ترجمه به مثابه ارتباطات میان فرهنگی (1): صافی فرهنگ

اصطلاح "ارتباطات میان فرهنگی[1]" نخستین بار توسط ای. تی. هال[2] (1959/1990)  ابداع شد (راجرز[3] و همکاران. 2002).  وی هنگام همکاری با مدیران دپارتمان ایالات متحده و بومیان آمریکایی دریافت که سوء تفاهم نه از طریق زبان بلکه به دلایل دیگری، عواملی "خاموش"، "پنهان" و "ناخودآگاه" که در آن زمان هنوز الگوی خاصی نداشتند، به وجود می آمد. به طور خلاصه، همان تفاوت های فرهنگی. بنا به گفته بنت[4] 1998: 3)، اصل بنیادی در "رویکرد ارتباطات میان فرهنگی " این است که" فرهنگ ها در زبان، الگوهای رفتاری، و ارزش های خود متفاوت هستند. بنابراین بعید به نظر می رشد که تلاش برای استفاده از یک هویت [تک فرهنگ[5]] که بتواند پیش فرض های مشترک را پیش بینی کرده و پاسخگوی پیام ها باشد امری ناممکن است- چرا که پاسخ، در حیطه مطالعه ما یعنی ترجمه، قوم مدار[6]خواهد بود.

اینکه ترجمه "یک عمل ارتباطی است" (بلوم- کالکا[7]  1986/2004: 291) از  زمان اشتاینر[8] (1975/1998: 49) مطرح است اما همه بر وجود یا مناسبت تفاوت های فرهنگی در ترجمه توافق ندارند. در اینجا سه مسئله مرتبط قابل بحث مطرح می شود.

اولین مسئله جنجال برانگیز تعریف خودِ فرهنگ است. تا سال 1952، کلوبر[9] و کلاکهون[10] 165 تعریف برای "فرهنگ" ثبت کرده بودند، و امروز هم همچنان لابی هایی در رقابتند تا بتوانند  صلاحیت تعریف این واژه که "یکی از دو یا سه کلمه بسیار پیچیده در زبان انگلیسی " است را بدست آورند. (ویلیامز 1976-1983 : 87) .

فرهنگ در ابتدای امر ساده بود و ارجاع آن صرفاً به آرمان انسان گرایی در بخش های متمدن جوامع توسعه یافته بود (سیستم آموزشی، هنر، معماری). سپس معنی ثانویه ای، یعنی روش زندگی مردم، در کنار آن قرار گرفت. در آن زمان بیشترین تأکید بر فرهنگ های "بدوی[11]" و شیوه های قبیله ای بود. با رشد جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی، معنای سومی نیز پدید آمد که به قدرت های جامعه یا ایدئولوژی مربوط می شد.

از این رو، نظریه های گوناگونی برای فرهنگ مطرح شد. از دیدگاه انسان گرایان، فرهنگ  به لحاظ فنی از طریق آموزش صریح و آشکار آموخته می شود. انسان شناسان بر این باورند که فرهنگ ممکن است به صورت رسمی یا ناخودآگاه از طریق والدین، جامعه یا  در اثر معاشرت طولانی مدت با دیگران یاد گرفته شود. فرهنگ پس از مدتی به شکل  ناخودآگاه در میان گروه مشترک می شود (رجوع شود به تقلیدهای ترجمه اثر چسترمن[12]، a 1997). در جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی، فرهنگ میدان جدال بر سر صلاحیت یا قدرت است و هنگامی که یکی از این دو به دست می آید، از طریق هنجارهای پنهان و آشکار، به عنوان مثال هنجارهای سرمایه داری و استعمارگری، وارد عمل می شود.  

مسئله دوم اینکه، از نظر تاریخی مرز مشخصی میان کسانی که زبان و فرهنگ را به عنوان دو نهاد مجزا در نظر می گرفتند، و آنها که زبان را همان فرهنگ می دانستند وجود ندارد. در حالت اول، ترجمه به عنوان یک فعالیت جهانی زبان شناختی محسوب می شود که،  از طریق رمزگذاری و رمزگشایی واحدهای زبان، معنی را از زبان مبدأ (SL) به زبان مقصد (TL) انتقال می دهد. این فرآیند با استفاده از آنچه رِدی[13] (1973/1993) به نام "استعاره مجرایی[14] انتقال زبان" نامیده صورت می گیرد. در اینجا، فرهنگ و هر گونه تفاوت فرهنگی را می توان از طریق زبان منتقل کرد بدون آنکه معنی به شکل قابل توجهی از بین برود. سایرین، از جمله نایدا[15] (2002: 29) ، معتقدند که "در واقع این بافت است که بیشتر معنی را متمایز می کند تا اینکه یک اصطلاح به تنهایی تحلیل شود" . به این ترتیب،  معنی از طریق زبان "منتقل" نمی شود،  بلکه بین خوانندگان و درونِ بافتِ فرهنگی خود آنها  مورد بحث قرار می گیرد. از این رو هر خواننده ای  ملزم به دریافت متن با توجه به انتظارات خودش است، و به این شکل ترجمه لزوماً شکل نسبی "دستکاری[16]" (هرمانز[17]، 1985)، "میانجی گری[18]" (کاتان[19]1999/2004)  یا "شکست[20]" (لفور 1982/2004) بین دو زبان- فرهنگ(آگار[21] 1994) مختلف می باشد.  

سوم، موضوعی که با هر دو مورد بالا رابطه تنگاتنگی دارد اهمیت "صافی فرهنگ[22]" در ترجمه است.

صافی فرهنگ

هاوس[23] (1977، 1981)،  هروی و هیگینز[24] (1992) و کاتان(1993)  از اصطلاح "صافی فرهنگ"یا "صافی فرهنگی[25]" صحبت کردند. کاتان (1999/2004)،  بر اساس نظریه برنامه‌ریزی عصبی کلامی (NLP)[26]، چهار نوع صافی ادراک را مطرح می کند که هر کدام در جهت دهی و مدلسازی ادراک، تفسیر و ارزیابی ما از "آنچه  در جریان است"  نقش خود را ایفا می کنند. این صافی ها عبارتند ار:  'صافی فیزیولوژیکی'، 'صافی فرهنگ'، 'صافی فردی' و 'صافی زبان'.

همه این صافی ها از طریق مدل سازی اعمال شده و عملکرد مشابهی دارند. مدل (معمولاً) راه مفیدی برای ساده سازی و معنا دادن به یک مفهوم پیچیده، مانند «واقعیت[27]» است. همه مدل ها، بنا به گفته بندلر و گریندر[28] (1975)، از سه اصل بهره می گیرند: حذف[29]، تحریف[30] و تعمیم[31]. در مورد مدل سازی انسان میتوان گفت،  ما نمی توانیم همه "آنچه در جریان است " را درک کنیم (حذف)؛ ما بیشتر تمایل داریم که به صورت انتخابی بر چیزی تمرکز کنیم و یا آنچه می بینیم را با آنچه می دانیم- یا انتظار می رود با آنچه نظرمان را جلب می کند-  منطبق کنیم (تحریف)؛  و ما تمایل جزئیات را به شیوه خودمان تکمیل کنیم  و یا سطح تفاوت های برجسته را پایین آوریم (تعمیم)، تا "نقشه جهان" برایمان مفید واقع شود.

از این رو، صافی فرهنگ (برای کاتان) یکی از چهار روش خاص، و البته مرتبطی،  است که در آن گروه ها درک مشترکشان از جهان را (هر چند محدود، تحریف شده و کلیشه ای) سازمان دهی می کنند. به این ترتیب است که گودیناف[32]  (1957/1964: 36) تعریف خود از فرهنگ را اینگونه آغاز می کند " سازمانی که .....  صورتی از چیزهایی که مردم در ذهن دارند، انگاره درک ، مرتبط کردن، و نهایتاً تفسیر آنها" . اما از نظر هاوس (2006: 349)، "صافی فرهنگ ابزاری برای در اختیار گرفتن تفاوت های شناختی و اجتماعی- فرهنگی است تا توسط مترجمان اعمال شود، و کاتان آن را به شدت وابسته به توانایی مترجم در میانجی گری میان فرهنگ ها می داند."  

اینکه در فرآیند ترجمه تا چه حد یک صافی می تواند بر دیگری غالب شود از دیگر موضوعات بحث برانگیز این حوزه است.  با "چرخش فرهنگی[33]" (لفور و بسنت[34]، 1990: 1)  و اظهارات بسنت (1980/2002: 23) مبنی بر اینکه  "مترجمی که در برخورد با متن آن را از فرهنگش جدا می کند، خود را به خطر می اندازد" ، صافی فرهنگ در مرکز توجه قرار گرفت. با این حال، نیومارک [35](در شفنر و کلی-هولمز[36] 1995: 80) "بیش از حد تاکید دارد که  [با توجه به] مسائل جهانی که فراتر از فرهنگ ها گام می نهند، باید از فرهنگی به فرهنگ دیگر گذر کرد. این مسائل گاهی لباس آن فرهنگ را به تن دارند، اما مسئله فراتر از اینهاست". بسیاری از صاحب نظران دیگر نیز با وی هم عقیده اند  (کاتان 2009). گروهی دیگر بر این باورند که صافی ها باید انتخابی عمل کنند. خودِ هاوس (2006: 347) نیز اذعان می دارد که "صافی فرهنگ" فقط باید برای نوع خاصی از متون،  مانند کتاب های اطلاعات گردشگری و کتابچه های راهنمای کامپیوتر،  "اعمال شود". از سوی دیگر، برای نایدا میزان مداخله مترجم بیش از آنکه  به نوع متن بستگی داشته باشد، به فاصله فرهنگی و زبانی و یا شکاف[37] بین زبان ها مربوط می شود.  

 


[1] intercultural communication

[2] E. T. Hall

[3] Rogers

[4] Bennett

[5] predictor

[6] ethnocentric

[7] Blum-Kulka

[8] Steiner

[9] Kroeber

[10] Klockhohn

[11] primitive

[12] Chesterman’s Memes of Translation

[13] Reddy

[14] conduit metaphor

[15] Nida

[16] manipulation

[17] Hermans

[18] mediation

[19] Katan

[20] refraction

[21] Agar

[22] the culture filter

[23] House

[24] Hervey and Higgins

[25] cultural filter

[26] neurolinguistic programming

[27] reality

[28] Bandler and Grinder

[29] deletion

[30] distortion

[31] generalization

[32] Goodenough

[33] cultural turn

[34] Lefevere and Bassnett

[35] Newmark

[36] Schaffner and Kelly-Holmes

[37] gap

 

پرونده بدری سیدجلالی در انسان شناسی و فرهنگ:

http://anthropology.ir/node/25278

 

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

چرا جهان جنایت بوکوحرام را نادیده می گیرد؟

هفته گذشته در حالی که پوشش رسانه­ ها بر حملات تروریستی پاریس متمرکز بودند ، گزارش شد که  بیش از 2000 نیجریه ای توسط شبه نظامیان اسلام گرا به قتل رسیدند. چه چیزی باعث می شود که یک قتل عام از دیگری اهمیت بیشتری پیدا کند؟
فرانسه آخر هفته را در گیر و دار حملات تروریستی ای گذراند که مجموعاً 17 کشته بر جای گذاشت. این کشور به طور گسترده به عزاداری پرداخت و رهبران جهان به همراه حدود 3.7 میلیون فرانسوی در راهپیمایی به نشانه اتحاد شرکت نمودند.

در نیجریه بحران دیگری در حال آشکار شدن بود. طبق گزارشات گروهی که در حدود 2000 نفر تخمین زده شده است در حمله گروه بوکوحرام در شهر باگا Baga در شمال شرقی ایالت بورنو Borno  کشته شدند. سازمان عفو بین الملل این حمله را مرگبارترین حمله این گروه تا امروز دانست، و افراد محلی اظهار کردند که از شمردن اجساد در خیابان ها ناتوان هستند.

تهیه گزارش از شمال نیجریه به شدت سخت است. خبرنگاران توسط بوکوحرام مورد هدف قرار گرفته اند و بر خلاف پاریس مردم عادی منزوی شده و امکان دسترسی به ارتباطات و اینترنت را ندارند. حملات بوکوحرام این محدودیت ها را تشدید کرده است، به این معنی که هیچ شبکه ارتباطی برای به اشتراک گذاشتن اخبار، عکس ها و گزارشات تصویری از اتفاقات در حال وقوع در آنجا وجود ندارد.

اما به هر حال اخبار این واقعه از این محدودیت ها گذر کرد و در حالی که رسانه های جهان بر وقایع پاریس تمرکز کرده بودند برخی این پرسش را مطرح کردند که چرا واقعه نیجریه تقریباً نادیده گرفته شد.

در شبکه ارتباطی توییتر مکس آبراهام Max Abraham  تحلیل گر تروریسم نوشت: " این مایه شرمساری است که قتل عام 2000 نفر توسط بوکوحرام تقریباً هیچ پوشش خبری نیافته است."

نیتین ساونی Nitin Sawhney  یک موزیسین نوشت: " تماشای تصاویر راهپیمایی پاریس بسیار تأثیر گذار است اما ای کاش جهان به همین اندازه از دیگر اخبار احساس خشم می کرد."

حالا به این پرسش می رسیم که چرا حملات پاریس از کشتار بوکوحرام پوشش بیشتری دریافت کرد؟

"من چارلی هستم، اما من باگا نیز هستم"

"من چارلی هستم، اما من باگا نیز هستم"  این جمله را سایمن الیسن   Simon Allisonاز دیلی ماوریکDaily Maverick  نوشته است. " انگار دو گونه قتل عام داریم، ممکن است در قرن 21 باشیم اما هنوز جان آفریقایی ها ارزش کمتری از جان اروپایی ها دارد"

الیسن چالش های تهیه گزارش را هم ذکر می­ کند " نزدیک ترین خبرنگاران صدها کیلومتر دور تر هستند" اما همچنین به اهمیت این حمله اشاره می نماید که همان به کنترل در آوردن باگا بوده است " بوکو حرام عملاً کنترل همه مناطق ایالت بورنو را بر عهده دارد. آنها دیگر تروریست های عادی نیستند بلکه یک شبهِ دولت را تشکیل داده اند." این شاید دلیلی باشد برای توجه بیشتر جهان به این جنایت.

 الیسن می گوید نباید تنها رسانه های غربی را سرزنش کرد، در آفریقا هم پوشش بسیار اندکی از این واقعه داده شده است. هیچ رهبر آفریقایی این حمله را محکوم نکرده و هیچ سخنی در رابطه با ابراز همدردی با قربانیان این جنایت هولناک گفته نشده است. الیسن اضافه می کند: " خشم و ابراز همدردی ما در رابطه با حملات پاریس نمادی است از اینکه چگونه تراژدی های آفریقا حتی برای مردم این قاره کم اهمیت است."

سکوت از سوی سیاستمداران نیجریه ای

بسیاری به سکوت ملموس سیاستمداران نیجریه ای اشاره کرده اند. هفته گذشته گودلاک جاناتان Goodluck Jonathan  رییس جمهوری نیجریه به قربانیان حملات فرانسه تسلیت گفت اما در برابر کشتار بوکوحرام سکوت کرد.

تحلیل گر رسانه اتان زوکرمن Ethan Zuckerman  می­ گوید : " نگرانی رییس جمهور از پرداختن به این مساله قابل درک است، بازگو کردن آن به رأی دهندگان یادآوری می کند که بوکوحرام در دوره ریاست جمهوری وی از زمین سر برآورد و دولت او تاکنون در مهار این تهدید ناموفق بوده است"  قرار است انتخابات نیجریه 14 فوریه برگزار شود. رییس جمهور آخر هفته گذشته بعد از کشتار باگا عروسی دخترش آین Ine  را جشن گرفت.

یک کاربر نیجریه ای توییتر که نام خود را به "من باگا هستم" تغییر داده است ، توییتی را از وزیر دارایی نیجریه به اشتراک گذاشته که در آن حملات فرانسه را به قربانیان تسلیت می گوید و در عین حال هیچ سخنی از باگا نمی گوید.  

او همچنین به کامنت هایی در صفحه توییتر رسمی یکی از رهبران حزب دموکراتیک اشاره کرده که در رابطه با جنایت بوکوحرام اینگونه واکنش داده است: " ما می دانیم که در فصل انتخابات هستیم و برخی از این چیزها انتظار می رود."

غرب بوکوحرام را نادیده می گیرد

ایگناتیوس کایگاما Ignatius Kaigama اسقف اعظم جوس Jos  در مرکز نیجریه- منطقه ای که تجربه حملات تروریستی را داشته- به انتقاد از غرب پرداخت.

او که با بی بی سی مصاحبه می کرد اعتقاد داشت نیجریه به تنهایی توان مقابله با بوکوحرام را ندارد." این تراژدی عظیمی است، این اتفاق همه نیجریه را غمگین ساخته است. اما به نظر می رسد هیچکس ما را یاری نمی کند، اگر ما می توانستیم بوکوحرام را متوقف سازیم همین الان این کار را انجام می دادیم، اما آنها به حملات ادامه می دهند ، می کشند و مناطق را تسخیر می کنند... با قساوتی اینچنین."

طی روزهای آخر هفته نیز بوکوحرام در حمله ای به یک بازار در ایالت بورنو 16 نفر را کشت. کایگاما از جامعه بین المللی خواست تا همان گونه که در برابر حملات فرانسه واکنش نشان داد در مقابل جنایات بوکوحرام نیز بایستد و کمک کند تا این بحران بر طرف شود.

مشابه با جریان هشتگ  #bringbackourgirls که خواهان آزادسازی 200 دانش آموز دختر نیجریه ای از دست بوکوحرام در ماه آوریل به راه افتاد، برخی نیز از رسانه های مجازی استفاده نمودند تا از مردم باگا پشتیبانی کنند.

تعدادی هشتگ از جمله #BagaTogether، #weareallbaga و #pray4baga توسط نیجریه ای ها و دیگران استفاده می شود تا پشتیبانی از مردم مناطق آسیب دیده به نمایش در آید. در پست های مرتبط با این هشتگ ها برخی به منازعه بر سر تعداد تلفات اعتراض نمودند و برخی دیگر به پوشش اندک رسانه ای وقایع اعتراض کرده و دیگران تنها خواستار ابراز همدردی شده اند.

 

منبع: The Guardian

12 ژانویه 2015

نویسنده: Maeve Shearlaw

پرونده ی «زنانگی» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/9983

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

آیا بیماری آلزایمر یک افسانه است ؟

عکس از پروین بابایی، زمستان 1392، مراغه، آرشیو انسان شناسی و فرهنگ
به رغم آزمایش های کلینیکی بسیار متنوع تر از آنچه که در کلاس ها  آموزش داده شده، بیماری آلزایمر هنوز تشخیصی است غیر قطعی با نظرات متناقض ... متخصصین بسیاری در سرتاسر دنیا با اعلان بی اعتباری مفهوم "آلزایمر" غوغایی به پا کردند.آیا بیماری آلزایمر واقعا وچود دارد؟نه، این نظر پروفسور "پیتر وایتهوس" (Peter Whitehouse) است. عصب شناس معروفی که بیش از سی سال با صنعت داروسازی همکاری کرده و در معرفی و مقبولیت اولین داروها برای درمان این بیماری مشارکت داشته است. قطعا او وجود عوارض شناختی گاهی بسیار حاد، در میان افراد سالخورده را رد نمی کند، همچنین  کنارگذاردن تحقیقات زیست شناسی عصبی (neurobiologiques) را تایید نمی کند. اما  معتقد است که آلزایمر یک بیماری خاص نیست. پس او چه می گوید؟ «هیچ شیوه مورد اجماعی برای تفکیک آلزایمر از پیری طبیعی وجود ندارد ، به این ترتیب هر درمانی  فقط "ممکن" یا "محتمل" می شود و هر موردِ فردی در سیرتحولش متفاوت و خاص می باشد.» این متخصص عصب شناس پیری ، علوم اعصاب شناختی و اخلاق پزشکی "bioéthique" «جامع» در Case Western Reserve University با تکیه برهمین استدلال شرح می دهد که بدلیل قیاس علمی غیر دقیق، درمان های موجود بسیار کم اثر هستند و امید به درمان  به اعتقادی درونی متکی است. او در نشانه گیریِ انگشت خود به سوی داروسازان  چند ملیتی و برخی از متخصصین تردید نمی کند چرا که از نظر وی آنها به دنبال ایجاد اضطراب های تازه و حتی ایجاد وحشت در مورد این بیماری هستند. درچنین فضایی، تشخیص بیماری آلزایمر به مثابه یکی از بدترین بلاها به نظر می رسد. از دید "پ. وایتهوس" ، این بیماری «بزرگسالان بسیاری را که هنوز در حال فعالیت هستند در دالان مرگ مغزی زندانی کرده است ».

مفهومی کهنه؟

"پ و ایتهوس" و همکارش "دانیل ژرژ"  ( Daniel George) ، استادیار در  " Penn State University "، دیدگاه خود را  در کتابی با عنوان" افسانه آلزایمر"(The Myth of Alzheimer’s)  مطرح کرده اند. این کتاب  توسط استاد مارسیال واندر لیندن(Martial Van der Linden)، مسئول بخش های روان درمانی و عصب روان شناختی کلینیک دانشگاهی "ژنو" و "لی یژ"، با همکاری "آن کلود ژویورا واندرلیندن" ( Anne-Claude Juillerat Van der Linden)  مسئول دوره در دانشگاه ژنو و عصب روان شناختی در شورای پایان نامه بیمارستان های دانشگاهی ژنو،  به فرانسه ترجمه شده است. از نظر این گروه، تعابیر متعددی از پیری مغزی وجود دارد، این معضل در محل تلاقی تعداد زیادی از عوامل مظنون به کاهش فعالیت های شناختی و بر تغییرات آنها قرار گرفته است که عبارتند از: عوامل روانشناختی( استرس، اضطراب، افسردگی)، عوامل محیطی(انزوا، بلاتکلیفی- شکنندگی، تغذیه، سطح آموزشی)، عوامل پزشکی(معضلات قلبی عروقی، بی خوابی، مرض قند، الکلیسم، بیماری های مغزی...)، و همچنین بیماری های ژنتیکی. پروفسور"واندر لیندن" معتقد است که: «با در نظر گرفتن پیچیدگی فوق العاده این لیست، معیارهای اصولی مورد استفاده برای تشخیص آن نوع از پیری که طبیعی نامیده شده از نوع دیگر پیری که به آن بیمارگونه می گویند، از نظر ما هم دلبخواهی و هم غیر قابل اجرا درعرصه معاینه و تشخیص هستند و نمی توان برای تمایز بین گونه های متعدد اختلال روانی به آنها اتکاء کرد». از سوی دیگر آزمایشات تصویربرداری عصبی (neuroimagerie) که به منظور بررسی صحت اجرای وظایف مغزی انجام می شوند  چه چیزی را آشکار می کنند؟  آنها ناهمگونی نمونه ها و تغییرات را نشان می دهند. و اما آزمایشات آسیب شناسی آناتومیک (anatomopathologique) انجام شده پست مورتم post-mortem  ، از یک نظر مشابه هستند: مغز بیشتر افراد در طی یک دوره درمان اختلالات روانی ، علائم بیماری  مرکبی را نشان می دهد. برای نمونه ناراحتی هایی که به عنوان مشخصه بیماری آلزایمر( پلاک های آمیلوئید، زوال عصبی فیبری)  و مسائل عروقی شناخته می شوند. عنصر دیگری که مشکلات بیشتری ایجاد می کند، تغییرات مغزی هستند که به عنوان نشانه خاص «اختلالات روانی» تشخیص داده می شوند، مانند آسیب های مربوط به آمیلوئید در بیماری آلزایمر که به همان شکل نزد افرادی که هیچگونه نشانه زوال شناختی ندارند یافت می شوند.

فرآیندی پیوسته

“پ. وایتهوس” و “د. ژرژ” در کتاب خود بر تاثیرات مخرب اجتماعی – بویژه در عرصه داغ (stigmatisation) – که باعث تشخیص آلزایمر می شود تاکید می ورزند.  این مورد آخر، به درستی مفهومی فاجعه آمیز را در بر دارد، زیرا نشان دهنده راهی است که به از میان رفتن کامل هویت منتهی می شود. "م. واندر لیندن" تصریح می کند که «پیری مغزی به نابودی هویت و انسانیت منتهی نمی شود؛ بلکه باعث تغییر در هویت می شود. همگی ما در طول زندگی خود متحول می شویم و آخرین مراحل پیری مغزی، تشکیل دهنده بخشی از این فرآیند مستمر است. فردی که خود را به بیماری آلزایمر مبتلا می بیند، در این وضعیت؛ تصویری از غم انگیز ترین جنبه های پیری مغزی را نیز بردوش می کشد.» "پ.وایتهوس" و "د.ژرژ" قدرت عظیم کلمات و عناوین را  برجسته می کنند. آنان با جدا سازی پیری مغزی از قید بیماری آلزایمر یا دیوانگی، بیماران و خانواده شان را از کابوسی وحشت زا که آنها را از استدلال به اتکاء توانایی های باقی مانده باز می دارد، رهایی می بخشند.

از نظر این دو دانشمند، افرادی که دچار آسیب های شناختی هستند، همچنان استعداد سرزندگی، شکوفایی و حتی تعقل در تمامی طول سالهای زوال شان را حفظ می کنند،. بدین ترتیب آنها می توانند در جامعه ای که در آن «آسیبِ شناختی مجاز» می باشد حضور داشته باشند، و با تعامل با دیگران و از رهگذر طرح های بین نسلی به حیات خود ادامه دهند. برای نمونه می توان از جاهایی که آنها به عنوان راهنمای آموزش خواندن به کودکان خدمت می کنند نام برد، مثل آنچه که در "مدرسه بین نسلی" که توسط "پ. وایتهوس" و همسرش در "کلاولند" تاسیس شده است در جریان است.

آسیب های شناختی مجاز

اگر چه رویکرد عصب شناس امریکایی به عنوان دیدگاهی حداقلی و دردسر آفرین باقی مانده، اما همچنان در نزد پژوهشگران و پزشکان متخصص نامدار در حال پیشرفت است. در همین چارچوب "ولادیمیر هاشینسکی"(Vladimir Hachinski) عضو گروه علوم عصب شناسی بالینی دانشگاه "وست اونتاریو" در کانادا در شماره نوامبر 2008 مجله " Journal of the American Médical Association" می نویسد که مفهوم اختلالات روانی کهنه شده است. این نظر وی بویژه از سوی "میا کیویپیلتو" (Miia Kivipelto) از موسسه "کارولینسکا" (Karolinska) در سوئد و همچنین بوسیله  "آلینا سولومون" (Alina Solomon) از دانشگاه "کوپیو" (Kuopio)  در فنلاند تایید شده است.("نورولوژی"، ژوییه 2009). بیماری آلزایمر، خیالی باشد یا نباشد ، در حال زایش از نزاعِ بین مکتب ها ست.

 

یادداشت:

"پ. وایتهوس" و "د.ژرژ"، افسانه بیماری آلزایمر.آنچه که به شما گفته نمی شود تشخیصی تا این حد مشکوک، ترجمه و مقدمه بوسیله "آن-کلود ژوییورا واندر لیندن" و "مارسیل واندر لیندن"، انتشارات "سولا"، 2010.

«آلزایمر» چیست؟

در سال 1907 بوسیله عصب روانشناس  آلمانی "پی یر آلوئیس آلزایمر" ،( Pierre-Aloïs Alzheimer) شناسایی شد، این بیماری که وی نام خود را بر آن نهاد از زوال زودرس برخی از بخش های مغز ناشی می شود که اندک اندک به از دست رفتن چهار توانایی شناختی می انجامد:

-         موقعیت یابی در زمان و مکان

-         یادآوری حوادث تازه، سپس قدیمی تر(فراموشی- amnés)

-         توانایی استدلال کردن که برای انجام وظایف پیچیده و سپس ساده لازم است، (از کار افتادگی- apraxie)

-         باز شناسی اشکال، مکان ها و افراد (بازشناسی-agnosie)

در انتظار پیشرفت های پزشکی یا دارویی موثر، بهترین کار عبارت است از درک آنچه که سالخوردگان رنجدیده از این بیماری می گویند و انجام می دهند، به منظور مدیریت و کاهش تمامی کانون های اضطراب آور یعنی موقعیت های پیچیده ای که در زندگی عادی با آنها روبرو می شوند، و طراحی روش های جدید همراهی برای آنها و نزدیکانشان به ترتیبی که در مطالب بعدی پیشنهاد خواهد شد. آنچه که در حال حاضر می دانیم این است که کیفیت همراهی موثر و اجتماعی، بسیار مهم است.

) کریستین هلسون Christian Heslon(

 منبع: مجله علوم انسانی (science humaine)

صفحه‌ی «محمد باغی» در انسان شناسی و فرهنگ

http://anthropology.ir/node/25868

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

شاعری مجتهد از دیار دزفول؛ ضیایی دزفولی (1247- 1332 هـ . ق)

دزفول یکی از شهرهای بزرگ و مهم خوزستان به شمار می‌آید که به جهت موقعیت و داشتن علما و روحانیون بزرگ همواره مورد توجه بوده است. در این دیار فقها و علمایی چون شیخ مرتضی انصاری و ... پرورش یافته‌اند. یکی از این علمای والامقام ضیایی دزفولی است که فقیهی فاضل و ادیبی شاعر است که در شهر دزفول ولادت و وفات یافته‌ است، از این رو نگارنده برآن شده تا در این مختصر به معرفی این مجتهد عارف و شاعر بپردازد.

1- مقدمه

دزفول یکی از شهرهای بزرگ و مهم خوزستان به شمار می‌آید که به جهت موقعیت و داشتن علما و روحانیون بزرگ همواره مورد توجه بوده است. در این دیار فقها و علمایی چون شیخ مرتضی انصاری و ... پرورش یافته‌اند. یکی از این علمای والامقام ضیایی دزفولی است که فقیهی فاضل و ادیبی شاعر است که در شهر دزفول ولادت و وفات یافته‌ است، از این رو نگارنده برآن شده تا در این مختصر به معرفی این مجتهد عارف و شاعر بپردازد.

2- نگاهی به زندگی و مرگ ضیایی

حجه‌الاسلام و المسلمین آیه‌الله حاج مولی محمد رشید ضیایی دزفولی(1247- 1332)، فرزند حاجی بابا از خاندان‌های به نام و ارجمند دزفول در سال 1247 هجری قمری در شهر دزفول چشم به جهان گشود. او تحصیلات اولیه خود را در محضر اساتید بزرگواری چون آقا شیخ محمد طاهر دزفولی- برادر زاده‌ی آقا شیخ اسدالله دزفولی – که از مراجع معروف خوزستان در زمان او بوده- و آقا سید حسین ابن سید عبدالکریم موسوی دزفولی به پایان رسانید. سپس رهسپار نجف اشرف شد و چند سالی از محضر درس شیخ مرتضی انصاری دزفولی کسب فیض کرد و پس از وفات شیخ، در نجف و سامرا شاگردی میرزا حسن شیرازی کرد و به تکمیل علوم دینی پرداخت.  پس به نجف بازگشت و نزد آقا سید مرتضی کشمیری به تکمیل نفس و تزکیه باطن پرداخت و در نزد این عارف بزرگ به مقامی عالی در ظاهر و باطن نایل شد. پس از کسب درجات عالی به وطن خویش، دزفول بازگشت.

او پس از بازگشت به دزفول، حوزه‌ی درسی دایر کرد و به تدریس پرداخت. ضیایی مانند دیگر علما و روحانیون دزفول به منبر ‌رفت و مردم را موعظه و ارشاد ‌کرد. وی در مدت اقامت در دزفول سفری به خرم آباد و بروجرد کرد که مورد توجه و استقبال اهل فضل آن دو شهر قرار گرفت. پس از آن دوباره به نجف اشرف رفت و مدتی در آنجا توقف نمود و سپس به دزفول بازگشت. سرانجام در ماه ربیع‌الثانی 1332 هجری قمری در سن هشتاد و شش سالگی در شهر دزفول به رحمت ایزدی پیوست(دیوان ضیایی، 1347: 7-8). ابتدا بنا به وصیت خود او نزدیک مسجد لب خندق در جوار استادش آقا سید حسین بزرگ دزفولی مدفون گردید. اما بعد از گذشت 63 سال مقبره‌ی این بزرگان در مسیر خیابان امام خمینی شمالی (پهلوی سابق) قرار گرفت، به این سبب پیکرهای پاک ایشان را با اجازه‌ از فقهای وقت آیت‌الله بروجردی و آیت‌الله نبوی در مسجد ملاحاجی در قسمت شمالی دزفول و نزدیک محله سرمیدان قدیم انتقال دادند. (حکمت‌فر، نقل از دیوان ضیایی، 1388: 34).

3- گذری بر شعر و اندیشه ضیایی

شیخ مولی رشید دزفولی، فقیهی فاضل و ادیبی از شعرای تابناک بود که در جامعیت علوم و فضیلت دینداری و

رعایت نکات اخلاقی و فضایل و کمالات نفسانی در عهد خود مشخص و ممتاز بود(همان: 31) «او با همه اطلاعاتی که در علوم دینی و فلسفه و تاریخ و ادبیات تازی و فارسی داشته‌اند تنها قسمتی از دیوانش یعنی بخش (زهرائیه) به جای مانده، که با همه‌ی اندکی طبعی غرّا و معلوماتی جامع است. در شعر بر پیشینیانی همچون سعدی، حافظ و جمال‌الدین عبدالرزاق بوده است... مجموعاً 2545 بیت شعر از مرحوم ضیایی به جای مانده است» (امام، 1374، نقل از دیوان ضیایی، 1388: 32). «این اثر یکبار در سال ۱۳۳۳ قمری در بمبئی و بار دیگر در سال ۱۳۲۳ خورشیدی در تهران به نام کلیات دیوان ضیایی به چاپ رسیده است. مجموعه زهرائیه ضیایی اگرچه در باب مدیحه و مرثیه است، اما با اصولی نو و طرح‌های شعری جدید نسبت به مرثیه سرایی در آن زمان به وجود آمده که این نوع طرز بیان مرثیه در نوع خود بی‌نظیر است و در زمان زندگی ضیایی مطمئناً سبکی بسیار نو و تازه بوده است» (معمارزاده، 1381: 1)

در دیوان شعری که از او به جای مانده تعدادی قصیده و غزل(88) و ترجیع بند(12) وجود دارد. «گرچه دیوان اشعارش مختصر ولی منقّح و نافع و حاوی فواید بسیار است. اشعار نغز و شیوای او در قالب پند و نصایح، حکایت از رنج درون و قلب سوزانش دارد» (حکمت‌فر، نقل از دیوان ضیایی، 1388: 29). اثر منظومش؛ یعنی زهرائیه نشان از تسلط او بر قواعد شعری و تبحر او بر استحکام معانی دارد و دلیل بارزی است بر فصاحت کلام و روانی سخن و نیروی طبع و قوّت بیان و حدّت ذهن او. «قصاید و غزلیات لطیف و مدایح عالی و اوصاف رایع او با معانی باریک و مضامین تازه و دل‌انگیز به شعر او دلاویزی و رونق و جلای خاص می‌بخشد. در لابه‌لای اشعارش به ابیاتی برمی‌خوریم که بیانگر حسب حال و بیان احوال و سبب احتراز او از دنیا و مردم زمانه و علت انزوا و تجرید وی از خلایق است» (همان: 29).

مضمون اصلی و مدار اندیشه او کربلاست و کربلا  و تمامی هدف او از سرایش شعر ذکر بلاها و مصائبی است که بر خاندان عصمت و طهارت به ویژه حضرت فاطمه (س) و امام حسین (ع) رفته است، به این دلیل دیوانش با نام زهرائیه مزین شده است. محتوا و درون مایه‌ی شعر ضیایی به ویژه مراثی و قصاید او را عمدتاً در محورهای زیر می‌توان یافت:

1-3- موعظه، حکمت و نصیحت: بیشتر سروده‌های ضیایی از ناپایداری دنیا، فرجام گریز ناپذیر مرگ، پایان جوانی و نشاط و دهان تاریک مرگ سخن به میان آورده است. و برای بیان و انتقال این احساسات و ایجاد فضای روانی از اوزان  نرم و جویباری بهره برده است(سنگری، نقل از زهرائیه، 1388: 45).

دلا آیینه‌ای،  بزدای  خود از   زنگ   دنیا را                        که تا در خود نبینی غیر آن در حسن  یکتا را

چو داری  در  شب تاریک، عزم وادی  ایمن                        دلیل از خود نما در این ره باریک موسی  را...

همه غم‌های تو از  بهر  امروز  است  انصافی                        گذار آخر از این  غمهای بی حد سهم فردا را

خزان است  این   گلستان   گر  باورت نبود                         تماشایی نما یک لحظه  گلگشت  مصلّی  را

که تا از مار بینی طرّه‌دار آن عارض سیمین                         که تا از مور بینی خالدار آن کنج لب‌ها  را...

(ضیایی، 1388: 106)

2-3- اعتراض و دردمندی: ضیایی در بسیاری از قصاید خود، پس از وعظ و اندرز، بر غفلت و بی‌خبری جامعه و گاه مفاسد و ستم‌های جاری در میان مردم با دیدی انتقادی می‌نگرد و معترضانه و پرخاشگرانه به دنیاپرستان، زرپرستان و بیدادگران می‌تازد و آنان را مورد سرزنش قرار می‌دهد. «از این جهت ضیایی را باید شاعری منقد، هدایت‌گر و بی‌پروا و بی‌هراس دانست که سیرت وارستگان و آزادگان چنین است» (سنگری، نقل از زهرائیه، 1388: 46).

ای   نفس  سرکش  از عقبات  جفا  بترس                        انجام  کار  بین   و  ز   روز   جزا   بترس

آه   دل    شکسته   خدنگی   بود  درست                        از  این  خدنگ  خال زن   بی خطا بترس

از   درع  چرخ  و   اسپر  خورشید   بگذرد                       چون   ناوک  قضاوت   زیر    قضا   بترس

مظلوم هر چه بی کس و بی چاره شد از او                        بیش  از   عزیز   طایفه  و   اقربا   بترس

بی   یاوران   به   یاری    دادار    همرهند                        از  یار  بی عشیره   و  بی  انسبا   بترس

در  عالم   خلاف   چو  نعمتت  شد  فزون                        آغاز   ابتلاست   بدان   ز  ابتلا     بترس

مخراش  آن  دلی  که   خراشیده   روزگار                         از زخم داغ روی هم و جا به جا بترس...

(ضیایی، 1388: 152)

3- 3- سوگ و مرثیه: محور و مرکز اصلی اندیشه و قله‌ی شعر ضیایی در بخش پایانی سروده‌ها بیان شده است. در حقیقت آنچه را شاعر در طلیعه‌ی شعر سروده، تمهید و مقدمه‌ای است برای بخش پایانی سروده که در آنجا شاعر مظلومیت، غربت و شهادت شهیدان کربلا و مصائب فراوانی که خاندان پیامبر متحمل شده‌اند، بیان کرده است(سنگری، 1388: 47).

بس که ز آسیب جهان آزرده جان و دل افگارم                   چون  غزال   اندر  هراس  از  انس   اهل  روزگارم

نه گرفتاری  به  سر  آید  ز  بی  سامان  کوهم                   نه  پریشانی  به   جمع  آید  ز  سامان  و  دیارم...

بس  جهان  سخت  می گیرد  ز  اطوار  خلایق                   بیت احزان دارم و چون شیشه ی دل دل برکنارم

می توان از هجر زهرا از علی این مویه خواندن                    کای  انیس  قلب محزون   و   ز   جانان  یادگارم

بردی ای آرام  جان با  خویشتن صبر و شکیبم                   سوختی  از  آتش  خود  پای تا سر چون چنارم...

(ضیایی، 1388: 160)

4- 3- مراثی مستقل: برخی از سروده‌های ضیایی مراثی مستقلی هستند که بدون مقدمه شاعر وارد مرثیه می شود و با بیانی سوزناک و تأثّر انگیز واقعه را بیان می‌کند(سنگری، 1388: 49).

آمد   غریب   ماریه  در   عرصه ی   قتال                        بگشود   در    مقام     تظلّم    زبان    حال

کای  ناکسان  کوفه  و  وی  ناکثان   عهد                        ای  دشمنان  عترت  و  ای  شیعه ی ضلال

آخر چه کرده ایم که گشته است  خون ما                       چون   شیر  مام  بر   خلف   بی پدر  حلال

خون که ریختیم  و  به  مال  که   تاختیم                       کارد  قصاص   خون  و  نماید  تقاص  مال...

(ضیایی، 1388: 155)

 

بسیاری از این سروده‌ها از سال‌ها پیش مورد استفاده ذاکران و نوحه‌گران در ایام محرم و صفر در مجالس و منابر بوده است. ذاکران و نوحه‌گران در مجالس سوگواری خاندان عصمت و طهارت (ع) اشعار سوزناک این عارف شاعر را با بیانی سوزناک انشاد می‌کردند. از ذاکران مشهور دزفول  از مرحوم ملا حسین شیخی دزفولی، مرحوم حاج نعمت الله فصیح‌زاده، مرحوم حاج سید محمد صادق اعتمادزاده، مرحوم حاج سید احیا بینا، مرحوم مشهدی غلامرضا جولازاده اسمعیلی(ملا زرگر)، حاج سید محمد کاظم مجاب دزفولی و... می‌توان نام برد.

4- نتیجه‌گیری

دزفول یکی از شهرهای بزرگ و مهم استان خوزستان به شمار می آید که همواره در دل خود علما و فقهایی را پرورش داده است. یکی از این بزرگان ملا محمد رشید دزفولی متخلص به ضیایی است که در دزفول ولادت و وفات یافته‌ است. او از جمله شاگردان شیخ مرتضی انصاری دزفولی است که اجازه‌ی اجتهاد از او دریافت نموده است. در شعر با لحنی سوزناک و تأثّر‌انگیز به بیان مصائب و بلاها و رنج‌هایی که بر خاندان عصمت و طهارت به ویژه حضرت فاطمه الزهرا (س) و امام حسین (ع) رفته، پرداخته است به گونه‌ای ذاکران و نوحه گران دزفول پس از چاپ دیوان شعرش به انشاد اشعار او در این مجالس بر سر منابر می‌پرداخته‌اند.

منابع و مآخذ

1- ملا محمد رشید ضیایی دزفولی (1388)، زهرائیه(دیوان ضیایی دزفولی)، دیباچه دکتر محمدرضا سنگری، تحلیل اشعار از استاد محمدصادق محقق، به اهتمام و تصحیح و مقدمه محمدحسین حکمت فر، دزفول: انتشارات دارالمؤمنین.

2- ضیایی دزفولی، (1247)، دیوان کامل، تهران: انتشارات مطبوعاتی صدر.

3- معمارزاده، پیمان، (1381)، بررسی شخصیت و تجزیه و تحلیل دیوان شعر ضیایی دزفول، به راهنمایی دکتر مرتضی بدخشان و مشاوره دکتر علی محمد گیتی فروز، پایان نامه کارشناسی ارشد، دزفول.

صفحه‌ی «نسرین داوودنیا» در انسان شناسی و فرهنگ

http://www.anthropology.ir/node/26662

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

 

 

 

مد و نمایش

پل پویرت از نخستین افرادی بود که سعی کرد برای مُد یک اعتبار هنری کسب نماید. از آنجایی که هدف پل پویرت در اقدامات گوناگونش این بود که تمایز بین مد و هنرهای زیبا را بر هم بزند، وی بدین منظور خود را به طور مکرر به عنوان یک هنرمند نشان می داد. همچنین با فعالیت کردن در یک محیط هنری یعنی گالری باربازانگس، که در آنجا لباسهایی طراحی شده اش در مجاورت کارهای هنری نمایش داده می شدند، بر هدف خود تأکید می ورزید. تمام عناصر امپراتوری شغل او- از ابزارهای مزون و عکسهای تبلیغی تا تجملات و بسته بندی عطرها- در تلاش بودند

پل پویرت از نخستین افرادی بود که سعی کرد برای مُد یک اعتبار هنری کسب نماید. از آنجایی که هدف پل پویرت در اقدامات گوناگونش این بود که تمایز بین مد و هنرهای زیبا را بر هم بزند، وی بدین منظور خود را به طور مکرر به عنوان یک هنرمند نشان می داد. همچنین با فعالیت کردن در یک محیط هنری یعنی گالری باربازانگس[1]، که در آنجا لباسهایی طراحی شده اش در مجاورت کارهای هنری نمایش داده می شدند، بر هدف خود تأکید می ورزید. تمام عناصر امپراتوری شغل او- از ابزارهای مزون و عکسهای تبلیغی تا تجملات و بسته بندی عطرها- در تلاش بودند که کاراکتر تجاری کارهای پیچیده او را بپوشانند. از این منظر ، پویرت خودآگاهانه اجرای خود را به عنوان یک خیاط ، طراح، مجموعه دار هنر، خط دهنده، و کارآفرین به صحنه برد. پویرت خود به عنوان یک شخص بسیار تئاتریکال توصیف شده است و در مقابل، تئاتر یک وجه پایدار از همه فعالیتهای او بود. وی پس از جنگ جهانی اول وقتی که یک نمایش کوچک به نام لوآسیس در باغ مزون خود اجرا کرد، به گزارشگر اقرار نمود که همیشه به تئاتر علاقه داشته است. حتی در سالهای پایانی زندگی اش، وقتی که شغل او به عنوان یک مزون دار، تقریباً رو به افول گذاشت، تعدادی نقش تئاتری و فیلم را ایفا نمود. البته این تلاشها در مقایسه با ابعاد اجرایی و نمایشی فعالیتهای او به عنوان یک تجارت پیشه رنگ باختند. تئاتر در واقع یک نیروی مشتق شده از الزامات تجاری ای بود که پویرت همچون همکارانش در صنعت خیاطی اتخاذ کرد. این یک بعد مهم از تعهد آنها به پیوستگی هنر و مد، و متحد کردن این دو با تئاتر در سالهای اول قرن بیستم است.    

 

تاریخ نگاران هنر معاصر نوعاً بر تئاتر آوانگارد، باله، یا فیلم به عنوان حیطه های اصلی نفوذ هنر مدرن در هنرهای اجرایی تمرکز کرده اند. کار نقاشان معروف روی لباس و طراحی سِت برای  بالت روسس[2] و بالت سودویس[3] و سهم هنرمندان آوانگارد برای فیلمهای مدرن و اجراهای تئاتریکال دادا به صورت جزئی مورد مطالعه قرار گرفته است. اما در تولیدات مردمی تر، مانند آنچه پویرت و همکاران خیاط او به عنوان طراحان لباس قبل از جنگ جهانی اول انجام دادند، نیز استعاره های تئاتری نفوذ کردند. اینها در اینجا به عنوان ابزارهای فرهنگی که از لحاظ ارزشی برابر هستند برای فهم گفتمانهای دوران مانند شرق شناسی، و برای باز کردن عمیقتر روابط ساختاری بین هنر و مد به کار می روند.

پاول ربوکس تحولات مفهوم «مانکن» را که در قرن نوزده یک مستخدم معمولی خانه خیاطی بود و لباسها را برای کمک به تصمیم گیری خریداران می پوشیدند تشریح کرد. بعدها « مانکنها نوعی نمایش تئاتری باشکوه را به عرصه ظهور رساندند». مردمی که قرار است مجموعه لباس به آنها نشان داده شود، به نحوی که برای یک اجرای تئاتر می تواند باشد، نشانده می شوند. پرده بالا می رود و نمایش مد شروع می شود. چنانکه تاریخ شناس لباس جیمز لیور اظهار می کند، این فرآیند تئاتریزاسیون تسریع شده در اوایل قرن بیستم، وقتی که «رژه رفتن مانکنهای خیاطان مدروز، خودشان ضرورتهای مدروز شدند»، قطعاً قبل از این در تمام تاریخ لباس اتفاق نیفتاده بود.

مردم به دیدن نمایش مُد می رفتند، درست همانطور که پدرانشان به یک تئاتر یا نمایش خصوصی نقاشی رفته بودند. آنها در انتظار یک دکور مجلل، نورهای ملایم، موسیقی، یک صف منظم از مانکنهای زیبا، و حتی مهمتر از این، چیزی بدواً تازه و دست اول در لباسهای نمایش داده شده مقابل چشمهایشان بودند. نقطه نظرات لیور خبر نیویورک تایمز را بازتاب می دهد که اظهار داشت در 1911 برپایی یک نمایش مد روی صحنه «مطمئناً دراماتیک ترین روش جلوه دادن جامه های باشکوهی که تازه ابداع شده اند است… چیزی است که ارزش دیدن را دارد، حتی اگر کسی آن لباس را نخرد».

اهمیت صحنه تئاتریکال در آیینهای وابسته به حراج لباس زنانه، پاول پویرت را بر آن داشت که از معمار خود لوییس سو بخواهد یک صحنه برای به نمایش گذاشتن شوهای مد در محیط هنری طراحی کند.

 

 

[1] Galerie Barbazanges

[2] Ballets Russes

[3] Ballets Suédois

 

منبع:

A Study in Modern Art and Fashion Nancy J. Troy
2003

آدرس صفحه: http://www.anthropology.ir/node/24792

ایمیل: babaei.p.59@gmail.com

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

عاطفه نوارچی: جایی که باید بگذریم، می ایستیم و آنجا که باید بایستیم، به سرعت می گذریم

عاطفه نوارچی، استادیار آموزش زبان فرانسه در دانشگاه الزهرا است و این گفتگو با ایشان جهت بررسی برخی مسائل مربوط به آموزش زبان و فرهنگ فرانسه در محیط آکادمیک، صورت گرفته است.
از زمانی که به خاطر می آورم، به معلم بودن فکر هم نمی کردم. زمان انتخاب رشته در دبیرستان، اینکه شاید در آینده شاغل نباشم، در مخیله ام می گنجید، اما اینکه روزی معلم باشم، در رویاهای صورتی فردایم جایی نداشت...

روزهای زیبای دانشگاه به پایان رسیده بود. گفتند مدرس می خواهند. برای مصاحبه قراری گذاشته شد. چند روز بعد گفتند یک دوره آموزش تربیت مدرس زبان داریم. بد نیست شرکت کنید. فکر کردم مثل خیلی از موسسات که دوره "آموزش تربیت مدرس" برایشان به بهانه ای برای کسب درامد از دانشجویان و فارغ التحصیلان در جستجوی کار تبدیل شده، اینجا هم همین طور است. گفتند اجباری نیست، یک جلسه شرکت کنید اگر تمایل داشتید دوره را به پایان برسانید...

آخرین روزهای شهریور بود. خیابان مشجر را پایین می آمدم. اشعه های زیبای آفتاب از میان برگهای درختان دوست داشتنی، صورتم را نوازش می کرد و ملودی آب روان در جوی پهن پای شمشادها، از خاطرات خوشرنگ نخستین روزهای مدرسه، نوستالژی لطیفی می ساخت که حالا می رفت و در دل زمان، دور و دورتر می شد. چند دقیقه پیش، اولین جلسه تربیت مدرس تمام شده بود و من دیگر می دانستم نه با تمایل، که با تمام وجود این دوره را به پایان خواهم برد حتی اگر کلاس و تدریسی در کار نباشد...

 

  • خانم دکتر نوارچی عزیز، پیش از همه از شما صمیمانه تشکر می کنم که فرصتی برای تجدید این خاطره زیبا در اختیار من قرار دادید. واقعیت اینست که حس خاصی وجود دارد که از قلمرو خاطره فراتر می رود و فکر مرا به خود مشغول می کند: وقتی در دانشگاه یا یک محفل آکادمیک حاضر می شوم، به شدت احساس می کنم استادانم مثل یک امر بدیهی، با زبان و فرهنگ و کشور و ملت فرانسه آشنا و مانوس هستند، طوری که انگار جزئی از آنند. البته با توجه به سابقه تحصیل آنها که اغلب از شاگردان سابق مدرسه ژاندارک بوده و پس از آن هم در فرانسه به ادامه تحصیل پرداخته اند، چنین مساله ای عجیب نیست. چیزی که ذهنم را مشغول می کند اینست که وقتی از دانشگاه بیرون می روم و در جامعه، در محیط کار، در میان دوستان و آشنایان و مردم قرار می گیرم، چنان احساس دورافتادگی از این زبان و فرهنگ به من دست می دهد که اصلا انگار نه کشوری و نه فرهنگی به نام فرانسه وجود ندارد. آنهم در حالیکه با یک نگاه کوتاه متوجه می شویم تا نسل پدرومادربزرگ های ما، اگر کسی با سواد بود و تحصیلات مدرسه ای داشت، بی تردید فرانکوفون بود. در نسل پدران و مادران ما چه اتفاقی افتاده که پیوندمان با این فرهنگ و ادبیات درخشان اینطور گسسته شده؟
  • بله. قبلا در مدرسه زبان فرانسه وجود داشت و با آن دیپلم زبان فرانسه، لیسانس رشته مترجمی و ادبیات در دانشگاه هم معنا پیدا می کرد. اما این حالا معنایی ندارد. اصلا از ابتدای کار هم با کمی اندیشه می شد دریافت چقدر اوتوپیایی است که یک نفر بیگانه با یک زبان، بعد از چهار سال تحصیل در آن، هم متخصص خود آن زبان شود و هم ادبیاتچی و هم مترجم آن! اما به هر حال تا چند سال پیش معدود افرادی بودند که چند سالی در یک مدرسه/کشور فرانکوفون تحصیل کرده بودند و تا اندازه ای با این زبان آشنایی داشتند. اما حالا دیگر تقریبا اصلا اینطور نیست. مگر کسانی که به خاطر ماموریت پدرشان چند سالی در فرانسه بوده اند و چند کلمه ای فرانسه صحبت می کنند. در واقع، ورودیهای دانشگاهی زبان فرانسه را نمی شناسند. یعنی جمعیت ورودی ما مخاطب "زبان" فرانسه است نه ادبیات یا ترجمه آن. از این رو، این نمی تواند یک لیسانس تخصصی باشد. بلکه در واقع به هر طرف نوک می زند و هیچ تخصص قابل ملاحظه ای هم بدست نمی دهد. اما خوشبختانه مدتی است آموزش عالی از ما خواسته رشته هایی که بیش از 5 سال است بازبینی نشده اند، بازبینی شوند. در رشته مترجمی زبان هم دانشگاه ما (الزهرا) و هم علامه هست. بقیه دپارتمان ها بیشتر ادبیات کار می کنند. برای این برنامه سه سالی به ما فرصت داده اند. البته قبلا هم در محافل آموزشی به این نکته اشاره کرده بودیم که بچه ها لااقل تا سه سال اول لیسانس تنها روی زبان متمرکز شوند یعنی اصلا فارسی به میان نیاید تا احیانا خللی در کار آموزش خود زبان ایجاد نشود و درسهای تخصصی یعنی ادبیات و ترجمه به سال چهارم منتقل شود. یا اینکه اصلا لیسانس ها تبدیل به لیسانس زبان شود، چون ادعای لیسانس مترجمی یا لیسانس ادبیات، ادعای بزرگی است. چرا که برای نمونه، معلوماتی که تا سطح لیسانس به بچه ها داده می شود، شاید در حد دیپلم دبیرستان فرانسوی باشد شاید هم کمتر. با یک حساب ساده می توان مساله را روشن کرد. مگر در اینجا چند واحد فرانسه می خوانند؟ در نهایت 100 واحد، یعنی تقریبا 100ₓ16ساعت. درحالیکه برای آموزش اولیه ابتدایی (المانترA1) زبان فرانسه 400-300 ساعت آموزش لازم است. کافیست 100 را در 16 ساعت در هر ترم ضرب کنیم – که البته 16 ساعت کامل هم نیست چون از سروته آن زده می شود- اما در حالت بسیار خوشبینانه به 1600 ساعت می رسیم. با این رقم به صورت مکانیکی هم که حساب کنیم می بینیم نمی توان در این مدت هم آموزش زبان ارائه داد و هم تخصص در شاخه ای خاص.
  • اینطور که پیداست، نمی توان کاسه و وکوزه ها را بر سر بی انگیزگی بچه ها شکست. چون آنطور که خاطرم هست، در سالی که وارد دانشگاه شدم، دو سری ورودی 20 نفره داشتیم که جمعا 40 نفر می شدیم. اما حالا تا جایی که می دانم 5-4 نفر آنها به کار ترجمه مشغولند. به همین خاطر، فکر می کردم باید این موضوع را به حساب بی انگیزگی بچه ها گذاشت...
  • با وجود صحبت های بالا، باید این را در نظر داشت که بچه های ما بچه های خوبی هستند. شاید اگر همین برنامه را در یک کشور اروپایی پیاده می کردند، همین جواب را هم نمی گرفتند. بچه های ما آن طورها هم که گفته می شود، پسیف (انفعالی) نیستند، وقتی در یک کلاس 40 نفره، 4 نفر به مقصد می رسند، به روشنی گویای اینست که اشکالی در سیستم وجود دارد. یعنی سیستم نتوانسته بچه ها را جذب کند. این امکان وجود دارد که بین 40 نفر چند نفری در مسیر زندگی افتاده باشند- به هر حال آنها زبان آموزان بزرگسال هستند و مشغله های رنگارنگ خود را دارند- و از مقصد باز بمانند، اما اینکه همه پراکنده شوند به جز 4-3 نفر، این به روشنی نشان می دهد راه درست نیست. مگر اینکه فردی آنقدر انگیزه داشته باشد که بتواند با وجود همه اشکالها راه خود را برود، یعنی مثلا در کشور شرقی ما به شدت انگیزه آموختن یک زبان غربی را داشته باشد. خوب چنین انگیزه ای در حالت معمول، عادی نیست، نباید انتظار آن را داشت، بلکه باید انگیزه را در بچه ها ایجاد کرد. این حالت در صورتی پیش می آید که سیستم آموزشی باز باشد، فشارآورنده و آزاردهنده نباشد تا برنامه ای لااقل 50% جواب بدهد. ما سالهاست این مساله را اعلام می کنیم و می گوییم کسی که زبان آموز صفر کیلومتر است را تا آخر لیسانس در حالت خوشبینانه می توان به سطح ب1 رساند و با این سطح هم فرد مترجم نمی شود. در تمام شاخه های ترجمه، ادبیات و آموزش، سطح فرد باید حداقل س1 باشد. این تقسیم بندی کادر اروپاست. اینجا هم فرد برای آموزش و کار تخصصی در شاخه زبان، به هر حال باید سطح قابل قبولی داشته باشد. مثلا در حوزه ترجمه، بچه ها برای پایان نامه کارشناسی ارشد باید به کار "ترجمه شناختی" بپردازند، به بیان دیگر بخش اعظم کار آنها درحوزه نقد قرار می گیرد. حالا تصور کنیم فردی که تا 4-5 سال پیش اصلا زبان فرانسه نمی دانسته، حالا باید برای نمونه، "در انتظار زمان از دست رفته" ترجمه مهدی سحابی را بردارد و آن را آنقدر زیرورو کند تا یک جایی، یک موردی پیدا کند که بگوید سحابی می توانسته به جای فلان واژه از بهمان واژه برای ترجمه این کلمه فرانسوی استفاده کند. آنهم در حالیکه سالهایی که مهدی سحابی تنها به کار ترجمه پرداخته – به سالهایی که زبان فرانسه می دانسته کاری ندارم- تنها سالهای ترجمه او از تمام عمر این دانشجو بیشتر است! این واقعا غیرمنطقی است. اصلا معنی ندارد کسی که تا 4 -5 سال پیش زبان نمی دانسته، صرفا در قالب یک برنامه آموزشی دانشگاهی، حالا تخصصی در نقد ترجمه بدست آورده باشد. این به آن معناست که لابد این مترجمان بزرگ ما که این همه سال عمر خود را بر سر یادگیری زبان گذاشته اند، کار بیهوده ای انجام داده اند و می توانستند با 5-4 سال تحصیل، به زبان وترجمه و نقد ترجمه برسند! می بینید چنین امری چقدر از منطق بدور است. به هر تقدیر، خوشبختانه حالا همه این را حس کرده اند. البته شاید گاهی تجربه رسیدن به بن بست لازم باشد تا انگیزه تدارک چاره ای برای آن ایجاد شود. البته فن ترجمه چیزیست که باید گفته و آموخته شود، اما خود این فنون هم از کار مترجمان حرفه ای برمی آید. یعنی پس از نقد کار مترجمانی که کارشان خوب تشخیص داده شده، این فرایندهای ترجمه از آنها بیرون کشیده شده و به دلگرمی روشهایی که آنان برای گذر از مشکلات ترجمه در پیش گرفته اند، به مترجمان تازه کار هم چنین روشهایی پیشنهاد می شود. این مستلزم آنست که در ابتدا این توانایی شکل گرفته باشد. به بیان دیگر، نمی توان آن را تزریق کرد. ایجاد این توانایی نیز متضمن آنست که فرد در تماس با زبان باشد و این امر در صورت تماس فرد با محیط این زبان حاصل می شود، یعنی یا در فرانسه متولد شده یا تحصیل کرده یا پدر یا مادرش فرانسوی بوده اند... پس اول باید در این نقطه – که درک زبانی است- کار کرد که اتفاقا در مملکت ما جای کار بسیاری در این خصوص وجود دارد. من همیشه در محافل تخصصی گفته ام بهتر است چهار سال لیسانس تنها صرف آموزش و یادگیری زبان شود و تخصص ها از دوره کارشناسی ارشد شروع شود.
  • نمی توان پایه های این آموزش را از دبیرستان شروع کرد تا وقتی بچه ها به دانشگاه می رسند، در زبان فرانسه هم پایه ای دست کم در حد انگلیسی داشته باشند؟
  • برای این کار، لزوما باید سیستم آموزش و پرورش را وارد معادله کرد که سیستم جداگانه ایست و اولویتهای خود را دارد که البته باید آنها را هم لحاظ کرد. بنابراین ورود آن می تواند بر پیچیدگی کار بیفزاید. اما حالا که سروکار ما با آموزش عالی است و خود این نهاد هم چنین چیزی را از ما خواسته، این پیچیدگی کمتر است و با سهولت بیشتری می توان لذت ترجمه را به بچه ها چشانید. البته اینجاست که انگیزه بچه ها هم وارد مساله می شود. از زاویه دیگری به موضوع نگاه کنیم: وقتی از 40 نفر 4 نفر در مسیری افتاده اند، یعنی خودشان خواسته اند. بچه ها باید خودشان هم بخواهند. دانشگاه و زبان، بهانه ایست که تنها راه را نشان می دهد. دنبال کردن آن با خود بچه هاست. باید با زبان مانوس باشند با آن زندگی کنند. منظورم این نیست که حتما در محیط باشند. بلکه باید با زبان زندگی کنند، از لوازم ارتباطی پیشرفته امروز برای گسترش آگاهی زبانی و فرهنگی خود استفاده کنند، اینترنت،  شبکه TV5 که نماینده ای از جامعه فرانکوفون دنیاست، در دراز مدت کاری می کند که شاید یک اقامت کوتاه مدت در فرانسه هم آن را انجام ندهد. اگر یک صبح تا شب شاهد برنامه های آن باشیم، می بینیم نه تنها زبان، که فرهنگ های جامعه فرانکوفون را از دریچه ای به بیننده ارائه می کند، از آشپزی گرفته تا اخبار و وقایع و کارتون و هنر و خلاصه زندگی در این جامعه. رایگان و آموزشی است. این شاید راه کم خرج و کم ریسکی برای یادگیری باشد. شاید اگر به فرانسه بروید، سروکارتان به کلانتری و محله دزدها و قاچاقچی ها و... نیفتد، طبیعتا با واژگان آنها هم آشنا نمی شوید. اما این شبکه با یک فیلم، همه اینها را به شما می دهد. اگر دانشجو در تمام طول مدت تحصیل از آن استفاده کند، تا پایان کار، آشنایی خیلی خوبی با زبان پیدا می کند. چیزی که قبلا نیاز بود بچه ها در طول تحصیل آن را از "حفظ کنند"، حالا با این برنامه ها می توان آن را کاملا و براحتی "یاد گرفت". کافیست در کنار آن، چیدمان واحدها بازبینی شود. البته پسیف بودن هم به هر حال مساله ای است که وجود دارد اما شامل اکثریت نمی شود، بچه ها وقتی در پایان کار می بینند ثمره خاصی بدست نیاورده اند، انفعالی می شوند، اما وقتی می آیند- اگرچه به اجبار آمده باشند- و می بینند حرفی برای گفتن هست، (اکتیو) فعال می شوند، انگیزه پیدا می کنند، شوقی در دلشان می افتد. به نظرم این بی انگیزگی تا اندازه ای به خاطر نقایص سیستم آموزش است و نمی توان همه آن را به بچه ها نسبت داد. بچه ها خوبند خیلی هم خوبند، خوب هم کار می کنند.
  • وضعیت کمی دلگرم کننده تر شد، من فکر می کردم راهکار این مشکل را باید از پایین جستجو کرد، چون به هر حال وقتی به بوروکراسی فکر می کنیم، فکر تغییر از بالا خیلی سخت به نظر می رسد. حالا که وزارتخانه چنین مساله ای را پذیرفته، پیش رفتن در مسیر راهکار، ساده تر به نظر می رسد...
  • بله. خود وزارتخانه این را خواسته. به خوبی قابل درک است که با وجود پیشرفت بسیار سریع علم و فناوری امروز، طبعا این بازبینی باید وجود داشته باشد. و هر چند سال یکبار باید بازبینی انجام شود  این درباره همه رشته ها صادق است. چراکه امروز با وجود فناوری های ارتباطی از جمله اینترنت همه چیز لحظه ای شده. قبلا شاید مساله ای نبود اگر رشته هایی مثل آموزش زبان هر 20 سال یکبار بازبینی می شدند. اما حالا وضعیت فرق می کند. مدتهاست مدرسین به این نتیجه رسیده اند که این راه به جایی نمی رسد. وانگهی در دانشگاه های دولتی، بچه ها از فیلترهای زیادی گذشته اند، چرا فکر کنیم انگیزه ندارند؟ خیلی خوب هم دارند. به خوبی می توان با آنها کار کرد. منتها به قدری بازبینی در سیستم آموزشی نیاز است. باید این تلقی را جاانداخت که لیسانس و فوق لیسانس مترجمی و آموزش به معنای "متخصص شدن" در این گرایش ها نیست، بلکه به معنای "آشنایی" با این زمینه هاست. مگر ترجمه تنها از یک دامنه تشکیل شده؟ ترجمه شفاهی، ترجمه علمی، ترجمه مستند و... هریک از اینها برای خود، دنیایی دارند. هیچ کس نمی تواند ادعا کند در همه این زمینه ها متخصص است. بچه ها در دوره لیسانس باید یک شناخت کلی از زبان بدست بیاورند و ما در این دوره، طعم هریک از این دامنه ها را به آنها بچشانیم. بقیه کار با خود آنهاست تا در دوره های بعد، کارشناسی ارشد و انشاءالله دکترا که در دست اقدام است، با توجه به انگیزه و علاقه و شناختی که از خود دارند، پیش بروند.
  • استاد، چند سالی است که فوق لیسانس ترجمه در دانشگاه الزهرا و علامه ایجاد شده. آیا می توانید در خصوص نحوه برگزاری این دوره توضیحی بفرمایید؟
  • در دوره فوق لیسانس ترجمه دانشگاه های الزهرا و علامه، 12 واحد پیش نیاز وجود دارد که بدون گذراندن آنها بچه ها نمی توانند وارد دروس اصلی شوند.
  • این پیش نیازها حتی برای بچه های لیسانس مترجمی فرانسه هم هست؟
  • بله. چون لیسانس مترجمی فرانسه ما، مترجمی است، درحالیکه فوق لیسانس، ترجمه شناسی است، اینها دو حیطه متفاوتند. بچه ها اگر مطالبی را ندانند نمی توانند وارد حیطه ترجمه شناسی شوند. اینطور نیست که اگر فرد زبان بداند، لزوما بتواند ترجمه کند. البته این واقعیت را هم باید در نظر داشت که هنوز کادر ترجمه شناسی نداریم. چون اصلا این رشته ها جدید است. خود ترجمه شناسی هم خیلی شاخه شاخه است. تاجایی که من می دانم یک نفر ترجمه شناس در ایران، در دانشگاه مشهد هست. با این حساب در مورد بعضی پایان نامه های بچه ها مجبور هستیم کمی با اغماض رفتار کنیم، چون به خاطر کمبود متخصص، منطقا نمی توان تنها بر دانشجو خرده گرفت. هدف از ایجاد دوره فوق لیسانس ترجمه در دپارتمان های زبان فرانسه، اعم از ادبیات یا ترجمه، در درجه اول، گسترش دپارتمان و گرایش ها بوده. البته این مساله تنها به رشته ما مربوط نمی شود، در رشته های دیگر هم هست. شاید منطقی تر این باشد که گرایش ها از دوره لیسانس تاسیس شوند تا بر پایه آن بتوان برنامه آموزشی دوره فوق لیسانس را با تناسب بهتری تنظیم کرد. 
  • ورودی های کارشناسی ارشد ترجمه در دانشگاه الزهرا و علامه، به خاطر پیش نیازها باید یک سال بیشتر در دانشگاه بمانند؟
  • نه. درواقع یک ترم بیشتر می خوانند. ما 12 واحد پیش نیاز داریم. 10واحد را در همان یک ترم پیش نیاز می خوانند و 2 واحد دیگر را به همراه دروس اصلی کارشناسی ارشد در ترم دوم. البته به نظر ما این هم کافی نیست. چون در دوره لیسانس می بایست همان اتفاقاتی می افتاد که ابتدای صحبت به آن اشاره شد، اما چون اینطور نبوده، باید جبران شود. البته این جبران صددرصدی نیست، اما به هرحال از هیچ بهتر است. همین هم مفید و هم لازم است. ما نه در دانشگاه الزهرا و نه علامه از 2 واحد آن هم صرف نظر نمی کنیم.
  • فکر می کنم دقیقا چون این دو دانشگاه از ابتدا دستی بر آتش داشته اند، اینطور حرفه ای برخورد می کنند.
  • بله. ما عموما برای پایان نامه کارشناسی ارشد، خود ترجمه را قبول نداریم، در واقع اصلا تعریف نشده است، بلکه کار نقد بر روی آن پذیرفته می شود. این اتفاقی است که باید در دوره لیسانس بیفتد. مگر جایی که دوره لیسانسِ این گرایش وجود نداشته باشد و احساس شود لازم است این مرحله در فوق لیسانس تا اندازه ای جبران شود.
  • درباره تربیت مترجم حرفه ای چه باید کرد؟ در مصاحبه های قبل، وقتی برای نمونه، از بچه های هنرهای نمایشی می پرسیدم چرا نمایشنامه ها را خودتان ترجمه می کنید و بعد، روی صحنه می برید، مگر ترجمه های دیگر از آن موجود نیست، جواب می دادند چرا، اما این ترجمه ها ادبی است، اما ما به یک ترجمه نمایشی نیاز داریم. با خودم فکر می کردم اشکال کار کجاست که این دو دانشکده اینقدر از هم دور کار می کنند؟ تشکیل آتلیه های مشترک بین این دو دانشکده، یک راهکار بینابینی برای کاهش این مشکل به ذهنم رسید. نه تنها بین دانشکده های زبان و هنر، بلکه بین همه دانشکده هایی که به نوعی کارشان به زبان فرانسه مربوط است، مثل علوم اجتماعی و جامعه شناسی و زبان... به نظر شما برای تربیت مترجم حرفه ای در این رشته ها چه باید کرد؟
  • درباره نمایشنامه قضیه فرق دارد. بازیگری و تئاتر با زبان سروکار دارند و اصلا زیرشاخه ادبیات هستند. بنابراین چه بسا کسانی که دست به ترجمه نمایشنامه می زنند اصلا رشته شان ادبیات فرانسه بوده. اما درباره رشته های دیگر باید توجه داشت، وضعیت فعلی فرانسه با مثلا 20 سال پیش خیلی متفاوت است. خود فرانسویها قبلا خیلی انگلیسی صحبت نمی کردند. اما در سالهای اخیر و جریان جهانی شدن، به دلیل تحصیل در کانادا و آمریکا و ارتباط با دانشجویان کشورهای دیگر که لزوما فرانکوفون نیستند، اساتید فرانسوی با راحتی بیشتری با دانشجویان خارجی به زبان انگلیسی کار می کنند. بنابراین در رشته هایی مثل موسیقی، معماری، مجسمه سازی، پزشکی، .... زبان در رده دوم قرار می گیرد، دانشجویان این رشته ها حامل علم آن هستند و هرجا که باشند، علم این رشته ها از آنها خواسته می شود، نه صحبت کردن به زبانی که این علم را از آن دریافت کرده اند. بسیاری از چهره های بلامنازع این رشته ها به خاطر سواد علمی بالایی که در شاخه تخصصی شان داشته اند در سطح بین المللی مورد احترام بوده اند و نه کسی اصولا جرات داشته از آنها بخواهد به زبان فرانسه صحبت کنند و نه کسی به خاطر فرانسه سلیس ندانستن، به آنها خرده گرفته. برگزاری آتلیه برای نزدیکتر کردن دانشجویان دانشکده ها فکر خوبی است، اما ایده نویی است و به تازگی و رفته رفته مطرح می شود، اما محقق کردن آن هم مسائل خاص خود را دارد، اینکه چه امکاناتی به آن اختصاص یابد، چه کسی دستمزد اساتید را پرداخت کند، آتلیه در چه مکانی برگزار شود، همه اینها مستلزم همکاری است، تازه در این بین برخی هم به شدت در برابر این قضایا مقاومت می کنند. برای نمونه، وقتی پای ارتقای اساتید در میان است، مقالاتی از آنها که حتی در مجلات خوب منتشر شده باشد، در صورتی که درحوزه تخصصی شان نباشد، چندان ارزشمند تلقی نمی شود. به بیان دیگر، خیلی علمی برخورد نمی شود. مثلا اگر کسی از رشته ادبیات برای یک مجله معماری مقاله ای بنویسد، برای آن ارزش خاصی در نظر نمی گیرند، این دست مسائل، نگاه بین رشته ای را ضعیف می کند و افراد ترجیح می دهند سرمایه ها و زمانشان را در رشته خودشان سرمایه گذاری کنند تا لااقل به نتیجه ملموسی دست پیدا کنند. این یعنی ما با کار بین رشته ای فاصله داریم. موضوع دیگر، دسترسی آزاد به منابع است. فراوان می بینیم افراد با موبایل و اینترنت شان رفیق ترند تا با دوست یا کناردستی شان. درست است که این مساله، معایبی با خود دارد، اما چرا از محاسن این لوازم استفاده نکنیم؟ ما که بالاخره به اجبار با این مشکلات دست و پنجه نرم می کنیم، چرا از محاسن اینها برای کاهش مشکل استفاده نکنیم؟ در حال حاضر، هدف تمام متدهای آموزشی که در همان صفحه نخستین کتاب آمده، هدایت زبان آموز به سمتی است که خود، یادگیری خود را به دست بگیرد. دیگر آموزش اینطور تعریف نمی شود که استاد، مطلبی را در کلاس در قالبی بسته ارائه دهد و دانشجو هم موظف به بازپس دادن آن در همان قالب بسته باشد. قالب امروز باز است. دانشجو هم جای آنرا دارد که به اندازه خود، علمش را گسترش دهد. امروز گفته می شود دانش (savoir) را باید ساخت و در قالب یک کتاب و چندبرگه کپی شده قابل ارائه نیست. هر دانشجو باید دانش خود را بسازد. استاد باید راه نشان بدهد و مطلب بخواهد. نه اینکه مطلب آماده، تحویل بدهد. اینجاست که دانشجو هم وارد قضیه می شود، نباید منتظر مطلب حاضر و آماده باشد، باید روحیه تحقیق داشته باشد. در این صورت، چه بسا که از حیطه کلاس و درس فراتر هم برود. شاید در همین سیستم غلط هم بعضی ها به نتیجه برسند. وقتی ما درس می خواندیم، شاید سیستم مان از سیستم شما بدوی تر بود، شاید کتابهایمان بی رنگ و روتر و پیش پاافتاده تر بود. اما در همین شرایط بود که ما راه خودمان را پیدا کردیم. اینکه دانشگاه بهانه سفری به دنیا باشد و بقیه کار را برای دانشجو بگذارد، کافیست.
  • اگر این بازبینی انجام شود، امکان دارد که واحدهایی کم وزیاد و بعضی درسها جایگزین بعضی دیگر شود؟ برای نمونه، جای دروس مربوط به فرهنگ های فرانکوفون به شدت در بین واحدهای لیسانس خالی است، در حالیکه هریک از این کشورها- سوئیس، بلژیک، کانادا، الجزایر، تونس و...- نه تنها ادبیات، که فرهنگ های فرانکوفون خود را دارند. آیا ممکن است دروسی برای معرفی و پردازش جداگانه به این ادبیات و فرهنگ ها در نظر گرفته شود؟
  • انشاء الله چنین قصدی داریم. با اینکه به ما گفته شده دپارتمان زبان فرانسه هر دانشگاه می تواند به تنهایی به بازبینی سرفصل های درسی خود بپردازد، اما ما تصمیم گرفته ایم با همکاری، این کار را انجام بدهیم تا نتیجه بهتری حاصل شود. چون به این ترتیب نظرات همه باعث می شود، کار پخته تر شود. الحمدلله پیشنهاد همکاری با استقبال روبرو شده. چیدمان واحدها احتمالا همان خواهد بود، چون تعاریف و تعداد مشخص شده است، اما سرفصل ها باید بازبینی شود. بعضی وقتها تا 90% و بعضی وقتها تا 50% تغییر لازم است. این به درس مورد نظر بستگی دارد. مثلا واحد نامه نگاری، با وجود لوازم ارتباطی امروز، اینترنت و فکس و موبایل و پیامک... دیگر نمی تواند به همان صورت قدیم ارائه شود. اینها الان یک مطلب جدا را تشکیل نمی دهند، بلکه به جزئی از نوشتار و گفتار روزمره بدل شده اند، بعضی چیزها هم حذف شده، مثلا در زمان سفر، با وجود پیامک و آیکن های تصویری نشان دهنده احساسات، دیگر چه کسی کارت پستال می فرستد؟! یا مثلا نامه نگاری در قالبهای دیگر به یک فعالیت روزمره بدل شده. بنابراین در زمان آموزش زبان نوشتار است که باید انواع نامه نگاریها در قالب های مختلف آموزش داده شود. سال هاست به این نتیجه رسیده ایم که این چیدمان متعلق به زمان دیگری بوده. بنابر این در لیسانس باید این دست واحدها جایگزین شود. چون کسی که می خواهد بعدها به ترجمه بپردازد، باید با این سبک نوشتارها آشنا باشد. یک بعدی بودن، کار را محدود می کند.
  • من همیشه فکر می کردم وقتی بچه ها با کلی معلومات ادبی یا نظریات ترجمه از دوره لیسانس فارغ التحصیل می شوند، باید چکار کنند؟ فکر می کنم با افزوده شدن بر این سرفصل ها و رشته های جدید، بتوان تا اندازه ای آنها را از لحاظ تنوع به زیرشاخه های موجود در دانشگاه های فرانسه نزدیک کرد تا این رشته ها از این خشکی و یکنواختی موجود، خارج و کاربردی تر شود. همین طور امکانی برای ورود بچه ها به گرایش هایی ایجاد شود که دوره لیسانس آنها در دپارتمان های فرانسه وجود ندارد، مثلا آموزش زبان در دانشگاه تربیت مدرس یا فرانسه شناسی در دانشکده مطالعات جهان، یا حتی زمینه ایجاد گرایش های جدید فراهم شود...
  • بله. باید با تشریک مساعی در دپارتمان های مختلف زبان فرانسه، ببینیم تا چه اندازه می توانیم به این هدف دست پیدا کنیم. این بحث از سوی بسیاری از اساتید، مطرح است که آموزش زبان را اگر به کل دوره لیسانس نشد، دست کم به سه سال اول لیسانس متمرکز کنیم و سال آخر را برای ورود به گرایش های مختلف در نظر بگیریم. اما به هر حال همه اینها مستلزم مشورت و بحث است تا ببینیم تا چه اندازه محقق خواهد شد. باید نظرات بقیه را هم لحاظ کرد، به خصوص که فرهنگ کشورهای فرانکوفون هم اهمیت خود را دارد چون آنها به هر حال زبان فرانسه را گرفته و با فرهنگ خود آمیخته اند و حالا با فرهنگ فرانسه متفاوت هستند و خودشان حرفی برای گفتن دارند. مثل زبان انگلیسی که تنوع زیادی پیدا کرده. البته ما با یک بازبینی در واحدهای خودمان تا اندازه ای این کار را انجام داده ایم. اما خوشبختانه وزارت علوم تقاضای بازبینی کلی را مطرح کرده.
  • اصلا با مطرح کردن این شاخه ها و زیرشاخه های جدید، می توان زمینه تربیت متخصصان جدید را هم فراهم کرد. چون در این سالیان دراز، زبان فرانسه در ایران در قالب گرایش های محدودی وجود داشته، در حالیکه برای ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر در کشورهای فرانسه زبان، با یک نگاه به سایت دانشگاه هایشان به تعداد زیادی زیرشاخه های بسیار متنوع می رسیم که گاهی انتخاب بین آنها مشکل می شود و حال آنکه، سرشاخه آنها هنوز اصلا در اینجا مطرح نشده. این، بچه ها را در دلسرد می کند و به خاطر نداشتن آموزش قبلی در گزینه های متنوع، مجبورند به همان گرایش هایی که در ایران وجود دارد و آموزش آن را دیده اند، بسنده کنند که این مساله به تکرار این چرخه معیوب و در درازمدت، به شکاف عمیق بین تحصیل در ایران و خارج می انجامد. ریشه حل این مساله از همین جا شروع می شود، نه؟
  • البته ما دراین فرصت 3-4 ساله برای همه اینها وقت نداریم. فقط می توانیم زبان را به جایی عادی برسانیم تا در دوره های بعد، گرایش ها مشخص شود. از نظر متخصص، ما در ایران محدود به افراد هستیم. یعنی اگر در دپارتمانی در گرایشی خاص، مثلا 5 نفر متخصص داشته باشیم آموزش ما در آن گرایش، به معلومات این 5 نفر محدود می شود. حال آنکه امروز لوازم ارتباطی کارها را بسیار آسان کرده، می توان از اینترنت و فیس بوک و ... هم برای آموختن استفاده کرد. البته خود بچه ها هم باید تلاش کنند. منتها آنها وقتی با راهنما به سراغ این لوازم نروند، معمولا به همان جذابیت های ظاهری بسنده می کنند و همانجا متوقف می شوند. اصلا یکی از مشکلات اصلی ما اینست که جایی که باید برویم، می ایستیم و جایی که باید بایستیم به سرعت می گذریم. اما وقتی بچه ها به همراه یک راهنما وارد این زمینه ها می شوند، پیش پاافتادگی موارد ظاهری را درک می کنند و به سراغ سطوح عمیق تر می روند.
  • استاد، در مراسم سیصدمین سالروز تولد روسو که در دانشگاه تهران برگزار شد، هیات علمی سوئیسی شرکت کننده، مشتاقانه به دنبال این بودند که ببینند در ایران چه شناختی از فرهنگ و ادبیات آنها وجود دارد، آنهم درحالیکه ما معمولا تصور سردی درباره سوئیس داریم. شناخت از فرهنگشان بماند! اما واقعیت چیز متفاوتی بود. به نظر شما در آموزش زبان، چه نکاتی برای افزایش شناخت فرهنگی باید لحاظ شود؟
  • برای نمونه می توان یک درس را به روش دیگری آموزش داد، یعنی متفاوت از آن چیزی که تا امروز رواج داشته. اینطوری بچه ها اول با استاد جلو می روند و بعد روی پای خودشان می ایستند. در این صورت، اگر کسی هم با بی انگیزگی وارد این رشته شده باشد، انگیزه می گیرد و مجذوب می شود و بالاخره آخر کار به جایی می رسد. این بازبینی وسیع که دستور آن در همه رشته های علوم انسانی مطرح شده هم به ایجاد تحرک و تغییر کمک زیادی می کند. منتها در آموزش زبان، اینکه چه کسی یک متد آموزشی را کار کند، اهمیت زیادی دارد. گاهی یک نفر با یک کتاب کامل و مجهز هم نمی تواند آموزش چندان رضایتبخشی داشته باشد، اما فرد دیگر با یک عکس یا یک فیلم، آموزش خیلی خوبی ارائه می دهد. به بیان دیگر، نمی توان تنها از آموزش عالی خواست تا برای رفع مشکلی تلاش کند، بلکه اساتید هم باید خودشان را به روز کنند. این کار هم به برگزاری کلاس توسط آموزش عالی نیازی ندارد، چون منطقا از حیطه توان آن خارج است، از طرف دیگر، ممکنست در پذیرش آن هم مشکلاتی باشد. در واقع اینطوری اصلا کسی نمی داند چکار باید کرد. چون این موضوع تعریف شده و روشنی نیست. در صورتی که هرکس در مورد خودش می داند باید چکاری انجام دهد. نقاط ضعف و قوتش را می شناسد. بالاخره در یک برهه از زمان، خود فرد باید کنجکاوی به خرج دهد و به دنبال متدهای جدید آموزشی برود. چندماه پیش در دانشگاه علامه، یک مترجم بزرگ را دعوت کردند، یکی از دو مترجم شفاهی بزرگ دنیا در زبان فرانسه، کتابهایی که ما استفاده می کنیم هم تالیف همین دو نفر است. تصورش  نمی رفت قبول کند که بیاید، اما با وجود سن بالا، پذیرفت و آمد. همان برخوردی که ایجاد شد و ارتباطی که برقرار شد، کنجکاوی برانگیز بود. وضعیت خیلی جالبی اتفاق افتاد. در واقع با همین تعاملات ارتباط برقرار می شود و ما متوجه می شویم موقع جستجو در اینترنت اصلا باید دنبال چه بگردیم. اینها تعاملات بسیار مفیدی است و برخلاف تبلیغات و هیاهوی رسانه ای، این ها قبول می کنند و می آیند...
  • استاد، شاید چون باید حساب اهالی علم را از سایرین جدا کرد، چون هیاهوی رسانه ای در همه جای دنیا، اغلب سیاسی است، اما ذهن اهل علم، با وجود بینش و تفکر مستقل و پرورش یافته ای که دارد، کمتر تحت تاثیر این دست هجوم ها قرار می گیرد...
  • بله. آنها می دانند و چون اهل کنکاش هستند، تسلیم این تبلیغات نمی شوند. در ضمن در مورد فرانسویها باید گفت بعضی ازآنها روحیه خاصی دارند که وقتی می بینند ضد کشوری هیاهویی برپا می شود، به ظاهر امر بسنده نمی کنند و دقیقا به راه می افتند تا ببینند آنجا چه خبر است. مدتی پیش هم خانم آنیس دوویکتور که روی آموزش زبان از طریق سینما کار می کند، به اینجا دعوت شده بود. او علاقه بسیار زیادی به مشارکت در این دست تعاملات و سپری کردن وقت با دانشجویان دارد.قبلا هم از او دعوت شده بود که بازهم مشتاقانه شرکت کرد. دلیلش را که می پرسیم می گوید من علاقه زیادی به کارکردن با دانشجویان دارم چون بسیار هشیار و فعالند. سفارت هم که همیشه این دست فعالیت ها را ترتیب داده، چون به هر حال این یکی از خدماتی است که انجام می دهد. رویهمرفته به نظر من از آنجا که ارتباطات جهانی در حال تقویت شدن است، نقش زبان فرانسه در ایران در حال کمرنگ شدن نیست، گواینکه این زبان، زبان اول نباشد. در مورد زبانهای دیگر هم قرار نیست چنین اتفاقی بیفتد، زبان فرانسه که جای خود را دارد. بنابراین، بچه ها نباید فکر کنند کار نیست. البته که هست. چون دنیا به سمت تخصصی شدن پیش می رود. گذشت آن زمانی که ابوعلی سینا بر تمام علوم زمان خویش واقف بود! این تخصصی شدن، خود موقعیتی برای ایجاد شغل در همه جاست. فقط باید شناخت به وجود بیاید، آن هم به صورت دوجانبه. آنها هم دوست دارند ایران، این فرهنگ کهن را بهتر بشناسند و ببینند اینجا چه چیزی وجود دارد. به هر حال 35 سال است تمام دنیا در برابر ایران ایستاده و ایران نشکسته. این ساده نیست، این برنامه ها را درباره هر کشور و قومی پیاده کردند، یا دیگر چیزی از آن نماند یا ساکت شد. مثل سرخپوستها یا افریقایی ها که دیگر تقریبا در هیچ زمینه ای کار خاصی از آنها نمی بینیم. اما می خواهند بدانند ایران در زمینه های مختلف، علمی، فرهنگی، هنری، مذهبی ... چه حرفی برای گفتن دارد. حیف است به خاطر ندانستن زبان، از این سخن گفتن بازبمانیم. شاید اگر این حرفها از زبان خود ما بیان شود، اوضاع خیلی متفاوت شود. آنها تاکنون هر شناختی- اگرچه جسته و گریخته- از ایران بدست آورده اند، از طریق مستشرقین بوده که آمده اند و زبان ما را یاد گرفته اند و واسطه شناخت شده اند. به هر حال ما هم مثل ملل دیگر، دارای نقاط ضعف و قوت هستیم. اما این به معنای سیاه نمایی نیست. این سیاه نمایی، شاید نتیجه کم کاری خود ما در زمینه شناساندنمان است. برای نمونه برای ترجمه دیوان حافظ هرقدر هم که مترجم خارجی، حرفه ای عمل کند، روشن است دانشی هست که فرد باید در این فضا رشد کرده باشد تا بتواند آنها را در شعر حافظ درک کند. حال باید ببینیم خودمان برای شناساندن و معرفی فرهنگ کشورمان چه کرده ایم.
  • با سپاس بینهایت از شما به خاطر فرصتی که به انسان شناسی و فرهنگ اختصاص دادید.

 

http://anthropology.ir/node/23407

http://anthropology.ir/node/25989

http://anthropology.ir/node/24153

http://anthropology.ir/node/24149

http://anthropology.ir/node/26531

 

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

 

 

 

ددم قورقود- بئشینجی بوی- دوخا قوجا اوغلو دلی دومرول بویو (5)

اوغوز ائلینده دوخا‌قوجا اوغلو دلی دومرول دئییلن بیر قهرمان وار ایدی. بیر قورو چایین اوستونده بیر کؤرپو سالمیشدی. کئچندن اوتوز اوچ آقچا(عثمانلی زامانی گوموش پول)، کئچمه‌یندن دؤیه‌رک قیرخ آقچا آلاردی. بو ایشله ایسته‌ییردی اؤزوندن دلیسینی تاپیپ اونونلا ساواشا. 
  گونلردن بیر گون کؤپروسونون یانیندا بیر اوبا(کؤچه ریلرین قوردوغو چادیرلارین یئری) دوشور. اوبادا بیر گؤزل اوغلان اؤلور. بوتون قوهوملار اونا گؤر آغلاییردیلار. دلی دومرول آغلاشما سسینی ائشیدیب اؤزونو اورایا یئتیردی. سوروشدو: ندن آغلاییرسیز؟ دئدیلر: بیزیم بیر یاخشی ایگیدیمیز واریدی، اؤلوب. اونا گؤره آغلیریق.

دلی دومرول دئدی: اونو کیم اؤلدوروب؟ دئدیلر: آل قانادلی عزراییل.

دلی دومرول داغلاردا، چؤللرده اولدوغونا گؤره عزراییلدن بیر سؤز ائشیتمه‌میشدی. آجیقلانیب بئله دئدی: تانری! او عزراییلی منه گؤرست. اونونلا گوله‌شیم. دای بو آداملارین جانینی آلماسین. 

  بو سؤز تانرییا خوش گلمه‌ییب عزراییلی گؤندردی. دلی دومرولون جانینی آلسین. بیر گون عزراییل دلی دومرولون یانینا گلدی. دلی دومرول اونون کیم اولدوغونو سوروشدو. عزراییل کیم اولدوغونو دلی دومروله دئدی. 

  دلی دومرول قیشقیردی: قاپیچیلار قاپینی باغلایین. عزراییل الیمیزه دوشوب. قیلینجلا عزراییلی وورماق ایسته‌دی. عزراییل گؤیرچین اولوب باجادان اوچدو. 

  دلی دومرول آتینی مینیب اونون دالیسیجا یولا دوشدو. یولدا ایکی گؤیرچینی اؤلدوروب ائوینه گئری (دال) دؤندو. عزراییل یولدا دلی دومرولون آتی‌نین گؤزونه گؤرسه‌نیب آت هورکدو(قورخدو). دلی دومرول یئره دوشدو. عزراییل بونون سینه‌سی اوستونه قوندو. 

  دلی دومرول عزراییله یالوار یاخار ائله دی. جانینی آلماسین. 

  عزراییل دئدی: تانرییا یالوار. منیم الیمدن بیر ایش گلمز.

دلی دومرول تانرییا بئله دئییر: سن اوجالاردان اوجاسان. کیمسه بیلمز نئجه سن. منیم جانیمی آلیرسان اؤزون آل. 

  بو سؤزلر تانرینین خوشونا گلیب، عزراییله دئدی: دلی دومرول منیم بیرلیگیمی بیلدی. اؤز جانی‌نین یئرینه بیر آیری جان تاپیپ وئرسین. اؤزو دیری قالسین. عزراییل تانرینین سؤزونو دلی دومروله دئدی. 

  دلی دومرول دئدی: دونیادا بیر قوجا آتام، بیر قوجا آنام وار، گئدک اونلارین یانینا بیریسی جانین وئرر. 

  دلی دومرول آتاسی‌نین یانینا گلیب، الیندن اؤپدو. اولانلاری آتاسینا دئدی. آتاسی دئدی من جانیمی وئره بیلمرم گئت. آنان وئرسین. 

  دومرول آناسی‌نین یانینا گلدی: آنجاق آناسی‌ دا جانی‌نی وئرمه‌دی.

عزراییل ایسته‌دی دلی دومرولون جانینی آلسین. دئدی: من حایات یولداشیمی گؤروب، ایکی اوغلومو اونا تاپشیریم. اونلارلا گؤروشوم، سونرا جانیمی آل.

دلی دومرول خانیمینین یانینا گلیب. باشیندان کئچنلری اونا سؤیله‌دی. خانیم اؤز جانینی وئرمک ایسته‌دی. عزراییل اونون جانینی آلیرکن دلی دومرول اوزونو گؤیه توتوب بئله دئدی: تانری سنین یولوندا ائولر تیکرم، چایلارا کؤرپو سالارام، یول چکرم، آجلاری دویورارام، چیلپاغا(لوت) پالتار وئررم. جانیمی آلماق ایسترسن ایکیمیزین جانینی بیرگه(بیرلیکده) آل قالمالی اولساق دا ایکیمیز قالاق. 

  تانری عزراییله بئله بؤیوردو(دستور وئردی): آتاسییلا آناسینین جانینی آل. بونلارا یئنیدن یوز قیرخ ایل عؤمور وئردیم. 

 بئله اولونجا ائلین قوجا اوزانی دده قورقود گلیر، قوپوزو چالیر دستان قوشور.

 

 

محمد رزاقی

دانشجوی کارشناسی ارشد: انیستیتوی تحقیقات جهان ترک- تاریخ ادبیات جهان ترک

 

axarsu.bulanmaz@gmail.com

http://anthropology.ir/node/23671

 

بخش های پیشین: 

بخش اول: 
http://anthropology.ir/node/24183

 

بخش دوم:
http://anthropology.ir/node/25143
 

بخش سوم: 
http://anthropology.ir/node/25925

 بخش چهارم:

http://anthropology.ir/node/26378

از همین نویسنده پیش از این در انسان شناسی و فرهنگ منتشر شده است

http://anthropology.ir/node/14952

http://anthropology.ir/node/23802

http://anthropology.ir/node/23935

http://anthropology.ir/node/18508

http://anthropology.ir/node/19899

http://anthropology.ir/node/24041

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

دشمن داخلی (لوموند دیپلماتیک: دسامبر 2014)

شامگاه ۲۵ به ۲۶ اکتبر، یک نارنجک انفجاری ژاندارمری، رمی فرس یک تظاهرکننده ۲۱ ساله را کشت.  دولت فرانسه برای نشان دادن واکنش دو روز صبر کرد و بیشتر ترجیح داد به گرامیداشت رییس یک شرکت نفتی که دریک سانحه هواپیمایی درگذشته بود بپردازد.  رییس سوسیالیست شورای عمومی قانون اساسی هم به نوبه خود مردن برای ایده را کاملا «احمقانه و ابلهانه» توصیف کرد.  درواقع، ایده خود او – به انجام رساندن ساخت سد مورد درخواست افراد متنفذ ناحیه – نه تنها هرگز او را درمعرض این نوع خطر قرار نداده بود، بلکه به تجدید انتخابش در مجلس سنا کمک نیز کرده بود.  با این حال، این احتمال هست که نارنجک پرتاب شده توسط ژاندارم ها، پروژه سدسازی را نیز ازبین برده باشد.  آیا در فرانسه به خاطر به کرسی نشاندن ایده های خود در تظاهرات می باید کشته شد ؟

در ژانویه ۲۰۱۱، وزیرامورخارجه میشل آلیو- ماری به زین العابدین بن علی دیکتاتور تونس پیشنهاد کرد که با استفاده از «دانش عملی در دنیا شناخته شده نیروهای امنیتی ما» نظام درحال فروپاشی خود را نجات دهد.  یک دانش عملی شناخته شده اما مخفی و پنهان، بدون گفتگو درباره دهها الجزایری کشته شده در پاریس در ۱۷ اکتبر ۱۹۶۱ و ۹ تن کشته شده در متروی شارون در فوریه سال بعد و پنج تظاهر کننده ای که در رودررویی با پلیس جان خود را از دست دادند.

بنابراین، رمی فرس فرد ششم خواهد بود.  کمی پس از مرگ او، فرمانده گروه های ژاندارم مامور در محل گواهی کرد که فرماندار تارن از نیروهای انتظامی خواسته بود که «دربرابر مخالفان ساخت سد نهایت شدت عمل را به خرج دهند».  در آن شب، ۴۲ نارنجک انفجاری پرتاب شد.

مانوئل والس نخست وزیر به اظهارات ستیزجویانه ای که چند اسلام گرا را به عنوان «دشمن داخلی» معرفی می کند با نظر مساعد می نگرد و دولت او به سرعت مسئولیت «فاجعه» سیون را متوجه «خرابکاران» دانست.  یک سندیکای پلیس با بسط دادن این استدلال به صورت یک ملقمه ادعا کرد که ممکن است یک «گروه از هواداران سبز یا سرخ به عملیات مسلحانه مشابه جنبش های انقلابی سال های دهه ۱۹۷۰ رو آورد (۱)».

درچنین فضای آکنده از نفرتی است که مجلس ملی، تقریبا با اتفاق نظر، به یک قانون جدید ضد تروریستی رای داده است.  این پانزدهمین قانون ازاین نوع از سال ۱۹۸۶ است.  به طور رسمی انگیزه این قانون خطرهایی است که ازسوی رادیکالیسم جهادی متوجه فرانسه است.  این قانون شامل مقررات کلی – منع اداری ترک منطقه و «توجیه تروریسم» - است که فردا می تواند به هر پیکاری نسبت داده شود.

درسال ۲۰۰۱، پارلمان فرانسه مجموعه ای سرکوبگرانه از قوانینی ازهمین قماش را تصویب کرده بود.  در آن زمان، یک سناتور سوسیالیست با کمی شرمندگی موضوع را چنین توجیه می کرد: «تصمیم های ناخوشایندی است که باید به فوریت گرفته شود، ولی امیدوارم که پیش از پایان سال ۲۰۰۳ بتوانیم به قانونمندی جمهوری بازگردیم (۲)».  یازده سال بعد، حکومتی بی پایه و بدون آینده هنوز نمی تواند از «دشمن داخلی»  صرفنظر کند.

۱-

Patrice Ribeiro, secrétaire général du syndicat de policiers Synergie-Officiers, cité par Le Figaro du 15 novembre 2014.

۲-

 Michel Dreyfus-Schmidt, cité par Le Monde, 29 octobre 2001.

 

پرونده ی لوموند دیپلماتیک:

http://anthropology.ir/node/15007

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

شکل های زن و مرد در گفتمان معمارانه معاصر (3)

مفهوم عاملیت و سوژه به طرز اجتناب ناپذیری به زبان مرتبط شده است. سوژه هم صحبت می کند و هم توسط گفتمان، قانون و فرهنگ مورد صحبت قرار می‌گیرد. دلالت های جنسیتی گفتمان های تربیتی ما، اغلب حتی از نگاه منتقدان نیز نادیده گرفته شده است. در اینجا بحث، اختصاصا مربوط به تاریخ طولانی ارتباط زنان با فضا در سنت فلسفی غرب است.

زبان

مفهوم عاملیت و سوژه به طرز اجتناب ناپذیری به زبان مرتبط شده است. سوژه هم صحبت می کند و هم توسط گفتمان، قانون و فرهنگ مورد صحبت قرار می‌گیرد. دلالت های جنسیتی گفتمان های تربیتی ما، اغلب حتی از نگاه منتقدان نیز نادیده گرفته شده است. در اینجا بحث، اختصاصا مربوط به تاریخ طولانی ارتباط زنان با فضا در سنت فلسفی غرب است. فمنیست منتقد الیزابت گروز[1] به طور جامعی بحث کرده که چطور مفهوم افلاطونی کورا[2] به هردو موضوع فضایی شدن و کارکرد زنانگی مرتبط است. در گفتمان افلاطونی، کورا ظرف است و بدون داشتن شکلی از خود، شرط  وجود اشیای مادی است. کورا مفهوم بنیادینی از زنانگی را تولید می کند، به عنوان فضایی که بدون دریافتن و در اختیار داشتن تولید نسل می کند، پرورش می دهد و می بخشد. کورا یک فضای منفعل از مراقبت مادرانه است که قادر به تولد موجودیتی جسمانی است که به عنوان مرد، جنسیتی شده است. همچنین لوس ایریگاره[3] بحث کرده که چطور به طور سنتی، بدن زن، فضا را بازنمایی می کند و توسط مردان به عنوان ماده ی جسمانیت خودشان استفاده می شود.

او اظهار می کند که حالت های قضیب محورِ تفکر(رویکردی که بر آلت تناسلی مردانه به عنوان نمادی از سلطه این جنس، تمرکز دارد.)، بدهی ای را که آنها به فضای مادرانه دارند؛ فضایی که آنها را به وجود آورده، از بین برده است. اخیرا سو بِست[4]  پیوند گفتمانی مستمر میان زن و فضا را نشان داده و استدال می کند که از شهرها تا ملت ها و مناطق، موجودیت های فضایی مرزبندی شده به طور مداوم در گفتمان های ما، زنانه شده است. ِبست نشان می دهد این قضیه، میل مردانه گرای تسلط و کنترل را بیان می کند. فضا، هنگامی که زنانه شده، به شکلی مطیع، عرضه می شود. می تواند بدون مقاومت شکل بگیرد، قالب بندی شود و نفوذ کند. خانه ها، شهرها، ملت ها و مناطق، نیاز به نظم، نظارت و کنترل شدن دارند. آن ها توسط گفتمانی مردانه بر مبنای سلسله مراتب و انسجام اداره می شوند.

نمایش های فضایی تمایلات جنسی، اخیرا به درستی موضوع نظریه های معماری بوده است. دایانا اگرست[5]، به صورت برجسته ای، بحث کرده که انسان انگاری مردانه، سیستم زیربنایی معماری غربی از زمان ویترویوس[6] بوده است. اگرست با توجه به نمونه هایی از طراحی ها و متون دوره رنسانس، نشان می دهد که چطور بدن مردانه ایده آل، استعاره و مرجع را برای ساختمان ها و شهرهای مطلوب فراهم می کرده است. 

در گفتمان معماران برجسته ی رنسانس مانند آلبرتی[7]، فیلارته[8] و فرانچسکو دی جورجیو[9]، اندام انسان با اندام مردانه که طبیعی پنداشته شده به عنوان شکل ایده آل، برابر شده است. در نگاه اول،  به نظر می رسید بحث های اگرست با آنانی که فضا را برابر با زن می دانستند در تضاد است. از این رو، در مثال های آگرست، ساختمان و شهرهایی ایده آل هستند که با مرجع هایی مردانه مشخص شده باشند. آن ها فضا هایی طراحی شده تحت کنترل  کامل معمار و نقشه کش و نه ارگانیسم های زنده هستند. در حقیقت، حداقل در یک مثال، نظریه پرداز رنسانس پاگ براچیولینی[10] به شهرهای سقوط کرده ی رم به عنوان زنانگی اشاره می کند. به نظر می رسد که در گفتمان معماری، فضای زندگانی با بدن ها، گفتمان های کنترل نشده و و آشفتگی اشکال زندگی روزمره به عنوان زنانگیِ آلوده شده است. از سوی دیگر، فضای ایده آل که به خوبی کنترل و محدود شده به عنوان مرد نشانه گذاری شده است.

به طور خاص فضای خانگی چیست؟ زبان معماری زندگی خانگی چیست؟ شکل جنسیت در آن زبان چگونه است؟ ارتباط زن با خانه، تاریخی طولانی در سنت معماری غربی دارد. از یونان قدیم مفهوم اویکوس[11]، به معنای خانه، فضای زنان بوده است. علاوه بر این، این فضا به واسطه معانی تغذیه کننده یِ توصیف شده با عشق و مراقبت، علامت‌گذاری شده است. بنابراین، نه تنها بدن زن که با خانه مرتبط است، بلکه خود خانه نیز کیفیات زنانه مادری را به شکلی حک شده در خود دارد. چطور این ویژگی ها به مادیت خانه و بدن زن پیوند یافته است؟ کدام خانه و کدام زن؟

نظریه پرداز معماری مارک ویگلی[12] از زاویه ی کمی متفاوتی به رابطه ی میان خانه و گفتمان فلسفی می پردازد. او استدلال می کند که زمان افلاطون، خانه همواره نمونه ای از "متافیزیک حضور" بوده است – این  ذات خالص است. در این معنا، آن یک استعاره قبل از استعاره دیگر است. ویگلی توضیح می دهد:

" به عنوان شکل سنتی تفکیک شده داخل از بیرون، آن (خانه) به ایجاد یک تضاد کلی میان جهان داخلیِ حضور و جهان خارجیِ نمایش عادت دارد که بنابراین به محروم کردن آن اشکال فراوان، به عنوان استعاره محض عادت دارد، نمایشی که به بیرون از فلسفه نیز شیوع یافته است. اما این ویژگی همیشه مانند یک محرومیت، مقاومت می کند. از ان جایی که وضعیت استعاری، توسط استعاره خانه ایجاد شده، خانه به سادگی استعاره دیگری نیست که بتواند دور انداخته شود و دیگرآنکه، گرچه استعاره به عنوان انحرافی از خانه فهم شده اما هنوز انحرافی از منزل گرفتن نیست."

در این بحث، شکل خانه به عنوان نشانگر نهاییِ درونی، شرایط بسیاری از عملکردهای استعاری را مرتب می کند. هر استعاره ای، یک حذف از ذات فرض شده را که با خانه در ارتباط است، نشانه قرار می دهد. پس برای زن، استعاره شدن خانه چه معنایی می دهد؟ ممکن است ساختار خاصی از شکل زن، بیش از خانه که شرایط استعاره را ایجاد می کند، باشد؟ چه مکانیسم هایی وجود دارد که زن و خانه را به هم مرتبط می کند؟ ویگلی به نقل از روسو[13] اشاره می کند که زبان یک منشا خانگی ندارند بلکه "توسط مردانِ بیرون از خانه" حاصل شده است. مردی که زبان را بیرون از ساختمان خانه بدست می آورد، خانه را می سازد. سپس خانه به وضعیت معماری ترفیع می یابد. زبان مردان فراتر از فضای سکوت خانه ی اصیل نوشته شده است. فی النفسه خانه، ملک مردان شده و در حوزه ی نمایش آورده شده است. برایشان قلمروی برای نمایش را ارمغان آورده و   خانگی شده است.

زنان از سوی دیگر، طبیعت، بدن، تمایلات جنسی، غیرمنتظره و ناممکن را در سنت متافریک غربی نشان می دهند. مختصرا، آنان همچنین بیرون و فراتر از زبانِ (مردان) به نظر می رسند. با این حال در همان زمان، زنان به واسطه ی قانون پدرسالارانه معنی شده اند. فمنیست های لکانی[14] بحث می کنند که آنها هم سوژه و ابزارهای قانونی و هم ضامن های تداوم هستند. آیریگاری[15] تاکید می کند زنان هیچ جایی در خانه ی زبان ندارند:

آنچه هنوز اندیشیده نشده آنست که مسکن، ویژگی بنیادی وضعیت مرد است. امری که هنوز ناگفته و مخفی شده در زبان باقی مانده و با این حال می‌‎تواند این مسئله را بیان کند، سکوت است. این ویژگی بنیادین رابطه ی مرد با گفتار، در آنچه که همیشگی است فراموش می‌شود که منظور از آن، خانه ی مرد در زبان است؛ در زبان به عنوان قابی برای خانه ی مرد و برای او.

بی خانمانی نمادین زن و جتسجو برای صدای زنانه، موضوع جاری بررسی ها توسط نظریه پردازانی چون آیریگاری، ژولیا کریستوا[16] و هلن سیکسز[17] شده است. در گفتمان های فلسفی و معماری، مفهوم خانه، زبان و تمایلات جنسی در عملیات های پیچیده ی استعاری به هم تنیده شده است، بی‌مصرف کردنی که همچنین بی‌مصرف کردن خانگی‌سازی زنان است. رابطه بین زندگی خانگی و خانگی (اهلی)سازی [18] اغلب در استفاده ی روتین ما از استعاره های فضاهای زنانه شده، پنهان است. ارتباطات میان زبان و خشونت فلسفی صورت یافته در زنانگی، و خشونت فیزیکی صورت یافته در زن، نمی تواند نادیده انگاشته شود.

حال، چه استراتژی هایی برای غلبه بر خانگی‌سازی مرتبط با فضای خانگی، وجود د ارد؟ ما چطور می توانیم درباره ی زندگی خانگی صحبت کنیم بدون سقوط به عقب و افتادن درون استعاره های معماریِ روتین ما که فضای خانگی در شرایط مردانه را زنانه کرده است؟ ممکن است مفید باشد که مکانیسم های گفتمان های قضیب محور را پیش از دور انداختن شرایط آن از نزدیکتر بررسی کنیم. سو بِست خواستار توجه به اضطراب زیربنایی در تولید استعاره های زنانه شده است:

از سوی دیگر، به نظر می رسد فضای زنانه شده، تولید امنیت، آشنایی، موجودیتِ به وضوح تعریف شده و مطیع بودنی را که حاصل زن بودن و پذیرش سلطه است را پیشنهاد می دهد. اما از سوی دیگر، این تولید بسیار یکنواخت، بر اضطراب در مورد این موجودیت و ابهام مرزهایش تاکید می کند.

اضطراب تعبیه شده در زندگی خانگی، به خوبی در چارچوب مفهوم فرویدی امر مرموز[19] که با شکل زن، ارتباط قوی ای دارد، مورد بررسی قرار گرفته است،. شاید دقیقا شناخت این اضطراب است که گشایش چارچوب های تاکنون ناشناخته در خصوص نظریه پردازی زندگی خانگی و فضای خانگی را وعده می دهد، برای تردید های بسیار در مورد مرزهایی از فضای زنانه شده، قلمروهای بیکرانِ فراتر از نزاکت، مقررات و نظارت که توسط گفتمان ها و شیوه های مردسالارانه تمرین شده است را نوید می دهد. استراتژی انتقادی، نه نفی کردن زندگی خانگی و نه جستجو کردن مکانی فراتر است. ایده این است که زنانگی زندگی خانگی، در شرایطی غیر از حصارکشی، تسلط و کنترل اصلاح شود. این است صحبت کردن در خصوص زندگی خانگی در شرایطی "دیگر".

[1] Elizabeth Grosz

[2]   chora  این مفهوم، ابتدا در رساله تیمائوس افلاطون آمده و در توضیح فرآیند شکل‌گیری جهان استفاده شده و به لحاظ مفهومی، تقریبا نزدیک به مفهوم مکان است اما مکانی که هم تحت تاثیر است و هم تاثیرگذار و مادرانه. از این مفهوم، پس از او ژولیا کریستوا، هایدگر و دریدا نیز استفاده کرده‌اند.

[3] Luce Irigaray

[4] Sue Best

[5] Diana Agrest

[6] Vitruvius معمار رومی قرن 17 و نویسنده «ده کتاب معماری»

[7] Alberti

[8] Filarete

[9] Francesco di Giorgio

[10] Poggio Bracciolini

[11]  oikos

[12] Mark Wigley

[13] Rousseau

[14] Lacanian feminists

[15] Irigaray  

[16] Julia Kristeva

[17] Helene Cixous

[18] domestication

[19] uncanny

 

این مطلب، بخشی از فصل دوم کتاب Negotiating Domesticity است.

 

شکل های زن و مرد در گفتمان معمارانه معاصر (1)

شکل های زن و مرد در گفتمان معمارانه معاصر (2)

 

صفحه شخصی الهام نظری در انسان‌شناسی و فرهنگ

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

 

مصرف در زندگی روزمره: پول خانگی، مصرف خانگی

مصرف در یک نگاه عام، اصل حیاتی یک جامعه است، چراکه حیات انسان در گرو مصرف است. بنابراین سخن از مصرف گرچه آن اهمیت بنیادینش را نیافته و صرفاً در چارچوب‌های علمی و مباحث آکادمیک بدان پرداخته می‌شود، اما همین مباحث آکادمیک چنانچه راه روشن و عملی در پیش داشته باشد بسیاری از اصول مصرف می‌تواند همان رهیافت‌های اساسی در این حوزه‌ به شمار رود که شاید بتوان گفت راهی آشکار به‌سوی مردمی شدن دانش باشد که پیر بوردیو سخت بر آن تأکید دارد.

مقدمه: ارزش اقتصادی و ارزش فرهنگی مصرف

مصرف در یک نگاه عام، اصل حیاتی یک جامعه است، چراکه حیات انسان در گرو مصرف است. بنابراین سخن از مصرف گرچه آن اهمیت بنیادینش را نیافته و صرفاً در چارچوب‌های علمی و مباحث آکادمیک بدان پرداخته می‌شود، اما همین مباحث آکادمیک چنانچه راه روشن و عملی در پیش داشته باشد بسیاری از اصول مصرف می‌تواند همان رهیافت‌های اساسی در این حوزه‌ به شمار رود که شاید بتوان گفت راهی آشکار به‌سوی مردمی شدن دانش باشد که پیر بوردیو سخت بر آن تأکید دارد.

امروزه بیش از هر زمان دیگری شاهد تسلط حوزه‌ی اقتصاد و پول بر زندگی روزمره هسیتم. نگاهی اجمالی به رسانه‌ها، حجم بالای تبلیغات بانک‌ها، جایزه‌های پولی با عناوین و جذابیت‌های مختلف، تبلیغات کالاها و خدمات به شکل گسترده، همه و همه بخشی از بازنمایی‌های جذاب پول برای مصرف هستند.

صحبت از مصرف به عنوان یک حوزه‌ی قابل بررسی، زمانی آغاز شد که مصارف از شکل نیازهای اولیه به مصارف درمان‌گر، فراغتی، خودنمایانه و... تبدیل شدند؛ به طوری که مصرف، ویژگی خاص گروهی از افراد جامعه شد و هویت آن‌ها را شکل داد. با پذیرش این نکته که مصرف به لحاظ اجتماعی و زمینه‌هایش، بازتابی از هنجارها و ارزش‌های فرهنگی است و حوزه‌ی بسیار گسترده‌ای را در بر می‌گیرد، در این یادداشت دو موضوع پول خانگی و مصرف خانگی در کنار هم بررسی خواهند شد که تعامل بین اقتصاد و فرهنگ را با محوریت زنان و در فضای خصوصی نشان می‌دهد و ضرورت این نوشتار هم اساساً به این دلیل است که اشتغال و تحصیلات زنان در شرایط کنونی و بالا رفتن سرمایه‌ی اجتماعی و فرهنگی نیمی از جمعیت جامعه (زنان)، ایجاب می‌کند به ویژگی‌های اقتصادی و مصرفی این گروه بیشتر پرداخته شود.

به گفته‌ی باکاک و در یک تعریف عام: «مصرف (consumption) در لفظ به معنی استفاده از کالاها برای رفع نیازها و خواهش‌هاست. مصرف نه‌تنها شامل خرید انبوه کالاهای مادی، بلکه شامل استفاده از خدماتی چون سفر و انواع تجارب اجتماعی است» (باکاک، 1393: 171).

اما به اقتضای نوع نگاه این یادداشت به پدیده‌ی مصرف، به تعاریف خاص و اقتصادی و فرهنگی مصرف به‌طور جداگانه پرداخته می‌شود که به ماهیت کارکردی و معنایی آن اشاره دارد. از نگاه تاریخی، مصرف در جوامع انسانی اصولاً یک پدیده‌ی اقتصادی است چراکه پایه‌ی آن در پول و یا شیء با ارزشی است که قابل مبادله باشد. اما با پیشرفته‌تر شدن جوامع و ورود دانش و تکنولوژی و صنعت و غیره به جوامع انسانی، حوزه‌ی نفوذ و عمل پدیده‌ای چون مصرف نیز به تناسب نیازهای پیشرفته‌ی انسان‌ها، توسعه پیدا کرد.

علم اقتصاد به طور خاص به جنبه‌ی اقتصادی مصرف توجه دارد و تمرکز اصلی در آن بر جنبه‌ی کارکردی/اجرایی (جنبه‌ی مادی و کارکردی) مصرف است (ایلمونن، 2011: 36). یعنی پرداخت پول و خرید کالا و خدمات، عملی‌ست که آن را مصرف اقتصادی گویند.

ایلمونن در توضیح چگونگی این جنبه از مصرف می‌گوید: «جنبه‌ی کارکردی/اجرایی مصرف، بر خلاف درک عامه‌ی مردم، نه فقط به خاطر ارزش کاربردی کالا، بلکه به معنای فرهنگی و زمینه‌ی استفاده از کالا نیز باز می‌گردد و این همان چیزیست که مارشال سالینز (1976) زمانی که گفت؛ «کیفیت شیء نیست بلکه معنای کیفیات عینی است»، این مفهوم را مد نظر داشت و ارجاع این نظر، به همان جنبه‌ایست که با جنبه‌ی فیزیکی کالا کاملاً متفاوت است.

و اما جنبه‌ی فرهنگی مصرف که کارکرد معنایی آن را رقم می‌زند، ارزش استفاده و معناهای فرهنگی مصرف را بازنمایی می‌کند. معناهای فرهنگی در فرآیند مصرف، ارزش‌های استفاده‌ از کالا را ساخته و به چگونگی استفاده از آن‌ها فرم می‌دهد. این معناها و ارزش استفاده، هرگز به لحاظ اجتماعی خنثی نیستند، چراکه به عنوان بخشی از علایق کاربردی گروه‌های اجتماعی به ‌شمار می‌روند. این گروه‌های اجتماعی در میان کالاها، از آن‌هایی استفاده می‌کنند که پیوندشان با گروه‌های اجتماعی مشخص را نشان دهد، مثل جوانان که خود را از گروه‌های دیگر مانند کودکان و سالمندان مجزا می‌کنند.

کوتاه سخن اینکه رویکرد امروزین به مصرف یک رویکرد متکثری است که بسیاری از جنبه‌های اجتماعی را در بر می‌گیرد به طوری که بوردیو  هم می‌گوید، رویکرد امروزه‌ به مصرف، یک کنش اجتماعی پرمعناست که نگاه منحصر به فردی را به روی واقعیت‌های مختلف اجتماعی می‌گشاید. او (1984) معتقد است تمایزات در عادت‌واره‌ها و خلق‌وخوهای درونی‌شده تجسم یافته‌اند.

ناگفته پیداست که ماده‌ی اصلی این نوشتار، شیء با ارزشی به نام پول است که از یک‌سو به اقتصاد و از سوی دیگر به زندگی روزمره متصل است که مصرف نیز در این میان حلقه‌ی اتصال به شمار می‌رود و هرآنچه از اقتصاد به سوی زندگی جاری‌ست تا حیات زیستی و حیات فکری انسان را حفظ کند، با ماشین مصرف صورت می‌گیرد. بنابراین هرجا که سخن از مصرف است به یک معنا در واقع سخن از پول است، اما لازم است به‌صورت مجزا به هرآنچه این نوشتار را می‌سازد پرداخته شود، یعنی در اینجا به پول و معنای آن در نگاه عام، و به معنای پول در نگاه خاص (پول خانگی) که مصرف را در حوزه‌ی خانه سازمان می‌دهد، پرداخته خواهد شد.

 

تعریف پول در نگاه عام

تعاریف متعددی از پول در کتاب‌های علوم اجتماعی و اقتصادی و فرهنگ‌نامه‌ها دیده می‌شود که بسیار نزدیک و شبیه به هم هستند و من بنا به ضرورت این بخش از نوشتار یکی از  این تعاریف را بر می‌گزینم.

آرگایل به نقل از فرهنگ آکسفورد می‌نویسد:

«پول چیست؟ پول، وفور، فراوانی، بدهی، دارایی، چک بانکی، وسیله‌ی معاش، سرمایه، نقد، پول خرد، چک، سکه، مس، کارت اعتباری، ارز، زیان، قرض، سود سهام، مهریه، عایدی، وقف، املاک، هزینه، تأمین بودجه، بخت‌و‌اقبال، تنخواه، کمک‌هزینه‌ی تحصیلی، درآمد، سرمایه‌گذاری، مناقصه، وام، رهن، گرو، میراث، پرداخت، مستمری، پول تو جیبی، منفعت، مایحتاج، بازپرداخت، منابع، ثروت، حقوق، پس‌انداز، نقره، استرلینگ، استرداد، مالیات، چک مسافرتی، دستمزد، متمول، برنده شدن، پس‌انداز برای خرید چیزی خاص» (فرنهام، آرگایل، 1384: 30).

وی سپس تعریف پول را در تحلیل ماهیت آن پی می‌گیرد و از ویژگی‌های گوناگون آن سخن به میان آورده و می‌گوید: «عملکرد پول بسیار روشن است. پول وسیله‌ی مبادله است: در حالی که پول کاغذی یا پلاستیکی به خودی خود فاقد ارزش است، اما در مبادله‌ی کالاها و خدمات دارای پشتوانه‌ی تضمین شده است. پول همچنین واحد شمارش است: ما می‌توانیم گرانی یا ارزانی کالا را با پول بسنجیم. سوم، پول ذخیره‌ی ارزش است؛ برخلاف کالاهای فاسدشدنی، پول فاسد نمی‌شود، بلکه به مرور زمان به‌ویژه در دوران بی‌ثباتی سیاسی ارزش آن تغییر می‌کند. در پایان پول وسیله‌ی پرداخت با تأخیر است: دادوستد بازرگانی می‌تواند پیش از ورود کالا به بازار انجام گیرد» (فرنهام، آرگایل، 1384: 33).

 

پول در معنای خاص: پول خانگی

پول خانگی مفهومی است که برای نخستین بار ویویانا زلیزر[1] (1989) استفاده کرده است. این مفهوم گرچه در ظاهر به مصرف پول در خانه اشاره دارد، اما از آنجایی که نه پدیده‌ی مصرف و نه پدیده‌ی خانه، مفاهیم ساده‌ای نیستند، بنابراین در یک نگاه علمی، پول خانگی فقط نمی‌تواند پولی باشد که به خانه وارد می‌شود و یا در خانه مصرف می‌شود، بلکه، سازوکارهای پیچیده‌ی به کار رفته در ساختمان مصرف و فضای خانه و انسان‌ها، معانی و اثرات پیچیده‌ای بر پول خانگی تحمیل می‌کنند که به تحلیل و بررسی‌های موشکافانه‌ای نیاز دارد.

پول در خانه و حوزه‌ی خصوصی شکل دیگری دارد که با حوزه‌ی عمومی کاملاً متفاوت است. پول خانگی شامل درآمد زن یا مرد و یا هردو است. درآمد زنان در اکثر مواقع نام کمک‌خرج را به خود می‌گیرد، حتی اگر به معنای واقعی اینگونه نباشد. پول خانگی، پول خاصی است که نه فقط واسطه‌ای برای تبادل اقتصادی، بلکه یک پول رایج طرح‌ریزی شده‌ی اجتماعی و پُرمعنی‌ست که توسط فضای خانگی شکل گرفته است.

پول خانگی تنها یک مثال از یک مقیاس تجربی از اقتصاد پیچیده است که در پارادایم اقتصادی مسلط منفرد، بی‌کیفیت و عقلانی‌شده، پنهان می‌ماند. با هر پول خاص، شبکه‌ی اجتماعی و روابط اجتماعی متفاوتی شکل می‌گیرد که سیستم معنایی متفاوتی دارد (زلیزر، 1989: 359- 363).

زلیزر (1989) نشان داد که نقش‌های جنسیتی غالب و تقسیم نامتناسب قدرت در خانواده بر چگونگی تعریف و استفاده از پول خانگی تأثیر می‌نهد. تحلیل زلیزر از پول خانگی نشان‌گر این است که چطور درآمد مردان و زنان کاملاً متفاوت از هم توصیف می‌شوند. (بیکر، جیمرسون، 1992: 682).

برای مثال می‌توان اقتصاد خانواده را در نظر گرفت. پول خانگی -شامل پول زن، شوهر و فرزندان- مقوله‌ی خاصی از پول است. معنا، استفاده و حتی کیفیت آن توسط الزامات اقتصادی تحمیل می‌شود اما پول خانگی توسط عقاید زندگی خانوادگی، جنسیت، روابط قدرت و طبقه‌ی اجتماعی هم شکل می‌گیرد. مثلاً، پولی که برای زن در نظر گرفته می‌شود -صرف‌نظر از مقدار آن- به‌طور سنتی برای خرید خاصی مثل لباس در نظر گرفته شده و جدا از پول «واقعی» است که شوهر کسب می‌کند (وثوقی، مدنی، 1392).

 

مصرف خانگی

مصرف خانگی در یک تعریف عام به تیپی از مصرف گفته می‌شود که یا در چارچوب خانه اتفاق می‌افتد و یا به خانه ارتباط دارد که عمدتاً یک امر اقتصادی تلقی می‌شود و معنایی جز حیطه‌ی مصرف‌های روزمره ندارد، اما مصرف در تعریف خاصش نه‌تنها تیپی از مصرف است که همه‌ی مؤلفه‌های تعریف عام را در بر می‌گیرد بلکه به میدانی اشاره دارد که تصمیم‌گیری در آن زنانه است. این نوع خاص از تصمیم‌گیری، علاوه بر اینکه یک امر اقتصادی‌ست، معانی و مفاهیم بسیاری را در کوچک‌ترین تشکل انسانی یعنی خانواده به وجود می‌آورد و این گفتار نیز با محوریت همین تصمیم‌گیری زنانه شکل گرفته است تا به مفاهیم برساخته‌ی آن که نقش مهمی در سبک زندگی دارد بپردازد و معانی آن را آشکار نماید. بنابراین هرآنچه پس از این خواهیم دید ظاهراً پرشی ناگهانی از موضوع مصرف به حوزه‌ی زنان است اما در واقع برش دیگری است از حوزه‌ای که زنان در آن تصمیم‌گیر و تصمیم‌ساز هستند و نقش بسیار مهمی نیز در مقولات اقتصادی و فرهنگی دارد.

ورود پول به فضای خانه، معنای آن را تغییر داده و چگونگی نگاه به آن، شکل‌های متفاوتی از پول را در خانه تعریف می‌کند که همین تفاوت‌ها اشکال مختلفی از مصرف را نیز در خانه به وجود می‌آورد چراکه مصرف خانگی، حوزه‌ی عمل و قدرت زنان است و نشان دادن توانایی زنانه، تیپی از مصرف خانگی را ایجاد می‌کند که در آن کالاهایی که قابلیت تبدیل شدن به پول را داشته و جنبه‌ی خودنمایانه داشته باشند بیشتر دیده می‌شود، مثل خرید طلا و جواهرات.

هدف از پرداختن به مصرف خانگی، بازنمودن شرایط آن میدانی است که تصمیم‌گیری در آن زنانه است. اما هنوز این رابطه‌ روشن نشده است، آنچه مصرف خانگی را رقم می‌زند معانی برآمده از پول خانگی است، یعنی پول خانگی چه تیپی از مصرف خانگی را رقم می‌زند.

به دلیل محدودیتی که در این یادداشت وجود دارد فقط به چند مورد از مصرف‌های خانگی که از دل معانی پول خانگی بیرون آمده‌اند، اشاره می‌شود.

یکی از مصرف‌های خانگی، آموزش و تربیت فرزندان است که از مهم‌ترین معانی و مفاهیم مربوط به پول خانگی است. چراکه این نوع از مصرف جز در سایه‌ی پول محقق نمی‌شود به‌ویژه آنکه در شرایط کنونی اقتصادی-اجتماعی، هزینه‌ی آموزش و تربیت خوب خیلی بیشتر و سنگین‌تر از پیش شده است و همه‌ی خانواده‌ها توانایی تأمین آن را ندارند.

مادرانی که خود از سرمایه‌ی فرهنگی اجتماعی بالاتری برخوردارند به پرهزینه بودن آموزش خوب و تربیت درست فرزندان آگاه بوده و به مصارف آموزشی و هنری فرزندانشان حساسیت بیشتری دارند. انتخاب کالای هنری و فرآیند یادگیری، نه فقط یک عمل هنری بلکه عملی‌ست به‌مانند سایر انتخاب‌های زن که در چهاردیواری خانه اتفاق می‌افتد و در اشکال گونا‌گونی همچون؛ هنر، اسباب اثاثیه، خوراک و... دیده می‌شوند که برخی چون هنر، شیک و زینتی و برخی دیگر چون لوازم و ابزار، کارکردی هستند اما همه‌ی این‌ها فقط شکل مسئله هستند و محتوای آن به پدیده‌ی قدرت بر می‌گردد که قلمرو زنانه‌ی آن، خانه است و در تحلیل هرگونه رابطه‌ی اجتماعی پیرامون خانه بایستی رابطه‌ی قدرت را نیز دید. مصرف کالاهای هنری در خانواده بر اساس قواعد خاصی صورت می‌گیرد که زن در این قاعده نقش بسیار مهمی دارد.

یکی دیگر از مصرف‌های خانگی، زیبایی و تندرستی است. زیبایی یا ظاهر و سیمای خوب و جذاب پدیده‌ای‌ست که بخشی از پول خانگی را به سوی خود جذب کرده است. صرف‌نظر از دلایل و ریشه‌های این پدیده که عمدتاً یک مسئله‌ی فرهنگی است، اهمیت ویژه‌ای در دست‌وپا کردن شأن و منزلت اجتماعی برای افراد پیدا نموده است و بدین جهت نیز یکی از مصرف‌های خانگی برتر به شمار می‌رود. آرایشگاه، جراحی زیبایی، لوازم آرایشی، شیک‌پوشی و لباس‌های شیک، آن نوع از مصرف‌های خانگی هستند که با استفاده از پول خانگی ساخته می‌شوند تا آنچه از نظر زن مهم هستند محقق شوند.

البته صورت دیگر از این نوع مصرف خانگی تندرستی است که فرد ناگزیر از آن است و صرفاً در جهت سلامتی به کار می‌رود و در شکل و محتوا به‌طور کلی با مصرف نوع قبلی متفاوت است.

یکی از مهم‌ترین مصرف‌های خانگی، مصرف‌های مناسکی است که بیشتر جنبه‌های شئون خانواده را در بر می‌گیرد، چراکه هم میدانی برای نوعی از چرخه‌ی غیرمستقیم اقتصادی‌ست و هم میدانی برای عمل اجتماعی و فرهنگی است که در سیستم اجتماعی ما جایگاه مهمی دارد اما به دلیل فرصت محدود این یادداشت، به چند نمونه از مهم‌ترین آن‌ها اشاره می‌شود.

از مهم‌ترین مصرف‌های خانگی، مصرف‌هایی است که ریشه در مناسک دارد مثل؛ مهمانی‌های مناسبتی که جشن تولد، جشن عروسی، جشن‌هایی آیینی و ملی مثل نوروز، مراسم‌های دینی، مراسم مربوط به مرگ‌ومیر و غیره را شامل می‌شود و به دلیل متأثر بودن بسیاری از شئون زندگی از این نوع مصرف مناسکی، اعتبار اجتماعی افراد نیز با آن در پیوند است و میزان اعتبار و چگونگی آن را نیز این نوع مصرف رقم می‌زند و از این رو مصرف مناسکی اهمیت خود را بر افراد تحمیل می‌کند.  

هدیه در فرهنگ ما یکی از مهم‌ترین مصرف‌های خانگی به شمار می‌رود. هدیه در مقام کارکردی‌اش همان کالایی است که به وسیله‌ی پول به دست می‌آید و قابلیت تبدیل شدن به هدیه را دارد اما هدیه در مقام معنایی‌اش متضمن یک فرهنگی است که به هیچ روی امکان تبدیل شدن به کالا را ندارد و شأن معنوی آن هرگونه مرز اقتصادی را پشت سر گذاشته و به مصرفی تحت عنوان مصرف خانگی تبدیل می‌شود که در بخشی از زندگی روزمره تعیین‌کننده است. مثلاً اشیا می‌توانند از حالت کالایی خود به حالت هدیه‌ای تبدیل شوند و برعکس. کتابی که به عنوان هدیه خریداری شده و امضا می‌شود و یا احیاناً یک کارت اعتباری خرید نیز به آن الصاق می‌گردد، حکایت از شخصی شدن این امور می‌کند چراکه کالا به خودی خود، هدیه محسوب نمی‌شود، بلکه این نوع استفاده‌ی از یک کالاست که آن را در جایگاه هدیه یا جایگاه‌های دیگر مستقر می‌کند.

مصرف خانگی بیشتر در چهاردیواری خانه دیده می‌شود، اما نباید از نظر دور داشت که شعاع اثر آن در برخی موارد گسترده‌تر از چهاردیواری است. چراکه حوزه‌ی عمل مصرف خانگی آنجایی که به مناسک و مناسبات اجتماعی مربوط است به فراتر از اندرون خانه کشیده می‌شود. بنابراین اگر هدیه را در این میدان تجزیه و تحلیل کنیم خواهیم دید که از نظر زنان، هدیه هم شکلی از پول است که با پوششی جداگانه در خانواده و دیگران خاص جریان دارد. در اکثر مواقع این زنان هستند که در چگونگی و هزینه‌ی هدیه تصمیم می‌گیرند. هدیه فقط و فقط در حد مبادله باقی نمی‌ماند بلکه چگونگی مصرف آن از سوی هدیه‌دهنده پیگیری می‌شود. کسانی که به نزدیکانشان هدیه را به شکل نقدی اهدا می‌کنند، نظارت فراگیر یا همان پانوپتیکون مدنظر میشل فوکو را اعمال می‌کنند تا بفهمند گیرنده‌ی هدیه چگونه از آن استفاده می‌کند و یا به عبارت دقیق‌تر در جهت مشخص‌شده از سوی این‌ها استفاده می‌کند یا خیر و این در حالی‌ست که اگر هدیه برای نیازهای اساسی مثل خانه و وسایل مهم زندگی هزینه شود، خیال هدیه‌دهندگان راحت است که گیرنده عقل معاش دارد و این یعنی اینکه به عقیده‌ی مارسل موس، هدیه، الزامات و تعهداتی را به همراه دارد (وثوقی، مدنی، 1392).

 

جمع‌بندی

مصرف خانگی در حوزه‌ی جامعه‌شناسی مصرف یکی از مهم‌ترین بخش‌های آن به شمار می‌رود. اهمیت این بخش از آن روست که تصمیم‌گیری در آن توسط گروه زنان صورت می‌گیرد که اهمیت آن‌ها نه در حوزه‌ی مصرف و نه در حوزه‌های دیگر اجتماعی جدی گرفته نمی‌شود. مصرف‌های خانگی که توسط پول خانگی و معانی و مفاهیم برآمده از آن همواره بازتولید و گسترده‌تر می‌شود، یکی از پایگاه‌های مهمی به شمار می‌رود که علاوه بر عملیات‌های اقتصادی، عملیات‌های فرهنگی و اجتماعی نیز در آن صورت می‌گیرد که در ساختمان یک جامعه نقش دارند.

حوزه‌ی مصرف‌های خانگی، یک حوزه‌ی اجرایی زنانه است و مهم‌ترین داده‌ای که از این نوشتار کوتاه به دست می‌آید این است که زنان به این دلیل در بیشتر حوزه‌های مصرف تصمیم‌گیرنده و اجراکننده هستند که از حوزه‌ی تولید به حوزه‌ی مصرف رانده شده‌اند. چنانچه مصرف را به‌مثابه فرهنگ بدانیم، این نتیجه‌ی نه‌چندان خوشایند به دست می‌آید که زنان به دلیل محصور شدن در حوزه‌ی مصرف، مالکیت این حوزه را از آن خود دانسته و میدانی برای اعمال قدرت زنانه‌ی خود می‌دانند و فرهنگ مصرفی را خواسته یا ناخواسته ترویج می‌دهند.

منابع:

  1. Zelizer A. Viviana, (1989), The social meaning of money: Special money, The American Journal of Sociology, vol 95, No. 2, pp. 342- 377.
  2. Baker Wayne E. & Jimerson Jason B. (1992) The Sociology of Money: A Framework for  the Sociology of Money Structural, the American Behavioral Scientist, 35, 6, pp 678- 693
  3. Kaj Ilmonen (2011), A social and economic theory of consumption, translated by David Kivinen, Printed and bound in Great Britain by CPI Antony Rowe, Chippenham and Eastbourne
  4. Bourdieu, Pierre (1984), Distinction: A social critiqueof the judgment of taste, Cambridge: Harvard university Press.
  5. فرنهام، آدریان، آرگایل، مایکل (1384)، روان‌شناسی پول، ترجمه شهلا یاسایی، تهران: جوانه رشد
  6. باکاک، رابرت و دیگران (1393)، درآمدی بر فهم جامعه‌ی مدرن: کتاب سوم، اشکال اجتماعی و فرهنگی مدرنیته، ترجمه کاظم فیروزمند و دیگران، تهران: آگه
  7. وثوقی، منصور، مدنی لواسانی، شایسته (1392)، معنای اجتماعی پول نزد زنان، رساله دکترا، دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات تهران

 

 

[1] Viviana Zelizer

این مقاله در چارچوب همکاری مشترک انسان شناسی و فرهنگ و مجله اندیشه سوره نوشته شده است.

 

 

 

 

شاخه اصلی

اقتصاد و فرهنگ

صفحه‌ها

اشتراک در انسان شناسی و فرهنگ RSS