سرآغاز

اسطوره چیست؟(3)

ترجمه ی شادان سلوکیان، آسیه آقا جانی
gilgamesh2.jpg

همان گونه که انتظار می رود، افراد با علایق کاملا متفاوت از مطالعه اسطوره ها بهره مند می شوند. در این بخش، توضیح می دهیم چرا متخصصان رشته های مختلف اسطوره ها را مطالعه می کنند. به هرحال، ذهن خوانندگان اسطوره ها با در نظر گرفتن این مساله بارور می شود که هدف اصلی راویان اسطوره ها از اهداف

 گویندگان امروزی متفاوت بوده، به این معنی که، چون اسطوره ها پنجره ای را رو به دنیای سازندگان اسطوره باز می کنند، می توان انتظار داشت که از میان آنها، شناختی از فرهنگی غیر از فرهنگ خود ما بدست آید.
چون اسطوره ها، داستانهای قدیمی هستند، خواندن آنها به تکنیک هایی نیاز دارد. این بخش، راهنمایی هایی درباره ویژگی ها فراهم می آورد. برای اینکه به شما کمک کنیم تا در خواندن اسطوره در بخش های بعدی خواننده ای پویا باشید، این قسمت ویژگی های اسطورۀ شفاهی یعنی (تکرار و تعدد نامها و القاب و گفته های ضدّ و نقیض) و اسطوره نوشتاری (قالب ادبی، اهداف نویسنده و توجیه اسطوره) را دربرمی گیرد.
راههای بسیار به لذت بردن از اسطوره گشوده است. اولین درک اسطوره می تواند مدیون کتاب قصه هایی باشد که در زمان کودکی برای شما می خواندند و یا حتی برنامه های تلویزیونی مثل هرکول و داستانهای اردک. بزرگسالان نیز در کسب تجارب اسطوره، راه حل ها و گزینش های مختلفی دارند. کتابهایی بسیاری وجود دارند با مقدمه ای بر داستانهای خدایان و قهرمانان.از میان محبوب ترین آن ها، روایت هایی مثل روایت اسطوره های ادیت همیلتون و اسطوره های سهره است که هم اکنون در اینترنت قابل دسترسی است. این کتاب ها را که محققانی نوشته اند که نسخه های اصلی داستانهای اسطوره ای را خوانده و آنها را به روش خودشان بازگو کرده اند. نتیجه این کار، داستان لذت بخش و مهیجی است که شنوندگان بسیاری از آن لذت می بردند.
هدف این نوشتار درک این است که یک داستان اسطوره ای به تنهایی می تواند در نسخه های متفاوتی وجود داشته باشد که هریک از آنها مزیت هایی برای شنوندگان و هدفی برای خود داشته باشند. به همین دلیل، تصمیم گرفته ایم ترجمه ی معتبری از اسطوره ها ارایه دهیم که تا آن جا که ممکن است به نسخه های نوشتاری وفادار باشند. ما این کار را براساس این اعتقاد انجام داده ایم که یک درس دانشگاهی می تواند این نسخه هارا برای دانشجویان قابل فهم سازد و بنابراین به آنها کمک کند جنبه های خاصی از اسطوره ها را درک کنند که مثلا در بازگویی داستان هامیلتون حذف شده است. ما احساس می کنیم که بخشی از لذت بدست آمده از بررسی موضوعات اسطوره ای مدیون سبک ادبی است که اسطوره به آن سبک نوشته شده است. در بسیاری موارد، داستانهای اسطوره ای بسیار قدیمی هستند و از فرهنگهایی ناشی می شوند که با نوشتار  آشنایی نداشتند یا آن را برای ضبط و ثبت این داستانها بکار نمی بردند، داستان هایی آنقدر مهم که آن ها را جایی جز درون ذهنی پویا نمی توان حفظ کرد. شما می دانید که یک داستان کوتاه چیست و اگر شما داستان کوتاهی را می خوانید که از قوانین این ژانر خاص پیروی می کند، می دانید که چگونه آن را خوانده  متن را درک کنید. اما هنگامی که با دعایی سروده شده برای کتیبه های درون یک تابوت مصری یا  حماسه ای شعری برای گروهی از خدایان سروده شده برای اجرای شفاهی در یونان قدیم سر و کار دارید، احتمالا با ویژگیهای  که مناسب درنظر گرفته شده اند آشنایی ندارید.
هدف این بخش آشنا نمودن شما با ویژگیهای ادبی چنین داستانهای اسطوره ای است. تکنیک هایی را نیز برای کمک به شما در خواندن آنها پیشنهاد می کند. قبل از آغاز این موضوع، به طور خلاصه، همه گروه های  خوانندگان علاقمند به اسطوره را مورد بررسی قرار می دهیم. نکتۀ دیگر این است که اهداف اصلی نوشته های اسطوره ای با کاربردی که امروزه اینگونه متن ها دارند متناسب نیستند. برای افراد علاقمند به چگونه اسطوره خواندن، تعدد اهداف را می توان به جذابیت آنها اضافه کرد.
چه کسی اسطوره می خواند؟
همانطور که بخش قبل پیشنهاد می کرد، اسطوره ها بیش از داستان هایی دروغینند. به این دلیل است که افراد در رشته ها و حرفه های مختلف به اسطوره ها توجه می کنند. مردم،  تقریبا از زمانی که بشر داستان می گفته است، اسطوره ها را مطالعه می کرده اند.و داستانهای اسطوره ای از دیدگاههای متفاوتی مطالعه می شده اند.
 چرا دانشمندان اسطوره ها را مطالعه می کنند؟
 ممکن است تشخیص نداده باشید که مثلا دانشمندان هم اسطوره ها را مطالعه می کنند. دانشمندان همیشه درک و فهم خود از چگونگی وقوع رویدادهای دنیا را مورد بررسی و آزمایش قرار می دهند. آنها ممکن است به دنبال جستجوی پاسخ برای سوالاتی باشند مانند اینکه چگونه بدن انسان پس از بیماری بهبود  می یابد و اینکه در زمانهای قدیم جای ستاره کجا بوده است.و یا اینکه بهترین روش برای توسعه سیستم های اکولوژیکی چیست. اغلب، آنها می توانند از داستان های آئین های باستانی درمان یا عادت های غذایی که در داستانهای اسطوره ای توضیح داده شده، چیزهایی را در یابند. یا یک اسطوره ممکن است سفرهایی قهرمانی را توصیف کند به طوری که    دیدی درباره پیدایش زمین و آسمانها در آن زمانی که داستان گفته شده است ارایه دهد. دانشمندان اسطوره ها را مطالعه می کنند زیرا نمی خواهند آنقدر در جهان بینی خود فرو روند که به دورنماهای متفاوت درباره سوالات دیگر بی توجه باشند.
چرا مورخان اسطوره ها را مطالعه می کنند؟
مورخان حوادث گذشته را بررسی می کنند و اتفاقاتی را بازسازی می کنند که برای مردم، کشور، دورۀ زمانی یا افراد خاص رخ داده است. آنها یافته های خود را براساس گزارشهای افراد مورد مطالعه شان و قوانین و مدارک تجاری آن ها قرار داده برای کامل کردن این تصویر، از مدارکی که باستان شناسان تهیه کرده اند از قبیل خصوصیات خانه ها، ابزاری مورد استفاده، طرز لباس پوشیدن آنها، غذاهایی که می خورده اند و غیره استفاده می کردند.
اسطوره شناسی همچنین با این مفهوم موافق است. مورخان از انگیزه ها و نگرش های افراد مورد مطالعه شان بادرنظر گرفتن داستانهایی که می گفتند، قهرمانان الگوی  آنها و رسوم و جشن هایی که در آنها شرکت می کردند درک بهتری به دست می آورند. تمام این ها را می توان از مطالعه اسطوره ها یاد گرفت.
چگونه اسطوره را بخوانیم؟
 مقدمه: ویژگیهای داستان قدیمی
یک اسطوره لازم نیست قدیمی باشد. در این زمان، جامعه خود ما پر از داستانهای خدایان و قهرمانان است که به ما در باره  خودمان می گویند. درست همانطور که داستان جنگ تروا یونانیان باستان را توصیف می کند.
با این حال بسیاری از داستانهایی که ما در این جا مطالعه خواهیم کرد بسیار قدیمی هستند. احتمالا حتی قدیمی تر از هرآنچه قبلا خوانده اید. اگر که شما در یک کلاس انگلیسی، داستان شکسپیر و یا بیوولف را خوانده باشید می دانید که برای مطالعه این متون باید اندکی با آن ها آشنا بود. آنها ممکن است زبان را آنطور که ما می شناسیم بکار نبرند و یا ممکن است آداب و رسومی را توصیف کنند که برای ما ناآشنا است. نویسندگان چنین متن هایی ممکن است اهداف و نگرشهایی داشته باشند متفاوت از آنچه امروزه از یک داستان و نمایشنامه انتظار داریم.
از آنجایی که بسیاری از داستانهای اسطوره ای خیلی قدیمی هستند، بسیاری ازآنها در زمانی گفته شده اند که هنوز نوشتار اختراع نشده بود یا به طور گسترده برای اهداف ادبی به کار نمی رفت. البته این داستانها بعدا نوشته شدند وگرنه امروزه در دسترس ما نبودند.با این حال، بسیاری از متون اسطوره ای از فرم شفاهی نشأت گرفته اند و ویژگیهای آثار شفاهی را دارند. این ویژگیها عبارتند از تکرار فراوان کلمات و عبارات و فراوانی نامها و القاب ها. برای کمک به شما در خواندن آنها، این ویژگیهای دیگر آثار شفاهی را به شما نشان خواهیم داد.
داستانهای شفاهی اغلب شامل چندین خط و یا حتی اتفاقی است که تکرار می شود، گاهی، کلمه به کلمه، و اغلب با کمی تغییر. شنوندگان باستان اینگونه تکرارها را دوست داشته  مشتاق چنین داستانهایی بودند اما برای ما این داستانها ممکن است گیج کننده یا کسل کننده به نظر برسند.
این نمونه ای است از این تکرار که اغلب در اسطوره های شفاهی پیدا می شود:
"سپس سیدوری به او گفت: اگر تو همان گیلگمش هستی که گاو نر آسمانی را گرفت و کشت، همانی هستی که نگهبان جنگل سَرد را کشت و هوم بابا را که در جنگل زندگی می کرد کشت وشیرها در گذرگاه کوهها را کشت، پس برای چه گونه هایت گرسنه به نظر می رسند و چهره تو افسرده است؟ چرا قلب تو ناامید است و چهره تو مثل چهره کسی است که سفری طولانی داشته است. بله، چرا صورت تو ازسرما و گرما سوخته است و چرا به این جا آمده ای، سرگردان در علفزارها در جستجوی باد؟
گیلگمش پاسخ داد و چرا گونه های من نباید گرسنه باشند و چهره من نباید افسرده باشد. قلب من ناامید است و چهره من مانند چهره کسی است که از سفری طولانی بازگشته است. چرا من نباید سرگردان به دنبال باد باشم؟ دوست من، برادر کوچک تر من، کسی که الاغهای وحشی بیابان برهوت و پلنگهای دشت ها را شکار می کرد، انکیدو برادر کوچکترم که او را دوست می داشتم، مرگ بر او چیره شد. من هفت روز و هفت شب برای او گریه کردم تا این که کرم همه جای او را فراگرفت. به خاطر برادرم من از مرگ می ترسم. به خاطر برادرم به بیابان برهوت خیره می شوم و نمی توانم آرام گیرم."
چرا اسطوره چنین تکراری را دربردار؟
شاعر شفاهی در همان لحظه در مقابل شنوندگانش شعر را می سراید. او داستانی را خلق نمی کند. یک شاعر شفاهی مجموعه وسیعی از عبارت های ثابت و یا فرمولهای خاص را به عنوان واحدهای سازنده برای ساختن اشعار خود یاد می گرفت. این بدان معناست که همانطور که او داستان خود را می ساخت این واحدهای سازنده را کلمه به کلمه تکرار می کرد. زمانی که او این کار را انجام می داد به چند دقیقه بعد فکر می کرد و تصمیم می گرفت داستان خود را چگونه پیش برد، چه بخشی را اضافه و کدام را حذف کند.
اجرای یک شاعر شفاهی براساس عوامل مختلف داوری می شد. البته داستان او می بایست جالب و زبان او بی عیب و نقص و باظرافت می بود. زیرا یک شاعر شفاهی معمولا نمی توانست بخواند یا بنویسد. موفقیت او تا حد زیادی به حافظه او بستگی داشت. یک شاعر خوب، نه تنها خلاصه کلی داستان، بلکه دقیق ترین جرئیات آن را نیز می بایست بداند. بنابراین این، شاعران فهرست طویلی از نام ها و مکان هایی فراهم می کردند تا نشان دهند چقدر خوب بر داستان تسلط دارند.
گوش دادن به شاعر شفاهی که چنین جزئیات دقیقی را ارائه می داد باعث خشنودی شنوندگان می شد همانطور که هر شاهکار هنری مخاطب خود را خشنود می سازد. تصور کنید که چگونه شنوندگان تحت تاثیر تعداد نت هایی قرار می گیرند که گیتاریستی مثل اریک کلاپتون می تواند در یک زمان، بدون جا انداختن یک  نت، بنوازد. این مهارت هنری است و نیز توانایی به خاطر سپردن و با شکوه توصیف کردن نسل اندر نسل خانواده قهرمان اسطوره.
در این جا نمونه ای از کاربرد فراوان اسامی و القاب در یک اسطوره شفاهی آمده است.  لوریدی((Loridi که شبیه به پدرش بود، پسر آنها بود. پسر لوریدی  ،ایندریدی Eindridi)) بود. پسرش وینگنر Vingener)) و پسر او مدی ((Modi و پسر او مگی (Magi) و پسر او سکف (Sekef) بود. پسر سکف، بدویگ ( (Bedvig و پسر او آثرا Athra)) بود که ما او را آنار Annar)) می نامیم. پسر او ایترمان ((Itrmann و پسر او ترمود Tleremod)) و پسر او اسکیالدون (Skjaldun) بود که ما او را اسکیولد (Skjold) می نامیم. پسر او بیف (Biaf) نام داشت. پسرش گودلف ((Gudolf بود. پسر او هم فین ((Finn نام داشت. پسر او فریالف (Friallaf) بود که ما او را  فریدلیف ((Fridleif می نامیم. او پسری داشت که وودن (Voden) نام داشت که ما او را اودین Odin)) می نامیم.
دو روش برای داستان سرایی وجود دارد: تجربی و نحوی.
ساده ترین نمونۀ داستانسرایی عملی(تجربی) گفته های کودکان است.آنها عقاید خود را یکی پس از دیگری، بدون نشان دادن روابط منطقی و زمان دار بین آنها بیان می کنند. داستان سرایی نحوی برخلاف آن، روابط منطقی و نشانگر های مربوط به زمان را دربرمی گیرد.
در نگارش تجربی، مخاطب از نویسنده انتظار ندارد رابط های منطقی بکار برد. مخاطب از تناقض ها و تضادهای منطقی هم اذیت نمی شود. وقتی داستانی نوشته نشده، شنوندگان نسخه های نوشتاری را در دسترس ندارند، تا آنها را کنار هم گذارده و کلمه به کلمه مقایسه کنند. درست مثل همان کاری که ما انجام می دهیم. بنابراین مخاطبان آنطور فکر نمی کنند و علاقه ای به تناقضات داستان ندارند. آن ها برای دریافتن نکته اصلی به داستان گوش می دهند نه برای یافتن هماهنگی در جزئیات.
داستان آفرینش جهان دو داستان آفرینش را در بر می گیرد که  یکی پس از دیگری در سه صفحه گفته شده. در اولی، خداوند زمین را در شش روز آفرید و بشر در آخرین مرحله و در روز ششم خلق شد. درست پس از این، داستانی است که می گوید خداوند ابتدا انسان را، قبل از هرچیز دیگری، آفرید. این داستانها در اصل به طور جداگانه برای شنوندگان مختلفی گفته شده اند. سرانجام باهم ترکیب شده به صورت داستانی درآمده که ما امروزه می دانیم. شنوندگان این داستان ترکیبی از این تناقض ها آزرده نمی شوند زیرا می دانند هردو داستان یک چیز را به تصویر می کشند: انسان برای خداوند مهم بوده.
دو راه برای نشان دادن اهمیت چیزی وجود دارد: آن را در جایگاه اول قرار بدهیم و یا آن را در جایگاه آخر قرار دهیم. یکی از نسخه های داستان خلقت روش اول و دیگری روش دوم را پیاده می کند.
هزیود (Hesiod) دو داستان درمورد منشاء نژاد بشر آورده است. او در پنج دوران بشر توضیح می دهد اولین نژاد انسان در دوره طلایی بوده و پس از آن در هر دوره تنزل یافته تا به دوره آهن،که ما هم اکنون در آن زندگی می کنیم، رسیده است. از این توصیفات آشکار است که هزیود درمورد اصل پیدایش مردان و زنان صحبت می کند چنانکه این نژادها خود را بوجود می آورند. پس داستان می گوید زنان همیشه، در هر نژادی، وجود داشته اند. اما، بلافاصله در داستان بعدی می گوید بشر تنها از مردان تشکیل شده بود تا اینکه در روزی شوم، زئوس مردان را با قرار دادن زنی در میان آنها مجازات کرد.
بیفایده است که دو داستان را با یکدیگر تطبیق دهیم. ما نمی توانیم بگوییم که پاندورا به چه دوره بشری تعلق داشته است، او تنها بخشی از یک داستان متفاوت است. در داستان اول هزیود سعی می کند بگوید جهان هم اکنون بدتر از آن چیزی است که قبلا بوده است. از طرفی دیگر، او می گوید که زنان از دید او چقدر شرورند. این دو داستان با هم تناسبی ندارند و شنوندگان آنها حتی به فکر توجه به تناقضات داستان نیستند. نه به این دلیل که درباره آن چیزی نمی دانند، بلکه به این دلیل که اینها در نکته اصلی داستان تاثیری ندارند.
پس، داستان سرایی تجربی یا عملی آن نوع داستان سرایی است که نویسنده علاقه ای به هماهنگی منطقی و یا نظم عاقلانۀ زمانی را ندارد. زیرا مخاطبان به این عناصر کمتر از موضوع اصلی داستان علاقه دارند.
ویژگیهایی که تاکنون به شما معرفی شد برای افرادی که اسطوره مطالعه می کنند و  برای نویسندگانی که می خواهند داستانهایی را با استفاده از شخصیت ها و مکانهای اسطوره ای بسرایند بسیار شناخته شده اند. در نتیجه، اغلب اتفاق می افتد که نویسندگانی که در بافتی دیگر کاملا متفاوت می نویسند، از این ویژگیها استفاده می کنند تا نشان دهند که نوشته های آنها به داستان های اسطوره ای قدیمی شبیه است.
البته، همه اسطوره ها از متون شفاهی سرچشمه نگرفته اند. برخی از آنها از متن های نوشتاری و گاهی بسیار پیچیده ای نشأت گرفته اند که ممکن است برای دانشجویان اسطوره شناسی مشکلاتی ایجاد کنند.
برخلاف متون شفاهی، درک این متون دشوار نیست. فقط تفسیر صحیح آنها مشکل است. برای تفسیر این داستانها، خواننده به درک دیدگاه هنری نویسنده، سبک نوشتار و اهداف نوشتن متن نیاز دارد. البته، تمام نویسندگان متن های خود را برای مطابقت با اهداف هنری خود می آفرینند،اما در متون نوشتاری، بازسازی داستان گرایش دارد آزادتر و سنجیده تر باشد. یک نویسنده ممکن است داستانی را با موضوعی خاص در ذهنش بپروراند و ممکن است شخصیت هایش را طوری در ذهنش شکل دهد که با این موضوع خاص تناسب داشته باشند. مخاطبان الزاما نباید انتظار داشته باشند داستانی را بشنوند که با نسخه ها آشنا برای آنها مطابقت داشته باشد. یک مثال خوب اوید Ovid)) است که  دگردیسی او اغلب به عنوان منبعی برای داستانهای اسطوره ای مورد استفاده قرار می گیرد.
این اثر ادبی طوری ساخته شده است تا وحدتی پیچیده داشته باشد. هر داستان آن تغییر شکلی را توصیف می کند.داستانها با این موضوع انتخاب شده اند و داستانهایی که در نسخه های دیگر بدون دگردیسی هستند در کارهای آوید این دگردیسی را دربرمی گیرند.
شاید اوید برای داستانهایی که گفته، دلیل خاصی داشته است.او این داستانها را برای اطلاعات ما نگفته  یا نخواسته داستانهایی درباره ی اسطوره ها جمع آوری کند. او فقط از داستانهایی استفاده کرده تا جنبه های مختلف موضوع تغییر یا دگردیسی را نشان دهد. علاوه بر آن، اوید فضای زمانی را توصیف می کند که در آن زندگی می کرده است. شارل سگال(Charles Segal) توضیح می دهد که دنیای شعر دنیایی است که در آن "موانع سخت واقعیت، احساس تصور و تخیل کم اهمیت را باعث می شود" و دنیایی که در آن "خطر هرج و مرج اخلاقی وجود دارد، خطر  تغییری بی هدف و  حرکتی بی معنا یا بی هدف." او موضوع دگردیسی را "تغییری برگشت ناپذیر، اساسی و ناگهانی در دستان خدایان شگفت انگیز و عجول" توصیف می کند.
فضایی که اوید خلق کرد، بازتاب زمان اوست. هنگامی که  دگردیسی نوشته شد، امپراطور آگوستوس بر روم فرمانروایی می کرد. برای بقا در این امپراطوری، مردم مجبور بودند که نظرات امپراطور را پذیرفته تقلید کنند. قضاوت نیز نه بر اساس عدالت، که براساس نظر امپراطور بود. مردم مجبور بودند امپراطور را خشنود ساخته مراقب باشند دوستان و اطرافیان او را نیازارند. این بدان معنا بود که اگر امپراطور تحت تاثیر قرار می گرفت، درست و نادرست تغییر می کرد. دورانی کاملا بی ثبات و متزلزل بود.
اوید دنیایی ادبی خلق کرد که در آن هرچیزی دستخوش تغییر بود. شخصیت های او با یکدیگر ظالمانه و مستبدانه رفتار می کردند. وقتی او این دنیا را در  دورانی اسطوره ای ساخت، هیچ کسی نمی توانست بگوید که اوید شرایط زمان خود را به توصیف کرده است. بنابراین ما مجبوریم در خواندن اسطوره هایی که او نوشته، کاملا هوشیار و دقیق باشیم. باید به یاد داشته باشیم که او اینها را نه برای ارایه گزارشی دقیق از داستان های اسطوره ای آن زمان، بلکه برای تنظیم دوباره آن ها نوشته تا بی عدالتی و بی ثباتی زمان خود را به ما نشان بدهد.
به عبارتی، هرکس بخواهد داستانی بگوید، آن را تغییر داده سعی می کند که کم و بیش آن را با جهان بینی خود تطبیق دهد: هومر و هزیود داستانهای زمان خود را طوری دوباره شکل دادند تا اثری منسجم و بازتاب دنیای آن زمان بیافرینند.  در حقیقت، به این دلیل که داستانهای شفاهی غیرمنطقی، تکراری و گیج کننده به نظر می رسند، نویسندگان بعدی که به ما نسخه هایی از اسطوره ارایه می دهند، آنها را "کاملا پاک می کنند" به طوری که بیشتر منطقی و کمتر گیج کننده به نظر برسند. این مساله وقتی اتفاق می افتد که دو نظام مذهبی در یک کشور باهم تضاد داشته باشند. پس، اغلب به داستانی بر می خوریم که آن دو را با هم آشتی می دهد یا هر دو را توجیه می کند.
دلایلی وجود دارد که فکر کنیم پرستش ثور (Thor) زمانی مستقل از پرستش اودین بود. برخی از مردم ثور و برخی دیگر اودین را می پرستیدند، آنها خدایانی نامربوط با یکدیگر بودند. اما هنگامی که پرستشگرانشان با هم ملاقات می کردند می خواستند بدانند  ارتباط این دو خدا چیست. داستانهایی پدید آمد که می گفت ثور پسر اودین است. در حقیقت، این خدایان به ندرت در داستانها با یکدیگر  ظاهر می شدند زیرا آنها عمیقا با یکدیگر مربوط نبودند.
هنگامیکه اسنوری استورلسون (Snorri sturluson) (1179-1241 ( ادای منثور (The Prose Edda) را درباره خدایان ایسلندی نوشت، مسیحیت به تازگی در این کشور مقبولیت عام یافته بود. بنابراین اسنوری مقدمه ای بر اثر خود نوشت و توضیح داد با این که مسیحیت دین حقیقی بود چرا مردم به پرستش خدایان ایسلندی روی آوردند. اسنوری توضیح داد مردم خدای کتاب مقدس را می پرستیدند اما از روی جهل از نام او غفلت  کردند. سپس می گوید  مردم شروع به پرستش انسان هایی مثل ثور و اودین را آغاز کردند که این رهبران بزرگی بودند و  بعد باور کردند که آن ها خدایانند.
در گفتن این داستان، اسنوری برای ارتباط این دو مذهب توضیحی ارایه می دهد. علاوه بر این، او کلیسای مسیحیت را با گفتن این که اسطوره های ایسلندی درست نیستند، راضی می کند.این کار هنگامی اهمیت داشت که تنها وسیله انتشار یک کار ادبی، نسخه برداری راهبان صومعه ها بود.

این متن ترجمه ی چند صفحه از کتاب زیر است     Thury, E. & Devinnery, Introduction to Mythology ,Oxford 2005,pp. 16-21

                        ترجمه شادان سلوکیان، آسیه آقا جانی          

راههای شناخت اسطوره(3)
 همان گونه که انتظار می رود، افراد با علایق کاملا متفاوت از مطالعه اسطوره ها بهره مند می شوند. در این بخش، توضیح می دهیم چرا متخصصان رشته های مختلف اسطوره ها را مطالعه می کنند. به هرحال، ذهن خوانندگان اسطوره ها با در نظر گرفتن این مساله بارور می شود که هدف اصلی راویان اسطوره ها از اهداف گویندگان امروزی متفاوت بوده، به این معنی که، چون اسطوره ها پنجره ای را رو به دنیای سازندگان اسطوره باز می کنند، می توان انتظار داشت که از میان آنها، شناختی از فرهنگی غیر از فرهنگ خود ما بدست آید.
چون اسطوره ها، داستانهای قدیمی هستند، خواندن آنها به تکنیک هایی نیاز دارد. این بخش، راهنمایی هایی درباره ویژگی ها فراهم می آورد. برای اینکه به شما کمک کنیم تا در خواندن اسطوره در بخش های بعدی خواننده ای پویا باشید، این قسمت ویژگی های اسطورۀ شفاهی یعنی (تکرار و تعدد نامها و القاب و گفته های ضدّ و نقیض) و اسطوره نوشتاری (قالب ادبی، اهداف نویسنده و توجیه اسطوره) را دربرمی گیرد.
راههای بسیار به لذت بردن از اسطوره گشوده است. اولین درک اسطوره می تواند مدیون کتاب قصه هایی باشد که در زمان کودکی برای شما می خواندند و یا حتی برنامه های تلویزیونی مثل هرکول و داستانهای اردک. بزرگسالان نیز در کسب تجارب اسطوره، راه حل ها و گزینش های مختلفی دارند. کتابهایی بسیاری وجود دارند با مقدمه ای بر داستانهای خدایان و قهرمانان.از میان محبوب ترین آن ها، روایت هایی مثل روایت اسطوره های ادیت همیلتون و اسطوره های سهره است که هم اکنون در اینترنت قابل دسترسی است. این کتاب ها را که محققانی نوشته اند که نسخه های اصلی داستانهای اسطوره ای را خوانده و آنها را به روش خودشان بازگو کرده اند. نتیجه این کار، داستان لذت بخش و مهیجی است که شنوندگان بسیاری از آن لذت می بردند.
هدف این نوشتار درک این است که یک داستان اسطوره ای به تنهایی می تواند در نسخه های متفاوتی وجود داشته باشد که هریک از آنها مزیت هایی برای شنوندگان و هدفی برای خود داشته باشند. به همین دلیل، تصمیم گرفته ایم ترجمه ی معتبری از اسطوره ها ارایه دهیم که تا آن جا که ممکن است به نسخه های نوشتاری وفادار باشند. ما این کار را براساس این اعتقاد انجام داده ایم که یک درس دانشگاهی می تواند این نسخه هارا برای دانشجویان قابل فهم سازد و بنابراین به آنها کمک کند جنبه های خاصی از اسطوره ها را درک کنند که مثلا در بازگویی داستان هامیلتون حذف شده است. ما احساس می کنیم که بخشی از لذت بدست آمده از بررسی موضوعات اسطوره ای مدیون سبک ادبی است که اسطوره به آن سبک نوشته شده است. در بسیاری موارد، داستانهای اسطوره ای بسیار قدیمی هستند و از فرهنگهایی ناشی می شوند که با نوشتار  آشنایی نداشتند یا آن را برای ضبط و ثبت این داستانها بکار نمی بردند، داستان هایی آنقدر مهم که آن ها را جایی جز درون ذهنی پویا نمی توان حفظ کرد. شما می دانید که یک داستان کوتاه چیست و اگر شما داستان کوتاهی را می خوانید که از قوانین این ژانر خاص پیروی می کند، می دانید که چگونه آن را خوانده  متن را درک کنید. اما هنگامی که با دعایی سروده شده برای کتیبه های درون یک تابوت مصری یا  حماسه ای شعری برای گروهی از خدایان سروده شده برای اجرای شفاهی در یونان قدیم سر و کار دارید، احتمالا با ویژگیهای  که مناسب درنظر گرفته شده اند آشنایی ندارید.
هدف این بخش آشنا نمودن شما با ویژگیهای ادبی چنین داستانهای اسطوره ای است. تکنیک هایی را نیز برای کمک به شما در خواندن آنها پیشنهاد می کند. قبل از آغاز این موضوع، به طور خلاصه، همه گروه های  خوانندگان علاقمند به اسطوره را مورد بررسی قرار می دهیم. نکتۀ دیگر این است که اهداف اصلی نوشته های اسطوره ای با کاربردی که امروزه اینگونه متن ها دارند متناسب نیستند. برای افراد علاقمند به چگونه اسطوره خواندن، تعدد اهداف را می توان به جذابیت آنها اضافه کرد.
چه کسی اسطوره می خواند؟
همانطور که بخش قبل پیشنهاد می کرد، اسطوره ها بیش از داستان هایی دروغینند. به این دلیل است که افراد در رشته ها و حرفه های مختلف به اسطوره ها توجه می کنند. مردم،  تقریبا از زمانی که بشر داستان می گفته است، اسطوره ها را مطالعه می کرده اند.و داستانهای اسطوره ای از دیدگاههای متفاوتی مطالعه می شده اند.
 چرا دانشمندان اسطوره ها را مطالعه می کنند؟
 ممکن است تشخیص نداده باشید که مثلا دانشمندان هم اسطوره ها را مطالعه می کنند. دانشمندان همیشه درک و فهم خود از چگونگی وقوع رویدادهای دنیا را مورد بررسی و آزمایش قرار می دهند. آنها ممکن است به دنبال جستجوی پاسخ برای سوالاتی باشند مانند اینکه چگونه بدن انسان پس از بیماری بهبود  می یابد و اینکه در زمانهای قدیم جای ستاره کجا بوده است.و یا اینکه بهترین روش برای توسعه سیستم های اکولوژیکی چیست. اغلب، آنها می توانند از داستان های آئین های باستانی درمان یا عادت های غذایی که در داستانهای اسطوره ای توضیح داده شده، چیزهایی را در یابند. یا یک اسطوره ممکن است سفرهایی قهرمانی را توصیف کند به طوری که    دیدی درباره پیدایش زمین و آسمانها در آن زمانی که داستان گفته شده است ارایه دهد. دانشمندان اسطوره ها را مطالعه می کنند زیرا نمی خواهند آنقدر در جهان بینی خود فرو روند که به دورنماهای متفاوت درباره سوالات دیگر بی توجه باشند.
چرا مورخان اسطوره ها را مطالعه می کنند؟
مورخان حوادث گذشته را بررسی می کنند و اتفاقاتی را بازسازی می کنند که برای مردم، کشور، دورۀ زمانی یا افراد خاص رخ داده است. آنها یافته های خود را براساس گزارشهای افراد مورد مطالعه شان و قوانین و مدارک تجاری آن ها قرار داده برای کامل کردن این تصویر، از مدارکی که باستان شناسان تهیه کرده اند از قبیل خصوصیات خانه ها، ابزاری مورد استفاده، طرز لباس پوشیدن آنها، غذاهایی که می خورده اند و غیره استفاده می کردند.
اسطوره شناسی همچنین با این مفهوم موافق است. مورخان از انگیزه ها و نگرش های افراد مورد مطالعه شان بادرنظر گرفتن داستانهایی که می گفتند، قهرمانان الگوی  آنها و رسوم و جشن هایی که در آنها شرکت می کردند درک بهتری به دست می آورند. تمام این ها را می توان از مطالعه اسطوره ها یاد گرفت.
چگونه اسطوره را بخوانیم؟
 مقدمه: ویژگیهای داستان قدیمی
یک اسطوره لازم نیست قدیمی باشد. در این زمان، جامعه خود ما پر از داستانهای خدایان و قهرمانان است که به ما در باره  خودمان می گویند. درست همانطور که داستان جنگ تروا یونانیان باستان را توصیف می کند.
با این حال بسیاری از داستانهایی که ما در این جا مطالعه خواهیم کرد بسیار قدیمی هستند. احتمالا حتی قدیمی تر از هرآنچه قبلا خوانده اید. اگر که شما در یک کلاس انگلیسی، داستان شکسپیر و یا بیوولف را خوانده باشید می دانید که برای مطالعه این متون باید اندکی با آن ها آشنا بود. آنها ممکن است زبان را آنطور که ما می شناسیم بکار نبرند و یا ممکن است آداب و رسومی را توصیف کنند که برای ما ناآشنا است. نویسندگان چنین متن هایی ممکن است اهداف و نگرشهایی داشته باشند متفاوت از آنچه امروزه از یک داستان و نمایشنامه انتظار داریم.
از آنجایی که بسیاری از داستانهای اسطوره ای خیلی قدیمی هستند، بسیاری ازآنها در زمانی گفته شده اند که هنوز نوشتار اختراع نشده بود یا به طور گسترده برای اهداف ادبی به کار نمی رفت. البته این داستانها بعدا نوشته شدند وگرنه امروزه در دسترس ما نبودند.با این حال، بسیاری از متون اسطوره ای از فرم شفاهی نشأت گرفته اند و ویژگیهای آثار شفاهی را دارند. این ویژگیها عبارتند از تکرار فراوان کلمات و عبارات و فراوانی نامها و القاب ها. برای کمک به شما در خواندن آنها، این ویژگیهای دیگر آثار شفاهی را به شما نشان خواهیم داد.
داستانهای شفاهی اغلب شامل چندین خط و یا حتی اتفاقی است که تکرار می شود، گاهی، کلمه به کلمه، و اغلب با کمی تغییر. شنوندگان باستان اینگونه تکرارها را دوست داشته  مشتاق چنین داستانهایی بودند اما برای ما این داستانها ممکن است گیج کننده یا کسل کننده به نظر برسند.
این نمونه ای است از این تکرار که اغلب در اسطوره های شفاهی پیدا می شود:
"سپس سیدوری به او گفت: اگر تو همان گیلگمش هستی که گاو نر آسمانی را گرفت و کشت، همانی هستی که نگهبان جنگل سَرد را کشت و هوم بابا را که در جنگل زندگی می کرد کشت وشیرها در گذرگاه کوهها را کشت، پس برای چه گونه هایت گرسنه به نظر می رسند و چهره تو افسرده است؟ چرا قلب تو ناامید است و چهره تو مثل چهره کسی است که سفری طولانی داشته است. بله، چرا صورت تو ازسرما و گرما سوخته است و چرا به این جا آمده ای، سرگردان در علفزارها در جستجوی باد؟
گیلگمش پاسخ داد و چرا گونه های من نباید گرسنه باشند و چهره من نباید افسرده باشد. قلب من ناامید است و چهره من مانند چهره کسی است که از سفری طولانی بازگشته است. چرا من نباید سرگردان به دنبال باد باشم؟ دوست من، برادر کوچک تر من، کسی که الاغهای وحشی بیابان برهوت و پلنگهای دشت ها را شکار می کرد، انکیدو برادر کوچکترم که او را دوست می داشتم، مرگ بر او چیره شد. من هفت روز و هفت شب برای او گریه کردم تا این که کرم همه جای او را فراگرفت. به خاطر برادرم من از مرگ می ترسم. به خاطر برادرم به بیابان برهوت خیره می شوم و نمی توانم آرام گیرم."
چرا اسطوره چنین تکراری را دربردار؟
شاعر شفاهی در همان لحظه در مقابل شنوندگانش شعر را می سراید. او داستانی را خلق نمی کند. یک شاعر شفاهی مجموعه وسیعی از عبارت های ثابت و یا فرمولهای خاص را به عنوان واحدهای سازنده برای ساختن اشعار خود یاد می گرفت. این بدان معناست که همانطور که او داستان خود را می ساخت این واحدهای سازنده را کلمه به کلمه تکرار می کرد. زمانی که او این کار را انجام می داد به چند دقیقه بعد فکر می کرد و تصمیم می گرفت داستان خود را چگونه پیش برد، چه بخشی را اضافه و کدام را حذف کند.
اجرای یک شاعر شفاهی براساس عوامل مختلف داوری می شد. البته داستان او می بایست جالب و زبان او بی عیب و نقص و باظرافت می بود. زیرا یک شاعر شفاهی معمولا نمی توانست بخواند یا بنویسد. موفقیت او تا حد زیادی به حافظه او بستگی داشت. یک شاعر خوب، نه تنها خلاصه کلی داستان، بلکه دقیق ترین جرئیات آن را نیز می بایست بداند. بنابراین این، شاعران فهرست طویلی از نام ها و مکان هایی فراهم می کردند تا نشان دهند چقدر خوب بر داستان تسلط دارند.
گوش دادن به شاعر شفاهی که چنین جزئیات دقیقی را ارائه می داد باعث خشنودی شنوندگان می شد همانطور که هر شاهکار هنری مخاطب خود را خشنود می سازد. تصور کنید که چگونه شنوندگان تحت تاثیر تعداد نت هایی قرار می گیرند که گیتاریستی مثل اریک کلاپتون می تواند در یک زمان، بدون جا انداختن یک  نت، بنوازد. این مهارت هنری است و نیز توانایی به خاطر سپردن و با شکوه توصیف کردن نسل اندر نسل خانواده قهرمان اسطوره.
در این جا نمونه ای از کاربرد فراوان اسامی و القاب در یک اسطوره شفاهی آمده است.  لوریدی((Loridi که شبیه به پدرش بود، پسر آنها بود. پسر لوریدی  ،ایندریدی Eindridi)) بود. پسرش وینگنر Vingener)) و پسر او مدی ((Modi و پسر او مگی (Magi) و پسر او سکف (Sekef) بود. پسر سکف، بدویگ ( (Bedvig و پسر او آثرا Athra)) بود که ما او را آنار Annar)) می نامیم. پسر او ایترمان ((Itrmann و پسر او ترمود Tleremod)) و پسر او اسکیالدون (Skjaldun) بود که ما او را اسکیولد (Skjold) می نامیم. پسر او بیف (Biaf) نام داشت. پسرش گودلف ((Gudolf بود. پسر او هم فین ((Finn نام داشت. پسر او فریالف (Friallaf) بود که ما او را  فریدلیف ((Fridleif می نامیم. او پسری داشت که وودن (Voden) نام داشت که ما او را اودین Odin)) می نامیم.
دو روش برای داستان سرایی وجود دارد: تجربی و نحوی.
ساده ترین نمونۀ داستانسرایی عملی(تجربی) گفته های کودکان است.آنها عقاید خود را یکی پس از دیگری، بدون نشان دادن روابط منطقی و زمان دار بین آنها بیان می کنند. داستان سرایی نحوی برخلاف آن، روابط منطقی و نشانگر های مربوط به زمان را دربرمی گیرد.
در نگارش تجربی، مخاطب از نویسنده انتظار ندارد رابط های منطقی بکار برد. مخاطب از تناقض ها و تضادهای منطقی هم اذیت نمی شود. وقتی داستانی نوشته نشده، شنوندگان نسخه های نوشتاری را در دسترس ندارند، تا آنها را کنار هم گذارده و کلمه به کلمه مقایسه کنند. درست مثل همان کاری که ما انجام می دهیم. بنابراین مخاطبان آنطور فکر نمی کنند و علاقه ای به تناقضات داستان ندارند. آن ها برای دریافتن نکته اصلی به داستان گوش می دهند نه برای یافتن هماهنگی در جزئیات.
داستان آفرینش جهان دو داستان آفرینش را در بر می گیرد که  یکی پس از دیگری در سه صفحه گفته شده. در اولی، خداوند زمین را در شش روز آفرید و بشر در آخرین مرحله و در روز ششم خلق شد. درست پس از این، داستانی است که می گوید خداوند ابتدا انسان را، قبل از هرچیز دیگری، آفرید. این داستانها در اصل به طور جداگانه برای شنوندگان مختلفی گفته شده اند. سرانجام باهم ترکیب شده به صورت داستانی درآمده که ما امروزه می دانیم. شنوندگان این داستان ترکیبی از این تناقض ها آزرده نمی شوند زیرا می دانند هردو داستان یک چیز را به تصویر می کشند: انسان برای خداوند مهم بوده.
دو راه برای نشان دادن اهمیت چیزی وجود دارد: آن را در جایگاه اول قرار بدهیم و یا آن را در جایگاه آخر قرار دهیم. یکی از نسخه های داستان خلقت روش اول و دیگری روش دوم را پیاده می کند.
هزیود (Hesiod) دو داستان درمورد منشاء نژاد بشر آورده است. او در پنج دوران بشر توضیح می دهد اولین نژاد انسان در دوره طلایی بوده و پس از آن در هر دوره تنزل یافته تا به دوره آهن،که ما هم اکنون در آن زندگی می کنیم، رسیده است. از این توصیفات آشکار است که هزیود درمورد اصل پیدایش مردان و زنان صحبت می کند چنانکه این نژادها خود را بوجود می آورند. پس داستان می گوید زنان همیشه، در هر نژادی، وجود داشته اند. اما، بلافاصله در داستان بعدی می گوید بشر تنها از مردان تشکیل شده بود تا اینکه در روزی شوم، زئوس مردان را با قرار دادن زنی در میان آنها مجازات کرد.
بیفایده است که دو داستان را با یکدیگر تطبیق دهیم. ما نمی توانیم بگوییم که پاندورا به چه دوره بشری تعلق داشته است، او تنها بخشی از یک داستان متفاوت است. در داستان اول هزیود سعی می کند بگوید جهان هم اکنون بدتر از آن چیزی است که قبلا بوده است. از طرفی دیگر، او می گوید که زنان از دید او چقدر شرورند. این دو داستان با هم تناسبی ندارند و شنوندگان آنها حتی به فکر توجه به تناقضات داستان نیستند. نه به این دلیل که درباره آن چیزی نمی دانند، بلکه به این دلیل که اینها در نکته اصلی داستان تاثیری ندارند.
پس، داستان سرایی تجربی یا عملی آن نوع داستان سرایی است که نویسنده علاقه ای به هماهنگی منطقی و یا نظم عاقلانۀ زمانی را ندارد. زیرا مخاطبان به این عناصر کمتر از موضوع اصلی داستان علاقه دارند.
ویژگیهایی که تاکنون به شما معرفی شد برای افرادی که اسطوره مطالعه می کنند و  برای نویسندگانی که می خواهند داستانهایی را با استفاده از شخصیت ها و مکانهای اسطوره ای بسرایند بسیار شناخته شده اند. در نتیجه، اغلب اتفاق می افتد که نویسندگانی که در بافتی دیگر کاملا متفاوت می نویسند، از این ویژگیها استفاده می کنند تا نشان دهند که نوشته های آنها به داستان های اسطوره ای قدیمی شبیه است.
البته، همه اسطوره ها از متون شفاهی سرچشمه نگرفته اند. برخی از آنها از متن های نوشتاری و گاهی بسیار پیچیده ای نشأت گرفته اند که ممکن است برای دانشجویان اسطوره شناسی مشکلاتی ایجاد کنند.
برخلاف متون شفاهی، درک این متون دشوار نیست. فقط تفسیر صحیح آنها مشکل است. برای تفسیر این داستانها، خواننده به درک دیدگاه هنری نویسنده، سبک نوشتار و اهداف نوشتن متن نیاز دارد. البته، تمام نویسندگان متن های خود را برای مطابقت با اهداف هنری خود می آفرینند،اما در متون نوشتاری، بازسازی داستان گرایش دارد آزادتر و سنجیده تر باشد. یک نویسنده ممکن است داستانی را با موضوعی خاص در ذهنش بپروراند و ممکن است شخصیت هایش را طوری در ذهنش شکل دهد که با این موضوع خاص تناسب داشته باشند. مخاطبان الزاما نباید انتظار داشته باشند داستانی را بشنوند که با نسخه ها آشنا برای آنها مطابقت داشته باشد. یک مثال خوب اوید Ovid)) است که  دگردیسی او اغلب به عنوان منبعی برای داستانهای اسطوره ای مورد استفاده قرار می گیرد.
این اثر ادبی طوری ساخته شده است تا وحدتی پیچیده داشته باشد. هر داستان آن تغییر شکلی را توصیف می کند.داستانها با این موضوع انتخاب شده اند و داستانهایی که در نسخه های دیگر بدون دگردیسی هستند در کارهای آوید این دگردیسی را دربرمی گیرند.
شاید اوید برای داستانهایی که گفته، دلیل خاصی داشته است.او این داستانها را برای اطلاعات ما نگفته  یا نخواسته داستانهایی درباره ی اسطوره ها جمع آوری کند. او فقط از داستانهایی استفاده کرده تا جنبه های مختلف موضوع تغییر یا دگردیسی را نشان دهد. علاوه بر آن، اوید فضای زمانی را توصیف می کند که در آن زندگی می کرده است. شارل سگال(Charles Segal) توضیح می دهد که دنیای شعر دنیایی است که در آن "موانع سخت واقعیت، احساس تصور و تخیل کم اهمیت را باعث می شود" و دنیایی که در آن "خطر هرج و مرج اخلاقی وجود دارد، خطر  تغییری بی هدف و  حرکتی بی معنا یا بی هدف." او موضوع دگردیسی را "تغییری برگشت ناپذیر، اساسی و ناگهانی در دستان خدایان شگفت انگیز و عجول" توصیف می کند.
فضایی که اوید خلق کرد، بازتاب زمان اوست. هنگامی که  دگردیسی نوشته شد، امپراطور آگوستوس بر روم فرمانروایی می کرد. برای بقا در این امپراطوری، مردم مجبور بودند که نظرات امپراطور را پذیرفته تقلید کنند. قضاوت نیز نه بر اساس عدالت، که براساس نظر امپراطور بود. مردم مجبور بودند امپراطور را خشنود ساخته مراقب باشند دوستان و اطرافیان او را نیازارند. این بدان معنا بود که اگر امپراطور تحت تاثیر قرار می گرفت، درست و نادرست تغییر می کرد. دورانی کاملا بی ثبات و متزلزل بود.
اوید دنیایی ادبی خلق کرد که در آن هرچیزی دستخوش تغییر بود. شخصیت های او با یکدیگر ظالمانه و مستبدانه رفتار می کردند. وقتی او این دنیا را در  دورانی اسطوره ای ساخت، هیچ کسی نمی توانست بگوید که اوید شرایط زمان خود را به توصیف کرده است. بنابراین ما مجبوریم در خواندن اسطوره هایی که او نوشته، کاملا هوشیار و دقیق باشیم. باید به یاد داشته باشیم که او اینها را نه برای ارایه گزارشی دقیق از داستان های اسطوره ای آن زمان، بلکه برای تنظیم دوباره آن ها نوشته تا بی عدالتی و بی ثباتی زمان خود را به ما نشان بدهد.
به عبارتی، هرکس بخواهد داستانی بگوید، آن را تغییر داده سعی می کند که کم و بیش آن را با جهان بینی خود تطبیق دهد: هومر و هزیود داستانهای زمان خود را طوری دوباره شکل دادند تا اثری منسجم و بازتاب دنیای آن زمان بیافرینند.  در حقیقت، به این دلیل که داستانهای شفاهی غیرمنطقی، تکراری و گیج کننده به نظر می رسند، نویسندگان بعدی که به ما نسخه هایی از اسطوره ارایه می دهند، آنها را "کاملا پاک می کنند" به طوری که بیشتر منطقی و کمتر گیج کننده به نظر برسند. این مساله وقتی اتفاق می افتد که دو نظام مذهبی در یک کشور باهم تضاد داشته باشند. پس، اغلب به داستانی بر می خوریم که آن دو را با هم آشتی می دهد یا هر دو را توجیه می کند.
دلایلی وجود دارد که فکر کنیم پرستش ثور (Thor) زمانی مستقل از پرستش اودین بود. برخی از مردم ثور و برخی دیگر اودین را می پرستیدند، آنها خدایانی نامربوط با یکدیگر بودند. اما هنگامی که پرستشگرانشان با هم ملاقات می کردند می خواستند بدانند  ارتباط این دو خدا چیست. داستانهایی پدید آمد که می گفت ثور پسر اودین است. در حقیقت، این خدایان به ندرت در داستانها با یکدیگر  ظاهر می شدند زیرا آنها عمیقا با یکدیگر مربوط نبودند.
هنگامیکه اسنوری استورلسون (Snorri sturluson) (1179-1241 ( ادای منثور (The Prose Edda) را درباره خدایان ایسلندی نوشت، مسیحیت به تازگی در این کشور مقبولیت عام یافته بود. بنابراین اسنوری مقدمه ای بر اثر خود نوشت و توضیح داد با این که مسیحیت دین حقیقی بود چرا مردم به پرستش خدایان ایسلندی روی آوردند. اسنوری توضیح داد مردم خدای کتاب مقدس را می پرستیدند اما از روی جهل از نام او غفلت  کردند. سپس می گوید  مردم شروع به پرستش انسان هایی مثل ثور و اودین را آغاز کردند که این رهبران بزرگی بودند و  بعد باور کردند که آن ها خدایانند.
در گفتن این داستان، اسنوری برای ارتباط این دو مذهب توضیحی ارایه می دهد. علاوه بر این، او کلیسای مسیحیت را با گفتن این که اسطوره های ایسلندی درست نیستند، راضی می کند.این کار هنگامی اهمیت داشت که تنها وسیله انتشار یک کار ادبی، نسخه برداری راهبان صومعه ها بود.

این متن ترجمه ی چند صفحه از کتاب زیر است     Thury, E. & Devinnery, Introduction to Mythology ,Oxford 2005,pp. 16-21

Share this
تمامی حقوق این پایگاه برای «انسان شناسی و فرهنگ» محفوظ است.