057. فرهنگ روزمره و استرس

گزارش نشست پنجاه و هفتم «یکشنبه های انسان شناسی و فرهنگ»: فرهنگ روزمره و استرس

 نشست پنجاه وهفتم«یکشنبه‌های انسان‌شناسی وفرهنگ»، یکشنبه 27 اردیبهشت ۱۳۹۴، درمرکز مشارکت‌های فرهنگی هنری شهرداری تهران برگزار شد. درابتدای این نشست فیلم مستند « برای سوگند» ساخته آقای مصطفی شبان به نمایش درآمد و درادامه آقایدکترحسن عشایری، عصب‌شناس و روان‌شناس عصبی و استاد دانشگاه علوم پزشکی ایران با عنوان « فرهنگ روزمره، استرس، اختلال روانی» سخنان و مباحث خود را ارائه نمودند. در بخش دوم خانم دکتر مهناز استکی، روان شناس کودک و استاد دانشگاه باموضوع «اختلال دلبستگی و استرس والد و کودک » سخنان خود را ارائه کردند. در پنل پایانی جلسه پرسش وپاسخ با حضور آقایان دکتر فکوهی، دکتر عشایری ، و خانم دکتر مهناز استکی برگزار گردید و به پرسش های حاضرین پاسخ داده شد.

مستند: « برای سوگند »
برای سوگند روایت گر زندگی لیلا گلچین پور است. او به دور از خانواده¬اش به سبب، از جدایی از همسر معتاد خود مجبور به کار سخت و مردانه شده است. لیلا برای مراقبت از دخترش سوگند امیری در انبار مشغول به کار شده و در ادامه به جوشکاری مشغول شده است، و به دلیل گرفتاری کاری فرصت کافی برای رسیدگی به تحصیل فرزندش را ندارد. پرستار سوگند که لیلا او را چون دختر بزرگ خویش می داند به تحصیل و مراقبت از دختر می پردازد. کارفرمای لیلا گلچین او را چون دختر بزرگ خود حمایت می کند از رضایتمندی از کارش می گوید و لیلا از دلتنگی هایش از نیش کنایه های مردم سخن می راند. مستند برای سوگند راوی زندگی سخت و پر فراز و نشیب زنی است که برای بزرگ کردن فرزند خود، خویشتن را از ازدواج محروم کرده و می گوید تنها برایم به سرانجام رساندن سوگند مهم است نمی خواهم ازدواج کنم و کسی برای دخترم تعیین تکلیف نماید و... .

بخش دوم، سخنرانی دکترحسن عشایری: « فرهنگ روزمره، استرس،اختلال روانی»
سخن گفتن در خصوص استرس کار دشواری است زیرا این درس را برای یک ترم در روانشناسی سلامت تدریس می کنیم و مکانیسم¬های استرس را در سیستم عصبی از نظر روانی و بدنی بررسی می کنیم. در مقدمه باید اشاره کرد که در عصب شناسی ما سه گرایش یا مکتب (school) داریم در ایران بیشتر آمریکا ، اروپا و انگلیس است. من در آلمان به مدت 20 سال تحصیل کرده ام و با نگرش¬های آنها آشنا هستم. در آمریکا بیشتر نگرش¬ها کلی¬گرا است، فکر هم در آن وجود دارد که متاثر از اروپا است. در اروپا این موضوع ریشه دارد و با پدیدار شناسی و فلسفه همراه است؛ اگر تحقیقات به عمل آمده در خصوص استرس را بررسی کنید در آمریکا تحقیقات بسیار کاربردی است و خیلی سریع، توصیه کرده فلان کار را انجام بدهید که ما در ایران بسیار این روند را از رسانه تلویزیون شاهد هستیم که دستور عمل انجام کارهای مختلف را می دهند که عموماً هم تاثیر ندارد. آمار فشار خون، اختلالات قلبی عروقی بالا، فارغ از آلودگی بالای هوا به نظر می رسد این اندازه انباشتن دانش که بیشتر به فست فود شبیه است نتیجه درستی ندارد. بسیار مایل هستم به مکتب رایج در اروپا که در آلمان وجود دارد را اشاره کنم. یکی از دوستان من در آلمان پرفسور ردسرو کتابی به نام سایکوتراماتولوژی به نگارش درآورده است، ما نوروتراما درس می دهیم. ضربه¬های مغزی، بین المللی است همه جا خونریزی هست اما ضربه های روانی فرق دارد فرهنگی است و حتی با مسائل زبان سر و کار دارد. در زبان آذری و کردی و غیره پردازش اطلاعات هیجانی فرق دارد لذا اجازه می خواهم کوتاه در خصوص استرس سخن بگویم. عده ای اعتقاد دارند اساساً استرس را نباید تعریف کرد، همه تقریباً به قول راسل که می گوید یکبار از من سوال شد، زمان  چیست؟ بعد سوال کردند زبان چیست؟ سپس سوال کردند روح چیست؟ من دیدم همه اینها را می دانم اما نمی توانم بیان کنم. در خصوص استرس نیز داستان همین گونه است، با اینکه این اندازه در خصوص آن به نگارش درآمده اما باز در تعریف آن مشکل داریم. استرس منظور فشار روانی است، مثل اضطراب و افسردگی که همه بطور روزمره از آن سخن می گویند ولی باید مسئله اساسی که در کتابهای اروپایی بیشتر مشاهده می شود و در کتابهای آمریکایی کمتر دیده می شود مورد توجه قرار بگیرد. یکی این است که اگر در تاریخ نگاه کنیم خواهیم دید چه کسانی برای نخستین بار پی بردند فشار روانی روی بدن چه اثری دارد، کتاب جدیدی که نوشته که بیان می کند دکتر تاجیکی ابن سینا اولین کسی است که موفق شده به این نکته پی ببرد و دلیل آورده که بر خلاف روانشناسان و روانکاوان ابن سینا نگرش دقیقی داشته است. فرضاً فروید نگاه دقیقی داشته و عقده ها را مطرح کرده، اما ابن سینا کار متفاوتی کرده و در کتابی که دارم در بخش ابتدای آن بیش از 20 بار نام ابن سینا با عظمت نام برده شده، البته نقد هم داشته اند. در آنجا می بینیم ابن سینا یک بره را با یک گرگ در یک اتاق نگهداری کرده، گرگ را به زنجیر بسته و به بره غذا داده به گرگ هم غذا داده و بره ای را خارج از اتاق بدون گرگ نگهداری کرده و به دانشجوها نشان داده بره¬ای که تنها غذا می خورد فربه می شود و بره¬ای که همراه گرگ است علیرغم خوردن غذا لاغر شده و مشکل دارد. در آن زمان دستگاههای ثبت نوار قلب و غیره نبوده اما ابن سینا هوشمندانه این نکته را بررسی کرده است. از اضطراب صحبت نشده از نابسامانی روحی و روانی سخن به میان آمده است. لذا اینگونه نیست که برخی تاریخ مطرح شدن موضوع استرس را به کانن در سال 1939 نسبت می دهند و قبلاً هم بوده و انسان همواره مشکل داشته است. سریرر در آخر عمر خود می گوید انسان تا زمانی که زنده است استرس  وجود خواهد داشت. آخرین جمله او قبل از مرگش گفته که بسیار برایم جالب است آن است که تمام اینها جای خودش جایزه نوبل و غیره انسان از بینش خود رنج می برد. پس استرس با بینش ربط دارد، من چه چیزی می خواهم که نمی بینم و چه چیزی می بینم که نمی خواهم. ما از استرس مفید نیز سخن خواهیم گفت که بسیار خوب است، ژاپنی ها خوب درک کرده اند که می توان استرس کنترل شده وارد کرد تا خلاقیت را بالا برود. یعنی استرس به فرصت تبدیل می شود، یعنی استرس فرصتی می شود برای خلاقیت و کسانی که فکر می کنند و رنج می برند، این دو مورد می تواند باعث بهبودی دنیا شود. استرس با رنج بردن سر و کار دارد رنجی که با خلاقیت مرتبط است و فکر را تنظیم می¬کند. در ادامه دکتر عشایری از سه منظر به بررسی استرس پرداخت و گفت:
    استرس در بدن چه اثری دارد؟
    استرس در روان چه اثری دارد؟
    استرس در مسائل اجتماعی چه اثری دارد؟
زیرا انسان موجودی اجتماعی است. چرا ما می گوئیم در حد زیستی، زیرا بسیار مهم است. ما مدام می گوئیم تن ز جان و جان ز تن مستور نیست! اما در عمل اینگونه نیست، کسانی که استرس دارند به پزشک مراجعه می کنند و با قرص آرامبخش او را مرخص می کنند یا نصیحت می کنند. روانشناسان تلاش دارند با CBT، روان درمانی، با روانکاوی و یوگا و غیره این مسئله را حل نمایند.
خود بدن بسیار مهم است و علاقه دارم در مورد آن صحبت کنم. زیرا مردم مراجعه می کنند مشکل دارند اما من تمایلی به دادن دارو ندارم و تلاش می کنم با بدن ارتباط برقرار کنم. زیرا استرس درگام نخست به واسطه مغز بر بدن تاثیر می گذارد، مسائل روان مطرح است، مسائل اجتماعی هم مطرح است. حال می خواهیم بررسی کنیم هنگامی که بار هیجانات منفی بر مغز وارد شد در مسیر آن تا اثرگذاری بر بدن چه فرآیندی رخ می دهد. عموماً فراموش می کنیم که مغز 5/2 درصد وزن بدن است، 25 درصد اکسیژن و 23 درصد حجم را به خود اختصاص می دهد و اشرف ارگانهای بدن است. در حقیقت از دیدگاه عصب شناسی علتهای استرس بسیار متعدد است از آلودگی هوا، ترافیک تا عوامل بسیاری دیگر عامل پدید آمدن استرس است. استرس روی همه افراد به یک کیفیت اثر نمی گذارد، شخصیت مهم است نه سن. پاولووف آزمایش جالبی انجام داد او حیواناتش را شرطی کرده بود یکبار که سیل آمد زنگ زد همه حیوانات با هم جواب ندادند. پاولووف برایش سوال پیش آمد بررسی کرد و دید که حتی در حیوانات سیستم¬های عصبی متفاوتی وجود دارد. عده ای آستانه ای بالا دارند و عده ای آستانه ای پائین، عده ای لپتوزوم هستند که قدیم به آن مزاج می گفتند، استخوانهای درشت داشتند، گرمتر هستند و غیره، البته ضروری نیست تا آخر عمر اینگونه باقی بماند. انسان در محیط می تواند تربیت شود و تغییر پیدا کند که در این بستر تیپ او نیز تغییر می کند ولی تیپ شخصیتی مهم است که درونگراست یا برونگرا، ما هنوز هم این نکات را از آیزینگ داریم. عده ای تاثیرات استرس را در درون خود نگه می دارند و عده ای دیگر در بیرون بروز می دهند، البته تیپ های استریوتایپ هم داریم . در ایران اگر قدرت پیش روی ما باشد تسلیم می شویم اگر ضعف در بیرون داشته باشیم فشار را به آنها انتقال می دهیم. یعنی بسته به محیط، واکنش را تغییر می دهیم نکته دیگری که از بدن بسوی روان می توان انتقال داد این است که به قول نیوتن یک آزمایش از بسیاری تئوری مهمتر است. فرضاً اگر از یک میمون نیم لیتر خون بگیریم و در او آنمی ایجاد کنیم سیستم مغزی او ضعیف می شود، نیم لیتر برای یک میمون لزوس زیاد است و بعد به او در آزمایشگاه به او شوک بدهید، در هنگام غذا خوردن او زودتر روان رنجور می شود و زودتر سیستم عصبی او بهم می ریزد، فشار او بالا می رود و عرق می کند و جیغ می کشد و روان نژند می شوند. میمونهایی که آنمی ندارند دیرتر عصبی می شوند و دیرتر واکنش نشان می دهند و اگر آن میمون را به لحاظ جسمی تقویت کنیم استرس را تحمل می کند و بعداً اگر استرس را زیاد کنیم زودتر عصبی می شود زیرا این چرخه را تجربه کرده است. من این را تعمیم نمی دهم هنگامی که استرس ها زیاد می شود و نمی توان کاری کرد به آن درماندگی آموخته شده گفته می شود اگر در این مدار چند بار احساس ناکامی شود و نتوان کاری کرد  شروع به فلسفه بافی یأس آلود می کند سرنوشت همین است و غیره .… دکتر عشایری اشاره کرد ما چند نوع رفتار داریم، اول رفتار روآوری است که آقای گری راوود در دورانی که در ایران بود آن را مطرح نمود، که اگر از چیزی خوشمان بیاید به صورت آگاه، نیمه آگاه یا ناخودآگاه به آن گرایش پیدا می کنیم. رفتار دوم سازگاری است، یعنی راز ماندگاری انسان در طول تاریخ سازگاری است. سوم رفتار ستیز و گریز است که یا فرار می کنیم یا مبارزه می کنیم و در انتها یک رفتار فریز داریم که فرد بهت زده می شود. وقتی این رفتارها بررسی شود مبتنی بر نشانه ها در جاهایی از استرس فرار می کنیم این نشانه ها را باید بررسی کنیم و بیاموزیم. باید در جاهایی از منابع استرس گریخت و خود را در معرض آن قرار نداد، مثال ساده می زنم در مورد خرگوش هنگامی که حیوان درنده را می بیند خون خود را به ناحیه فرونتال یا پیشانی می دهد تا به حل مسئله بپردازد و اگر به او چاقو بزنیم از بدن او خون بیرون نمی آید. مثانه را خالی می کند زیرا با مثانه پرامکان گریختن ندارد و به علاوه ادرار او بو دارد با این روش تریتوریوم یا قلمرو خود را مشخص می کند که حیوانات دیگر به آن قلمرو وارد نشود اما هنگامی که از دست این موجود تهدید کننده رها شد مجدد به زندگی عادی خویش بازمی گردد. حال انسان چه می کند، او کسی را می بیند در حالی که از او بدش می آید می گوید مخلص هستم ارادت دارم.  فروید در کتاب مدنیت و علل های آن به این تناقض¬های رفتاری اشاره می کند، سپس این فرد بیرون می رود و کلامی و به صورت Verbal مثانه را خالی می کند. ممکن است بیان کند یا در درون ناسزا درمانی را شروع کند نحوه عملکرد در خالی کردن مثانه مانند رفتار خرگوش است. اگر در آزمایشگاه اجازه داده شود حیوان مثانه خود را خالی کند، جیغ بکشد و دم خود را گاز بگیرد استرس را تحمل می کند در غیر اینصورت خونریزی اثنی عشر می کند و فشار او بالا می رود و می میرد. حیوان اگر حیوان دیگری را ببیند بهتر و بیشتر استرس را تحمل می کند در غیر اینصورت زودتر از پا در می آید. ما اجتماعی زندگی می کنیم، در اثر ورود استرس به مغز ضربان قلب و فشار خون بالا می رود. تحقیقات نشان می دهد استرس های فرضی و استرس های اجتماعی مهم هستند. استرس های اجتماعی و فرهنگی که در کتابها کم به آن پرداخته می شود به تنهایی بدون کلسترول و غیره می توانند تصلب شرایین ایجاد کرده و فشار خون را بالا ببرند، بیشتر موارد فردی است. این استرس های اجتماعی بر سیستم های ایمونولوژی که سیستم مصون سازی بدن ما است اثر می گذارند.  تی¬سل ها، سلولهای سرطانی را که دائماً در بدن تولید می شوند را می خورند، استرس آنها خراب می کند، با آمادگی های دیگری که از آمادگی X و Y هم می آید، امکان ابتلا به سرطان بالا می رود. لذا استرس عامل مهمی برای بسیاری از بیماری ها از جمله سرطان است، که در قدیم از آن به بیماری¬های روان تنی نام می بردند. یعنی زمانی که روان نتواند مشکل را حل کند بدن به استقبال روان رنجور می¬رود، کودکی به مدرسه می رود اگر برای او استرس ایجاد شود ممکن است شب ادراری پیدا کند، یعنی با قشر مخ نمی تواند مسئله را حل کند با مثانه گریه می کند. زیرا در حافظه پنهان سیستم عصبی داریم که هر زمان در کودکی خودم را خیس می کردم به من محبت می کردند. لذا بدن در سنین مختلف مبنی بر رشد فرآیند روانی، مهارتهای اجتماعی پاسخ های گوناگونی می دهد. واکنش های پوستی، از جمله واکنش های دیگر، لیست بیماری های روان تنی در ابتدا بسیار کم بودند زخم معده و … امروز هر روز یک فاز جدید به آن افزوده می شود افسردگی، اضطراب و به ویژه سرطان. سرطان فقط یک آمادگی شیمیایی نیست، استرس¬های مزمن می تواند مصون سازی بدن را دچار آسیب نماید و ایمونولوژی آسیب ببیند و در بخشی از بدن که آمادگی وجود دارد یک غده پدید آید. از نظر روانی در استرس تمرکز بینایی آسیب می بیند این موضوعی بود که در یک آزمایش دانشگاهی تجربه شد. بنابراین استرس قبل از ایجاد مشکلاتی مانند افسردگی و غیره تمرکز را دچار دشواری می¬کند، در نتیجه ما بیدار هستیم اما هشیار نیستیم. برای یک زندگی با کیفیت باید بیدار و هوشیار بود. لذا قبل از پدید آمدن بیماری استرس روی فرآیندهای عالی قشر مخ اثر می گذارد (ادراک، شناخت، آگاهی، تمرکز، هشیاری، وقوف) وقوف داشته باشیم که کجا هستیم وغیره. عده ای مراجعه می کنند از ترس آلزایمر، وقتی بررسی می شود مشخص می گردد آلزایمر نیست اما حافظه به سبب افسردگی و استرس کم شده است. این مهم است به ویژه در خانمها در میانسالی، که به اختلالات هورمونی هم نزدیک می شوند استرس عامل مهمی است، بعد از آن عوامل دیگر مانند افسردگی، آلزایمر، دمانس و … که تشخیص¬های افتراقی است. دکتر عشایر اشاره کرد که، در 6 دقیقه استرس شدید سیناپس های هیپوکامب که جای مهمی در سیستم هیجانی لیمبیک است و برای حافظه مهم است آسیب می بیند، بعد از 6 دقیقه اگر فرد سکته نکرده باشد سلولهای او آسیب را دیده اند، باید کاری کرد که در مغز دوباره سیناپسوژنز رخ بدهد. البته سلولهای مرده در مغز بازنمی گردند، لذا باید از استرس های حاد بویژه در میان جوانان جلوگیری نمود و سریع بازسازی کرد تا استرس مزمن نشود، زیرا جسم افسرده را می توان درمان کرد اما عقل افسرده را نه. دکتر عشایری در ادامه سخنان خود اشاره کرد که بسیاری از افراد از فشارها و استرس¬های روزمره به موسیقی روی می آورند . موسیقی گریزگاه است، دیوار صوتی قوی درست می کنند که با نسل قبل ارتباط برقرار نکنند. برخی از گالری ها تبعیدگاه هنر است، هنر باید در زندگی روزمره جاری شود. عده ای نیز به عالم معنویت و سایر مباحث رو می آورند، باید به این موضوع فرآیند مدار نگاه کرد تا علت آن بررسی شود. او افزود اختلال خواب نیز حائز اهمیت است زیرا خواهیم دید که آنچه آسیب می بیند ساعتهای خواب نیست بلکه کیفیت خواب است، هنگام خواب موادی در بدن تغییر می کند و صادر می شود که برای سلامت روز بعد مهم است. خواب یکی عوامل مهم استرس زدایی است، خواب یک مفهوم Active و فعال برای مغز است ، لذا محرومیت خواب حتی برای حیوانات هم بسیار بد است. محرومیت از بخشی که ما رویا داریم؛ در خانمهایی که افسردگی شدید دارند و دارو، الکترو شوک و غیره اثر نگذاشته است، اگر ما این دوره را محروم کنیم افرادی که افسردگی دو قطبی هستند وارد مرحله شیدایی می شوند. وقتی استرس وارد بدن می شوند روان و بدن را درگیر می کند، حال چه باید کرد که برطرف شود این مشکلات ما یک خود عاطفی، یک خود اجرایی، یک خود آرمانی و یک خود جنسی داریم. پوپر در تحقیقات خود نشان می دهد که خود در مغز انسان ساخته می شود، در استرس خود و جوهر آسیب می بیند و انسان برای برطرف کردن استرس باید بر خود خویش متمرکز شود و نقاط قوت و ضعف آن را بررسی کند. ببیند جرأت ورزی دارد یا خیر، جرات ورزی یک توانایی است که برای مقابله با استرس هم کاربرد دارد. انسان باید ذهن خویش را پاک کند و خود را در آینه دیگران ببیند، بعد بررسی کند که احساسات او بر چه چیزهای معطوف می گردد، چه چیزهایی به عنوان منابع استرس زا مطرح است تمام اینها را می توان نوشت. هنگامی که نوشته می شود، می توان فهمید که آستانه آنها در کجاها پائین است و در کجاها نسبتاً بهتر است. ما مغزی داریم که کار می کند، مغزی داریم که هیجانات را پردازش می کند، مغزی داریم که می آموزد، ما عاطفه داریم ما مغزی داریم که حل مسئله می کند. شعور زندگی از هوش جداست و گاه هوش بالاست اما آن شعور وجود ندارد. انسان باید تاریخ خود را بداند اگر تاریخ خود را نداند آن را تکرار خواهد کرد ما معمولاً وقایع نگاری داریم، تاریخ کشف قانون مندهای حاکم بر پروسه وقایع است و کسی که بخواهد استرس را کم کند به ویژه در کلمات باید بر این نکته واقف باشد. فرضاً ما مورد داشته ایم که 186 بار در دو صفحه نوشته شکست خورده ام، حال آنکه شکست نداریم بلکه در زندگی تجربه است، شکست را باید تعریف کرد این هاله ای است که از یک تجربه در ذهن شکل می¬گیرد. زیرا در رویدادهای زندگی همانگونه که دیگران سهم دارند ما هم سهم داریم زیرا می گویند ستم پذیر نباش تا ستمگران موفق نشوند. پس اگر در ورود استرس بر بدن، خواب و غیره را کنترل کنیم گام نخست در کاهش استرس است. انسان باید خود را بشناسد و بداند چه توانایی های دارد، لذا در روان درمانی استرس می گویند تا بینش عوض نشود هرگونه درمانی موقتی خواهد بود، تا مدار ناحیه فورنتال عوض نشود تاثیر نخواهد داشت. زیرا حتی تک تک سلولها را اگر دقیق بررسی کنیم خواهیم دید با کائنات و حاکمان و حکومت مرتبط است، شیوه زندگی باید تغییر کند. انسان باید روزی حداقل 10 دقیقه ورزش به عنوان تغذیه بدن در نظر بگیرد. نقد به معنی بررسی رفتار است که کجای عملکرد انسان، سبب پدید آمدن تنش در زندگی می شود. حمایت های اجتماعی هم مفید است. امروزه در بررسی علل پدید آمدن بیماری ها باید بازنگری کرد، کسانی که ریسک پذیر، هیجان مدار و پیامد مدار هستند آنها فرایند مدار نیستند بیشتر آسیب می بینند، ما محرکهای کلیدی مثبت داریم مثل طلا و دلار و محرک های منفی. باید این محرکها را برای هر فرد بررسی کرد، شناخت بدون هیجان امکان پذیر نیست، هیجان همان شناخت است. ما آمار بالای ام اس در ایران داریم، زیرا مسائل روانشناختی روی بدن تاثیر بسیار می گذارند. سندرمی جدیداً در ایران پیدا شده به نام Care giver Sandrom، افرادی که مراقب والدین پیر و بیمار مبتلا به آلزایمر و پارکینسون خود هستند، هم افسردگی می گیرند و aggressive می شوند و هم می توانند بعداً خودکشی و یا دیگرکشی کنند. چون طولانی مدت از کسی مراقبت کرده اند و کسی از آنها حمایت نکرده یکی از بدترین انواع استرس در آنها پدید می آید. عده ای معتقد بودند که در انگلستان جنگ تاثیر نمی گذارد اما تحقیقات امروز نشان می دهد در جایی که بمب هیتلری افتاده بالاترین خونریزی معده را داشته ایم، فاجعه¬های اجتماعی تاثیر زیادی می گذارد و استرس های اجتماعی با استرس های فردی جمع می شود و تاثیر زیادی می گذارد.

بخش سوم، سخنرانی دکتر مهناز استکی: « اختلال دلبستگی و استرس والد و کودک »
آقای دکتر عشایری استرس را از دیدگاه نوروساینس بزرگسال مطرح کرد ولی ما می خواهیم استرس و شکل گیری آن را روی کودک بررسی کنیم که آیا این استرس می تواند در اثر عوامل فیزیولوژیک باشد، ما با بچه هایی سر و کار داریم که دلبستگی¬های مشکل دار دارند که علت آن به عوامل فیزیولوژیک بازمی گردد. دلبستگی یک ارتباط عمیق و مدت دار است که در مورد کودک و مراقب او پیش می آید. استرس که به کودک وارد می شود تمام مراحل رشد کودک را دربرمی گیرد. این استرس مسائل هیجانی، لیمبک سیستم و کورتکس را دربرمی¬گیرد. اینکه وقتی ما نیازها را از دیدگاه روانشناسی بررسی می کنیم نیازها گوناگون اولیه (فاز اول سلسله مراتب نیازهای مازلو) خوردن – نوشیدن و … آیا غیر اینها سیستم بیولوژیکی دیگری وجود دارد که بتواند نیازی را پدید آورد، آیا نیازهای روانشناختی مشترکی میان افراد داریم یا خیر؟ نیازهای دلبستگی که مادر نیازهای ماست و در همه انسانها به صورت مشترک وجود دارد و از زمان بارداری شکل می گیرد و شاید به قول بوعلی سینا از 25 سال قبل از بارداری شخصیت کودک شکل می گیرد و استرس ها، شاید حاصل بسیاری از عوامل منتقل شده از سوی والدین ماست. آنچه مهم است آن ارتباط پوستی و سوده شدن پوست به پوست است. از سنین 4 ماهگی جنین که شنوایی شکل می گیرد بسیاری از پیام ها از طریق صوت قابل انتقال به جنین است. در زایمان طبیعی، اولین ارتباط پوستی جنین و مادر هنگام قرار گرفتن نوزاد روی بدن ما در اثر تماس پوستی شکل می گیرد و اولین تحریکات تماس پوستی در گیرنده¬های فیزیولوژیک پدید می آید. این تحریک ها در جریان شیر دادن ادامه می یابد شاید پایه بسیاری از مسائل می تواند ایجاد کننده استرس بوده یا آرامش به همراه دارد، از اینجا آغاز می گردد. اگر ما سلسله نیازهای مازلو را بررسی کنیم خواهیم دید در بخش پایه ای تنفس، غذا خوردن و غیره قرار دارد، این سلسله نیازها به 4 نیاز اصلی تقسیم شده، نیاز به سوگیری و کنترل و انسجام، نیاز به لذت، نیاز به دلبستگی و نیاز به افزایش احترام به نفس. تحقیقات نوروبیولوژی نشان داده است که حداقل سه مورد از نیازهای فوق ارتباط محکمی با سلولهای عصبی بدن انسان دارند، همان چیزی که ریشه در گیرنده های حسی و هرم یادگیری دارد. نیاز به دلبستگی عمیق ترین آنهاست، از زمان بارداری شروع می شود و تا بزرگسالی و حتی زمان ازدواج آنها ادامه می یابد. استرس هایی که ما داریم می تواند به روابط پیشین ما بازگردد، کیفیت روابط را در ارتباطات می توان مشاهده کرد، رابطه فرزند با مادر، رابطه فرزند با پدر، یا هر ارتباط در کنار کودک. وقتی این ارتباطات به صورت اولیه اتفاق می افتد، حس لامسه اولین خاستگاه اطلاعاتی ماست؛ اگر این حس را به طور مناسب رشد دهیم تجارب محیطی را اگر بگیریم، عوامل محیطی، عوامل شناختی که می توانند اختلال در این سیستم پدید آورند موجب برانگیختگی این سیستم ها می شود. این نکته تحت عنوان تغذیه حسی Sensorit diet مطرح است، که بیشتر از تغذیه معمولی مهم می باشد. تغذیه حسی را اینگونه شرح می دهند که تمام سطح پوست انسان مثل قشر مخ عمل می کند هر ناحیه از بدن که لمس شود گویی که بخشی از مغز مورد دستکاری قرار گرفته است. در ارتباطات لامسه¬ای مادر و کودک بسیاری از عوامل پیدا می شود که اگر بخواهیم بررسی کنیم فرضاً در سنین 4 تا 5 سالگی اختلالات خواب بسیار حائز اهمیت می شود. فرضاً کودک نقاشی را می¬کشد از او می پرسند دوست دارید جای کدامیک از کودکان باشید او تصویری را نشان می دهد، اگر از او سوال شود به نظرت این می تونه خوابهای بد ببینه اگر بچه اختلال دلبستگی داشته عنوان می کند همیشه بچه ها خوابهای بد می بینند و خوابهای آنها عموماً از دست دادن پدر و مادر است. با اینکه پدر و مادر بالای سر او هستند ترس از دست دادن دارند و علت آن به سبب استرس است، بنابراین سیستم لامسه قبل از هر مهارتی مادر همه مهارتهاست. در آغوش گرفته شدن مهم است، مادری که در آغوش می گیرد اگر استرس داشته باشد استرس خود را منتقل می کند و شاید ضرب المثل افسرده دل افسرده کند انجمنی را بی سبب نیست و حس انسان منتقل می گردد. اگر مادری دچار استرس باشد خواه ناخواه استرس به کودک منتقل می گردد (بچه ناخواسته بوده، با همسرش مشکل دارد و غیره) همین باعث پدید آمدن اختلالاتی در کودک می شود که ما ریشه آن را نمی دانیم. بچه شروع به گریه و لجبازی می کند و حمایت عاطفی است که در این زمینه موثر خواهد بود. تغذیه لمسی اگر بصورت خوب صورت بپذیرد سبب می¬گردد در بزرگسالی بچه ها مستقل تر باشند. احساس امنیت بیشتری داشته و ارتباط بهتری با جهان اطراف خود برقرار نمایند. لذا می بینیم فردی اختلال دارد اگر والدین درصدد اصلاح آن باشند از طریق ارتباط پوست به پوست این اصلاح صورت می پذیرد، چیزی که از آن با عنوان ماساژتراپی نام برده می شود. تمام آنها از طریق گیرنده های پوستی صورت می گیرد. ما از یکپارچگی حسی و ترکیب حس¬های گوناگون سخن می گوئیم که پایه شناختی و هیجانی فرد را ایجاد می کند. این ارتباط و Bonding با هر کس دیگر می تواند پدید بیاید اگر این ارتباط پوستی درست صورت بگیرد حتی اگر آن فرد پدر و مادر نباشد در کودک مشکلی پدید نمی آید. البته گاه مسمومیت عاطفی نیز پدید می آوریم به اندازه ای به بچه ها محبت می¬کنند، می بوسند در آغوش می گیرند که نتیجه عکس می دهد. گاه ممکن است مادری نمی خواسته بچه داشته باشد به اندازه ای از بچه در مکانیسم دفاعی مراقبت می کند و وسواس به خرج می دهد و او را دچار مسمومیت عاطفی می کند، حد تعادل لازم است. نه مانند بچه های بیش فعال که مدام درصدد تحریک گیرنده ها هستند و نه مانند بچه های درخود مانده، یعنی طیفی داریم از کسانی که جستجوی حسی دارند تا کسانی که تدافع حسی دارند. ارتباط حسی تنها بوسیدن نیست بلکه در اختیار قرار دادن این رابطه برای بچه در زمان آن است. در مغز انسان چیزی به نام هموکلوس یا آدمک وجود دارد و بیشترین منطقه را دست، صورت و لبها به خود اختصاص داده است. وقتی اضطراب بالا می رود با انگشت مکیدن، ناخن جویدن یا گاز گرفتن خود را نشان می دهد. چون نیاز به تحریک این گیرنده ها وجود دارد و چون از مسیر طبیعی رخ نمی دهد جایگزین پدید می آید مثلاً می بینیم بچه 5 ساله است اما پستونک یا شیشه می خورد، مثل سیگار کشیدن و نوعی دلبستگی روانی. چیزی که در تمام رشته های وابسته به انسان بسیار مهم است هرم یادگیری می باشد. در هرم یادگیری نگاه کنیم چند چیز برای ما قابل مشاهده است . رفتار و فعالیت های روزانه فرد، یادگیری های مدرسه. آنچه در این میان مهم است سلسله مراتب در حال شکل گیری در مغز است، اساسی ترین عامل در حس لامسه قرار دارد. سه محرک در هنگام بودن بچه در آغوش مادر داریم، تکان دادن بچه که آرامش درون رحم مادر را مجددا به او منتقل می کند، با بهره گیری از موسیقی و با تحریک لابیرنت گوش و ادراک حس عمقی که با حس لامسه ارتباط دارد. سایر احساس ها در ترکیب با هم شخصیت را می سازد. هنگامی که حس تحریک شد به سوی حرکت می رویم و ادراک حرکتی که منتج به شناخت می¬گردد. زبان و ادراک شناختی عمیق در افراد از یک کارکوچک مانند بستن بند کفش هم می تواند ناشی شود. فروید می¬گوید هنگامی که انسان اضطراب می گیرد از هر گوشه بدن خود گریه می¬کند، چیزی که در مورد کودکان پدید می آید و ما از آنها با عنوان اختلالات واکنشی دلبستگی نام می بریم، بچه هایی که اضطراب جدایی دارند بچه هایی که در جدایی بی قراری می کنند و اگرچه ظاهراً آرام می شوند در آینده این اضطراب به شکل دیگری خود را نشان می دهد تمام مسائلی که در مورد مسایل مربوط و دلبستگی و وابستگی وجود دارد از اینجا شروع می شود. ارتباط اولیه بسیار مهم است که بسیار باب شده، به جای تشویق زایمانهای طبیعی افراد را از آن می ترسانیم. باب شدن سزارین سبب می شود گیرنده هایی که از کانال طبیعی زایمان بیرون می آید فعال نشوند و همین سبب می شود اختلالات دیگری پدید آورد. ما مقیاس خاصی برای اختلالات واکنشی که نسبت به دلبستگی وجود دارد داریم، ممکن است خفیف ، متوسط یا شدید باشد. هیچگاه برای درمان دیر نیست، هرچه زودتر تشخیص دهیم سریعتر امکان درمان داریم. اگر تشخیص دهیم والد هم دچار استرس است و روی والد کار کنیم می توانیم در اولین مراحل از مسائل خیلی جدی پیشگیری کنیم. لازم است بیان شود که در کلینیک کار به صورت تیمی توسط گروهی از متخصصان صورت می گیرد. خانم دکتر استکی افزود نمونه کلیپی وجود دارد که نشان می دهد مرد بالغی که دوچرخه سوار است اگر دوچرخه ای را سوار شود که با حرکت فرمان چرخها در جهت معکوس حرکت می کند، 8 ماه  زمان لازم دارد،که بدون زمین خوردن آن را حرکت دهد، حال آنکه این فرایند برای فرزند 7 ساله او در یک هفته رخ می دهد. امروزه ویدئو گیم های برای تغییر طراحی شده، در این بازی های رایانه ای استرس های زیادی به فرد وارد می شود که فرد را برای مدیریت شرایط بحران مهیا می نماید. فرضاً  کودک در زمانی درخواستی دارد اما ما عملاً وقتی خودمان صلاح می دانیم به کودک توجه می کنیم فرضاً بچه می خواهد برایش کتاب بخوانیم اما چون کار داریم زمان دیگری برایش کتاب می خوانیم، یا کودکی یکی از والدین خود را از دست داده و فرضاً 5 ساله است و یک سال است به او نگفته اند که پدر یا مادر ندارد که این خود زمینه پدید آمدن استرس است، اینکه مفهومی مانند مرگ را با کودک کار نمی کنند. حلقه سالم ارتباط حلقه ای است که بچه گریه می کند، مراقبت کننده متوجه مشکل او می شود اعتماد شکل می گیرد فرضاً به او غذا  می¬دهد جای او را عوض می کند و بعد نیاز در سیکل درست قرار می گیرد و در غیر اینصورت حلقه ارتباط ناقص شروع می شود. در بالای دو سال حلقه های نادرستی از ارتباط با کودک شکل می گیرد که با نه، آغاز می گردد و ما نام آن را معلولیت پنهان می¬گذاریم. او در ادامه به برخی از علایم استرس و اضطرابها اشاره کرد و گفت، برخی از علایم اضطرابهای کودکی اجتناب از رفتن به به مدرسه ، یا ترس از غریبه ها می باشد و در بزرگترها قدرت ایجاد صمیمیت ندارند. معمولاً بالای 60 درصد تشخیص¬های اوتیسم یا ADHD اختلالات Attchment دارند. معمولاً این بچه ها ارتباط چشمی نمی گیرند، لبخند نمی زنند و ما فکر می کنیم اوتیسم هستند، مدام گریه می کنند، لگد می زنند، آرام نمی شوند. بچه ها در شرایط یا ممانعت می کنند که توسط شما لمس شوند یا اینکه بیش از حد به شما می چسبند. فرضاً بچه 6 ساله، 8 ساله، یا 10 ساله است اما هنوز باید مادرش بیرون مدرسه منتظر او باشد. این بچه ها با تغییرات مشکل دارند یا اختلالات یادگیری پیدا می کنند.
بخش چهارم : پنل پرسش و پاسخ با حضور (دکتر فکوهی، دکتر عشایری ، خانم دکتر مهناز استکی)
 در این بخش ابتدا دکتر فکوهی به مطالبی در خصوص موضوع جلسه اشاره کرد و گفت، در انسان شناسی موارد مرتبط با بیماری سموماتیک بیماری¬های جسمانی زود مطرح می شود از ابتدای قرن بیستم روژه باستیت در دهه 30 کتاب معروف خود را به نگارش در می¬آورد که بعد از کار دورکیم در زمینه خودکشی کار مهمی است؛ کتاب باستیت تحت عنوان جامعه شناسی بیماری های روانی در سالهای 40 نوشته شده است. او یک انسان شناس بود و در آمریکای لاتین روی بیماری های پسیکوسموماتیک کار کرده بود. یکی از مباحث در انسان شناسی که لووی اشتراوس زیاد روی آن کار کرد در مواردی که در جوامع موسوم به ابتدایی مسئله نفرین مطرح می شد و جادوی سیاه (جادوی سفید برای بخت گشایی است، جادوی سیاه برای بلا و …) مسئله این بود که هنگامی که جادوی سیاه مطرح می گردد چگونه است که این جادو با موفقیت عمل می کند به عبارتی دیگر وقتی کسی نفرین می¬شد بعد از مدتی بیمارشده و می مرد. در واکنش های اولیه تلاش می شد این نکته رد شود حال آنکه لووی اشتراوس و دیگران تحقیق کردند و دریافتند که تاثیر سیستم های بیرونی و فرهنگی بر روی سیستم های مغزی و عصبی و روانی و تاثیر آنها بر روی سیستم های ایمنی بدن غیرقابل انکار است. بسیاری از بیماری های امروز به خودی خود ناشی از عامل اصلی نیست. فرضاً افرادی که مبتلا به سرطان می شوند بسته به شکل ارتباطی که با بیماری پیدا می کنند ممکن است سریع از بین بروند یا اینکه بر آن غلبه کنند. این اعتقاد به اینکه من خواهم مرد چیزی است که در جوامع ابتدایی که جوامع جماعتی است اتفاق می افتد. این تفکر در انسان شناسی به صورت تئوریک ادامه یافت که در سالهای اخیر بروتون از انسان شناسان فرانسوی بسیار بر این نکته کار کرد او که جامعه شناسی بدن او به فارسی ترجمه شده کتابهای زیادی دارد در مورد رابطه بدن فیزیکال و سیستم های فرهنگی سخن به میان آورده است، او در کتاب درد خود نشان می دهد که درد فقط یک مفهوم بدنی و سوماتیک نیست و مسئله فرهنگی است. فرضاً در اروپا سیستم های لاتین (یونانی ها، ایتالیایی ها و مدیترانه ای های کاتولیک) درد را هم شدیدتر احساس می کنند و هم شدیدتر بیان می کنند و هم نیاز دارند که همراهی داشته باشند تا برای او ناله کنند و اگر این اتفاق نیافتد بر روی سیستم های بدنی آنها تاثیر بدی می¬گذارد، درحالیکه در شمال اروپا (سیستم های پیوریتن- پروتستان) مانند شمال آلمان و اسکاندیناوی هم درد را کمتر احساس می کنند، هم کمتر بیان می کنند و هم نیاز چندان برای همراهی ندارند این رابطه در خصوص پذیرش مرگ هم وجود دارد. سیستم های پیوریتن پروتستان مرگ را راحت تر می پذیرند حال آنکه سیستم های کاتولیک مدیترانه ای مرگ و پیری را بیشتر نفی می کنند و حاضر نیستند آن را بپذیرند. این در سیستم اروپایی است بدون شک در ایران که تنوع فرهنگی بسیار دارد سیستم های متفاوت از نظر روابط فرهنگی و بدنی وجود دارد. یکی از اشتباهات انسانشناسی جهان شمول فرض کردن سیستم های بدنی است. ما از سیستم های پایه ای نزدیک بهم حرکت می کنیم، سیستم های روابط نوروتیک درون مغزی مکانیسم های پایه یکسان دارند که لووی اشتراوس و چامسکی در حوزه های کاری خود به آن پرداخته اند. مغز لزوماً یک آفریقایی لزوماً در زمان تولد با متولد سوئد فرق زیادی ندارد اما در سیستم های فعال سازی بالقوه ای که اینها دارند به دو صورت متفاوت سیستم بیولوژیک و فرهنگی آنها تغییر می¬کند و این دو سیستم جدا از هم عمل نمی کنند. ما انسان شناسان به وضوح می توانیم ادعا کنیم فرضیه دکارتی جدایی روح از ماده غیرقابل قبول است، دو چیز متفاوت روح و ماده نداریم بلکه ما حیات داریم. چیزی که ما روح یا ماده می گوئیم بخشی از این  فنومن حیاتی است که در چرخه قرار دارد و هر کنش و واکنش بیولوژیک یک کنش و واکنش فرهنگی و ایدئولوژیک است. کردارشناسی جانوری و عصب شناسی روانی تاثیر بسیاری بر انسان شناسی در بیست سال اخیر گذاشته است.


در انتها به تعدادی از سوالات مخاطبان حاضر در جلسه توسط اساتید پاشخ داده شد:
سوال: آیا Drug یا دارو می توان مصرف کرد یا نه؟ آیا سبب کاهش درد و رنج می شود یا نه؟


پاسخ دکتر عشایری: کار می تواند عاملی در کاهش استرس باشد، کار شرف انسان است، ما آسیایی ها با رابطه درد با بدن خود می¬خواهیم بودن خود را نشان دهیم . من درد می کشم پس هستم. مریض است رنج می برد، فرضاً شعرای ما درد را به نوعی عرفان مبدل شده است. ما در ایران استرس را با بدن جواب می دهیم در اروپا روان رنجوری پیدا می کنند. ما با درد به نوعی همدردی دیگران را طلب می کنیم. اگر نوزاد فرد چینی را با یک نوزاد متولد محله چینی های نیویورک مقایسه کنیم خواهیم دید که مغز فرهنگی اینها با هم متفاوت است محیط بر انسان اثر می گذارد. اولین زبانی که انسان می آموزد زبان لیمبیک یا مادری است. بیان هیجانات یک فارس زبان با آذری زبان متفاوت است، فرضاً در فارسی انسانها زمین می خورند اما در زبان آذری آنها بر زمین می افتند، زبان خانه هستی است. در ایران درد تحریک شده اما آن را ارتقا داده و عرفانی کرده است. هر دارویی که اثر دارد Side effect یا اثر جانبی دارد. دارو زمانی که ضرورت مطلق دارد باید مصرف گردد. فرضاً ریتالین مکرر تجویز می شود که اثرات بسیار خطرناک دارد. فرضاً ابتدا در افرادی که مبتلابه Lobectomy بودند یعنی کسی که هذیان داشت، ناحیه فورنتال را که در آن قرار دارد قطع می کردند، قدیم اینکار را می کردند بعد دیدند در اثر شوک دادن برخی از مشکلات برطرف می گردد. دارو فارماکورلوبکتومی انجام می دهد. هنگامی که ارتباط میان انسانها برقرار گردد مصرف دارو لازم نیست.


سوال: آیا کاهش دادن میزان خواب بصورت ارادی هم همان اختلالات منجر می شود؟


پاسخ دکتر عشایری: مگر اراده آزاد وجود دارد؟ هابرماس می گوید اینکه من می اندیشم آیا من می اندیشم یا مرا می اندیشانند و .. خواب نوزاد و جوانان و افراد تحت استرس بسیار مهم است. خواب باید Active و ارادی باشد.


سوال: آیا برای درمان اضطراب جدایی در 4 سالگی راهکار داریم؟


پاسخ دکتر استکی: بله راهکار داریم با برقراری Attachment این مشکل رفع می شود البته اگر والد خود اضطراب بالایی نداشته باشد، یا از طریق روش های دیگر می توان برطرف کرد.


سوال: مفهوم مرگ را از چه سنی باید به کودک آموخت؟


پاسخ دکتر استکی: در کتاب روانشناسی رشد داریم که از افتادن یک برگ باید مفهوم مرگ به کودک را بیاموزیم یا اگر مورچه یا پرنده ای مرده باید مرگ را به کودک آموخت.

 

تاریخ انتشار

دوشنبه, شهريور 2, 1394 - 07:39

شاخه اصلی

روان‌شناسی اجتماعی
اشتراک در RSS - 057.  فرهنگ روزمره و استرس