سفرنامه افغانستان (7): بازار و خرید شب عید

امیر هاشمی مقدم

روز سوم، صبح بیدار شدم و یادداشتهایی درباره روز قبل نوشتم. بعد عَمر آمد و با هم رفتیم رستورانت. شعیب و دوست افغان عَمر (که از مشهد تا هرات را با هم همسفر بودند) هم آمدند. عَمر تکت (بلیط) هواپیما گرفته بود که امروز برود به کابل و از آنجا برود به مزارشریف. پیش از آن با حسن رفتند به بازار گوسفندفروشی‌ها تا عمر نذرش را ادا کند و یک گوسفند کوچک برای قربانی بخرد. خیلی تلاش کردم منصرفش کنم از کشتن یک جاندار زبان‌بسته و به جای آن پولش را بین تهیدستان تقسیم کند، زیر بار نرفت. فقط با دوربین دیگرش، یک عکس دو نفری گرفتیم که بلافاصله کاغذی از دوربین بیرون آمد و عکس‌مان رویش بود. بعد هم به این امید که شاید یک روز من بروم به مصر یا او بیاید به ایران یا در کشوری دیگر همدیگر را ببینیم، خداحافظی کردیم و جدا شدیم.

بر اساس آدرسی که از شعیب گرفته بودم، پیاده راه افتادم به طرف خیابان عیدگاه سوم. اینجا محله مصرخ، از محلات قدیمی هرات است. زادگاه و خانه خواجه عبدالله انصاری نیز همینجا بود. باغ یا حیاطی کوچک که دو مسجد، یک قدیمی در ضلع غربی‌اش و یک جدید در ضلع جنوبی‌اش ساخته بودند. در وسط حیاط هم ورودی اتاقی کوچک در زیرزمین بود که درش را قفل کرده بودند. زادگاه خواجه عبدالله همینجا است. پیش از من، زنی در حال زیارت کردن بود که به محضی که من رفتم، گویی از حضور من در آنجا احساس ناامنی کرده باشد، رفت. هرات متأسفانه به خشونت علیه زنان، به ویژه خشونت خانوادگی مشهور است. البته کل افغانستان اینگونه است؛ اما در هرات مردم به خشونتها زودتر واکنش نشان می‌دهند و برای همین زودتر رسانه‌ای می‌شود. گشتی در اطراف این حیاط زدم و از آنجا بیرون آمدم. کوچه‌ای در ضلع غربی همین باغ هست که اگر آنرا ادامه بدهی، چند متر بالاتر به گورستانی می‌رسی بر فراز تپه‌ای کم‌ارتفاع. در این گورستان دو امامزاده یا به قول خودشان شهزاده خاک هستند: یکی‌شان شهزاده قاسم و دیگری شهزاده عبدالله. هر دو دارای فضای محصور، حیاط، گنبد گلی، ضریح فلزی بزرگ و فضای به‌نسبت مرتبی هستند. شهزاده قاسم بر اساس نوشته‌ای که در ایوان ورودی‌اش نصب شده: «امامزاده ابوالقاسم بن امام جعفر صادق بن امام محمدباقر بن امام ذین[زین]العابدین علی بن امام‌الهمام حسین است که در مصرخ مدفون است. حضرت خواجه عبدالله انصاری به کرات میفرمودند که در شب جمعه دعای که در کهندژ مصرخ کنند امید که به اجابت مقرون گردد و ازین جهت پیر هرات سالها در آنجا ریاضت کشیده‌اند. شهزاده قاسم متوفی سال 190 هجری قمری میباشد. بنای این مزار اصلاً در عصر سلطان ابوسعید در طی سالهای 861 الی 873 هجری قمری احداث شد ولی به مرور زمان منهدم شده و در سال 941 هجری قمری گنبد عالی مجدداً تعمیر یافته و به مرور زمان تزئینات بر آن صورت گرفته است». ضریح فولادی این امامزاده با رنگ غالب سفید، در اندازه 4*3 متر بوده و درون آن سنگ قبر برجسته‌ای به اندازه 2*1 متر و با بلندی حدوداً 1.5 متر است که روی آنرا با پارچه جگری‌رنگ پوشانده‌اند. بخشی از نقاشی‌ها و تزئینات و همچنین گچکاری‌های داخل صحن که زیر گنبد می‌شود، از بین رفته و نیاز به تعمیرات دارد. اما به‌طور کلی فضای صحن آن تمیز و مرتب است. حدود 40-30 متر آنسوتر شهزاده عبدالله قرار دارد که بر اساس نوشته تابلوی ورودی‌اش: «شهزاده عبدالله بن معاویه بن عبدالله بن جعفر طیار از اکابر و اقطاب در علم ظاهر و باطن سرآمد روزگار بود. نظر به تبلیغ دینی و نقش ارزنده‌اش سرانجام مجبور به هجرت بسوی بیرجند شد. در اخیر نظر به خواهش مکارانه شبل بن طسمان به هرات برگشتند و به اساس دستور ابومسلم مروزی توسط شبل به شهادت رسیدند و سر مبارک‌شان به ابومسلم فرستاده شد. «134» شبل به مریضی عظیم دچار شده و آورده‌اند که در هر جا مدفون می‌کردنش خاک او را قبول نمی‌کرد و سرانجام در پایین مزار شهزاده شهید مدفونش کردند (پروژه بین‌المللی حفظ آبدات تاریخی هرات تاریخی)». ضریح شهزاده عبدالله هم تقریباً همان اندازه 4*3 متر است و با رنگ غالب مسی. قبر درون ضریح نیز دقیقاً به اندازه قبر شهزاده قاسم و با پارچه‌ای به همان رنگ پوشانده شده است. تزئینات فضای داخلی اینجا بیشتر از شهزاده قاسم به نظر می‌رسد و البته بیشتر از آنجا هم نیاز به تعمیرات دارد.

به جز این دو امامزاده، یک کبوترخانه مکعب هم اینجا هست. برای من که چشمانم به دیدن کبوترخانه‌های گِرد و مُدَوَّرِ اصفهان عادت کرده، این صحنه جالب بود. کبوترخانه‌ها را در اصفهان و دیگر نقاط کویری ایران، در میان زمینهای کشاورزی می‌سازند. اما در اینجا در میان قبرستان ساخته بودند. دلیلش ساده است؛ بخشی از سنگ قبرهای هرات به شکلی است که در بخش چهارم سفرنامه توضیح دادم، یعنی سنگ قبرها ایستاده است و روی خود قبر گُل‌کاری می‌کنند؛ و بخشی دیگر دارای سنگ قبر خوابیده با گودیهایی بر روی آن است به منظور ریختن آب و دانه. بنابراین پرندگان بسیاری برای نوشیدن آب و خوردن دانه به گورستانها می‌آیند. تا  یادم نرفته توضیح بدهم که نه تنها کبوتر در اینجا بسیار است، بلکه مرغ مینا که در ایران قیمتی است و فقط در قفس‌ها می‌بینیم (ندرتاً در باغها هم دیده می‌شود که آزادانه پرواز می‌کند)، در افغانستان بسیار فراوان است. حتی اگر اغراق نکرده باشم، به اندازه گنجشک است. توی خیابانها و پیاده‌روها مرغ میناهای بسیاری می‌توان دید. اما مردم با آنها کاری ندارند. به نظرم پرندگان در افغانستان زندگی آزادانه بهتری دارند به نسبت ایران. در آنجا پرندگان کمتر از ایران از انسانها می‌ترسند. بنابراین در آن گورستان هم کبوتر زیاد بود، هم گنجشک و هم مرغ مینا. خط مورچه‌ها را هم می‌شد دید که از لانه‌شان به سوی سنگ گورها و دانه‌ها در رفت و آمد بودند. اما شاید لذیذترین غذا را در گورستانها، گربه‌ها بخورند. پشت سنگ‌ها پنهان می‌شوند و همینکه پرنده‌ای برای خوردن آب و دانه می‌آید، می‌پرند و شکارش می‌کنند. از همین‌رو می‌توان سر و پر و خون کبوترهای بسیاری را در آن نزدیکی دید.

از گورستان بیرون شده و به سرک(خیابان)ی رفتم که دروازه ملک را به تانک تیل (میدان جامی) وصل می‌کند. یعنی همان که مناره‌ها، آرامگاه گوهرشاد بیگم و علیشیر نوایی و واعظ کاشفی هم آنجاست. آن سرک را هم پیاده رفتم تا تانک تیل. از آنجا هم سرکی که به طرف سرحد (مرز) ایران می‌رود را در پیش گرفتم. 200 متر که بروی، کوچه‌ای در سمت راست‌ات قرار دارد که به «خواجه غلتان» می‌رسد. 100 متر باید درون کوچه بروی تا به خواجه غلتان برسی. آرامگاه این خواجه در یک چهاردیواری قرار دارد. درب ورودی کوچکی از ضلع شرقی راه شما را به درون باز می‌کند. یک ایوان کوچک در سمت شمال دارد؛ جلوی ایوان یک فضای تقریباً پنجاه متری که کف آن با آجرهای مربع فرش شده (و شما باید مانند سایر زیارتگاههای این شهر و کشور، با پای برهنه وارد شوید)؛ سنگ قبر سه طبقه شیخ یحیی همینجا است و البته تعدادی سنگ قبر دیگر هم اطرافش هست. بر اساس تابلوی نصب شده بر دیوار داخلی، «شیخ یحیی ابن عمار سجستانی مشهور به خواجه غلتان، عارفی بزرگوار و معاصر و استاد خواجه عبدالله انصاری بودند و در سال 422 که پیر هرات به سن 26 سالگی رسیده بودند وفات کرده و درین محل دفن شدند. ایوان عالی شمال مزار شیخ بعد از عصر تیموریان آباد شده است. در خلف قبر شیخ یحیی قبر علی شریفی هروی متوفی در سال 436 هـ.ق واقع است (پروژه بین‌المللی حفظ آبدات تاریخی هرات تاریخی)». در ضلع غربی این محوطه، یک حیاط شنی قرار دارد که یک متر از اطراف قبر پایین‌تر است و با پله باید واردش شوی. یک سنگ کوچک مرمر روی زمین تعبیه کرده‌اند که حکم نوعی بالش دارد. باید روی زمین شنی دراز بکشی، نیت کنی، یک حمد و سه قل هوالله بخوانی، کف دو دست‌ات را روی صورت بگذاری، پای راست را روی پای چپ بگذاری و همانطور که دراز کشیده‌ای، سه تا غلت به طرف دنده راست‌ات بزنی. اگر نیت‌ات پاک باشد، همینطوری غلت می‌زنی و می‌روی تا بخوری به دیواری که چند متر آنسوتر است. برای همین باید یک نفر باشد که شما را بگیرد. پیرزنی هم آنجا نشسته بود که کفش زائران را جفت می‌کرد و هر کسی می‌خواست، برایش توضیح می‌داد. سه جوان که با موتور از شهر آمده بودند (اینجا بیرون از شهر هرات است)، همزمان با من وارد زیارتگاه شدند. یکی یکی نیت کردند و غلت زدند. غلت زدند و رفتند تا رسیدند به دیوار و دوستان‌شان جلوی‌شان را گرفتند. بعد از اینکه غلت زدی، باید بلند شوی و یک سنگ تقریباً یک کیلویی که روی یک سنگ بزرگ دیگر گذاشته شده را با دست راست‌ات برداری و سه بار ببری تا بالای سرت و دوباره بیاوری پایین. پیرزن به من گفت که غلت بزنم. دوست نداشتم. آن جوانها  هم اصرار کردند. راستش لباس افغانی‌ام نو و به رنگ قهوه‌ای بود. ترسیدم کثیف شود. بالاخره راضی‌ام کردند. هر چه توی جیبهایم بود را گذاشتم روی سکو و دراز کشیدم. نمی‌دانستم چه نیتی بکنم. نیتی نداشتم. بنابراین دستانم را گذاشتم روی صورتم، پای راست هم روی پای چپ، حمد و سه قل هوالله را خواندم و شروع کردم به غلت زدن. همینکه سه تا غلت را زدم، احساس کردم می‌توانم بایستم، اما ادامه دادم تا اینکه یکی از جوانها مرا گرفت. وقتی نشستم و چشمانم را باز کردم، کمی گیج شده بودم. نرفته بودم پای دیوار، بلکه به حالت نیم‌دایره آمده بودم پایین پای خودم. علتش این بود که آن جوانها و دیگران وقتی شروع می‌کنند به غلت زدن، پاهای‌شان را که روی هم گذاشته‌اند، از همدیگر باز می‌شود؛ اما من حواسم را جمع کرده بودم که پاهایم از هم باز نشود و بنابراین بدنم حالت مخروطی پیدا کرده بود که با مرکزیت نوک هرم که سرم باشد، دور خودم چرخیدم. البته جوانان داشتند با هم پچ پچ می‌کردند که «نیت‌اش پاک نبود»؛ اما آن پیرزن می‌گفت مهم غلت زدن است نه اینکه رو به کدام طرف بروی. 10 افغانی به پیرزن دادم و آمدم بیرون. توی بسیاری از زیارتگاه‌های این کشور، افرادی می‌نشینند و کفشهای شما را جفت می‌کنند به این امید که چیزی به‌شان بدهی.

دوباره پیاده آمدم تا تانیک تیل، از آنجا با سه‌چرخه رفتم تا دروازه ملک و از آنجا هم پیاده رفتم تا هوتل. توی راه، چند جا کت دست‌دوم می‌فروختند. هوا که سرد شود، کت نو و دست دوم بازار خوبی پیدا می‌کند. هر عدد بین 150 تا 400 افغانی (بین 8.250 تا 22 هزار تومان). اما بیشترشان به نظر می‌آید که اصلاً استفاده نشده‌اند یا کم استفاده شده‌اند. من هم برای لباسهای افغانی‌ام نیاز به کت داشتم؛ چرا که هوا در شبها بسیار سرد (یا به قول خودشان خنک) می‌شد. از یک کت خردلی‌رنگ خوشم آمد و او به 250 افغانی و من به 150. آخرش به همان 150 افغانی خریدمش.

ناهار را در رستورانت هوتل خوردم، چُرت کوتاهی در اتاقم زدم و پیاده راه افتادم تا کوچه و خیابانهای جنوب شهر را بگردم. فردا می‌خواستم از هرات بروم و بنابراین می‌خواستم نسبتاً خوب شهر را گشته باشم. شهر حسابی شلوغ بود. فردا روز عید قربان بود و مردم داشتند خرید می‌کردند. در این کشور، عید قربان تقریباً عید اصلی مردم است و خرید لباس نو و شیرینی و دید و بازدیدشان در این عید صورت می‌گیرد. بنابراین همه داشتند یا لباس می‌خریدند، یا شیرینی، آجیل و میوه. هم مغازه‌ها شلوغ بود، هم پلازا (پاساژ)ها، و هم بساط دستفروشان خیابانی. اتفاقاً اینها کار و بارشان از همه پر رونق‌تر بود و برای همین، رفت و آمد در پیاده‌روی خیابانهای اصلی به سختی صورت می‌گرفت. مشتریان با فروشندگان در حال چانه‌زنی بودند. زنان برای کودکان‌شان خرید می‌کردند و مردان عمدتاً برای خودشان. مغازه‌های کلاه‌فروشی بیتشر نظرم را جلب کرد؛ چرا که بسیاری از مردان می‌خواستند کلاه‌شان را عوض کنند و کلاه نو بر سر بگذارند. در دنیایی که همه کلاه سر آدم می‌گذارند، چه نیازی به خرید کلاه؟ به چاوک «حوض چهارسوی» رفتم. در اینجا به آب‌انبار، حوض می‌گویند. دربش بسته بود. با آن ایوان و گلدسته‌های کوچکی که دارد، آدم فکر می‌کند مسجد است. از مغازه‌ها هم دیدن می‌کردم. جالبترینش برایم، صندوق‌سازی بود. از همان صندوق‌های فلزی گل و منگولی که روزگاری توی خانه همه‌مان بود. آنجا بازارش هنوز داغ است و احساسات نوستالوژیک آدم را بر می‌انگیزاند. ما که هنوز دو تا از آنها را در خانه‌مان داریم. کمی آنسوتر از حوض چهارسوی، وسط سرک یک بنای هشت ضلعی است که سرک را از دو طرف آن عبور داده‌اند (به جای آنکه مانند حمام تاریخی خسروآغا-دوره صفوی- در مرکز شهر اصفهان و به بهانه احداث خیابان حکیم، نیمه‌شب و پنهانی آنرا با خاک یکسان کنند). در این یکی هم بسته بود. نامش «بی‌بی‌نو» است. اما از مغازه‌داران آن اطراف که درباره‌اش پرسیدم، می‌گفتند درونش نماز می‌خوانند و نمی‌دانند قبر است یا نه. در پیاده‌روی برخی از سرکها، چاه آب وجود دارد که با دلو از آن آب می‌کشند. این آب غیرخوراکی است و برای مصارف شستشو به کار می‌رود. عموماً خلوت است و به ندرت پیش می‌آید چند نفر آنجا صف کشیده باشند. پیاده برگشتم تا هوتل. چون بساط آجیل‌فروشهای شب عید پهن بود، کمی آجیل خریدم که شب که شعیب قرار بود با دوستش بیاید پیشم، بتوانم پذیرایی کنم. رفتم به اتاقم و شعیب و دوستش هارون هم نیم ساعت بعد، یعنی حدود 9 شب آمدند. هارون معلم انگلیسی مکتب (مدرسه) بود. بنابراین فرصت را مغتنم شمردم و ازش درباره نظام آموزشی افغانستان پرسیدم. مکتب‌ها در این کشور سه دوره‌اند: ابتدایی از اول تا ششم، متوسطه از هفتم تا نهم، لیسه از دهم تا دوازدهم. در برخی از مکتب‌ها اناث (دختران) و ذکور (پسران) با هم هستند، اما صنف(کلاس)های‌شان جداگانه است. معلمان جنس مخالف تنها در مقطع ابتدایی می‌توانند درس بدهند. در برخی مناطق افغانستان، سه ماه تعطیلی مکاتب در زمستان است. چون برخی جاها کلاس و مکتب ندارند و در فضای باز و زیر سایه درختان کلاس برگزار می‌شود و یا اگر مکتب ساختمان داشته باشد، نامناسب است و هیتر (بخاری) ندارد. بسیاری از معلمان در این کشور، به‌ویژه در روستاهای دورافتاده، دیپلمه‌اند و حتی برخی‌شان دیپلم هم ممکن است نداشته باشند. به جز اینها، کمی هم درباره جدایی هرات از ایران، و همچنین مقایسه آزادی‌های اجتماعی و جنسی ایران و افغانستان صحبت کردیم. ساعت 10:30 پیاده رفتیم تا هرات پلازا در همان نزدیکی. از آن پلازاهای مدرن و زیبا است که مغازه‌هایش یا لباس‌فروشی‌های شیک است و یا لوازم آرایشی و بهداشتی. در آن موقع شب، پسرها بیشتر از دختران در پلازا بودند. دختری هم اگر دیده می‌شد، با خانواده آمده بود. برگشتیم به هوتل. هارون می‌گفت با چشمان خودش دیده بود که طالبان مردم را سر همین چاوک (چهارراه) گلها دار زده و جسد را برای مدتهای زیادی نگه داشته بودند. همچنین می‌گفت یادش است که ظهر یا شب که می‌شد، با چوب می‌افتادند دنبال مردم که باید بروند به مسجد و هیچ مغازه‌ای نباید موقع نماز باز می‌بود. به‌هرحال خداحافظی کردیم؛ آنها رفتند به خانه‌شان و من آمدم به اتاقم برای خوابیدن.

روز چهارم. سه شنبه، ابتدا آبگرمکن برقی حمام را روشن کردم و دوش گرفتم. بعد رفتم برای صرف صبحانه که فهمیدم امروز صبحانه ندارند. بنابراین راه افتادم به طرف مسجد جامع مولانا (؟) در خیابان شهید صادق. اینجا اصلی‌ترین مجل برگزاری نماز عیدقربان در هرات است. در مساجد دیگر هم البته برگزار می‌شود. راستش تردید داشتم بروم یا نه. هر سال در بین نمازگزاران بمب منفجر می‌کنند. سالهای پیش در هرات هم انفجار رخ می‌داد و عید مردم به عزا تبدیل می‌شد. پارسال به واسطه تلاش پولیس و نیروهای امنیه هرات، مخالفان موفق به بمب‌گذاری نشدند. بنابراین حدس می‌زدند که امسال جبران و تلافی کنند. من هم جانم را از سر راه نیاورده بودم. با این وجود با خودم گفتم بروم ببینم چه می‌شود. توی خیابانها و سر چاوکها عده‌ای چاقو به دست یا بسته بر کمر ایستاده بودند. اینها قصابانی هستند که هر کسی بخواهد، گاو و گوسفندش را قربانی کرده و سلاخی می‌کنند. وقتی به مسجد رسیدم، حضور پولیس و نیروهای امنیه دلم را کمی قرص و محکم کرد. بنابراین وارد مسجد شدم. سه طبقه بود، زیرزمین، همکف و طبقه بالا. به جز اینها توی حیاط و روی پشت‌بام هم مردم نشسته بودند. اینها واقعاً یا از مرگ نمی‌ترسند، یا پیه‌اش را به تن‌شان مالیده‌اند که «هرچه بادا باد! زندگی باید کرد». من رفتم توی زیرزمین و گوشه‌ای برای خودم جا گیر آوردم. امام جماعت داشت سخنرانی می‌کرد و ما هم از بلندگو صدایش را می‌شنیدیم. محور سخنرانی‌اش درباره لزوم اتحاد بین قومیتهای مختلف در افغانستان بود و اینکه از زمانی که کتاب‌الله و سنتی را فراموش کرده‌اند، به این روز افتاده‌اند. درباره اشاره پیامبر در حجه‌الوداع به حقوق زنان هم صحبت کرد و اینکه احترام زنان واجب است. درباره حجاب زنان هم البته تذکر داد. آخر سر هم از نمازگزاران خواهش کرد برای یک مکتب در روستایی دورافتاده که سقف ندارد، پول جمع کنند. چند پسر نوجوان شروع کردند به گشتن در بین صفوف مردم و هر کسی هر چقدر دوست داشت، توی دستمال‌های‌شان می‌ریخت. به‌هرحال همه سخنانش بسیار دقیق و حساب‌شده بود و برای جامعه امروز افغانستان، بسیار کارآمد. بعد هم دو رکعت نماز عید خواندیم که چون همه اهل سنت بودند و با دست بسته نماز خواندند، من هم ازشان پیروی کرده و با دست بسته و بدون مُهر خواندم. برگشتم به هوتل و شعیب هم همزمان با من رسید. این چند روز حسابی شرمنده‌ام کرده بود. حتی روز عید هم خانواده‌اش (که چون پدرش فوت کرده بود، خودش سرپرست و نان‌آور خانواده هم بود) را رها کرده و به من رسیدگی می‌کرد. سوار موتر (خودرو) اش شده و با هم رفتیم ترمینال. چهارمین روز حضورم در هرات بود. امروز می‌خواستم بروم به کابل. با 303 یا همان باس (اتوبوس). به‌طور کلی به اتوبوسهای‌شان 303 می‌گویند که نام یک نمونه از اولین اتوبوسهای بنزی است که در جاده‌های افغانستان رفت و آمد می‌کرد. هر کسی که می‌شنید، تعجب می‌کرد و مانع‌ام می‌شد. اما دوست داشتم از این راه بروم تا سر راه هم قندهار را ببینم و هم غزنی را. بیشتر هراتی‌ها خودشان این مسیر را هرگز با باس نرفته‌اند. ناامن است و به جز خطر مین‌های جاده‌ای، راهزنان هم جلوی باسها را می‌گیرند و همه مسافران را پیاده کرده و تفتیش می‌کنند. اگر هم بفهمند مسافری وضعش بهتر از بقیه است، او را اختطاف (گروگان‌گیری) می‌کنند تا خانواده‌اش چند هزار دالر (دلار) برای‌شان بفرستد و آخر سر هم معلوم نیست بگذارند زنده بماند. ضمن آنکه گویا در ترمینال هرات هم کسانی هستند که به راهزنان آماز و خبر می‌دهند که کدام 303 چه مسافری دارد. بنابراین هراتی‌ها یا این مسیر را نرفته‌اند و یا با هواپیما می‌روند. از همین رو هر کسی می‌شنید، شدیداً نهی می‌کرد. اما واقعاً دوست داشتم این مسیر را بروم. باسها شبانه به سمت کابل حرکت می‌کنند. نیمه‌شب راه می‌افتند و بین 18 تا 20 ساعت راه است تا کابل. بنابراین تا شب وقت داشتم. چند تعاونی هستند که به کابل می‌روند. تعاونی احمدشاه بابا از بقیه معتبرتر است. هم سابقه بیشتری دارد، هم 303 های تمیزتری دارد و هم امنیتش بیشتر است. می‌گویند به راهزنان باج می‌دهد و بنابراین با باس‌های اینها کاری ندارند. از شانس ما آن روز معلوم نبود احمدشاه باس به کابل بفرستد یا نه. چون روز عید بود، امنیت هم کمتر بود؛ چرا که راهزنان می‌دانستند مردمی که برای عید به مسافرت می‌روند، حتماً فیسه (پول) همراه‌شان دارند. گفتند تا یکی دو ساعت دیگر معلوم می‌شود. برای این چند ساعت وقت داشتیم شهر را دوباره بگردیم. شعیب پیشنهاد کرد برویم به سلطان آقا. این زیارتگاه پایین‌تر از دروازه قندهار و تقریباً بیرون از شهر قرار دارد. دروازه قندهار اکنون به میدانی گفته می‌شود که مجسمه یک تانک روسی و چند مجاهد افغانستانی که پیروزمندانه بر رویش ایستاده‌اند، در آنجا نصب شده است؛ به نشانه پیروزی‌شان بر شوروی. سلطان آقا زیارتگاه شیعیان است و چون روز عید بود، رفت و آمد زیاد. البته یک مسجدجامع متعلق به اهل سنت هم همان نزدیکی است. سلطان آقا مزاری است که گنبدی فیروزه‌ای با دو گلدسته آجری بزرگ دارد و در میان گورستان بزرگی واقع شده است. تا همینجا مشخص شد که در نزدیکی قبر هر بزرگی، گورستانی برپا شده است. می‌گویند این سلطان آقا که نام کاملش میرعبدالله الواحد است، پدر شاه عبدالعظیم شهر ری است. درون صحنش هم قدمگاه حضرت علی است؛ یعنی یک جای پا روی سنگی به دیوار نصب کرده‌اند که معتقدند جای پای حضرت علی است. این زیارتگاه به تازگی به خوبی بازسازی شده است. در گوشه‌ای از حیاط زیارتگاه، چند مرد و زن مشغول فاتحه خواندن بر سر قبر علی‌سینا نوروزی بودند. او پسر 8 ساله یک تاجر هراتی به نام نصیراحمد بود که سال پیش او را ربودند و از پدرش مبلغ کلانی پول خواستند که پس از دریافت پول، نهایتاً پس از 38 روز آن کودک را با ضربات متعدد بیل به سرش کشتند. این قضیه در افغانستان و به‌ویژه هرات خیلی سر و صدا کرد و پولیس موفق به یافتن ربایندگان شد که دو نفرشان اعدام و شش نفرشان به 6 تا 20 سال زندان محکوم شدند. تابش هروی، شاعر معاصر افغانستان نیز که سه سال پیش درگذشت، در همین نزدیکی خاک است و بر رویش اتاقکی هشت‌ضلعی ساخته‌اند.

پس از این، پیاده راه افتادیم تا از روستایی که در پایین سلطان آقا است هم دیدن کنیم. این روستا فقیرنشین است و از ظاهرش هم هویدا بود. تا وسط روستا پیاده رفتیم و برگشتیم. در راه برگشتن، یک پوسته (پاسگاه) پولیس دیدیم و...؛ شد آنچه که نباید می‌شد!

ادامه دارد...

moghaddames@gmail.com

برای دیدن تصاویر این بخش از سفرنامه، فایل پیوست را دانلود کنید.

 

بخش نخست این سفرنامه با عنوان «چرا افغانستان».

بخش دوم: «ورود به هرات یا کلیاتی درباره افغانستان».

بخش سوم: «هرات و افغانستان در گذر تاریخ».

بخش چهارم: «بادبادک بازهای هرات».

بخش پنجم: «فضای باز اجتماعی افغانستان».

بخش ششم: هرات، شهر عارفان

بخش هفتم: بازار و خرید شب عید

بخش هشتم: یک شبانه‌روز بازداشت به جرم جاسوسی

بخش نهم: بامیان: بوداگرایی دیروز، تحجرگرایی امروز، گردشگری فردا

بخش دهم: غلغله‌های خاموش بامیان

بخش یازدهم: در محاصره طالبان

بخش دوازدهم: کابل: پایتختی باستانی

بخش سیزدهم: کابل: شهر گورکانیان

بخش چهاردهم: مزارشریف نماد همبستگی شیعه و سنی

بخش پانزدهم: بلخ: مرکز تمدنهای زردشتی، بودایی و اسلامی

بخش شانزدهم: خدانگهدار سرزمین رویایی

پیوستاندازه
PDF icon 21141.pdf759.97 KB

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

هاشمی مقدم، امیر

مطالب نویسنده