ارسطو: عالی ترین علم و در بالاترین نقطه سازمان دهی[...] علم سیاست است( اخلاق نیکوخامس)
گناهان گالبرایت
گمانه زنی های فراوان و پیش بینی-های بی شماری صورت گرفت، هم در فضای مجازی و هم میان گروه های مختلف اقتصاددانان و اهل حرفه. هنوز سی روز نگذشته بود که نتایج رأی گیری منتشر شد و حرف و حدیث ها به پایان رسید: رتبه ی اول به جان مینارد کینز اختصاص یافت، رتبه ی دوم به یوزف شومپتر، و رتبه ی سوم به جان کنت گالبرایت. کینز، اقتصاددانِ پرآوازه ی انگلیسی و معمار غایبِ اقتصادهای غربی در دوره ی رونقِ پس از جنگ جهانی دوم، در سال 1946 درگذشته بود. شومپتر، اقتصاددانِ مشهوری که کسانی او را حتی هم سنگِ آدام اسمیت و کارل مارکس خواند ه اند، در سال 1950 چشم از جهان فرو بسته بود. اما گالبرایت که در سال 1908 به دنیا آمده بود نیمه ی دوم سده ی بیستم را نیز سراسر به سلامت زیست، زمستان 2006 را گذراند، و 29 آوریل 2006 در نود و هفت سالگی به مرگ طبیعی درگذشت.
با این که کتاب ها و نوشته های گالبرایت طی متجاوز از هفتاد سال بر طرز فکر اقتصاددانان و سایر کارورزانِ علوم اجتماعی تأثیر شگرفی گذاشته است، اقتصاددانان جریان غالب در دهه های اخیر عمدتاً گالبرایت را نادیده گرفته و به ایده ها و اندیشههایش سخت بی اعتنا مانده اند، آن هم با این توجیه که گالبرایت بیشتر یک منتقد اجتماعی است تا یک اقتصاددان. فقط یک مورد محض نمونه: میلتون فریدمن از پدرانِ بنیان گذارِ نولیبرالیسم و مخالفِ دوآتشه ی گالبرایت بلافاصله پس از فوت او در خلال یک مصاحبه با این شگرد به تحقیرش پرداخت که «نوشته های گالبرایت بیشتر جامعه شناسانه است تا اقتصادی.»
گناه نابخشودنیِ گالبرایت این بود که در چارچوبِ مناسبات قدرت به تحلیل اقتصادی مبادرت می ورزید، در چارچوبی به مراتب گسترده تر و واقع بینانه تر از چارچوب تحلیلیِ اقتصاددانان جریان غالب، در چارچوبِ مناسباتِ قدرت سیاسی و اقتصادی. اندیشهی اقتصادی از زمان غلبه-ی اقتصاد نوکلاسیک و حاشیه نشینیِ سایر مکاتب اقتصادیِ دگراندیش تاکنون به مقوله ی قدرت در شکل های گوناگونش بس بی توجهی کرده است. اقتصاددانان نوکلاسیک با تلاش فراوان بهجد کوشیده اند تا در تحلیل های اقتصادی به لطایف الحیل نقش مناسبات قدرت را مخفی نگه دارند، مناسبات قدرت میان نیروی کار و سرمایه، میان کشورهای توسعه یافته و کمترتوسعه یافته، میان فرادستان و فرودستان، میان حاشیه و متن، هر نوع مناسبات قدرت که عامل استمرار هر گونه رابطه ی استثماری است. در این میان، گالبرایت از مشهورترین و موفق ترین تحلیل گرانی است که مقوله ی قدرت را در کانون تحلیل های اقتصادی خویش قرار دادند و اندیشه ی اقتصادی بدون احتسابِ مناسبات قدرت را سخت مضر می انگاشتند. از نگاه گالبرایت، قدرت به معنای توانایی افراد و نهادها در واداشتنِ دیگران به اطاعت و پیروی از برخی اهداف خاص است. به زعم او، زیان بارترین مشخصه ی دستگاه فکری اقتصاددانان نوکلاسیک و نوکینزی عبارت از این است که مناسبات قدرت را از دایره ی پژوهش های خویش بیرون کرده اند. دقیقاً همین اقدامِ گالبرایت در واردسازیِ مناسبات قدرت به تحلیل های اقتصادی است که او را به فراسوی دایره ی تنگِ گفتمان های مرسوم علم اقتصاد کشاند.
تأکید بر مقوله ی قدرت در تحلیل اقتصادیْ یگانه گناه گالبرایت نبود. گناه نابخشودنی تر گالبرایت این بود که همگام با برآمدنِ نولیبرالیسم دقیقاً در زمانی که اقتصاددانانِ بیشتر و بیشتری به راست می گراییدند تحلیل ها و آرای اقتصادی او بیشتر و بیشتر به چپ گرایش پیدا کرد. گالبرایت ریشه ی بسیاری از معضل های اجتماعی جامعه ی مدرن را در نحوه ی عملکرد بازارهای آزاد جست و جو می کرد، از فقر و بی عدالتی گرفته تا تخریب محیط زیست. اقتصاددانی بود که برای رفع گرفتاری های اجتماعیِ جامعه گاه به نوعی سوسیالیسم گرایش نشان می داد، سوسیالیسمی منحصربه فرد مبتنی بر پنج محور: اداره ی قلمروهای بهداشت و درمان و سلامت و حمل و نقل عمومی و مسکن به دست دولت؛ مالکیت دولتیِ صنایع نظامی؛ مالکیت دولتی صدها مورد از بزرگ ترین شرکت های غول آسا؛ برنامه ریزی دولتی برای ارتقای ارزش ها و هدف های همگانی از قبیل حفظ محیط زیست و صیانت از منابع پایان پذیر انرژی؛ و اتخاذ نوعی استراتژی که از رهگذر دفاع از حقوق کارگران و بنگاه های کوچک در مقابل دستاندازی های شرکت های بزرگ به گسترش رقابت دامن بزند. اما سرجمع در بیشترِ نوشته های خویش نه اقتصاددانی رادیکال و معارض که اقتصاددانی اصلاح طلب بود، سخت ناخشنود از وضع موجود و طراح ایده های بکر برای حرکت به سمت جامعهای خوب، که با اقتصاددانان رادیکال نه در هدفها که تنها هرازگاه در ابزارها اختلاف نظر داشت. بااین همه، تا پایان عمر با دست و دل بازی از نشریه های رادیکالی چون مانتلی ریویو حمایت مالی و معنوی می کرد، هم هر ساله به طور مستمر و هم گاه و بی گاه بر حسب ضرورت .
اما گناهان گالبرایت به تأکید بر مناسبات قدرت و گرایش به چپ منحصر نمی شود. گناه بزرگ تر گالبرایت عبارت بود از انتقاد دائمی از زبان پیچیده و دشوار اقتصاددانان جریان غالب، زبانی عمدتاً مبتنی بر تکنیک های گوناگون ریاضی و بی بهره از بینش های موجود در سایر علوم اجتماعی، زبانی بسااوقات بی ارتباط با مسائل دنیای واقعی، زبانی محصول جاه طلبی های اقتصاددانان حرفه ای برای خلقِ دنیایی خیالی از ایدههای دیریاب که به ناهمزبانی با سایر محققان علوم اجتماعی می انجامد. گالبرایت می کوشید رازِ هر چه ریاضی وارترشدنِ زبان اقتصاددانان را در ساحت جامعه شناسی علم اقتصاد جست و جو کند. از نگاه گالبرایت، اقتصاددانان حرفه ای نیز مثل اعضای یک قبیله میکوشند مرزهایی میان خودی ها و غیر خودی ها ترسیم کنند تا معلوم شود چه کسانی عضو قبیله هستند و چه کسانی نه. فرق اعضای قبیله با دیگران از رهگذر نظامی از ارزش ها مشخص می شود که درون قبیله شکل می گیرد. بقای قبیله در گروِ صیانت از همین نظامِ ارزش ها است. اگر اعضای قبیله به مرزهایی که نظامِ ارزش ها میان آنان و سایر جهان ترسیم میکند معتقد و پای بند باشند، قبیله به یگانه جهانِ موجود بدل می شود، مرزهای قبیله به مرزهای جهان، و نظامِ ارزش های موردقبول در قبیله به یگانه نظامِ ارزش ها در جهان. قبیله ی کوچک به جهانِ بزرگ بدل می شود. برترین های قبیله گویی میشوند برترین های جهان. باری، علم اقتصادِ جریان غالب نیز نظامی از ارزش ها دارد منحصر به خویش. در این نظامِ ارزش ها استفاده از زبان ریاضی و بی اعتنایی به سایر علوم اجتماعی از وجوهِ مشخصه ی اقتصاددان است و محل تمایزش از غیراقتصاددانان. شبکه ای از قدرت مرئی و نامرئی نیز اعضای قبیله ی اقتصاددانان را به اطاعت از این نظامِ ارزش ها وامی دارد. اعضای قبیله، افتاده در دامِ نوعی نظامِ پرقدرتِ پاداش و جزا، واداشته می شوند مرزهای برکشیده میان خودی و غیرخودی را زیرپا نگذارند. گالبرایت دهه های متوالی بهجد در حال بههمریختن مرزهای خودی و غیرخودی بود، با استفاده از زبانی غیرریاضی و واقع گرایانه، با استفاده از بینش ها و دستاوردهای برآمده از سایر علوم اجتماعی.
اقتصاددانان رادیکال سال هاست که جایزه ی نوبل اقتصاد را نهادی محافظه کار می دانند که از مهم-ترین موانع اعتلا و بسط و گسترش گرایش های مترقی در علم اقتصاد است. گالبرایت در سراسر سده ی بیستم از رهگذر تأکید بر مناسبات قدرت در تحلیل اقتصادی و گرایش به نوعی اندیشه ی اقتصادی رهاییبخش و درهم شکستن مرزهای قبیلگیِ اقتصاددانانِ جریان غالب به پیشرفت اندیشه ی اقتصادی کمک های شایانی کرد. آیا روشن نیست چرا کمیته ی محافظه کارِ تعیین جایزه-ی نوبل به جان کنت گالبرایت هرگز جایزه ای اختصاص نداد؟
مقاله مشترک سایت تحلیلی البرز و صفحه اقتصاد سیاسی انسان شناسی و فرهنگ
















