اسطوره ـ افسانه های سازنده ی فرهنگ آمریکایی (۱)

این مقاله به طور اجمال اسطوره های مبنای فرهنگ آمریکایی را بررسی می کند.

افرد: از انسان خود ساخته تا خود یاری[1]

آمریکا سرزمین پیشقدمان است و بر خلاف جامعه اروپایی، جامعه ی آمریکایی از پایین سازمان یافته است. مهاجر نشین های اولیه نمی توانستند از دولت توقع کار و یا حمایت  داشته باشند. بنا براین پیشقدمی فرد  نقشی مرکزی در شکل گیری خمیره ی آمریکایی دارد و در چهره ی قهرمانانه ی فرد خود ساخته و تفکر «خودت بساز [2]»‌  منعکس می شود.  این فردگرایی همانقدر در علوم اجتماعی  بازمی تابد (اقتصاد خرد) که در روانشناسی « خود یاری» (رشد شخصی).

اجتماعات[3]،  نژاد و اقلیت

آمریکا سرزمین مهاجرین است. مهاجرین اروپایی (ایتالیایی ها، ایرلندی ها،  یونانیان و یهودیان اروپای شرقی )  یا آسیایی ( چینی و کره ای).  [آنها] چه به دلایل اجباری مهاجرت کرده باشند ( برده داری سیاهان) چه به دلایل اقتصادی و به امید تغییر زندگی، تصمیم به ترک سرزمینشان گرفته بودند و در آمریکا اجتماعات خود را دوباره تشکیل دادند. این امر باعث نوعی زندگی شهری در اجتماعات بسیار ناهمگونِ اقلیتی گردید و نیز مفاهیم نژاد، قوم و اجتماعات  در نمایندگی جامعه اهمیت یافتند.

توکل به خدا[4]

آمریکا سرزمین مذهب است.اولین مهاجران، «کواکر» ها پروتستان های بریتانیایی بودند  که در پی برپایی «بیت المقدسی جدید» به آمریکا آمدند. به این ترتیب، مذهب همواره یکی از بنیان های  این ملت بوده است.  مذهب پروتستان بر پایه ی آزادی کیش بنا شده و تمایلی به کلیسای یکپارچه ندارد. آمریکا سرزمین انجیل[5]،  کلیسا ها، فرقه ها، وعاظ،  بازمتولدین مسیحی[6]  است و  در پی رستگاری؛ آن هم با علاقه ای خاص  به خطابه است. روح مذهبی در « مذهب مدنی» آمریکایی نهفته است ( ذهنیت ملی گرایی آکنده با مذهب)‌.

آزادی: از لیبرال به اختیار گرا[7]

آمریکا همیشه خود را سرزمین آزادی معرفی کرده است: لیبرالیسم اقتصادی روحیه ی تجارت را تحسین و تشویق کرده و با مداخله ی دولت مخالفت می ورزد. «لیبرال» به معنی «پیشرو» بودن در سنن و تفکرات است: از آزادی مسافرت و جا به جا شدن، علاقه به مکان های وسیع، اسطوره ی «کابوی» تکرو و سلوک در راه های ناشناخته گرفته تا آنارشیسم.

روحیه ی سوداگری: عمل گرایی[8]

آمریکا سرزمین « سوداگران» است. [این روحیه] در زمینه ی فلسفی، تمایلی بسیار کم به روحیه ی «سیستماتیک» آلمانی و روحیه ی"دکارتی"  فرانسوی دارد. دانش باید در خدمت عمل قرار گیرد. این روحیه عملگرایی  توسط برتراند راسل به سخره گرفته شد:  « در آمریکا حقیقت جویی توسط روحیه ی سوداگری به عقب رانده شده و تعبیر فلسفی آن عملگرایی است.»

رویای آمریکایی[9]

«رویای آمریکایی» میلیون ها مهاجر را به طرف سرزمین وعده و وعیدها کشاند. فرازش کسانی چون جان راکفلر، آرنولد شواتزنگر و حتی باراک اوباما  تجسم رویای موفقیت فرد در سایه ی کوشش و شایستگی وی  هستند.

رویای آمریکایی  از ورای تبلیغات هالیوودیِ «روش زندگی آمریکایی[10]» چهره ی دمکراتیک بخود گرفته است: مدل خانواده ای متحد، ساکن خانه ای زیبا که گرداگردش را چمن فرا گرفته، با ماشینی آخرین مدل جلوی آن.   فرزندان زیبای این خانواده پس از راه یافتن به دانشگاه ها به نوبه ی خود به چنین زندگی زیبایی دست می یابند. 

آمریکای فاتح: ایمان و رسالت

اسطوره ی « سرنوشت ملی[11]»  به آمریکا نقشی استثنایی واگذار می کند: صدور دمکراسی و آزادی در دنیا. این نظریه در سال های ۱۸۴۰ به منظور توجیه تسخیر مناطق غربی و جذب بومیان آمریکا و همسایگان به کار می رفت.

طی قرن بیستم  وودرو ویلسون ( رئیس جمهور آمریکا از ۱۹۱۳ تا ۱۹۲۴) رسالت جهانی  آمریکا را چنین رقم زد: « به اعتقاد من خداوند ناظر زاده شدن این ملت بوده است وما را برای به دوش کشیدن رسالت رهبری   مردم دنیا بر گزیده است».  بوش پدر و پسر ملهم از همین دید بودند.

توسعه طلبی آمریکایی همواره ملقمه ای بوده است از منافع اقتصادی و نظریه ی رسالت متمدن ساختن با رنگی از پدر سالاری و آقا بالا سری.

عصیان: چهره ی دیگر آمریکا

به مبارزه طلبیدن نظم غالب همواره به دو شکل انفرادی و جمعی در آمریکا وجود داشته است. شکل فردی شورش ها ، در نظرات  دیوید توروی[12] فیلسوف و یا نورمن مایلر نویسنده منعکس است. نوع دوم این عصیان به شکل گروهی رخ می دهد مانند پادفرهنگ های زیرزمینی که ساختن دنیای موازی خود را بر حمله ی مستقیم بر سیستم ترجیح می دهند. و بالاخره جنبش های اجتماعی مانند جنبش حقوق مدنی آمریکا، جنبش بومیان آمریکایی، جنبش آزادی همجنس گرایان و غیره. اما چون این جنبش ها همواره جنبش های اقلیت ها بودنده اند همیشه در اقلیت باقی مانده اند. 

 

یادداشت ها:

[1]  Self help

[2] do it yourself

[3] Community 

[4] In God we trust

   The Bible Belt [5] «کمربند انجیل» اصطلاحی غیر رسمی است برای اشاره به مناطق جنوب شرقی و جنوب مرکزی آمریکا که از نظر اجتماعی بسیار محافظه کارند.

[6] Born again Christian

[7] Libertarian

[8] pragmatism

[9] American dream

[10] American way of life

[11]  به گفته ی ویلین ای ویکس تاریخ دان نظریه «سرنوشت ملی»  حاوی سه نکته است: ۱) فضیلت و برتری امریکاییان و نهاد های آمریکایی. ۲) رسالت اشاعه دادن این نهاد ها. بنابراین دنیا را به شکل آمریکا سازمان دادن. ۳) سرنوشت آمریکاست که تحت نظارت خدا به اصول فوق تحقق بخشد.

[12] David Thoreau & Norman Mailer 

پیرامون بحران آب و روایت های ناروا در باب آن

چندسالی است که مساله آب و کمبود آن در ایران آنقدر جدی و مهم شده که نه تنها رسانه ها و برخی محققان، بلکه مسئولان رده اول کشوری هم به آن پرداخته اند. از سوی دیگر محققان و صاحب نظران دانشگاهی نیز مدتی است به این مساله تمرکز داشته اند و هرکدام برحسب رشته و زمینه فکری و علمی خودشان سعی کرده اند که آن را تحلیل کرده و راه حلی بدهند. در این میان، تکلیف محققان علوم طبیعی مانند محیط شناسی و جغرافیای طبیعی و ...، مشخص است، آنها تلاش دارند با اولویت بخشی به عامل طبیعت این مساله را بفهمند و تحلیل کنند و راه حل بدهند. از سوی دیگر سهم متخصصان علوم اجتماعی و نگاه خاص آنها نیز اهمیت خاصی دارد. زیرا آنها تلاش دارند ابعاد اجتماعی و فرهنگی این مساله را مورد توجه قرار داده و تحلیل کنند. این مباحث را میتوان در در نشست ها، سیمنارها، کنفرانسها و گزارش ها و طرح های تحقیقاتی به خوبی دید.

به نظر می رسد در این میان چند نکته در این گفتمان رسانه ای و دانشگاهی پیرامون آب قابل طرح است: نکته اول، وجود این اجماع است که آب، به یک نقطه بحرانی به معنای دقیق کلمه رسیده است. آب یک بحران طبیعی، سیاسی، اقتصادی، و در یک کلمه، یک بحران ملی است. نکته دوم، اینکه کنشگر اصلی برای حل این بحران، دولت است که باید برنامه های اصلاحی را هرچه زودتر شروع کند و به تعبیری پیش از آنکه بیش از این دیر شود، دولت وارد میدان شود. سوم، و شاید مهمترین مفروض ناگفته این گفتمان/ها، اینست که باید خیلی زودتر به فکر نجات طبیعت و محیط زیست و منابع آب باشیم. باید همه دست به دست هم بدهند و این منابع طبیعی (محیط و آب و ...) را نجات بدهند. چهارم، و از همه مهمتر اینکه مردم بواسطه فرهنگ غلطی که در استفاده از منابع طبیعی دارند، عامل  اصلی این بحران ها بوده و آنها هم باید برای حل این اقدام وارد میدان شوند، و البته نیروی اصلی که آنها را وارد میدان کرده و هدایت کند، دولت است.  این نکات اصلی در زمینه ای از مستندات و شواهد آماری و "علمی" (به معنای دولتی کلمه، یعنی آمار) بیان می شود، از سوی دیگر دائما به استانداردهای بین المللی در توضیح و تشریح میزان بالا و غیر استاندارد مصرف و بهره برداری مردم از  آب و طبیعت ارجاع داده می شود. یعنی یک نوع شبه علم آماری به همراه استنادات بین المللی به کمک این گفتمان بحران ملی آب آمده است تا مدیران و محققان بیشتر وجه علمی کارشان را به نمایش بگذارند.

به نظرم این نکات در میان گفتمان های علمی و رسانه‌ای بیش از همه دیده می شود. در این نوشتار قصدم آن نیست که به بررسی تک تک این موارد بپردازم. اما چند نکته اساسی در این میان هست که شاید برای فهم انتقادی این وضعیت گفتمانی مساله آب و طبیعت در فضای دانشگاهی و رسانه ای پیرامون مساله آب در ایران ضروری است. آب در شرایطی وارد گفتمان رسانه ای سیاسیون شد که به مساله ای سیاسی تبدیل شد، یعنی آب به امنیت ملی و یک مساله سیاسی بسیار آشکار تبدیل شد. در حالی که سالهاست آب به عنوان یک بحران ضمنی کشاورزی و مرتع داری و جنگل داری و یک بحران و خطر برای منابع طبیعی در ایران مطرح بوده و هست، اما چرا بعد این همه سال، تازه به مخیله سیاسیون رسیده که بدان توجه کنند، و در حرف و مصاحبه ها از آن صحبت کنند. مهمترین دلیل این ظهور آب در گفتمان های سیاسی، ربط مستقیمی است که امروزه به منافع سیاست خورده و همچنین قابلیت سیاسی آن در کارهای سیاسی است. امروزه این ارتباط بسیار واضح و صریح و سریع است، پیشتر این بحران آب، هم ضمنی بود و هم به کمک پول نفت و با کمک استراتژی واردات درمانی، بر آن سرپوش گذاشه می شد. ضمن اینکه آب در برخی موارد یک عرصه اصلی مانور سیاست بود، یعنی سد سازی، پروژه هایی که میلیاردها دلار را در کام خودش فرو برد و فرصتی هم داده نشد تا بازدهی آنهامورد بررسی انتقادی قرار بگیرد و مساله سد سازی شد یک برند ملی و یک نمایش سیاسی. البته در این میان، اقتصاد سیاسی سدسازی هم به کام مهندسان بود و شرکتهای آنها. اما اینبار آب و بحران آن به حدی نزدیک شد که دیگر فایده ای برای سد سازی و مانورهای سیاسی ناشی از آن نداشت و از سوی دیگر منافع سیاسون را مستقیم و سریع در خطر قرار می داد. لذا آب امروز به هیچ واسطه ای وارد گفتمان های سیاسی شده است و هر روز از آن صحبت می شود. تنها کنشی عملی و عینی که نسبت به آب و حل بحران آن صورت می گیرد، صحبت کردن در باره آنست. گویی اینار هم مساله آب، وارد منطق صحبت درمانی و گفتار درمانی راسنه ای شده است. بحران آب در ایران شباهت بسیاری با بحران زلزله در ایران دارد. هردوی آنها در فضا گفتمار درمانی قرار دارند، یعنی جامعه این تهدیدهای بزرگ که رخداد هرکدام از آنها یک فاجعه بی نهایت است را تنها با گفتار در باره آنها از لحاظ ذهنی حل کرده است، گویی کل بحران به سطح گفتار تقلیل یافته است، لذا دیگر نیازی به عمل نیست. این گفتارهای کلامی در باره این بحرانها، در نهایت ترس ناشی از فاجعه مهیبی که با رخداد هرکدام از آنها می تواند رخ بدهد را تحمل پذیر کرده است. شاید بتوان این نوع مواجهه جامعه را نوعی استراتژی مواجهه با امور لاینحل (حداقل از لحاظ عملی و مقطعی) دانست، بحران هایی که همه می‌دانند مهم هستند، اما کسی حاضر به عمل و پیشگامی برای حل انها نیست و همه ترجیح می دهند منافع موقتی خودشان را به بهای منافع و بقای بخش زیادی از جامعه جستجو کنند (مثل بساز و بفروش‌هایی که خانه های سست را برای سود بیشتر می سازند، بی آنکه بخاطر وجدانشان لحظه ای تردید در این کار داشته باشد، مساله آب هم اینگونه است، اینبار بساز و بفروش های سدساز و یا مسئولانی که به فکر دو روز صندلی ریاست هستند، بر همان منوال عمل می کنند). به هر حال مساله آب نیز هنوز در یک سطح مانور سیاسی و گفتمان روشنفکری دانشگاهی باقی مانده است، و این بحران و تهدید ناشی از آن را مردم در عمل حس نکرده اند.

بحث اصلی این نوشتار، دو مفروضه نادرستی است که  در این گفتمان های معطوف به بحران آب هست، و به نظرم باید نگاهی انتقادی به آنها داشت تا بتوان بهتر و دقیق تر این مساله را تحلیل  کرد. مفروضه اول آنست که آب و طبیعت ایران در وضعیت خطرناکی است و ماباید برای نجات آن هرچه زودتر اقدام کنیم. ما ایرانیان (و البته دولت و بعد هم به تبعیت از آن، ملت) هستیم که باید طبیعت عزیزمان را نجات بدهیم. گویی طبیعت ما، جسم بیماری است که حالش هم بد شده و باید آن را درمان کنیم. طبیب اصلی این درمان، دولت است و بازوهای اجرایی آن، مردم هستند. مفروضه دوم، اجماع عمومی بر استمداد از دولت برای نجات این بیمار است. دولت است که باید زودتر وارد میدان شود، و بحران آب را حل کند. دولت است که باید برنامه ریزی کند. چون این بحران ناشی از روش و شیوه غلط استفاده آب در مردم و همچنین کمبود آب در طبیعت است (یعنی دو مقصر اصلی، مردم در شیوه نادرست بهره برداری از آب و خود طبیعت در کمبود منابع آب هستند)، پس دولت باید بیاید و انها را نجات بدهد.

به نظرم در این دو مفروضه ضمنی گفتمانی یک همسویی پنهان وجود دارد، اینکه هردوی آنها آدرس اشتباه به مخاطب می دهند و البته هر دو هم مکمل یکدیگر هستند. در نهایت در نوعی همگامی و هماهنگی ضمنی میان این دو مفروضه، مقصر اصلی این بحران ها، پنهان شده و تقصیر به گردن عوامل دیگی می افتد یعنی دو عامل مردم  طبیعت. یکی با بد مصرف کردن و دیگری  با کمبود منابع آب و .. .   مفروضه اول، اینکه طبیعت و آب در وضعیت بحرانی است و باید آن را نجات بدهیم، جهت معکوس در رابطه میان انسان ایرانی و بحران طبیعی و آب را نشان میدهد. یادمان باشد که طبیعت ایران به عنوان بخشی از طبیعت کره زمین، میلیاردها سال است که وجود دارد، اشکال مختلف حیات را هم در طی این عمر طولانی خودش دیده، از سرزمین های پرآب تا بیابانهای خشک. لذا برای طبیعتی که امروزه ما سرزمین جغرافیایی ایران می خوانیمش، اینکه چند دهه یا حتی چند صد سال یک منطقه جغرافیایی مانند ایران به خشکسالی فرو برود، اتفاق خاصی نیست، همانطور که هزاران جانور از بین رفته اند، جانداری به نام انسان هم می تواند در این ناحیه از بین برود یا ناچار به کوچ شود. تاریخ ایران نشان داده که گونه های جانوری بسیاری آمده اند و رفته اند، یکی  هم می‌تواند انسان ایرانی باشد. لذا اصل قضیه این نیست که طبیعت و آب وضعش بد است، بلکه مساله اصلی اینست که ما در یک خطر بسیار جدی فرار گرفته ایم که ادامه حیاتمان را در ایران و در این ناحیه با چالش مواجه کرده است. پس طبیعت و آب نیست که بحرانی است، این ما هستیم که بحران زده ایم، بحرانی که هستی بیولوژیک جامعه های انسانی در سرزمین ایران را دچار چالش کرده است. و البته یادمان باشد این بحران و بیماری را خودمان ایجاد کرده ایم و ناشی از بی مبالاتی و بی فکری و فرهنگ غلط ما (هم مردم و هم دولت) بوده است. در اسطوره شناسی فرهنگ های سنتی، زمین مادر انسان هاست. لذا بدون این مادر، ما انسانها نیز نخواهیم بود. به همین دلیل تمام فرهنگ های سنتی با طبیعت در یک رابطه تعادل و البته سرشار از احترام قرار داشته اند و دارند. در فرهنگ مدرن است که طبیعت و منابع آن مانند آب، به طور وحشیانه ای استثمار و تخریب می شوند. ایران مدرن، بخشی از معایبش را در استثمار طبیعت نشان داده است. مدرنیزاسیون معیوب ما، در طبیعت "بحران زده" خودش را نشان داده است. فرهنگ مدرن و ایران امروز ما، فرهنگی بیمار است که طبیعت را اینچنین تخریب و به قولی، بیمار کرده است. لذا اصل قضیه همین است که امروز، طبیعت یا آب در بحران نیست، بلکه ما و فرهنگ ما هستیم که بحران زده و بیمار هستیم. این دقیقا نکته ای است که دراین گفتمان های رسانه ای و سیاسی در باب بحران آب و طبیعت در ایران، پنهان شده و نادیده گرفته می شود.

اما مفروضه دوم، دولت به عنوان منجی است. این ایده را در همه جا می توان دید. از روشنفکران و محققان تا اهل رسانه و روزنامه نگاران. همه از یک بسیج ملی به رهبری دولت حرف می زنند که باید شکل بگیرد و این بحران را حل کند. وقتی نوشته های محققان و برخی صاحب نظران علوم اجتماعی را در اینباره می خوانم، یاد وصیت سید جمال الدین اسدآبادی در نامه ای به دوستش می افتم که شرح حال این محققان و صاحب نظران دردمند برای نجات جامعه ایران از این بحران هاست، و شاید شرح حال آنها در آینده ای نه چندان دور. سید جمال در این نامه نوشته بود: «افسوس می‌خورم از اینکه کشته‌های خود را ندرویدم، ... ای کاش من تمام تخم افکار خود را در مزرعه مستعد افکار ملت کاشته بودم. چه خوش بود تخمهای بارور و مفید خود را در زمین شوره‌زار سلطنت فاسد نمی‌نمودم. آنچه در آن مزرعه کاشتم به نمو رسید، هر چه در این کویر غرس نمودم فاسد گردید...»(کرمانی، 1384: 8ـ 67).

نمیدانم چرا ناگهان همه فراموش کرده اند که مسبب اصلی این بحران های آب، در نیم قرن اخیر، کنشگری به نام دولت بوده است، چه دولتی که اصلاحات ارضی در دهه 1340 را بدون توجه به مساله آب در ایران شروع کرد و چه دولت‌هایی که با نوعی شوق نامحدود به دنبال نوسازی و توسعه و سد سازی و نمایش قدرت مهندسان سدساز بودند، یا دولت هایی که به جای برنامه ریزی برای تقویت و اصلاح زیرساختهای کشاورزی این کشور، با پول بادآورده نفت و واردات، کمبودها را جبران می کردند. دولت ایرانی بوده که با برنامه های نامناسب، سیستم های سنتی آبیاری و فرهنگ متناسب با آنها را تخریب کرده، فرهنگ سنتی ای که در نهایت تعادل رابطه انسان ایرانی و طبیعت و منابع آب آن را حفظ می کرد، بی آنکه بخواهد یا بتواند یک سیستم متوازن و متعادل جدید را جایگزین کند. دولت ایرانی بوده که با پول نفت و واردات بی رویه، نقص ها و کمبودها را جبران می کرد (البته به معنای دقیق ترش، سرپوش می گذاشت). دولت ایرانی بوده سوء مدیریت ها در زمینه آب و منابع طبیعی را با پول نقت و به بهانه بیمه کشاورزی سرپوش گذاشت. همه این زخم های کهنه، امروز سر باز کرده، و شده وضعیتی که امروز در آن هستیم و مانده ای چه کنیم، با این تفاوت که این زخم های تازه شده در این مدت عفونی شده اند. این فاجعه، خود دولت را هم اینبار در معرض تهدید قرار داده است و دولت را به چالش کشیده است. دولتی که طی نیم قرن اخیر در تاریخ ایران، مقصر اصلی این فاجعه ها بوده است.

اینکه مردم و فرهنگ غلط استفاده از منابع طبیعی در آنها مقصر اصلی هستند، درست است، اما نکته اصلی آنست که درمان هم در خود مردم است. باید بذر افکار اصلاحی را در مرزعه مستعد افکار مردم کاشت، چرا که دولت خود مقصر اصلی این بازی هاست، دولت به مثابه یک فکر توسعه طلب و مدرن در نیم قرن اخیر، با یک منطق مشابه، توسعه و مدرنیزاسیون را وارد ایران کرده است و در نهایت هم در زمینه محیط طبیعی، یک نتیجه را داشته است: تعادل رابطه انسان ایرانی با طبیعت پیرامونش که در فرهنگ سنتی، بواسطه انباشت تجربه حاصل از هزاران سال شکل گرفته بود، بر هم خورد و طبیعت مورد استثمار غیر اخلاقی انسان ایرانی قرار گرفت (انسانی که بواسطه نوسازی و توسعه، به نوعی به یک کنشگر بیمار تبدیل شده است).  کافی است که به آمارهای بیابان زایی، فرسایش خاک، تخریب جنگل ها، خشک شدن دریاچه ها و تالاب ها، تخریب منابع آب، تخریب میراث طبیعی و انقراض نسل برخی از حیوانات خاص ایران، نگاه کنیم،  این آمارها همه و همه محصول ایران مدرن هستند، محصول مدرنیته / مدنیزاسیون / توسعه ایرانی هستند که انسان بیمار ایرانی حاصل از آنست. در این میان مقصر اصلی، دولت هایی بوده اند که برنامه های توسعه ای غلط را به خورد مردم دادند و منافع کوتاه مدت مهندسانه یا مشاوران کوته بین، به بهای تخریب سرنوشت یک ملت انجامیده است. چرا باید با این وضعیت، باز به دامان دولت پناه برد.

به همین دلیل بهتر است که به جای آنکه مبهوت این آدرس های غلط بشویم، و بحران موجود را به نام بحران آب، بجای بحران فرهنگ به خورد مردم بدهیم و کنشکر و مقصر اصلی یعنی دولت را به عنوان منجی اصلی معرفی کنیم، تلاش کنیم از خودمان، از کنشگران عادی یعنی مردم شروع کنیم، اگر این کنشگر تغییر کند، دولت هم اصلاح خواهند شد. دولت در نیم قرن اخیز بواسطه برنامه های توسعه ای نامتناسب، این مردم را در رابطه با طبیعت به یک وضعیت بیمار دچار کرد، و حال نوعی تناسب میان کنشگر بیمار ایرانی با دولت ایرانی هست، هردوی آنها در عمل نشان داده اند که به طبیعت رحم نمی کنند، فریاد دلسوزان هم به گوش آنها نمی رسد. هرچند شاید برخی مدعی شوند که امروزه دولت هم وارد بازی شده است و میخواهد اصلاح کند و این بحران را حل کند، اما همانطور که در ابتدای این نوشتار گفتم، مساله اصلی دولت این نیست که طبیعت، آب یا  زندگی عده از مردم در خطر است، مساله اصلی منافع سیاسی است که بخاطر مساله آب در خطر است، لذا اگر دولت بتواند این منابع را به طریقی تامین کند، مسلما دولت به شیوه معهود خودش، استراتژی نادیده انگاری نسبت به مسائل حیاتی مردم را در پیش خواهند گرفت. البته غرض من بی اعتمادی به دولت نیست، دولت سهم خودش را در حل این بحران داشته و دارد، اما پس از حرکت مردم و بعد از اصلاح مردم. حرف اصلی من اینست که دولت نمی تواند پرچمدار این اصلاح باشد. این اصلاح باید از مردم، بواسطه مردم و برای مردم انجام شود. در نهایت دولت باید یک تسهیل گر باشد برای این جنش مردمی. هرگونه کنشگر یا هدف یا وسیله دیگری مقدم بر مردم بشود، این چرخه اصلاح را معیوب خواهند کرد.  ضمن اینکه یادمان باشد امروزه ما بحران آب یا بحران طبیعت نداریم، بلکه بحران تمدن و بحران فرهنگ ایرانی را داریم، بحرانی که طبیعت را تخریب نمی کند، بلکه کیان و هستی تمدن و فرهنگ‌های ایران را در معرض تهدید قرار داده است. لذا بهتر است مساله را درست مطرح کنیم تا بتوانیم درست بدان بپردازیم و شاید فرصتی برای کنترل یا حل آن پیدا کنیم.

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

شخصیتِ جنگ‌دیده‌ی خشونت پرهیز، در نمایشنامه "بیرون جلو در" و فیلم "کاتین"

یادآوری مصائب گذشته و نیز مسأله‌ی بازگشت افسران و سربازان از میدان جنگ و نگاه‌شان به گذشته و آینده با چشمانی مغموم، دستمایه‌ی نمایش ها و فیلم های بسیاری بوده است که به وقایع تاریخی و جنگی پرداخته اند؛ و هریک جنبه ای از هویت جنگ را ترسیم نموده اند؛ هویتی که مطابق با برداشت مؤلف شکل گرفته است. نمایشنامه‌ی "بیرون جلو در" (The Man Outside) و فیلم "کاتین" (Katyń) از جمله آثاری هستند که به بیان وضعیت سرباز بی خانمان و اسرای آزاد شده ای پرداخته اند که دیگر نمی توانند تجربه و خاطرات خود را از جنگ جهانی دوم فراموش کنند.

نمایشنامه‌ی "بیرون جلو در" (1947) اثر نویسنده آلمانی، ولفگانگ بورشرت (1921-1947)، که در فضایی سوررئال و سبک اکسپرسیونیسم نگاشته شده، شرح حالی است از بی پناهی ها و سرکوب های پرسوناژی به نام "بکمن" که یک سرجوخه/ سرباز نازی بازگشته از جنگ دوم جهانی است و حال که پس از سه سال از یخبندان های سیبری به آلمان بازگشته و به دنبال همسر و پدر و مادرش آمده هیچ دری به رویش باز نیست. این سرجوخه/ سرباز نادم و مستأصل که اکنون مخالف هرگونه خشونت است، حتی هنگام مرگ اندیشی، و تصمیم به خودکشی (اِعمال خشونت علیه خود) نیز از سوی شخصیتِ "دیگری" (همان وجدان خود) تنبیه می‌شود تا مطلقاً دست به کارهای مخاطره آمیز و غیرمسئولانه نزند. هیچکس به او پناهی نمی دهد. حتی رودخانه هم وقتی متوجه می‌شود که او خودکشی کرده از پذیرش او سر بازمی‌زند و جسم نیمه جان او را به ساحل می‌اندازد.

همچنین فیلمِ رواییِ"کاتین" (2007)، اثر کارگردان برجسته‌ی لهستانی، آندری وایدا (1926-) روند مشابهی دارد. این فیلم که به مستند نزدیک است، سرنوشت چهار خانواده‌ی لهستانی فرضی را ترسیم می‌کند که در بحبوحه‌ی جنگ جهانی دوم، خودشان در واقعه‌ی کاتین، جان سالم به در برده اند؛ واقعه‌ی دلخراش کشتار حدود 25700 تن از نظامیان و روشنفکران لهستانی در جنگلی به نام کاتین (سال 1940)؛ امّا عزیزان هر چهار خانواده در همان کشتار جمعی به قتل رسیده اند.

در این نوشته، قصد داریم ضمن مروری بر دو اثر هنری (نمایشنامه‌ی بیرون جلوی در؛ و فیلم کاتین)، به این پیام ایدئولوژیکیِ «خشونت پرهیزیِ شخص خسران‌دیده» تکیه کنیم. و در این میان اشاره ای - هرچند اندک و ناچیز و خُرد - به برخی نظریات اجتماعی خواهیم داشت.

 

خلاصه‌ی داستان نمایشنامه‌ی "بیرون جلو در"

بکمن، سربازی که سه سال در اسارت دشمن بوده، از سیبری به آلمان بازگشته و در پی خانه و همسر و پدر و مادرش است. اما همه‌ی درها به روی او بسته شده. او که هنوز ماسک ضد گاز اشک آور زمان جنگ را به چهره دارد (یاد آور پرسونا، نقاب) و حاضر نیست این عینک مسخره را بردارد و رنگهای دنیا را ببیند، ضمن ملاقاتش با رفتگر، مأمور کفن و دفن (استعاره از مرگ) و پیرمردی سرگردان (استعاره از خدا) متوجه می‌شود که دنیا بی هویت شده، و خدا از اینکه بندگانش به دست یکدیگر کشته می‌شوند چقدر پریشان و غصه دار است. بکمن همان ابتدا از سر دلتنگی، تصمیم به خودکشی در رودخانه می‌گیرد. امّا رودخانه‌ی آلب هم این موجود مبتدی و مسخره را پس می‌زند و تحقیرش می‌کند؛ و می‌گوید: «وقتی دلت پر شد، وقتی جونت به لبت رسید، ... و وقتی قلبت از همه طرف شکست، اون وقت ما میتونیم یه بار دیگه درباره‌ی این چیزا حرف بزنیم.» که در واقع او را به دیالوگ (گفتگو) ترغیب می‌کند. و در ادامه، بکمن با افراد مختلفی مواجه می‌شود: یکی از سمج ترین افراد "دیگری" است که حکم وجدان خود بکمن را دارد؛ در کنار شخصیت پیرمردی که حکم خدا را دارد؛ و نیز فرمانده‌ی سابق بکمن و خانواده اش، دختر جوانی که بخاطر چهره‌ی غمگین بکمنِ خیس و سرمازده به او دل می‌بازد؛ و همسر دختر که سربازی لنگ و یکپا و با تجربه است و حکم جلوه ای از خود بکمن لنگ را دارد (از این رو همسر آن دختر، تنها کسی است که در پایان نمایشنامه با بکمن گفتگو می‌کند)، مخصوصاً که آن مرد را به یاد آورده: بکمن در جنگ فرمان داده و مرد در همان عملیات تحت امر بکمن بوده که پایش را از دست داده. اینجا، موضع فرمانده و فرمانبر تا حدودی در وجود خود بکمن پیچیده می‌شود. به همین دلیل هم حس مسئولیت و ندای وجدان و عذاب روحی سراسر وجود بکمن را فراگرفته است؛ از جمله مسئولیت مرگ یازده سربازی که تحت فرمان او بوده اند.

سپس بکمن با فرمانده سابق خود و خانواده او ملاقات می‌کند. در حالی که در طی این سه سال او از وضعیت خوبی برخوردار بوده و داشته خاویار می‌خورده. بکمن از اینهمه تضاد دچار کابوس می‌شود؛ و کابوس هایش را طی فرآیندی سورئال به فرمانده منتقل می‌کند. در این لحظه تمام جنگجویان تاریخ سر برمی آورند. بکمن فکر می‌کند: اگر فرمانده مسئول مرگ دو هزار جنگجو باشد پس می‌تواند مسئولیت آن یازده تن را هم به عهده بگیرد. مسئولیت چیزی است که روی شانه های بکمن سنگینی کرده و او را از پا درآورده است. او می‌خواهد این مسئولیت را به فرمانده برگرداند. این است که در حالتی نیمه خواب و نیمه بیدار، با فرمانده اش گفتگو می‌کند. امّا فرمانده باز او را به سخره می‌گیرد و توصیه می‌کند که برود هنرپیشه شود.

بکمن به سراغ تئاتر می‌رود. کارگردان کاباره ای دارد درباره‌ی وجدان آدمی مونولوگی را تمرین می‌کند. بکمن شعر خود را می‌خواند. امّا چنین اشعار تلخی مقبول کارگردان تئاتر عامه پسند نیست؛ مخصوصاً که این کارگردان معتقد است حقایق در هنر جایی ندارند. سرخوردگی بکمن و دیدارش با "دیگری" او را به خانه‌ی قدیمی اش رهنمون می‌شود. و اوج افسردگی و دلتنگی بکمن رقم می‌خورد وقتی از زبان صاحبخانه‌ی جدید (خانم کرامر) می‌شنود که پدر و مادرش را هنگام تسویه حساب با نازی های زمان جنگ، کشته اند. خانم کرامر او را ارجاع می‌دهد به مقبره‌ی دسته جمعیِ اولسدرف، قطعه‌ی 5. که سه ایستگاه بالاتر از هامبورگ است توی زندان فولسبوتل توی دیوانه خانه‌ی آلستردف. حال، دیگر بکمن باور می‌کند که پدر و مادرش، آن نازی های بی اعتبار، در دوره ی عملیات نازی‌زدایی پس از جنگ، در اتاق گاز کشته شده اند؛ امّا بکمن حالا بیشتر بخاطر آن مقدار گاز ناراحت است تا مرگ پدر و مادرش: "ولی حیف از اون گاز! با اون گاز آدم میتونه یه ماه تموم پخت و پز کنه." (بورشرت، ولفگانگ، 1388، بیرون جلو در، ترجمه عباس شادروان، نشر قطره، صفحه 73)

 

تحلیلی از محتوای نمایشنامه "بیرون جلو در"

نمایشنامه‌ی "بیرون جلو در" از نظر فرم در ژانر گروتسک و به سبک اکسپرسیونیسم با شخصیت هایی اگزجره و در فضایی سوررئال نگاشته شده؛ که در تطبیق کامل با خواست نویسنده، پیام داستان، و ایدئولوژی روشنگری بنا شده: پذیرش رنج یا تساهل و تسامح، منطق گفتگو، کنار گذاشتن کینه در بدترین شرایط مظلومیت، و بیان احساس، همگی در این اثر دیده می‌شوند. طوری که علاوه بر احساس همدردی مطلق با پرسوناژ "بکمن"، مخاطب از درکی عمیق برخوردار می‌شود نسبت به شرایط بعد از جنگ که همه چیز در آن واحد می‌تواند تغییر کند. مخاطب همچنین متوجه می شود که موقعیت یک انسان پاک باخته در جامعه چگونه تا سر حدّ انزجار و افسردگی پیش می‌رود. بکمن نمونه ی چنین انسانی است. امّا تجربه های تلخ از او انسانی متفاوت ساخته است: او غم کشته شدن عزیزانش را هم جور دیگری نگاه می‌کند. در اواخر نمایشنامه بکمن، دیگر ناله نمی کند؛ و هیچ در پی انتقام نیست. او به دور از هر خشونتی فقط حرف می‌زند و درونیات، تخیلات و کابوس های خود را به سادگی بیان می‌کند. خانم کرامر (یک قلب مهربان) با همه‌ی بی توجهی هایش به بکمن، او را تشویق می‌کند؛ و راه گریز را نشانش می‌دهد؛ خانم کرامر حتی مسیر خودکشی را برایش تشریح می‌کند. بکمن با همه‌ی سادگی هایش هم تعلیم دهنده ای روشنگر است و هم آموزش پذیری منطقی. اجتماع برای بکمن هم زخم است هم درمان. و اینهمه فراموشی به معنای درگذشتن از هرآنچه گذشته نیز تعبیر می‌شود. زیرا در کل زندگی انسان می‌تواند تصور کند مرزی بین رؤیا و واقعیت وجود ندارد و هرچه بر او گذشته چیزی جز خوابی و رؤیایی بیش نیست. کما ابنکه آخر نمایشنامه در جایی میان بیداری و خواب و یا بودن و نبودن تمام می‌شود.

بورشرت، در این متنِ گروتسک هم برای کاهش بار تلخی‌ها و هم برای تأثیر بیشتر ایده‌اش، لطایف کلامی و رفتاری بسیاری گنجانده است.

و ما با دقت در این متن متوجه می‌شویم در پس چنین لطایف کلامی این حقیقت نیز قابل کشف است که در جامعه ای با خصوصیات مدرن که طی فرآیند مدرنیته تجربیات مختلفی را از قدرت جناح های مختلف طی کرده، دیگر حتی از فاشیسم هم عبور می‌کند؛ و آدم ها نقش عاملیت خودشان را (به عنوان سوبژه هایی دانا) در چنین موقعیت تاریخی خاصی، به خوبی بازی می‌کنند یا به عبارتی خودشان را پیدا می کنند. این را می‌توان از ترکیب خانواده‌ی فرمانده به وضوح دید. این خانواده دیگر از دغدغه های فکری بکمن عبور کرده است و به آرامش و پیوند تازه ای رسیده. هرچند ظاهراً این فرمانده مرفه بی‌درد مورد تنفر بکمن است امّا گویا مدتی که از گفتگوی این دو می‌گذرد به حدّی از تعادل می‌رسند.

شاید منظور اصلی بورشرت دقیقاً چنین تفسیری نباشد امّا با مقایسه‌ی ساختار خانواده های این نمایشنامه، به این برداشت هم می‌توان رسید.

 در پایان نیز می‌بینیم دو مرد (بکمن و مرد یکپا) پس از صحبت های "دیگری"، شروع می‌کنند به گفتگو. و درست زمانی که نور امیدی هست برای بازگشت به زندگی مطابق با دیگران، می‌بینیم بکمن متوجه می‌شود که دارد به دنبال "دیگری" (وجدان)، و پیرمرد (خدا) می‌گردد که به او جواب دهند که چرا باید به این زندگی خاکستریِ خشن ادامه داد؟

 

مروری مختصر بر فیلم "کاتین" و ماجرای کشتار کاتین

از سال 1990 که اسناد سرّی کشتار جنگل کاتین توسط گورباچف و یلتسین فاش شد؛ دیگر بر کسی پوشیده نیست که این روس ها بوده اند که حدود 25700 لهستانی مظلوم را، (شامل افسران ارتش، و روشنفکران لهستان) در پاییز 1940 در اوج جنگ جهانی دوم، اسیر و قتل عام کرده‌اند. و عامل اصلی چنین قتل عام دهشتناکی، کمیساریای خلق در امور داخلی اتحاد جماهیر شوروی، و نیز رئیس پلیس مخفی شوروی (NKVD)، به فرماندهی بریا، و تحت امر استالین، بوده است. حال آنکه تا پیش از آن شوروی مدعی بوده است که عامل چنین قتل عامی، آلمانی های نازی بوده اند.

آندری وایدا، که خود از خانواده‌ی قربانیان این فاجعه‌ی دهشتناک است، در سال 2007 و در سن 82 سالگی این فیلم تکان دهنده را با بکارگیری برخی تصاویر آرشیوی مستند می‌سازد. فیلم کاتین علاوه بر فرم، به دلیل محتوا و موضوع آن، و از نظر پرداخت جامعه شناسانه اش، جزو برترین آثار بازسازی مستندات تاریخی است. این فیلم به خوبی از واقعیت تلخ مظلومیت لهستانی ها در برابر ابرقدرت ها پرده برمی‌دارد. لهستانی هایی که در جنگ دوم، هم از طرف بلشویسم شوروی و هم از سوی نازیسم آلمان مورد هجوم و اشغال بوده اند.

در فیلم کاتین، با ماجراهای چهار خانواده‌ی لهستانی مواجه می‌شویم که هر کدام به نوعی زخم خورده‌ی این واقعه هستند. همه از سیطره‌ی این مصیبت رنج می‌برند؛ ولی هیچ اقدامی نمی توانند بکنند. همین تکثر قهرمانان فیلم به ما یادآور می‌شود که در چنین مصیبت فراگیری همه‌ی اقشار جامعه، اعم از زن و مرد و کودک و پیر و نظامی و غیرنظامی و مخالف و بی نظر، همه و همه لطمه ای از این فاجعه دیده اند.

کارگردان برای شدت اثربخشی فیلم در بیان آلام قربانیان و بازماندگان این واقعه‌ی تاریخی، هم از صحنه های مستند و تصاویر آرشیوی بهره برده، و هم بیشترین تأکید را بر روی "فرم" نهاده؛ مه و دود غلیظ به مرور رقیق تر می‌شود؛ فضای ساکن، و فراموش شده‌ی جنگل و گورهای جمعی، مسخ کننده است. بازی‌ها همه به صورتی است که سکوت فزاینده و ترس ناشی از خفقان را تداعی کند. سکوت در برابر جنایت. و پناه بردن به توهم. ترکیب رنگ های سرد محیط، بافت های خشن لباس های نظامی؛ سرمای هوا و بالاپوش های آدم ها که گویی با سرپوش نهادن به ماجرایی به این فجیعی برابر است. توجه آدم‌ها به خبرهای جسته و گریخته که در عین خفقان سیاسی معادلی است برای امیدواری در عین توهم توطعه؛ که این یکی جان‌کاه تر از خود جنگ بوده و سنگینی بارِ ناهنجاری‌های زندگی را مضاعف می‌کند.

تأثر انگیز تر از همه‌ی سرنوشت ها این است که آنا، شخصیت قهرمان زن، که بیشتر به آن پرداخت می شود، نمی تواند نام همسرش را در فهرست کشته شدگان جنگ پیدا کند و برای همیشه منتظر مانده، و نیز یرژی که به خیابان تیره و تار می‌رود تا ماشه‌ی اسلحه‌ی کمری را بر شقیقه اش شلیک کند. این خودکشی معادل احساس سکوت تحمیل شده به فردی است که ماوقع چنین ماجرای نابودکننده ای را از نزدیک لمس کرده و از هزارتوی آن مطلع است.

این چهار خانواده شخصیت هایی داستانی هستند، امّا نمونه هایی برابر با بسیاری از آن لهستانی هایی محسوب می‌شوند که در جنگ جهانی دوم این وقایع جانگداز را تجربه کرده اند.

در اینجا نیز مرز میان وهم و خیال و واقعیت و حقیقت چندان واضح نیست. و شاید در فرم فیلم به عمد چنین تمهیدی به کار رفته است؛ تا تأییدی باشد بر خیالین بودن تمام مفاهیم هستی و جلوه های زندگی.

 

سویه های نظری نمایشنامه "بیرون جلو در" و فیلم "کاتین"

بورشرت در ابتدای نمایشنامه و پیش درآمد آن، متنی را به صورت مونولوگ نمایشی با عنوان "مردی به آلمان می‌آید" چنین می‌نویسد:

«او مدّت ها دور بوده است، این مرد. بسیار زیاد. شاید از خیلی وقتها پیش. و او به کلی متفاوت بازمی گردد، متفاوت با آن زمان که رفته بود. افزون بر این او در هیبتی است مانند آنچه در مزارع می‌ایستانند تا پرندگان (و گاهی هم غروب، انسان‌ها) را بترسانند. از لحاظ درونی نیز اینگونه است. او هزار روز در هوای سرد، بیرون انتظار کشیده است... مردی به آلمان می‌آید. او در اینجا به فیلمی عالی عشق می‌ورزد. او باید همزمان با دیدن فیلم، چندین بار بازوی خود را نیشگون بگیرد، زیرا که نمی‌داند، آیا بیدار است یا خواب می‌بیند. ولی سپس می‌بیند که در چپ و راست او بسیاری کسان دیگر هستند که آنها نیز همچون او به سر می‌برند. و او می‌اندیشد که این باید پایان واقعیت باشد...»

این یادداشت بورشرت در آغاز نمایشنامه فهم شخصیت مصیبت دیده را از جهان مشخص می‌کند: شخصیتی پشت کرده (بکمن) با دیدگاهی که جهان را به عنوان فیلم ببیند یعنی جدای از خود فرد؛ ولی پس از مدتی و با گذشت اندک زمانی، خودش بازیگر فیلم است و گویی این فیلم با مشارکت خود فرد و اندیشه‌اش دارد ساخته می‌شود. او خیلی سریع متوجه می‌شود که دنیای ایده‌آلی وجود ندارد و وحشی‌گری‌های یک زندگی را خودش و جهان همزمان دارند می‌سازند. چنین دیدگاهی که تاریخ را از موجودیت بشر جدا نمی‌بیند به پدیدارشناسی نزدیک است؛ و اندیشه های هایدگر را یادآور می‌شود.

«طبق نظر هایدگر، پیش فهم، ساختاری برای بودن در جهان است. این پیش فهم، محتوا یا سازمان یک فرهنگ است که قبل از اینکه ما به مرحله‌ی فهم وارد شویم و این پیش فهم، بخشی از تاریخی بودن ما بشود وجود داشته است. پیش فهم چیزی نیست که انسان بتواند بیرون از آن قرار گیرد یا آن را کنار بگذارد، بلکه پیش از ما در جهان وجود داشته است ... همچنان که ما به واسطه‌ی جهان ساخته می‌شویم، معانی هم بوجود می‌آیند، در همین موقع، ما جهان را بواسطه‌ی پیشینه و تجاربمان می‌سازیم. این امر نشان می دهد که تعاملی بین فرد و جهان وجود دارد؛ هر کدام در عین حال که دیگری را می‌سازند، خود نیز بوجود می‌آیند ... از دیدگاه هایدگر، هر فهمی مرتبط است با مجموعه‌ی معینی از پیش‌ساختارها، که تاریخی بودن فرد نیز بخشی از آن است و نمی تواند ندیده گرفته شود. بنابراین، فرد باید تا آنجا که ممکن است از تأثیرات این ساختارها در فرآیند فهم و تفسیر، آگاه باشد.» (مقاله مقایسه هوسرل، هایدگر و گادامر با محک روش شناسی؛ مهین چناری، فصلنامه علمی-پژوهشی دانشگاه قم، سال نهم، شماره دوم)

در ادامه، آنجا که بکمن قصد دارد گونه‌ای مبارزه را آغاز کند؛ باز عملاً مبارزه اش جز ارشاد چیز دیگر نیست؛ هرچند فرمانده اش ظاهراً چندان متوجه نباشد. او یاد گرفته است که در اوج ناراحتی و بغض و کینه، بهتر است که بر عصبانیت خود غلبه کند. در عین حال، مخاطب چنین برداشت می‌کند که داوطلب بودن سرباز علی‌رغم میل باطنی‌اش چیزی جز یک هژمونی و همسویی بناچار نیست:

- بکمن:      ... ما میخوایم خلاصه از یه جایی شروع کنیم! مثل بچه‌ی آدم!

- فرمانده:      شما میتوونین مثل بچه‌ی آدم جلو عصبانیت خودتونو بگیرین. من هیچکس رو به سیبری نفرستادم. من نفرستادم.

- بکمن:      نه، هیچکس ما رو به سیبری نفرستاده. ما کاملن داوطلبانه رفتیم. همه کاملن داوطلب بودن. و چند نفر از اونا هم اونجا باقی موندن. زیر برف، زیر شن. اونا خوش اقبال بودن، اونایی که اونجا موندن، اونایی که مُردن.

در این مکالمه، که تأکید بر روی داوطلب بودن این جنگجوها شده، بورشرت رابطه‌ی بکمن و فرمانده را در یک هنجار ظاهراً عادی معرفی می‌کند که در بطن آن، یک نوع بازتولید اقتدار هژمونیک می تواند معنا شود. چنانکه فرمانده کلمات منظوم بکمن (... حالا من دوباره به بیرون می‌زنم / و ترانه ای در درون من می‌جوشد / ترانه ای از کثافت ...) را تعبیر به "روده درازی" می‌کند. او بی آنکه از محتوای کلام بکمن دچار رنج شود، با ظاهری فریبنده، شعر او را مورد سنجش قرار می‌دهد؛ (... برای یه مبتدی خیلی منظم بود. امّا در کل طبیعیه که هنوز روح نداشته باشه...) و بعد او را به گوته ارجاع می‌دهد که زیر آتشبار دشمن، اپرت می‌نوشته:

فرمانده:      ... خونسردی، تسلط داشته باشین. به استاد پیشکسوت‌مون گوته فکر کنین. گوته با تمام وجودش به میدان نبرد کشیده میشه – و زیر بار آتشبار دشمن، اُپرت مینویسه ... این یعنی نبوغ! یعنی فاصله داشتن زیاد... دوست عزیز، ما چند سال دیگه هم منتظر میمونیم.

بکمن:      منتظر؟ من الآن گرسنه ام! من باید کار کنم.

که ارجاع به شخصیت گوته، خود بیانگر منطق گفتگو و فضیلت ادبیات است. گوته ادیبی است که به شرق و فرهنگ شرقی توجه دارد. و حتی عنوان مجموعه اشعار خود را "دیوان غربی-شرقی" نام نهاده. اینجاست که بورشرت مخاطب را قانع می‌کند که همه‌ی رنج های بشر می‌تواند تسکین یابد اگر با صبر و حوصله راهی منطقی را پیش گیرد و پیشوایش هم انسانی روشن‌بین همچون گوته باشد.

البته پایان نمایشنامه با مجموعه‌ای سؤالات ختم می‌شود؛ یعنی پرسش‌گری همچنان ادامه دارد: «... یعنی جوابی وجود نداره؟ پاسخی وجود نداره؟ هیچ، هیچ پاسخی وجود نداره؟» و تأکید بر روی واژه‌ی "هیچ" است.

که ما را به یاد تفسیرهای نیچه از تراژدی می‌اندازد. و زایش تراژدی: «معرفت، عمل را می‌کُشد؛ عمل به حجاب توهم نیاز دارد: این اصول عقیدتی هاملت است، و نه آموزه های مبتذل آدمی رؤیایی که بیش از اندازه می‌اندیشد و به زبانی دیگر، به علت وجود شمار بی پایان احتمالات، فرصت عمل نمی یابد. هم در هاملت و هم در انسان دیونوزیوسی، نه تفر که معرفت راستین، بینش نسبت به حقیقت هراس انگیز، بر هر انگیزه ای برای عمل سنگینی می‌کند.» (فریدریش نیچه، 1388، زایش تراژدی، ترجمه رؤیا منجم، نشر پرسش، ص 60)

در فیلم کاتین نیز چنین است:

در سرتاسر فیلم زندگی به وهمی می‌ماند و فیلمی از زندگی که همپای بازیگرانش ساخته می‌شود. جوانی که پوستری را پاره می‌کند، این عملش به قیمت از دست دادن جانش تمام می‌شود. پدر همسر آنا که استاد متشخص و باسابقه‌ی دانشگاه است، با همه‌ی ملاحظه‌کاری‌اش، درست در وسط جلسه‌ی سخنرانی در جمع دانشگاهیان، دستگیر شده و تحقیر می‌شود. دختر آنا هم همپای مادر و در میان آوارگان، سرگردان است (مادر و دختر معادل زایش یک نسل بعد). آنا از همسرش در اردوگاه می‌خواهد که فرار کند امّا او نمی پذیرد. او وضعیت خود را کاملاً پذیرفته و رام شده است که حاضر نمی شود ریسک کند یا رفتار خشونت آمیزی از خود بروز دهد.

در کل می‌بینیم هیچ ثباتی برای ادامه‌ی زندگی این آدم ها وجود ندارد ولی باز امیدوارانه به زندگی ادامه می‌دهند؛ گویی در خواب راه می‌روند. بدین ترتیب، خشم‌ها همه فروخورده می‌شود. این تعبیر در گروِ فضاسازی و میزانسن های دقیق فیلم است که در عین حال که همه فضاهایی واقعی است به اوهام و خیال نیز نزدیک است.  

 

جانشینی خشونت با گفتگو در این دو اثر دراماتیک

خاصیت درام، همان کاتارسیس (تزکیه) است که در مخاطب صورت می‌گیرد. چه چیزی در سکانس پایانی فیلم کاتین است که در ذهن مخاطب ماندگار می‌شود؟ قتل تک به تک افسران بی دفاع لهستانی و زنجیر و صلیب در مشت آن مردی که در نهایت جان می‌دهد. اینها همه حدّ اعلای خشونت در صحنه (منظر نمایش) است که کمتر سابقه داشته. خشونتی که مخاطب را سخت منقلب می‌کند. ولی در عین حال در سرتاسر فیلم چهره های این لهستانی های مظلوم با آن خشم فروخورده شان در خاموشی و سکوتی مبهم ترسیم می‌شود. همین سکوت و تحملِ رنج، تأثیرگذار است؛ همین مقاومت و پایداری؛ و همین شدت پلیدیِ خون ریزیِ ظالمانه.

در نمایشنامه‌ی "بیرون جلوی در" نیز چنین است. در پایان، بکمن برای سؤالاتش پاسخی نمی یابد. امّا دیگر هیچ حاضر نیست خودش خشونت بورزد و بیش از این دچار عذاب وجدان شود.

مسأله‌ی عدم خشونت در مقابل قدرت را هانا آرنت به خوبی تشریح می‌کند که اصولاً کارسازتر است.

از نظر آرنت خشونت ویرانگر است. «ابزار قهر، وسیلة ترساندن، به خوف و وحشت انداختن ، به تسلیم و تمکین واداشتن، به طورمعمول ابزار نابودی تعادل روحی و برهم زدن قرار و آرامش انسانهاست ... قدرت از رابطة انسان با انسان نشأت می‌گیرد و آن هم به روالی خاص ... قدرت از فضای فی مابین انسان‌ها برمی‌خیزد: «قدرت مستقیماً به خود شخص انسان مربوط نیست، بلکه اختصاص به فضای مابین انسانها دارد، فضائی که اتحاد و اتفاق آدمیان در آن صورت می‌گیرد» (3: 227) ... بنیان قدرت برهمه‌ی هدف‌ها مقدم است و پس از آن‌ها نیز برجای می‌ماند» (1: 78)

(http://www.iranliberal.com/showright-spalt.php?id=%221360%22)

 

نتیجه گیری

بورشرت، نویسنده‌ی نمایشنامه‌ی "بیرون جلو در" و وایدا، کارگردان فیلم "کاتین" هر دو تلخ ترین موقعیت پس از جنگ را برای شخصیت های اصلی و درگیر ماجرای داستان های خود رقم زده اند؛ امّا در عین حال شخصیت هایی را آفریده اند که تحت هر شرایطی عزت نفس خود را حفظ کرده و حاضر نشده اند مانند آزاردهنده و شکنجه گرشان رفتار کنند. اینان با منطق صبر و تحمل تا آخرین لحظه شرافت و امید خود را از دست نداده اند.

در کل، این دو اثر هنری (نمایشنامه و فیلم) با بینش "خشونت پرهیزی" قابل تفسیرند. این دو اثر تراژیک مخاطب را سخت متأثر و متنبه می‌کنند و در عین حال به او درس خویشتن داری و صبوری و برقراری رابطه‌ی منطقی، یاد می‌دهد. و این راز هنرهای نمایشی است که تقلیدی از زندگی بوده‌اند و الگویی برای زیستن.

در پایان، و در تأیید چنین بینشی، که در میان فلاسفه و متفکران سابقه‌ی چندین هزار ساله دارد، و برای آن می‌توان هزاران متن ادبی و اخلاقی را از نمایشنامه های اشیل و اوریپید تا آموزه های گاندی و دالایی لاما شاهد و مصداق آورد؛ این شعر گوته یادآوری می‌شود؛ گوته، متفکر والااندیش و روشنگری که الهام بخش فلاسفه ای چون شوپنهاور، هگل، نیچه، ویتگنشتاین، کاسیرر و ... بوده است، به این باور دارد:

مردمان جهان از خُرد تا بزرگ

تارهای سست از آرزوهای گران بر گرد خویش می‌تنند

و خود، عنکبوت وار میان آن جای می‌گیرند

ناگهان ضربت جادویی این تارهای سست را از هم می‌گسلد

آنگاه همه فغان برمی آورند که کاخی آراسته به دست ستم ویران شده است.

و نیز این شاه بیت سرشار از حقیقت خواجه‌ی رندان طریقت؛ همان مرادِ مطلوبِ گوته، که در طریقتش خشونت، و هرگونه تندروی پذیرفتنی نیست:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه   چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

 

ایمیل نویسنده:  b-bouzari@hotmail.com

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

آنچه انسانشناسان انجام می‌دهند (2)

داده های قوم نگارانه به روش های گوناگونی جمع آوری شده است. یک روش اصلی "مشاهده مشارکتی" است که-همانطور که از نام آن مشخص است- شرکت کردن در زندگی هرروزه جامعه میزبان، مشاهده دقیق و اتفاقات ثبت شده را شامل می شود.روش عمده دیگر مصاحبه کردن با افراد و گروه ها است و این معمولا به معنای ترکیب مصاحبه های دقیق طولانی و مصاحبه های فرصت طلبانه تر و کوتاه تر است. مصاحبه ها ممکن است رسمی باشند (با یک لیست مشخص از مسائل برای کشف کردن) یا اکتشافی تر و غیر رسمی تر.

داده های قوم نگارانه به روش های گوناگونی جمع آوری شده است. یک روش اصلی "مشاهده مشارکتی" است که-همانطور که از نام آن مشخص است- شرکت کردن در زندگی هرروزه جامعه میزبان، مشاهده دقیق و اتفاقات ثبت شده را شامل می شود.روش عمده دیگر مصاحبه کردن[1] با افراد و گروه ها است و این معمولا به معنای ترکیب مصاحبه های دقیق طولانی و مصاحبه های فرصت طلبانه تر و کوتاه تر است. مصاحبه ها ممکن است رسمی باشند (با یک لیست مشخص از مسائل برای کشف کردن) یا اکتشافی تر و غیر رسمی تر. قوم نگاران اغلب چندین بار با مردم مصاحبه می کنند و زمان زیادی را با آنها می گذرانند، به ویژه آن دسته از اعضای گروه های میزبانی که مایل هستند تا به صورت مشترک بر روی پژوهش کار کنند. کار میدانی توسط یک فرایند تجزیه و تحلیل دنبال می شود که به معنای سازماندهی منسجم داده ها و به کار گیری نظریه[2] است تا تصویری که پدیدار می شود را با معنی کند. این کار همچنین می تواند وقت گیر باشد: داده های بسیاری وجود خواهد داشت تا در نظر گرفته شوند و هیچ جواب آسانی وجود ندارد. انسانها موجودات پیچیده ای هستند و درحالی که عوامل زیستی و زیست محیطی ممکن است یک بخش را بازی کنند، رفتار تا حد زیادی توسط پیچیدگی های اجتماعی و فرهنگی پیچیده و بغرنج می شود. هنر تولید یک گزارش قوم نگاری خوب این است که به طور مختصر به موضوعات شکل می دهد اما آنها را تا نقطه ای که دیگرمعنی ندهند کاهش نمی دهد، و متن توضیحی کافی را به طوری برجای بگذارد تا دیدن الگوهای سازگار ممکن باشد، تا آنچه را که در جریان است را بفهمند و به این ترتیب بینش های مفید و عملی را ارائه کند که می توانند به مشکلات و چالش هایی که مردم مواجه هستند اعمال شوند.

بسیاری از مردم فرض می کنند که انسان شناسی به کار "عملی[3]" (که آن معمولا به معنای تحقیق با یک نتیجه عملی قبلا تعیین شده است که بیرون از محیط دانشگاهی اتفاق می افتد) یا کار "نظری[4]" تر که ظاهرا در "گوشه خلوت" دانشگاه اتفاق می افتد تقسیم می شود. انجمن های "انسان شناسان کاربردی[5]" متنوعی وجود دارد و اینها برای شاغلانی که مستقل هستند یا آنهایی که اساس سازمانیشان شامل همکاران انسان شناس بسیار نمی شود بی اندازه مفید و حمایت کننده هستند. با این حال، اگرچه این دوگانگی نظری/عملی یک مختصر نویسی عملکردی است، اندکی گمراه کننده است. فرضی را تقویت می کند که تحقیق "گوشه خلوت" و توسعه تئوری نسبتا منحصر به فرد است و بسیار عملی نیست و اینکه انسان شناسانی که در جای دیگر کار می کنند به گونه ای خارج از بخش اصلی (ترتیب و هماهنگی و) کار عملی هستند.

دیدگاه خود من این است که هر دو این فرضیات اشتباه است. پژوهش عملی خوب، هرجایی که مبنا است، نیازمند یک چارچوب نظری قوی و یک رویکرد دقیق دانشگاهی می باشد;  و توسعه نظری خود تا حد زیادی توسط اطلاعاتی که به طور مستقیم از داده های تجربی (بر اساس شواهد) و تجربه میدانی جمع می شوند. ماهیت تحقیقات انسان شناسانه با تمرکز مردمی و  دخالت بی واسطه با جوامع  انسانی در هر موردی بسیار اساسی است. بنابراین هرچند این سوال تحقیقی ممکن است مبهم به نظر برسد، فهمیدن اینکه "چرا مردم آنچه را که انجام می دهند را انجام می دهند" همیشه دارای چندین ارزش عملی است، و حتی تحقیق به ظاهر انتزاعی[6] ایده هایی تولید می کند و تئوری های جدیدی پیشنهاد می دهد که - اگر قوی باشند- از طریق گفتمان گسترده تر، به عمل فیلتر خواهد شد. در اصل، روند تحقیق  انسان شناسانه مستلزم مراحل زیر است (هرچند در یک ترتیب تعریف شده ای با نظم بسیار کم، اما با تعداد زیادی حلقه های بازخوردی و جاده های فرعی):

  • طراحی: ترسیم سوال پژوهش و اهداف پژوهش.
  • جستجوی بودجه: نوشتن طرح کمک مالی.
  • بررسی: کشیدن ادبیات قوم مدارانه و نظری تا آنچه را برای دیدن آنچه که تا کنون بر روی موضوع تحقیق انجام شده است.
  • تریف و پالایش: توسعه هدف های فرضیه های پژوهش.
  • انجام کار میدانی قوم مدارانه: جمع آوری داده برای مثال از طریق مشاهده شرکت کنندگان و مصاحبه ها (یک کار میدانی مقدماتی اغلب در مرحله اولیه نیز انجام می شود.)
  • تجزیه و تحلیل داده ها: معنی دادن تصویر از طریق "لنز" نظریه های انسان شناسانه، تست کردن فرضیه ها.
  • یافتن پاسخ ها: نتیجه گیری از پژوهش.
  • انتشار یافته ها: نوشتن متون، ارائه سخن رانی ها، ساخت فیلم، یا تولید خروجی های دیگر مانند نمایشگاه ها.
  • شرکت کردن در مکالمات بین المللی: اضافه کردن ورودی به بحث های گسترده تر بر روی سوالات پژوهشی، همکاری کردن در توسعه نظری.

و اغلب....

  • توصیه کردن: مشاوره دادن به سیاست مداران و تصمیم گیرندگان، کاربران پژوهشی.
  • دنبال کردن از طریق: کمک کردن به پیاده سازی یافته ها.
  • ارزیابی: انجام دادن تحقیقات بیشتر بر روی تاثیرات این پیاده سازی.

 

 همانطور که این لیست نشان می دهد، تحقیق انسان شناسانه نتایجی را در چندین جهت بالقوه تولید می کند: به سمت پیشرفت های نظری در نظم و انضباط، و به سوی توصیه های عملی برای کاربران پژوهشی. این لیست همچنین با تاکید بر ساختگی بودن تقسیم بین کار نظری و عملی، ارتباط بازخوردی مهم بین نظریه و عمل را نشان می دهد.

این تقسیم بندی در تعریف هویت حرفه ای مردم به همان اندازه ساختگی می باشد. همانطور که در بالا اشاره شد، فرصت های شغلی انسان شناسان غالبا شامل ترکیبی از شغل های تدریس/دانشگاهی و نقش های دیگر است و بیشتر دارای علایق پژوهشی هستند که با موضوعاتی درگیر هستند که کاملا عاری از هر نوع "محل آرام برای تفکر" هستند. به طور معمول، وب سایت های انسان شناسان و یا فهرست های نشریات ( شامل مواردی  که در صفحات وب دانشگاهی یاقت می شوند) یک طیف کاری را توصیف می کند، که بعضی از آنها به آسانی می توانند به عنوان "کاربردی[7]" توصیف شوند و برخی از آنها به وضوح بر همکاری کردن تاکید می کنند تا مباحث نظری[8]. آنها همچنین تنوع فوق العاده ای از علایق را نشان می دهند: حرفه ای که مجموعه ای از سوالات جذاب درباره رفتار انسان در رنجی با تنوع یکسان از گروه ها را بررسی می کند.

انسان شناسی نه تنها جذاب است بلکه نسبتا اعتیاد آور هم هست. بسیاری از مردم با مطالعه کمی از انسان شناسی شروع می کنند اما سپس متوجه می شوند که می خواهند ادامه دهند. این است بیشتر یا کمتر آنچه که برای من اتفاق افتاد: پس از بیش از یک دهه کار کردن به عنوان یک نویسنده و محقق مستقل در بخش های مختلف جهان، به اندازه کافی مجذوب یک بازه کاری در جای دور افتاده ای در استرالیا شدم تا یک سال را به انجام دوره کارشناسی ارشد در ]رشته[ انسان شناسی بگذرانم. درجه دکتری، چندین پست تدریس و پروژه های تحقیقاتی متعدد، این بعدا بی وقفه جالب باقی می ماند.

این سوالی را به وجود می آورد که چرا مردم زیادی وجود ندارند که کار انسان شناسی کنند. با این وجود، روحیه های بسیاری با کنجکاوی علاج ناپذیر، با انعطاف پذیری تا با فرهنگ ها و ایده های مختلف کار کنند و با تمرین کافی تا تحقیق دقیق و عمیقی انجام دهند. یک مانع عمده این است که انسان شناسی عموما در مدارس تدریس نمی شود، بنابراین اکثر مردم با آن در تماس نیستند. این، آنها را تنها با کلیشه ها باقی می گذارد تا در نظر بگیرند، و بخشی از مشکل آنها (کاملا مجزا از این حقیقت که آنها نادرست و منسوخ شده هستند) این است که به نظر نمی رسد که آنها به مشاغل بالقوه در انسان شناسی اشاره می کنند یا به استفاده های عملی بسیاری از تحقیق انسان شناسی.

بنابراین این کتاب قصد دارد تا نشان دهد که انسان شناسی می تواند به یک انتخاب گسترده ای از مشاغل منجر شود و اینکه طیفی به همان اندازه گسترده از کاربردهای بالقوه دارد. من مواد را به برخی مناطق وسیع تقسیم کرده ام، اما اینها به نسبت خود دلخواه هستند و همپوشانی و جریان قابل توجهی بین آنها وجود دارد. اما در هر منطقه، هدف از تحقیق انسان شناسانه ثابت باقی می ماند: برای به دست آوردن یک درک واقعی از یک واقعیت اجتماعی خاص، ارزش ها و شیوه های اعتقاداتی آن، و برای ارتباط این درک در سراسر مرزهای فرهنگی و خرده فرهنگی.

 

 

[1] Interview

[2] Theory

[3] Applied work

[4] Theoretical work

[5] Applied anthropologist

[6] Abstract

[7] Applied

[8] Theoretical debates

 

 

صفحه شخصی مترجم در انسانشناسی و فرهنگ

http://anthropology.ir/node/25534

 

این نوشتارها ترجمه ای است از کتاب زیر

Strang, Weronica (2009) What Anthropologists do; Osford: Berg Publisher

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

در ستایش همین فوتبال خودمان

دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان ایران را با عنوان جامعه کوتاه مدت نامیده و از این نظر آن را در نقطه مقابل جامعه درازمدت اروپایی قرار داده اند. جامعه کوتاه مدت از دیدگاه ایشان، جامعه ای است که در آن تغییرات حتی تحولات مهم و بنیادین همواره عمری کوتاه دارد که علت آن فقدان چارچوبی استوار و خدشه ناپذیر از لحاظ قانونی است. وی در توصیف جامعه ایران از تعبیر خانه کلنگی استفاده نموده است که ناظر به بناهایی است که حتی اگر هم سابقه طولانی چندان زیادی نداشته باشند، اما با این حال بیش از هر چیز به سبب اینکه از نظر مد و پسند روز کهنه و فرسوده گردیده است لذا بی ارزش تلقی شده و ویران می شوند. در نهایت تاریخ چنین جامعه ای نیز چیزی نخواهد بود جز رشته و توالی همین دوره های کوتاه مدت(کاتوزیان:9-11).

مسابقه فوتبال بین استقلال و پرسپولیس دو رقیب دیرینه پایتخت، موسوم به دربی یا داربی نیز در هفتاد و نهمین ایستگاه خود در اوایل آذرماه امسال(1393) به انجام رسید و تمام شد. البته بازی این بار با داشتن گل در جریان بازی و پیروزی اردوگاه سرخ ها بر آبی هایِ این بار تیره پوش پایتخت(به یاد و خاطره روانشاد مرحوم غلامحسین مظلومی، پیشکسوت تازه درگذشته استقلال)، از جذابیت هایی ولو اندک برخوردار بود هرچند همچنان این فرضیه در نزد بسیاری به قوت خویش باقی است که از بالا می گویند داربی مساوی شود و لابد این قبیل داربی ها از دست ایشان در می رود!

در اینکه فوتبال امروزه از حد و اندازه های ورزش در معنای متداول و مرسوم آن خارج شده و مرزهای صنعت، اقتصاد و حتی هنر و سیاست را درنوردیده است، کمتر کسی تردید روا می دارد. در این باب موضوعات گوناگونی گفته و یا نوشته می شود که عمدتاً در تبعات و پیامدهای فوتبال بر امور متعدد انسانی در اجتماعات گوناگون است. در این میان مناسب است به سوالی بیندیشیم مبنی بر اینکه آیا میان نوع فوتبال یک مجموعه و مشخصاً یک کشور با ویژگی ها و مهم تر از آن شرایط و موقعیت‌ شان نسبت و رابطه ای معنادار وجود دارد؟

سالهاست که از فقدان برنامه ریزی های طولانی مدت و زیربنایی و البته مبتنی بر علم و دانش روز در ورزش مخصوصاً فوتبال سخن می گوئیم اما به مصداق و نمونه همان عمر کوتاهی که تحولات و تغییرات مختلف درجامعه ما دارند، تنها به رویه ها و برنامه های کوتاه مدت می اندیشیم گویی چندان به آینده و امکان برنامه ریزی مناسب برای آن باور نداریم. چنانکه توضیح داده خواهد شد علاوه بر سیستم مدیریت و بوروکراسی برآمده از این روحیه، در نوع و شیوه فوتبال بازی کردن مان نیز نمودار است. آلمانی ها ملتی بودند که بعد از فروپاشی سیاسی و اجتماعی و حتی تحقیر شدن در همه ابعاد، به زودی بعد از هر دو جنگ جهانی به پاخاسته و با برنامه ریزی و نیز حوصله و صبری قابل تقدیر و البته شگفت انگیز جامعه خویش را نه تنها به سطح و اندازه ملل فاتح جنگ های جهانی رساندند، بلکه از بسیاری از ایشان نیز جلو زدند. فوتبال آلمان در سالهای اخیر طراوت و زیبایی بصری و تعبیری چشم نوازی بیشتری پیدا کرده است که شاید تا حدودی در کنار عوامل دیگر به دلیل استفاده از نیروهای جوان تر و فاصله گرفتن از محافظه گرایی گذشته باشد. اما تا چند سال پیش هم با آنکه عموماً فوتبال ژرمن ها را خشک و ماشینی می دانستند، باز میزان حوصله، تأمل و طمأنینه ایشان در دقایقی که حتی بازی را واگذار نموده بودند، مورد تحسین خیلی ها بود. به واقع انگار آلمانی ها فقط در فوتبال نیست که صبر و حوصله خرج می دهند بلکه آنها حاضرند برای هر چیزی زمان و بهای لازمش را بپردازند. اوج تمرکز ما بر مقاطع کوتاه مدت را در نتیجه گرایی افراطی و توجه صرف به مسابقه پیش رو و یا حداکثر چند بازی اخیر در هر تورنمنت و دوره ای می توان دید. دیگر کسی به امور زیربنایی و طرح هایی که در بلند مدت جواب بدهد، چندان اهتمامی ندارد. در خیلی زمینه ها از دیگران عقب مانده و دیرتر رسیده ایم اما با این حال باید زود هم برسیم. از داربی به عنوان مصداق مهمی از این جریان سخن گفتیم و گرنه فوتبال رده ملی مان نیز دست کمی از آن ندارد. در اواخر بهار و اوایل تابستان امسال در جام جهانی فوتبال حاضر بودیم و بازی های گروهی مان را انجام داده و طبق معمول به خانه بازگشتیم. البته در نگاهی واقع بینانه انتظاری هم جز این نبوده و نیست و انتظار صعود از مرحله گروهی آن هم با تیم های همگروه مان، خواسته ای بلندپروازانه بود؛ بگذریم از دوستان چه کارشناس و چه تماشاگران عادی که چون خیلی آشنایی با بوسنی و هرزگوین و یا نیجریه نداشتند، صعود ایران را محتمل بلکه حتی آسان برمی شمردند در صورتی که اندک توجهی مثلاً به بازی های مقدماتی بوسنی نشان می داد با چه تیم آماده و قدرتمندی مواجهیم. به هر حال بازی ها تمام شد و بعد از اتمام بازی ها، یکی از اتفاقات این بود که کانون مربیان ایران با کارلوس کی روش مربی تیم ملی فوتبال درافتاد و در زمانی که مسئله تمدید قرارداد وی به ویژه با توجه به بازی خوب ایران مقابل آرژانتین مطرح بود، با صدور بیانیه ای البته به ظاهر درست عنوان کردند که سبک بازی تیم ملی فقط دفاع و دفع توپ و به اصطلاح زدن زیر توپ بوده است و این باید تغییر کند. این گفته البته سخن حقی است اما آیا در این روند جاافتاده در این چندین سال در فوتبال ما فقط مربی تیم ملی و یا بازیکنان مقصرند؛ بازیکنانی که تازه بهترین های فوتبال ما هستند؟ و آیا در ناکامی های مذکور، مدیران و مسئولان مربوطه در هر بخشی در انجام وظایف محوله شان زیرش نمی زنند؟ آیا چنانکه گفتیم کارهای زیربنایی و پایه ای جز در برخی موارد و برخی باشگاه ها بیشتر شبیه شوخی نیست؟ و آیا همه مان از صدر تا ذیل به نتایج کوتاه مدت نمی اندیشیم؟ با یادآوری این موارد شاید کسانی که همانند راقم این سطور، تنها مخاطبان و تماشاچیان این فوتبال هستیم، اذعان می کنیم که بله ایشان مقصرند و تقصیرها متوجه همین هاست و اصلاً همین ها هستند که نمی گذارند پیشرفت کنیم. اما همین جا باید در صدور حکم خویش درنگ کنیم چرا که از قضا در چنین موضوع مهمی بر این باوریم که تماشاچی و هوادار هم حداقل به اندازه خود مقصر است مگر بسیاری از ما به مثابه همین هواداران و یار دوازدهم تیم مان، در حساس ترین موارد این فوتبال مخصوصاً داربی بارها به طور صریح و یا ضمنی اظهار نمی کنیم و یا واقعاً انتظار نداریم که همین یک بازی را ببریم و حتی اگر در آخر فصل قهرمان هم نشدیم، رتبه مان هم خوب نشد و یا سهمیه آسیا را نیز نگرفتیم مهم نیست؟ آیا با این قبیل تفکرات هیجان کاذب و در عین حال مخرب و محافظه کارانه ای را به انحاء مختلف بر مربی، بازیکن و کادر هر تیم تحمیل نمی کنیم؟ و آیا با چنین جو آفرینی کاذبی سهمی در اینکه داربی های ما با وجود پتانسیل بالا از نظر سرمایه در چرخش و نامداری بازیکنان و کادر مربیان و ... جزو کسل ترین مسابقات ما در می آید که هدفی جز سپری نمودن همین بازی با نهایت احتیاط و در نتیجه نباختن بازی ندارد، ایفا نمی کنیم؟ به راستی شتابزدگی و عجله ما در همه عرصه های زندگی مان نیست که در فوتبال نیز به معنا و شکل غلط آن رواج یافته و بازتولید می گردد؟(کاظمی،1391).

در این مجال و با بضاعت اندک البته قصد علت کاوی مسائل اجتماعی با استناد به موضوعی همچون فوتبال را نداریم و بنای آن نیست که ورزشی همچون فوتبال را عینِ و یا علتی تام از خصوصیات و ویژگی های اجتماعی بدانیم ولی از سوی دیگر بر زمینه ها و عناصر مشابهتی که به شکلی معنادار بین آن دو هستند نیز نباید بی اعتنا بود و حداقل می توان در این خصوص اندیشید که آیا به راستی تطابق و همسنخی معناداری بین اینها وجود ندارد؟ اندک تأملی ولو بدون اینکه خواهان برقراری رابطه ای علّی بین آنها باشد، به مشابهت های معناداری می رسد. همان گونه که در مقایسه با آلمان گفته شد، ایران دچار شتاب بی منطقی شده است که جا را برای برنامه ریزی بلندمدت از بین می برد و گاهی این شتاب در روزمرّگی ها آن قدر سریع و عجولانه است که بیم آن می رود با تکرار اشتباهات خویش همه آن دستاوردهای گذشته را هم از دست بدهیم. کما اینکه بسیاری از رکوردهای ناشی از مقام آوردن ما، برتری ها و مزایای ما حداقل در قاره کهن آسیا در این چند ساله از سوی رقبا شکست شده و قله های به ظاهر دست نایافتنی تا همین چندی پیش به راحتی و البته تلاش و برنامه ریزی رقبا فتح می گردند. همین ژاپنی ها خیلی پیشینه و سابقه دیرپایی در فوتبال همانند برخی قدرت های بزرگ آسیا نداشته اند ولی نقطه قوت ایشان، برنامه ریزی درازمدت و حساب شده ایشان است؛ سرمایه گذاری ایشان در فوتبال به کارتون هایشان نیز راه می یابد و ایشان در مسابقات جام جهانی حتی تا بهترین و آخرین مراحل جام جهانی هم صعود می نمایند تا همین جذابیت ها، برای نسل نوجوان شان ذائقه سازی کنند تا در کنار امور دیگر ذائقه فوتبالی شان نیز رشد کند. همین طور از این نظر به نظر می رسد تلاش سالهای متمادی قدرت های بزرگ دنیا همانند ایالات متحده و نیز چین هم که بتوانند در کنار انواع و اقسام ورزش هایی که برخی از آنها را ما هم اسمشان را نمی دانیم در فوتبال نیز پیشرفت نمایند و در نوع خودش جواب هم داده است. کشورهایی که تاریخ چندان طولانی هم ندارند از جمله در حاشیه خلیج فارس و مجاورت کشورمان، ناچار بوده اند به رویه های کوتاه مدت بیندیشند و لذا از باب همین کوتاه مدت تاریخ و پیشینه شان در فوتبال هم مثل خیلی امور دیگر فوری پولی تزریق نموده و بعد هم توقع نتیجه گیری در بهترین شرایطش را داشته و دارند. در نتیجه معروف است و رویه شان هم نشان داده که طاقت باخت و ناکامی را ندارند و فوری مربی عوض می کنند و البته کسی و یا کسانی هم که پول داشته باشند و بتوانند بدهند که برایشان بهترین مربی بیاید چرا باید مدارا کنند اکنون در برخی زمینه ها نگرانی باید داشت که نکند نه تنها ما هم مثل آنها شده باشیم بلکه گوی سبقت را نیز از ایشان ربوده باشیم.

شاید در یک جمع بندی و نگاهی کلی همه اینها به نوعی حاکی از فقدان امنیتی باشد که جوامعی همچون ایران از دیرباز گرفتار آن بوده اند. به واقع در فقدان این عنصر مهم حیات انسانی نمی توان به رویه های جاری در بلندمدت امید بست چرا که هیچ چیزی در این شرایط تثبیت نمی گردد و افق پیش رو برای همه مبهم و مه آلود است. انسانها به لحاظ کثرت متغیرهایی که خارج از کنترل و توان انتخابی ایشان است، امیدی حتی به حفظ آنچه تا امروز به دست آورده اند، ندارند. آنچه هست و تا حدودی می توان روی آن حساب نمود، دارایی های نقد کنونی و اندیشه به زمان های کوتاه مدت پیش رو است که تا حد ممکن باید از آنها بهره برد. به سخنی دیگر قرار و بنیانی برای اخذ تصمیمات دوران ساز باقی نمی ماند. البته ناگفته نماند که هر جامعه ای شرایط اضطرار و کوتاه مدتی دارد که در آن به نتیجه آنی می اندیشد کما اینکه در فوتبال هم باز از بابت همان مشابهت سازی متسامحانه، تیم های حتی معروف و حرفه ای گاهی دفاع مطلق می کنند و زیر توپ می زنند و تنها به دفع توپ می اندیشیند اما وقتی این حالت خاص و مختص دقایق و زمان و بازه های زمانی ویژه به عادتی دیرپا و طولانی و بلکه قاعده تبدیل گردد، در آن صورت دیگر نمی توان آن را مسئله ای گذرا دید. در این گونه مواقع است که به تعبیر مجید جلالی مربی کاربلد فوتبال کشور، مایلیم و ظاهراً راهی جز این نداریم که توپ را به حریف بدهیم و بازی فیزیکی در پیش بگیریم و تنها نقطه قوت مان را دوندگی مان قرار دهیم. تک موقعیت ها و خلاقیت های فردی قهرمانان و جادوگران و بدل های فوتبالیست های حرفه ای دنیا اعم از زیدان، کاسیاس و فابرگاس و ... که ما گاهی فوتبالیست های خود را به القابی برگرفته از نام ایشان ملقب و مفتخر می سازیم، اگر به کمک مان آمد که فبهالمراد و خب از آنها استفاده می کنیم و از قضا اگر مزیتی هم باشد به استناد آمار موجود اغلب از همین طریق است اما وقتی پای مقوله ای هماند سازماندهی، طراحی بازی با بازی خوانی رقیب و اموری از این دست باشد چه؟ ظاهراً دست مان خالی تر از اینهاست که به زودی پر شود. در سالیان اخیر به قدری این امر شایع و رایج گردید که ناچار دست به دامان فوتبالیست های عزیز دورگه ایرانی شدیم تا گره هایی از کلاف ناگشوده ما را در مسابقات پیش رو آن برای مدت زمانی باز کوتاه و گذرا بگشایند. گویی هر چه کمیت فوتبال از حیث تیم و مسابقه و مهم تر ازآن پولی افزایش یافته و گسترش یافته، نتیجه و ثمره بایسته ای از آن حاصل نشده است و در همین جام جهانی گذشته به ویژه از حیث بازیکنانی که در داخل کشور بازی می کنند، میانگین سن بالایی را تجربه نمودیم یعنی همین عزیزان دور از وطن و برخی از پا به سن گذاشته های فوتبال هستند که دست این فوتبال را می گیرند و این وسط انگار زایش و خلاقیت فوتبال چه می شود و کجا می رود و اصلاً آمده بوده که برود دیگر به کسی مربوط نیست؟ فقدان نتیجه همه چیز نیست اما به واقع عدم نتیجه گیری مخصوصاً به شکلی سلسله وار آن هم در رده های متعدد پایه حکایت از افت و بلکه انحطاط و عقبگردی معنادار در فوتبال کشور ندارد؟ در اواخر تابستان امسال و اوایل پاییز نمونه های درخشانی از این امر را در تیم امید و تیم های پایه دیدیم که همان موقع انتظار می رفت مثل همیشه ولو خیلی هم مثمر ثمر نباشد کمیته بررسی مشکل و علت ناکامی ها تشکیل شود و بررسی شود که خوشبختانه به یکباره با بحث شیرین حق پخش مسابقات لیگ فوتبال، آن هم به فراموشی سپرده  شد و به تعبیر مرحوم احمد آقالو در سکانسی از فیلم گاهی به آسمان نگاه کن طوری شد که «...کأنه از اول نبوده...».

بار دیگر چنانکه در متن نوشتار نیز گفته شد، متذکر می شویم که این متن درصدد اثبات علّی و جبرگونه رابطه بین دو مقوله پیچیده و مجزا از هم نیست و شاید هم به این راحتی نتوان پیوندی معنادار از حیث علت واقع شدن یکی برای دیگری یافت با این حال و به رغم همه اینها موضوعات معناداری در حیات اجتماعی وجود دارند که ریشه در بسیاری از مناسبات و خلقیات ما دارند و شاید تأمل ولو گذرا در این بخش ما را به شناخت ریشه های یک موضوع رهنمون سازد. اگر منطق ساده و بدیهی ذات نایافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش مورد قبول مان است آن گاه باید دید چه به این فوتبال، از حیث برنامه درازمدت و ثبات در تصمیمات و نیز هدفمندی با طمأنینه داده ایم که از آن این همه انتظار داریم که کمترین آن ارائه بازی زیباست؟ در انتها برای نمونه به یک مسئله هم اشاره می شود تا عمق این موضوع دانسته شود اولاً شکی نیست که دست همه خادمان هر بخش از جمله فوتبال را باید به گرمی فشرد و از حضور با برنامه آنها، که اگر با سرمایه هم همراه باشد چه بهتر، استقبال نمود اما در عین حال حضور این همه دوستان از بخش های غیر فوتبالی که عمدتاً هم برای دورانی خاص و گذرا صورت می گیرد و نمی تواند تداوم لااقل در یک تیم و باشگاه داشته باشد، چقدر بازدهی داشته و دارد؟ اگر تعویض و جابجایی سریع در پدیده های اجتماعی خود نشانی از نوعی نقص و مشکل است، آن گاه تعویض مسئولانی غیر مرتبط چقدر می تواند مفید باشد؟

با آنکه بین خصوصیات و ویژگی های جامعه و حکومت و یا دولت تفاوت و تمایزی قاطع و مشخص نمی توان نهاد، با این حال بخشی از معضلات جامعه کوتاه مدت ریشه در ماهیت دولت و نظام سیاسی و یا به تعبیری دیگر در شیوه و نوع حکمرانی آن جامعه دارد. به طور مشخص دولتی که فاقد مبناها و پایه های استوار بوروکراتیک برای سامان دادن به رویه های خود باشد و یا مهم تر از آن دولت و حکومتی که از زمامداری و حکمرانی تنها اسم و عنوانی را یدک بکشد و فاقد زمینه های لازمی مثل اقتدار و حاکمیت واقعی باشد و یا بر رویه هایی غیر دموکراتیک و بلکه غیر انسانی همانند بهره کشی و استثمار شهروندانش استوار باشد، همه در زمره احتمالات و بلکه علل تکوین و نیز تداوم جامعه کوتاه مدت است. همه روندهای ناظر به توسعه سیاسی و اجتماعی به نوعی متضمن قدرت یابی ارکان متعدد جامعه و در مقابل فروکاستن از قدرت دولت و نظام سیاسی و به واقع تعدیل آن است. بودن این شرایط تازه زمینه و موقعیت را برای جامعه فراهم می آورد که به بلوغ خویش نزدیک شده و در جهت برنامه ریزی برای میان مدت و درازمدت خویش برآید. تا قبل از آن همچنان نشانه های جامعه کوتاه مدت و نگاه کلنگی به روابط در حوزه های مختلف کنش اجتماعی مان وجود دارد و لذا از این نظر چرا از فوتبال مان که به این خوبی و نسبتاً جامع، بازنمایی کننده این وجه مهم از جامعه ماست، غفلت ورزیده و حتی از آن لذت نبریم؟ البته که با معیارهای فوتبال دنیا دیدن اغلب این مسابقات مخصوصاً داربی های پرطمطراق پایتخت متأسفانه و به رغم آرزوی ما چندان لذتی در برندارد اما وقتی خصایصی از بطن جامعه ما در متن و حواشی این ورزش به خوبی پدیدار می شود، چه؟ از این منظر همین فوتبال خودمان قابل ستایش است و درس های فرواوانی دارد. اگر خواهان تغییر وضعیت مان نیز باشیم، که ظاهراً هستیم باز تأمل آسیب شناسانه در فوتبال ملی و باشگاهی مان راهگشاست.

 

 

منابع:

-کاتوزیان، محمدعلی همایون(1392)ایران، جامعه کوتاه مدت و 3مقاله دیگر، ترجمه عبدالله کوثری، تهران، نشر نی، چاپ پنجم.

-کاظمی، عباس(1391) پیرامون فرهنگ عجله در جامعه ایرانی؛-http://kazemia.p

 

صفحه نویسنده در انسان شناسی و فرهنگ

http://anthropology.ir/node/11367

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

حماسه تیس

فیلم مستند حماسه ی تیس، در سال 1390 در چابهار به کارگردانی و تهیه کنندگی محمد علی هاشم زهی در چابهار (واقع در بلوچستان)  ساخته شده است. این فیلم ، داستان قهرمانی ها را در طول زمان روایت می نماید. تاریخ این داستان به سال 875 هجری قمری باز می گردد و توام با دورانی بوده است که عثمانی ها راه اصلی تجارت را بر اروپاییان بستند و سفید پوستان غربی همچون ونیزی ها و پرتغالی ها که علاقه وافر به کالاهای کشورهای آسیایی از جمله هند داشتند، سعی در یافتن راهی برای رسیدن به این کشورها نمودند.

بنابراین شرح دلاوری های میر همل پسر سردار جیهند است که در راه دفاع از خاک ایران و روستای تیس به عنوان یکی از مناطق پر رونق تجاری در گذشته به شمار می رفت، با پرتغالی ها به مبارزه می پردازد. (به نقل از سایت انسان شناسی و فرهنگ) مقاله می خواهد به این پرسش پاسخ دهد : فیلم حماسه ی تیس از چه ساختاری برخوردار است؟

تحلیل و نقد فیلم :

آنچه در فیلم حماسه ی تیس حائز اهمیت به نظر می رسد، رویکرد روایی حوادث در طول زمان است. به این معنا که اگر تاریخ را به مثابه ی نظام حاوی نمادهای بی شمار تلقی نماییم، عنصر زمان (حمله ی پرتغالی ها به روستای تیس) نقش اصلی را ایفا می نماید و هویت فرهنگی را نشان می دهد. که در بر دارنده ی گذشته ی تاریخی، حماسه ها (پیروزی میر جیهند و میر همل در حملات متعدد پرتغالی ها به این روستا)، زبان مادری (زبان بلوچی) و باورها می باشد. در این فیلم با نشانه های دیداری رو به رو هستیم، به این معنا که نسبت همنشینی این نشانه ها می تواند سویه ی توصیفی یا روایی تاریخ را نشان دهد و معنای هر پرده ی نقاشی در فیلم با نظام نسبت های درونی نشانه ها درک می شود. هر پرده از رمزگانی تشکیل شده است که به رمزگان فرهنگی (حماسه آفرینی دو قهرمان : میر جیهند و میر همل) در مقابل استعمار پرتغالی ها و زیبایی شناسی-نقاشی (صحنه ی جنگ) تقسیم می شود. دو دسته عناصر اصلی (بندر تجاری تیس) و عناصر تزیینی (لباس، مناسک ازدواج و غیره) را می توان دریافت. علاوه بر آن کاربرد عناصر زندگی اجتماعی و فرهنگی در پرده (شیوه ی لباس پوشیدن، موسیقی فیلم، کنار هم نشستن و نظم عناصر تصویری در پس زمینه ها) به شیوه و مناسبات اجتماعی مرتبط می شوند (تصاویر زندگی روستایی، آرایش صحنه در خانه و کشتی) کدهای فرهنگی محسوب می شوند. که با کارکرد این کدها تمایز میان عناصر فوق قابل درک است. به نظر می رسد نوعی شکل شکنی از طریق نقاشی ها در فیلم انتقال می یابد، به این معنا که کشتی ها در بر دارنده ی سفر و خلق حماسه توسط میر همل و یارانش در مقابل پرتغالی ها است. در واقع مناسبات میان عناصر گوناگون (انواع تقابل : تولد، مرگ و غیره) می باشد. ژرف ساختهای درونی آن (دفاع از سرزمین) توام با زیستار اجتماعی (مناسک همبستگی در صحنه های مختلف : مشاوره، جنگ و عروسی) معانی دوباره می یابد. محتوای روایت (بازنمایی جامعه در کلیت) ساختار را ارائه می دهد و درباره ی خودش صحبت می کند. موضوع آن مناسبات درونی (روابط افراد نسبت به یکدیگر) و شیوه های مفهوم سازی خودش از طریق تمایزیابی با معرفی زندگی اجتماعی  ویژه است. حماسه ی  تیس را می توان  نظامی از نشانه ها به شمار آورد، به عبارت دیگر در تحلیل می توان بر روابط درونی آنها (همدلی و همبستگی به ویژه در نبرد تن به تن) تاکید ورزید و زندگی اجتماعی به خوانش دوباره دست می یابد. البته با توجه به نظر گیرتز در رویکرد امیک (دیدگاه درونی نسبت به جامعه) می توان واقعیت مورد مشاهده را همچون متن تفسیر نمود. به این معنا که هویت قومی بلوچ با وحدت انسجام یافته استیلای پدیده ی استعمار را مادام کنار می زند و همواره امید حرکت به افق های رو به جلو از طریق مقاومت و تلاش، محقق می نماید. در واقع مکانیسم کنش های اجتماعی افراد از طریق توالی رویدادها بازتولید می شود. و فرهنگ دستگاهی فعال است که به افراد اجازه می دهد مشکلات عینی و نوعی را که در برآورده شدن نیازهایش در محیط با آنها روبرو می شود حل نماید. (میر همبل پسر میر جیهند به هنگام غافلگیر شدن در طوفان دریا توسط پرتغالی ها در نهایت به مبارزه توسل می جوید) به عبارت دیگر فرهنگ، سیستم منظم اشیاء، فعالیت ها و رفتارها (همبستگی افراد در جنگ) می باشد که  اجزاء آن (ساکنان روستای تیس) در نتیجه ی واحد (دفاع از سرزمین و پیروزی در جنگ) را بر عهده دارند. در واقع مجموعه غیر قابل تفکیک از عناصر مختلف (لباس و ابزار) وجود دارد که از درون به یکدیگر پیوسته هستند. با توجه به مفهوم مناسک گذار (ازدواج، مرگ و غیره) می توان اذعان نمود که ورود فرد به موقعیت های جدید نمایانگر تیپی از اشکال سازمان یافته ی همبستگی است. تمام حرکات کالبدی (شمشیر زدن، حنا مالیدن بر کف دست عروس و غیره) مکانیسم نظم اجتماعی را توام با تمایز تداعی می کند. به عبارت دیگر فردیت در حلقه ی ناگسستنی میان زبان، زمان و مکان، معانی نمادین می یابد. بارزی انسجام یافته است. و مفهوم هزارتو به تصویر ذهنی آنها از جامعه و فرهنگ باز می گردد که فهم واقعیت های بیرونی (جنگ) را امکان پذیر می نماید. بنابراین برای اینکه جامعه ای از تنش به دور باشد باید تصویر پدیده ها آن گونه که هستند بر تصویر آنها آن گونه که باید باشند بیشترین انطباق را داشته باشند. به این معنا که رویکرد خود (شخصیت های اصلی حماسه و یاران) در مقابل رویکرد دیگری (پرتغال ها) به مثابه ی فرایند هویت زا عمل می نماید.  الگوهای فرهنگی یا الگوهای مردمی را می توان از طریق وابستگی های افراد به هویت قومی بلوچ باز شناخت که به صورت ناخود آگاه بر رفتارهای فردی (تصمیم گیری در هنگام جنگ و همبستگی از طریق تعلق خاطر به سرزمین) تاثیر می گذارد.  در حوزه ی فرهنگی بلوچستان ،

خانواده به مثابه ی مفهوم اجتماعی در جهان رواهای فرهنگی، فرد را در رده شناسی تقریبا نزدیک متجلی می نماید. (سپردن مردم روستا در مفهوم سرزمین توسط میر جیهند به پسرش در هنگام بیماری) با توجه به نظریه ی ماتریالیسم فرهنگی به نظام هایی اجتماعی-فرهنگی می توان اشاره نمود که شناخت آنها پیش از هر چیز باید از خلال محصولات مادی آنها (رقص، ابزار جنگی، لباس و غیره) و شرایط مادی که مردم روستا در آن زندگی می کنند، صورت گیرد. بخش های اساسی این نظام ها در بر دارنده ی زیر ساختار، ساختار و روساختار است که در زریر ساختار، شیوه ی تولید (با توجه به مبادله ی کالاهای مختلف در بندر تجاری تیس در گذشته) که به توسعه ی مواد مورد نیاز برای معیشت و به ویژه غذا و انرژی های دیگر اختصاص دارند. و شیوه ی بازتولید نیز به مجموعه ی فنون و روش هایی باز می گردد که برای توسعه یا تحدید حجم جمعیت و میزان تولید مثل به کار می روند. و این دو جنبه کاملا به یکدیگر وابسته هستند و به صورت متقابل عمل می کنند. در آنچه ماروین هریس، ساختار می نامد: دو بخش الف- اقتصاد خانگی (تجارت گندم سیستان و غیره) و ب- اقتصاد سیاسی (رابطه ی متقابل میان مناطق مختلف) وجود دارند. ساختار (خانواده و نظام خویشاوندی) به همان نسبت بر محوریت اقتصاد قرار دارد که زیر ساختار، بنابراین نظم ا جتماعی در جامعه ی مورد نظر بازتولید می شود. و روساختار نیز دارای دو بخش روساختار رفتاری در بر دارنده ی تمام اشکال مادیت یافته ی منتج از زیر ساختار، ساختار و از زیر بخش دیگر همین بخش یعنی ذهنیت را قرار می دهد. البته این رفتارها مناسک (رقص و غیره)، هنر (سوزن دوزی بلوچی لباس های زنان) را در بر می گیرند. اما روساختار ذهنی، نتیجه ی نهایی بخش های دیگر (ارزش ها، عواطف و سنت ها) می شود که با روساختار رفتاری، رابطه ی متقابل ایجاد می نماید. به طور کلی هویت فرهنگی موجود در فیلم در بر دارنده ی فرهنگ مادی (ابزارکاربردی) و فرهنگ غیر مادی (زبان، اعتقادات و ضوابط خوشاوندی) است که تفکیک ناپذیر می باشند.

همچنین با توجه به نظر سوسور می توان پدیده ی موسیقی را از دو راه بررسی نمود: این پدیده همچون بخشی از نظامی کلی شناخته می شود که همزمان با آن وجود دارد و یا لحظه ای از نظامی تاریخی به حساب می آید. به این معنا که در زمان حاضر یکی از شناخته شده ترین ارکان نظام موسیقایی بلوچی می باشد. و کارگردان، آن را به مثابه ی امکان در ساختن فیلم به کار برده است و تا حدی، زیست جهان مردم جامعه ی مورد نظر را از طریق ریتم های آن در زبان به واسطه ی برقراری ارتباط با گوشه هایی از زندگی آنها می توان دریافت. به عبارت دیگر یک نشانه است که نسبت به پدیده های دیگر تفکیک ناپذیر می باشد. شمشیرها نوعی فضای حماسی را در محتوا خلق می نمایند، زیرا کنش را محقق می کند. و برای افراد در موقعیتی ویژه نمایان گر چیز دیگر است، (شمشیرهای مردان روستای تیس در مقابل شمشیرهی پرتغالی ها) که مبارزه را برای مخاطب، القا می نماید. احساس پیروزی، نخستین تاثیر مهم دلالت گر نشانه است. همچنین در فیلم از طریق نقاشی که نشانه های شمایلی (غیر قراردای) هستند، به شخصیت های اصلی فیلم می توان نزدیک شد و این نشانه ها موضوع حماسه (تاریخ) را از طریق کیفیت خود موضوع و رها از هر گونه قرارداد القا می کند و شکل (نقاشی ها) در مناسبت با معنا (معرفی شخصیت ها) پیوند می یابد. به عبارت دیگر مناسبات درونی اجزاء یک ساختار، شکل را در بر می گیرند. بنابراین با پراکنش گونه های زبانی روبرو هستیم که با توجه به نظر یاکوبسن، نشانه های زبانی، نماد هستند و به ما امکان پیش بینی آینده را می دهد. (وقوع جنگ در آینده در مورد پرتغالی ها توسط میر جیهند) با توجه به نظر موریس، سویه ی نحوی فیلم، جنبه ای است که از مناسبات میان نشانه ها به دست می آید. (موسیقی و شمشیرها) و سویه ی معنا شناسیک، جنبه ای است که از مناسبات نشانه ها با موضوع یا وضعیت اشیاء به دست می آید. (نقاشی ها و غیره) و سویه ی پراگماتیک نیز جنبه ای است که از مناسبات میان نشانه ها و افراد به دست می آید و به مخاطب می پردازد. با توجه به نظر کلود لوی استراوس به وجود نظام نهایی که پدیدارهای فرهنگی به آن تعلق دارند (لباس و موسیقی) می توان اذعان نمود: ساختاری را در بر می گیرد که قابل قیاس با ساختار ذهن فرد است که تمام عناصر و اشکال فرهنگی درون آن جای دارند. حماسه و  موسیقی، ابزار فشردن زمان هستند. به این معنا که ساختار هر دو نمایانگر کارکرد ذهن و مقدم بر اندیشه است. و بیانگر زبان ناخود آگاه می باشند. و به هنگامی که روایت می شوند از طریق دو نظم متفاوت یعنی مناسبات افقی و عمودی کار می کنند. (در محور همنشینی و جانشینی در دو پدیده ی حماسه و موسیقی) به این معنا که در طول زمان، موقعیت تازه ای یافته اند.

نتیجه :

در حماسه نسبت افراد با جهان وجود دارد که در بستر دیالکتیک با انتخاب و تصمیم گیری آنها توام است.( به ویژه وقتی که میر همبل با همسر و فرزندش وداع می کند تا سفر بزرگ تجاری را آغاز نماید) مخاطب، همواره در تعلیق زمان به سر می برد. به این معنا که تجربیات، نقش عمده ای در این زمینه ایفا می نمایند. مکانیسم روابط اجتماعی در سیستم های شناختی، معنا می یابند و تیپی از هویت باز شناخته می شود. در واقع روستای تیس به مثابه ی تاریخ، آبستن حوادث گوناگون (اجتماعی، فرهنگی و غیره) شده است و حضور نیروهای متضاد (خیر و شر) توامان کارکرد می یابند. به عبارت دیگر فیلم، پرسمان تعلل را در هم می پیچد و سویه ی دیگر آگاهی را در بستر زمان، خلق می کند. بنابراین راوی، از زنجیره ی معنایی به کنش های اجتماعی دست می یابد. مرگ، آغاز گاه تفکر است. برای اینکه فهم چیستی زندگی، امکان پذیر شود. به عبارت دیگر حماسه ی تیس برای ما از عشق می گوید که در موقعیت های گوناگون استحاله می یابد. اما حضور زنان در فیلم، بسیار اندک می باشد. خون، عنصر تجسد یافته با مناسک کار در زندگی، پیوند یافته است. به این معنا که فردیت، انعکاس می یابد. مفهوم تفاوت در هویت، عامل تمایز است. (ممانعت مردم  تیس نسبت به حضور پرتغالی ها در روستا) نقش افراد در طول زمان، بازتولید می شود. به طور کلی سویه ی تقلید در حماسه، مهمتر از سایر جنبه ها درک می شود. به عبارت دیگر معانی و جهان را می توان ساخت. (همان گونه که پدر و پسر سعی فراوان نمودند.) فرایندهای کنشی در فیلم به تیپی از سمبولیزاسیون دست می یابد و فراروی از زمان در عناصر نشانه شناختی، نمودهای اجتماعی یافته است و رجعتی ناتمام در آن موج می زند. نگاه میر همل به دور دست، خبر از آینده می دهد و در تقابل های گوناگون، افراد  به امید سوق می یابند. علاوه بر آن نظام در ساختارهای مختلف (جامعه، فرهنگ و زندگی) عینیت یافته است. آیین رزم، در زیستار کنش های اجتماعی قابل بررسی و تحلیل می باشد که به مثابه ی محتوا در زندگی عمل می نماید. به عبارت دیگر رویکرد خود (مردم روستای تیس) در مقابل دیگری (پرتغالی ها) در بستر جامعه حضور و معنا می یابد. و با رویکرد نسبیت گرایی فرهنگی می توان  به درک فرهنگ دیگری دست یافت و تفاوت های معنا شناختی را نسبت به یکدیگر بازشناخت. به نظر می رسد که به دو شخصیت کلیدی در فیلم (سردار جیهند و میر همل) به صورت سطحی پرداخته شده است، زیرا از زبان راوی، شرح حوادث را می شنویم. در حالی که ما را از نفوذ به  لایه های عمیق تر اجتماعی باز می دارد. و تصویری از تجارت مردم را در زمینه ی مبادله ی کالاهای مختلف ارائه نمی دهد. برای اینکه با زنجیره ی ناگسستنی ارکان مختلف در اینجا روبرو هستیم. (تاریخ و جغرافیا نسبت به شیوه ی زیست مردم ) بنابراین فیلم در کلیت خود شفاف نیست، به این معنا که مخاطب برای ورود به لوکیشن های مختلف در فرایند انتظار تعریف شده به سر می برد.

Email : t.kuchekzaee@gmail.com

منابع :

1 – ایگلتون، تری (چاپ پنجم 1388): پیشدرآمدی بر نظریه ی ادبی، ترجمه ی عباس مخبر، تهران، نشر مرکز

2– احمدی، بابک (چاپ پانزدهم 1392) : ساختار و تاویل متن، تهران، نشر مرکز

3 – احمدی، بابک (چاپ نهم 1388) : از نشانه های تصویری تا متن (به سوی نشانه شناسی ارتباط دیداری)، تهران، نشر مرکز

4– روح الامینی، محمود (چاپ نهم 1388) : زمینه ی فرهنگ شناسی، تهران، انتشارات عطار

5– فکوهی، ناصر (چاپ ششم 1388) : تاریخ اندیشه و نظریه های انسان شناسی، تهران، نشر نی

www.anthropology.ir/node/256786– سایت انسان شناسی و فرهنگ

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

معناباختگی و دلهره در تئاتر ابزورد

تئاتر ابزورد (Absurd) که عموما" نزد ما به تئاتر پوچی ترجمه شده است از تاثیرگذارترین نوع هنرهای قرن بیستم است. مارتین اسلین واژه‌ی ابزورد را در کتاب پر آوازه‌ی خود (تئاتر ابسورد) به معناباختگی معنا می‌کند. جهانی که رنگ از رخساره‌ی آن رفته، ستون‌های عظیم کلان روایت‌ها فرو ریخته و انسان تنهایی خود را بیشتر از هر زمانی دیگر در این عصر حس می‌کند. پیشگام این نوع تئاتر را نویسندگانی چون آلبر کامو، ساموئل بکت و اوژن یونسکو قلمداد کرده‌اند، البته در کتاب اسلین فهرست طولانی از نمایشنامه نویسان حرفه‌ای حضور دارد که امروزه تنها میان تئاتری‌های حرفه‌ای نامی دارند. ابزورد انسانی را به تصویر می‌کشد که در ورطه‌ی تنهایی و مبهم زندگی خود دست‌ و پا می‌زند، دلهره سراسر وجودش را دربرمی‌گیرد، اما هیچگاه رهایی نمی یابد. پشت وانه‌ی فکری تئاتر ابزورد  تفکر اگزیستانسیالیسم است که جز دو فلسفه‌ی پر تاثیر قرن بیستم اروپا محسوب می‌شود. البته ناگفته نماند بسیاری از نویسندگان ابزوردیسم از جمله کامو حمل چنین اصطلاحی را برخود مجاز ندانسته‌اند و از کاربرد آن پرهیز داشته‌اند. تفکر اگزیستانسیالسیم برای انسان تقدمی وجودی بر ماهیتش قائل است، این بدان معناست که انسان برخلاف موجودات دیگر اول بوجود می‌آید و در جریان انتخابات به هستی خود ماهیت می‌بخشد. هر گونه انتخاب مشخص کننده ماهیت انسان می‌شود. موجودات دیگر غیر انسان ماهیتشان بر وجودشان متقدم است درواقع هرموجودی غیر از انسان قبل به هستی درآمدن معلوم و مشخص است که چه نقش و کاربردی دارد، اما برای انسان نمی‌توان پیش فرضی در ماهیت و نقش وی قائل شد، هیچ موجودی برتر از انسان وجود ندارد که ماهیت آن را قبل به هستی آمدنش به تصویر کشد. انسان خود انتخاب می‌کند و این انتخاب مشخص کننده مسیر زندگی و درواقع ماهیتش است. چنین برداشتی از انسان، وی را تنها و سرگردان برپهنای هستی فرض می‌کند و وی را مجبور به ساختن معنایی برای هستی می‌کند. هستی که معنای ذاتی ندارد و هرآنچه معنا فرض می‌شود ساخته‌ی خود انسان است، پس می‌تواند این معانی را در هم کوبد. شرایط سیاسی- اجتماعی اروپا و تاریخ پر برخود آن زمینه را برای درهم شکستن کلان روایت‌ها آماده کرد. جنگ‌های جهانی سایه‌ای از وحشت را بر اروپای قرن بیستم کشید. نجات دهندی برای انسان یافت نشد، زندگی آن معنای اسطوره‌ای خود را از دست داد و انسان از ساحت قدسی و صور روحانی خود به زیر کشیده شد. مفاهیم ارزشی بازاندیشی، طرد و از بسیاری جهات تمسخر شداند. بکت در نمایشنامه‌ی «در انتظار گودو» انسانی را به تصویر می‌کشد که مدام در انتظار ظهور آدمی است که تقریبا" همه‌ی مشکلات را حل می‌کند اما هیچ‌گاه نمی‌آید. در نمایشنامه‌ی سوء تفاهم کامو تنها یک شوخی کوچک منجر به کشته شدن برادر خانواده می‌شود و از زبان یکی از کاراکترهای نمایش می‌شنویم : «این دنیا منطقى نیست؛ من که از اول مزه آن را چشیده ام، حس می‌کنم تا پایان نیز این گونه خواهد بود». ناامیدی و رنج هستی نتیجه دلهره‌ی است که انسان در برخودهای با پدیدهای زندگی بدان می‌رسد. اصطلاح دلهره و نگرانی یکی از مفاهیم بنیادی فلسفه‌های اگیستانسیالیسم محسوب می شود که به شکلی قدرتمند بیشتر احساسات بشری را به سمت و سوی تاریک و نومیدانه سوق می‌دهد. چنین احساساتی که ناشی از دلهره‌ی وجودی ست در تئاتر ابزورد بازتابی مشخص و بنیادی دارند. با نگاهی اجمالی به اگزیستانسیالیسم می‌توان به خوبی متوجه شده تفلسف بر مفهوم دلهره قضیه را به چه شکلی واکاوی و تبین می‌کند. دلهره که ناشی از بی‌معنایی و پوچی جهان است، حس نومیدی و سقوط در سراشیبی و تنهایی را به انسان تحمیل می‌کند از این روانسان در سراسر زندگی خود برای رهایی از این حس تلاش می‌کند. کیرکگور پدر معنوی اگزیستانسیالیست‌ها در جمله‌ای می‌گوید: «هستی بوی پوچی می دهد، چه کسی مرا به این دام انداخته و اکنون مرا وانهاده است؟ چگونه به جهان آمدم؟ چرا با من مشورت نشد؟ ». وی درکتاب ترس ولرز به چالشی معنایی با داستان ابراهیم و اسماعیل می‌پردازد و جایی دیگر دلهره‌ی انسان را ناشی از گناه نخستین آدم و طرد وی از بهشت می‌داند. سارتر مفهوم دلهره را در فرآیند انتخاب برای انسان می‌داند. وی معتقد است انسان برای ماهیت و «طرح اندازی» خود مجبور به انتخاب است، چنین فرآیندی که بعد از انتخاب فلان گزینه چه خواهد شد و در عین و بعد از انتخاب تنها من مسئول هستم وی را به دلهره دچار می‌کند. هایدگر مفهوم دلهره را در مواجهه انسان با مرگ و به زعم وی پایان امکانات زندگی برای انسان می‌داند. مرگ نقطه‌ی پایانی است برای امکان زندگی، اینکه دیگر نمی‌توان جز مرگ چیزی دیگری را انتخاب کرد و گزینه‌ی فراری وجود ندارد انسان را به دلهره مبتلا می‌کند. مفهوم دلهره و چالش معنایی آن حتی در تفکر اسطوره‌ی یوناینان باستان قابل مشاهده است. دریکی از اساطیر یونانیان که درمورد پیدایش انسان و احساسات وی است آمده، روزی خدای دلهره تکه‏ای گِل پیدا می‏کند و برای روح‏بخشیدن به آن، نزد زئوس می‏رود. زئوس بعد از روح‏بخشیدن به دان ادعا می‏کند که باید نام این گِل زئوس باشد چون من بدان زندگی بخشیده‌ام. در این هنگام، خدای زمین سر می‏رسد. وی نیز مدعی می‏شود که چون از جنس من است، باید نامش را زمین نهاد. در نهایت، برای حل مسئله، هر سه پیش زحل خدای دادگر می‏روند؛ زحل چنین قضاوت می‏کند که بعد از مرگ، روح آن گِل به زئوس برگردد چون روح را وی در او دمیده، جسم آن بعد از مرگ تبدیل به خاک می‌شود و به زمین باز می‌گردد چون جسمش از زمین است و چون خدای دلهره آن را یافته است، این موجود در سراسر زندگیش نگرانی و دلهره دارد. از چنین اسطوره‌ی برمی‌آید که انسان در تمام طول تاریخ با چنین مفهومی درگیر بوده و حتی برای اثبات آن دست به اسطوره سازی می‌زند. به طوری که نظر رفت مفهوم دلهره وجودی در زندگی که ناشی از انتخاب و پایان امکانات زندگی است انسانی که خود را تنها و بی‌سرپناه می‌بیند، به سوی نومیدی و بحران معنایی می‌کشاند. تئاتر ابزورد کوششی برای به نمایش درآوردن وضعیت انسان در چنین عصری است. عصری که اسطوره‌ها در آن افول کرده‌اند و معنا از جهان سفر کرده است. کاراکترهای چنین تئاتری دچار سردرگمی و نگرانی هستند،و تقریبا" هچ اتفاق خاصی در زندگیشان رخ نمی‌دهد و یا اگر اتفاقی هست چنان بی‌ارزش و بی محتوا جلوه می‌کند که نمی‌توان برای آن معنا و مفهومی جست.

 

 

  1. اسلین،مارتین - تئاتر ابسورد. ترجمه مهتاب کلانتری و منصوره وفایی- نشر: آمه، 1388
  2. کامو ،آلبر- سوء‌تفاهم. ترجمه‌ خشایار دیهیمی. تهران: انتشارات ماهی. چاپ اول: پاییز 1390.
  3. بکت، ساموئل - در انتظار گودو.ترجمه مصطفی عابدینی فرد. انتشارات کلیدر.
  4. ا.م بوخنسکی . فلسفه معاصر اروپایی، مترجم: شرف‌الدین خراسانی، انتشارات علمی فرهنگی، 1379

صفحه نویسنده در انسان شناسی و فرهنگ

http://www.anthropology.ir/node/24504

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

«اِعبید المای» موجودی افسانه ای

افسانه از ریشۀ «فساییدن» به معنی مجذوب‌کردن یا مسحورکردن است. محققین افسانه‌ها را به گونه‌های متفاوتی تعریف‌ کرده‌اند؛ در اکثر این تعاریف دو عنصر تخیّل و نیاز، مشترک هستند؛ تخیّلی که از واقعیت برگرفته شده و بنا به نیازی چیزی به آن افزوده گشته است. برای نمونه: آرزوی دیرینۀ قدرتمندبودن انسان و مصون بودن او در برابر حملات دشمن به آفرینش افسانۀ رویین‌تن انجامیده است، اسفندیار در ایران و زیگفرید در میان قوم ژرمن، از نمونۀ بارز این افسانه‌هاست.

نیاز به حفظ ارزش‌های سنتی و اخلاقی نیز به آفرینش افسانه‌های ناقص یا موجودات افسانه‌ای منجر گشته است. یکی از موجودات افسانۀ آبزی مردم عرب خوزستان «اِعبید المای»، مصغر «عبدالماء» است. این موجود که بخاطر سیاه‌بودنش به «عبد» یا«اعبید» موسوم شده است؛ موجودی که بیشتر شبیه‌ به انسان‌ماهی‌های افسانه‌ای یونان است. او از یک سو شبیه انسان است و از سوی دیگر دو بالۀ کوچک در دو پهلوی شکمش دارد.

شکل و شمایل کلی او را در کوتاه و سیاه‌بودن، داشتن کلۀ بی‌مو و بی‌گوش، می‌توان خلاصه کرد. این ویژگی‌ها از سوی پانزده پرسوناژ فیلم کوتاه «عبدالمای دخترکُش» ساختۀ آقای عباس امینی که روایتی از «عبدالماء» به نقل از مردم عرب آبادان و خرمشهر،است.تأیید شده است. مردم عرب جزیرۀ مینو (صلبوخ) نیز این موجود افسانه‌ای را به خاطر بی‌گوش‌بودنش، لقب ابوصُلمه یا گوش‌بریده داده‌اند. به اعتقاد آنان و اکثر کسانی که با آن‌ها در این زمینه صحبتی داشته‌ام، این موجود افسانه‌ای در مصب رودخوانه‌ها زندگی می‌کند و به محض این که هوا گرگ و میش می‌شود، پای به خشکی می‌نهد تا دختران ساحل را بدزدد. گاهی نیز بچه‌های کوچک را به هنگام شنا در آب شکار می‌کند، به زیر آب می‌برد و خفه می‌کند.

اکثر کسانی که او را پرسه‌زنان کنار رودخانه دیده‌اند، تنها بوده‌اند و کمتر کسی در میان جمع پرسه‌زدن او را در کنار رودخانه دیده است. اگر از کسانی که ادعای دیدن آن را دارند پرسیده شود، چگونه این موجود سیاه را درتیرگی شب دیده‌اند، خواهند گفت: چشمان براقش را دیده‌ایم، عده‌‌ای نیز می‌گویند: «سمعنه صفگته» صدای کف زدنش را شنیده‌ایم. چون بر این باورند که او به ‌هنگام باز گشت به آب، دو سه بار کف می‌زند، آنگاه خود را در آب می‌اندازد.

جالب‌تر آن که عامل فرار همین موجود سیاه، موجود سیاه دیگری است. از این رو گاومیش‌داران خوزستانی در روزهای آخر زمستان، گاومیش‌های خود را روانۀ رودخانه می‌کنند. تا با فرارسیدن بهار، بدون احساس خطر در آب شنا کنند.

گریزِ سیاهی از ترس سیاه دیگر، یادآور بخشی از افسانۀ ماجرای جویسون است. هنگامی که جویسون و همراهانش برای به دست‌آوردن پشم طلایی راه دریا در پیش گرفتند با پریان دریایی روبرو شدند که برای فریب شکارچیان درکنار دریا آهنگ خوشی سرمی‌دادند. یکی از شکارچیان نی‌لبکی به دست گرفت و با آن، آهنگ خوشتری سرداد که با شنیدن آن پریان فرار کردند.

واقعیت این است که شاطی یا رودکنار بسیار زیبا و دیدنی و میعادگاه عشاق است و دلدادگان با تابش نور سرخ خورشید بر آب روان رود به هنگام غروب، به بهانۀ آوردن‌آب به دیدار یکدیگر می‌شتافتند. این کار آن‌ها گویی نزد برخی غیر اخلاقی و سنت‌شکن به شمار می‌آمد. شاید یکی از علل خلق چنین موجودی، ترساندن دختران و ممانعت آن‌ها از رفتن به رود‌کنار آن هم به هنگام غروب باشد، البته، شاید.

صفحه نویسنده در انسان شناسی و فرهنگ

http://www.anthropology.ir/node/7805

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

دولت اسلامی و جنگجویان خارجی: جهادگرانی از اروپایی

جنگ طولانی‌مدت در کشورهای خاورمیانه، مسلمانان اروپایی فراوانی را برای شرکت کردن در آن به خود جلب کرده است. اگرچه برآورد ارقام دقیق نوسان دارد، ولی نزدیک 2,000-5,500 جنگجوی خارجی به میدان جنگ خاورمیانه پیوسته‌اند.مرکز بین‌المللی مطالعات افراط‌گرایی  تخمین می‌زند که 18 درصد از تعداد کل جنگجویان خارجی اروپایی هستند: فرانسه، بریتانیا ، آلمان ، بلژیک و هلند  داری بیشترین جذب نیرو (به دولت اسلامی) هستند.

بااین‌حال، متأثرترین کشورهای بنا بر اندازه جمعیت (در هر میلیون) بلژیک (27)، دانمارک (15)، هلند (9)، سوئد (9) و نروژ (8) هستند.

جنگ طولانی‌مدت در کشورهای خاورمیانه، مسلمانان اروپایی فراوانی را برای شرکت کردن در آن به خود جلب کرده است. اگرچه برآورد ارقام دقیق نوسان دارد، ولی نزدیک 2,000-5,500 جنگجوی خارجی به میدان جنگ خاورمیانه پیوسته‌اند.

مرکز بین‌المللی مطالعات افراط‌گرایی (The International Centre for the Study of Radicalisation) تخمین می‌زند که 18 درصد از تعداد کل جنگجویان خارجی اروپایی هستند: فرانسه (412-63)، بریتانیا (366-43)، آلمان (240-43)، بلژیک (296-76) و هلند (152-29) داری بیشترین جذب نیرو (به دولت اسلامی) هستند. بااین‌حال، متأثرترین کشورهای بنا بر اندازه جمعیت (در هر میلیون) بلژیک (27)، دانمارک (15)، هلند (9)، سوئد (9) و نروژ (8) هستند.

شناخت این جنگجویان خارجی که چه کسانی هستند و انگیزشان چیست، در پسِ شرکت‌کردن در جهادهای گوناگون ناشناخته است. این مقاله، که از دیدگاه پژوهش اروپایی عرضه می‌شود، قصد دارد تا شناخت این پدیده را با در نظر گرفتن الگوهای پیوستن و عوامل ایجاد انگیزه گسترده‌تر کند.

الگوهای پیوستن

افراط‌گرایی افراد و ویژگی متمایز انسان‌های افراطی به عوامل پیچیده‌ی بستگی دارد. فرض‌های کلی پذیرفته‌شده فقر و نبود آموزش به‌عنوان دلایل اصلی اجتماعی و اقتصادی برای افراط‌گرایی همیشه با اظهارات محققان اروپایی پیروی نمی‌کند.

اگرچه کمابیش خشونت در شخصیت (جنگجویان خارجی) بر پایه کار داوطلبانه شخصی عمل می‌کند، ولی از دیدگاه اجتماعی و اقتصادی (آن را) در یک دسته متنوع نشان می‌دهد. بیشتر آن‌ها مردان جوان دانش‌آموخته و زنانی در دهه بیست سالگی، یا مسلمان‌زاده یا نوکیشان مسلمان داری پایگاه اجتماعی و اقتصادی خوب، هستند. در بسیاری از موارد مشابه نوجوانی به نام ججون بونتینک (Jejoen Bontinck) مسلمان نوکیشی بلژیکی (بر اساس اخبار بی بی سی) تصمیم گرفت با وجود تحصیلات، فعالیت‌های ورزشی و غیره در خانه خود به سوریه سفر کند. مثال دیگر ابو انور (Abu Anwar) 25 ساله (بر پایه اخبار سیان ان) از جنوب انگلستان است. او در یک خانواده طبقه متوسط بزرگ‌شده بود و از زندگی آسوده‌ی در بریتانیا برخوردار بود، منتها با استناد کردن به ناتوانایی شیوه کار در جهان اسلام تصمیم به ترک (بریتانیا) گرفت.

افزون بر این معمولاً اروپای همگرا به خاطر تجربه احساسی این گروه، حدی قائل می‌شود و (آن‌ها را) از جریان اصلی جامعه متماییز می‌کنند. گرایشی در میان بعضی از جوانان وجود دارد که فاقد حس وابستگی هستند تا مشتاق بشوند و به مبارزطلبی بپیوند و ممکن باشد به گروه‌های رادیکال خشونت‌آمیز بپیوندند. به گفته لارس (Lars Gule)، یک محقق نروژی درزمینه اسلام افراطی در دانشگاه کالج در اسلو و آکرشوس (Akershus)، برخی از این جوانان قبل از اینکه به (حکومت اسلامی) بپیوندند، ناهماهنگ و تا پیش از این از دید مذهبی منزوی و نا امید به نظر می‌رسیدند. علاوه بر این، تحقیقات اروپا نشان می‌دهد که داشتن یک رابطه شخصی دائمی با یکی از چهره‌های مهم در یک محیط رادیکال، مانند رهبر فکری کاریزماتیک، به نظر می‌رسد زمان مهمی است که بر مردم تأثیر بگذارد تا حملاتی با انگیزه سیاسی را کمک یا انجام دهند. از همه مهم‌تر، این رهبران، و یا «ماموران استخدام»(recruiters)، در حس ترغیب جوانان مسلمان بر این باور که دینشان مورد حمله قرار گرفته است و آن‌ها به عنوان مسلمانان موظف به دفاع از مسلمانان هستند، ماهرند.

هویت، انتقام، منزلت یا ترکیبی از همه؟

انواع انگیزه‌ها وجود دارد که منجر می‌شود این افراد سفر کنند تا در جهادی در سرزمین خیلی دور شرکت کنند. بعضی، معروف به جوینده هویت، با نیاز برآورده نشده‌ی، برای تعریف (هویت) خود سفر می‌کند. رافائلو پانتوچی، تحلیگر «مؤسسه سلطنتی خدمات نظامی و امنیتی» در لندن استدلال می‌کند که جنگجویان خارجی اروپایی به خاطر نارضایتی در خانه و میل به پیدا کردن هویتشان جذب (دولت اسلامی) می‌شوند و به (آن) می‌پیوندند.

همچنین، برای بعضی، با توجه به نحوه مشارکت به عنوان یک جنگجو خارجی منزلتی مساوی در میان گروه‌های اسلامی افراطی در اروپا برخوردارند، انگیزه سفرشان میل به قدرت و منزلت است. به عنوان مثال، با ارسال تصاویر از خودشان با سلاح‌های سنگین در سوریه به خانه شهرت و اعتباری در میان گروه‌های مشابه فراهم می‌کنند.

علاوه بر این، برخی از اروپایی‌ها برای مقاصد مشروع، از جمله برای دیدن خانواده خود و یا برای آموزش سفر می‌کنند، اما متأثر از شرایط خشونت آمیز شدند. در آن هنگام ماموران استخدام (دولت اسلامی) دلایل و تشویق‌های برای شرکت کردن در جهاد ارئه کردند.

در نهایت، کسانی که با فیلم‌های نفرت انگیز و تصاویری از تخریب و مصیبت ناراحت می‌شدند، بدین نحو، به دنبال انتقام از عدم همکاری و همدلی دولت‌های غربی، به عنوان عمل مسلمانانه، احساس قوی برای پیوستن پیدا کردند. به عنوان مثال، ابو سیف (بر اساس اخبار ان بی سی)، یک آشپز قدیمی 31 سال برای مبارزه با ایالات متحده و مسلمانان شیعه در سوریه پس از تماشای یک ویدیو در یوتیوب که قتل عام کودکان را به تصویر می‌کشد بلژیک را ترک کرد. رسانه‌های اجتماعی سکوی قابل توجهی با قدرت غیر قابل انکار هستند. آن منبع اطلاعات و همچنین انگیزه را یکی می‌کند. توانایی بسیج کردنش، ماهرانه مورد استفاده گروه‌هایی مانند دولت اسلامی قرار گرفته شده است.

با توجه به پدیده فوق، جنگجویان خارجی اروپای را نمی‌توان زیر یک چتر منحصر به فرد مشخص کرد. آن‌ها مردان و زنان تحصیلکرده جوان در اواسط دهه بیست سالگی خود هستند، که به طور داوطلبانه در مبارزات خشونت آمیز شرکت کردند وگرنه آن‌ها هیچ گرایشی از پیش داده (pre-given) ندارند. انگیزه‌شان برای جهاد متفاوت است. بعضی از آن‌ها آگاهی‌شان بر اساس انتخاب آگاهانهِ انتقام می‌باشد، توانایی‌شان فقط شرکت در تظاهرات است، در حالی که دیگران از روی سرخوردگی، عدم تعلق و یا طغیان شرکت می‌کنند. علاوه بر این، مردم به نظر می‌رسد به خاطرِ تصاویر هولناک روزانه توسط رسانه‌ها، آن‌ها را یکی می‌پندارند. بنابراین آیا عملی انتقام جویانه، منزلتی، هویت طلبانه و یا ترکیبی از همه آن‌هاست، و شگفت آور نیست، به نظر می‌رسد که استفاده فعال از رسانه‌های اجتماعی منبع کلیدی ایجاد انگیزه پیوستن به جنگ به عنوان جنگجویان خارجی (واحد) است.

 

مترجم: افشین اشکور کیایی

separdeh@yahoo.com

نویسنده: Tuva Julie Engebrethsen Smith

منبع: http://www.ipcs.org/article/terrorism/islamic-state-and-foreign-fighters-jihadists-from-europe-4687.html

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

آثار زندگی در ساختمان های بلند مرتبه ی مسکونی

در اینجا خلاصه‌ای از مقاله‌ی رابرت گیفورد با عنوان آثار زندگی در ساختمان‌های بلندمرتبه‌ی مسکونی  آورده شده است. اصل مقاله به زبان انگلیسی در پیوست موجود است.بخش عمده ای از علم معماری می بایست شامل یافته های تجربی در مورد تاثیرات روان شناختی و اجتماعی ساختمان ها بر روی ساکنانش باشد. در این میان، ساختمان های بلند مسکونی بسیار بحث برانگیز هستند. این مقاله نتایج تحقیقات در مورد تاثیرات ساختمان های بلند بر روی ساکنین، رضایتمندی، رفتار اجتماعی، جرم، ترس از جرم، بچه ها، سلامت روانی و خودکشی را به طور خلاصه ارائه می دهد.

مقاله های مورد استفاده، عموماً متعلق به کشورهای غربی و آسیای شرقی می باشد. اگرچه این نتایج ممکن است در کشورها و مناطق دیگر کاربرد نداشته باشد ولی توجه به جنبه های مختلف معایب این ساختمان ها و راه حل های پیشنهادی که در جریان مقایسۀ ساختمان های بلند مرتبه و کوتاه مرتبه بدست آمده، درخور توجه است. این مقاله قصد دارد نتایج متفاوت را کنار هم قرار دهد و پیش بینی های لازم را برای اجتناب از تأثیرات منفی ساختمان های بلند مرتبه استخراج نماید تا بدین ترتیب، بتوان آنها را در امر طراحی مورد ملاحظه قرار داد.

بیش تر نتایج توسط فاکتورهای تعدیل کننده، شامل وضعیت اجتماعی و اقتصادی، کیفیت محله، والدین، نسل، مرحله زندگی، تراکم جمعیت در زیر یک سقف و قابلیت انتخاب مسکن تعدیل می شود. به هر حال جدای از تعدیلگر ها، مطبوعات نشان می دهند که ساختمان های بلند مرتبه نسبت به اشکال دیگر ساختمان برای بیشتر مردم، کمتر رضایت بخش هستند، چرا که فضای بهینه ای برای کودکان نیستند و روابط اجتماعی، بسیار غیر شخصی جلوه می کند و کمک به دیگران نیز نسبت به اشکال دیگر مسکونی کمتر، جرایم و خودکشی بیشتر است.

مقدمه

دربارۀ اثرات ساختمان های بلند مرتبه بر ساکنان آن، تحقیقات و گزارش های بسیار، حتی در مواردی متناقض در دسترس می باشد. ازجمله:

«دلایل مختلفی برای باور اینکه آپارتمان های مسکونی بلند مرتبه، اثرات نامطلوبی بر سلامت اجتماعی و روانی می گذارند، وجود دارد» (Cappon, 1972, p.194).

«اعتراض پوچی که به مساکن بلند مرتبه وارد می شود که هیچگونه مفاهیم خاصی را دنبال نمی کند، باید مورد سوال قرار گیرد،... ساکنین در مطالعات من، درجۀ رضایتمندی بالایی را در تمام سطوح طبقات نشان داده اند». با استفاده از دانش به دست آمده از تحقیقات گذشته می توان پیش از طراحی و ساخت، ارزیابی هایی را انجام داد که بهترین ابزار برای طراحان حرفه ای به حساب می آید. اگر ما بدانیم چه چیز در گذشته عملکرد بهتری از خود نشان داده است، برای طراحی بهتر در آینده آمادگی بیشتری خواهیم داشت. در این مقاله، نتایج متفاوت کنار هم قرار داده می شوند تا به معایب ساختمان های بلند مرتبه اشاره شود، تا بتوان پیش بینی های لازم را برای اجتناب از تأثیرات منفی ساختمان های بلند مرتبه استخراج و آنها را در امر طراحی مورد ملاحظه قرار داد.

یک چشم انداز تاریخی مختصر

اگر تعریف یک ساختمان بلند مرتبه، سازه ای بلند تر از سه طبقه است، پس تاریخ این سازه ها را شاید می بایست در دوران اهرام مصر (حدوداً 48 طبقه) و برج بابل دنبال کرد. مصریان قدیم، شاید اولین کسانی بودند که از دانش علمی برای بر پا کردن ساختمان های خود استفاده کردند. سازه های شگفت آور آنها، بهترین ساختمان های بزرگ قدیمی یافت شده هستند. نه تنها معماران آنها از هندسه و نجوم برای طراحی اهرام استفاده کرده اند بلکه آنان دانش علمی– طبیعی بیشتری را در مورد خواص مصالح به کار می بستند تا مقابر عظیم و دقیقی را که شامل اتاق ها و راهرو های پیچیده است، طراحی نمایند. محاسبات آنها بسیار پیچیده است. به نحوی که اهرام بزرگ نه تنها بزرگترین اهرام سنگی جهان، پس از 4000 سال باقی مانده اند، بلکه با چنان دقتی ساخته شده اند که گوشه های مختلف فندانسیون آن، یعنی 324 متر آن طرف تر تنها 2 سانتی متر اختلاف ارتفاع دارند.

بعد ها، معماران کلیساهای جامع بزرگ عصر گوتیک اروپا، مبانی پیشرفتۀ ساخت و ساز را به خوبی دریافتند؛ به طوریکه مهندسان مدرن، گاهی اوقات، از شاهکارهای معماری آنها دچار شگفتی می شوند. در نهایت، علم معماری مدرن، سرشار از پیشرفت هایی است که معماران قدیمی و یا قرون وسطایی شاید حتی نتوانند مجسم کنند؛ مصالح جدید، کامپیوتر ها و فن آوری ساخت و ساز. به هر حال به موازات این دستاورد های علمی–طبیعی، دانشمندان اجتماعی علاقه مند به معماری نیز به کار افتادند. روش های علوم اجتماعی در معماری به اواسط دهۀ 60 بر می گردد، اگر چه یافته های علم محور می بایست تا دورۀ مصریان قدیم دنبال شود.

بدون شک، برای مثال، ساخت و ساز و حضور انحصاری اهرام، اثرات اجتماعی دست نیافتنی در جامعۀ مصریان داشته است. مطالعۀ اجزای موزون (برای مثال معابد) با مفاهیم روان شناختی (درک زیبایی) در مکتب فیثاغورث در 2500 سال پیش قابل ردیابی است                    و هر کس می تواند به آسانی مجسم کند که اثرات اجتماعی مربوط به طرح ساخت و استفادۀ متعاقب از معابد یونانی، حمام های رومی، کلیساهای جامع گوتیک، کارخانه صنعتی اولیه و اولین ساختمان های بلند مرتبۀ ساخته شده در قرون 19، به شکلی دیگر وجود دارد.

بنابراین، زندگی در ساختمان هایی با طبقاتی بیشتر، پدیدۀ بسیار جدیدی است. این مسئله می تواند به گونه ای اغوا کننده باشد که نتیجه گیری شود، ساختمان های بلند غیر طبیعی هستند و بعضی نیز ممکن است این طور استدلال کنند که چیزی که غیر طبیعی است، به نوعی مضر هم هست (البته در مورد پلاستیک، الکتریسیته، اتومبیل و اختراعات اخیر نیز همین طور گفته می شد) با وجود این، یک سؤال بی طرفانه باقی مانده است: آیا ساختمان های بلند مرتبه منفعت یا ضرری را برای ساکنان خود دارند؟

مطالعات رسمی جدید در مورد تاثیرات اجتماعی و روان شناختی معماری منسوب به دانشگاه شیکاگو می باشد که اعضای آن بوم شناسی اجتماعی را مورد تحقیق قرار دادند که منجر به تعدادی از مطالعات جامعه شناختی و اجتماعی از ساختمان گردید.

تحقیقات با تمرکز بر روی مقیاس شخصی یا روان شناختی، با چندین مطالعه بدوی و اصلی، در دهۀ 1950، دربارۀ رابطۀ انتخاب مسکن با رفتار اجتماعی و سلامت روانی شروع شد.

سپس این شاخه، خود را در دهۀ 60 سازماندهی کرد و این اعتقاد به وجود آمد که در زمان کوتاهی، علم معماری باید به یک علم اجتماعی، به خوبی یک علم فیزیکی و فنی تبدیل شود. با توجه به این قضیه، این مقاله روی تاثیرات روان شناختی، رفتاری ساختمان های بلند مرتبه می پردازد.

معایب ساختمان های بلند 

ساختمان های بلند متهم به داشتن نتایج ناخوشایند بسیاری هستند. از آن جمله که در این مقاله مورد بررسی قرار گرفته است: ترس، نارضایتی، استرس، مشکلات رفتاری، خودکشی، روابط اجتماعی ضعیف، کاهش امیدواری و عقب افتادگی در رشد کودک. مطالعات و بررسی های اولیه نتیجه گرفته اند که ساختمان های بلند مرتبه، برای ساکنین سودمند نیستند. در سطح اجتماعی، آنها متهم به بد ترکردن مشکلات ترافیکی و تخریب شخصیت همسایگی می باشند.

اقامتگاه های بلند مرتبه، حداقل شش نوع ترس را وجود می آورند. اولین مورد این است که امکان خودکشی یا سقوط از پنجره به بیرون وجود دارد. دوم، شاید به نظر مهمل بیایید ولی واقعیت دارد که بعضی ساکنان بیم دارند که در یک آتش سوزی گرفتار آیند. معمولاً در این ساختمان های بلند مرتبه زمان بیشتری طول می کشد تا بتوان به خیابان دسترسی پیدا کرد. سوم، نگرانی دربارۀ استحکام ساختمان در هنگام زلزله است. چهارم، در دورۀ post 911, post- McVey  ساکنان از اینکه ساختمانشان مورد هجوم واقع شود می ترسند. پنجم، تعداد زیادی از مردم مستقر، معتقدند که بیگانگان حداقل نیمی از زمین های عمومی آنها را در بر می گیرند. این ترس از بیگانگان منجر به ترس از جرم و جنایت می شود، در واقع، یک نوع فقدان حمایت اجتماعی احساس می گردد. این واقعیت که بسیاری از ساختمان های بلند، ورودی هایی با کلبه ها و نگهبان های مختلف دارند، اثبات می کند که این ترس واقعاً وجود دارد. ششم، تعداد زیاد مردم در یک ساختمان، خطر مبتلا شدن به بیماری های مسری تولید شده توسط دیگران را افزایش می دهد. برای مثال وقتی تمام مردم هوای تالار ورودی، دستیگره های در و دکمه های آسانسور را با یکدیگر به طور مشترک استفاده  می کنند.

شاید هیچ یک از این ترس ها واقعی نباشند. شاید آنها فقط به دلیل اینکه بسیاری از مردم، بسیار نزدیک به یکدیگر زندگی می کنند و ترس خود را شفاهاً یا غیر شفاهاً به یکدیگر انتقال می دهند، به سادگی نمایان شده است و شاید در عوض پیامد های منفی دیگری برای ساکنین ساختمان های بلند نسبت به ساکنین اشکال دیگر ساختمان ها اتفاق نیفتد. از طرفی دیگر، ممکن است به راستی پیامد های منفی دیگری نیز وجود داشته باشد اما نه به دلیل شکل مسکن. اولین سؤالی که بر این اساس ممکن است مطرح شود، این است که، چرا  تعداد بسیار کمی از نویسندگان (Jacobs, 1961‌، که یک استثنای قابل توجه است) وجود دارند که فرض می کنند ساختمان های بلند مرتبه منجر به پیامد های مثبت برای کسانی که در ان زندگی می کنند، می شوند؟

مزایای ساختمان های بلند

ساختمان های بلند و باریک، جای اشغال کمتری را بر روی زمین نسبت به رقم معادل واحدهای ساختمان های کوتاه مرتبه دارا می باشند. این روش در عمل باعث اختصاص فضای بیشتری به پارک و فضای سبز می شود. اگر چه این فضای باز ممکن است به یک قطعه زمین خطرناک، بدون کنترل و نظارت و همراه با عناصر نامطلوب، تبدیل گردد.

ساختمان های بلند چشم انداز بهتر (حداقل در مورد طبقات بالاتر، البته اگر چشم انداز توسط ساختمان بلندتری گرفته نشده باشد) به وجود می آورند. سرویس دهی ها و گزینه های نقل و انتقالات شهری، احتمالاً نزدیک به هم می باشند و بسیاری از همسایگان، امکان انتخاب دوست و آشنایان بیشتری را برای حمایت های اجتماعی دارا می باشند. کسانی که در طبقات بالاتر زندگی می کنند تجربۀ انتقال سر و صدای کمتری از محیط بیرون به داخل را دارند و هوای پاکیزه تری را تنفس می کنند. برای برخی ساکنین ساختمان ها با جمعیت متراکم در سطح ساختمان و نه در سطح آپارتمان، امکان بوجود آمدن بر هم کنش های اجتماعی بهتر و بیشتری وجود دارد.

 ورودی های با جمعیت کنترل شده جنایت و ترس از آن را کاهش می دهد. در مقایسه با ساکنان تک خانوار، ساختمان های بلند معاف از کارهای نگهداری حیاط و محوطه می باشند، اگر چه بخشی از اجاره یا هزینه های مشترک باید برای انجام کار به دیگران پرداخت شود.

اما چه مقدار از ادعاهای مثبت و منفی، توسط تحقیقات، اثبات شده اند؟ ارتفاع یک ساختمان به هر حال، احتمالاً تاثیرات سببی مستقیم کمی دارد. سر انجام بعد از نتیجه گیری که ساختمان های مختلف احتمال فواید و مضرات مختلفی را برای ساکنین خود دارند، مهارت کارشناس معماری اجتماعی، کشف این مطلب است که کدام ساختمان ها برای کدام ساکنین، مضر هستند. به علاوه پیامدهای زندگی در یک ساختمان بلند، به عوامل غیر ساختمانی متعددی از قبیل مشخصه ها و کیفیت ساکنین به تنهایی و مفهوم فیزیکی محیط بستگی دارد.

اهمیت تعدیل فاکتور ها در فهم تاثیرات مسکن بلند مرتبه

ساختمان های بلند مرتبه می توانند با پیامد های منفی مرتبط باشند، بدون اینکه خود منجر به آنها شوند. حداقل 8 فاکتور که وابسته به ساختمان های بلند مرتبه هستند، به خودی خود موجب تعدیل پیامد های ساکنین می شوند. تعدیل کننده ها، فاکتور ها با متغیر هایی هستند که با تفاوت در پی آمدها ارتباط دارند، اما نه در یک رابطۀ سببی. تعدیل کننده ها به طور گسترده ای به دو دسته تقسیم می شوند: آنهایی که مرتبط با ساکنین هستند (مشخصه های شخصی و روابط اجتماعی) و دیگری، مفاهیم محیط و محله. این طور فرض می شود که این فاکتور ها بر روی پیامد های زندگی ساکنان در تعامل با ساختمان های بلند تاثیر می گذارند.

چهار فاکتور تعدیل کننده از این قبیل، شامل وضع اقتصادی ساکنین، مقدار گزینه های انتخابی که یک فرد ساکن برای انتخاب مسکن دارد، موقعیت ساختمان در بافت شهری و تراکم جمعیت، می باشد. انتظار داریم که اگر ساکنین ساختمان های بلند 1) فقیر نیستند 2) در حالیکه گزینه های دیگری برای انتخاب مسکن دارند، خود تصمیم می گیرند که در آپارتمان های بلند مرتبه زندگی می کنند 3) ساختمان در یک محلۀ خوب واقع شده است 4) تراکم جمعیت واحد مسکونی پایین است، در این صورت، ساکنین از پیامد های منفی فرار کرده و بسیاری از پیامد های مثبت را تجربه کنند. این امر برای مثال در مورد ساختمان های بلند مرتبه لبۀ Central Park در منهتن که گران، معمولاً جا دار و در یک محلۀ بسیار مطلوب واقع شده اند، صحت دارد.

حال توجه کنید که چگونه این تعدیل گرها، رابطۀ بین زندگی در این مکان و ظهور جرم و جنایت را تحت تاثیر خود قرار می دهد. تحقیقات نشان می دهند که مکان ساختمان نقش مهمی را در مورد ظهور جرم برای ساکنین بازی می کند، که مستقل از شکل آن می باشد: مانند روشنایی، فعالیت خیابان، نزدیکی به مسیر های فرار اضطراری و...

چهار تعدیل کنندۀ دیگر نیز متحمل می باشند: دورۀ زندگی، جنس و طرح مسکن، به این معنا که مساکن بلند مرتبه شاید در کل برای بعضی دوره های زندگی بسیار مناسبتر از سایر دوره ها باشند، برای بعضی جنس ها و فرهنگ ها و نیز در مورد بعضی دسته بندی فضاها به عنوان واحد مسکونی.

بنابراین ساختمان های بلند ممکن است تاثیرات مثبت و منفی روی کسانی که در آن زندگی می کنند داشته باشند، نه تنها بسته به ارتفاع ساختمان (مشخصۀ تعریفی ساختمان های بلند) بلکه بر اساس حداقل هشت عامل تعدیل کنندۀ دیگر.

قبل از اینکه ساکنان یک ساختمان، رضایت و یا عدم رضایت خود را از مسکن خود اعلام کنند. ویژگی ها و یا مشخصه های مسکن را مشاهده و یا تجربه می کنند. برای مثال، مطالعه ای دربارۀ یک خوابگاه نشان داد که ساکنان طبقات بالاتر، اتاق هایشان را که همه به یک اندازه بودند، بزرگتر احساس می کردند. یک بررسی مشابه در مجتمع خوابگاهی یک دانشگاه دیگر نشان داد که مردان و زنان تجربیات متفاوتی در این زمینه دارند. زنان، اتاق های طبقات بالاتر را جادارتر ولی مردان کوچکتر تصور می کردند

رضایت مسکونی و اولویت ها در ساختمان های بلند

رضایت یا عدم رضایت به طور مشخص یک پیامد مهم زندگی در مسکن است. اگر چه بخش های بعدی نشان خواهند داد که این امر تنها یک تصور نیست. البته نه همۀ ساکنان ساختمان های بلند و نه تمام ساکنان ساختمان های کوتاه، راضی نیستند. نتایج تحقیقات در جدول 1 ارائه گشته است. (رجوع به فایل ضمیمه)

افراد بدبین ممکن است به یک قانون روانشناسی اجتماعی معروف به نام «ناهنجاری شناختی» اشاره کنند، برای اینکه این نتایج مثبت را به حساب نیاوردند. بنابر این قانون، اگر ساکنان پس از مدتی زندگی در ساختمان، از آن جا راضی نبودند، به عنوان یک راه برای کاهش ناراحتی از زندگی در مکانی که آن را دوست ندارند، آسانتر است که ذهن خود را تغییر دهند (فرضاً تصمیم بگیرند که آن جا محل خوبی برای زندگی است) تا این که محل سکونت خود را تغییر دهند.

تحقیقات دیگری نیز هستند که میزان رضایت را در ساختمان های کوتاه و بلند با یکدیگر مقایسه کرده اند و نتایج به دست آمده بسیار جالب هستند (جدول 2). (رجوع به فایل ضمیمه)

خود کشی و ساختمان های بلند

آیا ساختمان های بلند به خودکشی کمک می کنند؟ فرضیۀ «جانشینی» بر این عقیده است که کسانی که می خواهند خود را نابود کنند، بالاخره راهی را پیدا خواهند کرد؛ یعنی اگر راهی غایب باشد، راه دیگری انتخاب می گردد. اما دیدگاه متفاوت دیگری، فرضیۀ «در دسترس بودن»، بر این عقیده است که ساختمان های بلند، تا حدی، خودکشی را که ممکن است از طرق دیگر اتفاق بیفتد، تشویق یا تسهیل     می کنند .(Clarke & Lester, 1989) این فرضیه بیان می کند که ساختمان های بلند، به مردم تصور و روشی را برای خودکشی پیشنهاد  می کنند که ممکن است به طرق دیگری اتفاق نیفتد.

نرخ خودکشی در سیاتل و ونکوور با یکدیگر مقایسه شده اند (Sloan et al, 1990). نرخ کلی خودکشی در این دو شهر بسیار به یکدیگر نزدیک است و تقریباً از لحاظ اندازه، آب وهوا، مجاورت به اقیانوس و موارد دیگر به هم نزدیک هستند. این بررسی روی اسلحۀ گرم متمرکز شده است. چون اسلحه ها در ونکوور به دقت کنترل می شوند، نرخ خودکشی با اسلحه 3/2 برابر در سیاتل بیشتر است. محققان، خودکشی را با پریدن و غرق کردن نیز ترکیب نمودند که نتایج نشان داد این روش ها دو برابر در ونکوور بیشترند. پس فرضیۀ جانشینی حمایت شد. بعد از وضع قانون اسلحه در انتاریو و کالیفرنیا، کاهش تعداد خودکشی با اسلحه بعد از وضع قانون، با پریدن جبران شد و یکبار دیگر فرضیۀ جانشینی مورد حمایت قرار گرفت.

البته نمونه هایی نیز وجود دارد که نشان می دهند فرضیۀ در دسترس بودن، شایستگی بیشتری نسبت به فرضیۀ جانشینی دارد. از 1960 تا 1976 وقتی در صد مردمی که در ساختمان های بلند زندگی می کردند از 9% به 51% افزایش یافت، نرخ خودکشی توسط پرش از ارتفاع از 43/1 به 71/5 در هر 100000 نفر افزایش پیدا کرد: یعنی چهار برابر افزایش. در طی همان دوره، خودکشی توسط روش های دیگر از 17/7 به 49/5 در هر 100000 نفر کاهش پیدا نمود. بنابراین اگرچه نرخ سراسری خودکشی 30% افزایش پیدا کرد، نرخ خودکشی توسط پریدن از ارتفاع بارها سریعتر فزونی پیدا نمود. بنابراین این طرز فکر تقویت شد که در عدم رضایت از ساختمان های بلند مرتبه، این موضوع نیز می تواند نقش داشته باشد.

مشکلات رفتاری و ساختمان های بلند

آیا ساختمان های بلند مسئول مشکلات رفتاری هستند؟ رفتار بشر عموماً از مسائل مختلفی تأثیر می پذیرد که نسبت دادن آن به یک منبع خاص، بسیار دشوار است. بنابراین مطالعاتی که در ادامه به آنها اشاره می شود، گزارش هایی از تحقیقات انجام شده می باشند.

مطالعاتی وجود دارند که مشکلات رفتاری کودکان در ساختمان های بلند مرتبه را نسبت به ساختمان های کوتاه مرتبه، بیشتر نشان می دهند ولی مطالعات دیگری نیز وجود دارد که تفاوتی را بین رفتار کودکان در هر دو نوع ساختمان به نمایش نمی گذارند. پس نتایج قابل تعمیم نیستند.

یک بررسی جدید نشان می دهد که رابطۀ عمیقی بین شرایط فیزیکی مسکن و مشکلات رفتاری کودکان وجود دارد                (Gifford & Lacombe, 2006) که از طریق ارتباط با فضای سبز اصلاح شده است. به این معنی که ممکن است طبیعت، ارتباط بین زندگی در ساختمان های بلند و مشکلات رفتاری را تعدیل کند.

بررسی های متعددی بیان می کنند که بچه ها در ساختمان های بلند مشکلات متعددی دارند ولی هیچکدام از این بررسی ها، به مزایای آن برای کودکان اشاره نمی کنند. دو نمونه از جدیدترین مطالعات در اسرائیل نشان داده است که رشد  کودکان در ساختمان های بلند، به ویژه در طبقات بالاتر، مسئله ساز است. بچه های زیر 8 سال  اجازه نداشتند که به تنهایی به طبقه پایین بروند و بعد از یافتن این اجازه، برای والدین، نظارت بر بازی آنها سخت بود(Evans, 2003) .

یک بررسی ژاپنی، نشان دادند که پیشرفت و رشد کودکان زیر 7 سال در طبقات بالاتر از پنجاه در ساختمان های بلند مرتبه، نسبت به کودکانی که در طبقات پایین تر هستند، دچار تأخیر می شود. پیشرفت در مهارت های متعددی از قبیل لباس پوشیدن، کمک کردن، رفتن به دستشویی و ... آهسته تر بود.

یک مطالعه در هند مشخص کرد که مشکلات بچه ها به تنهایی تابعی از زندگی در ساختمان های بلند نیست. همانطور که نویسنده تعبیر کرده است: «محدودیت های بوم شناختی جامعه، ساختمان های بلند، خیابان های ناامن، فضاهای باز هراس انگیز، به نظر می رسد که همه توطئه هایی علیه تمایل طبیعی بچه های شهری برای بازی با شادی های ذاتی است»(Evans, 2003) .

البته مزایای ساختمان های بلند مرتبه در شهرهای با آلودگی صوتی ترافیک، یک فاکتور قابل ملاحظه است. ساختمان های بلند، ممکن است برای بچه هایی که در طبقات بالاتر ساختمان زندگی می کنند، بهتر باشد.

جنایت و ترس از جنایت در محیط های مسکونی ساختمان های بلند

پیشرفت ها در دهۀ پنجاه میلادی به معنای پاک سازی محلات کثیف بود. ساختمان های بلند، به عنوان راه حل مدرن و مؤثر برای فقر و تنگدستی دیده شدند. یک مثال از آنچه گفته شد ساختمان Pruitt-Igoe می باشد که هیچ فضای هدر رفته ای در آن وجود نداشت. کمبود فضای نیمه خصوصی یا دفاع پذیر، از دید Yancey (1972)، اولین علت جنایت و ترس از جنایت در مجموعه بود. البته احتمال دیگری نیز هست که معتقد است ترس از جنایت عمدتاً از فقر ناشی می شود. به هر حال وقتی Sommer (1987)، نرخ جنایت را در دو خوابگاه دانشجویی در کالیفرنیا که احتمالاً پر از دانشجویان متوسط بود مقایسه کرد، خوابگاه بلند محلی برای جنایات بیشتر نسبت به خوابگاه کوتاهتر بود. شدت جنایت ها در خوابگاه ها خیلی کمتر از Pruitt-Igoe بود. عوامل میانجی از قبیل درآمد، فراهم نمودن فضای نیمه خصوصی، موقعیت و دیگر جزئیات طراحی ممکن است مقدار ارتباطات بین ارتفاع ساختمان و جنایت را کاهش دهد.

شکل خانه و رفتارهای طرفدار اجتماع

رفتار طرفدار اجتماع، شامل رفتارهایی است که به دیگران کمک می کند. آیا شکل خانه روی این گونه رفتارها اثر می گذارد؟

دانشجویانی که در ساختمان های کوتاه زندگی می کردند نسبت به دانشجویان ساختمان های بلند، اظهار کردند که آنها اشتیاق بیشتری برای پیشنهاد کمک به دیگران دارند.

گزارش های متعدد انجام شده نشان دادند که حمایت و مشارکت اجتماعی با ارتفاع ساختمان کاهش پیدا کرد.

مطالعات دیگری، رفتارهای طرفدار اجتماع را در یک آزمایش عینی تر با اندازه گیری رفتار، وقتی یکی از ساکنان با یک درخواست مواجه می شدند، بررسی کردند. برای مثال نامه های دارای تمبر و آدرس ولی بدون آدرس برگشت در میان طبقات خوابگاه های یک دانشگاه قرار داده شدند که 22-25 طبقه، 4-7 طبقه، 2-4 طبقه بودند. تعداد نامه های پست شده، معیار سنجش رفتار طرفدار اجتماع بود. نامه هایی که پست شده بودند نسبت معکوسی با بلندی ساختمان در هر مورد مطالعه داشتند.

ساختمان بلند و ارتباطات اجتماعی

ارتباطات اجتماعی ممکن است به دو حوزۀ اصلی تقسیم شود، ارتباطات داخل یک خانه و ارتباطات بین همسایه ها در یک ساختمان.

در یک بازبینی، ساکنان ساختمان های بلند ارتباطات اجتماعی ضعیفتر نسبت به ساکنان شاختمان های کوتاهتر داشتند                (Korte & Huismans, 1983).

یک بررسی در مورد الگوهای دوستی در داخل ساختمان های بلند نشان داد که مجاورت (همسایگی) یک عامل تعیین کنندۀ مهم در فعل و انفعالات اجتماعی است (Bochner, Duncan, Kennedy & Orr, 1976).

نتایج تجربه نشان می دهند که اجتماعی ترین فعل و انفعالات در میان ساکنان یک طبقه اتفاق می افتد؛ بدین ترتیب ساختمان های با طبقات بیشتر برای یکی از ساکنان نوعی، شامل تعداد بیشتری از افراد غریبۀ طبقات دیگر و تعداد کمی از دوستان و آشنایان از طبقۀ آن شخص می باشد.

فعالیت های اجتماعی خارج از محیط خانه در یک بررسی از سه نوع خانه در یک محله با درآمد پایین مورد مطالعه قرار گرفت: یک محلۀ زاغه نشین قدیمی از خانه های آپارتمانی کوتاه، یک ساختمان بلند سنتی و یک ساختمان بلند نوین، جایی که طراحی خارجی خلاقانه برای تشویق استفادۀ عمومی از آن به ساختمان اضافه شده بود (Holahan, 1976). محلۀ قدیمی و ساختمان نوین سطوح بالاتری از فعالیت های اجتماعی را نسبت به ساختمان سنتی نشان می دادند که نشان می دهد اگرچه ساختمان های بلند ارتباطات اجتماعی را در همسایگان خود سست خواهند کرد ولی می توان با طراحی ناحیه ای برای تشویق ارتباطات اجتماعی، بر این موضوع غلبه کرد. به نظر می رسد که طبیعت ارتباطات اجتماعی را تسهیل می کند. محققان وجود مناطقی پر درخت و وجود جوانان و بزرگسالان را در نزدیکی ساختمان های بلند مرتبه و کوتاه مرتبه مشاهده کردند (Coly, Kuo & Sullivan, 1977). فضاهای پر درخت، نسبت به فضاهایی که عناصر طبیعی نداشتند، گروه های بزرگتر و متنوع تری از مردم را جذب می کرد.

ساکنان ساختمان های بلند ممکن است آشنایان بیشتر ولی دوستان کمتری داشته باشند، زیرا آنان به راحتی با تعداد بیشتری از مردم در ساختمانشان نسبت به ساکنان ساختمان های کوتاه برخورد می کنند (Churchman, Ginsberg, 1984). اگر چه بیشتر این مردم غریبه هستند، ولی هر کسی عادت کرده است که بعضی از این غریبه ها را در طول زمان، حداقل به صورت ظاهری بشناسد.

نتیجه گیری

گزارش های بیان شده آزمایشی هستند، چراکه شواهد هنوز ناقص و ناکامل هستند ولی بعضی نتایج دریافته ها مطمئناً استوارترند.

مطالعات بسیار کمی تجربۀ ادراک ساکنان منازل بلند مرتبه را از مساکن خود آزمایش کرده اند و در آن میان، شواهدی نشان می دهند که اندرونی بلندتر، بزرگتر به نظر می رسد، هرچند که این موضوع فقط برای زنان صحیح به نظر می آید.

شواهد نشان می دهند که اغلب، رضایتمندی از ساختمان های بلند بعد از انواع دیگر کوتاهتر قرار دارد. شواهد دربارۀ ارتباط خودکشی و ساختمان های بلند، همسو نمی باشند اما این نتیجه وجود دارد که ساختمان های بلند، مرتبط با نرخ های بالاتری از خودکشی هستند. همۀ مطالعات نشان داده اند که کودکان در ساختمان های بلند، مشکلات رفتاری بیشتری دارند. دربارۀ جرایم نیز، تحقیقات نشان می دهند که جرایم در ساختمان های بلند بیشتر از ساختمان های کوتاه می باشد. عمدۀ کلام شواهد دربارۀ روابط اجتماعی این است که ساکنان ساختمان های بلند مرتبه با ساکنین بسیار دیگری مواجه می شوند، عدۀ بسیاری را می شناسند یا دربارۀ آنان می دانند ولی دوستی های کمتری بین آنها شکل می گیرد.

 

پرونده ی «مریم ارمغان» در انسان شناسی و فرهنگ:

http://anthropology.ir/node/25610

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

صفحه‌ها

اشتراک در انسان شناسی و فرهنگ RSS