سفرنامه افغانستان (13) کابل: شهر مورد علاقه گورکانیان

امیر هاشمی مقدم

ساعت 5:20 صبح روز دوازدهم بیدار شدم. آبگرمکن برقی را روشن کردم تا آب گرم شود و در این فاصله یادداشت‌هایم از سفر را تکمیل کردم. بعد هم رفتم حمام که البته آب تقریباً سرد بود و وقتی با محیط سرد حمام ترکیب می‌شد، لرزه‌آور بود. صبحانه را که خوردیم، رفیع و ذبیح رفتند سرِ کار و من هم رفتم بازار برای چکر زدن (گردش). منظورم بازاری است در نزدیکی منطقه «دِ افغانان». کوچه بسیار بزرگ و پهنی بود که دو سویش را مغازه‌ها اشغال کرده بودند. لباس و پارچه و خوراکی و خلاصه همه چیز پیدا می‌شد. همینطور که قدم می‌زدم، صدایی را شنیدم که چندین بار صدا زد «استاد!». اول اعتنایی نکردم و با خودم گفتم آخر توی این بازار و شهر غریب، چه کسی مرا می‌شناسد؟ اما واقعاً مثل اینکه آنجا غریبه نبودم. آقا متین بود. همان که پیش از رفتن به بامیان، یک شب مهمانش بودم. مغازه غرطاسیه‌فروشی (لوازم‌التحریر) داشت و از توی مغازه صدایم می‌کرد و برایم دست تکان می‌داد. آنقدر وسیله جلوی درب مغازه‌اش چیده بود که نمی‌توانست بیاید بیرون. برگشتم و سلام و احوال‌پرسی کردیم. چالب بود که به‌طور اتفاقی همدیگر را دیده بودیم. کمی صحبت کردیم و دعوت کرد که بروم توی مغازه بنشینم. اما کتابهایی که دیروز خریده بودم را نشانش دادم و گفتم که می‌خواهم چند کتاب دیگر هم بخرم و از اداره پست بفرستم برای ایران که در طول سفر، به‌ویژه وقتی می‌روم تاجیکستان، کوله‌ام را سنگین نکنند. پیشنهاد کرد که بسپارم به او تا دوستانش که در قم دانشجو هستند و به ایران می‌آیند، برایم بیاورند. تشکر کرده و توضیح دادم که راضی به این نیستم که به جز خودش، دوستانش هم به زحمت بیفتند. بعد هم خداحافظی کرده و راه افتادم به طرف اداره پست.

برخی از مغازه‌ها (به‌ویژه قصابی یا کبابی) قوچ و گوسفندهای نری را بیرون مغازه‌شان بسته‌اند که یا جثه درشتی دارند، یا یک ویژگی خاص. مثلاً یکی‌شان پنج تا شاخ داشت (عکس در فایل پیوست). اما همه‌شان را با حنا رنگ کرده و زنگوله و مهره به‌شان آویزان کرده بودند. سر نبش خیابانی که اداره پست بود، بساط کتابفروشی‌ها کنار خیابان پهن بود. بیشترشان کتابهای درسی می‌فروختند و البته ندرتاً کتابهای دیگر، به‌ویژه در زمینه تاریخ و ادبیات هم داشتند. همه کتابهای تاریخ صنف (کلاس) هفتم تا صنف دوازدهم‌شان را خریدم. دوست داشتم درباره نگرش‌شان به تاریخ، بیشتر بدانم. ما تاریخ افغانستان را سالها از نگاه مورخان ایرانی خوانده‌ایم و بنابراین همیشه گمان می‌کنیم که کل افغانستان تا همین دو سده پیش بخشی از ایران بود. در حالی‌که آنها نگرش‌شان متفاوت است و صفحات (مناطق) شمالی این کشور، خودشان را اهل خراسان بزرگ می‌دانند که خراسان ایران امروز، تنها بخشی از آن بود (که بی‌راه هم نمی‌گویند) و عمده اهالی ولایتهای جنوبی این کشور هم به ایران به‌عنوان یک متجاوز می‌نگرند. متأسفانه در تاریخ آنها هم تحریف به اندازه کافی وارد شده و در بسیاری موارد هر نوع وحدت تاریخی بین ایران و افغانستان رد می‌شود. در حالی‌که اگر منابع تاریخی نوشته شده توسط مورخانی که در شهرهای افغانستان امروزی به دنیا آمدند را بخوانند، متوجه می‌شوند که آنها هم بیش از اینکه از خراسان یاد کنند، نام ایران را به میان می‌آورند (برای نمونه میرخواند، بزرگترین مورخ دوره تیموری که کتاب هفت جلدی روضه‌الصفا را نوشته و خودش زاده بلخ و متوفی هرات بوده، مدام از پادشاهان ایرانی پیش از اسلام و پس از اسلام و سلسل‌های ایرانی طاهریان، صفاریان، سامانیان، غزنویان و... سخن می‌گوید). اما اکنون همگام با بیزاری فیس و افاده‌ای ایرانیان از افغانستان، آنها هم دارند متأسفانه تاریخ‌شان را به گونه‌ای رقم می‌زنند که ما را متجاوز قلمداد کنند؛ فارغ از اینکه ایران در گذشته سرزمین پهناوری بوده و لزوماً تنها شامل ایران سیاسی امروز نمی‌شده است.

برای رفتن به داخل اداره پست باید تلاشی (بازرسی) شوی. نهایتاً وقتی فهمیدم هزینه پست 2.800 افغانی (155 هزارتومان) می‌شود، بدون اینکه فکر کنم چگونه این بار را با خودم باید به دوش بکشم، عطایش را به لقایش بخشیدم، کتابها را توی دستم گرفته و آمدم بیرون.

در همان نزدیکی آرامگاه کوچکی بود (با ابعاد تقریبی 4 متر پهنا، 6 متر درازا و 6 متر هم بلندی). به‌طور اتفاقی دیدمش و رفتم داخل. این آرامگاه کنار خیابان واقع شده و سردرش نوشته «زیارت باباصاحب کیدانی ولی». نه پیرمردی که آنجا را آب و جارو می‌کرد به جز اینکه «آدم بزرگی بوده» چیزی می‌دانست و نه بعدها در اینترنت چیزی درباره‌اش یافتم. معماری سردر ورودی‌اش زیبا بود و درونش هم آرامگاه وی قرار داشت که همانند بیشتر آرامگاه‌های دیگر در این کشور، حدود هفتاد سانتی‌متر بالاتر از سطح زمین و به‌صورت هلالی بود. در کنارش یک سنگ قبر دیگر، اما با ارتفاع 10 سانتی‌متر قرار داشت که روی هر دو، پارچه سبز کشیده بودند.

 با تاکسی راهی باغ بابری شدم. این باغ یادگار بابر، شاه گورکانی بود. گورکانیان در واقع شاخه‌ای از نوادگان تیمور بودند که به نامهایی چون تیموریان هند، گورکانیان هند و یا بابریان خوانده می‌شدند. این سلسله از سده نهم تا سیزدهم هجری شمسی حکمرانی می‌کردند. هند را به همراه بخشهایی از افغانستان امروزی زیر سلطه خود گرفته و از آنان به‌عنوان آخرین امپراتوری درخشان اسلامی یاد می‌شود. زبان رسمی دربارشان فارسی بود و فرهنگ ایرانی را در هند رواج دادند. سبک ادبی هندی در دوره همین‌ها و به‌واسطه حضور شعرایی همچون بیدل دهلوی، امیرخسرو دهلوی، طالب آملی و... رواج یافت. شاه‌جهان که تاج‌محل را بنا نهاد، بزرگترین امپراتور این سلسله بود. به جز ضعف درونی که معمولاً گریبان هر سلسله‌ای را می‌گیرد، حمله نادرشاه افشار ضربه کاری‌ای را به آنها وارد کرد و نهایتاً در سال 1236 هجری خورشیدی، کمپانی هندشرقی توانست آنان را منقرض کند.

وقتی رسیدم به باغ، متوجه شدم که روزهای چهارشنبه تنها برای خانواده‌ها است و مجردها را راه نمی‌دهند. هرچقدر توضیح دادم که در روزهای دیگر نمی‌توانم، نشد که نشد. همانجا روبروی درب ایستادم و مستأصل نگاه می‌کردم. واقعاً نمی‌توانستم کابل را بدون دیدن این باغ ترک کنم. شاید 10 دقیقه‌ای توی آفتاب ایستاده بودم. مردی آمد کنارم و پرسید که چرا آنجا ایستاده‌ام. فهمیدم که از مسئولین باغ است. برایش توضیح دادم که از ایران آمده و شب هم دارم می‌روم مزارشریف. گذرنامه‌ام را نگاهی انداخت و رفت از تِکت (بلیط)فروشی، برایم یک تکت برای بازدیدکنندگان خارجی گرفت به 250 افغانی (برای خود افغانستانی‌ها 20 افغانی است) و آمد تحویلم داد. چندبار هم تأکید کرد روی تکت را بخوانم تا مطمئن شوم که نوشته 250 افغانی و بنابراین پول زیادی نگرفته‌اند. برای‌شان گویا خیلی مهم است که دیگران درباره‌شان فکر بد نکنند (توی هرات هم این صحنه را دیده بودم. راننده یک سه‌چرخه وقتی من با عَمر (همسفر مصری‌ام) بودیم و به خاطر اشتباه محاسباتی‌اش 20 افغانی اضافه گرفته بود، خیلی تلاش کرد توضیح دهد چرا این اشتباه را کرده تا ما سوءبرداشت نکنیم).

در ابتدا پس از گذشتن از میله‌های مارپیچ که در ظاهر به عنوان صف، اما در اصل برای امنیت و پیشگیری از ورود انتحارکنندگان ساخته شده، وارد یک حیاط می‌شوی که دور تا دور آن جچره است و چند فروشنده صنایع دستی و جواهرات بدلی، روی سکوهای وسط بساط‌شان را پهن کرده‌اند. در واقع اینجا کاروانسرایی است که می‌گویند برای افراد تهیدست ساخته شده بود. این جیاط به وسیله یک درب به باغ اصلی راه دارد. باغ یازده هکتاری بابر در اوایل سده دهم هجری توسط ظهیرالدین محمد بابر، بنیانگذار سلسله گورکانی ساخته شد که پس از وی، توسط جانشینانش توسعه یافت.

چون این روز مخصوص خانواده‌ها بود، بنابراین می‌شد زوج‌های جوانی را دید که دست در دست هم دارند لابلای درختان باغ قدم می‌زنند یا در گوشه‌ای نشسته و گپ و گفت می‌کنند. چند دکه آلاچیق مانند هم مواد خوراکی می‌فروخت یا حصیر برای نشستن اجاره می‌داد (البته حدس می‌زنم اجاره‌ای بود؛ چون نپرسیدم). باید به موازات جوی آب وسط باغ، شیب ملایمی را بالا بروی تا به حرمسرا برسی که کنار دیوار شرقی است و خودش درب ورودی از درون باغ دارد. این ساختمان در واقع حیاطی است که دور تا دور آن اتاقهایی در دو طبقه ساخته شده است. درون این اتاقها نمایشگاه فرهنگ مغولی برگزار شده بود که شامل تعداد بسیاری عکس، نقاشی و اسناد مربوط به دوره گورکانیان می‌شد. این از شانس خوب من بود. اما شانس بدم این بود که شبکه تلویزیونی طلوع داشت برنامه پرطرفدار «ستاره افغان» را در این کاخ ضبط می‌کرد. ستاره افغان برنامه‌ای است که هر بار در یکی از شهرهای بزرگ افغانستان برگزار می‌شود و طرفداران بسیار زیادی هم در بین جوانان این کشور دارد. علی‌رغم انتقادات بسیار تندی که از سوی علمای دینی نسبت به این برنامه وارد شده، اما همچنان پرطرفدار دارد ادامه می‌یابد. کاخ حرمسرا را برای آنانکه در آرزوی ستاره افغان شدن هستند رها کرده و به آرامگاه بابر در ضلع شمالی این کاخ رفتم. بابر تأکید کرده بود که حتماً پس از مرگش در این باغ دفن شود و بنابراین علیرغم اینکه در سال 909 هجری خورشیدی مرده و در شهر آگره هند دفن شد، اما در سال 919 هجری خورشیدی جسد او را به اینجا آورده و دوباره دفن کردند. اما جهانگیرشاه نخستین آرامگاه را بر روی قبر وی ساخت. این آرامگاه بر روی یک سکوی سنگی که تقریباً یک متر و نیم (هشت پله کوتاه) از اطرافش بالاتر است قرار گرفته و یک چهاردیواری دور تا دور آن ساخته شده است. جسد پسر و نواسه (نوه) اش هم در نزدیکی‌اش دفن شده است.

در پایین این آرامگاه، یک مسجد کوچک که با سنگ مرمر ساخته شده وجود دارد به نام مسجد شاه‌جهانی که همانگونه که از نامش بر می آید، توسط شاه‌جهان ساخته شده است.

به جز این بناها که در دوره گورکانیان ساخته شدند، یک رستورانت با ستونهای چوبی بلند نیز در مرکز باغ قرار دارد که حدود یک سده پیش توسط خاندان سلطنتی (فکر کنم امیر عبدالرحمان خان) به‌عنوان یک مکان تفریحی ساخته شد. این باغ در اثر بی‌توجهی و جنگهای داخلی تقریباً ویران شده بود که از سال 1382 (2002م) برنامه بازسازی آن اجرا شد و به نظر می‌آید که به خوبی در حال اجرا است. به گونه‌ای که من هیچ اثری از ویرانی در آن ندیدم و اکنون به قول سفرنامه‌نویسان، باغی است به غایت زیبا و دلگشا.

از باغ بیرون شده و با تاکسی رفتم به مقبره تیمورشاهی. منظور تیمور لنگ نیست، بلکه تیمورشاه پسر احمدشاه بابا از سلسله درّانی است که جزو نخستین پادشاهان و حکمرانان مستقل بومی افغانستان به شمار می‌آید. او از سال 1186 تا 1207 هجری خورشیدی سلطنت کرد. آرامگاهش اکنون درون باغی قرار دارد که درب آن به روی مردم بسته است. نمی‌دانستم که باید نامه و مجوز از وزارات اطلاعات و فرهنگ دریافت کنم. بنابراین رفتم تا از کوچه پشتی‌اش که بازار شلوغی دارد، آنرا بهتر ببینم. دیوارهای مشبک آجری دور تا دور باغ را گرفته و بنابراین دیدن و عکس گرفتن از آن دشوار است. بنایی شش‌ضلعی که بر روی یک سکو قرار گرفته و از آجر سرخ در دو طبقه ساخته شده است. بر روی آن هم گنبدی بزرگ بود که نیمی از آن آجر و نیمی از آن را با ورقه‌های فلز سفیدرنگ پوشانده بودند، از لابلای سوراخ‌های دیوار مشبّک، چند عکس نه‌چندان مناسب گرفته و بعد از بلال‌فروشی همان نزدیکی، چند بلال خریده و به‌عنوان ناهار خوردم (در قسمت پیشین توضیح دادم که بلال، نام یک نوع نان لواش است که درونش سبزی ریخته و سه‌گوش تا می‌کنند و در روغن تفت می‌دهند).

به آن سوی دریا (رودخانه) رفتم. یعنی به سوی بنایی آجری با سقف آبی که مرا به یاد معماری تاج‌محل می‌انداخت.

آنجا آرامگاه و مسجد شاه دوشمشیر است. اینکه ساه دوشمشیر واقعاً کی بوده هنوز محل اختلاف است. بسیاری از افراد او را یکی از سربازان یا سرداران عرب می‌دانند که پس از شکافتن دیوار کابل، با دو شمشیر سپاهیان کابل را می‌کشته و خودش هم در همین محل کشته شده و نهایتاً تبدیل به زیارتگاه گشته است (چیزی شبیه آرامگاه محمدبن جعفر طیار در دزفول). اما عده‌ای هم می‌گویند که از سلسله «زنبیل‌شاهان» پیش از اسلام بوده که مردم برای اینکه لشکر اعراب متعرض آن نشوند، وی را مسلمان معرفی کردند (چیزی شبیه ترفندی که می‌گویند برای پیشگیری از تخریب آرامگاه شاهان هخامنشی به کار بسته شد). زائران داشتند می‌رفتند داخل. من هم سرم را انداختم پایین و وارد شدم. اما مردی با عجله خودش را به من رساند و بازویم را گرفت و پرسید: «کجا»؟ یک لحظه شوکه شدم که چرا دستم را گرفته و چه از جانم می‌خواهد؟ گفتم: «می‌خواهم بروم زیارت». گفت: «اینجا زیارتگاه زنان است». نگاه کردم و دیدم راست می‌گوید؛ همه زائران زن بودند. عذرخواهی کرده و آمدم بیرون. کنار این آرامگاه، مسجد شاه دوشمشیر قرار دارد که آجری است با گنبد و گلدسته‌هایی که نوک‌شان آبی‌رنگ است. تعداد زیادی کبوتر در کنار مسجد روی زمین نشسته بودند و دو فروشنده با گاری، گندم می‌فروختند. مردم برای برآورده شدن حاجات‌شان به کبوترها گندم می‌دهند (چه سنت نیکی). وارد مسجد شدم. سقف در ارتفاع پنج متری از کف قرار دارد که بر روی ستونهای ضخیم (به گمانم آجری که روی آنرا گچ کشیده باشند) قرار گرفته است. سقف داخلی با چوب کار شده و محراب تزئینات به نسبت زیبایی دارد.

از مسجد بیرون آمده و سوار تاکسی‌های دانشگاه (که پوهنتون می‌گویند) شدم. جلوی درب دانشگاه پیاده شده و خواستم وارد شوم. سرباز مسلحی که آنجا ایستاده بود و نقش انتظامات دانشگاه‌های ایران را داشت، کارت دانشجویی می‌خواست که نداشتم. بنابراین گفت از درب پشتی بروم که حراست اصلی آنجا است و با همانها هماهنگ کنم. دیوار دور تا دور دانشگاه را باید دور می‌زدم تا برسم به آن یکی دروازه. سرباز مسلح اینجا هم ایستاده بود. رفتم و توضیح دادم که از دانشگاه‌های ایران آمده‌ام و می‌خواهم بروم دانشکده علوم اجتماعی. گفت نمی‌شود. گفتم اگر بخواهم بروم باید چکار کنم؟ گفت هیچ کاری نمی‌توانی بکنی و هیچ راهی هم وجود ندارد. گفتم کسی هست که بتوانم با او صحبت کنم و اجازه بگیرم؟ گفت این آقا که کنار من ایستاده مافوق من است و بعد از او هم من دستور می‌دهم و من هم که دارم بهت می‌گویم نمی‌شود. آن آقایی که کنارش روی صندلی نشسته بود و گویا مافوقش بود، نقش بوق را بازی می‌کرد و خودش هیچی نمی‌گفت. خلاصه ایستاده بودم و داشتم باهاش چک و چانه می‌زدم. خیلی حواسم جمع بود که عصبانی‌اش نکنم و فقط یک جور راضی‌اش کنم به اجازه دادن یا دست‌کم راهنمایی کردن. اما او داشت عصبانی می‌شد و صدایش کم‌کم بالا می‌رفت. یک خانم که گویا حراست ورودی خانمها بود، سر و صدای‌مان را که شنید، رفت و مسئول مافوق‌شان را صدا کرد. گویا برایش توضیح داده بود که سرباز دارد زور می‌گوید. برای همین صدایم زد و محترمانه سلام و احوالپرسی کرد. بعد هم پرسید که چرا می‌خواهم بروم دانشگاه. من هم توضیح دادم که خودم مثلاً دانشگاهی هستم و هر شهری که می‌روم، سری هم به دانشگاه‌هایش می‌زنم و با استادان رشته‌های مرتبط گفتگو می‌کنم تا دریچه‌ای برای همکاری‌های علمی گشوده شود. با شوخی گفت: «اگر بگذارم بروی داخل، برایم دعوت‌نامه می‌فرستی که بیایم ایران؟» (در افغانستان اگر بدانند ایرانی هستی، این درخواست را شما به کرّات می‌توانید بشنوید؛ همانگونه که در بخش هرات هم توضیح داده بودم). خندیدم و گفتم امیدوارم اوضاع جوری بشود که همه بدون نیاز به دعوت‌نامه بتوانند بیایند. بعد هم اجازه داد بروم داخل. واقعاً جا داشت بروم و از آن سرباز به خاطر سنگ‌اندازی‌های بی‌موردی که کرده بود، تشکر کنم. این ویژگی مانع‌تراشی را فقط ما کشورهای جهان سوم داریم که هر کسی (حتی یک سرباز ساده) فکر می‌کند قدرت و عقده‌اش را باید به هر طریقی که شده به رخ دیگران بکشد. بدون اینکه حتی نگاهی بهش بکنم، رفتم داخل. اما می‌دانستم کارد بهش بزنی، خونش در نمی‌آید.

دانشگاه کابل نسبتاً بزرگ است و چندین دانشکده دارد. این دانشگاه نخستین بار در سال 1311 هجری خورشیدی (یعنی دو سال پیش از دانشگاه تهران) در دوره محمدنادرشاه (پدر محمدظاهرشاه، آخرین پادشاه این کشور) بنیان نهاده شد. اکنون 15 دانشکده دارد که به پشتون به آنها پوهنځی (به تلفظ پوهنزی) می‌گویند. آرامگاه سیدجمال‌الدین افغانی هم در محوطه همین دانشگاه است که البته متأسفانه فراموش کرده بودم و نرفتم. دانشکده علوم اجتماعی در میانه محوطه این دانشگاه قرار دارد. سراغ دپارتمانت بشر شناسی (انسان‌شناسی یا مردم‌شناسی) را گرفته و در طبقه اول وارد اتاق پوهنوال عصمت‌الله عثمانی شدم که ریاست این دپارتمان را بر عهده دارد. در سیستم آموزش عالی افغانستان، مدارج دانشگاهی به این ترتیب است: پوهیالی (استادیار درجه 3)، پوهنیار (استادیار درجه 2)، پوهنمَل (استادیار درجه 1)، پوهندی (دانشیار درجه 2)، پوهنوال (دانشیار درجه 1) و پوهاند (استاد تمام یا پروفسور). البته هر کسی بخواهد از یک درجه به درجه بالاتر برود، معمولاً یک دوره معین کوتاه را باید به‌عنوان نامزد آن دوره سپری کند. فرض کنید شخصی که مدتی پوهیالی بوده، پیش از رفتن به مرحله بعد که پوهنیاری است، باید مدتی به‌عنوان نامزد پوهنیاری سپری کند. به‌هرحال، چند تن از استادان جوان هم توی اتاقش بودند. خودم را معرفی کردم (البته در حالی‌که لباس افغانی به تن، ریش بر صورت و کیسه نایلونی پر از کتاب زیر بغل داشتم). خیلی گرم و صمیمانه تحویل گرفتند و دعوتم کردند به نشست و صرف چای (پیش از این توضیح داده‌ام که در افغانستان چای سبز رایج است و ندرتاً چای سیاه مصرف می‌شود. اما تقریباً همگی می‌دانند که ایرانی‌ها چای سیاه می‌نوشند و بنابراین اگر داشته باشند، از درست کردن آن دریغ نمی‌ورزند). اینجا تنها دپارتمانت بشرشناسی در افغانستان است که البته با باستان‌شناسی مشترک است (دوستان انسان‌شناس می‌دانند که معمولاً باستان‌شناسی را یکی از چهار گرایش انسان‌شناسی به شمار می‌آورند). بنابراین به نمایندگی از انسان‌شناسی و فرهنگ، به‌شان پیشنهاد همکاری علمی دادم. خیلی خوب استقبال کردند. ضمن آنکه همه‌شان سایت انسان‌شناسی و فرهنگ را می‌شناختند. یکی‌شان ایمیل مرا گرفت و قرار شد رابط‌مان باشد (حالا دنبال یکی می‌گردم که خود رابط را که هیچ خبری ازش نشده، پیدا کند!). حدود 20 دقیقه‌ای صحبت کرده و نهایتاً خداحافظی کرده و از اتاق، دانشکده و دانشگاه بیرون آمدم.

با تاکسی رفتم به چهارراه انصاری. دوباره همان کافی‌نت و دوباره ایمیل کردن بقیه عکسهایی که گرفته بودم. بالاخره یک نفر دیگراز مزارشریف پاسخم را داده و قبول کرده بود که راهنما و احتمالاً میزبانم باشد. پس از آنکه میزبان قبلی مزارشریفی‌ام دیگر هیچ پاسخی نداده بود، این یکی خبر خوبی بود. بعد هم زنگ زدم به رفیع و وقتی مطمئن شدم به خانه برگشته، رفتم خانه و نیم ساعتی خوابیدم. در این اثنا آقا متین هم زنگ زد و جویا شد که کتابها را پست کردم یا نه. وقتی فهمید پست نکرده‌ام، دوباره پیشنهاد داد که آنها را به وی بسپارم تا بدهد دوستانش بیاورند. چون خودم دیگر وقت نداشتم، زحمت این کار را به رفیع سپردم.

ساعت 7 شب همراه با رفیع، ذبیح و میرزا (دوست‌شان) رفتیم به ترمینال صفحات شمالی. تکت 303 (اتوبوس) مزارشریف گرفتیم به 500 افغانی (27.500 تومان). از رفیع خداحافظی کرده و سوار شدم. حدوداً یک ساعت معطلی داشت تا اینکه ساعت 8 راه افتاد. همین که توی اتوبوس نشستم، زنگ زدم به همان شخصی که میزبانی‌ام را در مزار پذیرفته بود. گفت که نمی‌تواند میزبانم باشد و هتل آمو را معرفی کرد که نزدیک روضه شریف (حرم حضرت علی) است. اما می‌تواند راهنمایم باشد. فردا پنجشنبه تا ظهر کار دارد و بعدازظهر پنجشنبه و کل روز جمعه همراهم خواهد بود. باز هم خیلی خوب بود. همین که 303 راه افتاد، شاگرد خلیفه (راننده) همان جمله همیشگی شاگردها را گفت: «یَک دعای خیر» و دستش را به نشانه تبرک به صورتش کشید و مسافران هم همین کار را کرده و گفتند: «دعای خیر». بعد هم خلیفه یک نوار سخنرانی از یک واعظ مولوی (روحانی اهل سنت) گذاشت که راستش برایم خیلی ترسناک بود. می‌گفت که تارک‌الصلاه (کسی که نماز را ترک کرده) از نظر حنبلی‌ها و شافعی‌ها باید کشته شود و خونش مباح است؛ اما از نظر مالکی‌ها (که خود واعظ پیرو این شاخه بود) باید دربند و زندانی شود تا یا توبه کرده و نماز بگذارد و یا در زندان بمیرد. خیلی هم با شور و حرارت سخنرانی می‌کرد. حدوداً یک ساعت این سخنرانی را همگی بالاجبار گوش دادیم. اما پس از آن بلافاصله ترس و وحشتم ریخت. چرا که پس از پایان سخنرانی، ابتدا یک دکلمه از مریم حیدرزاده گذاشت و بعد از آن هم «آبادان شهر وفا!». یعنی این ترانه‌های بندری و آبادانی تا کجاها که نرفته!

داشتیم به تونل سالنگ نزدیک می‌شدیم. این تونل در ولایت پروان و پس از چاریکار (مرکز این ولایت) قرار دارد و گویا در ارتفاع نزدیک به چهار هزار متری از سطح دریای آزاد درست شده است. سالنگ، اصلی‌ترین محور اتصال صفحات شمالی (شامل ولایتهای بغلان، قندوز، بدخشان، تخار، بلخ، جوزجان و فاریاب) به کابل و دیگر نقاط کشور است. هرگاه این سرک و تونل به دلیل ناامنی یا بارش سنگین برف بسته شود، ارتباط تقریباً قطع می‌شود (مگر از راه هوایی. بقیه سرکها خودشان اوضاع مناسبی ندارند). تونل سالنگ مجموعه‌ای است از چند تونل که عموماً سقف‌شان به جای هلالی بودن، مربع و هندسی است (به جز یکی از تونلها). این تونل با همکاری شوروی درست شد. دولت این کشور فکر می‌کرد می‌تواند از طریق آن نیروها و جنگ‌افزارهایش را با سرعت از شوروی به مناطق داخلی افغانستان برساند. فارغ از اینکه همین تونل بالاخره به دست نیروهای مجاهد افتاد و آنها هم با قطع ارتباط نیروهای شوروی که در دو طرف این تونل بودند، از اصلی‌ترین دلایل شکست شوروی‌ها را فراهم کردند. تا تونل سالنگ، سربالایی است و سرک هم چندان مناسب نیست. برای همین بسیاری از کامیونت‌ها در کناره سرک ایستاده بودند. کف تونل در بسیاری جاها خاکی است و گاهی هم ترافیک می‌شود. برای همین گرد و غبار زیادی در تونل ایجاد می‌شود. اتوبوس ما که نسبتاً نو و تمیز بود، هواکش سقف‌اش باز بود و همین که مسافران می‌خواستند آنرا ببندند، شاگرد می‌آمد و غر غر می‌کرد که خراب می‌شود؛ چون برقی بود. اما به‌طور کلی خیلی وسواس بود روی اتوبوس و اجاره هیچ کاری را به مسافران نمی‌داد. مثلاً چراغ‌های بالای سر مسافران روشن بود و او اجازه نمی‌داد که خاموش‌شان کنند؛ حتی اگر می‌خواستند بخوابند.

از تونل که بیرون رفتیم، جاده سرازیری شد. کمی جلوتر، 303 برای شام ایستاد. تشناب (دستشویی) اش داخل رستورانت بود و زنان می‌رفتند آنجا. اما مردان را ترجیح می‌دادند که هر کدام در گوشه‌ای ایستاده و قضای حاجت کنند. من هم شدم مصداق «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو». شاگرد رستورانت آمد و با آب شروع کرد به شستن اتوبوس. این کار را برای مشتری جذب کردن انجام می‌دهند. هوا بسیار سرد بود و او داشت با آب بسیار سرد این کار را می‌کرد. چند غرفه داشتند خشکبار و میوه می‌فروختند. من که زیاد اشتها نداشتم، یک دانه سیب از یکی‌شان خریدم به‌عنوان شام. بعد دوباره سوار شده و راه افتادیم. تعدادی از مسافران در «پل خُمری» (Pol-e Khomri) که یک دوراهی معروف در ولایت بغلان است پیاه شدند. یک راه آن به سمنگان، مزار شریف، جوزجان و فاریاب می‌رود و راه دیگر به قندوز، تخار و بدخشان. سمت راست می‌رود به قندوز و سمت چپ به مزارشریف که ما می‌رفتیم. ساعت 3:30 نیمه شب یا صبح زود بود که رسیدیم به ترمینال مزارشریف که بیرون از شهر قرار داشت.

ادامه دارد...

moghaddames@gmail.com

برای دیدن تصاویر این بخش از سفرنامه، فایل پیوست را دانلود کنید.

بخش نخست این سفرنامه با عنوان «چرا افغانستان».

بخش دوم: «ورود به هرات یا کلیاتی درباره افغانستان».

بخش سوم: «هرات و افغانستان در گذر تاریخ».

بخش چهارم: «بادبادک بازهای هرات».

بخش پنجم: «فضای باز اجتماعی افغانستان».

بخش ششم: هرات، شهر عارفان

بخش هفتم: بازار و خرید شب عید

بخش هشتم: یک شبانه‌روز بازداشت به جرم جاسوسی

بخش نهم: بامیان: بوداگرایی دیروز، تحجرگرایی امروز، گردشگری فردا

بخش دهم: غلغله‌های خاموش بامیان

بخش یازدهم: در محاصره طالبان

بخش دوازدهم: کابل: پایتختی باستانی

بخش سیزدهم: کابل: شهر گورکانیان

بخش چهاردهم: مزارشریف نماد همبستگی شیعه و سنی

بخش پانزدهم: بلخ: مرکز تمدنهای زردشتی، بودایی و اسلامی

بخش شانزدهم: خدانگهدار سرزمین رویایی

پیوستاندازه
PDF icon 21710.pdf577.98 KB

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

هاشمی مقدم، امیر

مطالب نویسنده