سرآغاز

همه از مرگ میترسند من از زندگی سمج خودم! (پرونده ی صادق هدایت به مناسبت سالمرگش: 19 فروردین 1330)

hedayat1134263532big.jpg

تهیه و تنظیم پرونده: مرضیه جعفری
«من همان قدر از شرح حال خودم شرَم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجّه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجّمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست؛ باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قائل شده باشم بعلاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند.
از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است. روی‌هم‌رفته موجود وازدهٔ بی مصرف قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.»
(بهارلو، محمد، 1374، نامه های صادق هدایت، تهران: اوجا، به نقل ار ویکیپدیای فارسی  مقاله صادق هدایت)

 

در تاریخ معاصر ایران هیچ نویسنده ای  از لحاظ تاثیر بر اندیشه های روشنفکرانه و شکل دادن به اندیشه جدید و نثر نو فارسی به پای صادق هدایت نمی رسد. هدایت اشراف زاده ای فقرزده و فرزن دروزگاری بود که برای آن ساخته نشده بود و شاید به همین دلیل هر چند توانست به بهترین شکلی آن را درک کرده و به تصویر بکشد، ولو گاه در قالب هایی کاملا نمادین و رمزآلود، اما نتوانست آن را، مردمانش و  رفتارهای ریاکارانه؛ حرافات و اسطوره اندیشی و گریز آنها را از دیدن واقعیت ها و چاره اندیشی به حال خود تحمل کند. در تاریخ هنر و ادبیات ایران هدایت به مرحله ای رسیده است که نیاز به  تعریف و تقدیر ندارد و مدتها است که باید صرفا تلاش کرد که آثار او و زندگی اش را موضوع مطالعات عمیق از ابعاد گوناگون علوم انسانی، ادبیات و تاریخ فرهنگی ایران قرار داد. انسان شناسی و فرهنگ در سالروز مرگ خودخواسته این نویسنده برجسته قرن بیستم ایران و جهان(19 فروردین 1330) که با اقارش از نخستین  نویسندگان ایرانی بود که  ادبیات مدرن این پهنه را به  جهان شناساند، پرونده اینترنتی او را به خوانندگان تقدیم می کند.
 

پرونده اینترنتی صادق هدایت به مناسبت سالمرگش

تهیه و تنظیم پرونده» مرضیه جعفری

 

فهرست:
درباره:
صادق هدایت / ویکیپدیا
لیست کتاب هایی درباره هدایت / ایران-انگ
یادی از صادق هدایت / تیرگان
صادق هدایت، آنگونه که بود / تبیان
پاییز هدایت (صادق هدایت، روز آخر) / سیمرغ
بیوگرافی صادق هدایت / ساراشعر
شرح حال صادق هدایت به قلم خودش / وبلاگی درباره هدایت

درباره آثار:
خاطره ای از صادق هدایت / فروم
جایگاه صادق هدایت در داستان نویسی(چکیده) / مجله نور
تحلیل روانشناختی سه قطره خون صادق هدایت / نصور
فراز و فرود صادق هدایت / همایون کاتوزیان
صادق هدایت در هند / انسان شناسی و فرهنگ
صادق هدایت، نیچه ایرانی
متن نامه نیمایوشیج به صادق هدایت / فروم
احمد فردید در نامه های صادق هدایت
یکصد و هشت سال تنهایی / مرگ ادبیات
صادق هدایت و هراس از مرگ/ پایگاه ادبی متن نو

آثار:
دونامه منتشر نشده از صادق هدایت / دیباچه
«فردا» اثر صادق هدایت / مد و مه
متن داستان «داش آکل» / سارا شعر
::
درباره:
صادق هدایت / ویکیپدیا
صادق هدایت (متولد: ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران، مرگ: (خودکشی با گاز) ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ برابر با ۹ آوریل ۱۹۵۱ در آپارتمان اجاره‌ای مکرر، خیابان شامپیونه، پاریس) نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است.

هدایت از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود. بسیاری از محققان، رمانِ «بوف کور» او را، مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند. هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، اما آثاری از نویسندگانی بزرگ را نظیر ژان پل سارتر، فرانتس کافکا و آنتون چخوف نیز ترجمه کرده‌است. حجم آثار و مقالات نوشته شده دربارهٔ نوشته‌ها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیان‌گر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است.

صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز، قطعه ۸۵، در پاریس واقع است.

صادق هدایت در سن پنج سالگی با لباس سفید، همراه با خواهران، برادران و عمو زاده‌هایش در باغ پدربزرگ (نیر الملک).
صادق هدایت در سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریه ۱۹۰۳ در تهران متولد شد. پدرش هدایت قلی‌خان (اعتضاد الملک، فرزند نیرالملک وزیر علوم، در دوره ناصرالدین شاه) و نام مادرش زیور الملک (دختر عموی هدایت‏قلی‏خان، دختر حسین‌قلی مخبرالدوله)است. جدّ اعلای صادق رضاقلی‌خان هدایت از رجال معروف عصر ناصری و صاحب کتاب‌هایی چون مجمع الفصحا و اجمل التواریخ بود. صادق کوچک‌ترین فرزند خانواده بود و سه برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت. (از برادرانش محمود خان، قاضی دیوان عالی کشور بود که در زمان نخست وزیری سپهبد رزم آرا، سمت معاون نخست وزیری را داشت. عیسی خان، سرلشکر و از رؤسای سابق دانشکده افسری بود. هر دو برادر در هنر و ادبیات دستی داشتند.)

صادق هدایت در سال ۱۲۸۷ تحصیلات ابتدایی را در سن ۶ سالگی در مدرسهٔ علمیهٔ تهران آغاز نمود. در سال ۱۲۹۳ روزنامه دیواری ندای اموات را در مدرسه انتشار داد و دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز نمود. ولی در سال ۱۲۹۵ به خاطر بیماری چشم‌درد مدرسه را ترک کرد و در سال ۱۲۹۶ در مدرسهٔ سن‌لویی که مدرسهٔ فرانسوی‌ها بود، به تحصیل پرداخت. به گفتهٔ خود هدایت اولین آشنایی‌اش با ادبیّات جهانی در این مدرسه بود و به کشیش آن مدرسه درس فارسی می‌داد و کشیش هم او را با ادبیّات جهانی آشنا می‌کرد. در همین مدرسه صادق به علوم خفیه و متافیزیک علاقه پیدا کرد. این علاقه بعدها هم ادامه پیدا کرد و هدایت نوشتارهایی در این مورد انتشار داد. در همین سال صادق اولین مقالهٔ خود را در روزنامهٔ هفتگی (به مدیریت نصراله فلسفی) به چاپ رساند و بعنوان جایزه سه ماه اشتراک مجانی دریافت نمود. همچنین همکاری‌هایی با مجله ترقی داشت. صادق در همین دوران گیاه‌خوار شده بود و به اصرار و پند بستگانش مبنی بر ترک آن وقعی نمی‌نهاد. در سال ۱۳۰۳، در حالی که هنوز مشغول تحصیل در مقطع متوسطه بود دو کتاب کوچک انتشار داد: «انسان و حیوان» که راجع به مهربانی با حیوانات و فواید گیاه‌خواری است و تصحیحی از رباعیات خیام با نام «رباعیات خیام» (با کتاب «ترانه‌های خیام» اشتباه نشود) به همراه مقدمه‌ای مفصّل. در همین سال بود که صادق داستان «شرح حال یک الاغ هنگام مرگ» را در مجلهٔ وفا، سال دوم، شماره ۶-۵ منتشر کرد.

گیاه‌خواری
صادق هدایت در جوانی گیاه‌خوار شد و کتابی در فواید گیاه‌خواری نیز نوشت. او تا پایان عمر گیاه‌خوار باقی‌ماند. بزرگ علوی در این باره می‌نویسد: «یک بار دیدم که در کافه لاله‌زار یک نان گوشتی را که به زبان روسی بولکی می‌گفتند، به این قصد که لای آن شیرینی است، گاز زد و ناگهان چشم‌هایش سرخ شد، عرق به پیشانی‌اش نشست و داشت قی می‌کرد که دستمالی از جیبش بیرون آورد و لقمه نجویده را در آن تف کرد.»

عزیمت به اروپا
هدایت در ۱۳۰۳ از مدرسه سن لویی فارغ‌التحصیل گشت و در همین سال بود که با تقی رضوی آشنا شد. در سال ۱۳۰۵ با اوّلین گروه دانش‌آموزان اعزامی به خارج راهی بلژیک شد و در رشتهٔ مهندسی به تحصیل پرداخت. در همین سال داستان «مرگ» را در مجلهٔ ایرانشهر شمارهٔ ۱۱، که در آلمان منتشر می‌شد به چاپ رسانید و مقاله‌ای به فرانسوی به نام «جادوگری در ایران» در مجلهٔ له‌ویل دلیس، شماره ۷۹ نوشت. هدایت از وضع تحصیل و رشته‌اش در بلژیک راضی نبود و مترصد بود که خود را به فرانسه و در آن‌جا به پاریس که آن زمان مرکز تمدن غرب بود برساند. سرانجام در ۱۳۰۶ پس از تغییر رشته و دوندگی فراوان به پاریس منتقل شد. در همین سال نسخهٔ کامل‌تری از کتاب «انسان و حیوان» با نام «فواید گیاهخواری» با مقدمهٔ حسین کاظم‌زادهٔ ایرانشهر در برلن آلمان به چاپ رساند.

خودکشی اول و نخستین داستان‌ها

صادق هدایت پس از اولین خودکشی نافرجامش در پاریس، این عکس در خانه عیسی هدایت در پاریس (۱۳۰۷) گرفته شده‌است.
صادق هدایت در سال ۱۳۰۷ اقدام به خودکشی در رودخانه مارن (فرانسه) کرد، لیکن یک قایق ماهیگیری او را نجات داد. در همین دوران در پاریس با دختری به نام ترز دوست بود. صادق در مورد خودکشی‌اش به برادرش محمود می‌نویسد: «یک دیوانگی کردم به خیر گذشت.» ادعا شده‌است که راجع به خودکشی نخستش توضیحی به هیچ‌کس نداده‌است. اما م. فرزانه سال‌ها بعد از زبان هدایت (سال‌ها بعد از خودکشی اولش) نقل می‌کند که علت خودکشی مسائل عاطفی بوده‌است.

نخستین نمونه‌های داستان‌های کوتاه هدایت در همان سال خودکشی نافرجامش صورت گرفت. نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان» و داستان کوتاه «مادلن» را در همین دوران نوشته‌است. پس از آن خودکشی نافرجام نیز داستان معروف «زنده به گور»، «اسیر فرانسوی»، «افسانهٔ آفرینش»، «حاجی آقا»، رسالهٔ طنزآمیز «البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه» را نوشت.

بازگشت به تهران
هدایت در سال ۱۳۰۹، بی آنکه تحصیلاتش را به پایان رسانده باشد، به تهران بازگشت و در بانک ملی (در قسمت محاسباتی و دفتر ارسال مرسلات) مشغول به کار شد. لیکن از وضع کارش راضی نبود و در نامه‌ای که به تقی رضوی (که دوستیشان در دوران متوسطه آغاز شده بود) در پاریس نوشته‌است، از حال و روز خود شکایت می‌کند. دوستی با حسن قائمیان که پس از مرگ هدایت خود را وقف شناساندن او کرد در بانک ملی اتفاق افتاد. در همین سال مجموعه داستان «زنده‌به‌گور» و نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان» را در تهران منتشر کرد. هدایت در این سال با مسعود فرزاد، بزرگ علوی و مجتبی مینوی آشنا شده و حلقهٔ دوستی‌ای ایجاد می‌شود که نامش را گروه ربعه گذاشتند.

گروه ربعه
نوشتار اصلی: گروه ربعه
در آن دوران گروهی از ادیبان کهنه‌کار بودند که به آن‌ها ادبای سبعه می‌گفتند و به گفتهٔ مجتبی مینوی «هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به فارسی منتشر می‌شد از آثار قلم آن‌ها خالی نبود.» این هفت تن که در واقع بیشتر از هفت تن بودند شامل کسانی چون محمدتقی بهار، عباس اقبال آشتیانی، رشید یاسمی، سعید نفیسی و بدیع‌الزمان فروزانفر و محمد قزوینی می‌شدند. گروه ربعه این نام را برای دهن‌کجی به این افراد (که به نظر ایشان کهنه‌پرست بودند) انتخاب کردند. گفت‌وگو و دیدارهای گروه ربعه در رستوران‌ها و کافه‌های تهران بود از آن جمله کافه قنادی رُزنوار که در حدود سال ۱۳۱۰ پاتوق صادق هدایت و دوستان به‌شمار می‌آمد. بعدها نیز افراد دیگری چون پرویز ناتل خانلری، عبدالحسین نوشین، غلامحسین مین‌باشیان و نیما یوشیج به گروه ربعه اضافه شدند. این گروه به فعالیت‌های ادبی و فرهنگی پرداختند و آثاری چند در این سالها با همکاری همدیگر انتشار دادند. مینوی در بارهٔ این دوران می‌گوید: «ما با تعصب جنگ می‌کردیم و برای تحصیل آزادی می‌کوشیدیم و مرکز دایرهٔ ما صادق هدایت بود.»

سال‌های ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴ برای هدایت دورانی پربار محسوب می‌شود و آثار تحقیقی و داستانی بسیاری انتشار داد. از جمله این آثار می‌توان به مجموعه انیران اشاره کرد که شامل سه داستان «فتح اسکندر» از ش. پرتو، «هجوم اعراب» از بزرگ علوی و «حمله مغول» از صادق هدایت می‌باشد. این کتاب به ذبیح بهروز تقدیم شده‌است. مجموعهٔ داستان‌های کوتاه «سایه‌روشن» (حاوی ۷ داستان)، نمایشنامهٔ «مازیار» با مقدمهٔ مینوی، کتاب مستطاب «وغ‌وغ ساهاب» با همکاری مسعود فرزاد. (این کتاب در سال ۱۳۱۳ به چاپ رسید و در سال ۱۳۱۴ هدایت به خاطر آن به نظمیهٔ تهران احضار شد). مجموعه داستان‌های کوتاه سه قطره خون و چندین داستان کوتاه دیگر نظیر «گرداب»، «دون ژوان کرج»، «مردی که نفسش را کشت»، «صورتکها»، «چنگال»، «لاله»، «آفرینگان»، «طلب آمرزش»، «محلل»، «مرده‌خورها»، «عروسک پشت پرده»، چاپ نخست «علویه خانم» و همچنین سفرنامهٔ «اصفهان نصف جهان»، در این دوران به چاپ رسید. در این دوران شور میهن‌دوستی و بیگانه‌ستیزی در بسیاری از آثار وی موج می‌زند.

هدایت و فولکلور
صادق هدایت برای اولین بار در ایران اقدام به جمع‌آوری متل‌ها و داستان‌های عامیانه کرد و نوشتار «اوسانه» و کتاب «نیرنگستان» را در این موضوع به چاپ رساند. «اوسانه» مجموعه‌ای از ترانه‌های عامیانه و قصه‌های کودکان نظیر: «لچک کوچولوی قرمز»، «آقا موشه»، «شنگول و منگول» و «سنگ صبور» می‌باشد که در تهران به چاپ رسید. به علاوه طی دو مقاله در مجلهٔ سخن راجع به فولکلور و ادبیات توده مطالبی نوشت که مقالهٔ اول با عنوان «طرح کلی برای کاوش فولکوریک یک منطقه» در شماره ۴ این مجله به چاپ رسید. از همکاری‌های دیگر هدایت با مجلات وزین آن زمان، می‌توان به انتشار «حکایت بی نتیجه»، «درد دل میرزا یداله» و ترجمه‌های «تمشک تیغ دار» از آنتون چخوف، «مرداب حبشه» از گاشتن تراو، «کلاغ پیر» از اکساندر لانژکیلاند و «کور و برادرش» از آرتور شیتسلر، همگی در مجلهٔ افسانه دورهٔ سوم، جزوهٔ ۲۸ و انتشار «حکایت با نتیجه» در دورهٔ سوم، جزوهٔ ۳۳ همین مجله اشاره کرد. مجلهٔ موسیقی را هم در این دوران بنا نهاد. همچنین هدایت در کتاب «رباعیات خیام» خود تجدید نظر کرد و آن را مفصل‌تر با عنوان «ترانه‌های خیام» و با ۶ تصویر اثر آندره درویش بوسیله نشر روشنایی انتشار داد. سفرنامه‌ای هم راجع به سفرش به گیلان و مازندران با عنوان «روی جادهٔ نمناک» نوشت.

سفر به هندوستان

هدایت در اواخر عمر
هدایت در سال ۱۳۱۵ به همراه شین پرتو به هند رفت و در آپارتمان او اقامت کرد. در هند به فراگیری زبان پهلوی نزد دانشمند پارسی (از پارسیان هند) بهرام گور انکلساریا پرداخت و کارنامهٔ اردشیر پاپکان را در هند از پهلوی به فارسی ترجمه کرد.

در طی اقامت خود در بمبئی اثر معروف خود بوف کور راکه در پاریس نوشته بود پس از اندکی تغییرات با دست بر روی کاغذ استنیسل نوشته، به صورت پلی‌کپی در پنجاه نسخه انتشار داد و برای دوستان خود فرستاد؛ از جمله نسخه‌ای برای مجتبی مینوی که در لندن اقامت داشت و نسخه‌ای برای جمالزاده که آن زمان در ژنو بود. عده‌ای داستان بوف کور را محصول حال و هوای هند می‌دانند، لیکن چنانکه از گفتگوهای هدایت و فرزانه بر می‌آید هدایت کار روی این اثر را از سالها پیش شروع کرده بود به قول هدایت در گلویش گیر کرده بود[احتیاج به ذکر صفحهٔ فرزانه]. در نسخهٔ پلی‌کپی‌ای که از بوف کور در هند انتشار داد نوشته بود که چاپ اثر در ایران ممنوع است. علاوه بر اینها هدایت دو داستان به زبان فرانسوی در هند به چاپ رساند: "Lunatique" و "Sampingue".

بازگشت از هندوستان
صادق هدایت در سال ۱۳۱۶ از هند بازگشت و دوباره در بانک ملی مشغول به کار شد. سال بعد از بانک ملی استعفا داده، در وزارت فرهنگ استخدام شد. او تا سال ۱۳۲۰ که متفقین ایران رااشغال کردند به فعالیت‌های ادبی پرداخت و چندین داستان و مقاله انتشار داد. کارنامهٔ اردشیر بابکان را در مجلهٔ موسیقی و گجسته ابالیش (ترجمه از متن پهلوی) را جداگانه (در انتشارات ابن سینا) چاپ کرد. با وجود این بوف کور همچنان در ایران منتشر نشده بود.

اشغال ایران توسط متفقین و بازشدن فضای سیاسی
در سال ۱۳۲۰ هدایت در دانشکدهٔ هنرهای زیبا با سمت مترجم استخدام شد. با اشغال ایران به دست متفقین و باز شدن فضای سیاسی بوف کور به صورت پاورقی در روزنامهٔ ایران به‌صورت سانسورشده به چاپ رسید. در سال ۱۳۲۱ مجموعهٔ سگ ولگرد را انتشار داده، ترجمه‌هایی از شهرستان‌های ایران گزارش گمان‌شکن و یادگار جاماسپ از پهلوی به فارسی صورت داد. بعد از ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ و پایان جنگ جهانی دوم انتقادهای اجتماعی صادق هدایت شدت می‌گیرد. داستان بلند حاجی‌آقا داستان کوتاه «آب زندگی» و مجموعهٔ ولنگاری که همه مضامین اجتماعی دارند در این دوران به چاپ رسیدند. علاوه بر این فعالیت‌ها هدایت به نوشتن مقاله‌های نقد ادبی و ترجمهٔ آثاری از کافکا نیز پرداخت و در نشریه‌های مختلف به چاپ رساند. چند اثر دیگر پهلوی را هم ترجمه کرد. در سال ۱۳۲۴ هدایت سفری به تاشکند داشت و در انجمن فرهنگی ایران و شوروی از او تقدیر شد.

در این دوران بسیاری از رفقای هدایت از جمله علوی و عبدالحسین نوشین به حزب توده پیوسته بودند و در مجموع نشست و برخاست وی با توده‌ای‌ها بیشتر شده بود و حتی مقالاتی در روزنامهٔ مردم که ارگان حزب توده بود با نام مستعار به چاپ رساند. لیکن علی‌رغم اصرار سردمداران حزب هرگز به حزب توده نپیوست.

پایان جنگ و یأس و نومیدی
پس از پایان جنگ و پیش‌آمدن مسائل کردستان وآذربایجان هدایت از توده‌ای‌ها هم سرخورده شد و بیش از پیش به شرایط بدبین شد.بدبینی او به شرایط در نامه‌هایی که به جمال‌زاده و شهیدنورایی نوشته‌است، دیده می‌شود.

در سال ۱۳۲۶ به نوشتن توپ مرواری پرداخت اما این اثر تا پس از مرگش به چاپ نرسید. معروف‌ترین نام مستعار او که توپ مرواری هم تحت آن منتشر شد هادی صداقت است. در ۱۳۲۷ مقالهٔ «پیام کافکا» به صورت مقدمه‌ای بر کتاب گروه محکومین نوشتهٔ کافکا و ترجمهٔ حسن قائمیان نوشت. در سال ۱۳۲۹ با همکاری حسن قائمیان داستان «مسخ» کافکا را ترجمه کرد و در مجلهٔ سخن انتشار داد. در ۱۲ آذر همان سال با گرفتن گواهی پزشکی (برای اخذ روادید) و فروختن کتابهایش به فرانسه رفت. در طول اقامت در فرانسه سفری به هامبورگ داشت و نیز سعی کرد به لندن برود که موفق نشد. سرانجام در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در آپارتمان اجاره‌ای‌اش در پاریس با گاز خودکشی کرد. او نخستین نویسنده و ادیب ایرانی محسوب می‌شود که خودکشی کرده‌است. وی چند روز قبل از انتحار بسیاری از داستان‌های چاپ‌نشده‌اش را نابود کرده بود. هدایت را در قبرستان پرلاشز به خاک سپردند. مراسم خاکسپاری‌اش با حضور عده‌ای قلیل از ایرانیان و فرانسویان صورت گرفت.

شرح حال صادق هدایت به قلم خودش

«من همان قدر از شرح حال خودم شرَم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجّه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجّمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست؛ باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قائل شده باشم بعلاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند.
از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است. روی‌هم‌رفته موجود وازدهٔ بی مصرف قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.»

خانه صادق هدایت
خانه صادق هدایت در استان تهران، شهر تهران، خیابان سعدی، ضلع جنوب شرقی بیمارستان امیر اعلم، خیابان شهید تقوی (خیابان هدایت) پلاک ۱۱، کنار خانه سفیر کبیر دانمارک واقع شده‌است.

خانه مورد نظر به دستور پدر صادق هدایت بنا شده و فرم و ساختار بنا به سبک اواخر دوران قاجار بر می‌گردد. در دههٔ پنجاه دفتر فرح پهلوی به فکر افتاده بود موزه ای برای مرحوم صادق هدایت ترتیب دهد. برای این کار خانهٔ پدری هدایت را خریدند و اشیاء شخصی اش را از بازماندگان هدایت گرفتند که پس از انقلاب اسلامی در ۱۳۵۷ این کار انجام نگرفت. با پیروزی انقلاب اسلامی ملک مصادره شد و در اختیار دانشگاه علوم پزشکی تهران قرار گرفت. سپس به عنوان مهدکودک کارکنان و بعد به عنوان انبار بیمارستان مورد بهره برداری قرار گرفت. (در حال حاضر در داخل بیمارستان تابلوی کتابخانه بر روی ملک نصب شده اما کاربری کماکان انبار است)

سال ۱۳۸۱ برادرزاده هدایت - جهانگیر هدایت - به نوع کاربری این خانه توسط دانشگاه علوم پزشکی اعتراض کرد. ولی با این اعتراض موافقت نشد.

هدایت نقاش

آهوی تنها، اثر صادق هدایت.
صادق هدایت نقّاشی هم می‌کرد و برخی طرح‌های او موجود است. از جمله آهویی که در مجموعه آثار هدایت چاپ انتشارات امیرکبیر بر جلد کتاب‌های او نقش بسته، از زیباترین نقاشی‌های اوست. آهوی تنهای هدایت نمادی است از زیبائی محزون و نجابتی غریب و منزوی.

مجموعه‌ای از نقاشی‌های صادق هدایت را جهانگیر هدایت، برادرزاده او، با عنوان «آلبوم نقاشی‌های هدایت» منتشر کرده‌است.

کتاب‌شناسی
نوشته‌های هدایت

بخشی از دست‌نوشتهٔ بوف کور

آرامگاه صادق هدایت در قطعهٔ ۸۵ گورستان پرلاشز، پاریس. (این سنگ مزار توسط خانواده اش در سال ۱۳۴۰ نصب شده‌است.)
رباعیات خیام (صادق هدایت) (۱۳۰۲)
فوائد گیاهخواری (۱۳۰۶)
زنده‌بگور (۱۳۰۸) (مجموعه داستان کوتاه)
پروین دختر ساسان ۱۳۰۹) (نمایشامه)
سایه مغول (۱۳۱۰)
اصفهان نصف جهان (۱۳۱۱) (سفرنامه)
سه قطره خون (۱۳۱۱) (مجموعه داستان کوتاه)
نیرنگستان (۱۳۱۲)
سایه روشن (۱۳۱۲) (مجموعه داستان کوتاه)
مازیار (۱۳۱۲) (جستار تاریخی و یک نمایشنامه) با همکاری مجتبی مینوی
وغ‌وغ ساهاب (۱۳۱۳) با همکاری مسعود فرزاد
ترانه‌های خیام (۱۳۱۳)
بوف کور (۱۳۱۵)
علویه خانم (۱۳۲۲)
حاجی آقا (۱۳۲۴)
افسانه آفرینش (۱۳۲۵) (خیمه‌شب‌بازی در سه پرده)
ولنگاری (۱۳۲۳)
توپ مرواری (۱۳۲۷)
سگ ولگرد (مجموعه داستان کوتاه)
کاروان اسلام (البعثة الاسلامیة الی البلاد الافرنجیة)
مجموعه نوشته‌های پراکنده (به کوشش حسن قائمیان)
س.گ.ل.ل (۱۳۲۱)
گچسته دژ
ترجمه‌ها
ترجمه از زبان فرانسه کور و برادرش (۱۳۱۰) نوشته آرتور شنیتسلر
کلاغ پیر (۱۳۱۰) نوشته الکساندر لانژ کیلاند نویسنده نروژی
تمشک تیغ دار (۱۳۱۰) نوشته آنتون چخوف
مرداب حبشه (۱۳۱۰) نوشته گاستون شرو نویسنده فرانسوی
جلو قانون نوشته فرانتس کافکا
مسخ نوشته فرانتس کافکا
گراکوس شکارچی نوشته فرانتس کافکا
گروه محکومین نوشته فرانتس کافکا
دیوار نوشته ژان پل سارتر
ترجمه از متون پهلوی به زبان فارسی
گجسته ابالیش (۱۳۱۹)
گزارش گمان‌شکن (۱۳۲۲)
یادگار جاماسب (۱۳۲۲)
کارنامه اردشیر بابکان (۱۳۲۲)
زند وهومن یسن (۱۳۲۳)
آمدن شاه بهرام ورجاوند (۱۳۲۴)
مقالات
مقدمه‌ای بر رباعیات خیام
انسان و حیوان (۱۳۰۳)
پیام کافکا
لینک: http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7...
::
لیست کتاب هایی درباره هدایت / ایران-انگ
* صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت نوشته محمدعلی همایون کاتوزیان، ترجمه فیروزه مهاجر
* هفت مقاله از ایران‌شناسان شوروی ترجمه ابوالفضل آزموده
* کتاب صادق هدایت نوشته محمود کتیرایی
* بر مزار صادق هدایت نوشته یوسف اسحاق‌پور، ترجمه باقر پرهام
* مجموعه‌ای از آثار صادق هدایت نوشته محمد بهارلو
* یادبودنامه صادق هدایت انتشارات امیر کبیر
* یاد صادق هدایت، به کوشش علی دهباشی
* هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم نوشته ماشاءالله آجودانی
* راز شهرت صادق هدایت نوشته محمدرضا سرشار
* نامه‌های صادق هدایت گردآوری محمد بهارلو
* خودکشی صادق هدایت نوشته هوشنگ پیمانی
* آشنایی با صادق هدایت نوشته م. ف. فرزانه (چاپ پاریس شامل دو مجلد بوده است: صادق هدایت چه می‌گفت؟ و آن چه صادق هدایت به من گفت)
* کتاب‌شناسی صادق هدایت نوشته محمد گلبن
* صاق هدایت و هراس از مرگ نوشته محمد صنعتی
* ارزیابی آثار و آرای صادق هدایت گردآوری مریم دانایی برومند
* صادق هدایت نوشته ونسان مونتی ترجمه حسن قائمیان
* هشتاد و دو نامه به حسن شهید نورائی نوشته صادق هدایت
* صادق هدایت در تار عنکبوت نوشته مصطفی فرزانه
* صادق هدایت در گذر زمان نوشته موسی‌الرضا طایفی اردبیلی
* نقد و تفسیر آثار صادق هدایت نوشته محمدرضا قربانی
* نیمه‌ی پنهان سرگذشت صادق هدایت نوشته جهانگیر هدایت
* صادق هدایت داستان‌نویس نوشته جعفر مدرس صادقی
* داستان یک روح(شرح و متن بوف کور صادق هدایت) نوشته سیروس شمیسا
* روی جاده ی نمناک / درباره ی صادق هدایت ، نوشته محمد قاسم زاده، انتشارات کاروان

[ویرایش] فیلم

* گفتگو با سایه ساخته خسرو سینایی

[ویرایش] مقالات

* صادق هدایت و کارهای او نوشته پرویز ناتل خانلری، ۱۳۲۶
* یادی از صادق هدایت نوشته پرویز داریوش
* بوف کور در اروپا نوشته سوپر فیلیپ، ترجمه حسن قائمیان، ۱۳۲۲
* تأثیر صادق هدایت در اروپا نوشته آندره روسو ترجمه حسن قائمیان، ۱۳۳۲
* آثار صادق هدایت را بدبین و مأیوس خواندم نوشته احسان نراقی، ۱۳۳۰
* کتاب حاجی‌آقای صادق هدایت، نوشته سعید نفیسی، ۱۳۲۴
* هدایت و حزب توده، نوشته خلیل ملکی، ۱۳۳۰
* بوف کور و عقده ادیپی، نقد روانی نوشته بهرام مقدادی، ۱۳۴۹
* صادق هدایت نوشته روژه لسکو (مترجم بوف کور به زبان فرانسه، ۱۳۲۵
* صادق هدایت، پیشرو رئالیسم ایران نوشته ژیلبر لازار، ۱۳۳۴
* سی سال رمان‌نویسی نوشته هوشنگ گلشیری، ۱۳۴۶
* مقدمه منتخبات صادق هدایت نوشته کمیسروف، ترجمه قائمیان، ۱۳۳۷
* هدایت بنیانگذار ادبیات نو، نوشته کریم کشاورز، ۱۳۵۱
* صادق هدایت نوشته ابرهارد کروگر، ۱۳۴۷
* صادق هدایت بنیانگذار خیام‎شناسی، نوشته محمود کتیرایی، ۱۳۴۹
* یاد آشنا نوشته اسلام کاظمیه، ۱۳۴۷
* صادق هدایت در آلمان نوشته جواد فلاطوری، ۱۳۴۰
* بدبینی هدایت نوشته مسعود فرزاد، ۱۳۴۶
* سقوط هدایت در چاله هرز ادبیات فرانسه، نوشته احمد فردید، ۱۳۵۲
* صادق هدایت ناشناس مرد نوشته بزرگ علوی، ۱۳۵۲
* صادق هدایت نوشته احسان طبری، ۱۳۲۵
* هدایت و آل‌احمد در یک ارزیابی نوشته بهرام صادقی، مجله فردوسی شماره ۱۰۹۶
* هدایت وطن‌پرست و ستایشگر انسان نوشته عبدالحسین سپنتا، ۱۳۴۷
* هدایت مجاهدی در اردوی انسانیت نوشته عبدالحسین زرین‌کوب، ۱۳۵۲
* یادبودهای من از صادق هدایت نوشته یان ریپکا، ترجمه مصطفی فرزانه، ۱۳۴۴
* صادق هدایت از نظر دهخدار نوشته علی اکبر دهخدا، ۱۳۵۲
* ۲۳ سال از مرگ صادق هدایت گذشت، نوشته محمدعلی جمال‌زاده، ۱۳۵۳
* با حافظ چه کردند که با صادق هدایت بکنند نوشته ایرج پزشکزاد، مجله روشنفکر، شماره ۸۸۹
* صادق هدایت و فلسفه آقای فردید، نوشته رضا براهنی، ۱۳۵۱
* صادق هدایت و مکتب او نوشته ابوالقاسم انجوی شیرازی، ۱۳۵۲
* غروب هدایت، نوشته محمدعلی اسلامی ندوشن، ۱۳۳۷
* یادی از صادق هدایت نوشته مهدی اخوان ثالث، ۱۳۴۸
* هدایت بوف کور نوشته جلال آل‌احمد، ۱۳۳۰
* صادق هدایت و سینما نوشته عباس بهارلو
* ناقوس خیال در آثار هدایت نوشته مایکل بیرد، ۱۳۷۱
* مسخ هدایت از مسخ نوشته نسرین رحیمیه، ۱۳۷۱
* دیوار، معرفی و نقد نوشته منوچهر آتشی، مجله تماشا، شماره ۸۸

[ویرایش] شعر

* روی جاده نمناک سروده مهدی اخوان ثالث در رثای هدایت، ۱۳۴۰
لینک: http://www.iran-eng.com/showthread.php/200571-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-!-(-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-)
::
یادی از صادق هدایت / تیرگان
درست یادم نیست که در کجا نخستین بار به او برخوردم، گمان می کنم «کافه فردوسی» بود که او در آن زمان هر روز عصر سری به آن می زد. وقتی آقای گوهرین مرا معرفی کرد، او قیافه آشنا به خود گرفت، چه، دو سه شعر از من در مجله «سخن» انتشار یافته بود و هدایت آنها را دیده بود. به عادتِ همیشگیش چند کلمه شوخی بر زبان آورد... از آن پس دیدارهای گاه بگاهی پیش می آمد و من تمایل شدیدی در خود می دیدم که با او همنشین شوم... گاهی می رفتم و در کافه فردوسی کنار میز هدایت می نشستم. دوستان او همیشه جمع بودند. پاهای ثابت عبارت بودند از «حسن قائمیان»، «رحمت الهی»، «انجوی شیرازی»، قدری نا منظم تر «پرویز داریوش»، «صادق چوبک» و «دکتر خانلری» و یکی دو نفر دیگر هم می آمدند. ولی او در میان همه شاخص بود و موجبِ جوشش آنها نیز او بود. از آنجا که بلند می شدند به «ماسکوت» در خیابان فردوسی یا میخانه دیگری می رفتند و دنباله همان حرفها در آنجا از سر گرفته می شد. «هدایت» چون گیاهخوار بود در آنجا همیشه مقداری سبزی خوردن و تربچه و ماست و خیار روی میز گذارده می شد. من نسبت به این عده که همگی اهل قلم و باصطلاح «روشنفکر» بودند، حس ستایشی داشتم، اما تنها به خاطر «هدایت» در جرگه آنها حاضر می شدم. «هدایت» کم حرف می زد، ولی هر چه می گفت، شیرینی و تازگی ای داشت که با حرفهای دیگران فرق می کرد. آهنگ صدا و طرز تکلّمش که لهجه اصیل تهرانی و رنگ عامیانه داشت، به گوش من بسیار آبدار و خوشایند می آمد. سیگار را با ظرافت و سبکی لای دو انگشت می گرفت و دود آن را از زیر سبیل باریک و زردش بیرون می داد.
یادی از هدایت/محمد اسلامی ندوشن
امروز سالروز مرگ صادق هدایت است...
در اینجا گوشه ای از آثاری که درباره او نگاشته شده است را می آورم... کامل شاید نباشد اما نشان دهنده میزان تاثیرگذاری او بر ادبیات ایران می تواند باشد.

کتاب
صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت نوشته محمدعلی همایون کاتوزیان، ترجمه فیروزه مهاجر
هفت مقاله از ایران‌شناسان شوروی ترجمه ابوالفضل آزموده
کتاب صادق هدایت نوشته محمود کتیرایی
بر مزار صادق هدایت نوشته یوسف اسحاق‌پور، ترجمه باقر پرهام
مجموعه‌ای از آثار صادق هدایت نوشته محمد بهارلو
یادبودنامه صادق هدایت انتشارات امیر کبیر
یاد صادق هدایت، به کوشش علی دهباشی
هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم نوشته ماشاءالله آجودانی
راز شهرت صادق هدایت نوشته محمدرضا سرشار
نامه‌های صادق هدایت گردآوری محمد بهارلو
خودکشی صادق هدایت نوشته هوشنگ پیمانی
آشنایی با صادق هدایت نوشته م. ف. فرزانه (چاپ پاریس شامل دو مجلد بوده است: صادق هدایت چه می‌گفت؟ و آن چه صادق هدایت به من گفت)
کتاب‌شناسی صادق هدایت نوشته محمد گلبن
صاق هدایت و هراس از مرگ نوشته محمد صنعتی
ارزیابی آثار و آرای صادق هدایت گردآوری مریم دانایی برومند
صادق هدایت نوشته ونسان مونتی ترجمه حسن قائمیان
هشتاد و دو نامه به حسن شهید نورائی نوشته صادق هدایت
صادق هدایت در تار عنکبوت نوشته مصطفی فرزانه
صادق هدایت در گذر زمان نوشته موسی‌الرضا طایفی اردبیلی
نقد و تفسیر آثار صادق هدایت نوشته محمدرضا قربانی
نیمه‌ی پنهان سرگذشت صادق هدایت نوشته جهانگیر هدایت
صادق هدایت داستان‌نویس نوشته جعفر مدرس صادقی
داستان یک روح(شرح و متن بوف کور صادق هدایت) نوشته سیروس شمیسا
روی جاده ی نمناک / درباره ی صادق هدایت ، نوشته محمد قاسم زاده، انتشارات کاروان

فیلم
گفتگو با سایه ساخته خسرو سینایی

مقالات
صادق هدایت و کارهای او نوشته پرویز ناتل خانلری، ۱۳۲۶
یادی از صادق هدایت نوشته پرویز داریوش
بوف کور در اروپا نوشته سوپر فیلیپ، ترجمه حسن قائمیان، ۱۳۲۲
تأثیر صادق هدایت در اروپا نوشته آندره روسو ترجمه حسن قائمیان، ۱۳۳۲
آثار صادق هدایت را بدبین و مأیوس خواندم نوشته احسان نراقی، ۱۳۳۰
کتاب حاجی‌آقای صادق هدایت، نوشته سعید نفیسی، ۱۳۲۴
هدایت و حزب توده، نوشته خلیل ملکی، ۱۳۳۰
بوف کور و عقده ادیپی، نقد روانی نوشته بهرام مقدادی، ۱۳۴۹
صادق هدایت نوشته روژه لسکو (مترجم بوف کور به زبان فرانسه، ۱۳۲۵
صادق هدایت، پیشرو رئالیسم ایران نوشته ژیلبر لازار، ۱۳۳۴
سی سال رمان‌نویسی نوشته هوشنگ گلشیری، ۱۳۴۶
مقدمه منتخبات صادق هدایت نوشته کمیسروف، ترجمه قائمیان، ۱۳۳۷
هدایت بنیانگذار ادبیات نو، نوشته کریم کشاورز، ۱۳۵۱
صادق هدایت نوشته ابرهارد کروگر، ۱۳۴۷
صادق هدایت بنیانگذار خیام‎شناسی، نوشته محمود کتیرایی، ۱۳۴۹
یاد آشنا نوشته اسلام کاظمیه، ۱۳۴۷
صادق هدایت در آلمان نوشته جواد فلاطوری، ۱۳۴۰
بدبینی هدایت نوشته مسعود فرزاد، ۱۳۴۶
سقوط هدایت در چاله هرز ادبیات فرانسه، نوشته احمد فردید، ۱۳۵۲
صادق هدایت ناشناس مرد نوشته بزرگ علوی، ۱۳۵۲
صادق هدایت نوشته احسان طبری، ۱۳۲۵
هدایت و آل‌احمد در یک ارزیابی نوشته بهرام صادقی، مجله فردوسی شماره ۱۰۹۶
هدایت وطن‌پرست و ستایشگر انسان نوشته عبدالحسین سپنتا، ۱۳۴۷
هدایت مجاهدی در اردوی انسانیت نوشته عبدالحسین زرین‌کوب، ۱۳۵۲
یادبودهای من از صادق هدایت نوشته یان ریپکا، ترجمه مصطفی فرزانه، ۱۳۴۴
صادق هدایت از نظر دهخدار نوشته علی اکبر دهخدا، ۱۳۵۲
۲۳ سال از مرگ صادق هدایت گذشت، نوشته محمدعلی جمال‌زاده، ۱۳۵۳
با حافظ چه کردند که با صادق هدایت بکنند نوشته ایرج پزشکزاد، مجله روشنفکر، شماره ۸۸۹
صادق هدایت و فلسفه آقای فردید، نوشته رضا براهنی، ۱۳۵۱
صادق هدایت و مکتب او نوشته ابوالقاسم انجوی شیرازی، ۱۳۵۲
غروب هدایت، نوشته محمدعلی اسلامی ندوشن، ۱۳۳۷
یادی از صادق هدایت نوشته مهدی اخوان ثالث، ۱۳۴۸
هدایت بوف کور نوشته جلال آل‌احمد، ۱۳۳۰
صادق هدایت و سینما نوشته عباس بهارلو
ناقوس خیال در آثار هدایت نوشته مایکل بیرد، ۱۳۷۱
مسخ هدایت از مسخ نوشته نسرین رحیمیه، ۱۳۷۱
دیوار، معرفی و نقد نوشته منوچهر آتشی، مجله تماشا، شماره ۸۸

شعر
روی جاده نمناک سروده مهدی اخوان ثالث در رثای هدایت، ۱۳۴۰
لینک: http://tirgan.ir/modules.php?name=Forums&file=viewtopic&t=106&highlight=
::
صادق هدایت، آنگونه که بود / تبیان
محمدرضا سرشار
«وای به حال مملکتی که من بزرگ‌ترین نویسنده‌اش باشم»!
(صادق هدایت1)
صادق هدایت در سال 1380 ه‍ . ش. در یک خانوادة اشرافی رو به زوال، که اعضای آن در هر دو رژیم قاجار و پهلوی، صاحب مناصب بالای سیاسی، نظامی و قضایی بودند، به دنیا آمد.
جدش، رضا قلی‌خان هدایت طبرستانی (1215ـ1288 ه‍ـ . ق.)، ملقب به «للـه‌‌باشی»، از رجال دورة ‌قاجار، شاعر و صاحب تذکرة مجمع الف‍ُصحا، اجمل التواریخ (تاریخ مختصر ایران)، روضة الصفای ناصری (سه مجلد؛ در تکمیل روضة الصفای خواندمیر) و برخی آثار دیگر بود. او در تهران متولد شد و در شیراز به تحصیل پرداخت. سپس به دربار محمدشاه و ناصرالدین‌شاه راه یافت؛ و از سوی ناصرالدین‌شاه، به ریاست مدرسة‌ دارالفنون‌ْ منصوب شد. در دوران بازنشستگی، مدتی مربی مظفرالدین میرزا ـ ‌ولیعهد؛ که بعد‌ْ شاه شد‌ـ بود. به همین سبب، به او، عنوان «للـه‌باشی» داده شد.
به نوشتة مؤلف کتاب چند مجلدی نهضت روحانیون ایران، «للـه‌باشی، صوفی تمام عیار و درویش بی‌بند و بار»‌ی بود، که نسبت به علما و مجتهدان‌ْ کینه داشت. به همین سبب، در کتاب روضة الصفای ناصری خود، دخالت مجتهدان در جنگ علیه متجاوزان روس را سخت نکوهش کرد، و گناه شکست در آن را، به گردن آنان انداخت. او در بخشی از این کتاب، نوشت: «عوام کالانعام، علما را بر عوامل سلطان رجحان دادند، و کمر به جهاد بستند.2»
پدربزرگ صادق هدایت، جعفر قلی خان نی‍ّرالملک، رئیس مدرسة دارالفنون و وزیر علوم (1275ـ1283 ه‍.ق.)، مدیر مؤسسة نظام، رئیس معارف استان فارس، حاکم مراغه، رئیس شرکت شیلات، مدیرکل ثبت اسناد و املاک، و رئیس الوزرا (نخست وزیر)، در رژیم قاجار بود.
پدر صادق هدایت، قلی خان، ملقب به اعتضاد الملک، در زمان قاجار، سالها حاکم شهرهای مختلف، م‍ُشیر و مشاور‌ِ وزرا و نخست وزیران،‌ و مدیرکل ادارات و سازمانهای بزرگ بود. با سقوط رژیم قاجار و روی کار آمدن رضاخان میرپنج، منصب بالایی ـ‌ همچون گذشته‌ـ به او داده نشد. اما باز، از کارمندان عالی رتبة حکومت رضاخان بود؛ که از جملة مناصب وی در این دوران، می‌توان به سرپرستی مدرسة نظام اشاره کرد.
مادر صادق هدایت، زیورالملوک، دختر مخبرالسلطنة بزرگ، و نوة اعتضاد الملک بود.
برادر بزرگ صادق هدایت ـ محمود هدایت‌ـ حقوقدان، معاون نخست وزیر (شوهر خواهرش، رزم‌آرا)، قاضی دیوان عالی کشور، و برادر دیگرش ـ‌‌عیسی‌ـ از افسران ارشد (سرلشکر) و رئیس دانشکدة افسری، در دوران سلطنت پهلوی بودند.
مخبرالسلطنه ـ‌پسرعموی صادق هدایت‌ـ نویسنده، وزیر فواید عامه (1305هـ .ش.) و دوبار (در سال‌های 1306 و 1309 ه‍ .ش.) نیز نخست وزیر رضاخان بود. او همان کسی است که نهضت شیخ محمد خیابانی را متلاشی کرد، و در زمان ورود او به تبریز‌ْ به عنوان والی جدید آن خطه (1338 هـ ‍.ق.)، آن روحانی مجاهد و آزاده، که هم در برابر فشار روسهای تزاری متجاوز و هم حکومت فاسد مرکزی (قاجار) ایستاده بود، در تبریز، به قتل رسید.
مخبرالسلطنه، همچنین، در زمان نخست وزیری خود، از عوامل مهم باقی ماندن هدایت در اروپا برای ادامه تحصیل، با وجود پیشینة ناموفق او در این کار، بود.
یکی از خواهران صادق هدایت، م‍ُط‍َل‍َّقه بود، و در خانة پدری زندگی می‌کرد. خواهر دیگر او، همسر سپهبد علی رزم‌آرا، رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران، و سپس نخست وزیر محمدرضا پهلوی (از تیر تا شانزدهم اسفند 1329 ش.) بود؛ که به سبب اقدامات خائنانه و خلاف شرعش در این س‍ِم‍َت، از سوی خلیل طهماسبی ـ‌ از گروه فدائیان اسلام‌ـ اعدام انقلابی شد.
«در کل،‌در طایفة اینها، سرلشکر و وزیر، زیاد بود.3»
خانواده، همچنین، صاحب گماشته‌ای نظامی بود؛ که به صادق هدایت نیز خدمت می‌کرد.
جز اینها، «خانوادة هدایت، املاک وسیعی داشت؛ واقعیتی که انعکاسش را در یکی دو کار هدایت، می‌بینیم.4»
هدایت در شش سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد؛ و با پایان یافتن تحصیلات ابتدایی، به مدرسة دارالفنون رفت. در سال 1295 مدرسه دارالفنون را، به سبب بیماری چشم ترک کرد. در سال 1296 ش، به مدرسه فرانسوی سن لویی، که توسط هیئتهای تبشیری مسیحی اداره می‌شد، رفت. در این مدرسه، درسها، هم به فرانسه و هم به فارسی گفته می‌شد. اما، به نوشتة دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی ـ ‌از دوستداران و ستایندگان هدایت؛ که کتابش دربارة او، مورد تأیید کتبی برادر بزرگ صادق هدایت نیز قرار گرفته است‌ـ او سرانجام نتوانست «سال آخر [مدرسه] سن لوئی را بگذراند و دیپلم متوسطه را بگیرد.5» با این ترتیب، در سال 1304، یعنی بیست و چهار سالگی، به تحصیل خود در این مدرسه، پایان داد.
در سال 1305 با نخستین گروه محصلان ـ‌ نه دانشجویان‌ـ اعزامی، به بلژیک اعزام شد و به تحصیل در مدرسه ـ‌ نه دانشکده‌ـ مهندسی شهر گان مشغول شد. اما «به شهادت نامه‌های خودش، او هرگز به مرحلة تحصیل در رشتة تعیین شده نرسید. زیرا از عهدة ریاضیات پیشرفته [که پیش نیاز ورود به آن مرحله بود]، برنیامد.6»
در نتیجه، هدایت «یکی دو بار سعی کرد به تحصیل خاتمه دهد و به ایران برگردد.7» تا آنکه سرانجام پس از هشت ماه، از آن مدرسه اخراج شد و «نامش از دفتر اتباع خارجة شهر گان خط خورد.8»
با وجود این، با نفوذی که خانواده‌اش در دستگاه دولت داشتند، توانست خود را به پاریس و رشتة ساختمان منتقل کند. اما پس از دو سال تحصیل در این رشته، موفق به ادامة آن نشد. در همین دوران (1307) صادق هدایت کوشید خود را در رودخانة مارن فرانسه غرق کند؛ که به نتیجه نرسید.
اسماعیل مرآت، سرپرست محصلان ایرانی مقیم اروپا، درصدد برآمد جواز اقامتش را باطل کند و او را به ایران برگرداند. اما «عاقبت، تلاشها و نفوذ خانواده هدایت در تهران برای متقاعد کردن مقامات به نتیجه رسید، و به صادق هدایت اجازه دادند که رشتة تحصیلی‌اش را در چارچوب دورة تربیت معلم، به ادبیات فرانسه ‍[در پاریس] تغییر دهد.
اجازه نامه در اردیبهشت 1308 در تهران صادر شد.9» اما با گذشت حدود یک سال، صادق هدایت موفق نشد حتی در رشتة انتخابی و پیشنهادی خود نیز ادامه تحصیل دهد10. در نتیجه، به ایران بازگشت داده شد. این در حالی بود که «در طول اقامت هدایت در اروپا، مقامات ایرانی، بسیار بیش از آنچه که تحت شرایطی دیگر انتظار می‌رفت، رعایت حال او را می‌کردند؛ به این دلیل ساده، که یک نفر با همین نام، در تهران، نخست وزیر بود.11» که او نیز کسی جز پسرعموی پدر و مادر صادق هدایت، یعنی مخبرالسلطنه، نبود.
در مجموع «تاریخچه تحصیلات عالی‌اش [البته در واقع‌ْ تحصیلات عالی نبوده، بلکه در «مدرسه12» بوده است]در اروپا، حاکی از آن است که در تحصیلات آکادمیک‌ْ وضع مطلوبی نداشته است.13»
هدایت، بعدها خود در این باره به م‌.ف‌. فرزانه گفت: «من وقتی به فرنگ رفتم، اصلاً قصد خواندن درس کلاسیک را نداشتم. فقط می‌رفتم فرنگ را ببینم.14»
به این ترتیب، در سال 1309، به ناچار، به ایران بازگشت؛ و به فاصلة کوتاهی، در بانک ملی استخدام شد. در سال 1311 از بانک ملی استعفا داد و به استخدام اداره کل تجارت درآمد. در سال 1313 از اداره کل تجارت استعفا داد و به استخدام وزارت امور خارجه درآمد. در سال 1314 از وزارت امور خارجه نیز استعفا داد. در سال 1315 در شرکت سهامی کل ساختمان مشغول کار شد. در همین سال، خانوادة هدایت از ش.پرتو خواستند که با استفاده از س‍ِم‍َت‌ِ کنسولی‌اش در بمبئی، ترتیب سفر او به هندوستان را بدهد. پرتو نیز پذیرفت؛ و این سفر، انجام شد.
ش.پرتو، خود، در این باره اظهار داشته است:
«وقتی خواستم به محل مأموریت خود (سفارت ایران در هند) بروم، به خانة هدایت رفتم. خانوادة هدایت که از دست صادق ذله شده بودند، از من کمک خواستند، تا لااقل برای مدتی، از شرش خلاص شوند. من با صادق دوست بودم و با خانواده‌اش هم روابطی داشتم. به او پیشنهاد کردم با من به هند بیاید. با خوشحالی پذیرفت.
با هم به بمبئی رفتیم. به او جا و مکان دادم. ماشین تحریر قراضه‌ای به او دادم تا سرش گرم شود؛ و «بوف کور» ـ آن اثر منحط‌ـ را بتواند پلی‌کپی کند. من بودم که دست صادق، این پسرة لوس و ننر را گرفتم تا هند را ببیند و کار جفنگ بنویسد. حالا شما جوانها، هی مشغول او شده‌اید، درباره‌اش مقاله و کتاب می‌نویسید که چه بشود؟ ادبیات که این مزخرفات نیست!15»
هدایت نزدیک به یک سال در هند بود. در این مدت، نزدِ یک زرتشتی به نام بهرام گور انکلسیاریا، به آموختن زبان پهلوی پرداخت. در عین حال، «بوف کور» خود را در پانصد نسخه، به صورت پلی‌کپی، تکثیر کرد.
در سال 1316 به ایران بازگشت و مجدداً به استخدام بانک ملی درآمد. در سال 1317 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. از سال 1320، به عنوان مترجم، در دانشکدة هنرهای زیبا مشغول به کار شد؛ و تا پایان حضور در ایران، در این شغل باقی ماند.
در سال 1324، به واسطة نزدیکیهایی که با حزب توده و بعضی اعضای مؤثر آن، و از این طریق، با «انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی» یافته بود، همچنین نوشتن داستان هجوآمیز «حاجی‌ آقا»، به تاشکند سفر کرد. در اواخر سال 1329 به پاریس رفت، و پس از حدود چهار ماه اقامت در این شهر و درست سی و سه روز پس از ترور شوهر خواهرش ـ ‌رزم‌آرا‌ـ در نوزدهم فروردین 1330، در آپارتمان استیجاری مسکونی‌خود، با گاز اقدام به خودکشی کرد؛ و در بیست و هفتم فروردین همان سال، جسدش ـ‌ بدون رعایت تشریفات اسلامی‌ـ در گورستان مسیحیان این شهر، موسوم به پرلاشز، به خاک سپرده شد.
آثار منتشره از او به صورت کتاب‌ْ به این شرح است:
رباعیات خیام، انسان و حیوان (1303)، فواید گیاهخواری (1308)، پروین دختر ساسان (نمایشنامه)، البعثة الاسلامیه فی بلاد الافرنجیه، افسانة آفرینش (نمایشنامه)، زنده به گور (مجموعه داستان؛ 1309)، سه قطره خون (مجموعه داستان؛ 1311)، سایه و روشن (مجموعه داستان)، نیرنگستان (فرهنگ عامه)، مازیار (نمایشنامه)، علویه خانم (مجموعه داستان؛ 1312)، ترانه‌های خیام (تجدید نظر شدة «رباعیات خیام»)، کتاب مستطاب وغ وغ ساهاب (1313)، سگ ولگرد (مجموعه داستان؛ 1321)، ولنگاری (مجموعه طنز) (1323)، حاجی آقا (داستان بلند؛ 1324) و توپ مرواری (1327).
صادق هدایت، همچنین، در سالهای 1327 و 1329، آثاری از کافکا را، به همراه حسن قائمیان، ترجمه و منتشر کرد. برخی از آثار او، از جمله حاجی آقا و بوف کور، پس از مرگش، به چند زبان خارجی، ترجمه و منتشر شده‌اند. با این رو، این آثار، در میان قاطبة کتابخوان کشورهایی که به زبان آنها ترجمه شده‌اند، بردی نیافته، و مورد استقبال واقع نشده‌اند.
م.ف.فرزانه نوشته است: هدایت در آخرین ماههای عمرش، کوشید همة نوشته‌های منتشر نشده و باقی‌ماندة خود ـ‌جز دو اثر شدیداً ضد اسلامی‌اش، البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه و توپ مرواری‌ـ را از بین ببرد. در این حال، نفرتی که همیشه از مردم کشورش داشت، در او به اوج خود رسیده بوده است:
« ـ‌ می‌خواهم هفتاد سال سیاه چیز ننویسم. مرده شور ببرند! عقم می‌نشیند که دست به قلم ببرم، به زبان این ر‌َج‍ّاله‌ها چیز بنویسم ... یک مشت بی‌شرف! ... یک خط هم نباید بماند ...
تازه داشتم بلد می‌شدم. اول کارم بود. اما این اراذل‌ْ لیاقت ندارند که کسی برایشان کاری بکند! یک مشت دزد قالتاق ...16»
مضامین آثار و سخنان هدایت، نیز گواهی صریح و خالی از هرگونه شبهة دوست جوان و مرید صادق‌‍ِ مورد اعتماد‌ِ او، م.ف.فرزانه، حاکی از آن است که صادق هدایت، در واپسین ایام عمر، هیچ گونه اعتقادی به خدا و عالم غیب و هیچ دینی نداشته، و به شخصی کاملاً ماتریالیست تبدیل شده بوده است. فرزانه در توضیح آنکه چرا هدایت، در پایان، تمام دستنوشته‌های خود، جز دو نوشتة کاملاً ضد اسلامی البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه و توپ مرواری را از بین برد، اظهار داشته است:
«زیرا بعد از یک عمر تلاش و جستجوی در عالم بیم و امید، هستی و نیستی، کمال مطلوب ... شخصیت دومی پیدا کرده که «هادی صداقت» [نظیرة معکوس «صادق هدایت»] است. و هادی صداقت‌ْ خرقة اندیشه‌های ماورای طبیعی را دور می‌اندازد [توجه شود!] و با سر‌ِ بلند، روی باز، در مقابل این درة شاداب و پررنگ زندگی، که از مواهب قابل لمس سرشار است، می‌ایستد و شهادت می‌دهد که ضربتهای ویرانگر را دست غیب نمی‌زند. اصلاً دست‌ِ غیبی که بخواهد بشر را زار و خفیف کند، وجود ندارد؛ و آنچه جلو آمیزش با پرتو خورشید را می‌گیرد، سایة پرچین و چروک حماقت و خرافات است، که ظالم و مظلوم به بار می‌آورد.17٭»
پی‌نوشت‌ها:
1. فرزانه، م.ف؛ آشنایی با صادق هدایت؛ نشر مرکز؛ چاپ اول: 1372؛ ص136.
2. دوانی، علی؛ نهضت روحانیون ایران؛ مجلد 1و2؛ ناشر: مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ ص76.
3. یاد صادق هدایت (خاطراتی از صادق هدایت؛ نوشتة اردشیر آوانسیان)؛ به کوشش علی دهباشی؛ نشر ثالث؛ چاپ اول: 1380؛ ص819.
4. همایون کاتوزیان، محمدعلی؛ صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ ترجمة فیروزة مهاجر؛ انتشارات طرح نو؛ چاپ اول: 1372، ص27.
5. جنتی عطایی، ابوالقاسم؛ زندگی و آثار صادق هدایت؛ انتشارات مجید؛ چاپ اول: 1357؛ ص30.
این زندگینامه، مورد تأیید کتبی رسمی برادر صادق هدایت نیز قرار گرفته است. محمود هدایت، در نامه‌ای خطاب به جنتی عطایی، اظهار داشته است:
«جناب آقای دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی
شرحی که درخصوص زندگانی پرملال مرحوم برادرم صادق هدایت مرقوم داشته‌اید، کاشف حقایقی است که در طول عمر کوتاه آن مرحوم به وقوع پیوسته؛ و این بنده، در تقدیر زحمات آن جناب، بدین‌وسیله، تشکرات صمیمانة خود را تقدیم حضور می‌دارد.
اخلاص کیش [امضا: محمود هدایت]
15/9/2537»
این نامه، در کتاب زندگی و آثار صادق هدایت، نوشة جنتی عطایی، آمده است. (نیز، ر.ک.به: کتاب آشنایی با صادق هدایت؛ نوشتة م.ف.فرزانه؛ ص259.)
7،6و10. صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت، ص46. انورخامه‌ای نیز، در همین باره نوشته است: «ظاهراً مرآت، از نتیجة تحصیلات او ناراضی و پول او را قطع کرده است.» یاد صادق هدایت (خاطرات و تفکرات دربارة صادق هدایت)؛ ص436.
9. یاد صادق هدایت (سالشمار زندگی صادق هدایت؛ نوشتة ناهید حبیبی آزاد)؛ص9.
11. صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ ص52.
هدایت، در واقع در تمام عمر، از رانت نفوذ اعضای خانواده‌اش در دستگاه رژیم پهلوی برخوردار بود. دوست صمیمی‌اش، فریدون هویدای بهایی نیز به این نکته اشاره کرده است:
«خوب؛ برای اینکه هم پدرش و هم عمویش آدمهای خیلی مهمی در دستگاه بودند، کسی جرئت نمی‌کرد صدمه‌ای به هدایت برساند.» (یاد صادق هدایت (با صادق هدایت، از کافه فردوسی تا پاریس)؛ ص585.
12. هدایت نه در فرانسه و نه در بلژیک، هرگز به تحصیلات عالیه (دانشگاهی) نپرداخت؛ بلکه در هر دوی این کشورها، به تصریح نامه خودش، در یک مدرسه فنی (ظاهراً مشابه هنرستانهای فنی خودمان) به تحصیل مشغول شد. زیرا از هر چه بگذریم، او نتوانسته بود تحصیلات متوسطه را در داخل کشور به پایان برساند و دیپلم بگیرد:
«این بنده، صادق هدایت، چهار سال پیش، از طرف وزارت جلیلة فواید عامه سابق برای راه سازی به اروپا رهسپار شدم. مدت هشت ماه در مدرسة [توجه شود!] مهندسی «گان» مشغول تحصیل بودم. لکن چون آب و هوای آن شهر به مزاج بنده سازگار نبود و مجبور بودم، از این رو، با اجازة وزارت جلیله به فرانسه منتقل شدم. و چون برای تحصیل معماری و راه‌سازی به فرنگ رفته بودم، برای امتنان اوامر وزارت جلیله، به مدرسة [توجه شود!] Travux PULPi داخل و در رشتة ساختمان به تحصیل اشتغال داشتم. تا اینکه دورة این مدرسه را طی کردم. ولی از آنجایی که تصدیق این مدرسه که دولتی نبوده و اهمیت مدارس رسمی را نداشت، خیال ورود به مدرسة معماری را داشتم، که در نتیجة مخالفتهایی که ذکرش موجب تطویل کلام و تصدیع خاطر مبارک است، این کار عقیم ماند، و بالاخره منجر به این شد که از محصلین [توجه شود] وزارت جلیلة فواید عامه خارج، و جزو محصلین وزارت جلیله معارف شوم. و چون پیوسته مخالفت با ورود اینجانب به مدرسة معماری دولتی ادامه داشت، ناگزیر به بازگشت به تهران شدم.»
هدایت این نامه را در شانزدهم شهریور 1309، از تهران، برای «وزارت جلیلة طرق و شوارع» فرستاده است. (ن.ک.به: خودکشی صادق هدایت؛ ص111)
13. صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ ص28.
14. آشنایی با صادق هدایت؛ ص92.
15. جمشیدی، اسماعیل؛ خودکشی صادق هدایت؛ انتشارات زرین؛ چاپ دوم: 1376؛ ص85.
جمشیدی، در توضیح این مطلب‌ْ نوشته است: «شین پرتو در سال 1369 که نگارنده به همراه یکی از نویسندگان مشهور به دیدارش رفته بود و دربارة چگونگی سفر [هدایت به هند] پرسشهایی مطرح کرده بود، چنین گفت.» (همان) به گفتة جبار وزیری، هدایت برای دریافت گذرنامه، همراه با فریدون هدایت به شهربانی می‌رود. آنجا می‌گوید «یکی از کمپانیهای فیلمبرداری فارسی، او را برای نوشتن دیالوگهای فارسی استخدام کرده، و در صدد‌ِ حرکت است.» اما از ذکر نام کمپانی خودداری می‌کند. (رستاخیز؛ ش78؛ 9/10/55)
16. آشنایی با صادق هدایت؛ ص228.
17. همان؛ ص361.
٭. نیازمند به تأکید است که ـ‌جز علی دوانی؛ که تنها دربارة جد صادق هدایت اطلاعاتی ارائه کرده بود‌ـ کلیة کسانی که در این مقاله، از آنان‌ْ مطلبی ذکر شده است ـ‌ بدون استثنا‌ـ از دوستان یا دوستداران و ستایندگان صادق هدایت بوده‌اند. به گونه‌ای که پنج تن از آنان، هر یک، یک کتاب مستقل قطور، در معرفی و ـ‌عمدتاً‌ـ ستایش صادق هدایت، تألیف و منتشر کرده‌اند. (نام این کتابها، در خلال پاورقی‌های ذکر شده، آمده است.)

لینک: http://www.tebyan.net/celebrated_authors/2007/8/11/44386.html

::

پاییز هدایت (صادق هدایت، روز آخر) / سیمرغ
صادق هدایت: روز آخر
به روایت استاد بهرام بیضایی
عصر 7 آوریل 1951م و 18 فروردین 1330 خورشیدی؛ پاریس
در عصر ابری دل ‌گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسنده ی چهل‌وهشت ساله ی ایرانی مقیم موقت پاریس، به سوی خانه‌اش در محله هجدهم، کوچه ی شامپیونه، شماره ی 37 مکرر می ‌رود، دو مرد را می ‌بیند که بیرون خانه‌اش منتظرش هستند. آن‌ها ازش می ‌پرسند که آیا از اداره ی پلیس می ‌آید و آیا جواز اقامت پانزده روز بعدی را گرفته؟ آن‌ها با او در خیابان‌ها راه می‌افتند و حرف می ‌زنند: رفتن پی تمدید اقامت، آن هم با خیالی که تو داری! هدایت می ‌گوید: من خیالی ندارم! یکی شان می‌خندد: البته که نداری! خودکشی؟ این‌جا پاریس است؛ و آن هم اول بهار! در هوای خاکستری پیش از غروب، آن‌ها در دوسویش از پی می‌آیند و ازش می‌پرسند چه فایده‌ای دارد زنده بماند؟ این زندگی که پانزده روز یک بار تمدید می‌شود! آیا نمی‌داند که هیچ امیدی نمانده است؟
هدایت تقریباً خاموش است. یکی از آن‌ها فکر او را می‌خواند و از آخرین امیدش ـ تغییری معجزه‌آسا در همه چیز ـ حرف می‌زند: تو می‌دانی که هیچ تغییری در پیش نیست. همه در نهان مثل همند. کشورت بوی نفت و گدایی می‌دهد، و همه هم‌دستِ چپاولگرانند. رجاله‌ها همین نیست کلمه‌ای که به‌کار می‌بری؟ رجاله‌ها هر فکر نوی دل‌سوزانه‌ای را با گلوله پاسخ می‌دهند. همین روزها نویسنده‌ای را در دادگستری تهران، روز روشن جلوی چشم همه کشتند، به خاطر صراحت افکارش! و امید به این‌که با نوشتن چیزی را عوض کنی یا حتی فقط آیینه‌ای باشی، در تو مرده. این‌جا کسی زبان نوشته‌های تو را نمی‌داند؛ و آن‌ها که در کشورت خط تو را می‌خوانند آیا از حروف الفبا بیش‌ترند؟! هدایت می‌خواهد بداند که آن‌ها پلیس‌اند؟ نه؛ آن دو بسیار شبیه خود هدایت هستند. هدایت می‌گوید در نظر اول آن‌ها را اشتباه گرفته با کسانی که خیال می‌کند دنبالش هستند. آن‌ها پیش خود می‌خندند.
آن‌ها به کافه می‌روند و زن اثیری برایشان قهوه و کنیاک می‌آورد. هدایت دست به جیب می‌برد: نمی‌توانم مهمانتان کنم. آن‌ها لبخند می‌زنند: ته مانده ی دست و دل‌بازی اشرافی؟ هدایت رد می‌کند: برایم ممکن نیست! یکی‌شان نگاهی شوخ می‌اندازد به جیب بغل او: نمی‌شود گفت نداری! هدایت دفاع کنان پس‌می‌کش: این نه! یک کمی به شوخی تأکید می‌کند: البته؛ باید به فکر آینده بود! دومی تند می‌پرسد: مخارج کفن و دفن؟ هدایت می‌گوید: دست دراز کردن یاد نگرفته‌ام! یک کمی می‌خندد: داستان "تاریکخانه"! او یادداشتی در می‌آورد و پیش چشم می‌گیرد: "با خودم عهد کرده‌ام روزی که کیسه‌ام ته کشید، یا محتاج کس دیگری بشوم، به زندگی خودم خاتمه بدهم." یادداشت را می‌بندد: لازم است بگویم چه سطر و چه صفحه‌ای؟
هدایت کمی گیج در نیمه ی تاریکی چراغی که فقط روی میز را روشن می‌کند به آن‌ها می‌نگرد: حتماً مأموریتی دارید. چپی هستید یا راستی؟ مذهبی هستید یا دولتی؟ این تکه را نوشته و دستتان داده‌اند. شما فقط وانمود می‌کنید که خیلی می‌دانید؛ ولی واقعاً یک کلمه هم از من نخوانده‌اید! آن‌ها در برابر این خشم غیر منتظره، دمی هاج و واج و ندانم‌کار به‌هم نگاه می‌کنند؛ و اندک اندک یکی‌شان آغاز می‌کند: "همه اهل شیراز می‌دانستند که داش‌آکل و کاکا رستم سایه یک‌دیگر را با تیر می‌زنند..." و هم‌چنان که می‌گوید داش‌آکل و کاکا رستم قمه‌کشان، در جنگی ابدی، از پشت پنجره کافه که حالا دیگر بفهمی نفهمی همان محله سردزک شیراز است، از برابر مرجانِ طوطی به‌دست می‌گذرند. هدایت فقط می‌نگرد. دیگری چراغ روی میز را به سوی هدایت سر می‌گرداند و سایه او را چون جغدی بر دیوار می‌اندازد: "در زندگی زخم‌هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد..." و هم‌چنان که می‌گوید زن اثیری ـ که سینی سفارش یک مشتری را می‌برد ـ دمی روان میان تاریک روشن کافه به هدایت لبخند می‌زند؛ و گدایی شبیه پیرمرد خنزرپنزری با کوزه شکسته زیر بغل از پشت پنجره ـ که حالا کم و بیش خانه‌های کاه گلی تو سری خورده، و درشکه‌ای با اسب لاغر مردنی، در چشم‌انداز آن پیداست ـ می‌گذرد. و به طرزی هراس‌آور می‌خندد چنان که دندان‌هایش نمایان می‌شود؛ از میان راهش زنی لکاته ناگهان پیش می‌آید و چادرش را می‌اندازد و سر و تن خود را به شیشه پنجره می‌چسباند. هدایت می‌کوشد با تکان دادن سر آن‌ها را از ذهن خود براند. یکی‌شان علویه خانم را تعریف می‌کند؛ زن میان سال پر زاد و رودی که برای ثواب و کاسبی، دائم با کاروان زوار می‌رود و می‌آید و در راه صیغه می‌شود؛ و هم‌چنان که می‌گوید قافله زوار و چاوش‌خوان از پشت سرش می‌گذرند، علویه خانم نشسته میان گاری پر از زن‌های دیگر و بروبچه‌های قد و نیم قد خودش، پیاپی بر سینه می‌کوبد و کسی را نفرین می‌کند. هدایت خاموش می‌نگرد. دیگری می‌گوید تو که نمی‌خواهی حاجی‌آقا را سر تا ته بشنوی. هان؟ خود آزاری است! کار چاق کنی نشسته بر یک سکو که گمان می‌کند مرکز دنیاست! و هم‌چنان که می‌گوید کافه اندک اندک نوری از سوراخ سقف می‌گیرد و حاجی‌آقا نشسته در هشتی خانه‌اش دیده می‌شود که به چند مرد ته‌ریش‌دار با تحکم و بد خلقی دستورهایی می‌دهد و صدایش کم‌کم شنیده می‌شود: «در مجامع رسوخ بکنید؛ سینما و تیاتر، قاشق چنگال، هواپیما، اتوموبیل و گرامافون را تکفیر بکنید. از معجزه سقاخانه غافل نباشد!» ناگهان گویی چشمش به هدایت افتاده لحن عوض می‌کند: "آقا من اعتقادم از این جوانان فرنگ رفته هم سلب شده. وقتی برمی‌گردند یک نفر بیگانه هستند!" ارباب‌ رجوع حاجی‌آقا محو می‌شود و فقط دو تن که محرم‌ترند خود را پیش می‌کشند. حاجی‌آقا خشمگین هدایت را نشان می‌دهد: "آقا این مرتیکه خطرناکه. حتماً بلشویکه؛ از مال پس و از جان عاصی؛ باید سرش را زیر آب کرد." ناگهان پارابلومی از زیر لباده بیرون می‌آورد و به آن‌ها نزدیک می‌کند: "در حقیقت شما ثواب جهاد با کفار را می‌برید!" هدایت بی‌اختیار می‌گوید کاش می‌شد همه را…! سایه یکم از تاریکی درمی‌آید: نه، نمی‌توانی پاره‌شان کنی؛ آن‌ها سال‌هاست دیگر از اختیار تو بیرون‌اند. دوره‌ات کرده‌اند. نه! این کی بود رد شد؟ سایه دوم از تاریکی درمی‌آید: زرین‌کلا؛ زنی که مردش را گم کرد. سایه یکم می‌پرسد: دوستش داشتی؟ هدایت لبخند می‌زند. سایه دوم می‌گوید: هنوز دنبال مردش می‌گردد. و هم‌چنان که می‌گوید زرین‌کلا پیش می‌آید و در جست‌وجوی مردش می‌گذرد. سایه یکم کتابی را باز می‌کند: "عشق مثل یک آواز دور، نغمه دل‌گیر و افسونگر است که آدم زشت بد منظره‌ای می‌خواند. نباید دنبال او رفت و از جلو نگاه کرد!" کتاب را می‌بندد: می‌خواهی ببینی؟ نوشته توست: "آفرینگان"! ـ هدایت برافروخته و بی‌اختیار از جا بلند می‌شود. یکمی در پی‌اش می آید: عشق یک طرفه. نه؟ به مردمی که دوستشان داری و قدر خودشان را نمی دانند! هدایت از در بیرون می‌زند؛ دومی در پی‌اش می‌آید: درد تو وقتی شروع شد که زن اثیری در آغوشت مرد. بدبختی تو بود که پیش از مرگ، آن درد عمیق را در چشمانش دیدی. این وطنت نبود؟ هدایت رو می‌گرداند که چیزی بگوید ولی زبانش بسته می‌ماند. پشت شیشه ی کافه، زن اثیری، با بردن انگشت به سوی بینی‌اش او را به خاموشی می‌خواند لبخندی بی‌رنگ؛ و سپس هدایت سرش را به زیر می‌اندازد.
آن‌ها در خیابان‌ها می‌روند مردی با ته‌ریش، شتابزده می‌گذرد؛ به تنه‌ای که ندانسته می‌زند می‌ماند و می‌پرسد شما ایرانی هستید؟ من پی واجب‌القتلی به اسم هدایت می‌گردم؛ صادق هدایت! هدایت می‌گوید: نه، من هادی صداقتم. مرد نفس‌زنان می‌گوید: حکم خونش را دارم ولی به صورت نمی‌شناسمش. لعنت به چاپارخانه وطنی! مدت‌هاست از تهران فرستاده شده و هنوز در راه است. این ملعون چه شکلی است؟ هدایت می‌گوید: او تصویری ندارد؛ مدت‌ها است شبیه هیچ کس نیست؛ نه هم‌وطنانش، نه مردم این‌جا. مرد شتابزده می‌رود، و هدایت به سایه‌هایش می‌گوید: این یکی از آن‌ها است. چندی است دنبالش هستند. پس از دست به دست شدن نسخه فی بلادالافرنجیه، حکم قتلش را دادند. آن‌ها از حاجی‌آقا دستور می‌گیرند. سایه‌ها، نوشته را می‌شناسند؛ داستان چند قشری که می‌آیند فرنگ را اصلاح کنند و خودشان آلوده فسق و فجور فرنگ می‌شوند. و هم‌چنان که می‌گویند شخصیت‌های داستان فی بلادالافرنجیه مست و خراب می‌گذرند؛ یکی مطربی کنان و یکی دست در گردن لکاته‌ای.
هدایت و دو همراهش به پرلاشز می روند و گوری را می‌بینند که پیرمرد خنزرپنزری می‌کند. کنار درشکه ی فکستنی با اسب لاغر مردنی‌اش، سایه‌ها می‌گویند: ببین حتی گور آماده است. از گور دو قشری شتاب‌زده درمی‌آیند و راست به سوی هدایت می‌آیند و می‌گویند: حاجی‌آقا می‌پرسد چه‌طور بهتر است بمیرد؛ با زهر، چاقو، گلوله، یا طناب؟ او باید انتخاب کند! هدایت برمی‌گردد و به همراهانش می‌نگرد. آن‌ها با شانه بالا انداختن نشان می‌دهند که توصیه‌ای ندارند. هدایت رو برمی‌گرداند به سوی دوقشری؛ ولی آن‌ها نیستند. گیج پرسان رو می‌گرداند سوی دو همراهش؛ و از میان شانه‌های آن دو، پای درخت سروی لب جوی، زن اثیری را می‌بیند که به پیرمرد خنزرپنزری گل نیلوفری تعارف می‌کند. هدایت می‌کوشد این خیال را از سر خود براند، ولی چون به خود می‌آید دو همراهش هم نیستند.
هدایت از کنار آگهی سیرک و چرخ و فلک می‌گذرد؛ از کنار آگهی لاتاری، و راسته نقاشان خیابانی. نقاشی پیش می‌خواندش که چهره‌اش را بکشد. هدایت سر تکان می‌دهد و دور می‌شود. روان میان جمعیت، یکی از دو سایه‌اش از دور می‌گویند: "افسوس می‌خورم که چرا نقاش نشدم. تنها کاری بود که دوست داشتم و ازش خوشم می‌آمد!" حرف توست از دهن قهرمان زنده‌به‌گور. هنوز هم به این گفته پایبندی؟ بعد از آن‌همه نقاشی با کلمات؟ هدایت رومی‌گرداند و از کنار عینک فروشی دو دهنه‌ای می‌گذرد با علامت جغدی عینک زده؛ و سپس‌تر از کنار کتاب فروشی بزرگی که پشت پنجره‌اش عکسی از کافکا است. از میان آیند و روند جمعیت یکی از سایه‌ها می‌گوید: عجیب است که جلوی کتابخانه نایستادی! و دومی جواب می‌دهد: چه فایده وقتی پول نداری بخری؟ یکمی می‌گوید: تازه اگر پولی هم بود اول دسته عینکش! روزنامه فروشی فریاد کنان می‌چرخد و چند تن روزنامه‌خوان پیش می‌آیند. هدایت از میان آن‌ها می‌گذرد. یکمی شوخی‌کنان نگاهش روی روزنامه‌ها می‌چرخد: هیچ خبری از ایران! و اگر هم بود مثلاً چه بود؟ درنرو؛ حدس بزن! ـ آن یکی می گوید: تازگی‌ها روشن‌فکرانی مرده‌اند. هدایت هم‌چنان که می‌رود زیر لب می‌غرد: در کشور من هیچ روشنفکری نمی‌میرد؛ همه نابود می‌شوند!
باران سیل‌آسا. چترها باز می‌شوند. هدایت از زیر درختان برگ نیاورده ی لخت، میان جمعیت می‌رود. دورادور بر سر در سینماها هملت، مهمانان شب، محاکمه، رم شهر بی‌دفاع، اورفه نفرین شدگان، زمین می‌لرزد، همشهری کین، در شهر و سپس تصویری از انفجار بمب اتم در هیروشیما. هدایت ولی به سینمای مقابل می‌رود. سایه‌ای می‌گوید: فیلم‌های مفرح‌تر است چرا فیلم‌های بعد از جنگ اوّل؛ ما بعد از جنگ دومیم! و آن یک می‌گوید: با روح تو سازگارترند. نه؟ با تصور تو از ویرانی کشورت! هدایت بر می‌گردد فحشی بدهد، ولی فقط رفت و آمد مردم است زیر چترها، و پلیسی بارانی‌پوش که از دور به او می‌نگرد. هدایت می‌رود توی سینمای سوت و کوری که چهار تالار کوچک دارد. دری باز می‌شود: روی پرده دانشمند زردوست که از ائیرمن کمک می‌گیرد ناگهان درمی‌یابد که قلعه‌اش آتش گرفته، و غلام گِلی‌اش ـ گولم ـ از میان آتش می‌رود. مردم روستایی به دیدن قلعه آتش گرفته شادی می‌کنند. هدایت لای در به بلیت خود می‌نگرد و صدایی از پشت سر می‌شنود: گجسته‌دژ چنین چیزی می‌شد اگر در آن کشور سینمایی بود. نه؟ هدایت گیج می‌نگرد؛ و می‌داند که از دو همراهش خلاصی ندارد، حتی اگر ظاهراً جلوی چشمش نباشند. دری باز می‌شود: روی پرده بردگان شهر پیشرفته متروپولیس، کارخانه‌ها را می‌گردانند و توسط چشم‌ها و دستگاه‌های پیشرفته نظارت می‌شوند. پچ پچی زیر گوش هدایت: جای یک قلدر سیبیل از بنا گوش دررفته با چشمان از حدقه در آمده خالی است؛ با چکمه‌های سربازی‌اش. این طور نیست؟ هدایت رو می‌گرداند. دری باز می‌شود؛ روی پرده ارابه نوسفراتو می‌ایستد و او نوک پنجه با قوزی که پشت خود می‌اندازد و دست‌های جلو برده از پله‌ها بالا می‌رود. هدایت در تالار را می‌بندد. دری باز می‌شود؛ روی پرده ارابه مرگ خسته می‌گذرد. هدایت در صندلی خود می‌نشیند. پچ‌پچ آن دو را از پشت سر می‌شنود: این تباهی و تلخی با روح آزرده تو هم‌آهنگ است؛ انسان‌های عاجز، که برده ی خود یا دیگری‌اند. درست گفتم؟ هدایت با خشم رو برمی‌گرداند و می‌بیند زن اثیری به سوی او می‌آید. هدایت یکه می‌خورد و عینک از چشمش پایین می‌لغزد. دست و پا گم کرده باز عینک دسته شکسته را بر چشم خود استوار می‌کند، ولی حالا زن لکاته است که از یکی دو ردیف آن طرف‌تر وقیحانه روبه او می‌خندد و دست به دکمه‌های لباس خود می‌برد. هدایت از میان فیلم بر می‌خیزد.
میان شلوغی خیابان، دوقشری شتاب‌زده از دور پیش می‌دوند، و فقط وقتی ندانسته به او تنه می‌زنند دمی می‌مانند و با خشنودی می‌گویند یک نفر هدایت را در این راسته دیده است. وآن‌ها به زودی پیدایش می‌کنند و کلکش را می‌کنند. هدایت به آن‌ها تبریک می‌گوید و آن‌ها شتابان دور می‌شوند؛ در همان حال که دو همراه پیش می‌آیند و گویی منتظر تصمیم، به او می‌نگرند. هدایت یک هو شکلکی می‌سازد؛ ناگهان ابروان خود را بالا می‌برد و نیم‌خنده‌ای به چهره خود می‌دواند، پنجه ی راستش را بالاتر و پنجه ی چپش را پایین‌تر ـ گشوده ـ جلو می‌برد؛ در حالی که بر پنجه ی پای چپ است، پای راستش را مثل این‌که بخواهد از پله‌کانی بالا برود پیش می‌برد و ادای نوسفراتو را درمی‌آورد. سایه ی یکم می‌گوید تو ادای نوسفراتو را درمی‌آوری. مرده‌ای که روزها در تابوت می‌خوابد و شب‌ها به دنبال عاطفه و خون زندگی است. چرا؟ و سایه ی دوم تندی می‌کند: تو بهشان تبریک گفتی. چطور می‌توانی احساس درونی‌ات را پنهان کنی؟
هدایت تند پشت می‌کند و دور می‌شود؛ آن‌ها در پی‌اش می‌روند. یکمی تند می‌گوید: "شاید در دنیا تنها یک کار از من برآید؛ می‌بایستی بازیگر تئاتر شده باشم." و دیگری تند بشکنی در هوا می‌زند: از "زنده به گور". زیر باران هدایت تند می‌کند تا هرچه بیش‌تر از آن‌ها دور شود، ولی ناگهان آن‌دو را سر راه خود می‌بیند. سایه ی یکم: تو داری خداحافظی می‌کنی! درست نگفتم؟ هرجایی که خاطره‌ای داری چرخ می‌زنی! سایه ی دوم: همه‌چیز عوض شده، به سرعت، و دیگر همان نیست که در خاطره بود! هدایت از میان آن‌دو می‌گذرد و به زیر سرپناهی می‌کشد. آن‌دو، دو سویش زیر سرپناه جا می‌گیرند. زیر چترها مردمی می‌گذرند. هدایت می‌نگرد: چاق، لاغر، خشنود، غمگین، شتابزده، کند. پیری که ادای جوانی را درآورده؛ مردی که خود را شبیه زنان ساخته. زنی که خود را چون مردان آراسته. یکی که گویی غمباد دارد با فرزندش که عین خودش است. صدای سایه ی یکم که از روی نوشته‌ای می‌خواند: "هرکس چندین صورت با خود دارد. بعضی‌ها فقط یکی از این صورت‌ها را دائم به‌کار می‌برند که زود چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. دسته ی دیگر صورت‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می‌دهند، ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آن‌ها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود و صورت حقیقی آن‌ها از پشت آن بیرون می‌آید." تو نوشته‌ای، یادت هست؟ بوف کور!
هدایت ناگهان برمی‌گردد و خود را در پنجره مغازه‌ای که پر از آینه‌های کج و کوجی است می‌نگرد؛ کش آمده، دراز شده، کوچک‌تر یا بزرگ‌تر شده. صدای سایه دوم در گوشش می‌پیچد که از رو می‌خواند: "صورت من استعداد برای چه قیافه‌های مضحک و ترسناکی را داشت. گویا همه ی ریخت‌های مسخره، هراس‌انگیز، و باور نکردنی را که در نهاد من پنهان بود آشکار می‌دیدم. همه این قیافه‌ها در من و مال من بودند. صورتک‌های ترسناک و جنایت‌کار و خنده‌آور که به یک اشاره عوض می‌شدند." همان "بوف کور" شش صفحه بعد! هدایت عینک خود را که شیشه‌هایش خیس باران است از چشم برمی‌دارد و می‌برد زیر بالاپوش و با مالیدنش به پیراهن، پاکش می‌کند. باران بند آمده چترها بسته می‌شود. دوچرخه‌ها و چرخ دستی‌ها راه می‌افتند. توی چاله ی آبی، ماه می‌درخشد. هدایت پیش می‌رود و به آن خیره می‌شود. دو همراه می‌بینندش و لبخند می‌زنند: درست است؛ در تهران هم ماه بالا آمده. آن‌جا هم کسانی به ماه نگاه می‌کنند. کسانی با بغض و اشک و کسانی بی‌خیال. دومی پیش می‌آید: آه مردمان است که روی ماه را گرفته. نه؟ هدایت می‌گوید: تا کی می‌خواهید فکرهای من را بخوانید؟
سایه ی یکم به ابری که از روی ماه می‌گذرد می‌نگرد: این سایه‌‌روشن تو را یاد آن فیلم‌ها می‌اندازد، وقتی که خون‌آشام راه می‌افتاد. با همه تاریکی، درآن فیلم‌ها، به معنا عشق است که می چربد گرچه در عمل مرگ است که پیروز است. مرگ خسته! ـ آن‌جا امیدی بود. نبرد عشق و مرگ. چرا در نوشته ی تو عشق کمکی نیست؟ هدایت با پا ماه را در چاله آب به لرزه می‌اندازد: انفجار اتم دروغ آوریل نبود! آن دو یکه می‌خورند و گویی از کشفی که کرده‌اند خشکشان زده باشد، میخکوب به رمیدن هدایت می‌نگرند: هوم ـ تا به حال از وطنت ناامید بودی، و حالا از همه ی جهان! هدایت تند و بی‌اختیار می‌رود آن‌دو شتابان به او می‌رسند: ولی این جواب نبود، فرار از جواب بود: چرا در نوشته ی تو برای داش آکل هیچ امیدی نیست. چرا مرجان تلاشی نمی‌کند؟ چرا عشق همیشه باعث دل‌گرمی است؟ هدایت می‌ماند و مرموز می‌شود؛ و با لبخندی پنهان‌کار به سوی آن‌ها رو می‌گرداند و صدایش را پایین می‌آورد: رازی هست که شما نمی‌دانید، حتی اگر همه ی کلمات مرا از بر باشید. آن دو کنجکاو پیش می‌آیند. هدایت تقریباً پچ‌پچ می‌کند: مرجان متعلّقه ی حاجی‌آقاست؛ همسر پنجمش! آن دو جا خورده و ناباور می‌نگرند: این را فقط به شما می‌گویم. درست شنیدید؛ همسر خون آشام! خودش دیر می‌فهمد؛ مثلِ طوطی در قفس. اگر این را نفهمیده باشید چیزی هم از من نخوانده‌اید! هدایت دور می‌شود و آن‌ها حیران می‌مانند، گیج و سردرنیاورده. از هر جیب کتابی بیرون می‌آورند تند‌تند ورق می‌زنند و پی این مضمون می‌گردند. می‌غرند و می‌خروشند که چرا تا به حال این نکته را نیافته‌اند.
هدایت از کنار سینمایی که فیلم "نبرد راه آهن" را نشان می‌دهد رو به پیاده‌روی آن سو می‌رود و خط‌‌کشی عابر پیاده ی خیابان را پشت سر می‌گذارد. کسانی با صندوق‌هایی که تکان می‌دهند برای مصدومان نهضت مقاومت، اعانه جمع می‌کنند. هدایت از میان آن‌ها می‌گذرد. یک سواری بیماربر آژیرکشان می‌گذرد و جماعتی شمع روشن به‌دست آرام در عرض خیابان پیش می‌آیند، با شعارهایی. در ردیف‌های جلو برخی بر صندلی چرخدار، و بعضی با چوب زیر بغل؛ بی‌دست یا بی‌پا.
روی پل رودخانه هدایت پیاده می‌شود و به ‌آن پایین به جریان آب می‌نگرد. بازتاب لرزان ماه در آب. دو هم‌راه پشت سرش پدیدار می‌شوند: سقوط در آب؟ نه؛ تو یک بار امتحان کرده‌ای! دومی تأکید می‌کند: تو در آب نمی‌پری. نه! می‌ترسی یکهو وحشت بگیردت و کمک بخواهی. یکمی کامل می‌کند: تو عارت می‌آید از کسی کمک بخواهی! هدایت راه می‌افتد؛ آن‌ها در پی‌اش. یکمی می‌گوید: تو نقشه‌ای داری! هدایت هم‌چنان می‌رود و دومی به جای او می‌گوید: "از کارهایی که قبلاً نقشه‌اش را بکشند بی‌زارم." یکمی رد می‌کند: این فقط جمله‌ایست در سین گاف لام لام که می‌تواند تا به حال تصحیح شده باشد. و تند رخ به رخِ هدایت پس پس می‌رود: هوم ـ تو واقعاً داری خداحافظی می‌کنی؛ با همه‌چیز و همه‌جا! تو خیالی داری! هدایت می‌ایستد. یکمی می‌گوید چرا ما را به خانه‌ات نبردی؟ ترسیدی پنبه‌ها را ببینیم؟ دومی فرصت نمی‌دهد: سه روز است پنبه می‌خری. نه؟ برای لای درزها! یکمی دنبال حرف را می‌گیرد: می‌شد از لحاف کش رفت و پول نداد. هدایت می‌گوید: من پول ندادم: من از لحاف کش رفتم. آن دو به هم می‌نگرند: خب، اگر به این‌جا کشیده پس بهترین راه است؛ فقط بپا؛ نباید کبریت بکشی! هدایت لبخند می‌زند: من نقشه‌ای ندارم! آن دو گیج می‌نگرند. هدایت عینکش را برمی‌دارد و به بالا می‌نگرد؛ به ماه، که ابر از روی آن می‌گذرد. یکمی شگفت‌زده تأکید می‌کند: حرفم را پس نمی‌گیرم. آخرین نگاه ـ واقعاً داری خداحافظی می‌کنی! سایه دوم به ماه می‌نگرد و لب باز می‌کند: "نیاکان همه انسان‌ها، به آن نگاه کرده‌اند؛ جلوی آن گریه کرده‌اند؛ و ماه سرد و بی‌اعتنا در آمده و غروب کرده. مثل این است که یادگار آن‌ها، در آن مانده." هدایت در حالی که عینکش را می‌گذارد. پیش دستی می‌کند: "سین گاف لام لام"، نمی‌دانم چه صفحه‌ای! و راه می‌افتد. آن‌ها در پی‌اش می‌روند: هنوز فکر می‌کنی "ماه تنها و گوشه نشین از آن بالا با لبخند سردش انتظار مرگ زمین را می‌کشد؛ و با چهره‌ای غمگین به اعمال چرک مردم زمین می‌نگرد."؟ هدایت می‌غرد: ماه در هیروشیما غیر این چه می‌بیند، گرچه روز یا شبی هم نگاهش به فلاکت کاروان علویه‌ خانم بود؛ و ببخشید که نمی‌دانم چه صفحه و چه سطری!
درشلوغی پیاده‌رو، تردستی که با چشم بسته گذرندگان را شناسایی می‌کند و چند تنی دورش جمع شده‌اند، ناگهان آستین هدایت را می‌گیرد و به سوی خود می‌کشد؛ و هدایت فقط می‌کوشد عینک دسته شکسته خود را روی بینی حفظ کند. مرد چشم بسته، بازیگرانه مشخصات او را در ذهن جست‌وجو می‌کند: هاه ـ مال این‌جا نیستی! شغل؟ نداری! شاید ـ هنرمند! کلمات! بله؛ حرف، حرف، حرف ـ شاید نویسنده‌ای، جهانگرد؟ نه ـ خودت را تبعید کرده‌ای. در وطن، حسرت این‌جا داری و این‌جا، حسرت وطن! ناگهان هراسان می‌ماند: نه، دیگر نداری! تو داری تصمیم مهمی می‌گیری هدایت به دو مرد می‌نگرد که توی جمعیت منتظرش هستند؛ و می‌غرد: من دارم هیچ تصمیمی نمی‌گیرم! او راه می‌افتد. دو سایه پشت سرش می‌روند. یکمی خودش را می‌رساند: درست گفتی "کسی تصمیم به خودکشی نمی‌گیرد. خودکشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و سرشت و نهاد آن‌ها است. نمی‌توانند از دستش بگریزند. خودکشی هم با بعضی زاییده می‌شود" ـ و از دومی می‌پرسد "زنده به گور" نیست؟ دومی ـ در پی‌شان ـ می‌گوید: آن هم نه فقط یک بار؛ دوبار! هدایت دور نشده می‌ماند و کلافه برمی‌گردد و سکه‌ای جلوِ مرد چشم بسته پرت می‌کند. مرد چشم بسته می‌‌گوید: نگفتم مسیو تا ده شماره برمی‌گردد و سکه ما یادش نمی‌رود؟ جمع‌شدگان می‌خندند و کف می‌زنند. سکه را از روی زمین پیرمرد خنزرپنزری برمی‌دارد. هدایت پشت می‌کند و دور می‌شود؛ داش‌آکل با قداره‌ای خونین به‌دست و زخمی در پهلو به دنبالش. از روبرویش حاجی‌آقا پرخاش‌کنان و بد دهن پیش می‌آید، ولی زودتر از آن که به هدایت برسد زن لکاته زیر بغل حاجی‌آقا را می‌گیرد و خندان دور می‌کند. در خیابان درشکه مرگ می‌رود؛ پیرمرد خنزرپنزری دعوتش می‌کند بالا. زن اثیری کنار خیابان دامنش را بالا می زند و رانش را به گذرندگان نشان می‌دهد. بر یک گاری علویه خانم از جلوِ برج ایفل می‌گذرد؛ توی سر بچه‌های قد و نیم‌قدش می‌زند و به زمین و آسمان بد و بیراه می‌گوید. از روبه‌رو زرین‌کلا، زنی که مردش را گم کرد، پیش می‌آید و می‌گوید مردی که گُم کرده اوست. در خیابان، سگی ولگرد زیر یک سواری له می‌شود. و کسانی جیغ می‌کشند و صدای بوغ چند سواری به هوا می‌رود. دوقشری شتاب‌زده به او که حواسش پرت است تنه می‌زنند و عینک هدایت می‌افتد. به او می‌گویند فهمیده‌ایم که هدایت عینک دارد؛ همه ی این منورالفکرهای لامذهب عینک می‌زنند! و به شتاب می‌روند. هدایت خم می‌شود، عینک دسته شکسته‌اش را بر می‌دارد و بر چشم می‌گذارد. کنار کاباره‌ای مردی دلقک‌وار معلق زنان و هیاهو کنان توجه گذرندگان را به کاباره جلب می‌کند. در دهنه ی ورودی کاباره، مرجان در قفسی به اندازه ی خودش طوطی به‌دست با لبخندی اندوهگین همه را به درون می‌خواند. هدایت به کاباره ی مرگ می‌رود که میزهایش تابوت‌هایی است، و دلقکی با لباده کشیش در آن وعظ‌کنان آوازی مسخره و گستاخ در شوخی با زندگی و مرگ سر می‌دهد. هدایت روی صندلی خود چون جنینی در خود جمع می‌شود. سایه ی یک نوشته‌ای را پیش چشم می‌گیرد و لب باز می‌کند: "ما همه‌مان تنهاییم. زندگی یک زندان است؛ ولی بعضی‌ها به دیوار زندان صورت می‌کشند و با آن خودشان را سرگرم می‌کنند." سایه ی دوم نزدیک می‌شود: گجسته‌ دژ! هدایت سر برمی‌دارد و آن‌ها را سر میز خود می‌بیند. یکمی می‌گوید: خیال می‌کنی آن‌چه نوشتی صورتی بود بر دیوار زندان که سرت را با آن گرم کرده بودی؟ یا مقدمه‌ای بر لحظه‌ای که در آن هستی؟ هدایت سر برمی‌دارد تا در یابد آیا منظور او را درست فهمیده؟ دومی خود را پیش می کشد: تو سال هاست تمرین مرگ می‌کنی و تمرین‌هایت را در سین گاف لام لام و زنده به گور کرده‌ای! درست نگفتم؟ یکمی کتابی بازشده را می‌کوبد روی میز و با سر انگشت نشان می‌دهد: "کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن می‌کنند؛ در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پینه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند." کتاب را می‌بندد: بوف کور! حتماً یادت هست. هدایت تند از جا برمی‌خیزد.
در خیابان هدایت خود را به پلیس می‌رساند و می‌گوید این دو نفر را از من دور کنید. پلیس می‌گوید خونسرد باشید مسیو؛ کدام دو نفر؟ ـ پلیس برگه شناسایی هدایت را می بیند. نشانی‌اش را می‌پرسد و یادداشت می‌کند. نام پدر؟ فرانسوی را کجا یاد گرفته؟ شغل؟ این‌جا کسی را دارید؟ هدایت سر تکان می‌دهد که نه. پلیس می‌گوید تو فقط فرصت کمی داری. باید تمدید کنی! هدایت می‌رود؛ و پلیس به سفارت ایران زنگ می‌زند. آن‌ها هدایت را نمی‌شناسند.
هدایت در خیابان می‌رود. در مسجد مراکشی‌ها شور سماع سیاهان است. انجمن فی بلادالافرنجیه همه مست و خراب دست در گردن فواحش ـ یا ساز زنان ـ در خیابان می‌گردند و از دو سوی هدایت می‌گذرند. شور رقص سیاهان و نواها و الحان بدوی. هدایت ناگهان گویی صدایی شنیده باشد دمی می‌ماند. کسانی به در می‌کوبند و او را می‌خوانند. هدایت رو می‌گرداند سایه ی یکم نزدیک می‌شود: تو تمرین مرگ می‌کردی. در آن داستان؛ اسمش چه بود؟ زنده به گور! خودت را به خواب مرگ می‌زدی، و منتظر می‌ماندی با آن روبرو شوی. سایه ی دوم پیش می‌آید: نمی‌خواستی قاطی رجـاله‌ها باشی! سایه ی یکم نوشته‌ای را بالا می‌گیرد: "می‌خواستم مرده‌ام را خوب حس کنم!" یادت هست؟ به دومی رو می‌کند: شماره ی صفحه و سطر! سایه دوم کتاب را باز می‌کند: واقعاً لازمش داری؟ هدایت گویی صدایی شنیده باشد گوش تیز می‌کند؛ کسانی در می‌زنند. سایه ی یکم از روی یادداشت می‌خواند: "اول هرچه در می زنند کسی جواب نمی‌دهد. تا ظهر گمان می‌کنند خوابیده‌ام. بعد چفت در را می‌کشنند و وارد اتاق می‌شوند..."
ـ دری شکسته می‌شود و چند نفری درو همسایه می‌ریزند تو، و بلافاصله جلوی تنفس خود را می‌گیرند و یکی‌شان جیغ می‌کشد. هدایت رو برمی‌گرداند. سیاه‌ها در اوج شور سماع. سایه ی یکم از روی نوشته می‌خواند: "اگر مُرده بودم مرا می‌بردند مسجد پاریس؛ به‌دست عرب‌های بی‌پیر می‌افتادم دوباره می‌مُردم." نوشته را کنار می‌برد: چیزی جا ننداختم؟ سایه ی دوم کتاب را پایین می‌آورد: کلمه به کلمه "زنده به گور"! سیاه‌ها در اوج شور سماع و جست‌وخیز و ولوله. هدایت یکهو ادای نوسفراتو را درمی‌آورد. از روبرو پیرزن کولی فالگیری پیش می‌آید و مچ او را می‌گیرد. گُلی به سکه‌ای. از دیگران کم‌تر از دوتا نمی‌گیرم، ولی برای شما فقط یکی؛ آن هم چون به نظرم غریبید. خب، آینده ی شما موسیو ـ هدایت می‌غرد: تنها چیزی است که خودم بهتر از تو می‌دانم! او دستش را می‌کشد و می‌رود.
دوقشری با تپانچه و گزلیک و شوشکه به او می‌رسند و می‌گویند خبری خوش دارند. عکس هدایت فردا به دستشان می‌رسد. هدایت عکس خود را در می‌آورد و بهشان می‌دهد و می‌گذرد. آن‌ها خوشنود از یافتن تصویر هدایت در جمعیت گم می‌شوند.
خیابان شامپیونه. شماره 37 مکرر. هدایت می‌رود تو و در را پشت خود می‌بندد. بلافاصله دو همراهش می‌رسند و به بالا به سوی پنجره هدایت می‌نگرند. پنجره روشن می‌شود. هدایت آن‌ها را پایین، در کوچه، می‌بیند و حفاظ پنجره را رویشان می‌بندد. هدایت می‌رود سوی شیر گاز و آن‌را لحظه‌ای باز می‌کند و می‌بندد. دوباره باز می‌کند و می‌بندد. حاجی‌آقا پیش می‌آید و تشویقش می‌کند: چرا معطلی! بازش کن. صدای پر ملائک را می‌شنوم از خوشحالی بال می‌زنند؛ بجنب! "ایران قبرستان هوش و استعداد است. وطن دزدها و قاچاق‌ها و زندان مردمانش!" چرا زودتر شرت را نمی‌کنی؟ کاکا رستم درمی‌آید با قداره خون چکان: صن ـ صنّار هم نمی‌ارـ زد؛ بِ ـ‌ بگو یک پاپاسی! "از تو ـ توی خشت که ـ که می‌افتیم برای آخ ـ خرتمان گِ ـ گریه می‌کنیم تاـ تا بمیریم؛ این هم شد زِن ـ دگی؟" حاجی آقا هنوز پرخاش می‌کند: معطل کنی خودمان خلاصت می‌کنیم. شنیدی؟ "تو وجودت دشنام به بشریت است. خواندن و نوشتن و فکرکردن بدبختی است ـ آدم سالم باید خوب بخورد و خوب بشنود و خوب ـ آخی!" هدایت خیره در آیینه می‌نگرد. علویه خانم برسینه‌زنان پیش می‌آید: برو زیارت؛ استخوان سبک کن. از جدم شفا بگیر. برو بچسب به ضریحش. گِل به سر کن. جدم به کمرشان بزند که خط یاد دادند. علاج تو دست آقاست! لکاته می‌زند به گریه: چرا حتماً باید معنایی داشت. هان؟ ـ و در جنونی ناگهانی چنگ می‌زند در خط پهلوی و خط سنسکریت که بر دیوار است: زندگی خطی است که نمی‌شود خواند حتی اگر همه زبان‌های مرده و زنده ی دنیا را یاد گرفته باشی! هدایت خیره در آینه می‌نگرد: "چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟" لکاته لب ورمی‌چیند: "بعد از آن‌که مردیم چه اهمیت دارد که یادگار موهوم ما..." مرجان اندوهگین می‌گذرد، قفس طوطی در دست: نباید لب باز می‌کردم. نباید گله می‌کردم. مرا این‌طور نوشته بودند؛ ولی تو چرا ساکت شوی که می‌توانی حرف بزنی؟ مردی بی‌چهره از تاریکی درمی‌آید و لب باز می‌کند: "تنها مرگ است که دروغ نمی گوید! ما بچه‌های مرگ هستیم. در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند. در کودکی که هنوز زبان نمی‌فهمیم، اگر گاهی میان بازی مکث می‌کنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم." حاجی آقا فریاد می‌کند: امید؟ معطل چی هستی؟ "هرچی این مادرمرده وطن را بزک بکنند و سرخاب سفیداب بمالند باز بوی الرحمنش بلند است. ما در چاهک دنیا زندگی می‌کنیم" شنیدی؟ زرین کلا بقچه در دست می‌گذرد: بی‌رحمید! لعنت به هرچی بی‌رحمی! ـ نه؛ داشتم پیدا می‌کردمت. صدها مثل من گم بودند و تو از سایه درآوردی. چرا باید بمیری؟ زنی تکیده از تاریکی درمی‌آید: منم ـ آبجی خانم؛ یکی از آن همه کسانی که در نوشته‌های تو خودکشی کرده. نشناختی؟ ما چشم به راه توایم. مرد بی‌چهره پیش می‌آید: "تاریکخانه" یادت هست؟ ما از کسانی هستیم که با قلم تو به‌دست خود مردیم؛ ما چشم به راه توایم. زرین کلا می‌گذرد: نه، هنوز کسان بسیاری منتظرند آن‌ها را بنویسی کسانی که روی خوش از زندگی ندیدند! لکاته کف پاهای خلخال به مچ بسته‌اش را به زمین می‌کوبد و دست‌های پر النگویش را می‌گشاید با پنجه بالا کشیده؛ سرش را بر گردن و چشم‌هایش را در چشم‌خانه می‌گرداند چون رقاصه‌ای هندی پیش بخوردانِ معبدی. مرد بی‌چهره صورتک هدایت را بر چهره می‌زند: فکر کن به آن‌ها که منتظر خواندن نوشته‌های تواَند! افسوس نمی‌خوری بر آن‌چه فرصت نوشتنش را پیدا نکردی؟ یعنی برایت تمامند؛ همه آن‌ها که با زندگی‌شان داستان‌هایت را نوشتی؟ داش‌آکل پیش می‌آید ولی به دیدن مرجانِ طوطی به‌دست چشمان خود را می‌بندد و تند رومی‌گرداند و اشکش راه می‌افتد: شما پرده را می‌بینید نه عروسک پشت پرده! "همه ما ادای زندگی را درآورده‌ایم. کاش ادا بود؛ به زندگی دهن کجی کرده‌ایم." آباجی خانم لبخندی خوشنود بر لب می‌آورد: می‌روی به "یک جایی که نه زشتی نه خوشگلی، نه عروسی و نه عزا، نه خنده و گریه، نه شادی و اندوه،" در آن‌جاست. هدایت ایستاده، خمیده، خیره به زمین، با عینک دسته شکسته‌اش، و لبخندی، یک باره از لای دندان‌ها می‌غرد: "هرچه قضاوت آن‌ها درباره من سخت بوده باشد، نمی‌دانند که پیشتر، خودم را سخت‌تر قضاوت کرده‌ام!" کاکا رستم قمه به زمین می‌کوبد: دو ـ دوره‌ای که مُر ـ رکب تو ثب ـ ثبتش کرد تم ـ مام است. زب ـ زبانی که حف ـ حفظش کَ ـ کردی عو ـ عوض شده! داش‌آکل قداره‌کش توی حرف او می‌دود و گریبانش را می‌گیرد: خدا شناختت که نصف زبان بیش‌تر نداد! ـ دیگران پیش می‌دوند تا سوا کنند. حاجی‌آقا دل‌سوزی کنان نزدیک می‌شود: تو باید گوشت می‌خوردی. گوشت قربانی! تو باید خون می‌ریختی جای خون دل خوردن! در همین بین‌الملل چند ملیان یک‌دیگر را کشتند؟ بشر یعنی این! آن وقت تو علف‌خوار از همه کشتن‌ها فقط کشتن خودت را بلدی! بگو مگویی میان شخصیت‌ها؛ آن‌ها سر زندگی و مرگ او را در کشاکش‌اند. هدایت خیره از پنجره می‌نگرد و از آن زن اثیری را می‌بیند که به پیرمرد خنزرپنزری گل نیلوفر تعارف می‌کند. صدای علویه خانم می‌پیچد: گیریم چند صباح بیش‌تر ماندی؛ مرگ دوست و آشنا دیدی؛ درد خوش خوشانت را توی دل این و آن خالی کردی. آخرش؟ داش‌آکل قمه به سر می‌کوبد: پیشانی‌نوشت ماست! امروز یا فردا چه فرق می‌کند؟ "در این بازیگرخانه ی دنیا، هرکس یک جوری بازی می‌کند، تا هنگام مرگش برسد." مرجان می‌گذرد اشک در چشم: بازی‌هایت به آخر رسیده؛ صورتک‌هایت را به کار برده‌ای. ناگهان می‌ماند و پس می‌کشد: یا نخواستی بازی را قبول کنی؛ نخواستی صورتک به چهره بزنی! علویه خانم خود را باد می‌زند و دود قلیانش را به هوا می‌دهد: "بچه‌ای! بچه ننه! تو از درد عشق کیف می‌کنی نه از عشق. این درد است که تو را هنرمند کرده؛ عشق کشته شده!" طوطی در دست مرجان فریاد می‌کشد: "مرجان تو مرا کشتی! ـ به که بگویم مرجان؛ عشق تو مرا کشت." لکاته چون رقاصه معبدی دست‌هایش را چون دو مار به حرکت در می‌آورد و پا به زمین می‌کوبد. داش‌آکل دل‌خوشی می‌دهد: با مرگ تو ما نمی‌میریم؛ و همیشه هرجا باشیم می‌گوییم که تو ـ بودی! ما تو را زنده می‌کنیم! هدایت ناگهان با شوقی کودکانه سربر می‌دارد، گویی کشفی کرده: حالا یادم افتاد. این نقش را واقعاً دیده‌ام. صندوق‌خانه بچگی‌ام؛ جلو صندوق‌خانه آویزان بود؛ یک پرده قلمکار قدیمی، سرجهازی مادرم؛ که روی آن پیرمردی پای سروِ لب جوی چمباتمه نشسته بود، انگشت به دهان زیبای زن، و از آن طرف جوی، زنی با ابروان پیوسته و چشمان سیاه ـ به سبکی هوا ـ به او گل نیلوفر تعارف می‌کرد. پس ـ من ـ واقعاً این نقش را دیده‌ام! علویه خانم پیش می‌آید: برو طلب آمرزش؛ از این گرداب بکش بیرون. داش‌آکل می‌غرد: بین یک مشت مرده‌خور چه می‌کنی؟ مشتی زنده بگور! آبجی خانم سرزنش می‌کند: میان مشتی صورتک؛ توی بن‌بست؛ جلوی آیینه شکسته. حاجی‌آقا می‌غرد: تا کی سرگشته مثل یک سگ ولگرد؟ ختمش کن؛ مثل مردی که نفسش را کشت!
هم‌چنان که هرکه چیزی می‌گوید، زن اثیری از در آمده است با گل نیلوفری، که به هدایت تعارف می‌کند. لبخند هدایت رنگ می‌گیرد. دیگران در گفت و واگو. زن اثیری ملافه‌ای سفید کف زمین پهن می‌کند؛ هدایت آرام بر آن می‌خوابد. زن اثیری می‌نگرد. درزها با پنبه بسته شده است. گاز باز است و اتاق پُر می‌شود. به وی لبخند می‌زند و آرام عینکش را از چشمش بر می‌دارد. عینک بر چمدانی کوچک قرار می‌گیرد؛ کنار ساعت مچی و خودنویس و کیف دستی. یک سو مجوز اقامت که باید تمدید شود؛ یک لفاف پول برای کفن و دفن. داش‌آکل پس‌پس می‌رود و محو می‌شود. علویه خانم پس‌پس می‌رود و محو می‌شود. حاجی‌آقا پس‌پس می‌رود و محو می‌شود. زنی که مردش را گُم کرد، پس‌پس می‌رود محو می‌شود. دوقشری شتابزده با تپانچه و گزلیک و شوشکه و می‌گذرند. مرجان، کاکارستم، آبجی خانم، لکاته، مرد بی‌چهره همه پس‌پس می‌روند و محو می‌شوند. درشکه ی مرگ که پیرمرد خنزرپنزری می‌راندش پیش می‌آید و می‌گذرد. زن اثیری پیش می‌آید با پیراهن سیاه و گیسوی بلند، و با یک حرکت سراپا برهنه می‌شود. مراکشی‌ها در سماعی شور انگیزند. انجمن فی بلادالافرنجیه مست و خراب در خیابان‌ها می‌خندند و آواز می‌خوانند. پیرزن فالگیر کولی با دسته گل سیاه پیش می‌آید و گل‌های سیاهش را پیش می‌آورد تا همه‌جا را پُر می‌کند.
لینک: http://www.seemorgh.com/thought/default.aspx?conid=17016&tabid=2671
::
بیوگرافی صادق هدایت / ساراشعر
بیوگرافی صادق هدایت
صادق هدایت در سه شنبه ۲۸ بهمن ماه ۱۲۸۱ در خانه پدری در تهران تولد یافت. پدرش هدایت قلی خان هدایت (اعتضادالملک)‌ فرزند جعفرقلی خان هدایت(نیرالملک) و مادرش خانم عذری- زیورالملک هدایت دختر حسین قلی خان مخبرالدوله دوم بود.
پدر و مادر صادق از تبار رضا قلی خان هدایت یکی از معروفترین نویسندگان، شعرا و مورخان قرن سیزدهم ایران میباشد که خود از بازماندگان کمال خجندی بوده است. او در سال ۱۲۸۷ وارد دوره ابتدایی در مدرسه علمیه تهران شد و پس از اتمام این دوره تحصیلی در سال ۱۲۹۳ دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون آغاز کرد.
در سال ۱۲۹۵ ناراحتی چشم برای او پیش آمد که در نتیجه در تحصیل او وقفه ای حاصل شد ولی در سال ۱۲۹۶ تحصیلات خود را در مدرسه سن لویی تهران ادامه داد که از همین جا با زبان و ادبیات فرانسه آشنایی پیدا کرد.
در سال ۱۳۰۴ صادق هدایت دوره تحصیلات متوسطه خود را به پایان برد و در سال ۱۳۰۵ همراه عده ای از دیگر دانشجویان ایرانی برای تحصیل به بلژیک اعزام گردید. او ابتدا در بندر (گان) در بلژیک در دانشگاه این شهر به تحصیل پرداخت ولی از آب و هوای آن شهر و وضع تحصیل خود اظهار نارضایتی می کرد تا بالاخره او را به پاریس در فرانسه برای ادامه تحصیل منتقل کردند.
صادق هدایت در سال ۱۳۰۷ برای اولین بار دست به خودکشی زد و در ساموا حوالی پاریس عزم کرد خود را در رودخانه مارن غرق کند ولی قایقی سررسید و او را نجات دادند. سرانجام در سال ۱۳۰۹ او به تهران مراجعت کرد و در همین سال در بانک ملی ایران استخدام شد.
در این ایام گروه ربعه شکل گرفت که عبارت بودند از: بزرگ علوی، مسعود فرزاد، مجتبی مینوی و صادق هدایت. در سال ۱۳۱۱ به اصفهان مسافرت کرد در همین سال از بانک ملی استعفا داده و در اداره کل تجارت مشغول کار شد.
در سال ۱۳۱۲ سفری به شیراز کرد و مدتی در خانه عمویش دکتر کریم هدایت اقامت داشت. در سال ۱۳۱۳ از اداره کل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال یافت. در سال ۱۳۱۴ از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همین سال به تامینات در نظمیه تهران احضار و به علت مطالبی که در کتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجویی و اتهام قرار گرفت.
در سال ۱۳۱۵ در شرکت سهامی کل ساختمان مشغول به کار شد. در همین سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندی بهرام گور انکل ساریا زبان پهلوی را فرا گرفت. در سال ۱۳۱۶ به تهران مراجعت کرد و مجددا در بانک ملی ایران مشغول به کار شد. در سال ۱۳۱۷ از بانک ملی ایران مجددا استعفا داد و در اداره موسیقی کشور به کار پرداخت و ضمنا همکاری با مجله موسیقی را آغاز کرد و در سال ۱۳۱۹ در دانشکده هنرهای زیبا با سمت مترجم به کار مشغول شد.
در سال ۱۳۲۲ همکاری با مجله سخن را آغاز کرد. در سال ۱۳۲۴ بر اساس دعوت دانشگاه دولتی آسیای میانه در ازبکستان عازم تاشکند شد. ضمنا همکاری با مجله پیام نور را آغاز کرد و در همین سال مراسم بزرگداشت صادق هدایت در انجمن فرهنگی ایران و شوروی برگزار شد.
در سال ۱۳۲۸ برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولی به دلیل مشکلات اداری نتوانست در کنگره حاضر شود. در سال ۱۳۲۹ عازم پاریس شد و در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در همین شهر بوسیله گاز دست به خودکشی زد.
او ۴۸ سال داشت که خود را از رنج زندگی رهانید و مزار او در گورستان پرلاشز در پاریس قرار دارد. او تمام مدت عمر کوتاه خود را در خانه پدری زندگی کرد.
لینک: http://sarapoem.persiangig.com/link7/34dastansadeghhedayat.htm
::
شرح حال صادق هدایت به قلم خودش / وبلاگی درباره هدایت
من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و روسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده‌است روی هم رفته موجود وازدهٔ بی مصرفی قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.
لینک: http://sadeghedayat.blogfa.com/post-2.aspx
::
درباره آثار:
خاطره ای از صادق هدایت / فروم
محمود هدایت در پاسخ به این سوال که: آیا از طرف خانواده هیچ کوششی نشده بود که عادت گیاهخواری از سر صادق هدایت بیفتد؟ چنین گفته است:
چرا، همه مان آنچه که توانستیم سعی کردیم، اما چگونه ممکن است موجودی را به زور وادار کرد که آنچه را نمی خواهد، بخورد؟ آنهم یک موجود نازک نارنجی و آرام و گاه تند و عصبی را... فقط میان ما، مادرم بود که با آنهمه باز سعی می کرد فورمولی پیدا کرده و برای جلوگیری از ضعف بنیه او یک طوری توی غذایش گوشت قاطی بکند که او نفهمد. خدا می داند که آن زن بی گناه چه کارها در این مورد نکرد. چه ابتکارها که به خرج نداد. گاهی آب گوشت را می گرفت و مخفیانه توی غذای او می ریخت، و یا گوشت را له می کرد و آن را با سیب زمینی و سبزی قاطی می کرد و جلویش می گذاشت. صادق هم به خاطر اطمینانی که به قول مادرم داشت و با اعتماد به اینکه، آنچه که می خورد گوشت توی آن نیست مشکوک نمی شد. اما روزی ماجرایی پیش آمد که او متاسفانه دیگر نتوانست حتی به قول مادرم نیز اعتماد کند. ماجرا این طور اتفاق افتاد: یک روز مادرم بدون آنکه بداند چه می کند با صدای بلند به آشپز دستور می داد که آب گوشت را گرفته و با غذای صادق خان قاطی کرده و ان قدر چاشنی به آن بزند که مزه گوشت از بین برود، بی خبر از اینکه صادق به طور غیر منتظره کنار راهرو ایستاده و دارد همه این توصیه ها را می شنود... این ماجرا چنان صادق را ناراحت و متاثر و عصبانی نمود که او بلافاصله قهر کرد و تا مدت ها در خانه غذا نخورد.
و بعدها تغذیه در رستوران برای او به صورت یک عادت درآمد.

برگرفته از کتاب "خودکشی صادق هدایت"، بکوشش اسماعیل جمشیدی، انتشارات زرین، چاپ دوم زمستان 1376
لینک: http://forum.vegankind.ir/showthread.php?t=1442
::
جایگاه صادق هدایت در داستان نویسی(چکیده) / مجله نور
در میان داستان نویسان ایران، صادق هدایت جایگاه ویژه‏ای دارد. چنانکه می‏توان او را به اعتباری پدر داستان نویسی ایران یا دست‏کم بنیانگذار حقیقی نگارش داستان کوتاه در ایران دانست.سهم هدایت در ادبیات داستانی چنان است که بسیاری از نویسندگان معاصر خواسته یا ناخواسته، و آگاهانه یا ناآگاهانه تحت تأثیر سبک و سیاق نگارش وی قرار گرفته‏اند.در عین حال نام و شهرت و بزرگی وی در جامعه ادبی ایران چنان ریشه‏دار و عمیق است که گاه افرادی را وسوسه می‏کند تا از نام اونانی بخورند.
1 این مسئله را اولین بار حسن قائمیان با نوشتن چند کتاب کوچک، همچون خرچسوته‏ها
2 و شیادیهای ادبی و آثار صادق هدایت
و آثاری از این دست مطرح نمود.هرچند که برخورد قائمیان با برخی از آثار منتشر شده در مورد صادق هدایت، قدری و گاهی به دور از متانت علمی و منطقی بود، اما به هر حال وی با اینگونه آثارش جریانی را در ادبیات معاصر ایران افشا نمود که بعدها معلوم شد جریان بی‏ضرری نبوده و نیست و این جریان متأسفانه نه تنها تا به امروز از میان نرفته بلکه همچنان با قوت به پیش می‏رود.به طوری که در سالهای اخیر افرادی با چسباندن نام صادق هدایت بر جلد هر کتابی، خود را«هدایت شناس»معرفی می‏کنند.در حقیقت گذشت زمان نشان داد که حدس قائمیان درست بوده و گرد آوری مطلب در مورد صادق هدایت حرفه‏ای بی‏دردسر و منبع در آمدی راحت گردیده است.
نگاهی گذرا به آثاری که در بیست سال اخیر درباره صادق هدایت منتشر شده مطالب زیادی را روشن می‏سازد.از جمله اینکه از هر ده مورد کتاب در زمینه مذکور، دست کم هفت مورد آن‏
لینک: http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/37273
::
تحلیل روانشناختی سه قطره خون صادق هدایت / نصور
آرزوی کام نایافته
آنچه را «نوول روانشناختی» می‌گویند به هیچ وجه آن‌قدر که اهل ادب تصور می‌کنند برای روانشناس بهره‌ای ندارد. چنان نوولی، که خود را توضیح می‌دهد، به عنوان یک تمامیت «خودبسا» تلقی می‌شود، [بدان معنی] که کار تفسیر روانشناختی خود را خود انجام داده است و حداکثر کاری که روانشناس می‌تواند انجام دهد، این است که یا از آن انتقاد کند یا بر آن تفسیر بیفزاید.(یونگ، روانشناسی ادبیات۱۹۵۰)
پیش از یونگ، فروید در گفتگویی با «آندره برتون» (بنیان‌گذار مکتب سورئالیسم که روانکاوی یکی از ارکان مهم این مکتب بود) عدم علاقه خود را به نوول‌های روانشناختی ابراز کرد. از این‌رو، برای کار روانکاوان و روانشناسان، نوول‌های غیرروانشناختی بیشتر مورد توجه قرار گرفته‌اند. این به آن معنی نیست که روانکاوان هیچ‌گاه به تحلیل نوول‌های روانشناختی نپرداخته باشند، بخصوص در قرن بیستم که آن‌قدر متون روانکاوی و روانشناسی بر ادبیات و هنر تأثیر گذارده‌اند که کمتر کار ادبی عمده‌ای است که از این تأثیر بی‌بهره باشد. این تأثیر، چه در فرم چه در محتوا (ولی بیشتر در محتوا)، به اندازه‌ای است که امروزه گاه نمی‌توان ادبیات و روانکاوی را از هم جدا کرد. (برای مثال در فرم فن «هم فراخوانی آزاد» به کار گرفته می‌شود). از این‌رو، به فرم اشاره می‌کنیم که اکثر روانکاوان در مقدمه تحلیل هر اثر هنری این نکته را تذکر می‌دهند، که بررسی ارزشهای زیباشناختی کار بایستی توسط منتقد ادبی صورت گیرد. زیرا برای یک منتقد هنر، ساختار و فرم هنری کار اهمیت دارد و برای روانکاو محتوای آن مورد توجه است. اما محتوا در اثری که «کار هنری اصیل و ارزنده» به شمار می‌رود، چنان به فرم درآمده که با هم یگانه‌اند. از فرم می‌توان به محتوا رسید و از محتوا به فرم. یعنی که تغییر یکی الزاماً دیگری را تغییر خواهد داد. باید گفت که تحلیل روانکاوانه گو اینکه بیشتر در زمینه‌ی محتوا است، ولی گاه فرم را نیز در برمی‌گیرد.
«نوول روانشناختی» در ایران نه چندان قدیمی و نه چندان گسترده است، شاید به سبب اینکه متون روانکاوی معتبر به ندرت به زبان فارسی برگردانده شده‌اند– تنها تعدادی از متون آسان و نسبتاً عامه‌پسند با ترجمه‌ی بد و گاه متوسط در سالهای اخیر منتشر شد. چنین ترجمه‌هایی اگر تأثیری هم بر ادبیات فارسی گذاشته باشند، تأثیرشان بسیار محدود است. اما معدود نویسندگانی، به دلیل آشنایی با ادبیات مدرن جهان و متون روانکاوی، به کار نوشتن این نوع داستانها پرداخته‌اند. شاید هدایت اولین نویسنده‌ای باشد که بتوان گفت در این حوزه کار کرده است. از میان آثار او، به تحقیق، دو داستان شاخص است: «بوف کور» و «سه قطره خون».
از نظر روانکاوی، کار هنری را می‌توان از چند جنبه بررسی کرد: یکی اینکه محتوای کار به طور کلی روانی تحلیل شود. دیگر اینکه یک یا چند شخصیت داستان و روابط آنها از نظر منش‌شناسی و انگیزه‌های ناخودآگاه و کشمکشهای درونی آ‎نها مورد توجه قرار گیرد. یا اینکه از طریق کندوکاو محتوا و تحلیل شخصیتها و به خصوص شخصیت اصلی داستان نقبی به شخصیت نویسنده و انگیزه‌های پنهان او بزنیم. زیرا هنرمند در لحظه‌ی آفرینش فراتر از آرزوها، انگیزه‌ها، احساسها و کشمکشهای پنهان و آشکار خود نمی‌رود.
«جهان را چگونه آفریدی؟
چگونه؟ به لطفِ کودکان اعجاز!
بجز آنکه رویتی چون منش باشد
(تعادل ظریف یکی ناممکن در دوره‌ی امکان)
که را طاقت پاسخ گفتن این هست؟
به کرشمه دست برآورده
جهان را
به الگوی خویش بریدم»
احمد شاملو
در تحلیل «سه قطره خون» تحلیل نویسنده را برای مجالی دیگر می‌گذاریم. در اینجا تنها خود داستان و منش‌شناسی و انگیزه‌ها و کشمکشهای شخصیت اصلی آن مورد نظر است.
اولین قدم این است که ببینیم مسئله‌ی اصلی در این داستان کوتاه چیست؟ آیا «سه قطره خون» روایت یک جنایت است؟ یا گزارش یک گناه؟ یا تصویر مکافات؟‌ یا که سوگنامه آرزوی کام نایافته در تنهایی و بی‌اعتمادی؟ یا داستان یک «دام» است. قصه‌ی صیاد و طعمه و صید، که نمی‌دانی کدام صیاد است؟ کدام طعمه، کدام صید؟ دامی است که صید و طعمه و صیاد را یک‌جا در خود فروبلعیده است. از آنجا که هر سه یکی است، سه‌گانه‌ی واحدی است. تثلیثی است به دام افتاده! واین دام کدام است؟ دام آرزوی کام نایافته و واپس‌زده که کامروایی آن تنها در پندار و رؤیا میسر است؛ پنداری به ژرفای وهم. اما حتی در پندار، نیرویی ویرانگر و مرموز راه کامیابی را بر آن سد می‌کند. صیادی در پندار، در آرزوی شکار، به کمین صید نشسته است. اما چون صید، به تیررس می‌آید، صیاد واپس می‌نشیند و بر ناتوانی خود، خون می‌گرید. «سه قطره خون» خونابه‌ای است که از چشمان صیاد فرو می‌چکد و داستان این‌گونه آغاز می‌شود:
«…در تمام این مدت هر چه التماس می‌کردم کاغذ و قلم می‌خواستم به من نمی‌دادند. همیشه پیش خودم گمان می‌کردم، هر ساعتی که قلم و کاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها که خواهم نوشت… ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم، کاغذ و قلم برایم آوردند. چیزی که آن‌قدر آرزو می‌کردم، چیزی که آن‌قدر انتظارش را داشتم… اما چه فایده از دیروز تا حالا هر چه فکر می‌کنم چیزی ندارم که بنویسم، مثل اینکه کسی دست مرا می‌گیرد و بازویم بی‌حس می‌شود.»
و وقتی که تمام وجودش را به روی کاغذ می‌آورد، «بین خط‌های دَرهم و بَرهم» تنها چیزی که خوانده می‌شود این است: «سه قطره خون».
مسئله‌ی اصلی این داستان، در همین چند جمله است. مابقی، تفسیر روانشناختی این کشمکش و این آرزوست. مانند جملات آغاز یک سمفونی، که باید در ادامه، آن را گسترد و پرداخته کرد. هدایت این خبر را باز می‌گشاید و به موزونی و هماهنگی یک سمفونی آن را ساخته و پرداخته می‌کند. فنی که کار گرفته می شود «تراکم»، «جابجایی» و در نظر گرفتن قابلیت «فرانموداری» است. یعنی که در ایجاز، هر چیزی به جای دیگری می‌نشیند، به آن‌گونه که سانسورهای ذهنی اجازه دهد. پس هر چیز خودش نیست.
«فرانمود» چیز دیگری است. «فرانمودی دیداری» که معنی نمادین دارد. از این‌رو، «سه قطره خون» مانند یک خواب است. «احمد» روایتگر این کابوس وحشتناک، در یک بیمارستان روانی بستری است و این‌گونه ذهنیت آشفته و وهم‌زده‌ی خود را به تصویر می‌کشد. «احمد» خود این سه قطره خون است. گویا تمامی عمر به این آرزو نشسته بود تا خود را چنین سرزنش کند و مکافات دهد. به جرم گناهی ناکرده اما گرفتار وسوسه آن بوده… به گناه آرزوی ناممکن در رابطه با آن رخساره– مادر که به ظاهر طعمه‌ای است تا به هوای آن «سیاوش» را صید کند– «سیاوش» خود اوست.
…اما، آرزو خود تنها در «رابطه» مفهوم می‌یابد. در فقدان رابطه، هیچ چیز دارای معنی نیست. شخص در رابطه با «دیگری» (آبژکت) آرزویی دارد. این دیگری می‌خواهد شخصی باشد یا حیوانی یا شیئی یا چیزی در درون خود شخص (که البته این چیز درونی در واقع شکل «درونی شده‌ی» چیزی است بیرونی).حتی بی‌رابطگی، در متن رابطه است که دارای معنی می‌شود و در نهایت، خود انسان در رابطه مفهوم می‌یابد. بدون درک و فهم «رابطه با آبژکت» درک این نکته که «احمد» چه انگیزه و آرزویی دارد و چرا دارد، و چرا زمانی که به آن می‌رسد واپس می‌نشیند، امکان‌پذیر نیست. یعنی که فرد را در انزوا و جدا از دیگران و محیطش نمی‌توان شناخت.
شخصیت فرد در رابطه شکل می‌گیرد و رشد می‌یابد، و این سایه‌ی دیگران است (آبژکت) که بر«من» او می‌افتد. در واقع، «من» فرد از همان اوان زندگی در «جستجوی آبژکت» است، در جستجوی کسی یا چیزی که خود را به آن پیوند دهد. پس، چگونگی رفتار فرد را بایستی در همین رابطه، همین پیوند و من رشدیافته‌ی او جستجو کرد.
اولین کلیشه‌ی این پیوند را رابطه‌ی کودک با مادرش می‌سازد. مادر اولین آبژکتی است که کودک پناه را در وی می‌جوید. مادر در ابتدا ، چیزی نیست مگر کسی که کودک را تغذیه می‌کند. یعنی که در خدمت ارضای نیازهای پایه‌ای اوست، و کودک «بد» و «خوب» مادر را در ارتباط با همین ارضای نیاز می‌بیند و پس از آن، رابطه از مرز رابطه صرفاً زیست‌شناختی می‌گذرد و یک بُعد عاطفی به آن افزوده می‌شود. مادر برای او یگانه‌ای می‌شود متفاوت از همه دیگران، از او جدا نمی‌توان شد. جدایی دردناک و اضطراب‌آور است، زیرا بقای کودک را تهدید می‌کند، یعنی برای کودک جدایی مرگبار است و تنها در همزیستی با مادر است که «من» او رشد می‌یابد. تصویر «خوب» و «بد» مادر، در ارتباط با کامروایی و ناکامی بر «من» او اثر می‌گذارد. من او، انباری از آبژکت‌های «وانهاده»، یعنی آبژکتهای درونی، می‌شود. این رابطه نخست میان او و مادرست و بعد پدر و بعد خانواده و تمامی ساختار اجتماعی. در این گذار، شخصیت کودک شکل می‌گیرد. ظرفیت آن را می‌یابد تا خود را از آبژکت خود جدا کند. این جدایی او را به سوی «فردشوندگی» سوق می‌دهد تا کودک هویت خویش را بیابد و بار دیگر با آبژکت خود مستقل از حالت نیاز رابطه برقرار کند و «من» او چنان ظرفیتی داشته باشد تا بتواند از خود دفاع کند و شیوه‌های غریزی را به شیو‌های غیرغریزی تبدیل کند. هر خللی در این مسیر، اختلالی در کارکردهای «من» و سرانجام در شخصیت و رابطه‌ی او ایجاد می‌کند. اگر فرصت نیابد با آبژکت رابطه برقرار کند، دیگر چنین فرصتی دست نخواهد داد. اگر عشق را در آن رابطه تجربه نکند، ظرفیتِ همدلی، عشق، گناه و افسوس در او رشد نمی‌کند. دیگر نمی‌تواند تصویری خوب از خود داشته باشد. تشکیل هسته‌ی «من» و اعتماد پایه‌ای پریشان می‌شود و جای خود را به آبژکت خود حاوی پرخاشگری «به تمامی بد» می‌دهد. در مراحل بعدی «دلخواه‌سازی» ابتدایی «به تمامی خوب» به عنوان دفاع در برابر تصویر «به تمامی بد» مادر آشکار می‌شود.
«احمد» چنین «منی» دارد. «منی» پر از آبژکت‌های بد و حاوی پرخاشگری «به تمامی بد» که بسیار ویرانگر است. نه تنها خود، بلکه آرزو دارد دیگران را نابود سازد. «من اگر به جای او بودم یک شب توی شام همه زهر می‌ریختم، می‌دادم بخورند. آن وقت صبح توی باغ می‌ایستادم، دستم را به کمر می‌زدم، مرده‌ها را که می بردند تماشا می‌کردم.» گویی تمامی وجود او تجسّم مرگ است؛ مرگی که «من» او تاب تحملش را ندارد و آن را به «دنیای آبژکتی» فرا‌می‌افکند و دیگران را حاوی این مرگ می‌بیند: «اول که مرا آوردند، همین وسواس را داشتم که مبادا به من زهر بخورانند… شبها که هراسان از خواب می‌پریدم به خیالم آمده‌اند مرا بکشند…»
با اینکه در ابتدا از مرگ می‌هراسد و برای حفظ خود می‌خواهد دیگران را نابود سازد، اما داستان، قضیه‌ی کشته شدن خود او، یا چیزی در اوست. قتل در پندار اتفاق می‌افتد تا او بتواند به آسانی آبژکتها را جابجا کند، برایشان جانشین بیابد و واقعیت را «دگرنمود» نشان دهد. این پرخاشگری و ویرانگری، احساس گناه و عذاب وجدان را برایش به ارمغان می‌آورد: «شبها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله ترسناک، این حنجره خراشیده که جانم را به لب رسانده…» مگر بر او چه گذشته که مرگ بر او چیره شده است؟ هم صیاد وهم صید است. چرا خشم او این‌گونه مهار گسیخته است؟ خشمی چنین، مهار می‌گسلد که از «غیظ خویشتن کامی» برخاسته باشد، که خود حاصل خویشتن کامی تحقیر شده و پست شده است. ردِ پای این تحقیر و پست‌شدگی را در جای‌جای این بیان حال می‌بینیم. تحقیری ناشی از طردشدگی و وانهادگی در رابطه با آبژکت: «تاکنون نه کسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آورده‌اند». دختر جوان به او لبخند می‌زند و لحظه‌ای بعد با عباس عشقبازی می‌کند و در پایان داستان: «به اینجا که رسید مادر “رخساره” با تغییر از اتاق بیرون رفت». «رخساره» ابروهایش را بالا کشید و گفت: «این دیوانه است، بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو به قهقهه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را به رویم بستند و از پشت شیشه عشقبازی نامزدش “رخساره” را با “سیاوش” می‌بیند.» در اینجا داستان پایان می‌گیرد.
پایانی که آغاز بوده و خود را بارها و بارها تکرار کرده. نقطه عطفی است که «احمد» در آنجا تثبیت شده‌است. آغاز و پایانی در اوج. تجربه‌ای از گذشته که در حال تکرار می‌شود. تجربه‌ای دردناک در رابطه با اولین آبژکت: این تجربه خود دو جنبه دارد؛ جنبه‌ی عاطفی (غیرجسمی و جنسی) و جنبه‌ای جنسی و جسمی که در «فرانمود دیداری» خود به صورت مادر و دختر تصویر می‌شوند. گو اینکه هر دو مربوط به یک آبژکت هستند، ولی سانسورهای ذهنی اجازه‌ی این بیان را نمی‌دهند. در دو جا مادر و دختر خود را نشان می‌دهند؛ یکی در ارتباط با «عباس» که زن و دختر جوانی به دیدن او می‌آیند و دیگری در ارتباط با «احمد» و «سیاوش»، «رخساره» و مادر او. این «رخساره- مادر» در زمانی می‌تواند به هیأت واحدی تصویر شود که از صورت اصلی خود به درآید یا پشت «دگرنمودی» پنهان شود.
قناری ناظم و نازی گربه «سیاوش» چنین خصومتی را دارا هستند. بنابراین، «نازی» فرانمود آن آبژکت اولین است، اما به صورتی پنهان و ناشناس. از آن رو، «احمد» می‌تواند بیشتر بار احساسی خود را متوجه آن کند و بخش بزرگی از بیان حال خود را به «نازی» اختصاص دهد:
«روزها که از مدرسه برمی‌گشتم “نازی” جلوم می‌دوید، میومیو می‌کرد. خودش را به من می‌مالید. وقتی که می‌نشستم از سر و کولم بالا می‌رفت، پوزه‌اش را به صورتم می‌زد. با زبان زبرش پیشانیم را می‌لیسید و اصرار داشت که او را ببوسم.» درست مثل مادری که پسر بچه‌اش را که از مدرسه بازگشته است، در آغوش می‌گیرد و می‌بوسد و نوازش می‌کند یا معشوقی که عاشق را. در اینجا «تصویر ذهنی» است. «احمد» همه‌ی این مهر و عطوفت را مکر می‌بیند: «گویا گربه‌ی ماده مکارتر و مهربان‌تر و حساس‌تر از گربه‌ی نر است.»
مهربانی نازی نوعی چاپلوسی و تملق است تا بتواند نیازهای خود را توسط او مرتفع سازد، وگرنه طبیعت «نازی» چیز دیگری است: «تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار می‌شود و به جوش می‌آید که سر خروس خون‌آلودی به چنگش می‌افتاد و او را به یک جانور درنده تبدیل می‌کرد.»
قرینه این احساس را در وسواسش (یا وهمش) در ابتدای داستان می‌بینیم. وقتی که فکر می‌کند دیگران می‌خواهند به او زهر بخورانند، یعنی احساس مرگی را که در خود اوست به«نازی» فرا می‌افکند، پس نازی به آبژکت «بد»، به «مادری بد» مبدل می‌شود. «مادری بد» که او را بازی می‌دهد و قصد جانش را دارد. «احمد» در دام این «احساس دوگانه» اسیر است. این «احساس دوگانه» تعیین کننده‌ی روابط آینده‌ی او می‌شود. با اینکه به ظاهر از خود نمی‌گوید، اما دیگران زبان حال او می‌شوند: «بدتر از همه تقی خودمان است که می‌خواست دنیا را زیر و زبر کند و با آنکه عقیده‌اش این است که زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید کشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.» اما صغرا سلطان تجسم خودشیفتگی و فریب است، زنی زشت‌روی که «صورتش را گچ دیوار می‌مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است». «صغرا‌سلطان» در فریبکاری به «نازی» و «دختر جوان» و «رخساره» شباهت دارد. دختر جوان و «رخساره» با اینکه با گل می‌آیند و انگار به هوای او می‌آیند، با دیگری نرد عشق می‌بازند و در مورد «نازی» می‌گوید: «پارسال بهار بود که آن پیش‌آمدِ هولناک رخ داد.» و آن پیش‌آمد هولناک، کلیشه‌ی تحریف شده‌ی پیش‌آمدِ پایان داستان است. «نازی» همسر خود را انتخاب می‌کند. رقیب را انتخاب می‌کند و «احمد» تحقیرشده و پست‌شده، تاب تحمل این «زخم خویشتن کامی» را ندارد: «شبها از دستِ عشق‌بازی آنها خوابم نمی‌برد. آخرش از جا در رفتم.» این فریب خوردن و طردشدن چنان خشمی در او برمی‌انگیزد که هیچ چیز جلودارش نیست. عشق غریزی او به آبژکت در اینجا، که چیزی جز یک جذبه جنسی نیست، به نفرتی عمیق و انتقام‌جویانه تبدیل می‌شود و از این روست که امکان وصال نمی‌یابد و اعتماد پایه‌ای وجود ندارد. همین که «زخم خویشتن‌کامی» بر او وارد شد، در احساس دوگانه‌اش «شکافتگی» ایجاد می‌شود و از آنجا پس از آرزوی دیرپای وصال همین که معشوق نزدیک می‌شود، او واپس می‌نشیند، اما نه واپس نشستنی در آرامش، آن‌طور که در ظاهر امر پیداست، بلکه واپس نشستنی آکنده از نفرت و خشم و کینه که می‌گوید: «اگر گردون به کام من نگردد، بهتر است اصلاً نگردد». غیظ خویش‌کامی چنین ویرانگر است و خویشتن کام آنگاه که دیگران را مانع ارضاء امیال و خواستها و اهداف خود ببیند، می‌تواند به جانوری درنده تبدیل شود، نابود کند و نابود شود. احمد چاره را در ششلول خود می‌بیند. ششلول دارد، زیرا می‌ترسد. با نگاهی تحقیرآمیز و ترس‌آلود، کج‌باورانه به همه‌چیز و همه‌کس نگاه می‌کند و هیچ وجه اشتراکی بین خود و دیگران احساس نمی‌کند: «یکسال است که میان این مردمان عجیب وغریب زندگی می‌کنم. هیچ وجه‌ اشتراکی بین ما نیست. من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم.» پیوندْ گسسته و تنها و منزوی است. اما نه تنهایی آرامش‌بخش، که تنهایی مرگبار و غم‌انگیز.
دریغا که بار دگر شام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من که رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشی در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
ولیکن در آن گوشه در پای کاج
چکیده است بر خاک سه قطره خون
رهایی از تنهایی و غم را در مرگِ خود می‌بیند و «سه قطره خون»، سه قطره خون اوست که بر خاک چکیده است. «منی» شکننده و ظریف که هر تلنگری را پتکی احساس می‌کند که بر او فرود می‌آید و او را در هم می‌شکند. از این‌رو، در بارویی از سنگهای سخت پنهان شده است و رابطه‌ی خود را با جهان بیرونی قطع کرده است. و هرگاه که از روزنه به بیرون نگاه می‌کند، جز آنچه می‌خواهد، چیزی نمی‌بیند و آنچه می‌بیند، وحشت‌آور است. در واقع، بازتابِ خود را می‌بیند، همان‌گونه که اگر «صغرا سلطان» در آینه نگاه کند. اما در اینجا، تصویر چهره‌ی «احمد» در آینه نیست، بازتاب تکه‌هایی از «من» اوست. همان آبژکتهای وانهاده که به بیرون فراافکنده شده‌اند. «حسن»، «محمدعلی» حتی آنکه با تیله‌ی شکسته شکم خودش را پاره می‌کند یا آنکه با ناخن چشم خودش را درمی‌آورد و «تقی» که می‌خواهد دنیا را زیر و زبر کند وهمه‌ی زنان دنیا را بکشد، همه پاره‌هایی از خود او هستند.
«ناظم»، «عباس» و «سیاوش» به نحو آشکارتری بازتاب او هستند، مثل اینکه جلوی آینه سه‌تکه ایستاده باشد. «ناظم» به انتقام قناری‌اش گربه را می‌کشد و «سیاوش» و «عباس» همسایه و دوست او هستند. اما زیر پوشش این نزدیکی و دوستی، خصومت و رقابت عمیق وجود دارد. از ناظم بدش می‌آید و به عباس غبطه می‌خورد. در مورد «سیاوش» رابطه نزدیک‌تر است. «سیاوش» در همه چیز شبیه اوست. به طوری که جانشین بلافاصله احمد به حساب می‌آید و در واقع قضیه‌ی شکار گربه، تهمتی نیست که «سیاوش» به «احمد» بزند، بلکه تهمتی است که «احمد» به «سیاوش» می‌زند. حتی مغازله‌ی سیاوش با «رخساره» نیز شاید بازتابِ کج‌باوری «احمد» باشد و ممکن است نویسنده نام «سیاوش» را به همین دلیل برگزیده باشد تا قرینه‌ای برای «سیاوش» اسطوره و تهمتی که به او زدند، نشان دهد. رابطه‌ی پیچیده‌ای است. پاره‌هایی از او، رقیب او می‌شوند و اوست که آرزوی کشتن رقیب را در سر می‌پروراند. یعنی که صیاد و صید یکی است. پس تکلیف طعمه چه می‌شود؟
طعمه را بایستی در تصویر قفس قناری دید. قفس خالی قناری که «ناظم» برای به دام انداختن گربه‌ها جلوی پنجره می‌گذارد. در فقس روزی یک قناری بوده که گربه آن را ربوده و آنچه برای «ناظم» مانده، یک قفس خالی است. «ناظم» که روزی به قناری دلبسته بوده‌است، اکنون قفس را نگه داشته است تا انتقام بگیرد. احمد نیز روزی پیوندی عاطفی داشته‌است و از دست رفته است و آنچه مانده است داغ این ناکامی است، نقشی در ذهن، نقش خالی یک دلبستگی، و چون نقش خالی است، پس سراب و فریب است. همان‌گونه که دختر جوان را می‌بیند، «نازی» را می‌بیند و «رخساره» را می‌بیند. بخشی از آن «رخساره- مادر» که برای او تجسم احساس «جنسی- جسمی» بوده است. به همان شیوه که او را به دام انداخته بود، اکنون او می‌خواهد رقیب را به هوای این سراب به دام اندازد. روزی خود فریب این سراب را خورده بود، پس چرا دیگری به دام این سراب نیفتد؟ خوشا که این دیگری رقیب باشد (نام «رخساره» را شاید به همین منظور انتخاب کرده، یعنی آبژکتی که فقط رخ‌ساره‌ای است، نقشی است) و این نقش اکنون، تنها در ذهن اوست و در رابطه‌ی تازه‌ای آن را فرا می‌افکند. پس خود طعمه خویش است همان‌گونه که صیاد خویش بود. در انزوا جز این نمی‌توان باشد. احمد تصویر آینه‌ای خود «سیاوش» را به کار می‌گیرد تا آرزوی دیرین خود را از طریق «سیاوش» ارضاء کند. سیاوش را، که نماد رقیب دیرین است، می‌کشد تا بتواند با «رخساره‌ ـ مادر» باشد. اما حتی با چنین شگردی احساس گناه و عذاب وجدان عمیقی وجودش را می‌لرزاند. تا که وجدان آسوده شود، خود را سزاوار مکافات می‌بیند. مانند مرغ حق که «سه گندم» از مال صغیر خورده باشد، آنقدر ناله می‌کند تا سه قطره خون از گلویش بچکد. مانند آنکه با تیله‌ای شکسته، خود را پاره می‌کند، یا با انگشتهای خود چشمان خود را از حدقه در می‌آورد. این آخرین تصویر «ادیپوس رکس» است که با کور کردن خود، آرامش نمی‌یابد. «من» شکننده‌ی او زیر بار گناه از هم فرو می‌پاشد و تکه‌تکه می‌شود، تا بلکه در برابر لشکرانگیزی اضطراب تحمل‌ناپذیر از خود دفاع کند.
شاید عدد سه، که این همه در این داستان تکرار می‌شود، اشاره به این مثلث است، یا به مفهومی دیگر تثلیثی به زیر کاخ چکیده است، معلوم نیست، یا که قرار است معلوم نباشد که آیا«سه گندم» است یا «سه قطره خون.»
لینک: http://nasour.net/1390.10.18/655.html
::
فراز و فرود صادق هدایت / همایون کاتوزیان
هدایت بزرگ‌ترین نویسنده ایران در قرن بیستم است. بنابراین عجیب نیست که به‌رغم فراز و فرودهای گوناگون همچنان به عنوان یک عنصر برجسته ایرانی مورد علاقه و احترام باشد. شایان تأکید است که هدایت در وهله اوّل یک نویسنده بود و ویژگی‌های فردی و اجتماعی دیگر او بر مبنای نویسنده بودنش قرار داشت. اما این ویژگی‌ها نیز به جای خود تأثیر زیادی در تعیین وجهه ادبی و اجتماعی او داشتند. زندگی هدایت تقریباً سراسر به رنج و درد گذشت و با خودکشی او به پایان رسید. ولی در عین حال هدایت یک انتلکتوئل طراز اوّل بود و به طنز و حاضرجوابی شهرت داشت و پیوسته شماری از روشنفکران مدرن پای منبر او بودند.
هدایت را در دوره رضاشاه- که هنوز نسبتاً جوان بود- جز گروه بسیار کوچکی از روشنفکران نمی‌شناختند. پس از شهریور بیست و رفتن رضاشاه و تشکیل حزب توده، هدایت در
میان جمع بزرگ‌تری از روشنفکران جوان مُد شد. با این‌که بوف کور در زمان رضاشاه در هند نوشته و در پنجاه نسخه در خارج از ایران منتشر شده بود فقط در اوایل دهه ۱۳۲۰ بود که به صورت پاورقی روزنامه ایران، در تهران انتشار یافت و چندان هم مورد استقبال قرار نگرفت، زیرا که نه تنها با سبک «رئالیسم سوسیالیستی» نسبتی نداشت، بلکه دقیقاً به خاطر این‌که اثری سورئالیستی بود احسان طبری- که قانون‌گذار نقد ادبی در حزب توده بود- آن را از نوع «ادبیات سیاه» می‌‌دانست. با این وصف هدایت تا پایان واقعه آذربایجان با حزب توده و انبوه روشنفکران عضو آن روابط دوستانه‌ای داشت. حزب توده تا چند سال پس از تأسیسش نوعی جبهه دموکراتیک ملی بود که اغلب روشنفکران مارکسیست، سوسیالیست و لیبرال یا عضو یا «سمپاتیزان» آن بودند، و از جمله خیلی از دوستان هدایت، مانند بزرگ علوی، عبدالحسین نوشین، خلیل ملکی و جلال آل‌احمد جوان. هدایت اصولاً یک عنصر سیاسی نبود و عضو حزب توده هم نشد، و روابط دوستانه‌اش با آن حزب در سال‌های اول تأسیس آن به دلایل روشنفکری و نیز تمایلات آزادیخواهانه‌اش بود.
اما پس از واقعه آذربایجان هدایت به کلی از حزب توده رویگردان شد، بیشتر به این دلیل که شکست حزب مزبور را ناشی از دنباله‌روی و اطاعت آن از شوروی می‌دانست. حتی جلسات اصلاح‌طلبان حزب توده- یعنی گروه مخالف رهبری در داخل آن که بالاخره انقلاب کردند- در خانه هدایت تشکیل می‌شد. به این ترتیب هدایت در میان جامعه روشنفکری که بیشترشان عضو یا هواخواه حزب توده بودند از مُد افتاد. و چون هم کتباً و هم شفاهاً از حزب توده انتقاد می‌کرد با او در افتادند و آنان نیز کتباً و شفاهاً او را شدیدآً کوبیدند و منزوی کردند. در نتیجه جز چند تن هواخواه و سرسپرده، هدایت در جرگه روشنفکران و درس‌خواندگان جوان سخت منزوی شد و مورد طعن و تکفیر قرار گرفت و این در تشدید افسردگی سال‌های آخر عمرش تأثیر بزرگی داشت.
اما اندکی پس از خودکشی او در فروردین ۱۳۳۰ ورق برگشت و رفته رفته بت بزرگی از هدایت ساخته شد. و این بویژه در محیط یأس و سرخوردگی پس از ۲۸ مرداد شدت یافت، به نحوی که تا اواسط دهه چهل نقل یک جمله از هدایت کافی بود به هر بحث و جَدَلی پایان دهد، یعنی یک «به قول هدایت» سبب می‌شد دهان‌ها بسته شود. بویژه به این جهت که در آن دوران کیش خودکشی رواج یافته بود و اگزیستانسیالیسم نیز- که به غلط می‌پنداشتند هدایت در آن مکتب بوده است- مُد شد. ضمناً این دوره دوره‌ای بود که صنعتی شدن، مدرن شدن، اصلاً فرنگی شدن، از خواست‌ها و آرزوهای جامعه روشنفکری بود.
از اواسط دهه ۴۰ تا اواخر دهه ۶۰، جهان سوم‌گرایی و سنت‌گرایی انقلابی به سرعت جای غرب‌گرایی و تجددخواهی پیشین را گرفت. در نتیجه «صادق» به‌عنوان یک روشنفکر مدرن، یک «خرده بورژوایی اعصاب خردکن» و یک عنصر غیرمذهبی طرد و به سرعت فراموش شد و جای او را «جلال» (آل‌احمد)، و ‌«صمد» (بهرنگی) و «دکتر» (شریعتی) گرفتند. مُد شدن دوباره هدایت در ده، بیست سال اخیر اصولاً ناشی از کاهش تأثیر کمونیسم و سنت‌گرایی در میان خیلی از جوانان است. در یک کلام، این چرخه را در چارچوب تضاد دولت و ملت نیز می‌توان شرح داد: وقتی دولت سنت‌گرا بود هدایت مُد شد؛ وقتی دولت مدرنیست شد، هدایت از مُد افتاد، و وقتی دولت سنت‌گرا شد هدایت دوباره مُد شد.
اما این واقعیت که هدایت شهرت جهانی ندارد دارای دلایل گوناگونی است. اولاً در خود ایران هم هدایت کمتر به دلیل نویسنده بودنش و بیشتر به دلایلی که در بالا شمردیم شهرت دارد. خیلی از کسانی که هدایت را در حد امامزادگی قبول دارند حتی بوف کور او را هم نخوانده‌اند. چه رسد به آثار دیگرش که خیلی از آنها خوب و خواندنی‌اند. ثانیاً، تنها اثری از هدایت که در کشورهای جهان شهرت دارد بوف کور است که آن را هم فقط اهل تخصص می‌شناسند و ماهیت سورئالیستی و سمبولیستی آن از آن دست نیست که برای عموم خوانندگان جذاب باشد. به علاوه با یک گل بهار نمی‌شود و آثار دیگر هدایت اگر چه برخی ترجمه شده اند تقریباً تماماً ناشناخته اند.
لینک: http://homakatouzian.com/?p=650
::
صادق هدایت در هند / انسان شناسی و فرهنگ
« دندم نرم بشود در این مسافرت فقط خودم را خوب شناختم. چندین جا برایم پایش افتاد که اگر کمترین تملق یا چاپلوسی می کردم نانم توی روغن بود ولی نتوانستم. بر عکس،....... و با شکم گشنه استغنای طبع نشان دادم. دیدم مثل دیگران ساخته نشده ام»
    سفر صادق هدایت به هندوستان، از جمله مواردی است که موجب ساخت روایت‌ها و داستان‌های بسیاری شده است. روایت‌هایی نظیر اینکه وی دست از همه جا شسته و برای رهایی از ایران و فساد حاکمۀ آن روزها به هند رفته یا آنکه چون از همه‌جا مانده و رانده شده و امکان سفر و اقامت در کشورهای دیگر را نیز نداشته راهی جز هند برایش نمانده پس به آنجا رفته و روایتی نزدیک‌‌تر به ذائقۀ صادق هدایت، خواست او برای آشنایی بیشتر با آیین بودایی و زمینه‌های فرهنگی هندوستان و زبان و رسم الخط پهلوی بوده است. اما در این میان اگر پازلی از این شایدها و روایت‌های زندگی او در این رابطه برداشت کنیم شاید بتوان به نتیجۀ بهتری دست یافت.  
به هر حال وی در سال  1314 ه.ش و به عبارتی دیگر در سال 1315 ه. ش به وسیلۀ جمال‌زاده به سویس دعوت شد و از این قرار با اشتیاق بسیار، تمام داراییش را که در کتاب‌هایش خلاصه می‌شد را به بهای 400 تومان فروخت که خرج رفت و آمد و مخارج اقامت درسویس را با خود داشته باشد. اما ندادن ارز خارجی  به او همۀ نقشه‌هایش را از بین برد و او نتوانست به سویس برود و به صورتی اتفاقی سر از هندوستان و بمبئی درآورد. هدایت خود در نامه‌ای به مجتبی مینوی (از بمبئی به لندن) می نویسد: «حالا بیاییم سر این که چه‌طور شد من از هندوستان سر در آوردم. قضایا خیلی مفصل است. همان‌طور که قبلا گفته بودم از سال قبل که جمال‌زاده مرا به سویس دعوت کرد کفتر دو برجه شده بودم همه داراییم را تبدیل به پول جرینگه کردم ولی اجازه ندادند.»
لینک: http://anthropology.ir/node/6312
::
صادق هدایت، نیچه ایرانی
از آنجا که شخصا هدایت را، نیچه ی ایرانی میشناسم. خود را ناچار دیدم تا شرحی بر این ماجرا بنویسم. چیزی که مثل تیغه ی آفتاب برایم، روشن است. و به این ترتیب ابتدا از نیچه می آغازم و اینکه چرا اندیشه های این دو در بسیاری موارد، شبیه به یکدیگرند؟ و بستر این دریافت من از این دو اندیشمند و نویسنده چیست و یا کدام است؟

 

فردریش نیچه، فیلسوفی است که تاثیرش بر روند اندیشه و فلسفه، در اندازه ی بسیار بالایی است. نیچه کسی است که دستگاه فکری متافیزیکی را با قدرت هر چه تمامتر، فرو ریخته وآنرا سر نگون  کرده است.

کاری که هدایت در ایران انجام داده است. شاید پیوند هایی بین زردشت و هدایت وجود دارد، نه تنها از لحاظ روند فکری و اندیشه و ترویج فرهنگ مهری؛ که در ایران باستان رایج بوده است که به واسطه ی ایرانی بودن این هردو. بخصوص اینکه در خلق بوف کور، یکی از رفرنس های هدایت « اوستا» است و تحقیقات فراوانی که از باستان ایران داشته و دقیقا با تاریخ ایران ، آشنا بوده است. و از سویی این نیچه است که« چنین گفت زردشت » را می نویسد. که این خود جای گفتگو و تحقیق دارد.

در هر حال نیچه متافیزیک و افلاطون باوری را دقیقا مورد بررسی و مطالعه  قرار داده و در آثاری چون« دانش طربناک» دریافت هایی بسیار ژرفناک و عمیق را به دست می دهد. شناخت او از متافیزیک و افلاطون باوری، بسیار زیبا و اندیشه ساز است. همه اینرا می دانند که افلاطون، تا قبل از مرگ خود یاد داشت هایی در خصوص« متافیزیک» نوشت. اما هیچگاه آنها را انتشار نداد. و شاگرد او یعنی« ارسطو» بود که بعد از مرگ استاد، این یاد داشت ها را به عنوان « متا فیزیک» منتشر کرد. و از همآن زمان، اندیشه و تفکرِ همگی فیلسوفان و متفکرین را،سمت و سو داد.

«فیزیک» یعنی، طبیعت و م« متا» به مفهوم « بعد از» در یونانی است. علت در این بود که، فیلسوفان قبل از سقراط، همگی  در مطالعه ی خودِ طبیعت می کوشیدند و هر آنچه را که پدیدار بود، مورد کاوش و بررسی قرار می دادند و چیزی به اسم« ماهیت پدیدارها» و درون و برون، مطرح نبود و درک و دریافتِ پدیدارها، امری واقعی و روندی طبیعی و زلال داشت. گویا برای اولین بار فیلسوفی به نام« پارمنیدس» جهان هستی را به دو بخش « بود» و « نمود» تقسیم کرد. یعنی آنچه را که پیدار و سطح ظاهری اشیاء بودند را« بود» خطاب کرد وآنچه را که دور و ناشناخته ونا پدیدار بود « نمود» قرار داد. بنا بر این او اولین کسی است که جهان هستی را به دو بخش تقسیم کرده است. ولی این افلاطون و ارسطو هستند که بعد دیگری در همین سمت و سو به ماجرا داده اند و در برابر ماده، چیزی را به اسم « روح» مطرح کرده اند.

و فضای زندگی این روح، در ماهیت و درون پدیدارها ، قلمداد گردید. و نهایتِ بحث ایشان، همآنا روحی بزرگ به نام « خداوند» بود که ایمانوئل کانت( فیلسوف قرن هژدهم آلمان) و دکارت و همچنین سورن کیرگه گارد دانمارکی، از همین ساختار و دریافت، به خداوند ایمان آورده و انتهای جهان نا پدیدار را به واسطه ی عدم توانایی درک انسان از این ناپدیدارها، خداوند نام نهاده و به او ایمان آورده اند.

این روند اندیشه، همواره در گذار قرنها، سایه گسترِ همگی اندیشمندان بوده است. تا اینکه نیچه می نویسد: روزی شخصی، چاقو به دست،خونین و هراسان، از کلیسا بیرون می آید و فریاد می زند که: من خدا را کشتم، خدا مرده.

این گزاره از نیچه ، هر چند ابتدا چندان مورد توجه قرار نگرفت؛ اما بعدها، فیلسوفان و متفکرین، در روزنامه ها نوشتند که این گذاره از نیچه، دارای اهمیتی فراوان است و از آنزمان به بعد، در صدر موضوعات فلسفی قرار گرفت. به هر حال از این گذار، این نیچه است که مرگ خدا را اعلام می کند و اندیشه ی متافیزیکی را به سقوطی سنگین می کشاند. به گونه ای که فلسفه ی غرب، تحت تاثیر اندیشه های نیچه، کلا مسیری تازه را در پیش می گیرد. نیچه برای شرح« حقیقت» ی که فیلسوفان به دنبالش، آواره و سرگردان بودند؛ از واژه ی « زن» استفاده می کند و میگوید: برای دریافت حقیقت، نا چارا بایستی «زن» بود. او اضافه می کند که: « زنان، بزرگترین پدیدار شناسان هستند.آنها استادان پدیدارند».

این واژه ی « زن» در اندیشه و رویکرد نیچه ، در بر گیرنده ی مطالبی بسیار عمیق است. او شرح می دهد که زنان، همواره ظاهر و پدیدار اشیاء را بر هر چیز دیگری برتری می دهند. و اضافه می کند که زنان در هنگام پیری، از همه ی مردها، بسیار شکاکتر، عمل می کنند.( ناگفته پیداست که شک ورزی در فلسفه است که متفکر را به وادی« واقعیت» و دریافت عمیق از پدیده ها می رساند.آنچنانکه ادموند هوسرل و دکارت، از همین شک ورزی هاست که به قطعیت« آگاهی» میرسند).و با در دست داشتن مسئله ی « قطعیت آگاهی» به سراغ مطالعه ی پدیده ها می روند..........« فنو منو لوژی». یا پدیدار شناسی که به دست ادموند هوسرل پایه ریزی شد و بعد ها هایدگر در همین مسیر گام برداشت.

در هر صورت نیچه«زن» را در سه رویکرد، مطرح می سازد. 1_ زن  همچون قدرتی فریب کار.2_ زن به عنوان نیروی حقیقت. 3_ زن در مفهوم فراسوی هر دو قطب، زیبا و طرب انگیز است.

در مفهوم اول، زن عقیم و سترون است و از زمان افلاطون تا مسیحیت، در همین مرحله است. در مفهوم دوم، به واسطه ی اینکه، مابین دو جهان حسی و فرا حسی، شدتی حاصل شده است، سرای دیگر یا جهان دیگر، به جهان حقیقی شناخته می شود و حقیقت در جهان متافیزیکی قرار می گیرد. و در همین مرحله، زن با حقیقت یکی میشود و در همین زمان است که مردانگی، با دروغ و اختگی قیاس می گردد. در این روی کرد« زن » اگرچه  ضعیف و ناچیز شمرده می شود( از سوی مردان) ولی دیگر نماد دروغ نبوده و نوید دهنده ی حقیقت است . و در رویکرد سوم، یعنی در گذار از مسیحیت به دوره ی مدرن و پسا مدرن، زن، طرب انگیز و زیباست، زیرا که همچون نیرویی حیات بخش،از « حقیقت و دروغ» می گذرد و منشی دیونی زوسی به خود می گیرد و دیونی زوس،دارای چهره ای دو گانه است و ماهیت زنانه و مردانه را، دارد.

 

تحلیل و بررسی ژاک دریدا، از این اندیشه ی نیچه نشان می دهد که «زن» یا همآن « حقیقت» ، در گذار از رنسانس به دوره ی مدرن و پسا مدرن، از بین رفته است...

نتیجه اینکه هیچ حقیقتی وجود ندارد و فیلسوفان و متفکرینی که به «حقیقت» باور دارند، به تعبیر نیچه؛ در زندان بی خبری اسیر شده اند. از اینروواژه های« حقیقت»_ « زن» و « خدا» ؛ هر سه یکی هستند . به همین خاطر است که نیچه می گوید: برای دریافت و درک حقیقت، نا چارا بایستی زن بود. و زنها خود خوب می دانند که هیچ حقیقتی در میان نیست، از همین رو آنرا یعنی حقیقت را مثل یک بازیچه، در دست دارند و از آن استفاده ی ابزاری می کنند.  و به همین خاطر است که ایشان شدیدا به پدیدارها و ظاهر پدیده ها، کشش نشان داده وبه ظاهر اشیاء علاقه دارند. زینت و زیبایی هرچه بیشتر،و درک و دریافت این زیبایی ها، ازآنان بزرگترین پدیدار شناسان را، ساخته است. و این چیزی بود که در پیشا سقراطیان، مورد توجه بود. یعنی ظاهر پدیده ها یا همآن پدیدارها، دارای اعتبار و ارزش بودند و درست از زمان افلاطون و ارسطو است که قضیه حالتی برعکس به خود می گیرد و حقیقت،به تدریج، در لباس نا پدیدارها، به آنسوی آسمانها پرتاب می شود. و در این راستا ادیان و مذاهب گوناگون و خلاصه تر اینکه سیستم ایده آلیستی، رونق می گیرد. و این نیچه است که با دریافتی ژرفناک؛ این دیوار بسیار ضخیم را فرو می ریزد و مرگ خدا را اعلام می کند.

و هدایت با خلق بوف کور، چنین مسیری را طی می کند. قهرمان قصه ی بوف کور، در ابتدای ماجرا، « زن اثیری» است. اثیری با ث سه نقطه.  اثیر، همآن ماده ی مشهور سیالی(روح) است. و زن اثیری یعنی  خدای ادیان و مذاهب. روند بوف کور، به شیوه ای چیره دستانه، یکایک نشان می دهد که موضوع به« ماوراالطبیعه» یا همآن « متا فیزیک» مربوط است و این نکته ای است که در آغاز بوف کور آمده است.

آنجا که می نویسد:

 آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراالطبیعی، این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغماء و برزخ، بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد بود؟

.......

در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید_ اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود،بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره ی پرنده بود که به صورت یک زن یا یک فرشته بمن تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه،فقط یک ثانیه همهً بد بختیهای زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید نا پدید بشود؛ دوباره ناپدید شد.....

 

***

پس در ابتدای بوف کور از متافیزیک یاد می شود و صاحب اثیری این متافیزیک، زنی است که به نام« زن اثیری» خوانده و معرفی می شود.

آنچه آشکار است، زن اثیری قسمت اول بوف کور به دست راوی یا قصه گوی موجود، کشته می شود. در واقع راوی او را نمی کشد( زیرا که نمی توان« هیچ» را کشت)، بلکه زن اثیری از پیش مرده بود و مثل یک خواب گرد، به اطاق ذهن راوی پای می گذارد و روایت کننده ی بوف کور، به خاطر اطمینان از مرگ قطعی« زن اثیری» شراب زهر آگین را در دهان او می ریزد. زیرا که می خواهد از مرگ او مطمئن باشد.

در قسمت دوم داستان، زن اثیری در قالب زن لکاته ظاهر می شود. «لکاته» در مفهوم به کسی گفته می شود که هر از گاهی، جسم خود را به دیگران می فروشد. و در مفهوم فلسفی بوف کور، همآن خدای اثیری و متافیزیکی است که هر دوره ای را در آغوش یکی از ادیان گذرانده است. از همین لحاظ نام او لکاته است. و همین « زن لکاته» باز هم به دست راوی بوف کور، کشته می شود. ولی یادگار چشمهای جادوییِ آن بر روی گلدان راغه، می ماند که نهایتا به دست پیر مرد خنزرپنزری، دزدیده می شود. زیرا که پیر مرد  خنزری، برای استفاده ی ابزاری از این حقیقت، وادامه ی زندگی ایده آلیستی و متا فیزیکی اش،به آن نیاز دارد.

در بوف کور، بارها به گل نیلوفر اشاره شده است. و گل نیلوفر سنبل دین جدید است که از سوی زن اثیری به این و آن، تعارف می شود. گلدان راغه در شهر ری و به هنگام چال کردن« زن اثیری» از دل خاک در می آید. و در مقایسه ی نقاشی خود راوی از صورت آن زن( خدایی)دقیقا با نقاشی روی گلدان لعابی راغه، برابری دارد و عین همدیگر هستند. از اینرو، نشان دهنده ی این است که کسی یا کسانی قبل از راوی بوف کور، درست مثل او می اندیشیده اند. و نهایتا به دست روایت کننده ی قصه ی بوف کور، کشته می شود. در هرحال در قسمت اول داستان بوف کور  زن اثیری توسط راوی از بین می رود و در قسمت دوم داستان همآن زن اثیری، به عنوان زن لکاته معرفی و باز هم به دست راوی و با گزلیکی که در دست دارد کشته می شود، کاری که نیچه در گذاره ی « مرگ خدا» آنرا اعلام کرد.

جدای همه ی اینها، شاهکار دوم و بسیار زیبای هدایت،و آخرین اثر او« توپ مرواری» است. در توپ مرواری، به شیوه ی ادبیات رئالیستی، و بسیار مدرن، تمامی سردمداران متافیزیک، از گوشه و کنار جهان و با عقاید و دین خاص خود، به چالش و استهزاء کشیده می شوند. کاری که تا همین زمان هم توسط هیچ صاحب قلم ایرانی، با همآن کیفیت؛ صورت نگرفته است.

به دلایل و توضیحات بالا و بسیاری دلایل دیگر که در آثار این نویسنده ی بزرگ، منعکس شده است، صادق هدایت، در واقع نیچه ی ایرانی است.
لینک: http://www.nkhalili.com/1589157515831602-16071583157517401578-1606174016...
::
متن نامه نیمایوشیج به صادق هدایت / فروم
زمستان 1315 شمسی

به صادق هدایت

دوست عزیز!

چندتا کتابی را که توسط "علوی" فرستاده بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شده‏اید. این قبیل کتابها مثل "چمدان" و "وغ‏وغ ساهاب" به اندازه‏ی فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما می‏گویند ابنای آن هستیم از خیلی جهات که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و خیلی مادی.ی ماست، فاقد این مزیت است. در صنعت نمی‎توان آن را یک دوره.ی موافق تشخیص داد. شما با این نوولها که انسان میل می‏کند تمام آن را بخواند، برای مرده‏ها، بی همه چیزها، روی قبرشان چیزهایی راجع به زندگی و همه‏چیز ساخته‏اید. گربه را با زین طلا زین کرده‎اید، در صورتی‏که حیوان از این رم می‎کند. به حسب ظاهر کتابهای شما این معنی را می دهد، اگرچه خواهش صنعتی‎ی شما از لحاظ نظر و نتیجه برخلاف این بوده باشد. و من‎باب اینکه هرکس باید کارش را بکند، متحمل خرج و مخارج بسیار شده این کتابها را انتشار داده باشید.

من خودم در طهران که هستم می‏بینم کدام امیدها به فاصله‏ی کم باید محدود شده باشند. روز به روز یک چیز خاموش می‏شود. به این جهت اظهارنظر در خصوص نوولهای شما نمی‏کنم. این کار خیلی زود است. فقط برای خود ما می‏تواند بی‏معنی نباشد. به طور کلی و اساسی در نوولهای شما انسان به سلطه‏ی قوی‏ی احساسات و فانتزیهای شخصی برمی‏خورد. فکری که انسان می‏کند در خصوص پیدایش و تحولات آنهاست. ولی در شکل کار و سایر موارد مختلف را می توان به طور دقیق‏تر تحت نظر گذاشت. جز اینکه هرچیز بنابر تمایلات شخصی‏ست.

استیل

هروقت که انسان به یک به‎هم‏ریختگی و عدم تساوی در استیل شما برمی‏خورد در ضمن احساسات و فانتزی‏ی شخصی‏ی نویسنده، به طور محسوس آن را تشخیص داده است و آن عبارت از یک بی‎اعتنایی به شکل کار است که نویسنده برحسب تمایلات خود فقط خودش را به جای همه‏چیز می‎بیند. بنابراین می‎بینیم که پرسناژها، نوع تفکرات و تکلمات خود را از دست داده به جای آنها خود نویسنده است که دارد آن طور که دلش می‎خواهد، حرف می‏زند. مثلن "آخرین لبخند".

معلوم است بیانات پرسناژهای فوق، طبیعی‏ی آنها، یعنی بیانی که رئالیزم در صنعت ایجاب می‎کند، نیست. نفوذ یک ایده‏آلیزم سمج و نافذ است که صنعت را در نقاط حساس واقع شده‏ی خود ایده‏آلیزه می‏کند. پرسناژها، وضعیتی را که هستی‏ی رئالیست آنهاست و باید دارا باشند، دارا نیستند. بلکه چیزی از آنها کاسته شده، برای اینکه صنعتگر چیزی بر آنها به‎طور دلخواه اضافه کرده باشد. در این مورد بیانات نویسنده، قطع نظر از صنعت و لوازم آن، شنیدنی‎ست؛ اما چقدر برای خواننده‎ای که تا یک اندازه دارای ذوق صنعتی‏ست وقفه و تکان در بردارد؟ اعم از اینکه این خواننده بتواند یک اثر صنعتی را به وجود بیاورد. به عبارت آخری دارای استعداد، یعنی قوه‎ی عمل باشد، یا نه. درواقع شخص نویسنده زنده می‏شود زیرا که فرصت و رخنه برای ابراز حقیقتی که در او هست علاوه بر قدرت صنعتی‏ی خود به دست آورده، آزادانه بیان مرام خود را می‎کند بدون اینکه پایبند هیچ قیدی بوده باشد. ولی در نتیجه صنعت را برای تمایلات خود فدا ساخته است؛ درصورتی‎که می‎بایست واسطه‎ی تمایلات او واقع شود. برحسب همین تجاوز است که نمی‏خواهد بین حاضر و گذشته نه رجحان، بلکه امتیاز اساسی را که نتیجه‏ی محسوس و مادی‏ی تحولات تاریخی‏ست در نظر بگیرد. یعنی ذوق و سلیقه همان جریان عادی‏ی خود را طی می‏کند و به هیچوجه نویسنده تمایل خود را عوض نکرده است. به این واسطه به پرسوناژهایی برمی‏خوریم که هرکدام مال چندین قرن از بین رفته و معدوم‎اند، و به عکس چندین قرن جدا و مجرد از شرایط تاریخی‎ی خود جلو افتاده، همان بیان و محاوره‎ی عمومی و اصطلاحاتی را دارا هستند که ما دارا هستیم.

ص 89 "آفرینگان": « راستش من هنوز نمی‎دانم...»

ص 94 : « آروزی احساسات...»

در این موارد انسان به مسایلی برخورد می‏کند که با آن مقدار رئالیزم که نویسنده خود را ملزم به رعایت از اقتضائات آن می‏کند، خیلی منافات دارد. نویسنده می‎خواهد مردم را به طور دقیق و در طبقات و صفتهای مختلفه‎اش نشان بدهد.

یکی از چیزهایی که به مردم نسبت دارد، زبان آنهاست. درنتیجه متابعت به این نظریه حتا خودش هم به زبان مردم – طبقه‎ی سوم آن (طبقه‎ی آنها؛ در نسخه‎ی طاهباز) – حرف می‎زند و نمی‎خواهد دقیق باشد که برای چه طبقه انسان چیز می‏نویسد و استیل را، که فقط برای توافق با حقیقتی که در طبیعت هست باید نرم گرفت، تا چه اندازه و برای چه باید پایین آورد. معهذا از نظریه‏ی خود بر حسب تمایلات وقتی تجاوز کرده، یک متفکر و بیننده‎ی قوی می‏شود در پوست و استخوان انسانی که نمی‎تواند حرف روزانه‏ی خود را به خوبی ادا کند. درواقع این رویه یک کشش مخفی ست که نویسنده را به طرف کلاسیک نزدیک می‎کند - یعنی فقط نویسنده و ابراز وجود خود او -. درصورتی‏که بر حسب نظریه‎ی نویسنده، اقتضا می‏کرد که موضوعات نوولهای او کمتر تاریخی بوده باشند. زیراکه در تاریخ، وقتی که انسان می‏خواهد تا این اندازه با حقیقتی که هست نزدیک بوده باشد، به‏طور قطع نمی توان اصطلاحات مخصوص و اصلی‎ی پرسناژها که مثل همه‏ی متعلقات جمعیتی تحول می‎یابند، تعیین کرد. بلکه به‏طور تصنع که ارزش رئالیست را در صنعت اغلب دارا نخواهد بود، ممکن است پرسوناژها را در دوره‎هایی که همه‎چیز آن را مثل دوره‏های خودمان نمی‎شناسیم، با اصطلاحات مخصوصشان به حرف دربیاوریم. انسان هرقدر سازنده باشد می‎بیند که حیقیقت هم سازندگی دارد، ساختن اینقدر خیالی مثل یک ساختن بدن مواد است، ثبات و اساس موثر را دارا نیست.

ذوق انسان یک مطابقت با شرایط تاریخی‏ست در یافتن آنچه که هست، و تعریف آن چیزها که هست به آن اندازه که آنها را موثر و جاذب جلوه دهد. بنابراین می‏بینیم که استیل نتیجه‎ی مخصوص است، محصول تاریخی‏ست نه نتیجه‏ی فکری؛ همین‏طور می‏بینیم که فکر برای استنتاج آن، به‏عکس، آن را خراب می‏کند و برخلاف منظور به نویسنده نتیجه می‎دهد. این است که این قبیل موضوعات تاریخی نسبت به قطعیت یک رئالیزم محسوس و موثر، که نویسنده می‏خواهد در استیل خود، در صنعت خود، آن را رعایت کرده باشد، بدون تناقض واقع نمی‏شود. در این مورد انسان همیشه مجبور به ساختن است، یک مشق و ورزش ابتدایی در استیل را نویسنده همیشه ادامه می‏دهد. به طور خیالی باید الفاظ را بسازد و با اصلی که بنابر تصور خود پیدا می‏کند، مطابقه کند. درصورتی‎که در استیل خود بدون شخصیت – اصلیت (اهلیت؛ نس طاهباز) – نیست. در نقاط دقیق، خود موضوعات مزبور، قدرت را از او سلب کرده، ناهنجاری و زمختی‎ی خود را به جای آن می‎گذارد. مثل ص 86 از "س.گ.ل.ل": «شماها چه ساده هستید...»

چطور باید دید که یک نفر انسان، به هر صنف و طبقه که منسوب باشد، در قرن پنجم یا در قرن دهم حرف می‎زند؟ دریافت این مساله وقتی که نویسنده موضوع را به مناسبتی از تاریخ انتخاب کرده و مجبور است، تجاوز از احساسات و فانتزیهای شخصی ست.

در این مورد انسان به دو جهت متمایز برمی‏خورد: طرز محاورات دیروزی که به کار امروز نمی‏خورد، و طرز محاورات امروز که نمی‏توانند در مورد پرسناژهای دیروزی به کار برود. می‏توان تصنع شبیه به اصل را پیدا کرد. قطعن فکر انسان عاجز نیست که در میان دو جمله: «خیلی رو داری» و جمله‏ی دومی: «خجالت نمی‏کشی» که هردو متعارف واقع می‏شوند، یکی را انتخاب کند. معلوم است که در این مورد ذوق به کار رفته است ولی برحسب طرز تفکری که داشته‏ایم؛ بدون اینکه بنابر احساسات و فانتزیهای شخصی، رد کرده و شرایط تاریخی را، که خودمان مولود آن هستیم و بر طبق آن صنعت ما موثر می‎شود، غیر قابل اعتنا گذارده باشیم.

می گویند چگونه "متد" با ادبیات خود را وفق می‎دهد؛ این متد است که می‏تواند نویسنده را ضمن نتایج خود از پرت شدن نگاه بدارد. فقدان آن است که در (مردم) مردم را که طبقات آن تجزیه نشده با صفات مشترک جلوی چشم نویسنده‎ی انگلیسی می‏گذارد (تصحیح طاهباز این تکه – از "فقدان... می‏گذارد" - را ندارد)، ولی من نمی‏خواهم در خصوص مسایل ذوقی آن را وفق بدهم. دراین خصوص دو سه سال قبل در Lamai شرحی را خواندم. شرح مزبور درواقع رد نظریات دیالکتیکی در ادبیات شوروی بود. درحالی که ایده‏آلیزم خودش با "اخلاق" خود مدعی‎ی ساختن دنیا به طرز دلخواه خود هست، بنابر کلکتیزم فکری که دارد و درنتیجه بی‏اساسی و آنارشیست افکار را به نفع او به وجود می‎آورد، چیزی را که با نظریه‏ی خودش شباهت دارد، رد می کند. ولی می‏بینیم که قضیه برخلاف این است و قضیه با طرز تفکر مادی از راه دیگر که بنای علمی را داراست، حل می‏شود. انسان می‏تواند در عین حال که احساسات و فانتزیهای شخصی را داراست، واجد شرایط دیگر باشد. برخلاف ایده آلیزم که عالم وجود را بر وفق مراد خود تعبیر می‏کند، مثل اینکه بگوییم محال است انسان با دستور صحیحی رفتار کند، ما می توانیم به طور تصنع الفاظ را شبیه به حقیقت خود طوری بسازیم که نسبت به اصلیت یک رآلیست قابل اطاعت دارای تناقض نبوده باشد. این کار آرتیست است؛ ولی صنعت خود را سرسری گرفته، شیطان فانتزی، شیطان احساسات که در او بازی می‏کنند، مانع می‏شود. می‏خواهد او را خام یافته، خود را فوق حقیقتی که او نمی‏خواهد از آن پیروی نکند و فقط خودش حکمروا باشد، نگاه بدارد. این است که انسان در آثار یک نویسنده به خلاف توقع خود برمی‏خورد.

محل دیگر از نوول خودتان را در این مورد می‏توانید پیدا کنید. آنجا که - الفاظ خود نویسنده به جای الفاظ پرسناژهای تاریخی ("نشسته‏اند" در نس طاهباز)-.

تیپ‏ها نه فقط نمی‎توانند کاراکتر اصلی یعنی غیر تقریبی‎ی خود را به واسطه‎ی تصنعات خیالی که نویسنده دارد، دارا بوده باشند؛ بلکه گاهی خیلی از امتیازات دیگر خود را هم گم کرده و فدای فانتزیهای نویسنده ساخته‏اند. درواقع خواننده با دریافت وضع محاوره‏ی این قبیل پرسناژها – که با اسامی‏ی تصنعی گاهی به عرصه گذارده شده‎اند – وضع محاوره‏ی زمان خود را دریافت می‏دارد. مثل انعکاس صوت خود او در کوه با یک تعجب مخفی که چطور از آنجا بیرون می‏آید، در میان چندین قرن معدوم، او به عقب نشسته است و دچار سرگیجه است. خیال می‎کند وارونه راه می‏رود. ولی فکر نمی‏کند چرا. دریافت این ظاهرِ بی‎حقیقت شباهت دارد به اینکه دارد "قصاص و جنایت" را در پرده‎هایی که به زبان فرانسه تهیه شده است می‎بیند. نظیر این "شبهای مسکو"ست. خودم همین تازگیها هردو موضوع را در سینماهای تهران دیدم. دکورها، موقعیت‏ها و کاراکتر هر تیپ و چیزهای محلی همه به جا و روسی‏ست و کاملن رعایت شده است که امتیازات مزبور برخلاف واقع – یعنی آنچه که هست – نمایش داده نشود. انسان می‏بیند رل یک تاجرباشی‏ی روس را عینن یک تاجرباشی‏ی روس "هاریبو" با آن مهارت جذاب خود بازی می‏کند. همینطور رل محصلی را که به مسکو آمده است. اما در زحمات آرتیست را که عهده‏دار رل عمده شده‏اند بنابر انتخاب سرسری خودشان لکه‏دار می سازد. در بین همه چیزها چیزی که باید باشد گم شده است؛ یعنی برخلاف توقع خود، انسانِ در میان همه‎چیزِ روسی یک امتیازِ برجسته، که متصل حواس انسان را به خود جذب می‏کند، فرانسوی و آن عبارت از زبان است. بروز حقیقت هر تیپ را در وراء عدم رئالیستی که چیزهای جدی را دارد به طور بی‏مزه مسخره می کند، دریافت بدارد؛ درصورتیکه نه نویسنده نه آرتیست هیچکدام منظورشان این نبوده است که در مردم اینطور تاثیر کرده باشند.

ولی فانتزیهای انسانی هم خودش صنعتی‎ست و جانشین هرحقیقت واقع می‏شود. زن به لباس مرد و مرد در لباس زن است. انسان اگر دقیق نباشد، همه‏چیز حقیقت است و معنای حقیقی‏ی خود را داراست. مطالبی که من به آن متوجه هستم از این لحاظ مورد نظر است که اگر صنعت بخواهد برای فهم ذوق و احساسات تربیت شده‏ی عده‏ای جذابیت خود را دارا باشد – چنانکه از دسترس عمومی درآمده و فهم اساسی‏ی آن برای طبقات بالاتر هست – باید با فهم و ذوق و احساسات تربیت و تصفیه شود.

چیزی که هست بیان افاده‏ی شما روان و کلمات در استیل شما نرم و طبیعی دریافت می‏شوند. همین مساله استیل شما را در خور این قرار داده است که توانسته‏اید مصالح لازمه را به آسانی برداشته و به کار برید. به‏علاوه بطور دقیق معنی را با لفظ مؤدی و لازم خود پیدا می‏کنید، مثل کلمه‏ی "چندش" در "مقدمه‏ی خیام" : «مرگ با خنده‏ی چندش‏انگیزش...».

‏ این ذوق در خصوص موازنه و انتخاب اسامی پرسناژها هم به کار رفته است. اسامی ("رشن"،"نازپری"،"میرانگل") به‏جاست و حس می‏شود که سرسری نگذاشته.اید. این اسامی متناسب با زمان واقعه که دوره.ی ساسانی.هاست درنظر گرفته شده‎اند. من در خصوص اسامی‎ی "رشن" و "میرانگل" اطلاعی ندارم و نمی‎خواهم که داشته باشم. چیزی که شبیه به اصل ساخته شده است، تاثیر اصل را داراست. رشن و میرانگل بهتر از "نازپری" هستند. فقط به.طور انحراف اسم "شیرزاد"، ولو اینکه یک قشر از جمعیت مداین اسمشان شیرزاد بوده است، در ردیف اسامی‎ی دیگر خالی از زنندگی نیست؛ و شاید من اینطور حس می کنم. ولی این کلمات با وجود اینکه حایز اثر خود هستند و در ترکیب اساسی که مشخص استیل است و صنعت و فورم را به.دست می‎گیرد، تفاوت وارد نمی‎آورد.

شکل کار

معلوم است که بدون استیل خوب، صنعت خوب ترکیب تصنعی و بلااثر واقع می.شود. استیل نامناسب، فورم، موضوع، فایده همه را گم می.کند. نمی.توان گفت استیل شما استیلی.ست که با صنعت موافقت ندارد. جزاینکه در بعضی از دسکریپسیونها اگر سهل.انگاری و بی.حوصلگی نمی.کردید، بهتر بود. من نمی.دانم شما هنگام نوشتن دچار چه. جور عصبانیت و نتایج آن بوده.اید. مثل وصف (احمد یا ربابه) در نوول.

اگر بنابر سلیقه.ی خود من باشد من این وصف را هم نمی.پسندم: «در باز شد و دختر رنگ.پریده.ای هراسان بیرون آمد.» از روی همه.چیز بهه واسطه.ی بی..حوصلگی جستن شده است. حس انسان اصطکاک پیدا می.کند به تنسیق صفات قدیمی.ها، نه به دقت مرتب و مدارای نویسنده.

وصفیات فوق از این لحاظ نظر و از حیث اختصار که لازمه.ی این.طور وصف می.بایست باشد، انصافن به کلاسیک نزدیک می.شود. بی.حوصلگی و سرسری گذشتن نویسنده، مثل اینکه مجبور است که چیز بنویسد، به قدری محسوس است که یک ستون برجسته در صنعت تشخیص می.دهد. نویسنده به سرعت خود را برای رساندن به چیزهای دیگر که احساسات او را قانع می.بایست بکند از قید وصف پرسناژهای مزبور خلاص کرده به جزییاتی که پرسناژها را شخصیت می.داده است و کاراکتر صنفی یا غیر آن محسوب می.شده است، نپرداخته است. درعین.حال حس خفی.ی اینکه وضعیت مزبور فاقد ارزش خود نباشند در نویسنده هست و انگشتهای احمد را برای کسب این ارزش به ماری که تازه دارد جان می.گیرد، تشبیه می.کند:

« دست احمد را گرفت روی گردن خودش...»

من نمی.فهمم این تشبیه بنابر چه فایده است. تشبیه یک نوع استحصال است. یک تقویت برای تاثیر بیشتر. گاهی نمی.توان گفت که زاید واقع شده است. بعضی تشبیهات به قدری طبیعی.ست که در حکم محاورات عمومی.ست، مثل: "گرگ گرسنه"، "مثل برق"، اما چقدر دلچسب است و انسان را در طبیعت فرو می.برد که نویسنده به.جای اینکه آسمان را به سرپوش تشبیه کند، دم.کردگی.ی هوا را در نظر بگیرد. شما را متوجه "تمشک تیغ.دار" آنتوان چخوف می.کنم که خودتان آن را ترجمه کرده.اید.

به عکس انسان در آثار اغلب نویسندگان و همه.ی کلاسیکها به خصوص به این.طور تشبیهات برمی.خورد که لازم نیست که خواننده را با موارد دیگر اقران داده، پرت می.کند. این قسم کار، یک پرش برای بیشتر دلچسب واقع شدن است. می.بینیم که یکی از شعرای آن دوره در موقعی که پادشاه دارد ماه نو را می.بیند در وصف ماه فقط به چهار قسم تشبیه متواتر متوسل شده است. می.توان گفت که تشبیه کردن، اساس وصف برای شعرای آن دوره بوده است. رودکی و ظهیر تشبیهات متواتر دارند. ولی آنها برای اینکه خواص – فئودالها – بپسندند، اینطور فکر می.کردند و ما دنباله محسوب می.شویم – زیرا شکل اجتماعی.ی زمان ما یک ترکیب مجرد و بلامقدمه نیست و بنابراین چیزی از فیودالیسم را می.بایست در ادبیات خود دارا بوده باشیم. اگر از لحاظ نظر دقت کنیم، قسمتی از کلاسیک را در رمانتیک و همینطور به تدریج چیزی از رمانتیک را در ادبیات معاصر پیدا می.کنیم، در عین.حال که ماهیت ادبیات معاصر تجربی و عقلی بوده باشد. چیزی که هست ذهن انسان خاصیت مصرفی فقط دارا نیست و می.تواند در صنعت خود که مولود او طبیعت خارج و اجتماع، که جزیی از طبیعت خارج است، واقع شود. چنان.که گفتم متد برای انسان یک توسل لازم است و صنعت نمی.تواند از نتایج یک دترمینیزم علمی خارج باشد. نویسنده در داخل و خارج خود یک انسان، یعنی یک نتیجه به تمام معنی است. می.توانیم هرچیزی را به یک چیز تشبیه کنیم و می.توانیم جهت مادی و کلی.تر را به دقت در نظر بیگریم.

من در خصوص شکل تشبیه شما و اندازه.ی تاثیر آن در خواننده بر حسب قوه.ی تولیدی که داراست، حرف می.زنم. تشبیه لرمنتوف هم در "شیطان" که می.گوید: « کوه.های مثل پهلوان در قفقاز» و او عمدن بر اثر طول قامت در قفقاز منظومه.ی خود را از بعضی جهات شرقی ساخته است، از این قبیل است. انسان خیال می.کند نظامی و فردوسی می.خواند. من خودم به نظامی عقیده.دار هستم. ایده.هایی که نظامی از محل زندگی.ی خود می.گیرد، و به این واسطه با او بعضی از شعرای معروف روس از لحاظ نظر – ایده – می.توان تیپ تشکیل داد، چیزهای دلچسب و خواندنی.ست. خودم سابق بر اینها که بیش از حالا به شعر علاقه.مند بودم، ساخته.ام؛ ولی این تفنن و سلیقه است و صنعت را نمی.توان با فانتزیهای خالص، که به واسطه.ی تاملات زمانی تقویت می.شود، فروخت. در خود شما هم انسان به این تناقض موقعیت و دوجوری در شکل کار می.رسد و خواننده در سایر نوولها به وصفیات خیلی ماهرانه برمی.خورد. می.بیند که رنگهای محلی، قوت حیاتی و جلوه.های خاص خود را دارا هستند. چیزی نیست که نباشد.

با وجودی که نوولها گاهی سرعت حکایت را به خود می.گیرند، چیزی که در مقابل چشم خواننده گذارده می.شود از لحاظ صنعتی رنگها جلوه.ی خود را از دست نداده.اند: « میلیونها سال از عمر زمین می.گذشت...» بعد از خواندن انسان باز میل می.کند بخواند. و بعد از مدتی اگر مثل من خواننده به جای دولابچه، جوال داشته باشد کتاب را از جوالش بیرون آورده باز شروع به خواندن می.کند. یک چیز کیفورکننده که انسان را معتاد می.کند، مثل تریاک در آن هست. خواننده برنمی.خورد به چیزهایی که در کاراکتر خود برجستگی و روشنایی و پرش اصلی را نداشته باشند. نویسنده با قدرت صنعتی.ی خود چیزهایی را که خواسته است از میان تمام اشیا بیرون پرانده است. من حاضرم برای اینکه تحسین نکنم مقطع.های ذیل را نمونه بیاورم، اگرچه قضاوت در خصوص آنها از بدیهیات است. کاملن اروپایی یعنی مطابق با ذوق و سلیقه.ی امروزه است:

« پنجره.ی اتاق "اودت" بسته بود. به در ورقه.ای آویزان کرده بود که روی آن نوشته بود: خانه.ی اجاره.ای...»

«تا صبح مردم ده هلهله و تماشای دود و آتشی را می.کردند که از "گنجه دژ" زبانه می.کشید.»

خواننده هم مثل مردم، دود و آتشی را که در آن شب تاریک از بالای قلعه زبانه می.کشید، تماشا می.کند.

در "چمدان" علوی هم انسان به نظایر این مقطع.ها برمی.خورد. منظره.ی برلن را خوب ساخته است. اما Relativisme که "ریپکا" در شکل ایدئولوژی.ی نوول تشخیص داده است با تشخیص خود رجحان خاصی را در نوول مزبور پیدا نکرده است. نمونه.های آن را در نوولهای شما هم می.توان به طور تجربه پیدا کرد. در ادبیات قبل از انقلاب در خود چخوف، نظایر آن زیاد هست. این جنبه لازمه.ی لاینفک سمبولیزم است که اشیا خارجی هر جز از طبیعت مادی در نظر نویسنده یا پرسناژهای مختلف او تاثیرات مختلف خود را دارا هستند. انسان می.بیند که هیچ.چیز جلوه و قدر مطلق را دارا نیست. بلکه اشیا دارای ارزش واقع شده علاوه بر آن طور که هستند نتیجه.ی ارتباط سوبژکت و ابژکت خارجی تجسم داده می.شوند. امروز ما سمبولیزم را اینطور می.شناسیم. دقیق.تر از آنچه که خود سمبولیستها می.شناخته.اند. "ریپکا" این قدر نسبی و شایع را که رابطه.ی بین صنعت و علم است با منطق مادی – طرز تفکر دیالکتیکی – خواسته است به.طور مبهم ربط بدهد. درصورتی.که ممکن بود از جای دیگر بر اصول عقاید رفیق از دنیا صرف نظر کرده.ی ما، راه پیدا کند.

دقت بیشتر در شکل – دسکرپسیون – وصفیات یک جلوه.ی متزلزل و هرز را پیش چشم می.گذارد. من نمی.دانم چرا اغلب رمان.نویسها حتا خود "موسه" این شکل توصیف را دوست دارند، ولی می.دانم عمدن به آن متمایل نشده.اند. در اغلب آثار آنها انسان به پرسناژی برمی.خورد که هیچ نمونه از شکل تصور خواننده در خصوص آن پرسناژ در ضمن شرح و نقل از آن پرسناژ ندارد. نویسنده آن پرسناژ را مورد عمل قرار می.دهد، خواننده بنابر اقتدارات فکری.ی خود چنان.که از کلمه.ی "باغ" محوطه.ی مشجری را از هرجاکه برحسب تداعی.ی معانی در نظر دارد، به نظر می.آورد – همان پرسناژ را هم به نظر می.آورد. ولی نویسنده پس از آنکه مقداری از وقایع را به توسط پرسناژ مزبور جریان می.دهد، خواننده را برای تصور در خصوص آن آزاد می.گذارد، پرسناژ مزبور را وصف می.کند. این وقفه و سکته در میان تصورات قبلی.یِ خواننده و تصوراتی که بعد برحسب توصیف نویسنده فراهم می.شود، من یقین دارم قادر است که از شکل اثر کاسته باشد. یا بنای اساسی.ی اثرات خارجی را که جهات کاملن مادی.ی اشیا وقایع و جریانات آن است، به هم زده باشد. به این معنی که از کلمه.ی "جوان پرمو"، جوان پرمویی را که سابقن در شهری که درست نمی.داند در کدام محله.ی آن شهر یا در چندین محله.ی دیگر در ذهن خود حفظ کرده است، به خاطر می.آورد، با این جوان وقایع را با اثر مخصوص تعقیب می.کند اما ناگهان برمی.خورد به این.که جوان پرمو دارای خصایصی.ست که نمی.شناسد.

در نوول "س.گ.ل.ل" بدوا سوسن را مثل یک سوبژکت یک پری.ی مجرد در نظر می.گیرد، نه فقط من.باب اخطار بلکه با تمایل مخصوصی از کارگاه خود رخت می.کشد و شهر "کانار" را دور از آشنایانش انتخاب می.کند و به کاری آنقدر مبهم – آبستره – می.پردازد. با وجود همه.ی اینها در نظر خواننده اگر یک موجود مجرد و وهمی و پری و غایب جلوه نکند، برحسب توارد و توازن خیالی و هرشکل توان فکری خواننده صورت و تجسم پیدا می.کند. برای اینکه پس از تعقیب از یک سلسله وقایع، تصورات خود را غلط دریابد.

در کلیه.ی این نوولها، انسان به دو قیافه.ی از همه واضح.تر و برجسته.تر برمی.خورد: "موپاسان" و "چخوف". معلوم است که خصوصیات جدید هم با آنها بی.پیوند نیست. بیشتر با حالت تاثیر خود در اشیا خارجی و در طبیعت به طور کلی دقیق شدن. دریافت چیزهایی که پس از دریافت باز انسان دریافت می.دارد. یک استحاله.ی انسان در حالتی که با طبیعت می.آمیزد و خود را روشن کرده به چشم دیگران می.کشد و این معنی.ی واقعی.ی صنعت اوست. همه به طور اساسی از خصایص صنعت دوره.ی ماست. دنیا را مثل موم نرم باید بلند کرد. نه صنعت همه.ی تلاش صنعتگر در این موارد محسوس می.شود ولی برطبق چه قسم افکار و تا چه اندازه محکم. فانتزی.های شخصی و احساسات یا به عبارت آخری نفسانیات جمعی.ی دوره.ی خود واقع می.شود. بنابراین اگر از موپاسان و چخوف اسم برده می.شود، موپاسان و چخوف را در این دوره باید دید. محال است که ایده.ی تازه بدون ربط با استیل، فورم، تازه باشد. و برخلاف آنچه که خیال می.کنند ایده به.طور مجرد و بدون بستگی با بیان افاده.ی خود ترقی یا تحول یافته یا بتوان آن را جامد و مجرد برداشت کرده با فورم و استیل ایده.های قدیم تصور کرد. مگر آنکه نویسنده بخواهد در بند تاثیر شکل کار خود نبوده باشد. ما در این خصوص امروز به هزار شارلاتان برمی.خوریم که چیزی را برای امرار معاش در نظر گرفته و صنعت را عبارت از آن دانسته.اند.

اما در تمام نوولهای شما با خصایصی که داراست و در ضمن کار دارا می.شود چنان.که هیچ.چیز از سلطه.ی قوی.ی احساسات و فانتزی.های شخصی بیرون نمی.آید. همه.چیز فرع بر خواستن نویسنده است. همین.که نویسنده می.خواهد، عالم خارجی هستی.ی صنعتی پیدا می.کند. هستی.ی احساساتی که یک نوع هستی که برطبق میل نویسنده ترکیب اساسی.ی خود را درست و مرتب می.دارد. بدون ملاحظات مشترک و دقیق.تر در داخل و خارج اشیا.

من به این دخالت نمی.کنم که چطور احساسات در موضوع عربها و سایر جاها در "پروین دختر ساسان" و "مازیار" موضوع واقع می.شود. یا بنای عقلی و تجربی.ی ادبیات معاصر هرقدر که ماهیت آن را بنابر شکل اجتماعی و اقتصادی.ی خود بگیریم، هیچ تماسی با احساسات انسانی دارا نیست. زیراکه فکر انسان و زندگی.ی او در تحت شرایط زمان او نیست، اما بعضی چیزها را می.توان در تحت دقت قرار داد.

در "گل ببوی مازندرانی"، حالت اطاعت بیچارگی و به اسارت بستگی.ی زن به آن خوبی نشان داده می.شود. می.بینیم که در اطراف گل ببو در گل و لای مازندران – یک سرزمین مرطوب قشلاقی – الاغ یک مرکوب بارکش معمولی.ست. مردها به جای چوخا و علیقه و کجون، متقال آبی که پارچه.ی مستعمل خشکزارهاست می.پوشند. در "داش آکل" کاراکتر تیپیک بعضی رنگهای محلی و محاورات مخصوص به داش آکلهای آن نقطه نیست.

در هر دو نوول فوق، ملاحظات نویسنده از سرزمینهای دیگر گرفته و در متن پرسناژهای خود به کار می.برد. الاغ در گل و لای، متقال در هوای مرطوب بارانی، یخ در شیراز و امثال آن تصورات خالصند که به جای ملاحظات به کار برده می.شوند.

شکل کار مزبور در هیچ.یک از این دو نوول صنعت را ضایع نمی.کند ولی سلطه.ی فانتزی.های شخصی را می.رساند. در آن نوول که یک پروفسور از یک.نواختی و خستگی. در زندگی مجبور به خودکشی می.شود، مفهوم یک.نواختی فکر خود نویسنده است که بنابر شرایط دوره گرفته شده که بدون ملاحظه.ی خارجی "رزبانو" یک زن زمان ساسانی.ها ساخته می.شود که درتحت شرایط دوره.ی خود و دوآلیزم مذهب در حالتی.که ایدئولوژی.ی یک زن معمولی را باید به او داد، زندگی.ی یکنواخت در حق او نسبت بعید و اساسن باورنکردنی به نظر می.آید. درواقع فقط هرچیز از روی شوق ساخته است.

در نظر خواننده که اطلاعات محلی مثل اتود قبلی در مغز اوست، از ارزش رئالیست که نوولها می.خواهند دارا باشند، می.کاهد. در خواننده یک به هم ریختگی دنیا که جای هرچیز در آن عوض شده است، تولید می.شود و حکم راه رفتن بشر در دریا و کشتی در روی خاک را داراست. درصورتی.که صنعت، یک عادت حاصل شده از روی تمرین است و در عین حالی.که کار می.کند، عادتن روان است. صنعت، یک رعایت محسوب می.شود. همیشه باید به خود یادآوری کرد و دقیق بود. این درد زبان آرتیست باید باشد.

این شوق مفرط که نویسنده در صنعت خود داراست نباید با جذبه.ی صنعتی.ی extase artistique اشتباه شود. هرکس که صنعت می.کند، ممکن است دارای لغزشهایی باشد و تا مدتی که نسبت به چیزی که ساخته است بیگانه نشده است، می.تواند مثل دیگران لغزش داشته باشد. بلکه برحسب تمایلات و یک نوع فانتزی.هایی.ست که نویسنده می.خواهد بسازد و با آن تمایلات خود را رسیدگی کرده، شوق مفرط ساختن که در او هست هرچیز را تغییر بدهد، حتا خود فورم را: "شمسک میمون" برخلاف "اودت" به نوع ادبی – Genre – دیگر تسلیم شده، دارای فورم سریع پرش در نقل وقایع، یک قلم.اندازی در چیزنویسی.ست. روسها در نقاشی این را "نابروسکا" می.گویند. چیزی که هست نوع مزبور هم نوعی.ست و چه عیب خواهد داشت که اینطور هم باشد.

اما به طور اساسی باید دید که این مقدار شوق مفرط ساختن به حدی که هرچیز را جانشین هرچیز قرار می.دهد، و برحسب آن تصورات گاهی با ملاحظات روبرو می.شوند، در جریات ایده چه نفوذی را داراست. یک چیزی می.تواند مقدمه برای رسیدن به مقدمه.ی ثانوی باشد. انسان ممکن است از یک تمایل، تمایلات دیگر پیدا کند. نمی.توان در نوولهای شما این شوق ساختن را در حدودی پیدا کرد که صنعت ایده.آلیزه کرده، تجسمات مادی را فاقد جلوه و اثر ساخته باشد، ولی توانسته است به واسطه.ی نفوذ خود به صنعت شکل اساسی ایده.آلیزم - یک قسم مکتب خالصن مخلص رمانتیک – را بدهد. بنابراین جلوه.ی خاصی که رئالیزم می.توانست در نوولهای شما دارا باشد، تحت.الشعاع و محکوم واقع شده؛ دیده می.شود که با چه زمینه.ی باور نکردنی در "گجسته دژ"، شوهر که یک نفر کیمیاگر است، در نوول به آن پاکیزگی فیلم برمی.دارد، زنش را نمی.شناسد.

واقعه.ی مزبور کاملن در روی فانتزی.ی شخصی قرار گرفته و مدخل یک رمانتیک قابل ملاحظه است که با تجربه و ملاحظه.ی خارجی و مادی، وفق نمی.دهد. بنابراین ارزش رئالیست را دارا نیست. یک رئالیست غیرقابل تردید که ما به آن معنی.ی رئالیست می.دهیم باید خیلی با مادیت راه توافق مکانیکی پیدا کرده باشد. ساختمان آن از طبیعت که حالت اتوماتیک را داراست، جدا نباشد. ما نمی.توانیم از طبیعت جدا بوده به چیزهای مجرد و جامد، اعتقاد داشته باشیم. هرچیز که برداشته می.شود، جزیی از میان اجزای دیگرست. شما می.توانستید قبلن "کیمیاگر" را به مرض کم.حافظگی معرفی کنید. این تیپ این.طور نادر که تاثیرات عملیات او، نتیجه.ی فکری برای زمان ما دارا نخواهد بود، ساخته.ی صنعت خالص است. همین صنعت خالص است که برحسب یک پیکولوژی.ی فانتاستیک به.طوری که باید عنوان داد پرسناژهایی را که فقط جلوه.ی شاعرانه و صنعتی را در حد اعلای خود دارا هستند، اقتدار می.دهد.

شاید در نتیجه.ی همین فانتزی.ها و احساسات که نوول "س.گ.ل.ل" (سایه روشن) استخوان.بندی.ی اساسی.ی خود را ترکیب می.کند. نه فقط در ادبیات معاصر، در ادبیات قرن نوزدهم و هجدهم مثل "رابینسون" و "گالی.ور" و خیلی از آن قدیمی.تر هم انسان با رمانها و قصه.های فرضی برمی.خورد که نویسنده در آن فکر فلسفی.ی خود را بنابر دلخواه خود که غالبن بدون ملاحظه و تجربه.ی خارجی.ست، تجزیه می.کند. تجزیه.ی مزبور بنابه شکل اساسی ایده.آلیزم است. این قسم "اتوپی" سازی در عربها هم بوده حی.بن.یقظان – سرگذشت مردی که از طبیعت بیرون آمده به خدای خودش می.پیوندد – را ابن بطوطه برحسب این تمایل از نوشته.جات قدمای خود مثل بوعلی سینا گرفته است. شما آن را با صنعت، توافق عالی داده.اید. در "س.گ.ل.ل" خواننده به حدسیات راجع به 2000 سال بعد می.رسد. اما وقایع حالت تقریبی را دارا نیستند، بلکه حالت قطعیت یک قسم ملاحظه و تجربه را پیدا کرده، نویسنده برحسب نظریه.ی اثباتی.ی خود و به چشم آن چیزهایی را که از روی حدس می.سازد، می.بینند.

درصورتی.که احساسات و دقایق را از جریان کنونی.ی زندگی می.گیرد. یعنی حاصل بلاتردید شرایط مادی و جمعیتی.ی امروزه است، ولی عمدن یا غیرعمدن ایده.های خود را مثل حقایق مسلمه به چشم خواننده می.کشد. از این لحاظ، نظر چیزهای نسبی را که فقط نسبت به زمان خود او اینطور منطقی می.توانند بوده باشد، مطلق در نظر گرفته می.خواهد بنابر تمایل خود بسازد. این است که هر مفهومی در اثر او موجب تردید و توقف فکری و اغلب مفهوم قابل رد واقع می.شود.

در مسافت آن.قدر بعید زمانی که نصف آن اگر از اسلکولاستیک بگیریم دوئیت ما و قدما را به وجود آورده است، نمی.توان قبول کرد که کلمات "بچه ننه" ص 17، هنوز مورد استعمال داشته باشد؛ به این معنی که مونوگامی قرارداد خرید و فروش انسان، "ننه و بچه.ی عزیزشده"ی او را که پیش خودش بزرگ شده و این.طور عزیز بار آمده است، باز به وجود بیاورد.

در 2000 سال بعد که خاطره.ی مفروض آن را برحسب متد مادی.ی اقتصادی می.توانیم حدسن تخمین بزنیم و نمی.توانیم قطعن بگوییم چه.جور ساختمانی خواهیم داشت؛ من نمی.توانم باور کنم که هنوز آرتیست درد می.کشد:

«آرتیست بیشتر از سایر مردم درد می.کشد و همین یک.جور ناخوشی.ست. آدم طبیعی، آدم سالم باید خوب بخورد، خوب بنوشد و خوب عشق.ورزی بکند. خواندن، نوشتن و فکر کردن همه.ی این.ها بدبختی.ست؛ نکبت می.آورد...» ص 116 -

بنای دردهای انسانی را برحسب چه شرایطی باید تعیین کرد. انسان به.جز با طبیعت، با چه چیز مبارزه می.کند درصورتی.که ما هنوز تاریخ نشده.ایم نیم مرده.ایم و طبقات انسانی را با نتایج و مبارزات روزمره.ی آن می.بینیم، این.طور قضاوت می.کنیم. مثل این است که به بینجگرها – زارعین برنج – یک مالک با اقتدار امروز در روز جشن تولد پسرش ودکا داده بگوید: "چرا باید غمگین باشید؟" زیرا او هم که من و شما را به این روز درآورده است نمی.خواهد در اساس غم و کدورت.های انسانی، فکرش را زحمت بدهد.

اگر شما فکر نمی.کنید، من فکر می.کنم چطور در 2000 سال بعد که حالت یکنواخت زندگی.ی انسان گل می.کند، هنوز عشق باقی.ست و "سوسن" نام از عشقش حرف می.زند. اساس عشق مزبور خیلی خیالی.ست. یعنی یک ایده.آلیزم کامل است که سوبژکت را درنتیجه‎ی قرنها سیر زمانی که هرچیز تحول حاصل می.کند، بلاتحول قرار داده است و هنوز باقی.ست.

برحسب این طرز تفکر سوبژکتیو، مفهوم دقیق یکنواختی را باید ملاحظه کرد که فکر خود نویسنده است. آن را بنابر شرایط دوره.ی خود گرفته، بدون ملاحظه.ی خارجی، با غلو صنعت خود به "زربانو" یک زن زمان ساسانیها داده است. درصورتی.که به زربانو، که اگر خودش الان زنده بود درخصوص این کلمه تعجب می.کرد، لازم بود بنابر شرایط دوره.ی او و دوآلیزم آنقدر قوی و سمج مذهب زرتشت، ایدئولوژی.ی یک زن معمولی را داد. زنندگی.ی یک چیز یکنواخت در حق یک فیلسوف یا متفکری که دچار تاملات خود است رواتر به نظر می.آید. اما شما که از چیزهای بانال (banal) در چندجا نگریخته.اید، از این هم نگریخته.اید.

صنعت.گر مطلقن آزاد است. هیچ.کس نمی.تواند بگوید: چرا شما راجع به یک هیزم.شکن نخواسته.اید یک نوول داشته باشید. ولی در حد اعلا و حال تجاوز خود می.بینیم که آزادی.ی مزبور در نویسنده شیطنت احساسات – یک جست.وخیز شوخ ولی زننده – را تولید می.کند. شیطنت ذوق و همه.چیز را که در نتیجه.ی آن یک نفر پروفسور از یکنواختی.ی زندگی خسته شده مجبور به خودکشی می.شود.

دوست عزیزم!

در مورد آثار شما، مخصوصن موضوع افکار آثار شما گفتنی زیاد است. اما من آن را می.گذارم برای بعد. کاری که تو در نثر انجام دادی، من در نظم کلمات خشن و سقط انجام داده.ام که به نتیجه.ی زحمت آنها را رام کرده.ام. اما در این کار من مخالف زیاد است، زیرا دیوار پوسیده هنوز جلوی راه هست و سوسکها بالا می.روند و ضجه می.کشند، مثل "واشریعتا" و "وا وزنا" می.زنند.

بالاخره کار من هنوز نمودی نخواهد داشت و تا مرگ من هم نمودی نخواهد داشت. این کاری.ست که من برای آن تمام عمرم را گذاشته.ام، بی.خبر که دیگران چند ساعت را به مصرف رسانیده دیواری که من در تمام عمرم ساخته.ام، در یک ساعت به هم زده و معلوم نیست چه جور باید ساخت و روزی ساخته.ی نحس آنها خراب شده، به همین دیوار برگردند.
لینک: http://forum.funpatogh.com/thread77363.html
::
احمد فردید در نامه های صادق هدایت
نویسنده: محمدرضا ضاد

همانطور که محمد منصور هاشمی در کتاب «هویت اندیشان و میراث فکری احمد فردید» یادآورشده است، دوستی و ارتباط صادق هدایت و احمد فردید که یکی آغازگر ادبیات نوین و دیگری آغازگر فلسفه جدید ایران است شایسته توجهی ویژه است. می دانیم که احمد فردید خود در دو تقریر مستقل به صادق هدایت و دوستی خود با وی پرداخته وهمچنین در موارد متعددی در سخنرانی های خود به صادق هدایت اشاره کرده است. هدایت نیز تا آنجا که می دانیم از فردید در نامه های خود به شهید نورایی و در حاشیه «گزارش گمان شکن» نام برده است. در این نوشته فعلاً مطالبی که صادق هدایت درباره فردید نوشته است آورده می شود تا شاید مورد استفاده کسانی که که می خواهند درباره این دو مطلبی بدانند و یا بنویسند قرار گیرد. یادآور می شود تا کنون علاوه بر محمدمنصور هاشمی در «هویت اندیشان و میراث احمد فردید»، تا آنجا که نگارنده مطلع است از قدیمی ها رضا براهنی (صادق هدایت و دکتر فردید، مجله نگین ش ۱۹، خرداد ۱۳۵۳، ص ۱۴ ـ۱۶ و ۶۰ ـ ۶۳) و داریوش آشوری (اسطوره فلسفه در میان ما، سایت نیلگون، فروردین ۱۳۸۳) و از جدیدی ها کوروش عمویی (اندیشه های هدایت از منظر سید احمد فردید، نشریه اینترنتی کافه داستان) و مهدی پاکنهاد (بوف کور خانه ما، خردنامه همشهری، آبان ۱۳۸۴)مطالبی درباره فردید و هدایت نوشته اند. البته اگر از نوشته کوروش عمویی که صرفاً مقدمه ای برای انتشار مجدد تقریر فردید با عنوان «اندیشه های هدایت» است، بگذریم سه نوشته دیگر به نظر می رسد بیشتر با قصد «کوبیدن» فردید و با تصور جوابگویی به اقدام مشابه فردید در مورد هدایت و دیگر روشنفکران (البته به زعم نویسندگان مطالب) تالیف شده است و حتی در این راه کشفیاتی نیز بعمل آمده است. از جمله اینکه داریوش آشوری کشف نموده که پیرمرد خنزرپنزری بوف کور احمد فردید بوده و مهدی پاک نهاد این کشف را ترقی داده و احمد فردید را بوف کور خانه خودشان تشخیص داده است.
    ● نوشته های هدایت درباره احمد فردید:
    الف) در «گزارش گمان شکن»
    این نوشته که ترجمه صادق هدایت از یک متن «پهلوی» است در سال ۱۹۴۳ (۱۳۲۱ یا ۱۳۲۲) به چاپ رسیده است. هدایت در حاشیه صفحه ۴۸ این کتاب مطلبی را درباره ریشه مشترک احتمالی دهر و دیرند نقل می کند و می نویسد «این یادداشت را لطفا آقای فردید به اینجانب مرحمت کردند» (نقل از: هویت اندیشان و میراث فکری احمد فردید، صفحه۳۲)
    ب) در «نامه های هدایت به شهید نورایی»
    در مجموع هشتاد و دو نامه ای که هدایت از تهران در فاصله سال های ۱۳۲۴ تا ۱۳۲۹ به پاریس برای شهید نورایی فرستاده در ۱۶ نامه ذکری از فردید هم به میان آورده است و تنها یکی دونفردیگر هستند که در این حد نام آنها آورده شده است. آنچه که درباره فردید در این نامه آمده عبارت است از:
    اردیبهشت ۱۳۲۵: «و بعد هم شورای سر دبیری مجله سخن بود. آقایان دکتر مهدوی و فردید هم حضور داشتند.»
    آبان ۱۳۲۵: «Etre et Neat (هستی و نیستی) سارتر را دکتر مهدوی برای فردید فرستاده است»
    آذر ۱۳۲۵: « دنباله مقالات دو روز است که در روزنامه چاپ می شود. طبری خیلی اظهار شادی کرد و بچه ها بسیار ممنون هستند. خودم همه آن را خواندم و می خواهم بگویم از قسمت اول بهتر بود. فقط آقای فردید با این جریان مخالف است و امروز در کافه می گفت که فلان پروفسور که کتاب روانشناسی او در فرانسه کلاسیک است، چنین حرف هایی نمی زند. جلوی بچه ها دهنش گا... شد. موجود ضعیف و کله خشکی است. معتقد است حمال اروپایی از ... بیشتر چیز می فهمد! خودش را اروپایی می داند! گویا به وسیله intuition [شهود] به آن پی برده است. در شماره ۵ سخن که تازه درآمده مقاله عجیبی راجع به نمودشناسی نوشته که خواندنی است.»
    بهمن ۱۳۲۵: «گویا فردید مشغول اقداماتی است برای اینکه به اروپا بیاید. مدتی است که از جرگه ما سخت پرهیز می کند. برای تکمیل نمونه ایرانی ها در اروپا بد نیست.»
    اسفند ۱۳۲۵: «علاوه بر آنها عده ای هم استاد و دبیر از جمله آقای فردید برای مطالعات به فرانسه خواهند آمد».
    فروردین ۱۳۲۶: « محتمل است در ماه آینده عده ای شاگرد و چند نفر از معلمین وزارت فرهنگ از جمله آقای فردید به اروپا حرکت کنند. البته این موجودات با کشتی خواهند آمد.»
    اردیبهشت ۱۳۲۶: «ده دوازده روز پیش استادانی که برای تکمیل معلومات به اروپا اعزام و از جمله فردید با آنها بود حرکت کردند.»
    مرداد ۱۳۲۶: «شرح ملاقات با فردید را نوشته بودید. خانلری می گفت با هیدگر ملاقات کرده و هویدا می گفت هیچ فرقی نکرده. او هم موجودی است بدبخت با وسواس های مخصوص به خودش اما روی هم رفته نسبت به موجودات میهنی دیگر استحقاقش بیشتر است، مطلبی که واضح است هیچکدام از آقایان چه فرنگ بروند و چه نروند هیچ غلطی نخواهند کرد فقط برای شکم و زیر شکم خودشان است. هرچه باید بشود می شود به ما مربوط نیست. اصلاً چیزی وجود ندارد که بهتر یا بدتر بشود. برای من بن بست است. هیچ علاقه ای نمی توانم داشته باشم».
    مرداد ۱۳۲۶: «همه سیاستمدار و مستفرنگ شده اند. باید یکسال دیگر فردید را ببینم که چه originalite [ابتکاری] از خودش بروز می دهد. اینهم یکجور تفریحی است».
    تیر ۱۳۲۷: «اما از چیزی که تعجب می کنم activite [فعالیت] سارتر است. به نظر من پیس mains les sales [دستهای آلوده] از همه آنها بهتر بود. حتی مجله اش هم خوب است.
    همین که شروع کردم نتوانستم زمین بگذارم. تا عقیده فردید چه باشد.جوابش را ندادم لابد با من کارد و پنیر شده مثل خیلی های دیگر. تصمیم گرفته ام همه را با خودم کارد و پنیر کنم.»
    تیر ۱۳۲۷: «کتاب roshefort [روشفور] کافکا را پارسال فردید برایم فرستاده بود و لازمش نداشتم»
    تیر ۱۳۲۷: «سه جلد کتابی که برادر دکتر بدیع به من داد آنها هم مرحمتی فردید بود. هر وقت او را دیدید از قولم تشکر کنید»
    شهریور ۱۳۲۷: «کاغذی هم از فردید داشتم مژده زناشویی اش را به من داده بود. گویا دست وپایش را جمع می کند که به میهن عزیز برگردد. این جوان اعرابی نوشته بود مجله ای را که از او خواسته بودم به هویدا سپرده که برایم بفرستد (این حکایت مال یکسال قبل است) ولیکن مجله نامبرده نرسید.»
    دی ۱۳۲۸: «چطور فردید ماندگار شده است؟ مگر به پول دولت آنجا نیست؟»
    سال ۱۳۲۹: «راستی اگر فردید را دیدید از کتابهایی که اخیراً به آدرسم فرستاده تشکر بکنید. کتابهای انترسانی[جالبی] است که احتمال دارد به درد خودش بخورد. به هر حال برایش نگه می دارم در صورتی که دیدارمان به روز قیامت نیفتد».
    سال بعد از این مکاتبه یعنی سال ۱۳۳۰ صادق هدایت پس از چند ماه اقامت در پاریس در همانجا به زندگی خود خاتمه می دهد.
    منبع: ahmad fardid.com
لینک: http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2053834
::
یکصد و هشت سال تنهایی / مرگ ادبیات
جهانگیر هدایت:
28 بهمن ماه 1389 صادق هدایت یکصدو هشت ساله می شود . گرچه او 59 سال قبل درپاریس به زندگی خود خاتمه داد ولی این یک مرگ فیزیکی بود و نام و شهرت و افکارو آثار او نه تنها زنده اند بلکه انگیزه بسیاری کتب و مقالات و پژوهش ها و بررسی و مراسم و جشن ها شد .
صادق هدایت زندگی دنیایی کوتاهی داشت ، 48 سال ولی هنوز طنین آخرین فریادش که همان خودکشی بود به گوش می رسد .
صادق هدایت دروطنش ، مملکتی که زاییده شد ، درس خواند ، رشد کرد ، زندگی کرد و آثار خود را نوشته و منتشر کرد درحال حاضر چه وضعی دارد ؟
درهمه دیرمغان نیست چومن شیدایی                                 خرقه جائی گروی باده و دفتر جائی
صادق هدایت شیدایی است که تمام آثارش شش سال است مهر ممنوع الچاپ و ممنوع الانتشار خورده و حکومت اجازه نمی دهد آثاراو تجدید چاپ و منتشر شوند . خانه پدری صادق هدایت را 30 سال است بیمارستان دکتر امیر اعلم که دیوار مشترکی با آن خانه دارد تصرف کرده است . ابتدا مهدکودک کارکنان بیمارستان بود که هنوز آثارش مثل عکس های کارتونی روی دیوارها ، تاب و سرسره و چرخ فلک و غیره درحیاط این خانه خاطره تلخ را تجدید می کنند و حالا شده کتابخانه بیمارستان چون بیمارستان آموزشی است . اطاق صادق هدایت ، اطاقی که درآن بوف کور ، سه قطره خون ، وغ وغ ساهاب و غیره نوشته شده چند تا کامپیوتر گذاشته اند و دانشجویان دارند با آن ها چه می کنند ؟ من نمی دانم ، اگر کسی بخواهد خانه هدایت را بازدید کند آنقدر سرش قرطاس بازی درمی آورند که خسته شود برود پی کارش اما اگر سرسختی کرد و هرطوری بود آمد که خانه را به بیند به او می گویند مگر بیکاری آمدی این خانه را به بینی ؟ برو جاهای روحانی را به بین .
میزتحریر صادق هدایت در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران درحال ازمیان رفتن است . مسئولین این دانشکده ازاین که میز هدایت براثربی توجهی درمسیر نابودی حرکت می کند فوق العاده خوشحال اند و شاید مرتب این موفقیت خود را به رؤسایشان گزارش می دهند .
لوازم و وسایل باقی مانده از صادق هدایت درانبار زیرزمین موزه رضا عباسی 30 سال است خاک خورده ، لطمه دیده و درخطر نابودی اند . موزه محکم این آثار را درسیاهچالی حبس کرده و به شدت مراقبت می کند که مبادا کسی آن ها را به بیند و گردو خاکشان را بزداید. قسمتی ازاین لوازم مانند یک فرش کوچک ازبین رفته ، هزاربیشه هدایت که چوبی است در شرف ازمیان رفتن است . آن چه کاغذی هستند دارند پودر می شوند و نگاهدارندگان میراث فرهنگی مملکت درنهایت دقت برنامه  محو و نابودی این آثار بسیار پرارزش فرهنگی را دنبال می کنند !
مسابقه ادبی صادق هدایت 3 سال است مورد قهر و غضب قرارگرفته و حتی درفرهنگ سراها و خانه هنرمندان اجازه نمی دهند برای این مسابقه یادبودی از صادق هدایت برگزار شود و حداکثر کارشکنی برای جلوگیری ازاین مسابقه ادبی انجام می شود .
چاپ هرگونه مقاله درباره هدایت درمجلات و روزنامه ها ممنوع است و مسئولین رسانه ها ضمن عذرخواهی می گویند ممکن است توی دردسر بیفتیم ! چاپ هرنوع پوستر و عکس ازصادق هدایت ممنوع اندر ممنوع است و چهره این نویسنده را کسی نباید به بیند .
درنمایشگاه های کتاب نه تنها عرضه کتب صادق هدایت یا درباره او ممنوع است اگر پوستری باشد که تصویر صادق هدایت را نشان می دهد مأمورین فرهنگ نژاد می آیند روی صورت صادق خان کاغذ می چسبانند که کسی او را نه بیند .
پست خانه حکومت اگر ازخارج کتب صادق هدایت یا مربوط به او را به ایران بفرستند مصادره می کند و آن کتاب یا مجله هرگز به گیرنده نمی رسد .
کاربه جایی رسید. که حتی کتب هدایت به مقصد من را هم مصادره می کنند . حق دارند می ترسند من آثار عمویم را بخوانم و منحرف شوم !
بله ، صادق هدایت در وطنش به شدت تحت سانسور ، محرومیت و ظلم است ولی تمام کتابهایش را در خیابان ها به طور قاچاقی می فروشند . هنوز بوف کور یکی از 10 داستان سورئالیست برتر ادبیات دنیاست ! آثارش به 25 زبان دنیا ترجمه شده و یکی از معروف ترین نویسندگان ایران ، زبان فارسی و آسیاست .
مهم نیست همه بگیر و به بندها درپایان سرنوشت مشترکی دارند        ویران شود سراچه و ملک سکندری
صادق خان تولدت مبارک !  
لینک: http://newadabiat.blogdoon.com/Post-9.aspx
::
صادق هدایت و هراس از مرگ/ پایگاه ادبی متن نو
پس چرا باید اسطوره کشی یا اسطوره زدایی کرد ؟
دکتر محمّد صنعتی ، نویسنده ، روان پزشک ، روانکاو و استاد دانشگاه ( متولّد : ۱۳۲۵ ) در پاسخ به این پرسش می گوید : « در بوف کور هدایت به اشیای وازده  ، زنگ زده و بی فایده سفره خنزرپنزری تاکید دارد ، یعنی بر اسطوره هایی که دیگر به درد زندگی امروز نمی خورند و باید از متن زندگی و فرهنگ بیرون امروز بیرون بروند . آنها را می توان در کتاب ها و موزه ها ثبت و ضبط کرد و برای شناخت جوامع و فرهنگ ها ازآنها استفاده کرد ، ولی زندگی مدرن را دچار خلل و آسیب می کنند ، این باور بنیادمدارانه و سنّتی را باید کنار گذاشت که اگر اسطوره های وازده را به دور ریختیم ، ریشه های خود را از دست می دهیم . انسان گیاه نیست  که با ریشه زندگی کند . تاریخ و فرهنگ انسانی را نباید با ریشه گیاه مقایسه کرد . این قیاس خودش نوعی فیکشن و گونه ای  اسطوره وازده و نامعقول است .انسان و جامعه انسانی و فرهنگ انسانی پویا و پیشرونده است  ، نباید با اسطوره های تغییر ناپذیرجلوی پویایی و پیشرفت را گرفت . هدایت در مقدّمه  نیرنگستان به این دو جنبه اسطوره و فولکلورمی پردازد و جنبه های خوب و بد آن را از هم جدا می کند . هدایت اسطوره آفرینی و اسطوره زدایی را همزمان انجام می دهد .
به این ترتیب ما باید بوف کور و دیگر نوشته های هدایت را یک بار دیگر و این بار از منظر تاریخ فرهنگی و اسطوره آفرینی و اسطوره زدایی بخوانیم . »
( ماهنامه فرهنگی ، اجتماعی ، ادبی کارنامه ، ش ۳۴ ، ص ۲۳ ، اردیبهشت ۱۳۸۲)
این نگاه متفاوت و خوانش دوباره را در اثر ارزشمند دکتر محمّد صنعتی  ـ  صادق هدایت و هراس از مرگ ـ که در ۱۳۸۰ از سوی نشر مرکز منتشر شده ، می توان به تماشا نشست . به گفته ی جهانگیر هدایت : « او راه جدیدی در زندگی  و مرگ هدایت گشود و تمام کسانی که در باره ی صادق هدایت می اندیشند و می نویسند یا پژوهش می کنند با واقعیّت های جدیدی روبه رو شدند که از این پس باید وقتی صادق هدایت را مطرح می کنیم ، به آنها هم خیلی جدّی فکر کرد و شاید مقدار قابل توجّهی ازآن چه قبلا گفته و نوشته شده با شک و تردید بسیار زیر ذرّه بین برد . »
( دوماهنامه ادبی شوکران ، ویژه نامه صادق هدایت ، ش ۲۵ ، ص ۱۷ ، دی ۱۳۸۵ )
این کتاب در ۴۳۰ صفحه و در بیست فصل ارائه شده است که برخی از عناوین اصلی آن عبارتند از : آشناسازی با دنیای درونی هدایت و ساخت شکنی روان تحلیلگرانه بوف کور ؛ نظم گاهشمارانه بوف کور ( خلاصه قصّه ) ؛ عشق و مرگ ؛ شوق جاودانگی و…
پشت جلد کتاب ” صادق هدایت و هراس از مرگ ” می خوانیم : ” هدف این بررسی ، نه تنها یک تحلیل روان کاوانه ، بلکه ساخت شکنی یک شاهکار ادبی با دیدی روان تحلیل گرانه است . به این قصد ، بوف کور یک بار دیگر ، با نگاهی متفاوت ، خوانده می شود . نگاهی که به تاریخ فرهنگی ما ، آن گونه که هداست آن را زیسته و در آثارش نقش بسته، و به اسطوره کشی های هدایت توجّه دارد، به این که او ، با آن پیوند و آشنایی درونی عمیقی که با فرهنگ و اسطوره های سرزمینش داشت ، چرا گزلیک اسطوره کشی به دست می گیرد و به جان همه ی اسطوره های وازده و از کار افتاده می افتد .تا سرانجام روشن شود کتابی که بیش ار نیم قرن به عنوان مشوّق خودکشی و مرگ خواهی شناخته شده و شعار مرگ ، مرگ در سراسر آن شنیده می شود و خودکشی نویسنده ی آن نیز گواه همه ی این ها شده ، در واقع منادی هراس از مرگ ، آرزوی جاودانگی و خواست زندگی است . ”
در پایان این کتاب فن واژه های فارسی پیشنهادی در حوزه روانشناسی ، روانکاوی و رشته های دیگر علوم انسانی مربوط ؛ کتابنامه ؛ منابع فارسی ؛ نمایه نام ها و نمایه آورده شده است که کتاب را از هر نظر، تبدیل به اثری گرانسنگ برای علاقمندان صادق هدایت نموده است .
لینک: http://www.matneno.com/?p=230
::
آثار:
دونامه منتشر نشده از صادق هدایت / دیباچه
نامه اول *

پاریس 19 ژوئن 30(1)

نامه منتشر نشدة صادق هدایت به محمود هدایت(2)

تصدقت گردم بیشتر از دو هفته است کاغذهایی که راجع به کارهای خودم نوشته بودم و قرار بود جواب تلگرافی آن برسد هنوز جوابش نرسیده. تعجبی هم ندارد. می‌دانم بالاخره این کارم هم مثل همه کارهایم به افتضاح خواهد کشید و درخواستی که کرده بودم امتحان را در ماه اکتبر بگذرانم و سندی در دست داشته باشم که بتوانم با آن دهان سفارت را ببندم(3) جواب آن هم امروز رسید. جواب بدتر از منفی دو شرط دارد: اول اسم خودم را برای امتحان آخر ژوییه بنویسم. یعنی برای پولش است بعد هم از تاریخ 6 اوت تا 20 اوت از تهران کاغذ بنویسم و ثابت بکنم که در تاریخ امتحان مسافر بوده‌ام تا اجازه بدهند. آن وقت اجازه را بگذارم در کوزه آبش را بخورم چون مقصود من برگشتن نبود و عجالتاً به جز خواستن فوری من از طرف وزارت‌خانه چارة دیگری ندارد، آن هم نشد به درک. چه می‌شود کرد؟ وقتی که نمی‌شود نمی‌شود. روزها را به کثافت و بی‌تکلیفی می‌گذرانم. در جوف پاکت یکی از شاه‌کارهای(4) خودم را می‌فرستم.

زیاده قربانت، صادق هدایت

توضیحات نامه:

29.1خرداد 1309، این نامه تقریباً یک ماه قبل از بازگشت هدایت به ایران نوشته شده است. مسیر حرکت او پاریس به برلن و از آنجا به مسکو و سپس از بادکوبه به بندرانزلی و تهران بوده است.

.2این نامه عنوان ندارد. پاکت آن نیز موجود نیست. اما از مضمون و سیاق کلام آن پیدا است که مخاطب نامه محمود هدایت- برادر نویسنده- است.

.3 پدر هدایت، اعتضادالملک، از وزارت معارف تقاضا کرده بود که موافقت کنند هدایت سه ماه تعطیل تابستان را به خرج خودش در ایران بگذراند. چنان‌چه با این تقاضا موافقت می‌شد حدوداً 3500 فرانک به هدایت پرداخت می‌شد؛ زیرا او را هنوز جزو محصلان به حساب می‌آوردند؛ حال آن که هدایت مجبور به استعفا می‌شود و مخارج برگشت او به ایران عموما به عهدة خودش گذاشته می‌شود. برای اطلاع بیشتر رجوع شود به نامة 24 خرداد 1309 به محمود هدایت، در کتاب «نامه‌های صادق هدایت»، گردآورنده: صاحب این قلم.

.4 در نامة 24 خرداد 1309 اشاره می‌شود که تاکنون هشت بسته کتاب به نشانی محمود هدایت فرستاده است و از او خواسته است که بسته‌ها را باز نکرده کنار بگذارند. طبعاً تعدادی از نوشته‌های خود هدایت جزو همین هشت بسته کتاب بوده.

نامه دوم

28 Oct 22 (1)

نامة منتشر نشدة هدایت به پدرش اعتضاد‌الملک(2)

تصدقت گردم

پریروز یک کاغذ فرستادم. اینک دوباره می‌روم قدری دردسر بدهم. چنان‌که در کاغذ اخیرتان مرقوم داشته بودید بنا شد بنده را با یکی از شاگردان معارف تبدیل بکنند. تاکنون گمان می‌کردم که دیگر جزو شاگردان فواید عامه نمی‌باشم.(3) از این رو نرفتم به مدرسة معماری و در انتظار شاگردان معارف ماندم ولی موضوع تبدیل را نمی‌دانم شاگردی قبول می‌کند یا نه. اولاً ماهیانة شاگردان معارف 90 تومان است و کسی که سابقه را گذرانیده و برای رشتة مخصوص خودش را حاضر کرده نمی‌‌آید جای خودش را به من بدهد و نصف حقوق خود را بگیرد. آیا رفع این اشکال شده است یا نه، وگرنه از اینجا مانده و از آنجا رانده خواهم شد. همة مدارس هم باز شده و تا اول ماه هم بیش‌تر وقت نیست. مدرسة معماری مدتی است شروع شده. اولاً وقت آن دیر می‌شود، ثانیاً از طرف وزارت‌خانه اجازه ندارم که به آن‌جا بروم. آیا همة این پیش‌بینی شده است؟ تاکنون که بی‌تکلیف مانده‌ام. رشته‌هایی را که به نظرم می‌رسد دندان‌سازی، فلاحت، علوم طبیعی و غیره است. دندان‌سازی عیبی که می‌دارد دوره‌اش پنج سال است ولی فلاحت دو سال و سه سال هم می‌شود. به هر حال اصل کار معلوم شدن تکلیف است باقی کارها را خود سرپرست ترتیب می‌دهد. نوشته بودم که اخیرا عکس برداشته‌ام(4) ولی از آن‌جایی که خیلی تاریک و محو است جرئت نکردم آن را بفرستم چون ممکن است اسباب نگرانی فراهم بیاورد. از این جهت فردا پس‌فردا یک عکس معمولی برمی‌دارم و با آن می‌فرستم. عکاس پدرسوخته هم خیلی تقلب کرده. بدون رتوش عکس کثیفی به بنده داده است. از فرانسوی دزدتر و بدذات‌تر خودش است، چه شهرت مزخرفی در ایران دارند. خدمت خانم‌جان عرض بندگی دارم. اخوی، و همشیرگان را سلام می‌رسانم.

قربانت، صادق هدایت

امضاء

توضیحات نامه:

30.1مهر 1307، این نامه چند ماه بعد از اقدام ناموفق هدایت به خودکشی – انداختن خودش در رودخانه‌ای در پاریس- نوشته شده است. در ضمن چنان‌که از نشان و نوشتة سربرگ نامه پیداست هدایت آن را در کافه «کوپل» (La Coupole) در بلوار مونپارناس، محلة قدیمی و روشن‌فکری پاریس، نوشته است؛ کافه‌ای که پاتوق نویسندگانی چون فلوبر و سارتر و دوبوار بوده، و کماکان نیز دایر است.

.2 نامه عنوان ندارد، اما از مضمون و لحن آن می‌توان دریافت که خطاب به پدر هدایت اعتضادالملک است.

.3 در این ایام سرپرستی شاگردان فواید عامه با شخصی به نام سرهنگ ریاضی بوده است. هیچ یک از مقامات سرپرستی دل خوشی از هدایت نداشته است. رجوع شود به نامة 10 آبان 1307 هدایت به اعتضادالملک در کتاب «نامه‌های صادق هدایت»، ص 97.

.4 هدایت در زمان اقامت در فرانسه به اصرار پدر و مادرش تقریبا هر ماه عکسی از خودش به ایران می‌فرستاده است. از تعدادی از این عکس‌ها که من دیده‌ام سه آلبوم پروپیمان نزد برادرزادگان و خواهرزادگان هدایت کماکان موجود است.

* توضیحات هر دو نامه از محمد بهارلو است.
لینک: http://dibache.com/text.asp?cat=43&id=2926
::
«فردا» اثر صادق هدایت / مد و مه
یک داستان:
فردا
مهدی زاغی
چه سرمای بی‌پیری! بااین‌که پالتوم را رو پام انداختم، انگار نه انگار. تو کوچه، چه سوز بدی می‌آمد! – اما از دیشب سرد تر نیست. از شیشه ی شکسته بود یا از لای درز که سرما تو می‌زد؟ – بوی بخاری نفتی بدتر بود. عباس غرولندش بلند شد:”از سرما سخلو کردم!” جلو پنجره حرف‌ها را پخش می‌کرد. نه، غمی‌ ندارم! به درک که ولش کردم: – اتاق دود زده، قمپز اصغر، سیاهی که به دست‌وپل آدم می‌چسبه، دوبه‌هم‌زنی، پرچانگی و لوس‌بازی بچه‌ها، کبابی “حق دوست”، رخت‌خواب سرد – هرجا که برم، این‌ها هم دنبالم می‌آید. نه چیزی را گم نکردم.
چرا خوابم نمی‌برد؟ شاید برای اینه که مهتاب روی صورتم افتاده. باید بی‌خود غلت نزنم – عصبانی شدم. باید همه‌چی را فراموش کنم، حتی خودم را تا خوابم ببره. اما پیش از فراموشی چه هستم؟ وقتی که همه چی را فراموش کردم چه نیستم؟ من درست نمی‌دونم کی هستم. نمی‌دونم… همه‌اش “من… من!” این “من” صاحب مرده! دیشب سرم را که روی متکا گذاشتم، دیگه چیزی نفهمیدم. همه‌چی را فراموش کردم. شاید برای اینه که فردا می‌رم اصفهان. اما دفعه ی اولم نیست که سفر می‌کنم. به، هروقت با بچه‌ها اوین و درکه هم که می‌خواستیم بریم، شبش بی‌خوابی به سرم می‌افتاد. اما این‌دفعه برای گردش معمولی نیست، موقتی نیست، نمی‌دونم ذوق‌زده شدم یا می‌ترسم. از چی دلهره دارم؟ چیچی را پشت سرم می‌گذارم؟ اصلاً من آدم تنبلی هستم. چرا نمی‌تونم یک‌جا بند بشم؟ رضا ساروقی که با هم تو چاپخانه ی “بدخشان” کار می‌کردیم، حالا صفه‌بند شده، دماغش چاغه. من همیشه بی‌تکلیفم، تا خرخره هم زیر قرضه، هروقت هم کار دارم مواجبم را پیش‌خور می‌کنم. حالا فهمیدم، این سرما از هوا نیست، از جای دیگر آب می‌خوره – تو خودمه. هرچی می‌خواد بشه، اما هردفعه این سرما میاد – با پشت خمیده، بار این تن را باید بکشانم تا آخر جاده باید رفت. چرا باید؟ برای چه؟… تا بارم را به منزل برسانم، آن هم چه منزلی! بازوهای قوی دارم. خون گرم در رگ و پوستم دور می‌زنه، تا سر انگشت‌هام این گرما میاد، من زنده هستم – زندگی که در این‌جا می‌کنم می‌تونم در اون سر دنیا بکنم. در یک شهر دیگه. دنیا باید چه قدر بزرگ و تماشایی باشه! حالا که شلوغ و پلوغه با این خبرهای تو روزنامه، نباید تعریفی باشه، جنگ هم برای اون‌ها یک‌جور بازی است – مثل فوتبال، اقلاً هول و تکان داره… آب که تو گودال ماند می‌گنده.
چطوره برم ساوه؟ انگل اون‌ها بشم؟ هرگز… برای ریخت پدر و زن‌بابا دلم تنگ نشده. اون‌ها هم مشتاق دیدار من نیستند. نمی‌دونم تا حالا چند تا خواهر و برادر برام درست کردند. عقم می‌شینه؛ نه برای این که سر مادرم هوو آورد. همیشه آب دماغ روی سیبیلش سرازیره، چشم‌هاش مثل نخودچی، زیرِ ابروهای پرپشت سوسو می‌زنه. چرا مثل بچه‌ها همیشه تو جیبش غاغا لی‌لی داره و دزدکی می‌خوره و به کسی تعارف نمی‌کنه؟ من شبیه پدرم نیستم – با اون خانه ی گلی قی‌آلود، رف‌های کج‌وکوله، طاق ضربی کوتاه، هیاهوی بچه و گاو و گوسفند و مرغ و خروس که قاطی هم زندگی می‌کنند! آن‌وقت با چه فیس و افاده‌ای دستش را پر کمرش می‌زنه و رعیت‌هایش را به چوب می‌بنده! از صبح تا شام فحش می‌ده و ایراد می‌گیره. نانی که از اون‌جا دربیاد زهرماره. نان نیست. اون‌جا جای من نیست، هیچ‌جا جای من نیست. پدرم حق آب و گل داره. ریشه دوانده، مال خودشه. هان مال خودش – مال خیلی مهمه! زندگی می‌کنه یادگار داره. اما هیچی مال من نمی‌تونه باشه، یادگار هم مال من نیست ـ یادگار مال کسانی است که ملک و علاقه دارند، زندگی‌شان مایه داشته – از عشق‌بازی تو مهتاب، از باران بهاری کیف می‌برند. بچگی خودشان را به یاد می‌آرند. اما مهتاب چشم مرا می‌زنه و یا بی‌خوابی به سرم می‌اندازه. یادگار هم از روی دوش‌هام سرمی‌خره و به زمین می‌افته، یکه و تنها. چه بهتر! پدرم از این یارگارها زیاد داره. اما من هیچ دلم نمی‌خواد که بچه‌گی خودم را به یاد بیارم. پارسال که ناخوش و قرض‌دار بودم، چرا جواب کاغذم را نداد؟ فکرش را نباید کرد.
بعد از شش سال کار، تازه دستم خالی است. روز از نو روزی از نو! تقصیر خودمه، چهار سال با پسرخالم کار می‌کردم، اما این دو سال که رفته اصفهان ازش خبری ندارم. آدم جدی زرنگیه. حالا هم به سراغ اون می‌رم کی می‌دونه؟ شاید به امید اون می‌رم. اگر برای کاره پس چرا به شهر دیگه نمی‌رم؟ به فکر جاهایی می‌افتم که جای پای خویش و آشنا را پیدا بکنم. زور بازو! چه شوخی بی‌مزه‌ای! اما حالا که تصمیم گرفتم. گرفتم. خلاص.
تو دنیا اگر جاهای مخصوصی برای کیف و خوش‌گذرانی هست، عوضش بدبختی و بیچارگی همه‌جا پیدا می‌شه. اون‌جای مخصوص، مال آدم‌های مخصوصیه. پارسال که چند روز پیشخدمت “کافه ی گیتی” بودم، مشتری‌های چاق داشت، پول کار نکرده خرج می‌کردند. اتومبیل، پارک، زن‌های خوشگل، مشروب عالی، رخت‌خواب راحت، اتاق گرم، یادگارهای خوب، همه را برای اون‌ها دست‌چین کردند، مال اون‌هاست و هرجا که برند به اون‌ها چسبیده. اون دنیا هم باز مال اون‌هاست. چون برای ثواب کردن هم پول لازمه! ما اگر یک روز کار نکنیم، باید سر بی‌شام زمین بگذاریم. اون‌ها اگر یک شب تفریح نکنند، دنیا را بهم می‌زنند! اون شب کنج راهرو کافه، اون سرباز آمریکایی که سیاه مست بود و از صورت پرخونش عرق می‌چکید، سر اون زنی رو که لباس سورمه‌ای تنش بود چه‌جور به دیوار می‌زد! من جلو چشمم سیاهی رفت. نتونستم خودم را نگه دارم. زنیکه مثل این که تو چنگول عزراییل افتاده؛ چه جیغ و دادی سرداده بود! هیچ‌کس جرئت نداشت جلو بره یا میانجی‌گری بکنه، حتی آژان جلو در با خون‌سردی تماشا می‌کرد. من رفتم که زنیکه را خلاص کنم، نمی‌دونم چی تو سرم زدند. برق از چشمم پرید. وقتی که چشمم را واز کردم، تو کلانتری خوابیده بودم. جای لگدی که تو آبگاهم زدند هنوز درد می‌کنه. سه ماه توی زندان خوابیدم. یکی پیدا نشد ازم بپرسه:”ابولی خرت به چنده؟” نه، من هم برای خودم یادگارهای خوشی دارم!
این چیه که به شانه‌ام فرومی‌ره؟ هان مشت برنجی است. چرا امشب در تمام راه، این مشت را تو دستم فشار می‌دادم؟ مثل این که کسی منو دنبال کرده. خیال می‌کردم با کسی دست‌وپنجه نرم می‌کنم. حالا چرا گذاشتمش زیر متکا؟ کیه که بیا منو لخت بکنه؟ رخت خوابم گرم‌تر شده، اما چرا خوابم نمی‌ره؟ شب عروسی رستم خانی که قهوه خوردم، خواب از سرم پرید. اما امشب مثل همیشه دوتا پیاله چایی خوردم. بی‌خود راهم را دور کردم رفتم گلبندک. بر پدر این کبابی “حق دوست” لعنت که همیشه یک لادولا حساب می‌کنه. به هوای این رفتم که پاتوق بچه‌هاست، شاید اگر یکی‌دوتا گیلاس عرق خورده بودم بهترمی‌خوابیدم. غلام امشب نیامد. من که با همه ی بچه‌ها خداحافظی کرده بودم. اما نمی‌دو نستند که دیگه روز شنبه سرکار نمی‌رم. می‌خواستم همین را به غلام بگم. امروز صبح چه نگاه تند و نیم‌رخ رنگ‌پریده‌ای داشت! چراغ، جلو گارسه وایساده بود شبیخون زده بود، گمون نمی‌کردم که کارش را این‌قدر دوست داشته باشه. بچه ی ساده‌ای است: می‌دونه که هست، چون درست نمی‌دونه که هست یا نیست. اون نمی‌تونه چیزی رو فراموش بکنه تا خوابش ببره. غلام هیچ‌وقت به فکرش نمی‌یاد که کارش را ول بکنه یا قمار بزنه. مثل ماشین رو پاهاش لنگر ورمی‌داره و حروف را تو ورسات می‌چینه. چه عادتی داره که یا بی‌خود وراجی کنه و یا خبرها را بلندبلند بخونه! حواس آدم پرت می‌شه. پشت لبش که سبز شده قیافش را جدی کرده. اما صداش گیرنده است. آخر هر کلمه را چه می‌کشه! همین که یک استکان عرق خورد، دیگه نمی‌تونه جلو چانه‌اش را بگیره! هرچی به دهنش بیاد می‌گه. مثلا به من چه که زن‌داییش بچه انداخته؟ اما کسی هم حرف‌هاش رو باور نمی‌کنه- همه می‌دونند که صفحه می‌گذاره. هرچه پاپی من شد نتونست که ازم حرف دربیاره. من عادت به درددل ندارم. وقتی که برمی‌گرده میگه:”بچه‌ها” مسیبی رگ‌به‌رگ می‌شه، به دماغش برمی‌خوره. اونم چه دماغی! با اون دماغ می‌تونه جای پنج نفر هوای اتاق را خراب بکنه. اما همیشه لب‌هاش وازه و با دهن نفس می‌کشه. از یوسف اشتهاردی خوشم نمی‌یاد: بچه ی ناتو دوبه‌هم‌زنی است. اشتهارد هم باید جایی شبیه ساوه و زرند باشه. کمی ‌بزرگ‌تر یا کوچک‌تر، اما لابد خانه‌های گلی و مردم تب نوبه‌ای چشم‌دردی داره، مثلاً به من چه که می‌آد بغل گوشم می‌گه:”عباس سوزاک گرفته”. پیرهن ابریشمی ‌را که به من قالب زد، خوب کلاه سرم گذاشت! نمی‌دونم چشمش از کار سرخ شده یا درد می‌کنه. پس چراعینک نمی‌زنه؟
عباس و فرخ با هم رفیق جان در یک قالب هستند. شب‌ها ویلون مشق می‌گیرند. شاید پای غلام را هم تو دو کشیدند. هان، یادم نبود، غلام را بردند تو اتحادیه ی خودشان، برای این بود که امشب نیامد کبابی “حق دوست” پریروز که عباس برای من از اتحادیه صحبت می‌کرد، غلام کونه ی آرنجش زد و گفت:”ولش، این کله‌اش گچه.” بهتره که عباس با اون دندون‌های گرازش حرف نزنه. اون هرچی به من بگه، من وارونه‌اش را می‌کنم. با اون دندان‌های گراز و چشم چپش نمی‌تونه منو تو دو بکشه. اگه راست می‌گه بره سوزاکش را چاق بکنه. اون رفته تو حذب تا قیافه‌اش را ندیده بگیرند. غلام راست می‌گفت که من درست مقصودشان را نمی‌فهمم. شاید این هم یک‌جور سرگرمیه. اما چرا از روز اول چشم چپ اصغر به من افتاده؟ بی‌خودی ایراد می‌گیره. بلکه یوسف خبرچینی کرده. من که یادم نمی‌یاد پشت سرش چیزی گفته باشم. من این همه چاپخانه دیدم هیچ کدام آن‌قدر بلبشو و شلوغ نبوده – بلد نیستند اداره کنند ـ اجر آدم پامال می‌شه. غلام می‌گفت اصغر هم تو این چاپخانه سهم داره. شاید برای همین خودش را گرفته. اما چیزغریبی از مسیبی نقل می‌کرد: روز جشن اتحادیه بوده، می‌خواستند مسیبی را دنبال خودشان ببرند. اون همین‌طور که ورسات می‌کرده، برگشته گفته:”بر پدر این زندگی لعنت! پس کی نون بچه‌ها را می‌ده؟” پس کی نان بچه‌ها را می‌ده؟ چه زندگی جدی خنده‌داری! برای شکم بچه‌هاش این‌طور جان می‌کنه و خرکاری می‌کنه! هرچی باشه من یالغوزم و دنباله ندارم. من نمی‌تونم بفهمم. شاید اون‌ها هم یک جور سرگرمی ‌یا کیفی دارند، اون‌وقت می‌خواهند خودشان را بدبخت جلوه بدند. اما من با کیف‌های دیگران شریک نیستم، از اون‌ها جدام. احتیاج به هواخوری دارم. شش سال شوخی نیست، خسته شدم. باید همه ی این مسخره‌بازی‌ها را از پشت سر سوت بکنم و بروم. احتیاج به هواخوری دارم.
من همه ی دوست و آشناهام را تو یک خواب آشفته شناختم. مثل این‌که آدم ساعت‌های دراز از بیابان خشک بی‌آب و علف می‌گذره به امید این که یک نفر دنبالشه. اما همین‌که برمی‌گرده که دست او را بگیره، می‌بینه که کسی نبود – بعد می‌لغزه و توی چاله‌ای که تا اون وقت ندیده بود می‌افته – زندگی دالان دراز یخ زده‌ای است، باید مشت برنجی را از روی احتیاط – برای برخورد به آدم ناباب – تو دست فشار داد. فقط یک رفیق حسابی گیرم آمد، اونم هوشنگ بود. با هم که بودیم، احتیاج به حرف زدن نداشتیم. درد هم‌دیگر را می‌فهمیدیم. حالا تو آسایش‌گاه مسلولین خوابیده. تو مطبعه ی “بهار دانش” بغل دست من کار می‌کرد. یک مرتبه بی‌هوش شد و زمین خورد. احمق روزه گرفته بود. دلش ازنا رفت. بعد هم خون قی کرد، از اون‌جا شروع شد. چه‌قدر پول دوا و درمان داد، چه‌قدر بی‌کاری کشید و با چه‌قدر دوندگی آخر تو آسایشگاه راهش دادند! مادرش این مایه را برای هوشنگ گرفت تا به یک تیر دو نشان بزنه: هم ثواب، هم صرفه‌جویی خوراک. این زندگی را مشتری‌های “کافه گیتی” برای ما درست کردند. تا ما خون قی بکنیم و اون‌ها برقصند و کیف بکنند! هرکدام‌شان در یک شب به قدر مخارج هفت پشت من سر قمار برد و باخت می‌کنند… هرچیزی تو دنیا شانس می‌خواد. خواهر اسد الله می‌گفت:”ما اگر بریم پشگل ورچینیم، خره به آب پشگل می‌اندازه!”
شش ساله که از این سولاخ به اون سولاخ تو اتاق‌های بدهوا میان داد و جنجال و سرو صدا کار کردم. اون هم کار دستپاچه ی فوری “دِ زودباش!” مثل این که اگه دیر می‌شد زمین به آسمان می‌چسبید! حالا دستم خالی است. شاید این‌طور بهتر باشه. پارسال که تو زندان خوابیده بودم، یکی پیدا نشد که ازم بپرسه:”ابولی خرت به چنده؟” رخت‌خوابم گرم‌تر شده… مثل این‌که تک هوا شکسته… صدای زنگ ساعت از دور می‌آد. باید دیروقت باشه… فردا صبح زود… گاراژ… من که ساعت ندارم… چه گاراژی گفت؟… فردا باید… فردا.
غلام
دهنم خشک شده. آب که این‌جا نیست. باید پاشم، کبریت بزنم، از تو دالان کوزه را پیدا کنم – اگر کوزه آب داشته باشه. نه، کرایه‌اش نمی‌کنه، بدتر بدخوابم می‌شم. اما پشت عرق آب خنک می‌چسبه! چطوره یک سیگار بکشم؟ به درک که خوابم نبرد: همه‌اش برای خواب خودم هول می‌زنم درصورتی که اون مُرد… نه، کشته شد. پیرهن زیرم خیس عرقه. به تنم چسبیده. این شکوفه دختر قدسی بود که گریه می‌کرد. امشب پکر بودم، زیاد خوردم، هنوز سرم گیج می‌ره، شقیقه‌هام تیرمی‌کشه. انگاری که تو گردنم سرب ریختن. گیج و منگ. همین‌طور بهتره. چه شمد کوتاهی! این کفنه… حالا مُردم… حالا زیر خاکم… جونورها به سراغم آمدند… باز شکوفه جیغ و دادش به هوا رفت! طفلکی باید یک باکیش باشه… یادم رفت براش شیرینی بگیرم.
چه حیف شد! بچه ی خوبی بود. چشم‌های زاغش همیشه می‌خندید. بچه ی پاکی بود! چه پیش آمدی! بیچاره. بیچاره. بیچاره. باید نفس بلند بکشم تا جلو اشکم را بگیرم. مثل این که تو دلم خالی شده، یک چیزی را گم کردم. صدای خروس می‌آد. خیلی از شب گذشته. بهتر که از خواب پریدم. این که خواب نبود. خواب می‌دیدم که بیدارم، اما نه چیزی را می‌دیدم نه چیزی را حس می‌کردم و نه می‌تونستم بدونم که کی هستم. اسم خودم یادم رفته بود، نمی‌دونستم که دارم فکر می‌کنم که بیدارم یا نه اما یک اتفاقی افتاده بود. می‌دونستم که افتاده. شاید باد می‌وزید، به صورتم می‌خورد. نه، حالا یادم آمد. یک سنگ قبر بزرگ بود. کی اون‌جا دعا می‌خوند؟ پشتش به طرف من بود. من انگشتم را روی سنگ گذاشته بودم. انگشتم تو سنگ فرو رفت. حس کردم که فرو رفت. یک مرتبه سوخت، آتیش گرفت. من از خواب پریدم. تک انگشتم هنوز زق‌زق می‌کنه. می‌ترسم کار دستم بده. آمدم خیار پوست بکنم، تک چاقو رفت تو انگشتم. سید کاظم که دستش آب کشید، بدجوری به خنس و فنس افتاد. اگر دستم چرک بکنه از نون‌خوردن می‌افتم…
انگار دلواپسی دارم. کاشکی یک هم‌صحبت پیدا می‌کردم. اون‌شب که دیروقت شد جواز شب نداشتم، تو اتاق حروف‌چینی زیر گارسه خوابیدم. خیلی راحت‌تر بودم. هم‌صحبت داشتم. مثل این‌که هوا روشن شده. این سر درخت کاج خانه ی همسایه است که تکان می‌خوره؟ من به خیالم آدمه. پس باد می‌آد. پشه دست‌وپلم را تیکه‌پاره کرد. کفرم دراومد. پریشب همسایگی ما چه شلوغ بود! از بس که تو باغ‌شان چراغ روشن کرده بودند، خانه ی‌ما هم روشن شده بود. برای عروسی پسرش سه شب جشن گرفت. حاجی گل‌محمد ایوبی چه قیافیه ی باوقاری داره! با محبته! چه جواب‌سلام گرمی ‌از آدم می‌گیره! با این همه دارایی هنوز خودش را نباخته. اما چراهمیشه کلاه واسه سرش تنگه؟ قدسی می‌گفت شبی بیست وپنج هزار تمن خرجش شده. اون هم تو این روزگار گرانی! اما یوسف چه‌قدر بددهنه! می‌گفت:”داماد را من می‌شناسم. از اون دزدهای بی‌شرفه! مردم از گشنگی جون می‌دند، اون پولش را به رخشان می‌کشه! این‌ها در تمام عمرشان به قدر یک روزما کار نکردند.” چرا باید این حرف را بزنه؟ خوب، پسرش جوانه، آرزو داره. قسمت‌شان بوده! خدا دلش خواسته پول دارشان بکنه، به کسی چه؟ اما قدسی می‌گفت عروس سیاه و زشته. می‌گفت مثل چی؟ آهان “شکل ماما خمیره است” گویا زیاد بزکش کرده بودند. اما زاغی ناکام مرد. بیچاره پدر و مادرش؟ آیا خبردار شدند؟ بیچاره‌ها فردا تو روزنامه می‌خونند. شاید پدرومادرش مردند. من ته‌وتوش را درمیارم… چه آدم توداری بود! مادر که داغ فرزند ببینه، دیگه هیچ‌وقت یادش نمی‌ره… خجسته که بچه‌اش از آبله مرد، چند ساله، هنوز پای روضه چه شیون و شینی راه‌می‌اندازه! هر کسی یک قسمتی داره… اما نه این‌که این‌جور کشته بشه.
خدایا! چی نوشته بود؟ عباس همین‌طور که خبر روزنامه را می‌چید با آب‌وتاب خوند. عباس هم زاغی را می‌شناخت. اما اون از نظر حزبی بود، نه برای خاطر زاغی. وقتی می‌خوند، چرا باد انداخته بود زیر صداش:”تشییع جنازه از سه فرد مبارز.” نه گفت:”تشییع جنازه ی با شکوه از سه کارگر آزادی‌خواه.” فردا صبح من روزنامه را می‌خرم و می‌خونم. اسم “مهدی رضوانی مشهور به زاغی” را اول از همه نوشته بودند. این‌ها کارگر چاپخانه ی “زاینده‌رود” بودند. کس دیگری نمی‌تونه باشه. یعنی غلطه مطبعه بوده؟ غلط هم به این گندگی؟ غلط ازاین بدترها هم ممکنه. اصلاً زندگیش یک غلط مطبعه بود. اما در صورتی که خبر خطی بوده غلط مطبعه نمی‌تونه باشه. شاید تلگرافچی اشتباه کرده؟ لابد اون‌های دیگه هم جوان بودند. خوب این‌ها دسته‌جمعی اعتصاب کرده بودند، زنده باد!… آن‌وقت دولتی‌ها تو دل‌شان شلیک کردند. گلوله که راهش را گم نمی‌کنه از میان جمعیت بره به اون بخوره نه، حتماً سردسته بودند، تو صف جلو بودند. دولتی‌ها هم می‌دونستند کی‌ها را بزنند. بی‌خود نیست که “تشییع جنازه ی با شکوه” براشان می‌گیرند.
چهارپنج ماه پیش بود که با ما کار می‌کرد. اما مثل اینه که دیروز بوده، نگاهش تو روی پیشانیش آمده بود. دماغش کوتاه بود و لب‌هاش کلفت. روهم‌رفته خوشگل نبود، اما صورت گیرنده داشت. آدم بدش نمی‌آمد که باهاش رفیق بشه و دو کلام حرف بزنه. وارد اتاق که می‌شد، یک‌جور دلگرمی ‌باخودش می‌آورد. هیچ‌وقت مبتدی را صدا نمی‌زد، همیشه فرم‌ها را خودش تو رانکا می‌کرد و به اتاق ماشین‌خانه می‌برد. اون‌وقت اتاق‌مان کوچک و خقه بود، صدای سنگین و خفه ی حروف می‌آمد که تو ورسات می‌چیدند و یا تو گارسه پخش می‌کردند. زاغی که از لای دندانش سوت می‌زد، خستگی از تن آدم در می‌رفت. من یاد سینما می‌افتادم. حیف که زاغی نیست تا ببینه که حالا اتاق‌مان بزرگ و آبرومند شده! شاید اگر آن‌وقت این اتاق را داشتیم پهلوی ما می‌ماند و بی‌خود اصفهان نمی‌رفت. نه، از کار روبرگردان نبود، اما دل هم به کار نمی‌داد- انگاری برای سرگرمی ‌خودش کار می‌کرد. همیشه سربه‌زیر و راضی بود، از کسی شکایت نداشت. آدم خون‌گرم سرزنده‌ای بود. چه‌جوری از لای دندانش سوت می‌زد، از این آهنگ‌هایی بود که تو سینما می‌زنند. همیشه یا می‌رفت سینما و یا سرش تو کتاب بود. خسته هم نمی‌شد. من فقط فیلم‌های جانت ماکدونالد و دوروتی لامور را دوست دارم. لورل و هاردی هم بد نیست، خوب، آدم می‌خنده.
اصغرآقا سر همین سوت زدنه بی‌موقع‌اش با اون کج افتاد و بهش پیله می‌کرد. نمی‌دونم چرا آدم‌ها آن‌قدر خودخواهند. همین که ترقی کردند خودشان را می‌بازند! پیش ازاین که صفحه‌بند بشه، جای مسیبی غلط‌گیر اتاقمان بود. می‌گفتیم، می‌خندیدیم، یک مرتبه خودش را گرفت! بی‌خود نیست که فرخ اسمش را “مردم آزار” گذاشته – آخر رفاقت که تو دنیا دروغ نمی‌شه. اون روز من جلو اصغرآقا درآمدم. واسه ی خاطر زاغی بود که بهش توپیدم. خدایی شد که زاغی نبود. رفته بود سیگار بخره وگرنه با هم گلاویز می‌شدند. من از زد وخورد و این‌جور چیزها خوشم نمی‌یاد. این نویسنده ی کوتوله ی قناس که پنجاه مرتبه نمونه‌ها را تغییر و تبدیل می‌کنه، اون براش مایه گرفت. رفته بود چغلی کرده بود که خبرهای کتابش پرغلط چیده می‌شه. از اون‌هاست که اگر غلط هم نباشه ازخودش می‌تراشه – من فکریم چرا زاغی قبول کرد؟ اون مال اتاق ما بود، نبایس کتاب‌چینی قبول بکنه؛ چون حسین گابی از زیرش در رفته بود. در هر صورت، بهونه داد دست اصغرآقا. آمد بنا کرد به بد حرفی کردن. اگر زاغی بود به هم می‌پریدند – زاغی گردن‌کلفت بود، از اصغرآقا نمی‌خورد. خدایی شد که کسی برای زاغی خبرچینی نکرد- خوب، هردوشان رفیق ما بودند.
زاغی اصلا آدم هوس‌باز دم‌دمی‌ بود. کار زود زیر دلش را می‌زد. اون‌جا اصفهان باز رفت تو چاپخانه؟ اما به حزب و این‌جور چیزها گوشش بدهکار نبود. چه‌طور تو اعتصاب کارگرها کشته شد؟ اون روز سر ناهار با عباس حرف‌شان شد. زاغی می‌گفت:”شاخت را از ما بکش، من نمی‌خواهم شکار بشم- یک شیکم که بیش‌تر ندارم”. عباس جواب داد:”همین حرف‌هاست که کار ما را عقب انداخته. تا ما با هم متحد نباشیم حال و روزمان همین است. راه راست یکی است، هزارتا که نمی‌شه. پس کارگرهای همه جای دنیا از من و تو احمق‌ترند؟” زاغی از ناهار دست کشید، یک سیگار آتیش زد. بعد زیرلبی گفت:”شماها مرد عمل نیستید! همه‌اش حرف می‌زنید!” چه طور شد عقیده‌اش برگشت؟ اون آدم عشقی بود، گاس یک مرتبه به سرش زده. اما همه ی اشکال زاغی با دفتر سر سجل بود. اگر سجل نداشت، پس چه‌طور رفت اصفهان؟ یوسف پرت می‌گفت که زاغی تو خیابان اسلامبول سیگار امریکایی و روزنامه می‌فروخته. اون‌وقت بی‌خود اسم من دررفته که صفحه می‌گذارم! من پیشنهاد کردم:”بچه‌ها! چه‌طور براش ختم… یک مجلس عزا بگیریم؟ هرچی باشه ازحقوق ما دفاع کرده، جونش را فدای ما کرده.” هیچ‌کس صداش در نیامد. فقط یوسف برگشت و گفت:”خدا بیامرزدش! آدم یبسی بود” کسی نخندید. من از یوسف رنجیدم – شوخی هم جا داره.
من دل‌خورم که باهاش خوب تا نکردم. بیچاره دمغ شد. نه، گناه من چی بود؟ فقط پیش خودش ممکن بود یک فکرهایی بکنه. اول به من گفت که “ساعت مچی‌م را بیست تمن می‌فروشم.”
ساعتش پنجاه تمن چرب‌تر می‌ارزید. من گفتم:”توخودت لازمش داری.” گفت:”پس ده تمن بده، فردا بهت پس می‌دم.” من نداشتم، اما براش راه انداختم، همان شب، همه‌مان را به کبابی “حق دوست” مهمان کرد. چهارده تمن خرجش شد. فردای آن روز، از اتاق ماشین‌خانه که درآمدم، یک زن چاق پای حوض وایساده بود. پرسید:”مهدی رضوانی این جاست؟” گفتم:”چه کارش دارید؟” گفت:”بهش بگید مادر هوشنگ باقی پول ساعت را آورده.” من شستم خبردار شد که ساعتش را فروخته. گفتم:”مگه ساعتش را فروخت؟” گفت:”چه جوان نازنینی! خدا به کس و کارش ببخشه! از وقتی که پسرم مسلول شده و تو شاه‌آباد خوابیده هر ماه بهش کمک می‌کنه.” وارد اتاق شدم نگاه کردم ساعت به مچ زاغی نبود. بهش گفتم:”مادر هوشنگ کارت داره.” رفت و برگشت، ده تمن منو پس داد. ازش پرسیدم:”هوشنگ کیه؟” آه کشید و گفت:”هیچی رفیقم.” خدا بیامرزدش! چه آدم رفیق‌بازی بود!… من نمی‌دونم چیه… اما یک چیزی آزارم می‌ده… چیچی را نمی‌دونم؟ نمی‌دونم راستی دردناکه یا نه… آیا می‌تونم یا نه؟… نمی‌دونم نه اون نباید بمیره. نباید… نباید… نباید… . خسته شدم. اما رفیقش نباید بدونه که اون مرده. روز جمعه می‌رم شاه‌آباد، مادر هوشنگ را توآسایشگاه پیدا می‌کنم. بهش حالی می‌کنم. نه، باید جوری به هوشنگ کمک کنم که نفهمه. آدم سلی خیلی دل‌نازک می‌شه و زود بهش برمی‌خوره. لابد از سیاهی سرب مسلول شده… رفیق زاغی است. باید کمکش کنم. از زیر سنگ هم که شده درمیارم… اضافه‌کار می‌گیرم… نمی‌دونم می‌تونم گریه کنم یا نه… نمی‌دونم… اوه… اوه… چه بده! باید جلو اشکم را بگیرم. برای مرد بده… صورتم تر شده… باید نفس بلند بکشم.
این دفعه دیگه پشه نیست. شپشه. تو تیره ی پشتم راه می‌ره. وول می‌زنه. رفت بالاتر. این سوغات کبابی “حق‌دوسته” که با خودم آوردم. بی‌خود پشتم را خاراندم، بهتر نشد. لاکردار جاش راعوض کرد. دیشب تو چلوش ریگ داشت و مسمای بادنجانش هم نپخته بود. بعد هم تک چاقو فرو رفت سرانگشتم. حالا که به فکرش افتادم بدتر شد. این حق‌دوست هم خوب دندون ما را شمرده! اگر عباس به دادم نرسیده بود از پا درمی‌آمدم، دست خودم نبود، پکر بودم. همین که دید حالم سر جاش نیست، منو با خودش برد. دیگه چیری نفهمیدم. یک‌وقت به خودم آمدم دیدم تو خانه عباس هستم. فردا خجالت می‌کشم تو روی عباس نگاه کنم… چه کثیف! همه‌اش قی کرده بودم… آه چه بده!… خوب، کاه از خودت نیست، کاهدون که از خودته! هی می‌گفتم “به سلامتی گشت” و گیلاس را سرمی‌کشیدم. اختیار از دستم در رفته بود. این سفر باید هوای خودم را داشته باشم. عباس مهمان‌نوازی را در حق من تمام کرد. انگشتم که خون می‌آمد شست و تنتور یُد زد. بعد منو آورد تا دم خانه رساند. اما جوان با استعدادیه، چه خوب ویلون می‌زنه! خواست برام ویلون بزنه، من جلوش را گرفتم:”نه، نه، رفیقمان کشته شده، ویلونت را کنار بگذار. به احترام اون هم که شده نباید چندوقت ویلون بزنی. چون ما همه‌مان عزا داریم.” اگه ویلون می‌زد من گریه می‌کردم.
ازاین خبرهمه ی بچه‌ها تکان خوردند. حتی علی مبتدی اشک تو چشمش پرشد، دماغش را بالا کشید و از اتاق بیرون رفت. فقط مسیبی بود که ککش نمی‌گزید. مشغول غلط‌گیری بود. سایه ی دماغش را چراغ به دیوار انداخته بود. من کفرم بالا آمد. به مسیبی گفتم:”آخر رفاقت که دروغ نمی‌شه. این زاغی پونزده روز با ما کار می‌کرد. برای خاطرما خودش را به کشتن داد، از حقوق ما دفاع کرد.” به روی خودش نیاورد، از یوسف گوادرات خواست. می‌دونم چه فکری می‌کرد. لابد تو دلش می‌گفت:”شماها نفستان ازجای گرم درمی‌آد. اگه از کارم وابمانم، پس کی نون بچه‌ها را می‌ده، بر پدر این زندگی لعنت!” بر پدر این زندگی لعنت!
فردا باید لباسم را عوض بکنم، دیشب همه کثیف و خون‌آلود شده… بلکه شکوفه برای بچه گربه‌اش که زیر رخت‌خواب خفه شد گریه می‌کرد… چرا هنوز سر درخت کاج تکان می‌خوره؟ پس نسیم میاد… امروز ترک‌بند دوچرخه ی یوسف به درخت گرفت و شکست. به لب‌های یوسف تب خال زده بود. گوادرات… دیروز هفتا بطر لیموناد خوردم، بازهم تشنه‌ام بود! نه حتماً غلط مطبعه بوده. یعنی فردا تو روزنامه تکذیب می‌کنند؟
خوب. من پیرهن سیاهم را می‌پوشم. چراعباس که چشمش لوچه، بهش “عباس لوچ” نمی‌گند؟ گوادرات… گو- واد-رات… گو- وادرات- فردا روزنامه… پیرهن سیاهم- فردا…
تیر ماه ۱۳۲۵
لینک: http://www.madomeh.com/blog/1389/11/01/dastane-adine-16-farda-hedayat/
::
متن داستان «داش آکل» / سارا شعر
همه اهل شیراز میدانستند که داش آکل و کاکارستم سایه یکدیگر را با تیر میزدند. یکروز داش آکل روی سکوی قهوه خانهٔ دو میلی چندک زده بود، همانجا که پاتوغ قدیمیش بود. قفس کرکی که رویش شلهٔ سرخ کشیده بود. پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور کاسهٔ آبی میگردانید. ناگاه کاکارستم از در درآمد، نگاه تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور که دستش بر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهو چی و گفت:
"به به بچه، یه یه چای بیار بینیم."
داش آکل نگاه پرمعنی بشاگرد قهوه چی انداخت، بطوریکه او ماستها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده گرفت. استکانها را از جام برنجی در میآورد و در سطل آب فرو میبرد، بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک میکرد. از مالش حوله دور شیشهٔ استکان صدای غژ غژ بلند شد.
کاکا رستم از این بی اعتنائی خشمگین شد، دوباره داد زد: "مه مه مگه کری! به به تو هستم؟!"
شاگرد قهوه چی با لبخند مردد به داش آکل نگاه کرد و کاکا رستم از ما بین دندانهایش گفت:
"ار � وای شک کمشان، آنهائی که ق ق قپی پا میشند اگ لولوطی هستند ا ا امشب میآیند، و په په پنجه نرم میک کنند!"
داش آکل همینطور که یخ را دور کاسه می‌گردانید و زیر چشمی وضعیت را میپائید خندهٔ گستاخی کرد که یک رج دندانهای سفید محکم از زیر سبیل حنا بستهٔ او برق زد و گفت:
"بیغیرتها رجز میخوانند، آنوقت معلوم میشود رستم صولت وافندی پیزی کیست."
همه زدند خنده، نه اینکه به گرفتن زبان کاکا رستم خندیدند، چون میدانستند که او زبانش می‌گیرد، ولی داش آکل در شهر مثل گاو پیشانی سفید سرشناس بود و هیچ لوطی پیدا نمیشد که ضرب شستش را نچشیده باشد، هر شب وقتیکه توی خانهٔ ملا اسحق یهودی یک بطر عرق دو آتشه را سر می کشید و دم محلهٔ سر دزک میایستاد، کاکا رستم که سهل بود، اگر جدش هم میآمد لنگ میانداخت.
خود کاکا هم میدانست که مرد میدان و حریف دانش آکل نیست، چون دوباره از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پیش کاکا رستم میدان را خالی دیده بود و گرد و خاک میکرد. داش آکل مثل اجا معلق سر رسید و یکمشت مثل بارش کرده، باو گفته بود:
"کاکا، مردت خانه نیست. معلوم میشه که یک بست وافور بیشتر کشیدی، خوب شنگلت کرده. میدانی چییه، این بی غیرت بازیها، این دون بازیها را کنار بگذار، خودت را زده ای به لاتی، حجالت هم نمیکشی؟ اینهم یکجور گدائی است که پیشهٔ خودت کرده ای، هر شبهٔ خدا جلو را مردم را میگیری؟ به پوریای ولی قسم اگر دو مرتبه بد مستی کردی سبیلت را دود میدهم، با برکهٔ همین قمه دو نیمت می کنم."
آنوقت کاکا رستم دمش را گذاشت روی کولش و رفت، اما کینهٔ داش آکل را بدلش گرفته بود و پی بهانه می گشت تا تلافی بکند.
از طرف دیگر داش آکل را همهٔ اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال که محلهٔ سردزک را قرق میکرد، کاری به کار زنها و بچه ها نداشت، بلکه بر عکس با مردم به مهربانی رفتار میکرد و اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی میکرد یا به کسی زور می گفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل بدر نمیبرد. اغلب دیده میشد که داش آکل از مردم دستگیری میکرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را بخانه شان میرسانید.
ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگر را ببیند، آن هم کاکا رستم که روزی سه مثقال تریاک میکشید و هزار جور بامبول میزد.
کاکا رستم از این تحقیری که در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار نشسته بود، سبیلش را میجوید و اگر کاردش می‌زدند خونش در نمی‌آمد. بعد از چند دقیقه که شلیک خنده فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی که با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی، شبکلاه و شلوار دبیت دستش را روی دلش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خندهٔ او میخندیدند. کاکا رستم از جا در رفت، دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت کرد. ولی قندان به سمار خورد و سماور از بالای سکو به با قوری بزمین غلطید و چندین فنجان را شکست. بعد کاکا رستم بلند شد با چهرهٔ برافروخته از قهوه خانه بیرون رفت.
قهوه چی با حال پریشان سمار را وارسی کرد گفت:
"رستم بود و یکدست اسلحه، ما بودیم و همین سماور لکنته."
این جمله را با لحن غم انگیزی ادا کرد، ولی چون در آن کنایه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت کرد. قهوه چی از زور پیسی بشاگردش حمله کرد، ولی داش آکل با لبخند دست کرد، یک کیسه پول از جیبش در آورد، آن میان انداخت.
قهوه چی کیسه را برداشت، وزن کرد و لبخند زد.
درین بین مردی با پستک مخمل، شلوار گشاد، کلاه نمدی کوتاه سراسیمه وارد قهوه خان شد، نگاهی به اطراف انداخت، رفت جلو داش آکل سلام کرد و گفت:
"حاجی صمد مرحوم شد."
داش آکل سرش را بلند کرد و گفت:
"خدا بیامرزدش!"
"مگر شما نمیدانید وصیت کرده."
"منکه مرده خور نیست. برو مرده خورها را خبر کن."
"آخر شما را وکیل و وصی خودش کرده..."
مثل اینکه ازین حرف چرت داش آکل پاره شد، دوباره نگاهی بسر تا پای او کرد، دست کشید روی پیشانیش، کلاه تخم مرغی او پس رفت و پیشانی دورنگه او بیرون آمد که نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه ای رنگ شده بود و نصف دیگرش که زیر کلا بود سفید مانده بود. بعد سرش را تکان داد، چپق دسته خانم خودش را در آورد، بآهستگی سر آنرا توتون ریخت و با شستش دور آنرا جمع کرد. آتش زد و گفت:
"خدا حاجی را بیامرزد، حالا که گذشت، ولی خوب کاری نکرد، ما را توی دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب میآیم."
کسیکه وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و با گامهای بلند از در بیرون رفت.
داش آکل سه گره‌اش را در هم کشید، با تفنن بچپقش یک میزد و مثل این بود که ناگهان روی هوای خنده و شادی قهوه خانه از ابرهای تاریک پوشیده شد. بعد از آنکه داش آکل خاکستر چپقش را خالی کرد، بلند شد قفس کرک را بدست شاگرد قهوه چی سپرد و از قهوه خانه بیرون رفت.
هنگامیکه داش آکل وارد بیرونی حاجی صمد شد، ختم را ورچیده بودند، فقط چند نفر قاری و جزوه کش سرپول کشمکش داشتند. بعد از اینکه چند دقیقه دم حوض معطل شد، او را وارد اطاق بزرگی کردند که ارسی‌های آن رو به بیرونی باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولی داش آکل روی تشک نشست و گفت:
"خانم سر شما سلامت باشد، خدا بچه هایتان را به شما ببخشد."
خانم با صدای گرفته گفت:
"همان شبی که حال حاجی بهم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالینش آوردند و حاجی در حضور همهٔ آقایان شما را وکیل و وصی خودش معرفی کرد، لابد شماحاجی را از پیش میشناختید؟"
"ما پنج سالی پیش در سفر کازرون باهم آشنا شدیم."
"حاجی خدا بیامرز همیشه می گفت اگر یکنفر مرد هست فلانی است."
"خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، اما حالا که زیر دین مرده رفته ام، بهمین تیغهٔ آفتاب قسم اگر نمردم بهمهٔ این کلم بسرها نشان میدهم."
بعد همینطور که سرش را بر گردانید، از لای پردهٔ دیگر دختری را با چهرهٔ برافروخته و چشم های گیرندهٔ سیاه دید. یکدقیقه نکشیدکه در چشمهای یکدیگر نگاه کردند، ولی آن دختر مثل اینکه خجالت کشید، پرده را انداخت و عقب رفت. آیا این دختر خوشگل بود؟
شاید، ولی در هر صورت چشمهای گیرندهٔ او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون نمود، او سر را پائین انداخت و سرخ شد.
این دختر مرجان، دختر حاجی صمد بود که از کنجکاوی آمده بود داش سرشناش شهر و قیم خودشان را ببیند.
داش آکل از روز بعد مشغول رسیدگی به کارهای حاجی شد، با یکنفر سمسار خبره، دو نفر داش محل و یکنفر منشی همهٔ چیزها را با دقت ثبت و سیاهه بر داشت. آنچه زیادی بود در انباری گذاشت. در آنرا مهر و موم کرد، آنچه فروختنی بود فروخت، قباله های املاک را داد برایش خواندند، طلب هایش را وصول کرد و بدهکاریهایش را پرداخت. همهٔ اینکارها را دو روز و دو شب رو براه شد. شب سوم داش آکل خسته و کوفته از نزدیک چهار سوی سید حاج غریب بطرف خانه اش میرفت. در راه امام قلی چلنگر باو برخورد و گفت:
"تا حالا دو شب است که کاکا رستم براه شما بود. دیشب میگفت یارو خوب ما را غال گذاشت و شیخی را دید، بنظرم قولش از یادش رفته!"
داش آکل دست کشید به سبیلش و گفت:
"بی خیالش باش!"
داش آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه خانهٔ دو میل کاکا رستم برایش خط و نشان کشید، ولی از آنجائیکه حریفش را میشناخت و میدانست که کاکا رستم با امامقلی ساخته تا او را از رو ببرند، اهمیتی بحرف او نداد، راه خودش را پیش گرفت و رفت. در میان راه همهٔ هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هر چه میخواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سخت تر در نظرش مجسم میشد.
داش آکل مردی سی و پنجساله، تنومند ولی بد سیما بود. هر کس دفعهٔ اول او را میدید قیافه اش توی ذوق میزد، اما اگر یک مجلس پای صحبت او می نشستند یا حکایت هائی که از دورهٔ زندگی او ورد زبانها بود میشنیدند، آدم را شیفتهٔ او میکرد، هرگاه زخمهای چپ اندر راست قمه که به صورت او خورده بود ندیده میگرفتند، داش آکل قیافه نجیب و گیرنده ای داشت: چشمهای میشی، ابروهای سیاه پرپشت، گونه های فراخ، بینی باریک با ریش و سبیل سیاه.
ولی زخمها کار او را خراب کرده بود، روی گونه ها و پیشانی او جای زخم قداره بود که بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لای شیارهای صورتش برق میزد و از همه بدتر یکی از آنها کنار چشم چپش را پائین کشیده بود.
پدر او یکی از ملاکین بزرگ فارس بود زمانیکه مرد همهٔ دارائی او به پسر یکی یکدانه اش رسید. ولی داش آکل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود، به پول و مال دنیا ارزشی نمی گذاشت، زندگیش را بمردانگی و ازادی و بخشش و بزرگ منشی میگذرانید. هیچ دلبستگی دیگری در زندگیش نداشت و همهٔ دارائی خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش میکرد، یا عرق دو آتشه مینوشید و سر چهار راه ها نعره میکشید و یا در مجالس بزم با یکدسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف میکرد.
همهٔ معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود میشد، ولی چیزیکه شگفت اور بنظر میآمد اینکه تاکنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود، چند بار هم که رفقا زیر پایش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او همیشه کناره گرفته بود. اما از روزیکه وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید، در زندگیش تغییر کلی رخ داد، از یکطرف خودش را زیر دین مرده میدانست و زیر بار مسئولیت رفته بود، از طرف دیگر دلباختهٔ مرجان شده بود.
ولی این مسئولیت بیش از هر چیز او را در فشار گذاشته بود � کسی که توی مال خودش توپ بسته بود و از لاابالی گری مقداری از دارائی خودش را آتش زده بود، هر روز از صبح زود که بلند میشد بفکر این بود که درآمد املاک حاجی را زیادتر بکند. زن و بچه های او را در خانهٔ کوچکتر برد، خانه شخصی آنها را کرایه داد، برای بچه هایش معلم سرخانه آورد، دارائی او را بجریان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگی و سرکشی بعلاقه و املاک حاجی بود.
ازین به بعد داش آکل شبگردی و قرق کردن چهار سو کناره گرفت. دیگر با دوستانش جوششی نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولی همهٔ داشها و لاتها که با او همچشمی داشتند به تحریک آخوندها که دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود، دو به دستشان افتاده برای داش آکل لغز میخواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود. در قهوه خانه پاچنار اغلب توی کوک داش آکل میرفتند و گفته میشد:
"داش آکل را میگوئی؟ دهنش میچاد، سگ کی باشد؟ یارو خوب دک شد، در خانه حاجی موس موس میکند، گویا چیزی میماسد، دیگر دم محلهٔ سر دزک که میرسد دمش را تو پاش میگیرد و رد میشود:
کاکا رستم به عقده ای که در دل داشت با لکنت زبانش میگفت:
"سر پیری معرکه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیکش را غلا کرد! خاک تو چشم مردم پاشید. کتره ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همهٔ املاکش را بالا کشید. خدا بخت بدهد."
دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمیکردند. هر جا که وارد میشد در گوشی با هم پچ و پچ میکردند و او را دست میانداختند. داش آکل از گوشه و کنار این حرفها را میشنید ولی بروی خودش نمیآورد و اهمیتی هم نمیداد، چون عشق مرجان بطوری در رگ و پی او ریشه دوانیده بود که فکر و ذکری جز او نداشت.
شبها از زور پریشانی عرق مینوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود. جلو قفس می نشست و با طوطی درد دل میکرد. اگر داش آکل خواستگاری مرجان را میکرد البته مادرش مرجان را بروی دست باو میداد. ولی از طرف دیگر او نمیخواست که پای بند زن و بچه بشود، میخواست آزاد باشد، همان طوریکه بار آمده بود. بعلاوه پیش خودش گمان می کرد هرگاه دختری که باو سپرده شده بزنی بگیرد. نمک بحرامی خواهد بود،. از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آینه نگاه میکرد، جای جوش خوردهٔ زخمهای قمه، گوشهٔ چشم پائین کشیده خودشرا برانداز میکرد، و با آهنگ خراشیده ای بلند بلند میگفت:
"شاید مرا دوست نداشته باشد! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند... نه، از مردانگی دور است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بکنم؟ این عشق مرا میکشد... مرجان.... تو مرا کشتی.... به که بگویم؟ مرجان.... عشق تو مرا کشت...!
اشک در چشمهایش جمع و گیلاس روی گیلاس عرق مینوشید. آنوقت با سر درد همینطور که نشسته بود خوابش میبرد.
ولی نصب شب، آنوقتی که شهر شیراز با کوچه های پر پیچ و خم، باغهای دلگشا و شراب های ارغوانیش بخواب میرفت، آن وقتیکه ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به هم چشمک میزدند. آن وقتیکه مرجان با گونه های گلگونش در رختخواب آهسته نفس میکشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش میگذشت، همانوقت بود که داش آکل حقیقی، داش آکل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودر بایستی از تو قشری که آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود، از توی افکاری که از بچگی باو تلقین شده بود، بیرون میآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می کشید، تپش آهسته قلب، لبهای آتشی و تن نرمش را حس میکرد و از روی گونه هایش بوسه میزد.ولی هنگامیکه از خواب می پرید، بخودش دشنام میداد، به زندگی نفرین میفرستاد و مانند دیوانه ها در اطاق بدور خودش می گشت، زیر لب با خودش حرف میزد و باقی روز را هم برای این که فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگی بکاراهی حاجی میگذرانید.
هفت سال بهمین منوال گذشت، داش آکل از پرستاری و جانفشانی دربارهٔ زن و بچهٔ حاجی ذره ای فرو گذار نکرد. اگر یکی از بچه های حاجی ناخوش میشد شب و روز مانند یک مادر دلسوز بپای او شب زنده داری می کرد، و به آنها دلبستگی پیدا کرده بود، ولی علاقهٔ او به مرجان چیز دیگری بود و شاید هماه عشق مرجان بود که او را تا این اندازه آرام و دست آموز کرده بود. درین مدت همهٔ بچه های حاجی صمد از آب و گل در آمده بودند.
ولی، آنچه که نباید بشود شد و پیش آمد مهم روی داد:برای مرجان شوهر پیدا شد، آنهم شوهری که هم پیرتر و هم بدگل تر از داش آکل بود. ازین واقعه خم بابروی داش آکل نیامد، بلکه برعکس با نهایت خونسردی مشغول تهیهٔ جهاز شد و برای شب عقدکنان جشن شایانی آماده کرد. زن و بچهٔ حاجی را دوباره بخانه شخصی خودشان برد و اطاق بزرگ ارسی دار را برای پذیرائی مهمانهای مردانه معین کرد، همهٔ کله گنده ها، تاجرها و بزرگان شهر شیراز درین جشن دعوت داشتند.
ساعت پنج بعد از ظهر آنروز، وقتیکه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روی قالیها و قالیچه های گرانبها نشسته بودند و خوانچه های شیرینی و میوه جلو آنها چیده شده بود، داش آکل با همان سر و وضع داشی قدیمش، با موهای پاشنه نخواب شانه کرده، ار خلق راه راه، شب بند قداره، شال جوزه گره، شلوار دبیت مشکی، ملکی کار آباده و کلاه طاسولهٔ نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستک دنبال او وارد شدند. همه مهمانها بسر تا پای او خیره شدند. داش آکل با قدمهای بلند جلو امام جمعه رفت، ایستاد و گفت:
"آقای امام، حاجی خدا بیامرز وصیت کرد و هفت سال آزگار ما را توی هچل انداخت. پسر از همه کوچکترش که پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. اینهم حساب و کتاب دارائی حاجی است. (اشاره کرد به سه نفری که دنبال او بودند.) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جیب خود داده ام. حالا دیگر ما به سی خودمان آنها هم به سی خودشان!"
تا اینجا که رسید بغض گلویش را گرفت، سپس بدون اینکه چیزی بیفزاید یا منتظر جواب بشود، سرش را زیر انداخت و با چشم های اشک آلود از در بیرون رفت.
در کوچه نفس راحتی کشید، حس کرد که آزاد شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده، ولی دل او شکسته و مجروح بود. گامهای بلند و لاابالی بر میداشت، همینطور که میگذشت خانهٔ ملا اسحق عرق کش جهود را شناخت، بی درنگ از پله های نم کشیدهٔ آجری آن داخل حیاط کهنه و دود زده ای شد که دور تا دورش اطاقهای کوچک کثیف با پنجرهٔ های سوراخ سوراخ مثل لانهٔ زنبور داشت و روی آن حوض خزه سبز بسته بود. بوی ترشیده، بوی پرک و سردابه های کهنه در هوا پراکنده بود. ملا اسحق لاغر با شبکلاه چرک و ریش بزی و چشمهای طماع جلو آمد، خندهٔ ساختگی کرد.
داش آکل بحالت پکر گفت:
"جون جفت سبیلهایت یک بتر خوبش را بده گلویمان را تازه بکنیم."
ملا اسحق سرش را تکان داد، از پلکان زیر زمین پائین رفت و پس از چند دقیقه با یک بتری بالا آمد. داش آکل بتری را از دست او گرفت، گردن آنرا بجرز دیوار زد سرش پرید، آنوقت تا نصف آن را سر کشید، اشک در چشمهایش جمع شد، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاک کرد پسر ملا اسحق که بچهٔ زردنبوی کثیفی بود، با شکم بالا آمده و دهان باز و مفی که روی لبش آویزان بود، بداش آکل نگاه می کرد، داش آکل انگشتش را زد زیر در نمکدانی که در طاقچهٔ حیاط بود و در دهنش گذاشت.
ملا اسحق جلو آمد، دوش داش آکل زد و سر زبانی گفت:
"مزهٔ لوطی خاک است!"
بعد دست کرد زیر پارچهٔ لباس او و گفت:
"این چیه که پوشیدی؟ این ارخلق حالا دور افتاده. هر وقت نخواستی من خوب میخرم."
داش آکل لبخند افسرده ای زد، از جیبش پولی در آورد، کف دست او گذاشت و از خانه بیرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فکرش پریشان بود و سرش درد میکرد. کوچه ها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناک و بوی کاه گل و بهار نارنج در هوا پیچیده بود، صورت مرجان، گونه های سرخ، چشم های سیاه و مژه های بلند با چتر زلف که روی پیشانی او ریخته بود محو و مرموز جلو چشم داش آکل مجسم شده بود. زندگی گذشتهٔ خود را بیاد آورد، یاد گارهای پیشین از جلو او یک بیک رد میشدند.
گردشهائی که با دوستانش سر قبر سعدی و بابا کوهی کرده بود بیاد آورد، گاهی لبخند میزد، زمانی اخم میکرد، ولی چیزیکه برایش مسلم بود اینکه از خانهٔ خودش میترسید، آن وضعیت برایش تحمل ناپذیر بود، مثل این بود که دلش کنده شده بود، میخواست برود دور بشود. فکر کرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطی درد دل بکند! سر تا سر زندگی برایش کوچک و پوچ و بی معنی شده بود. درین ضمن شعری بیادش افتاد، از روی بی حوصلگی زمزمه کرد:
"به شب نشینی زندانیان برم حسرت،
که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است"
آهنگ دیگری بیاد آورد، کمی بلندتر خواند:
"دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری،
که نبود چارهٔ دیوانه جز زنجیر تدبیری!"
این شعر را با لحن نا امیدی و غم و غصه خواند، اما مثل اینکه حوصله اش سر رفت، یا فکرش جای دیگر بود خاموش شد.
هوا تاریک شده بود که داش آکل دم محله سردزک رسید. اینجا همان میدانگاهی بود که پیشتر وقتی دل ودماغ داشت آنجا را قرق میکرد و هیچکس جرأت نمیکرد جلو بیاید. بدون اراده رفت روی سکوی سنگی جلو در خانه ای نشست، چپقش را در آورد چاق کرد، آهسته میکشید، بنظرش آمد که اینجا نسبت به پیش خراب تر شده، مردم به چشم او عوض شده بودند، همانطوریکه خود او شکسته و عوض شده بود چشمش سیاهی میرفت، سرش درد میکرد، ناگهان سایهٔ تاریکی نمایان شد که از دور بسوی او میآمد و همینکه نزدیک شد گفت:
"لو لو لوطی را شه شب تار میشناسه."
داش آکل کاکا رستم را شناخت، بلند شد، دستش را به کمرش زد، تف بر زمین انداخت و گفت:
"اروای بابای بیغیرتت، تو گمان کردی خیلی لوطی هستی، اما تو بمیری روی زمین سفت نشاشیدی!"
کاکا رستم خندهٔ تمسخر آمیزی کرد، جلو آمد و گفت:
"خ خ خیلی وقته دیگ دیگه ای این طرفهاپه په پیدات نیست!... اام شب خاخاخانهٔ حاجی عع عقد کنان است، مک تو تو را راه نه نه..."
داش آکل حرفش را برید:
"خدا ترا شناخت که نصف زبانت داد، آن نصف دیگرش را هم من امشب میگیرم."
دست برد قمهٔ خود را بیرون کشید. کاکا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت. داش آکل سر قمه اش را بزمین کوبید، دست بسینه ایستاد و گفت:
"حالا یک لوطی میخواهم که این قمه را از زمین بیرون بیاورد!"
کاکا رستم ناگهان باو حمله کرد، ولی داش آکل چنان به مچ دست او زد که قمه از دستش پرید. از صدای آنها دسته ای گذرنده بتماشا ایستادند، ولی کسی جرأت پیش آمدن یا میانجیگری را نداشت.
داش آکل با لبخند گفت:
"برو، برو بردار، اما بشرط اینکه این دفعه غرس تر نگهداری، چون امشب میخواهم خرده حسابهایمانرا پاک بکنم!"
کاکا رستم با مشت های گره کرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاویز شدند. تا نیمساعت روی زمین میغلطیدند، عرق از سرو رویشان میریخت، ولی پیروزی نصیب هیچکدام نمیشد. در میان کشمکش سرداش آکل بسختی روی سنگفرش خورد، نزدیک بود که از حال برود. کاکا رستم هم اگر چه بقصد جان میزد ولی تاب مقاومتش تمام شده بود. اما در همینوفت چشمش به قمهٔ داش آکل افتاد که در دسترس او واقع شده بود، با همهٔ زور و توانائی خودش آنرا از زمین بیرون کشید و به پهلوی داش آکل فرو برد. چنان فرو که دستهای هر دوشان از کار افتاد.
تماشاچیان جلو دویدند و داش آکل را به دشواری از زمین بلند کردند، چکه های خون از پهلویش بزمین میریخت. دستش را روی زخم گذاشت، چند قدم خودش را کنار دیوار کشانید، دوباره به زمین خورد بعد او را برداشته روی دست بخانه اش بردند.
فردا صبح همینکه خبر زخم خوردن داش آکل بخانهٔ حاجی صمد رسید، ولی خان پسر بزرگش به احوالپرسی او رفت. سربالین داش آکل که رسید دید او با رنگ پریده در رختخواب افتاده، کف خونین از دهنش بیرون آمده و چشمانش تار شده، به دشواری نفس می کشید. داش آکل مثل اینکه در حال اغما او را شناخت، با صدای نیم گرفته لرزان گفت:
"در دنیا... همین طوطی.... داشتم... جان شما... جان طوطی... او را بسپرید... به..."
دوباره خاموش شد، ولی خان دستمال ابریشمی را در آورد، اشک چشمش را پاک کرد. داش آکل از حال رفت و یکساعت بعد مرد.
همهٔ اهل شیراز برایش گریه کردند.
ولی خان قفس طوطی را برداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال، نوک برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناکاه طوطی با لحن داشی  با لحن خراشیده ای گفت:
"مرجان... مرجان... تو مرا کشتی.... به که بگویم... مرجان.... عشق تو... مرا کشت."
اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.
 
لینک: http://sarapoem.persiangig.com/link7/dashakolsadegh3bd.htm
::
 

مقالات قدیمی : یاد دوستان
http://anthropology.ir/node/15229

 

سایت صادق هدابت
http://sadegh-hedayat.com/

 

Share this
تمامی حقوق این پایگاه برای «انسان شناسی و فرهنگ» محفوظ است.