سرآغاز

لیدی ال؛ اثر رومن گاری ترجمه مهدی غبرایی

مژگان محبوبی
gary.jpg

(تصویر: رومن گاری)

 

بین پیدایش رئالیسم در رمان و رئالیسم در فلسفه و تحولات عظیم اجتماعی –اقتصادی بعد از رنسانس در اروپا ،قائل به  وجود یک پیوند انتتخابی است (وات،1379:47)که از قرن نوزدهم به بعد با عنوان رئالیسم در اروپا به عنوان رئالیسم در اروپا به مکتب ادبی هنری مسلطی تبدیل شده بود

و از لحاظ شناخت شناسی ،ریشه در دگرگونیهای ی داشت که طی ان کلی باوری کنار گذاشته می شد وجزئی نگری اهمیت می یافت.یان وات(پیدایش رمان ،ترجمه فارسی:پیدایی قصه،1379).نویسندگی در ایران پس از مشروطه شغل محسوب می شده و نمی شده است. اساساً در بین شغل هایی که در ایران به رسمیت شناخته شده است شغل نویسندگی به معنای فرنگی آن تعریف نشده و آنچه از نویسندگی تعریف شده، نویسندگی در دفتر ثبت اسناد رسمی است.
پیش از دوران مشروطه افراد دیگری هم بودند، به نام محرران درباری که به ازای تحریرشان که نوعی نسخه برداری از اسناد، مدارک و املاک دولتی و درباری بود، از دربار شاهان مزد و حقوق ماهانه
می گرفتند. البته عریضه نویسان جلوی محاکم قضایی هم نویسنده بودند که شغل آزاد داشتند. مابقی کسانی که می نوشتند بیشتر به عنوان مترجم فعالیت می کردند و اگر هم نویسندگانی بودند، باز هم آنها را به عنوان مترجم می شناختند. پیش از مشروطه شخصی مانند شازده میرزامحمدطاهر قاجار را داریم که هم کتاب می نوشت هم ترجمه می کرد و درآمد داشت.
این بی شغلی نویسندگی تا 1320 و 30 حاکم بود، ولی پس از1330 با ته نشین شدن رمان هایی که میرزامحمدطاهر در طول سالها ترجمه و روشنفکران درباری آنها را خوانده بودند، اولین نمونه های رمان جدید همچون "طهران مخوف" چاپ شد. به رغم حضور محمدعلی جمالزاده به عنوان داستان کوتاه نویس کماکان او را در مقام نویسنده حرفه ای نمی شناختیم و نویسنده را آرام آرام از زمانی به جا
می آوریم که داستان های بلند نوشته شد و نویسندگی تا همین اواخر که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با همراهی خانه کتاب آن شغل را تعریف کرد و برای نویسندگان حق بیمه پرداخت، تعریف خاصی نداشته است، البته در سال های اخیر هم بی آنکه تعریف واضح و روشنی وجود داشته باشد، وزارتخانه برای برخی نویسندگان بیمه در نظر گرفته است. در مجموع می توان گفت از دهه 40 نویسندگانی داشتیم که مردم آنها را به عنوان نویسنده شناختند و برای برخی از آن زمان مفهوم رمان کمی واضح شد. قبل از دهه 40 رمان قطور نداشتیم و اساساً نویسندگی با رمان نویسی عجین شده نه با داستان کوتاه نویسی. از سال 1342 که علی محمدافغانی رمان "شوهر آهوخانم" را نوشت و برای آن جایزه سلطنتی گرفت، با رمان قطور امروزی روبه رو شدیم و برای او هم نویسندگی شغل محسوب شد، چرا که کتابش فروش رفت و او از طریق فروش کتابش خود را به عنوان یک نویسنده تثبیت کرد، البته واضح است که من از رمان های عامه پسند حرف نمی زند.
در اروپا ما سابقه طولانی تری از نویسندگی داریم تا آمریکا. نویسندگی حرفه ای از اوایل ایجاد شهر و شهرنشینی مدرن که می شود اواسط قرن هجدهم و رشد بورژوازی و سرمایه داری در اروپا شروع میشود ومی بینیم در این دوران زمان ما کماکان قائم مقام فراهانی یا سعدی شیرازی می خواندیم و در دربار رسیده بودیم به امیرارسلان نامدار میرزامحمدعلی نقیب الممالک شیرازی. آن روزها مصادف بود با کارهای پرفروش داستایوفسکی، تور گنیف، برادران کارامازوف، همزاد و ابله که در روسیه و اروپا مورد اقبال بودند، البته در آمریکا با ظهورادگار آلن پو داستان کوتاه خوب فروش می رفت یا در روسیه چخوف هم فروش می رفت.
ریشه های این تحول را کجا می بینید؟
گسترش شهرنشینی که خود زمینه فروش بیشتر نفت، اقتصاد پویاتر و کوچ فزآینده روستاییان را به شهر فراهم کرد، از جمله عوامل زایش رمان است. رمان زاییده دنیای مدرن و شهرنشینی است. هر قدر شهرها گسترش یابند و مدرنیته مقبول تر و حقوق فردی شناخته شده تر باشد در زمینه رمان و داستان پیشرفته تر خواهیم شد تا وارد عصر مدرن نمی شدیم به این مهم دسترسی پیدا نمی کردیم. در رمان با ساخت پیچیده درون انسان سر و کار داریم. ساخت پیچیده از تنهایی و آپارتمان نشینی می آید.

لیدی ال داستان زنی از طبقه پائین که برای رسیدن اهداف یک حزب آنارشیت به عنوان شاهزاده معرفی می شود و تا پایان عمر زندگی درباری را می گذارند.این داستان نه صرفاً عاشقانه است نه سیاست نه فرهنگ نه چیزهای دیگر.ملغمه ای است از همه چیز در کنار هم در فضای شهری که در آخر به نوعی جنون نزدیک می شود.
اغلب می اندیشد که آسمان انگلیس فاقد شور و هیجان است.رومن گاری در زمان لیدی ال دودل داده را از میان خیل جوانان اواخر قرن پر آشوب قرن 19 برگزیده که یکی – آرمان – سودای مبارزه سیاسی را در سر می پروراند و دیگری – دیانا- سودایی عشق است و معشوق را به تمامی برای عشق ورزیدن می خواهد.پیداست که در گشایش عشق و مبارزه چه بسا یکی فدای دیگری می شود، و در این هنگامه پر غوغا پیوسته شکننده تر آسیب پذیرتر است.
عمارت کلاه فرنگی جایی که لیدی ال در آن جهت استحضار زندگی اشرافانه خود را آغاز کرده است و اکنون قرار است به دست دولت ویران شود و در عوض غرامت آن را بپردازد.لیدی ال هم که خاطرات سری در آن جا دارد می گوید چیزهایی هست که از دست رفتنشان را هیچ چیزی در دنیا نمی تواند جبران کند.او هرگز نمی تواند از کلاه فرنگی دست بکشد او می خواهد در برابر قانون بایستد چون کلاه فرنگی برایش ارزش احساسی فراوانی دارد. برخی از دلپسندترین اشیاء شخصی را در آن جا نگهداری میکند که خود خاطرات منحصر به فرد دارند. ( خود: قدرت )
وقتی او می خواهد کسی را پیدا کند که مانع از این کار شود به یاد می آورد که زمانه عوض شده و امروز دیگر مانند آن روزها نیست که دوستان متنفذی داشت بتوان وسائل را حل و فصل کرد. شهرهای مدرن و بزرگ محل بیگانگی هستند.هنرمندی که خود را یکسره وقف خلق شاهکاری فناناپذیر کند شبیه متفکر ایده آلیستی است که می کوشد جهان را نجات دهد و او ابداً تحمل ایده آلیستها را نداشت.اشیاء برای لیدی ال ارزش احساسی داشتند درحالیکه می خواستند عادت کلاه فرنگی را با خاک یکسان کنند.او
می خواست رازهایش را برای پرسی که نسبت به او عشق افلاطونی داشت برملاکند.برای پرسی پیوسته مایه تعجب بود که چگونه بانوی بزرگی مانند او می تواند به طریقی چیزهای عامیانه بگوید.هنوز هم در چهره پرسی پس از سالیان سال آتشی چنان سوزنده در آن عشق نهفته بود که در رنج و شادی با لهیب درخشانی می سوخت تا اعماق جان را می سوزاند و شعله های بلندتری از آن زبانه
می کشید.او داستانش را برای پرسی این گونه بیان می کند. آنت بودون، در کوچه لاپ بدنیا آمد. پدرش در سال های اولیه زندگی تأثیر فراوانی بر عامل اخلاقی او گذاشت و به دخترک می گفت تنها سه چیز در دنیا هست که ارزش دارد.آزادی، برابری و برادری.

به همراه این کلمات بوی زننده الکل به مشام می رسید و پلیس مدام به خانه شان می ریخت تا پدرش را دستگیر کند.چون او عضو یکی از دسته های آنارشیت شده بود.
مادرش رختشو بود و ملافه های کثیف می شست . شبها محله در قرق پا اندازان بود.منظره روزمره کوچه لاپ برای آنت از بدو تولد آشنا بود و او خیلی زود با آن اخت شد و نسبت به آن
بی اعتنا.دلزدگی.در این قسمت از داستان دلزدگی در کلان شهرها به چشم می خورد.پدرش در حالی حرف از آزادی و برابری و برادری می زد که مادر آنت تا حد مرگ کار می کرد و کلاً باعث شد که تغییرات شدیدی در فکر آنت شکل بگیرد. و او نسبت به آن کلمات غلبه و احساسات ایده آلیستی شریف پدرش احساس نفرت عمیقی می کرد در حالیکه تا چند وقت پیش به آن ها عشق می ورزید.
عشق و نفرت :همزمان با هم دو احساس متضاد در شخص رخ می دهد.بعد از فوت مادرش آنت کار رختشویی را به عهده گرفت اما به زودی فهمید که نه قدرت و نه عزم مادرش را دارد و نه توکل و تسلیمی را که در او بود.دو نسل دو احساس متفاوت دارند.
او وقتی پانزده ساله بود تصمیم گرفت که تا در محلات بزرگتر پاریس کار پیدا کند. در جستجوی کار به
مغازه ها ، کافه ها، رستورانها و قنادیها و بازارهای روز سر زد و بلافاصله دریافت که در آن جا نیز برای پیدا کردن کار باید با مردی همبستر شود. او چهره ی زیبایی داشت و همه جذب او میشدند.چندی بعد پدرش هم از آبهای گل آلود رودسن گرفتند معلوم شد که به عنوان اخلالگر برای پلیس کار می کرد و دوستان آنارشیت خود را به مقامات پلیس لو می دادند.لیدی ال هنگامی این ها را برای سرپرستی تعریف می کرد که در کنار استخر به قوهای سفیدش غذا می داد بالأخره سر پرسی از او پرسید دیانای عزیزم نمی دانم این وقایع چه ربطی به کلاه فرنگی دارد؟لیدی ال آهی کشید و ادامه داد: دختر قشنگی بود، آنت را می گویم. ولی او هم یک روز پیر می شود. بله، آنت زیبا بود ولی از همه این ها 65 سال گذشته انگار که از کسی دیگری حرف میزنم نه از خودم. ناگهان سر پرسی مانند مجسمه های دیگری که در اطراف استخر بود حالت مجسمه را گرفت .لیدی ال با رضایت خاصی به او می نگریست، و احساس رضایت می کرد.لیدی ال گفت راستی که سال ها از این واقعه گذشته. آثار و بقایایش هم از بین رفته ، رنگ شهر همه چیز را پاک می کند.شهرها هویت گذشته را پاک می کند و هویت جدید می سازد. سر پرسی با صدای لرزان از لیدی ال می پرسد مقصودت آن است که بگویی تو آن دختر هستی؟ تو سرشناس ترین فرد انگلستان هستی، سراسر زندگیت مثل یک کتاب باز است، پر از شکوه و زیبایی !
آنت که خود را در شبکه های زیرزمینی غرق کرده بود و روزها باید ساعت ها می رقصید تا زندگی خود را بگذراند حالا مسیر لوکور معروف ترین پا انداز پاریس می خواست با او ملاقات کند. او صاحب یک عشرتکده و چندین اسب و کالسکه بود.او اهل ایرلند بود و دارای پول و مال فراوان.او به خاطر زیبائی آنت و هوش و شهامتی که دیگران وصفش کرده بود مجذوب آنت شده بود.
آرمان دنی آنارشیت جوان بود. او جوانی دیندار بود و پیش بینی می کردند که روزی خود او کشیش شود، او را به یک مدرسه علوم دینی در پاریس فرستادند و در آن جا، در آن شهر بزرگ بود که به ناگهانی ترین و دراماتیک ترین وجهی اعتقادات خود را یکسره از دست داد.آرمان دینی به تکان دهنده ترین و خشن ترین وجهی با کلیسا قطع رابطه کرد او را به جرم جنون به تیمارستان بردند تنها کسی که از او دفاع می کرد لوکور بود.آرمان دنی تصمیم گرفت با نصایح ای که به لوکور می کرد او را مردی هدفدار و آرمانی و مرد سرنوشت سازد و با همکاری پلیس با باند زیرزمینی مقابله کند.او کارش را آغاز کرد و خود را در خطر دید مصمم گرفت به سویش که در آن زمان پناهگاه آنارشیت ها بود برود. او تصمیم گرفت در آن جا پولدار شود و تصمیم به سرقت های مسلحانه گرفت. دنی نقشه های فراوانی
می کشید. سرانجام برگ برنده را در نزد زن جوان و زیبایی دید که رفتاری اشرافی داشته باشد به همین منظور آنت را پیش لوکور بردند.‌
‌‌‌ آنت عاشق و شیفته دنی می شود در حالیکه او سودای مبارزه ی سیاسی را در سرمی پروراند. آنت با تیزهوشی غریزی خود را همان کسی وانمود کرد که او به دنبالش آنت از صبح تا غروب زیر نظر خود آرمان دنی از یک رشته مربیان گوناگون تعلیم می گرفت که چگونه راه برود، چطور بنشیند، غذا بخورد، نگاه کند، لباس بپوشد و حتی چطور نفس بکشد.کسی در آن جا او را نمی شناخت؟
در شهر بیگانگی وجود دارد انسان از خود بیگانه می شود.آرمان تصمیم گرفته بود که آنت را برای آزمایش لیاقت و استعدادش به یک مدرسه عالی معروف بفرستند دختران جوان خانواده های اشرافی در آن مدرسه تحصیل می کردند.بعد از آن آرمان حیرتزده به او خیره شد. این آنت جدیدی بود، زن جوان سبکسر، هوسباز و کمابیش پیچیده. بسیار دور از آن دختر وحشتزده که تنها دو سال پیش از گوشه   خیابان های پاریس نجاتش داده بود.آنت هم بیش از بیش عاشق او می شد ولی او واکنشی نشان نمی داد و بیشتر دوست داشت در خدمت مردم باشد. او عقیده داشت که ما نمی توانیم مال یکدیگر باشیم چون به مردم تعلق داریم.حسن این عشق زیبا پلیس دنبال آرمان دنی بود. آنت در جستجوی کسی بود که در این ماجرا به او کمک کند و دنی را از چنگ پلیس نجات دهد او به گلندیل اشراف زاده ای پیر پناه برد و ماجرا را به صورت نه کاملاً واقعی برای او تعریف کرد و از او درخواست کمک کرد.او پیشنهاد داد که آنت به همراه آرمان دنی به ایتالیا فرار کنند.آنها به ایتالیا فرار کردند و آرمان دنی به خانه ای تاریک و بدبو واقع در ایتالیا مخفی شده بود. آنت به او سرمی زد . در این لحظات که اسیر بود که آزادی، برابری و برادری را احساس میکرد و  آرمان به او احتیاج داشت و از این رو او خود را خشنود می یافت.یک روز که آنت با وارد اتاق شد دو نفر را در آن جا دید که روی لبه تخت   نشسته اند و به حرفهای آرمان گوش می دهند داشتند درباره نقشه قتل اومبرتو مشاه ایتالیا هنگام نمایش افتتاحی اپرای جدید وردی گفتگو می کردند. آنت گوشهایش را گرفت و بیرون رفت. آنت آن شب تا صبح نخوابید در اتاقش قدم زد. در تمام دوران آشنایی اش با آرمان نخستین باری بود که از او می ترسید.همچنین احساس می کرد آرمان شماتت و طردش می کند و رنجیدگی و خشمش نسبت به هدف چنان تسکین ناپذیر شده بود که انگار آرمان دنی دیگری را به او ترجیح می داد.
هر آنچه در سرشتش شورشی و سرکشی و بدوی بود او را به جانب رشته باریک و تنگی که عشق و نفرت را از یکدیگر جدا می کند سوق می داد. در خود بی رحمی تازه و انگیزه مبرمی می دید که تنبهیش کند. و حتی به نابودی بکشاندش.صبح روز بعد سوار قطار می شد تا به کومو باز گردد و به دامن تنها مردی که با او تفاهم کامل داشت پناه برد. گندیل دیگر نمی توانم تحمل کنم. او سر آنت را پدرانه روی شانه خودگذاشت و سعی کرد احساس پیروزی خود را از نظرش بپوشاند.او پیشنهاد کرد که دیگر به دیدنش نرود. آنت نا امیدانه به او گفت که نمی تواند بدون او زندگی کند. او پیشنهاد دیگری مطرح می کند که آرمان را در قلعه های با دیوارهای بلند در ایتالیا حبس کنند.آنت با خشم پا به زمین
می کوبد و با این پیشنهاد هم مخالفت می کند.
درهمین حین گلنودیل از آنت درخواست ازدواج می کند که او در قصری زیبا با اشیاءگرانبها  زندگی
می کند. از آنت می خواهد که با او ازدواج کند تا آرمان هم از فکرش دور شود.او آنت را بهترین زن و وارث تمام اشیاء و باغ ها و ملک های خود می داند.آنت غرق در اندیشه بود نمی توانست فکر تحلیل و تکریمی از این بزرگ تر و تکان دهنده تر را به خود راه دهد.برای اولین بار فهمید که شاید عشق بزرگترین نوع بندگی باشد و برای رهایی از قید آن آدم باید خرابکار شود و علیه استبدادش بجنگد.
گلندیول دوباره از او درخواست ازدواج کرد در حالیکه دکتر یک سال به او مهلت زندگی داده بود. اما آنت فریاد می زد بدون آرمان نمی تواند زندگی کند.در همان حال شک و تردید سراغ او آمد ( در کلان شهر ) و به یاد آورد که تمام انقلابیون و فلاسفه به او یاد داده بودند که آزادی پر ارزش ترین چیز روی زمین است. چند روز بعد سرنوشت تصمیم خود را بر او تحمیل کرد آنت فهمید که حامله است. لیدی ال غالباً می اندیشید که اگر این اتفاق نمی افتد زندگیش به چه شکلی در می آمد.آخرین بار با آرمان در جزایر بورمین ملاقات کرد. آنت به او گفت که گلندیل درصدد است خانه اش را در ماه اکتبر ببندد و مجموعه هایش را جمع آوری کند و اگر آنها می خواهند دستبردی به اموالش بزنند شنبه آینده آخرین فرصت است. آرمان با لحنی هیجان زده گفت: باید یک ماده منفجر کننده تازه کشف شده. قرار شد که آرمان و دوستش شب جمعه به کومو بروند و به ویلای بسته و متروک کنت گرانومشکی وارد شوند و آنت بعدازظهر به نشانه آن که همه چیز روبه راه است و تغییری در نقشه ها داده نشده. رز سرخی در راه پشت دروازه اصلی بیندازد. آرمان بعدازظهر روز موعود رز سرخ را در جای مقرر پیدا کرد گل را برداشت و کمی تعجب کرد که گلی تر و تازه نیست بلکه مصنوعی است.پنجره باز بود ناگهان مردی با هیکلی درشت و پاهای بزرگ از پنجره وارد اتاق لیدی ال شد و گفت پیغامی برای او دارد او رز سرخ مصنوعی را که سال ها پیش به عنوان نشانه بر سر راه دنی گذاشته بود به ارمغان آورده بود و پیغام او این بود : یک کار ناتمام – کاری که چندسال پیش باید اتفاق  می افتاد اما هنوز هم می تواند تکمیل شود. یکی از دوستانست که اسمش نباید برده شود.هشت سال پشت دیواره ی یکی از زندان های ایتالیا محبوس بود و حالا موفق به فرار شده است. قلب لیدی ال به سرعت و شدت در سینه می تپید.او در برابر همه چیز می تواند مقاومت کند مگر وسوسه عشق. لیدی ال تصمیم گرفت نقشه ای برای اجرای عملیات تهیه کند. او مجلس رقصی با شکوه را تعیین کرد تا بانوان جذاب فرصت داشته باشند جواهراتشان را به همراه آورند یک شب فریبنده سرشار از موسیقی، جشنی واقعاً سبک و شاد تا آن دو دوست بتوانند با لباس مبدل وارد قصر شوند و نقشه سال های پیش را به اتمام برسانند.میهمانان با لباس های زیبا و جواهرهای فراوان وارد میدان می شدند و صدای موسیقی تمام فضای آن جا را فرا گرفته بود.آنت (لیدی ال) پشیمان شده بود و از آرمان خواست تا با گرفتن جواهرات او که مقدارش هم کم نبود رضایت دهد ولی آرمان که یک آنارشیت بود می خواست انتقام 8 سال حبس خود را با این کار جبران کند.در همان حال آنت را در آموزش می گیرد و آنت انتظار دارد که آرمان به او بگوید که تنها متعلق به اوست در حالیکه آرمان دستش را بوسید و گفت ما میلیون ها نفریم، میلیون ها قحطی زده و رنجور در همان حال دوباره عشق آنت تبدیل به نفرت شد. و فهمید دنیای جدید جای زن عاشق نیست.او از یک طرف نمی خواست از آرمان جدا شود از طرفی او را فقط منحصر به خود می دانست تصمیم جدیدی گرفت آرمان را درون صندوقچه ای به بهانه مخفی کردن او فرستاد و در او را با کلید بزرگ سنگینی که فقط خودش در اختیار داشت قفل کرد. تا برای همیشه منحصر به خودش باشد. اکنون سال هاست که از آن ماجرا می گذرد و آن رازی بود که آنت (لیدی ال) می خواست برای سرپرستی برملا کند.آرمان در لباس خاکستری درباریش در آن جا چمباتمه زده بود شلوار کوتاه و جورابهای ساق بلند به استخوان های اسکلت چسبیده یا در واقع شل و ول گردش آویخته بودند.یک کیف چرمی هم در کنارش افتاده بود که توری سیاه صورت درویش قرار گرفته بود تپانچه ای بین کفش های سگک دار افتاده بود در دست راست اسکلت یک رز سرخ مصنوعی قرار داشت.
این داستان شامل بخشی از فضای اجتماعی است. از این دیدگاه می توان نگاهی جامعه شناسانه به آن داشت. در این داستان که در حوزه قدرت اتفاق افتاده است دو قطب دارد : 1- حوزه ارزش و عشق  2- حوزه پول و تجمل قرار دارد. در یک سو گفتگوی جدی و در سوی دیگر سخنان عاشقانه و روزمره اتفاق می افتد. دو قطب عشق و نفرت در کنار یکدیگر در یک لحظه پدیدار می شوند که حاکی از حیات ذهنی کلان شهر می باشد. در این زمان مقاومت، حوزه نیروهای آنارشیت است که در مقابل قدرت نیروهای پلیس کنار هم قرار می گیرند در این بازی که در حوزه قدرت انجام می گیرد، خود قدرت همان هدفی است که باید به آن رسید.نوسانات در این داستان نشان بارز بی وزنی است و آدمی بدون وزنه شخصیت و جدیت قادر نیست کوچکترین مقاومتی در برابر نیروهای حوزه نشان داد در آن جا که آنت (لیدی ال) دائماً در شک و تردید برای تصمیم جدی (ازدواج) سپری می کرد نشان از نوعی بی ثباتی است که از ویژگی های کلان شهر است.همگنی کاملی میان اشیاء و انواع عشق با اشکال و انواع هنر وجود دارد. در این جاست که لیدی ال از عشق ناب خود در برابر اشیاء سخن می کند و می گوید بعضی از اشیاء بار احساسی دارند.عشق ناب از نوع عشق هنر برای هنر است.عشق افلاطونی در این جا مابقی اهداف دنیوی و برترین این اهداف یعنی پول و قدرت را در هم می کوبد.میدان عمل در این جا بسیار گسترده بود زیر از یک سو آنت (لیدی ال) نقش خود را در لباس اشرافزاده به خوبی بازی کرد به طوری که حتی وقتی از واقعیت وجود خود صحبت می کرد هیچ کس باورش نمی شود. در یک لحظه خودش هم نمی دانست آنت است یا لیدی ال آن چنان در نقش جدید خود فرو رفته بود که فرق واقعیت و بازنمائی را تشخیص نمی داد. این نوسان نشان بارز بی وزنی است و آدمی بدون وزنه شخصیت و جدیت قادر نیست کوچکترین مقاومتی در برابر نیروهای حوزه نشان دهد.
تزلزل ذهنی او حالت تردید و شک را در وجودش افزایش می داد. و او بعد از از دست دادن دنی هیچ انگیزه ای ندارد، به سبب دوگانگی که در جهان وجودش به وجود آمده خود را هم نمی شناسد گاهی تردید دارد که آنت است یا لیدی ال.

منابع:
اباذری ،یوسف (1377)خرد جامعه شناسی ،تهران :طرح نو
افغانی،علی محمد (1372)شوهر آهو خانم،تهران:انشارات نگاه ،چاپ دهم
برمن،مارشال(1386)تجربه مدرنیته،ترجمه مراد فرهادپور،تهران :انتشارات طرح نو.
زیمل،جورج(1372)"کلان شهر و حیات ذهنی "ترجمه یوسف اباذری،نامه علوم اجتماعی،دوره جدید شماره 3.
زیمل ،جورج (1380)"تضاد فرهنگ مدرن" ترجمه هاله لاجوردی ،فصلنامه ارغنون،شماره 18.
رومن گاری،(1386)لیدی ال ،ترجمه مهدی غبرایی،چاپ چهارم.
وات،ایان (1379)،پیدایی قصه،ترجمه ناهید سرمد،تهران:نشر علم.

Share this
تمامی حقوق این پایگاه برای «انسان شناسی و فرهنگ» محفوظ است.