سرآغاز

گفت و گو با هوشنگ آزادی ور، مستندساز

محسن سوهانی
هوشنگ آزادی ور

بسیارند هنرمندانی که با آثار ارزشمندشان برگی به تاریخ پربار سینمای مستند ایران افزوده اند و سایه عمرشان بر صفحه جاودانگی نقش بسته است . با تشویق مهرداد اسکویی عزیز بر آن شدم تا طی گفت و گوهایی با این پیش کسوتان در صفحه چهره های مستند

، نقبی بزنم به گنجینه ارزشمند خاطرات و تجربیات آن ها که به ویژه برای دانشجویان رشته ی انسان شناسی ومستندسازان جالب توجه و سودمند خواهد بود . در اولین گام به سراغ هوشنگ آزادی ور می رویم .
آزادی ور از پیشکسوتان و چهره های تاثیرگذار سینمای مستند ایران محسوب می شود . جدای از مستند های به یاد ماندنی اش صدای گرم و آشنای او را بر روی بسیاری از فیلم های شاخص سینمای مستند ایران شنیده ایم و از خواندن ترجمه های شیوا و روان او بر کتاب هایی نظیر تاریخ جامع سینمای جهان و تاریخ تئاتر جهان لذت برده ایم . آن چه در پی می آید حاصل گفت و گویی ست پیرامون زندگی و فعالیت های این مستندساز .
                                                                                                                             
                                          
- تا جایی که به یاد دارم، از همان کودکی به انواع هنرها علاقه داشتم. موسیقی، نقاشی، سینما و بیشتر از همه ادبیّات. من در خانواده ای متوسط به دنیا آمدم و پدرم نقّاش بود. گهگاهی نقّاشی می کردم ولی بیش از همه چیز ادبیّات و شعر دلمشغولی من بود. در دوران کودکی و اوایل نوجوانی علاقه من به سینما طوری بود که شاید بتوان گفت با نوعی شیطنت کودکانه درآمیخته بود. پدر و مادرم مرا به سینما نمی بردند و به من هم که کودکی 9ـ10 ساله بودم اجازه نمی دادند که تنها به سینما بروم. روی همین اصل، چاره ای نبود مگر آنکه دزدکی از خانه بیرون بزنم و به سینما بروم. امّا از طرف دیگر باید کلکی هم سوار می کردم تا در طول دو سه ساعتی که از خانه غیبم می زد، مادرم به من شک نکند که کجا بوده ام. من هم برای آنکه بتوانم به مادرم ثابت کنم که جای دوری نرفته ام و همین دور و اطراف سرگرم بوده ام، با پای برهنه به سینما می رفتم. فیلم هایی که اون موقع می دیدم، فیلم های سطح بالایی نبودند. همان فیلم های جنگی و پر زد وخورد معمولی بود. امّا بعدها که بزرگتر شدم، با نوع دیگری از سینما آشنا شدم. فیلم هایی دیگر، که جنگی و حادثه ای نبودند و به کلّی نگاه من را به سینما تغییر دادند. از آن جمله فیلم همشهری کین اورسن ولز بود و فیلم های کارگردانانی نظیر آنتونیونی، فلینی و گدار.درآن زمان هنوز درس سینما نخوانده بودم و شعر و ادبیّات را به طور جدّی دنبال می کردم که ماحصل این فعّالیّت ادبی پی گیر بین سال های 45 تا 49 مجموعه ای شد تحت عنوان پنج آواز برای ذوالجنان که در سال 50 به چاپ رسید و در کنار کار شعر، به فیلم های هنری علاقه مند شده بودم.   
من پس از آنکه دیپلم دبیرستان را گرفتم، در سال 1347، در اوّلین دوره تخصصی ـ آموزشی مدرسه عالی تلویزیون و سینما شرکت کردم. البتّه پیش از این دوره یک دوره آموزشی مختصرتر و کوچک تر نیز برپا شده بود که اشخاصی مثل آقای محمّد تهامی نژاد و حسن تهرانی از آن دوره فارغ التحصیل شده بودند. امّا آن فضا وامکاناتـی که در مدرسه عالی تلویزیــون برای ما مهیّـا شده بود، در اختیار آنــها قرارنگرفته بود. به هر حال این اولّین دوره رسمی وآکادمیکی بود که مدرسه عالی تلویزیون برگزار کرد و به یاد دارم که اساتید با چه عشق و علاقه ای به کار آموزش هنرجویان می پرداختند و ما هم اشتهای زیادی برای یادگیری داشتیم. استادان آن دوره همگی هنرمندان شاخص و کارآمد زمان خود بودند واین شانس بزرگی برای من و همه هنرجویان مدرسه بود. اساتیدی چون: فرّخ غفاری، پرویز باستانی پاریزی، هژیر داریوش، آربی آوانسیان، پرویز کیمیاوی، هوشنگ کاووسی و فریدون رهنما. تا آنجا که خاطرم هست، محمّد جعفریان، رضا جلالی، رضا رضی، فرهاد صبا،  حسین طاهری دوست، داوود یوسفیان، حسین زندباف و پدرام اکبری از هم دوره های من در مدرسه عالی تلویزیون، بودند. روال کار مدرسه به این صورت بود که ما یک سال به یادگیری مباحث تئوریک می پرداختیم و یک سال هم کارآموزی داشتیم که به کسب تجربه های عملی مراحل مختلف تولید فیلم می گذشت. به نوعی هم کار وهم درس را همزمان پیش می بردیم. مثلاً، در آن دوران، مونتاژ برخی از فیلم های مستندی را که کسانی دیگر ساخته بودند، به دانشجویان مدرسه محوّل می کردند و یا مسئولیّت دستیار کارگردانی را به دانشجویان می سپردند. اساساً درس دستیاری را در مدرسه عالی تلویزیون یه ما تدریس می کردند و ما کم و بیش به این کار آشنا بودیم و یکی از شروط کارگردان شدن در تلویزیون برای متقاضیان این بود که حداقل دو بار کار دستیاری انجام داده باشند.  در همین دوران بود که من در دو فیلم آقای هالو داریوش مهرجویی و چشمه به کارگردانی آقای آربی آوانسیان، به عنوان دستیار کارگردان کار کردم.
من  مدّتی هم در کارگاه نمایش و در قالب گروه بازیگران شهر، تحت مدیریت آقای آوانسیان فعّالیّت داشتم. از جمله هم دوره های من در کارگاه نمایش سوسن تسلیمی، پرویز پور حسینی، داریوش فرهنگ، فردوس کاویانی و مهوش افشارپناه بودند. این کارگاه زیر نظر تلویزیون به فعّالیّت می پرداخت و تا زمانی که مدیریت آن را آقای آوانسیان به عهده داشت، فعّالیّت های بسیار پربار و ثمرات ارزشمندی به هنر تئاتر کشور پیشکش کرد. من در دوران پیش از انقلاب دو نمایش هم در کارگاه نمایش  کارگردانی کردم. یکی شب افسون شده اثر مروژک و دیگری شب جنایتکارن اثر خوزه تریانا .امّا بعد از انقلاب، متأسفانه نتوانستم در زمینه اجرا، کاری به روی صحنه ببرم. شاید هم امکانش فراهم نیامد.
در راستای آموزش سینما، فریدون رهنما بیشترین تأثیر را روی من داشت و به واسطه همین تأثیر بود که من به سینمای مستند گرایش پیدا کردم. رهنما عاشق ایران بود و آرزویش آن بود که بتواند به سهم خود و در حد توانش، ایران شناسی را اشاعه دهد. او در همین راستا گروهی تشکیل داد با نام ایران زمین، که کارش ساخت فیلم مستند از ایران بود و پخش آن از تلویزیون. او هفته ای  یک ساعت در تلویزیون برنامه داشت و در این برنامه فیلم های مستند ـ که اکثراً تولیدات داخلی بودند ـ  را به نمایش می گذاشت. در حقیقت فریدون رهنما اوّلین کسی بود که سینمای مستند را به صورت جدّی مطرح کرد و جوانان را برای ساخت فیلم مستند تشویق و پشتیبانی می کرد. من در گروه ایران زمیــن شروع به فعّالیّت های تولیدی کردم. در دل همین گروه، به اتّفاق چند تن از دوستانم گروه دیگری زیرنام گروه شناسایی ایران تشکیل دادم. طرح بسیار بزرگی در ذهنم داشتم، که برای تحقق بخشیدن به آن، زمانی بس طولانی را صرف کردم. این طرح عبارت بود از گردآوری آثار مستندی از تمام پدیده های فرهنگی وهنری سنّتی ایران.
اعضای گروه شناسایی ایران، همگی از دوستان اهل قلم من بودند ومن از آنها می خواستم که به نقاط مختلف ایران سفر کنند و هر چه می بینند، بنویسند و تحقیقی دقیق از طریق مشاهدات خود در مکان های گوناگون گردآوری کنند. فریدون رهنما نیز پرداخت دستمزد آنها را برای چنین کاری تقبّل کرد. این فعّالیّت های پژوهشی  محورهایی نظیر مینیاتور، خط، لباس، معماری، آیین های مذهبی و بازی های نواحی مختلف ایران را پوشش می داد. طرحی که من در ذهن داشتم، به قدری گسترده بود، که در واقع اقدامی بود برای ایجاد یک دایره المعارف تصویری از فرهنگ و هنر ایران. از همکارانم در گروه شناسایی ایران، تا آنجا که در یادم هست، می توانم از آقای هفت برادران نام ببرم که در مورد مینیاتور پژوهش می کرد، خانم ژیلا مهرجویی که در مورد لباس های گوناگون نواحی مختلف ایران پژوهش می کرد و همین طور فرّخ مجیدی که یکی از فیلمبردارن گروه ما بود. قرار بود این پروژه بزرگ نه فقط به دست من که به دست چند کارگردان مختلف کارگردانی شود. از آن جمله از محمّد جعفریان و فرهاد صبا خواستم که در این طرح به ما ملحق شوند، و من در ادامه راه به عنوان مدیر پروژه بر روند پیشبرد کار نظارت کنم. من هم سفرهای گسترده ای را در طول و عرض کشور آغاز کردم و در نهایت اوّلین فیلم خودم را در سال 1353 با نام گل قالی ساختم که دو قسمت داشت. قسمت اوّل در مورد هنر قالی و تاریخچه آن در ایران بود و قسمت دوم در رابطه با صنعت قالیبافی بود که این قسمت گم شده. فیلم گل قالی، برخلاف فیلم های مستند آن روزگار که معمولاً با فیلم 16 میلی متری سیاه و سفید کار می شد، با فیلم رنگی و 35 میلی متری فیلمبرداری شد. دلیلش هم آن بود که فیلمی که در رابطه با قالی است به رنگ وکیفیت بصری خوبی احتیــاج دارد تا بتواند تمام زیبایـی یک قالی را به نمایــش بگذارد. یکی دیگر از فیلم هایی که در این مقطع کارگردانی کردم فیلمی بود از سخنرانی آندره مارلو در موزه لوور پاریس، در رابطه با فرهنگ و تمدّن ایران؛ که در واقع این فیلم من، حاوی آخرین تصاویر ضبط شده از آندره مارلو است. چرا که مارلو طی مدّت کوتاهی، بعد از ایراد آن سخنرانی درگذشت.
امّا در نهایت کار گروه ما به بار ننشست واتّفاقاتی باعث شد تا من از ادامه این کار  دلسرد شوم. یکی از آن اتّفاقات سرقت های هنری بود که ضربه های جانانه ای بر پیکر گروه ما وارد کرد. طرح هایی که پس از مدّت ها کوشش، مداومت و پی گیری من و همراهانم در گروه، حاضر و آماده کرده بودیم، به دست کسانی افتاد که خود ما به عنوان مشاور از آنها دعوت به همکاری کرده بودیم و آنها نیز از این فرصت نهایت استفاده را برای سرقت طرح های حاضر و آماده کردند و خودشان بدون اطّلاع ما و به طور مستقل بر اساس طرح های ما، فیلم های خودشان را ساختند که ساختار خوبی هم نداشتند و آن فضای مردم شناختی که ما به دنبال آن بودیم در آن فیلم ها ابداً وجود نداشت. از طرف دیگر با درگذشت فریدون رهنما اساساً فضای گروه ایران زمین به کل دگرگون شد و شکل اوّلیّه خود را از دست داد و آن شور و شوق مستند سازی از میان رفت. پروژه ما هم بزرگ ترین حامی اش را از دست داده بود و تمام این مسائل بر روی هم، باعث شد تا من از این کار دست بکشم و تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیلات به امریکا سفر کنم. آنجا در دانشگاه ییل مشغول به تحصیل شدم و مدرک فوق لیسانس سینما را از آن دانشگاه گرفتم. در همان دوران بود که انقلاب ایران به وقوع پیوست و من در کوتاه ترین زمانی که ممکن بود به ایران بازگشتم.
 به فاصله تقریباً یک ماه بعد، یک فیلم مستند از مراسم عزاداری مردم روستای دوان، در استان فارس، در روز عاشورا ساختم. شیوه های عزاداری مردم آن روستا، جنبه های نمایشی خیلی جالبی داشت و به یک نوع رقص آیینی می رفت. من از بعد از انقلاب فعّالیّت های خودم را در تلویزیون ادامه دادم و در گروه دانش مشغول شدم. کارهای مختلفی در این دوران انجام دادم که بیشتر آنها حکم انجام وظیفه داشت. ولی در این بین، در فرصت هایی که پیدا می شد به کارهایی که دغدغه ام بود و مطابق ایده ها و آرمان های فیلمسازی ام بود می پرداختم. 
مدّت زیادی نگذشت که جنگ ایران و عراق آغاز شد و من جزو اوّلین گروه هایی بودم، که برای فیلمیرداری از اتّفاقات جنگ و صحنه های مختلف نبرد رزمنده ها و ... به جبهه رفتم . فعّالیّت هایی که من در آن مقطع، در جبهه داشتم در واقع تولید یک سری فیلم های گزارشی بود و قرار هم بر این بود که من فقط فیلم بگیرم و آنها را به تهران بفرستم. بعد در تهران فیلم ها مطابق نیاز گروه تولید، تدوین می شد و روی آنتن می رفت. من در جریان مراحل پس از تولید این کارها نبودم وحتّی شاید جالب باشد که بدانید بسیاری از این فیلم ها را خودم تاکنون ندیده ام. چون هنگام پخش این فیلم ها درجبهه مشغول کار تصویر برداری بودم. شاید بشود گفت نقش یک خبرنگار یا یک گزارشگر جنگ را ایفا می کردم. بعدها یک بار دیگر نیز به جبهه رفتم. این بار همراه با یک طرح برنامه ریزی شده برای ساخت یک فیلم مستند از مهاجران جنگی. برای ساخت این فیلم به شهرهایی از جمله ایلام، دزفول و اهواز سفر کردم. این فیلم نیز دوقسمتی بود. قسمت اوّل مربوط به چگونگی شروع مهاجرت ها و آوارگی ها و بلایای جنگی بود و قسمت دوم درباره وضعیّت زندگی مهاجران در اردوگاه ها، که این قسمت علی رغم اینکه فیلمبرداریش هم انجام شده بود و راش ها آماده بود، به درخواست مدیر تولید کار، تدوین نشد و نیمه کاره وانهاده شد.
بعد از آن پروژه دیگری را دنبال کردم، در مورد معضل دارو در آن دوران، که طرح ساخت یک سری پنج قسمتی بود با نام قصّه دارو . طرح دیگری که کار کردم در ارتباط با نقّاشی مدرن ایران و نقّاشان معاصر بود که به اتّفاق چند تن از کارگردانان دیگر در چند قسمت کار شد. دیگر پروژه ای که در آن فعّالیّت داشتم، مجموعه فرزانگان ایران بود، که در حدود سال 68 زیرنظر گروه دانش تلویزیون و به تهیّه کنندگی خانم ها شاکری و یراقچی آغاز شد. من در این مجموعه به ساخت مستندهایی درباره شخصیّت هایی چون دکتر غریب، جبّار باغچه بان و پروفسور شمس ساختم. پروفسور شمس  بنیانگذار بیمارستان فارابی بود، و اوّلین کسی بود که در ایران توانست پیوند قلب و نیز پیوند قرنیه چشم را با موفقیّت انجام دهد.آوازه او به جایی رسیده بود که او را به سان یک پیامبر، صاحب معجزه می پنداشتند؛ چرا که نابینایان را شفا می داد. ساخت کارهایی با موضوع فرازنگان حتّی زمانی که بازنشسته شدم و از تلویزیون بیرون آمدم ادامه داشت و فیلمسازانی نظیر آقای منوچهر مشیری در این زمینه به فعّالیّت پرداختند و هنوز هم تولید این گونه کارها ادامه دارد.
بعد از اینکه از تلویزیون بیرون آمدم هم، یکی از قسمت های مجموعه فرزندان ایران ، که طرح مرحوم آقای فرهنگی بود و بسیاری از کارگردانان مطرح، در این مجموعه با ایشان همکاری کرده بودند را ساختم. این فیلم، یک مستند داستانی بود، درباره یک نوجوان آذری، که به دنبال آن بود که بتواند نوازندگی محلّی آذری را بیاموزد. این فیلم شاگرد عشق نام داشت و یک سره به زبان آذری کار شد. آخرین فیلمی هم که ساختم در همان راستای مستندهای چهره نگار بود و درسال 81 ساخته شد. فیلمی بود درباره استاد ماهرالنّقش که طرّاح کاشی و متخصّص طرح های معماری و کاشی کاری بود. از آن تاریخ به بعد بیشتر وقتم را صرف فعّالیّت های تألیفی، تدریسی و ترجمه ای کرده ام. 
در طول فعّالیّت های فیلمسازی آثار تألیفی و ترجمه ای متعددی به چاپ رساندم. چهار کار حائز اهمیّتی که در این زمینه انجام دادم، تألیف کتاب تاریخ تئاتر در سه جلد، تاریخ سینما در دو جلد، شیوه های بیان هنری و ترجمه رومئو و ژولیت، اثر شکسپیر. اینها کتاب هایی بودند که نوشتن آنها برای مدّت زمان های طولانی دلمشغولی های بزرگ مرا تشکیل می داد. به عنوان مثال گردآوری تاریخ تئاتر سه سال و تاریخ سینما چهار سال به طول انجامید. در ترجمه رومئو و ژولیت هم بسیار کوشیدم تا الگویی ایجاد کنم برای ترجمه آثار شکسپیر و یا به طور کلّی آثار نمایشی که جنبه شاعرانه و ادبی ویژه ای دارند.
در تمام این سال ها که به مستندسازی مشغول بوده ام، مهمترین معضل این عرصه را ضعف جریانات آموزشی می دانم. خود من و هم دوره های من در دوره جوانی هرگز دوره آموزشی مستندسازی ندیدیم و این کار را به صورت کاملاً تجربی فراگرفتیم. جوان مستندساز باید بداند، مستندسازی فقط کلید زدن و تصویر برداشتن نیست. نیاز به یک فکر و یک دغدغه دارد که بتواند ایده ای را در ذهن شکل دهد و سپس باید آن ایده را پرورش داد و به یک طرح دقیق برای ساخت فیلم تبدیل کرد. باید پژوهش کرد. این ها همه جزو مراحل کار است و مرحله نهایی نوع نگاه فیلمساز است به وقایع پیرامون. باید مراکزی وجود داشته باشد برای تربیت نگاه جوانان. چرا که نوع نگاه کردن فیلمساز به واقعیّات اطراف است که به آنها معنا می بخشد. واقعیّت مفهوم گنگی است و هنگامی تعریف می شود که، انسان آن را ببیند و دریابد. و این دقیقاً همان کاری است که از فیلم مستند بر می آید و همان کاری است که شعر صورت می دهد. مستندساز باید بتواند در حین کار، یک تداوم عاطفی و فکری با اشیا پیرامون خود پیدا کند در غیر این صورت فیلم مستند، تبدیل به یک پدیده بی روح، مکانیکی و بدون جذّابیّت خواهد بود. مستندسازی فرایند بسیار لذّت بخشی است.کشف دوباره دنیا، اشیا، آدم ها، محیط و فضاست.
سرنوشت آینده جهان سینما، پیشروی به سمت سینمای دیجیتال است. کار با تکنولوژی دیجیتال هم به لحاظ اقتصادی مقرون به صرفه است و هم به لحاظ امکاناتی که در اختیار فیلمساز قرار می دهد وسیله ای کارآمد و بسیار عالی است. روزی آندره گدار گفته بود که سینما باید به جایی برسد، که جایگزین قلم شود. تکنولوژی دیجیتال چنین وضعی را پیش آورده است و هر فرد به تنهایی می تواند یک فیلم بسازد. این سرنوشت سینما خواهد بود.     
                                       
                                             *********
فیلم شناسی : 

- بلور تار (1348 ) سیاه وسفید / 16 م.م/ 18 دقیقه
- مکان اخلاق ( 1349) سیاه و سفید/ 16 م.م/18 دقیقه
- استراحتگاه ( 1357 ) به زبان انگلیسی/ رنگی/ 16 م.م/ 20 دقیقه
فیلم های مستند :
- گل قالی ( 1353 )/ رنگی/ 35 م.م /50 دقیقه
- قالیشویان (1353 )/ رنگی/ 16م.م / 25 دقیقه
- عید قربان ( 1354 )/ رنگی/ 16 م.م/ 18 دقیقه
- آندره مالرو و تمدن ایران در موزه لوور ( 1354 )/ رنگی/ 16م.م/ 27 دقیقه
- موزه تاریخ طبیعی ( 1355 ) به زبان انگلیسی / رنگی/ 16 م.م/ 30 دقیقه
- عاشورا در روستای دوان (1359)/ رنگی/ 16 م.م/ 27 دقیقه
- مهاجرین جنگ (1361)/ رنگی/ 16 م.م./ 31 دقیقه
- قصه دارو ( مجموعه 5 قسمتی ) (1362)/ رنگی/ 16 م.م/
درباره موقعیت جهانی دارو و طرح ژنریک دارویی 125 دقیقه
جلیل ضیاء پور، نقاش مدرن (1364) رنگی 16 م.م. 25 دقیقه
- مش صفر (1365)/ رنگی/ 16 م.م/

از مجموعه نقاشان مدرن ایران 25 دقیقه
- خاویار، مروارید سیاه (1366 )/ رنگی/ 16 م.م/ 27 دقیقه
- کارخانه سیمان ارومیه (1366 ) / رنگی / 16 م.م/ 25 دقیقه
- دکتر قریب (1370 )/ رنگی/ 16 م.م./ از مجموعه فرزانگان ایران/ 25 دقیقه
- پروفسور شمس ( 1372)/ رنگی/ 16 م.م
- جبار باغچه بان (1371)/ رنگی/ 16 م.م
- شاگرد عشق ، مستند داستانی ( 1374) / رنگی/ 16 م.م/ 40 دقیقه
- ضیافت خط و نقش (1379)/ رنگی/ بتاکم/ 25 دقیقه
***  
از دیگر فعالیت های او می توان به ترجمه متون تأتری و سینمایی و نگارش مقالاتی در زمینه سینما و تأتر در مجلات هنری اشاره کرد..
 
انتشارات:
مجموعه اشعار 1350
نشر رزم به نام" پنج آواز برای ذوالجنان "
بدیهه سازی در تأتر 1350
کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان (ویولااسپولین) ترجمه این متن توسط هوشنگ آزادی ور تدریس شد.
شب افسون شده 1352
اسلاومیرمروژک ـ ترجمه این نمایشنامه توسط هوشنگ آزادی به صحنه رفت.
شب جنایتکاران 1353
خوزه تریانا ـ ترجمه ( انتشارات کارگاه نمایش و تلویزیون) این نمایشنامه توسط هوشنگ آزادی ور به صحنه رفت.
کورس 1353
نیکوس کازانتزاکیس ـ انتشارات آگاه ( ترجمه )
تاریخ تأترجهان 63ـ1362 اسکار براکت، نشر نقره و نشر مروارید ـ این کتاب در سه جلد، دو رنگ به چاپ رسید و از کتب درسی دانشگاه شد.
رومئو و ژولیت 1372
ویلیام شکسپیر، نشر مرداد ( ترجمه)
راهنمای آثار شکسپیر 1380
جان گودوین ـ خلاصه و تفسیر نمایشنامه های شکسپیر
شیوه های بیان هنری در فرهنگ سنتی ایران، تألیف،انتشارات تبیان
تاریخ جامع سینمای جهان 2001ـ1999
دیوید کوک ، این کتاب در دو جلد هفتصد صفحه ای به قطع رحلی منتشر شده است.

محسن سوهانی  mhn_artist10@yahoo.com

 

 

تمامی حقوق این پایگاه برای «انسان شناسی و فرهنگ» محفوظ است.