ویژه چهره ماه: مسئله ی خشونت و تضاد ریشه ای

هربرت مارکوزه

امروزه تضاد ریشه ای، تنها میتواند در یک چاچوب جهانی در نظر گرفته شود و از آن جهت که به عنوان یک پدیده ی نادر شناخته شده است,ماهیت آن از همان ابتدا مورد تحریف قرار گرفته است.
بهتر است که در مورد این تضاد,در زمینه ی جهانی و با تاکید بر ایالت متحده امریکا گفتگو کنیم.شما مطلع هستید که من تضاد امروزه ی دانشجویان را به عنوان عامل قطعی دگرگونی تلقی می کنم:مطمئینا نه به خاطر اینکه به عنوان یک نیروی تندروی انقلابی مورد سرزنش واقع شده ام,بلکه تنها به دلیل اینکه یکی از قوی ترین عواملی است که ممکن است تبدیل به یک نیروی انقلابی شود.

برپایی ارتباطاتی میان تضادهای دانشجویی در کشورهای مختلف,یکی از نیازهای استراتژیک بسیار مهم در سال های اخیر است.درحقیقت به ندرت ارتباطی میان جنبش های دانشجویی در امریکا و آلمان وجود دارد.حتی تضاد دانشجویان در امریکا هیچ سازمان مرکزی مؤثری را دارا نمی باشد و ما درواقع باید به دنبال تأسیس چنین ارتباطی باشیم.اگر برای گفتگو درمورد موضوع این بحث,عمدتا ایالت متحده را مورد مثال قرار می دهم تنها برای فراهم کردن شرایطی جهت برقراری چنین ارتباطاتی است.تضاد دانشجویان در امریکا بخشی از نارضایتی و مخالفتی گسترده تر است که معمولا به"جنبش چپ جدید"خوانده می شود.

بهتر است با مطرح کردن خلاصه ای از تفاوت های اساسی بین جنبش چپ نوین و جنبش چپ قدیمی آغاز کنیم.جنبش چپ نوین با اندکی استثنا,ازنظر نگرش ارتودوکس بیشتر نئومارکسیست است تا مارکسیست و این شدیدا تحت تأثیر مائوئیسم و جنبش های انقلابی جهان سوم می باشد.به علاوه,جنبش چپ نوین شامل گرایش های نئوآنارشیست است که به دلیل بدگمانی های فراوان گروه های جنبش چپ قدیمی و طرز فکر آنها شکل گرفته است.همچنین این گروه برخلاف تنها عامل انقلابی,محدود به طبقه قدیمی کارگری نیست و به تنهایی نمی تواند به صورت طبقاتی معنا شود.طبقاتی که شامل گروه های مختلفی می شوند همچون:گروه روشن فکرانی که از جنبش های حقوق مدنی نشأت می گیرد و گروه جوانان که شامل عناصر بنیادی هستند که در نگاه اول به هیچ عنوان به عنوان یک سیاسی ظاهر نمی شوند.برای مثال, گروه "هیپی" که در آینده به آن خواهیم پرداخت,بسیار جالب توجه است که این جنبش به جای سیاست مداران قدیمی,دارای سخنرانانی است که متشکل از شاعران,نویسندگان و خردمندان هستند.اگر شما برروی این شرح کوتاه تأمل کنید خواهید پذیرفت که این شرایط یک کابوس واقعی برای مارکسیست های قدیمی محسوب می شود.شما در اینجا اظهار مخالفتی دارید که بطور کاملا آشکار,هیچ توانایی برای مقابله با نیروی انقلابی کلاسیک ندارد:یک کابوس که کاملا مطابق با واقعیت است.

من معتقدم که این مجموعه ی غیرمتعارف تضادها,بازتابی است از یک جامعه ی به دنبال استبداد دموکراتیک و جامعه ی دیگری که تلاش کرده ام آن را به همراه آگاهی کنترل شده معرفی کنم که یکپارچگی طبفه تحت سلطه با پایه و اساسی کاملا حقیقی است.برای مثال می توان به بنیانی اشاره کرد که در آن نیازهای کنترل شده و پاسخ داده شده,به نوبه ی خود به تأسیس مجدد سرمایه داری انحصاری می پردازند.نتیجه ی حاصل از گردهمایی این مجموعه,فقدان ضرورت ذهنی در یک دگرگونی بنیادی است که ضرورت عینی آن بیشتر نمایان می شود و در چنین شرایطی مقاومت ومقابله,به صورت کاملا منظمی درمیان بیگانگان متمرکز می شود.

در ابتدا این مقابله و تضاد در محله های یهودی نشین درمیان تهی دستان یافت می شود که شرایط زندگیشان به پیشرفت فراوانی نیازمند است و سرمایه داری پیشرفته نمی تواند و نخواهد توانست شادی و خشنودی ایجاد کند.دوم اینکه,تضاد در قطب مخالف جامعه متمرکز می شود,درمیان افراد خاصی که آگاهی و غریضه ی آنها کنترل اجتماعی را از بین میبرد.منظور من آن اقشاری هستند که با توجه به جایگاه اجتماعی و تحصیلاتی که دارند همچنان به حقایق و ساختار کامل آنها که واقعا رسیدن به آن مشقت بار است,دسترسی دارند.این اقشار همچنان دانش و آگاهی خود را حفظ می کنند و این باعث تناقض می شود,زیرا جامعه ی به اصطلاح دولتمند از قربانی های خود به اجبار هرآنچه که دارند اخذ می کند.بطور خلاصه,در این دو قطب جامعه,مخالفت و مقابله وجود دارد که ترجیح می دهم بطور مختصر به توضیح آن بپردازم:

محرومین:در ایالت متحده امریکا,محرومین یا تهی دستان از اقلیت های ملی و نژادی تشکیل می شوند که بطور قطع ازنظر سیاسی سازمان یافته نیستند و گاهی درمیان خود دچار خصومت هستند.(برای مثال در شهرهای بزرگ,کشمکش های قابل توجهی درمیان نژاد سیاه و پورتوریکویی ها وجود دارد).آن ها بیشتر گروه هایی هستند که محل مشخصی را برای فرآیندهای تولیدی تصرف نمی کنند و به همین دلیل نمی توان آنها را از دیدگاه نظریه ی وابسته به مارکس,بویژه تا زمانی که اتحاد ندارند بطور بالقوه,نیروهای انقلابی خواند.اما در چارچوب جهانی,محرومین که مجبور به تحمل تمامی وزن نظام هستند بطور واقع قسمت عمده ای از بنیان مبارزات ضد استثمار نوین در کشورهای جهان سوم و ضد استثمار در امریکا را تشکیل می دهند.در اینجا می توان به این مورد اشاره کرد که هیچ سازمان مؤثری دربین اقلیت های ملی و نژادی وجود ندارد و بویژه در شهرهای بزرگ با جامعه ی سرمایه داری و توده ی مردمی که در دنیای استثماری نوین درگیر مبارزه با چنین جامعه ای هستند.

این توده های مردمی که در حال حاضر ممکن است به عنوان طبقه ی جدید کارگری شناخته شوند امروزه خطر آشکاری برای نظام جهانی سرمایه داری محسوب می شوند.اینکه تا چه حد,طبقه ی کارگر در اروپا همچنان درمیان محرومین نهاده می شود,یک چالش است که باید بطور جداگانه به آن پرداخته شود.من قادر نیستم در چارچوبی که باید هم اکنون درمورد آن صحبت کنم,این موضوع را وارد کنم اما بهتر است به یک تفاوت بنیادین اشاره کنم.آنچه که می توان درمورد طبقه ی کارگر در امریکا گفت,این است که اکثریت آنان در یک سیستم یکپارچه قرار دارند و هیچ دگرگونی بنیادینی را خواستار نیستند.درضمن هنوز نمی توانیم درمورد طبقه ی کارگری اروپا سخن گوییم.

افراد برجسته:حال باید در مورد گروه دوم بحث کنیم که امروزه با نظام سرمایه داری پیشرفته,در دو زیرمجموعه مخالفت می کند.بهتر است در ابتدا نگاهی داشته باشیم به طبقه ای که اصطلاحا طبقه ی جدید کارگری جدید نام دارد.طبقه ای که پنداشته می شود شامل اهل فنون,مهندسین,متخصصین,دانشمندان و...است که تمامی آن ها در فرآیندهای تولیدی با دارا بودن موقعیت ویژه,مشغول به کارند.به دلیل جایگاه کلیدی این افراد,به نظر می آید که این گروه نشان دهنده بنیانی عینی از نیروی انقلابی باشد اما هم زمان نیز زاده ی نظامی معین است که به آگاهی اعضایش سمت و سو می دهد.بنابراین"عبارت طبقه ی جدید کارگری"تا حدی ناکامل است.دومین و تنها موضوعی که باید درمورد آن سخن بگویم,تضاد دانشجویی در وسیع ترین معنای آن است که شامل ترک تحصیل می شود.تا جایی که من می توانم داوری کنم,این مورد بیان کننده ی تفاوت ارزشمند بین جنبش های دانشجویی در امریکا و آلمان است.در امریکا بسیاری از دانشجویانی که در این تضادها کاملا فعال هستند,دانشگاه را ترک می کنند و بعنوان یک شغل تمام وقت به سازمان دهی تضادها می پردازند.این اتفاق شامل خطراتی می شود و در عین حال مزیت هایی نیز دارد.ترجیح می دهم که تضادهای دانشجویی را در 3 دسته قرار دهم.ما ممکن است که در ابتدا بپرسیم,این تضاد بطور مستقیم علیه چه چیزی است؟دوم,اشکال آن چگونه است؟و سوم,چشم انداز این تضادها چگونه است؟

اول-هدف این تضاد چیست؟این سؤال باید بسیار جدی گرفته شود زیرا ما در این زمینه با یک جامعه ی دموکراتیک و دارای عملکرد مؤثر سروکار داریم که حداقل در شرایط عادی اقدام به ترور نمی کند.همچنین در این نقطه است که می توان اظهار کرد در امریکاهمه چیز تا حدی واضح است.به این شکل که مقابله,علیه تعداد عمده ای از مردم وجود دارد مانند طبقه ی کارگر.می توان گفت این یک مقابله علیه فشار موجود نظام است که با استفاده از سودی که از سرکوبگری و ویران کردن به شیوه ی کاملا غیر انسانی میبرد اقدام به کنترل همه چیز می کند تا جایی که حتی برای خرید و فروش کالا که جهت امرار معاش صورت می گیرند نیز تأثیر می گذارد.این مقابله همچنین علیه رفتارها و ارزش های ریاکارانه ی نظام و علیه ترورهای خارج از کلانشهرها صورت می گیرد.

این مقابله در برابر نظام در ابتدا توسط جنبش های حقوق مدنی و سپس به وسیله جنگ ویتنام,شکل گرفت.پس از این رخدادها واقعیت هایی برای اولین بار دیده شدند:چگونگی جلوه ی نظام دمکراتیک آزاد,مشخص کردن وظیفه ی کلانترها,چگونگی این موقعیت که قاتلین سیاه پوست ها بدون مجازات رها می شوند اما افراد بدهکار به خوبی شناخته می شوند.و این یک تجربه ی بسیار سختی بود که بطور کلی باعث شروع فعالیت سیاسی دانشجویان و طبقه ی روشنفکر در ایالت متحده امریکا شد.به اضافه,این تضاد به دلیل جنگ ویتنام شدت گرفت.برای این دانشجویان,جنگ برای اولین بار ماهیت جامعه ی تأسیس شده را آشکار کرد:نیاز مبرم آن به توسعه و خشونت در نبرد علیه تمام جنبش های ازادی طلب.

متأسفانه من هیچ فرصتی برای بحث درمورد سؤال اینکه آیا جنگ در ویتنام یک جنگ امپریابیستی بود یا خیر.به هرحال,من ترجیح می دهم نظر کوتاهی بر این زمینه بیاندازم زیرا ممکن است که باعث مسائلی شود.اگر امپریالیسم با درک قدیمی جا افتاده باشد,این به آن معنا است که ایالت متحده برای سرمایه گذاری می جنگد و این یک جنگ امپریالیسمی نیست بلکه این جنبه ی کوچک امپریالیسم مجددا تبدیل به یک مشکل بحرانی شده است.در تاریخ 7جولای 1967,بطور مثال شما می توانید در یکی از موضوعات "نیوزویک"(Newsweek)بخوانید که دارایی ویتنام در زمینه ی تجارت جد.د 20بیلیون دلار است و این رقم روز به روز درحال افزایش است.با وجود این,نیازی نیست که ما درمورد کاربرد معنای جدید امپریالیسم بیاندیشیم,زیرا خود سخنوران امریکا آن را بیان کرده اند.در ویتنام,هدف بر این است که مانع قرار گرفتن این کشور تحت کنترل کمونیست شوند زیرا  جزئی از مهم ترین مناطق از نظر استراتژیک و اقتصاد دنیا است.کشمکش های بسیار سخت برعلیه تلاش های آزادی ملی,مسئله ای است که در تمام گوشه و کنار دنیا برقرار است.بسیار سخت,از این نظر که موفقیت کشمکش های آزادی خواه ویتنام می توانست راهنمایی هایی داشته باشد برای شروع جنبش های آزادی خواه این چنینی در نقاط دیگر دنیا که بسیار نزدیکتر به شهرهای بزرگ با سرمایه گذاری های عظیم هستند.اگر در اینجا,ویتنام به هیچ عنوان,پیشامدی از سیاست خارجی نداشته باشد و تنها مرتب با اصل نظام باشد این ممکن است که یک نقطه ی عطف برای پیشرفت نظام محسوب و حتی شروع یک پایان باشد.آن چه در اینجا نشان داده شده,این است که اراده ,خواسته وجسم بشر با نامرغوب ترین سلاح ها می تواند مؤثرترین نظام نابودکننده ی زمان را تشکیل دهد.این یک جهان تاریخی نوظهور است.

اکنون به سراغ دومین پرسش مورد بحث می آیم,باعنوان :اشکال مختلف تضاد.

ما درمورد تضاد دانشجویی صحبت می کنیم و من باید از ابتدا خاطرنشان شوم که ما با جنبه ی سیاسی دانشگاهی که خود کاملا سیاسی است سروکار نداریم.شما باید تنها به این مورد بیاندیشید که تا چه حد برای مثال :علوم انسانی یا حتی ریاضیات که دارای نظم مطلق هستند امروزه در تولید و استراتژی نظامی شرکت دارند.شما باید به این فکر کنید که علوم طبیعی و حتی جامعه شناسی و روانشناسی,امروزه تا چه حد به حمایت مالی دولت و سازمان های بزرگ نیاز دارند!تا چه حد دو رشته ی اخیر در کنترل بشر و تنظیم بازار نقش داشته اند.در اینجا است که ما می توانیم بگوییم دانشگاه یک مؤسسه ی سیاسی است و تضاد دانشجویی در آن,یک تلاش ضد سیاسی است و نه سیاسی.درکنار بی طرفی پوزیتیویستی که یک بی طرفی ساختگی است لازم است که جایی برای انتقاد,در دوره های تحصیلی در چارچوب بحث های روشنگرانه قرار داده شود.به خاطر همین است که یکی ازنیازهای تضادهای دانشجویی در امریکا,اصلاح برنامه های تحصیلی است بنابراین افکار و دانش منتقدانه بطور کامل مورد استفاده واقع می شوند تا بر مباحث خردمندانه تأثیر گذارند نه اینکه باعث پریشانی شوند یا به تبلیغ بپردازند.این چیزی است که در خارج از دانشگاه هایی به اصطلاح آزاد و انتقادی برگذار می شود.بطور مثال:در برخی دانشگاه های شرغ امریکا مثل برکلی(Berkeley) و(stanford)و تعداد دیگری از دانشگاه های بزرگ,دروس و سمینارهایی ارائه داده می شوند که موضوعات آن ها برای برنامه های اموزشی معین,ناکافی هستند مثل:مارکسیسم,تحلیل روانکاوی,امپریالیسم,سیاست خارجی در جنگ سرد و محله های یهودی نشین.

شکل دیگری از تضاد دانشجویی:دوره های آموزشی و اعتصاب های معروف است.

در اینجا من باید تنها اشاره ای داشته باشم به تنش هایی که در این تضاد ایجاد می شوند:اموزش و یادگیری منتقدانه,از طرفی درگیر شدن با نظریه ها و از طرفی دیگر تنها چیزی که می توان به آن رجوع کرد"جامعه ی وجودی" و "انجام آنچه به یک فرد تعلق دارد"است.بهتر است که معنی این "تنش" را در آینده بیان کنیم,زیرا به عقیده ی من این تنش بیانگر ادغام شدن شورش های سیاسی و اخلاقی-جنسی(sexual-moral)است که از مهم ترین فاکتورهای تضاد در امریکا هستند.این گونه است که آشکارترین معنا برای تظاهرات(یک تظاهرات غیر مجهز)پیدا می شود و هیچ نیازی به جست و جو و کشف مکان هایی برای اینگونه تظاهرات نخواهد بود.جست و جوی مواجهات فقط برای درک خود آن ها نه تنها غیر ضروری است بلکه فاقد اعتبار نیز هست.بنابراین نباید توجه زیادی به آن ها شود زیرا ممکن لست باعث انحراف از مسیر موردنظر و حتی تحریف از تضاد شود (تضادی که امروزه بیشتر تدافعی است تا تهاجمی).بطور مثال,هرگونه شدتی که در جنگ ویتنام صورت می گیرد مورد توجه نمایندگان سیاسی جنگ قرار می گیرد:اعتصاب کارخانه هایی که در آن ها ماده ی مخصوص تغلیظ بنزین و تهیه بمب آتش زا و سایر ابزار شیمیایی جنگاوری تولید می شود.(همانطور که می دانید نوع خاصی از اعتصاب در امریکا وجود دارد و این اعتصاب ها قانونی و سازمان دهی شده هستند)

آیا این اعتصاب های قانونی که دارای جبر نهادینه ای هستند,برعلیه تضاد به راه انداخته شده اند؟پاسخ من براساس شرایط موجود در امریکا است اما شما به راحتی می توانید ازطریق ان حدس بزنید که چه چیزی موجب اعمال آن شده است.این اعتصاب ها مواجهاتی نیستند که در چارچوب قانون باقی بمانند.اما اگر بمانند درواقع خود را در معرض جبر نهادینه قرار می دهند که بطور خودگردان,چارچوب قانونی را مشخص می کند و می تواند این اعتصاب را در حداقل خاموش محدود کند.برای مثال:اعمال قوانینی مانند ممنوعیت هرگونه تخطی در املاک خصوصی یا دولتی,دخالت در ترافیک,سلب آرامش و... .براین اساس,اگر یک تظاهرات کاملا صلح طلبانه,اختلالی در آرامش ایجاد کند یا بطور اختیاری یا غیر ارادی به تعدی املاک شخصی بپردازد هرانچه که قانونی بوده است می تواند درعرض چند دقیقه,غیر قانونی شود.در این شرایط,مقابله با قدرت دولتی و جبر نهادینه,غیر قابل اجتناب بنظر می آید مگراینکه تضاد تبدیل شود به یک تشریفات غیر مضر,یک تشکیل دهنده ی وجدان یا یک گواهی درخشان از حقوق و آزادی لازم تحت شرایط موجود.این تجربه ای بود از جنبش حقوق مدنی :که دیگران در آن به تمرین خشونت می پردازند و چیره اند و ستیز می کنند,که ایستادگی کردن برعلیه این خشونت و جبر قانونی از همان ابتدا در آن مشکل ساز بوده است.این مورد همچنین می تواند تجربه ای باشد برای زمانی که نظام با تضادهای دانشجویی مواجه می شود و درواقع این تضادها پیش از تصمیم گیری های مخرب قرار می گیرند:تضاد به عنوان یک اتفاق تشریفاتی یا به عنوان یک ایستادگی و استحکام مانند,نافرمانی مدنی است.

ترجیح می دهم جملاتی در مورد حقوق مخالفت و ایستادگی بر آن بیان کنم,زیرا من وقتی که مشاهده می کنم شناخت حقوق ایستادگی و مقاومت در آگاهی مردم به حد خیلی کمی نقش دارد ,بسیار بسیار شک زده می شوم,مانند:نافرمانی مدنی که به قدیمی ترین و مقدس ترین عناصر تمدن غرب تعلق دارد.این نظریه که حق و قانونی بالاتر از قانون مورد اجرای دولت دارد به اندازه ی طول عمر تمدن,قدیمی است.در اینجا پیش از آنکه هریک از تضادها که بیشتر نیز جنبه ی خصوصی دارند ایجاد شوند,بین حقوق مغایرت ایجاد می شود.برای استقرار,انحصار قانونی جبری و قانون مورد اجرای دولت و حتی مسئولیت اجرای خشونت برای دفاع شخصی وجود دارد.در مقابل,ایجاد شناخت و تلاش برای دستیابی به حداکثر حق موجود و اجرای وظیفه ی پایداری و استقامت و نافرمانی مدنی,یک نیروی مازاد جهت ایجاد انگیزه است که در پیشرفت تاریخی آزادی نقش داشته است و یک جبر آزادیخواه است.بدون این حق مقاومت و بدون به کاربردن یک قانون بهتر برعلیه قانون موجود,ما در ابتدایی ترین سطح بربریت و وحشی گری قرار خواهیم گرفت.بنابراین من فکر می کنم که مفهوم جبر و خشونت,دو شکل مختلف را دربر می گیرد:یک جبر نهادینه ی نظام تأسیس شده و یک جبر مقاومتی که لازما در ارتباط با قانون اجرایی دولت,غیر مجاز است.صحبت درمورد قانونی بودن مقاومت و ایستادگی کاملا بی معنا است:هیچ نظام اجتماعی حتی آزادترین آن ها نمی تواند بطور ترکیبی به قانونی کردن جبر برعلیه خود بپردازد.هریک از این گونه ها وظایفی دارند که با وظایف دیگری مغایرت می کنند.جبر جهت جلوگیری و جبر جهت رهاسازی وجود دارد همچنین جبر جهت دفاع از زندگی و جبر برای تجاوز نیز وجود دارند.هردو شکل اول آن نیروی تاریخی بوده اند و باقی خواهند ماند.بنابراین از همان ابتدایی که تضاد شکل می گیرد در زمینه ی جبر است.حق در مقابل حق قرار می گیرد نه به عنوان یک ذهنیت بلکه به عنوان یک جریان است.همچنان,شرایط موجود این حق را دارد که محدودیت های قانون را مشخص کند.تضاد میان دو حق,حق مقاومت با جبر نهادینه,با خود خطر همیشگی رویارویی با خشونت دولت را به همراه دارد مگراینکه حق آزادی,قربانی حق برپایی نظم شود و مگراینکه مانند تاریخچه گذشته,تعداد قربانی های حکومت ها از قربانی های انقلاب پیشی بگیرد.این به آن معنا است که با این وجود,تلاش برای برقراری عدم خشونت در قاعده کلی موجب برقراری مجدد جبرنهادینه ی موجود می شود.دریک جامعه صنعتی انحصارگرا,این جبر در حد بی سابقه ای بر سلطنتی که بر کلیت جامعه نفوذ دارد,تمرکز می کند.در ارتباط با این کلیت,حق آزادی همانطور که از نامش مشخص است یک حق منحصر به فرد است بنابراین تضاد جبر به عنوان برخورد میان عمومیت و منحصر به فرد بودن یا عمومی و خصوصی بودن جبر مشخص می شود و در این تصادم,جبر اختصاصی شکست خورده باقی می ماند تا زمانی که بتواند با قدرت عمومی موجود به عنوان یک سرمایه کلی مقابله کند.

تا زمانی که تضاد , نیروی اجتماعی یک سرمایه کلی جدید را دارا نباشد, مشکل تضاد یک مشکل تاکتیکی اساسی باقی می ماند. آیا مقابله با قدرتی که در آن نیروی مشوق مقاومت شکست می خورد, می تواند در برخی شرایط قدرت جمعی را به نفع تضاد تغییر دهد؟ در گفتگوی مربوط به این سوال, استدلالی که اغلب بیان می شود غیر معتبر است. برای مثال, در یک چنین مواجهه ای طرف مقابل تقویت می شود. با صرف نظر از چنین مواجهه ای , این اتفاق در هر شرایطی رخ می دهد و در هر زمانی تضاد ایجاد می شود و مشکل, تغییر این قدرتمند سازی حریف, به یک مرحله انتقالی است. سپس ارزش گذاری این وضعیت بستگی دارد به شرایظ مقابله و بویژه موفقیت برنامه سیستماتیک اجرایی آموزش و سازمان همبستگی.اجازه دهید مثالی در ایالات متحده ارائه دهم:تضاد, به عنوان یک حمله بر آزادی و برخود زندگی,جنگ برعلیه ویتنام را تجربه می کند. این حمله بر تمام جامعه تأثیر می گذارد و حق محافظت را توجیه می کند,اما غالب جمعیت هم چنان از دولت و جنگ حمایت می کنند درحالی که تضاد فقط بطور پراکنده و محلی سازمان دهی شده است.شکلی از تضاد که همچنان در این شرایط قانونی است,خودبخود به نافرمانی مدنی,ردکردن دوره سربازی و سازماندهی این روی گردانی ارتقا می یابد.این اتفاق درحال حاظر غیر قانونی است و شرایط را بحرانی تر می کند.ازطرف دیگرتظاهرات,سیستماتیک تر از قبل با فعالیت های آموزشی میان مردم همراه می شوند.این یک حرکت جمعی است.دانش آموزان جهت آگاه سازی مردم به مناطق محروم می روند.در ابتدا برای برطرف کردن آشکارترین نیازها مانند کمبود ابتدایی ترین لوازم بهداشتی و...آن ها تلاش می کنند که برای قدم برداشتن در این مسیر و انجام اقدامات لازم,گروه هایی از مردم را سازمان دهی کنند و بطور هم زمان تلاش به بیداری آگاهی سیاسی مردم این مناطق می کنند.این فعالیت آموزشی,تنها در مناطق زاغه نشین صورت نمی گیرند بلکه یک کمپین(doorbell-ringing)مشهور وجود دارد که شامل بحث و گفتگو درمورد مسائلی می شود که در میان زنان خانه دار وجود دارد و چه زمانی اعلام حضور می کنند.این اقدامات بطور منحصر بفردی پیش از انتخابات اهمیت دارند.من بر گفتگو بر زنان تأکید می کنم زیرا حقیقتا این ثابت شده است که عموما زنان بیش از مردان در مباحث انسان شناختی حاظرند.این به این دلیل است که زنان هنوز بطور کامل تحت کنترل فعالیت هاای تولیدی قرار نگرفته اند.آیا این امر موجب موفقیت می شود؟موفقیت قابل اندازی گیری است.برای مثال:ازطریق تعداد آرایی که به اصطلاح"کاندیدای صلح"در سطح ملی,ایالتی و در کشور بدست آورده اند.امروزه در میان مخالفان مشاهده می شود که تمایل آنان به سوی نظریه ها جهت گرفته است. این مورد نکته بسیار مهمی در جنبش چپ جدید است. همانطور که من بر آن تأکید کردم این جنبش با نوعی بدگمانی مطلق از ایدئولوژی آغاز شده است. من معتقدم که حقیقتی برقرار است که با گذشت زمان آشکارتر می شود و آن, نیازمندی به رهبری نظری در جهت تغییر یک نظام است. امروزه در ایالات متحده و در تضاد دانشجویان, ما تلاش هایی را مشاهده می کنیم که تنها به ایجاد پل ارتباطی بین جنبش های چپ جدید و قدیم نمی پردازند بلکه به دنبال تدبیر تئوری انتقادی سرمایه داری معاصر بر پایه نئومارکسیسم نیز هستند.

به عنوان آخرین جنبه تضاد, من هم اکنون ترجیح می دهم که به بعد جدیدی از اعتراض اشاره کنم که شامل پیوستگی اخلاق جنسی و شورش سیاسی می شود.همچنین اشاره می کنم که من به عنوان یک شاهد عینی,تفاوت بین آنچه در امریکا و در اینجا رخ می دهد را تجربه کرده ام و ان در یکی از بزرگترین تظاهرات ضد جنگ در برکلی(berkley)بود.پلیس اجازه تظاهرات را صادر کرده بود اما دستیابی به هدف تظاهرات یعنی اکلند(oakland),ایستگاه راه آهن نظامی را ممنوع کرده بود.این به آن معنا بود که در آن سوی یک هدف خاص و بطور واضح معین شده,تظاهرات با نقض دستورات پلیس,غیرقانونی تلقی می شد.زمانی که هزاران دانشجو نزدیک محلی شدند که مسیر ممنوعه آغاز می شد به موانعی رسیدند متشکل از ده صف شامل پلیس های مسلح و مجهز به یونیفورم های مشکی و کلاه خود.جمعیت به سنگر پلیس نزدیک می شد و بطور معمول,تعدادی ازمردم در رأس راهپیمایی قرار داشتند که فریاد می زدند که تظاهرات نباید متوقف شود بلکه باید تلاش شود تا دیواره دفاعی و پلیس شکسته شود. این بطور قطع می توانست موجب شکستی خونین شود بدون آنکه دستیابی به اهداف موردنظر صورت گیرد.سپس درمیان مردم در تظاهرات,کمربند ایمنی ضدپلیس شکل می گرفت و راهپیمایان در ابتدا باید کمربند دفاعی خود را می شکستند تا بتوانند از میان جمعیت پلیس عبور کنند.در حقیقت این اتفاق نیافتاد.پس از 2یا 3 دقیقه وهم انگیز,راهپیمایان در خیابان نشستند و گیتارها و سازدهنی ها نمایان شدند و مردم شروع کردند به بوسیدن و درآغوش گرفتن یکدیگر و بنابراین تظاهرات به پایان رسید.شما ممکن است به این موضوع از دید تمسخر بنگرید اما من معتقدم در اینجا یک وحدت ناگهانی رخ داد که در پایان ممکن است که در تأثیر بر دشمن نیز موفق باشد.

به من اجازه دهید که دقایقی را در مورد چشم اندازهای تضاد سخن بگویم.من هیچگاه نگفتم که تضاد دانشجویی امروزه به خودی خود یک نیروی انقلابی است و هیچگاه درمیان گروه های (hippie),وارسین پرولتاریا(proletariat)ندیده ام!و تنها آزادی ملی مورد توجه در کشورهای درحال توسعه است که این روزها برسر آن نزاع انقلابی صورت می گیرد و حتی این کشورها با یکدیگر یک تهدید انقلابی مؤثر را در مقابل نظام سرمایه داری پیشرفته تشکیل نمی دهند.تمام نیروهای تضاد,امروزه فقط و فقط تلاش بر آماده سازی خود در مقابل نفی بشری می کنند,درواقع این آماده سازی برای مقابله با بحران های اجتماعی موجود در نظام است و قطعا می توان اشاره کرد که آزادی ملی با این بحران مقابله می کند درحالی که شورش محله ی یهودی نشین با آن همکاری می کند نه تنها به عنوان حریف نظامی بلکه هم به عنوان رقیب ساسی,معنوی.برای آمادگی و احتمال وقوع چنین بحرانی,می توان کلاس هایی را جهت تغییر ذهنیت سیاسی مردم,ترتیب داد.اما درواقع ما نباید از خود پنهان کنیم که دراین شرایط,سؤال درمورد اینکه آیا چنین تغییر ذهنیتی بسمت راست است یا نه,یک سؤال علنی است.خطر بحرانی فاشیست یا نئوفاشیست تاکنون برطرف نشده است.

من تاکنون درمورد بحران های احتمالی نظام سخن گفته ام.نیروهایی که به چنین بحران هایی دامن می زنند باید بطور جزئی مورد بحث قرار گیرند.من معتقدم که باید به این بحران ها به عنوان تلاقی گرایش های یکپارچگی,سازمان دهی نشده اند و در کشورهای توسعه یافته با نظام سرمایه داری مدرن هیچ بنیان گسترده ای را دارا نمی باشد.حتی محله های یهودی نشین امریکا نیز در مراحل ابتدایی اقدامات سیاسی هستند و درحقیقت برپایه شرایط رایج,به نظر می رسد که اولین وظیفه تضاد ,آزادسازی هوشیاری خارج از گروه اجتماعی است.براستی که زندگی هر انسانی درگروی این شرایط است و امروزه هرکس بخشی از"جمعیت اساسی"است که توسط (وبلن) نام گرفته است.مانند: افراد تحت سلطه.این افراد باید از سیاست وحشتناک نظامی که رشد قدرت و فشار آن ازطریق نابودی است,مطلع شوند.آن ها باید یاد بگیرند که نیروهای تولیدی موجود,جهت بهره کشی و ظلم مورد استفاده واقع می شوند و اینکه به اصطلاح جهان آزاد با ارتش و پلیس دیکتاتوری که بکار می گیرد سعی در محافظت از بازمانده های خود می کند.این سیاست به هیچ عنوان نمی تواند فعالیت رژیم حکومت متمرکز را توجیه کند و می توان و باید برضد آن دانسته ها بیان کرد.این رژیم حکومت متمرکز هیچ پیشرفتی بسوی توسعه ندارد و همچنان دچار فقر و کمیابی است.این موضوع به هیچ عنوان,حقیقت قضیه را تغییر نمی دهد که باید نزاع رخ دهد اما از سوی چپ.

حال,آزادی آگاهی از آنچه من بیان کردم,معنایی بالاتر از بحث دارد.در معنای تحت الفظی,تظاهرات معنای این نوع آزادی است.همه ی مردم باید حضور خود,آرزوی زندگی کردن و امید به زندگی در یک دنیای سرشار از آرامش را به همگان نشان دهند.روش معرفی شده برضد این احتمال حقیقی شکل گرفته است.و حتی اگر این اقدام به دلیل خیال باطل داشتن باعث صدمه دیدن ما شود باید دانست که شکست خوردن صدمه ی بیشتری وارد می سازد و تنها توسط گرداننده های نظام سازماندهی می شود.واقعیت بر آن است که ما مخالف نظامی هستیم که از ابتدای دوره فاشیست تاکنون,با فعالیت هایی که انجام داده است تکامل تاریخی وارد کرده,نظامی که تناقض های داخلی آن بطور مکرر در جنگ های غیر انسانی و غیر ضروری فاش می شود و تولید فزاینده آن,رشد ویرانی ها و رشد ضایعات است.چنین نظامی ایمن نیست ,آن درحال حاضر به دفاع از خود در برابر تضاد می پردازد حتی در برابر خردمندانی که در تمام گوشه و کنار دنیا حضور دارند.اگر ما هیچ تغییری در نظام ندیدیم باید بجنگیم. ما اگر همچنان می خواهیم به عنوان انسان زندگی کنیم و کار کنیم و شاد باشیم باید پافشاری کنیم.با یکپارچگی در مقابل نظام می توانیم به این هدف دست یابیم.

منبع: صفحه اصلی هربرت مارکوزه-ایجاد شده توسط مارکوزه در تاریخ 27 می 2005

ترجمه شده: "جرمی شاپیرو" و "شری ام وبر"

برای نخستین بار منتشر شده: در سخنرانی مبنی بر "روانکاوی و سیاست" در دانشگاه آزاد برلین در جولای 1967

سوالات و پاسخ های همراه با سخنرانی,از کتاب "مدینه ی فاضله"(1967)ترجمه شده اند.سوالات در بسیاری از موقعیت ها توسط مترجمان به اختصار درآمده اند اما در مقابل,پاسخ های مارکوزه بطور کامل ترجمه شده اند.

 

مترجم: sadaf_lili2010@yahoo.com

 

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی