سرآغاز

پرونده اینترنتی شیرین بیانی

Bayani.JPG

تهیه و تنظیم پرونده: سکینه فرهادنژاد
«بزرگ‏ترین تفضّلی‏که‏ خداوند به من مرحمت فرموده این‏ است که من در خانواده‏ای به دنیا آمده، رشد یافته و تربیت شده‏ام که می‏توانم بگویم‏ اساس آن بر چهار شعار استوار بوده است: 1.تقوی؛2.انسان‏دوستی؛3.وطن و هموطن دوستی و4. کسب دانش و معرفت.»
دکترشیرین بیانی از پژوهشگران ومؤلفان بنام وسرشناس در زمینه تاریخ سرزمین ایران به ویژه در تاریخ ایران دوران مغول می باشد. وی در خانواده ای فرهنگی و دانش پرور تربیت یافت که تأثیر بسزایی بر زندگی و فعالیتهای علمی وی داشت. ایشان علاوه بر نگارش و تألیف مقالات و کتب ارزشمند، استاد و آموزگار بسیاری از کارشناسان و پژوهشگران و اساتید تاریخ بوده اند و هم اکنون نیز بسیاری از علاقه مندان و پژوهشگران از آثارشان که حاصل زحمات و فعالیتهای ایشان در طول سالها پژوهش است بهره مند می شوند.

پرونده اینترنتی دکتر شیرین بیانی :

فهرست :

درباره:

شیرین بیانی /ویکی پدیا
شیرین بیانی / راسخون
پروفسور شیرین بیانی تربیت یافته مهر،هنر و دانش/هموطن
شیرین بیانی (استاد عزیز من یعنی باستان شناس )/دانشجو
شیرین بیانی / وبلاگ مشاهیر ایران
زندگی نامه و خدمات علمی وفرهنگی دکتر شیرین بیانی / ویستا

مقالات:
اولان باتور را می شناسید؟/مجله نور
نظری به روابط فرهنگی ایران باستان با شرق و غرب/ مجله نور
نظری به روابط فرهنگی ایران باستان با شرق و غرب(2)/ مجله نور
عیلام یکی از سرچشمه های تمدن ایرانی(چکیده) / مجله نور
عیلام سرچشمه های تمدن-2-(چکیده)/مجله نور
بررسی اوضاع اجتماعی ایران از خلال جامع النور التواریخ رشیدی (چکیده)/مجله نور
چنگیز ومرگ(چکیده)/مجله نور
گروه بندی ایلات و اختلاف طبقاتی جامعهء ایلی مغول در قرون 11و 12میلادی (چکیده)/مجله نور
کوروش در روایات شرق (متون فارسی،عربی و تورات )(چکیده)/مجله نور
عشق از دیدگاه مولانا جلال الدین محمد بلخی (چکیده)/پرتال جامع علوم انسانی

درباره آثار:
شیرین بیانی /کتاب سال
معرفی و نقد متون (چکیده)/مجله نور
دین ودولت در عهد مغول (چکیده)/مجله نور

بزرگداشتها :
تجلیل از مقام علمی و فرهنگی استاد ارجمند سرکار خانم دکتر شیرین بیانی/انجمن زنان پژوهشگر تاریخ
 مراسم بزرگداشت دکتر شیرین بیانی (چکیده)/ مجله نور

گفتگوها:
دکتر «شیرین بیانی»معلم دلسوز و پژوهشگر برجسته/مجله نور
مصاحبه با خانم دکتر شیرین بیانی/اداره کل آموزش و پرورش خراسان رضوی گروه تاریخ

سخنرانی ها :
گزیده ای از سخنرانی دکتر شیرین بیانی به مناسبت بزرگداشت خیام در جهاد دانشگاهی مشهد/تربت ما
«زن مغول از اقتدار قومی تا حکومت جهانی »/دردهای دلم وبلاگ فارسی فرزندآهن
متن سخنرانی خانم دکتر شیرین بیانی در دومین مجمع عمومی انجمن ایرانی  تاریخ /انجمن ایرانی تاریخ،خبرنامه انجمن ایرانی تاریخ شماره دوم مهر1388(صفحه17-19)

گزارش ها:
شیرین بیانی :«مثنوی معنوی »چکیده فرهنگ ایرانی اسلامی است/ایسنا
شیرین بیانی :«کلیات سعدی»،«شاهنامه ای شیرازی» است./ایسنا
گزارشی از اهداءنسخه خطی گنجینه خواف به کتابخانه ملی /گروه درسی تاریخ

دوگزارش از یک همایش:
دکتر شیرین بیانی :هدف خیام شناخت کائنات و آفریننده آن بود و دراین راه از فلسفه وعرفان بهره گرفت./جهاد دانشگاهی مشهد
شیرین بیانی :خیام را وجدان آگاه ایران درباره ی تاریخ گدشته اش می توان دانست/ایسنا

درباره:
شیرین بیانی/  ویکی‌پدیا
شیرین بیانی (زاده ۱۳۱۷) تاریخ‌نگار، پژوهشگر، استاد دانشگاه و مولف ایرانی است. او علاوه بر تدریس در دانشگاه تهران، به سفرهای پژوهشی در قاره‌های آسیا، اروپا و آمریکا دست زده است و کتاب‌های تاریخ‌شناسی تالیف کرده است. کتاب سه جلدی «دین و دولت در ایران عهد مغول» او برنده جایزه کتاب سال ایران در سال ۱۳۷۰ شد.[۱]

زندگی
شیرین بیانی در ۱۱ مرداد ۱۳۱۷ در تهران زاده شد. پدر و مادرش، ملک‌زاده بیانی و خانبابا بیانی هردو از استادان ایران بودند. او در دبیرستان‌های ژاندارک و انوشیروان دادگر در رشتهٔ ادبی تحصیل کرد و کارشناسی خود را در تاریخ از دانشگاه تهران گرفته و دوره دکترایش را در دانشگاه سوربن (۱۳۴۱) فرانسه گذرانید. او در ایران در رشته‌های تاریخ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی پیش از اسلام و تاریخ سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مغول - ایلخانی با عنوان پروفسور (استاد) در دانشگاه تهران تدریس کرد[۱].
شیرین بیانی با محمدعلی اسلامی ندوشن ازدواج کرده است و دو فرزند پسر دارد.[۱]

آثار
•    «دمساز دو صدکیش: دربارة مولانا جلال‌الدین»، شیرین بیانی، تهران، انتشارات جامی، ۱۳۸۴
o    مؤلف در این کتاب سعی کرده است جنبه‌های گوناگون زندگی مولانا جلال‌الدین را «با پیروی از طرز اندیشة خود وی» مورد بررسی قرار دهد. کتاب در دو بخش تدوین شده است. نویسنده در بخش اول به «خاندان و سرچشمه‌های فکری مولانا جلال‌الدین» می‌پردازد. تأثیر مکاتب مختلف تصوف و نیز اندیشة عرفانی شمس‌الدین تبریزی بر مولانا در این بخش مورد بحث قرار می‌گیرد. بخش دوم کتاب به «اندیشه‌های عرفانی، علمی و سیاسی مولانا» اختصاص دارد.
•    ۱۳۷۹ - مغولان و حکومت ایلخانی در ایران، سازمان سمت
•    ۱۳۸۱ - ایران از ورود آریاییها تا سقوط هخامنشیان، سازمان سمت
•    ۱۳۷۷ تیسفون و بغداد در گذر زمان، انتشارات جامی
•    ۱۳۶۷-۷۵ - کتاب سه جلدی «دین و دولت در ایران عهد مغول»، انتشارات مرکز نشر دانشگاهی (برنده جایزه کتاب سال ایران در سال ۱۳۷۰)[۱]
•    ۱۳۵۵ - شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان، انتشارات دانشگاه تهران
•    ۱۳۵۵ - هشت مقاله در زمینهٔ تاریخ، انتشارات توس
•    ۱۳۵۳ - ایران در برخورد با مغول، انتشارات طهوری
•    ۱۳۵۲ - زن در ایران عصر مغول، انتشارات دانشگاه تهران
•    ۱۳۴۳ - تاریخ آل جلایر، انتشارات دانشگاه تهران http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D8%A8%DB%8C...

بیانی، شیرین /راسخون
( ملیت: ایرانی   قرن: 14)
دکتر شیرین بیانی ، فرزند دکتر خانبابا بیانی در یازدهم مرداد ماه سال 1317 در تهران متولد شد. پس از تحصیلات ابتدایی ومتوسطه در سال 1336 وارد دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران شد و در رشته ی تاریخ ادامه تحصیل داد و در دوران تحصیل دانشگاهی ، شاگرد اول بود. در سال 1339 موفق به اخذ درجه ی لیسانس از آن دانشگاه شد. در همان سال برای ادامه ی تحصیل به کشور فرانسه رفت و در سال 1341 از دانشگاه سوربن پاریس موفق به اخذ درجه ی دکترای تاریخ با درجه ی « بسیار عالی » گردید. خانم بیانی در سال 1342 با رتبه ی استادیاری تمام وقت وارد کادر آموزشی گروه تاریخ دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران شد و در سال 1346 به مقام دانشیاری ارتقاء یافت. در سال 1353 به مقام استادی « تمام وقت » همان دانشگاه دست یافت و در سال 1373 به رتبه ی پروفسوری « رتبه ی همراه استادی » رسید. وی هم اینک با رتبه ی 30 استادی به تدریس دوره های قرون وسطی و دوران باستانی ایران در گروه آموزشی تاریخ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران مشغول است. خانم شیرین بیانی علاوه بر نگارش چندین کتاب ، مقالات زیادی نگاشته است که در مجلات معتبر داخلی و خارجی به چاپ رسیده است.
گروه : علوم انسانی
رشته : تاریخ
گرایش : تاریخ ایران - دوره مغول
والدین و انساب : شیرین بیانی ، فرزند دکتر خانبابا بیانی است که دارای فعالیت هاو کارهای ارزنده ای بود که به چند مورد از آنها اشاره می کنیم: مؤسس دانشگاه تبریز و توسعه دهنده ی دانشگاه تربیت معلم ، استقلال بخشیدن به دانشسرای عالی (تربیت معلم کنونی) عضو شورای عالی و فرهنگ سابق و تدوین و تنظیم اسناد و مدارک موجود در وزارت خارجه و تاسیس کتابخانه برای وزارت خانه و اهدای کتابهای خصوصی به آن .دکتر شیرین بیانی از جانب مادری ، نواده ی ملک المتکلمین مشروطه خواه معروف و شهید راه آزادی (که به در باغشاه توسط محمد علیشاه قاجار همراه با میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل شهید گردید) و دکتر مهدی ملک زاده از بنیان گزاران طب جدید در ایران و صاحب کتاب « تاریخ مشروطیت » و فرزند ملک زاده ی بیانی کارشناس معروف باستان شناسی و از بنیان گزاران موزه ی ایران باستان می باشد. مادر بزرگ دکتر بیانی از طرف مادری ،خورشید کلاه ملکزاده بانویی فرهیخته وشاعر بودو عموی ایشان ،دکتر مهدی بیانی استاد دانشگاه تهران ،خوشنویس و بنیانگذار انجمن خوشنویسی ایران است.خواهر دکتر بیانی ،سوسن بیانی (دارای دکتری رشته باستان شناسی و مشغول تدریس در دانشگاه تهران )است.
خاطرات کودکی : دوران کودکی شیرین بیانی در بهترین و آرام ترین شرایط ممکن خانوادگی سپری گردید در محیطی آکنده از مهر و محبت ،صفا ،یک رنگی و عشق به ایران و ایرانی و همه انسانها.احترام به سنت ها ی ملی و مذهبی و اصول مذهبی ،احترام و دستگیری از طبقه غیر مرفه جامعه که این اصول در تدوین شخصیت او بسیار موثر بوده است.افراد خانواده همه فرهنگی ،اهل ذوق و هنر و دارای تالیفات متعدد بوده اند،که این شرایط خانوادگی نیز در سوق دادن او بسوی دانش و دانشگاه تاثیر بسیاری داشته است. شیرین بیانی در این باره می گوید: یکی از بهترین خاطرات کودکی ام ، در هفت سالگی همراه خواهرم در حیاط خانه به بازی مشغول بودم. پدرم با کیفی و بغلی پر از کتاب از دانشگاه به خانه باز گشت.من بسوی او دویدم و سلام کردم. او مرا در میان کتابها در آغوش گرفت و بوسید.من در آن لحظه با خود گفتم "منهم استاد دانشگاه می شوم و هروز با بغلی و کیفی پر از کتاب به خانه باز می گردم.من مانند پدرم تاریخ خواهم خواند و مانند او استاد خواهم شد " و چنین هم شد من از هفت سالگی در آغوش پدر راه زندگی ام را یافتم و با راهنمایی های مادر ،پدر و مادر بزرگ و پدر بزرگم ،همه ارزنده و انسان ساز بودند،بدون کوچکترین تردید و تزلزل تاکنون همین را ادامه دادم. دکتر بیانی در خانواده ای بزرگ در خیابان ویلا تهران کوچه شیرین زندگی میکرد بنا به گفته های ایشان: در خانه از صبح باز بود و دوستان و آشنایان در رفت و آمد بودند. دراین خانه پدر بزرگ و مادر بزرگ ریاست آن را بر عهده داشتند.بیشتر رفت و آمد ها برای ملاقات پدر بزرگ (دکتر مهدی ملکزاده) بود.
اوضاع اجتماعی و شرایط زندگی : شیرین بیانی در خانواده ای فرهیخته و ارجمند متولد شد و دوران کودکی بسیار پرباری را در یک محیط گرم خانوادگی ، توام با محبت و دانش سپری نمود. در خانواده او را با نوامیس زندگی چون شرافت و کرامت انسانی ، علم دوستی ، پاکدامنی ، وطن پرستی و هم وطن دوستی و محبت انسانی آشنا کرده و دینداری را به او آموختند.
تحصیلات رسمی و حرفه ای : شیرین بیانی تحصیلات ابتدایی را در مدرسه منوچهری و متوسطه را در دبیرستان های ژاندارک و انوشیروان دادگر به انجام رسانید. در سال 1336 در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران در رشته ی تاریخ به تحصیل ادامه داد و در دوران تحصیل دانشگاهی ، شاگرد اول بود. در سال 1339 موفق به اخذ درجه ی لیسانس از آن دانشگاه شد. در همان سال برای ادامه ی تحصیل به کشور فرانسه رفت و در سال 1341 در دانشگاه سوربن پاریس در رشته ی دکترای تاریخ تحصیل و موفق به اخذ درجه ی دکترای تاریخ با درجه ی « بسیار عالی » گردید.
خاطرات و وقایع تحصیل : مهم ترین وقایع دوران تحصیل شیرین بیانی ، نصب مجسمه ی ملک المتکلمین نیای مادری شان در میدان « حسن آباد » بود که نام این میدان به میدان « ملک المتکلمین » تغییر یافت. همچنین خاطره ی دیگر خانم بیانی ، شاگرد اول شدن در کلاس ششم ادبی در مدرسه انوشیروان دادگر و کل دبیرستان های تهران بود. شیرین از ابتدا تا انتهای دوران تحصیل در علم ریاضی ضعیف و در ادبیات قوی بود.خاطرات تلخ او گاه در کلاسهای ریاضی است و خاطرات شیرین از کلاسهای ادبی، که سرانجام نیز در رشته ادبی شاگرد اول بود.یکی از خاطرات جالب شیرین در کلاسهایست که معلمان او را بسیار با فراست و هوشیار می دانستند و احترام خاصی برایش قائل بودند در حالیکه معلمان ریاضی ،با وجود نامی که در دبیرستان داشت،و همه اورا می شناختند ،چندان توجهی به او نداشتند البته حق هم داشتند. ودر حین تحصیل در دانشگاه به دلیل استادی پدر ،همه اورا می شناختند و بهمین دلیل شیرین می بایست خوب درس بخواند و خوب رفتار کند که چنین هم می کرد.
فعالیتهای ضمن تحصیل : شیرین بیانی ضمن تحصیل فعالیت های همچون به تکمیل زبان فرانسه ،مطالعه کتابهایی غیر درسی و ورزش می پرداخت.و دردبستان ودبیرستان او را به عنوان سرپرست انجمن نیکوکاری مدرسه انتخاب می کردند.
استادان و مربیان : ازجمله استادان شیرین بیانی می توان به پدر ایشان دکتر خانبابا بیانی ، عموی ایشان دکتر مهدی بیانی ، علی اصغر شمیم و دکتر محمدحسن گنجی اشاره نمود.
هم دوره ای ها و همکاران : همدوره ایهای شیرین بیانی اغلب قریب به اتفاق فرهنگی و بخصوص دبیر هستند.
همسر و فرزندان : شیرین بیانی ، همسر دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن نویسنده ی معروف معاصر و استاد دانشگاه تهران است که در سال 1343 با وی ازدواج کرد است.ایشان دارای دو فرزند پسر به نام های رامین ، متخصص تغذیه طبی و مهران ، متخصص محیط زیست و مسائل آب می باشند که پس از گذراندن تحصیلات در سوئیس و آمریکا به ایران بازگشته و مشغول به کار شده اند. آنها که در محیطی فرهنگی و سالم پرورش یافته اند علم و انسانیت را ارج می نهند و در این راستا کوشا می باشند.
وقایع میانسالی : شیرین بیانی در دوره ای زندگی می کند که بیش از هر زمان دیگر دارای فراز و نشیب بوده و هست .دنیا در تحولی شگرف و سریع بسر می برد که بخصوص این سرعت ،در تاریخ بی نظیر است و او شاهد این دگرگونی هاست.و این وقایع و ماجراهای جهانی و داخلی در گسترش افق دید او از جهت نگرش تاریخی ،اهمیت بسزایی دارد.
مشاغل و سمتهای مورد تصدی : شیرین بیانی در طول چهل و سه سال فعالیت علمی خود بلافاصله از اتمام تحصیلات در سال 1342 با رتبه استاد یاری در دانشگاه تهران آغاز کرد .هیچ مسئولیتی بجز تدریس در گروه تاریخ دانشگاه تهران نداشته است.وی در سال 1346 به رتبه دانشیاری و در سال 1353 به درجه استاد تمام وقت نائل آمد.و در سال 1373 به رتبه ی پروفسوری « رتبه ی همراه استادی » رسید. وی هم اینک با رتبه ی 30استادی به تدریس دوره های قرون وسطی و دوران باستانی ایران در گروه آموزشی تاریخ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران مشغول است.
فعالیتهای آموزشی : تدریس در دوره های کارشناسی ،کارشناسی ارشد و دکتری در گروه تاریخ دانشگاه تهران. عناوین دروس آموزشی ارائه شده توسط شیرین بیانی: کارشناسی : • تاریخ ایران دردوره سلوکی واشکانی • تاریخ ایران ازمغولتا کارشناسی ارشد : • بررسی ومطاله انتقادی ادیان ایران با • تاریخ تحولات سیاسی ومناسبات فرهنگیوتمدنی ایران واسلام • تاریخ تمدن وفرهنگ اسلامی • نقدوبررسی ایران باستان • نقدوبررسی تاریخ مغول تیمورحک دکتری: • بررسی وتحلیل اسنادارشیوی وکتاب • تاریخ اجتماعی ایران • تحول سیاسی اجتماعی بعدازاسلام • مناسبات ایران باستان • هنرهاوصنایع ایران بعدازاسلام
مراکزی که فرد از بانیان آن به شمار می آید : شیرین بیانی درتاسیس کتابخانه ملی شهر ندوشن یـــــزد فعالیت مستمری از خود نشان داده است. وی همچنین به مراکز درمانی نیز کمک می کند.
سایر فعالیتها و برنامه های روزمره : شیرین بیانی بر این باور است که هر زن ابتدا می بایست به خانه و خانواده بپردازد.چون وی معتقد است که بزرگترین مسئولیت یک زن تربیت فرزندان نیک برای تحویل دادن به جامعه ،ترتیب امور همسر برای آمادگی وی در پیشبرد کارهایش است.خانم شیرین بیانی علاوه بر امورات زندگی به نگارش چندین کتاب ، مقالات زیادی نگاشته است که در مجلات معتبر داخلی و خارجی چون مجلات : یغما ، راهنمای کتاب ، بررسی های تاریخی ، هستی و ایرانیکا ( چاپ دانمارک ) به چاپ رسیده است. او گذشته از اینها ، سخنرانی چیره دست نیز هست و در مجامع بین المللی علمی از قبیل : کنگره ی بین المللی خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی ، کنگره ی بین المللی بیهقی ، مطالعات ایران شناسی و ازاین قبیل به سخنرانی هایی پرداخته که در مجموعه های وابسته به کنگره ها و مجلات معتبر به چاپ رسیده است. او در پیگیری پژوهش های علمی خود به کشورهای فرانسه ، انگلیس ، سوئیس ، ایتالیا ، یونان ، بلغارستان ، لهستان ، اسپانیا ، پرتغال ، آلمان ، ترکیه ، مصر ، کویت ، هندوستان ، چین ، اردن ، عراق ، امارات متحده عربی و آمریکا سفر کرده و هربار با ره آوردهای سودمندی به وطن بازگشته است.
همفکران فرد : مولانا جلال الدین رومی بلخی در روشنفکری زندگی شیرین بیانی تاثیر داشته است. همچنین پدر و مادر و در بسیاری موارد همسر وی ، همفکران او بوده و هستند.
آرا و گرایشهای خاص : درباره گرایش شیرین بیانی می توان گفت که به عرفان گرایش دارد. بدین گونه او اعتقاد دارد که باید بسوی کمال گام برداشت.خودشناسی را ضروری می داند و دانش را چراغ فرا راه.عشق را ملاط همه امور زندگی می داند و انسان را بی عشق نمی تواند تصور کند.در توضیحی افزون تر ،شیرین بیانی معتقد است که سنت های ایرانی را با تطبیق با وضع در روز می بایست ارج نهاد و بکار گرفت و مدرنیته را با گزینشی صحیح و مطابق با فرهنگ و تمدن ایرانی به آن پیوند داد.دقت در انتخاب هر دو کاری دقیق و سخت است که همواره خانواده اش به پیروی از آنان در این راه اقدام کرده اند و به نتیجه ای مطلوب رسیده اند.
جوائز و نشانها : شیرین بیانی به اخذ متجاوز از ده لوح تقدیر از مراکز علمی - فرهنگی و دانشگاهی نائل آمده است. مهمترین آنها لوح تقدیر از انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ایران می باشد(سال 1382) .و همچنین لوح های تقدیری بمناسبت انتخاب کتاب"دین و دولت در ایران عهد مغول" تالیف وی به عنوان کتاب نمونه سال جمهوری اسلامی ایران در سال (دوره پانزدهم کتاب سال)1375 ،لوح تقدیر برای انتخاب کتاب او به عنوان کتاب سال دانشگاه تهران در رشته علوم انسانی در سال 1375 در یافت کرده است و همچنین در این راستا موفق به دریافت لوح تقدیر به همراه50 سکه بهار آزادی گردید که جایزه ی نقدی آن به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اهداء شد تا کمکی برای تأسیس کتابخانه ملی شهر ندوشن یزد باشد.
چگونگی عرضه آثار : شیرین بیانی حدود 35 مقاله نگاشته است که یا به صورت کتاب و مجموعه به چاپ رسیده و یا زیر چاپ است. و قبل از آن در مجلات معتبر داخلی و تعداد اندکی در مجلات معتبر خارجی انتشار یافته است. مقالات ارائه شده در همایشها • بیانی شیرین ,"بابا طاهر از اقطاب فرقه قلندریه ",کنگره بزرگداشت بابا طاهر ,همدان /.ایران ,02-,فروردین,1379 • بیانی شیرین ,"پیوند ادبیات و تاریخ در ایران ",کنگره زبان فارسی,شیراز /ایران ,02-,فروردین,1379 • بیانی شیرین ,"فرقه قلندریه در دوره ایلخانی",کنگره بین المللی مغول شناسی,تهران/ایران ,01-,فروردین,1376 • بیانی شیرین ,"هویت ایرانی از خلال بوستان سعدی",کنگره هویت ایرانی,لندن /انگلیس ,01-,فروردین,1376 • بیانی شیرین ,"زن در تاریخ بیهقی",کنگره بین المللی بزرگداشت ابوالفضل بیهقی,مشهد /ایران ,01-,فروردین,1349 • بیانی شیرین ,"بررسی اوضاع اجتماعی ایران از خلال جامع التواریخ رشیدی",کنگره بین المللی خواجه رشید الدین فضل االله همدانی,تهران /ایران ,01-,فروردین,1348

آثار :
1. ایران در برخورد با مغول
ویژگی اثر : از انتشارات کتابخانه ی طهوری در سال 1353 .
2 .پنجره ای بسوی تاریخ
ویژگی اثر : مجموعه شانزده مقاله - انتشارات اساطیر -در دست چاپ
3. تاریخ آل جلایر
ویژگی اثر : از انتشارات دانشگاه تهران در سال 1343- این کتاب به زبان فرانسه و رساله دکتری وی بوده است که در دانشگاه سوربن پاریس از آن دفاع شده است و بعد ها توسط خود وی به فارسی برگردانده شده است.این اثر بزبان قزاقی نیز ترجمه شده است
4.تاریخ ایران باستان ( دوره ی سلوکی و اشکانی )
ویژگی اثر : از سری تألیفات زیر چاپ.
5. تاریخ ایران باستان از ورود آریایی ها تا سقوط هخامنشیان
ویژگی اثر : از سری تألیفات زیر چاپ.
6 .تاریخ ایلخانان
ویژگی اثر : از سری تألیفات زیر چاپ.
7. ترجمه ی کتا ب تاریخ سری مغولان
ویژگی اثر : تألیف : چائویی شه ، از انتشارات دانشگاه تهران در سال 1350 -اولین منبع درباره تاریخ مغول و چنگیز خان است که 13 سال پس از در گذشت این خان تدوین شده است . و اصل آن بزبان چینی بوده است.
8. ترجمه ی کتاب تاریخ عیلام
ویژگی اثر : تألیف : پیر آمیه ، از انتشارات دانشگاه تهران در سال 1349 .
9 .ترجمه ی کتاب چنگیزخان
ویژگی اثر : تألیف : ولادیمیر تسف ، از انتشارات اساطیر در سال 1363 .
10. ترجمه ی کتاب نظام اجتماعی مغولان
ویژگی اثر : تألیف : ولادیمیر تسف - انتشارات بنگاه ترجم و نشر کتاب - تهران 1346
11.ترجمه ی کتاب نظام اجتماعی مغولان ؛ فئودالیسم خانه به دوشی
ویژگی اثر : تألیف : ولادیمیر تسف ، از انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب در سال 1346 .
12.ترجمه ی مهمانخانه ی آنژگارین
ویژگی اثر : تألیف : دسکور.کتاب داستان برای نوجوانان و جوانان در سال 1332- این اثر شیرین بیانی هنگامی که پانزده سال داشت ترجمه گردید و بکوشش پدرش خانبابا به چاپ رسید .دکتر ناتل خانلری مقدمه ای بر آن نگاشت.
13. تیسفون و بغداد در گذر تاریخ
ویژگی اثر : تالیف,انتشارات جامی ,1377
14. دین و دولت در ایران عهد مغول
ویژگی اثر : مجموعه ای مشتمل بر سه جلد از انتشارات مرکز نشر دانشگاهی در سال 1367 ، 1371 و 1375 - برنده جایزه بهترین کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در دوره پانزدهم کتاب سال در رشته علوم انسانی و اخذ لوح تقدیر بسال 1375 و برنده جایزه بهترین کتاب سال دانشگاه تهران در رشته علوم انسانی در سال 1375. آشنایی با کتاب: «دین و دولت در ایران عهد مغول»: دین و دولت در ایران عهد مغول؛ شیرین بیانی؛ تهران: مرکز دانشگاهی، 3ج، جلد سوم، 1375. دوران فرمانروایی ایلخانان مغول در ایران را می توان یکی از شگفت انگیزترین و پُرتحرک ترین ادوار این کشور به شمار آورد. در این عهد است که درخت فتوحات چنگیزی به بار می نشیند و برای بازماندگانش ثمری شیرین می دهد، ولی این لقمه گلوگیر به سختی قابل بلعیدن بود. در طول زندگی حکومت ایلخانی، پیوسته دو تلاش متقابل و در ضمن خستگی ناپذیر از جانب حکومت و مردم مشاهده می شود. از یک سو، تلاش حکومت برای تحکیم هرچه بیشتر مبانی قدرت و قبولاندن آن به اتباع ایرانی و از سوی دیگر تلاش مردم در جهت کمر راست کردن و تجدید حیات خویش. به بیان نویسنده کتاب، پیوستگی دین و دولت در دورانهای گوناگون تاریخ ایران به چشم می خورد. این پیوستگی که ریشه در قبل از اسلام دارد، با ورود اسلام و به ویژه در دوره صفوی به اوج رسیده، در نتیجه دین آمیخته شده با فرهنگ ملی، مجموع معتقدات ایران را در برمی گرفت. از این رو، مغولان در هجوم به ایران و فتح آن با معتقدات مردم روبه رو بوده اند که می بایست یا آن را ریشه کن کنند یا با آن کنار آیند و این نبردی بود که تا زمان اسلام آوردن حکومت مغولی مستقر در ایران، همچنان ادامه داشت. این موضوع خاص و مهم، محتوای کتاب نویسنده را تشکیل می دهد که 3 جلد را شامل می شود. در جلد اول رویارویی دو طرز تفکر و دو فرهنگ ناهمگون و نابرابر (غالب و مغلوب) روشن می شود. ادامه این نبرد و نفوذ و حضور ایرانیان در امور دیوانی و اداره کشور مطالب جلد دوم را در برمی گیرد. در جلد سوم نیز مسائل سیاست خارجی حکومت ایلخانی در مرزهای شرقی و مرزهای غربی ایران در روزگارانی مطرح شده که جهان اسلام از سویی در رویارویی با عنصر بیگانه مغول و از سوی دیگر در تکاپوی رهایی از تتمه جنگهای صلیبی با جهان غرب است.
15. زن در ایران عصر مغول
ویژگی اثر : از انتشارات دانشگاه تهران در سال1352 .
16. شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان
ویژگی اثر : از انتشارات دانشگاه تهران در سال 1355 .
17. کرمساز دوصد کیش
ویژگی اثر : درباره مولانا جلال الدین _انتشارات جامی -تهران 1382
18. مجموعه مقالات
ویژگی اثر : از سری تألیفات زیر چاپ.
19. مغولان و حکومت ایلخانی در ایران
ویژگی اثر : انتشارات سمت - تهران 1379
20 .هشت مقاله در زمینه ی تاریخ
ویژگی اثر : از انتشارات توس در سال 1352 .
برگرفته از کتاب: شرح حال تخصصی استادان و دانشیاران کشور (جلد سوم)
http://rasekhoon.net/mashahir/show-118275.aspx

پروفسور شیرین بیانی‌ تربیت یافته‌ مهر، هنر و دانش‌/هموطن    

پروفسور شیرین بیانی، استاد در رشته تاریخ متولد 1317 در تهران است. او در خانواده‌ای کاملا فرهنگی متولد شد. به دبیرستان ژاندارک رفت و در همانجا به زبان فرانسه مسلط شد. خودش می‌گوید که سه عامل در شکل‌گیری شخصیت او نقش بسیار موثری داشت: “من حاصل سه کانون معرفت هستم که در سه کلمه خلاصه می‌شود: مهر، هنر و دانش یعنی اول خانواده، دوم موزه ایران باستان و سوم دانشگاه.” موزه ایران باستان محل کار مادرش، دکتر ملک زاده بیانی، بود و او از همان کودکی خود را وابسته به این مکان که آمیخته هنر و تاریخ اجداد ایرانی بود، می‌دانست.
او در دانشگاه تهران، رشته تاریخ خواند و از کلاس استادانی چون دکتر بهمنش، دکتر بینا، دکتر شیبانی، علی اصغر شمیم و دکتر محمد حسن گنجی استفاده کرد.
او در خانواده‌ای بزرگ شد که برای ادامه زندگی علمی او برنامه‌ریزی صورت می‌گرفت. پس از مشورت با خانواده، تصمیم گرفته شد که همانند پدرش دکتر خانبابا بیانی که استاد تاریخ دانشگاه تهران بود، به پاریس برود و در سوربن نزد پروفسور کائن ایران شناس و شرق شناس معتبر، ادامه تحصیل بدهد. او بر زبان فرانسه مسلط بود و در اولین ملاقاتش با پروفسور کائن به فرانسه گفت و گو کرد و از همان اول مشخص شد که باید رساله‌اش درباره “تاریخ آل جلایر” باشد. در همان اولین روزهای سفر به پاریس، مادرش او را با پروفسور “لازار” ایرانشناس معروف نیز آشنا کرد. او می‌گوید: “پروفسور لازار، مرا به کتابداری کتابخانه “مدرسه السنه شرقیه” معرفی کرد. خانم کتابدار که زن جا افتاده‌ای بود، نگاه عجیبی به من کرد و گفت: “این بچه آمده است، دکتری بخواند؟ دکتری کمی هیبت و هیکل می‌خواهد”. سن کم و سادگی و ریزنقشی من به دکتری نمی‌خورد.” او در دانشگاه سوربن در کلاس‌های پروفسور “کائن” درباره سلجوقیان و عهد اسلامی، و “ژان اوبن” سندشناسی خواند.
دکتر شیرین بیانی در تمام خاطرات علمی‌اش یاد مادر و پدرش را زنده می‌کند زیرا آن دو قدم به قدم مراحل رشد علمی او را زیر نظر داشتند. مادرش در روز دفاع او از ایران به پاریس رفت تا شاهد دفاعیه دخترش باشد. دکتر شیرین بیانی می‌گوید: “در آن روز خانم گدار، همسر آندره گلدار، پروفسور اوبن و پروفسور هانری ماسه حضور داشتند. من به نحو احسن و با بهترین نمره از رساله‌ام دفاع کردم و جلسه تمام شد. استاد اوبن ما را به رستوران قدیمی‌ که در نزدیکی دانشگاه بود، دعوت کرد و مادرم به حکم جایزه، یک دوره “دایره المعارف اسلامی” که تازه شروع به چاپ شده بود، برای من نام نویسی کرد.” پروفسور شیرین بیانی در سال 1342 با مدرک دکتری در رشته تاریخ، به تهران بازگشت. رساله‌اش را با نام “تاریخ آل جلایر” منتشر کرد. در 25 سالگی با مدرک دکتری وارد کادر آموزشی دانشگاه تهران شد و از همان سال به تالیف و تدریس و تحقیق به طور جدی ادامه داد. از تالیفات او می‌توان به زن در ایران عصر مغول، شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان، دین و دولت در ایران عهد مغول، تیسفون و بغداد در گذر تاریخ، دین و دولت در عهد ساسانی و چند مقاله دیگر، ایران از ورود آریایی‌ها تا سقوط هخامنشیان و دمساز دو صد کیش اشاره کرد.پروفسور شیرین بیانی هم اکنون در کنار همسرش دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن و فرزندانش در تهران به سر می‌برد و به تحقیقات خود در رشته تاریخ ایران ادامه می‌دهد.
http://www.hamvatansalam.com/news7494.html

شیرین بیانی(استاد عزیز من یعنی باستان شناس )/دانشجو
شیرین بیانی در ۱۱ مرداد ۱۳۱۷ در تهران درخانواده فرهنگی_سیاسی متولد شد. پدرش دکتر خانبابا بیانی، استاد ممتاز دانشگاه تهران، بنیانگذار دانشگاه تبریز، بنیانگذار گروه آموزشی تاریخ دانشگاه تهران و استقلال و توسعه بخش دانش سرای عالی(دانشگاه تربیت معلم امروزی) و مادرش باستان شناس، متخصص سکه شناسی، مدرس دانشگاه تهران، موزه دار موزه ایران باستان و بنیانگذار موزه سکه بانک سپه، مولف چند کتاب معتبر درباره سکه، مهر و نقاشی بوده است.
جد او ملک المتکلمین از مشروطه خواهان مهم و شهید این راه بوده است.
شیرین بیانی پس از اخذ دیپلم ادبی با رتبه اول از دبیرستان انوشیروان دادگر تهران، لیسانس خود را با درجه شاگرد اولی در رشته تاریخ از دانشگاه تهران دریافت کرد.سپس برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربن پاریس موفق به اخذ درجه دکتری در رشته تاریخ، به راهنمایی پرفسور کلود کائن از ایران شناسان معروف فرانسه در سال 1342 گردید.در سال 1343 وارد گروه آموزشی تاریخ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران شد و در سال 1356 به مقام استادی رسید.
تخصص وی در زمینه تاریخ عهد مغول و مغول شناسی میباشد; ولی به ضرورت کار دانشگاهی دوران باستان ایران را تدریس میکند و در این باره نیز تألیفاتی دارد. اغلب تالیفات وی چندین بار تجدید چاپ شده است. شیرین بیانی مدت 44 سال بی وقفه به تدریس در دانشگاه تهران اشتغال داشته و اغلب فارغ التحصیلان رشته تاریخ این دانشگاه شاگرداوبودهاند.
دین ودولت در عهد ساسانی، ایران از ورود آریاییها تا سقوط هخامنشیان، مغولان و حکومت ایلخانی در ایران، تاریخ آل جلایر، زن در ایران عصر مغول، هشت مقاله در زمینه تاریخ، ایران در برخورد با مغول ، شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان، دین و دولت در ایران عهد مغول ، تیسفون و بغداد در گذر تاریخ، دمساز دو صد کیش درباره مولانا جلال الدین، دین و دولت در ایران عهد مغول ، پنجره ای رو به تاریخ و سعدی، خاک شیراز و بوی عشق مجموعه تألیفات این استاد فرهیخته به شمار میرود.
بهترین کتاب سال 75 و بهترین کتاب سال دانشگاه تهران در همان سال، اخذ لوح تقدیر از جانب انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ایران، دریافت بیش از 12 لوح تقدیر از دانشگاههای معتبر ایران و چاپ تمبر یادبود از سوی انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ایران از جمله نشان ها و عناوین ملی دکتر شیرین بیانی است. وی که علاوه بر تدریس در دانشگاه تهران، به سفرهای پژوهشی در قاره‌های آسیا، اروپا و آمریکا دست زده است دارای 19 مقاله و 30 مورد گفتگو، مصاحبه و سخنرانی است.
http://www.daneshju.ir/forum/f972/t105342.html

شیرین بیانی/ وبلاگ مشاهیر ایران
شیرین بیانی(زاده ۱۳۱۷) تاریخ‌نگار، پژوهشگر، استاد دانشگاه و مولف ایرانی است. او علاوه بر تدریس در دانشگاه تهران، به سفرهای پژوهشی در قاره‌های آسیا، اروپا و آمریکا دست زده است و کتاب‌های تاریخ‌شناسی تالیف کرده است. کتاب سه جلدی «دین و دولت در ایران عهد مغول» او برنده جایزه کتاب سال ایران در سال ۱۳۷۰ شد.شیرین بیانی در ۱۱ مرداد ۱۳۱۷ در تهران زاده شد. پدر و مادرش، ملک‌زاده بیانی و خانبابا بیانی هردو از استادان ایران بودند. او در دبیرستان‌های ژاندارک و انوشیروان دادگر در رشتهٔ ادبی تحصیل کرد و کارشناسی خود را در تاریخ از دانشگاه تهران گرفته و دوره دکترایش را در دانشگاه سوربن(۱۳۴۱) فرانسه گذرانید. او در ایران در رشته‌های تاریخ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی پیش از اسلام و تاریخ سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مغول - ایلخانی با عنوان پروفسور(استاد) در دانشگاه تهران تدریس کرد .شیرین بیانی با محمدعلی اسلامی ندوشن ازدواج کرده است و دو فرزند پسر دارد.دکتر شیرین بیانی ، فرزند دکتر خانبابا بیانی در یازدهم مرداد ماه سال 1317 در تهران متولد شد. پس از تحصیلات ابتدایی ومتوسطه در سال 1336 وارد دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران شد و در رشته ی تاریخ ادامه تحصیل داد و در دوران تحصیل دانشگاهی ، شاگرد اول بود. در سال 1339 موفق به اخذ درجه ی لیسانس از آن دانشگاه شد. در همان سال برای ادامه ی تحصیل به کشور فرانسه رفت و در سال 1341 از دانشگاه سوربن پاریس موفق به اخذ درجه ی دکترای تاریخ با درجه ی « بسیار عالی » گردید. خانم بیانی در سال 1342 با رتبه ی استادیاری تمام وقت وارد کادر آموزشی گروه تاریخ دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران شد و در سال 1346 به مقام دانشیاری ارتقاء یافت. در سال 1353 به مقام استادی « تمام وقت » همان دانشگاه دست یافت و در سال 1373 به رتبه ی پروفسوری « رتبه ی همراه استادی » رسید. وی هم اینک با رتبه ی 30 استادی به تدریس دوره های قرون وسطی و دوران باستانی ایران در گروه آموزشی تاریخ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران مشغول است. خانم شیرین بیانی علاوه بر نگارش چندین کتاب ، مقالات زیادی نگاشته است که در مجلات معتبر داخلی و خارجی به چاپ رسیده است.مشاغل و سمتهای مورد تصدی : شیرین بیانی در طول چهل و سه سال فعالیت علمی خود بلافاصله از اتمام تحصیلات در سال 1342 با رتبه استاد یاری در دانشگاه تهران آغاز کرد .هیچ مسئولیتی بجز تدریس در گروه تاریخ دانشگاه تهران نداشته است.وی در سال 1346 به رتبه دانشیاری و در سال 1353 به درجه استاد تمام وقت نائل آمد.و در سال 1373 به رتبه ی پروفسوری « رتبه ی همراه استادی » رسید. وی هم اینک با رتبه ی 30استادی به تدریس دوره های قرون وسطی و دوران باستانی ایران در گروه آموزشی تاریخ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران مشغول است.
فعالیتهای آموزشی : تدریس در دوره های کارشناسی ،کارشناسی رشد و دکتری در گروه تارخ دانشگاه تهران. عناوین دروس آموزشی ارائه شده توسط شیرین بیانی: کارشناسی : • تاریخ ایران دردوره سلوکی واشکانی • تاریخ ایران ازمغولتا کارشناسی ارشد : • بررسی ومطاله انتقادی ادیان ایران با • تاریخ تحولات سیاسی ومناسبات فرهنگیوتمدنی ایران واسلام • تاریخ تمدن وفرهنگ اسلامی • نقدوبررسی ایران باستان • نقدوبررسی تاریخ مغول تیمورحک دکتری: • بررسی وتحلیل اسنادارشیوی وکتاب • تاریخ اجتماعی ایران • تحول سیاسی اجتماعی بعدازاسلام • مناسبات ایران باستان • هنرهاوصنایع ایران بعدازاسلام
مراکزی که بیانی از بانیان آن به شمار می آید : شیرین بیانی درتاسیس کتابخانه ملی شهر ندوشن یـــــزد فعالیت مستمری از خود نشان داده است. وی همچنین به مراکز درمانی نیز کمک می کند.
مجموعه تالیفات      
    دین ودولت در عهد ساسانی انتشارات جامی 1380
    ایران از ورود آریاییها تا سقوط هخامنشیان انتشارات سمت 1381
    مغولان و حکومت ایلخانی در ایران انتشارات سمت 1381
    تاریخ آل جلایر انتشارات دانشگاه تهران 1343
    زن در ایران عصر مغول انتشارات دانشگاه تهران 1352
    هشت مقاله در زمینه تاریخ انتشارات توس 1352
    ایران در برخورد با مغول انتشارات طهوری 1353
    شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان انتشارات دانشگاه تهران 1355
    دین و دولت در ایران عهد مغول انتشارات مرکز نشر دانشگاهی 1367
    تیسفون وبغداد در گذر زمان انتشارات جامی 1377
    دمساز دوصد کیش  آماده چاپ
    درباره مولانا جلال الدین آماده چاپ        
 
 ترجمه ها
    نظام اجتماعی مغولان ـ فئودالیسم خانه بدوشی انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب 1346
    تاریخ عیلام انتشارات دانشگاه تهران 1346
    تاریخ سِّری مغولان  انتشارات دانشگاه تهران 1350
    چنگیزخان انتشارات اساطیر 1363            
 مقالات
    اولان باتور را می شناسید؟ انتشارات یغما 1345
    گروه بندی ایلات و اختلاف طبقاتی جامه ایلی مغول در ق 11 و 12 م انتشارات دانشکده ادبیات 1345
    تاریخ سِّری مغولان انتشارات راهنمای کتاب 1345
    چنگیز و مرگ انتشارات یغما 1350
    نظری به روابط ایران باستان با شرق و غرب 8 مقاله در زمینه تاریخ انتشارات توس 1352
    شوش هشت مقاله در زمینه تاریخ انتشارات توس 1352
    دوسردار چنگیز و گشایش ایران انتشارات  محیط ادب 1358
    شیراز به روایت ابن بطوطه یادگارنامه استاد زرین کوب انتشارات سخن 1376
    مولانا جلالدین و راز آفرینش انتشارات تاریخ 1379
    نظری بر دین و دولت در عهد ساسانی انتشارات جامی 1380
    زندگی بایسته در بوستان انتشارات جامی 1380
    مساله دین در شاهنشاهی هخامنشی انتشارات هستی 1380
    آناهیتا و آتوسا انتشارات هستی 1380 و 1381
    تاریخچه ساروق انتشارات هستی  1381
    ملاقات و دگرگونی ـ شمس و مولانا انتشارات هستی  1382
    سلطان علی مشهدی انتشارات هنر 1382
 
    A study of social structure in Iran, The Regional Cultural Institute, 1974
    Histoire secrete des Mongols, Acta orientalia, 1976
 
 گفتگو ؛مصاحبه و سخنرانیها
    بررسی اوضاع اجتماعی ایران از خلال جامع التواریخ     دانشگاه تهران
    زن در تاریخ بیهقی     دانشگاه مشهد
    عیلام یکی از سر چشمه های تمدن ایران    تهران
    هویت ایرانی از دیدگاه سعدی در بوستان    دانشگاه لندن
    فرقه قلندریه در عهد ایلخانی    دانشگاه شهید بهشتی
    جایگاه زن در ایران باستان    انجمن زنان پژوهشگر تاریخ
    پیوند ادبیات با تاریخ در ایران      دانشگاه شیراز
    باباطاهر عریان               دانشگاه بوعلی همدان
    اوضاع اجتماعی و فرهنگی بغداد در عهد ایلخانی   تهران
    دین و دولت در ایران عهد مغول    دانشگاه اصفهان
    مغولان و جهان مغولی     دانشگاه آزاد اصفهان
    روابط سیاسی فرهنگی بغداد در عهد ایلخانی    انجمن پژوهشگران زن
    مغولان، ایران و جهان        دانشگاه آزاد محلات
    جایگاه زن در نزد مولانا جلال محمد رومی       دانشگاه شیراز
    از ساروقچه می دانیم            تهران
    تاثیر موقع جغرافیای فارس بر تاریخ آن     تهران
    جایگاه زن در دوره مغول       دانشگاه تهران
    عصر فرمانروایی سلطان حسین بای قرای    فرهنگستان هنر و تهران و تبریز
نشانها و عناوین ملی
    برنده بهترین کتاب سال
    برنده بهترین کتاب سال دانشگاه تهران
    اخذ لوح تقدیر از جانب انجمن  آثار و مفاخر فرهنگی ایران
http://mashahiriran.blogfa.com/post-836.aspx
زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی دکتر شیرین بیانی /ویستا

 
کد کتاب : ۱۳۰۹۶۴۲
نویسنده : امید قنبری
محل نشر : تهران
تاریخ نشر : ۸۶۰۳۰۸
رده دیویی : ۹۲۰.۰۲
قیمت : ۱۵۰۰۰
قطع : رقعی
جلد : شومیز
تعداد صفحه : ۲۱۴
زبان کتاب : فارسی
نوبت چاپ : ۱
تیراژ : ۱۰۰۰
شابک : ۹۶۴-۵۲۸-۰۴۵-۱
موضوع : سرگذشتنامه - مجموعه‌ها,بیانی، شیرین (اسلامی‌ندوشن)، ۱۳۱۷ – سرگذشتنامه
http://vista.ir/?view=context&id=711087

مقالات:
   اولان باتور را میشناسید؟/مجله نور
    ترجمهء:دکتر شیرین بیانی-استادیار دانشگاه طهران
قرن‏های متمادی است که ارتباط ما با مغول و مغولستان قطع شده است، در حالی که قسمتی مهم از صفحات تاریخ ما پوشیده از گردوغبار ماجرا- جوئی‏های سوارکاران دشتهای وسیع آن است.امروزه همه چیز بکلی عوض شده، در همه جا،ولی نسیم استپ و وسعت دشتهای بیکران این سرزمین و زندگی صحرا گردی و چادرنشینی همچنان پای‏برجاست و نابجا نخواهد بود اگر سفری به اولان‏ باتور Oulam Bator پایتخت و مرکز مغولستان کنیم و از وضع کنونی آن آگاهی یابیم. اولان باتور یا اورگای Urga کهن در فلات مرتفعی قرار دارد که کوههای سر ](*)شیرین بیانی دکتر در تاریخ از دانشگاه سوربون پاریس،استادیار تاریخ پیش‏از اسلام‏ در دانشگاه طهران است و مؤلف تاریخ آل جلایر و تاریخ مغول(و این هر دو کتاب زیر چاپ‏ است).دکتر شیرین بیانی دختر دکتر خان بابا بیانی استاد و رئیس گروه تاریخ دانشگاه‏ است و همسر دکتر اسلامی ندوشن. (مجلهء یغما)[بفلک کشیدهء هانتئی Hentei آنرا احاطه کرده است.این شهر معروف دارای میدان‏ مرگزی بزرگی است که دورادور آن را عمارات دولتی فراگرفته است.این بناها با ستون‏های متعدّد،سبکی خاص دارد که در زمانهای گذشته توسط معماران ایتالیائی‏ باین سرزمین راه یافته بدین معنی که تقلیدی از قصور تزاراهای روسیّه میباشد که‏ بدست هنرمندان ایتالیائی ساخته شد و بعدها روسها آن سبک را به مغول‏ها انتقال دادند.
در این شهر قدیمی و در عین حال مدرن که گذشتهء پرغوغای خود را بردوش‏ میکشد معابد و قصوری باسبک کاملا خاص این منطقه بنا گردیده که امروزه به- موزه‏های مختلف تبدیل شده است و بازدیدکنندگان وجهانگردان را بخود فرامیخواند.
اولان باتور پایتخت ومهمترین شهر مملکت وسیع مغولستان یا جمهوری‏ مغولستان امروزی میباشد که دارای جمعیتی نزدیک به 000ر1000 نفر ومساحتی‏ در حدود 000ر600ر1 را کیلومتر مربع میباشد.در این سرزمین وسیع 12800000 گوسفند،000ر800ر5 بز،000ر500ر2 اسب،000ر000ر2 گاو از نوع‏های‏ مختلف 000ر900 شتر در مراتع سبز و خرم آن پراکنده‏اند.
باین ترتیب یک میلیون مغول سرگرم پرورش و حفاظت از این چند میلیون‏ دام میباشند که ثروت اصلی و اساسی مملکت را تشکیل میدهد.اگر در نقاط مختلف‏ مغولستان مانند:تایگا Tai?ga جنگلها و استپ‏ها و در صحرای گبی Gobi آب و هوا مساعدتر بود،این زندگی روستائی با 000ر000ر24 رأس چهارپا و شبانان آنها رونق بیشتری‏ میگرفت.بخصوص صحرای گبی دارای بری‏ترین آب‏وهواهای دنیا میباشد.
در این سرزمین تابستان سوزان و طاقت‏فرسا در اوایل شهریورماه جای خود را بیک پائیز سرد و برفی میدهد.سراسر بهار با بارانهای سیل‏آسا و رعد و برق همراه‏ است و سرانجام زمستان که تا خرداد ادامه می‏یابد سرمای خشک و بسیار سختی دارد بدین معنی که درجهء سرما بطور متوسط از 25 تا 40 درجه زیر صفر میرسد.
برای مقاومت در مقابل آب‏وهوائی تا این حد متغیر باید بدنی سالم واشتهائی‏ کامل داشت و خوشختانه مغول‏ها خود چنین‏اند.
در تابستان آسمان با رنگ آبی شفّاف و پاک و افق بی‏انتهای خود منظره‏ای‏ بس دلپذیر برای اهالی و برای بازدیدکنندگان این شهر بوجود میآورد.بعلّت‏ وسعت فضای آزاد و فراخی سرزمین،دولت بمردم اجازه میدهد که در مناطق ومختلف‏ آزادانه کوچ کنند ومراتعی برای گله‏های خود بیابند.اکثر مردم در سال بیست‏بار کوچ میکنند و از محلی بمحل دیگر میروند؛و مسلم است که احتیاج به یافتن‏ مراتع در فصول مختلف بیش از میل و علاقهء افراد،ایشان را بکوچ‏نشینی و امیدوارد، بدین معنی که در این سرزمین،گله است که نوع زندگی را تعیین میکند ومغول‏ بیابانگردی را برای یافتن نقاط مناسب و دور از باد و باران زمستانی و یافتن‏ چشمه‏سارها و جویبارهائی که از ذوب برفهای بهاری در تابستان جریان میبابند، و مراتع سرسبز پائیزی،بکوچ و امیدواری وزندگی ایشان را از نوع زندگی‏ چادرنشینی میسازد.
چند قرن پیش مارکوپلو Marco polo سیاح معروف ایتالیائی در سفرنامهء خود در این‏باره چنین نوشت:
«مغول‏ها در زیر چادرهای مدوری زندگی میکنند که تیرکی بلند دارد و از نمد پوشیده شده است،و همیشه و هر جا که بروند آنرا با خود می‏برن .»
از داخل هواپیما تا چشم کار میکند منظرهء این چادرها و یورت‏ها که شبیه‏ کشتزارهای بی‏پایان قارچ میباشد،دردشت وسیع استپ گسترده شده و هرگاه از مغولستان یاد کنیم ابتدا این منظره در مقابل دیدگانمان مجسّم میگردد.ولی این‏ یورت‏ها دائما از جائی بجای دیگر حمل میشوند و هنگامی که موقع حرکت فرا میرسد،تیرک‏ها جادر را که سقف را نگه میدارد میکشند،قطعات نمد و روکش روطوبت‏ناپذیر سقف را که سوراخی برای دوکش بخاری دارد و همچنین‏ در چوبی چادر را که بسیار زیبا نیقاشی و رنگ‏آمیزی شده است،جمع میکنند و سرانجام در عرض یکربع ساعت دستهای توانا و چابک مغول‏ها چادرها را که جمع‏ شده،برپشت شترها یا اسبها میگذارند و بسوی افقی تازه براه میافتند
این چادرها که به آسانی برپا میشود از نزدیک حالتی دیگر در بیننده ایجاد میکند.داخل یورت بسیار راحت است و همه‏گونه وسائل زندگی در آن یافت‏ میشود.فررشی پشمی کف آنرا میپوشاند،و تخت‏خواب‏های فلزی،نیمکتی راحت، پشتی‏هائی که دورتادور میزی پایه کوتاه قرار داده شده،گنجه و صندوق‏های‏ لباس و اثاثه که روکشی زیبا آنها را میوشاند،اسباب چای که در روی قفسه‏ای‏ قرار گرفته،صندوقچه‏های بسیار مرتبی که آینه و اسباب توالت در آن قرار دارد، شمعدان‏ها برای روشن کردن چادر،کتابخانهء کوچکی که انواع کتابها در آن‏ یافت میشود،وخلاصه یک رادیوی کوچک باطری‏دار،اسباب این چادرها را تشگیل میدهد و زندگی ساده را بسیار راحت و دلپذیر میسازد.
جون باشبان مغولی«ارات Arat که بسیار مهمان‏نواز است روبرو میشوید، بالبخندی مهربان و با ادای کلمهء Senbal?no (که بزبان مغولی بمعنی سالم است)شما را برای خوردن tarag و airag که هر دو غذای اصلی و عمدهء مغول‏ها میباشد،به‏ چادرش دعوت میکند.
tarag نوعی ماست تازه است که نباید با نوع دیگری که خشک میکنند و میتوان آنرا با کشک مقایسه کرد و(آن نیز غذای رایجی است)اشتباه کرد.
airag یا قمیز آشامیدنی مغول‏ها است که در ظرف‏های چوبی میریزند و بمقدار زیاد میآشامند.این ماده از شیر مادیان که کمی تخمیر شده و در مشک‏های بزرگ‏ با چوب زده‏اند،بدست میآید.مزه‏اش قدری ترش و بسیار مقوی،مغذی،زدایندهء عطش و خلاصه مشروبی عالی است.
غذای مغول‏ها بیشتر از گوشت گاو است که قطعه‏قطعه کرده‏اند و پخته و نپخته‏ نگه میدارند.در زمانهای گذشته که مغول سرگرم فتوحات حهانی خود بود،سوار کار میبایستی لحظه‏ای را تلف کند قطعات گوشت خشک شده و دود داده را که در شکمبهء گاو نگاهداری می‏شد به زین اسبش میآویخت و در مواقع گرسنگی بدون‏ اینکه دقیقه‏ای از کار خود باز ماند آنرا میخورد.بدین ترتیب میتوان مغول‏ها را
مخترع سلف سرویس دانست؛
اغلب تصور می‏کنند که مغولستان مملکتی است در سیر قهقرائی،یعنی پس‏ از انحطاط امپراطوری جهانی خود هیچگاه قدراست نگرده است،در حالی که‏ چنین نیست.این کشور در عرض 40 سال اخیر از فئودالیسم به سوسیالیسم سوق داده‏ شده و بدنبال آن صنعت و کشاورزی توسعهء فراوان یاغته بقسمی که محصولات‏ کشاورزی آن بخصوص غلات بخوبی جوابگوی احتیاجات داخلی است و بدامپروری‏ نیز توجه بی‏اندازه میشود.
در مغولستان زن و مرد دلارای تساوی حقویق کامل میلاشند.ایشان ترجیح‏ میدهند که صحراگرد باقی بمانند و لباس محلی خود را که del نامیده میشود،حفظ کنند.این لباس عبارت است از یک نیم‏تنهء بلند با رنگهای زنده که تا سرچکمهء چرمی‏شان میرسد و کمری پارچه‏ای برنگهای کاملا متضاد بانیم تنه،بروی آن‏ میبندند.
بچه‏ها طبق معمول از هفت سالگی بمدرسه میروند و پس از پایان تحصیل‏ شغل‏هائی چون جرّاحی،مهندسی،استادی دانشگاه و غیره را برمیگزینند.در اولین سال‏های انقلاب مبارزه‏ای شدید برضد حکومت روحانی قدیمی بودائی و جانشین زندهء بودا در تپت و تیز بر ضد فئودالیسم شاهزادگان یا«سیاه‏ها»که مذهب‏ در دست آنان بود و دست‏نشاندگان ایشان در صومعه‏ها که تقریبا 40 درصد مردان مغول‏ از این دسته بودند و«زردها»نامیده میشدند،در گرفت،و سربازان دولتی پس از مبارزه‏ای کوتاه باخانوارها که پای‏بند عقاید مذهبی و تدریس مذعبی باطفال خود بودند،بچه‏ها را از پدرها و مادرها گرفتند وبمدرسهء جوان دولتی که هیچگونه‏ رنگ مذهبی نداشت و اجباری بود،بردند.پس از این تغییرات امروزه از لامائیسم‏ چیزی جز مجسّمه‏های غول پیکر بودا در معابدی که تبدیل بموزه شده است،و تصویر لاماها در مینیاتورهای رنگی نسخ خطی کتب تبتی و مغولی که از لحاظ هنری و تاریخی بس بدنبال این مبارزه تحوّلات مادی نیز مشاهده میگردد.مثال قانون منع‏ صید ماهی که از لحاظ شرعی و بنا بتعالیم بودا جاری بود،لغو گردید و در طول‏ 32000 گیلکنر ر.ئحتامخ،(بدون در نظر گرفتن دریاچه‏های کوهستانهای شمال‏ غربی که اهمیت فراوانی دارند)ماهی‏گیری آزاد شد.در این رودها و دریاچه‏ها ده‏ها هزار ماهی وجود دارد که در گذشته مردم از آن بی‏خبر بودند و اکنون بتدریج‏ و با زحمت به این کار خو گرفته‏اند و به صید می‏پردازند.انواع ماهی‏های آب شیرین‏ بوفور یافت میشود و با قلاب در عرض یک ساعت میتوان ده ماهی گرفت.
مغولستان برای شکارچیان نیز بمنزلهء بهشتی است،و یکی از اقلام اقتصادی را شکار تشکیل میدهد،که اغلب مردم بآن اشتغال دارند و از پوست خرگوش، موش خرما(در سال سه میلیون پوست این حیوان بدست میاید)،ویزون،قاقم،دله، کاستور و سمور عواید سرشاری نصیبشان میگردد.به علت اهمیت حیاتی شکار و نفع‏ مادی فراوان از طریق صادر کردن پوست حیوانات فوق الذکر ببازارهای جهان، این کار طبق قوانین و اصول خاص و دقیقی انجام میشود وشکار بعضی از حیوانات‏ ممنوع است.مثال شکار عقاب که بتعداد بسیار زیاد وجود دارد و همانطور که در نقاط دیگر چلچله بر روی سیمهای برق و تلگراف مینشیند،این پرندگان در سر راهها پراکنده‏اند،مجاز نیست.
حیوانات جونده که مخرب چراگاهها و کشتزارها میباشندبهمین ترتیب‏ حالت تابودارند.در گبی نیز قوانینی از کشتن بعضی حیوانات ممانعت میکند که بزبان‏ محلی عبارتند از: takei (اسب وحشی)، hulan (خر وحشی)، habteyai (شتر وحشی) و mazala (خرسهای کوچک قهوه‏ای رنگ صحرائی)که در دنیا منحصر بفرد میباشند.حیواناتی که شکار آنها مجاز است و در جنگل استپ و کوهستان یافت‏ میشود،عبادتند از:یوز،یوزپلنگ،روباه،گربهء وحشی،خرسهای بزرگ‏ قهوه‏ای که طوقی رنگین بگردن دارند،گراز،گاو کوهی،گوزن،بزکوهی. خرگوش وحشی نقاط سردسیر،کبک،قرقاول،اردک وحشی،وهزاران نوع‏ پرندگان مهاجر و هزاران نوع آهو و گوزن و همچنین گل و بزوحشی که بطور
یار پرارزش اندو با دقت در کتابخانه‏ها و در گوشهء گنجهء پیر زنان مذهبی‏ حفظ میگردد،باقی نمانده است.
گله در پرتگاهها و قلل مرتفع آلتائی وجود دارند.
گرگ که بزرگترین دشمن گله میباشد تنها حیوانی است که در تمام فصول‏ شکار میشود و میتوان گفت که در این سرزمین انسان بمنزله گرگی برای گرگ‏ است؛و دائما با اسب در تعقیب و از بین بردن آن است و در عوض از پوشش نیز استفاده میکند.پوست گرگ سفید بسیار معروف و تقریبا کمیاب میباشد.با وجود دشمنی شدید بین انسان و گرگ و صرف وقت زیاد در برانداختن نسل آن، بزحمت توانسته‏اند جلو این حیوان را بگیرند زیرا خیلی زود تولید مثل میکند و تکثیر میشود.از ترص گرگ حتی در تابستان بتنهائی نمیشود بعداز غروب‏ آفتاب بجنگل رفت.
اسب بر سراسر زندگی روزمرهء مغول تسلّط دارد.در موسیقی نخستین آلت‏ موسیقی ملی بنام morin hor ویلونی است که در آن بجای زه،یال اسب بکار رفته‏ وانتهای دستهء خمیده‏اش با سر اسبی تزئین شده است.در هنر همواره الهامات و مظاهری از این حیوان زیبا یافت میشود.حتی تاریخ نیز پر است از حماسه سوار کارانی که در جنگلها مانند رعد و برق از رودخانهء زرد تا فرات و دانوب را در نور دیده‏اند وشجاعت و دلیری سوارکاران چنگیزخان واگتای در مدت پنج سال بزرگترین‏ امپراطوری جهانی زین کرده و آماده در مقابل دریورت او ایستاده است تا وی را از جائی بجای دیگر برد و یا از گله‏ها و رمه‏ها محافظت کند.
طریق رام کردن اسبهای وحشی و سرکش در این سرزمین عینا شبیه روش‏ «کوبوی‏های»تکزاس و یا گوشموهای gauchos ارژانتین میباشد:ارات مغولی راست‏ بر سر زین مینشیند و کمندی را که Ouray نامیده میشود در دست راست نگه میدارد. جنس این کمند ساقهء درخت قان میباشد که بیش از سه متر طول دارد و بر سر آن‏ با تسمه‏هائی از چرم گوزن حلقه‏ای درست کرده‏اند.سوارکار یکباره اسب خور را بحرکت میاورد و با پاشنه پا و شلاق بحیوان حمله میکند.در سراسر استپ ابری‏ از گردوخاک بپامیخیزد و سرانجام در فاصله‏ای معین کمند را رها میکند.کمند سفیر زنان بگردن و بین گوشهای حیوان سرکش مینشیند.اسب مغلوب،خسته و عصبانی شیهه میکشد و دست و پا میزند،ولی سرانجام بر سر جای خود میخکوب میشود و باسارت مغول در میاید.
موضوع دیگری که نباید ناگفته بماند،مسابقات اسب دوانی است که هر دو و پنج‏سال یکبار انجام میگیرد.مسابقهء وحشی وچموش در نزدیکی اولان‏ پاتور همراه با سایر تفریحات و سرگرمیها مانند نشانه‏گیری با تیر و کمان و غیره، بمناسبت جشن ملی مغولها ترتیب مییابد.جالب توجه اینکه مسابقه‏دهندگان‏ بچه‏های از 5 تا 11 ساله میباشند که دسته جمعی در حدود 90 نفر پسر و دختر شرکت‏ میکنند و بمحض شروع مسابقه و در حدود 40 کیلومتر میرانند.این رژهء سوار نظام‏ جوان که در ذهن قدرت زمان گذشته را بیدار میکند،امروزه تنها جنبهء ورزشی‏ دارد.000ر50 تماشاچی حاضر برندهء مسابقه یا قهرمان خردسال را تحسین و تشویق‏ میکنندو فردای آن روز در حالیکه اسبش را زینت کرده‏اند او را دور شهر میگردانند و رئیس جمهور جایزه‏اش را بدو می‏دهد.
در خاتمه باید گفت که در این سرزمین همه چیز لطف و دلپذیری زمان‏ کهن خود را حفظ کرده است.خود مغول‏ها مثلی دارند که میگویند:«آزادی در استپ است و خوشبختی نیز». بررسی های تاریخی » مرداد و شهریور 1350 - شماره 34
پایگاه مجلات تخصصی نور
http://www.noormags.com/view/fa/searchresultarticle?txt=%D8%A7%D9%88%D9%...

 
 نظری به روابط فرهنگی ایران باستان‏ با شرق و غرب/مجله نور
ایران در دوران تاریخ‏ کهن،با موقع خاص جغرافیائی‏ خود،نه تنها از لحاظ سیاسی و اقتصادی،بلکه از لحاظ فرهنگی‏ و تمدنی،چون چهار راهی بوده، که بر سر آن افکار شرق و غرب‏ با یکدیگر تلاقی میکرده‏اند، و این تلاقی و برخورد سبب‏ ایجاد تحولات شگرف علمی، و ادبی،و هنری میگشته،که‏ نسیم‏وار بر فراز این سرزمین‏ در گذر بوده است.
ایران همواره نقش رابط را در ایجاد،و تکوین این‏ فرهنگها ایفا میکرده است،و خود در این میان با برخورداری‏ کامل از افکار جهان،و با تلفیق‏ و ایجاد هماهنگی و نهادن جوهراصالت قومی و ملی در آن،فرهنگ،و تمدن خاص خود را میساخت،که گاهی‏ جهانی میگشت،و بر شرق و غرب پرتوافکن میشد.این نقش قبل از آنکه این‏ سرزمین وارد زندگی تاریخی خود گردد،بوی محول شد،که آثار آنرا از هزارهء سوم قبل از میلاد مشاهده میکنیم.این تاریخ تا هزارهء اول قبل از میلاد، دورهء عهد عتیق را در بر میگیرد،با تمدن و فرهنگی درخشان،که گالهوارهء این فرهنگ و تمدن را در دشت بین النهرین و خوزستان باید جستجو کرد.
پس از سپری شدن این عهد،دنیا بسا پدیدهء جدید مهاجرت اقوام آریائی‏ بشرق و غرب مواجه میگردد،و بدنبال آن حکومتهای مهم و امپراطوری‏های‏ معظم تشکیل میشوند،و فرهنگهای آریائی بدنیا عرضه میگردد،که یکی از مهمترین جلوه‏های آنرا در ایران بخصوص در ادوار هخامنشیان و ساسانیان‏ مشاهده میکنیم.
رابطهء نزدیک و مستقیم فرهنگهای ایرانی با سایر ملل شرق و غرب،و تأثیر هریک در دیگری،که مسئله‏ای بسیار مهم میباشد،موضوع بحث ما است‏ و دوره بدوره،مورد مطالعه و بررسی کلی قرار میگیرد:
دورهء مادها
هزارهء اول قبل از میلاد مرحله‏ای خاص برای تاریخ دنیا محسوب میشود، و آن ایجاد و تکوین حکومتهای مقتدر و معظمی در آسیای غربی چون آشور، اورارتو،و ماد میباشد،که از سه نژاد سامی،آسیانی و آریائی تشکیل شده بود.
آسیانیها و سامی‏ها از مدتها پیش در این منطقه بساختن و پرداختن فرهنگ‏ و تمدنی عظیم پرداخته بودند،که در دوران عهد عبیق را فراگرفته و مرحله‏ای‏ جداگانه را پشت سر گذاشته بود و حال نژاد جدید آریائی پس از اسکان‏ در نجد ایران دست بکار ساختن فرهنگ و تمدنی جدید بر ویرانه‏های اعصار قدیم بود که هنوز حرارت زندگی از آن برمیخاست،و خود پایه‏های بنای‏ جدید قرار گرفت.
قوم آریائی ماد،پس از مهاجرت از سرزمینهای اولیهء خود در آسیای مرکزی‏ آداب و رسوم و تمدن اولیهء خویش را بهمراه آورد.آریائیها پس از استقرار در آسیا تا مدتها در نحوهء تمدن و فرهنگ،زندگی مشترک داشتند.چنانکه مثلا دین آریائیها پرستش قدرتهای طبیعی مانند آسمان و خورشید و دیگر مظاهر طبیعت بوده که از همه مهمتر آسمان بود و بزندگی پس از مرگ عقیده داشتند. اشتراک این دین را تا مدتها بین هندیان و ایرانیان مشاهده میکنیم:هر دو قوای‏ طبیعت را میپرستیدند،در ودا1کتاب آسمانی هندیان اسم پروردگار اسورا2 و در ایران اهورا،و داوای‏3هندی همان دیو ایرانی است.بعضی اساطیر و داستانهای آنان نیز عینا شبیه یکدیگر است.اصولا پرستش مظاهر طبیعت‏ دین ابتدائی تمام اقوام بوده است که هریک با رسوم خاص خویش آنرا قبول‏ داشته‏اند.
پرستش ربة النوع مادر که مذهبی بسیار ابتدائی است،از آسیای صغیر تا شوش رواج داشته و هزاران مجسمه از آن در این منطقهء وسیع کشف گردیده‏ است.بعدها این ربة النوع در شوش بنام کیریریشه‏4صاحب آئین خاصی گردید که بعد از اضمحلال عیلام تا زمان پارت‏ها تحت عنوان نانایه‏5پرستش میشد. میتوان ادعا کرد که آناهیتا شکل تحول یافتهء این ربة النوع مادر قدیمی که‏ مظهر فراوانی و تولید میباشد،بوده است.این ربة النوع در تمام ادوار تاریخ‏ کهن ایران و در یونان تحت عنوان آتنا6مورد پرستش بوده است.7آئین پرستش‏ مظاهر طبیعت که در رأس همه آسمان قرار داشت،پس از چندی در یک قدرت‏ مطلق و بزرگ یعنی اهورامزدا جلوه‏گر شد،و پایه‏های دین یکتاپرستی را پی‏ریزی کرد،که در سراسر دنیا متداول گردید.پرستش خورشید که در نزد همهء ملل ابتدائی متداول بوده،در ایران تحت عنوان مهریامیترا متجلی گردید ومیترا را سوار بر گردونه‏ای که چند اسب سفید زیبا آنرا میکشید،جلوه‏گر
ساختند.این رب النوع گذشته از روشنائی مظهر پیمان و عدالت نیز بشمار می‏آمد.میترا برای پرستندگان خود خوشبختی و شادی و ثروت بارمغان‏ می‏آورد،و فریفتن او امکان‏پذیر نبود؛زیرا هزار گوش و ده هزار چشم داشت. گذشته از افکار مذهبی دیگر مظاهر فرهنگی و تمدنی مادی‏ها تا مدتها پس‏ از توطن در مساکن جدید،همان نوع فرهنگ و تمدن آریائیها بوده است که‏ بتدریج تحت نفوذ سبک و روش همسایگان خود قرار گرفت،و دگرگونیهائی‏ یافت.این اقوام در بدو ورود ظروف سفالین زیبا و اشیاء مفرغی و آهنی از قبیل اسلحه،زینت‏آلات.وسایر ادوات می‏ساختند.دشتها و درهای غرب ایران، بسیار داشتند.وجود اسب در نزد این اقوام بعدها در کار آشوریها بسیار مؤثر واقع شد و سبب گردید که ایشان که تا آن زمان اسب را نمیشناختند از مادیها تقلید کنند،و برای جنگ با آنان در سپاه خود سواره نظام را نیز وارد سازند. آشوریها در محاربات خویش با مادیها هنگامیکه گله‏های اسب را بغنیمت‏ میبردند،مانند این بوده که چیز گرانبهائی نصیبشان شده است.
پس از جایگزینی اقوام مادی در غرب ایران و دامنه‏های سلسله جبال‏ زاگرس،در تأسیس اولین حکومت آریائی این سرزمین همسایگان آن تأثیر مستقیم داشته‏اند و بطور کلی یکی از عوامل مهم ایجاد حکومت ماد گرد آمدن‏ بدور سرکرده‏ای و تمرکز بخشیدن بقوای پراکنده برای جلوگیری از تهاجم همسایهء غربی بوده است.همزمان با تشکیل سلطنت مادها یکی از بزرگترین قدرتهای جهانی متعلق به آشور بوده،و در شمال غربی ایران نیز دولت معظم اورارتو8قرار داشته که رقیبی برای آشور محسوب میشده و همواره درصدد توسعهء قلمرو و دست یافتن بنواحی ثروتمند جدیدی بوده‏ است.اقوام مادی خیلی زود دریافتند که در برابر ایشان دو دشمن قوی قرار دارد، ولی برای آنان یک خوشبختی وجود داشت،و آن اینکه این دو قدرت جدا از یکدیگر و در مخاصمت باهم بسر میبردند.باین ترتیب بود که مادیها برای‏ جلوگیری از تهاجمات آشور که پیوسته چشم طمع باین سرزمین غنی و حاصلخیز داشت با اورازتو نوعی از روابط دوستانه برقرار ساختند تا در مقابل دشمن مشترک مقاومت بیشتری داشته باشند،و این موضوع در نام همدان‏ پایتخت این سلسله که بمعنی«محل اجتماع»میباشد و اولین شهری است که توسط مادها ساخته شده،نمودار است.9
هنگامیکه بتاریخ این دوره مینگریم مشاهده میکنیم که هیچگاه‏ این رابطه قطع نمیگردد.جنگهای فره ورتیش و هوخشتره با آشور از مهمترین‏ وقایع زمان حکومت مادها است.تا سرانجام آشور بزرگترین قدرت شرق‏ توسط مادی‏ها و بابلی‏ها مضمحل گردید،و جای آنرا دولت بابل گرفت(سال‏ 612 ق.م.).آسیای صغیر که از لحاظ سیاسی و اقتصادی منطقه‏ای بسیار مهم و رابط بین آسیا و اروپا و بخصوص دروازهء دریای مدیترانه محسوب‏ میگردید،و هرگاه شرق و غرب بدان تسلط می‏یافت برتری و موفقیت نصیب‏ آن بود،بزودی توجه مادها را بخود معطوف داشت.در این منطقه کشور ثروتمند و آباد لیدی قرار داشت،که پیوسته موردنظر کشورهای توسعه‏طلب‏ زمان چون آشور و حکومتهای یونان بود.زمانیکه آشور مضمحل گردید راه برای حمله به لیدی و سپس دست یافتن بدریای مدیترانه و مجاور شدن‏ با یونان متمدن و ثروتمند گشوده شد.نقشه‏ای که بعدها کوروش هخامنشی‏ آنرا دنبال کرد و بنتیجه رسید،در زمان مادها طرح‏ریزی گردیده بود. سرانجام هوخشتره طی جنگی طولانی موفق شد خود را تا رود هالیس(قزل- ایرماق کنونی)در آسیای صغیر برساند و این رود میز بین لیدی و دولت‏ ماد گردید10.
آشور و اورارتو و اقوام آسیای صغیر دارای فرهنگ و تمدنی بس درخشان و ریشه‏دار بودند،و روابطی که از همان ابتدای زندگی مادها در ایران بین ایشان برقرار گردید گذشته از آثار سیاسی و اقتصادی آثار بسیاری در ساختن و پرداختن تمدن و فرهنگ این قوم جوان پدید آورد،چه مادها که‏ نحوهء زندگی قبیله‏ای داشتند خیلی زود تحت تأثیر همسایگان شهرنشین و متمدن خود قرار گرفتند و این نفوذ معنوی بقدری شدید بود که پس از مادها به‏ سلسله‏های بعدی ایرانی نیز منتقل گردید.
مادها در نحوهء اعتقادات خود از دین آشوریها،بابلیها،هوریها و عیلامی‏ها متأثر شده بودند،و سرانجام در این دوره ما شاهد ظهور زردشت و ایجاد دینی‏ بزرگ بوسیلهء وی میباشیم که شاید بتوان گفت دین رسمی این حکومت‏ گردید.ماد که میخواست در کنار دولتهای مقتدری چون آشور و اورارتو با حقوقی مساوی زندگی کند میبایست حکومتی واحد ومستحکم بوجود آورد و قدرتهای کوچک محلی را از بین ببرد.برای این کار گذشته از قدرت‏ مادی میبایست متکی بقدرت معنوی مستحکم و بزرگی نیز باشد.ظهور زردشت‏ که خدای یگانه را میپرستید و خدایان محلی کوچک و مقتدر دیگر را نفی‏ میکرد،بهترین سلاح معنوی حکومت ماد برای این منظور میتوانست باشد.
اولین فکر یگانه‏پرستی در جهان بوسیلهء زردشت عنوان گردید و باز برای‏ اولین بار زرتشت از معاد،بقای روح مسأله جبر و اختیار و دوزخ و غیره گفتگو بمیان آورد،و بعدها این مسائل درمذاهب دیگر شرق و غرب چون بودائی، یهودی،و مسیحی تأثیر نهاد.امستد مینویسد:«از همین زمان(زمان هخامنشیان) فکر زردشتی دین خود را بدین جهانی ادا کرد.عقیدهء هستی پس از مرگ در ادیان دیگر سامی و مسیحی از زردشتی گرفته شد.اهریمن بصورت شیطان‏ درآمد،و رستاخیز مردگان و داوری بازپسین را که یهودیان گرفته بودند از طریق دین یهودذ به مسیحیت منتقل شد»11.مغان طبقه روحانیانی که پس از ظهور زردشت نگاهبانان دین وی گشتند،در غرب شناخته شده بودند،و نخستین‏ رساله‏ای که درباره زردشت«مجوس(مغ)»نوشته شد،توسط کسانت‏12لیدیائی بوده است.بعدها ارسطو و دیگر شاگردان افلاطون به تعالیم‏ مغان توجه بسیار مبذول داشتند.و در اواخر دوران اشاعه فرهنگ و تمدن‏ یونانی،تألیفات گوناگون مذهبی،فلسفی،و عرفانی که مربوط به تعالیم‏ گلوستیکها وافلاطونیان و غیره بود تحت عنوان«تعلیمات مغان-مجوسان» و«تعلیمات زردشت»رواج یافته بود.13
ولی از طرفی دیگر دین زردشتی خود مخلوطی از اعتقادات و آئین‏های‏ ابتدائی آریائی،چون ستایش مظاهر طبیعت مانند آتش و روشنائی و غیره و قبل‏ از آمدن آریائی‏ها دین ساکنان این سرزمین چون دین هوریان و تا اندازه‏ای‏ آشوریها بوده است،بخصوص تصاویر ابلیسان عجیب الخلقهء نیمه حیوان- نیمه انسان و ابو الهولهای بالدار و حیوان تخیل که بدن شیر و بال عقاب و سر شیر و یا شاهین داشته(گریفون)و غیره در اساطیر هوریان بسیار رایج و شایع، و از خصوصیات آن کیش بوده است،و بعدها همان جانوران عجیب الخلقه را میبینیم که در نقوش برجستهء شاهان هخامنشی مظهر دیوان معرفی شده‏اند،که‏ بوسیله مادی‏ها بآنها منتقل گشته است.14
زردشت در حدود شرق ایران و باختر مسافرتهای بسیار کرده و اغلب‏ موطن وی را باختر و سیستان دانسته‏اند،و امروزه معتقدند که اوستا در شرق‏ (ناحیه باختر)مدون گشته است.
گذشته از افکار مذهبی،نحوهء زندگی مادی‏ها در بدو ورود بایران تحت‏ تأثیر همسایگان غربی چون آشور و بابل و یا عیلامیها،گوتی‏ها و لولوبیان‏ قرار گرفته است.این شباهت را در هنر مادی‏ها نیز مشاهده میکنیم؛هرچند که‏ از این دوره نمونه‏های هنری بسیار ناچیزی در دست است.در چند نقش‏ برجسته‏ای که بر صخره‏ها از این عهد باقی است نفوذ هنری عیلام و آشور و لولوبیان را می‏بینیم که شاید استادانی از این نواحی بسرزمین ماد آورده‏ شده بوده‏اند.در گنجینه‏های هنری سقز و اشیاء مفرغی لرستان نیز که هنری‏ سکائی و مادی است نفوذ آشور بوضوح نمایان است.سکاها گذشته از هنر، در زندگی سیاسی و فرهنگی این سلسله تأثیر بسیاری داشته‏اند و خود مسأله‏ای‏ برای حکومت مادی‏ها محسوب میشده‏اند.اقوام سکائی پس از حملات‏ غارتگرانهء خود از قفقاز تا سر حدات مصر و سواحل آسیای صغیر و همسایه‏شدن‏ با مادی‏ها و ایجاد گرفتاریهای شدید برای آنان،سرانجام تحت تابعیت این‏ سلسله قرار گرفتند،و در لرستان ساکن شدند و در این ناحیه بود که فرهنگ‏ و تمدن خویش را که نفوذی از فرهنگهای ملل خاورمیانهء زمان خود داشت‏ بمادی‏ها عرضه کردند.
از چگونگی روابط این دوره با شرق اطلاع صحیحی در دست نیست،ولی‏ این عدم اطلاع سبب نفی وجود ارتباط این سلسله با شرق نمیتواتند باشد.زیرا حدود قلمرو مادی‏ها در شمال شرقی تا ناحیه ماوراء النهر و در شرق،خراسان‏ یا سرزمین پارت و سیستان و بلوچستان بوده است.همین توسعهء قلمرو و تماس‏ با ممالک شرقی و وجود روابط بازرگانی با آن ممالک و هند،سبب هم‏بستگی‏های‏ فرهنگی و تمدنی میشده است که نتیجه آنرا بخصوص در افکار مذهبی این‏ دوره مشاهده میکنیم.
دورهء هخامنشی
روابط فرهنگی بشرق و غرب با تشکیل شاهنشاهی هخامنشی وارد مرحله‏ای‏ تازه میگردد،و با گسترش و بسط این امپراطوری توسعه مییابد.در این دوره‏ است که برای اولین بار بین آسیا و اروپا که در رأس آن ایران،و در رأس این‏ دیگری یونان قرار داشته،اصطکاک حاصل میشود،و ایران با دست یافتن بدریای‏ مدیترانه،و قدم نهادن در خاک یونان،تفوق و برتری شرق را بر غرب محرز میسازد. یونان این زمان،در عصر طلائی تمدن و فرهنگ خویش زندگی میکند، که ایران از این فرهنگ بهره‏ها میگیرد،نشر آن در دنیا میشود.
شاهنشاهی هخامنشی با در دست داشتن ممالکی چون مصر،بابل،لیدی، باختر،ماوراء النهر و قسمتی از هند،سراسر دنیای متمدن شرق را در این‏ روابط سهیم میسازد،و شوش پایتخت ایران،مرکز و قلب جهان میگردد؛ در حالیکه این شهر خود تاریخی چهار هزار ساله را پشت سر گذاشته،و عصارهء فرهنگهای دنیای کهن،چون سومر،اکد،بابل و آشور،و مصر،و هند را در خود جای داده است.در این دورده دانشمندان،علما،و متفکران چهار گوشهء جهان بدان روی میآوردند،و افکار و اندیشه‏های حال و گذشته در این مرکز با یکدیگر برخورد میکرد،و از آن میان تحولات جدید علمی و فرهنگی بظهور میرسید،که سراسر دنیا را از پرتو خود روشنی و گرمی میبخشید.
شاهنشاهان اولیهء سعی بسیار داشتند که ممالک و ایالات تشکیل‏ دهندهء امپراطوری در آداب،و سنن،و مذاهب،زبانها،و خلاصه فرهنگ و تمدن خویش باقی بمانند،تا با راحتی خیال و بدون خشم و کینه از حکومت،تحت‏ تابعیت آن قرار گیرند.از اینرو بسیاری از ملل شرق و غرب در ساختن فرهنگ و تمدن هخامنشی سهیم و شریک بوده‏اند.در ویرانه‏های کاخ شوش،که ساختهء داریوش است،کتیبه‏ای بدست آمده که در این‏باره بسیار پر معنا است،و ما قسمتی‏ از آنرا نقل میکنیم،نقل میکنیم،پس از مقدمه چنین آمده است:«...حفر زمین و انباشتن‏ محل آن با ریگ درشت،و قالب‏گیری آجر،کار بابلیان بود،که آنرا انجام‏ دادند.چوب سدر را از کوه موسوم به جبل لبنان آورده‏اند.قوم آشور آنرا تا بابل(آورده‏اند)و از بابل تا شوش،کاریان و ابونیان آنرا حمل کردند.چوب‏ میش‏مکن از گنداره و کرمان حمل شد.طلائی که در اینجا بکار رفته از سادرس‏ و بلخ آورده شده.سنگ لاجورد و عقیق را که در اینجا استعمال شده،از خوارزم آورده‏اند.نقره و مس که در اینجا بکار برده‏اند،از مصر آورده شده، تزئیناتی که دیوارها را مزین داشته‏اند،از ایونیه آورده شده.عاجی که بکاررفته از حبشه،هند،حمل شده.ستونهای سنگی که اینجا کار گذاشته‏ شده،از شهری بنام ابیردوش در عیلام آورده شده.هنرمندانی که سنگ را حجاری کرده‏اند،ایونیان و ساردیان بودند.زرگرانی که طلا را کار کرده‏اند، مادی و مصری بودند.کسانیکه ترصیع کرده‏اند،از مردم ساردس و مصریان‏ بودند.آنانکه آجرهای مینائی(با تصاویر)ساخته‏اند،بابلی بودند.مردانی‏ که دیوارها را تزئین نموده‏اند،مادی و مصری بودند.اینجا در شوش،دستور ساختن ساختمانی باشکوه داده شد،و آن بطرزی عالی تحقق یافت...»15 و آنچه که متعلق بخود هخامنشیان است هنر ایشان در تلفیق،وایجاد همآهنگی‏ در سبکها،و نهادن اصالت قومی و ملی در آن میباشد.گیرشمن میگوید:«هرچه‏ که از خارج آمده دوباره گداخته،مبدل،بهم پیوسته،و متعادل گردیده،و تشکیل هنری جدید داده است»16،که دیگر شباهتی بهیچ‏یک از سبکهای‏ ممالک دیگر ندارد،و خاص هخامنشیان است.
در این دوره،در انواع علوم،چون نجوم،هندسه،ریاضیات،فلسفه، حکمت،و طب و غیره تحولی شگرف پدید آمد.دانشمندان و متفکرین‏ یونانی،هندی،بابلی،و مصری،بر سر این چهارراه از افکار یکدیگر باخبر گشتند،و توانستند نظریات خود را تکمیل سازند.دموکریت‏17عالم یونانی‏ که دست بسفری طولانی زد،اولین دانشمند یونانی است که از بابل،مهد دانشهای‏ زمان دیدن کرد.وی علاوه بر بابل از مصر و اغلب ایالات شرقی کنار دریای‏ مدیترانه،و خلاصه ایالات تابع هخامنشی دیدار کرد،و شاید به هند نیز سفری‏ کرده باشد.این سفر در تمام فرضیات و کشفیات علمی او تأثیر مستقیم داشته است.
هکاته‏18اهل میله که اولین تاریخ‏نویس،حتی قبل از هرودت میباشد، از گردشهای خویش در امپراطوری هخامنشی،اطلاعات گرانبهائی بدست آورده‏ (15)-نقل از کتاب ایران از آغاز تا اسلام:ص 184،185.
است.اولین پرشک یونانی که بایران آمد،دموسدس‏19بود که در جنگ‏ داریوش با یونان باسارت این پادشاه درآمد،و پس زا مدتی اقامت در ایران بوطن‏ خود بازگشت،و تجربیات فراوانی با خود بارمغان برد.پس از داریوش‏ پزشکان متعدد دیگری باین سرزمین آمدند،که معروفترین آنان کتزیاس‏20 پزشک و مورخ معروف میباشد،که مدتی در دربار اردشیر اول میزیست‏ و اطلاعات بسیار جالبی از این سرزمین در تواریخ خود گرد آورده است،که‏ یکی از منابع مهم ما را برای تاریخ هخامنشی تشکیل میدهد.
همچنین پزشکان مصری نیز توسط یکی از یونانیان بدربار داریوش راه‏ یافته بودند.گزنفون‏21که در رأس سپاهیان یونانی بخدمت کوروش صغیر در آسیای صغیر درآمد،پس از مرگ کوروش با گذشتن از غرب ایران،بسرزمین‏ خویش بازگشت،و با خود اطلاعات فراوانی از ایران بیونان برد،که نتیجه‏اش‏ تأثیر بسیار گذاشت«بازگشت ده هزار نفری»میباشد که در وضع آیندهء دو مملکت‏ در اثر دیگر وی بنام«سیروپدی‏22طرز تربیت،و زندگی نجیب‏زادگان‏ ایرانی و آداب و رسوم آنان شرح داده شده؛که ضمن آن گزنفون میخواسته‏ برای یونانیان چگونگی صفات عالی و درس خوب زیستن را تشریح کند،و برای اینکار ایده‏آل خود را کوروش انتخاب کرده،و قهرمان کتاب قرار داده‏ است.داریوش زمانیکه قسمتی از هند را تا رود سند فتح کرد،تصمیم گرفت‏ که اقیانوس هند را به بحر احمر،و سپس دریای مدیترانه متصل سازد، تا باین ترتیب اقصی نقاط متصرفات شرقی بمتصرفات غربی از راه آب نیز به- پیوندد؛که البته در این نقشه مقاصد سیاسی،و اقتصادی وسیع و مهمی منظور گشته بود.از اینرو هیئتی دریانورد را بریاست شخصی بنام اسکیلاکس‏23 که یونانی بود،مأمور ساخت تا با کشتی از رود سند براه افتد،و پس ازعبور از اقیانوس هند،و خلیج فارس،بمنتها الیه بحر احمر در مصر برسد. این نقشه عملی شد،و بدنبال آن طرح حفر ترعه‏ای در آن نقطه کشیده شد، تا بحر احمر برود نیل متصل گردد.عملیات ساختمانی شروع گردید،و امروزه پنج سنگ بزرگ از جنس خارای سرخ رنگ در آنجا وجود دارد،و نوشته‏ای به زبان،و بخط میخی بر آن حک گردیده است،باین قرار: «من پارسی‏ام.از پارس مصر را گرفتم.من فرمان کندن این جوی را دادم، از رودی بنام پیرواه(نیل)که در مصر روان است،بدریائی که از پارس آید. سپس این جوی،به پارس،چنانکه مرا کام بود»24.این اسکیلاکس که در قلمرو امپراطوری سفری طولانی کرده،و تجربیاتی آموخته،و دیدنیهای فراوان‏ دیده بود،پس از پایان سفر خود کتابی بنام«پرپیلوس»نگاشت،و آن نخستین‏ اثر معتبری بود که غربیها را دربارهء مردمان شرق آگاه میکرد،و مأخذی‏ برای جغرافی‏نویسان،و مورخین آینده گردید.25
اصولا ما بهترین اطلاعت را دربارهء ایران هخامنشی،از روی نوشتهءهای‏ مورخین و جغرافی‏دانان یونانی بدست می‏آوریم.
در تماسهائی که همواره بین دو مملکت وجود داشت،ایران در ادبیات‏ یونانی این دوره نیز تأثیر بسیار گذاشته است.در نمایشنامه‏ها و نوشته‏های‏ یونانی این اثر را می‏یابیم که مهمترین نمونهء آن،نمایشنامهء«ایرانیان»اثر اشیل‏26است.
گذشته از یونان،در هند نیز اثر تمدنی و فرهنگی ایران این زمان را مشاهده میکنیم.رالف لینتون،در کتاب خود بنام«سیر تمدن»میگوید: «باغلب احتمال،در اثر تمدن ایرانی بود،که الگوهای تشکیلات سیاسی، و حتی مفهوم سازمان امپراطوری در شبه جزیرهء هند قدم بعرصهء وجود گذاشت... (24)-امستد:ص،198.
در انتهای تسلط ایرانیان بهند،بجای پادشاهیهای قبیله‏ای،در هند مرکزی‏ به تقلید از امپراطوری ایران،کشورهای نیرومند،و وسیع بوجود آمد. همچنین در آثار امپراطوری موریان‏27واقع در شمال غربی هندوستان نفوذ هنر،و تمدن ایرانی کاملا نمایان بود»28.
این تماسها از طریق بازرگانی افزون میگردید،چه ایران خواه مستقیم‏ و خواه غیر مستقیم و بصورت واسطه،روابط تجارتی بسیار مستحکمی با این‏ سرزمین داشته است.
در زمان هخامنشیان دین نیز مانند سایر شئون فرهنگی حالتی خاص‏ داشته است:باین معنی که ادیان ملل گوناگون،و ادیان ایرانی در یکدیگر تأثیر گذاشته‏اند.در دوران اولیهء حکومت هخامنشیان،اهورامزدا بزرگترین، و بالاتریم خدایان بوده،ولی بغان و خدایان دیگری نیز مانند مظاهر خورشید،آب،زمین،باد،آتش و غیره وجود داشتند.لیکن از زمان‏ اردشیر دوم،خدایان درجهء دوم دیگری همردیف اهورامزدا گشتند،که‏ عبارتند از میترا و آناهیتا.میترا اهمیت فوق العاده داشت.برای او قربانی‏ و نذر میکردند،و در جنگها از وی یاری میخواستند.برای آناهیتا معابد بسیار میساختند،و از این ربة النوع مجسمه‏های فراوانی در اغلب نقاط امپراطوری یافت شده است.ساختن مجسمهء آناهیتا که از زمان اردشیر معمول گردیده،بتقلید ادیان بابلی و یونانی که خدایان خود را مجسم می- کرده‏اند،صورت گرفته است‏29.در این زمان دین مزدیسنا به کاپادوکیه،و سایر ایالات آسیای صغیر،و ارمنستان برده شد.
اردشیر دوم برای آناهیتا معابدی در بابل،دمشق،باختر و سارد بر پا ساخت.اسنادی از بابل یافت شده که در زمان وی خدایان بیگانه از جمله میترا را میپرستیده‏اند،و سریانی‏ها نام بغ پارسی را بر خود میگذاشته‏اند.30 در این دوره مهرپرستی از ایران به کاپادوکیه،و کیلیکیه،در آسیای صغیر رفت، و بعدها از آن طریق،بتمام اروپا منتقل گردید.همانگونه که ذکر شد تأثیر ادیان غیر ایرانی را نیز در این دوره مشاهده میکنیم.
آئین سه‏گانه‏پرستی را که بعدها در اغلب مذاهب مشاهده میکنیم،در مصر نیز وجود داشته که از میان خدایان متعدد آنان از همه مهمتر خدای‏ خورشید،و بعد خواهرش،و سومی پسر آندو میباشد،که در کار وی شریک‏اند. گذشته از آن،آتش در نزد همهء ملل مقدس بوده،و نه تنها در ایران بلکه در یونان‏ و سپس روم نیز همهء خانواده‏ها میبایستی در پرستشگاه خانوادگی آتشی را که پیوسته روشن بود،نگاه دارند.31
پس از آنکه هخامنشیان با یونانیان تماس یافتند خدایان ایشان نیز باین‏ سرزمین راه یافت.یونانیان محل تولد دیونیزوس‏32خدای شراب و آبها را در شهر نسای کرمانشاه دانسته‏اند،و بعدها برای او در این ناحیه معابدی بر پا داشته‏اند.33مذهب ودای هند با دین زردشت وجوه مشترک دارند،و زبان‏ سانسکریت ودائی به زبان اوستائی بسیار شبیه است.کوروش برای زئوس‏34 خدای خدایان یونان قربانی میکرد،و پس از فتتح بابل بنا به رسوم معمول‏ شاهان بابلی،و با تشریفات خاص مذهبی ایشان،در حالیکه دست خود را بر دست بعل‏35خدای خدایان بابلیها نهاده است،تاجگذاری کرد،و برای این‏ خدا قربانی داد.
مذهب یهود در این دوره وضعی خاص داشته است،و هیچگاه یهودیان مانند این عهد در ایران آرامش خیال نداشته‏اند.کوروش پس از فتح بابل اسرای‏ یهودی را که از مدتی پیش در این سرزمین میزستند،به فلسطین باز گردانید، و با آنان هیئتهای ایرانی روانه ساخت،تا در ساختمان و تجدید بنای معابد،و ویرانه‏های سرزمینشان کمک کنند.باین ترتیب گذشته از عطوفت انسانی،نقشهء سیاسی عظیمی را عملی ساخت،و آن تسخیر معنوی فلسطین بود که میتوانست‏ مهمترین پایگاه و گذرگاه سپباهیان پارسی برای تصرف مصر باشد.36از آن‏ تاریخ یهودیان در دستگاه هخامنشیان وارد شدند،و بمقامات بالا رسیدند. چنانکه مردخای یکی از بزرگان دین یهود،از نزدیکان خشایارشا محسوب‏ میشد،و در تورات آمده است که:«مردخای یهود بعد از اخشورش پادشاه، شخص دوم بود»37،و یکی از همسران این شاه بزرگ که بسیار مورد علاقهء وی‏ بود،زنی یهودی بنام استر،و از خویشان مردخای بود،که هر دو در حفظ منافع‏ یهودیان سعی فراوان داشته‏اند.
خط و زبان نیز در این دوره سرنوشتی چون دین دارد.در ابتدا پارسی- باستان که محتملا بزمام چیش پیش‏38میرسید،با خط میخی نوشته میشده، ولی زمانیکه حکومت هخامنشی تبدیل به شاهنشاهی میگردد دیگر خط میخی، و زبان پارسی باستان نمیتواند جوابگوی مقتضیات زمان باشد.خط و زبانی‏ لازم است که بتواند حوائج تمام ایالات شاهنشاهی از مصر گرفته تا هند،و از قفقاز تا خلیج فارس را برآورده سازد.زبان آرامی که از مدتها پیش بسیار توسعه یافته بود،و در بین ملل خاورمیانه رواج داشت،میتوانست این‏ احتیاج را برای احکامی که از مرکز صادر میگردید،و در زمینهء تجارتهای‏ بین المللی،و حل و فصل دعاوی برآورد.از اینرو در عهد هخامنشیان،زبان‏ آرامی،زبان بین المللی گردید،و منشیان دیوان نامه‏های خود را بدان تنظیم‏ میکردند.زبان آرامی بوسیلهء هخامنشیان به هند نیز رفت،و در آنجا زبان‏ خرشتی‏39که قدیمترین الفبای هندی شناخته شده میباشد،تحت نفوذ زبان‏ مزبور توسعه یافت.40
در کتیبه‏هائی که از شاهان این سلسله باقی مانده،زبانهای بابلی،و عیلامی‏ نیز مشاهده میشود.
دورهء اشکانی
سیر تحول فرهنگ این دوره از زمانی آغاز میشود که پس از حملهء اسکندر بشرق،عمر امپراطوری هخامنشی بسر آمد،و عصری جدید در سیاست،اقتصاد و تمدن و فرهنگ دنیا آغاز گردید،و ایران نه تنها از لحاظ سیاسی،بلکه از لحاظ فرهنگی و تمدنی،تحت سلطهء غرب قرار گرفت.شدت‏ این نفوذ معنوی در این سرزمین بحدی زیاد بود که مدت دو قرن و نیم بطول‏ انجامید تا ایرانیان موفق شدند ریشه‏های آنرا برکنند،و فرهنگی اصیل و ملی‏ جایگزین آن سازند.
دورهء اسکندر،و یک قرن پس از آن،عهد تسلط کامل غرب بر شرق است. پس از آنکه یونان بر قسمت بزرگی از آسیا دست یافت،سیل مهاجران یونانی‏ بجانب شرق جاری شد،و در زمان حکومت سلوکیان در ایران شهرهای بزرگی‏ ساخته شد،که یونانیان را در خود جای داد،و جامعهء ایرانی با عنصر یونانی‏ ممزوج گردید.احساس میشود که سلوکیان در نشر فرهنگ خود در این‏ سرزمین،اصرار بسیار داشتند،تا حکومت خویش را از لحاظ معنوی نیز استحکام بخشند.
زبان رسمی و دین رسمی زبان و دین یونانی شد،ادبیات و آداب و رسوم و نحوهء زندگی یونان در شئون زندگی اجتماعی ایران رخنه کرد.هنر هخامنشی‏ دچار رکود و سستی گردید،و هنر یونانی نضج گرفت،و هنرمندان ایرانی‏ تحت نفوذ کامل این هنر قرار گرفتند41.معهذا بنا بگفتهء گیرشمن:42«ایرانی‏ (41)-ایران از آغاز تا اسلام:ص 280(4نمیتوانست یونانی شود،و آرزومند بود که ایرانی بماند.او آنچه را که تمدن‏ خارجی برای وی میآورد،میپذیرفت،ولی نمیخواست در آن ذوب و یا حل شود. در نتیجه یونانی کردن ایران هرچند دامنه‏دار بنظر میرسید،پیش از آنکه‏ در اعماق جامعه موثر شود،در سطح تأثیر کرده بود.در ماده و شکل موفق‏ شده بود،ولی در روح تأثیر نکرده بود».
حکومت سلوکی بزودی رو بضعف و سستی گذاشت،و پس از متجاوز از نیم قرن جای خود را بدولت اشکانی داد.پارتها زمانی بر ایران مسلط گردیدند که نفوذ معنوی یونان در جامعه ریشه‏های بسیار قوی دوانیده بود؛ بخصوص که در این عهد فرهنگ و تمدن ایران از دو جهت مورد مخاطرهء عنصر یونانی قرار گرفته بود:در شرق دولت یونانی باختر و در ایران حکومت سلوکی.
سلسلهء اشکانی در ابتدای کار روش رفق و مدارا را با عنصر یونانی در پیش گرفت،و از اینرو مورد کینه و نفرت شدید ایرانیان و خاندانهای اصیل‏ و کهن این سرزمین واقع شد.چه اینان آرزو داشتند که هرچه زودتر اصالت‏ ملی را که در حال خفقان بسر میبرد بار دیگر زنده سازند.ولی باید باشکانیان‏ در اینمورد حق داد.زیرا اولا خود آنان نوع زندگی قبیله‏ای و کوچ‏نشینی‏ داشتند،و از مراکز تمدنی مهم زمان چون بین النهرین،آسیای صغیر،مصر و یونان بدور بودند و خلاصه در ابتدای کار دارای فرهنگ و تمدنی قوی نبودند تا بتوانند ریشهء تمدن یونان را برکنند و فرهنگ و تمدن خود را جایگزین‏ آن سازند.ثانیا همانگونه که گفته شد نفوذ معنوی یونان بقدری شدید بود که بآسانی نمیشد آنرا ریشه‏کن ساخت،مو مسلما این کار احتیاج بمبارزه‏ای‏ طولانی داشت.از اینرو میبینیم که شاهان اولیهء پارت خود را فیل هلن‏43یعنی‏ دوستدار یونان خوانده‏اند،و سکه‏های خود را بزبان یونانی ضرب زده‏اند و همچنان‏ زبان و دین یونانی را برسمیت پذیرفته‏اند.ولی بتدریج زمانیکه نفوذ سیاسی‏یونان بکلی از این سرزمن رخت بربست،و زمانیکه اشکانیان موفق بایجاد فرهنگ اصیل و خالص ملی ولی تکامل نیافته گردیدند،آنگاه بمبارزه‏ای‏ پی‏گیر و طولانی بر ضد تمدن یونان پرداختند،و سرانجام در زمان بلاش اول‏ (51-78 م)در اواسط دوران این حکومت مشاهده میکنیم که موفق باحیاء تمدن ایران گشتند و زبان و دین ملی و خلاصه فرهنگ ملی برپایه‏ای استوار برقرار گردید،و فرهنگ شرق از زیر سلطهء غرب خارج شد.
در این دوره مسئله دین بسیار قابل توجه است.چه پارتها از مراکز اولیهء خود پرستش عناصر طبیعت را همراه آوردند و میتوان گفت که مذهب رسمی اشکانیان‏ زردشتی نبود،بلکه دین رسمی را باید همان دنبالهء دین هخامنشی دانست. بخصوص در این زمان آناهیتا اهمیت فوق العاده داشته و معابد متعددی از آن‏ در سراسر امپراطوری وجود داشته است.پرستش این ربة النوع که برابر با آتنا44و آرتمیس‏45یونانی بوده،در غرب بخصوص در یونان،لیدی،پنت، و کاپادوکیه یعنی سراسر آسیای صغیر و ارمنستان رایج بوده است.46
پرستش میترا در اواسط قرن اول قبل از میلاد بوسیلهء دزدان دریائی‏ که اسیر پمپه‏47امپراطور روم شده،و همچنین بوسیلهء سپاهیان رومی که‏ باین آئین گرویده بودند،به روم برده شد و پس از گسترش در این مملکت‏ باز هم توسط سپاهیان رومی بنواحی کنار رود رن‏48و دانوب رسید.49امروزه‏ معابدی از این رب النوع در فرانسه،آلمان انگلیس،رومانی،و ایتالیا کشف شده و تنها در اوستیای‏50روم هیجده معبد مهر بدست آمده است.پس‏ از آنکه دین مسیح در روم رسمی شد ابتدا مسیحیان با مهرپرستان بمخالفت‏ و شدت عمل برخاستند،ولی بتدریج با آنان بر سر لطف آمدند،و پیروان‏ این دو مذهب یکدیگر را«برادر»خطاب کردند،و اکنون نیز در دین مسیح‏ بموارد گوناگونی از آئین مهر برمیخوریم و وجوه مشترکی در آن می‏یابیم.
اصولا پارتها ادیان ملل مغلوب را محترم میشمردند،و هیچگاه اصرار نداشتند که دین خود را بایشان تحمیل کنند.خدایان خارجی نواحی غربی‏ که جزء قلمرو شاهنشاهی اشکانی بود مورد قبول آنان قرار گرفت.یهودیان‏ مانند زمان هخامنشیان مورد احترام و ملاطفت حکومت بودند،و نفوذ معنوی‏ اشکانیان در بیت المقدس بسیار زیاد بود.یهودیان در بین النهرین قدرت‏ فراوان یافتند و موفق شدند افکار دینی خود را بیش از پیش در این منطقه‏ بگسترانند.چون یهودیان از طرف سلوکیان و رومیان مورد آزار و اذیت‏ بسیار قرار گرفته بودند،معتقد شدند که مانند دوران هخامنشیان تنها قدرتی‏ که ممکن است ایشان را در مقابل بیگانگان حفظ و حراست کند اشکانیان‏ میباشند.هنگامیکه سواران پاکر،بیت المقدس را اشغال کردند،و حکومت‏ جدید یهودی را در آنجا برقرار ساختند،با شور و شعف مورد استقبال آنان‏ قرار گرفتند.
گذشته از آن دین یهود در بابل توسعه یافت و در حدود سال 20 ق.م. دولت کوچکی از یهودیان دست نشاندهء اشکانی در سواحل فرات ایجاد شد که 20 سال دوام یافت،و در سراسر این ناحیه حیات معنوی و عقلانی قوم‏ یهود که از هرجا رانده شده و در منطقهء بین النهرین متمرکز شده بودند نفوذ یافت.همچنین در زمان شورش عظیم یهود در قرن دوم میلادی که سراسر نواحی شرقی دولت روم را فرا گرفت،شورشیان مورد حمایت پارتیان واقع‏ شدند51.از این موضوع یعنی حمایت فراوان اشکانیان از یهودیان یک مسأله‏ سیاسی استنتاج میشود و آن استفاده از این قدرت برای جلوگیری از تهاجم‏ رومیان بمتصرفات اشکانیان است،و بخصوص این مسأله را ایجاد حکومت‏ کوچک محلی یهود در سرحدات ایران و روم بیش از پیش تأیید میکند.جنگهای ایران و روم تأثیر متقابلی در فرهنگ و تمدن دو مملکت‏ نهاده است.در ابتدا روم از چگونگی وضع ایران اطلاعی نداشت،و توجه‏ چندانی بدان نمیکرد،ولی پس از آغاز تماس بین دو حکومت،و بخصوص‏ پس از شکست کراسوس‏52(53 ق.م)غرب توجه کامل خود را بشرق معطوف‏ داشت،و زمانی این تماس نزدیکتر و بیشتر گردید که اشکانیان سوریه یعنی‏ دروازهء غرب را اشغال کردند.از این زمان ببعد شرق در ادبیات غرب وارد گردید،و در نظم و نثر این دوره راحع به پارتها و کشورشان اشارات فراوانی‏ شده است.نمایشنامه‏ها و حماسه‏هائی دربارهء ایشان از قبیل وصف کمانداران‏ پارتی،حیله‏های جنگی،و خلاصه نحوهء زندگی آنان نگاشته شده است.
آثار هوارس‏53اوید54و پراپرتیوس‏55شاعران رومی پر است از گفتگو دربارهء شرق.از منظومهء ژوونال‏56چنین مستفاد میشود که بعد از جلوس‏ هادریان‏57بتخت سلطنت،تمایل بوقایع و حوادث ممالک شرق در روم رواج‏ کامل داشته است،و بعدها حتی بعضی از نویسندگان عصر مسیحیت نیز مانند ژروم‏58از پارتها یاد کرده‏اند.59
نیلسون دوبواز میگوید:60«این سبک کلام یعنی گفتگو از ایران پارتی‏ و بعد از آن،و استعارات و اصطلاحات مربوط بآن تا اعصار بعد،و حتی در ادبیات‏ کلاسیک انگلستان راه یافته است.»در مرزهای شرقی امپراطوری اشکانی وضع نوعی دیگر بوده است.پارتها در همان ابتدای زندگی سیاسی خود با دولت یونانی باختر همسایه شدند. بیشتر شهرت و اهمیت این حکومت در تاریخ از جهت فرهنگ و تمدنی است‏ که موفق گردیدند نفوذ فرهنگ هلنی را در شرق ایران،هندوستان، ایالات باختر،و خلاصه سراسر آسیای مرکزی بگسترانند.باختر اصطلاحا بناحیه‏ای اطلاق میشده که از شمال محدود بود به رود جیحون،از جنوب بکوههای هندوکش،از مشرق به ترکستان چین و از مغرب‏ به خراستان.چگونگی تشکیل این حکومت چنین بوده که:هنگام حملهء اسکمدر بشرق از جهت اهمیت سوق الجیشی و سیاسی و اقتصادی که این‏ منطقه داشت پادگان مهمی از سپاهیان یونانی در آن مستقر گردید تا از مرزهای‏ شمال شرقی ایران و جاده‏های نظامی و بازرگانی خاور دور و هندوستان‏ محافظت شود.پس از آنکه دولت سلوگی در ایران تشکیل شد و بتدریج‏ رو بضعف و سستی گذاشت،فرماندهء این پادگان بنام دیودوت‏61از موقع‏ استفاده کرد و تشکیل حکومت متسقلی داد که برای دولت سلوکی بسیار گران تمام شد(سال 250 ق.م)
حکومت کوچک پارت در خراسان که در آن دوران در حال تأسیس و تکوین بود،از تجزیه‏ای که در دنیای یونانی شرق اتفاق افتاده بود بسیار استفاده کرد و موفق شد پایه‏های حکومت جوان خود را متسحکم سازد. حکومت سلوکیان از جانب دو نیروی جوان و تازه نفس بمخاطره افتاده بود.
در این دوره از مسئله‏ای دیگر در شرق باید یاد کرد و آن وجود قبایل‏ سکائی است که در قرن دوم قبل از میلاد از آسیای مرکزی به ایالات باختر و رخج و زرنگ حمله کردند،و حکومت یونانی«باختر»را بسرزمین هند راندند،و در این ناحیه تشکیل فرمانروائی‏ای دادند و زرنگ را مرکز خود قرار دادند.از آن پس این ناحیه سکستان و سپس سیستان نامیده شد حکومت سکاها از زمان شاهنشاهی مهرداد دوم(123 ق.م.)خراجگذار دولت اشکانی گردید.
چندی پس از این واقعه مسأله جدید دیگری در شرق نمودار گردید،و آن‏ تأسیس حکومت مقتدر کوشان است.در حدود 70 ق.م دسته‏هائی از اقوام زرد- نژاد آسیای مرکزی که از آن میان قبایل یوئه‏چی‏62و طخار اهمیت بیشتری‏ (61)-
داشتند،بسمت جنوب سرازیر شدند و با اشغال باختر و ماوراء النهر و درهم- کویدن حکومت سکائی تشکیل دولتی دادند،که از نیمهء قرن اول میلادی‏ با پادشاه خود کوجولا کدفیزس‏63وارد تاریخ میشوند.این پادشاه پس از تصرف باختر از هندوکش گذشت،ولایت کابل و قندهار را اشغال کرد،و مرز کوشان را تا رود سند رسانید.
سپس از سمت شرق حد خود را از طریق گرگان بدریای خزر رسانید و در مرزهای شرقی با ایران اشکانی همسایه شد64.
قلمرو کوشانیها در زمان کنیشکای بزرگ‏65بمنتهای وسعت،و حکومت‏ آنان به اوج عظمت خود رسید.کوشان در این دوره گذشته از ایران شرقی‏ شامل حوزهء رود تاریم و ترکستان چین و شمال غربی هند تا سواحل رود گنگ بود.کنیشکا و جانشینان وی هند ثروتمند را بر نواحی بیابانی ایران‏ شرقی ترجیح میدادند،و از اینرو سرحد دو کشور اشکانی و کوشانی تقریبا بخطی که امروز سرحد بین ایران و افغانستان است،تثبیت شد.
در زمان این شاه بزرگ و پس از آن بین کوشانی‏ها و پارتها جنگهائی‏ اتفاق افتاد ولی کوشانی‏ها از آن حدی که ذکر گردید هنچگاه در مرز ایران‏ پیشتر نیامدند.
در اثر این تماسها که شاید روابط بازرگانی آنرا تشدید میکرده،دین‏ بودائی که دین رسمی کوشان محسوب میشد،بایران شرقی راه یافت،و معابد بودائی متعددی در سراسر مشرق ایران بر پا گردید66.
گذشته از آنچه که گفتیم کوشانیها مدتی مدید بر قسمتی از هند حکومت‏ رانده‏اند،و از فرهنگ و تمدن این سرزمین بسیار متأثر شده‏اند و همین‏ موضوع سبب رواج فرهنگ هندی در شرق ایارن شد که کوشان حکم‏ رابط را در این بین ایفا میکرد.بدین ترتیب مشاهده میشود که پس از تأسیس‏ حکومت کوشان در باختر،و رانده شدن یونانیان باختری به هند،فرهنگ‏ و تمدن اقوام زرد نژاد آسیای مرکزی در منطقهء سرحدات شرقی ایران وارد گردید،و در این دوره مشرق ایران مرکز تلاقی افکار یونانی،هندی، ایرانی،و کوشانی بوده؛که هریک در دیگری تأثیر داشته است.
ولی باین مسئله نیز باید توجه داشت که با وجود آشوبی که بعلت تهاجم‏ اقوام مختلف در شرق پدید میآمد،ایالات این منطقه از آبادی فراوان بهره‏مند بود،و این اقوام گوناگون آن قدرت را نداشتند که فرهنگ و تمدن بومی‏ آنرا از بین ببرند.
در این عهد روابط نزدیکی بین ایران اشکانی و چین مشاهده میشود، در حدود سال 128 ق.م یکی زا سیاحان معروف چینی بنام چانگ-کین‏67 بحدود باختر سفر کرده،و یک سالی در نواحی شرقی رود جیحون که در آن زمان در تصرف سکاها بوده،بسر برده،و کمی بعد نخستین سفیر از جانب دربار چین بپایتخت اشکانیان آمده است.68
در کتاب«شی-چی»69در این‏باره چنین مییابیم:«هنگامیکه برای‏ نخستین بار سفیر چین به مملکت اشکانیان قدم گذاشت،پادشاه برای استقبال‏ از آنان 20 هزار نفر از سوار نظام را تا سرحد شرقی مملکت روانه ساخت.سفیر که از آنجا تا پایتخت چندین هزار فرسنگ راه را طی کرد،بر سر راه از دهها شهر گذشت که جمعیت بسیار داشت.بعد از مراجعت به چین سفیری‏ از ایران روانه شد تا چین را ببیند و در این سفر با خود تخم‏مرغی بزرگ‏ (که مسلما متعلق به شترمرغ بوده)و جادوگرانی برای هدیه برد».70
سپس دربارهء مملکت اشکانیان که چینیها آنرا«آن-هسی»71 میگفته‏اند،چنین اظهار نظر میکند:
«اکثر مردم دهقانند،و بکار کشاورزی اشتغال دارند،و برنج و جو میکارند و شراب درست میکنند.این مملکت دارای صدها شهر قلعه‏دار بزرگ و کوچک است،و از همهء ممالک بزرگتر است.سوداگران از ارابه‏ و کشتی استفاده میکنند،و به کشورهای مجاور حتی تا چندین هزار فرسنگ‏ میروند؛و در کار بازرگانی مهارت فراوان دارند.از نقره سکه درست‏ میکنند،و از چینی‏ها طرز قالب‏گیری سلاح را آموخته‏اند».72باز در متنی دیگر چنین مییابیم:«این مملکت جمعیت بسیار زیاد و ارتشی قوی‏ دارد و از سایر ممالک پررونق‏تر است.از حله که سرحد غربی کشور اشکانی‏ است،بطرف جنوب دریانوردی میکنند»73
دربارهء اولین سفیری که بایران فرستاده شد،و در بالا ذکر آن آمد، شاید در دورهء مهرداد دوم باشد که با احترام فراوان از ایشان پذیرائی‏ بعمل آمد.
ناگفته نماند که تجارت بین چین و ایران،که ایجاد روابط فرهنگی‏ و تمدنی را بین دو طرف بدنبال داشت،خیلی بیشتر از این زمان شروع شده‏ بود،که بعدها بعلت تهاجم قبایل سکائی و سپس یوئه‏چی اینکار تا مدتی دچار وقفه گردید.74ولی این روابط در زمان ساسانیان استحکام و رونق بسیار فراوانی یافت.
(دنباله دارد)
http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/292599

  نظری به روابط فرهنگی ایران باستان‏ با شرق و غرب(2)/مجله  نور
دورهء ساسانی
هنگامیکه پس از سقوط سلسلهء اشکانی ساسانیان زمام امور را در دست گرفتند،رسالتی را که بعهدهء اشکانیان گذاشته شده بود،بخود منتقل ساختند،و آن ایستادگی و ممانعت از تهاجم روم بشرق از طرفی، و جلوگیری از حملات اقوام زردنژاد شرق بغرب،از طرفی دیگر بود،که همین مسأله سبب حفظ فرهنگها و تمدنهای دو طرف از تهاجم‏ یکدیگر بوده است؟و این کاری بود،که همواره ایران از لحاظ موقع‏ جغرافیائی خاص خود بر عهده داشت.
در این دوره دنیا همچنان بین دو قدرت ایران در شرق و روم در غرب تقسیم شده بود،و این دو برای بدست آوردن تفوق با یکدیگر در نبرد بودند ساسانیان در ابتدای کار با همان مسائلی مواجه گردیدند که‏ اشکانیان مدت چهار قرن و نیم با آن دست و پنجه نرم کرده بودند روم و کوشان هر دو با روی کار آمدن این سلسله مخالفت شدید داشتند،و دلیل این‏ مخالفت بسیار واضح است:اشکانیان که آخر عمر خود را در ضعف و سستی‏ طی میکردند،بیشتر مورد قبول دو حکومت توسعه‏طلب همسایه بودند تا دولت‏ جوان و تازه‏نفس و قوی‏ای،چون ساسانیان که خطر جدید و جدی برای‏ همسایگان محسوب میشدند،بخصوص که اینان برعکس اشکانیان در ابتدا از پشتیبانی ملی نیز برخوردار بودند.
شاپور اول کار خود را از شرق آغاز کرد،و طی جنگهائی حکومت کوشان‏ را منقرض ساخت،و از آن پس کوشان یکی از ایالات تابع ایران محسوب گردید. شرح این فتح مهم در کتیبه‏ای که بر آتشگاه نقش رستم نقش گردیده،آمده است‏ و از آن‏چنین معلوم میگردد که سپاه شاپور،پیشاور پایتخت زمستانی کوشانیان‏ و سپس درهء سند را فتح کرده،و سپس از هندوکش گذشته ایالت بلخ را متصرف‏ شده و از آن پس با عبور از جیحون به سمرقند و تاشکند رسیده است.75
با وجود از بین رفتن حکومت کوشان گرفتاری ایران ساسانی در شرق خاتمه‏ نیافت.بدین معنی که اقوام زردنژاد تازه نفس دیگری بنام هونها که از مساکن‏ اولیهء خود واقع در دشتهای شمال روسیه بسمت جنوب رانده شده بودند،و در زمان شاپور جزء سپاهیان وی محسوب میشدند،و تابع حکومت مرکزی‏ بودند،پس از وی حملات خود را بخراسان آغاز کردند و نواحی شمالی‏ خراسان را تا گرگان متصرف شدند و بخصوص قبایلی از آنان بنام کیداریان‏ مزاحمتهای شدیدی برای نواحی شمال شرقی ایران فراهم آوردند،و قسمتی‏ از وقت و هم شاهان ساسانی پس از شاپور صرف از بین بردن آنان گردید.سرانجام در اواسط حکومت ساسانیان،هپتالیت‏ها76یا هیاطله در شرق‏ جای کوشانیان را گرفتند،و گرفتاری جدیدی برای ایران فراهم ساختند این‏ اقوام که از ایالت کانسوی چین‏77آمده بودند به طخارستان که بتازگی بوسیلهء سپاهیان ساسانی از شر کیداریان خلاصی یافته بود،هجوم آوردند.هپتالیتها در حدود سال 450 میلادی بسرعت در شرق و شمال شرقی مملکت قدرت‏ یافتند و ساسانیان که در جبهه‏های غرب با روم مشغول نبرد بودند دیگر توانائی‏ آنرا نداشتند که جلوی این قوم جدید و تازه نفس را بگیرند78.در این زمان‏ سلسلهء ساسانی دورهء بسیار بحرانی و خطرناکی را در زندگی سیاسی خود میگذرانید.میتوان گفت که ایران تقریبا دست نشاندهء هپتالیت‏ها شده بود ساسانیان میبایستی بایشان خراج بپردازند،و شاهزادگان خود را بعنوان‏ گروگان نزد ایشان فرستند.چنانکه پیروز ساسانی از جانب آنان بسلطنت‏ رسید،و هم بدست آنان در جنگی کشته شد،و قباد فرزند وی نیز مدتی چون‏ گروگان در دربار هپتالیت‏ها میزیست.
پس از آنکه انوشیروان زمام امور را در دست گرفت،و سلسلهء ساسانی‏ تجدید قوائی کرد،و قدرت از دست رفته را بازیافت،هپتالیت‏ها بطور قطع شکست‏ خوردند،و متصرفاتشان بین ایرانیان و ترکان آسیای مرکزی که بتدریج‏ حکومتهائی تشکیل داده،و قدرتهائی را در آسیا بوجود آورده بودند،تقسیم‏ گردید،و سرحد شرقی ایران در رود جیحون تثبیت شد.از آن پس تا آخر عمر،ساسانیان در شرق با ترکان در تماس بودند.
ترکان حکومت خود را در اراضی واقع بین کوههای آلتائی ورود جیحون‏ گسترش دادند،و بزودی خطری شدیدتر از هیاطله برای ایران بوجود آوردند چنانکه انوشیروان که با حکومت جدید ترک معاهدهء صلحی منعقد ساخته‏ بود،برای تشدید مراتب این صلح،دختر خاقان ترک بنام موکان خسان‏79را بزنی گرفت،و هرمز پسر انوشیروان که پس از وی بسلطنت رسید،فرزند این‏ زن ترک است.80
روابط ایران با روم را که یکی از مهمترین وقایع دوران ساسانیان را تشکیل میدهد،در جنگهای آنان باید جستجو کرد،که این جنگها از ابتدای‏ روی کار آمدن این سلسله تا زمان سقوط آن ادامه داشت،ولی هیچگاه نتیجهء قطعی معلوم نگردید.زیرا گاهی فتح نصیب ایران،و زمانی ازآن‏روم بود در زمان شاپور اول،والرین‏81امپراطور روم طی جنگی عظیم اسیر گردید،و قدرت شاپور بحدی رسید که خود را«شاهنشاه مغرب و مشرق»خواند،یکی‏ از سرداران پناهندهء رومی را امپراطور روم ساخت،و قلمرو خویش را تا سوریه‏ و دریای مدیترانه رسانید.بیادبود این فتح دستور داد تا تصویر والرین را که‏ در زیر پای او بزانو افتاده،و امپراطور منصوب از طرف شاپور را که در پیش‏ وی ایستاده،بطریق نقش برجسته در پنج نقطه بر صخره‏های پارس حجاری‏ کنند.
شاپور امپراطور روم را با هفتاد هزار لژیونر رومی اسیر کرد،و آنان را بایران فرستاد این عده در شهرهائی که خود آنان طبق طرح اردوگاههای‏ رومی بنا کردند،استقرار یافتند.ایشان بعنوان متخصص،معمار،و مهندس، در کارهای عظیم مانند بنای پل‏ها،سدها،و راهها،بایرانیان کمک کردند و از خدمات آنان ایالت ثروتمند خوزستان فواید بسیار برد،که بعض از این آثار هنوز در زمان ما قابل استفاده است‏82.
برعکس،زمانی میرسد که رومیها بداخل ایران راه یافته‏اند،و اراضی‏ سرحدی را اشغال کرده‏اند و حتی چند بار تیسفون در معرض خطر سقوط واقع شده‏ است در زمان نرسی(353-293 م)شکست سختی نصیب ایران شد،و بجای رود فرات که مرز بین دو مملکت بود دجله سرحد دو امپراطوری مقرر گردید،و ایران‏ امتیازات فراوانی را از دست داد ولی در زمان خسرو انوشیروان(578-531 م)و اوایل سلطنت خسرو پرویز،ساسانیان بفتوحات بسیاری نائل آمدند.بدین معنی‏ که سراسر آسیای صغیر،و بدنبال آن سوریه،و بیت المقدس فتح گردید.سپاهیان‏ ایران از غزه گذشتند،و مصر،و حبشه را متصرف شدند.هیچگاه شرق و غرب‏ تا این حد با یکدیگر در تماس قرار نگرفته بودند.بخصوص که روم برای در دست داشتن راههای تجارتی شرق و چین با اقوام آسیای مرکزی نیز در ارتباط بود.چون اغلب اتفاق میافتاد که از طریق ایران جاده‏های این منطقه بروی‏ روم بسته میشد ولی باوجوداین تماسها و ارتباطات،فرهنگ و تمدن ساسانی‏ یکی از اصیل‏ترین نمونه‏های آن در تاریخ ایران میباشد.زیرا شاهنشاهی این‏ سرزمین بعهدهء سلسله‏ای گذاشته شده بود،که از اصیل‏ترین خاندانها بود و از یکی از بزرگترین مراکز این سرزمین بپاخاسته بود،و خود را با وجود 600 سالی که از تاریخ هخامنشیان میگذشت وارث این امپراطوری میدانست‏ ساسانیان سلسله‏ای تأسیس کردند که متکی بدین ملی و فرهنگ و تمدنی‏ بود که در سراسر تاریخ طولانی ایران کم‏نظیر است.
در زمانیکه یونانیت بر سراسر ایران ریشه دوانیده بود،پارس سرزمین‏ ساسانیان در اصالت ملی خود باقی ماند،و چون جزیره‏ای همچنان محفوظ بود در این ناحیه زبان،دین،و آداب و رسوم،دست نخورده حفظ گردید،و از همان ابتدای حکومت،فرهنگ و تمدن این دوره که پایه‏های آن در زمان‏ اشکانیان ریخته شده بود،برمبنای اصالت ملی استوار گردید،و توانست‏ فرهنگی جهانی گردد.گیرشمن در این باره میگوید:«تمدن ساسانی تا اقیانوس اطلس پرتوافکن شد،و بصورت جریان جدید ایرانی-بودائی،به چین رسید ادیانی که از ایران برخاستند،و در اروپا،و افریقا با آنها مبارزه شد، در صحاری آسیای مرکزی نفوذ یافت».83
ایران همچنان چهار راه جهان و محل تلاقی افکار شرق و غرب.چون چین، هند،بین النهرین،یونان،روم و مصر بوده است.فلسفه،حکمت،نجوم،ریاضی، طب،و خلاصه همهء علوم و هنرهای جهان که در این سرزمین گرد آمده بودند، سبب تحولات شگرف فرهنگی،و اختراعات و تکمیل علوم زمان گردید. همین موضوع سبب ورود مذاهب مختلف چون بودائی و مسیحی،و سپس‏ سبب ظهور ادیان جدید،چون مانوی و مزدکی شد،که هریک موجد انقلابی‏ بزرگ،خواه فکری،و خواه سیاسی و اقتصادی،در دورهء خود بوده است.
در زمان تأسیس سلسلهء ساسانی،فارس با وجود پرستش اهورا مزدا،آئین‏ آناهیتا را نیز همچنان محترم داشته بود،که خود خاندان ساسانی نگهبان‏ معبد آناهیتای اصطخر،مهمترین معبد این ربة النوع در ایران بوده‏اند،و به‏ پشتیبانی و اتکاء همین قدرت روحانی پایه‏های حکومت خویش را مستحکم‏ ساختند.ولی پس از چندی سرانجام دین رسمی،زردشتی گردید،که بوسیلهء ساسانیان در نقاط مختلف جهان در شرق و غرب پراکنده شد.در آسیای صغیر و بین النهرین پیروان زردشت فراوان بودند،و قباد ساسانی ایبریان یا گرجیان‏ را که عیسوی بودند،مجبور بقبول این دین کرد،و خلاصه تمام شاهان ساسانی‏ سعی در نفوذ دادن دین زردشت در ارمنستان داشتند،که هرچند در این منطقه‏ پیروان فراوان داشت،ولی دین رسمی نبود.
گسترش این آئین در شرق نیز از طریق روابط سیاسی،و بخصوص تجارتی‏ صورت گرفت.زردشتیان از طریق ماوراء النهر و سپس حوزهء رود تاریم‏ خود را به سغد رسانیدند،و در این منطقه نفوذ آئین زردشت بسیار فراوان‏ گردید،که سرانجام توسط سغدیها به چین راه یافت.نفوذ این دین را در حوزهء رود تاریم بخصوص در قراشهر کنونی و قرا خواجهء کنونی در حدود سالهای 386-534 م.مشاهده میکنیم.84
مذهب زردشت در کتب چینی بنام«هسیئن-جیاو»85مضبوط است،و ما برای اولین بار در متون چینی،در کتاب«وئی-شو»،در ضمن تعریف از شهر سمرقند به این کلمه بر میخوریم در همین متن آمده است که:
«(مردم ایران)خدای آتش،و خدای آسمان را پرستش میکنند...»در متنی دیگر باز در این باره چنین می‏بینیم:«مردم خدایان آسمان،و زمین و آفتاب و آب و آتش و ماه را پرستش میکنند اهالی مغرب زمین(منظور ممالک‏ واقع در غرب چین است)که خدایان آتش و آسمان را میپرستند،همه برای‏ زیارت به مملکت ساسانیان میآیند،و فرائض این مذهب را فرا میگیرند...»86 در قرن ششم میلادی بقدری نفوذ زردشتی در چین شدت یافت که تا دربار چین‏ نیز رسید.ابتدا همسر«هسوان-وو-تی»87خاقان چین(500-515 م.)بنام‏ «مینگ-تائی-هو»88بدین زردشت گروید،و سپس امپراطوران سلسلهء «پی-چی»89(550-577 م)و سلسلهء«پی-چو»90(556-581 م)نیز پیرو این‏ مذهب شدند91.در قرن هفتم میلادی،در دورهء سلطنت سلسلهء تنگ،قدرت‏ چین تا فلات پامیر رسیده بود،و روابط تجارتی بین آسیای غربی و شرق دور رونق فراوان یافته،و تجار بسیاری از مغرب فلات پامیر به چین میآمدند حکومت تنگ،سیاست جلب بازرگانان خارجی را در پیش گرفته و پیروان‏  مذاهب بیگانه را در کار خود آزاد گذاشته بود.بدین ترتیب پیروان مذهب‏ زردشت از آزادی کامل برخوردار بودند،و بتبلیغ و ترویج دین خود و ساختن آتشکده‏ها میپرداختند.در سال 621 در شهر«چنگ-آن»92 (سی-آن کنونی)آتشکده‏ای تأسیس شد،و در همان سال شغل ریاست‏ آتشکده نیز بوجود آمد که از آن پس بدست یکی از زردشتیان ایرانی‏نژاد سپرده میشد.
در سال 673 م.که فیروز ساسانی و پسرش نرسه بدربار تنگ پناهنده‏ شدند،سبب رونق بیش از پیش این آئین در چین گردیدند،بطوریکه چهار سال پس از آن تاریخ بنا بخواستهء فیروز در همان شهر آتشکدهء دیگری نیز دایر شد.بطور کلی چهار آتشکدهء مهم در این شهر وجود داشته است.این دوره اوج‏ رونق و قدرت دین زردشت در چین محسوب میشود.سرانجام در نیمهء دوم قرن‏ نهم میلادی که در چین به پیروی از سیاستی خاص،نسبت بمذاهب بیگانه‏ روش خشنی اتخاذ گردید،دین زردشت نیز از این امر مستثنی نماند،و با ویران شدن مراکز و پراکنده شدن پیروان آن لطمهء شدیدی باین دین وارد آمد.93
از پدیده‏های فکری مهم این دوره ظهور مذهب مانی است که هم از افکار شرق و غرب متأثر بوده،و هم بشدت در شرق و غرب تأثیر گذاشته است‏ مانی از بابل بپا خاست که مسلما افکار بین النهرینی در او بی‏تاثیر نبوده‏ است.گذشته از آن اثراتی شدید از مذاهب بودائی،عیسوی،و زردشتی در دین او مییابیم.در مانویت بنوعی تثلیث برمیخوریم که در«پدر عظمت،انسان‏ اول،و مادر زندگانی»خلاصه میشود،و میتوان آنرا تشبیه به«اب و ابن ،و روح القدس»عیسویان کرد.همچنین در قسمتهای مختلف کتب مانی،قطعاتی‏ از انجیل نقل شده است.شاید بتوان گفت که عقیده به تناسخ را مانی ازهندیان بودائی گرفته باشد.94مبنای دین وی که بر دو اصل نور و ظلمت،و خیر و شر است،از زردشتی گرفته شده است.همین موضوع یعنی در برداشتن افکار عیسوی،زردشتی،و بودائی، توجه شاپور اول را باین دین معطوف داشت.آنرا پذیرفت و جنبهء رسمی بدان‏ بخشید.زیرا امپراطوری ساسانی تازه تشکیل شده بود اقوام و ملل گوناگون‏ شرق و غرب تحت تسلط یک قدرت واحد درآمده بودند،و حکومت علاوه‏ بر قدرت مادی احتیاج به نیروئی روحانی داشت.تا از طریق معنوی نیز بتواند بر سراسر امپراطوری مسلط گردد،و ملل گوناگون را تحت سلطه آورد دین‏ مانی این خواسته را عملی میساخت،و از اینرو،و از لحاظ سیاسی مورد توجه فراوان واقع شد.ولی چون دینی بسیار قوی و مستحکم بود،با وجود اینکه بعدها در اثر ممانعت شدید روحانیان زردشتی و نفوذ فراوان ایشان در سیاست و جامعه،مانی کشته شد،و پیروانش پراکنده گردیدند،این دین در سراسر دنیای آن زمان از چین گرفته تا افریقا منتشر گردید،و اثر فرهنگی‏ عمیقی در جهان بر جای نهاد.
چگونگی پراکندگی مانویان چنین بود که عده‏ای به مشرق مهاجرت‏ کردند،و دسته‏ای از آن میان در چین،و دسته‏ای در سغدو و سرزمین ایغورها مسکن گرفتند،و سرانجام مانویان شرقی بتدریج ارتباط خود را با همکیشان‏ غربی قطع کردند،و فرقهء مستقلی تشکیل دادند.
در منابع چینی مییابیم که در حدود 694 میلادی این مذهب به چین راه‏ یافت،و روحانیان این آئین شروع بترویج و تبلیغ سریع کردند و کتب‏ مقدس خود را به چینی ترجمه نمودند،و سرانجام موفق شدند تعداد بسیاری از چینی‏ها را بدین خود در آورند.رونق دین مانی تا سال 732 میلادی همچنان‏ در این سرزمین مشاهده میشود،ولی در این سال ششمین امپراطور سلسلهء تنگ،فرمانی صادر کرد مبنی بر اینکه چینی‏ها مذهب مانی را ترک گویند در این فرمان به بیگانگان اجازه داده شده بود که در دین خود باقی بمانند لازم بتذکر است که در این دوره چنانکه در مبحث دین زردشت گفته شد، با پیش گرفتن سیاستی جدید،با همهء ادیان خارجی که در سابق از آزادی کامل‏ برخوردار بودند،مخالفتی شدید آغاز گردید،که مسلما دین مانی نیز از این‏ امر مستثنی نماند.95
اقوام ایغوری ترک‏نژاد ساکن آسیای مرکزی که در قرن هشتم میلادی‏ سلطنتی بزرگ تشکیل داده بودند،باین دین گرویدند چگونگی رسمی شدن‏ مانویت در این سرزمین چنین بود که بین سالهای 762 و 763 میلادی،یکی از خاقانهای ایغور دین مانی را پذیرفت و بدنبال آن بزودی این آئین در سراسر مملکت رسمیت یافت،پس از آنکه در جریانات سیاسی نیمه قرن هشتم،ایغوریها به چین کمک نظامی کردند،نفوذ فرهنگی ایشان و در نتیجه نفوذ دین مانی در چین بیش از پیش افزون شد و در اواخر این قرن بنا بخواستهء ایغورها در بعضی‏ نقاط چین معابد مانوی تأسیس گردید.
پس از انقراض حکومت ایغور در مغولستان(840 م)مذهب مانی پشتیبان‏ بزرگ خود را در چین از دست داد،و با ضربتی که از سلسلهء تنگ بآن وارد آمد و ذکرش گذشت،اعتبار سابق خود را از دست داد،ولی کاملا از بین نرفت، بطوریکه در کتاب«من-شو»96که متعلق به اواخر قرن 16 میلادی است،از معبدی مانوی در شهر«چوان-چو»97ذکری رفته است.98
پراکندگی مانویان در شرق،سبب نشر تمدن و فرهنگ ساسانی در این منطقهء وسیع گردید تصاویر مانوی که در تورفان،و سایر نواحی ترکستان شرقی‏ بدست آمده،شخص را بیاد مینیاتورسازی ایران بعد از اسلام میاندازد،و حاکی‏ از آنست که این هنر در ایران بسیار قدیم رایج بوده،و ظاهرا آنرا مانویان از سرزمین ساسانیان بترکستان منتقل کرده‏اند،و بتدریج در آنجا توسعه یافته‏ است.99زمانیکه پس از در حدود 600 سال مغولها به ایران حمله کردند،و تمدن‏ آسیای مرکزی و شرق دور را با خود باین سرزمین آوردند،در لابلای آن هنوز نفوذ هنری ساسانی مشاهده میگردید،که بار دیگر بموطن اصلی خود بازگشته بود.
دین مانی در سراسر آسیای صغیر،و روم نفوذ یافت در قرنهای نهم و دهم‏ میلادی به تراکیه‏100واقع در شمال یونان رسید،و در ارمنستان نیز پیروان‏ فراوان یافت.این آئین بوسیلهء روابط تجارتی بجنوب فرانسه راه پیدا کرد، و موجب پیدایش فرقهء مقتدر کاتار101گردید،که کلیسای کاتولیک بمخالفت‏ شدید با آن برخاست،و مدت بیست سال بلوای عجیبی در ناحیهء بزیه و کرکسون‏102بوجود آمد.این منطقه از جهت اختلافات مذهبی چنان آسیبی‏ دید که سه قرن بطول انجامید تا خرابیهای آن مرمت گردد103.
دین مانی از راه سوریه و مصر در افریقای شمالی نفوذ کرد،و در آنجا یکی‏ از روحانیون بزرگ و مبلغین دین مسیح بنام اگوستن قدیس‏104بدین آئین‏ گروید،و مدت 9 سال بآن وفادار ماند.مانویت در بین اعراب سرحدات غربی‏ ایران نیز رسوخ یافت،و گذشته از آن مانی خود به هند مسافرت کرد و افکار خویش را در این سرزمین نیز نشر داد بدین ترتیب اغراق نگفته‏ایم اگر ادعا کنیم که مانویت سراسر دنیای متمدن زمان را مسخر نموده بوده است.
مزدک پیغمبر دیگری بود که در زمان ساسانیان ظهور کرد،و اولین فکر کمونیستی جهان توسط وی عنوان گردید،که اشتراک در مال،زمین،و زن‏ اساس کار او را تشکیل میداد این دین عکس العمل شدیدی بود در برابر نفوذ بی حد روحانیان زردشتی،اختلافات طبقاتی،مشکلات اقتصادی و مسائل مختلف‏ جامعهء آن روز ایران که بصورت انقلابی بزرگ،نظام اجتماعی ساسانیان‏ را درهم ریخت.دین مزدک نیز مسلما از افکار شرق و غرب چون بودائی، و مسیحی در جهت اخلاقی آن متأثر بوده است.
آئین مزدک بخصوص در شرق رخنه‏ای شدید یافت،و نیم قرن بعد از ظهور پیغمبر،در حکومت ترکان ماوراء النهر انقلاباتی بپا کرد.پسر خاقان‏ بزرگ حامی فقرا و محرومان شد،و بخارا را تصرف کرد،ولی دیری نپائید که‏ این عصیان سرکوب شد از طرف دیگر در حدود قرن هشتم میلادی برادر شاه‏ خوارزم را بعصیان واداشت،که این شورش نیز بزودی سرکوب شد.105
از آنچه که تا بحال گفته شد میتوان چنین دریافت که ایران ساسانی از لحاظ فکری نیز بین دو نیروی شرق و غرب محاصره شده بود دین بودائی در شرق و دین مسیحی در غرب که هریک گذشته از زندگی فکری،چنانکه گفته شد، در سیاست این دوره نیز بسیار مؤثر بوده است دین بودائی که سراسر شرق‏ را فراگرفته بود،بخصوص از زمانیکه کوشان تابعیت ایران را پذیرفت،در این‏ سرزمین راه یافت.دین بودا گذشته از اینکه غیر مستقیم در افکار مذهبی زمان‏ رسوخ یافت.پیروان فراوانی نیز در ایران بدست آورد،و اقلیت مهمی در ایالات شرقی تشکیل داد در این منطقه معابد مهمی ساخته شد،و راهبان بودائی‏ برای تبلیغ،و نگاهداری معابد باین سرزمین روی آوردند ولی از طرفی پس‏ از تماس یافتن دین بودائی با آئین مزدیسنا،از این دین الهاماتی گرفت،چنانکه‏ اصل تثلیث را پذیرفت،و عده‏ای از دانشمندان معتقدند که در مترایای‏106 بودائی اثر میترای مزدیسنا نهفته است.107
مسیحیت در ایران ساسانی یکی از مهمترین مسائل سیاسی،و اجتماعی‏ زمان را تشکیل میدهد روم،و ایران مدت 800 سال با یکدیگر در تماس بودند،و پس از ظهور مسیح،مسیحیت از همین طریق و در اثر همین تماس در ایران رسوخ‏ یافت،و پیروان فراوان گرد آورد.تا زمانیکه دین عیسوی مذهب رسمی‏ امپراتوری روم نشده بود،عیسویان ایران در آرامش بسر میبردند،ولی چون‏ کنستانتین کبیر باین دین گروید،وضع تغییر کرد.رومیان سعی بسیار داشتند که از طریق مذهبی سیاست خود را در ایران نفوذ دهند،و هنگامیکه ارمنستان‏ دین مسیح را برسمیت شناخت بزرگترین موفقیت را در این راه بدست آوردند.
هنگامیکه مصالح شاهان ساسانی ایجاب میکرد برای نزدیکی‏ با روم،عیسویان ایران را آزاد می‏گذاشتند،و کلیساها و صوامع جدید ساخته میشد.ولی زمانی که بعکس روابط دو مملکت خصمانه میشد، به آزار و اذیت آنان میپرداختند،و مسلما روحانیان زردشتی در این‏ امر دخالت فراوان داشتند.چنانکه مثلا در زمان شاپور دوم که دورهء جنگهای‏ شدید ایران و روم است،عیسویان مورد اذیت و آزار بسیار قرار گرفتند،ولی‏ زمان بهرام پنجم که بین ایران و روم صلحی برقرار شد،ایران بایشان آزادی‏ مذهبی بخشید،و زردشتیان مقیم بیزانس نیز متقابلا آزادی یافتند.در اوایل کار، فرقه‏های مختلف عیسوی این مملکت در نزاع با یکدیگر بسر میبردند،ولی‏ در زمان بهرام پنجم(438-422 م)فرقهء عیسوی ایران یعنی فرقهء«نسطوری» از کلیسای روم(فرقهء یعقوبی)جدا شد،و در مورد مسیحیت ایران باب‏ تازه‏ای گشوده شد بدین معنی که ایران توانسته بود بین مسیحیان ساکن این‏ مملکت،و روم تفرقه اندازد.
یکی از مراکز مهم مسیحیت شهر ادسا،واقع در جنوب شرقی ترکیهء امروزی‏ میباشد،که به اورفه معروف است،و در اواخر قرن دوم میلادی مرکز فرهنگی‏ مسیحیت شرق گردید در قرن پنجم میلادی بدنبال اغتشاشات مذهبی،مسیحیان سریانی زبان نیز بدو دستهء نسطوری،و یعقوبی تقسیم شدند،و دستهء نسطوریان‏ یا سریانیان شرقی زیر نفوذ ایرانیان،و یعقوبی‏ها تحت نفوذ دولت روم قرار گرفتند.در نتیجه،نسطوریان از ادسا اخراج شدند و به نصیبین رفتند،و دست‏ بفعالیت شدید دینی زدند چنانکه دامنهء این فعالیت بقدری وسعت گرفت که‏ آئین نسطوری و در نتیجه نفوذ زبان سریانی از طریق ایران تا جنوب هند و چین‏ و قمستی از ترکستان کشیده شد.108
نسطوریان تحت حمایت شاهان ساسانی،مقر پاترپارک خود را در شهر تیسفون دائر کردند،و در زمان خسرو اول(531-578 م)به شهرهای هرات‏ و سمرقند نیز اسقف‏هائی فرستاده‏اند،و صوامعی تأسیس کرده‏اند.
سرانجام مشاهده میکنیم که مسیحیت از ایران و از طریق شمال شرقی‏ مملکت در سال 635 م.توسط شخصی بنام آ-لو-پن‏109که کاملا مشخص‏ نیست ایرانی و یا سریانی بوده،به چین راه یافته،و ابتدا در این سرزمین بنام‏ «مذهب ایرانی»خوانده شده است.این شخص از امپراطور سلسلهء تنگ اجازهء تبلیغ آئین نسطوری را گرفت،و در سال 640 م در شهر«چنگ-آن»بدستور امپراطور کلیسای نسطوری بنا گردید.کتاب مقدس مسیح به چینی ترجمه‏ شد،و از آن پس تعداد بسیاری از چینیها باین فرقه گرویدند.کتاب مقدس‏ در چین بزبان پهلوی نیز ترجمه شد که امروزه تعدادی از این متون بدست‏ آمده است؛و بطور کلی در کتاب مقدس که در چین مورد استفاده بود،کلمات‏ پهلوی یافت میشده و اسامی روزهائی که نسطوریان در این سرزمین بکار میبرده‏اند،پهلوی بوده است.گذشته از آن کشیشان این فرقه در چین ازدواج‏ (108)-مقالهء آقای دکتر زریاب‏خوئی تحت عنوان:«اهمیت دورهء ساسانیان در تاریخ‏ ایران و اهمیت منابع یونانی،لاتینی،و سریانی برای این دوره»کتاب‏ مجموعهء سخنرانیهای عمومی دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی دانشگاه‏ تهران،سالهای 1347-1348،ص 87.
میکردند،که شاید دلیل آن نفوذ مذهب زردشت در نزد نسطوریان بوده باشد فرقهء نسطوری پس از چندی نام«مذهب ایرانی»را در چین از دست داد و نام‏ «مذهب رومی»گرفت،و در حدود سال 845 م مانند تمام مذاهب بیگانهء این‏ دوره مورد آزار و اذیت قرار گرفت،پیروانش پراکنده شدند،و بتدریج نفوذ خود را از دست داد.110
دین یهود نیز همچنان مانند گذشته اقلیت مهمی را تشکیل میداد،ولی‏ گاهی اتفاق میافتاد که یهودیان تحت فشار قرار میگرفتند،و بیاد آزادی زمان‏ اشکانیان حسرت میخوردند.چنانکه مثلا شاپور اول چندان روی خوشی بآنان‏ نشان نمیداد،و اصولا در دورهء اول عهد ساسانی،گاهی ناراحتی‏هائی برای‏ آنان فراهم میگردید،ولی از آن پس یهودیان تحت حمایت شاهان ساسانی‏ در صلح و آرامش میزیستند،و دارای اهمیت سیاسی چندانی نبودند یزدگرد نسبت بایشان رفتاری خوش و ملایم داشت و حتی خود دارای زنی یهودی بود یکی دیگر از ادواری که برای یهودیان خوش‏آیند نبود،زمان پیروز است، که مورد آزار و قتل و غارت قرار گرفتند،بخصوص در شهر اصفهان که مسکن‏ جماعت کثیری از آنان بوده است.111
گذشته از ادیان مذکور میبایستی بدین برهمائی نیز اشاره‏ای کنیم،که‏ بعلت تماس نزدیک بین ایران و هند دارای پیروانی بوده است.
در هنر و ادبیات و علوم این دوره نفوذ متقابل شرق و غرب و ایران را در یکدیگر مشاهده میکنیم امپراطوری ساسانی از هنرهای ایالات تابع در شرق‏ و غرب برای ساختن هنر خود استفاده‏های فراوانی برده است،منتها هیچ زمانی‏ را در تاریخ ایران نمی‏یابیم که تا این حد هنر برمبنای اصالت ملی بنا شده‏ باشد،و تا این حد شکفتگی و عظمت یافته باشد.بطوریکه پرتو آن از یک‏ طرف تا چین،و از طرف دیگر تا اقیانوس اطلس گسترش یافت،و حتی هنر قرون‏ وسطای غرب ملهم از آن گردید.در روم،و فرانسه،و ممالک اروپای مرکزی، نمونه‏های این نفوذ هنری را مشاهد میکنیم.مثلا هنر نقاشی ساسانی الهام- بخش نقاشان آسیای مرکزی،و نساجان مصری و بیزانسی گردید.
ایران ساسانی مرکز تلاقی افکار شرق و غرب بوده است،و بخصوص‏ شاهان این سلسله توجه خاصی بترجمهء آثار دانشمندان و ادبای یونانی، لاتینی،و هندی داشته‏اند.در نقل و انتقال افکار بین ایران و غرب مراکزی‏ که در سرحدات مملکت واقع بوده‏اند،سهم بسیاری داشته‏اند،که سهم بیشتر از آن دانشمندان سریانی است که گنجینه‏های فرهنگی شرق و غرب را بزبان‏ سریانی ترجمه کرده‏اند،و بعلوم و ادبیات یونانی و شرقی توجه بسیار داشته‏اند یک نفر عیسوی قسمتی از منطق ارسطور را بزبان سریانی ترجمه کرده بود، و آنرا برای خسرو انوشیروان میخواند،و در زمان اردشیر بابکان به سقراط و افلاطون توجه بسیاری شده است.بطور کلی ادبیات،و حکمت،و فلسفهء یونان‏ در ایران و از این راه بشرق راه یافت.در زمان خسرو انوشیروان فرهنگ یونانی‏ حیاتی تازه یافت،و فیلسوفان یونانی که در موطن خود مورد آزار دستگاه‏ حکومت قرار گرفته بودند،به تیسفون آمدند،و بوسیلهء ایشان افکار غرب و افکاری که از هند و بین النهرین آمده بود درهم آمیخت،و افکار روشنفکران‏ ایرانی را بازتر کرد و شخصیتهائی چون برزویه را پرورانید.این دانشمندان‏ که افکار فلسفی افلاطونی جدید را با خود بایران آوردند،تأثیر بسیاری‏ در شرق از خود برجای گذاشتند.سرپرستی انوشیروان از آنان و تأسیس‏ مدرسهء بزرگ طب جندی شاپور،و ترجمه‏های متعددی که از یونانی و سانسکریت بزبان پهلوی و بفرمان وی تهیه شد،همه سبب گردید که حتی‏ در مغرب زمین نیز معتقد شدند که یکی از شاگردان افلاطون بر اورنگ شاهی‏ ایران تکیه زده است.آثار مورخین یونانی،و لاتینی مانند آثار پروکوپیوس‏113و آمین- مارسلن‏114پر است از مطالب راجع بایران و ایرانیان،و از اینرو خود بزرگترین‏ و مهمترین منابع و مدارک ما را برای این دوره تشکیل داده‏اند.در قرن ششم‏ میلادی که نسطوریان از روم طرد شدند،و بایران آمدند،بتشکیل مدارسی‏ پرداختند،که بخصوص تدریس طب در آنها رواج داشت.
همچنانکه گفته شد،یکی از مهمترین مدارس دنیا در جندی شاپور تأسیس‏ گردید،که در آن طب ایرانی با طب یونانی،و هندی درهم آمیخت،و کتابهای‏ جالینوس تدریس میشد،و خلاصه مهمترین مرکز اشاعهء علم طب بشمار میرفت‏ فرهنگ هندی نیز همگام با علوم این سرزمین به ایران راه یافت و کتبی چون‏ کلیله و دمنه از هند بایران آورده شد،و شطرنج را ایرانیان از هندیان‏ آموختند.
مهمترین روابط ایران با چین در دورهء باستان را در زمان ساسانیان باید جستجو کرد،که هریک از طرفین با بسط و گسترش حوزهء قلمرو خود بیش از پیش بیکدیگر نزدیک شدند،و حکومتها و اقوام سر راه بهترین زمینه را برای‏ ایجاد روابط نزدیک بین دو طرف بوجود آوردند بزرگترین عامل این ارتباط مسائل اقتصادی در آن زمان بود که چین و ایران با تشویق تجار داخلی و خارجی و ایجاد تسهیلاتی برای تجارتهای بین المللی و ترمیم و امن کردن راهها بیش از پیش بتوسعهء آن همت میگماشتند،و روم نیز که میبایستی از طریق‏ ایران مالالتجاره‏های خود را به چین برساند،و کالاهای مورد لزوم چینی را دریافت دارد در تجارت بین المللی سهم عمده‏ای داشته است.
بدین ترتیب ایران در این دوره هم نقش واسطه را در تجارتهای بین المللی‏ ایفا میکرده،و هم بطور مستقیم خود وارد عمل بوده است.چنانکه بعنوان‏ مثال ابریشم که یکی از عمده‏ترین کالاهای تجارتی زمان را تشکیل میداد، ابتدا منحصرا در چین تولید میشد،که از طریق ایران به روم میرسید،و خود ایران نیز یکی از مهمترین خریداران ابریشم چین بود که بعدها با تقلید از صنایع ابریشم چینی جزء مهمترین تهیه‏کنندگان و صادرکنندگان پارچه‏های‏ ابریشمی و صنایع نساجی گردید.
بدین ترتیب مشاهده میشود که ابتدا تجارت باب مراوده را بین طرفین‏ گشود،و سپس بدنبال آن روابط سیاسی و در نتیجه روابط فرهنگی ایجاد گردید،و بتدریج بسط و گسترش یافت.
از ابتدای کار ساسانیان تا انقراض این سلسله مطالب متون متعدد چینی‏ بطور متوالی وجود روابط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و تمدنی را بین دو طرف ثابت و محرز میسازد،و همچنین کشف سکه‏هائی از شاپور دوم(310- 379 م)،اردشیر دوم(379-383 م)و شاپور سوم(383-387 م)در تورفان مؤید همین مسئله است.115
در این متون مضبوط است که در اواسط قرن پنجم میلادی در حدود ده‏ هیئت سیاسی از ایران به چین رفته،و یک بار نیز هیئتی چینی بدربار ساسانی‏ فرستاده شده است.در عهد قباد ساسانی(488-531 م)که به چینی«کو-هو- تو»116خوانده میشده،در رأس هیئتی سفیری به این سرزمین وارد شده،و پیامی‏ با خود آورده است،بدین مضمون:«پادشاه مملکت بزرگ،پسر خداوند است.امیدواریم که ایالتی که آفتاب طلوع میکند،همیشه متعلق به امپراطور چین باشد«کو-هو-تو»پادشاه«پو-سسو»117میلیونها کرنش و نیاز میکند». امپراطور این پیام را با کمال میل پذیرفتند.در مورد روابط سیاسی باید به پناهندگی پیروز و پسرش نرسه بدربار تنگ‏119 نیز در سال 673 م.اشاره کنیم،که توقف وی در چین در نقل و انتقالات فرهنگی‏ بسیار مؤثر بوده است.120
سرانجام آخرین شاهنشاه ساسانی،یزدگرد سوم،در زمان سلطنت خود سفیری به چین فرستاد،و گربه‏ای بخاقان هدیه کرد،که مورد توجه بسیار واقع شد فرار یزدگرد به ماوراء النهر و انقراض دولت ساسانی در تواریخ چینی‏ بطور مفصل مضبوط است پس از اضمحلال این سلسله و هجوم اعراب بایران‏ تعداد بسیاری از ایرانیان زردشتی به چین پناهنده شدند،و با زمینه‏ای که‏ قبلا روحانیان زردشتی در این سرزمین فراهم ساخته بودند،مناطق امنی‏ برای سکنی گرفتن در آنجا یافتند،و در مبادلات فرهنگی بسیار مؤثر واقع شدند نتیجهء این روابط در گسترش و ترویج مذاهب ایرانی چون زردشتی و مانوی در چین که در مبحثی جداگانه بحث آن رفت،مشاهده گردید زبان‏ پهلوی از طریق مذاهب ایرانی و روابط بازرگانی به چین راه یافت، که مؤید آن کشف کتیبه‏ای باین خط و زبان در شهر«سی-آن»میباشد، بدین مضمون:«این انوشه روان شاهزاده خانم ماسیس دختر انوشه روان سردار «سی زین سی»121از خاندان«سورن»...»122
مهمترین تواریخ چینی از قرن اول قبل از میلاد که دورهء حکومت‏ اشکانی را در میگیرد تا آخر حکومت ساسانیان بطور متوالی و مفصل‏ مطالب مهمی راجع بایران دارند،که خواه مؤلفین این تواریخ خود بایران‏ سفر کرده‏اند،و مشاهدات خویش را نقل کرده‏اند،و خواه از آنچه که در چین از ایران و مهاجرین و پناهندگان و هیئت‏های سیاسی دریافته‏اند نگاشته‏اند.مهمترین متون برای دوره اشکانی و ساسانی بترتیب تاریخ تدوین عبارتند از: شی-چی(145-86 ق م)هان-شو(33-92 م)سان-کوو-چیه(233-297 م) هو-هان-شو(398-445 م)وی-شو(506-572 م)سوی-شو(580-643 م) چیو-تنگ-شو(887-946 م)وو-ینگ-هسیو(1007-1072 م)123و تواریخ و متون متعدد دیگر.
مسلما برای تحقیق در تاریخ و فرهنگ دورهء ساسانی،این منابع در درجهء اول اهمیت قرار دارند،که متأسفانه تا بحال در ایران توجهی بآنها نشده، و امید است که در آینده مورد بررسی و استفاده کامل قرار گیرد.124
در اینجا بعنوان نمونه قسمتی از مطالب یکی از متون مورد بحث را راجع‏ به ایران ساسانی نقل میکنیم:125«پایتخت پو-سسو،شهر قلعه‏دار سو-لی‏126است.این شهر ده‏لی‏127مربع و بیش از صد هزار خانوار سکنه دارد.نهری از شمال به جنوب از میان شهر میگذرد خاک مملکت مسطح،و طلا و نقره و توتیا و مرجان و کهربا و عقیق بعمل میآورد،و همچنین مرواریدهای بزرگ‏ و شیشه‏های شفاف و تیره،و بلور و زمرد و الماس و منجوق قرمز و فولاد و مس و شنگرف و جیوه،و چندین نوع منسوجات ابریشمی و پنبه‏ای،قالی و قالیچه‏ و تافته و چرم گوزن قرمز،و کندر و زعفران و سایر مواد خوشبو و فلفل،شکر، خرمای ایرانی،گل تاج الملوک،هلیله،مازو و نمک و زرنیخ زرد،و مواد نظیر آنها را زیاد تولید میکند.آب و هوای(این مملکت)بسیار گرم است و هر خانواده در خانهء خود یخ نگاه میدارد.ریگزار زیاد وجود دارد،و مردم‏ بواسطهء نقل آب آبیاری میکنند حبوبات پنجگانه و پرندگان و حیوانات‏ (این مملکت)عموما شبیه است به مال چین،و لیکن آنجا برنج و ارزن‏ نیست.این سرزمین اسبهای فوق العاده عالی پرورش میدهد و همچنین خرهای‏ بزرگ(قاطر)و شترهائیکه بعضی از آنها قادرند روزی 700 لی راه بروند خانواده‏های ثروتمند چندین هزار رأس از این حیوانات دارند.
علاوه بر اینها در این مملکت فیل سفید و شیر نیز پرورش مییابند،و تخم مرغهای بزرگ آنجا مرغی است که شکل آن شبیه شتر است:دو بال‏ دارد ولی نمیتواند بلند پرواز کند،و هم علف و هم گوشت میخورد،و همچنین‏ میتواند آتش ببلعد.128
پادشاه روی تختی بشکل گوسفند طلائی مینشیند،تاج بر سر میگذارد، با پیرایه‏های طلائی،و قبائی میپوشد زربفت که با مرواریدها و جواهرات مزین‏ است مردها موی خود را کوتاه میکنند،و کلاههای سفیدپوستی بر سر میگذارند، و پیراهنهای یقه باز میپوشند که سر از توی آن میگذرد،و در قسمت پائین از دو طرف باز است.ایشان عمامه و بالاپوش نیز دارند و پارچه‏های زری درست میکنند، از قماشهای بافته شده.زنها پیراهنهای گشاد وبالاپوشهای بزرگ میپوشند گیسوان آنها از جلو سر بافته شده،و یک گیس ساخته میشود و در پشت سر باز گذاشته،و سرازیر انداخته میشود،و با گلهای طلائی و نقره‏ای آرایش‏ داده میشود.از بالا و پائین آن یکرشته مرواریدهای رنگارنگ روی دوش‏ آنان آویزان است پادشاه در این مملکت غیر از پایتخت خود نزدیک به ده‏ نقطه مقرهای کوچک دارد که بمنزلهء قصرهای تابستانی در چین است(پادشاه) هر سال در ماه چهارم از پایتخت حرکت کرده در این قصر اقامت میکند،و در ماه دهم بپایتخت برمیگردد.بعد از جلوس به تخت سلطنت پادشاه از میان‏ فرزندان خود باهوشترین آنها را انتخاب کرده بطور مخفی اسم او را در سندی نوشته در خزانهء خود نگاه میدارد.پسران و وزراء هیچیک مضمون سند را نمیدانند.هنگام فوت پادشاه،مجلس(شاهزادگان و وزراء)نامه را بیرون‏ می‏آورند،و مضمونش را می‏بینند.کسیکه اسمش در آن سند ممهور باشد بتخت نشانده میشود.سایر شاهزادگان بمنصب(فرمانداری)سرحدات معین‏ میشوند،و باین ترتیب از آن پس برادران یکدیگر را نمیبینند.
از جمله رجال و مأمورین عالی رتبهء آنها یکی کسی است که امور قضائی‏ و جنائی را اداره میکند دیگر شخصی است که امور خزانه در دست وی است‏ دیگر شخصی است که اسناد رسمی و سایر امور بعهده‏اش میباشد.بعد از اینها رئیس بیوتات سلطنتی است.
سپس شخصی که امور نظامی و سپاهی را در تمام مملکت اداره میکند این مأمورین،عمالی در زیر دست خود دارند،که هریک امور ادارهء خود را میگرداند.
سربازان زره و نیزه و سپرهای گرد و شمشیر و کمان و فلاخن دارند آنها در نبرد از فیل هم استفاده میکنند که سوار آنها میشوند،و صد سرباز دنبال یک فیل براه میفتد.در قوانین جنائی آنان مجازات قتل معمول است،و مقصر را آویخته تیر باران میکنند.مجازات درجهء دوم حبس است؛هنگامیکه‏ پادشاه تازه بتخت مینشیند محبوسین را آزاد میکنند.
مردم خدای آتش و خدای آسمان را میپرستند اگر در میان مردم دختری‏ باشد که بالاتر از ده سال داشته و زیبائی خاصی داشته باشد،شاه وی را بحرمسرای خود میبرد تا او را بزرگ و تربیت کند.آنگاه در مقام بخشش وانعام بکسیکه خدمتی کرده باشد میدهد.
جسد مرده‏ها عموما بیرون گذاشته میشود،روی تپه‏ها،تا یک ماه لباس‏ عزا میپوشند.خارج شهر کسانی هستند که جدا از دیگران زندگی میکنند، و فقط آنان ترتیب دفن اموات را میدانند.این جمع را مردم نجس میگویند: اگر یکی از ایشان بشهر وارد شود باید با زنگوله حرکت کند تا مردم او را از سایرین تشخیص دهند.
روز اول سال نو در ماه ششم است.بزرگترین اعیاد آنان روز هفتم ماه‏ هفتم است،و روز اول ماه دوازدهم در این روزها مردم یکدیگر را بضیافت‏ و جشن دعوت میکنند،که در آنجا موسیقی مینوازند و شادمانی و خوشگذرانی‏ میکنند.بعلاوه در روز بیستم ماه اول،هر کس برای ارواح پدران خود قربانی میدهد»129
در منابع دیگر نیز بهمین دقت شرح اوضاع ایالات ساسانی و نحوهء زندگی‏ مردم آمده است،که گوشه‏هائی از اوضاع اجتماعی و بخصوص فرهنگی و تمدنی این دوره را روشن و آشکار میسازد.
نتیجه
از آنچه که گذشت میتوان چنین نتیجه گرفت که نقش هریک از مناطق شرق و غرب را در ساختن و پرداختن فرهنگ دورهء باستان بدرستی نمیتوان مشخص‏ ساخت هریک با دانش و بینش خویش گوشه‏ای از کار را گرفت و سبب ایجاد تحولات فکری و علمی بسیار وسیعی در دنیای کهن گردید.ولی آنچه که مسلم‏ است نقش مؤثری میباشد که در این میان بعهده ایران محول بوده است:ایران‏ با وضع جغرافیائی خاص خود همواره چون پلی بر سر راه شرق و غرب قرار داشته،و این خصوصیت رسالتی بس عظیم و دشوار بعهدهء وی نهاده بوده است.
این رسالت عبارت بود از حفظ ملیت‏ها و فرهنگهای شرق و غرب از تهاجم‏ یکدیگرچه بسا که روم با گذشتن از ایران بر شرق دست مییافت،و فرهنگ و تمدن شرق چیز دیگری غیر از آنچه که بود میشد،و بعکس امکان داشت که‏ اقوام گوناگون آسیای مرکزی چون هیاطله،هونها،خزرها و ترکها، از ایران میگذشتند و غرب را مسخر میساختند؛و بدنبال آن فرهنگ و تمدن‏ این منطقه را دگرگون میکردند.ایران مانند سپر بلا و یا سدی همواره‏ در این میان قرار داشت،و هریک از این تهاجمات را دفع میکرد.
مادی‏ها بانی اولین سلسلهء آریائی ایرانی این سرزمین را از ابتدای ورود بتاریخ خود در عرصهء فرهنگهای جهانی وارد ساختند،و پایه‏های فرهنگ‏ عظیم و درخشان ایران باستان را پی‏ریزی کردند،و مسلما در همین دوره‏ بود که فرهنگ بارور شاهنشاهی هخامنشی بذرافشان گردید.
در ادوار کهن هیچگاه تا زمان هخامنشیان شرق و غرب در روابطی چنین‏ نزدیک با یکدیگر بسر نبرده بودند،و هیچگاه فرهنگها و تمدنهای این دو منطقه‏ تا این حد درهم نیامیخته بود.سبب ایجاد این وضع هخامنشیان بودند که‏ با گردآوری ملل گوناگون تحت یک حکومت،و ایجاد روابط نزدیک با یونان،رهبری ملل شرق را در راه ساختن فرهنگی جهانی بعهده گرفتند.
اشکانیان بر گردن فرهنگ و تمدن ایران باستان حقی بزرگ دارند چنانکه بر استقلال ملی آن ایشان توانستند نفوذ مادی و سپس معنوی یونانیان‏ را ریشه‏کن سازند و فرهنگی اصیل و ملی جایگزین آن کنند.این سلسله چون‏ سدی تمدن و فرهنگ کهن آسیا و اروپا را از تهاجم یکدیگر مصون داشتند در دورهء ساسانیان این فرهنگ به اوج عظمت و درخشش خود رسید،و هنگامیکه اسلام بر قسمت بزرگی از جهان مسلط شد،و عمر دنیای کهن بسر آمد پایه‏های فرهنگ و تمدن عصر جدید توسط ساسانیان ریخته شده بود، و هر جا که اسلام قدم نهاد این فرهنگ و تمدن بارور را نیز با خود بارمغان برد.اگر ایران بهنگام هجوم اعراب مانند گذشته موفق به ایستادگی در مقابل‏ حملات این قوم تازه نفس میگردید،مسلما وضع دنیای اسلام نیز بطریقی‏ غیر از آنچه که هست میشد.زمانیکه این سد شکست اوضاع فکری،سیاسی‏ و اقتصادی دنیا نیز دگرگون گردید.
مآخذ
1-ایران در زمان ساسانیان:تالیف آرتور کریستنسن.ترجمهء رشید یاسمی، چاپ تهران،سال 1324
2-مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات فارسی:تألیف دکتر محمد معین چاپ تهران، سال 1326
3-تاریخ ادبی ایران،از قدیمترین روزگاران تا زمان فردوسی،جلد اول:تألیف‏ پرفسور ادوارد براون،ترجمهء علی پاشا صالح،چاپ تهران،سال 1333
4-تاریخ شاهنشاهی هخامنشی:تألیف امستد.ترجمه دکتر محمد مقدم،چاپ‏ تهران،سال 1340
5-تاریخ سیاسی پارت:تألیف نیلسون دو بواز:ترجمهء علی اصغر حکمت چاپ‏ تهران سال 1342
6-ایران از آغاز تا اسلام:تألیف رمان گیرشمن.ترجمهء دکتر محمد معین،چاپ‏ تهران،سال 1344
7-اشکانیان:تألیف دیاکونو.ترجمهء کریم کشاورز.چاپ تهران،سال 1344
8-تاریخ ایران و ممالک همسایه در زمان اشکانیان:تألیف گوت اشمیت،ترجمهء کیکاوس جهانداری،چاپ تهران سال 1345
9-تاریخ ماد:تألیف دیاکونو.ترجمهء کریم کشاورز.چاپ تهران،سال 1345
10-کورش در روایات شرق:دکتر شیرین بیانی.سری مقالات مندرج در مجلهء یغما،ماههای شهریور،مهر،آبان،آذر،و دی سال 1347
11-معرفی منابع چینی مربوط به ایران باستان:کوائچی هاندا.رسالهء تحقیقی‏ برای دورهء فوق لیسانس تاریخ.تهران سال 1350
12-روابط سیاسی ایران و چین در دورهء ساسانی و مذاهب ایرانی در چین‏ کوائچی هاندا،رسالهء تحقیقی برای دورهء فوق لیسانس تاریخ.تهران سال‏ 1350(قسمتی از این رساله در مجلهء بررسی‏های تاریخی،شمارهء مخصوص، و شمارهء 4،سال ششم،تحت عنوان«مذاهب ایرانی در چین از خلال منابع‏ چینی»،چاپ شده است.)

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/292616
 
عیلام* یکی از سرچشمه‏های تمدن ایرانی(چکیده)/مجله نور
بحث ما راجع بمنطقه‏ای از سرزمین ایران است که زمانی که هنوز دنیا بدرستی با فرهنگ‏ و تمدن آشنا نشده بود،کانون یکی از درخشانترین تمدنهای بشری بشمار میآید.این تمدن‏ بقدری پرمایه بود،که مانند ستارگانی که پس از مرگ هنوز سالها نور آنها افشانده می‏شود هنگامیکه زوال عیلام فرارسید نیز تا مدتهای مدید باقی بود،و چراغ راه اقوام جدیدی گردید که در این سرزمین جایگزین قوم پیشین شده بودند.عیلام یکی از سرچشمه‏های الهام پارسها و سپس شاهنشاهی هخامنشی در خلق تمدن درخشان ایران آریائی گردید.
در سیلک،در اواخر هزارهء چهارم،نمونه‏های فراوانی از نفوذ هنری عیلام می‏یابیم که‏ از تمدن محلی غنی‏تر و بهتر بوده است.حتی در هند این نفوذ هنری را مشاهده میکنیم؛چنانکه‏ در دره‏های سند،و مهرهای استوانه‏ای،و ابزار آرایش یافت شده،که از عیلامیها تقلید گردیده است.البته از هند نیز بعضی نمونه‏های هنری مانند سنگهای تزئینی که نقوش بر آنها حکاکی شده به عیلام آورده شده بود.در مصر،قبل از سلسله‏های شاهی نفوذ تمدن شوش دیده‏ میشود،که از طریق تماسهای بازرگانی منتشر گردیده بوده است.
اصولا شوش پایتخت عیلام،مرکز تلاقی دو تمدن مهم بوده که هریک در دیگری تأثیر داشته‏ است:یکی تمدن جلگهء بین النهرین و دیگری تمدن نجد ایران گیرشمن در این‏باره میگوید: «کار او(منظور شوش است)عبارت بود از:دریافت داشتن،توسعه بخشیدن،و سپس انتقال دادن‏1. بابلی‏ها قسمت مرتفع سرزمینی را که در مشرق کشورشان قرار داشت«الامتو»یا«الام»2 یعنی«کوهستان»و شاید«کشور طلوع خورشید»یعنی مشرق مینامیدند و این نام تا بامروز در گوشه‏ای از جنوب غربی ایران کورسو میزند.
عیلام که تاریخش از چهار هزار سال پیش از میلاد آغاز میگردد،(ولی از 8000 سال قبل‏ از میلاد نیز آثار زندگی در آن کشف گردیده است،)به ناحیه‏ای اطلاق می‏شده که از شمال‏ بکوههای بختیاری،از جنوب بخلیج فارس تا بوشهر،و از مغرب به دجله،و از مشرق‏ بقسمتی از فارس محدود می‏شود و شامل ایالات خوزستان و لرستان امروزی،پشتکوه و کوههای‏ بختیاری بوده است.این حدود پیوسته ثابت باقی نمیماند،و زمانیکه عیلام در اوج عظمت بسر میبرد،از سمت مغرب به بابل و از مشرق باصفهان،گسترش مییافت.
بدین‏ترتیب مملکت از دو قسمت کوهستانی و دشت تشکیل شده بود،که قسمت اول در شمال قرار داشت و بمناسبت وضع جغرافیائی و معابر صعب العبور دست نخورده‏تر و با صطلاح‏ (*)سخنرانی در کنگره تاریخ وزارت فرهنگ و هنر.     
http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/145280
عیلام*سرچشمه‏های تمدن (چکیده) -2-مجله نور
اولین تماس عیلام پس از آنکه این کشور بتازگی وارد زندگی سیاسی و تاریخی خود گردیده بود،با دولت آکاد،در حدود هزارهء سوم پیش از میلاد،صورت گرفت.این دور مصادف‏ با رونق و قدرت آکاد در زمان پادشاهی سارگن‏1است،که در عیلام توفیق‏های فراوانی کسب‏ کرده بود،و نفوذ تمدنی این سرزمین در عیلام بقدری شدید بود که حتی خط و زبان آکادی‏ را نیز پذیرفته بود.پس از سارگن،مانیشتوسو2شاه آکاد،در شمال شرقی عیلام به فتوحاتی‏ نائل آمد و در کتیبه‏ای که از او باقی‏مانده ذکر شده که«سی و دو شهر را در مملکت عیلام»بتصرف‏ آورده است.این اشغال همچنان ادامه داشت تاهنگامیکه آکاد از اعتبار افتاد و سومر جای‏ آنرا گرفت و اینبار عیلام تحت نفوذ حکومت و فرهنگ سومر قرار گرفت.در حدود سال‏ 2254 ق.م.نفوذ سیاسی و فرهنگی سومر در عیلام بحد اعلای خود رسید،چنانکه در شوش‏ بافتخار بورسین‏3،شاه سومر معبدی بر پا کرده بودند،و مراسم مخصوص خدایان را برای‏ وی انجام میدادند.
پس از 30 سال دورهء تفوق سومر نیز پایان یافت،و سرانجام با فتح شهر اور توسط کوتیر ناهونته‏4شاه عیلام امپراطوری سومر مضمحل گردید.این زمان که مصادف با سلطنت‏ شاهان انزان در عیلام میباشد،نوعی تحولات سیاسی و فرهنگی در راه شکفتگی اصالت ملی، و عظمت بخشیدن مملکت بوجود آمد.پوزوراین شوشیناک‏5شروع بایجاد هنر ملی کرد،و عیلام را از زیر تسلط معنوی سومریها بیرون کشیدند.شاهکار این دوره،بخصوص یک مجسمهء بزرگ الههء ناروندی‏6از ارباب انواع مهم شوش است،که روی شیرهائی نشسته و در دستهایش‏ که روی سینه تا شده،یک جام و یک شاخهء نخل دیده می‏شود.
پس از سقوط سومر،و تشکیل حکومت بابل،عیلام نفوذ بسیاری در این سرزمین یافت. در قرن 14 ق م بابل تحت تسلط کامل عیلام درآمد ولی این زمان مصادف است با قدرت‏ گرفتن آشور که همین موضوع پس از چندی،سبب شکست عیلام و از دست دادن بابل گردید. در اوخر قرن 14 ق.م سلسلهء جدیدی سرنوشت عیلام را در دست گرفت که مملکت‏ را باوج عظمت مادی و معنوی‏اش رسانید و«عصر طلائی»عیلام را بوجود آورد.اعضای این سلسله‏ بنام«شاه‏انشان و شوش»،که مبین نوعی حکومت ایالات متحدهء دوگانه بود،و یا تحت عنوان

http://www.noormags.com/view/fa/searchresultarticle?txt=%D8%B9%DB%8C%D9%...

 بررسی اوضاع اجتماعی ایران‏ از خلال جامع النور التواریخ رشیدی(چکیده)/مجله نور
جامع التواریخ رشیدی‏ اثری چنان مهم است،که شاید بهتر باشد آنرا دائرة المعارفی‏ از دورهء مغول بنامیم،نمیتوان‏ گفت که چه قسمت،و چه مطلبی‏ از این کتاب مهمتر از دیگری‏ است.جنبه‏های مختلفی که در آن مورد بحث قرار گرفته،همه‏ جالب توجه،و با اهیت‏اند. بخصوص مباحث مربوط بوضع‏ جامعه،تشکیل سلاله‏ها،و تکوین ایلات،و خلاصه تشکیلات‏ و نظام اداری.چه بجرأت‏ میتوان ادعا کرد که زندگی‏ ایلی،و صحرانشینی طوایف مغول، با تمام نشیب و فرازها،و جزئیات‏ آن با بهترین وجهی،در این کتاب‏ تشریح،و تبین گردیده است.
http://www.noormags.com/view/fa/searchresultarticle?txt=%D8%A8%D8%B1%D8%...

چنگیز و مرگ(چکیده)/مجله نور
بهنگام مطالعهء تاریخ،چه بسا که برای خواننده،یا پژوهش‏گر،این سؤال پیش‏ می‏آید،که اگر حادثه‏ای اتفاق نمی‏افتاد،یا اگر بنحوی دیگر جریان می‏یافت،اگر صحنهء نبردی دگرگون می‏شد،و دستهء شکست خورده،بجای دستهء فاتح می‏نشستند،اگر سلطانی یا فرماندهی زودتر از بین میرفت،یا زوتر بدنیا میآمد،چه میشد؟
گاهی جواب این«چه میشدها»بتیجه‏های سرسام آوری میرسد،که جریان زندگی‏ سیاسی،اقتصادی،و فرهنگی و تمدنی قوم یا اقوامی را دگرگون میسازد،و یا بقدری‏ اهمیت می‏یابد که سیر دوره‏ای از تاریخ جهان را متوقف،یا بنوعی دیگر جلوه‏گر میکند. یکی از این سؤالات می‏تواند این باشد.که:«اگر چنگیز نمیبود،چه میشد؟» و آنگاه جوابی که در خیال میگذرد،شرق و غرب را از سواحل اقیانوس کبیر تا حدود دریای مدیترانه در بر میگیرد،و مسئله‏ای جهانی می‏گردد.بخصوص دگرگونی عجیبی‏ در وضع سیاسی،و نظام اجتماعی و فرهنگی ایران پیش نظر میآید:اگر چنگیز نمیبود، ایران ویران نمیگردید،شهرهای چند میلیون نفری،و چند صد هزار نفری،با آداب و رسوم و تمدنها،و مظاهر درخشان آن،همچنان پای بر جا بزندگی خود ادامه میدادند، کتابخانه‏ها سوزانیده،و مدارس ویران نمیشدند،فضلا و دانشمندان کشته و پراکنده‏ نمیگشتند،پلی که فرهنگ و تمدن قبل از این‏دوره را بدورهء بعدی متصل میکرد،فرو نمیریخت،و حلقهء زنجیر رشتهء پیوند مادی،و معنوی ملی گسیخته نمیشد،و از این گسیختگی‏ گسیختگیها و بدبختی‏های بعدی بوجود نمآید،راه دنیای غرب بشرق گشوده نمیشد،و شرقی‏های دورانی بس طولانی‏تر در آرامش خاطر از تهاجم غرب بسر میبردند،و غیره، و سر همهء این رشته‏ها بموئی بسته بود،که بزندگی چنگیز منتهی میشد،و این زندگی‏ چندین بار در معرض خطر نیستی قرار گرفت،که هربار معجزه آسا نجات یافت،و عجیب‏ آنکه هربار تجربه‏ای بر تجربه‏های وی افزود،و او را بیش از پیش در مقابل شداید متحمل‏ و در برابر مسائل زندگی نیرومند و مقاوم ساخت.
«...و بکرات احوال چنگیز خان ضعف میپذیرفته و چند نوبت اقوم تائیچیؤت‏1 بر وی فرصت یافته‏اند،و بند کرده،و حق تعالی او را از آن ورطه‏ها خلاص داده،و چون‏ در ازل آزال خواست خدای تعالی چنان بوده،که او پادشاه عالم شود،بتدریج‏ تربیت مییافته تا بواسطهء مقاسات زحمات،و تحمل مشقات،بر کارهای صعب مصابرت تواند نمود»2.
http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/154717

 گروه‏بندی ایلات و اختلاف طبقاتی جامعهء ایلی مغول‏ در قرون 11 و 12 میلادی(چکیده)/مجله نور
ترجمه خانم دکتر شیرین‏بیانی
استادیار تاریخ دانشکدهء ادبیات
یکی از بهترین و ارزنده‏ترین مطالعات و تتبعاتی که در قسمت اوضاع‏ اجتماعی و چگونگی رژیم ایلی مغول در ادوار مختلف شده است، کتابی است تحت عنوان«رژیم اجتماعی مغول‏ها-فئودالیسم صحرا- گردی»1که دانشمند مغول‏شناسی معروف و محقق عالیقدر روس‏ بنام ب.ولادیمیرتسف‏2مؤلف آن میباشد.
سالها بود که جای این نوع تتبع در بین کتب تاریخی،چه سیاسی و چه اجتماعی و تمدنی،در مملکت ما خالی بود،و این کمبود بخوبی احساس میشد.این‏جانب با بدست آوردن نسخه‏ای از این‏ کتاب پرارزش و کمیاب،بر آن شدم تا آنرا ترجمه کنم و به دوستاران‏ تاریخ و بخصوص کسانی‏که در زمینهء مغول‏شناسی کار میکنند تقدیم دارم.
اینک قسمتی از آن کتاب را که یکی از مهمترین و عالی‏ترین مظاهر اجتماعی و زندگی ایلی مغول را در جالب‏ترین ادوار حیات این قوم یعنی‏ قرون 11 و 12 م.نشان میدهد،از نظر دوستاران آن میگذرانم:
مطالعه و بررسی روابط ایلی با ایل دیگر(ابوغ)3و تجزیه و تحلیل عمیق‏ جامعهء قبیله‏ای در نزد مغول‏های قدیمی قرون 11 و 12 پرده از روی خصوصات‏
http://www.noormags.com/view/fa/searchresultarticle?txt=%DA%AF%D8%B1%D9%...
  کورش در روایات شرق‏(متون فارسی،عربی وتورات )(چکیده)/مجله نور
(متون فارسی عربی و تورات) -1- ایران در طی زندگی دراز خود،نشیب و فرازهای بسیار داشته است،و از جمله‏ صدماتی که دیده،ازدست دادن مدارک معتبر و مهمی از آثار معنوی و فرهنگی خود بوده است، که درطی تهاجمات متعدد به یغما رفته،یا معدوم شده،و آنچه که در دست مانده،بسیار ناچیز و نارسا است.
منابعی که امروزه در دست میباشد،و تقریبا همه شناخته شده،و اغلب آنها تصحیح و تدوین گردیده‏اند،ولی بدلیلی که گفته شد،در اغلب موارد با خلاء و تاریکی این منابع مواجه‏ میشویم،که بکمک وسائل دیگر،و منابع خارجی نقائص خود را برطرف میسازیم.متأسفانه‏ بیشتر این متون،مطالب خود را از منابع قدیمیتر گرفته‏اند،و بخصوص در مواردیکه جنبهء افسانه‏ای و اساطیری‏اش بیشتر از جنبهء حقیقی آن باشد،همه یک صدا و هم‏آواز میشوند.در مورد موضوع مورد بحث،یعنی زندگی کورش،بهمین مشکل در منابع تاریخی شرقی خود برمیخوریم
البته نام کورش در اکثر قریب باتفاق متون فارسی و عربی زبان آمده است،که همانگونه‏ که متذکر شدم،هریک آنرا از متون قدیمیتر خود گرفته‏اند.بطوریکه مطلب تازه‏ای در این‏ باره،در هیچیک از کتب وجود ندارد،و گاهی جملات عینا از کتابی قدیمیتر بکتابی جدید منتقل شده است.
اصولا مسئلهء کورش از دیدگاه مذهبی مطرح میگردد.بدین معنی که همهء مؤلفین یک‏ صدا او را ناجی یهود میدانند،و نوعی رسالت معنوی برایش قائل‏اند،که مسلما منبع آن‏ روایات مذهبی تورات میباشد.حتی در قرآن نیز بدین موضوع اشاره میشود1.
قسمتهای مهمی از تورات بتفصیل باین مسئله،که برای قوم یهود جنبهء حیاتی داشته، اختصاص داده شده است.
چون روایات متون دربارهء کورش،همه رنگ مذهبی و اساطیری دارد،بسیار مشکل‏ میتوان یک حقیقت تاریخی محض و مسلم را از آن میان بیرون کشید،چنانکه تقریبا در تمام*-به مناسبت جشن دوهزاروپانصدمین سال تشکیل شاهنشاهی ایران که در پیش است‏ مطالعهء این سلسله مقالات محققانه و دقیق را که یکی از بانوان ارجمند ایران نوشته است، توصیه می‏کند.مجله یغما
http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/144808

عشق از دیدگاه مولانا جلال الدین محمد بلخی(چکیده) /پرتال جامع علوم انسانی
شیرین بیانی
چکیده: مرا حق از میعشق آفریدست   همان عشقم، اگر مرگم بساید (دیوان شمس( نظریات عرفانی، فلسفیمولانا در مجموع، بر یک اصل استوار است و آن «وحدت وجود» است. ارکان این اصل عبارت است از: هستیو نیستی، عشق، جمع و تفریق، تضاد، انسان کامل. بحث حاضر بر رکن عشق استوار است که در فلسفه وحدت وجود، مبنایعرفان و تصوف شناخته آمده است. مولانا «عشق» را خمیرمایه همه پیش رفت ها و بزرگ واریها میدانست. عین القضات همدانیمعتقد است که عشق، واسطه است میان عاشق و معشوق که موجب پیوند میشود. مولانا معتقد است که واجب الوجود، محور عشق است و جهان مدارهایمتصل و وابسته به آن. مثنویمولانا با عشق اغاز شده و با عشق پایان میپذیرد.
http://ensani.ir/fa/content/189550/default.aspx

درباره آثار:
دکتر شیرین بیانی /کتاب سال

خانم دکتر شیرین بیانی (فرزند دکتر خانبابا بیانی) در 11 مرداد سال 1317 در تهران دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را در مدرسۀ منوچهری و متوسطه را در دبیرستانهای ژاندارک و انوشیروان دادگر به انجام رسانید. در سال 1336 در رشتۀ تاریخ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد و در سال 1339 موفق به اخذ درجۀ لیسانس شد. در همان سال جهت ادامۀ تحصیل به فرانسه رفت و در سال 1341 از دانشگاه سوربن درجۀ دکترای تاریخ را دریافت کرد. در سال 1342 به عنوان استادیاری در دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران مشغول به کار شد و در حال حاضر با درجۀ استادی به خدمت ادامه می دهد. تخصص خانم دکتر بیانی تاریخ دورۀ مغول است و نیز مطالعات و تحقیقاتی در تاریخ ایران باستان داشته است.
از دیگر آثار ایشان می توان کتابهای ذیل را نام برد:
1. تاریخ آل جلایر (تألیف)
2. زن در ایران عصر مغول (تألیف)
3. ایران در برخورد با مغول (تألیف)
4. شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان (تألیف)
5. نظام اجتماعی مغولان، فئودالیسم خانه بدوشی (ترجمه)
6. تاریخ عیلام (ترجمه)
7. تاریخ سری مغولان (ترجمه)
خانم دکتر بیانی سفرهای متعدد علمی داشته و مقالاتی را نیز در کنگره ها و مجامعه علمی و بین المللی ارائه داده است.
آشنایی با کتاب
 «دین و دولت در ایران عهد مغول»
دین و دولت در ایران عهد مغول/ شیرین بیانی؛ تهران: مرکز دانشگاهی، 3ج، جلد سوم، 1375.
دوران فرمانروایی ایلخانان مغول در ایران را می توان یکی از شگفت انگیزترین و پُرتحرک ترین ادوار این کشور به شمار آورد. در این عهد است که درخت فتوحات چنگیزی به بار می نشیند و برای بازماندگانش ثمری شیرین می دهد، ولی این لقمۀ گلوگیر به سختی قابل بلعیدن بود. در طول زندگی حکومت ایلخانی، پیوسته دو تلاش متقابل و در ضمن خستگی ناپذیر از جانب حکومت و مردم مشاهده می شود. از یک سو، تلاش حکومت برای تحکیم هرچه بیشتر مبانی قدرت و قبولاندن آن به اتباع ایرانی و از سوی دیگر تلاش مردم در جهت کمر راست کردن و تجدید حیات خویش.
به بیان نویسندۀ کتاب، پیوستگی دین و دولت در دورانهای گوناگون تاریخ ایران به چشم می خورد. این پیوستگی که ریشه در قبل از اسلام دارد، با ورود اسلام و به ویژه در دورۀ صفوی به اوج رسیده، در نتیجه دین آمیخته شده با فرهنگ ملی، مجموع معتقدات ایران را در برمی گرفت. از این رو، مغولان در هجوم به ایران و فتح آن با معتقدات مردم روبه رو بوده اند که می بایست یا آن را ریشه کن کنند یا با آن کنار آیند و این نبردی بود که تا زمان اسلام آوردن حکومت مغولی مستقر در ایران، همچنان ادامه داشت.
این موضوع خاص و مهم، محتوای کتاب نویسنده را تشکیل می دهد که 3 جلد را شامل می شود. در جلد اول رویارویی دو طرز تفکر و دو فرهنگ ناهمگون و نابرابر (غالب و مغلوب) روشن می شود. ادامۀ این نبرد و نفوذ و حضور ایرانیان در امور دیوانی و ادارۀ کشور مطالب جلد دوم را در برمی گیرد. در جلد سوم نیز مسائل سیاست خارجی حکومت ایلخانی در مرزهای شرقی و مرزهای غربی ایران در روزگارانی مطرح شده که جهان اسلام از سویی در رویارویی با عنصر بیگانۀ مغول و از سوی دیگر در تکاپوی رهایی از تتمۀ جنگهای صلیبی با جهان غرب است.
http://www.ketabsal.ir/author.asp?nc=160&pid=15

معرّفی و نقد متون(چکیده)/مجله نور
  دین و دولت در ایران عهد مغول‏ سید کاظم روحانی

شیرین بیانی(اسلامی ندوشن)دین و دولت در ایران عهد مغول،جلد اول(از تشکیل حکومت منطقه‏ای مغولان تا تشکیل حکومت ایلخانی)،تهران،مرکز نشر دانشگاهی،1367،هشت+364 صفحه،1050 ریال.
داستان بر آمدن و فرو شدن«امپراطوری صحرانوردان»را،رنه گروسه،مورخ معروف در کتاب مشهورش به‏ تفصیل شرح کرده است(1)و خواننده جستجوگر با مطالعه آن به سابقه دیرینه همه اقوام و قبایلی که در آسیای‏ مرکزی و دیگر نواحی حکومت نموده‏اند آشنا می‏شود.اما اینکه مؤلف بعد از حکومت تیموریان از امپراطوری‏ عثمانیها که خود از آسیای مرکزی بر آمده بوند سخن نمی‏گوید،جای تأمل و تعمق است،هر چند عثمانیها بجای‏ امپراطوری صحرایی و بیابانی،مدنیت و شهرنشینی را گسترش داده و از آسیای صغیر تا کرانه‏های رود دانوب قلمرو اسلامی خود را بسط و توسعه دادند.(2)
مهاجرت ترکان مسلمان به آسیای صغیر بعد از واقعه ملاذگرد در زمان سلاجقه بزرگ آغاز شد.شکست‏ امپراطوری بیزانس از سلاجقه سبب شد که ترکان مسلمان به عنوان جهاد و تبلیغ و انتشار اسلام به آسیای صغیر روی‏ بیاورند و به نام غازی،ییگیت،فتی(جوانمرد)دست به جهاد در متصرفات بیزانس بزنند.بعدها همین جوانمردان‏ و غازیان هسته مرکزی سپاه آل عثمان را تشکیل دادند.
کشمکش مسلمانان ترک با امپراطوری بیزانس تا فتح استانبول توسط سلطان محمد فاتح(1453)ادامه‏ داشت که سقوط استانبول و تسلط ترکان مسلمان بر استانبول و بالکان سبب شد جهان مسیحیت شکست فرهنگی‏ بزرگی را متحمل شود.و سقوط استانبول و فروپاشی امپراطوری بیزانس به حدی برای اهل صلیب رنج‏آور بود که‏ هر ساله به عنوان اعتراض به این سقوط لباس سیاه و عزا می‏پوشیدند.
در همین کتاب امپراطوری صحرانوردان،از مغولان چنگیزخانی و استیلای وی بر ایران و اسلام به تفصیل یاد گردیده است.(3(
نام چنگیز و مغولان و حکایت استیلای تمدن بر اندازشان برای اسلام و خصوصا ایران-که بیشترین ضربات‏ و صدمات را در اثر این یورش‏گریها تحمل نمود-همواره نام دهشتناک و هراسناکی بوده است،هر چند که مورخان‏ بخواهند از سیاست و کیاست و یا مدیریت چنگیز سخن دارند،از خواجه رشید الدین فضل‏الله مورخ عصر ایلخانی-که‏ خود در خدمت مغولان بود-گرفته تا پاره‏ای از مورخان معاصر اروپا که ضمن بحث از چنگیزخان قصد دارند دخالت مسیحیت را در تشویق مغولان جهت انهدام دنیای اسلام کم اهمیت جلوه دهند(4)و حتی تهاجم نابودکننده‏ مغولان را کم‏اثر تلقی نمایند و خصوصا بعد از جنگ جهانی دوم،این اندیشه در حوزه تحقیقی بسیاری از مورخان
http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/25775

*دین و دولت‏ در عهد مغول  )چکیده ) /نور
غلامرضا سمیعی

(به تصویر صفحه مراجعه شود) دین و دولت در ایران عهد مغول تألیف خانم شیرین بیانی در دو مجلد 802 صفحه‏ مرکز نشر دانشگاهی-چاپ اول-1367 تا 1371
*** دوران حکومت مغولان بر نیمی از دنیای قرون هفتم و هشتم هجری و بخصوص ایّام‏ فرمانروائی ایلخانان در ایران از ادوار بسیار قابل مطالعهء تاریخ جهان است.
برای مورخ ژرف‏بین مسألهء هجوم قوم تاتار و داستان پا گرفتن سیادت آن قوم در نیمی از ربع مسکون کرهء ارض،از جمله خاک ایران،در بیان کیفیت یورش آن قوم و سلطهء جابرانهء آنان بر نیمی از جهان متمدن آن روزگار و ذکر عباراتی از قبیل«آمدند و کشتند و سوختند و رفتند» خلاصه نمی‏شود.به سخن دیگر مورخ باریک‏اندیش در برخورد با مهاجمات این قوم به بیان‏ کیفیت تاخت و تاز،بی‏رحمی و خوانخوارگی مغولان و حتی تحولات شگرف تاریخی و فکری‏ منتجّه از آن مهاجمات«از نوع برافتادن حکومت خلفا و اسماعیلیان یا رواج صوفی‏گری و ترویج‏ تشیع»بسنده نمی‏کند و می‏کوشد تا با جست‏وجو در زوایای تاریخ و مطالعه در آداب و سنن و عقاید آن قوم وحشی و تقلیب احوال آنها در طول زمان نه تنها علل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی‏ توفیق قومی ظاهرا بی‏فرهنگ را در منکوب ساختن مردم بسیاری از کشورهای بافرهنگ زمان از جمله دولت‏های دو کشور بزرگ چین و ایران و تأسیس حکومت‏های دیرپا در این ممالک
http://www.noormags.com/view/fa/ArticlePage/297584

 بزرگداشت ها :

   تجلیل از مقام علمی و فرهنگی استاد ارجمند سرکار خانم دکتر شیرین بیانی/انجمن زنان پژوهشگر تاریخ
روز سه شنبه یازدهم اسفندماه سال جاری، همزمان با شب ولادت انسان کامل و پیامبر خاتم و افتخارخلقت محمد مصطفی (ص) انجمن زنان پژوهشگر تاریخ با کسب اجازه از محضر سراسر خشوع و بی رنگی استاد فرزانه و پیشکسوت تاریخ دکتر شیرین بیانی، مراسم نکوداشتی را برای ایشان، در پژوهشگاه امام خمینی و انقلاب اسلامی برگزار کردند. شرکت کنندگان در این محفل انس علاوه بر اساتید و محققین و دانشجویان تاریخ که به دعوت انجمن قدم رنجه نموده بودند، عده ای از علاقمندان خرد و فرزانگی در این دیار ادب خیز و جهل ستیز بودند که برای تاریخ هم از این رو اجر و قدر قائلند. در این مراسم همکاران ارجمندی چون دکتر منصوره اتحادیه از اساتید دانشمند تاریخ معاصر ایران و دکتر ژاله آموزگار استاد برجسته زبان و فرهنگ ایرا ن باستان دانشگاه تهران که خود از زنان نام آور ایران معاصر هستند و نیز دکتر ایرج ناصری تنهاتن همکار قدیم استاد و دکتر منظورالاجداد رئیس گروه تاریخ دانشگاه تربیت مدرس و شاگرد ایشان، در باب شخصیت و اندیشه ها و آثار ایشان و ویژگی های مبرزش چون خردورزی، فرزانگی، فروتنی،مهربانی بی حد و حصر، دلسوزی، دقت نظر، انضباط ،همه جانبه نگری و وطن دوستی، سخن گفتند. وقتی مجری چیره دست و خوش گفتار مراسم از یاروفادار زندگی شیرین بیانی خواست تا مخاطبین را چندکلامی میهمان کند وی به رعایت احترام جمع، پشت میکروفون قرار گرفت و گفت بنای صحبت ندارم چرا که نزدیک ترین کس نباید از نزدیکترین کسش بگوید و من قادر به انجام این کار نیستم و مانند مراسمی که انجمن مفاخر برای ایشان برگزار کرد تنها بیتی شعر می خوانم: «من چه گویم یک رگم هوشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست» اما استاد مسلم ادبیات پارسی، در حین قرائت این بیت شعر نتوانست مانع بروز احساسات خود شود و زیباترین و شکوهمندترین لحظات در این برنامه درست زمانی بود که این یار مهربان در تحسین همراه همیشگی زندگیش گریست و همه حاضران همراه او گریستند و قدردانی این پیرانه سر از همسرش، با همان یک بیت شعر برای همیشه در لوح جان شاگردانشان ثبت و ضبط شد. و حالا نوبت خود استاد بود که در جایگاه سخنرانان قرار گیرد وی ابتدا با تشکر از انجمن زنان پژوهشگر تاریخ که ازابتدای تأسیس دورادور در جریان فعالیت های مستمر پژوهشی آن بوده و از اعضای سخت کوش آن برای برگزاری سمینارهای بین المللی و تلاش های فرهنگی دیگر و نیز برپایی مراسم نکوداشت، در باب اهمیت تاریخ و پژوهش های تاریخی سخن گفت و باز هم با نصایحی درخور شاگردانش را از دانسته های ذیقیمت خویش برخوردار کرد. پس از آن حاضرین هریک به فراخور حال و در حد بضاعت و توان با نقل خاطره و یادی از روزگار شاگردی و یا همکاری با ایشان، تلاش در ثبت گوشه هایی جذاب و شنیدنی از آن دوران نمودند. فخرالسادات محتشمی پور عضو هیأت مؤسس و هیأت مدیره انجمن، ضمن سپاس از فروتنی استاد و همسر ارجمندشان دکتر محمد علی اسلامی ندوشن که اجازه برپایی چنین مراسمی که هرگز در خور شأن ایشان نخواهد بود، به شاگردان وفادارشان داده اند، از دوران دانشجویی خود و نقش همزمان مادر- معلم دکتر بیانی در ایجاد علاقه به ایران و تاریخ و فرهنگ تمدن ایرانی در جان و دل شاگردانش که به حق آنان را فرزندان خود می دانست، سخن گفت و یادآور شد که اگر دلسوزی های مادرانه و توصیه های مدبرانه و پشتیبانی ایشان در کنار دیگر اساتید عزیز نبود، هرگز انجمن پا نمی گرفت و نقشهای ماندگار بر صحنه تاریخ ایران نمی زد. وی دکتر شیرین بیانی را نمونه تمام عیار زن ایرانی که در متون اساطیری و باستانی ترسیم شده دانست و پایبندی او را به ارزش های اخلاقی و قدردانستنی توصیف کرد و اظهار امیدواری کرد که با معرفی هرچه بهتر این الگوهای برجسته در ایران معاصر،نسل امروز و فرزندان ایران خود را بی نیاز از فرهنگ های بیگانه بدانند.دکتر بهشتی سرشت رئیس گروه تاریخ پژوهشگاه امام خمینی دیگر فرهیخته سخنور در این مراسم بود که نمونه ای از گشاده دستی استاد را در ترویج تاریخ و فرهنگ ایران معرفی کرد. و گفت که ایشان با دراختیار گذاشتن سندی مربوط به مدرس که دستنوشته او و خاطرات زندانش است پژوهنده ای را موفق به انتشار این اثر تاریخی منحصر به فرد نموده اند. اهدای لوح یادبود توسط انجمن به مهربان ترین و دوست داشتنی ترین معلم و راهنمایشان همراه با دسته گل و دیگر هدایای معنوی توسط رئیس هیأت مدیره انجمن و با حضور دکتر ژاله آموزگار و فخرالسادات محتشمی پور و گرفتن عکس های یادگاری پایان بخش این برنامه باشکوه و به یادماندنی بود. لازم به ذکر است در ابتدای برنامه طبق معمول نشست های اسفندماه، گزارشی از سخنرانی های ماهانه انجمن که در محل دفتر انجمن و پژوهشگاه امام خمینی و انقلاب اسلامی برگزار شده بود، توسط خانم حوریه سعیدی رئیس هأت مدیره انجمن ارائه شد. عناوین سخنرانی های امسال انجمن به شرح ذیل بوده است : - حضور ناپیدای زن صوفی در قرون اولیه اسلامی - مستوره اردلان، اولین زن تاریخ نگار ایرانی - زن و موسیقی در عهد عباسیان - معرفی زنان واقف عهد صفوی - زنانی که زیر مقنعه کلاهداری کرده اند - تجلی زن در مثنوی معنوی - مطالعات زنان فرصت ها و تهدیدها - توراکیناخاتون، زن قدرتمند عصر مغول که توسط اعضای انجمن، خانم ها فاضلی پور، مجیدیان و دکتر احمدی و اساتید تاریخ و ادبیات، آقایان دکتر فرهانی منفرد، دکتر شمس و خانم ها دکتر اتحادیه و دکتر صلاحی مقدم ارائه شده است.
http://wahr.ir/node/658

مراسم بزرگداشت دکتر شیرین بیانی (چکیده)/مجله نور
مراسم بزرگداشت دکتر شیرین بیانی‏ تهران-دی‏ماه 16/3/1382
نادره جلالی

در روز 13 دی‏ماه سال جاری مراسم بزرگداشت بانوی فرهیخته و مورخ‏ برجسته،دکتر شیرین بیانی،استاد گروه تاریخ دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی‏ دانشگاه تهران در محل انجمن آثار و مفاخر فرهنگی برگزار شد.
استاد شیرین بیانی فرزند دکتر خانبابا بیانی در سال 1317 در تهران در خانواده‏ای اهل علم و ادب متولد شد.مادرش دکتر ملکزاده بیانی از زنان‏ روشنفکر،تحصیلکرده و آگاه زمان خود بود که دستی در تحقیق و تألیف و تدریس داشت و آثار ارزنده‏ای در زمینه سکه‏شناسی و مهرشناسی از خود به جا گذاشت.نیای بزرگ استاد شیرین بیانی،از طرف مادر،ملک المتکلمین بود که‏ در راه آزادی ملت و انقلاب مشروطیت جان باخت.پدربزرگش نیز دکتر مهدی‏ ملکزاده مؤلف کتاب تاریخ انقلاب مشروطیت ایران بود که با علم پزشکی نوین‏ پایه‏گذار دانشکده پزشکی شد و اولین بیمارستان به سبک مدرن را برقرار کرد.
استاد شیرین بیانی از همان کودکی به کسب علم و دانش علاقمند شد و محیط خانواده از او،کودکی منضبط،کوشا و علاقمند به تاریخ ساخت تا آنجا که بعدها همین رشتهء تاریخ را برای تحصیلات عالیه خود برگزید.
استاد تحصیلات ابتدایی خود را در دبیرستان منوچهری گذراند.سه سال‏ اول تحصیلات متوسطه را در دبیرستان ژاندارک انجام داد،زبان فرانسه‏ آموخت.سپس به دبیرستان انوشیروان دادگر رفت و سرانجام با کسب رتبهء اول‏ در رشتهء ادبی،دورهء دبیرستان را به اتمام رساند.سپس وارد دانشگاه تهران شد. در آنجا محضر استادانی چون دکتر بهمنش،دکتر بینا،دکتر شیبانی،علی اصغر شمیم و دکتر محمد حسن گنجی را درک کرد و در سال 1336 با رتبهء اول موفق‏ به اخذ درجهء لیسانس در رشتهء تاریخ شد.سپس برای ادامهء تحصیلات عالیه‏ به پاریس رفت و در دانشگاه سوربن به تحصیل پرداخت.در این ایام از محضر استاد پروفسور کلودکاهن،ایرانشناس و شرق‏شناس معروف بهره برد و رسالهء دکتری خود را تحت عنوان تاریخ آل جلایر به راهنمایی او به رشتهء تحریر درآورد و سرانجام موفق به اخذ درجه دکتری تاریخ گردیداستاد پس از بازگشت به وطن،در سال 1342 یعنی هنگامی که 25 سال‏ بیش نداشت،به استخدام دانشگاه تهران درآمد و فعالیت و تدریس خود را با درجهء استادیاری در دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران آغاز کرد و
http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/3971/227/text

گفتگوها:

دکتر«شیرین بیانی»، معلم دلسوز و پژوهشگر برجسته/مجله نور
مصاحبه کننده :عباسی جواد   مصاحبه شونده :بیانی شیرین

خانم دکتر لطفا کمی از خانوادهء خود برایمان بگویید:
این اولین سوأل که مشکل می‏نماید؛ چون برای من بسیار کار سختی است‏ که خصوصیّات و صفات‏ خانواده‏ام را برشمارم.ای‏ کاش از این‏ سؤال در می‏گذشتیم؛ولی‏ من میهمانم و شما صاحبخانه و میهمان‏ باید از صاحبخانه‏ تبعیّت کند. برایتان‏ مختصری‏ می‏گویم.بزرگ‏ترین تفضّلی‏که‏ خداوند به من مرحمت فرموده این‏ است که من در خانواده‏ای به دنیا آمده، رشد یافته و تربیت شده‏ام که می‏توانم بگویم‏ اساس آن بر چهار شعار استوار بوده است: 1.تقوی؛2.انسان‏دوستی؛3.وطن و اشاره در میان اهل تاریخ د رکشور ما کم‏تر کسی‏ است که خانم دکتر شیرین‏بیانی را نشناسد.بویژه‏ وقتی که سخن از تاریخ ایران در عصر مغول به میان می‏آید، این شناخت آشکارتر می‏شود.چنین شناختی حاصل چند دهه فعالیت آموزشی و پژوهشی ایشان است که دست‏آورد آن تربیت صدها کارشناس،معلم و پژوهشگر تاریخ و تألیف ده‏ها مقاله و کتاب بوده است.همه کسانی که در کلاس درس ایشان حضور یافته و یا پایان‏نامه تحصیلی خود را زیر نظر ایشان تدوین کرده‏اند،به اتّفاق،دقّت و نکته‏سنجی،اشراف علمی و حوصله و حسن سلوک او را می‏ستایند،انتخاب کتاب‏ سه جلدی دکتر بیانی به نام«دین و دولت در ایران عهد مغول»در سال 76 به عنوان‏ بهترین کتاب سال در زمینهء تاریخ،اعلانی عمومی از شایستگی‏های ایشان بود.دکتر بیانی هم‏اکنون استاد تاریخ دانشگاه تهران هستند و در کنار آن همچنان پژوهش و تألیف را ادامه می‏دهند.وقتی از ایشان درخواست مصاحبه کردیم،با یادآوری اهمیّت آموزش تاریخ و جایگاه معلمان این درس و دینی که همگان در این زمینه دارند،بلافاصله‏ دعوت ما را با گشاده‏رویی پذیرفتند و با حوصله به‏ سؤال‏هایمان پاسخ دادند.از ایشان سپاسگزاریم.هموطن دوستی؛4.کسب دانش و معرفت.البته این شعارها فروعی نیز دارد که در اصول مستتر است.نیای بزرگ ما ملک المتکلّمین،مرد آزاده و آزادی‏خواهی بود که در دوره‏ مشروطیّت‏ جان در راه‏ ایران و آزادی آن‏ باخت و شهید شد.او همواره‏ معلّم بزرگ خانواده‏ ما بوده است. فرزند وی دکتر مهدی‏ ملک‏زاده- پدر و مادرم-از پدر خود درس‏ وطن‏پرستی و آزادی‏خواهی را آموخت.در جوانی،ابتدا به بیروت و سپس به فرانسه رفت.علم پزشکی نوین‏ را آموخت و به ایران بازگشت.آنچه را که‏ آموخته بود،برای تعالی این علم به کار انداخت.آن زمان شاید سه پزشک این چنینی در ایران وجود داشتند که به اتفاق،مدرسهء طبّ را ترتیب دادند که بعدها پایهء دانشکدهء پزشکی‏ در ایران شد و شاگردان متعددی در پزشکی تربیت کردند که هریک‏ مثمر ثمرات بسیاری شدند.از مهم‏ترین کارهای دکتر ملک‏زاده،ایجاد یک مریضخانه به تعبیر امروزی به مدرن به نام«بیمارستان‏ وزیری»بود؛و البته بسیاری کارهای عام المنفعهء پزشکی دیگر که به‏ عنوان نمونه،یکی را مثال می‏زنم.برای من تعریف می‏کردند که در کرمان از طریق مرز،وبایی آمد و دکتر ملک‏زاده مأمور شد که به آن‏جا برود و هم در مرز این وبا را کنترل کند و هم به مداوا بپردازد.او نه‏ کرمانی بود و نه هیچ‏گاه مقیم کرمان؛ولی بقدری در دل کرمانی‏ها راه‏ یافت و خدمات شایانی انجام داد که در دورهء انتخابات بعد،از کرمان‏ وکیل مجلس شورای ملّی(نام آن زمان مجلس شورای اسلامی)شد.از این‏جا بود که وی در عالم سیاست وارد شد و تا چند سال آخر عمر که دیگر از دیده‏ها و شنیده‏ها بسیار خسته و دلزده شده بود،مردی‏ سیاسی شد که شرح آن،خود یک دورهء تاریخ معاصر را دربر می‏گیرد.من درکودکی زمانی که هنوز مدرسه نمی‏رفتم،شاهد بزرگواری‏های این مرد بودم که بسیار در ما تأثیر داشت.در خانهء ما از ساعت شش‏ونیم صبح باز و تقریبا ساعت یازده بسته می‏شد.و از صبح تا شام انواع دوستان و آشنایان‏ از پزشک،سیاستمدار، روزنامه‏نویس،هنرمند،دردمند و گرفتار می‏آمدند و می‏رفتند.دکتر ملک‏زاده،گذشته از همهء صفات، هم هنر دوست بود و هم هنرشناس. به همین جهت هنرمندان نیز خانهء ما را پاتق خود می‏دانستند.او در سن‏ هفتاد و دو سالگی به رحمت ایزدی‏ پیوست.پدربزرگم در دورهء دوم زندگی، تصمیم به کاری بزرگ گرفت و آن‏ نوشتن کتابی دربارهء تاریخ مشروطیّت‏ بود.من در آن زمان که خیلی بچّه‏ بودم،شاهد خلق یک اثر تاریخی‏ شدم.به این معنی که از همهء شاهدان‏ عینی دورهء مشروطیّت که در آن زمان‏ در قید حیات بودند،دعوت می‏کرد که بیایند و هم مشاهدات عینی خود را از آن وقایع برای او بگویند و هم اگر سندی،عکسی و یا نوشته‏ای و خاطراتی داشتند،برای وی بیاورند. (به تصویر صفحه مراجعه شود) سرانجام،با آنچه که خود و برادران و خویشانشان از این دوره دیده‏ بوند و به یاد داشتند،کتاب هفت جلدی«تاریخ مشروطیّت»نگاشته‏ شد.به یاد دارم روزها خاله‏ام از صبح تا ظهر می‏آمد،پدر تقریر می‏کرد و فرزند می‏نوشت.در حقیقت،کاتب خاله‏ام بود که با جوهر سبز رنگ‏ روی ورقه‏های بزرگ کاغذ امتحانی می‏نوشت و این تاریخ،این‏چنین‏ نگاشته شد.دکتر ملک‏زاده مردی رک،صریح،دلسوز و بسیار خانواده دوست بود.گاهی صراحت در گفت‏وگو که با سیاست مغایر است،سبب گرفتاری‏هایی برایش می‏شد؛ولی او حقّ را می‏گفت و کار حقّ می‏کرد و از کسی و از چیزی باک نداشت.حال بپردازیم به مادربزرگم؛خورشید کلاه ملک‏زاده،دختر میرزا سلیمان خان مکیده که از رجال خوشنام و کارآمد دورهء قاجار بود.وی‏ از مشروطه‏خواهان کارسازی بود که به همین مناسبت،در همان«باغ‏ شاه»که ملک المتکلّمین و میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل را بردند و شهید کردند،میرزا سلیمان خان را نیز به جرم مشروطه‏خواهی و کمک‏ به مشروطه‏خواهان بردند و زنجیر و زندانی کردند.خانهء وی محلّ آمد و شد این گروه بود.عشقی،عارف و ملک المتکلّمین و از این‏قبیل‏ شخصیّت‏ها،روزها و شب‏ها را در آن‏جا می‏گذرانیدند و به‏دلیل‏ همین آشنایی هم بود که پسر ملک المتکلّمین،دختر میرزا سلیمان خان را به همسری گرفت. این دو،زوج بسیار خوشبختی‏ بودند؛زیرا از یک‏سو همفکر بودند و از سوی دیگر مکمّل یکدیگر.اگر مادربزرگ من نبود،پدربزرگم در زندگی این‏چنین توفیق نمی‏یافت، که یافت.این هماهنگی روحی و تکامل،در خانوادهء ما بسیار تأثیربخش بود و همهء ما از این زوج‏ سرمشق می‏گرفتیم.می‏توانم بگویم‏ که مادربزرگم پیرو مکتب سعدی‏ بود.با همهء مشغله‏ای که در زندگی‏ عریض و طویل خود داشت،همواره‏ کلیّات سعدی در کنارش بود.او خود طبع شعر داشت.برای‏ فرزندان،نوه‏ها،کارهای کوچک و بزرگی که به ذوقش شیرین یا تلخ‏ می‏آمد،شعر می‏سرود و یک دیوان‏ کوچک غزلیّات نیز از وی باقی‏ است.مادربزرگم در نظر من،نمونهء یک زن کامل ایرانی بود؛نجیب، شریف،خانواده‏دوست،باگذشتو بلندنظر.و اما مادرم؛ملک‏زاده بیانی،در دامن چنین پدر و مادری پرورش‏ یافت.از کودکی استعداد هنری فوق العاده و هوش فراوان داشت. گاه کلاس‏ها را دو کلاس یکی می‏گذراند و در آخر نیز شاگرد اوّل‏ شد.در خانه،معلّم زبان فرانسه داشت و این زبان را فراگرفت و به آن‏ تسلّط کامل یافت.استاد مرتضی محجوبی،معلّم پیانوی وی بود که‏ موسیقی سنّتی و پیانو را به وی آموخت.میرزا هادی خان تجویدی، استاد مینیاتور زمان،معلّم نقاشی وی بود و ایشان هنر مینیاتور را نزد این استاد فراگرفت.در شانزده سالگی استاد به او گفت که در این‏ هنر به تکامل رسیده است.مینیاتور را به سبک قرون هشتم و نهم‏ هجری کار می‏کرد.رنگ‏ها رنگ‏ها را خود می‏ساخت و به همان ترتیب سنّتی‏ پیش می‏رفت.در همان زمان استاد تجویدی فوت کرد و مادرم که‏ کاری نیمه تمام در دست داشت،به احترام وی آن را همان‏گونه نیمه‏ تمام باقی گذاشت.بعدها به عنوان جایزه شاگرد اوّل شدن در سال‏ آخر دبیرستان آن را به من هدیه کرد.مادرم پس از اتمام دورهء دبیرستان‏ به اتّفاق پدرم-فردای روز ازدواجشان-برای تکمیل تحصیلات به‏ فرانسه رفتند.او در«مدرسهء هنرهای زیبا»ی پاریس وارد شد.اوّلین‏ دختر ایرانی بود که در این مدرسه به تحصیل‏ پرداخت.این دانشکده در جهان شهرت دارد و فارغ التحصیل شدن از آن کار مشکلی‏ است.نقاشی را در آن‏جا دنبال کرد و فارغ التحصیل شد؛درحالی‏که همزمان در مدرسهء لوور پاریس که وابسته به موزه لوور است و آن نیز شهرت بین المللی دارد،به‏ تحصیل در باستان‏شناسی و فرهنگ و هنر پرداخت و در علم«سکّه‏شناسی»تخصّص‏ یافت.شاید بتوان گفت که اوّلین‏ سکّه‏شناس در ایران بود که به گونهء علمی و آکادمیک متخصص شد.پس از خاتمهء تحصیلات به اتفاق پدرم به ایران بازگشت. در همان زمان‏ها،موزهء«ایران باستان» در حال شکل گرفتن بود و آقای آندره گدار فرانسوی،باستان‏شناس و ایران‏شناس معروف را برای این کار به کشور دعوت کرده بودند.او از مادرم دعوت کرد تا در تأسیس موزه شرکت‏ کند و وارد این کار شود.از آن زمان به بعد،بین آقا و خانم گدار که او نیز بانویی دانشمند در این زمینه بود و خانوادهء ما دوستی برقرار شد که‏ تا آخر نیز این دوستی و همکاری ادامه یافت.ملک زاده بیانی در سال‏ 1317 بخش سکّه و مهرهای موزه ایران باستان را تأسیس کرد و تا آخر عمر کاری‏اش که بازنشسته شد،در این کار بود و در پیشبرد این بخش‏ کوشش‏های فراوانی مبذول داشت.از کارهای مهّم دیگر او،تأسیس‏ «موزهء سکّهء بانک سپه»بود که آن هم شهرت بین المللی پیدا کرد.به‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) یاد دارم که چگونه مادرم سکّه‏ها را دانه دانه از کیسه‏های گرد گرفته‏ بیرون می‏آورد و تنها به همراه یک دستیار،طرح ساختن ویترین‏ها، چیدن سکّه‏ها در آن‏ها و فیش‏برداری از آن‏ها را ترتیب و تنظیم می‏داد. به این ترتیب بود که موزهء مهمّی از سکّه شکل گرفت و به کار افتاد.ملک‏زاده بیانی در دانشکدهء ادبیّات دانشگاه تهران،گروه‏ باستان‏شناسی به تدریس«سکّه‏شناسی و تاریخ مهر»اشتغال داشت‏ و گذشته از نقّاشی و کارهای موزه،کتاب‏های معتبر و مقالات متعددی‏ در زمینهء سکّه‏های دورهء ایران باستان و بعد از اسلام و تاریخ مهر از خود برجا گذاشت.حالا مختصری هم از پدرم بگویم؛دکتر خانبابا بیانی،جزو اوّلین‏ گروه از محصلانی بود که پس از اتمام دورهء سربازی به خارج فرستاده‏ و در دانشگاه سوربن پاریس مشغول تحصیل شد.در همین زمان با مادرم ازدواج کرد و به اتفاق از ایران رفتند.هردو پس از چهار سال‏ تحصیل به ایران بازگشتند.پدرم در رشتهء تاریخ از کشور فرانسه دکترای‏ دولتی گرفت و بلافاصله پس از ورود به ایران در سال 1316،در دانشگاه تهران که آن‏هم تازه تأسیس یافته بود،به تدریس در رشتهء تاریخ مشغول شد.آن زمان تاریخ و جغرافیا یک رشته را تشکیل‏ می‏دادند.از آن زمان تا سال 1355 پدرم به‏ تدریس در دانشگاه مشغول بود.البتّه چون‏ دانشگاه نیاز به نیروی جوان و تازه‏نفس‏ داشت،او به کارهای اجرایی هم‏ می‏پرداخت.همیشه کارهای اجرایی، کارهای علمی را عقب می‏اندازد؛ولی چاره‏ نبود.برای ساخت‏وساز دانشگاه باید همه‏ نوع کاری کرد.پدرم همهء عمر خود را صرف‏ خدمت به فرهنگ به کشور کرد.یا کتاب‏ می‏نوشت،یا تدریس می‏کرد و یا تأسیس‏ می‏کرد.بسیار جوان بود.اگر اشتباه نکنم، در سن سی‏وسه یا سی‏وچهار سالگی‏ مأمور تأسیس دانشگاه تبریز شد.من در آن‏ زمان،کلاس چهارم دبستان بودم.می‏توانم‏ بگویم که کاری بس دشوار پیش‏رو داشت؛ چون درست بعد از زمان دموکرات‏ها در آذربایجان و وضع آشفته بود. خلاصه دانشگاه تبریز به‏تدریج و دانشکده به دانشکده درست شد. مثلا یادم هست که برای درس آناتومی در دانشکده پزشکی از روحانیون‏ مهّم و شهیر آذربایجان فتوا گرفت؛چون این‏کار شرعا جایز نبود. یکی دیگر از کارهای مهّم پدرم،استقلال بخشیدن به دانشسرای عالی‏ (تربیت معلّم امروز)بود.او رئیس دانشسرای عالی شد تا سروسامانی‏ به وضع این مؤسسه علمی مهّم بدهد.یادم است آن روز که لایحهء استقلال دانشسرای عالی در مجلس تصویب شد،پدرم به خانه آمد و گفت:«بار بسیار سنگینی از دوش من برداشته شد.»آزمایشگاه فیزیک،شیمی،جغرافیا و...در آن‏جا دایر شد که خیلی پیشرفته بود.باز یادم می‏آید،روزی را که پدرم برای ناهار به‏ خانه آمد؛چون کارها زیاد بود،حدود ساعت چهار بعدازظهر می‏رسید.آن روز بسیار ناراحت بود.علّت را پرسیدیم.گفت:«وقتی‏ از در می‏آمدم بیرون،دیدم دانشجویی کنار جوی،دستمالش را پهن‏ کرده و مشغول خوردن نان و پنیر و خیار برای نهار است.من خیلی‏ ناراحت شدم.باید برای این کار فکری بکنم.»که کرد؛و از آن پس‏ برای اوّلین‏بار در ایران رستوران در دانشگاه ایجاد شد.گاهی پدرم هم‏ در همان‏جا و در کنار دانشجویان غذا می‏خورد.به یاد دارم که دوران‏ تصدّی پدرم در دانشسرای عالی،دورهء بسیار سختی برای او بود؛چون‏ دائم با کارشکنی‏ها،پرونده‏سازی‏ها و گرفتاری‏ها روبه‏رو می‏شد. چه‏قدر این مرد دلسوز و زحمتکش در این راه خون دل خورد،بماند. از سال 1342 پدرم کارهای اجرایی خارج از دانشگاه تهران را کنار گذاشت و تمام قوای خویش را بار دیگر در دانشگاه مادر مصروف‏ داشت.در همان زمان گروه تاریخ این دانشگاه را تأسیس کرد و همراه‏ آن کتابخانه‏ای برای گروه ترتیب داد.در سال 1355 بازنشسته شد و آن‏گاه تازه با فراغ بال به نوشتن پرداخت؛درحالی‏که تا آن زمان متجاوز از ده کتاب و مقالات متعدد نگاشته بود.کتاب‏های دورهء بازنشستگی‏ پدرم این‏ها هستند:««غائلهء آذربایجان»،یک کتاب چهار جلدی به‏نام‏ «پنجاه سال دورهء ناصری»و«پلیس جنوب»که دوتای اولی چاپ‏ شده؛ولی سومی زیر چاپ است.دکتر بیانی در زندگی پربار خود،با وجود همهء سختی‏ها و ناملایمات که کم هم نبود،از پای ننشست و عمر خود را شبانه‏روز در راه اعتلای فرهنگ این مملکت صرف کرد.او گذشته از دانشگاهیان، این روزها همه از مشکلات،گرفتاری‏ها و سردرگمی جوانان می‏گویند و ما آن را می‏بینیم.من یکی از راه‏های رفع این اشکال را آموزش صحیح تاریخ در دبیرستان‏ها،حتّی در دبستان‏ها می‏دانم.برای همهء فرهنگیان و بخصوص دبیران،کارهای بسیار مؤثری انجام‏ داد که از حوصلهء این بحث خارج است.در مورد زندگی خودتان بفرمایید،و این‏که چه‏طور به عرصهء تاریخ‏ وارد شدید؟جواب دادن به این سؤال سخت است؛ولی سعی می‏کنم آنچه را که برای جوانان مفید و آموزنده است،بگویم.من،حاصل سه کانون معرفت هستم که در سه کلمه خلاصه‏ می‏شود:مهر،هنر و دانش.اوّل خانواده،دوم«موزهء ایران باستان» و سوم دانشگاه تهران.به این معنی که در خانواده‏ای که وصفش را کردم پا به عرصهء وجود گذاشتم و تربیت شدم.در این محیط آنچه که‏ بیش‏تر از همهء صفات مرا به سوی خود جلب می‏کرد،مهر و دردی بود که از انسان‏ها در دل همهء افراد خانواده موج می‏زد.این افراد از شادی‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) انسان‏ها شاد و از غم انسان‏ها غمگین‏ می‏شدند.این‏ خصوصیت در تکوین‏ شخصیّت من‏ بسیار مؤثّر بود.موزهء ایران‏ باستان از این‏ جهت که وقتی‏ من هنوز به‏ مدرسه‏ نمی‏رفتم، گاهی مادرم مرا به آن‏جا می‏برد.خود مشغول کار می‏شد و مرا بین ویترین‏های موزه رها می‏کرد.من در لابه‏لای اشیای هنری که از دوران‏های اولیهء تمدّن‏ بشری در آن‏جا گرد آمده بود تا دوران تقریبا معاصر،گشت می‏زدم و تصورات کودکانه‏ای که از این اشیا در مغزم جا می‏گرفت،بسیار مهمّ‏ و اثربخش بود.فقط یادم است که گاه هیبت مجسمه‏ها مرا می‏گرفت. گاه نقش‏های استریلیزه شدهء حیوانات مرا به سمت خود می‏کشید و زیبایی‏ آن‏ها مرا شاد می‏کرد و گاه ریشه‏های خود را در لابه‏لای این دوره‏ها که در نظرم بسیار محو و گنگ بودند،می‏یافتم.احساس می‏کردم که‏ من موجودی ریشه دارم و از آن زمان تا امروز به عنوان یک ایرانی به این‏ ریشهء عمیق و پربار افتخار می‏کنم.اما دانشگاه تهران،که به علت‏ کار پدرم و دیگر اعضای خانواده در آن‏جا و سپس درس خواندن خودم‏ در این محیط،چنان مرا به این مرکز علمی وابسته کرد که گویی دانشگاه‏ تهران را خانهء دوم خودم تصور می‏کردم و می‏کنم.اما اگر باز به گذشته بازگردیم،به یاد دارم که هفت سال داشتم و در کلاس دوم ابتدایی بودم.از مدرسه که می‏آمدیم،عصرانهء کمی‏ می‏خوردیم،بعد فوری به مشق و درسمان می‏رسیدیم.تا بعد از آن با خیال راحت به بازی بپردازیم.یک روز بعدازظهر که من در حیاط با خواهرم بازی می‏کردم،پدرم‏ از دانشگاه بازگشت.او مقداری کتاب زیر بغل داشت و در دست‏ دیگر کیف بزرگش بود که پر از نوشته و کتاب بود و درش بازمانده‏ بود.من جلو دویدم و سلام کردم و او از لابه‏لای کتاب‏ها مرا بوسید.آن‏گاه لحظهء سرنوشت‏ساز زندگی من شکل گرفت.نگاهی به وضع‏ پدرم انداختم و با خود گفتم:«من تاریخ خواهم خواند.من استاد دانشگاه خواهم شد.من مثل پدرم کتاب زیر بغلم و توی کیفم‏ می‏گذارم و می‏روم و می‏آیم.»و این سرنوشت محتوم من شد.از آن‏ لحظه تاکنون که در خدمت شما نشسته‏ام،هیچ‏گاه به مغز من این‏ فکر خطور نکرده است که راهی را که انتخاب کرده‏ام،اشتباه بوده‏ است.مثل این‏که این تصمیم در ذهن من حک شد و دیگر هرگز پاک‏شدنی نبود.الان اگر از من بپرسید:«اگر تاریخ نمی‏خواندی،یا تاریخدان نمی‏شدی یا استاد دانشگاه نمی‏شدی،چه می‏شدی؟ می‏گویم:«هیچ»!نام مدارسی که در آن‏ها درس خواندید و معلم‏هایتان در درس تاریخ‏ در آن زمان چه بود؟مدرسه‏هایی که در آن‏ها درس خوانده‏ام،اول دبستان منوچهری بود که در نزدیکی خانهء ما قرار داشت.تازه تأسیس شده بود و خیلی مدرسهء منظّم و تمیز و باصفا بود.همان است که حالا تبدیل به«پلی‏تکنیک» شده است.دورهء دبیرستان را برای که دوزبانه بود به مدرسهء ژاندارک‏ رفتم که توسّط روحانیون فرانسوی اداره می‏شد و شهرت داشت.ولی‏ چون تا کلاس نهم(به تعبیر آن روز)بیش‏تر درس فارسی نداشت،از آن به بعد به‏ دبیرستان انوشیروان دادگر رفتم و مثل این‏که‏ خوشبختانه هنوز برقرار است.انوشیروان‏ دادگر ناظمی داشت به نام بانو خانم که یادش‏ به خیر و روحش شاد باد.بانو ناظمی بسیار سختگیر بود و همه از او می‏ترسیدند؛ولی‏ چون من از کودکی با انضباط انس گرفته‏ بودم،این دبیرستان را ترجیح دادم.معلم‏ها همه خوب و زحمتکش بودند؛ولی چون من‏ در ریاضیّات برعکس ادبیّات خیلی ضعیف‏ بودم،از معلم‏ها و دبیران ریاضی‏ام‏ می‏ترسیدم و با کوشش بسیار یک نمرهء قبولی‏ می‏گرفتم.در کلاس ششم ادبی شاگرد اوّل‏ شدم؛چون دیگر از ریاضیّات خبری نبود. کتاب‏های تاریخ را بدرستی یادم نیست که تا چه‏حدّ خوب می‏نوشتند؛ ولی آنچه که مهم است،بچه‏ها از آن زده نمی‏شدند.دربارهء تحصیلات دانشگاهی‏تان بفرمایید:پدر و مادرم تصمیم داشتند که پس از اتمام دبیرستان،برای ادامهء تحصیل به خارج بروم.اول تابستان بود.روزی من پیش خودم فکر کردم:«دانشگاه تهران که هست.پدرم هم که در آن‏جاست.من روزها با پدرم می‏روم و با او برمی‏گردم.چرا به این زودی بروم به خارج؟» البتّه خوب است که هرکس اگر توان آن را دارد،برای ادامهء تحصیل به‏ خارج برود؛زیرا فواید بسیار در آن است که همه می‏دانند و احتیاج به‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) توضیح نیست.مهم‏تر از همه،توسعهء جهان‏بینی و گسترش زاویهء دید هرفرد است که در سفر و در کارهای علمی در نقاط گوناگون‏ به وجود می‏آید؛ولی آن زمان را برای خود زود تشخیص دادم.این‏ فکر را با پدر و مادرم در میان گذاشتم.آن‏ها خوشحال شدند و این‏ فکر را خیلی پسندیدند.حالا دیگر من باید خود را برای کنکور آماده‏ می‏کردم.از من پرسیدند:«چه می‏خواهی بخوانی؟»بی‏تردید جواب دادم:«معلوم است،تاریخ»!پدر و مادرم گفتند:«پس خوب بخوان»!وقت بسیار کم بود.تنها دو ماه وقت داشتم تا خودم را برای کنکور آماده کنم.از پدرم پرسیدم«برای کنکور چه بخوانم؟»و او گفت:«علاوه بر کتب تاریخی،باید تاریخ ادبیّات هم‏ بخوانی»!درحالی‏که پدرم اشتباه کرده بود و نباید تاریخ ادبیّات می‏خواندم. این کاری مضاعف برای من شد.درحالی‏که وقت خیلی کم بود،من‏ همهء موتورهای وجودی‏ام را برای شرکت در کنکور دانشگاه تهران‏ روشن کردم.کار آبرو در پیش بود و من اگر قبول نمی‏شدم،مایهء آبروریزی پدرم می‏شد.از آن زمان بود که من به اصلی در زندگی پی‏ بردم و آن این‏که دریافتم برای توفیق در کارها سه چیز لازم است:1.استعداد؛ 2.پشتکار؛3.برنامه‏ریزی.اگر هریک از این سه نباشد،یک جای کار لنگ می‏ماند. در همین زمان به مسأله وقت و زمان و اهمیت‏ آن هم پی بردم.من زمان را تشبیه می‏کنم به‏ «دوال‏پا».دوال‏پا یک موجود افسانه‏ای است‏ که در کودکی در قصه‏ها برای ما از آن‏ می‏گفتند.جانوری است که با لطایف الحیل‏ روی دوش آدم سوار می‏شود و وقتی سوار شد،دیگر پیاده نمی‏شود و سواری می‏گیرد. من زمان را مثل دوال‏پا می‏دانم که اگر بر گرده‏اش سوار شدی،به تو سواری می‏دهد؛ اما اگر او بر تو مسلّط شد،دیگر کارها معطل‏ و رها شده باقی خواهد ماند.این است که‏ دریافتم باید بر زمان مسلط بود و آن را مهار کرد.بالاخره زمان کنکور فرارسید.حالت خاصی داشتم.فکر می‏کنم‏ حالت پدرم خاص‏تر بود.با ایشان به دانشگاه رفتیم.امتحان دادم و خدا را شکر نه تنها قبول شدم،بلکه شاگرد اوّل هم شدم و به‏این‏ترتیب،در مجرای زندگی منتخبم قرار گرفتم.در دانشگاه هم‏ شاگرد پدرم بودم و هم شاگرد عمویم دکتر مهدی بیانی که تاریخ‏ خوشنویسی به ما درس می‏داد.او خود خوشنویس بود و مؤسس‏ «انجمن خوشنویسی»که اتفاقا این روزها بزرگداشت پنجاه سالگی‏ آن را خواهند گرفت.یک کتاب سه جلدی نیز در«تاریخ خوشنویسان» نگاشته است.در کار کتاب‏شناسی و کتابداری خبره و در آن زمان، رئیس کتابخانهء ملّی بود.کنکور در آن زمان چگونه بود؟کنکور در مقایسه با امروز خیلی ساده‏تر بود.هردانشگاه و هر دانشکده برای خودش و مستقل سؤال طرح می‏کرد و به اصطلاح‏ سراسری نبود؛چون جمعیّت هم بسیار کم‏تر از امروز بود.این‏ جمعیّت زیاد باعث گرفتاری‏های بسیار است.سؤال‏های تشریحی بود؟بله،تشریحی و تحلیلی بود.چون من سخت هول داشتم،اصلا یادم نیست که چه نوع سؤالی بود؛ولی می‏دانم که تستی و از این‏ چیزها نبود.شرکت‏کننده زیاد بود؟بله،یک سالن پر بود.برای فقط تاریخ خیلی زیاد بود.شما برای تاریخ امتحان داده بودید؟بله.فقط تاریخ.همان‏طور که قبلا گفتم،غیر از تاریخ به چیز دیگری فکر نمی‏کردم.خوشبختانه تازه تاریخ از جغرافیا جدا و تخصصی شده بوداساتید شما چه کسانی بودند؟پدرم،آقایان دکتر بهمنش،دکتر بینا،دکتر شیبانی،علی اصغر شمیم،دکتر گنجی که واحدی از جغرافیا را به ما درس می‏دادند و از استادهای بسیار خوب من و از دوستان بسیار خوب پدرم بودند.خدا درست است که نمی‏توانیم با افتخارات دورهء هخامنشی و ساسانی زندگی کنیم،ولی‏ می‏توانیم دریابیم که این موقع،جغرافیای‏ سیاسی(ژئوپلتیکی)ما که امروز نیز چون‏ گذشته کارساز است،چگونه برای ما گرفتاری‏ فراهم کرده است و می‏کند و از طرف دیگر، چگونه می‏توان از آن به‏نفع کارهای بین المللی‏ سود جست.حفظشان کند.
در چه سالی شما کنکور دادید؟
در سال 1336.
ادامهء تحصیلات شما چگونه بود؟
پس از اتمام دورهء لیسانس که در آن زمان سه سال بود شاگرد اوّل‏ هم شدم.طبق برنامهء از پیش تنظیم شده قرار بود که در دانشگاه سوربن‏ پاریس به ادامهء تحصیل بپردازم و پرفسور کلود کائن را برای استادی‏ من درنظر گرفته بودند.مادرم مرا به فرانسه برد.پرفسور کائن را که‏ می‏شناسید؟اوایران‏شناس و شرق‏شناس معروف و معتبری است. فردای روز ورود به پاریس به دانشگاه و به دیدن او رفتیم.وقتی وارد شدم،ترس عجیبی مرا گرفت قیافه‏ای خشک،مصمم و عینکی‏ پهن داشت.به نظرم آمد که باید از آن استادهای سختگیر باشد.در دلم گفتم:«چرا این پرفسور را برای من انتخاب کرده‏اند؟»او مادر و پدرم را می‏شناخت.با همان خشکی،ولی بسیار مؤدبانه ما را پذیرفت.من می‏خواستم دربارهء دورهء صفویّه کار کنم.تا دهان باز کردم،گفت:«نه دراین‏باره کار زیاد شده است.شما بیایید و دربارهء تاریخ آل جلایر که اصلا دربارهء آن کار نشده است،رساله بگیرید.»
در آن زمان،اگر از من می‏خواست که چیزی دراین‏باره بنویسم، مسلما بیش‏تر از ده سطر نمی‏دانستم.سر صحبت از هرطرف باز باشد و بعد من فهمیدم که در خلال گفت‏وگو استاد دارد مرا امتحان‏ می‏کند.نوعی مصاحبه بود.من خوشبختانه زبان فرانسه را از کودکی‏ در خانه و در مدرسهء ژاندارک فراگرفته بودم و نیازی به وقت اضافه‏ گذاشتن در این راه را نداشتم.
(به تصویر صفحه مراجعه شود) در همان ساعت‏ اوّل روز دوم ورود ما به پاریس استاد راهنمایم معلوم شد؛ زمینهء کار معلوم شد و همان روز در دانشگاه ثبت‏نام‏ کردم.ساعت یک‏ ربع به یازده بود که‏ بیرون آمدیم.مادرم‏ از همان‏جا مرا به‏ کتابخانهء مدرسهء السنهء شرقیّه برد که‏ کتابخانهء بسیار معتبری است. گفت:«تا ناهار وقت داریم.برویم‏ آن‏جا هم استم بنویسیم.»
ما وارد شدیم و با پروفسور لازار،ایران‏شناس معروف روبه‏رو شدیم.پس از سلام‏وعلیک،او مرا به کتابدار معرفی کرد.او که‏ خانم جاافتاده‏ای بود،نگاه عجیبی به من کرد؛یعنی:«این بچّه آمده‏ است،دکترا بخواند؟دکترا کمی هیکل و هیبت می‏خواهد.»
سن کم و سادگی و ریزنقشی‏ام به دکتری نمی‏خورد.هردوره‏ای‏ که در آن سیر می‏کردم،هیچ کس مرا به آن دوره قبول نداشت.حالا که فکر می‏کنم،می‏بینم چه‏قدر خوب بود.این خانم کتابدار از آن‏ پس با من اخت شد و خیلی مهربانی می‏کرد و زود کتاب‏هایی را که می‏خواستم،برایم فراهم می‏کرد.از آن‏جا به کتابخانهء ملّی پاریس‏ رفتیم که دریایی است.آن‏جا هم اسم نوشتم.ازآن‏پس،بیش‏ترین‏ کار من در این دو کتابخانهء مهم شهر پاریس بود.من دوتا کلاس‏ داشتم؛یکی با پروفسور کائن و یکی هم با پروفسور ژان اوبن که اخیرا فوت شد.بقیهء وقت را هم توی کتابخانه‏ها می‏گذراندم.هنوز یک‏ هفته از ورود ما به پاریس نگذشته بود که من چند صفحه‏ای از رساله‏ام‏ را نوشته بودم.وسوسه‏های جوانی مرا از کار باز نمی‏داشت.خانواده‏ای‏ که در آن منزل گرفته بودم،خانه‏ای ییلاقی در شهر دیگری داشتند که‏ تعطیلات به آن‏جا می‏رفتند؛ولی من چون کارم زیاد بود،نمی‏رفتم و تنها در خانه می‏ماندم.این جاست که می‏گویم وقت را باید مهار کرد و آن را تلف نکرد.
خانم دکتر،چه درس‏هایی با جناب کلود کائن داشتید؟آیا به‏ پایان‏نامهء شما مربوط بود،یا نه؟
نه.کار پرفسور کائن بیش‏تر سلجوقی بود و اسلامی.در آن‏ کلاس،اواخر عهد سلجوقی را درس می‏داد.درس ژان اوبن هم‏ سندشناسی بود.پرفسور کائن که احساس کرد من خوب درس‏ می‏خوانم و برای بازگشت به ایران عجله دارم،بسیار نسبت به من‏ مساعدت و مهربانی کرد.خانه‏اش خارج از شهر پاریس بود.من هفته‏ای یک‏بار به‏ خانه‏اش می‏رفتم و هرچه کار طی هفته کرده‏ بودم،می‏بردم و تحویل می‏دادم و باهم کار می‏کردیم.او شش بچهء کوچک و بزرگ‏ داشت که گاهی پشت در سروصدا می‏کردند و او می‏رفت به قول معروف،آن‏ها را ترو خشک می‏کرد و برمی‏گشت.درست سر دو سال که شد،روزی به من گفت:«کار شما تمام است،بدهید آن را تایپ کنند.»،و خودش ممتحن مرا که استاد برنشویک، اسلام‏شناس بود،انتخاب کرد و از او برای‏ امتحان وقت گرفت.آن روز را هیچ‏گاه از یاد نمی‏برم.خیلی می‏ترسیدم.بالاخره‏ خدا خداکنان رفتم.او هم وقتی مرا دید،از جوانی و کوچکی من یکّه خورد.کمی این دست و آن دست کرد و بعد شروع به طرح سؤالات کرد.من هم الحمد الله جواب‏های خوب‏ دادم و قبول شدم.سرانجام روز دفاع فرارسید.یادم می‏آید که در تالار بزرگ و معروف دانشگاه سوربن،همان‏جایی که پدرم هم دکترای‏ خود را گذرانیده بود،جمع شدیم.وقتی من و مادرم که برای همین‏ روز به پاریس آمده بود،به سالن وارد شدیم،دیدیم که خانم گدار، همسر آندره گدار،پرفسور اوبن و چند تن از دوستان از این قبیل‏ نشسته‏اند.از اعضای ژوری من،پرفسور ماسهء معروف هم بود.هیبت‏ ممتحان،حضور اساتید معتبری و حتّی تالار بزرگ و قدیمی دانشگاه‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) با نقش و نگارهای قرون وسطایی‏اش مرا سخت گرفته بود.ترس از آبرو از همه بدتر بود.باز من با جثهء کوچک و قیافه‏ای که هنوز هم به‏ دکترا نمی‏خورد،در جایگاه خود قرار گرفتم.پرفسور هانری ماسه‏ به عنوان مقدمه،مقداری از ایران و از سعدی صحبت کرد و بعد کار شروع شد و به نحو احسن و با بهترین نمره،دفاع از رساله‏ام خاتمه‏ یافت و استاد اوبن ما را به رستوران قدیمی در نزدیک دانشگاه دعوت‏ کرد.مادرم به حکم جایزه،یک دوره«دائرة المعارف اسلامی»که تازه‏ شروع به تجدید چاپ آن کرده بودند،برای من نام‏نویسی کرد که هنوز جزوات آن می‏رسد و تصوّر می‏کنم یک جلد دیگر از آن باقی است. تا به حال ده جلد از آن منتشر شده است.پرفسور کائن حقّ بزرگی بر گردن من دارد.او شخصیتی معتبر و دانشمندی واقعی بود.احساس‏ می‏کردم که با علاقه با من کار می‏کند.روزی به من گفت:«من ذوق‏ و شوق شما را برای کار تحسین می‏کنم.»
این حرف استاد برای من خیلی باارزش بود.پس از این‏که من‏ استاد شدم،در نامه‏هایی که ردوبدل می‏کردیم،مرا«همکار گرامی» خطاب می‏کرد که این هم برای من بسیار ارزشمند بود.چند سالی‏ است که او در گذشته و جایش در کارهای تاریخی بسیار خالی است. روانش شاد باد.
بعد که به ایران آمدید،چه شد؟
وقتی به ایران آمدم،جز یک راه در پیش‏ رو نداشتم و آن ورود به دانشگاه تهران و تدریس در آن بود.
چه سالی بود،خانم؟
سال 1342 بود که البته خیلی هم آسان‏ نبود و حدود یک سال مرامعطّل کردند.البته‏ در این مدت انتظار،رساله‏ام را ترجمه کردم‏ که به همان نام«تاریخ آل جلایر»به چاپ‏ رسید.تازه وقتی زمان آن فرارسید،استادان‏ گروه که همه استادان خود من بودند و پدرم‏ هم رئیس گروه بود،گفتند:«باید امتحان‏ بدهی.»خلاصه این‏که شش امتحان کتبی و شفاهی از من گرفتند که تصوّر می‏کنم در تاریخ دانشگاه چنین کاری سابقه نداشته است.نمی‏دانم چرا؟شاید می‏خواستند بفهمانند که من براحتی،بی‏دغدغه و به خاطر دوستی‏ وارد کار نشده‏ام.حالا که فکر می‏کنم،از آن همه دقّت آنان متشکرم؛ چون رایگان و براحتی وارد دانشگاه نشدم،بلکه پشتوانه‏ای قوی‏ داشتم؛هم مدرکم و هم امتحانی که گذراندم.در آن زمان،البته‏ برای من ناگوار و کمی شگفت‏آور بود؛ولی هرچه بود،گذشت.بعد از شش نوع امتحان،بالاخره کار من درست شد.من پس از دفاع از رساله‏ام،فکر می‏کردم که برای همیشه از شرّ امتحان خلاص شده‏ام؛ ولی این‏طور نبود.مثل این‏که تا آخر عمر آدم باید به‏گونه‏ای امتحان
بدهد.آخرینش امتحان رانندگی بود که آن هم همان زمان‏ها انجام‏ گرفت.
من در بیست و پنج سالگی وارد کادر آموزشی دانشگاه شدم و جوان‏ترین استادیار بودم.حدود سی و هفت سال از آن روز گذشت تا حکم استادی خودم را گرفتم.آن روز از خوش‏ترین روزهای عمر من‏ بود.آنچه که در هفت سالگی آرزو کرده بودم،در سی و هفت سالگی‏ خدمتم به آن رسیدم:«خواستن توانستن است».ولی شگفت آن‏که‏ حالا در گروه تاریخ خودمان،قدیمی‏ترین استاد،من هستم.
خانم دکتر!لطفا دربارهء آثار خودتان توضیحی بفرمایید.
من از نوجوانی مطالبی به‏گونهء ادبی می‏نوشتم.نوشتن را همیشه‏ دوست داشتم.یک چیزهایی دربارهء مسائل زندگی،دربارهء مثلا سفری‏ به شمال ایران،درباره فقیری که از کوچه می‏گذرد و از این قبیل چیزها. یکی از خاله‏های مادرم در اروپا زندگی می‏کرد که البته اینک درگذشته‏ است.گاهی برای ما کتاب می‏فرستاد.من چهارده سال داشتم و هرملّتی که ریشه‏اش عمیق‏تر است،در برابر تندبادهای زندگی-چه داخلی و چه خارجی- استوارتر می‏ایستد.این مسأله را به بهترین‏ وجهی با تاریخ می‏توان به جوانان تفهیم کرد. چهار یا پنج تندباد سهمگین به این مملکت وارد شد،ولی ریشه‏های فرهنگی و تمدّنی و خانوادگی و سایر موارد آن‏چنان مستحکم بود که هرچند شاخه‏ها شکست،ویرانی،بدبختی، گرفتاری،حسرت و فقر به این مملکت روی‏ آورد،ولی مردم پس از چندی با کمک همان‏ ریشه‏های قوی،بار دیگر برپا ایستادند و چنان‏ نیرویی گرفتند که نه‏تنها بیگانه را خودی کردند، بلکه تجربیّات و تلخی‏ها،استحکام بیش‏تری به‏ آنان بخشید.
تابستان بودکه کتاب داستانی به‏اسم«مهمانخانهء آنژ گاردین»به زبان‏ فرانسه برایم فرستاد.«آنژ گاردین»به معنی«فرشتهء نگهبان»است. چون این کتاب،کتابی اخلاقی و خوب بود،من در همان تابستان آن‏ را ترجمه کردم و بعد از اتمام،به‏طور ناگهانی آن را به دست پدر و مادرم دادم.آنان مرا خیلی تشویق کردند و خوشحال شدند و قرار شد که آن را چاپ کنند.پدرم آن را ویراستاری کرد که البته خیلی هم نیاز داشت!اتفاقا در همان اوقات آقای دکتر خانلری که تازه وارد کار فرهنگی شده بود،به خانهء ما آمد.چون همه حرف این کتاب را می‏زدند،از آن آگاهی یافت و از پدرم خواست که مقدمه‏ای بر آن‏ بنویسد و نوشت و به این ترتیب در پانزده سالگی،اولین کتاب من به‏ اسم«مهمانخانهء آنژ گاردین»چاپ شد.دومین کارم،همان رسالهء دکترایم و بعدی هم ترجمه‏اش به فارسی بود.
وقتی وارد کادر علمی شدم،به ضرورت زمان دو درس دورهء پیش‏ از اسلام برای من در نظر گرفت شد که از آن زمان تاکنون این کار ادامه‏ دارد.هرچند که من متخصّص دورهء مغول هستم،به خاطر دانشجویان‏ چند کتاب دربارهء پیش از اسلام نوشته‏ام.اوّلی که ترجمه است،تاریخ‏ عیلام نوشته پیر آمیه است.این استاد دانشمند برای نوشتن کتاب خود از فرانسه به ایران آمده و در موزهء ایران و باستان به تحقیق مشغول بود. مادرم فرستاد.مادرم گفت:«اگر وقت داشتم،آن را ترجمه‏ می‏کردم.کتاب معتبری است».
من گفتم:«خوب،من این کار را می‏کنم.»
و کردم،تا آن زمان تصور می‏کنم کتابی دربارهء عیلام در ایران‏ منتشر نشده بود.چند کتاب دیگر هم دربارهء ایران باستان نوشته‏ام و یا در دست نگارش دارم که همه به‏خاطر نیاز دانشجویان است؛برای‏ این‏که مرا از کار اصلی‏ای که دورهء مغول است،دور می‏کند.تا به حال‏ شانزده کتاب و چندین مقاله تألیف و یا ترجمه کرده‏ام که هفدهمی در درست تألیف است و تا چند ماه دیگر تمام می‏شود.این آخری هم‏ دربارهء تاریخ پیش از اسلام است.
با توجّه به نقش خانواده و همسر،جنابعالی همسر دکتر اسلامی‏ ندوشن از استادان صاحب‏نام عرصهء ادبیّات و فرهنگ هستید.دربارهء نقش ایشان در زندگی‏تان صحبت بفرمایید.
زمانی که من دکتر اسلامی را شناختم،مثل این بود که‏ سال‏هاست با او حشر و نشر و دوستی داشته‏ام.آن‏قدر افکار اصولی‏ ما با یکدیگر شبیه است که گویی از یک قوم و قبیله بوده‏ایم.یکی از مهم‏ترین ارکان در تشکیل خانواده،تفاهم و یکدلی است.بعد،ایجاد اعتماد در هریک از طرفین است که این مورد نیز به‏طور کامل وجود دارد.عقاید مانسبت به جهان و آنچه که در آن می‏گذرد،یکی است. طرز اندیشهء ما نسبت به فرهنگ ایران و ایرانی یکی و آن،همان اصولی‏ است که سازندهء پایه‏های خانوادگی ما بوده است؛همان اصول نیز مبنای زندگی دکتر اسلامی است.او همهء عمر صادقانه زیسته و اوقاتش بی‏وقفه صرف شناختن و سپس شناساندن فرهنگ سرشار و غنی ایران شده است.هنگامی که از ادبیّات و فرهنگ پربار ایران‏ گفت‏وگو به میان می‏آید،گاه در چشمانش اشک حلقه می‏زند؛ درحالی‏که مرد محکمی است.نقطه نظرهای ما از جهات گوناگون‏ زندگی،خوشبینانه و امیدبخش است؛و بخصوص هردو به آیندهء درخشان ایران بسیار امیدواریم.اگر پیوندهای گستردهء تاریخ و ادبیّات‏ در ایران باور داشته باشیم،می‏توان دریافت که در کارهایمان مکمّل‏ یکدیگر هستیم؛هرچند او بسیار از من پخته‏تر و پیش‏روتر است.
در نزد ما هم ادبیات و تاریخ با یکدیگر پیوند خورده‏اند.به این ترتیب‏ نقش همسرم در پیشرفت کار من روشن و نمودار است.چنان‏که عکس‏ آن هم صادق است.خوشبختانه دکتر اسلامی فرهنگ ایران و جوهرهء ذاتی آن بسیار خوب می‏شناسد و همواره در تلاش است تا آن را بدرستی،بروشنی و آن‏گونه که بوده و هست،بنماید؛بخصوص از آن میان چیزهایی بیابد که به کار ساخت‏وساز امروز ما بخورد؛گویی‏ در این‏باره رسالتی در خود یافته که این،مایهء قوت قلب من است.
استاد!آیا تا به حال به این کار افتاده‏اید که خاطرات زندگی‏ خود را بنویسید؟
نه!برای این‏که زندگیم،یک زندگی متوسط مانند هرایرانی است. مشخصهء خاصی ندارد.کسی که تاریخ زندگیش را می‏نویسد،باید شگفتی‏هایی در زندگیش رخ داده باشد.آن کسی زندگینامه‏اش را می‏نویسد که کاری مافوق وظیفه انجام داده باشد.من و خانواده‏ام هر کاری که کرده‏ایم،در حدّ وظیفهء یک شهروند ایرانی بوده است. خلاصه،مطلب زیادی برای نوشتن نیست.هرچه هست،به نظر من‏ کمابیش معمولی است و باید می‏شده.
استاد!آیا جنابعالی مسافرت‏هایی هم داشته‏اید؟لطفا در این مورد توضیح بفرمایید.
بله.سفرهای زیادی داشته‏ام؛سفرهای‏ پربار.همسرم خیلی سفر را دوست دارد؛چون‏ سفر،جهان‏بینی انسان را زیاد و وسیع می‏کند. بسیاری از سفرها را به همت همسرم رفته‏ام. مسلم است که سفر چه به جای بد و چه جای‏ خوب،چه به مملکت آشفته و پریشان و یا مملکت خوب و آباد،همه‏اش آموزنده است. برای باز کردن افق دید بسیار مهم است.من‏ سفرهای عجیب و غریب کرده‏ام.مثلا در یک‏ سفر به کویت و مصر رفته‏ام.اصلا این دو قابل‏ مقایسه نیستند.من یک کشور صاحب نفت و ثروتمندی مثل کویت وبلافاصله کشوری مثل‏ مصر را که صاحب تاریخ و ریشه است و در جهان امروز نقش مهمّی دارد،دیده‏ام.
یا مثلا در یک سفر،آلمان و لهستان را دیدم.لهستان قبل از تغییرات؛دو کشور با طرز فکر کاملا متفاوت.در سفر به لهستان که ما دعوت دانشگاهی داشتیم،اولین نکته‏ای که راهنما به ما گفت،این بود:«ما مثلی داریم که می‏گوید،لهستانی مثل تربچه‏ می‏ماند،توی آن سفید و روی آن قرمز است.»من تازه رسیده‏بودم که، حساب لهستان دستم آمد.اگر این سفر نرفته بودم و آن حرف را نشنیده‏ بودم،خیلی از تغییر اوضاع از چه قرار است.من لهستان را دیدم و بعد به آلمان رفتم.دو جامعه کاملا متفاوت از نظر سیاسی، (به تصویر صفحه مراجعه شود) اجتماعی و برداشت‏های انسانی.
چین و هند را هم دیدم؛دو دنیای مجزا.هردو غنی از فرهنگ و تمدن،ولی دنیاهایی کاملا متفاوت.در مجموع 26 یا 27 مملکت را دیده‏ام.یونان،امارات،آمریکاو....چیزهای عجیب و غریب با فرهنگ‏های عجیب و غریب.البته که این مقایسه‏ها و تفاوت‏ها، انسان را به تفکر وامی‏دارد،افق دید را گسترده می‏کند و جهان‏بینی را عمق می‏بخشد.بخصوص این سفرها برای یک مورخ ضروری است. خانم دکتر!لطفا درباره اهمیّت آموزش تاریخ در مدارس صحبت کنید. بله!فکر می‏کنم اگر آموزش تاریخ در مدارس به‏طور صحیح انجام‏ شود،یکی از مشکلات جوانان ما در این مملکت حل خواهد شد. حالا چرا و به چه ترتیب؟این روزها همه از مشکلات،گرفتاری‏ها و سردرگمی جوانان می‏گویند و ما آن را می‏بینیم.من یکی از راه‏های رفع‏ این اشکال را آموزش صحیح تاریخ در دبیرستان‏ها،حتی در دبستان‏ها می‏دانم.ببینید،به عقیده من،یکی از مهمترین ارکان برپای دارنده‏ یک انسان،ریشه او است.انسان نیز مانند درخت،قائم بر ریشه خود است.اگر این ریشه قوی،محکم و عمیق باشد،انسان بهتر برپای‏ می‏ایستد؛همچنان‏که درخت این‏طور است،شما یک نهال را نگاه‏ کنید که هنوز درست ریشه ندوانیده است.تندباد که هیچ،به کوچکترین بادی به این‏ور و آن‏ ور سر خم می‏کند و چه‏بسا از ریشه درمی‏آید؛ ولی یک درخت تنومند در مقابل تندبادها می‏ایستد.اگر شاخه‏اش احیانا شکست، خود او برجای می‏ماند و دوباره شاخه و برگ نو می‏دهد.انسان هم همین‏طور است.هرملّتی‏ که ریشه‏اش عمیق‏تر است،در برابر تندبادهای‏ زندگی-چه داخلی و چه خارجی-استوارتر می‏ایستد.این مسأله را به بهترین وجهی با تاریخ‏ می‏توان به جوانان تفهیم کرد.چهار یا پنج تندباد سهمگین به این مملکت وارد شد؛ولی‏ ریشه‏های فرهنگی و تمدّنی و خانوادگی و سایر موارد آنچنان مستحکم بود که هرچند شاخه‏ها شکست،ویرانی،بدبختی،گرفتاری حسرت‏ و فقر به این مملکت روی‏آورد،ولی مردم پس‏ از چندی با کمک همان ریشه‏های قوی،بار دیگر برپا ایستادند و چنان‏ نیرویی گرفتند که نه تنها بیگانه را خودی کردند،بلکه تجربیّات و تلخی‏ها،استحکام بیش‏تری به آنان بخشید و از آن تجربیّات سودهای‏ فراوانی بردند؛بار دیگر خود را نو ساختند،تجدید حیات کردند و این‏ بسیار مهم است که انسان خانه‏تکانی کند،تجدید نیرو کند و هرروز نوتر از روز پیش شود.امروزه،ما نیاز به این نو شدن و خانه‏تکانی‏ داریم؛چرا؟برای اینکه فناوری جدید،رایانه،اینترنت و...بر ما روی‏ آورده است.چرا ما از آن‏ها استفاده نکنیم؟ولی آن هم راه دارد و این راه
را تاریخ به ما نشان می‏دهد.آن ریسمانی که جوان می‏تواند به آن چنگ‏ بزند و خودش را قائم نگه دارد،پس از«حبل اللّه»،تاریخ است. خودشناسی مهم‏ترین راه فلاح و خوشبخت زیستن است.سنگ بنای‏ این خودشناسی،تاریخ‏شناسی است.ما تاریخ دراز،پربار و بسیار آموزنده و شیرین و افتخارآمیزی داریم که هریک از این موارد، راهگشاست.تجربیّات تلخ و شیرین تاریخ ما،ما را بر آن می‏دارد که‏ راه را از چاه دریابیم.با آن‏که از پیشینهء پربار و شکوفای خود خوشحال‏ هستیم،نباید مغرور شویم.باید بیاموزیم که آن را تجدید کنیم.در خودشناسی،شناخت تاریخ قدم اول است.وقتی جوان امروزی دریابد که گرفتاری‏ها برای همهء دوران‏ها بوده است،درمی‏یابد که تنها او نیست‏ که گرفتار است.وقتی جست‏وجوی این را دریافت،باید در راه علاج‏ برآید؛چون هرملّتی از جهت اقلیمی،جغرافیایی،روان‏شناسی و جامعه‏شناسی خصوصیات خود را دارد،آن را در تاریخ جست‏وجو می‏کند.انسان ایرانی دانسته یا ندانسته با تاریخ خود اخت شده است. با تاریخش زندگی کرده است؛بدون این‏که درست فهمیده باشد که چه‏ می‏کند.وقتی تاریخ به او درست تفهیم شد،آن‏گاه راه خود رامی‏یابد.
فکر می‏کنم که یک مورّخ و یک معلّم تاریخ به نوعی طبیب درد این جامعه است.شما وقتی نزد دکتر می‏روید،مثلا می‏گویید: «آزمایش داده‏ام،قندم زیاد شده است»
او از شما می‏پرسد:«پدرت قند داشته؟مادرت قند داشته است؟ پدربزرگ و مادربزرگ پدری یا مادری‏ات مرض قند داشته‏اند؟»
این سؤال دربارهء سه نسل است.دوای درد امروز ما را هم باید در تاریخ گذشته‏مان یافت و آن وقت درمان آن آسان می‏شود.این سؤال‏ها برای ما پیش می‏آید که:«چه شد که اسکندر آمد؟چه شد که مغول‏ها آمدند؟چه کردیم که عهدنامهء ترکمانچای بسته شد؟»خوب اگر جواب‏ من وخانواده‏ام هرکاری که کرده‏ایم،در حدّ وظیفهء یک شهروند ایرانی بوده است.
من،حاصل سه کانون معرفت که در سه‏ کلمه خلاصه می‏شود،مهر،هنر و دانش.
این سؤال‏ها را دریابیم و بعد ببینیم که چگونه شد که رفع این بلاها شد،می‏توانیم امروز خود را نیز با این تجربیّات،به علاوهء فناوری‏ جدید و لوازمی که علوم جدید در اختیارمان گذاشته‏اند،بهتر کنیم و آینده‏ای درخشان را پیش رو داشته باشیم.
درست است که نمی‏توانیم با افتخارات دورهء هخامنشی و ساسانی‏ زندگی کنیم،ولی می‏توانیم دریابیم که این موقع،جغرافیای سیاسی‏ (ژئوپلتیکی)ما که امروز نیز چون گذشته کارساز است،چگونه برای‏ ما گرفتاری فراهم کرده است و می‏ککند و از طرف دیگر،چگونه می‏توان‏ از آن به نفع کارهای بین المللی سود جست.آنچه را که از گذشته به‏ کارمان می‏خورد باید بیرون بکشیم و گرد و قرون و اعصار را از آن بزداییم‏ و آن را نو کنیم.امروزه،یک ظرف طلای هخامنشی را از دل خاک‏ بیرون می‏آورند و دستی بر آن می‏کشند،می‏شود طلای امروزی و برق می‏زند.خوب چه کسی این دست را بر خاک قرون می‏کشد؟ معلّم تاریخ است؛که باید انتخاب کند.آنچه را که در تاریخ کهنه‏ شده است و به کار امروز نمی‏آید،باید کنار بگذارد و کارسازها را برّاق کند.آنچه که جوان ما را از تاریخ بیزار و خسته کرده،همین‏ انتخاب است.انتخاب اصلح در تاریخ،جوان را به گذشته و حال و آیندهء خود امیدوار می‏سازد.چند وقت پیش شاگردی به من می‏گفت: «شما راه می‏روید و نهی از منکر و امر به معروف تاریخی می‏کنید.» این یعنی چه؟یعنی این‏که:من هرکجا که با جوانی روبه‏رو شوم که‏ او را سردرگم و آشفته ببینم،او را نگه می‏دارم و می‏گویم:«آقا جان! خانم جان!شما می‏دانی که چه کسی هستی؟شما یک ایرانی هستی. سرت را راست بگیر.قدم‏هایت را محکم بردار.نگاهت را تیز کن و (به تصویر صفحه مراجعه شود) راسخ در چشم‏ها بدوز.به خودت‏ اعتماد داشته باش. شما گذشتهء پرباری‏ را به دوش می‏کشی‏ که با قدم‏های‏ سست این‏باور را به‏ منزل نخواهی‏ رساند.»؛و من‏ واقعا اعتقادم همین‏ است.من به آن‏ها می‏گویم:به پشت‏ سر خود نگاه کنید! شما در هزاره ما و قرون گذشته‏ ممالکی را می‏بینید که نابود شدند و رفتند و فقط نام آن‏ها را در تاریخ می‏یابید؛ولی ایران ماطیّ همین‏ هزاره‏ها از فراز و نشیب‏ها گذشته و بر سر جای خود همچنان ایستاده‏ است.موقع ژئوپلتیکی خود را حفظ کرده و در جهان همچون گذشته، مطرح و سرنوشت‏ساز است.در سیاست‏های جهانی به هیچ‏وجه‏ نمی‏شود آن را نادیده و یا دست کم گرفت.آیا این احساس افتخارآفرین‏ نیست؟آیا به کمک تاریخ نمی‏توان این فراز و نشیب‏ها را دریافت و آن‏ها را به کار بست؟و راه بهزیستی را یافت؟
ببخشید خانم دکتر!نقش معلمان رادر این وسط چه‏طور می‏دانید؟ باید چه کارهایی بکنند تا این رسالت را بدرستی انجام بدهند؟
معلم‏ها،همان لیسانسیه‏های دانشگاه هستند که متأسفانه‏ بسیاری درست آموزش ندیده‏اند.
خانم دکتر ببخشید!پس برمی‏گردد به قبل؛یعنی دانش‏آموزی که‏ به رشتهء تاریخ رغبت نداشته است؟
خوب،بله!معلوم است که درد دانشجوهای دانشگاه بی‏رغبتی است. دست زمانه او را در گروه تاریخ هم انداخته است.او می‏داند که آیندهء مادی که ندارد،از معنویات هم که درست حالیش نکرده‏اند،پس‏ معنویات هم ندارد.مقداری اطلاعات دارد که مثلا کوروش رفت آن‏جا جنگید و از این قبیل.همین‏ها را به جوان‏ها می‏گوید و خودش که خسته‏ و ذلّه است،جوان را هم خسته و ذله می‏کند.از دبستان باید تاریخ درست‏ را درس داد تا وقتی به دانشگاه می‏رسد،بتواند تحلیل کند؛توضیح بدهند.در نوشتن کتاب تاریخ حتما باید از جامعه‏شناسی،روان‏شناسی، اقلیم‏شناسی و جغرافیای سیاسی استفاده بشود.این‏که این منبع و آن‏ منبع را بیرون بکشیم و بگوییم در تاریخ فلان این جنگ اتفاق افتاد،این‏ شکست اتفاق افتاد و این فتح اتفاق افتاد،گذشته و کهنه شده است. علت را باید معلوم کرد.یک فتح به روان‏شناسی یک ملت بستگی دارد. یک ملت درست شبیه یک انسان خشم، حسادت،کینه،لطف و عشق دارد.همه چیز مثبت و منفی که در یک انسان هست،در یک‏ ملت هم هست.یک ملتی را می‏بینیم، فوق العاده حسود!یک ملتی را می‏بینیم‏ غیرتمند.باید اسناد و مدارک تجزیه و تحلیل‏ شوند و از یک ملت در یک دوره،تاریخ زنده‏ ساخت.این‏ها باید پشت هم گذاشته شوند و علل سقوط،علل ضعف،علل پیروزی، علل عظمت نمایان شوند.این‏طوری‏ امروزمان پربار می‏شود و می‏گوییم که ما داریم‏ یک کاری می‏کنیم.البته فردایمان هم ساخته‏ می‏شود و جوان‏ها هم از این حالت درمی‏آیند. خانم دکتر!وضع تحقیقات تاریخی را که‏ الآن صورت می‏گیرند یا کتاب‏هایی را که در بازار تحت عنوان تاریخ چاپ می‏شوند،چگونه ارزیابی می‏کنید؟
من خودم متأسفانه به‏خاطر کمبود وقت،دیگر فرصت نمی‏کنم‏ کتاب‏هایی را که مربوط به حوزهء کاری خود نمی‏شود،بخوانم.این‏ است که اطلاع زیادی ندارم؛ولی یک چیز را به‏طور کلی می‏توانم‏ بگویم و آن اینست که واقعا یک وقت‏هایی آدم در بعضی کتاب‏ها و مقالات نظریه‏های عجیب و غریب و نپخته‏ای می‏بیند.نویسندگان‏ باید برای خودشان رسالت مهمی قائل شوند.این رسالت را به آسانی‏ و به رایگان نباید خراب کرد و به جامعه آزار رساند.گاهی دانشجویان‏ از صحبت‏های دیگران نقل قولهایی می‏کنند که آدم بکلی گیج‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) می‏شود؛چون یک فکر غلط را نپخته ارائه می‏دهند و این گناه بزرگی‏ است.کسانی که قلم به دست هستند،باید خیلی کوشش کنند و جرأت داشته باشند.باید دلایل قوی و مستدل ارائه داد.منبع باید موثق باشد.همه چیز باید موثق باشد.تأثیر کتاب خیلی زیاد است. جوان آن را می‏گیرد و می‏خواند و چون می‏بیند که محتوای آن ناجور است،می‏گوید:«لابد همهء تاریخ همین وضع را دارد.»یعنی قبول‏ می‏کند و به گمراهی کشیده می‏شود.پس از این وضع ضرر دارد و برای‏ جامعه آسیب‏پذیر است.
استاد!نظر شما دربارهء وضع آموزش تاریخ در سطح جامعه و به‏ ویژه برای نوجوانان و جوانان چیست؟آیا کتاب‏هایی وجود دارد که این‏ مخاطبان را جلب کند؟
در زمینهء تاریخ کمبودها بسیارند.مثلا یک دورهء تاریخ قابل قبول که‏ غیرحرفه‏ای‏ها استفاده کنند،نداریم.ما خلأهای بسیاری داریم؛ البته چیزهای خوب هم خیلی نوشته شده است؛ولی باید فکری کرد. بسیار جا دارد بسیار هم مؤثر است.اتفاقا ما موضوع‏های تاریخی‏ بسیار مهم زیاد داریم.
به نظر می‏رسد که اساتید تاریخ به این مسأله عنایت ندارند؟
به این مسأله عنایت دارند؛ولی باید که‏ فکر اساسی شود.هرکس در گوشه‏ای برای‏ خود کاری می‏کند.این مسأله باید جنبهء جدّی‏ دولتی به خود بگیرد.کمیته یا کمیته‏هایی‏ انتخاب شوند.بودجهء کافی و لوازم کار در دسترس محققان گذاشته شود تا این‏ دست‏اندرکاران علمی بهترین‏های تاریخ را که‏ روح یک کودک،نوجوان و جوان را شادابی‏ می‏بخشد،او را به کار،به پیشرفت و به‏ توسعه وامی‏دارد،برگزیده و دستچین شوند که بسیار هم زیاد است؛چه در تاریخ و چه‏ در ادبیّات که کتاب‏های ادبی خود مهم‏ترین‏ منابع تاریخ ما هستند؛آن‏گاه آن‏ها را باید در رایانه‏های-بازی‏های رایانه‏ای،در کارتن و در اینترنت جای داد.کتاب‏هایی که به درد همهء قشرهای جامعه بخورد؛از خرد و کلان-نوشته شود و به قیمت‏ ارزان در اختیار عامّهء مردم قرار گیرد تا نتیجه بخش شود.خوب همین‏ مجلّهء شما یکی از کارهایش می‏تواند همین راهگشای برای پر کردن‏ این نوع خلأها باشد.
خیلی ممنون که در این گفت‏وگو شرکت کردید و به سؤال‏های ما پاسخ دادید.
خواهش می‏کنم.من هم از لطف شما متشکّرم که به این نقیصه‏ها آگاهید.چون آگاه بودن به نوع درد،علاج را آسان می‏سازد

. http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/198388

مصاحبه با خانم دکتر شیرین بیانی/اداره کل آموزش و پرورش خراسان رضوی گروه تاریخ
 به نام خداوند جان خرد

تهیه وتدوین :  علی اکبر شهابادی و افسانه آیینه بیگی سرگروه تاریخ تبادکان  
س. با عرض سلام حضوراستاد گرانقدر سرکار خانم دکتر شیرین بیانی، از اینکه  لطف نموده و اجازه فرمودید تا در خدمت شما باشیم و از نظرات وسخنان گرانسنگ شما استفاده نمائیم  کمال تشکررا داریم. ابتدا کمی بیشتر خود را برایمان معرفی بفرمایید.
ج. دکتر عباسی: حدود 2سال قبل هم خانم دکتر به اتفاق همسرشان جناب آقای محمد علی اسلامی ندوشن ( پژوهشگر و استاد دانشگاه ) به مناسبت بزرگداشت خیام و فردوسی به  مشهدآمدند که در خدمت ایشان بودیم. بدون اغراق خانم دکتر، استاد همه استادان دانشگاه فردوسی ( نظیر آقای دکتر ایمان پور و. . . ) و بهتر است بگویم ایشان جامع علمند و اخلاق. به گفته خود ایشان : « من حاصل سه کانون معرفت هستم که در سه کلمه خلاصه می شود: مهر، هنر، دانش، یعنی اول خانواده ام، دوم موزه ایران باستان (محل کار مادرشان )، سوم دانشگاه ».    
ایشان متولد تهران بوده، در خانواده ای دانش پرور و عالم پرورش یافتند. پدرشان دکتر خانبابا بیانی بنیانگذار دانشسرای عالی تهران و دانشکاه تبریز و مادر شان، خانم ملک زاده بیانی ( جد بزرگوار خانم ملک زاده، ملک المتکلمین سخن ور معروف مشروطه و پدرشان مهدی ملک زاده محقق و نویسنده تاریخ مشروطه بودند ) باستان شناس و سکه شناس و هر دو آنها از استادان به نام وبسیار فعال دانشکده ادبیات تهران بودند.
خانم بیانی در رشته ادبی از دبیرستان ژاندارک تهران با نمره عا لی فارغ التحصیل و همچنین شاگرد اول رشته تاریخ دانشگاه تهران بوده از محضر استادانی چون دکتر شیبانی و علی اصغر شمیم کسب فیض نمودند. در 25 سالگی  مدرک دکترای خود را با درجه عالی از دانشگاه سوربن فرانسه گرفتند. عنوان رساله ایشان « تاریخ آل جلایر» و تخصص شان بیشتر دوره مغول تا صفویه است. حدود نیم قرن است که در رشته تاریخ فعال هستند و آثار زیادی از خود بر جای گذاشته اند از جمله حدود بیش از 20 مقاله که به زبانهای مختلف بارها به چاپ رسیده و نیز آثار برجسته ای هم چون « دین و دولت در ایران عهد مغول » که به عنوان کتاب سال برنده شده از دیگر آثار ایشان  « تاریخ آل جلایر» ، « زن در ایران عصر مغول » ، « شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان » ، « ایران از ورود آریاییها تا سقوط هخامنشیان » ، « مغولان و حکومت ایلخانی در ایران » و بسیاری دیگر از مقالات که یا چاپ شده و یا درحال چاپ است و فعلاً این مختصر نمی گنجد. ایشان همچنین در 27 کشور سفر تحقیقانی داشته اند.
س. پس از توضیحات  اولیه  که جناب آقای عباسی (مولف کتب درسی تاریخ ) در باره ایشان بیان نمودند. خانم دکتر تشکر نموده گفتند : « دانشجویانم به من لطف دارند و همیشه موجب شادمانی من بوده، نیروی شادابی را از جوانان دانشجو گرفته ام». با اینکه رشته تخصصی شما دوره مغول است، چرا  تدریس  ایران باستان را شروع نمودید؟
پ. تدریس درباره ایران باستان به طور اتفاقی بود. همیشه خدا را به دو دلیل شکر می کنم: یک، ایرانی زاده شده ام. دو، در خانواده ای مناسب زاده شده ام. پدر ومادرم وسایل این کار را فراهم کردند. پدران ما همیشه معتقد بودند، هر کس درحد توان خود باید کوشش کند، به این ملک ومملکت خدمت کند.
تخصص من دوره مغول است، دوره ای عجیب و جهان شمول، که تمام ملل ونحل به نوعی در آن درگیر هستند. تمام فرهنگ ها و زبان ها جدای از لگد مال شدن با هم مخلوط می شوند. از اقیانوس آرام تا دریای مدیترانه ، مصر، چین، ایران . . . همه تحت تابعیت یک نیرو درآمد که باعث تبادلات فرهنگی ومعنوی شد. بر جاده ابریشم که از پکن شروع می شد و تا مصر و اروپا می رفت، تسلط یافتند. مطالعه تاریخ مغول دشوار است ولی لذت بخش است چرا که جهان شمول است وفرهنگ و تمدن جهان را در بر می گیرد.
وقتی  برای تدریس وارد دانشگاه شدم. استاد پیش از اسلام ، استاد فلسفی بازنشسته شدن، جای خالی را باید کسی پر می کرد، به توصیه پدرم که رئیس گروه بودند برایم درس گذاشتند. در آن زمان خلع هایی در تاریخ ایران باستان وجود داشت. تاریخ ایلام تا این زمان نوشته نشده بود، دانشجویان دوست داشتند چیزی به نام جزوه داشته باشند. دراین زمان کتاب تاریخ ایلام از فرانسه برای مادرم که باستان شناس بودند فرستاده شده بود. ( مادرم موزه دار سکه ایران باستان نیز بودند و اتاق ایشان به نوعی کلاس مستشرقین و ایران شناسان بود ) من هم آن را ترجمه کردم، تا به عنوان جزوه درسی به دانشجوایان ارائه کنم.
تاریخ بسیار شعبه شعبه است. دانشجویان همیشه سوال می کردند تفاوت پارتی ها و ساسانیان در چه بود ویا چرا  به اشکانیان کمتر توجه شده و سوالات دیگر که نتیجه  این سوالات تألیف کتاب «شامگاه اشکانیان و با مداد ساسانیان » شد. خودم میل چندانی به نوشتن آن نداشتم، بیشتر پدرم مشوقم بودند، ولی حاصل کار  بسیار کارگشا شد. هر جایی که شما در تاریخ دست بگذارید: سعدی، مولانا، دوره مغول و. . . باید ریشه یابی شود و به پیش از اسلام برگردد. اگر پیش از اسلام را نفهمید بعد آن را هم نمی فهمید. تاریخ مانند زنجیری به هم پیوسته است که هر کدام از ادوار حلقه ای از آن زنجیر است. وقتی کار تحقیقی می کنید باید از نظر اقلیم شناسی، ژئوپلیتیکی و. . .  باید سری هم به دوران باستان و پیش از اسلام زد.
س. چرا با وجود زد وخوردهای دوره ی مغول، شخصیت هایی چون سعدی و مانند آن ظهور کردند؟
مغول ها آمدند، سوختند و بردند. دگرگونی های کلی صورت گرفت . هیچ چیز سرجای خود نماند املاک و ادارات زیر و رو شد. نامه ها از بین رفت، مغول ها با ذهن قبیله ای آمدند که فرسنگ ها از تمدن وشهر نشینی دور بود. اقتصاد قبیله ای حاکم بود و نتیجه آن شد که افراد و مراتع را بگیرند. ابتدا از چین آغاز کردند و بعد آسیای مرکزی و تا میان رودان را  نیز گرفتند. چنگیز خان با بیروی نبوغ آمیز خود قبایل کوچک را گرفت و پس از اهمیت یافتن چنگیز خان، دیگر قبایل نیز به او پیوستند. تفکرات آنان خرافی بود و باعث شد چنگیز فاتح مجسمه و بت شود. جاده ابریشم را گرفتند و طعم تجارت را  چشیدند. پول، جواهر، مراتع و زمین را گرفتند و مالکین را  تبدیل به رعایا  کردند. ویرانی فراوانی به بار آوردند.
هر منطقه دوره ای از تولد ، شباب، پختگی، پیری و مرگ را طی می کند. دوره ای که مغولان راه افتادند اتفاقی نبود. منطقه چین، ایران، دستگاه خلافت عباسی وخوارزمشاهیان و. . .  دوره ی فرتوتی و ضعف را می گذراند. سخن نو حلاوتی دیگر دارد، جامعه منتظر نابغه ای مثل چنگیز است. ایرانی پتک خورده بود، کمرش خم شده بود. مهلت لازم داشت، تا چشم خود را باز کند. مدتی طول می کشید تا به هوش آید، در نهایت متوجه شد که ویرانی همه جا را فرا گرفته است. هر کدام از ایرانی ها قلعه به قلعه می جنگیدند. ما از مغولان چیزی نمی دانستیم ولی آنان از اوضاع ما مطلع بودند، باید دانست وگرنه چنین بلایی نازل می شود. وحدت نیز دربین ایرانی ها نبود. ایرانیان خوارزمشاهیان را قبول نداشتند. خوارزمشاهیان منطقه خوارزم را توسعه دادند و در مرکز ایران نیز توجهی به آنان نداشتند که باعث استقلال طلبی آنان شد.
هولاکو تشت پر از سکه را میان سپاهیان قرار می داد و غنایم را بین آنان تقسیم می کرد این خود انگیزه ای قوی بود برای سپاهیانی که برای او می جنگیدند. خوارزمشاه معتقد بود باید از داخل شهر دفاع کنیم ولی برخی معتقد بودند باید مبارزه را به بیرون شهرها برد که پذیرفته نشد و محمد خوارزمشاه فرار کرد. ایرانی ها مردانه جنگیدند، مغولها فکر نمی کردند ایران را بتوانند بگیرند، تنها دنبال خوارزمشاه بودند.
هلاکو به خلیفه می گوید: « بهتر نبود به جای اینکه حصاری این چنین محکم دور خود ایجاد کنید، برای خود نیزه درست کرده و در سر حد با ما مقابله می کردید».                                    
ایرانیان که به هوش آمدند متوجه شدند چه ابزاری لازم دارند. اگر ایرانیان درخت فرهنگ را آب می دادند، این چنین نمی شد. ریشه های فرهنگ ما خیلی مهم است خط، موسیقی و . . . را می آموختند جنگ شمشیر به جنگ قلم تیدیل شد. دیوانسالارانی چون جوینی ، خواجه نصیر توسی ، رشیدالدین فضل الله و . . . نرم نرم رخنه کردند. چنگیزیان نمی توانستند کشور را اداره کنند و در ایران ، ایرانی ها اداره کشور را بر عهده گرفتند. نظیر خواجه نصیر توسی و مانند او بودند که رخنه کردند و تمدن ذره ذره شکوفا شد. درختی که شاخ و برگش شکسته بود ولی ریشه های آن سالم مانده بود، ایرانیان به آن آب دادند و باعث پویاییش شدند.
س. چرا ایرانیان به سمت عرفان رفتند و عرفا رشد کردند؟
دفع مصیبت با مصیبت بزرگتر رفع می شود.
س. چرا استبداد در ایران تداوم پیدا می کند؟
زیرا چیزی نبوده جایگزین آن شود. دموکراسی نبوده است، شاهزاده ای که جنم داشته است روی کار می آمد و زمانه حکم می کرد روی به استبداد بیاورند. عرفا می گفتند آزادی وحریت، در آزادی فکر است. و این را تعلیم می دادند. یکی از عرفا گفته است: « اگر شما (حاکمان ) بد ‌‌‌‌‌باشید مانند سر در بدن هستید اگر سر بد باشد جامعه هم بد می شود».
 به همین دلیل همیشه از صوفی ها وعرفا ترس وجود داشته که می گفتند ظلم نکنید. در نهایت عوامل پذیرش استبداد در ایران یکی ناآگاهی مردم و دیگر اینکه گزینه دیگری روی میز نبود.
س. نقش ایران درمنطقه از گذشته تا به امروز چه بوده است؟
ایران دو نقش را در پیش از اسلام تا به امرز ایفاکرده است: 1. حکم پل (موقعیت ژئوپولیتیک) داشته که شرق را به غرب پیوند می داده است.
2. موقعیت سد داشته که جلوی شرقی ها و غربی ها را می گرفته است.
این است پتانسیل این مملکت  که با همه مشکلات خانه براندازش این ملک از بین نرفت. پس هر ایرانی باید رسالت خود را به خوبی انجام دهد.
س. نظرتان در مورد ایران پس از اسلام چیست؟
ابن خلدون را باید پدر تاریخ پس از اسلام دانست، همچنان که هرودوت پیش از اسلام پدر تاریخ است. ابن خلدون خود عرب است ولی می گوید عرب ها می آمدند و ویران می کردند و معجزه پیامبر این بود همه اقوام وحشی را گرد آورند وایدئولوژی برابر را بیاورند. مغولان که آمدند سه کتاب در جهان اسلام رواج یافت. اهل سنت قرآن، شیعه، نهج البلاغه و یاسای چنگیز خان. سراسر جهان اسلام را گرفتند و اگر نیروی تفکر آنان بیشتر بود برنده بودند اما سراسر دنیا ی آنان انتقام جویی بود. چنگیز خان یاسا را داشت و این طرف قرآن بود وپشت پیامبر سلمان فارسی بود که تمام دنیای زرتشت گری را همراه داشت. اولین کسی که به عنوان حاکم، وارد تیسفون شد(سلمان فارسی ) با این چهار دین ( زرتشتی، مسیحیت، اسلام و یهود)  کاملاً آشنا بود و دنیایی را با خود آورده بود تا با قرآن بیامیزد. ایرانیان ایده داشتند. اگر بهرام چوبین یا مزدک روی کار می آمدند خون جدیدی در برابر کهنگی به وجود می آمد. اولین فکر نظام سوسیالیستی جهان در زمان انوشیروان شکل گرفت و نظام مند شد اما خسرو پرویز نگذاشت. همین کهنگی در هر دوره مرگی را در پی دارد.
در پایان صمیمانه از شما سپاسگذاریم که صبورانه به سوالات ما پاسخ گفتید و با آرزوی سلامتی و افتخار برایتان

http://tarikh.razaviedu.ir/articles/viewArticle.asp?activestatecode=208&...

سخنرانی ها:

 
گزیده ای از سخنرانی دکتر شیرین بیانی به مناسبت بزرگداشت خیام در جهاد دانشگاهی مشهد/تربت ما
نویسنده کاظم خطیبی

در آستانه بیست و هشتم اردیبهشت ماه، جهاد دانشگاهی مشهد در همایشی با عنوان «خیام نیشابوری» به تجلیل و تمجید از این بزرگمرد عرصه دانش و ادبیات پرداخت. در این همایش دکتر اسلامی ندوشن، دکتر شیرین بیانی و مهندس دالکی سخنرانی کردند. دکتر شیرین بیانی در سخنان خود سیر زندگی، شخصیت و اندیشه خیام را بیان کرد که خلاصه ای از آن را همزمان با یادروز خیام در اختیار دوستداران این دانشمند صاحب نام و پر آوازه جهانی قرار می دهیم. حیدری -گروه ادب و هنر
***
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
هر چند از زندگی خیام بسیار کم می دانیم ولی می توانیم به جرات ادعا کنیم که وی یکی از نوابغ تاریخ اندیشه ایران است. اگر او در قرن بیستم می زیست با کشفیات شگرف خود دنیا را شگفت  زده می ساخت. زمانی را که در آن می زیست باید دوران رنسانس فرهنگی - تمدنی ایران به شمار آورد. از  آن جهت که بعد از گذشت سه قرن از ورود اعراب، ایرانیان به خود آمده و از سویی به گردآوری داشته های گذشته فکری خود پرداختند و از سویی دیگر با در دسترس قرار گرفتن ترجمه های عربی متون علمی فلسفی و پزشکی یونانی، رومی، هندی و مصری این فرهنگ را بارورتر ساختند.
با روی کار آمدن همزمان حکومت های سامانی و ماوراءالنهر و خراسان و آل بویه در فارس و بخش اعظم عراق عجم که کانون هایی برای گرد آمدن بزرگان دین و دانش و توسعه فرهنگ ایرانی - اسلامی شده بود، زمینه کاملا مساعدی برای ابرمردان تاریخ اندیشه ایرانی چون فردوسی، ابن سینا، بیرونی، خیام و دیگران فراهم گشته بود. می توان گفت که خیام تحت تاثیر دو تن از بزرگان قرار گرفت: یکی ابن سینا و دیگری فردوسی.
هدف خیام شناخت کائنات و سازنده آن برای تبیین زندگی بود بنابراین او از تمام وسایل و امکانات موجود برای رسیدن به این هدف سود می جست. او در دانش، فلسفه، عرفان و فقاهت کوشش فراوان کرد تا جایی که سرآمد زمان خود بود و به تکاپوی بی وقفه می پرداخت و در این میان دانش و فلسفه خیام را بدون عنصر «خرد» نمی توان بررسی کرد.

اجرام که ساکنان این ایوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تا سررشته خرد گم نکنی
آن ها که مدبرند سرگردانند
خیام از سویی از «خرد» سود می جوید تا دانش خویش را تحت قاعده در آورد و راه به جایی برد و از سوی دیگر با خود در جدال می افتد که چگونه این دانش را که زاییده خرد است در اختیار مردمان گذارد، زیرا بیم آن دارد که آنان در نیابند و گرفتارش سازند:
خورشید به گل نهفت می نتوانم
و اسرار زمانه گفت می نتوانم
از بحر تفکرم بر آورد خرد
دری که ز بیم سفت می نتوانم
او مکرر «خرد» را ارج می نهاد و معتقد بود که در وجود انسان به جز «خرد» آن چه هست بی ارزش است و می سرود:
با اهل خرد باش که اصل تن تو
گردی و نسیمی و شراری و دمی است
همان که بعدها مولانا می گفت:
ای برادر تو همه اندیشه ای
مابقی تو استخوان و ریشه ای
خیام می گفت کمال «عقل» است و هیچ چیز نیافتم شریف تر از سخن و دقیق تر از کلام تا به وسیله خرد و با ابزار کلام دانش را بر جای رفیع خود نشانم.
او در زمانی می زیست که فرقه معتزله در اوج بودند و اشعریان در کار آن بودند که جای ایشان را بگیرند که چنین نیز شد. معتزله بودند که علم «کلام» را به گونه ای شایسته عرضه داشتند. آنان خردگرا بودند و در تاویل و آن چه با شریعت متناقض بود به خرد مراجعه می کردند. اعتقاد داشتند که عقل حاکم بر انسان است. یکی از دلایلی که خیام را پیرو فردوسی می دانیم این است که در سراسر شاهنامه آکنده است از هواخواهی خرد برای گریز از سرنوشت که بدان باور داشت و در جدال بین خرد و بی  خردی، خرد پیروز می شد. نزد خیام نیز چنین تفکری را می بینیم. فردوسی می سراید:
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
خیام که دلبسته شاهنامه و عهد باستان بود پیوسته اندیشه او را به خود مشغول می داشت.
خردورزی یکی از عوامل موفقیت فرمانروایان عهد باستان بود که فردوسی به گونه ای حماسی آن را توصیف کرده است در حالی که سرانجام برخی از همان خردورزان نابودی بود که در واقع سرنوشت وارد معرکه می شود. بدین ترتیب خیام نه تنها از فرهنگ و تمدن شهر خود و یا شهرهای دیگر که سفر می کرد مثل بلخ بلکه از شاهنامه فردوسی هم سود می جست.
گذشته از فردوسی، خیام آن چنان شیفته ابن سینا بود که گفته اند در روزهای پایان عمر به خواندن «شفا»ی ابن سینا مشغول شد. ابن سینا در حدود سال ۳۷۰ ه. متولد و در ۴۲۸ ه. وفات یافت. بنابراین خیام و ابن سینا تقریبا معاصر بودند و خیام از شهرهایی که ابن سینا سفر کرده، دیدن کرده بود. خیام با چند سال اختلاف چشم بر جهان گشوده بود تا قدم بر جای پای وی نهد.
خصوصیات مشترک این دو عبارتند از: ۱ - هر دو جامع جمیع علوم عقلی و نقلی بودند، ابن سینا در کتاب شفا و اشارات به مباحث گوناگون طبیعیات، الهیات، اخلاق و فقه پرداخته است که خیام نیز در رسالات خود چنین کرده است. ۲ - هر دو در نیمه دوم زندگی به عرفان رو آوردند در حالی که دانشمندانی ممتاز بودند. ۳ - ابن سینا ایام فراغت را به شادمانی می زیست چنان که خیام نیز شاد زیستن را می ستاید. ۴ - هر دو سفرهای زیادی داشته اند. ۵ - این دو اساس کار خود را بر «خردورزی» استوار کردند و به کشفیات مهمی دست یافتند.
به خوبی می دانیم که خیام دانشمند شهیری بود که به کشفیات مهمی دست یافت. مهم ترین آن ها تقویم جلالی است که تا امروز دانشمندان علم نجوم به عظمت این کار معترفند. او در ریاضیات و هندسه نیز به فرمول هایی دست یافت که تا به امروز معتبر است. خیام را در زمان خود «علامةالزمان» می نامیدند. نجم دایه صاحب کتاب «مرصادالعباد» که ارادتی به خیام نداشت، درباره او می گوید: « یکی را از فضلا که نزد ایشان یعنی صوفیان به فضل و حکمت و سیاست و معرفت مشهور است و آن عمر خیام است». گذشته از این بسیاری متفق القولند که او منجم و ریاضی دانی مشهور بوده که در طبیعیات و جغرافیا نیز کار کرده است. او به تدریس حکمت هم اشتغال داشت. مهم ترین مشاور، همکار و دوست وی در زمینه نجوم ،ابوحاتم امام مظفر از اعاظم خراسان بود. به دستور ملکشاه سلجوقی و با درخواست خواجه نظام الملک که با خیام دوستی داشته است، خیام و امام مظفر به همراه چند ستاره شناس معروف دیگر در ۴۶۷ .ه رصدخانه ای را در شهر نیشابور بنا کردند. خیام در همه رشته های نجوم، ریاضی، طبیعیات، جغرافیا و دیگر علوم با دانشمندان هم عصر خود در تماس بود. تلاش مدام او کشف حقایقی از هستی بود:
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زان روی که هست کس نمی داند گفت
او در جست و جوی کشف کائنات تکاپو می کرد و می خواست بداند این بحر وجود چگونه از نهفت بیرون آمده است و راز و رمز نیستی و هستی کدام است. به همین دلیل در میان تمام دانش ها، نجوم را برگزیده بود البته او در نهایت به وجود خالق و آفریدگار تاکید می کند و به توصیف او و کائنات می پردازد:
در دایره ای کامدن و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
بزرگ ترین مسئله حل نشدنی او زندگی و مرگ است:
شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم
خیام در کار این بدایت و نهایت ۷۲ سال جست و جو می کند و می گوید:
از جرم گل سیاه تا اوج زحل
کردم همه مشکلات کلی را حل
بگشادم بندهای مشکل به حیل
هر بند گشاده شد به جز بند اجل
خیام در زمان تحصیل مدتی در اصفهان زیسته بود و بعدها ملکشاه سلجوقی او و تعدادی دیگر از دانشمندان را برای تدوین تقویم جلالی به اصفهان دعوت کرد و خیام بار دیگر عازم این شهر شد که تحولات علمی و فرهنگی در آن افزون گشته بود. خیام مدتی نیز در بغداد که سلجوقیان در آن نفوذ بسیار داشتند و مرکز جهان اسلام و کانون علم بود، زیسته بود. نیشابور موطن خیام هم شهری اساطیری بود که در عهد باستان ابرشهر نامیده می شد. در دوران اولیه عهد اسلامی و در دیگر ادوار از مراکز مهم تمدن، فرهنگ و اقتصاد بود. در زمان خیام در اوج شکوفایی و کانون علم و عرفان و تصوف بود. او کتاب های متعددی نوشته است که در این میان برتری با کتاب ریاضی و نجوم اوست. او عاقبت پس از همه این تلاش ها می گوید:
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
هر گروهی خیام را به مشرب و مکتبی منتسب دانسته اند. چنان که نجم دایه که صوفی بود او را علاوه بر صوفی بودن، فلسفی و دهری خوانده است. از این رو خیام در حوزه فلسفه نیز مطرح است و وقتی از علوم و کمالات او نام می برند به فلسفه نیز اشاره می کنند. بسیاری معترفند که او در زمانه خود بیش از همه علوم یونانی را دریافته بود به همین دلیل به او علامةالزمان و معلم علم یونان می گفتند. خیام گرچه وحدت وجودی نیست اما نزد افلاطون «مثل» را پذیرفته و سروده است:
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغدان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندر او حیرانیم
از فلسفه یونانی که بگذریم و به اندیشه های ایرانی برگردیم، نزد خیام رگه هایی از تفکرات اخوان الصفا را می یابیم. این گروه در نیمه دوم قرن چهارم در بصره پدیدار شدند. در خفا می زیستند ولی مورد لطف حکومت ملی آل بویه قرار داشتند. هدف این گروه را باید احیای فرهنگ ایرانی و گردآوری کتاب های گذشته به شمار آورد. اینان جماعتی فیلسوف بودند که نزاع سیاسی - اجتماعی جهان اسلام را ناشی از تعدد ادیان و اقوام می دانستند و می خواستند کاری کنند که همه ادیان و مذاهب را شامل شود. آن ها در مورد هیچ مذهبی تعصب نداشتند و با هیچ علم و دانشی دشمنی نکردند.
در موارد گوناگون دیدیم که خیام از شاهنامه متاثر شده است که بخشی به خردگرایی و بخشی به بی اعتباری دنیا وابسته است چراکه شاهنامه فشرده و جوهره اندیشه لاهوتی و ناسوتی ایران پیش از اسلام بوده و به بی اعتباری جهان هم تاکید می ورزد. از این رو اندیشه خیام پیش از او در شاهنامه دیده می شود و به گفته دکتر اسلامی ندوشن سرچشمه اندیشه خیامی را باید در شاهنامه جست و این طبیعی است. چراکه شاهنامه سرگذشت پادشاهان و پهلوانان و انسان هایی است که با تمام قدرت و ثروت و مکنت زیستند و سرانجام رفتند چنان که خیام می سراید:
از آمدن و رفتن ما سودی کو
در تار امید عمر ما پودی کو
چندین سر و پای نازنینان جهان
می سوزد و خاک می شود دودی کو
در حالی که در نزد خیام نمی توان فلسفه و عرفان را از هم جدا دانست با این حال رگه هایی از عرفان و حتی تصوف را می توان در او جست. خیام که با همه نبوغ خود به سرگردانی می رسد به سیر و سلوک رو آورد تا شاید از طریق عرفان اشراق گونه بتواند بقیه فرضیه های خود را به جایی رساند.
او در جست و جوی حقیقت زندگی کائنات و آفریدگار همراه با خردورزی و دانش پژوهی از عرفان نیز یاری طلبیده بود. به گفته نجم دایه استناد می کنیم که می نویسد: « از جمله فلاسفه و حکما که در وادی سیر و سلوک قدم نهاد او بود.» در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری عرفان ایرانی شکوفا شد و اگر این مکتب را بشکافیم رگه هایی از اندیشه های باستانی ایرانی را هم می یابیم. اندیشه عرفانی خیام همین گونه و در همین دوره از سه نقطه شکل گرفت که از شمال به جنوب عبارت بودند از : بلخ، نیشابور و اصفهان. البته بغداد را هم نمی توان نادیده گرفت ...
http://www.torbatema.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=694&It...

« زن مغول از اقتدار قومی تا حکومت جهانی »/دردهای دلم وبلاگ فارسی فرزند آهن
( برگرفته شده از « خبرگزاری میراث فرهنگی » ایران )
سولماز نراقی

مغولان به تجربه دریافته بودند ٬ ازدواج خویشاوندان و نزدیکی خون ٬ سلامت نسل را به مخاطره می اندازد ٬ به همین دلیل ازدواج های آنان اغلب با قبایل غیر هم خون و بیگانه صورت می گرفت .
دکتر شیرین بیانی از اساتید و محققان رشته تاریخ در سخنرانی خود با موضوع « وضعیت و جایگاه زن مغول » که در دانشگاه تهران برگزار شد ٬ ضمن نفی تصور عموم مبنی بر اینکه زن نزد مغولان جایگاهی فرودست و ستم دیده داشتند ٬ اضافه نمود : در میان مغولان تعدد زوجات یک سنت به بود اما این به مفهوم این نبود که زن جایگاهی فرودست در جامعه مغول دارد .
دکتر شیرین بیانی که در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران سخنرانی می کرد ٬ با استناد به منابع درجه اول و در بررسی جایگاه زن مغول از جنبه های گوناگون سیاسی ٬ اجتماعی و خانوادگی ٬ به معرفی چند شخصیت تاثیر گذار زن که در شکل گیری حکومت نیمه جهانی مغول نقش تعیین کننده ای داشته اند ٬ پرداخت .وی گفت : مغول ها اقوامی کوچ نشین بودند که به صورت قبیله ای زندگی می کردند . به طور کلی زن نزد قبایل کوچ نشین ٬ اهمیت فوق العاده ای داده و دوشادوش مرد در عرصه های سیاسی و اجتماعی ظاهر می شود . زندگی قبایل مغولی بر سه اصل استوار است : جابجایی مکانی ٬ جنگ و شکار ٬ که در هر یک از این وجوه زن حضوری همه جانبه دارد . اساسا ییلاق و قشلاق ایجاب می کند که زن و مرد به گونه ای توامان کوشش کنند و اسباب سفرهای پیاپی شان را با یکدیگر مهیا کنند . زیرا آنان مداوم از سرزمینی به سرزمین دیگر در حرکت اند .
از یکسو قبایل برای کسب مراتع و سرزمین های بیشتر ناگذیر از جنگ و ستیزند . زن های مغول در هنگام جنگ وظیفه نگهداری فرزندان و تربیت و ساختن آلات و ادوات را به عهده داشتند . آنها حتی در صورت لزوم در جنگ ها نیز شرکت می کردند ٬ از طرف دیگر در زندگی قبیله ای ٬  فراوانی نیروهای انسانی یکی از مهم ترین عوامل اقتدار است . پس توالد و توالی نسل نیز نقش مهمی پیدا می کند و به تبع آن زن . وی افزود : این مساله همچنین نظام خانواده را تحت تاثیر قرار می دهد که یکی از مختصات اصلی این نظام تعدد زوجات است .
دکتر بیانی سپس به بررسی ابعاد زندگی سیاسی زنان در دوران مغول پرداخت و گفت : در میان مغول ها بر خلاف تصور ٬ خان ٬ اهمیت چندانی نداشت و مهم ترین وظیفه اش شرکت در جنگ ٬ توزیع عادلانه غنایم در میان مردم و تشکیل شوراهای قبیله ای بود و این شورا ها از زن و مرد باهم تشکیل می شد و آنان دارای حق رای مساوی بودند . حتی چنگیز پیش از آنکه چنگیز خان بشود و آن حکومت نیمه جهانی را بوجود آورد ٬ در حکومت محلی خود چندان مهم نبود . وی همچنین در خصوص نقش زن در جنگ های قبیله ای گفت : مغولان هنگام جنگ زنان را جلو عرابه ها می نشاندند تا به قبیله ء معارض نشان دهند ٬ صاحب دخترانی زیبا هستند که می توانند همسران آنها باشند ٬ گاه به این ترتیب غائله ختم می شد و دو طرف می کوشیدند ٬ منافع خود را تامین کنند . گاهی نیز دختران را می دزدیدند و این امر یا باعث فیصله جنگ می شد و یا تداوم آن را در پی داشت . دکتر بیانی در نهایت به معرفی چند چهره مذکور پرداخت که نخستین آنها فردی به نام آلانقوآ « 1» ٬ مادر بزرگ چنگیز بود که با شخصیت نیرومند و توانایی خارق العاده خود توانست سازننده حقیقی امپراتوری مغول باشد و سرنوشت نسل خود را رقم زند .
این زن پس از مرگ شوهر سه فرزند به دنیا می آورد . مردم نخست به خاطر ارزشی که برای او قایل بودند در مورد او سکوت اختیار می کنند . اما با به دنیا آمدن فرزند دوم و سوم ٬ حرف و حدیث در میان شان پراکنده می شود . پس از  چندی آلانقوآ مردم را جمع می کند و به آنان می گوید ٬ در خرگاهی که او بسر می برد ٬ شب هنگام نوری از جانب آسمان فرود می آید و به بطن او وارد می شود . فرزندان او ودیعه الهی هستند و از هیچ پدری بوجود نیامده اند . مردم که افرادی کم سواد و خرافه پرست بودند ٬ سخنان او را که فردی با نیروهای خاص و خصوصیات ویژه بوده ٬ باور می کنند و به این ترتیپ آلانقوآ به نسل خود جلوه ای از تقدس می بخشد . «2 » این مساله بعدها در سرنوشت چنگیز که به طریق اولی ٬ فردی از خاندان مقدس بشمار می رفت ٬ موثر می افتد . دومین زن مادر چنگیز است که هوآلون نام دارد . او از قبیله بسیار معتبری بود و با پدر چنگیز یسوبای بهادر «۳» که فرزند آلانقوآ و در نتیجه از خانواده پراعتبار بود ٬ ازدواج کرد . این زن در تکوین شخصیت چنگیز و سپس روی کار آمدن او نقش مهمی را ایفا می کند . هنگامی که تموچین ( چنگیز ) دوازده ساله بود ٬ پدرش یسوبای بهادر در جنگ کشته شد . قبایل قدرتمند دیگر که در غیاب وی قبیله را ضعیف و تنها یافتند ٬ به خانواده او حمله کردند و اموالشان را به تاراج بردند . هوآلون برای حفظ جان خود و فرزندانش به جنگل گریخت و مدت درازی در آنجا زندگی کرد ... شگردهایی که این زن برای تداوم حیات خود و فرزندانش تحت شرایط پر مخاطره و در اوج عسرت و تنگدستی به کار می برد ٬ نشاندهنده درایت و اقتدار وی است .
در منابع آمده است که این زن در جنگل بقطاع به سر می گذاشت و آن کلاهی بود که زنان رؤسای قبایل به سر می نهادند و حکم تاج را داشت . وی با وجود زندگی سخت خود و فرزندانش در جنگل برای این که اشرافیت ایلی را به بچه هایش بیاموزد ٬ آنان را روی پایش می نشاند و از گذشته خاندانشان می گفت و به آنها هشدار می داد که اجداد بزرگی داشته اند . او می کوشید حس انتقام را که یک سنت اخلاقی ستوده در میان مغول بود در آنان پرورش دهد .
سومین زن ٬ همسر چنگیز و زنی به نام برتا یا برته بود . او در خانواده ای تربیت شده بود که دخترانشان را برای همسری بزرگان و خان ها تربیت می کردند . در نتیجه برته زنی بود آگاه و بادرایت که از سیاست و اقتصاد زمان مطلع بود . اگر مشاورت ها و راهنمایی های برته نبود . تموچین هرگز چنگیز نمی شد و به پیروزی نمی رسید . او در شورا ها شرکت می کرد و در صورت لزوم در صحنه جنگ نیز ظاهر می شد . حتی یکی از قبایل بعدها برای ضربه زدن به قبیله چنگیز برته را دزدیدند و او از قبیله معاند صاحب فرزندی شد . اما چنگیز این بچه را پذیرفت و پس از آزاد سازی برته او را نزد خود نگه داشت و حتی می گویند که بسیار عزیزش می داشت . اینها همه بخاطر ارزش و احترامی بود که وی برای همسرش برته قایل بود .
این پسر که جوجی «۴» نام داشت بعدها تحت تربیت خاص قرار گرفت و چنگیز او را نزد افرادی که زبان و خط داشتند ٬ فرستاد تا خواندن و نوشتن بیاموزد . چنگیز در کشورگشایی های خود به اقوامی برخورد که صاحب زبان و خط بودند ٬ چیزهایی که قبایل مغول از آن بهره ای نداشتند . او می خواست فرزندش آنچه را این اقوام می دانند بیاموزد . به این ترتیب جوجی فردی متفاوت و آگاه بار آمد و بعد ها تبدیل به نخستین روشنفکر مغول شد . چهارمین زن ٬ زن اکتای جانشین چنگیز است که توراکیناخاتون نام دارد . نزد قبایل مغول رسم بوده وقتی خانی می میرد تا پیش از انتخاب جانشین که اغلب به طول می انجامید ٬ همسر خان ریاست و سیادت و اداره امور را به عهده بگیرد . پس از مرگ اکتای ۴ سال توراکیناخاتون حکومت کرد و در طول حکومت وی کمترین تغییری در نحوه اداره کشور به وجود نیامد . اما اتفاق مهمی که در این دوران رخ داد ٬ راه یافتن تدریجی ایرانیان به دستگاه حکومت مغولان بود که موجب رشد و توسعه فرهنگ ایرانی شد ٬ ایرانیان اندک اندک توانستند با ورود به دستگاه حاکمه ٬ فرهنگ خود را که دارای برتری ها و سوابق درخشانی بود به مغول ها عرضه کنند . در میان این ایرانیان زنی بود به نام فاطمه خاتون اهل مشهد که به بهانه دلالی جواهرات خودش را وارد دستگاه توراکیناخاتون کرد و پس از چندی مشاور او شد . این دو زن گرداننده واقعی حکومت شدند و با وجود فاطمه خاتون کم کم ایرانیان دیگری توانستند به درون حاکمیت مغول نفوذ کنند تا اینکه مغول ها از این بابت احساس خطر کردند و با متهم کردن تورکیناخاتون به جادوگری که در میان معولان مذموم شمرده می شد ٬ او را به قتل رساندند .
بنابرین یکی از حاکمان اولیه امپراتوری مغول یک زن بود و اما ۲ زن دیگر ٬ وقتی جانشین اکتای ٬ گیوک که یکی از فرزندان او بود ٬ مرد ٬ همسرش اقل قایمیش طبق رسم مالوف به حکومت رسید . در آن زمان سه سبک اداره حکومت بر مبنای سه فرهنگ مغولی ٬ چینی و ایرانی «۵» با یکدیگر رقابت می کردند .
اوقل قایمیش علیرغم فشاری که از جانب ۲ تمدن دیگر به فرهنگ بدوی و غیر قابل اجرای مغول وارد می شد ٬ ترجیح داد یاسای مغولی و آیین شمنی را رواج داده به اجرا در آورد ٬ زیرا اقوام مغول را نژاد برتر می دانست . از سوی دیگر یکی دیگر از همسران اکتای به نام بقق کینی بیگی قرار داشت که با این اندیشه مخالف بود و به فرهنگ ایرانی تمایل داشت و معتقد بود که می باید مساجد و مدرسه ها و کتابخانه ها بازسازی شوند و به تمدن ایرانی بها داده شود . این دو زن با دو طرز فکر متفاوت رویاروی هم قرار گرفتند تا این که همسر اکتای پیروز شد و توانست فرزند خود « تولی » را که علی القاعده حکومت به او نمی رسید به فرمانروایی برساند .
دکتر بیانی یاد آور شد که زنان بسیار دیگری نیز هستند که بررسی زندگی آنها جایگاه زن در دوران مغول را روشن تر می کند .
وی افزود : حضور این زنان و اساسا رویکرد مغول ها نسبت به زن بر نوع نگاه جامعه آن روز به زن تاثیر مثبتی گذاشت .
در پایان سخنرانی پرسش های بسیاری از دانشجویان جمع آوری شد که به دلیل کمبود وقت دکتر بیانی از پاسخگویی به سوالات صرف نظر کرد .   
بر این پنداشت های مورخین ایرانی تذکر چند نکته را لازم دانستم که در ذیل می خوانیم :
۱ - آلان قوآ به روایت تاریخ سری مغول که چند سالی بعد از مرگ چنگیز خان نوشته شده است و از معتبرترین منابع مغول شناسی می باشد ٬ مادر بزرگ تنی چنگیز خان نمی باشد ٬ او همسر دوبن هوشیار است و دوبن نوه قارچه است که هفت نسل بعد از بته چی خان ٬ نخستین مغول می زیسته است . قوآ در مغولی به معنای زیبا روی است ٬ بنابرین او را آلان زیباروی هم می گویند . چنگیز خان نسل ها بعد از آلان زیباروی به دنیا آمد و بسیاری از اقوام مغول از قبیل جدران ٬ بیگارین ٬ بورجگین ٬ منین بیگارین و ... به فرزندان آلان قوآ نسب خود را می رسانند . مادر بزرگ چنگیز خان ٬ همسر بورتان شجاع بود و بورتان شجاع فرزند کابل خان می باشد ٬ کابل خان جد اعلای یسوکای باتور پدر تموچین چنگیز بود .
۲ - در تاریخ سری مغول این واقعه با اندکی تفاوت روایت شده است ٬ تاریخ سری می گوید : وقتی دوبن وفات یافت ٬ آلان قوآ بدون شوهر سه پسر به دنیا آورد ٬ دو پسر اولش به همدیگر گفتند : « مادر ما برادر شوهر و بستگان دیگری ندارد و شوهر هم ندارد . با این حال سه پسر دیگر به دنیا آورده است . تنها مرد در خیمه گاهش مرد خدمتکار است ٬ همان پسری که پدرمان از طایفه مغالیق بیاد { بیات } آورده بود ٬ این سه باید پسران او باشند . » آنها تلاش می کردند که این سخنان را دور از گوش مادرشان بزنند ٬ اما با این وجود بالاخره ٬ مادرشان این گفتگو ها را شنید . بعدها در یک روز بهاری ٬ آلان زیباروی که مشغول آماده کردن سوپ از گوشت خشک شده آهو بود ٬ فرزندانش را جمع کرد و همه آنها را منظم در کنار یکدیگر نشاند و به هرکدام یک تیر کمان داد و گفت : « آن را بشکنید ! » یک تیر کمان به تنهایی زور زیادی برای شکسته شدن نیاز ندارد . هرکدام از آنها تیر کمان را شکستند و دور انداختند . سپس آلان قوآ پنج تیر کمان را در بسته ای بست و به نوبت به پسرانش داد و به هرکدام گفت : « آنها را بشکنید ! » هریک از برادران تلاش کرد تا بسته را بشکند ولی هیچکدام موفق به شکستن آنها نشد .
آنگاه مادرشان ٬ آلان قوآ به آنان گفت : « بولگونوتای و بوگونوتای ٬ شما دو پسر اولم هستید و شما دو به من شک کرده اید و به همدیکر گفته اید : مادر ما سه پسر دیگر به دنیا آورده است . پدر آنها کیست و از کدام قبیله می باشند ؟ شما حق دارید اینگونه سوالات را از من بپرسید . بنابرین من حال به شما خواهم گفت : هر شب مردی به زردی خورشید ٬ سوار بر نور از طریق دودکش و یا از روزنه های نور بالای دروازه به خیمه من وارد می شد . شکمم را دربر می گرفت . نوری از این مرد در رحمم جای می یافت . بعد او مرا ترک می کرد ٬ در حالی که درهم پیچان بر نور خورشید و یا پرتو مهتاب خارج می شد و درهم پیچان چون سگی به زردی خورشید سوی آسمان عروج می نمود . حالا مرا باور می کنید ؟ حالا که شما حقیقت را می دانید ٬ آن را به عنوان نشانی قبول دارید ؟ این سه برادر شما باید فرزندان خدای جاودان باشند . شما چطور فکر می کنید که اینها فرزندان مردی فانی هستند ؟ وقتی آنها بزرگان تمام مردم شدند ٬ جامعه خواهد فهمید که آنها چه کسانی می باشند .
آلان زیبا برای پنج پسرش صحبت کرد و آنها را نصیحت نمود : « همه شما پنج نفر از یک رحم به دنیا آمدید . اگر شما چون تیرهای کمانی که به شما دادم از همدیگر جدا شوید و به تنهایی حرکت نمایید ٬ پس هرکسی می تواند ٬ شما را بشکند . اگر همه شما با یکدیگر بر اساس هدفی واحد متحد گردید و چون آن بسته تیرهای کمان یکدست شوید . چطور کسی می تواند شما را بشکند ؟ »
۳ - یسوبای بهادر به نظر می رسد که نادرست باشد ٬ در تاریخ سری و در دیگر منابع به صورت یسوکای باتور ثبت شده است ٬ یسوکای باتور ٬ بزرگ قبیله « کیان » و از طایفه بورجگین بود ٬ او در جنگ کشته نشد بلکه توسط قبایل تاتار در مهمانی ای در راه بازگشت از سفری مسموم گشت .   
۴ - جوجی معلوم نیست که واقعا فرزند قبیله معاند چنگیز خان باشد ٬ او بعد از رهایی بورته مادرش به دنیا آمد و در تاریخی که متولد شد ٬ این ذهنیت بوجود آمد که شاید بورته در اسارت حامله بوده است .
۵ - ایران و ایرانی به معنی امروزین آن که توسط ایرانی ها تعریف می شود ٬ در این مرحله از تاریخ معنی ندارد . اگر به اسلامی و یا ترکی تعبیر نماییم ٬ صحیحتر است ٬ چون در آن عصر مناطق آسیای میانه ٬ ایران و ... در سیطره ترکان مسلمان آسیای میانه بود و آنان هیچگاهی خود را ایرانی نمی دانستند . ایران و ایرانی به معنی امروزینش از سلطنت خاندان پهلوی به بعد معنی پیدا می کند و گرنه قبل از آن از غزنویان تا قاجاریان بر ایران کنونی خاندان مسلمان ترک - مغول حکم می راندند و این منطقه ساختاری گوناگون داشت و تا هنوز هم ساختار زبانی و فرهنگی اش گوناگون است . چنگیز خان نیز با ترکان مسلمان خوارزمشاهی جنگید و عاقبت ایلخانی ها و دیگر مغولان مسلمان شدند و آنان به فرهنگ اسلامی که مرکب از اقوام بسیار بود ٬  گرویدند ٬ نه فرهنگ ایرانی به آن معنی که از ایران و فرهنگش امروزها تصویر می شود و همه چیز به قوم پارس و یا فارس منسوب می گردد و هویت و نقش دیگر اقوام در تکوین ٬ تکمیل و اقتدار فرهنگی این مناطق ٬ در این دیدگاه های نژادی و قومی انکار شده است .
http://farzand-e-aahan.persianblog.ir/post/9

متن سخنرانی خانم دکترشیرین بیانی در دومین مجمع عمومی انجمن ایرانی تاریخ /انجمن ایرانی تاریخ ،خبرنامه انجمن ایرانی تاریخ شماره دوم مهر 1388(صفحه 17-19)

به نام خداوند جان وخرد
سخنی کوتاه درباره¬ی تاریخ وانجمن ایرانی تاریخ  گفتار خود را با بیتی ازمولانا جلال الدین مولوی آغاز می کنم که می فرماید:
کاشف السریم وکار ما همین
کاین نهان ها را برآریم از کمین
امروز در مجمعی گرد آمده ایم که همه یکدیگر را می شناسیم واین آشنایی دارای دو ویژگی مهم است: اول این که سابقه ای طولانی دارد، ودوم این که همگی در راه تاریخ گام زن هستیم؛ انسان هایی که همگی زمان ومکان را باید خوب بشناسند. تا آن جا که علم کائنات شناسی مشخص نموده، در جهان هستی تنها انسان کره زمین است که زمان ومکان را می شناسد وآن مقدار با اهمیت است که او را اشرف مخلوقات وخلیفه الله خوانده اند. ولی تفاوت است بین آن ها که این شناسایی را از راه علم به دست می آورند ویا به گونه غریزی وحسی از آن آگاهی دارند. پژوهشگر تاریخ از گروه اول است وبدین گونه بارامانتی بردوش اوست:
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال به نام من دیوانه زدند

تصور من این است که اینک انجمن ایرانی تاریخ سر آن دارد که تا به یاری علمی که آموخته، تجربه ای که کسب کرده به خصوص علاقه ی که دارد، درحد امکان، در وقایعی که در زمان های دور ونزدیک بر این سرزمین گذشته است، غور ودر این اقیانوس بی کران غوص نماید، وامید آن که اعضای آن بتوانند از عهده کاربه خوبی برآیند، انشاءالله.
در این محضرشریف پیشنهاد این جانب این است که انجمن با کمک همه¬ی تاریخ پژوهان دلسوز وآگاه، تاریخ ایران را از ابتدا تا انتها بنگارد، آن گونه که تابه حال نگاشته نشده است. در این محضرشریف پیشنهاد این جانب این است که انجمن با کمک همه¬ی تاریخ پژوهان دلسوز وآگاه، تاریخ ایران را از ابتدا تا انتها بنگارد، آن گونه که تابه حال نگاشته نشده است. آیا روزی  این آرزو تبدیل به واقعیت خواهد شد؟ امیدوارم که جواب مثبت باشد.
تاریخ علمی است که در حال، گذشته را به آینده پیوند می زند واین همان علم زیستن است در اجتماعی که اطراف او را فرا گرفته، در مکانی که ساکن است، ودر زمانی که می زید. به این ترتیب یکی از ضروری ترین ودر ضمن لغزنده ترین آن ها تاریخ است. ضروری به آن دلیل که گفته شد. لغزنده از آن جهت که هرکس  بنا بردید و برداشت خود، تلقی خاص از تاریخ دارد؛ چنان که از زندگی، وبه همین دلیل است که مکاتب گوناگون برای روشنگری وساختن وپرداختن این علم ایجاد شده، تا بلکه به بهترین وصحیح ترین وجه ممکن تاریخ نگاشته شود، گذشته ها معلوم گردد ودر اختیار مردمان قرار گیرد، تا ازآن بهره های فراوان برند. به همین دلیل است هر موردی از موارد زندگی، تاریخچه ای دارد، این گونه تاریخ خود تاریخچه ای دارد.
به دنبال ماجراهای بسیار شگفت انگیزی که ایران طی دوران  دراز زندگی تاریخی خویش با آن روبه رو بود، ویا همه¬ی مصیبت ها وگرفتاری هایی که از سرگذرانیده، واین باز می گردد به موقع جغرافیایی سیاسی سیاسی این سرزمین که پیوسته دستخوش تهاجم های شرق وغرب بوده است که طی هزاره ها بی وقفه ادامه داشته، معهذا توالی تاریخی وهویت ملی خویش را حفظ کرد، و نه تنها بر غنای فرهنگ ریشه دارخود افزوده، بلکه آن را به اطراف واکناف جهان نیز صادر نموده است. این گونه بنابر مقتضیات زمان، بر ضرورت تاریخی واقف بوده ودر هر دوره با سبک خاص آن، به نگارش وقایع پرداخته است که این ضرورت ها را در گذشته های دور ونزدیک می توان چنین برشمرد:
 ثبت قایع گذشته برای تجربه اندوزی وحفظ هویت
-    مشروعیت بخشیدن به فرمانروایی های بیگانه که از سرزمین های دوردست در برهه های خاص از زمان می آمدند وجانشین آن دیگری می گشتند.
-    ضبط وثبت تلاش ها وکوشش ها، برای تجدید حیات فرهنگ وتمدن ایرانی که به شدت وبه گونه¬ی بنیادی، مورد تهاجم بیگانگان قرار می گرفت ویا به تعبیر دیگر بدون این که به گونه مستقیم این مسئله مطرح گردد، حفظ هویت ایرانی وتمامیت ارضی ایران.
-    مورخین ما به گونه ی وقایع نگاری که ثبت تاریخ نویسی عهد پس از دوران باستان بود، واغلب آن ها را از هبوط آدم تا زمان خود می نگاشتند، کتاب هایشان را مدون ساختند. این تواریخ گاه به تعبیری حاکم فرموده ودستوری بوده است، ولی هر انگیزه ای که مورخ را بر آن می داشته تا کتاب خود را بنگارد، براین احساس نزد همه ی آن ها نمودار است که اساس را در خود می یافتند که پیام زمان خویش را به آیندگان برسانند وسرگذشت گاه بسیار تلخ وگاه شیرین آن را دراختیار نسل های بعدی بگذارند، تا عبرت گیرند، وتجربه اندوزی کنند، وزندگی بهتر ومرفه تری بسازند؛ زیرا مورخان چشم تیز بین دارند. به قول مولانا:
           پیش چشمش این جهان پر عشق وداد                     پیش چشم دیگران مرغ وجماد
در اغلب موارد ما اکنون میراث دار این نوع تاریخ در ایران می باشیم. پس اندیشه کنیم که چگونه تاریخ خویش را به گونه نوین وامروزی بنگاریم. مکاتب گوناگونی در این زمینه موجود است که اغلب قریب به اتفاق غربی اند واز قرن نوزدهم میلادی به بعد، صورت علمی ومنطقی به خود گرفته اند، اما به تصور این جانب، مکتب ما باید این باشد که:
از وقایع نگاری خشک وبی روح اجتناب کنیم. مسائل را چنان بشکافیم وبه اندرون آن نفوذ کنیم که جاندارگردند، یا به تعبیر دیگر به کالبد بی جان آن ها روح بدمیم، چنان که گویی نبض تپنده¬ی سازندگان وقایع را در زیر قلم خود احساس می نمائیم.
از علوم جانبی چون جامعه شناسی، روان شناسی، باستان شناسی، وبه خصوص جغرافیا سود جوئیم، که بدون استفاده از هر کدام از این علوم کمکی، تاریخ فاقد روح وقدرت تحلیل خواهد ماند.
از تعصب ورزیدن وبه کرسی نشاندن نظر خاص خود در تشریح یک واقعه ی تاریخی، اجتناب کنیم وبگذاریم وقایع خود قضاوت کنند. اسباب کار ما منابع می باشند، چگونگی روبه رو شدن با این اسباب کار، بزرگترین هنر مورخ است. باید منابع را خوب شناخت وآن ها را از جهت اهمیت طبقه بندی ودرجه¬بندی کرد، واز هریک به فراخورحال آن منبع استفاده نمود. در این مورد نباید مقهور خواست ومقاصد نویسنده ی آن گردید، باید از بالا نگریست وتمیز داد که چگونه حقیقت را از مجاز مجزا ساخت. مهم تر از همه این که، باید خود را در زمان ومکان حدوث وقایع گذاشت وبه چشم امروز به وقایع قرون پیش ننگریست؛ زیرا هر دوره اقتضایی دارد وعملکردی، ونحوه ی دید وزندگی هر دوره، با دوره ی دیگرکاملا متفاوت است. روزی مسئله ی وفعلی وعملی مورد قبول وخواست مردم است وروزی دیگر با تغییر شرایط عکس آن می شود. قضاوت مورخ در باره ی این موارد بسیار مهم است واگر تلقی اشتباه صورت بگیرد، تاریخ نگاشته شده، گمراه کننده می گردد وفاقد ارزش.
وقایع باید از قفسه ی کتابخانه بیرون کشیده، گرد زمانه از رویشان زدوده شوند، وتر وتازه وجاندار گردند، به طوری که خواننده خود را در زمان حدوث وقایع بیابد.

از قهرمان پروری درتاریخ اجتناب گردد؛ زیرا قهرمانان تاریخ، فرزند زمان ومکان خود بوده اند وبه گونه ی تجریدی نمی توانسته اند اعمال خارق العاده انجام دهند، اگر آن ها را از آن زمان ومکان خود برداریم، شخصیت دیگری خواهند شد با افعال دیگری. به طور کلی انسان آرمان گرا است وبدین جهت است که از شخصیت های تاریخی که اندیشه ها واعمالشان با آرمان های جامعه¬ای تطابق دارد یا بهتر گفته شود منعکس کننده آن ها می باشند، قهرمان می سازد.
فرجام کلام آن که انجمن ایرانی تاریخ باید بکوشد که با در نظر گرفتن این موارد، تاریخ این سرزمین کهن ومهم را، زنده وتپنده، از نو بسازد و براین باور پای بفشارد که سازندگان هر دوره، همه ی مردمان یک کشور، از هر گروه وخطه ای بوده اند وتاریخ سازان دسته خاصی نبوده اند، بلکه با ذکاوت، علم، تجربه وکارایی توانسته اند جریانی تاریخی رادر مسیر صحیح خود سوق دهند.
سعدی شیرازی در هفتصد سال پیش فرموده است:  تا بدانند این خداوندان مُلک کز بسی خلق است دنیا یادگار
باتشکر

www.ishistory.ir/?a=attach.get&id

گزارش ها:

شیرین بیانی: «مثنوی معنوی» چکیده‌ی فرهنگ ایرانی - اسلامی است / ایسنا
 
شیرین بیانی گفت:‌ «مثنوی معنوی» چکیده‌ی فرهنگ ایرانی - اسلامی است و در شعرهای مولوی، وقایع تاریخی بویژه جنبه‌های اجتماعی انعکاس یافته است.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در یزد، استاد تاریخ دانشگاه تهران در گردهمایی معلمان ادبیات فارسی استان یزد درباره‌ی «مولانا در رویارویی با مغولان» اظهار کرد: مولوی نیمه‌ی دوم زندگی خود را در یکی از شگفت‌انگیزترین دوره‌های تاریخی ایران یعنی عصر مغول به سر برد؛ دوره‌ای که نا‌امنی، چنددستگی، قتل و غارت و عصیان وزیران و بزرگان از دستاوردهای حمله‌ی مغول به ایران بود؛ اما به علت رونق و عنایت به تصوف، افرادی نظیر سعدی شیرازی به آسیای صغیر روی می‌آوردند.

او افزود: مولانا معتقد بود این واقعه به دنیای شرق جان تازه‌ای خواهد بخشید و با وجود نفرت از آن، ‌آن را واقعه‌ای می‌دانست که باید پذیرفته می‌شد و معتقد بود حمله‌ی مغول ناشی از ندانم‌کاری دست‌اندرکاران شرق بوده است.
این پژوهشگر تصریح کرد:‌ مغولان از دید مولانا، وقت حمله کردن، عور و برهنه بودند و مرکوب آن‌ها گاو و با حمله به ایران محتشم شدند؛ اما حق تعالی با ضعف خلق آن‌ها را هلاک می‌کند و نیز معتقد بود مغولان چون تمدنی والا ندارند، رنگ فرهنگ کشورهای فتح‌شده را به خود خواهند گرفت و به واقع چنان شد.
استاد تاریخ دانشگاه تهران گفت: مولوی شاعری است که در آثار خود، نه تنها کل کائنات را به نظم کشیده؛ بلکه زندگی مردم خاک‌نشین را نیز به تصویر کشیده است.
بیانی با اشاره به برخی اندیشه‌های سیاسی مولوی عنوان کرد: مولوی مردم و سپهسالاران را به دشمنی و ستیز با مغولان ترغیب می‌کرد و برخی شکست‌های مغولان را ناشی از کرامات مولانا می‌دانستند.
استاد تاریخ دانشگاه تهران در پایان خاطرنشان کرد: اعتقاد مولوی در نظام حکومت بر مبنای اعتقادات جامعه بود و آنان را به بیگانه‌ستیزی تشویق می‌کرد و در طریقت، او را باید یک مصلح اجتماعی و شاعر مردمی دانست.

http://isna.ir/fa/news/8703-06527/

شیرین ‌بیانی: «کلیات سعدی»، «شاهنامه‌ای شیرازی» است /ایسنا

سعدی و فردوسی با استعداد، هوش و نبوغ ذاتی خود، هر یک به فراخور حال و زمان، دریافته بودند که باید کاری کرد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در فارس، شیرین بیانی که در همایش بین‌المللی متن‌شناسی شاهنامه فردوسی از شیراز تا توس با عنوان «سعدی شیرازی و فردوسی توسی» سخن می‌گفت، با بیان مطلب بالا اضافه کرد: فردوسی با یادآوری مجدد عظمت ایران باستان و به دنبال تجدید حیات فرهنگی آن که بر پایه «خرد و بینش»، «سخن و کلام» ، «ستیز نیکی و بدی» و «داد و دهش» استوار بود، و همچنین با شناسایی روانکاوانه‌ی ذات ایرانی، به خلق شاهنامه پرداخت و در کار آن شد تا به یاری آن داده‌ها و جادوی کلام، قهرمانان خود را به سوی نیکی و ستیز با بدی گسیل دارد تا بر آن چیرگی یابند، هرچند «سرنوشت» در کارها دخیل شود و جاده‌ی زندگی را پرپیچ و خم سازد.
وی گفت: فردوسی با رجوع به منش‌ها، روش‌ها و طرز اندیشه ایرانی، تاریخ حماسی خود را نگاشت و شناسنامه ایران و ایرانی را مهر زد و برای همیشه برجای نهاد.

بیانی با بیان این‌که ایرانی هرگاه به خطر افتاده، این شناسنامه (شاهنامه) را می‌گشاید و آن را در برابر فاتح بیگانه می‌نهد، از توجه ایرانیان در خوشنویسی، تذهیب و مینیاتور در شاهنامه - بویژه پس از عهد سلجوقی - گفت و یادآور شد: نقاشی و خوشنویسی بعدها به هنری متداول تبدیل شد.

این استاد دانشگاه سپس با مقایسه شرایط زمانی سعدی با زمان فردوسی و هجوم بیگانه به ایران گفت: در دوره تهاجم مغول، سعدی نیز مانند فردوسی، در خود این رسالت را یافته بود که می‌بایست به یاری ملک و ملت شتافت.

او افزود: سعدی نیز شاهنامه را پیش کشید و به گونه نمادین و به صراحت از آن تقلید و به خواننده گوشزد کرد که تحت تأثیر فردوسی و کتابش بوده است و به ضرورت زمان به راهنمایی عبرت‌آموز انسان‌های گم‌گشته در وادی خطر پرداخت.

این مؤلف و پژوهشگر اظهار عقیده کرد: اگر «شاهنامه» را «شناسنامه ایرانی» می‌نامیم، باید «کلیات سعدی» را «دستورالعمل زندگی ایرانی» بنامیم.

وی با اشاره به بخش‌های گوناگون کلیات سعدی گفت: بوستان همه تجربیات تلخ و شیرین و فراز و نشیب‌های زندگی دراز و پرماجرای سعدی در سال‌های کهولت است و در حالی‌که هنوز ناگفته‌های بسیاری باقی مانده بود، به اتمامش رسانید؛ زیرا بیم آن داشت که عمر او کفاف ندهد تا بقیه را بنگارد.

بیانی سپس به مقایسه بوستان با شاهنامه پرداخت و گفت: از جهات مختلف بوستان را به شاهنامه می‌توان تشبیه کرد: یکی این‌که شعرها به‌گونه شاهنامه در «بحر تقارب» سروده شده‌اند، دوم این‌که قهرمانان شاهنامه - چه نیک و چه بد - نمونه‌های پندها، عبرت‌ها، هشدارها و الگوهای سعدی برای یک زندگی والا و انسانی هستند که خطاب به فرمانروایان، دولتمردان و همه مردم، از آنان بهره گرفت و «داد و دهش، خرد و بینش و نبرد نیکی با بدی» که خمیرمایه‌های شاهنامه‌اند، در آن موج می‌زند؛ و این‌که سعدی فردوسی‌وار بر این باور است «خرد و سخن» از یک فلز هستند. گویی سعدی به صراحت می‌خواسته بنمایاند که از معلمی بزرگ و والا درس‌هایی آموخته که آن‌ها را در قالب زمان خود، بار دیگر به همه مردمان القا می‌خواهد کند. در این خصوص شعر «چه خوش گفت فردوسی پاکزاد...» را می‌توان مثال زد.

این استاد دانشگاه در بیان چهارمین ویژگی تشابه بوستان به شاهنامه گفت: سعدی به گونه‌ای شاهنامه‌یی به «سرنوشت» اعتقاد دارد، در حالی‌که کار و کوشش را نیز سازنده و رکن اساسی زندگی می‌داند و کردارگرا می‌اندیشد.

وی افزود: فردوسی از «تأثیر یک نیروی نامریی» بر زندگی انسان گفت‌وگو می‌کند، اما در مقابل، اختیار هم نزد او غیرقابل انکار است.

او در ادامه به پنجمین تشابه بوستان و شاهنامه پرداخت و گفت: کلمات، اصطلاحات، قهرمان‌ها، شخصیت‌ها و معانی «شاهنامه» توسط سعدی به کار گرفته می‌شوند.

شیرین بیانی در توصیف ششمین ویژگی مشترک سعدی و فردوسی در آثارشان گفت: در مورد زن و همسر، سعدی همراه با پذیرش باورهای عهد خود که چندان نسبت به زن خوشبینانه نیست، معهذا تحت تأثیر فردوسی نیز بوده است. آن‌جا که در شاهنامه آمده است «به گیتی بجز پارسا زن مجوی» و سعدی می‌سراید: «زن خوب فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشا»

وی تصریح کرد: در شاهنامه و درکلیات سعدی موارد یکسانی را درباره زن می‌یابیم که مهم‌ترین آن‌ها ابراز شادمانی و رضایت از داشتن همسری نیک است.

این پژوهشگر در ادامه به تحلیل نقش فرمانروایان در آثار فردوسی و سعدی پرداخت و گفت: می‌توان ادعا کرد که سعدی جرأت و جسارت دادن پندهای شدیدالحن و مواعظ آمرانه را به فرمانروایان - که از کم‌تر کسی ساخته بوده -، نیز از شاهنامه یافته است.

بیانی با بررسی تاریخی زمانی که سعدی در آن زندگی می‌کرد، اظهار داشت: در زمانی که فرهنگ و تمدن ایرانی به سراشیبی اضمحلال سوق داده شده بود، فرهیختگان دلسوز وچاره‌ساز، هریک در گوشه و کنار، تکاپو را آغاز کردند و مهم‌ترین چاره را توسل به ریشه‌های عمیق و کهن فرهنگ خویش دانستند و یکی از کارسازترین چاره‌ها، چنگ زدن به ریسمان «شاهنامه فردوسی» بود؛ ایرانیان فرهیخته آن‌را بار دیگر به منزله «شناسنامه ایران و ایرانی» پیش کشیدند، و سعدی این مرد بزرگ با نبوغ ذاتی، دانش‌های کسب‌کرده و تجربه‌های اندوخته، یکی از آنان بود.

وی افزود: سعدی در سنین بلوغ کامل فکری، کتابی نگاشت ملهم از نیروی نورانی همه اندیشه‌های والا، سترگ، غنی و سرشار انسانی، که این الهامات از سه آبشخور سیراب گشته بودند: یکی موقعیت اقلیمی شیراز با هوای خاص، آب، گل، گیاه و پرندگان خوش‌آواز آن، دوم کسب دانش‌ها و تجربه‌های سفرهای دور و دراز و سوم مطالعه درازمدت شاهنامه فردوسی، که از مکتب‌خانه شروع شده بود.

به گفته این پژوهشگر و نویسنده، به احتمال قریب به یقین سعدی در سفر به خراسان از توس و به‌قول خودش از «تربت پاک» فردوسی دیدن کرده است.

وی تصریح کرد: این دو یکی از توس و دیگری از شیراز، هریک کتابی نگاشتند ورای زمان و مکان؛ یا بهتر گفته شود برای همه انسان‌ها در همه زمان‌ها و همه مکان‌ها. اولی با لحنی حکیمانه و سبکی حماسی و دومی با لحنی اندرزی و سبکی تغزلی.
بیانی عقیده دارد اگر اغراق نگفته باشیم، بخش‌هایی از «کلیات سعدی»، «شاهنامه‌ای شیرازی» است و جالب توجه این‌که اگر فردوسی در شیراز چنین آوازه یافته که سعدی او را چون استادی پذیرفته بود، سعدی نیز در خراسان به پاکبازی و رندی، شهره شده، کتابش چون «سینه‌ای پر آب» در آن ایالت روان شده بود.

این استاد دانشگاه در پایان گفت: سعدی شیرازی با نبوغ ذاتی، استعداد شگرف و بی‌نظیر و برخورداری از اقلیم خاص شیراز، در راهیابی به خرد، فرزانگی و تلاش برای پیروزی نیکی بر بدی، نور بر تاریکی و جاودانگی نام و نشان، که رکن زندگی انسانی را تشکیل می دهد، وامدار فردوسی توسی است.

http://isna.ir/fa/news/8502-16039/

گزارشی از اهداء نسخة خطی گنجینه خواف به کتابخانه ملی/گروه درسی تاریخ
 

    در اوایل سال جاری کتابی با عنوان «گنجینة خواف» (مجموعه درسها و یادداشتهای روزانة شهید سید حسن مدرس در تبعید) به کوشش دکتر نصرالله صالحی از سوی انتشارات طهوری منتشر شد. این اثر از هنگام انتشار آن تا کنون در رسانه های مختلف بازتاب یافته است. همزمان با یکصد و یکمین سالگرد انقلاب مشروطیت ایران در روز 14 مرداد1386، در طی مراسمی که در کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران برگزارشد، نسخة خطی این اثر به گنجینة کتابخانة ملی اهدا شد. در این مراسم مصحح این اثر و نیز برخی از پژوهشگران تاریخ معاصر ایران به ایراد سخنرانی پرداختند.
    ابتدا نوة پسری شهید مدرس(سید محسن مدرسی) که به این مراسم دعوت شده بود، طی سخنانی به ویژگی های شخصیتی شهید مدرس پرداخت و در قسمتی از سخنان خود گفت: در زمانی که مدرس به عنوان نماینده مجلس دوم وارد خانة ملت شد، همزمان با مرحوم آسید ابوالحسن اصفهانی بود که بعدها مجتهد مظلق شیعه شد. ایشان به اعتقاد بسیاری از علمای شیعه می توانست همطراز آسید ابوالحسن باشد، اما مدرس مبارزه را در پیش گرفت. وی در ادامه سخنان خود ضمن تشکر از مصحح گنجینة خواف بر بی نظیر بودن این اثر در شناخت دوباره شخصیت مدرس تأکید کرد.
    سخنران دوم این نشست آقای دکتر نصرالله صالحی بود که در طی سخنان خود از چگونگی دستیابی به این اثر و روند تصحیح و انتشار آن سخن گفت. ایشان در بخشی از صحبت های خود اظهار داشت: در سال 1381 یعنی زمانی که دانشجوی دکترای تاریخ در دانشگاه تهران بودم یکی از اساتید برجسته گروه تاریخ یعنی خانم دکتر شیرین بیانی طی صحبتی که با من داشتند پاکتی حاوی مجموعه ای از دست نوشته ها در اختیار من قرار دادند که بر روی آن نوشته شده بود: نوشته های مربوط به مدرس. بعد از مدتی که این دست نوشته ها را مورد مطالعه و بررسی قرار دادم، معلوم شدکه دست نوشته های مزبور در واقع همان مجموعه یادداشتها و درسهای روزانة مرحوم مدرس در زندان خواف بوده که بیش از هفتاد سال مفقود شده و پاره ای از محققان و رجال فرهنگی در آثار خود به وجود چنین یادداشتهایی اشاره کرده ولی از سرنوشت آنها اظهار بی اطلاعی کرده بودند، تا این که بالاخره این دست نوشته های بسیار ارزشمند و بی نظیر در مجموعة خانوادگی خانم دکتر بیانی یافت شد.
    ایشان در ادامه اشاره کردند که در مقدمة کتاب به تفصیل در باره چگونگی پنهان و پیدا شدن این اثر سخن گفته و به جنبه هایی از اهمیت این کتاب پرداخته اند. بنا به گفته دکتر صالحی مجموعه دست نوشته های شهید مدرس به سه بخش کلی تقسیم می شود: بخش نخست حاوی خاطرات روزانة شهید مدرس است که در آنها به گوشه هایی از آزار و اذیت ماموران حبس که بسیار تأثر آور و دردناک است، اشاره شده است. بخش دوم کتاب، مشتمل بر شرح شرح اعمال عبادی شبانه روزی مدرس است. و بخش سوم و پایانی کتاب که مفصل تر است، دارای سه دفتر مباحث عرفانی و فلسفی است که مطالب آن عمدتاً پیرامون خداشناسی، هستی شناسی و خودشناسی است.
    سخنران بعدی آقای گلبن بود. وی طی سخنان کوتاهی ضمن ابراز خرسندی نسبت به برگزاری این مراسم اظهار داشت که مدرس مردی کوشا در همة حوزه ها بود. چنان که در ایجاد دادگستری با مرحوم مشیرالدوله همکاری های زیادی نمود. وی در ادامه سخنان خود به جنبه هایی از اهمیت کتاب گنجینه خواف پرداخت و انتشار این اثر را حادثه مهمی در حوزه تاریخ معاصر دانست.
    چهارمین سخنران، آقای جعفر ربانی، که قبلاً در مقاله ای با عنوان «گنج بازیافته» به معرفی گنجینه خواف پرداخته بودند، با مروری بر شخصیت مدرس، ایشان را از پدیده های نادر تاریخ معاصر ایران دانست و اثر تازه انتشار یافته او را نیز بسیار ارزشمند و قابل تعمق توصیف کرد.
    سخنران پایانی مراسم آقای اشعری، رئیس کتابخانه و مرکز اسناد ملی و مشاور فرهنگی رئیس جمهور، بود که طی بیاناتی گفت: حدود 70 سال پیش دو اتفاق همزمان افتاد: یکی تأسیس کتابخانة ملی و دیگری شهادت سید حسن مدرس و امروز در هفتادمین سالگرد شهادت مدرس ما شاهد اهدای یادداشت های دوران تبعید او به کتابخانة ملی هستیم. وی افزود: گنجینة خواف یکی از نخستین مجموعه های شخصیت های سیاسی و سرشناس ایران است که به مخزن کتابخانه و اسناد ملی ایران اهداء می شود. وی همچنین در خصوص امکان استفاده از این مجموعه ها گفت:کسانی که آثاری را به صورت کتب خطی و مجموعه اسناد به گنجینة کتابخانة ملی اهدا می کنند، جایگاه ویژه ای را به نام خود در مخازن کتابخانه و مرکز اسناد خواهند داشت و خانوادة مجموعة اهداء کننده می توانند مجوز ورود به مخزن را به راحتی داشته باشند. اشعری از اقدام خانم دکتر بیانی نسبت به اهداء دست نوشته های شهید مدرس به کتابخانه ملی تقدیر و تشکر کرد و گفت: ما از همة مردم عزیز درخواست می کنیم که با اهدای مجموعه های خطی و اسناد خود به کتابخانة ملی نسبت به نگهداری این آثار ملی کمک کنند.
    بعد از سخنرانی آقای اشعری، آقای دکتر جعفری مذهب متن نامة خانم دکتر شیرین بیانی را که نتوانسته بودند در مراسم شخصاً حضور یابند، قرائت نمودند. متن نامة مزبور چنین است.

    بسمه تعالی
    مرکز اسناد و کتابخانة ملی جمهوری اسلامی ایران
    با کمال خوشوقتی کتاب «گنجینة خواف» را که به کوشش، تصحیح و همت آقای دکتر نصرالله صالحی انجام گرفته است، دریافت داشتم. دستنویس «مجموعه درسها و یادداشتهای روزانة شهید سید حسن مدرس در تبعید» را که تحت عنوان «گنجینه خواف» انتشار یافته است، حدود پنج سال پیش، بین نامه های پدر بزرگم، مرحوم دکتر مهدی ملکزاده، فرزند ملک المتکلمین، مشروطه خواه و شهید راه آزادی یافتم. آن را در اختیار آقای دکتر صالحی نهادم و ایشان این سند را با کمال دقت و بس آراسته منتشر ساختند. اینک بدین وسیله اصل سند را که به آقای دکتر صالحی سپرده شده، و جزء اسناد معتبر دوران معاصر است، هم توسط خود ایشان به «مرکز اسناد و کتابخانة ملی جمهوری اسلامی ایران» تقدیم می دارم.
  با احترام
  دکتر شیرین بیانی
  14/ مرداد/1386

 
  در پایان مراسم از سوی ریاست کتابخانه ملی، جناب آقای اشعری به آقای دکتر نصرالله صالحی به جهت تصحیح و انتشار «گنجینة خواف» و نیز به خانم دکتر شیرین بیانی به پاس تقدیم مجموعه دست نوشته های شهید سید حسن مدرس به کتابخانة ملی، لوح تقدیر اهداء شد.
http://history-dept.talif.sch.ir/Report.htm

دو گزارش از یک همایش:
. دکتر شیرین بیانی: هدف خیام شناخت کائنات و آفریننده آن بود و در این راه از فلسفه و عرفان بهره گرفت. /جهاددانشگاهی مشهد

به گزارش روابط عمومی جهاددانشگاهی واحد مشهد، دکتر شیرین بیانی استاد تاریخ دانشگاه تهران در همایش "حکیم عمر خیام" که به همت سازمان دانشجویان این واحد روز پنج‌شنبه 23 اردیبهشت ماه در تالار فردوسی مجتمع دکتر علی شریعتی جهاددانشگاهی مشهد برگزار شد، گفت: زمان زندگی خیام را می‌توان رنسانس فرهنگی تمدن ایرانی پس از حمله اعراب به شمار آورد. اما ایرانیان پس از گذشت سه قرن از حمله اعراب، به گردآوری سازه‌های فکری گذشته پرداخته و به ترجمه‌های عربی متون علمی فلسفی، یونانی، رومی، هندی و مصری دسترسی یافتند.
دکتر بیانی شعر حکیم عمر خیام را تاثیرگرفته از ابن سینا و فردوسی عنوان کرد و گفت: هدف خیام شناخت کائنات و آفریننده آن بود و از تمام وسایل برای رسیدن به آن بهره گرفت که مهم‌ترین آن، فلسفه و عرفان است که در آنها سرآمد زمان خود بود. در نزد خیام هیچ چیز شریف‌تر از سخن و رقیق‌تر از کلام نبود و بوسیله آن دانش را بر جایگاه خود نشاند. او در زمان اوج اهمیت فرقه معتزله می‌زیست که کلام را به شکل شایسته عرضه داشتند. آنان خردگرا بودند و در آنچه متناقض با شریعت بود به خرد رجوع می‌کردند و اعتقاد داشتند عقل حاکم بر انسان است.
وی به علل تاثیرپذیری خیام از فردوسی اشاره کرد و گفت: سراسر شاهنامه آکنده از هواخواهی خرد برای گریز از سرنوشت است و جدال بین خرد و بی‌خردی به پیروزی خرد منجر می‌شود. خیام دلبسته شاهنامه و ایران باستان بود چنانکه خردورزی یکی از عوامل مهم توفیق فرمانروایان عهد باستان و عظمت و بزرگی این سرزمین بوده است در حالیکه گاهی همان خردورزان نیز در سراشیبی سقوط قرار می‌گرفتند.
وی خیام را "دانشمند شهیر" توصیف کرد و گفت: مهمترین فعالیت خیام تدوین تقویم جلالی بود که تا امروز دانشمندان علم نجوم به آن معترف هستند تعیین دقیق آغاز سال توسط او صورت گرفت و با همه ابزارهای نوین کوچکترین لغزشی در آن نیست. خیام منجم و ریاضیدان مشهوری بوده است که در رشته‌های طبیعیات و جغرافیا کارکرده و به تدریس حکمت نیز اشتغال داشته است.
دکتر بیانی اظهار داشت: به دستور ملکشاه سلجوقی در 465 هجری، خیام و امام مظفر و دیگر همکارانشان رصدخانه‌ای را در نیشابور بنا کردند. خیام کائنات را "تفت" به معنی سریع و سوزان می‌خواند که از ازل تا ابد در دایره‌ای حیران به دور خود می‌گردد و آنگاه وارد مبحث هستی و نیستی می‌شود که بزرگترین مساله لاینحل اوست و از اینکه به حقیقت دست نیافته نا امید است. خیام پیوسته از خود می‌پرسد حال که اصل نیستی است پس هستی به چه کار آید و چون جوابی نمی‌یابد خوش‌باش را توصیه می‌کند.
دکتر بیانی به نگارش کتاب‌های متعدد توسط خیام در زمینه‌ علوم عقلی،‌ اشاره کرد و افزود: هرکس با تفکر خویش خیام را به مشربی و مذهبی متصل دانسته است چنانکه نجم‌الدین دایه او را علاوه بر صوفی بودن، فلسفی، دهری و طبایعی نیز خوانده است. خیام در فلسفه نیز جایگاه مهمی دارد. او در زمان خود علم یونان را بهتر از هر کسی می‌دانسته است و اگر به نظریه سه فیلسوف بزرگ یونان یعنی افلاطون، ارسطو و اپیکور توجه کنیم این موضوع را درمی‌یابیم.
وی در خصوص نفوذ دیدگاه ارسطو در اندیشه خیام، گفت: ارسطو "خدا" را طراح و سازنده الگوی جهان دانسته و می‌گوید آن قوه قاهره الهیه است که با نظم این جهان را به حرکت درآورده است. خیام نیز نظریه ارسطو درباره جنبش پنهانی ازلی را برای ساختن کائنات پذیرفته ولی در ساماندهی آن پس از آفرینش تردید دارد. اما گرایش هستی به نیستی دغدغه زندگی و سوال بی‌جواب خیام است و به این جهت توصیه می‌کند انسان ایام را به خوشگذرانی بگذراند. وی تحت تاثیر فرقه اشعری نیز بوده است که به تقدیر و جبر اعتقاد داشتند و مقداری از اندیشه‌های پیش از اسلامی آریایی و زروانی نیز گرفته بود.
وی تاثیرپذیری اندیشه خیام را از عرفان ایرانی به سه نقطه (بلخ،‌ نیشابور و اصفهان) معطوف دانست و افزود: خیام درباره بی‌اعتباری دنیا مکرر سخن گفته است و این یکی از شعارهای فلسفی- عرفانی او بوده است. خیام به آیین قلندری نیز دلبستگی داشته است و مکرر از "دم" که اصطلاح قلندران بوده سخن گفته است.
وی افزود: خیام حافظه‌ای بسیار قوی داشت و در فقه،‌ زبان عربی و قرائت هفت‌گانه قرآن سرآمد عصر خود بود. اغلب کتاب‌هایش را به زبان عربی که زبان دانشمندان عهد خود بود می‌نگاشت و علم کلام را ارج می‌نهاد. خیام از مشاهیر روحانی الاصل به شمار می‌رفت و مقامی بسیار والا نزد مردم داشت. "امام غیاث الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری" معروف به "حکیم عمر خیام" حدودا‌ در 437 هجری دیده به جهان گشود و در 515 یا 517 هجری دار فانی را وداع گفت. با قناعت زیست و هرگز مقامی را نپذیرفت.
در ادامه مراسم، احمد دالکی پدر نجوم آماتوری ایران نیز طی سخنانی، اظهار داشت: خیام در طول عمر ‌٧٦ ساله خود علاوه بر طبع شاعری،‌ در بسیاری از علوم تفحص نموده است. در زمان وی برخی علوم مانند ریاضیات، حکمت و نجوم از فنون مورد نیاز علمای آن دوران بود که این حکیم دانشمند دارای این ویژگی‌ها بوده است و از جمله برجسته‌ترین کارهای علمی او تدوین تقویم با تاریخ جلالی بود که با مساعدت همکاران خود مانند عبدالرحمن خازنی و ... آن را به سرانجام رساند.
دالکی افزود: شهرت جهانی خیام ناشی از بکارگیری مفاهیم بکر توسط اوست. نزدیک به ‌١٥١ سال قبل "ادوارد فیتز جرالد" قسمتی از اشعار خیام را با برداشتی مثبت و شخصی ترجمه نمود و او را چهره‌ای ماندگار در ادبیات جهان ساخت. بنظر می‌رسد آشنایی اروپاییان با ادبیات فارسی از سال ‌١٧٧٢ بیشتر شده است و موجب ترجمه منظومه‌های دیگری از فارسی شده است.
وی اظهار داشت: زمانی که متوجه شدم در سال ‌١٨٩٢ میلادی انجمنی در لندن به نام باشگاه عمر خیام تاسیس شده است که بانیان آن از ادبا و اربابان جراید آن دیار بودند و یک سال بعد این انجمن با رسوم و تشریفات خاص انگلیسی دو بوته گل سرخ بر مقبره "ادوارد فیتز جرالد" که رباعیات خیام را ترجمه کرده بود نشاندند، برایم بسیار غرورآفرین بود.
همچنین در سال ‌١٩٩٧ مجموعه بسیار نفیسی از منظومه شمسی توسط سازمان‌ فضایی آمریکا (ناسا) منتشر شد که نسخه‌ای از آن به دست من هم رسید. این کتاب شامل ‌٣٧٠ صفحه‌ می باشد و مرجع بسیار معتبری درباره منظومه شمسی است و تاکنون مشابه آن را ندیدم. طی چند ماه مطالعه بر روی آن مشاهده کردم برای نامگذاری قسمت‌های مختلف سیاره عطارد، زهره و مریخ به همراه ‌٢٤ قمر و ‌٢ خرده سیاره، ‌٥ هزار و ‌١٨٦ نام انتخاب شده که این اسامی مخصوص علما، حکما،‌ دانشمندان و نقاط جغرافیایی سراسر جهان است و سیاست‌مداران و نظامیان نیز در آن جای ندارند.
از تعداد ‌٥ هزار و ‌١٨٦ نام با مطالعه بالغ بر ‌١٥ هزار سطر در سه نوبت به بیش از ‌٣١ نام ایرانی به همراه ‌١٠ نام دیگر شرقی که برخی ایرانی بودند دست یافتم. برای مثال از ‌١٨٣٤ منطقه کره ماه، تعداد ‌١٠ نام ایرانی است و برای همیشه ثبت است که می‌توان به نام عبدالرحمن صوفی رازی، خواجه‌نصیرالدین طوسی، ابن سینا، ابوریحان بیرونی، ابوالوفاء بوزجانی و حکیم عمر خیام نیشابوری اشاره کرد.
وی خاطر نشان کرد: در سیاره عطارد از ‌٢٩٩ نام مناطق مختلف، ‌٤ نام ایرانی است. سیاره زهره ‌٩٩٢،‌ مریخ هزار و ‌٣٢٥ نام، همچنین برای نقاط مختلف قمرهای سیارات مختلف و ‌٢ خرده سیاره نیز نام‌هایی نهاده شده است. ضمن اینکه برای بقای افسانه‌ها نیز نام‌هایی در نظر گرفته شده است که از جمله آنان می‌توان علاءالدین، علی‌بابا، دلیله، پری بانو، شهرزاد، شهریار، سندباد و احمد را نام برد.
در ادامه این مراسم، دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن استاد دانشگاه تهران نیز گفت: یکی از علل شهرت جهانی خیام سوال‌های بی‌جواب اوست. خیام از عجایب دنیا است. در اطراف او همه چیز در ابهام است. در خصوص اشعارش پرسش‌هایی مطرح شده است مانند اینکه آیا شعر می‌سروده یا نه و اگر می‌سروده چه تعداد رباعی گفته است و چرا اشعارش را در زمان حیاتش مخفی می‌کرده است؟چنانکه در زمان حیاتش وی را به عنوان شاعر نمی‌شناخته‌اند. هدف خیام از اشعارش چیست؟ از 80 تا 1500 رباعی که به نام خیام به چاپ رسیده است چه تعداد را می‌توانیم با اطمینان به او نسبت دهیم؟.
دکتر اسلامی ندوشن، افزود: هر کسی با دیدگاهی خیام را شناخته است. هم او را دهری و طبایعی خوانده‌اند و هم عارف و نیز یک دیندار بزرگ دانسته‌اند. نظامی عروضی تنها کسی است که خیام را در زندگی دیده است که در کتاب "چهار مقاله" بخش‌ "منجم‌ها" از حضورش در بلخ می‌گوید و اینکه عمر خیام نیز در آن مجلس بوده است و از شاعری خیام هیچ سخنی نمی‌گوید.
اما از علل آنکه خیام نمی‌خواسته به عنوان شاعر شناخته شود، آن است که از رباعی‌های او سوء تعبیر می‌شد و دشمنی‌های احتمالی را در پی داشت، بنابراین تا مدتی پس از مرگش کسی از اشعار وی خبر نداشت.
دکتر اسلامی ندوشن، "نجم‌الدین دایه" را موجب انتشار اشعار خیام دانست و گفت: نجم‌الدین دایه، نویسنده کتاب "مرصاد‌العباد"، مردی صوفی و متعصب بود که از خیام بدگویی کرده است چنانکه دو رباعی از خیام را به عنوان نمونه ذکر می‌کند و او را دهری و طبایعی می‌خواند. هرچند او با دشمنی این کار را کرده است اما همین امر موجب شهرت خیام شد. از عجایب خیام این است که کم‌گوترین و معروفترین شاعر ایران است و از آنجا که به عنوان شاعری دیوان دار شناخته نشده بود، ما نیز بر اساس شهرت جهانی‌اش به او توجه کردیم.
وی در خصوص شراب و شادی در شعر خیام، اظهار داشت: در زمان خیام، ترک‌های سلجوقی در همدستی با خلفای عباسی فضایی تنگ ‌همراه با‌ اختناق و اختشاش اجتماعی ایجاد کرده بودند. خیام بیان می‌کند که وقتی در بیرون فضای مناسبی ندارید در درون خود، خوش باشید که در اشعار حافظ نیز این موضوع مشهود است. در زبان فارسی شراب معانی بسیاری دارد و صرفا خماری و بدمستی نیست از جمله بعد معنوی آن، که پادزهری در مقابل ریا و تزویر آمده است.
وی با اشاره به تاثیر‌ شاهنامه بر اشعار خیام، گفت: شاهنامه به عنوان تفکر کهن ایرانی بر اشعار خیام تاثیر بسزایی داشته است، همچنین اندیشه خیام از ایران باستان نیز تاثیر گرفته است. موقعیت شهر نیشابور نیز عامل دیگری بود که در شکل‌گیری تفکر خیامی نقش داشت

http://www.jdm.ac.ir/fa/detailsNews.aspx?ID=1773

شیرین بیانی: خیام را وجدان آگاه ایران درباره‌ی تاریخ گذشته‌اش می‌توان دانست /ایسنا

استاد تاریخ دانشگاه تهران گفت: خیام از سویی از خرد، سود می‌جوید تا دانش را تحت قاعده درآورد و از سوی دیگر، می‌اندیشد چگونه این دانش را در اختیار مردم قرار دهد تا گرفتارش نسازند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در خراسان رضوی، دکتر شیرین بیانی در همایش «حکیم عمر خیام» که شب گذشته در تالار فردوسی مجتمع دکتر علی شریعتی جهاد دانشگاهی مشهد برگزار شد، اظهار داشت: زمان زندگی خیام را باید رنسانس فرهنگی تمدن ایرانی پس از حمله‌ی اعراب به‌شمار آورد. پس از گذشت سه قرن از حمله‌ی اعراب، ایرانیان به خود آمدند و از سویی به گردآوری سازه‌های فکری گذشته پرداخته بودند. از سوی دیگر، با در دسترس قرار گرفتن ترجمه‌های عربی متون علمی، فلسفی، پزشکی، یونانی، رومی، هندی و‌ مصری این فرهنگ را بارورتر ساخته بودند. در آن زمان، زمینه‌ی‌ مناسبی برای ابرمردان تاریخ اندیشه‌ی ایرانی مانند فردوسی، ابوعلی سینا،‌ ابوریحان بیرونی و ... فراهم شده بود.

او خیام را تأثیرگرفته از ابن سینا و فردوسی دانست و بیان کرد: هدف خیام شناخت کائنات و سازنده‌ی آن بود و از تمام وسایل برای رسیدن به آن سود می‌جست و مهم‌ترین وسایل آن دانش، فلسفه، عرفان و فقاهت است که در همه‌ی این رشته‌های معرفت، سرآمد زمان خود بود.

این استاد دانشگاه با اشاره به این‌که خیام کمال را عقل می‌دانست، ادامه داد: خیام می‌گفت، هیچ‌چیز شریف‌تر از سخن و رقیق‌تر از کلام نیافتم تا به‌وسیله‌ی خرد و با ابزار کلام، دانش را بر جایگاه خود نشاند. او در زمان اوج اهمیت فرقه‌ی معتزله می‌زیست که کلام را به‌شکل شایسته عرضه داشتند. آن‌ها خردگرا بودند و در آنچه متناقض با شریعت بود، به خرد رجوع می‌کردند و اعتقاد داشتند، عقل حاکم بر انسان است.

وی در بیان دلیل تأثیرپذیری خیام از فردوسی، گفت: سراسر شاهنامه آکنده از هواخواهی خرد برای گریز از سرنوشت است و جدال بین خرد و بی‌خردی به پیروزی خرد منجر می‌شود. خیام دل‌بسته‌ی شاهنامه و ایران باستان بود، چنان‌که خردورزی یکی از عوامل مهم توفیق فرمان‌روایان عهد باستان و عظمت و بزرگی این سرزمین بوده است، در حالی که گاهی همان خردورزان نیز در سراشیبی سقوط قرار می‌گرفتند.

او خیام را شیفته‌ی ابن سینا توصیف کرد و افزود: ابن سینا در 370 هجری قمری متولد و در 428 هجری قمری وفات یافت، این دو تقریبا معاصر یکدیگرند. خیام از شهرهایی که ابن سینا بازدید کرد نیز دیدن کرد. از خصوصیات مشترک این دو می‌توان به جامع جمیع علوم عقلی و نقلی بودن، رو آوردن به عرفان، پرداختن به خوش‌گذرانی در ایام فراغت و ستایش شادی، سفرهای فراوان و استوار ساختن کار بر مبنای خردورزی اشاره کرد.

وی خیام را دانشمندی شهیر ارزیابی و بیان کرد: مهم‌ترین فعالیت خیام، تدوین تقویم جلالی بود که تا امروز دانشمندان علم نجوم معترف‌اند، تعیین دقیق ثانیه‌ی آغاز سال بی‌کم و کاست توسط او صورت گرفت و با همه‌ی ابزارهای نوین، کوچک‌ترین لغزشی در آن نیست. خیام را در زمان خود علامه‌الزمان،‌ معلم یونان دانسته‌اند. وی منجم و ریاضی‌دان مشهوری بود که در رشته‌های طبیعیات و جغرافیا کار کرد و به تدریس حکمت نیز اشتغال داشت.

نویسنده‌ی کتاب «تاریخ آل جلایر» با بیان این‌که مهم‌ترین همکار و دوست خیام در زمینه‌ی نجوم «ابوحاتم امام مظفر اسفزاری (هروی)» بود، گفت: به‌دستور ملک‌شاه سلجوقی در سال 465 هجری قمری، خیام و امام مظفر و دیگر همکاران‌شان رصدخانه‌ای را در نیشابور بنا کردند. او در جست‌وجوی کشف کائنات تکاپو می‌کرد. خیام کائنات را «تفت» به‌معنی سریع و سوزان می‌خواند که از ازل تا ابد در دایره‌ای حیران به دور خود می‌گردد و آن‌گاه وارد مبحث هستی و نیستی می‌شود که بزرگ‌ترین مسأله‌ی لاینحل اوست و از این‌که به حقیقت دست نیافته، ناامید است.

وی با بیان این‌که امروزه علم کائنات‌شناسی بر ما مکشوف داشته که هستی از نیستی ایجاد شده است و دوباره به نیستی می‌گراید، تأکید کرد: خیام پیوسته از خود می‌پرسد، حال که اصل نیستی است، پس هستی به چه کار آید و چون جوابی نمی‌یابد، خوش‌باش را توصیه می‌کند. خیام که مدتی از تحصیل را در اصفهان گذرانده بود و بعدها ملک‌شاه سلجوقی او و تعدادی دیگر از دانشمندان را به اصفهان پایتخت دعوت کرد و خیام دوباره به این شهر که تحولات فرهنگی علمی در آن افزون شده بود، وارد شد.

بیانی با اشاره به این‌که خیام در عمر دراز خود کتاب‌های متعددی در همه‌ی زمینه‌های علوم عقلی نگاشته است،‌ افزود: در این میان، برتری با کتاب‌های نجومی و ریاضی اوست. هر کسی با تفکر خود خیام را به مشربی و مذهبی متصل دانسته، چنان‌که نجم‌الدین دایه‌ی او را علاوه بر صوفی بودن، فلسفی، دهری و طبایعی نیز خوانده است. خیام در فلسفه نیز جایگاه مهمی دارد. او در زمان خود، علم یونان را بهتر از هر کسی می‌دانست و اگر به نظریه‌ی سه فیلسوف بزرگ یونان یعنی افلاطون، ارسطو و اپیکور توجه کنیم، این موضوع را درمی‌یابیم.

وی ادامه داد: افلاطون اساس فلسفه‌ی خود را بر یگانگی و وحدت وجود و ازلی و ابدی بودن نفس انسانی بنا کرده است. همان‌گونه که زرتشت به فروهرهایی ازلی قائل بود که پس از خلق، انسان در روح آن‌ها جا می‌گیرد. یکی از مهم‌ترین نظریه‌های افلاطون درباره‌ی مسل است، به این معنی که جهان مادی نمونه‌ی ناقصی از شال کامل الهی است. خیام نیز مسل را پذیرفته است و در اشعارش دیده می‌شود.

مترجم کتاب «تاریخ سری مغولان» درباره‌ی دیدگاه ارسطو در اندیشه‌ی خیام، گفت: نزد ارسطو خدا طراح و سازنده‌ی الگوی جهان است و می‌گوید، آن قوه‌ی قاهره الهیه است که با نظم این جهان را به حرکت درآورده است. خیام نظریه‌ی ارسطو درباره‌ی جنبش پنهانی ازلی را برای ساختن کائنات پذیرفته است، ولی در سامان آن پس از آفرینش تردید دارد.

وی اظهار داشت: اپیکور نیز جهان را مادی صرف و فاقد صانع دانسته و گوهر مواد را ابدی و ازلی می‌پنداشته و مبدأ موجودات را ذرات صفار غیرقابل تجزیه دانسته است. امروزه ثابت شده است، ذرات صفار همان الکترون‌ها هستند. خیام بخش اول نظریه‌ی اپیکور، یعنی مادی صرف بدون جهان را به هیچ وجه نپذیرفته، ولی ذرات صفار را قبول دارد و آن‌ها را اجرام نامیده است.

مؤلف کتاب «تیسفون و بغداد در گذر تاریخ» با اشاره به تأثیرپذیری خیام از اندیشه‌های «اخوانالصفا»، بیان کرد: این گروه در نیمه‌ی قرن چهارم هجری قمری در بصره پدیدار شد و هدف آن‌ها احیای فرهنگ ایرانی، تلطیف داده‌های عربی اسلامی و گردآوری و بازنویسی کتاب‌های گذشته بود. آن‌ها قصد اصلاحاتی در دین داشتند که همه‌ی فرقه‌ها را شامل شود.

وی با بیان این‌که خیام به‌درستی انسان را اصل همه‌ی موجودات می‌داند که به خلیفةالله تعبیر می‌شود،‌ گفت: گرایش هستی به نیستی دغدغه‌ی زندگی و پرسش بی‌جواب خیام است و به این جهت، توصیه می‌کند، انسان ایام را به خوش‌گذرانی بگذراند. او تحت تأثیر فرقه‌ی اشعری نیز بوده است که به تقدیر و جبر اعتقاد داشتند و مقداری از اندیشه‌های پیش از اسلامی آریایی و زروانی نیز گرفته بود.

نویسنده‌ی کتاب «شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان» با بیان این‌که خیام با مطالعه در وجوه مختلف اندیشه‌های ایرانی و بیگانه به پذیرش برخی و رد بعضی دیگر دست زده است، افزود: در حالی که نزد خیام نمی‌توان فلسفه و عرفان را جدا دانست. با این حال، با کنکاش در اندیشه‌های او به رگه‌هایی از عرفان و حتا تصرف برمی‌خوریم که راهی به‌جز عرفان را می‌پیماید. خیام که با دانش خود به سرگردانی در گیتی رسیده بود، به سیر و سلوک رو آورده بود تا شاید از طریق عرفان اشراق گونه بتواند بقیه فرضیه‌های خود را به جایی برساند.

وی با اشاره به این‌که اندیشه‌ی خیام در زمان شکل‌گیری عرفان ایرانی در سه نقطه شکل گرفت، گفت: بلخ،‌ نیشابور و اصفهان این سه نقطه بودند و البته بغداد را نیز نباید فراموش کرد. خیام درباره‌ی بی‌اعتباری دنیا مکرر سخن گفته و این یکی از شعارهای فلسفی عرفانی او بوده است. خیام به آیین قلندری نیز دل‌بستگی داشته و مکرر از «دم» که اصطلاح قلندران بوده، سخن گفته است.

بیانی با اشاره به این‌که می‌توان خیام را وجدان آگاه ایران درباره‌ی تاریخ گذشته‌اش دانست، گفت: او در «نوروزنامه» می‌نویسد: «آیین ملوک عجم اندر داد دادن و عمارت کردن و دانش آموختن و حکمت ورزیدن و دانایان را گرامی داشتن همتی عظیم بوده است» و در این کتاب از این‌گونه توصیف‌ها فراوان یافت می‌شود و همواره از نابودی این عظمت اندوهگین بوده است.

وی ادامه داد: در منابع نادری که درباره‌ی خیام به کوتاهی سخن گفته‌اند، او را امام خراسان، علامة‌الزمان،‌ حجت حجت الحق و حکیم و حجت‌الاسلام نامیده‌اند. خیام حافظه‌ای بسیار قوی داشت و در فقه،‌ زبان عربی و قرائت هفت‌گانه قرآن سرآمد عصر خود بود. بیش‌تر کتاب‌هایش را به زبان عربی که زبان دانشمندان عهد خود بود، می‌نگاشت و علم کلام را ارج می‌نهاد. خیام از مشاهیر روحانی‌الاصل به‌شمار می‌رفت و مقامی بسیار والا نزد مردم داشت.

استاد تاریخ دانشگاه تهران گفت: امام غیاث‌الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری معروف به حکیم عمر خیام حدودا‌ در 437 هجری قمری دیده به جهان گشود و در 515 یا 517 هجری دار فانی را وداع گفت. با قناعت زیست و هرگز مقامی را نپذیرفت. از زندگی خصوصی او همین را می‌دانیم که متأهل و دارای فرزند یا فرزندانی بوده است.

بیانی اضافه کرد: خیام تنها در یک رباعی از خود می‌گوید و افسوس جوانی را می‌خورد. او در حال خواندن کتاب شفای ابن سینا درباره حکمت و فلسفه و طبیعیات بود که زندگی خود را از دست رفته دانست. چنین نقل شده است که پس از نماز جملاتی را به زبان عربی با این مضمون ادا کرد «ای خداوند به قدری که توانایی داشتم در شناخت تو کوشیدم بر من ببخشای که این مایه شناسایی تو تنها وسیله‌ای است که مرا به سویت رهبری می‌کند» و سپس چشم از جهان فروبست.

http://isna.ir/fa/news/8902-14886
    
این پرونده اینترنتی از تاریخ 1/3/91 تا 19/ 1/ 91 تهیه و تنظیم گردیده است.
farhadi.yasna@yahoo.com
 

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

Share this
تمامی حقوق این پایگاه برای «انسان شناسی و فرهنگ» محفوظ است.