آندره ژید: بهترین راه برای شناخت خود، تلاش برای فهم دیگری است.
رهیافت های ادبی در انسان شناسی(2)
arashform@yahoo.com
به طور کلی مطالعات ادبی انسان شناسی را می توان در سه رهیافت زیر خلاصه کرد:
الف. رهیافت انسان شناسی ادبیات(Anthropology of literature):
انسان شناسی ادبیات گرد این ایده شکل می گیرد که متون ادبی بر ساخته های فرهنگی و اجتماعی هستند و متاثر از فضای فرهنگی (cultural sphere)، ذخیره معرفتی (stock knowledge)، شرایط سیاسی، اقتصادی و... ساخته می شوند. در مطالعات کلاسیک این رهیافت توجه چندانی به هستی شناسی و معرفت شناسی ویژه ی ادبیات، یا «ادبیت متن» به تعبیر فرمالیت های روس، نمی شد. به تعبیر دیگر، ادبیات به عنوان پایگاهی تصور می شد که در آن ابژه های فرهنگی و اجتماعی، شرایط سیاسی-اقتصادی، ویژگی های شخصیتی مولف و مواردی از این دست را باز می تاباند.
چنانکه، برای نمونه، هاسکل بلاک ، از چهره های کلاسیک انسان شناسی ادبیات، درباره ی دستاوردهای این رشته چنین می نویسد:" انسان شناسی فرهنگی در نقد ادبی معاصر نقش بسزایی دارد. نه صرفاً به دلیل ارائه شیوه هایی که ارزش های ادبی از خلال آنها متاثر شده اند، بلکه از آنجا که انسان شناسی بسیاری از دغدغه های متفکران خلاق زمانه ی ما را کشف کرده است." (Block 1952: 46)
اکثر پژوهشگران کلاسیک، رویکردی «بیرونی» را در سطح روش شناسی مطالعه ی ادبیات پیشنهاد می کردند. این رویکرد که بویژه در کار انسان شناسان مارکیست قابل توجه است، بر نوعی معادل یابی فرهنگی – اجتماعی برای اثر ادبی دلالت دارد، بر نوعی خطای «این همانی» معرفت شناختی استوار است و اعتقاد دارد که ساختارهای اثر ادبی دقیقاً بازتابی از ساختارهای جهان اجتماعی هستند.
اما در اواخر دهه ی 1950 و اوایل دهه ی 1960 پدیدارشناسی هوسرل و هایدگر، هرمنوتیک گادامر و به تبع آنها چرخش پارادایمی از پوزیتیوسیم به نسبی گرایی، جریان مطالعات انسان شناسی ادبیات را دگرگون ساخت. بسیاری از پژوهشگران عنوان «پدیدار شناسی زندگی» را برای آن به کار بردند و ادبیات دیگر به عنوان «بازتاب جهان اجتماعی» مطرح نبود، بلکه «جهان ادبی» تبدیل به بدیلی (Alternative) قدرتمند برای جهان اجتماعی شد. برای مثال وولیتز هدف اثر خود با نام:The Proustian community: an essay in literary Anthropology را نشان دادن کارکردهای گوناگون جامعه در رمان در جستجوی زمان از دست رفته، نوشته ی مارسل پروست عنوان کرد. هر چند او تحت تاثیر کارکردگرایی و ساختارگرایی کارکردی گام بر می داشت، اما، همچنان که از اصطلاح Proustian community نیز بر می آید، در جستجوی... را به عنوان بازتابی از «دنیای پروست» در نظر گرفت و وحدت این دنیا را در تقابل با چند گانگی دنیای بیرون مطرح کرد.نگاه کنید به:(Wolitz 1965:
هرمنوتیک گادامر، ضربه ی نهایی را بر پیکره ی پنداره های کلاسیک انسان شناسی ادبیات وارد کرد. هرمنوتیک جدید با قائل بودن به معنای مستقل از مولف و زمان مند و زبان مند بودن تفسیر (در نقد ادبی و الاهیات) و سازمان اجتماعی تفسیر و اعلام «معنا»، «معنایابی» و «معناسازی» به عنوان بر ساخته های فرهنگی (در انسان شناسی فرهنگی) چشم انداز تازه ای در انسان شناسی ادبیات گشود.
یکی دیگر از حوزه های پژوهش نو پا و پویای انسان شناسی ادبیات، بررسی تحولات ژنرایک از منظر انسان شناسی است. در این حوزه تحولات ژنراهای ادبی برحسب تحولات فرهنگی و اجتماعی تحلیل می شوند؛ برای نمونه ریچارد لهان دربارهی ظهور رمان گوتیک می نویسد:" ]با ظهور شهر مدرن در اواخر قرن 18[ همزیستی بین شهر و حومه شکسته شد. هنگامی که نشانه های تاریخی این گسست به رمزهای ادبی ترجمه شدند، رمان گوتیک بوجود آمد." (Lehan 1986: 18)
امروزه انسان شناسی ادبیات بیش از پیش گسترده و تنومند شده است، به گونهای که ولف ریز (1999) دست کم ده رویکرد نظری متفاوت را در انسان شناسی ادبیات متمایز می کند.
ب.رهیافت انسان شناسی ادبی Literary Anthropology:
دینس سومارا ،از چهره های مطرح انسان شناسی ادبی، آن را اینگونه تعریف می کند: " تحقیقات انسان شناسی ادبی با این اعتقاد سامان می یابد که، ارتباط با یک متن ادبی می تواند به جایگاهی مناسب برای تفسیر یک فرهنگ و شیوه هایی که آن فرهنگ، به قول هایدگر (1966)، وزنی تاریخی می یابد بدل شود." (Sumara: 2003)
اصطلاح انسان شناسی ادبی (literary Anthropology) را نخستین بار ولفلگانگ آیز (1989, 1993) برای اشاره به نوع خاصی از مطالعات انسان شناختی مبتنی بر متن به کار گرفت. آیزر که متاثر از پیدارشناسی هوسرل، زیبایی شناسی اینگاردن و هرمنوتیک گادامر گام بر می داشت، معنایایی را موکول به برهمکنشی پویا بین خواننده و متن می دانست. "در الگوی فرایند خوانش آیزر، معنانه اختیاری است و نه ثابت، بلکه تنها هماره در جریان کنش های رمزگشایی و جذب یک متن ادبی از طریق همگرایی متن و خواننده شکل می گیرد." (کاتیل در پین 1383: 48)
آیزر بخشی از فعالیت اش را با تامل در ماهیت داستان آغاز می کند و آن را به انسان شناسی می کشاند. به اعتقاد او زندگی انسان به گونه ای بازگشت ناپذیر با داستان سازی گره خورده است. "داستان بوده گی ساختار معنایی دوگانه ای دارد که تنها شامل خود معنا نیست، بلکه ماتریکسی برای تولید معناست. " (Iser 1990: 245)
این مسئله تاثیرات عمده ای بر انسان شناسی و علوم اجتماعی، بویژه در مبحث سازه گرایی گذاشته است.
انسان شناسی ادبی، رهیافتی کاملاً تفسیری و هرمنوتیکی است. دنیس سومارا، برای اعمال تفسیری این رهیافت، اصطلاح «واحد پایه ی تفسیر» را وضع کرد. خود او در پژوهشی (2003) با قرار دادن یک رمان به عنوان واحد پایه، شروع به تفسیر بخش هایی از خاطرات خود می کند.
در واقع تفسیر خاطرات یکی از مهمترین جنبه های کاربرد پذیری انسان شناسی ادبی است، زیرا انسان شناسی ادبی تنها به مطالعه ی متون داستانی نمی پردازد، بلکه از آنجاییکه توجه ی عمده ی آن به «روایت» است، نه داستان ادبی، تمام اشکال روایی فرهنگی و انسانی از جمله خواب، رویا، خاطره و حتی دروغ را (که روایتی موازی با روایت واقع است) در کنار ادبیات مطالعه می کند. آیزر در نظریهی Anthropoetics عنوان می کند که هر انسانی در کنار دنیای واقعی، دنیایی داستانی ( روایی) نیز دارد و به صورت دیالکتیکی، مدام به این دو دنیا در رفت و آمد است. برای مثال، هنگامی که شخص دروغ میگوید، یا مطلبی را از حافظه نقل میکند، وارد دنیای روایی میشود. هر چند دنیای روایی فرد تحت تاثیر ویژگیهای روان شناختی است، اما در سطحی بالاتر از فرهنگ و جامعه نشان می گیرد. ما عناصر ساخت دنیای روایی را از دنیای واقعی ( جامعه، فرهنگ و محیط) دریافت کرده و آنها را با ترکیبی جدید به عنوان دنیای روایی ارائه مینماییم.
امروزه یکی از مهمترین کاربردهای انسان شناسی ادبی در مبحث آموزش (pedagogy) است.( در این باره نگاه کنید به: Laidlaw 2004 , Sumara 2001)
ج.رهیافت انسان شناسی و ادبیات Anthropology and literature:
انسان شناسان، مانند سایر متخصصان علوم انسانی و اجتماعی برای ارائه ی آرای شان به متن متکی اند. از سوی دیگر، یکی از مهم ترین بنیان های روشی و روش شناختی انسان شناسی، یعنی مردم نگاری، اساساً یک فعالیت شبه ادبی و گاهی تمام ادبی است. کم نیستند انسان شناسانی که نتایج تحقیقات شان را به صورت رمان چاپ کرده اند؛ و احتمالاً شناخته شده ترین آنها در ایران اسکارلوییس، نویسنده ی کتاب فرزندان سانچز است، که تجربیات مردم نگاری اش در شهر مکزیکوسیتی را به قالب رمان در آورده است.
ارتباط انسان شناسی و ادبیات، و تاثیر و تاثرهای متقابل آنها همواره یکی از دغدغه های مهم انسان شناسان بوده است. مسایلی مانند ارتباط بین حقیقت و نوشتن متن، چگونگی بازنمایی واقعیت در متن و نقش زبان و سبک نگارش مرد نگاری در بیان وقایع، که از مسایل عمده ی مردم نگاری محسوب می شوند، مورد بررسی انسان شناسان قرار گرفته است.
در آوریل 1984، سمینار چهار روزه ای با نام The making of Ethnographic text در مدرسه ی مطالعات امریکایی سانتافه نیومکزیکو بر پا شد و در آن عده ای از صاحب نام ترین انسان شناسان از جمله؛ گئورگ مارکوز ، جیمز کلیفورد ، رناتو روزالدو ، استفن تایلر ، مایکل فیشر ، تلال اسد و... ، به همراه منتقدان و نظریه پردازان ادبی، با هدف شناسایی فرایندهای نگارش متون مردم نگاری در قرن گذشته و بررسی تلاش های جدید در این زمینه، به تبادل نظر پرداختند. تاکید عمده ی این انسان شناسان بر ارتباط ادبیات با مردم نگاری و چگونگی تاثیر و تاثرات متقابل آنها بود. (نقل به تلخیص از Clifford :1985 Marcus &)
این مسئله مبین جنبه ی دیگری از ارتباط بین انسان شناسی و ادبیات می باشد؛ مردم نگاری، بدون شک بی واسطه ترین حلقه ی ارتباطی انسان شناسی و ادبیات است. مطالعات ادبی تاثیری شگرف و غیر قابل انکار بر فرایند نگارش مردم نگاری داشته است.
مارکوز و فیشر، نام آشناترین انسان شناسانی که در این زمینه تالیفاتی دارند، در اثر برجسته ی خود «انسان شناسی به مثابه ی نقد فرهنگی: فرصتی تجربی در علوم انسانی» (1986) بر اهمیت تجربه گرایی در نگارش مردم نگاری تاکید می کنند، «زیرا تمام افراد و تمام فرهنگ ها قبلاً کشف شده اند و اکنون باید دوباره کشف شوند.» Ficsher 1986:24) & (Marcus
مراد آنها از به یاری گرفتن تجربه گرایی در «دوباره کشف کردن فرهنگ هایی که پیش از این کشف شده اند»، آزمون شیوه های نو و ژنراهای جدید در نگارش مردم نگاری است؛ زیرا به کار بردن و استفاده از ژانرهای جدید، امکانات بالقوه ی آنها را فعلیت می بخشد و منظر متفاوتی پیش روی انسان شناسی می گشاید که از خلال آن می تواند فرهنگ های کشف شده را دوباره کشف کند.(Ibid).
به اعتقاد آنها، متن مردم نگاری به گونه ای همزمان ادبی و انسان شناختی است. به بیان دیگر، متن مردم نگاری واجد جنبه های هنری و علمی توامان است و توامان نیز از اوضاع سیاسی، اجتماعی، فردی و... مولف متاثر می شود. مساله ای که مارکوز و کلیفورد در اثر مشترک شان؛ «نوشتن فرهنگ: سیاست و بوطیقای مردم نگاری» (1996) به خوبی نشان داده اند.
در پایان توجه به این نکته ضروری است که تقسیم بندی بالا، صرفاً یک تقسیم بندی روش شناختی و به منظور سهولت مطالعه است. مراد این بوده که در یک گستره ی وسیع بین رهیافت های مختلف تمایزی ایجاد شود، وگرنه در عمل ، هر سه ی این نحله ها اغلب به همراه هم به خدمت گرفته می شوند و مرز مشخصی بین آنها وجود ندارد.
..کوچک.jpg)
















