سیمون ویی: توجه مطلقا ناب، نوعی عبادت است.
فمینیسم و بررسی آثار و اندیشههای اولین رید
فمینیسم نهضتى است براى مطالبات حقوقى زنان که در اواخر قرن 19 میلادى و در پى اعتراض به برخى نابرابرىهاى اجتماعى شکل گرفت و براساس یک سرى انگارههاى مشخص اعتقادى، به تجزیه و تحلیل این نابرابرىها پرداخت و راهبردهاى متفاوت با دیدگاههاى مختلفى ارائه نمود.
به علت وابستگى دیدگاهها و گرایشاتِ فمینیستى به مکتبهاى فلسفى و سیاسى غرب، نحلههاى متفاوتى از فمینیسم به وجود آمد که هر کدام با منظرى خاص و جداگانه به مسائل حقوقى زنان مىنگرند. فمینیسمهاى رادیکال، مارکسیست، سوسیالیست، لیبرال، فرامدرن و اسلامى، از مهمترین گرایشات فمنیستى هستند.
تحقیق ارائه شده به کلاس نظریه های جدید انسان شناسی ناصر فکوهی در کارشناسی ارشد انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در نیم سال تحصیلی 1386-87 فمینیسم و جایگاه اولین رید در آن فمینیسم چیست؟ علل پیدایش فمینیسم موضوعات مطرح شده در فمینیسم تفاوتهای جنسیتی نابرابری جنسیتی مکاتب فمنیستی فمینیسم لیبرال فمینیسم مارکسیستی فمینیسم رادیکال فمینیسم سوسیالیستى فمینیسم روانکاوانه فمینیسم سیاه فمینیسم پسااستعماری پسافمینیسم فمینیسم اسلامى انسان شناسی فمنیستی بررسی دیدگاهها و اندیشههای ایولین رید (Evelyn Reed) آزادی زنان فمینیسم و مردم شناسی زندگینامه ایولین رید منابع مطالعاتی: فمینیسم و جایگاه اولین رید در آن فمینیسم چیست؟ فمینیسم نهضتى است براى مطالبات حقوقى زنان که در اواخر قرن 19 میلادى و در پى اعتراض به برخى نابرابرىهاى اجتماعى شکل گرفت و براساس یک سرى انگارههاى مشخص اعتقادى، به تجزیه و تحلیل این نابرابرىها پرداخت و راهبردهاى متفاوت با دیدگاههاى مختلفى ارائه نمود. به علت وابستگى دیدگاهها و گرایشاتِ فمینیستى به مکتبهاى فلسفى و سیاسى غرب، نحلههاى متفاوتى از فمینیسم به وجود آمد که هر کدام با منظرى خاص و جداگانه به مسائل حقوقى زنان مىنگرند. فمینیسمهاى رادیکال، مارکسیست، سوسیالیست، لیبرال، فرامدرن و اسلامى، از مهمترین گرایشات فمنیستى هستند. فمینیسم، جنبشى سازمان یافته براى دستیابى به حقوق زنان و ایدئولوژىایى براى دگرگونى جامعه است، که هدف آن، صرفا تحقق برابرى اجتماعى زنان نیست، بلکه رویاى دفع انواع تبعیض و ستم نژادى را در سر مىپروراند. همه گرایشهایى که زیر چتر گسترده این جنبش گرد آمدهاند، در این باورند که زنان با بیعدالتى و نابرابرى رو به رو شدهاند؛ اما درباره علل ستم بر آنان، تحلیلهاى مختلفى ارائه میدهند و بر همین پایه، راهبردهاى متفاوتى نیز پیشنهاد مىکنند. نخستین بار، واژه فمینیسم (Feminism) در یک متن پزشکى به زبان فرانسه، براى تشریح گونهاى وقفه در رشد اندامها و خصایص جنسى بیماران مردى به کار رفت که تصور مىشد از خصوصیات زنانه یافتن بدن خود در رنج بودند. سپس الکساندر دوما، نویسنده فرانسوى، این واژه را در جزوهاى با عنوان «مرد و زن» درباره زناى محصنه و زنانى به کاربرد که به گونهاى ظاهرا مردانه رفتار میکردند. واژهی فمینیسم را نخستین بار چارلز فوریه سوسیالیست قرن نوزدهم برای دفاع از حقوق زنان به کار برد. در ابتدای قرن بیستم میلادی و در جریان موج اول فمینیسم و تلاش برای کسب حق رأی، عدهی زیادی از زنان خود را فمنیست نامیدند. واژهای که با آغاز دهههای شصت و هفتاد میلادی و اوج گرفتن موج دوم جای خودش را در ادبیات، سیاست، هنر، تاریخ، اقتصاد، حقوق، انسانشناسی و جامعهشناسی نیز باز کرد در حقیقت، فمنیسم در پی نقد همهی اندیشهها بود. در پاسخ به سؤالی در بارهی چیستی فمینیسم، پاسخی جامع و مانع نمی توان داد. گروهی آن را جنبشی سازمان یافته برای به دست آوردن حقوق زنان قلمداد میکنند، گروهی آن را چشم اندازی در پی رفع کردن فرودستی، ستم، نابرابریها و بیعدالتیها علیه زنان میدانند و گروهی نیز آن را یک ایدئولوژی میپندارند که هدفش نه فقط برابری زنان و مردان که دگرگون سازی تمام ساختارهای اجتماعی است. با وجود تعریفهای گوناگون، فمنیستها همگی معتقدند که به زنان به خاطر جنسشان (جنسیت شان) ظلم شده است. فمینیسم به عنوان یک اصطلاح سیاسى، از سال 1837 م وارد فرهنگِ فرانسه شد. این واژه هر چند در ارائه چهرهاى کلى و منهاى مشخصههاى یک مکتب سیاسى_ اجتماعى، واژهاى گویا است، اما با دارا بودن این کلیت مفهومى، از مؤلفهها و شناسههاى معرفى یک تفکر خاص، تهى مىباشد. براى فهم معناى خاصِ اراده شده از فمینیسم، به پسوند آن نیاز است و این پسوندها هستند که تعیین کننده نوع گسترش، مشخصهها و اهداف خاص آن مىباشند و بدین ترتیب است که مثلاً فمینیسم رادیکال از فمینیسم سوسیالیست متمایز میگردد. در مباحث آکادمیک، فمینیسم به معناى اعم، شامل هر گونه مطالبات حقوقى و اجتماعى زنان است؛ اما آن چه امروز به عنوان فمینیسم مطرح مىشود، فمینیسم به معناى اخص است که جنبشى کاملاً سیاسى - ایدئولوژیکى و حمایت شده از کانونهاى خاص در جهان است. بهتر آن است که بگوییم فمینیسم قبل از آن که یک مکتب و ایدئولوژى مستقل باشد، یک وجه اجتماعى براى احقاقِ حقوق زنِ مظلوم در اروپا و غرب است. در دهه 1840 م جنبش حقوق زنان در ایالات متحده ظهور کرد و به فعالیت در جهت تبیین جایگاه زن در جامعه آمریکا پرداخت (روباتام 1385). دستاورد مهم این فعالیتها، اعلامیه «احساسات» است که خواهان رعایت اصول آزادى و برابرى در مورد زنان بود. قبل از ظهور جنبشهاى مدافع حقوق زنان، نویسندگان زن درباره نابرابرىها و بىعدالتیهاى اجتماعى علیه زنان، مطالبى نوشته بودند. در واقع، آغازگرِ این گونه جنبشها و منشأ پیدایش نهضت فمینیسم، همین نویسندگان بودند که با تحولات فکرى و فرهنگى، زمینه خیزش زنان جهت احقاقِ مطالبات خود را فراهم نمودند. به عنوان نمونه، مى توان به خانم مرى ولستن کرافت، نویسنده «احقاق حقوق زنان» و سیمون دو بوار، نویسنده «جنس دوم» اشاره نمود. تعریفهایی که فمنیستها از فمینیسم کردهاند تحت تأثیر تربیت، ایدئولوژی یا طبقهی آنها شکل گرفته است. فمنیستهای لیبرال بر لزوم برابری در عرصهی عمومی تأکید میکنند، فمنیستهای مارکسیست نظام سرمایه داری را عامل اصلی تبعیض جنسیتی بر میشمارند، فمنیستهای رادیکال مردسالاری در حوزهی عمومی و خصوصی را زیر سؤال میبرند و از نظریات روانکاوانه برای تفسیر نابرابری سود میبرند و فمنیستهای سوسیالیست مردسالاری و سرمایهداری را با هم نقد میکنند و راهکار ارائه میدهند. در یک جمعبندى کلى از تعریف فمینیسم، میتوان گفت جنبشهاى فعالى از حقوق زنان، چه در جهان غرب و چه در کشورهاى اسلامى، در اعتراض به برخى نابرابرىهاى اجتماعى شکل گرفتند؛ اما با گذشت زمان، به جریانى فرهنگى تبدیل شدند که بر اساس انگارههاى مشخص اعتقادى، به تحلیل نابرابرىهاى زنان و آرمانهاى زنانه پرداختند. امروزه، واژه فمینیسم به دفاع از حقوق زنان بر اساس آرمان برابرى طلبى اطلاق مىشود. علل پیدایش فمینیسم شناخت فمینیسم، به عنوان مکتبى که دفاع از حقوق زنانى را به همراه خود یدک میکشد، نیاز به بحث تاریخى و اجتماعى در فرهنگ و تاریخ غرب دارد که این نوشتار گنجایش آن را ندارد، اما براى بررسى علل پیدایش فمینیسم، ناچاریم مقوله زن و حقوق او را از منظر تاریخى، به طور خلاصه بیان کنیم. در روم باستان، زنان از حقوق اجتماعى برخوردار نبودند و از ارث محروم بودند. پس از مرگ شوهر، زن مانند سایر اشیاء، به ورثه منتقل میشد. رومیان با آنکه در قوانین و حقوق، پیشرفت کرده بودند؛ اما افکار عامه نسبت به زنان، متمایل به خشونت و سختگیرى بود. در دمکراسى آتن، زنان با بردگان و ولگردها برابر بودند و حق رأى و مالکیت اقتصادى نداشتند، به گونهاى که به زنان اجازه خرید و فروش در اشیاء گرانتر از بیست من جو نمىدادند. با سقوط امپراطورى روم، فضاى اجتماعى به تدریج تحت تأثیر آموزههاى مسیحیت، تلطیف شد. قرون وسطى، دوران راحت باش براى زنِ اروپاى قدیم بود. در قرنهاى ششم و هفتم میلادى که با گسترش تعالیم مسیحیت همراه بود، زنان حتى در دیرها و کلیساها به اندازه مردان سهم داشتند و به ریاست برخى دیرها هم نائل میشدند. در واقع، میتوان گفت مسیحیت نگاهى کرامت گونه به زن داشت، به طورى که توانست نگاه جاهلیت قبل از مسیحیت را نسبت به زن تغییر دهد، چون این دین بر پایه زنى بزرگ به نام مریم بنا نهاده شده بود. این، دلیلى محکم است بر رد نظریهاى که فمینیسم را زاییده آموزههاى مسیحیت مىداند. در قرنهاى دهم و یازدهم میلادى، زنان آرام آرام وارد مسائل سیاسى، حکومتى و قضایى شدند. این دوره، مقارن بود با ورود و نفوذ اسلام به اروپا که ره آورد بزرگ این نفوذ، افزایش حرمت حقوق زن در جامعه و فرهنگ اروپا میباشد. در سدههاى سیزدهم و چهاردهم میلادى، ساختار اقتصادى و اجتماعى اروپا متحول شد و تضییقات حقوقى زنان و کاهش حرمت و کرامت زن اروپایى شکل گرفت. بیشترین دوران تهاجم به کرامت زن و حقوق مادى و معنوى او در غرب بعد از رنسانس بود؛ دورانى که از آن به مرگ مدنى زن تعبیر شده است. اوج این تهاجمات در قرنهاى پانزدهم و شانزدهم میلادى بود. در این دوران شاهد هستیم که زنان خلاق در عرصه علم و هنر و ادبیات، مجبورند آثارشان را با نامهاى مردانه امضا کنند، مثلاً کشفیات مهم نجومى تیکو براهه، حاصل زحمات و تلاشهاى علمى خواهرش بود. در قرنهاى هفدهم و هیجدهم میلادى، که با تشدید سکولاریزاسیون در اخلاق و فرهنگ، تمرکز ثروت، مبادلات بردگان و فقیر شدن بخشى از بشریت همراه بود، شرافت انسان در اروپا، به میزان تولید کالا و پس اندازهاى مادى او تنزل کرد. در این بین، وضع زنان وخیم تر از مردان بود. تحولات رنسانس باعث خلق تفکرات الحادى و مادى، انسان مدارى، فردگرایى و اومانیسم در اروپا شد. فرآیند این تحولات، سبب خیزش زنان بود که خواستار اعاده حیثیت و شرافت و حقوق تضییع شده خود بودند و این، سر آغازى شد براى پیدایش فمینیسم در غرب. نهضت فمینیسم شکل گرفت تا بیان کند که زن در دنیاى مدرن امروزى به بن بست رسیده است و براى رهایى او از این بن بست باید چارهاى اندیشید. زن غربى نیز فمینیسم را یگانه حامى حقوق و کرامت از دست رفته خود پنداشته، آن را نقدِ قوانین ناعادلانه، ساختار قدرت، فرهنگ، ارزشها و سنتهاى مردسالارانه جامعه مىداند. سیر تاریخى پیدایش فمینیسم را مى توان به دو بخش اساسى موسوم به موجهاى دوگانه تقسیم کرد. موج اول فمینیسم، اشاره به جنبشهاى فمنیستى اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادى داشت و محور فعالیتهاى آنها کسب حقوق مساوى براى زنان، به ویژه حق رأى، بود. موج دوم در اواخر دهه 60 و تمامِ دهه 70 قرن بیستم میلادى، اعتراض مجددى است به عدم تساوى زنان. این دو موج فمنیستى مدعىاند که حوزهاى هستند با اندیشهها، تاریخچه و کارکردهاى خاص خود، اما در عمل ما بین این اندیشهها و کارکردها هیچ وحدتى وجود ندارد. موضوعات مطرح شده در فمینیسم مضمونهای مربوط به ادبیات مربوط به نظریهپردازی درباره فمینیسم را میتوان به صورتهای گوناگون طبقهبندی کرد. یکی از طبقهبندیها میتواند مربوط به سه مقوله در باب: تفاوتهای جنسیتی در مورت تفاوتهای جنسیتی نظریهپردازان مکاتب مختلف تحقیقات فراوانی دارند و موضوع از دیدگاه نظریهکنش متقابل نمادین، مکتب کارکردگرایی، پدیده شناختی و غیره مورد بحث قرار گرفته است. این ادبیات، موضوعهای زیر را مورد تحقیق و تجسس قرار میدهد: الف- تفاوتهای روحی زنان و مردان. ب- نظام آموزش و تبیین منافع. ج- شیوه داوریهای ارزشی. د- ساخت انگیزههای دستآوردی. و- خلاقیت ادبی. هـ- تفریحات و سرگرمی دو جنس زن و مرد. ی- احساس هویت. (روباتام 1385) همچنین نظریهپردازان جنسی قائل به تفاوتهایی در حوزه روابط از جمله رابطه مادر و پدر با فرزندانشان در بین دو جنس زن و مرد هستند. آنها معتقدند که تفاوتهای جنسیتی سرمنشای سبکهای متفاوت بازی در بین کودکان دختر و پسر است. همچنین معتقدند زندگی و تجربه کلی زنان و مردان تفاوتهای بنیادین دارد. تفاوتهای جنسیتی را میتوان از منظر زیستشناسی، روانشناسی اجتماعی و نهادهای اجتماعی مورد مطالعه قرار دارد. نابرابری جنسیتی نابرابریهای جنسیتی را میتوان در چهار محور تعیین و تعریف کرد: الف- زنان در مقایسه با مردان هم طراز خود در جامعه از منابع مادی، منزلت اجتماعی و قدرت و فرصتهای خودباوری و تحقق نفس کمتری برخوردارند. قابل ذکر است که اشتغال چنین جایگاه اجتماعی سخیفتر میتواند نه تنها مبتنی بر جنسیت باشد بلکه میتواند عوامل دیگری نیز از قبیل طبقه، نژاد، شغل، قومیت، دین، آموزش و غیره در آن دخیل باشد. ب- تعیین نابرابری جنسیتی به هیچوجه بر اثر تفاوتهای زیست شناختی و یا شخصیتی نیست بلکه ناشی از سازمان جامعه است. ج- نابرابری جنسیتی برای آن وجود دارد که زنان در مقایسه با مردان از قدرت کمتری برای قبول واقعیت وجودی خود برخوردارند. هر چند که میتوان مدعی بود که مسأله قبول واقعیت وجودی در بین خود مردان نیز میتواند وجود داشته باشد. د- نابرابریهای جنسیتی در اجتماع قابل جبران است، و کافی است که ساختارها و موقعیتهای اجتماعی یکسانتری در جامعه حاکم شود (همان). ستمگری جنسیتی ستمگری جنسیتی معلول پدیده پدرسالاری در جامعه است. پدرسالاری مبتنی بر یک ساختار قدرت است که در آن مردان برای احقاق منافع عینی و بنیادی خود با نظارت اعضاء و سوءاستفاده از موقعیت خود، زنان را مورد سرکوب و تعرض قرار میدهند. نظریههای ستمگری جنسیتی همپوشی وسیعی با نظریههای نابرابری جنسیتی دارند. مکاتب فمنیستی فمینیسم لیبرال فمینیسم لیبرال یکی از شناخته شدهترین گرایشهای اندیشه فمنیستی است، چهره معتدل یا رسمی فمینیسم را نشان میدهد و به تبیین جایگاه زنان بر اساس 1) حقوق برابر و 2) موانع مصنوعی در برابر مشارکت زنان در عرصه عمومی که فراسوی خانواده و خانهداری واقع شده میپردازد. بیشتر نوشتههای مردم پسند در مورد مشاغل زنان، برابری زن و مرد در مقام والدین، و نیاز به آموزش فارغ از جنسیت برای کودکان بر پایه همین نظریه هستند. فمنیستهای لیبرال، در تبیین نابرابری جنسی به مواردی همچون تقسیم کار جنسی، جدایی عرصه عمومی و خصوصی (که مردان بیشتر در عرصه نخستین و زنان عرصه دوم جای دارند)، و فرایند اجتماعی کردن کودکان بگونه ای که بتوانند در بزرگسالی نقشی متناسب با جنسیت شان ایفا کنند، اکتفا میکنند. به نظر فمینستهای لیبرال، نظام لیبرالیستی با برخورداری از نهادها و حقوق معین قانونیاش بیش از هر جامعه دیگری اجازه آزادی و برابری فردی میدهد، اما حتی اینجا هم فرصتهای برابر، با نژادپرستی و تبعیض جنسی مخدوش میگردد. تبعیض جنسی مثل نژادپرستی انسانها را در قالب شخصیتی انعطاف ناپذیر محبوس و اجتماع را از شکوفایی استعداد اعضای آن محروم میکند، از آنجا که زنان را دست کم میگیرد از شکوفایی گرامیترین ارزشهای فرهنگی جلوگیری میکند. لیبرالها معتقدند به بیشتر انسانها میتوان آموزش داد تا منطقی بودن انتقاد فمینیسمی از روابط تبعیض آمیز اجتماعی را درک کنند. برنامههای فمینیسم لیبرال برای از میان برداشتن نابرابری جنسی عبارتند از: 1) بسیج امکانات سیاسی و قانونی که در حال حاضر برای تغییر وضع در دسترساند. 2) تامین فرصتهای برابر اقتصادی. 3) اصلاح نهادهای خانواده، مدرسه و رسانههای همگانی(روباتام 1385). در مجموع، تمرکز فمینیسم لیبرال بر اصلاح جامعه است، نه تغییر انقلابی آن. بنابراین مکتب، براى احقاق حقوق زنان، باید در چارچوب حکومتهاى لیبرالى مبارزه کرد. بر اساس این دیدگاه، حکومت بر درستى بنا شده، اما حقوق و امتیازاتى که اعطا مى کند باید به زنان همه تعمیم یابد. اعتقاد پیروان این مکتب این است که نقشهاى جنسیتى و پیش داورىهاى تبعیض آمیز، باورهاى پذیرفته شده درباره تفاوتهاى طبیعى در جنس و روابط اجتماعى است که سر نوشت متفاوتى براى زن و مرد رقم مىزند. در نتیجه، لیبرالها مخالف نقشهاى کلیشهاى در خانواده و جامعه هستند. لیبرالها اصل را بر آزادى عملکردها، لذتجویى و رضایت خود محورانه افراد قرار دادهاند و نسبت به نقش مادرى و همسرى در خانوادههاى سنتى، از آن رو که محدودکننده تمایلات افراد خانواده است، بدبین هستند. از نظر آنان مىتوان با اصلاح قوانین و ساختار سیاسى و اجتماعى، جامعهاى با اهداف تساوى طلبانه ساخت. آرمان آنها تحقق جامعهاى دو جنسیتى است؛ جامعهاى که اعضاى آن از نظر جنس مذکر یا مؤنث هستند، اما ویژگىهاى زنانه یا مردانه با اختلافات فاحش نشان نمىدهند. اینان معتقدند از راه تغییر قوانین و ایجاد فرصتهاى بیش تر آموزشى و اقتصادى و ورود زنان به حیطه امور اجتماعى، مىتوان به این آرمان دست یافت. فمینیسم مارکسیستی مبانی و چارچوب نظری فمینیسم مارکسیستی برآمده از آراء مارکس و انگلس است. کتاب «منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» انگلس، منبعِ کلاسیکِ فمنیستهای مارکسیست است. بسیاری از دادههای انسانشناسانه این رویکرد بر اساس نظریات مورگان طرح ریزی شده است. افرادی همچون اگوست ببل، کلارا زتکین، الکساندرا کولنتای، ایولین رید، و لیز واگل، صاحب نظران اصلی فمینیسم مارکسیستی به شمار میآیند. این گرایش از اندیشه فمنیستی بر اساس الگوی تحلیلی اندیشه مارکسیستی به تبیین چرایی موقعیت تحت ستم زنان میپردازد و پس از آن توضیح میدهد که برای تغییر این وضعیت چگونه باید مبارزه کرد. معتقدین به فمینیسم مارکسیستی بر این نظرند که اساس ستمی که بر زنان روا میرود ناشی از مالکیت خصوصی، تقسیم کار جنسیتی و در آخر نظام خانواده مردسالار است. از دیگر سو، نظام سرمایه داری را عامل اصلی بازتولید این نابرابری میدانند. به بیان دیگر، دشمن اصلی فمنیستهای مارکسیست، نظام طبقاتی (اقتصادی) است که زنان را در موقعیت فرودست جای داده است. استراتژی پیشنهادی فمنیستهای مارکسیست برای تغییر وضعیت موجود و رفع نابرابریهای جنسیتی، تلاش برای تحقق انقلاب سوسیالیستی و تاسیس جامعه کمونیستی است که تحت لوای آن موقعیت زنان با مردان برابر خواهد شد. بدین ترتیب، جنبش فمنیستی باید بر زنان کارگر متمرکز باشد و مبارزه اصلی خود را مبارزه طبقاتی بداند. حوزه عمل فمنیستهای مارکسیست، عرصه عمومی است، و بیشتر بر طبقات فرودست جامعه تمرکز دارد. فمنیستهای مارکسیست تلاش دارند تا زنانِ کارگر را به جمع نیروهای خواهان انقلاب سوسیالیستی ملحق کنند. محور اصلى توجه فمنیستهاى مارکسیست، توجه به نقش اختلافات طبقاتى و تحول ابزار تولید در وقوع تحولات فرهنگى و اجتماعى است. این فمینیسم حاصل تلاش زنانى است که مارکسیسم را گسترش دادند تا از عهده توضیحى قابل قبول براى فرودستى و بهره کشى از زنان در جوامع سرمایه دارى برآیند، هر چند که خود معترفند نظریه مارکسیم در شکل اولیه خود، قادر به توضیح قابل قبولى در این خصوصى نیست، زیرا حتى خودِ مارکس به جایگاه زنان در جامعه سرمایه دارى توجهى نداشت و اخلاقیات، عدالت و تساوى حقوق در نظر او مردود بود و تنها هدف وى رسیدن به توضیحى علمى براى بهرهکشى نظام سرمایه دارى از طبقه کارگر به قصد سرنگون کردن این نظام بود. به نظر مارکس، در جوامع اولیه بشرى، از ساختار خانوادگى کنونى خبرى نبود و مردم به صورت شبکههاى گسترده خویشاوندى به هم پیوند میخوردند (روباتام 1385). با پیدایش مالکیت خصوصى و جایگزینى اقتصاد شبانى و کشاورزى، شکست تاریخى جنس زن رقم خورد. مردانِ مدعىِ مالکیت ابزار تولید شدند و نیاز به نیروى کار آنان را واداشت تا همسران و فرزندان را به اطاعت خود وادارند. تفکرات مارکسیستى، اطاعت جنس زن از مرد را ریشه دار در مسائل اقتصادى میداند و توجهى به ماهیت زیست شناختى زنان ندارد. بعد از مارکس، انگلس دست به نوآورى در دیدگاهها و ایدئولوژى مکتب مارکسیسم زد، تا نظریهاى ارائه دهد که نسبت به حقوق زنان موجّه باشد. در دیدگاه کلىِ مارکس و انگلس تفاوت چندانى نمىبینیم. به نظر آنان، خانواده اولین نهاد اجتماعى است که تقسیم کار نابرابر در آن صورت مىپذیرد و باید نابود گردد. مارکس میگوید: «خانواده براى رفع نیازهاى نظام سرمایه دارى و مشخصا به دلیل خواست مردان براى انتقال میراث خود به وارثان مشروع شکل گرفت.» بنا بر نظر فمنیستهاى مارکسیست، تحولات اقتصادى منشأ فرودستى زنان و انقلاب صنعتى و نفى سرمایه دارى عامل رهایى زنانى از وضعیت کنونى مىباشد. فمینیسم رادیکال یکی از اصلی ترین تفاوتهای فمینیسم رادیکال با گرایشهای فمینیستی متقدم بر آن، نشات نگرفتنش از دستگاههای دیگر اندیشه است، دستگاههایی که فمینیستهای رادیکال «مردانه» تلقی میکنند. فمینیسم رادیکال به زنانگی ارزش مثبتی بخشیده و زنان را به مثابه طبقهای فرودست در برابر مردان قلمداد میکند. شاید بتوان گفت عمدهترین مفهوم در این جریان فمنیستی «ستم جنسی» به عنوان کهنترین و شدیدترین شکل نابرابری است، ستمی که زنان به واسطه زن بودن خود متحمل آن میشوند. البته فمنیستهای رادیکال تنها به نقد ستمی که بر زنان روا داشته میشود اکتفا نمیکند بلکه پیشتر رفته و تمامی اشکال سلطه و سرکوب را ناشی از تفوق مردانه اعلام میدارد. فمینیسم رادیکال به رغم شباهت روششناختی با جریانهای سوسیالیستی _مارکسیستی، از منتقدان جدی آنان به شمار میرود. آنان به جای مساله «کار و تولید»، بر احساسات جنسی و جامعه پذیری زنان تاکید میکنند و اعلام میدارند که هر زنی، فارغ از طبقه، نژاد، گروه سنی و… منافع مشترکی با دیگر زنان دارد. توالی منطقی چنین تفکری، تلقی مردان به عنوان یک گروه دشمن و جدایی طلبی جنسیتی است، امری که خود به نقد «ناهمجنس گرایی» نیز منتهی میشود. رادیکالها اگرچه سلطه طلبی مردانه را نه امری ذاتی، بلکه ساختاری اجتماعی تلقی میکنند، اما از آن جا که ستم جنسی را عمیقاً تثبیت شده میدانند از مدلی انقلابی برای تغییر اجتماعی دفاع میکنند. فمنیست رادیکال، جنبشى انقلابى براى رهایى زنان است. هواداران این جنبش معتقدند که هیچ حوزهاى از جامعه نیست که مردان در آن دخالت نداشته باشند. در نتیجه، در هر جنبهاى از زندگى زنان که اکنون طبیعى شمرده مىشود، باید تردید کرد و به دنبال راههایى تازه براى جریان امور بود. هسته مرکزى عقاید فمنیست رادیکال این است که نابرابرىهاى جنسیتى محصول یک نظام مقتدر و مرد سالار و مهمترین شکل نابرابرى اجتماعى است. سیمون دوبوار، از شخصیتهاى مشهور رادیکال، مىگوید: «هیچ انسانى زن یا مرد متولد نمىشود، بلکه هویت زنانه یا مردانه را در طول حیات خود کسب مىکند.» (روباتام 1385). تفاوتهاى فیزیولوژیک تنها زن و مرد را از لحاظ زیست شناختى متمایز مىکند و تفاوتهاى ذهنى و روحى و اختلافات در نگرشها و استعدادها، تماما محصول روابط اجتماعى و تاریخى است. بر این اساس، به علت این که طبیعتِ ثابت بشرى وجود ندارد، تقسیم وظایف به زنانه و مردانه، خطاست. رادیکال فمنیستها علت فرودستى زنان را طبیعت پرخاشگرانه مردان مىدانند و معتقدند مردان از این خصوصیت براى کنترل زنان بهره مىگیرند. مرى دیلى گزارش مستندى از فجایعى که در آن مردان از پرخاشگرى براى مهار زنان سود جستهاند، را ارائه مىدهد. او با اشاره به رسم سوتیدر هند، بستن پاى نوزادان دختر در چین، ختنه دختران در برخى کشورهاى آفریقایى... اینها را نمونههایى از آزاررسانى مردان به زنان و استفاده از ابزار خشونت براى مهار آنان مىداند. این گروه فمنیستى معتقدند که نابرابرى زنان ریشههاى عمیقى در فرهنگها و ذهنیتها دارد و انقلاب در قوانین تا زمانى که در درون فرهنگِ موجود انجام شود، تنها مرحمى بر زخمهاى عمیق جنس مؤنث است. اینان زنان را به خلق هویت تازهاى براى خود ترغیب مىکنند که استوار بر پایه زنانگى حقیقى باشد و آنان را به بزرگداشت شکل تازهاى از خلاقیت زنانه فرا مىخوانند که به خواهرى و هویت خویش تکیه کنند. آنان دو جنسیتى بودن را مردود مىدانند؛ چون معتقدند با ارزشترین خصلتها همان ویژگىهایى است که به زنان اختصاص دارد. از نگاه آنان، زنان باید جدا از مردان زندگى کنند، چون حتى در صمیمانهترین روابط میان زن و مرد، سلطه مردانه وجود دارد. «نیروى مذکر از طریق تداوم بخشیدن به نهادهایى چون پرورش کودک، کار خانگى، عشق و ازدواج و اعمال جنسى، تحکیم مىیابد.» (نرسیسیانس 1383). شولامیت فایرستون عامل فرودستى زنان در طول تاریخ را مسائل بیولوژیکى زنان، یعنى وضعیت خاص زایمان، عادت ماهیانه، پرورش کودک و... مىداند، اما مىگوید: تکنولوژى جدید، با میسر ساختن لقاح بدون آمیزش، پرورش جنین خارج از رحم و بزرگ کردن بچه خارج از خانواده، زنان را آزاد خواهد کرد.(روباتام 1385) در این روند، خانواده به عنوان واحدى براى تولید مثل و اقتصاد، از میان خواهد رفت و جامعهاى آزاد از نقشهاى مبتنى بر جنسیت شکوفا خواهد شد. آرمان رادیکال فمنیستها تحقق جامعهاى فاقد از جنسیت است، اما بسیارى از آنان پا را از این هم فراتر گذاشته و صفات ارزشمند را صفات ویژه زنان دانستهاند. لذا آرمان انسانى آنان، آرمان زن است، اما نه زنى که تحت سلطه نظام پدرسالارانه باشد. رادیکال ها براى رسیدن به این آرمان، تنها انقلاب جنس مونث علیه مذکر را مؤثر مىداند. از این رو، مبارزه سیاسى سازماندهى شده علیه جنس مذکر، چه در حوزه عمومى (جامعه) و چه در حوزه خصوصى (خانواده)، را لازم مىدانند؛ زیرا معتقدند است فرهنگ، دانش و درک ذهنى زنان همواره از سوى مردان انکار شده و علم مردانه براى مشروعیت بخشیدن به ایدئولوژىهایى که زن را حقیر و موظف به کار خانگى معرفى مىکند به کار رفته است. فمینیسم سوسیالیستى این گرایش تلفیقى از دو دیدگاهِ فمینیسم مارکسیسم و رادیکال است که معتقد است هم نظام جنسیتى پدر سالارانه و هم نظام سرمایه دارى در ستم علیه زنان نقش ایفا مىکنند. آنان جنسیت، نژاد، سن و ملیت را عامل ستم بر زنان و فقدان آزادى زنان را محصول کنترلى مىدانند که قلمروهاى عمومى و خصوصى بر آنان اعمال میشود. به اعتقاد این گروه، در تمامى جوامع، جنس مذکر بر جنس مونث رابطهاى سلطه آمیز برقرار کرده است، اما این رابطه در نظام سرمایه دارى به شکل سرمایه دارى پدرسالارانه درآمده که عمق ظلم به زنان را نشان مىدهد. آنان براى رهایى جنس زن، خواستار اصلاح نظام اقتصادى جامعه و حاکمیت سوسیالیسم و نیز اصلاح در ابعاد فرهنگى و روانکاوانه جامعه و رفع تقسیم کار جنسى در همه قلمروها هستند. از این رو، مىتوان گفت فمینیسم سوسیالیست، نظام اقتصادى و سلطه پدر سالارانه را عامل فرودستى زنان مىدانند و مبارزه طبقاتى و جنسیتى را راه حل وضعیت زنان. در نتیجه مجادلات میان فمنیستهای رادیکال و فمنیستهای مارکسیست، بر سر علتِ فرودستی زنان و چگونگی تغییر وضعیت در دهه 1970 رایج بود؛ نظریههای جدیدی شکل گرفتند که به فمینیسم سوسیالیستی شهرت یافتند. ژولیت میشل، هایدی هارتمن، و آلیسون جگر از جمله صاحبنظران اصلی این گرایش نظری هستند. مقاله «ازدواج ناموفق فمینیسم و مارکسیسم» اثر هایدی هارتمن، از جمله آثار کلاسیک این جریان فکری است. مسئله اصلیهای سوسیالیست توضیح چگونگی ترکیب نظام سرمایه داری و نظام مردسالاری است. به بیان دیگر، آنها معتقدند که برای تحلیل وضعیت فرودستی زنان و همچنین طراحی استراتژی مبارزاتی برای تغییر وضعیت نباید صرفاً نگاهی تک بعدی داشت (صرفاً طبقاتی مانند مارکسیستها و یا صرفاً روانکاوانه مانند برخی رادیکالها)، بلکه باید مجموعهای از شرایط و علل را در ایجاد موقعیت فرودست زنان بررسی نمود. از این رو، فمنیستهای سوسیالیست، معتقدند که برای تغییر وضعیت موجود در جهت رسیدن به جامعه برابر باید مبارزهای همزمان با نظام مردسالاری و سرمایه داری صورت پذیرد. بدین ترتیب، فضای عمل و حوزه مبارزه از نظر فمنیستهای سوسیالیست محدود به کارخانهها نیست، بلکه مجموعه حوزههای عمومی و خصوصی که زنان در آنها مورد تبعیض قرار دارند، مکانی برای مبارزه است. در واقع، شیوه عمل فمنیستهای سوسیالیست، شیوه چند جانبه است. فمینیسم روانکاوانه اصطلاح «روان کاوی» برگرفته از نظریههایی است که فروید در سه مقاله دربارهی نظریهی جنسی از آن استفاده کرد و رشد زنانگی را بر اساس «رشک ورزی به آلت نرینه» در دختر، و رشد مردانگی را بر حسب «عقدهی ادیپ» به مثابهی نفی مادر دانست. با نقدهایی که فمنیستها، به خصوص موج دومی ها، به فروید وارد آوردند و نظریات روان کاوانهی او را دارای سوگیری جنسیتی دانستند، نظریههای روان کاوانهی جدیدی شکل گرفتند که به نظریه های جنسیت معروف شدند. فمنیستها از نظریات روان کاوانهی فروید برای توضیح این مسأله استفاده کردند که چطور آموزشهای دوران کودکی بر ناخودآگاه انسان اثر گذاشته و در دوران بزرگسالی سرباز میکند. نانسی چودوروف، کارول گیلیکان، کیت میلت و ژولیت میچل را میتوان جزء فمینیستهای روانکاو به حساب آورد. به طور مثال چودوروف به نقش مادر در به آغوش کشیدن فرزند و هویتیابی جنسی فرزند از طریق مادر اشاره میکند و توضیح میدهد که چرا پسران زودتر مستقل شده و دختران علاقمند به برقراری ارتباطهای عاطفی هستند. ژاک لاکان، یکی دیگر از مفسران روش فروید و از تأثیرگذاران بر فمینیسم روانکاوانه است که عدم برخورداری از آلت تناسلی را نمادی فرهنگی میداند و از تعبیرات زیستشناختی فروید فاصله میگیرد. او در عین حال بر رابطهی هویت یابی جنسی و یادگیری زبان تأکید میکند. ایریگاری، یکی از شاگردان و منتقدان لاکان است و در کنار هلن سیکسو از بانیان مکتب «نوشتار زنانه» شمرده میشود. مکتبی که می خواهد از موضع بدن زنان بنویسد و زنانه نوشتن را ترویج دهد. فمینیسم فرامدرن(پست مدرنیسم) از اواخر دهه 70 میلادى، گروهى از فمنیستها به دفاع از خانواده، نقش مادرى و تفاوتهاى طبیعى زن و مرد پرداختند و به اصلاح دیدگاههاى قبلى خود اذعان نمودند. آنان در این زمینه کتابها و مقالات فراوانى نوشتند که رنگ و بوى پشیمانى و تغییر در دیدگاههاى فمنیستى از آنها به مشام مىرسید. فمنیستهایى که قبلاً خانواده را بازداشت گاهى براى زنان مىدانستند، آن را جزء از شکلهاى ارتباطى که در آن زنان مىتوانند نیازهاى عاطفى شان را برآورند، برشمردند. الشتین در کتاب «مرد عمومى، زن خصوصى» به تلاش فمنیستهاى رادیکال براى سیاسى کردن زندگى خصوصى حمله کرد و به دفاع از زندگى خصوصى و خانواده فرزند محور پرداخت و مادر بودن را فعالیتى غنى، چند رویه، پر زحمت و شادى آفرین دانست. نسبىگرایى، شاخصه اصلى دیدگاه فرامدرن است. از دیدگاه آنان، هر مکتب فکرى که مدعى درک واقعیت در وجهى یکسان شود، هم گمراه کننده است و هم فریبنده. آنان تلاش براى ایجاد یک مکتب فمینیستى خاص را رد مىکنند، چون معتقدند روش زنان براى درک خویش چند گانه و متنوع است و هویت زن از طریق یک رشته عوامل ادراک میشود که بر یکدیگر تأثیر میگذارند، مثل سن، قد، طبقه، نژاد و فرهنگ، که هیچ تلاشى براى کشاندن این عوامل تحت یک ایدئولوژى واحد ممکن نخواهد بود. در این دیدگاه، هر فرهنگى براى مشکلات جامعه خود پاسخهایى بومى دارد که باید تنها در محدوده همان فرهنگ مورد ارزیابى قرار گیرد. لذا زنان در شرایط و مناطق مختلف، راههاى متفاوتى براى مقابله با پدر سالارى بایستى بیابند. برخى از روشنفکران این گروه بر حفظ ویژگىهاى زنانگى تأکید دارند و معتقدند که زن، نیازمند خانواده و برخوردارى از نعمت فرزند است. پست مدرنیسم علت فرودستى زنان را وجود رفتارهایى مىداند که از بدو تولد میان دختر و پسر تفاوت ایجاد مىکند. از این رو، جامعه مطلوب را جامعهاى میداند دو جنسیتى که تشابه حقوق زن و مرد در آن تأمین شده باشد. تحت تاثیر تئوریهای پساساختارگرایانه و پسامدرن که توسط فیسوفانی چون فوکو (به عنوان فیلسوفی پساساختارگرا) و دریدا و لیوتار (به عنوان تئوریسینهای پسامدرنیسم) نقش بارزی در گفتمان غالب دهه 80 داشتند، باعث بوجود آمدن ترکیبی شد بنام فمینیسم پسامدرن یا پساساختار گرا. در واقع، فمینیسم پساساختارگرا از طریق فوکو به تئوریهای روانشناسی (فروید، لاکان، باتای) وصل میشد. فمنیستهای سیاه پیش از آن جرقه این مساله را زده بودند که در کلیت مفهوم «زن» می توان تشکیک کرد. هرچند جواب آنها به مساله اضافه کردن جنبهای بنام نژاد بر چند وجهی سرکوب بود اما به این مساله میتوان این گونه هم پاسخ داد که اصولا مفهوم زن کلیت ندارد و فمنیستها با پذیرفتن این کلیت مرتکب اشتباه مفهومی مهلکی شدهاند. این دیدگاه کاملاً با نگاه پسامدرن به مفاهیم سازگار است، در نتیجه بوجود آمدن این ترکیب (فمینیسم با پسامدرنیسم) اجتناب ناپذیر مینمود. حتی شاید بشود اینگونه هم به مساله نگاه کرد که یک پسامدرن صرف پسامدرن بودن، هر نوع مفهومی که بر گرفته از ذهنیت کلیت ساز (یکی از مفاهیم پایه ای مدرنیته) است را رد میکند. پس نمیتواند پذیرای مفاهیم زن و مرد، و تفکیک دو جنس باشد و صرفِ پسامدرن بودن بالاجبار به نوعی فمنیست هم هست. این نکته هم حائز اهمیت است که با وجود تفکیکهایی که بسیاری بین پسامدرنیته و پساساختارگرایی قائلند، به دلیل همپوشانی زیاد و تمرکز مطلب حاضر روی فمینیسم، در مطلب حاضر این دو را معادل و در یک مفهوم کلی فمینیسم پساساختارگرا-پسامدرن مورد بررسی قرار دادیم. فمینیسم سیاه جرقه زیر سوال بردن جامعیت مفهوم زن در فمینیسم از مبارزات زنان سیاه پوست (در جهت رفع ستم از خود) زده شد. جریان فمینیسم سیاه در موازات مبارزات دهههای 50 و 60 سیاه پوستان آمریکا و در کنار موج دوم مبارزات ضد آپارتید تئوریزه شد که از بزرگان این گرایش فمینیسم میتوان به بل هوکس اشاره کرد. در واقع فمنیستهای سیاه این مساله که همه زنها صرف زن بودن در یک جبههاند را زیر سوال بردند. نتایج مصیبتبار مبارزات فمنیستهای پیشین (که بیشترشان سفید و بورژوا بودند) و تناقضات موجود، در واقع برهانهایی قوی برای لزوم بازنگری بودند. به عنوان مثال، خانواده که یکی از نهادهای مورد انتقاد فمینیسم (به خصوص رادیکال) بود، اتفاقاً برای زنان سیاه نهادی بود که از آنها در مقابل اشکال دیگر سرکوب نژادی) محافظت میکرد و سعی فمنیستهای غالب آن زمان برای تضعیف آن میتوانست معادل تشدید سرکوب زنان سیاه باشد. در واقع فمنیستهای سیاه معتقد بودند این نظر باید در فمینیسم تئوریزه شود که سرکوب ماهیتی چند وجهی دارد و باید که کلیت آنرا در مورد زنان مورد انتقاد قرار داد. ایده این حرکت فمنیستهای سیاه از نظرات فمنیستهای سوسیالیست میآمد که به ماهیت دوگانه سرکوب طبقاتی _جنسی معتقد بودند و فمنیستهای سیاه با تاکیدی زیاد نژاد را هم به عنوان یکی از عظیمترین نمادهای سرکوب وارد این چند وجهی میکردند. فمینیسم پسااستعماری فمینیسم پسااستعماری (Postcolonial) از آبشخور فکری فمنیسم پسامدرن _پساساختارگرا و بستر مبارزات ضد استعماری ملتهای شرقی جوانه زد. این گرایش فمنیستی شباهت زیادی به فمنیسم سیاه دارد با این تفاوت که جامعه به حاشیه رانده شدهای که در تعریف «زن» آنرا نادیده میگیرند، بجای اینکه درون جامعه اصلی باشد در سرزمین دیگری است. از یک طرف آلیس واکر از نظریه پردازانی است که حیطه کارهایش کلاً شامل جوامع در حاشیه، چه سیاه چه مستعمرات می شود (میتوان از او به عنوان حلقه ارتباطی فمنیسم سیاه و پسااستعماری نام برد)، از طرف دیگر متفکرانی چون فرانس فانون و ادوارد سعید در جوامع آزاد شده از استعمار مستقیم در حال نقد قوم مداری غربی بودند. در نهایت افرادی چون گاتاری، اسپیواک و رِی چاو در این فضا به تولید اندیشه فمینیسم پسااستعماری پرداختند که در واقع وارد کردن مساله زنان در نقد قوم مداری غربی بود. مشابه شرایط سیاهان، نادیده گرفتن شرایط خاص آن جوامع در تعریف فمینیسم عوارض جانبی حضور فمینیسم در آن جوامع را موجب شده است. برای مثال می توان به مساله حجاب اشاره کرد. فمنیستهای غربی از ابتدا این مفهوم را به سرکوب زنان پیوند زدند و سعی کردند کشف حجاب را در بسته مدرنیته اعمال شده از طرف استعمارگران که با عنوان متمدن سازی سعی در تزریق آن به جوامع استعمار شده داشت، جای دهند. این اشتباه باعث شد جنبشهای ضد استعماری و ملی این سرزمینها با حجاب زنان پیوند خورد. در واقع عکس العمل این جوامع در مقابل اعمال فرهنگ بیگانه (به نام مدرنیزاسیون) متاسفانه با تاکید روی مفهوم حجاب _ که نوعی سرکوب زنان است _ همراه شد. سرکوبی که یکی از دلایل اصلی آن اشتباه فمنیستهای سفید غربی در پیوند نامیمون مساله حجاب با پروژه متمدن سازی است. پسافمینیسم بد نیست اشارهای هم به پسافمنیستها داشته باشیم. پسا فمنیستها مشابه فمنیستهای پست مدرن دست روی مفهوم کلی زن میگذارند با این تفاوت که بحث آنها تنها نقد نیست بلکه این تاکید روی کلیت مفهوم زن را نه تنها اشتباه (چونان فمنیستهای پسامدرن) بلکه مضر میدانند و بر این عقیدهاند که با تعریف فمینیسم، خود پایه اول ستم بر بخشی از جامعه که مدعی دفاع از آنها هستیم را گذاشتهایم، یعنی تفکیک مفهومی زن و مرد. بر اساس این استدلال پسافمنیستها خود را صراحتاً مخالف فمنیسم معرفی میکنند. جا دارد اشارهای هم به نظریه کوئیز داشته باشیم که مدعی طیفی بودن جنسیت است. این نظریه روی ترنسها و وجود انواع مختلف بدن و روحیات (مثلاً تن زنانه روحیات مردانه، تن مردانه روحیات زنانه، تن ترنس روحیات مردانه، تن ترنس روحیات زنانه و…) تاکید دارد و هم میشود گفت الهام گرفته از ترکیب فمینیسم روانشناسانه و گفتمان پسامدرن بوده و شاهدی است بر ایده فمنیستهای پسامدرن و پسافمنیستها. البته یک استفاده دیگر از ترکیب پسافمینیسم میشود. در این کاربرد پسافمینیسم معادل جامعهای در نظر گرفته می شود که به برابری جنسیتی رسیده و عدهای مدعی این اند که حداقل در جامعه آنها چنین است. فمینیسم اسلامى فمینیسم اسلامى اصطلاحى است که در چند سال اخیر، به ادبیات دفاع از حقوق زنان راه یافته و در برخى کشورهاى اسلامى بخشى از زنان را به خود جذب نموده است. از اواخر قرن 19 میلادى، اندیشههاى زن گرایانه غربى توسط آثار مکتوب نویسندگان مسلمانِ آشنا به غرب، به کشورهاى اسلامى راه یافت. شاید کشور مصر اولین کشور اسلامى باشد که اندیشه هاى فمنیستى به آن راه یافته باشد. از مهمترین آثار زن پژوهى این دوره مىتوان به کتاب «المرأة والمرأة الجدیدة»، نوشته قاسم امین، اشاره کرد. وى سعى نمود بر اساس دیدگاه تجددگرایانه، به تفسیر و تأویل آموزههاى دینى بپردازد، کارى که امروزه بسیارى از فمنیستهاى اسلامى به آن مشغولند، یعنى بخش مهمى از تلاش خود را صرف مبارزه درون دینى براى حاکمیت نگاه زنگرایانه مىکند. در ایران، اندیشه دفاع از حقوق زنان همزمان با مشروطه مطرح شد. در ابتدا، نویسندگان ضرورت بهداشت زنان را به عنوان اولویت و حقوق زنان را در رتبه بعدى مطرح کردند. پدیده فمینیسم اسلامى که خود را داراى مبانى تئوریک خاصى مىداند و بر اساس یک جهان بینى تعریف شده به تحلیل دین و آموزههاى مى پردازد، در ایران عمرى کمتر از دو دهه دارد و به دو دلیل قوت گرفت: 1- بافت دینى و مذهبى جامعه که نگرشى خاص درباره زن دارد. 2- نظام حکومت دینى که به مقتضاى آن حقوق اسلامى مانند حقوق جزایى، مدنى و سیاسى اعمال میگردد، که اجراى این قوانین در نظام اجتماعى ما چالشهایى را بین نگرش سنتى و نوین درباره مسائل زنان به وجود آورده است. ( سعداوی 1382) بعد از پیروزى انقلاب اسلامى، گروهى از ایرانیانِ مخالف نظام به غرب مهاجرت کردند. از میان آنان، عدهاى سلطنت و عدهاى مخالف حکومت دینى بودند. در دهه 60، تعدادى از گروههاى چپ و مارکسیست به آنان ملحق شدند. در ابتدا، بیشتر فعالیت آنها مقابله سیاسى با انقلاب اسلامى بود، اما به مرور و به تبع تحلیلگران غرب، به این نتیجه رسیدند که باید راهکارهاى فرهنگىِ بلند مدت را براى مقابله برگزینند. در این زمان، مسئله حقوق زن در دنیا، به ویژه ایران، اهمیت زیادى پیدا کرده بود. آنان حوزه مطالعات زنان را جذابتر دیدند و با این حربه، در صدد یافتن جاى پایى در جامعه اسلامى برآمدند. از آن سو، جهان غرب نیز براى مقابله با بنیاد گرایى اسلامى به این نتیجه رسیده بود که مىبایست به متزلزل کردن نظام خانواده و طرح الگویى جدید از روابط زن و مرد پرداخت.این گروه در ادامه فعالیت، آرام آرام به این نتیجه رسید که به علت گرایشهاى شدید مذهبى در ایران، هیچ تحولى بدون در نظر گرفتن مذهب نمىتواند به وقوع بپیوندد. لذا در جست وجوى نظریهاى که ویژگىهاى فمنیستى را در پوشش دینى توضیح دهد، به طرح فمنسیم اسلامى پرداختند. آنان فمینیسم اسلامى را حد واسطى میان دیدگاه اصول گرا و فمینیسم غربى میدانستند که مىتوان توسط آن، به طرح شعارهاى تند لائیک در جامعه اسلامى پرداخت. در داخل ایران هم فمنیستهایى بودند که علاوه بر آشنایى با فرهنگ اسلامى، با فرهنگ غرب آشنا بودند. آنان به علت ضعف در باورهاى دینى و اعتقادات مذهبى و گرایش به آموزهاى فرهنگ غرب، به مرور دچار تضاد شدند و با بحران هویت مواجه گشتند. عدهاى از آنان به انکار باورهاى دینى پرداختند و با خرافى دانستن دین، مروج دیدگاههاى ماتریالیستى شدند. عدهاى دیگر که از باورهاى محکمترى برخوردار بودند، قوانین مدنى و جزایى نظام اسلامى را مورد انتقاد قرار میدادند و براى خروج از بحران، تفسیر متون دینى را به گونه اى هماهنگ با فرهنگ جدید پیشنهاد کردند. حاصل عملکرد فمنیستهاى داخل، مشابه فعالیتهاى فمنیستهاى خارج کشور بود، به طورى که مىتوان گفت فمینیسم اسلامى محصول مشترک روشنفکران داخل کشور و مخالفان نظام اسلامى در خارج کشور است. برخى از تحلیلگران، از گروه سومى نیز به عنوان عناصر تشکیل دهنده فمینیسم اسلامى یاد مىکنند که شامل زنان متدین و انقلابى، روشنفکران و دانشگاهیان و حوزویان مىباشند. بیشتر آنان در حوزه عمل و اجرا با مسائل زنان آشنا شدند. از این رو، آنان کمتر از پایگاه تئوریک به تحلیل مىپردازند. بسیارى از آنان خود را فمنیست نمىنامند، بلکه معتقدند باید براى تضمین و ادامه نقش رهبرىِ اسلام، آن را با پیشرفتهاى زمانه هماهنگ ساخت. آنان از لحاظ گرایشات فکرى، بیشتر متمایل به نظریه تشابه حقوق زن و مرد هستند. این افراد خود را تکلیفگرا و شریعتمدار می دانند و در بسیارى از مسائل به دنبال حکم فقیهى مىروند که با دیدگاه آنان سازگارتر است. آنان کنوانسیون محو کلیه اشکال تبعیض علیه زنان را ـ که از مهمترین دستاوردهاى فمینیسم قرن بیستم به شمار مىرود ـ در کلیت خود، سندى مترقیانه میدانند که تنها در موارد جزئى، نیازمند اصلاح است. آنان اعتقاد محکمى به اسلام دارند، اما اعتقادشان از مرحله ذهنیت به یک برنامه راهبردى تبدیل نشده است. به همین دلیل، آنان در حوزه اندیشه و عمل، به یک تعارض دچار شدهاند. فمنیست اسلامى معتقد است براى مقابله با سکولار کردن جامعه و اسلام، مىبایست به اسلامى کردن مجددِ جامعه دست زد، چون خطرِ اصلى غرب براى جامعه اسلامى، فرهنگى است، نه سیاسى و اقتصادى. در این میان، زنان نقشى اساسى دارند، چون حاملان اصلى فرهنگ تلقى مىشوند. از این رو، حجاب فقط نشانه حجب و حیا نیست، بلکه نماد دفاع از اسلام، حفاظت از کیان خانواده و هویت اسلامى جوامع مسلمان است. فمنیست اسلامى در صدد حاضر نمودن زن در صحنه مسئولیتهاى سیاسى، اجتماعى و فرهنگى و ارائه الگویى از زن است که ضمن حفظ حریم عفاف، مانند مردان حضورى فعال در عرصه مسئولیتهاى اجتماعى و سیاسى پیدا کند. این، آرمان و ایده آل طیف زنان مذهبى است، اما این که آیا واقعاً در عمل نیز بر این خط مشى رفتار کرده اند یا نه، را باید به دیده شک و تردید نگریست. بیشتر فمنیستهاى اسلامى مباحث و نظریات خود را بر نسبیت فرهنگى استوار مىکنند، بدین معنا که هر جامعهاى براى حل مسائل و مشکلات خود، پاسخى بومى دارد که باید در قالب فضاى فرهنگى خود مورد قضاوت قرار گیرد. از این لحاظ میتوان گفت که فمنیستهاى اسلامى، تا حدودى متأثر از نظریات پست مدرنیسم است. فمنیستهاى اسلامى داخل نیز در طرح دیدگاههاى خود، به نوعى متأثر از جریات خارج هستند، به طورى که مانند پل ارتباطى میان گروههاى فمنیستى خارج کشور با جامعه زنان داخل عمل مىکنند. فمنیست اسلامى، مرد سالارى را مسئله اساسى زنان در خانواده و اجتماع مىدانند، به سمت آرمانهاى تساوى طلبانه گام بر میدارند، به تفاتهاى زن و مرد مسلمان در احکام اسلامى معترفند، مفاهیمى چون اومانیسم، سکولاریسم، حقوق بشر و تشابه زن و مرد را با تعابیر متداول جهان غرب تشریح میکنند و سعى دارند با ارائه برداشتهاى جدید از آیات قرآن، قرائتى از دین ارائه دهند که به الگوهاى شناخته شده غرب نزدیکتر باشد. انسان شناسی فمنیستی قبل ازپرداختن به اندیشههای رید لازم است کمی درباره انسانشناسی فمنیستی به عنوان پارادایم کاری رید صحبت کنیم. تاریخ انسانشناسی فمنیستی را میتوان در سه مقوله زمانی گنجاند. اولین مقوله از ۱۸۵۰ تا ۱۹۲۰ است و این دوره را میتوان اولین موج کوشش برای حق رأی نامید. درباره این دوره قومنگاری و پژوهشهایی انجام شد که بیشتر توسط مردان و برای مردان صورت گرفته است. تفاوتهای نقشی افراد در اجتماع نیز بر اساس ویژگیهای زیستشناختی تبیین شده است. کوشش اولین موج فمنیستی به گوش رساندن صدای زنان در تحقیقات قومنگاری و مطرح کردن دیدگاه آنان در قبال امور مختلف بود. چنین کوششی افق کاملاً جدیدی را در زمینه تحقیقات قوم نگاری باز کرد، چون تا آن زمان تحقیقات قومنگاری و انسانشناسی توسط مردانی صورت میگرفت که در جوامع مختلف دسترسی بهتر و آسانتری به مردان آن جماعت داشتند. بنابراین آنچه که درباره زنها مینوشتند یا تحقیق میکردند محدود به مشاهدات آنان درباره زنان و یا درباره انتظارات مردان از زنان بود (که زنها چه باید باشند و چه نباشند یا چه کنند بهتر است و بالعکس). زنان پیشگام در اولین موج فمنیستی عبارتنداز: السی کلوز پارسونز مدرک دکتری خود را در سال ۱۸۹۹ در رشته جامعهشناسی از دانشگاه کلمبیا دریافت کرد. بعدها با بواس و ساپیر آشنا شد و به دنبال این آشناییها در رشته انسانشناسی فعالیت خود را آغاز کرد. او با استفاده از تخصص خود و تحقیقات انسانشناسی، مردم را تشویق به تفکری جدید درباره تجربیات، و نحوه زندگی انسان میکرد. افکار او درباره هنجارهای فرهنگی و اجتماعی هنوز هم مورد بحث محافل علوم اجتماعی است. او سعی میکرد با همراه شدن با همکاران مرد در سفرهای علمی، موانعی را که در مورد همکاری زن و مرد وجود داشت از بین ببرد. اهمیت او در موج اول به خاطر تأسیس جامعه جنوب غرب (Southwest Society) و کمکهایی که به انسان شناسان از جمله بندیکت میکرد و یا همیاری در به راهانداختن مجله فولکور آمریکایی بود. آلیس فلچر نیز جزو فعالان اولین موج فمینیسم و اولین زنی است که به صورت حرفهای کار تدریس را در دانشگاه هاروارد شروع کرد. او فعالیت خود را بیشتر صرف سرخپوستان آمریکایی بود و بر اثر کوششهای او قانون داوز به انجام رسید و در طی آن محلهای نگهداری سرخپوستان از هم پاشیده شد و باز بر اثر کوششهای او «انجمن ترقی زنان» تأسیس گردید. در انگلیس نیز فیلیس کی بری که دانشنامهی دکتری خود را از مدرسه اقتصاد لندن دریافت کرده، با مالینوفسکی همکار شد و فعالیتهای تحقیقات انسان شناسی خود را در باب زنان در بافت جامعه تعقیب کرد. او از بنیادگذاران مطالعات نظاممند درباره روابط جنسیت بود. کتاب او تحت عنوان زنان علفزاربا تأکید بر کار زنان و توسعه شهری به چاپ رسید، موضوعی که هنوز هم مورد توجه دانشمندان است. وی در این اثر متذکر شد که در مدلهای اقتصادی، از سهم و مشارکت کار زنان در امر توسعه کاملاً چشمپوشی میشود. دومین فوج فمینیسم حدوداً از سال ۱۹۲۰ شروع و تا سال ۱۹۸۰ ادامه پیدا کرد. در این موج دو واژه جنس (sex)و جنسیت (gender) کاملاً از هم مجزا و منفک شد، چرا که تا قبل از این تاریخ دو واژه جنس و جنسیت به جای یکدیگر به کار گرفته میشد و مرز مشخص و منفکی نداشت. در این موج جنس به معنی تفاوتهای زیستشناسی به کار گرفته میشد و جنسیت چیزی بود که بر اثر فرهنگ شکل میگرفت. مارگارت مید در آثارش که تحت عناوین «بلوغ در ساموآ» در سال ۱۹۲۸ و «طبع و جنس» به سال ۱۹۵۰ به چاپ رسید. نقش و تأثیر فرهنگ را با منفک کردن آن از عوامل زیست در رشد اجتماعی اشخاص، کنترل رفتار و رشد فردی نشان داد. از آنجای که آثار او محبوبیت فراوان نه فقط در بین انسانشناسان، بلکه در بین عامه مردم داشت شهرت جهانی برای او به ارمغان آورد. سیمون دوبوار فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی، در کتاب معروفش تحت عنوان (جنس دوم ۱۹۵۲) این بحث را پیش کشید که زنان از دیدگاه مردان است که تعریف شدهاند و اگر زنان سعی کنند که این دیدگاه را از بین ببرند آن وقت خواهند توانست به عدم وابستگی برسند. شخص دیگری که در موج دوم مطرح است فیلسوفی است به اسم بتی فریدن که در اثرش تحت عنوان (جیبهی زنانگی ۱۹۶۳) به نقش جنسیت در خانواده و زنمدرن در جیبهی نقشهای سنتی پرداخت. در اوایل دهه ۷۰ قرن بیستم، زنانی از قبیل لوسی سلوکوم این مسأله را پیش کشیدند که تحقیقات انسانشناسی بر اساس دیدگاههای اروپا محورانه و مردمدارانه صورت میگیرد. حتی تحقیقات باستانشناسی نیز بر اساس این سمتگیری و تعصب نگاشته میشود. چون بر اساس بقایای اسکلتها سعی میشود تا به اسکلتهای زن، کار و فعالیت خاص مثل گردآورنده و به اسکلتهای مرد فعالیت دیگری مثل شکار را نسبت دهند. در سال ۱۹۷۴ مایکل روزالدو و لوئیز لامفر از دانشگاه استانفورد تحت اثری به نام «زن فرهنگ و جامعه» این مسأله را مطرح کردند که اغلب اوقات زنان خود را گرفتار رفتاری میکنند که آنها را محدود میکند. بعدها این ایده توسط دیگران به این صورت توضیح داده شد که رفتار جنسیت به واسطه سلسله مراتبی که در اجتماع است صورت میگیرد. شری اورتنر در سال ۱۹۷۴ تحت سلطه بودن زن را در بعد فرهنگهای مختلف و در بعد زمان مورد پژوهش قرار داد و به این نتیجه رسید که زن به صورت نمادین همواره تداعیگر طبیعت بوده است و طبیعت تحت سلطهی مرد است، پس زن نیز تحت سلطه مرد است. فمنیستهای مارکسیست کارهای تحقیقاتی خود را بر اساس آثار انگلس شکل میدهند و معتقدند که تحت سلطه بودن زنان به خاطر فقدان دسترسی آنها به گردونه تولید است، شرلی آردنور در باب منزلت زنان به عنوان گروه صامت شروع به بحث کرد و عدهای از مارکسیستها نیز تحقیقاتی در باب زن، تولید و باز تولید انجام دادند. موج سوم فمینیسم از سال ۱۹۸۰ شروع و تا به امروز ادامه دارد. تا قبل از دهه ۸۰ انسانشناسان بر این عقیده بودند که تفاوتهای جنسیتی به واسطه تفاوتهای بیولوژیک است. بعد از دهه هشتاد قرن بیستم این عقیده (یعنی جدا کردن زیستشناسان از فرهنگ) جنبهی عکس به خود گرفت. اکنون در این موج معتقدند که جنس یا Sex نیز یک مقوله اجتماعی است، چون مردم دارای انتظارات اجتماعی از جنسهای مختلف براساس فیزیک بدن آنها هستند. در موج سوم مسائل جدیدی به بحث گذاشته شد، مسائلی از قبیل وضعیت زن در جوامع غیر صنعتی و اروپایی و مسائلی مربوط به طبقه، نژاد، قومیت، منزلت اقتصادی، اجتماعی، دین و غیره که باعث شد تا مشخص شود همه زنان به صرف زن بودن نمیتوانند نیازهای یکسان و متحدالشکلی داشته باشند. نظریههای فمنیستی منتج از تاریخ، سیاست، بافت اجتماعی و فرهنگی و مسائلی که برای انسانشناسان مطرح میشد شکل میگرفت و بنابر روابطی که بین انسانشناسان و جمعیتهای مورد تحقیق به وجود میآمد خود را مطرح میکرد. فمینیسم در دو دهه ۸۰ و ۹۰ قرن بیستم تأکید بر کار، تولید و دارا بودن ویژگیهای جنسی مذکر و مونث و جنسیت و مقام و مرتبه بود. در خلال این دوره بود که «انسانشناسی مرد» شروع به بررسی«مرد» به روال انسانشناسی «زن» در مورد زنان کرد. در دهه ۹۰ مطالعات زنان جای خود را به مطالعه جنسیت داد که نیازمند دیدگاه وسیعتری به نسبت دیدگاه قبلی بود. بررسی دیدگاهها و اندیشههای ایولین رید (Evelyn Reed) آیا فرودستی زنان پیامد کا ستیهای زیستی و الزامات بیولوژیک بوده یا از جامعه ستمگری بر خاسته که حضور فعال آنان را بر نتابیده است؟ پیش داوریها و انگارههای نادرست شبه علمی که در جامعه پدر سالار و محیطهای آکادمیک آن درباره برتری مردان بر زنان وجود دارد ، بسیاری از نویسندگان وبه ویژه فمنیستها را بر آن داشته که با دیدگاهی متفاوت، اندیشههای نوین خود را در این زمینه ابراز دارند. ایولین رید ، فمنیست چپگرایی است که با دیدی تاریخی _تکاملی ، بخش بزرگی از تلاشهای فکری خویش را به کاوش پیرامون مراحل آغازین حیات بشر و رد یابی ریشه های ستمگری بر زنان معطوف ساخته است. خانم ایولین رید (1979-1905) آثار بسیاری درباره چگونگی آغاز ستم به زنان و مبارزه برای رهایی آنان نوشته است. او در سال 1940 به جنبش سوسیالیستی پیوست و تا هنگام مرگ جزو اعضای رهبری حزب کارگران سوسیالیست باقی ماند. بیش از چهار دهه برای گرفتن حقوق صنفی و دموکراتیک و هم سویی با پیکارهای انقلابی سراسر جهان به مبارزه پرداخته است. در همان حال که عضو فعال جنبش آزادی زنان در دهه های 1960 و 1970 بود یکی از پایه گذاران ائتلاف ملی قانون سقط جنین هم بود. زنان به عنوان نیمی از جامعه همواره در معرض شدیدترین برخوردها قرار داشتهاند. ازیک سو تحت سیطره عوامل سودجوی حاکم بر جامعه بوده و از سویی دیگر مورد پرخاش و ستمگری مردان همان جامعه قرار دارند و یا به عبارت دیگر هم کار فرمایان آنها بهرهکشی میکنند و هم در خانه از طریق بردگی خانوادگی ستم میبینند. ناآگاهی از ریشههای این ستم باعث شده که آنان برای مقابله با آن به راههایی به غیراز آنچه واقعیت داشته کشیده شوند. بدین سبب آشنایی با ریشههای اصلی این تقابل بسیار حائز اهمیت است. نسل جدیدی از زنان و مردان امروزه به خیابانها میریزند تا از حقوق زنان پشتیبانی کنند. در گوشه و کنار دنیا¬ _ازایرلند تا آفریقای جنوبی و آمریکا_ لایههای جدید و جنگنده طبقه کارگر میآموزند به دفاع از این حقوق و پیشرفت آن همچون دفاع از حقوق دموکراتیک همه مردم و منابع تاریخی کارگران بنگرند. پس از سالها خمودی و سلطه پذیری در برابر وضعیت گفته شده زنان آمریکایی بیش از پیش برخاسته و برای زور آزمایی با دستگاه سرمایهداری به شورشیان سیاه پوست و دانشجویان ترقی خواه میپیوندند. این پیشروان میخواهند که به وضعیت درجه دومی جنس زن پایان داده شود. زنان تازه بیدار شده نیز میخواهند بدانند که چگونه و چرا به انقیاد مردان درآمدهاند و در باره آن چه میتوانند بکنند. هرگاه که آنان در پی توضیح بر میآیند با ناامیدی در مییابند که در باره این موضوع اطلاعات بسیار اندکی در دسترس است. از زمانهای پیشین تا امرورز آثار بسیاری موجود است که پیشرفت نوع بشر را بدون فرقگذاری بین زن و مرد نشان میدهد. بدین سبب تازه باید درباره نقش زنان در پیشرفت اجتماعی به روشنگری بپردازیم. باهمان شیوه و به دلایلی که کوششها و پیروزیهای کارگران و اقلیتهای ستم دیده را نادیده گرفتهاند. برای نمونه زنان در جامعه پیش از شهرنشینی از نظر اقتصادی مستقل واز نظر جنسی آزاد بودند. آنان به شوهران، پدران و یا کارفرمایان مرد برای گذران زندگی وابسته نبودند و برای هر آنچه که جلوی آنها میانداختند فروتن و سپاسگزار نبودند. در جامعه اشتراکی زن و مرد با هم به سود همه جامعه کار میکردند و در درآمد خود بر پایهای برابر شریک بودند. براساس آداب و رسوم خود شیوه زندگی جنسی خود را تعیین میکردند. زنان عهد قدیم «پذیرند» نبودند تا پشتیبان بخواهند زیر بار زور بروند_ فریب بخورند_ و استثمار شوند. بلکه به سان موجودی تولید کننده و زاینده رهبران مورد قبول جامعه مادر سالار بوده و در نزد مردان احترام بسیار داشتهاند. این نکات مهمترین مسایل موردنظر رید هستند. دراینجا به بررسی سه کتاب مهم ایولین رید میپردازیم: آزادی زنان چرا به زنان ستم شده است؟ چگونه این ستم آغاز شد؟ چرا دشمنان حقوق زن این چنین قاطع میخواهند قوانین و آداب و رسومی را که نقش مساوی را در جامعه برای زنان نمیشناسند پا برجا نگاه دارند؟ چه کسی سود میبرد؟ چرا نیروهای اجتماعی مبارز توان آن را دارند که به فرودستی زنان پایان دهند و چگونه در مبارزه برای آزادی زنان منافع مشترک دارند؟ اینها سئوالاتی است که «ایولین رید»درآزادی زنان قصد پاسخگویی به آنها را دارد. او در این کتاب همچنین ریشههای اقتصادی و اجتماعی ستم به زنان را از اجتماع پیش از تاریخ تا سرمایهداری دورهی نوین بررسی می کند. در این کتاب شکلهای نخستین برپایی نهادهای مالکیت خصوصی نیز بررسی میشود. اینکه چگونه پدیدار شدند؟ و چه نتیجهای برای زنان در بر داشتهاند؟ «اولین رید» در این کتاب تاکید میکند که ستم به زنان، برخاسته از گونهای رابطه مالکیتی است نه رابطهی دو جنس. او ضمن اثبات نادرستی اسطورهی فرو دستی زنان به راه رهایی آنان نیز اشاره میکند.او با نگاهی تاریخی به مساله زنان میکوشد ریشههای ستم به زنان را از دیدگاه مردم شناسی و جامعه شناسی نیز مورد بررسی قرار دهد و راههای مقابله با آن را از این دیدگاه به زنان بشناساند. او در این کتاب به دورترین دوره تاریخی زندگی بشر باز میگردد یعنی عصر وحش خویی یا بربریت، و ثابت میکند مردم شناسی بیشترین پیوند را با مساله زنان دارد. به عقیده نویسنده این کتاب یافتههای مردم شناسی اگر به درستی تفسیر شوند میتوانند بسیاری از، اسطورهها و نیز داوریهای فراگیر رایج درباره زنان را فرو پاشیده و ابزاری با ارزش فراهم آوردند تا به جنبش آزادی زنان یاری رسانند. (رید 1380) نویسنده این کتاب معتقد است، زنان در جامعه پیش از شهرنشینی از نظر اقتصادی مستقل و از نظر جنسی آزاد بودهاند. آنان به شوهران ، پدران و یا کار فرمایان مرد برای گذران زندگی وابسته نبوده و برای هر آنچه که جلوی آنها میانداختند فروتن و سپاسگذار نبودند. در جامعهی اشتراکی، زن و مرد با هم و به سود همهی جامعه کار میکردند و در آمد خود را بر پایهای برابر، شریک بودند. بر اساس آداب و رسوم خود، شیوه زندگی جنسی خود را تعیین میکردند. زنان عهد قدیم «پذیرنده» نبودند تا پشتیبانی بخواهند، زیر بار زور بروند یا فریب بخورند و استثمار شوند. بلکه به سان موجودی تولید کننده و زاینده، رهبران مورد قبول جامعه «مادر سالار» بوده و در نزد مردان آبرو و احترام داشتند. نویسنده قصد روشن کردن این حقایق را دارد زیرا معتقد است همین حقایق است که بسیاری از نگهبانان وضعیت کنونی و کار کرد گرایان اجتماعی را آزرده و آنها را از خطری آگاه کرده است. در نتیجه تدوین تاریخی کامل درست و معتبر درباره زنان تاکنون انجام نشده است. نویسنده سعی دارد ریشههای تاریخی بسیاری از این مسائل را به ویژه از اجتماع پیش از تاریخ تا دوره سرمایهداری نوین روشن سازد. افسانه فرودستی زنان، نظام کاستی، طبقاتی یا جنس ستم دیده آرایش مد و بهره کشی زنانه و راز و رمز زنانه بخشهایی از این کتاب است که سعی در روشن ساختن ستم به زنان در طول تاریخ دارد. کتاب مسائل آزادی زنان در سال 1969 به چاپ رسید و به زبانهای آلمانی، فرانسه، یونانی، گجراتی، ایتالیایی، پرتقالی، اسپانیایی و ترکی نیز تاکنون ترجمه شده است. خانم ایولین رید در کتاب آزادی زنان مینویسد: مسائل، تحلیلها و دیدگاهها، دارای دیدگاهی سوسیالیستی همراه و موافق با حرکتها و جنبشهای آزادیخواهانه زنان است(همان). نویسنده در فصل اول با عنوان «زنان و خانواده: نگرشی تاریخی» معتقد است یکی از بزرگترین موانع، نبودن اطلاعات واقعی دربارة پیشینة تاریخی زنان و خانواده است. بدین سبب زنان از همه چیز بیخبر مانده. نویسنده بر این باور است که زنان بدوی، نیز زایمان میکردند و فرزند پرورش میداند، اما آزاد و مستقل و درست در میانة زندگی فرهنگی و اجتماعی بودند. این مسئله روی نقطه حساسی انگشت میگذارد، چون نه فقط «مسئله زنان» بلکه، «خانواده مقدس» (sacred family) را نیز در بر میگیرد. به سبب این امر کشف این واقعیت است که به همراه سایر برابریها و آزادیها، برای زنان نیز به مانند مردان ، روابط آزادانه جنسی وجود داشته است. فصل دوم کتاب با عنوان «افسانه فرودستی زنان»، فرودست بودن زنان را نه امری تاریخی بلکه اسطورهای و افسانهوار میداند. به اعتقاد نویسنده، فرودستی زنان ثمره یک سیستم اجتماعی است که نابرابریها، فرودستیها، و فروداشتهای بیشمار دیگری را هم به وجود آورده و پرورانده است، اما این تاریخ اجتماعی را پشت این افسانه که زنان به طور طبیعی از مردان پست تراند، پنهان کردهاند. این جامعه طبقاتی بود، نه طبیعت، که زنان را از حق شرکت در وظایف برتر اجتماعی محروم کرد و تاکید اصلی را بر وظایف مادری گذاشت و این دستبرد به زنان با استفاده از یک افسانه دوگانه اجرا شد. فصل سوم با عنوان «چگونه زنان کنترل سرنوشت خود را از دست دادند و چگونه میتوانند آن را به دست آورند» درصدد پاسخگویی به این دو سئوال مهم است. مسائل مربوط به امور جنسی، ازدواج و خانواده که این چنین ژرف در سرنوشت زنان اثر گذاشته، از دلواپسیهای خاص زنانی است که در جنبش آزادی شرکت دارند. زیرا ازدواج و خانواده در نهادی یگانه به هم وابستهاند، هر آنچه برای یکی از آنها پیش بیاید بر دیگری تأثیری حیانی میگذارد. در مرحله جدید ، جنبش آزادی زنان، با سطح ایدئولوژیکی بسیار بالاتر و یا دید پیشرفتهتری از پیشینیان خود، یعنی جنبش فمنیستی قرن گذشته آغاز گردید. در دورة پیشین، بیشتر زنان پیشرو مبارزه خود را به درخواست حقوق قانونی مساوی با مردان، مثل حق رأی و غیره محدود ساختند. اما جز در چند مورد اندک، آزادیخواهان پیشین، بیشتر سرمایه داری و مالکیت خصوصی را به چالش طلبیدند تا نماد ازدواج و شکل بورژوازی خانواده را. امروز هواداران سرسخت جنبش آزادی زنان درباره مسائل ازدواج و خانواده که امروزه بحث داغ اجتماعی است درصدد یافتن پاسخ علمی و شایسته به جای شعارها و پیشداوریهای پیشیناند. به نظر نویسنده مبارزه آزادیخواهانه زنان به تنهایی نمیتواند چنان راه حل انقلابی برای وضعیت دشوار کنونی ما به دست آورد. زنان در رویارویی نهایی برای جامعهای نو و بهتر نیاز به هم پیمان دارند. ما آنها را از میان کارگران رزمنده، دانشجویان شورشی، سیاهپوستان و سایر گروههای ستم دیده خواهیم یافت. فصل چهارم کتاب با عنوان «زنان: نظام کاستی، طبقاتی یا جنس ستم دیده» به نقش طبقه در تبعیض علیه زنان میپردازد. مرحلة جدید مبارزه برای آزادی زنان، در مقایسه با جنبش فمنیستی سده گذشته، از نظر سطح ایدئولوژیکی بر سکوی بالاتری ایستاده است. به عقیده نویسنده کتاب این نگرش تاریخی به روشنی نیاز به یک انقلاب کامل در روابط اجتماعی اقتصادی برای از ریشه کندن منشاء نابرابریها و به دست آوردن آزادی کامل برای زنان را نشان میدهد. این هدف نوید برنامه سوسیالیستها است و همان چیزی است که برای آن مبارزه میکنیم. فصل پنجم «آرایش، مد و بهره کشی از زنان » عنوان گرفته است. برخی زنان گمان داشتند که لوازم آرایش و مُد برای بهتر شدن نمای ظاهری زنان ضروری است. بنابراین از بهرهگیری از لوازم آرایش حمایت کردند و آن را یکی از «حقوق» زنان دانستند. به گمان دیگران هرچند زنان این حق را دارند که هرچه میپسندند، بپوشند و هر آرایشی را که دوست دارند به کار برند، اما در دنیای واقعی، حق انتخابی در بین نیست، بلکه گونهای فشار اجتماعی زیرکانه وجود دارد، زنان در این سیستم سرمایهداری رقابتی بیرحم، در واقع باید از تازهترین مدها استفاده کنند. پس آماج بهره کشی فروشندگان لوازم آرایشی و مدسازان کارخانههایی قرار گرفتند که در وهله نخست کارخاتنه را برای سود چند میلیونی بنیاد نهادند، نه برای سودرسانی به زیبایی آنان. به طور خلاصه، سیستم سرمایهداری نخست تودههای زنان را به رده پایینتر از مردان رانده و بر آنها ستم روا میدارند. سپس از ناخشنودی و ترس زنان بهره میبرد تا آتش فروشها و سودهای نامحدود خود را گرم نگاه دارد. فصل ششم با عنوان «راز و رمز زنانه» بررسی جامعه شناختی در باب چالش دیر آغاز شده در برابر «افسانه پردازان مزدوری» که تصویری خوشایند و افتخارآمیز از «زنان خانه دار قهرمانان خوشبخت» ساخته و آن را بر زنان آمریکایی تحمیل کردهاند. راز و رمز زنانه برداشتی امروزی از فرمول قدیمی بردگی خانگی است. در این نوع برداشت به جای زنان هوشمند، آفرینشگر و غمخوار مردم، تصویر زن «زنانه» پیداشد، زن خانهدار به چهاردیواری «دنج» یک خانة زیبا راضی شد. ماشین تبلیغاتی نیرومند به راه افتاد تا به ستایش خانهداران بپردازد و زنانی را که چیز دیگری به جز شوهر و خانه و فرزند میخواستند به جای خود بنشاند. با ورود آموزشگران «از پیش تعلیم دیده» به دبیرستانها و دانشکدهها نبرد شروع شد و دورههای آموزش عالی زنان، از نو سازماندهی شد. تا جایی که سخنگوی یکی از دانشکدههای مشهور زنان میگوید:« ما به زنان آموزش نمیدهیم تا دانشمند شوند، به آنها میآموزیم که مادر و همسر شوند.» (همان). در نهایت سرنوشت زنان را نمیتوان از بنیان دگرگون ساخت، مگر اینکه این حقیقت دریافته شده و برابر آن عمل شود و فمنیستهای گذشته میتوانستند خواستههای اصلاحی خود را در چارچوب هنوز پیش رونده سرمایهداری به دست آورند. اما به نظر نویسنده، امروز سرمایهداری به بنبست رسیده است و این برای زنان خوب است اما کافی نیست که بیشتر جامعه اندیش شوند. بلکه باید آنها اکنون آزادی خواه شوند زیرا تنها با تغییر ریشه و شاخههای این سیستم پول پرست و رشوهخوار است که میتوان جامعه را از انسانیت زدایی بیشتر نجات داد. فمینیسم و مردم شناسی خانم رید در کتاب فمینیسم و مردم شناسی در هشت فصل با استفاده از دادههای باستان شناسی و نظریات مردم شناسی از زوایای مختلف، کلیشههای موجود در مورد موقعیتهای زنانگی و مردانگی در جامعه انسانی را مورد نقد قرار داده است. در ابتدای کتاب مقایسه جامعه انسانی با زندگی جانوری مورد سوال قرار گرفته است. در زندگی و تکامل جوامع انسانی، علاوه بر ویژگیهای زیستی و ژنتیکی، سازههای اجتماعی و مولفههای فرهنگی ، نقشی غیر قابل انکار را ایفا میکنند و تاکید زیستمان باورانی چون ویلسون، رابرت آردی و دیگران بر شباهت بیولوژیک انسان با نیکان انسان نمای خویش و تاثیر جبر ژنتیک بر رفتارهای آنان از سوی بسیاری از افراد و محافل علمی از جمله ایولین رید انکار شده است. در کتاب حاضر، نویسنده معتقد است که پذیرش چنین دیدگاهی منجر به القای این باور میشود که شرایط فعلی واز جمله موقعیت تحت سلطه زنان ناشی از الزاما ت زیستی بوده و بنا براین گریز ناپذیر است. در واقع تاکیدی که گهگاه در دنیای نا برابر کنونی بر تاثیرات اجتناب ناپذیر غریزه و بیولوژی بر رفتار انسانی شده است، بر خاسته از گرایشات برتری جویانهای میباشد که در تلاش است جایگاه برتر طبقات حاکم بر گروههای تحت ستم را حفظ نموده و آن را موقعیتی ازلی و ابدی نشان دهد. در بخشی از کتاب به دوران طولانی مادرسالاری در حیات آغازین بشر اشاره میشود، با تاکید بر این حقیقت که زنان در این دوران از موقعیت ممتاز اجتماعی برخوردار بودند و بنابراین فرودستی نمیتواند سر نوشتی جبری برای آنان باشد. ایولین رید در ریشهیابی ستم بر زنان بر این باور است که در پیش از تاریخ، تقسیم کار برابر میان زنان ومردان وجود داشته است و نابرابری پس از پیدایش مازاد تولید که نتیجه فعالیتهای کشاورزی زنان بود آغاز گشت. مردان شکار را رها کرده و با استقرار در جامعهای که به تدریج سامان مییافت، مالکیت فعالیتهای کشاورزی و دامپروری که در تقسیم کار نخستین فعالیتی زنانه محسوب میشد را در اختیار گرفتند. مردان جایگاه خود را به عنوان مالکان زمین، زن و فرزند و پس از آن برده و کارگر تثبیت کردند و بدین ترتیب علاوه بر برتری مردانه، برتری طبقاتی نیز به عنوان امری مسلم در جامعه انسانی پذیرفته شد. از این پس فعالیت زنان در رسیدگی به امور داخلی خانه محدود شده و پیوندهای پیشین زنانه از بین رفت، و هر زن تنها همسر یک مرد و مادر فرزندان او گشت. نویسنده در ادامه انتقادات خویش نسبت به موضع گیریهای برتری جویانه در محافل علمی، به کتاب ساختارهای پایهای خویشاوندی پرداخته و دیدگاه یک جانبه لوی استروس را مورد سوال قرار داده است. به اعتقاد خانم رید، استروس با روش ساختارگرایانه و ضد تاریخی خود، ابزار لازم را جهت بررسی دورههای آغازین حیات بشر در اختیار نداشته و در تحلیل مبادلات زناشویی جهت گسترش نظام اجتماعی، نقش زنان را در حد کالای قابل مبادله تقلیل داده است (رید 1384). در مقابل نویسنده در پاسخ به تز استروس، معتقد است: «برون همسری وگسترش مبادلات زناشویی به بستگان آن سو ریشه در تابوی هم خون آمیزی نداشته، بلکه با هدف جلوگیری از جنگ و خونریزی میان گروههای انسانی صورت گرفته است.» (همان). و زنان با توجه به موقعیت ممتازی که در جامعه ابتدایی داشتند در تحقق این روابط نقشی پررنگتر از آنچه در مدل لوی استروس ارائه شده ایفا کرده اند. انتقاداتی که خانم رید به استروس و سایر نظریه پردازان وارد کرده است، در واقع تلاشی است در جهت اثبات این نکته که چگونه پندارههای مردانه و یک جانبه بر تراوشات فکری و نظریه پردازیهای علمی در محافل آکادمیک سایه گسترانیده است و چه بسا با تردید نسبت به تمامی آنجه به عنوان بدیهیات پذیرفته شدهاند ، بتوان به حقایق مدفون شده بسیاری دست یافت. در پایان کتاب، نویسنده اعتقاد خود را به نظریه تکاملگرایی و مسیر تکاملی مطرح کرده و معتقد است گریز از تکاملگرایی که از آغاز قرن بیستم در محافل علمی رایج شد، در جهت منافع نظام سرمایه دار و پدرسالار کنونی بوده است. چراکه در بررسی مسیرهای تکاملی، لاجرم بایستی به مراحل اولیه زندگی انسان که بسیاری از باورهای زن ستیزانه را مورد سوال قرار میدهد پرداخت و از سوی دیگر پذیرش مسیر تکامل، گویای ناپایدار بودن مرحله کنونی سرمایه داری و لزوم گذار از آن برای رسیدن به جامعهای است که مناسبات نابرابر موجود را تعدیل نماید. آیا بیولوژی سرنوشت زن است؟ ایولین رید این اثر را در نیمه قرن بیستم یعنی در آغاز شکلگیری موج دوم جنبش فمنیستی نگاشت. او در این اثر در پی آن است تا اثبات کند «طبیعت خواستگاه ستم دیدگی زن نیست بلکه این امر ریشه در جامعه طبقاتی دارد.» (رید 1386). او با برداشت خاص خود از دیدگاه مارکسیستی، مصرانه به نفی برتری مرد بر زن در دوران پیش از شکلگیری طبقات اجتمایی میپردازد و اندیشه کلیسایی «خانواده ابدی- ازلی» را یک شوخی احمقانه قلمداد میکند. برای این که نگاهی کامل به اثر کوتاه خانم رید بیفکنیم لازم است نوشته او را به سه بخش تقسیم کنیم زیرا قدرت، صلابت نگارش و ادله ارائه شده در این سه بخش با یکدیگر متفاوت است. بخش اول: او در این بخش به تشریح نقش زنان در تبدیل میمون به انسان میپردازد. وی در ابتدا به تاریخ که آن را «ساخته دست مردان و حافظ وضع موجود» میخواند یورش میبرد و بیان میکند که چرا و چگونه مردان حقایق مربوط به نوع زن را در تاریخ کمرنگ جلوه میدهند. او حتی رای علم بیولوژی به سود مردان را غیر واقعی تلقی میکند و در حقیقت با این دیدگاه وارد میشود که مردان آنچه را در وجود خود دارند برتری به حساب آوردهاند و آنچه را از بیولوژی که به سود زن است بی ارزش تلقی کرده اند. او در فرازی از کتاب خود در مقابله با این منطق که چون زنان از لحاظ بیولوژیکی ضعیفتر از مردان هستند همواره تحت سلطه آنها خواهند بود، چنین مینویسد: «در حقیقت گفتن اینکه بیولوژی سرنوشت زن است به همان اندازه غلط است که بیولوژی سرنوشت مرد است، این حرف انسان را به سطح حیوان فرو میکاهد. چون اگر زنان چیزی نیستند جز موجوداتی که بچه میزایند، پس مردان هم چیزی جز نرهای بذر افشان نباید باشند.» (همان). او سپس به بررسی دلیل رهایی انسان از یوغ حیوانات، یعنی «قابلیت انسانها به شرکت در فعالیتهای کاری و تولید ضروریات زندگی.» (همان) میپردازد تا اثبات کند «این فرهنگ است که زیست اجتماعی انسان را تعیین میکند نه بیولوژی.» (همان). بخش دوم: چالشی که خانم رید برای اثبات نظریهاش در پیش رو دارد دو نظریه «زهدان» و «شکار» در ارتباط با کهتری زن میباشد. در این بخش او بسیار تند و متعصبانه قلم میراند. در ارتباط با موجودات نر چنین مینویسد:« واقعیت این است که در عالم حیوانات این جنس نر است که ناتوان است نه جنس ماده واین معلول ویژگیهای مخرب تمایل جنسی نر در طبیعت است.» (همان) و«حیوانات نر به دلیل این خصلت ستیزه جویی تمایل جنسی نرینه، جدایی طلب و تفرد طلب هستند و ناتوان از گرد آمدن در گروههای مبتنی بر کار متقابل.» (همان). خانم رید مادهها را بر خلاف نرها موجودات اجتمایی مینامد و معتقد است موجودات نر ، تنها نگران خود هستند در حالیکه مادهها در تنازع بقا نگران خود و فرزندان خود میباشند. او سپس چنین مینویسد: «این معمولا حیوان ماده است و نه حیوان نر که به یمن ممارست مداوم در این وظایف گروهی، باهوشتر، زیرک تر، حیله گرتر و توانا تر میشود.» (همان) و موجودات نر را بر اساس نوشتههایی از «رابرت آردی» و «روبرت بریفالت» کودنتر از مادهها مینامد و از بحث چنین نتیجهگیری میکند: «این ملاحظات نشان میدهد که در طبیعت هیچ اساسی برای نظریه زهدان وجود ندارد، تازه طبیعت از جنس ماده حمایت کرده است» (همان) باز بیان میکند: «در گذار از میمون به انسان طلایه داران مادهها بودند و نه نرها.» (همان). ایولین رید سپس به «نر مسلط» در حالت حیوانی اشاره میکند و میگوید موجودات نر به دلیل ستیزه جو بودنشان سعی میکنند از طریق حذف رقبا بر دیگران مسلط شوند و حیطه عمل جنسی خود را گسترش دهند. او در پی ارتباط این مسئله به تسلط ابدی مرد بر ماده به نکته ظریفی اشاره میکند:«این مبارزه در میان نرهاست، هر نری با نرهای دیگر در جنگ است، حتی حذف نرهای دیگر از سوی نرهای مسلط سبب ساز سلطه او بر ماده یا مادههایی که در دسترس وی قرار گرفتهاند نمیشود.تا آنجا که به مادهها مربوط میشود، آنها ممکن است نر پیروز را تنها به عنوان بارور کننده خود بپذیرند همین و بس.» ( همان). رید در ادامه میگوید که موجودات نر در مراقبت از فرزندان همیاری نمیکنند و اگر موردی دیده میشود «مشکل تخصصی یافتهای از تولید مثل است» اما مادران بر خلاف نرها «نگران بچههای خود هستند» و باز معتقد است:« در حیوانات، دفاع نرها از جمع، تنها برای دفاع از زندگی خود است. همه حیوانات چنین میکنند به جز مادر که در دفاع از بچههای خود میجنگد.» (همان). مشخص نیست خانم رید که دفاع نر از زندگی مادر و بچهها تنها برای دفاع از زندگی خود میداند چگونه به این نتیجه رسیده است که دفاع مادهها از بچهها تنها به دلیل دفاع از خود نیست، از سوی دیگر نکتهای که باید به آن توجه کرد این است که اساساً مقایسه بین جهان حیوانات و انسانها به نحوی که برتری یکی از دو جنس نر و ماده مشخص شود کار درستی است یا نه؟ در واقع آنچه که مسلم است این است که زندگی حیوانات با یکدیگر متفاوت است، اگر مادر، در بعضی از حیوانات به مراقبت و حمایت بیشتر فرزندان میپردازد و اگر تأثیر حیوان نر بر زندگیاش فقط به عنوان بارور کننده است در بعضی دیگر از حیوانات مانند لاک پشت، مادر، پس از گذاشتن تخم و قبل از بیرون آمدن بچه لاک پشتها از تخمشان آنها را رها میکند، و یا بعضی دیگر مانند زنبور عسل که زندگی گروهی دارند، متشکل هستند از ملکه مادر و باقی زنبورها، که زنبوران سرباز مأ مور دفاع کردن و یا تهیه غذا و نقش ملکه مادر در تخمگذاری میباشد. اما رید، در نقد «نظریه شکار» در باب کهتری زن ادله بسیاری ارائه میکند تا اثبات کند، شکار مردان باعث برتری یافتن آنان بر زنان خانه نشین نشد، زیرا این زنان بودند که دانههای غذایی را جمع کرده و نگهداری میکردند و در اغلب روزها که مردان دست خالی از شکار میآمدند غذای خود و مردان را تأمین میکردند، همچنین او کار زنان را تولیدی و منجر به چرم سازی، سفالگری، خانهسازی و داروسازی میداند و نیز رشد عقلی آنان را منجر به حکیم، پرستار و معلم شدن میداند. البته این در حالی است که در دید وی پس از این تحولات مردان همان شکارگر ساده ماندهاند. او همچنین موفق میشود اثبات کند که کوچک خواندن کار «خوراک جمع کردن» زنان و بزرگ نشان دادن شکارگری مردان در تحول بشر «یک تعصب مردانه است». در جای دیگر نظریه شکار میآید: «قویتر و ستیزه جو بودن مردان و نیز زمین گیری زنان به علت بارداری و نگهداری از بچهها، مردان را شکارگر تربیت کرده است.» (همان) در این زمینه بخش اول را پذیرفته لیکن دلیل ناتوانی بیولوژیکی زن در ارتباط با شکار را رد میکند. او مینویسد: «جانوران ماده گوشتخوار با وجود بارداری زمین گیر نمیشوند و تا آخرین روزهای زایمان همچون نرها به شکار میپردازند.» (همان) هیچ ناتوانی زهدانی که بر ماده شیرها و ماده پلنگها کهتری تحمیل کرده باشد وجود ندارد.» در مقابله با این اظهارات باید گفت: از اینکه ماده شیران و ماده پلنگان در زمان بارداری ناتوانی ندارند نمیتوان نتیجه گرفت که ماده آدمی نیز در اثر بارداری زمین گیر نمیگردد. بخش سوم: رید، در مبحث بعد تحت عنوان «آیا زنان همیشه تحت ستم بوده اند؟» از شواهد ملموستری استفاده میکند و با گریزی به دوران مادرسالاری از لحاظ تاریخی و داییسالاری در جزیره ترو بریاند و بومیان استرالیا در عصر خود نشان میدهد که «پدر سالاری، سلطه مردانه و شرایط پست زنان، ویژگیهایی مربوط به دوران نسبتاً متأخر است.» (همان) و در بررسی این زمینه از احترام والای سرخپوستان آمریکای شمالی به زنان که میگفتند: «همه اقتدار واقعی در وجود آنان (زنان) جا گرفته است» (همان) استفاده نموده است. او در مبحث پایانی تحت عنوان «تقسیم کار اجتماعی در یرابر تقسیم کار خانگی» عقب ماندگی زنان را ناشی از تقسیم ناعادلانه کار میان زن و مرد میداند و خواهان تغییر این نظام میگردد. (به زمان تألیف این اثر توجه داشته باشید) و به مقابله با عامل اصلی باز دارنده زمان خود یعنی کلیسا میپردازد: «به باور کلیسا و حافظان نظم موجود جای زن در خانه است برای خدمت به شوهر و بچهها، چرا که خانواده همیشه وجود داشته است.»(همان) در این بررسیها رید تمام زمینههایی که با گسترش مالکیت خصوصی و تقسیم کار باعث عقب راندن زنان از عرصه اجتماع و اشتغال آنان به «خرده کاریهای شعور بر باد رفته» شدهاند به اجمال بررسی کرده است. در کل باید گفت که رید، مطلب خود را با این سؤال آغاز می کند: «آیا بیولوژی زنان نقشی در تقلیل آنها به موقعیت جنس دوم و حفظ این موقعیت بازی کرده است یا نه؟» (همان) و در واقع طرح این سئوال را در جامعه زیر سلطه مردان قابل درک دانسته است. وی در برسی خود جامعه استوار بر مالکیت خصوصی، نهاد خانواده و برتری مرد را دلایل استثمار و ستم به زن و تبدیل آنان به «جنس دوم» میداند، در این رابطه میتوانیم بگوییم که اگر چه موارد ذکر شده دلایل قاطعی برای استثمار و ستم به زن محسوب میشوند اما دلایل اصلی و ریشهای تر این قضیه را باید در دورههای تاریخی جستجو کرد. آنچه که مسلم است در دورهای از تاریخ، نیروی بدنی نیازهای بیشتری را برطرف میکرد، مثلاً در دوره بردهداری یا در دوره فئودالی، اجتماع یا خانوادهها متشکل از کارهایی بوده که قدرت بدنی بیشتری را طلب مینموده است، به همین صورت ما شاهد هستیم که نیازها در عصر حاضر تغییر نموده و کسانی کارایی بیشتری دارند و ارزشمندتر محسوب میشوند که تخصص و علم بیشتری را داشته باشند و تقسیم کار اجتماعی به گونهای است که هر دو جنس مرد و زن دارای ارزش و کارایی یکسان هستند. زندگینامه ایولین رید اولین هرویت در 31 اکتبر 1905 در Haledon نیو جرسی متولد شد. پدرش، زمانی که او نوزادی بیش نبود خانه را ترک کرد و پیش از آن که او به نوجوانی برسد در گذشت. اولین رید از خانواده مرفهی نبود و به همراه دو خواهرش با مادر خود زندگی میکرد، زنی حریص و مستبد که اولین رید شدیدا از او بیزار بود. اولین رید دنیای Haledon را برای زندگی بسیار کوچک میدانست بنابراین در نوجوانی به نیویورک مهاجرت کرد، شهری که بیشتر زندگیاش را در آن سپری نمود. او شدیدا تحت تاثیر عمهاش قرار گرفت همان کسی که برای اولین بار اورا با موزهها، نمایشها و کنسرتها آشنا نمود و او را به یک هنرمند جدی و بلندپرواز تبدیل نمود. پس از اتمام دوره راهنمایی او به مدرسهی طراحی پارسونز و اتحادیه دانشآموزان هنر گرایش یافت. بیش از چندین سال، نقاشی را زیر نظر برخی از مشهورترین هنرمندان دوره خود چون جان اسلوان، جرح لاکز و در نهایت گرنت وود مطالعه نمود. از اواخر دهه 1920 و اوایل 1930، او جزو یک گروه رادیکال از هنرمندان و روشنفکران شهر نیویورک بود. اولین فعالیت سیاسی وی شرکت در تظاهراتی در مرکز رادکلیف در اعتراض به از بین بردن نقاشیهای دیواری بود که توسط هنرمند معروف مکزیکی دیاگو ریورا ایجاد شده بود. به واقع یک شورشی بود که نفرت شدیدی را، نسبت به بردگی و تنزل زنان در جامعه سرمایهداری گسترش میداد. او تلاش مینمود تا بیشتر از مسیر قانونی فعالیت کند چرا که دریافته بود، جامعه برای نابودی او به عنوان یک فرد شورشی، به صدها روش متوسل خواهد شد. در سیسالگی و چند با نویسندهای جوان و بلند پرواز به نام Osborne Andreas ازدواج کرد و به خانه او درClinton, Lowa رفت. در این دوره او پیوسته نقاشی میکرد. کارهایش، تفکراتش درباره زندگی و آنچه که به دنبال آن بود را به خوبی بیان مینماید. در کمتر از سه سال، اولین رید تصمیم گرفت، دایرهی زندگی خانوادگیاش محدودکنندهاش را تنگتر کند و بار دیگر به نیویورک بازگشت. او آپارتمانی در Greenwhich Village خرید و زندگیاش را به عنوان یک هنرمند مستقل از سر گرفت. ازدواجش، به علت دو سقط غیر قانونی (که او را برای همیشه از داشتن فرزند محروم ساخت) در دهه 1930، بدون آن که ثمرهای داشته باشد باقیمانده بود تا آن که در 1941 رسما طلاق گرفت. با ازدواج خواهر کوچکترش با سرمایهدار با نفوذ و سالخورده جنرال موتورز، اولین رید دیگر نگرانی مالی نداشت. با وجود آن که احساس آزادی میکرد، به عنوان یک نقاش به مکزیک و امریکای مرکزی سفر مینمود تا ناامیدانه پاسخهایی را برای ستم جنسی و طبقاتی جستجو کند. زمانی که او با تبیین انگلس مواجه شد، دریافت که چگونه خانواده و فحشا ستونهای جبر طبقات اجتماعی و ستم بر زناناند. جستجوی آزادی از طریق مبارزه، در راه سوسیالیسم معانی مهمی را به زندگی او بخشیدند. در پایان دههی 1930 اولین رید آموخته بود که راه حلی فردی برای آزادی شخص وجود ندارد. او تصور مینمود که اگر یک تبیین منطقی برای جهان و چشماندازی برای تغییر آن نیابد، خود یکی از قربانیان نظام سرمایهداری خواهد شد. او ابتدا به وسیله پروفسوری از دانشگاه نیویورک که پیرو جنبش تروتسکی بود، با مارکسیسم انقلابی آشنا شد. اولین رید به او در توزیع انتشار روزنامه رزمنده (Militant) کمک مینمود. آن پروفسور همچنین او را به یکی از دانشجویانش به نام O’Rourke که در آن زمان یکی از جوانان عضو حزب کارگران سوسیالیست(swp) بود معرفی نمود. در 1939 رید، به عنوان نگهبان، برای محافظت به خانهی لئون تروتسکی Leon Trotsky در Coyoacan مکزیک رفت. او با رفت و آمدهای مکررش به خانه تروتسکی، به شیوههای مختلفی به او کمک مینمود. اولین رید، در مکزیک تحت تاثیر تروتسکی یکی از اعضای حزب کارگران سوسیالیست شد، او درباره برنامههای شخصیاش، موقعیتش در حزب و اختلافاتش با خواهرش که هنوز از نظر مالی حمایتش میکرد، با تروتسکی گفتگو میکرد. پس از ترور تروتسکی در 1940، اولین رید در خانه تروتسکی باقی ماند تا برای بیوه او ناتالیا سدوا Natalia Sedova حمایتهایی را فراهم کند. در همین زمان رید یکی از بهترین و آخرین نقاشیهایش را از این زن انجام داد. زمانی که اولین رید تصمیم گرفت که یک انقلابی جدی باشد نقاشی را رها کرد. در بازگشت به نیویورک، به همراه جرج نواک Georg Novak که یکی از ویراستاران مجله بود، به عنوان کارمند مجلهی تئوریک حزب کارگران سوسیالیست، Fourth International مشغول به کار شد. اولین رید روابط شخصی و سیاسیاش را گسترش داد و تا پایان عمر انرا حفظ نمود. در 1942 آن ها با یکدیگر ازدواج نمودند. اولین رید همانند همسرش شدیدا در دفاع از آزادیهای مدنی و سازماندهی کمیته دفاع از حقوق مدنی درگیر شده بود. در اواسط دهه 1940، او کارمند تحریریه Miliant (هفته نامه حزب کارگران سوسیالیست) شد، سپس به پیروی از روزنامهنگار معروف انقلابی جان رید، نام مستعار رید را، برای خود انتخاب نمود، با ساختاری خوب و روشن مینوشت که خوانشی روان داشت و تا زمان مرگش به عنوان نویسنده Miliant باقی ماند. در عین حال، مقالات او در روزنامههای تئوریکی International Socialist Reviw و در دیگر روزنامههای تروتسکیست بینالمللی و امریکایی نیز چاپ میشد. در دهه 1970 او به همراه جرج بریتمن سه جلد از نوشتههای تروتسکی را ویرایش کردند که بوسیلهی انتشاراتPhathhfinder به چاپ رسید. در 1951 رید به همراه جرج نواک به عنوان ناظران حزب بر کار Fourth International به لندن نقل مکان نمودند، در این زمان او تحقیقات انسانشناختیاش را آغاز نمود و سرانجام آن را در اثر بزرگش به نام تکامل زنان به اوج رساند. اما در واقع از دو دهه قبل، نتیجه تحقیقاتش را درباره منشا ستم به زنان در مقالهی «تحول زنان از کلونهای اولیه تا خانوادهی پدر سالار» منتشر کرده بود. رید به عنوان یک انسانشناس روشهای علمی دیالکتیک مادی را بکار میبرد و کارش درباره نقش زنان، به همراه پیشداوری و تعصب نبود. او از عمده روشهای علمی موجود، بهره گرفت و دادههایی را که درباره منشا جامعهی انسانی جستجو نمود، به طور مستقیم یا غیر مستقیم تحقیقپدبر بودند. از 1940 تا 1965 رید و همسرش در لوس آنجلس زندگی بسیار سختی داشتند. حزب کارگران سوسیالیت در این سالها منزوی شده و تحت فشار و بحران مالی پایداری به سر میبرد. اما در طی این سالها اولین رید، یک تعداد از مقالاتش را برای مجلات تئوریکی حزب نوشت و در آنها به تشریح نظراتش پرداخت. در 1965 رید و نواک به نیویورک بازگشتند تا در مرکز حزب کمک کنند، پس از آن وضعیت مالی بهبود پیدا کرد و رید موفق شد تا کار منظمی را روی تحول زنان آغاز کند، در اواخر دههی 1960 و اوایل دههی 1970، زمانی که موج جدیدی از عقاید فمنیستی گسترش یافت، او بسیار پر شور بود. رید در یکی از اولین کنفرانسهای جنبش جدید سخنرانی نمود (بوستون، بهار 1969) او ساماندهی و آموزش اولین گروه از زنانی را بر عهده داشت، که برای هدایت فعالیتهای حزب کارگران سوسیالیست، به عنوان بخشی از جنبش جدید تشکیل شده بودند. او به سرعت برخی از مقالاتش را برای انتشار کتاب مسئلهی آزادی زنان (1969) جمع آوری نمود. کتاب به هفت زبان، از جمله زبان ژاپنی منتشر شد. در دهه 1970 گسترش جنبش آزادیبخش زنان به عنوان یک پدیده جهانگستر بود که اولین رید را قادر ساخت تا در خارج از مرزهای آمریکا به تقویت جریان مارکسیسم در جنبش زنان کمک نماید. اما او مدتها قبل از آن که در سراسر دنیا به عنوان یک تئوریسین مارکسیست شناخته شود، یک اینترناسیونالیست بود. او به همان نسبت با کار درFourth International شناخته میشد، که برای ساختن حزب کارگران سوسیالیست. در 1963، حزب، همکاریهای رید را تائید و او را برای کمیتهی ملی حزب انتخاب نمود. در 1973، او به ژاپن، استرالیا و نیوزیلند سفر کرد. در برخی از سخنرانیهایش 500 تا 600 زن شرکت نمودند. در 1975 او برای سخنرانیهای دیگری به انگلستان و ایرلند رفت. در سالهای پایانی زندگیاش، بیماری سرطان او را وادار نمود تا سفرهای طولانی و برنامهریزی شدهی اسکاندیناوی و آلمان غربی را لغو کند. در طی دهه 1970، اولین رید در بیش از صد دانشگاه در ایالات متحده و دیگر کشورها سخنرانی نمود. علاوه بر آن با رسانههای بیشماری مصاحبه کرد و ملاقاتهای غیر رسمی را با زنان داخل و خارج از حزب ترتیب داد. در هر سخنرانی او مطالب بسیاری را درباره نقش زایندهای که زنان در تاریخ بازی نمودند، به آنان میآموخت. او این مسئله را تبیین نمود که چگونه زنان عامل ادامه مسئله تولید مثل بشر بودند، واین خود، پایههای رشد تمدن را شکل داده است. او پس از 73 سال زندگی، در مارس 1979 در نیویورک درگذشت. منابع مطالعاتی: • اسمیت، ارتنر و دیگران، فمنیسیم و دیدگاهها (مجموعه مقالات)، تنظیم شهلا اعزازی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان،1385. • سعداوی و رئوف عزت، نیمه دیگر، ویراستار عباس محمدی اصل، نشرناقد، 1382. • روباتام، شیلا، زنان در تکاپو فمینیسم وکنش اجتماعی، ترجمه حشمت الله صباغی، انتشارات شیرازه، 1385. • ریتزر، جورج، نظریهی جامعهشناسی در دوران معاصر، انتشارات علمی، 1374. • رید، ایولین، آیا بیولوژی سرنوشت زنان است؟، ترجمه فتاح محمدی/ نشرهزاره سوم، 1386. • رید، ایولین، آزادی زنان، ترجمه افشنگ مقصودی، نشرگل آذین، .1380 • رید، ایولین، فمینیسم و مردم شناسی، ترجمه افشنگ مقصودی، نشرگل آذین، 1384. • رید، هنسن و دیگران، آرایش، مد و بهره کشی از زنان، ترجمه افشنگ مقصودی، نشرگل آذی، 1381. • رید، ایولین، زنان در جامعه، ترجمه اصغر مهدیزادگان، انتشارات نگاه، 1381. • نرسیسیانس، امیلیا، مردم شناسی جنسیت، انتشارات افکار، 1383. • مشیرزاده، حمیرا، از جنبش تا نظریه اجتماعی، انتشارات شیرازه، 1385. • www.trotskyana.net/Trotskyists/Bio-Bibliographies/bio-bibl_reed.pdf,Bio-... sketch of Evelyn Reed روی اینترنت: رید در ویکیپدیا بیوگرافی رید شنبه، 14 دی 1387
























