انجام آرام عمل فناورانه را تضمین می‌کرد. شیوه‌های جدیدی نظیر شستشو با ماشین بخار که از 1853 در رختشویخانه‌های نظامی استفاده شده، خشکشویی در هوای گرم، استفاده از آب یک شیر و اتاق‌های اطوکشی، تجهیزات جدید را تکمیل کرده و بر آن بودند که از دشواری کار زنان رختشو و رختشویخانه‌ها بکاهند. حتی یک سیستم بخار، برای حفظ یک جو سالم در فضایی که کار می‌شد نصب می‌کردند.

به هر حال، شش سال پس از شروع باشکوه آن، این «معبد طهارت»، آسیب دید. تفکیک اتاقک‌هایی که زنان مجبور بودند در آن‌ها رختشویی را نه تنها در انزوا بلکه در سکوت انجام دهند، بنیان اعتراض آن‌ها بود. ساختمان شستشو و حمام تمپل، در ابتدا و در درجه نخست، رویای نخبگان درباره فضایی کارآمد و مدرن بود که اختصاص به بهداشت داشته باشد. هر چند که آن همچنین یک حمله ارادی به چیزی بود که مهم‌ترین ستون‌های فرهنگ مردمی شهر محسوب می‌شد و به عنوان بر هم زننده آرامش و نیز تهدیدی از جانب مقامات، تجربه می‌شد.[2]

تقریبا منحصرا، زنان طبقات اجتماعی پایین مانند زنان لباسشوی حرفه‌ای، خدمتکاران خانگی و زنان کدبانوی طبقات پایین‌تر، رفت‌وآمد زیادی به رختشویخانه‌ها داشتند. بیشتر اعضای این اجتماع زنانه شستشو، هنوز به صورتی قوی، مرتبط با فرهنگ روستایی شستشو بودند. رختشویی، یک شیوه آشکار برای کسب پول در میان بسیاری از زنان تازه‌وارد شهری بود. بنابراین عمل رختشویی سنتی، به رختشویخانه‌های حوزه شهری نیز رخنه کرد و آن را به نکانی برای ملاقات زنان تبدیل ساخت. آن‌ها پچ‌پچ می‌کردند و می‌خندیدند، آخرین اخبار را کسب می‌کردند، دلواپسی‌هایشان را به اشتراک می‌گذاشتند و همبستگی زنانه را می‌یافتند یا آن طور که زولا[3] به طور بسیار خوبی در اثر خود[4]  توصیف کرده، بر سر اختلافاتشان منازعه می‌کردند.           

سنت و مدرنیته، در رختشویخانه‌های شهری به هم آمیخته شد. بقایای آیین شستشوی سنتی، رختشویخانه شهری را به یک فضای عمومی برای زنان تغییر داد. رختشویخانه همچنین مرکز مدرن شدن فرآیند رختشویی بود.

 

 

[1] Temple

[2]  مدل اتاقک‌های مجزای لندن، در هامبورگ و برلین، تقلید شد چرا که مطالبه پاکیزگی، رشد یافت و شروع کرد به سرازیر شدن به سمت طبقات پایین نردبان اجتماعی.

[3] Zola

[4] L'Assommoir

 

این مطلب، مقاله‌ای با عنوان «The Domestication of Laundering» از Rudi Laermans and Carine Meulders است که در فصل دهم کتاب «در خانه، یک انسان‌شناسی فضای خانگی» منتشر شده و بخش‌های دیگر آن طی هفته‌های آتی، به تدریج در همین صفحه منتشر خواهند شد.

 

ادامه دارد...

 

خانگی شدن رختشویی (1)

خانگی شدن رختشویی (2)

خانگی شدن رختشویی (3)

خانگی شدن رختشویی (4)

 

پرونده ی «منیژه غزنویان» در انسان‌شناسی و فرهنگ
anthropology.ir/node/22581

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

روشنفکر فوکویی: مفهومی نو؟

این نوشته  به طوری اجمالی به تشابهات مفهوم روشنفکر از دیدگاه گرامشی[1] و فوکو[2] می پردازد .

فوکو روشنفکرِ خاص[3] را در مقابل روشنفکرِ عام[4] قرار می دهد. به نظر وی روشنفکرعام،  فرزند خلف حقوقدان  و یا نویسنده،‌ جای خود را به عالِم متخصص می دهد.  به نظر فوکو این نوع جدید روشنفکر پس از جنگ جهانی دوم مفهوم یافت ، یعنی از زمانی که قدرت سیاسی، روشنفکر را به دلیل دانش اش و نه گفتمانِ عام وی مورد تعقیب قرار داد[5].  بنابراین از نظر فوکو منشا کنش روشنفکردیگر  فقط همان طور که اوری مطرح می کند « اعتراض و بازگشایی مبحثی سیاسی »[6] نبوده بلکه عمدتا در مطالعه و تحلیل دقیق موارد خاص عملکرد قدرت است.  در این مورد، گلدشتاین در مقدمه ی کتاب « تأملاتی در باره ی مارکس»[7]،  چنین از فوکو  نقل قول می کند:

«نقش روشنفکرآن نیست که به دیگران بگوید چه  باید کنند، به چه حقی ؟ ....کار  روشنفکر شکل دادن به اراده ی سیاسی  دیگران نیست، بلکه تحلیل مقولات حوضه ی تخصصی خود، باز پرسش بدیهیات وشواهد، آشفته و متزلزل نمودن عادات، زایل کردن عقاید مبتذل، باز ارزیابی قوانین و نهاد هاست... به نوعی شرکت در شکل گیری اراده ی سیاسی در هر جایی است که به عنوان شهروند باید نقشی ایفا کند است.» ( ص ۱۲)‌

 گرامشی و فوکو هر دو بر لزوم بازتعریفی از مفهوم روشنفکرتأکید دارند. مقایسه ی مفهوم  روشنفکر از نظر  این دو حائز اهمیت است زیرا از طرفی  فوکو سعی بسیار در فاصله گرفتن از ایدئولوژی مارکسیسم گرامشی دارد، و از طرف دیگر نظر وی را در باره ی روشنفکر به عاریت گرفته است. در مصاحبه ای با فونتانا، فوکو بر این بازتعریف تأکید دارد: « به نظرم در مقطعی هستیم که کارکرد روشنفکر خاص نباید رها شود بلکه پیچیده تر شود...»  در نگاه اول دلایل و انگیزه های  این دو متفکر که از دو مکتب بسیار متفاوت تغذیه می شوند، برای این باز تعریف ظاهرا متفاوت به نظر می رسند.  گرامشی بر حضورفراگیر فناوری تأکید دارد و به نظر فوکو ویژگی  روشنفکرنوع جدید را دانش اش رقم می زند؛ و برای اثبات این ادعا، مثال اوپنهایمر[8] را ارائه می دهد. این مثال در واقع بازگویی نظری است که گرامشی بسیار قبل از فوکو مطرح کرده بود.

در باره ی نقش روشنفکرنیز، فوکو نظریه ی گرامشی را ارائه می دهد. به نظر گرامشی نقش روشنفکر « ایجاد روش نو تفکر است» [9] . فوکو همین نظر را  تحت عنوان « فکر کردن در باره ی فکرنکردنی[10]» مطرح می کند.  لیکن  موضوعی در تعریف فوکو از کنش روشنفکر مبهم  است. زمانی که فوکو از یک طرف  روشنفکر را از  « شکل دادن  به اراده ی  سیاسی دیگران»  بر حذر می دارد و از طرف دیگر کنش وی را «  نوعی شرکت در تشکیل اراده ی سیاسی» مردم می داند، آیا خود را در تضادی آشکار به بند نکشیده است؟  آیا «شکل دادن» و « شرکت در تشکیل»  نوع یکسانی از کنش سیاسی نیستند؟

مفهوم «فرهنگ» در نظریات گرامشی جای خاصی دارد. به نظر این متفکر، روشنفکران یا مبلغین ایدئولوژی مسلط اند و یا  سازماندهندگان ضد ـ فرهنگ اند.  فوکو همین نظر را بازگویی می کند: « [...]باز پرسش بدیهیات وشواهد، آشفته و متزلزل نمودن عادات، زایل کردن عقاید مبتذل [...].» آیا این همان معنای ضد ـ فرهنگ که گرامشی مطرح کرده بود نیست؟ دراولین نسخه ی متن « روشنگری چیست؟»[11]  فوکو معیار تمایز فیلسوف را این گونه مطرح می کند:    « [ ـ معیارـ] نه وابستگی به سنتی و یا دکترینی خاص ....( یا)  اجتماعی خاص، بلکه تعلقش به نوعی «ما»، به مایی فرهنگی  که شاخص واقعیت است،  می باشد.»[12] در همین متن،  وی روشنگری[13] را « روندی فرهنگی» تعریف می کند.

گرامشی کنش روشنفکر را عبارت از هدایت افکار و خواسته ای طبقه ای می داند  که به طور نهادی و بنیادی[14] به آن تعلق دارد. منظور گرامشی از نهادی و بنیادی،  درگیری فعال در زندگی روز به روز جامعه به مثابه یک سازمان دهنده و نه یک سخنور و خطابه سرا ست. فو کو نیز همین ویژگی ها را شاخص  روشنفکر می داند.  وی از روشنفکر می خواهد که در مبارزات روز به روز  سرکوب شدگان شرکت کند و دانش خود را به آن ها منتقل نماید. گرامشی قبلا  برلزوم تبادلی اجتماعی که « تخصص[روشنفکر] را با دانش مردمی» پیوند می دهد، تأکید کرده بود[15].

در چهارچوب تعریف روشنفکر و مشخص نمودن نقش وی، فوکو نه تنها نظرات گرامشی را به عاریت گرفته بلکه حتی در بیان نیز زبان گرامشی را به یاد می آورد. گرامشی  « تحلیل روابط نیروها» که « نقطه ضعف آن ها را بر ملا می کند» یعنی جایی که «نیروی اراده» باید بجنگد را مطرح می کند [16] و  «علم و هنر سیاست» را عبارت از تحلیل شرایط از دید روابط نیروها می داند.[17]  تحلیل  فوکو نیز دقیقا بر همین عوامل تکیه دارد. قدرت، واژه ای که فوکو را معروف کرد، در متون گرامشی همان «نیرو» است. جالب است که در متون اخیر فوکو، که بیشتر به تحلیل منش[18]  می پردازد، مفهوم نیرو جای مفهوم قدرت را می گیرد.

به نظر گرامشی، « پژوهش در باره ی تاریخ روشنفکری از نوع تحلیل جامعه شناسانه نیست بلکه پژوهشی فرهنگی است». [19] فوکو همین نظر را این گونه بیان می کند: « روشنفکر رد پای سیاست حقیقت جامعه ی خود را حمل می کند.»  «آثار سیاست حقیقت جامعه» وجهی از فرهنگ است.

بنا بر آنچه رفت، مفهوم روشنفکر از نظر فوکو بیشتر تشابهات آن را با نظرات گرامشی وکمتر نوآوری را از طرف فوکو آشکارمی سازد.

 

بادداشت ها :

[1] آنتونیو گرامشی (به ایتالیایی: Antonio Gramsci) (۱۹۳۷-۱۸۹۱) نظریه‌پرداز مارکسیست، و از رهبران و بنیان‌گذاران حزب کمونیست ایتالیا بود. گرامشی از فعالان ضداستعماری و واضع نظریه و اصطلاح مشهور هژمونی است:    http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%88_%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4%DB%8C

[2] پُل میشِل فوکو (به فرانسوی: Paul Michel Foucault) (زادهٔ ۱۵ اکتبر ۱۹۲۶ - درگذشتهٔ ۲۴ ژوئن ۱۹۸۴) فیلسوف،تاریخدان و متفکر معاصر فرانسوی است.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%84_%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88

[3] I'intellectuel spécifique

[4] I'intellectuel générique (universel)

[5][5] “Vérité et Pouvoir": Entretien avec Fontana, 22

[6] Ory, Pascal. L'Entre-deux-Mai: Histoire culturelle de la France, mai 1968-mai 1981 Paris. Seuil, 1983. 

[7] Remarks on Marx, Conversations with Duccio Trombadori . Trans. R. J. Goldstein & J. Cascaito. NY: Semiotext(e), 1991.

 

[8] رابرت جولیوس اوپنهایمر (به انگلیسی: Julius Robert Oppenheimer) ‏ (۲۲ آوریل ۱۹۰۴ درنیویورک–۱۸ فوریه ۱۹۶۷ در پرینستون، نیوجرسی)، فیزیکدان نظری آمریکایی و استاد دانشگاه برکلی بود. وی همراه با انریکو فرمی، به خاطر نقشش در پروژه منهتن، پروژه‌ای در زمان جنگ جهانی دوم که به ساخت اولین بمب اتمی منجر شد، در جهان به عنوان «پدر بمب اتمی» شناخته شده است.

[9] Gramsci, Antonio. Selections from prison notebooks. Ed. & trans. Quintin Hoare & Geoffry Nowell

Smith. New York: International Publisher,1992. P. 8

[10] "penser I'impensable".

[11] Magazine littéraire. Mai 1984, # 207

[12] همان جا ص ۳۵

 [13] "I'Aufkldrung"آلمانی

[14] organiquement

[15]Prison notes p. 6

[16] Prison notes p. 185

[17]  Prison notes. P. 175

[18] I'éthos

[19] Prison notes p. 85

 

مراجع:

Fontana : ”Vérité et Pouvoir” entretien avec Foucualt. Arc #70 ,22, 1977

Foucault: Révoltes Logiques. “Pouvoirs et stratégies” (entretien avec J. Rancière), Les Révoltes logiques, no 4, hiver 1977, pp. 89-97. 1977 Dits Ecrits Tome III texte n°218

Foucault, M. Remarks on Marx, Conversations with Duccio Trombadori . Trans. R. J. Goldstein & J. Cascaito. NY: Semiotext(e), 1991.

Foucault: Qu’est-ce-que les Lumières? :Magazine littéraire. Mai 1984, # 207.

Gramsci, Antonio. Selections from prison notebooks. Ed. & trans. Quintin Hoare & Geoffry Nowell

Smith. New York: International Publisher,1992. P. 8

Ory, Pascal. L'Entre-deux-Mai: Histoire culturelle de la France, mai 1968-mai 1981 Paris. Seuil, 1983

Sirinelli.J.F.. Les Intellectuels en France, de I'Affaire Dreyfus à  nos jours. Paris: Colin, 1986.

 

 

صفحه عاطفه اولیایی در انسان‌شناسی و فرهنگ:

http://anthropology.ir/node/25421

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

 

مروری بر کتاب«نظریه اجتماعی مدرن: از پارسونز تا هابرماس»، نوشته: یان کرایب

کتاب «نظریه اجتماعی مدرن» را  عباس مخبر ترجمه کرده و انتشارات  آگاه نخستین بار در سال 1378  این کتاب را در قطع رقعی به چاپ رسانیده است. یان کرایب[1] (متولد ۱۲ دسامبر ۱۹۴۵ - متوفای ۲۲ دسامبر۲۰۰۳) جامعه شناس و روان درمانگر انگلیسی، دکترای خود را از دانشگاه ویکتوریای منچستر اخذ کرد. او همچنین به ترکیب جامعه‌شناسی و روان‌کاوی گرایش داشت، که از علاقه او به روان‌کاوی ناشی می‌شد. دکتر کرایب در دوران تدریسش به یکی از چهره‌های شناخته شده بین‌الملی در جامعه‌شناسی بدل شد. جهت‌گیری نویسنده، در این کتاب آکادمیک، محققانه، دقیق و توأم با وسواس است با توجه به تخصص فرعی یان کرایب در حوزه روانکاری و روان‌شناسی، نوعی گرایش یا رگه‌های تحلیل روان‌کاوانه یا روان‌شناختی در مباحث او پیداست. یان کرایب در این کتاب مبدأ کار خود را پارسونز و از دهه 1930 قرار می‌دهد و  نظریه اجتماعی مدرنی که در طول قرن بیستم شکل می‌گیرد، گسترش و تحول پیدا می‌کند  را تا دهه‌های پایانی قرن بیستم بررسی می‌کند. نظریه‌ها و مکاتبی مانند: کنش متقابل نمادین، پدیدارشناسی، روش‌شناسی مردم‌نگر و انواع گرایش‌های نئومارکسیستی جدید مانند: مارکسیست‌های ساختاری، مکتب فرانکفورت، ساختارگرایی و پساساختارگرایی و از نظریه­ های تلفیقی.

ازدیگر آثار کرایب که در ایران به چاپ رسیده‌اند می‌توان به کتاب « نظریه اجتماعی کلاسیک، ترجمه شهناز مسمی‌پرست، نشر آگه» و « فلسفه علوم‌اجتماعی، نشر آگه» اشاره کرد.

چرا هنوز به نظریه نیاز داریم؟

نویسنده در مقدمه کتاب از بحران نظریه در علوم اجتماعی سخن گفته است؛ به نظر او «نظریه» گاهی اوقات افراد را می‌رماند و دلیل آن هم این است که خواننده احساس می‌کند چیز تازه‌ای نمی‌آموزد. گویی نظرات مدرن پیش پاافتاده و در عین حال غیرقابل درک هستند که از برانگیختن اندک شوقی در مخاطب عاجزاند.

دانشجو یا استاد محقق جامعه‌شناسی برای تولید نظریه لازم است مقدار زیادی کار سخت انجام دهد و در عوض کمترین اطلاعات را دریافت کند. پرداختن به بنیاد و ذات پدیده‌ها غالباً دشوار است. ماهیت جامعه‌شناسی به گونه‌ای نیست که بتوانیم از مطالعات عملی و آموزنده‌تر دنیای اجتماعی مستقیماً به نظریه حرکت کنیم. در پژوهش‌های علمی امروزه، نوشته‌های بدون پشتوانه تئوریک فاقد ارزش علمی تلقی می‌شوند. متاسفانه روش پرجاذبه و رایج پوزیتیویسم در پژوهش‌ها اغلب به گونه‌ای ناخودآگاه بیشتر پژوهشگران را درگیر پژوهش‌هایی با مِتُد پوزیتیویستی کرده است که در آن، نظریه‌ها جایی ندارند و نقطه عزیمت از اشیاء و واقعیت‌های موجود آغاز می‌شود؛ در نتیجه پژوهشگر بدون داشتن تئوری راهنمای عمل مشخص به جمع‌آوری انبوه اطلاعات، اسناد و مدارک موجود پرداخته و سپس به تجزیه و تحلیل این انبوه داده‌های پراکنده می‌نشید. بی‌فایده است که وانمود کنیم می‌توان نظریه را به چیزی ساده تبدیل کرد، اما می‌شود آن را قدری ساده‌تر کرد. کاری که یان کرایب مدعی است در کتاب نظریه اجتماعی مدرن انجام داده است.

نظریه در قالبی پرداخته شده و صیقل خورده، نخستین گام جهت نزدیک شدن به موضوع است چرا که بیش از هر چیز تفکر نظری را فرا می دهد. تفکری منظم و سامان یافته که در برخورد با آشفته بازار نشانه‌ها و ساختارها و عاملان، ذهن محقق و پژوهشگر را در میدان تحقیق و در میان اسناد فروانی در هر حیطه و زمینه یاری می رساند. نظریه باعث روشن سازی زوایای می شود که ممکن است افراد بسیاری بدان توجه نداشته باشند اما با شیوه ی تفکر سامان دهی شده نه تنها این زوایا روشن می گردند بلکه ضمیمه کلیتی می گرند که محقق بدان نیازمند است. به عبارتی باعث می شود که چیزی از قلم نیافتد. پس ضروریست که  هرمحقق با یک نظریه گام به میدان تحقیق یا در میان تعداد بی شماری از اسناد کتابخانه ای بگذارد. در غیر این صورت با انبوهی از داده‌ها روبرو خواهد شد که ارزشمند آن از غیر ارزشمند روشن نیست و این باعث تلف شدن اطلاعاتی خواهد شد که در اختیار محقق قرار خواهد گرفت.البته اگر توانسته باشد داده هایی را جمع آوری کند. سخن یان کرایب در این زمینه روشنگر است. او معتقد است یادگیری تفکر نظری به مانند یادگیری یک زبان تازه است. البته به شیوه‌ای دشوار. یعنی نه با یادگیری  تدریجی واژگان و  قواعد دستوری، بلکه از طریق گوش دادن به زبانی که صحبت می شود. با تمام پیچیدگی هایش، اصطلاحات کوچه بازاری اش، لهجه‌هایش و نظایر آن. با قدری مبالغه می توان گفت  شبیه به آن است که آدم را به جامعه ای کاملا متفاوت منتقل کنند ،مثلا یک روستای عشیره ای در گینه ی نو و از او بخواهند با گوش دادن به صحبتهای مردم زبان آنها را یاد بگیرد.

 گاه در نظریه بیش از آنکه با «تبیین» روبه‌رو باشیم با «توصیف» مواجه‌ایم. یان کرایب آنگاه که از دام‌های نظری پیش‌ روی نظریه‌پردازان اجتماعی سخن می‌گوید، یکی از دام‌های مزبور را «دام توصیف» می‌خواند و در مورد آن می‌نویسد: «تبیین، چیزی را به ما می‌گوید که نمی‌دانسته‌ایم و نمی‌توانسته‌ایم با نگاه کردن، آن را کشف کنیم، اما توصیف، فقط آن چیزی را به ما می‌گوید که با نگاه کردن می‌توانیم آن را کشف کنیم. به‌نظر من، بخش اعظم نظریه [اجتماعی] جدید غالباً چیزی را که به خوبی می‌دانیم، بر حسب اصطلاحات نظری مجرد توصیف می‌کند و سپس وانمود می‌کند که چیزی را برایمان تبیین کرده است.

نخستین ویژگی‌ای که کرایب برای جوامع ذکر می‌کند مخصلت مناسبتی[2] بودن آن است. یعنی روابط دیرپایی که بین جوامع با یکدیگر و مناسبات این جایگاه به وجود آمده‌اند. برای مثال یک خانواده هسته‌ای دارای مناسبتی پایدار بین سه جایگاه مادر، پدر و فرزندان است، پس صرفنظر از اینکه چه افراد به خصوصی این جایگاه را اشغال می‌کنند، این مناسبات یکسان برجای می‌ماند.

کار نظریه مشخص کردن ساختارهایی است که مناسبات جوامع را می‌سازند، نظریه باید تبیینی ارائه دهد و باید حاوی مفهومی از علت باشد، نظریه نباید این‌همانی کند، برای نظریه کافی نیست که بگوید چیزی علت چیزی دیگر است بلکه باید شرح دهد که این فرآیند علی چگونه کار می‌کند. پس نظریه یعنی تجهیز به میکروسکوپی برای موشکافی واقعیت‌ها و مناسبات اجتماعی که با چشم غیر مسلح به نظریه به راحتی قابل مشاهده نیست.

 پس  از بحث در رابطه با ماهیت نظریه در فصل اول، در بخش دوم با نظریه‌های کنش اجتماعی از کارکرد‌گرایی ساختاری و نظریه پرداز آن پارسونز تا نظریات انتخاب عقلانی و نظریه ساختاربندی آشنا می‌شویم سپس در بخش بعدی از کنش به ساختار حرکت کرده و نویسنده نظریات مارکسیسم ساختارگرا، پساساختارگرایی و پسامدرنیسم را موشکافی می‌کند.

در بخش چهارم که «از ساختار یا کنش به ساختار و کنش» نام دارد، نویسنده نظریات مکتب فرانکفورت و عضو متاخر آن یورگن هابرماس را بیان می‌کند و در بخش نهایی و نتیجه‌گیری بار دیگر به چرایی پرداختن به نظریه برمی‌گردد: اینکه چرا باید به مطالعه نظریه اجتماعی پرداخت و از آن مهم تر اینکه چگونه نظریه اجتماعی را می‌توان به کار بست.

طرح این کتاب

از جنگ جهانی دوم به بعد، نظریه اجتماعی سه دوره تحولی را از سر گذرانده است. دوره اول تا دهه 1960، نظریه اجتماعی زیر سلطه کارکردگرایی ساختاری پارسونز قرار داشت، اما در ایالات متحده، مکتب کنش متقابل نمادین نیز، به رغم آن‌که پارسونز آن را در نظریه خود ادغام کرد، همچنان حضور داشت، و سنت تندروی که سی‌رایت میلز نماینده آن بود نیز برای خود جایی باز کرده بود. در بریتانیا نظریه تضاد[3]، که غالباً عناصری از کارکردگرایی ساختاری را می‌پذیرفت، بدیلی دیگر بود. این تفکر وجود داشت که نظریه جامعه شناسی به «وفاق» و «تضاد» تقسیم می‌شود ولی مبنای این تقسیم‌بندی چندان مشخص نبود. دوره اول هم‌زمان با ثبات و رونق جوامع غربی بود اما انفجار تعارض و تغییرات سیاسی، که از دهه 1960 آغاز شد، با انفجاری مشابه در نظریه‌های جامعه‌شناختی همراه بود. در ایالات متحده، مکاتب گوناگونی شکل گرفت که بر فهم دنیای اجتماعی از طریق مشاهدات و فعالیت‌های کنش‌گر اجتماعی تأکید می‌کرد. روش‌شناسی مردم‌نگار پایدارترین این نظریه‌ها بود، هر چند در این دوره شاهد توجه فزاینده به پدیدارشناسی و اصالت وجود در سنت‌های فلسفی اروپا بودیم. مارکسیسم نیز با نظریات آلتوسر جانی دوباره گرفت، تلاش‌های آلتوسر و شاگردان‌اش سبب گسترش علاقه به سنت موسوم به ساختارگرایی شد. ساختارگرایی همواره سرچشمه بحثس زنده بود و طی سال‌های متمادی، با بسط اندیشه‌ای که اکنون برچسب پساساختارگرایی و پسامدرنیسم را پذیرفته است، بسیاری از قضایای اصلی آن زیر و رو شد.

«نظریه انتقادی» یا مارکسیسم مکتب فرانکفورت هم متأثر از هگل، به خصوص در کار یورگن هابرماس تحولات عمده‌ای را از سر گذراند. کار هابرماس نیز سنت فلسفی دیگری را به روی اندیشه اجتماعی گشود که «هرمنوتیک» نام گرفت. هرمونتیک، در اصل، حاصلِ بحث‌هایی درباره نحوه تفسیر متون مقدس مذهبی بود، اما در حال حاضر می‌توان آن را نوعی نظریه عمومی تفسیر به شمار آورد.

نتیجه این انفجار هنوز هم احساس می‌شود، چون گستره و عمق نظریه‌هایی که جامعه‌شناسان در اختیار دارند بسیار بیشتر از دهه‌های 1950 و 1960 است. با افول نظریه تضاد، و تکوین نظریه ساختاربندی آنتونی گیدنز، نوعی تلفیق نظری بالقوه شکل گرفته ولی یان کرایب در این کتاب استدلال می‌کند که این نظریه نوعی تلفیق نیست.

نویسنده سعی نکرده که درباره هر یک از انواع نظریات موجود در جامعه‌شناسی گزارشی ارائه دهد. بلکه هدف خود را بیشتر ارائه بینشی مقدماتی در رابطه با پرخواننده‌ترین و اثرگذارترین نظریه پردازان مدرن ذکر کرده است. این کتاب حول مکاتب و جریان‌های نظری مختلف سازمان یافته و عقیده نویسنده بر این است که مکاتبی چون کارکردگرایی ساختاری، نظریه انتخاب عقلانی، کنش متقابل نمادین، روش شناسی مردم نگار همگی نظریه‌هایی تحلیلی و توصیفی هستند که فرض پایه‌ای یکسانی دارند: این که موضوع مناسب جامعه‌شناسی کنش اجتماعی است، بنابراین این نظریات می‌کوشند توصیف‌های مربوط به کنش اجتماعی را به توصیف‌های ساختار اجتماعی تعمیم دهد. ساختار بندی، همان‌طور که از نام‌اش پیداست، گرایش دارد که این کار را برعکس انجام دهد یعنی تبیین‌های مربوط به ساختار اجتماعی را به عاملان تعمیم دهد، و از همین‌جا است که مسائل واقعی این رهیافت آغاز می‌شود. سرانجام نظریه انتقادی و هرمنوتیک را داریم که سعی میکنند به همین‌ ترتیب به عنوان نظریه‌های کنش اجتماعی عمل کنند، اما فکر ساختار اجتماعی موجود را در سطحی بالاتر و در فراسوی افراد تا حدی حفظ می‌کنند.

 

 

 


[1] Ian Craib

[2]relational

[3] Conflict theory

 

ایمیل نویسنده:

hesam.manaheji@ut.ac.ir

 

صفحه نویسنده در انسان‌شناسی و فرهنگ:

http://www.anthropology.ir/node/23869

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

 

 

نشانه شناسی شناختی: ظهور حوزه جدیدی در مطالعات فرا رشته ای معنی- قسمت دوم

از آنجا که نشانه شناسی غالباً مطالعه نشانه ها، یا به شکل عمومی تر مطالعه معنی، تعریف می شود و به دلیل چند معنایی بودن (و محبوبیت فعلی) اصطلاح "شناختی رست مانند هر نظریه نشانه شناختی دیگر – از نظریه های پیرس و سوسور گرفته تا دیدگاه های اکو (1999) و هافمیر (1996)- تمام موضوعات مرتبط با این حوزه ها می تواند تحت پوشش "نشانه شناسی شناختی" قرار گیرد.

رویکرد شناختی به نشانگی[1]

از آنجا که نشانه شناسی غالباً مطالعه نشانه ها، یا به شکل عمومی تر مطالعه معنی، تعریف می شود و به دلیل چند معنایی[2] بودن (و محبوبیت فعلی) اصطلاح "شناختی[3]"، درست مانند هر نظریه نشانه شناختی دیگر – از نظریه های پیرس و سوسور گرفته تا دیدگاه های اکو[4] (1999) و هافمیر[5] (1996)- تمام موضوعات مرتبط با این حوزه ها می تواند تحت پوشش "نشانه شناسی شناختی" قرار گیرد. با این حال، بنا بر آنچه که در تعریف بخش قبل مطرح شد، پیدایش "نشانه شناسی شناختی" به معنای واقعی کلمه  در اواسط دهه 1990 صورت گرفت. یکی از پیشگامان این رشته که به ندرت از او تقدیر می شود توماس دادسیو[6] است که مهمترین اثر وی در مورد ذهن و نمادها: مناسبت علوم شناختی برای نشانه شناسی[7] (دادسیو، 1995) نام دارد. در این اثر، نویسنده برای طرح خود هر دو هدف مفهومی / روش شناختی و نیز تجربی را وضع می کند: یعنی، "... نشان دادن امکان و نیز کاربرد رویکرد شناختی در نشانگی با مبنا قرار دادن نظریه شناختی نشانه ها، که من بعدها آن را در یک حوزه مشخص پژوهشی دشوار، رشدِ ارتباطاتِ نمادین در کودکان، اعمال کردم "(همان: 2). نویسنده با یک دید کلی تاریخی نشان می دهد که چگونه تلاشِ مداوم جهت  "ذهنیت زدایی "[8] تعاریفی مانند نشانه، نشانگی و معنی در قرن بیستم به جدایی نشانه شناسی و علوم شناختی کمک کرد. با اینکه "محاسبات" و "پردازش اطلاعات" از مفاهیم اصلی علوم شناختی به شمار می آمد، اما جایگاه حائز اهمیتی در "رویکرد شناختی به نشانگی" نداشت. اما در دو دهه آخر قرن بیستم، پژوهشگران روانشناسی رشد[9] و روانشناسی شناختی (بیتس[10]، برونر[11]، توماسلو[12]) و زبان شناسی  (لانگاکر[13]، تالمی[14]،  لیکاف[15] ) توجه ویژه ای به تعاریف "تجربی" مانند طرحواره سازی[16]،  توجه (مشترک)[17] ، استعاره[18]، و روایت[19] معطوف کردند. به این ترتیب زمینه برای نزدیک شدن این دو رشته فراهم شد.  دادسیو یکی از اولین افرادی بود که  این مسئله را به صراحت مطرح کرد؛ به علاوه، مفاهیمی از نشانه شناسی را برای اعمال در  " یک حوزه مشخص پژوهشی دشوار" استخراج نمود: رشد نشانه شناسی کودکان.  البته این موضوع پیشترها توسط روانشناسان کلاسیک مانند پیاژه[20] (1962) و ویگوتسکی[21] (1962، 1978) با دقت مورد مطالعه قرار گرفته بود؛ اما مفاهیم جدید، روش های تحقیق و انبوهِ داده ها موجب باروری هر چه بیشتر این حوزه مطالعاتی شد.

این واقعیت که طی چند دهه گذشته ایده های مشابه - و حتی خودِ اصطلاح "نشانه شناسی شناختی" - در حوزه های مختلف پژوهشی ظهور کرده اند، امری تصادفی نیست. شاید با اندکی اغراق بتوان چنین پنداشت که "نشانه شناسی شناختی" پاسخ نیازهای بشر در طی تاریخ بوده است:  نیاز به یکی شدن و یا حداقل " یکپارچه شدن" دیدگاه های ما نسبت به جهان، نیاز به ارتقا سطح پویایی و پیچیدگی  انسان، نیاز به درک بهتر - و بالاخره پرداختن به رابطه دیالکتیکی میان آزادی فردی (خودمختاری[22]) و وابستگی جمعی (جامعه جویی[23])، و غیره.

به عبارت دیگر، اگر "نشانه شناسی شناختی" وجود نداشت، نیاز داشتیم  آن را ایجاد کنیم . پتانسیل این موضوع به عنوان یک حوزه فرارشته ای در تجمیع درک ما از زندگی، ذهن، زبان و جامعه بسیار قابل توجه است. به علاوه، این رشته می تواند به تجمیع سایر رشته هایی که زیر چتر خود قرار می دهد-  در صدر آنها روانشناسی و زبان شناسی- کمک کند. چرا که آنها غالباً  به صورت زیر رشته هایی که در تناقض با هم هستند تفکیک شده و موضوع مورد مطالعه شان را (یعنی ذهن و زبان) از جنبه های زیستی، روانی، و اجتماعی-فرهنگی به طور کاملاً مجزا بررسی می کنند. بار دیگر تأکید می کنم که " نشانه شناسی شناختی " رشته، مکتب، یا نظریه ای از نشانه شناسی نیست، بلکه باید به عنوان رشته ای کامل و مجزا پذیرفته شود. این حوزه مطالعاتی از ایده های پیرس، سوسور، یاکوبسن[24]، گریماس و یا از هر کس دیگری بهره می برد تا آنجا که آن ایده ها بتوانند زمینه ساز مناسبی برای پژوهش های عملی باشد، پژوهش هایی که نهایتاً به خلق بینش جدیدی نسبت به طبیعت (و فرهنگ) انسان ها، به عنوان موجوداتی معنا جو[25] و معنا ساز[26]، منجر شوند. اگر ثقیل شدن عنوان رشته مطرح نبود، شاید بهتر بود نام آن  " نشانه شناسی علوم شناختی/ ذهن" انتخاب می شد، البته به شرطی که "علم" فقط در ارجاع به علوم طبیعی مد نظر قرار نمی گرفت.


[1] semiosis

[2] polysemy

[3] cognitive

[4] Eco

[5] Hoffmeyer

[6] Thomas Daddesio

[7] On Minds and Symbols: The Relevance of Cognitive Science for Semiotics

[8] de-mentalize

[9] Developmental psychology

[10] Bates

[11] Bruner

[12] Tomasello

[13] Langacker

[14] Talmy

[15] Lakoff

[16] schematization

[17] (joint) attention

[18] metaphor

[19] narrative

[20] Piaget

[21] Vygotsky

[22] autonomy

[23] sociality

[24] Jakobson

[25] meaning-seeking

[26] meaning-making

 

 

پرونده بدری سیدجلالی در انسان شناسی و فرهنگ:

http://anthropology.ir/node/25278

 

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

فضاهای بی شکل

انسان از آنجا که موجودی اجتماعی است ناگزیر از ارتباط برقرار کردن با دیگران است. تمامی نیازهای خود(نیاز مادی، معنوی، عاطفی و ...) را از طریق ارتباطات روزمره خود برطرف می نماید. نکته اساسی این است که برقراری ارتباط مفید، مستلزم چه ویژگی هایی است؟و چگونه می توان آن را ارتقاء بخشید؟

بستر فرهنگی، نقش اساسی در برقراری ارتباط مفید با دیگران دارد. توجه به بستر فرهنگی افراد، زمینه مناسب تری را برای برقراری ارتباط فراهم می نماید. به علاوه اینکه باید توجه ویژه ای به موقعیت اجتماعی مخاطبین داشت. شاید در وهله اول اینگونه تصور شود که انتخاب کلمات، واژگان و جملات نقش اساسی و مهم در یک ارتباط مؤثر را دارند اما با نگاهی عمیق تر این نکته روشن می شود که فاصله افراد نسبت به یکدیگر در فضا به هنگام تعامل، به اندازه واژگان وکلماتی که رد و بدل می شوند اهمیت دارد. این فاصله فضایی که افراد در هنگام تعامل و یا در هنگام حضور در یک جمع مستلزم رعایت آن هستند، را طبق تقسیم بندی ادوارد هال می توان «فضای بی شکل» نامید. ادوارد هال سه نوع فضا را از یکدیگر تفکیک می کند: فضای ثابت، فضای نیمه ثابت و فضای بی شکل. فضای بی شکل از آنجا که فرم و شکل مشخصی ندارد این نام را گرفته است. این فضا بیشتر مربوط به فاصله هایی است که افراد در هنگام تعامل و گفتگو با یکدیگر ملزم به رعایت آن هستند.

در دیدگاه های گوناگون(علوم اجتماعی، روانشناسی، معماری و ...)، فضا تعاریف متفاوتی به خود می گیرد. همچنین فضا به لحاظ معنوی و مادی نیز کاربرد و معانی گوناگونی دارد. « نزدیکترین تعریف این می‌باشد که فضا را خلأی در نظر بگیریم که می‌تواند شیئی را در خود جای دهد و یا از چیزی آکنده شود. فضا موجودیتی نیست که تعریف دقیق و مشخصی داشته باشد، با این حال قابل اندازه‌گیری است.»(گروتر، 1386) طبق این تعریف فضا دربردارنده ی مکان است و فضا گسترده تر از مکان است و زمانی که توسط اشیایی فیزیکی اشغال شود، تا حدی قابل اندازه گیری می شود.«فضا در مفهوم موجود خویش به تنهایی هیچ ویژگی خاصی را مطرح نمی‌کند ولی به محض آن که یک گروه انسانی فعالیتی را در مکانی مطرح کند، معنای نمادین فضا پدیدار می‌شود. از این پس فضا بستری برای بیان فعالیت و رفتارهای انسانی می‌گردد؛ محلی برای تخیل و واقعیت.»(حبیبی، 1382) انسان با فعالیت های خود در مکان به فضا معنا می بخشد. زمانی که افراد در مکان هایی مانند مساجد، کلیساها و معابد به راز و نیاز با معبود خویش می پردازند، آن فضا بار معنوی می یابد و مکانی مذهبی می شود. فضا با حضور انسان و فعالیت های انسانی و اشیایی که در آن فضا کاربرد می یابند، نمود بیرونی پیدا می کند و معنا می یابد.

برای اینکه بشر بتواند به تصورات و ذهنیات خود عینیت بخشد، بایستی که این روابط را درک کند و آنها را در قالب یک مفهوم فضایی هماهنگ نماید. لذا فضا بیانگر نوع ویژه‌ای از ایجاد ارتباط نیست، بلکه صورتی است جامع و دربرگیرنده هر نوع ایجاد ارتباط، چه میان انسانها و چه میان انسان و محیط. همچنین در مورد تعریف فضا باید خاطرنشان کرد که همواره بر اساس یک نسبت که چیزی از پیش تعیین شده و ثابت نیست، ارتباطی میان ناظر و فضا وجود دارد. بطوری که موقعیت مکانی شخص، فضا را تعریف می‌کند و فضا بنا به نقطه دید وی به صورت‌های مختلف قابل ادراک می‌باشد.(ویکی پدیا)یک فضای یکسان برای افراد گوناگون، به طرق مختلفی درک می شود و همه درک یکسانی از یک فضای یکسان ندارند.

از نظر کستلز، فضا بازتاب جامعه نیست بلکه خود فضا بعد مادی جامعه است و اگر آن را مستقل از جامعه و روابط اجتماعی در نظر بگیریم، مانند آن است که ماهیت را از جسم آن جدا سازیم و اولین اصل هر علم اجتماعی را نادیده بگیریم. روح و جسم با هم ارتباط متقابل دارند. بنابراین اشکال فضایی کره خاکی ما، همانند سایر چیزها توسط عمل انسانی شکل می‌گیرد.(کستلز،1977)

انسان با روابط اجتماعی خود بر فضا شکل می دهد. روابط انسان ها با یکدیگر نوع خاصی از اشکال فضایی را شکل می­دهد. از طریق شناخت این الگوهای فضایی که افراد در موقعیت های مختلف برقرار می نمایند می توان تا حدی به شناخت فرهنگ مردمان آن جامعه دست یافت. افراد با توجه به آموزش های اکتسابی خود در درون بستر فرهنگی خود، می آموزند که چگونه و با رعایت چه فاصله ای با دیگران در شرایط متفاوت ارتباط داشته باشند. اگر نسبت به فرهنگ یک سرزمین در خصوص ارتباط با یکدیگر آگاهی داشته باشیم و این راهکار را در هنگام تعاملات خود به کار بریم نتیجه مطلوب تری را بدست می آوریم. زمانی که یک بستر فرهنگی تغییر می کند، شکل فضایی ارتباطی انسان ها با یکدیگر نیز متفاوت می شود و آگاهی نسبت به این امر بسیار ضروری است. اگر افرادی که از یک فرهنگی وارد فرهنگ متفاوت از قبل خود شوند و رفتار بستر فرهنگی خود را دنبال کنند در تعاملات خود دچار مشکل می شوند. چگونگی رفتارکردن در فضاهای متفاوت و چگونگی خلق فضایی جدید در هنگام ارتباط با دیگری، توسط فرهنگ و جامعه ای که فرد در آن زندگی میکند، اکتسابی است و فرد آن را در دوران زندگی خود فرا می گیرد.

ادوارد هال در خصوص فضاهای بی شکل انواع متفاوتی از فضای شخصی را بیان می کند.

فاصله صمیمی

در فاصله صمیمی، حضور شخص دیگر تردید ناپذیر بوده و ممکن است به دلیل غلبه داده های حسی به دفعات ناراحت کننده باشد.

فاصله صمیمی _حالت نزدیک : نوازش و حمایت بین افراد صورت می گیرد.

فاصله صمیمی _حالت دور : تنها دستها به هم رسیده و به هم تماس دارند. 

فاصله شخصی

محیط یا حباب حفاظتی کوچکی که یک موجود زنده بین خود و دیگر موجودات نگه میدارد.

فاصله شخصی_حالت نزدیک :در این فاصله شخص می تواند افراد دیگر را نگه داشته و یا بگیرد.

فاصله شخصی_حالت دور : نگه داشتن شخص در فاصله طول بازو 

فاصله اجتماعی

حد تسلط جزییات معنی دار بصری از صورت قابل مشاهده نیست و نمی توان انتظار تماس با فرد دیگر ی را در این فاصله داشت.  

فاصله اجتماعی_حالت نزدیک : کارهای غیر شخصی در این فاصله صورت می گیرد.

فاصله اجتماعی_حالت دور : مبادلات و مباحثات اجتماعی در این فاصله انجام می گیرد.

فاصله عمومی

تغییرات حسی متعدد مهمی در انتقال از فواصل شخصی، اجتماعی به فاصله عمومی پدید می آید که به طور کامل خارج از دایره برخورد افراد است.

فاصله عمومی_حالت نزدیک:  فرد در صورت تهدید می تواندحالت تهاجمی به خود بگیرد. حتی ممکن است اثری از واکنش گریز اما خارج از مرحله آگاهی در این فاصله مشاهده گردد .

فاصله عمومی_حالت دور: فاصله ایست که به طور اوتوماتیک اطراف چهره های برجسته و مهم را احاطه می کند. (هال، 1384)

در زندگی شهری از یک سو حضور در جامعه و ارتباط با افراد امری عادی تلقی می شود. افرد در فضاهای گوناگون با یکدیگر تعامل برقرار می نمایند و در این لحظه حدفاصل فضای ارتباطی افراد در روند و کیفیت تعاملات می تواند بسیار مؤثر باشد. از سوی دیگر استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی امری اجتناب ناپذیر است. زمانی که انبوه زیادی از جمعیت در فضای فشرده و با وسعت کم تجمع کنند، محدوده ی فضایی کمی برای ایجاد فاصله میان افراد وجود دارد. آگاهی نسبت به چگونه رفتار کردن و رعایت فاصله در این فضاها اهمیت دارد.طبق تقسیم بندی ادوارد هال نمی توان این فاصله را فاصله عمومی نزدیک یا صمیمی نزدیک قلمداد کرد. افراد گاهی اوقات در فضاهایی در کنار یکدیگر قرار می گیرند بودن اینکه شناختی از قبل نسبت به هم داشته باشند.  فضا بسیار محدود است و تعداد کاربرانی که از آن فضا استفاده می کنند به نسبت زیاد است و فشردگی فضا ایجاد می شود. لذا افراد بهتر است در این شرایط با کنترل دید خود تا حدی فضای امن را برای خود و دیگری بوجود آورند.به طور مثال افراد اگر همه روبروی پنجره ها و درب های مترو بایستند و روبروی خود را نگاه کنند، تنشی حاصل نمی شود و فضای مسالمت آمیزی برقرار می گردد. ایستادن در آسانسور نیز در همین تقسیم بندی قرار می گیرد و اگر افراد روبروی درب آسانسور بایستند و این هماهنگی رعایت شود،  در آن مدت کوتاهی که افراد در فاصله بسیار نزدیکی نسبت به یکدیگر قرار گرفته اند، مشکلی حاصل نمی شود.

افراد از طریق فاصله ای که خود با دیگری ایجاد می کنند، فضایی را خلق می نمایند که فضای حاکم، گویای نوع رابطه بین افراد است. البته قابل ذکر است که با توجه به بستر فرهنگی فاصله های فضای معانی متفاوتی را به خود می گیرند. آگاهی نسبت به زمینه فرهنگی و رعایت آن، در هنگام ارتباط با دیگران بسیارقابل اهمیت است به خصوص زمانی که محقق وارد میدان جدیدی شده است و نیازمند برقراری ارتباط با افرادی است که حاوی اطلاعات می باشند.

 

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

 

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

 

آیا صفحات تلوزیون و کامپیوتر سبب بروز بیش فعالی در کودک می شوند؟

کودکان مبتلا به بیش فعالی ، توانایی تمرکز سر کلاس درس را ندارند ، اعمال خود را به صورت آنی و لحظه ای انجام می دهند و در کل نمی توانند سر جای خود بنشینند. از طرفی این کودکان زمان بسیار زیادی را مقابل صفحات تلوزیون و کامپیوتر می گذرانند. آیا می توان مفهومی را از این مساله برداشت کرد؟

  • بیش فعالی و مشکل عدم توجه درکودکان ، سبب نگرانی بسیاری از والدین و آموزگاران شده است. شما ریشه ی بیش فعالی را در چه می بینید؟

بیش فعالی در تعریف به معنای کودکیست که خیلی تکان می خود. برای این مساله  می توان سه بعد متفاوت در نظر گرفت: بیش فعالی تحرکی ، رفتارهای آنی و مشکل در تمرکز. بیش فعالی زمانی به یک مشکل جدی تبدیل می شود که بر زندگی خانوادگی کودک و شرایط تحصیلی وی سایه می اندازد. در حال حاضر می توان 5 درصد کودکان را مبتلا به بیش فعالی در نظر گرفت ، کودکانی که جنب و جوش بسیار بیشتری نسبت به همسالان خود دارند. در حوزه ی بیش فعالی ، بر عدم توانایی کودک در تمرکز مناسب ، تاکید خاصی می شود. در حال حاضر بسیاری از پزشکان اعتفاد دارند که بیش فعالی ، بیشتر به واسطه ی تاثیری که بر قدرت تمرکز کودک دارد ، بر وضعیت درسی وی تاثیر       می گذارد ، آن ها معتقدند برای درمان این بیماری ، می توان از مولکول متیلفنیدات بهره برد ( مولکولی که در داروی ریتالین یافت می شود) (1). از متیلفنیدات برای درمان مشکل تمرکز در کودک استفاده می شود اما باید به این مساله توجه کرد که استفاده از آن سطوح متفاوتی دارد. جامعه ی پزشکی تمایل دارد تا به جای استفاده از عبارت " دارویی برای فرمان برداری" از عبارت " دارویی برای افزایش قدرت توجه " استفاده کند. نسبت دادن مشکلات توجه و تمرکز کودکان در حوزه ی بیش فعالی کاملا جای بحث دارد. نتایج تحقیقی که به تازگی توسط دانشمندان حوزه ی اعصاب و متخصصان آمریکایی صورت گرفته ، نشان می دهد که مشکل عدم توجه در کودکان مبتلا بیش فعالی ، جنبه ای کاملا بی ثبات دارد. میشل پونسر (2) رهبری این تیم تحقیقاتی را بر عهده داشته است.

حتی نسبت دادن عدم توانایی در به انجام رساندن وظایف هم که برخی به عنوان مشخصه ی اصلی بیش فعالی در نظر می گیرند ، نمی تواند به خوبی نشان دهنده ی بیش فعالی باشد. بسیاری از کودکانی که مبتلا به بیش فعالی هستند، در وهله ی اول انگیزه ی لازم برای انجام دادن کارهای خود را ندارند. البته توجه به این مساله کاملا حائز اهمیت است که به هیچ عنوان نمی توان گفت که یک کودک مبتلا به بیش فعالی مشکل تمرکز ندارد، اما بروز این مشکل ، در هر کودک، به واسطه ی نقش آفرینی فاکتورهای فراوانی صورت می گیرد. بنابراین استفاده از واژه ی بیش فعالی ( TDAH) برای در بر گرفتن همه ی این مشکلات ، خیلی مناسب به نظر نمی رسد و می توان به نوعی آن را سوء استفاده ی زبانی در نظر گرفت.

 

  • آیا صفحات تلوزیون و کامپیوتر تاثیری در میزان تمرکز یا توجه یک کودک دارند؟

اشتباه نکنید. این صفحات تنها بر تمرکز یک کودک تاثیر نمی گذارند ، آن ها بر انگیزه ی کودک ، زبان وی و خوابش تاثیر می گذارند ، خوابی که نقشی اساسی بر حافظه دارد. نتایج به دست آمده از تمامی تحقیقات تقریبا یک مساله را نشان می دهد: استفاده ی بیش از حد از تلوزیون یا کامپیوتر ، بر تمامی ظرفیت های شناختی کودک تاثیر منفی دارد. متاسفانه مشکل اساسی ما این است که این مساله یا به طور کامل انکار می شود و یا توجه بسیار کمی به آن می شود. این مساله در حوزه ی سلامت عمومی جای می گیرد چرا که در حال حاضر بخش اعظم کودکان در معرض استفاده ی بیش از حد از تلوزیون و کامپیوتر قرار دارند. تاثیراتی که استفاده ی بیش از حد بر ظرفیت های شناحتی کودکان می گذارد ، وابستگی چندانی به محتوا ندارد. مطالعات طولانی مدت بسیاری که تا به الان صورت گرفته ، رابطه ی مستقیم بین مدت زمان استفاده و آثار منفی( به خصوص روی قدرت تمرکز) را نشان می دهد.

کودکی که هر روز یک ساعت به تماشای تلوزیون می پردازد ، دو برابر بیشتر در معرض مواجهه با خطر کاهش قدرت توجه در دوران ابتدایی خود مواجه می شود. به همین ترتیب ، کودکی که در دوران ابتدایی یک ساعت در روز تلوزیون تماشا می کند ، 50 درصد بیشتر با خطر کاهش قدرت تمرکز در دوران نوجوانی مواجه می شود. (4) وانگهی ، مساله تنها این نیست که بدانیم صفحات تلوزیون یا کامپیوتر خوب هستند یا بد ، مساله بررسی کارهای دیگریست که کودک می توانست به جای تماشای تلوزیون انجام دهد ، محققان از زمانی که کودک به تماشای تلوزیون اختصاص می دهد ، به عنوان " زمان به سرقت رفته " یاد می کنند ، چرا که وی می توانست در این زمان فعالیت های مهم تر و مثمر ثمر تری انجام دهد.

من فکر می کنم که در این میان فاکتور مهم دیگری در مورد بیش فعالی ندیده گرفته  می شود. من در طول جلسات مشاوره ای که داشته ام ، به این مساله پی برده ام که برخی از کودکان با " تنهایی" مشکلات عدیده ای دارند. صفحات کامپیوتر و تلوزیون برای این کودکام مثل " شبیه ساز حضور" عمل می کند. دونالد وینیکات ، روانکاو انگلیسی، کسب توانایی در تحمل تنهایی را یکی از عوامل اساسی رشد روانی می داند. این مساله برای من کاملا آشکار و واضح است که صفحات تلوزیون و کامپیوتر به این کودکان کمکی نمی کند: در بهترین شرایط، این صفحات بر مشکلات کودک صحه گذاشته و سبب آسایش والدین آن ها می شود. اگر والدین این کودکان به هر دلیلی در خانه نباشند ، مثلا در بیمارستان بستری باشند ، تحمل حتی 30 دقیقه تنهایی برای این کودکان در اتاقشان امری بسیار طاقت فرساست. خلاصه بگویم ، با وجود اینکه مشکلات این کودکان ریشه های متفاوتی دارد ، صفحات تلوزیون و کامپیوتر مشکلاتی اساسی در رشد روانی یک کودک ایفا می کنند.

 

  • چگونه می توان این مساله را توجیه کرد که برخی از کودکان در حین انجام بازی های کامپیوتری دقت بالایی دارند ، اما هنگام درس خیر؟ برای مثال نمی توانند چند دقیقه روی یک مساله ی ریاضی تمرکز کنند؟

این شرایط را بعضا « تمرکز متناقض» کودکان بیش فعال می نامند. البته هیچ چیز این مساله متناقض نیست : تنها لازم است ما از کمند دگم مشکل فقدان توجه رهایی یابیم. این مساله مشخص است که میزان توجه و تشخصی به هیچ عنوان یکسان نیست. از طرفی ، به هیچ عنوان نباید نوع توجه و تمرکز مورد نیاز کودک در حین بازی های کامپیوتری را با توجه و تمرکزی که وی برای حل تکالیف خود نیاز دارد ، یکسان دانست. در حین بازی های کامپیوتری ، توجه کودک به واسطه ی صفحه ی نورانی محرک تلوزیون جذب می شود ، این حالتیست که از آن تحت عنوان نظام باتم آپ ( Bottom-Up) سمت و سو گیری هوشیاری یاد می شود. این نظام تمرکز در بدن انسان ، از بدو تولد شکل می گیرد. در حالت دوم ، زمانی که یک کودک ذهن خود را درگیر حل یک مساله ی ریاضی می کند ، صحبت از کنترلی اختیاری به میان می آید : این حالت را اصطلاحا نظام تاپ دان ( Top-down) هدایت تمرکز می نامند. در این حالت خود کودک است که تصمیم می گیرد تمرکز خود را معطوف به مساله ی ریاضی کند. بنابراین در این شرایط انگیزه ، ظرفیت شکیبایی در برابر مشکلی که در برابر وی قرار دارد و همچنین ظرفیت حل مساله بدون حضور یک بزرگسال ، در وی افزایش می یابد. این نظام در کودک با گذشت زمان و به تدریج شکل   می گیرد و او باید توانایی کنترل آن را به دست آورد.

مساله ی اساسی اما این است که صفحات تلوزیون و کامپیوتر نظام باتم آپ را توسعه داده ولی مانع از توسعه ی نظام باتم دان می شود ، نظامی که برای پیشرفت تحصیلی کودک صد در صد مورد نیاز است ، بنابراین لازم است تا حد امکان توسعه داده شود.

جالب است که بسیاری از کودکان از مشکل فقدان توجه سر کلاس درس ابراز ناراحتی   می کنند و دنبال علت این امر می گردند ، در صورتی که صبح قبل از رفتن به مدرسه ، وقت خود را به تماشای کارتون گذرانده اند.

 

  • بنابراین می توان از گفته های شما اینگونه استنباط کرد که بخشی از ریشه ی بیش فعالی محیطیست و نه ژنتیک؟

بسیاری از مطالعات و تحقیقاتی که تا به الان صورت گرفته ، بر موروثی بودن بیش فعالی صحه گذاشته است. این مطالعات به والدین و معلمان می گوید که بیش فعالی ریشه ای ژنتیک دارد و دیگر نیازی به بررسی شرایط آموزشی و احساسی کودک نیست. با این وجود ، ژنتیک کوچکترین توضیحی در مورد ارتباط بین توانایی های ذاتی ( les innées ) و محیط پیرامون نمی دهد. بگذارید مقصود خودم را واضح تر برای شما بیان کنم: بیماری هایی وجود دارد که نقش وراثت در آن ها زیاد است ، ولی محیط اطراف هم در شکل گیری آن ها نقشی اساسی ایفا می کند. برای مثال ، سل ، بیماری عفونی ایست که وراثت نیز در آن موثر است! متاسفانه به اعتقاد من ، مساله وراثت خیلی ها – از جمله پزشکان – را به اشتباه می اندازد. مقاله ی بسیار جالبی که توسط فرانسوآ گونن و دیوید کوئن به رشته ی تحریر درامده، این مساله را به خوبی توضیح می دهد. (5)

مشکل فقدان توجه و مساله ی وراثت دلایلی هستند که اغلب مورد استفاده قرار می گیرند تا تاثیر محیط پیرامون را کم جلوه دهند ، این مساله در شرایطیست که محیط پیرامون کودک ، نقشی اساسی در توسعه و ثبات قدرت تمرکز او ایفا می کند. سومین دلیلی که طرفداران مساله وراثت از آن بهره می برند ، بر اساس تصویر برداری مغزی بنا شده است. با این وجود ، دلایل فوق هم در بسیاری از مواقع ، فرصت تفاوت گذاری بین ظرفیت های ذاتی و اکتسابی را مهیا نمی کند. با وجود اینکه دلایل بسیار زیادی برای در نظر گرفتن فاکتورهای موروثی در شکل گیری بیش فعالی وجود دارد ، باید به این مساله اشاره کرد که این فاکتورها ، در اکثر موارد ، نقش اندکی ایفا می کنند. اشاره به عوامل تاثیر گذار محیطی مثل که بر مبنای روابط عاطفی زودهنگام کودک، ثبات عاطفی ، شرایط ضروری برای رشد و سمت گیری احساسات موثر و در نهایت اعتماد به نفس ، امری بسیار حائز اهمیت است. علاوه بر این ، امروزه دیگر نمی توان تاثیر منفی صفحات تلوزیون و کامپیوتر بر توسعه ی ظرفیت های شناختی یک کودک را نادیده انگاشت. ما در سال 2012 ، به همراه میشل دمورژه ، مدیر مرکز تحقیقات دانش عصبی موسسه ی ملی بهداشت و تحقیقات پزشکی ، مقاله ای را در راستای توضیح همین مساله ، برای پزشکان کودک منتشر کرده ایم. (6) عوامل محیطی بسیاری وجود دارد که تاثیر گذاری آن ها به اثبات رسیده است اما تاثیر گذاری صفحات تلوزیون و کامپیوتر در زندگی کودکان ما ، میزان عوارضی که در کوتاه مدت و دراز مدت روی کودک می گذارد و در نهایت توانایی و مسئولیت بزرگسالان برای کنترل میزان استفاده ی کودکان خود از تلوزیون و کامپیوتر ، سبب پرداخت ما به این مساله شده است.

 

  • چگونه می توان این مساله را توضیح داد که در طول سال های گذشته ، تعداد کودکان مبتلا به بیش فعالی افزایش پیدا کرده است؟

این مساله را میتوان با تغییر شرایط محیط زندگی کودکان در طول سال های اخیر توضیح داد : مادران شاغل دیگر خیلی سریع پس از زایمان به کار خود باز می گردند، فشاری که از طرف مدرسه به کودک وارد می شود و نیز میزان استفاده ی او از تلوزیون و کامپیوتر افزایش پیدا کرده ، ساعت خواب کودکان کم شده است،کودکان به وسیله ی محرک هایی بمباران می شوند که به هیچ عنوان با سنشان تناسبی ندراد، توجه بیش از اندازه ای به تفریح داده می شود و . . . مطابق آخرین آمار ارائه شده ، در حال حاضر در ایالات متحده ، در حدود 20 درصد کودکان پسری که 14 تا 17 سال سن دارند ، به عنوان بیش فعال تشخیص داده می شوند. (7)

حال بهتر است مساله ی استفاده از تلوزیون و کامپیوتر را بازتر کنیم. در طول چند دهه ی گذشته ، تلوزیون و کامپیوتر و اقسام مختلف آن ها ، گسترش فراوانی پیدا کرده است. در کشور فرانسه ، بخش اعظم کودکان و نوجوانان ، زمان بیشتری را به تماشای تلوزیون و کامپیوتر اختصاص می دهند تا توجه به حرف های معلمانشان.(8) در ایالات متحده ، کودکانی که بین 8 تا 18 سال سن دارند ، روزانه زمانی معادل 7 ساعت و 40 دقیقه را تنها به منظور تفریح به استفاده از کامپیوتر یا تماشای تلوزیون اختصاص می دهند. (9)

توصیه به تماشای تلوزیون و بازی با کامپیوتر ، بر خلاف اصول علمی و توصیه ی بسیاری از نهاهای پزشکیست ، همین مساله هم باعث تعجب ما شده است! تمامی توصیه هایی که در این راستا صورت می گیرد ، یا همراه با مبالغه است و یا از روی حدس و گمان. بر عکس ، به هشدارهایی که توسط جامعه ی علمی و پزشکی در این زمینه داده می شود ، یا اصلا توجهی نمی شود یا تاکید بسیار کمی بر آن ها صورت می گیرد. تحلیل ساده ای در این زمنیه به ما اجازه می دهد تا سمت جهت گیری نویسندگانی که استفاده از کامپیوتر و تلوزیون را توصیه می کنند را بررسی کنیم. هدف آن ها تنها تعریف از رسانه هاست و به هیج عنوان نمی خواهند والدین را نسبت به هشدارهای جامعه ی علمی حساس سازند. علاوه بر آن ، توجه بسیار زیادی به نتایج تحقیقات تنها یک محقق داده   می شود که انجام بازی های کامپیوتری خشن را مفید می داند. با این حال ، خود این محقق هم این مساله را به رسمیت شناخته که این بازی ها تاثیری منفی در روند یادگیری کودک در مدرسه دارند. اما کوچکترین صحبتی در خصوص تاثیرات منفی این بازی ها در سلامت روانی کودک نشده است.

مطالعه ی دقیق تحقیق این محقق، به ما این امکان را می دهد تا خطاهای صورت گرفته در آن را مشخص کنیم. من این کار را به همراه میشل دمورژه و لوران بگ (Laurent Bègue) ، روانشناس اجتماعی، انجام داده ام. ما به همراه 50 نفر شخص متخصص در حوزه ی روانشناسی اجتماعی و شناختی (psychologie sociale et cognitive) ، دانش عصبی (neurosciences) و جامعه شناسی (sociologie) ، نامه ای را به نشریه ی لوموند فرستاده ایم. (11) دست اندرکاران این تحقیق یا از نامه ی سرگشاده ی ما مطلع نشده اند و یا از روی تعمد ، به آن توجهی نشان نداده اند. . . هیچکس نمی تواند چالش های مالی گسترده ای که در پس پرده ی تشویق به استفاده از تکنولوژی های جدید وجود دارد را انکار کند. طرفداران تکنولوژی جدید هم سعی دارند ما را به تکنولوژی گریزی (technophobie) متهم کنند. من به نوبه ی خودم ، استفاده ی بسیاری از فناوری اطلاعات می کنم.

یادتان باشد ، توسعه ی شناختی و احساسی کودک ، به توجهی بسیار بیش از آنی نیاز دارد که برخی از به اصطلاح متخصصان مورد تایید آکادمی ها به آن می پردازند.

 

(1) Vendu en France sous les noms de Ritaline, Quasym, Concerta.

(2) Michael I. PosnerCognitive Neuroscience of Attention, 
The Guilford Press, seconde édition, 2011.

(3) Frederick J. Zimmerman, Dimitri A. Christakis, 
« Associations between content types of early media exposure 
and subsequent attentional problems », Pediatrics, 120, 2007.

(4) C. Erik Landhuis et al., « Does childhood television viewing lead 
to attention problems in adolescence ? Results from a prospective longitudinal study », Pediatrics, 120, 2007.

(5) David Cohen, François Gonon, « Le trouble déficitaire de l’attention avec hyperactivité : données récentes issues de l’expérience nord-
américaine », Neuropsychiatrie de l’enfance et de l’adolescence, 58, 2010.

(6) Michel Desmurget, Bruno Harlé, « Effets de l’exposition chronique 
aux écrans sur le développement cognitif de l’enfant », Archives de Pédiatrie, 19 (7), 2012. 

(7) Alan Schwarz, Sarah Cohen, « A.D.H.D. Seen in 11 % of U.S. Children 
as Diagnoses Rise », The New York Times, 31 mars 2013.

(8) Michel DesmurgetLobotomie : la vérité scientifique sur les effets de la télévision, Max Milo, 2011.

(9) Victoria J. Rideout et al.Generation M2 : media in the lives of 8-18 years-olds, Kaiser Family Foundation, janvier 2010

(10) Jean-François Bach, Olivier Houdé, Pierre Léna, Serge TisseronL’enfant et les écrans. Un Avis de l’Académie des Sciences, 
Éditions Le Pommier, 2013.

(11) Laurent Bègue, Michel Desmurget, Bruno Harlé, « Laisser 
les enfants devant l’écran est préjudiciable », Le Monde, 8 février 2013.


دریافت متن اصلی در وبگاه مترجمان پیشرو : http://pishrotranslation.ir/post/705

پرونده ی آریا نوری در انسان شناسی و فرهنگ :

http://www.anthropology.ir/node/24940

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

«تـــــز»هایی در باره ی تاریخ گیلان

   هر پدیده ی غیر تاریخی، پدیده ای ست غیر واقعی. هر پدیده ی غیر واقعی نه فقط ارزش توصیف و تببین ندارد بلکه می تواند تبیینِ فاعل شناسا را به بیراهه رهنمون شود. با اعتقاد به چنین اهمیتی برای تاریخ است که می توان گفت  هر پدیده ی طبیعی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی از بتن و متن تاریخ هستی یافته و نمی توان آن را بدون ارتباط با زمان، شرایط و تاریخ مشخصی در پیدایش آن به درستی شناخت..

اشاره:

   هر پدیده ی غیر تاریخی، پدیده ای ست غیر واقعی. هر پدیده ی غیر واقعی نه فقط ارزش توصیف و تببین ندارد بلکه می تواند تبیینِ فاعل شناسا را به بیراهه رهنمون شود. با اعتقاد به چنین اهمیتی برای تاریخ است که می توان گفت  هر پدیده ی طبیعی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی از بتن و متن تاریخ هستی یافته و نمی توان آن را بدون ارتباط با زمان، شرایط و تاریخ مشخصی در پیدایش آن به درستی شناخت . به عبارت دیگر نمی توان به شناخت درست و دقیق پدیده ای نائل شد بدون آن که آن را در متن و کانتکست تاریخی آن بررسی کرد. جدا کردن پدیده های طبیعی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی از کانتکست تاریخی آن، راهی جز تفسیر و تبیین غیر واقعی و اسطوره ای نخواهد داشت. پیداست هر امر واقعی که مهر تاریخ بر آن خورده باشد و در فرایند تاریخی دستخوش تغییرات زمان هم شده باشد، بازهم این اکسیر تاریخ است که داغ بر اسب واقعیت زده و رخ می نماید.  به عبارتی هیچ امر واقعی نمی تواند خود را از ساحت تاریخی بیرون بکشد.

   ارائه ی تزهای تاریخی گیلان از این منظر است که  برای مورخین  و پژوهشگران گیلان اهمیت پیدا می کند. نگارنده معتقد است که شناخت تاریخ گیلان فقط برای مورخین گیلانی نیست که مهم است بلکه شناخت این تاریخ و به ویژه قواعد حاکم بر آن می تواند برای تمام مورخین ایرانی از اهمیت برخوردار باشد. معتقدم و آن را در جایی نیز گفته و نوشته ام که تاریخ محلی گیلان، تاریخ ویژه ای در تمام فلات ایران است. این پهنه ی جغرافیایی تنها پهنه ای است که از  آغاز تاریخ تا سال 1001 هجری قمری به صورت یک واحد سیاسی مستقل زیست داشته و در آن تحولات تاریخی ضمن متاثر شدن از  تحولات تاریخی پیرامون خود، فرایندی به مانند یک واحد سیاسی مستقل طی کرده است با ویژگی های منحصر به فرد جغرافیایی و اقلیمی مشخص. از این رو شناخت قواعد آن، واجد ارزش کشف بسیاری از قواعد تاریخی است.

تزهایی که در اینجا برای تاریخ گیلان ارائه شده به صورت گزارهای فرضی به قواعدی نظر دارند که در پرتو آن ها می توان برش های تاریخی گوناگون این پهنه از جغرافیای تاریخی و اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی کشور را در ارتباط با متن و بتن شرایط مشخص تاریخی تبیین کرد. این گزاره ها هر کدام می توانند راهنمای پژوهش های گسترده تر باشند با این توضیح که از ابتدای پژوهش نباید به عنوان حقایقی صلب و سخت، تلاش و پایبندی پژوهش گر را مصادره به مطلوب کرده باشد بلکه این تزها تنها برای پژوهشگران می تواند جهت آزمودن واقعیت ها و اسناد و شواهد تاریخی راهنمای پژوهش باشند. با استناد به  نکاتی که در بالا آمد اکنون تزهای تاریخی در باره ی تاریخ گیلان در زیر ارائه می شوند.

تزهای تاریخی

1 . جلگه ی گیلان(نواحی حدود کمتر از 150متری از سطح دریاهای آزاد) که بستر اصلی سکونت و فعالیت انسان ها محسوب شده و می شود، در حدود 8000 سال پیش(آغاز دوره ی نئولتیک یا نوسنگی) در اثر آخرین عقب نشینی دریای خزر به تدریج از آب خارج و هر بخشی از آن که از آب بیرون آمد، بلافاصله با جنگل های انبوه بارانی موسوم به هیرکانی پوشیده شد.

2 . گیلان در محدوده ی جنگل های انبوه بارانی خود ( هم در جلگه و هم در کوهستان جنگلی) از نظر میزان بارندگی نه فقط در فلات ایران بلکه در تمام محدوده ی خاورمیانه و شمال آفریقا از مراکش تا مرزهای غربیِ امروزیِ چین و هند پر باران ترین پهنه ی جغرافیایی محسوب می شود و از این منظر در تاریخ خود ویژگی منحصر به فردی برای سکونت و فعالیت  ایجاد کرده بود.

3 . جنگل های جلگه ای انبوه در گیلان همراه با شرایط ویژه ی گسترش وسیع زمین های باتلاقی و فقدان زهکشی زمین از آب های سطحی، استقرارهای انسانی عصر نئولتیک در جلگه را با دشواریهای بسیار مواجه کرد و در نتیجه استقرارهای انسانی نه فقط در دوره ی نئولیتیک بلکه تا سالهای طولانی بعد حتا تا اواخر دوره ی آهن نیز در محدوده ی جلگه ی گیلان ناممکن بود.

4 . پیش از پیدایش جلگه ی گیلان، نواحی کوهستانیِ جنوبِ جنگل های انبوه بارانی یعنی دشت ها و دره هایی که در نواحی مرتعی و حاشیه ی جنگل های بین دره ی رودخانه ی سفیدرود تا دره ی رودخانه ی پلرود واقع شده بود ، بستر منحصر به فرد استقرار گروه های انسانیِ کم شمار عصر سنگ محسوب می شدند.

5 . به طور کلی محدوده ای که امروز گیلان نامیده می شود به دلیل محصور بودن از شمال توسط دریای متلاطم خزر، در جنوب با ارتفاعات هلالی و دولایه ی البرز - قافلانکوه به همراه شرایط دشوار زیستی به ویژه در نواحی جلگه ای آن یکی از منزوی ترین پهنه های جغرافیایی در فلات ایران در آغاز تاریخ محسوب می شد و در نتیجه از جریان های تمدن حَضَری پیرامون و تاثیرات آن برای سال ها دور ماند.

6 . جلگه ی گیلان به دلیل شرایط ویژه ای که داشته، خود خالق تمدن های حضری اولیه نبوده و در نتیجه با پیدایش تمدن های پیشین در پیرامون آن نظیر گوبوستان در شمال غربی گیلان( در ساحل جنوبی باکو)، قفقاز وآذربایجان در شمال غربی و غرب، زنجان و قزوین در جنوب ، دشت گرگان و کلاردشت در شرق متاثر بوده و به دلیل شرایط ویژه ی طبیعی و جغرافیایی خود برای تاثیر پذیری از این تمدن ها زمانی بس دراز ، فصل طولان تدارک را برای پذیرش زیست گاه های انسانی  پشت سر گذاشته است.

7. در آغاز عصر فلز یعنی در دوره ی مس و برنز، جلگه ی گیلان به دلیل شرایط ویژه ی جغرافیایی هنوز فاقد سکونت و فعالیت بود و سکونت در نواحی کوهستانی خارج از جنگل نیز بسیار کم شمار و احتمالاً هنوز تنها از پهنه ی قابل استقرار این دوره یعنی از دره ی رودخانه ی سفیدرود تا دره ی رودخانه ی پلرود تجاوز نمی کرد اما به ناگهان در دوره ی آهن به ویژه از آغاز هزاره ی نخست پیش از میلاد دو بخش از گیلان یعنی ناحیه ی مارلیک – دیلمان(در دو حوزه ی آبخیزِ  همجوار یعنی حوزه ی سفیدرود و پلرود) و ناحیه ی تالش به سرعت با استقرارهای آهن روبرو شد که محصول پیدایش شرایط ژئوپولتیکی معینی در تحولات تاریخی پیرامون آن به ویژه در غرب و شمال غربی محدوده ی ایران امروزی بود.

8 . استقرارهای ناگهانی دوره ی آهن در خارج از پوشش های جنگلیِ جلگه ای و کوهستانی گیلان بدون پیشینه ی تمدنی مشخص  و برجسته ی دوره ی مس و برنز در ناحیه ی مارلیک – دیلمان و تالش به ویژه از هزاره ی نخست پیش از میلاد نشان از تحول در ژئوپولیتک منطقه در غرب و شمال غربی ایران جایی که در معرض شدید غارتگری های آشوریان به ویژه در سرشاخه های دره ی قزل اوزن در جنوب دریاچه ی ارومیه قرار داشت و غارتگری های سالانه و مداوم و طولانی با خشونت عریان و کم نظیر در آن سبب ساز تاراندن ناگزیر ساکنان این ناحیه در امتداد دره ی قزل اوزن به نواحی دوگانه ی تمدنی دوره ی آهن گیلان با موقعیت ویژه ی استراتژیک و ایمنی خاص و در نتیجه ضمن آن که عامل اصلی پیوند با اورارتوئییان یعنی دشمن اصلی و قدرتمند آشوریان شد، به پیدایش تمدن های مارلیک – دیلمان و تالش نیز انجامید.

9. سقوط آشوریان در سال 614 پیش از میلاد به دست مادها، شرایط ویژه ی ژئوپولتیکی مولد و شکوفایی تمدن دوره ی آهن در گیلان را برای همیشه از میان برداشت و در نتیجه افول تمدن آهن گیلان در پهنه های خارج از  جنگل  جلگه ای و کوهستانی با تشکیل دولت ماد و با ناپدید شدن شرایط ژئوپولتیکی فوق آغاز و اگر چه با فراز و فرودهایی همچنان در همان حوزه های جغرافیایی پیشین در دوره ی باستان نیز تداوم یافت لیکن دیگر  چون گذشته فروغی نداشت.

10. تمدن دوره ی آهن گیلان در بین دره ی سفید رود تا دره ی پلرود و تا حدودی ناحیه ی تمدنی تالش علاوه بر شرایط ویژه ی ژئوپولتیکی بوجود آمده از هزاره ی اول پیش از میلاد تا سقوط دولت آشور ، محصول شرایط طبیعی ویژه ای است که این پهنه در تمام البرز از آن بهره مند بوده و آن برخورداری از دشت ها و دره های نسبتاً پهن با ارتفاع نسبتاً کم از سطح دریاهای آزاد در ارتفاعات خارج از جنگل که شرایط و زمینه های مناسب جاگیری و استقرارهای انسان را به لحاظ اقلیمی و دیگر شرایط طبیعی در این دوره فراهم می کرد و از این رو تنها در این محیط طبیعی و جغرافیایی بود که  همراه با برخوردار ی از  تنوع منابع غذایی گیاهی، آبزی و شکار فراوان برای تغذیه و موقعیت های جغرافیایی متنوعِ فصلیِ گرم و سرد در فواصل نزدیک برای پرورش دام داری شبانی، تنها محیط های نشو و نمایِ  زیست گاه های انسانی و تمدن های این دوره محسوب می شد.

11 . جلگه ی گیلان در دوره ی آهن نیز هنوز به جز در نواحی پایکوهی که احتمالاً قشلاق دام پروران کوهستانی بوده و آثار آن ها تا ارتفاعات کمتر از حدود 100 متر نیز ممکن است یافت شود، فاقد سکونت و یکجانشینی بود.

12 . سکونت و فعالیت انسانی در نواحی خارج از جنگلِ گیلان با پیشینه های تمدنی پر رونق در دوره ی آهن در زمان هخامنشیان، سلوکیان و حتا اشکانیان هنوز به طرز عجیبی کم شمار، کم فعال و کم رونق بود و هیچگاه به دوره ی پیشین خود بازنگشت و نواحی جلگه ای گیلان نیز بر طبق دست کم فقدان شواهدی بارز تقریبا هیچ تحول نوین تاریخ ساز قابل ذکری در این دوره ها روبرو نبوده و در نتیجه فقدان جمعیت سازمان یافته در جلگه و فقدان تولید مازاد ، نظر حاکمان مرکزی فلات ایران را به خود برای اشغال آن چندان جلب نکرد.

13. نواحی مارلیک - دیلمان به ویژه در یکصد سال پایانی دوره ی ساسانیان با ظهور نظامی گری های اشرافیتِ این منطقه که در سپاه ساسانیان به صورت نوعی شوالیه گری، قدرتی بی رقیب تا دره ی چالوس به هم زده بود، همراه با موقعیت ویژه ی طبیعی و کوهستانی و جنگلی این ناحیه ، هویت مستقلی کسب کرد و هر چه در پنجاه سال پایانی حکومیت ساسانیان؛ قدرت این سلسله رو به افول رفت، قدرت دیلمیان با ساخت قبیله ای و نظامی گری بیشتر رخ نمود و در تقابل با دولت مرکزی جایگاه شورشیان و مخالفان دولت مرکزی نیز قرار گرفت ودر نتیجه آوازه ی ظهور دیلمیان نیز از این زمان به تاریخ راه یافت.

14.  ناحیه ی دیلمان در اواخر ساسانیان و با شروع زوال تدریجی آن حکومت ، محدوده ی مشخصی از دره ی سفیدرود و جنوب آن طارم تا دره ی رودخانه ی چالوس و دره ی رودخانه ی شاهرود به مرکزیت قلعه هایی در الموت و رودبار شهرستان(رازمیان کنونی در شمال قزوین) و اشکورات تحت حاکمیت خاندان های اشرافیِ نظامیِ تعلیم یافته در سپاه ساسانیان در آمد و هویت مستقل و بی همتای خود را برای بیش از سه قرن در همین محدوده جغرافیایی (از رودخانه ی چالوس تا سفیدرود) پس از اسلام حفظ کرد.

15 . غرب گیلان به جز تالش که در دوره ی آهن فروغی یافته بود ، ناحیه ی جلگه ای و کوهپایه ای فومنات و شفت در تاریکی مطلق تاریخی فرو رفته بود و داده های تاریخی مستند این تاریکخانه که در حصار ارتفاعات از جنوب و جنوب شرقی و موانع دیگر در شمال و شمال غربی محصور بود ، منزوی ترین بخش سرزمین امروزی گیلان محسوب می شد.

16. به احتمال زیاد از اواخر دوره ی ساسانی و اوایل دوره ی اسلامی کشت برنج از سمت شرق (مازندران) به درون ناحیه ی جلگه ای دیلمیان انتشار یافت لیکن توسعه ی آن با توجه به اقتدار بی چون و چرای دیلمیان در مسیر انتشار این محصول و شیوه ی حاکمیت شبانی دیلمیان و بیم افزایش شمار جلگه نشینان و شیوه معیشت کشاورزی که دیلمیان آن را در تقابل با شیوه  ی معیشتِ شبانی خود می پنداشتند، توسعه ی کشاورزی و کشت برنج به کندی به سمت غرب  ناحیه و  جلگه ی مرکزی گیلان پیش رفت.

17. سلطه ی نظامیان اشرافی دیلمی با ساخت قبیله ای برای بیش از سه چهار قرن از پیش تا پس از اسلام بر دروازه و مرزهای جنوبی و شرقی گیلان یعنی سلطه ی بی چون و چرا بر محور هوسم – چالوس ( گلوگاه ارتباطی شرق گیلان) و همچنین دره ی سفیدرود که تنها محورهای اصلی ارتباطی شرق و مرکز گیلان با جهان بیرونی بود، سلطه ی یک قوم ستیزه جوی قبیله ای که از کشاورزی و یکجانشینی نفرت داشتند و در نتیجه با دشمن پنداری و دشمن سازی مصنوعی و ماهرانه و امنیتی کردن فضای این پهنه در پوشش بیگانه ستیزی افراطی، ضمن فراهم کردن اقتدار مستبدانه ی خود به طریقی سهل و آسان بر باشندگان اندک جلگه و کوهستان، دسترسی جلگه ی گیلان و شرق و غرب آن را از تماس با جوامع یکجانشین و پیشرفته تر پیرامون خود برای سال ها دور نگهداشته و از این طریق نه فقط نقش مثبتی در تاریخ این ناحیه ایفاء نکردند بلکه این قوم با ساخت قدرت قبیله ای و با نظامی گری و ستیزه جویی خود در روند یکجانشینی وتوسعه ی اشتغال به کشاورزی و تولید خوراک در جلگه ی گیلان و به طریق اولی تمدن حضَری در آن مانعی جدی ایجاد کرده و در نتیجه یکی از دلایل اصلی تاخیر توسعه ی کشاورزی و یکجانشینی و البته شهر نشینی و نفوذ فرهنگ و تعلیم و تربیت و ظهور نهادهای سیستماتیک فرهنگی و در یک کلام مانع جدی در پیدایش تمدن حضَری در جلگه ی گیلان در سه قرن نخست پس از اسلام موثر بوده است.

18.  هویت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و معماری جلگه ی گیلان یعنی اصلی ترین بخش سکونت و فعالیت  تنها با کشت برنج تشخص ویژه ی خود را پیدا کرد، چرا که با توجه به ویژگی اقلیمی جلگه ی گیلان تنها غله ی قابل کشت در این جلگه که اقتصاد غالب بخش کشاورزی را به خود اختصاص می داد، کشت برنج بود.

19. کشت برج در جلگه ی گیلان تنها اهمیت اقتصادی نداشت بلکه شیوه ی کشت این محصول کمک می کرد تا جنگل انبوه جلگه ای به سرزمین های باز، امن و زهکشی شده به سکونت، یکجانشینی و تمدن حضری امکان توسعه ی و گسترش بیشتری بدهد.

20. جنبش علویان زیدی در میانه ی قرن سوم هجری که به لحاظ محیط جغرافیایی در مرز دیلمان با طبرستان شکل گرفت و در آغاز با همیاری و همراهی نظامیان دیلمی در طبرستان به قدرت حکومتی دست یافت، در فرازهایی از حیات پر فراز و فرود خود به ناگزیر راهی جز پناه بردن به درون سرزمین قرق شده ی هم پیمان خود در دیلمان نیافت و در نتیجه این جنبش به صورت یک عامل ناهشیار تاریخی عمل کرد و سبب شد هم نیروی انسانی و هم اشکال گوناگون تمدن حضری پیشرفته ی ناحیه ی طبرستان و به ویژه تجربیات آن در زمینه ی کشاورزی، صنعتی و فرهنگی از جمله توسعه ی کشت برنج و ابریشم و تعلیم و تربیت سیستماتیک و شهرنشینی به ناحیه ی بسیار عقب مانده ی قلمرو دیلمیان که تا آن زمان در انزوای طولانی سیر می کرد، نفوذ کند.

21. گیلان تا زمان نفوذ جنبش علویان زیدی در اواخر قرن سوم هجری و پی آمدهای اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این جنبش به درون محدوده ی امروزی گیلان و به ویژه ناحیه ی جلگه ای آن، فاقد شهر بود و هوسم به عنوان نخستین شهر در پرتو تحولات جنبش انقلابی زیدیان به مثابه ی یک جنبش نوین مذهبی دگراندیشِ اسلامی در شرق گیلان سبب پایه گذاری یک مرکز حکومتی برای زیدیان ناصری و برای نخستین بار زمینه های شکل گیری نخستین شهر و پویش های فرهنگی نظام یافته در گیلان شد.

22. با توسعه ی و تسریع کشت برنج و توسعه ی روستاها و تولید ابریشم پس از ایجاد جنبش انقلابی علویان زیدی در نواحی جلگه ای و آهنگ رشد توسعه ی کشاورزی به ویژه در دلتای رودخانه ی پلرود از نیمه ی دوم قرن سوم هجری و پیداشدن شهر ِکوچک هوسم به عنوان مرکز انباشت مازاد اقتصادی این ناحیه و احداث بندر تجاریِ مرتبط با سواحل مازندران در همین شهر، نوشتن و سواد آموزی نیز در پرتو همین تحولات نوین در شهر هوسم پا گرفت و سپس به دیگر نواحی غربی آن تسرّی یافت .

23 . همزمان با نفوذ تدریجی جنبش علویان زیدی به درون قلمرو دیلمیان تا رودخانه ی سفیدرود، نفوذ اسلامِ اهل تسنن نیز که پیش تر از مرکز اردبیل به درون غرب گیلان به کندی پیش می رفت، با هدایت و رهبری استاد جعفر ثومی مرشد مذهب حنبلی که از مرکز اردبیل حمایت و پشتیبانی می شد در غرب گیلان تا رودخانه ی سفید رود در تقابل با نفوذ زیدیان تسریع شد و از این زمان رودخانه ی سفیدرود به صورت یک گسل فرهنگی، تمایز دو بخش از گیلان که بعدها بیه پیش و بیه پس نام گرفت را تثبیت کرد.

24 . تجربه ی نوینی که گروهی از نظامیان اشرافی دیلمی تحت عنوان آل بویه در سرزمین گیلان در پرتو استحاله شدن در ایدئولوژی دگراندیش فرقه ی زیدیان علوی کسب کردند، زمینه ای فراهم کرد تا تجربه ی شکست خورده ی پیشین ایرانیان که از ایدئولوژی صرفاً ایرانی به عنوان پرچم ایدئولوژیک خود برای مبارزه بهره  می گرفتند، کنار گذاشته شود و سیاست به مفهوم «تحقق ممکن ها» از طریق پذیرش وگرویدن به یکی از مذاهب اسلامی مبارز از نوع دگراندیشانه، راهی به قدرت در جهان اسلام پیدا کنند و به طور نسبی مشروعیت ایدئولوژیک نیز بیابند .

25. گیلان غربی از آستارا  تا جنوب مرداب انزلی از آغاز قرون نخستین اسلامی از کانون تاثیر گذار اجتماعی و فرهنگی -  مذهبی مرکز آذربایجان یعنی اردبیل  متاثر بود لیکن ناحیه ی تالش که بین کانون اصلی اشاعه ی اسلام در قرون نخستین (اردبیل) در شمال غربی و ناحیه ی جنوب مرداب انزلی واقع شده بود با توجه به اشتغال دامداری شبانی و کوچندگی و ویژگی های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی متاثر از آن، حلقه ی واسط مناسبی برای انتقال پدیده های تمدنِ حضری به ویژه فرهنگی و فکری به ناحیه ی گیلان غربی در جنوب مرداب انزلی نبود و در نتیجه این ناحیه مضاف بر انزوای جغرافیایی و حصارهای طبیعی وسیاسی - نظامی برای ارتباطات با پیرامون خود، سخت با دشواری روبرو و ارمغان آن توسعه نیافتگی نسبی اش در گیلان بود.

26 . تلاش های ساکنان ناحیه ی گیلان غربی در جنوب مرداب انزلی با ویژگی شرایط اقلیمی مرطوب تر و باتلاقی تر نسبت به دیگر نواحی گیلان که امروزه شامل شهرستان های رضوانشهر، ماسال، فومن، صومعه سرا ، شفت  و حتا رشت با نواحیِ تمدنی پیرامونِ قابل دسترس در قرون نخستین اسلامی،  ناحیه ی تماسی پیدا شد که حدوداً بین شهر تاریخی گسکر در جنوب رضوانشهر و بندر «رودسر» تازه آباد در دهانه ی رودخانه ی شفارود در شمال رضوانشهر کنونی را در بر می گرفت و در تمام دوره ی قرون نخستین اسلامی تا قرن نهم هجری به عنوان کانون یا ناحیه ی تماس با مراکز تمدنی شمال غربی ایران یعنی اردبیل، تبریز و قفقاز نقش آفرینی می کرد و در پرتو این تعاملات اشکال گوناگون مبادلات اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی بین آن ها برقرار بود.

27. اهمیتِ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی - فرهنگیِ شهر هوسم(رودسرِ بعدی) پس از آن که خود را به عنوان جایگاه اصلی زیدیان ناصری در شرق گیلان تثبیت کرد تا اوایل قرن ششم تداوم یافت و تنها با قدرت گیری اسماعیلیان در دره ی رودخانه ی شاهرود و تصرف  قلعه های متعدد ناحیه ی الموت(در محدوده ی بخش معلم کلایه ی کنونی) و رودبار شهرستان(در بخش روبار شهرستان کنونی به مرکزیت رازمیان کنونی) و ناحیه ی اشکورات در جنوب دلتای پلرود و حملات پی در پی تروریستی این گروه به حوزه ی نفوذ هوسم و تنکابن( دو ناحیه ی زیدی نشین ناصری و قاسمیه که با اسماعیلیان جدال ایدئولوژیک نیز داشتند) و تشدید جدال های فرقه ای با زیدیان این ناحیه و با پیدا شدن فقدان امنیت در ناحیه ی تنکابن و رانکوه، مهاجرت وسیع نخبگان اقتصادی و اجتماعی – فرهنگی این نواحی به لاهیجان (که ابتدا لیاهج و سپس لیاهجان نامیده می شد)، این شهر به کانون اصلی شرق گیلان تبدیل و جایگزین شهر هوسم شد.

28 . به نظر می رسد تا قرن ششم هجری شمال جلگه ی گیلانِ شرقی و مرکزی یعنی ناحیه ای که در شمال خط مستقیم از جنوب تالاب امیر کلایه، شمال رودبنه، شمال روستای دهشال(و شمال روستای داخل)، شمال آستانه ی اشرفیه، شمال لشت نشا و خشکبیجار و خمام ، شمال نوخاله، شمال تولم، شمال صومعه سرا و ضیابر یعنی ناحیه ای که حدوداً در شمال منحنی تراز منفی 20 متر واقع شده بودند، به دلیل باتلاقی بودن ناشی از عقب نشینی دیر هنگام دریای خزر، هنوز مسکون نبوده و در آن زیستگاه انسانی دائمی پدید نیامده بود.

29 . یک ویژگی اصلی تاریخ قدیم گیلان فقدان شهر بوده است زیرا در گیلان به دلیل نبود حکومت مرکزیِ واحد و وجود بلوک هایِ کوچکِ قدرتِ متعدد با قلمروهایی بسیارکوچک(که تا دوزاده بلوکِ قدرتِ مستقلِ را در بر می گرفت)، سبب عدم تمرکز مازاد اقتصادی قابل توجه در کانون های مشخص شد و در نتیجه بزرگترین شهر یعنی لاهیجان در دوره ی طولانیِ تاریخ قدیم گیلان تا ضمیمه شدن گیلان به دولت مرکزی در سال 1001 هجری قمری در شکوفا ترین دوران خود تنها حدود 5 هزارنفر جمعیت را در خود متمرکز کرده بود.

30. به دلیل دشواری های ارتباطی از طریق جلگه ی باتلاقی در گیلان و محصور بودن این منطقه در ارتفاعات از جنوب و نا امنی ناشی از جدال های بلوک های قدرت، شهرهای کوچک بندریِ ساحل دریای خزر در گیلان کارکرد ارتباط تجاری بلوک های  واحد قدرت محلی یا مجموعه ای از بلوک ها را در دوره ی قبل از صفویه در گیلان به عهده داشتند که از غرب به شرق شامل بندر کهن روذ در دهانه ی کرگانرود برای ناحیه ی تالش، رودسرِ تازه آباد در دهانه ی شفارود برای غرب گیلان و جهت ارتباط ناحیه ی تماس برای تعامل با شمال غرب ایران و قفقاز، بندرخمام در کناره ی شرقی مرداب انزلی(یا آن گونه که در آن زمان آب انزلی نامیده می شد) واقع در دهانه ی رودخانه ی خمام رود(برای رشت و بخش جلگه ی مرکزی گیلان در غرب سفیدرود)، بندرلنگرود(برای ولایت لاهیجان) و هوسم (رودسر) برای ولایت رانکوه تنها نقاطِ تماسِ اصلیِ تجاری با دنیای خارج محسوب می شدند.

31. به رغم برخورداری از اقلیم مرطوب و پر بارانِ جلگه ی گیلان و بارندگی بیش از 1200میلیمترِ سالانه در  آن،کشاورزی یعنی کشت برنج به عنوان کشت غالب هم به دلیل کمترین میزان بارندگی گیلان در فصل کشت برنج(اردیبهشت،خرداد و تیر) به میزان فقط 11 درصد کل بارندگی سالیانه و هم نیاز آبی فراوان این محصول در دوره ی کوتاهِ سه ماهه (حدود 20 هزار متر مکعب برای هر هکتار در طول دوره ی سه ماهه ی کاشت و داشت)، نیازمند شبکه ی آبیاری وسیع به کمک قدرت دولتی و نقش لویاتانی نهاد حاکمیت همراه  با  مالکیت غالب دولتی و فقدان جولان ابتکارات فردی ، نظام های موجود در این منطقه در طول تاریخ قدیم گیلان شباهت بسیاری با نظام های آسیایی داشتند.

32. انتقال پایتخت ایران در دوره ی شاه تهماسب صفوی از تبریز به قزوین در سال962 هجری و حرکت ایوان چهارم یا ایوان مخوف از شاهزاده نشین مسکو به سمت جنوب و گسترش روسیه به صورت یک امپراتوری برای نخستین بار تا شمال دریای خزر و تصرف بندر مهم آستارا خان در دهانه ی رود ولگا در سال 963 هجری ، عاملان ناهشیار تاریخ برای خروج گیلان از انزوای تاریخی در اواخر قرن دهم هجری محسوب می شد که بلوک های قدرت متعدد در گیلان مانعی بزرگ برای تحقق این بستر مناسب و نوین برای خارج شدن از انزوا شد.

33 . به رغم از دست رفتن استقلال گیلان در اثر ضمیمه شدن کامل آن به حکومت مرکزی صفویه در سال 1001هجری قمری(که توسط شاه عباس اول انجام شد) و خروج مازاد اقتصادی بیشتر از این منطقه، این تحول تاریخی برای گیلان نه فقط نامیمون نبود بلکه با ایجاد ساختار سیاسی متمرکزتر  و امنیت نسبی بیشتر و کاهش جدال های خونین و بی سرانجام بین بلوک های قدرت محلی، به طور نسبی زمینه های رشد و توسعه ی سریع تر اقتصادی و فرهنگی فراهم شد.

34 . شورش های دوره ی صفویه در گیلان اگرچه منشاء استثمار ناشی از خاصه شدن گیلان توسط حکومت صفویه و بدرفتاری نمایندگان قزلباش آن در گیلان داشت لیکن در پشت این شورش ها، شاهک های بلوک های قدرت پیشین قرار داشتند که در اثر خاصه شدن و یکپارچگی قدرت در گیلان، با سوء استفاده از نارضایتی ساکنان در صدد رویای دستیابی به قدرت ملوک الطوایفی پیشین بودند و در نتیجه می توان گفت که  این شورش ها نظیر شورش خان احمد خان و شورش موسوم به قیام عادل شاه را نمی توان واجد هیچ ارزش تاریخی برای مطالبات انسانی و عدالت جویانه به حساب آورد آن گونه که تا کنون فرض شده است.

35 . تسلط حکومت مرکزی صفویه بر گیلان سبب شد تا با یکسان سازی بافت مذهبی در شرق و غرب گیلان،گسل فرهنگی تاریخی این منطقه از امتداد سفیدرود به غرب مرداب انزلی انتقال یافته و زمینه های وحدت نسبی بیشتری در بخش بزرگی از گیلان فراهم شود.

36 . جمعیت گیلان درسال 900هجری یعنی در آستانه ی روی کار آمدن دولت صفویه در ایران ،  نمی توانست از حدود 180 هزار نفر بیشتر بوده باشد.

37. با انتقال مرکز قدرت بیه پس از فومن به رشت در سال 980 هجری و انضمام کامل گیلان در سال 1001هجری به حکومت مرکزی ایران، گیلان از مراکز قدرت های متعدد و پر شمار بلوک های قدرت به دو مرکز قدرت لاهیجان و رشت تقلیل یافت اما هنوز برای داشتن مرکزیت واحد می باید تا اشغال گیلان توسط پتر اول (پتر کبیر) در سال 1722میلادی(برابر1135 هجری ) که با سقوط اصفهان مقارن بود منتظر باشد تا ارتش پتر اول با قراردادن مرکز فرماندهی نظامی خود در طول دوره ی ده ساله ی اشغالِ خود در رشت و انعقاد قراردادهای موسوم به قرارداد رشت، عملاًً به مرکزیت واحد شهر رشت در گیلان رسمیت داده که می توان این تحول را آغاز تاریخ نوین گیلان نامید.

38 . در اوضاع و احوال پس از اشغال گیلان توسط ارتش پتر اول، وحدت سیاسی گیلان به مرکزیت اداری رشت اهمیت تاریخی مهمی درتوسعه‌ی شهری و به طورکلی درتوسعه ی اقتصادی گیلان و ورود آن به تاریخ جدید و مدرن و پشت سرگذاشتن شبکه ی شهری گسیخته و بدون قدرت مسلط یک شهرحاکم، زمینه ساز یک  شهرمسلط مرکزی برشبکه ی شهری گیلان  و تمرکز جغرافیایی مازاد اقتصادی گیلان در نقطه ای واحد شد و از این منظر می توانیم ادعا کنیم که گیلان با ایجاد یک شهر مرکزی مهم پس از اشغال گیلان توسط ارتش پتر اول ، تاریخ مدرن خود را با یک شبکه شهری مدرن با تسلط یک شهر در بالاترین  سلسله مراتب خود آغاز کرد.

39 . با مرکزیت واحد رشت برای تمام گیلان و چرخش تاریخی جغرافیای جریان های حمل و نقل در منطقه پس از رفع اشغال گیلان توسط روسیه(از سال 1732 میلادی برابر 1146 هجری قمری) به محور انزلی – رشت - دره ی سفیدرود، لاهیجان یعنی مهمترین شهر و مهمترین کانون تمرکز مازاد اقتصادی گیلان به طور تاریخی منزوی و شهر رشت در پرتو تحولات جدید و موقعیت جغرافیاییِ  مناسب ِخود یعنی واقع شدن بین دو بریدگی یعنی مهمترین بریدگی ساحلی دریای خزر (بریدگی مرداب انزلی) از یک طرف و بریدگی دره ی سفیدرود  از طرف دیگر درست در مقابل بریدگی اول، سبب ارتباط آسان و سریع گیلان – روسیه- اروپا به فلات مرکزی ایران در پرتو تحولات تاریخیِ تمرکز بخشِ دوران صفویه  و منازعات آن با عثمانی و ارتباط این دولت با روسیه و اروپا  به عنوان یک حلقه ی ارتباطی نقش آفرین، این محور روابط تجاری و سیاسی شمال – جنوب را به خوبی به عهده گرفته و در نتیجه ظهور بنادر جدید انزلی و پیر بازار در نقش جدید بنادر مرکزی گیلان در محور انزلی – رشت – دره ی سفیدرورد یعنی کوتاه ترین مسیر به فلات مرکزی ایران ، الگوی جدیدی از کانون های اداری، اقتصادی و فرهنگی و سازمان فضایی و کالبدی در گیلان شکل گرفت که با آغاز تاریخ مدرن آن انطباق داشت.

40 . محور انزلی - رشت –  دره ی سفیرود پس از جنگ های ایران و روس و تحمیل قراردادهای تجاری به ایران و تحکیم روابط متقابل تجاری بین دو کشور(هرچند به سود روسیه) و تغییر جغرافیای سیاسی قفقاز و همسایه شدن روسیه ی تزاری با گیلان از سویی و واقع شدن تهران به عنوان پایتخت کشور در نیمه شمالی کشور و در نزدیکی آن، شرایط ژئوپولتیکی ویژه ای برای این محور بوجود آمد که در کل تاریخ گیلان سابقه ای نداشت و از این منظر گیلان یکی از دوران های تاریخی مهم خود را که هیچگاه تکرار نشد با احداث جاده ی کالسکه روِ انزلی – رشت – قزوین – تهران و  احراز یکی از سه نقطه ی تماس اصلی با جوامع مدرن اروپایی( یعنی یکی از نقاط سه گانه ی تماس تبریز – رشت – تهران) و تثبیت خود به عنوان دروازه ی اروپا به مدت چهل سال از 1900 تا 1940 یعنی تا اشغال متفقین عصر طلایی توسعه ی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود را سپری کرد.

41 . گیلان در دوره ی طلاییِ توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود در فاصله ی سال های 1900 تا  1940میلادی(1285 تا 1319 خورشیدی)، در خلق جنبش های گوناگون به ویژه در عرصه فرهنگی و سیاسی چهره های ماندگار عرصه کرد اما با تغییراتی که از آغاز دهه ی 1320 خورشیدی در ساختار کلان کشور پس از جنگ دوم جهانی روی داد، بسیاری از نهادهای مدرن و نخبگان دیرین خود را به نفع تهران از دست داد. 

42. با پایان جنگ دوم جهانی و تغییرات ژئوپولتیکی در ایران و جهان و به ویژه پیدا شدن جنگ سرد بین شرق و غرب و جابجایی مسیر حمل و نقل و ارتباطات با دنیای مدرن اروپایی از گیلان به مسیرهای دیگر ، محور رشت – انزلی از روند تمرکز مازاد اقتصادی پیشین و انباشت سرمایه محروم و به رکودی بزرگ دچار شد و این دوران رکود تا  اوایل دهه ی 1340 به تاخیر افتاد.

43 . پس از اصلاحات ارضی و در فاصله ی پانزده ساله ی بین 1342 تا انقلاب اسلامی ایران و به ویژه با اجرای برنامه های سوم (1341 -1346) و چهارم(1346-1351) توسعه، استان گیلان بیش از هر جایی در ایران دستخوش تحول شد و در آن در بخش های گوناگون زیر ساختی، کشاورزی و صنعتی تغییراتی شگرف  در ساختارهای اقتصادی و اجتماعی و به ویژه زیر ساختی پدید آورد و در نتیجه توانست بر دوره ی رکود پیشین خاتمه دهد.

 

  • این نوشته که قرار است در مجله ی گیله وا شماره ی آذر ماه 1393(شماره 133) ، چاپ رشت منتشر شود در اینجا با تغییرات اندکی انتشار می یابد.

ایمیل نویسنده:

Nazimi54@yahoo.com

نویسنده دکتر ناصر عظیمی مدیر گروه فرهنگ گیلان انسان شناسی و فرهنگ است.

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

انسان شناسی آسیب های روزمره (6): حسادت

در ریشه شناسی واژه حسادت (jalousie) در زبان عربی و زبان های لاتین نوعی تضاد دیده می شود هر چند معانی آنها در نهایت به یک مفهوم می رسد. در عربی، حسادت که جزو منفی ترین صفات قلمداد شده است و  به نوعی انگل که به جان انسان می افتد تعبیر شده است  که انسان را در آرزوی نابودی دیگری و از میان رفتن موفقیت او غرق کرده و نابود می کند. در زبان های اروپایی Jalousie از اسطوره یونانی زلوس، خدای

 

شور و آرزو و هیجان برای به دست آوردن چیزی ریشه می گیرد که در واژه انگلیسی zeal خود را منعکس کرده است. اما این آسیب عاطفی و اجتماعی جنبه جهانشمول خود را قرن ها است، نشان داده. در انسان شناسی اغلب بر رقابت بر سر منابع تداوم حیات، به خصوص در زمان ها و مکان هایی که کمبود یا نبود این منابع وجود دارد، به مثابه ریشه برانگیخته شدن حسادت  تاکید شده است. منابع،  پدیده هایی هستند که  تجدید حیات را در کوتاه مدت (هوا، غذا و آب) و یا در زمانی طولانی تر (زنان و تولید مثل) امکان پذیر می کنند. هم از این رو است که شاید بیشترین  حسادت های شاخته شده تاریخی در همه فرهنگ ها بر سر ثروت و عشق اتفاق افتاده است و حسادت بر سر قدرت، که پدیده ای بسیار شناخته شده و رایج  است، نیز ریشه خود را به اعتبار  برخی از انسان شناسان در این واقعیت می یابد که  قدرت به کسی که آن را در دست دارد و یا از دیگری بیشتر در اختیار دارد، امکان می داد و می دهد از این منابع،  بیشتر و با اطمینان و امنیت بالاتری برخوردار باشد.

با حرکت از این نگاه نظری، باید توجه داشت هر چند در یک جامعه سراسر فقیر، ممکن است  با تنش بر سر منابع به صورتی گسترده روبرو باشیم و از این لحاظ، جوامع ایرانی پیش از قرن بیستم که عمدتا روستایی و عشایری بوده اند، پیشینه ای طولانی دارند، اما این نزاع لزوما  غالب های حسادت به خویش نمی گرفته اند، زیرا سلسه مراتب اجتماعی تا حد زیادی کوتاه و  تراکم های جمعیتی  اندک بوده اند. در عشایر و یا در روستاهای ایرانی، نبود آب، کمبود و خشکسالی  غذا، و اصولا موقعیت های نابسمامان اقلیمی ، قاعده را می ساخته اندو در پهنه ایرانی  اگر از شمال کشور بگذریم اغلب نقاط کشور ما از لحاظ تاریخی در این موقعیت های شمننده قرار داشته اند. اما با وجود این، در روستا یا عشیره به جز گاه کدخدا و اغلب خان، سایر افراد کمابیش در سطوح مادی نزدی به هم قرار می گرفتند، و نبود تمایل به خود نمایی که خود بیشتر رفتاری برای محافظت از خویش در برابر «چشم حسود» به شمار می آمد، سبب می شد که حسادت کمتر به وجود بیاید. اما برخلاف این موقعیت های  کلاسیک  و پیش مدرن، جامعه مدرن ایران، از ابتدای قرن بیستم و به ویژه از نیمه این قرن  با  گسترش ثروت و شهرنشینی در آن، موقعیت های جدیدی را به وجود آورد که به بستر های مناسبی برای رشد حسادت  تبدیل شدند، بدون آنکه تنش ها نیز از میان رفته باشند یا بروند. ثروت های کلانی که از دهه 1340 وارد نظام اقتصادی و سبک زندگی ایرانی شدند، بسیاری از افراد را که ریشه روستایی داشتند به شهرها کشیدند و در شهرها نیز این افراد بالاترین دغدغه شان نشان دادن ثروت خود برای اطمینان از وضعیتی بود که برایشان شکل «معجزه آسا» داشت یعنی: «یک شبه ره صد ساله رفتن» و همین امر نیز سبب شد حسادت به گسترده ترین شکل و با مخرب ترین  پیامدها  در جامعه ایرانی در طول نیم قرن اخیر گسترش داد. 

ورود زنان به عرصه اجتماعی با شهرنشینی، با کشف حجاب اجباری، و سرانجام با  تغییرات گسترده جامعه ایرانی در دهه 1340 به واقعیتی  محسوس اما محدود تبدیل شد که در کنار منابع مادی و مادی ثروت، حسادت را در حوزه عاطفی نیز به شدت بالا برد. البته زمانی که انقلاب  اسلامی رخ داد(و فراموش نکنیم که یکی از دلایل اصلی انقلاب دقیقا همین اختلاف های عظیم طبقاتی میان مردم بود) تا حدی در دهه نخست  اختلاف ها کاهش یافت. اما از دهه بعدی جامعه کمابیش دوباره  با همان ثروت  سهل الوصول نفتی و ثروت های جدیدی که اضافه شده بودو تداوم ورود زنان به عرصه اجتماعی، راه  گسترش حسادت را پیش گرفت. در عرصه مادی ثروت ها، خانه ها، اتوموبیل ها،  و همه  جلوه های ثروتمند شدن  بسیار گسترش یافت. و در عرصه حضور زنان و روابط عاطفی جامعه نیز با وورد آنها در همه عرصه های زندگی اجتماعی و به ویژه میزان تحصیلات و سرمایه های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ، لزوم آن به وجود آمد که این موقعیت که به خودی خود مثبت بوده و هست، مدیریت شود، اما مدیریت جنسیتی جامعه چندان موفق نبود و در نتیجه حسادت چه در ثروت های مادی و چه در عرصه های عاطفی و روابط بین جنسیتی، به شدت افزایش یافت.

اما عامل تشدید کننده دیگر، عاملی فرهنگی بود: در کنار این  گسترش ثروت، شکل ثروت هر چه بیشتر در قالب دارایی و پول تعریف شد و بنابراین ثروت به شکلی صنعتی به صورتی که مثلا ما در اروپای  اواخر قرن نوزده دیده بودیم، تعریف نمی شدو بروز نمی یافت، بلکه شکلی کاملا  تظاهر کننده و خودنمایانه داشت.بدین ترتیب، هر چه بیشتر جامعه پولی می شد، خودنمایی افزایش یافته، و به همان میزان نیز حسادت  بالا می گرفت. به ویژه آنکه از  سال های دهه 1370 به بعد، جامعه ایرانی وارد موقعیت هایی شد که نظام ارزشی دیگر چندان خودنمایی را در چهارچوب یک ضد ارزش قرار نمی داد و برعکس آن را نشانه ی  ارائه «موفقیت» می دانست که قاعدتا خواهد توانست به موفقیت دیگران نیز دامن بزند.  سلسه مراتب های اجتماعی و اختلاف ثروت ها و سبک های زندگی به شدت افزایش یافتند و  این امر سبب می شد و می شود که حسادت های بیشتر و بیشتر و پیامدهای آن مثلا کارشکنی ها، بدگویی ها، دروغ گویی ها بیشتر و بیشتری بروز کنند.

تلاش برای به دست آوردن منابع ثروت، دلربایی و زیبایی، و گونه ای از «تشخص اجتماعی» که در مجموعه ای از دارایی های اکتساب شده از پول و مسکن و مدرک دانشگاهی و خودرو و شیوه های زیست روزمره خود را نشان می داد، باعث آن می شد که حسادت به همان نسبت افزایش بیابد و اثرات خود را به صورت مستقیم و غیر مستقیم بر کنش  اجتماعی افراد باقی بگذارد.  و چرخه های فاسدی به وجود بیایند که امروز ما باید بیشترین توان را برای جلوگیری از  رشد آنها بکنیم وگرنه  جامعه را با سرعت به سوی  تنش های شدید و یک سقوط اخلاقی سخت در آینده خواهند برد.

مطلب مشترک انسان شناسی و فرهنگ و روزنامه آرمان

 

بخش های پیشین :

بخش اول : دروغ
http://anthropology.ir/node/24969

بخش دوم : خودشیفتگی
http://www.anthropology.ir/node/24977

بخش سوم: چاپلوسی
http://www.anthropology.ir/node/25254
 

بخش چهارم: خودنمایی
http://anthropology.ir/node/25333

بخش پنجم: بدگویی 
http://anthropology.ir/node/25603

 

پرونده ی ناصر فکوهی در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/9132

 

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

 

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

شاخه اصلی

روان‌شناسی اجتماعی

درگذشت مرتضی احمدی

هنرپیشه و بازیگر پیشکسوت
1303-1393
مرتضی احمدی، هنرمند پیشکسوت که بازی  های او در  سینما و تلویزیون برای بسیاری از ما پر خاطره و یادآور  لحظاتی شیرین است، دیروز 30 آذر 1393، در گذشت. احمدی در سال های اخیر  با تجربه وسیعی که از بیش از 70 سال کار در  صحنه های هنری مردمی، نمایش ها و تصنیف و پیش پرده خوانی و ... داشت، مجموعه های مختلفی از این  قطعات را ضبط و ثبت کرده و میراث قابل توجهی  از هنر مردمی را که بدون این کار شاید از دست می رفت بر جای گذاشت. انسان شناسی وفرهنگ با ادای احترام  نسبت به فعالیت های هنری و  همچنین  کار  مهمی که احمدی با گردآوری ها و اجرای این آثار انجام داد، فقدان این هنرمند محبوب مردمی را به خانواده  محترم ایشان و به همه علاقمندان به فرهنگ تسلیت می گوید.

یادش پایدار و خاطرش همیشه شیرین باد

 

در زیر بخشی از  خبرهای مربوط به درگذشت وی از رسانه ها نقل می شود.

 

مرتضی احمدی - هنرمند پیشکسوت - ساعاتی قبل در منزلش از دنیا رفت.

ناشر آلبوم‌های مرتضی احمدی با تأیید این خبر به خبرنگار سرویس تلویزیون و رادیو ایسنا، گفت: این هنرمند پیشکسوت دو ساعت پیش، یکشنبه - 30 آذر ماه - به دلیل مشکل ریوی در منزلش درگذشت.

خبرنگار ایسنا پس از تماس با منزل مرتضی احمدی موفق به گفت‌وگو با نوه‌ی این هنرمند پیشکسوت - بهرنگ بقایی - شد که وی نیز خبر درگذشت پدربزرگش را تایید کرده است.

او که حال چندان مساعدی نداشت، ارائه‌ی اطلاعات بیشتر در این خصوص را به ساعاتی بعد موکول کرد.

مرتضی احمدی در آخرین گفت‌وگویش با ایسنا، از حال و روزش سخن گفته بود و امیدوار بود که زودتر حالش خوب شود.

مرتضی احمدی که حدود سه هفته پیش، به سختی می‌توانست، صحبت کند، درد پاهایش او را بیشتر اذیت می‌کرد و می‌خواست، برای درمان درد پاهایش روزانه فیزیوتراپی می‌شود.

 

 

 

 

گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، این هنرمند پیشکسوت از سه سال پیش دلیل مشکلات ریوی تحت درمان قرار داشت تا اینکه در روز پایانی پاییز 93 از دنیا رفت.

ناشر آلبوم‌های مرتضی احمدی درباره درگذشت این هنرمند به ایسنا گفت: این هنرمند پیشکسوت یک ساعت پیش 30 آذرماه در منزلش درگذشت.

مرتضی احمدی متولد 1303 از بازیگران سینما و تلویزیون و گوینده رادیو و خواننده ایرانی است. از ماندگارترین آثار احمدی می‌توان به کار صدایی (نوعی دوبله) او در مجموعه «پینوکیو» اشاره کرد که در آن در نقش «روباه مکار» صداپیشگی کرده است.

«آرایشگاه زیبا»، «کت‌و‌شلوار خواستگاری»، «دانی‌و‌من» و... از کارهای تلویزیونی مرتضی احمدی است. او در انیمیشن «شکرستان» هم صداپیشگی کرده است.

احمدی در ۱۳۰۳ در جنوب تهران به دنیا آمد. پدرش سَقط‌فروش بود. او برای تحصیل ابتدا به مکتب و سپس به دبستان منوچهری در میدان گمرک رفت و بعد از آن به دبیرستان شرف و دبیرستان روشن رفت.

او در نهم مرداد ۱۳۳۴ با یکی از هـمکارانش در راه آهن به نام زهرا جوانشیر ازدواج کرد که در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۰ بر اثر سرطان درگذشت. احـمدی از این ازدواج یک فرزند دختر به نام آزیتا (متولد ۱۳۳۷) و یک فرزند پسر به نام مازیار (متولد ۱۳۴۰) دارد.

او در شانزده سالگی ورزش باستانی و فوتبال را شروع کرد و به هـمراه تیم فوتبال دبیرستانش در مسابقات آموزشگاه های تهران رتبه‌هایی به دست آورد. بعدها در تیم فوتبال راه آهن تهران و پس از آن در باشگاه راه آهن بازیکن و مربی (تا سال ۱۳۲۵) شد.

پس از چند تلاش آماتوری در تئاتر در ۱۳۲۱ با کمک عده ای از دوستانش «تـماشاخانه ماه» را روبه روی باغ فردوس دایر کرد، ولی پس از چند هفته مـجبور به ترک آنـجا شد. او در اوایل پاییز ۱۳۲۲ در تئاتر فرهنگ برای اولین بار پیش پرده خوانی کرد و در نتیجه آن بازیگر تئاتر هم شد. احـمدی در ۱۳۲۳ به رادیو تهران مشغول به فعالیت شد. او در ۱۳۲۶ گوینده فیلم‌های خارجی شد و از اعضای اولیه انجمن گویندگان و سرپرستان گفتار فیلم (تأسیس در ۱۳۴۲) بود.

پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ احمدی بازیگری را کنار گذاشت و به مدت هفت سال به اهواز رفت اما پس از بازگشت به تهران از نو کار بازیگری را در سریالی تلویزیونی به نام «تک‌مضراب» از سر گرفت. از سریال‌های تلویزیونی دیگری که بازی کرده است می‌توان از «سلطان صاحبقران»، «هفت شهر عشق» (۱۳۵۶)، «آئینه و زیر بازارچه (۱۳۷۷، رضا ژیان)» نام برد.

احمدی در فروردین ۱۳۴۹ نیز احمدی به دعوت علی حاتمی ترانه عنوان‌بندی فیلم «حسن کچل» را، ضربی‌خوانی کرد (که به نام روحوضی نیز شناخته می‌شود). در همین سبک در ۱۳۲۸ پنج صفحه موسیقی برای یک شرکت انگلیسی ضبط کرد. مرتضی احمدی بیش از چهارصد ترانه ضربی و صد و پنجاه ترانه فکاهی خوانده است، این ترانه هااز نوشته‌های نصیری‌فر، نویسنده کتابی است به نام مردان موسیقی سنتی و نوین ایران که بیشتر کارهای موزیکال مرتضی احمدی از آن کتاب گرفته شده است.

 

 

 

 

مرتضی احمدی درگذشت

در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ به دعوت فخرآرایی به مراسم سالگرد افتتاح دانشگاه تهران رفت و در آن جا شاهد ترور محمدرضا شاه به دست فخرآرایی بود که به کشته شدن فخرآرایی و دستگیر شدن احمدی انجامید که پس از بازجویی و اثبات بی‌اطلاعی‌اش از ماجرا، آزاد شد.

مرتضی احمدی ، بازیگر پیشکسوت سینما و تلویزیون درگذشت.
به گزارش عصرایران، وی که نام کاملش "مرتضی حاج سید احمدی" بود، علاوه بر بازیگری به تلاش برای احیای سنن ایرانی مشهور بود، در سال 1303 تهران متولد شد، از 1321 به کارآموزی تئاتر پرداخت و در 1322 پیش پرده خوانی را در اجراهای نمایشی بر عهده گرفت. سپس به رادیو تهران رفت و بعد از آن فعالیت در فیلم های تلویزیونی ، سریال ها و سینما را به عنوان گوینده، دوبلور و هنرپیشه آغاز کرد.

هنرمند مردمی و پرشور

مرتضی احمـدی جوان، ترانه‌ای به نام «کارگرم من» را اجرا کرد که به استقبال کارگران راه‌آهن و پس از آن منجر به اعتصاب کارگران راه آهن گردید که در نتیجه، مرتضی احمدی به بخش حسابداری راه‌آهن منتقل شد و پس از پایان اعتصاب دستگیر شد و در کلانتری تعهد کرد از آن به بعد ازاجرای آن پیش پرده خوداری کند.

تحت تعقیب

پیش‌پردهٔ دیگری نیز با اجرای احمدی به نام «قدس شاهین» (دربارهٔ ماجرای تجاوز جنسی عده‌ای از سربازان آمریکایی به یک زن ایرانی) توقیف شد. ولی پس از اجرای مجدد آن در پاییز ۱۳۲۳ در جمعی خصوصی، محکوم شد شش ماه به کرمان تبعید شود که با پیگیری محمد مسعود، مدیر روزنامهٔ مرد امروز که تصادفاً به تئاتر فرهنگ آمده بود ملغی شد. چندتا از پیش‌پرده‌های دیگر با اجرای احمدی نیز توقیف شده است، از جمله پیش‌پرده‌ای به نام «پیرهن زرده» که دربارهٔ گروه‌های فشار حزب دموکرات ایران که پیراهن زرد می‌پوشیدند بود و به کتک خوردن مرتضی احمدی و بازداشت او انجامید و پیش‌پرده‌ای به نام «کارمند دولت» که منجر به انفصال موقت او از خدمت در راه‌آهن شد ولی با اعتراض احمدی به دیوان عالی کشور لغو شد.

مرتضی احمدی در بهار ۱۳۲۴ از طریق مسابقات فوتبال با ناصر فخرآرایی که در تیم «آفتاب شرق» بازیکن و مربی بود آشنا شد. در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ به دعوت فخرآرایی به مراسم سالگرد افتتاح دانشگاه تهران رفت و در آن جا شاهد ترور محمدرضا شاه به دست فخرآرایی بود که به کشته شدن فخرآرایی و دستگیر شدن احمدی انجامید که پس از بازجویی و اثبات بی‌اطلاعی‌اش از ماجرا، آزاد شد.

محبوب ترین هنرپیشه رادیو

احمدی در ۱۳۲۳ به رادیو تهران (چندی بعد در رادیو ایران و بعد از آن در رادیو و تلویزیون ایران)به کار کردن اشتغال گزید، تا برنامه‌های کمدی اجرا کند. در دوره‌های مختلفی در رادیو کار کرد و از جمله تیپی به نام «بابا جاهل گریان» اجرا کرد و به سبک‌های مختلف ترانه و آواز خواند. در فروردین ۱۳۵۳ نقش اول سریال پربینندهٔ هردمبیل، نوشتهٔ پرویز خطیبی را بازی کرد در نظرخواهی‌از مردم در سال ۱۳۵۶ به‌عنوان محبوب‌ترین هنرپیشهٔ رادیو انتخاب شد.

وی در ۱۳۲۶ گویندهٔ فیلم‌های خارجی شد و از اعضای اولیهٔ انجمن گویندگان و سرپرستان گفتار فیلم (تأسیس در ۱۳۴۲) بود.

بعد از کودتای 28 مرداد

پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ احمدی بازیگری را کنار گذاشت و به مدت هفت سال به اهواز رفت. ولی پس از بازگشت به تهران از نو کار بازیگری را در سریالی تلویزیونی به نام تک‌مضراب از سر گرفت. از سریال‌های تلویزیونی دیگری که بازی کرده است می‌توان از سلطان صاحبقران، هفت شهر عشق (۱۳۵۶)، آئینه و زیر بازارچه (۱۳۷۷، رضا ژیان) نام برد.

راوی خوش صدای شکرستان

در سریال انیمیشنی شکرستان (87 تا 92) که جزو محبوب ترین کارهای تلویزیون شد، مرتضی احمدی نقش راوی را به عهده گرفت تا سهم بسزایی از موفقیت این سریال را به خود اختصاص دهد.

این هنرمند محبوب کشورمان ، سرانجام روز یکشنبه، در آخرین روز پاییز 93 در 90 سالگی به دلیل مشکلات ریوی، دار فانی را وداع گفت. او از هنرمندانی بود که تا آخر عمر ، اصالت خود و هنر را حفظ کرد و با خوشنامی از دنیا رفت.

  از وی علاوه بر نقش آفرینی در دهها اثر سینمایی و تلویزیونی، کتاب های "من و زندگی" ، " کهنه‌های همیشه نو (ترانه‌های تخت حوضی)" ،" پرسه در احوالات ترون و ترونیا" و "فرهنگ بر و بچه‌های ترون" به یادگار مانده است.

عصرایران، درگذشت این هنرمند مردمی را به خانواده ایشان، جامعه هنری و مردم ایران تسلیت می گوید.

 

گزارش شب مرتضی احمدی در مجله بخارا
http://bukharamag.com/1393.09.3999.html

 

احمدی در ویکیپدیا
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C

 

هنر در توسعه ی شهری (6)

لندن داکلندز: لندن داکلندز نیز همچون باتری پارک سیتی یک شهر جدید است، اگرچه در مکانی با تاریخ و سابقه ی طولانی ساخته شده؛ تفاوتهای دیگری نیز بین این دو شهر وجود دارد: داکلندز به علاوه شهری تک کاربردی است ( یک منطقه ی یکپارچه متشکل از 12 میلیون فوت مربع فضای اداری در اسکله ی قناری، در نزدیکی داکلند منطقه ی مسکونی حفاظت شده و مرفه نشین قرار دارد) و آثار هنری آن مرسوم تر هستند.

جان بِرد (Jon Bird) در مقاله ی خود با عنوان "دیستوپیا و تامس"، هماهنگی و انسجامِ چشم انداز زیبایی شناختی که توسط توسعه دهندگان و شرکت توسعه ی لندن داکلند (LDDC) ارائه شده را  با تجربه ی بازدید یک غریبه از داکلندز  مورد هم سنجی قرار می دهد. وی همچنین جنبه ی زیبایی شناختی شهر را با نگاه هیئت متشکل از نمایندگان منتخب محلی (هیئت مشورتی داکلندز) مقایسه می کند که در آن "ذینفعان واقعی صنایع بخش خدماتی و کارکنان، فقط درصد کمینه ای از مشاغل محلی بودند که اغلب تحت برنامه های آموزشی دولتی و قراردادهای خدماتی موقت و پاره وقت قرار داشتند". آمبروز (Ambrose) گزارش می دهد که بیشترین زمین در بخش برج هملتز (Tower Hamlets) توسط LDDC برای کمک به پیشرفت توسعه ی اشرافی و احتکارآمیز و شهرهای مشمول GP، اختصاص یافت. دیوید وایدگری (David Widgery) که توسعه در دهه 80 را بررسی کرده است می گوید: آدم به منظره ی انسانهای مچاله شده و آشفته ی کنار درها و ساختمانهای متروکه، حتی به زباله دانی، عادت می کند.  وایدگری چندین تصویر موجز و کوتاه ارائه می دهد، به عنوان مثال: " اسکله ی قناری به شکل جالب توجهی غریب باقی مانده است، تلاشی برای باز کردن چتر نجات به سمت مرکز انتهایِ شرقی؛ منطقه ی مالی آمریکای شمالی که زمانی صنعتی بود، و سزار پلی معمارِ قناری چاق (fat Canary) به ما می گوید که " یک آسمانخراش تصدیق می کند که با نظر به حسن ارتفاعش مسئولیتهای مدنی را کسب کرده است" ... حال این امر می تواند ایده ی جالبی باشد.
LDDC  برنامه ای بر مبنای گزارش مربوط به سال 1989 نوشته ی کمدیا (Comedia) دارد که خالق یک شهر واقعی است: یک برنامه ی عملی هنری برای لندن داکلندز که پیوندهایی را با گالری های محلی دارد، تهیه استودیو برای هنرمندان و هنر عمومی را تشویق می کند. تمرکز بیشتری بر ترکیب فعالیتهای هنری وجود دارد تا استراتژی برای خلیج کاردیف؛ ولی هنر عمومی مرسوم همچنان به قوت خود باقیست. بعضی از مجسمه ها همچون اثر وِندی تیلور (Wendy Taylor)، فولاد درخشنده ی روح سرمایه گذاری آزاد در وِست ایندیا داک، یا مجسمه های نرده ای ساخته ی بروس مک لین (Bruce McLean) در خلیج قناری، پیش از اجرای برنامه ی هنر در منطقه وجود داشتند؛ در بروشور آمده است:
محیط های ساخته شده و طبیعی در لندن داکلندز همراه با شکل گیری ساختمان های جدید، جاده ها و راه های ریلی در امتداد فضای باز جدید، پارکها و طرحهای منظرسازی، به سرعت در حال تغییر هستند. هنرمندان و پیشه وران می توانند با معماران، مهندسان و توسعه دهندگان همکاری داشته باشند تا از طریق مجسمه سازی عمومی، سنگفرشها، روکش های فلزی، حکاکی های معماری، هنر رو خاک، پیکره های آهنی و مبلمان خیابانی، تأثیر شگرف ایجاد کرده و محیط را غنی و انسانی سازند.
تضادهای اجتماعیِ داکلندز بواسطه ی پروژه ی پوستر اجتماعی داکلندز شناسایی شده اند، اما شیوه ی کمیسیون مجسمه ها شبیه به باتری پارک سیتی است: هنر و معماری مدرن از سوی گرایش های شرکتی مورد بهره برداری قرار گرفته اند تا یک عمومیِ ملی را ترغیب کنند که از طریق تصاویر رسانه ای عنوان می کند که طرح اجرایی "خوب" است؛ در عین حال تفاسیر زیبایی شناختی تعارضات بین مسئولیتهای مقامات دولتی و تبانی شان در سیاستهایی که ضد اجتماعی و به نفع سرمایه گذاران شرکتی هستند را پنهان می کند. آیا جایگزین هایی برای این همدستی وجود دارد؟ پروژه ی پوستر مدلی از مقاومت است، اما اگر توسعه بیشتر درگیر منافع خود است تا داکلندز، آیا زمینه هایی برای همکاری با اجتماعات محلی وجود دارد؟


ساندرلند:
اگر باتری پارک سیتی، اسکله ی قناری و خلیج کاردیف را می توان به مثابه توسعه ای که ضد اجتماعی یا ضد بومی اما مشروع شده توسط هنر است، مورد قیاس قرار داد، رویکردی که در منطقه ی توسعه ای ساندرلند در نظر گرفته است یک جایگزین محسوب می شود، اگرچه قدرت برنامه ریزی یک بنگاه توسعه است و مکانی که از آن تمامی آثار صنعت کشتی سازی از بین رفته است، یکی دیگر از محوسازی های تاریخ و به همراه آن لغو اشتغال را به نمایش می گذارد. شرکت توسعه ی تاین و ویِر (TWDC) عهده دار بازسازی 2،428 هکتار  زمین در طول 30 مایلی شهرستان واین و ویر است، از جمله این زمینها شامل ناحیه ی رودخانه ای استی پِترِ ساندرلند است که پروژه ی هنر در سال 1989 با یک امکان سنجی توسط آژانس هنرمندان در آنجا آغاز شد. ارزیابی نشان داد که مردم محلی، در مانک ویر مَوث (Monkwearmouth) و راکِر، پتانسیل را در بهره گیری از هنرها برای تمرکز بر هویتهای جامعه و ارتقاء آنها و برای تأثیرگذاری بر توسعه ی منطقه دیده اند.
در عوض رویکرد TWDC و توسعه دهندگان بخش خصوصی به عنوان حامیان هنر عمومی قراردادی، آژانس با گرد هم آوردن شماری از مردم محلی و گروهها، مدارس و کلیساهای اجتماعی به همراه یک هنرمند به نام کالین ویلبورن (Colin Wilbourne)، برای پیشبرد فرصتها شروع به کار کرد:
تمایل برای هدایت هنرمندان به سمت مناطق مسکونی فرسوده یا نواحی تجاری برای ارتقاء حداقلی مکان به گونه ی فزاینده ای نایاب شده است، اما هنوز هم میراث آن مخاطراتِ بد درک شده در املاک سکونتی و مراکز تجاری آشکار است و سوالات ذیل را به عنوان اساس مطرح می کند: چه کسی از فضا استفاده می کند؟ تاریخ فضا چیست؟ هنر چه سهمی را می تواند ایفا کند؟
با این وجود یکی از اهداف سکونتگاه خلق مجسمه های ساخته شده از ماسه سنگهای برجای مانده از ساختمانهای تخریب شده ی پیشین است تا با بهره گیری از الگوی مرسوم، "انسجام تصویری" به محل داده شود – به نظر نمی رسد هیچکس هنر را به مثابه اضافه کردن تفاوت یا آنچه سِنت بی نظمی برای مکان می نامد، مورد ملاحظه قرار دهد – جنبه های اجتماعی و فرآیندهای تعامل به طور مساوی از اهمیت برخوردارند. هدف این نیست که مکان را به یک موزه یا یادبودی برای کشتی سازی بدل کنیم؛ در ملاقات اولیه با گروه هدایتی مردم  محلی، از هنرمند نمی خواهند که اشاره ی خیلی مستقیم به صنعت گمشده داشته باشد، چرا که ممکن است به همان اندازه سبب غم و اندوه شخصی شود.
پس از گذشت هفت سال، در زمان نوشتن کتاب، هنرمند هنوز در محل حضور دارد و سه تن دیگر نیز به او پیوسته اند؛ دستیار مجسمه سازی، کارل فیشر (Karl Fisher)، چاز برنچلیِ (Chaz Brenchley) نویسنده و کرِگ نولز (Craig Knowles) آهنگر. تفاوت میان این پروژه و راه حل های هنر عمومی در پنج عامل خاص جای دارد: مداخله ی جماعت ها و یک سازمان هنرهای محل (آژانس هنر) بواسطه ی یک گروه هدایتی که تمامی موضوعات مربوط به هنر عمومی در توسعه را مورد ملاحظه قرار هد؛ برپایی طولانی مدت یک محل سکونت (مانند یک پروژه ی تحقیقی در بین جماعت های محلی شروع می شود و در برگیرنده ی کارکرد آموزشی است) بوسیله ی یک مجسمه ساز محلی؛ توسعه ی گسترده ی کارگاه ها و دیگر عناصر اطلاع رسانی در پروژه؛ در ایجاد آثار هنری که بخشی از مکان هستند و انتصاب یک هنرمند منطقه ای به جای بین المللی، رویکرد ملایم اتخاذ شود؛ و ائتلاف شرکای توسعه با نمایه ای که از نظر اجتماعی مجهز است. ارائه مسکن و تهیه اقامتگاه برای دانشگاه ساندرلند و انجمن ساختمان سازی راکِ شمالی، یکی از شرکای مالی برای ساخت سکونتگاه هنرمندان، عناصر اصلی طرح بودند. این عوامل روابط متقابل با یکدیگر دارند اما شاید در این مبحث ارتباط با اجتماعات محلی بیشترین اهمیت را داشته باشد و فقط به عنوان تولید مکان برای مردم محلی که یک عمومیِ منفعل هستند یا به مثابه استثمار تاریخ محلی (اگرچه تاریخ دربرگیرنده است، برای نمونه در مجسمه ی  گذرگاه دانش به کتب خطی آنگلوساکسون که نزدیک به قرن نهم شکل گرفته، ارجاع داده شده است)  تفسیر نمی شود، بلکه به عنوان مسئولیت هنرمند در قبال گروهی که نماینده ی مردم محلی هستند نیز در نظر گرفته می شود.
منبع:
Miles, Malcolm. (1997) Art Space and the City: public art and urban futures, Routledge, page: 63-79

malihedargahi@yahoo.com


صفحه ی ملیحه درگاهی در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/5211

بخشهای پیشین:
 
هنر در توسعه ی شهری (1)

http://anthropology.ir/node/25569
 
هنر در توسعه ی شهری (2)
http://anthropology.ir/node/25715
 
هنر در توسعه ی شهری (3)
http://anthropology.ir/node/25782

هنر و توسعه ی شهری (4)
http://anthropology.ir/node/25878

هنر در توسعه شهری (5)
http://anthropology.ir/node/26040



دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:
شماره حساب بانک ملی:
0108366716007
 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07
 شماره کارت:
6037991442341222
به نام خانم زهرا غزنویان




 

صفحه‌ها

اشتراک در انسان شناسی و فرهنگ RSS