برونو لاتور

مردم نگاری علم: گفتگویی با نویسندگان و منقدین ـ بخش سوم

  ۲) مردمنگاری  علم / کار میدانی     پاسخ اندیشمندان علوم به مورد مطالعه  قرار گرفتن  به  عنوان گروهی فرهنگی چیست؟  روش های مردم نگاری چه نقشی در مطالعه ی علمی  دارند یا می توانند  داشته باشند؟  هیوارد:  توضیح  موضوعی به این پیچیدگی در این خلاصه نمی گنجد. در آزمایشگاه،  به طور کلی و در زمینه ی” FingeryEyes “ بازی پیچیده ی  همخوانی و ناخوانی جریان دارد. در ابتدا الیسن کنگ و کریس ون  دلیلم را برای بررسی آزمایشگاه شان درک نمی کردند. برایشان روشن نبود  که در آزمایشگاه به غیر از بررسی نظریه های بیولوژیک چه می تو

 

 ۲) مردمنگاری  علم / کار میدانی

   پاسخ اندیشمندان علوم به مورد مطالعه  قرار گرفتن  به  عنوان گروهی فرهنگی چیست؟  روش های مردم نگاری چه نقشی در مطالعه ی علمی  دارند یا می توانند  داشته باشند؟

هیوارد:  توضیح  موضوعی به این پیچیدگی در این خلاصه نمی گنجد. در آزمایشگاه،  به طور کلی و در زمینه ی” FingeryEyes “ بازی پیچیده ی  همخوانی و ناخوانی جریان دارد. در ابتدا الیسن کنگ و کریس ون  دلیلم را برای بررسی آزمایشگاه شان درک نمی کردند. برایشان روشن نبود  که در آزمایشگاه به غیر از بررسی نظریه های بیولوژیک چه می توان کرد: «مگر مرجان ها در محیط های متفاوت استراتژی جنسی شانرا تغییر می دهند؟»  البته اغراق می کنم ولی از آن جا که فهرست پرسش های اضطراری مام  یکسان نبود، یافتن نکات مشترک   اهمیت بسیار داشت. از آن جا که در درس «جانورشناسی بی مهرگان» دانشجوی کنگ بودم، و با  آرمایش های DNA و شناسایی تصویری نهنگ خاکستری در مرکز پژوهش مین، آشنایی داشتم، ون می خواست به عنوان  پژٰوهشگر داوطلب کار کنم.  با وجودی که موارد پژوهشمان متفاوت بود،  کارمشترکمان در آزمایشگاه،  رابطه مان   را در کار مشترک معنا داد.   پژوهش هردویمان بر مرجان ها متمرکز بود لیکن من روشی مخالف جهت  پراتیک علمی  با  تمرکز بر تأثیرات غیر مترقبه ی  تعامل  بین انواع مختلف  اتخاذ کردم.

 

هلمریک

انسان شناسی فرهنگی،  علمی اجتماعی  است که با استفاده از روشی که اگر چه همیشه قابل تکرار نیست لااقل قابل تشریح و شناختن است،  در پی یافتن نظم دنیای اطرافمان است.  البته انسان شناسی زیست شناسی از مدت ها پیش متعلق به حیطه ی علوم طبیعی بوده است.  با همکارانی که از نزدیکی انسان شناسی فرهنگی و زیست شناسی  افسوس می خورند توافقی ندارم.  به نظرم می آید که مبارزه ی انسان شناسی علیه نژاد پرستی در آمریکا، محتاج انسان شناسی زیست شناسی بوده است. برخلاف ادعای جاناتان مارکس که در  ۲۰۰۹  بر «دانشمند علوم» نبودنش، ( و من فکر می کنم  که هست) تأکید داشت،‌ محتاج ارتباط با هر دو علوم اجتماعی و علوم انسانی هستیم.

 و اما پاسخ دانشمندان علوم به مورد مطالعه قرار گرفتن، متفاوت است و من فقط در مورد تجربه ی خود می توانم صحبت کنم.  کارهای اولیه ام نقدی بر طبیعی نمایاندن تسلط جنسی، نژادی و نظم اقتصادی در شیوه های علمی بود و بدین دلیل مورد توجه قرار گرفت که برخی  آن را  کمکی برای خود ـ اصلاحی علم می شمردند و دیگران  نظریه ام را که حیات مصنوعی  امری  « فرهنگی» است،  برای بی اعتبار ساختن دشمنان دوست نمایشان، ستودند.  در کار های تازه ترم، موضعی کمتر انتقادی اخذ کرده و بر چنان میدان علمی ( زیست شناسی دریایی) کار کرده ام  که بری از مشکلات مشروعیت داشتن  بود  ( که در دهه ی۱۹۹۰ بر علوم همگون سازی  سنگینی می کرد). در گذشته متوجه ضعف شدید  ایده ی حیات مصنوعی به عنوان سازه ای علمی  نبودم.   همیشه سیاست نهاد های علمی و تولید کنندگان دانش را دنبال کرده ام، به مباحثات بین آکادمیا و صنایع در باره ی  اشیاد زیست شناسی به مثابه مالکیت فکری توجه داشته ام،  چگونگی همسویی و یا عدم همسویی دیدهای علمی جدید در مورد اقیانوس  را با  دلواپسی بومیان در باره ی  حیات آبی،  در نظر داشته ام.  اغلب افرادی که در کتاب     Alien Ocean از آن ها نام برده ام با کنجکاوی نوشته ام را دنبال کرده اند و حتی  مرا به سخنرانی در کلاس ها و یا گردهمایی هایشان دعوت کرده اند. مجله ی  Nature and Microbe  نقدی در باره ی کتابم چاپ کرد. تعداد بسیار معدودی از خوانندگان  فکر کردند که به  این یا آن جانب بسیار بها داده ام؛ البته  سیاست های محلی و بومی همیشه از  اخبار داغند. روش مردم شناسی عدم ثبات و متغیر بودن روابط بین دانش، سیاست و نمایندگی را آشکار می کنند.

در حین کارم با زیست شناسان دریایی متوجه شدم که آن ها  نیز به تبدیلی در «میدان» و «کار میدانی»  برخورده اند.  اقیانوس نگاری مانند مردم نگاری به طور روز افزون چند وجهی، چند شیوه ای و چند رسانه ای می شود.

 

لاکف:

 پاسخی واحد  به این  پرسش  که  برخورد دانشمندان علوم  در قبال مورد مطالعه ی انسان شناسان قرار گرفتن  چیست، وجود ندارد.  در  بسیاری موارد،  دانشمندان علوم از این که کار،  امکانات و چالش هایشان مورد توجه منقدین خارج از میدان علمیشان قرار گیرد به هیجان می آیند. معدودند نقد هایی که بتوان جدیشان گرفت. ممانعت  در ایجاد  چنین روابطی کم نیستند:  به عنوان مثال  نگرانی  یک کوپانی زیست ـ فناور و یا یک داروساز در باره ی  مالکیت فکری،‌  تعطیلی  یک مرکز مهم علوم فضایی به دلایل امنیتی، و یا فرصت نداشتن دانشمندان  برای گفتگو با یکدیگر.  به علاوه انسان شناس ممکن است  آزمایشگاه، میدان و یا کلینیک را دور بزند زیرا أن ها را راهی مناسب برای درک زمینه ی شکل دهنده ی  تولید دانش و یا تأثیرات وسیع تر  نوآوری ها نداند. در این صورت ممکن است به  کنفرانس ها، دوره های آموشی، مباحثات همگانی،  و یا مطالعه ی  تاریخ رشته رو بیاورد. در صورت خوش شانس بودن انسان شناس، احتمال برخورد وی به  بداهه گرایی هایی،   به  درکی از پراتیک علم، به  منش دانشمندان علوم ، و/یا  به شرایط امکان تولید انواعی از حقایق وجود دارد.

 

 

مونتویا  

 

با همه ی کوشش مصرانه مان برای درک درست علم، و قابل درک ساختنش برای دیگران، انسان شناسان  به روشنی نشان داده اند که علم تافته ای جدا بافته نیست  و من اضافه می کنم که مطالعه ی علم  آنچنان هم سخت تر از  هر فرم فرهنگی دیگری نیست.  البته باید زبان آموخت، نهاد ها را در رابطه با یکدیگر تحلیل کرد، نیرو های تاریخی را شناخت،  اشیا، روند ها و پراتیک ها را تفسیر  کرد و توضیح داد. به عنوان  یک استنتاج گرای استقرایی افراطی،  زیاد در پی مقایسه ی نظام مند داده ها و اکتشافات به منظور ارایه ی نظری کلی نیستم.  با این حال کاملا مخالف چنین برخوردی هم نیستم.

 به نظرم برخورد یک استنتاج گرای استفرایی افراطی به اکتشافاتی می انجامد که بسیار از داده سازی هایی که برخی «علم»‌می خوانند، جالب تر است. این نه تنها دید یک شاگرد کلاس هفتمی از علم است[ زیرا که در عمل انسان بسیار جالب تر، خلاق تر،و  متناقض تر از اسطوره ی عینی گرایی ( زیمان ۲۰۰۰) است] ‌، بلکه  دانش و درکمان کاملا به قوه ی تحلیل مان وابسته است و این خود وابسته  به توجه و دقتمان به موارد مورد پژوهمان.   فکر می کنم نظر هاراوی و دیگران در باره ی نظری بدون دیدگاه، ‌  یعنی  پیش نهادن ادعایی ‌ بدون در نظر گرفتن  زمینه، شرایط و یا نتایج آن،  فخر فروشی را جایگرین  دقت و نازک بینی کردن است . یک تحلیل خوب به همه ی این نکات توجه دارد.   معیار سنجش می تواند  بینش و ژرف اندیشی ادعایی باشد که در پی توضیح  زیست ـ دنیاها  به همان گونه که هستند باشد و نه آن گونه که باید متصور شوند..  نقطه ی مقابل  دانش موقیتی علم گرایی است  که در واقع ایمانیست مبنی بر ناآگاهی فرهنگی.  به نظر من انسان شناسی در غلبه بر این مشگل در حیطه های علم، جهانی شدن، امور مالی و اشکال دیگر فرهنگی کمکی شایان توجه  ارایه می کند.  و اما در مورد واکنش دانشمندان علم به مورد مطالعه قرار گرفتن، باید بگویم که علم موقعیتی خاص دارد زیرا که مخاطبان  مردم شناسان علم می توانند واکنش نشان داده،‌ با ما  گقتگو کنند  یا ما را از دنیای خود طرد  کنند و در نتیجه  نا آگاهی های بیشماری رفع می شود.  منظورم آن نیست که این امر در  طرح های میدانی اتفاق نمی افتند. علیرغم این،   دانشمندان علوملااقل برمردم نگاران  امتیازی خاص دارند  زیرا که  نظرات مقبولشان در باره ی ساز و کار جهان، در عرصه ی همگانی مورد مداقه قرار می گیرد. به علاوه، از آن جا که بسیاری  به بیوشیمی رو دارند ( و البته هر چه بیشتر در این زمینه  فرا می گیرند، بیشتر به  توهم دانا بودنشان دامن زده می شود)‌ احتمال نا دیده گرفتن  مردم نگاران  بیشتر است.   به همین جهت، مرجع مطالعه ی  قدرت باید مردم شناسان علوم فناوروی باشند،‌ همچنان که  گرامشی  ( ۱۹۷۱)‌ در مطالعات نظریات سیاسی،  مرجع بود.  اما در مورد واکنش دانشمندان علوم،‌  بنا بر تجربیات من،  چهارچوب های  شناخت شناسی مان با آن ها هم پوشی ندارد  و بنا بر این مردم نگاران مورد بی توجهی فرار می گیرند؛ و یا همانطور که هلمریک و من در نوشته هایمان متذکر شده ایم، مورد تمسخر قرار می گیریم.

 

 سوندسن

رابطه ی من بامداواگران بالینی و دانشمندان علوم  مرجعم بر اساس هم سنجی است.   از یک طرف همکاریم (با تعلقات  سازمانی ی مشایه : دانشگاه کپنهاک و یا گروه هایی که برای پژوهش های گوناگون بودجه های قابل ملاحظه ای دریافت کرده اند) و نتایج پژوهش هایمان را دریک گردهمآیی   ارايه می دهیم. در چنین فضای بین رشته ای  علوم اجتماعی و روش شناسی کمیتی  معمولا در پایین ترین رده ی سلسله مراتب قرار دارد.  صراحتا بگویم که  تجربه ای است متناقض است زیرا از یک جانب همکار و از جانب دیگر  زیر دست و بازنده  شمرده می شویم. از طرف دیگر، دانشمندان ومداواگران بالینی منابع اطلاعاتی منند و این بازتآکیدی است بر رابطه ی نامتقارنمان، که در عین حال روش شناسی کمیتی و کیفیتی را نیز به مقاسیه می کشد. به خصوص تفاوت های  سوژه و ابژه بروز کرده و به تنش هایی جدید می انجامد.   دانشمندان ومداواگران بالینی که  به شیئ سازی عادت دارند،  از شیئ  شدنشان  در مطالعات انسان شناسان خشنود نخواهند بود.  رابطه ی بین قدرت و شناخت شناسی را نه «درگیریی»  که محتاج به «حل شدن» باشد،‌ بلکه موضوعی می دانم  که باید با آن  از طریق  ارايه ی کارم، به پرسش کشیدن کار آن ها و یا حاشیه نوشتن شان بر کارمن،  مداوما و به طور سازنده  برخورد شود.   با به چالش کشیدن توصیف ها یا نتایج کارم،  اجبارا  روال داده سازی، و تفاوت های شناخت شناسی مان  را ( که خود بخشی از حیطه ی بزرگ تر سیاست های دانش است ) بازبینی می کنم.

دانشمندان علوم اغلب در سه مورد  به کارم توجه دارند: ۱)  آگاهی از و توجه به  تمام روابط اجتماعی  و کار های نامرعی ضروری  در پراتیک علم که نه  در پروتکل،  نه در وظایف کاری و نه در آیین نامه ی اخلاقی منعکس است.  ۲) درک از روندهایی که  گروه بندی ها را داده ای طبیعی می داند، به عنوان مثال  گروه  بندی یک جنین  در روند های  اجتماعی ـ مادی ؛ و ۳)   توجه و دقت به اخلاق  به عنوان  پراتیک و  روابط  و نه  به عنوان آیین نامه ای  رسمی که باید به مورد اجراگذاشته شود.  این آخرین نکته در کارم در مورد اهدای جنین مرکزیت داشته است.  در حالی که مداواگران بالینی  به لزوم یاری رساندن به  ذوج برای حصول رضایتی آگاهانه بسیار  واقف اند،  انچه به عنوان اخلاق مطرح می کنم نه در سند رضایت نامه  بلکه در امکانات تعامل با کلینیک و نیز  بین  مداواگر بالینی و  اهداکنندگان انعکاس داشت.  معمولا توجه دانشمندان علوم به کارم  باعث دلگرمی است.  در واقع قبول  کار انسان شناسانه، خود  نشانه ی بلند پایگی علم در جامعه است.  اغلب اوقات،  تساوی  تلویحی  با همکاران، پوششی است بر  تفاوت های ملموس بین قدرت و جایگاه،‌ که همواره  شکل دهنده ی  همکاری و اهمیت کارمان است.

 

 

 


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/oliaiatefe

 

********************

 

این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب هاین احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.

 
 *********************
 

 

تاریخ انتشار

يكشنبه, دى 27, 1394 - 07:11

شاخه اصلی

یونان باستان

بخش دوم: «رودررویی با یک نظامی متافیزیکی از طریق نظام متافیزیکی دیگری» آیا بررسی شیوه های زیستن در قالب سیستم انجام می گیرد؟

کارولینا ماریندا ( ک): مشگل آن است که به همکارانتان آزادی عمل نمی دهید و به این لحاظ کسی  حاضر به همکاری با شما نیست.----- لتور ( ل) : زیادی به من سخت می گیرید. در دفاع از خود می توانم بگویم  که تصور و درک تکثر هستی شناسانه ، یک بسیارگانگی واقعی که توسط تاریخ و انسان شناسی توجیه شده باشد، بسیار دشوار است. بنا بر این، راهکردی بسیار افراطی یا بهتر بگویم سازافزاری لازم دارید که فقط به این مورد توجه کند؛ و بدین لحاظ  سازافزاری بسته خواهد بود.  سوریو  نیز تکثر را مطرح می کند لیکن بدون توجه  به واقع گرایی قوم شناسی. و از سبکش هم چیزی نمی گویم.   وایت هد  روشی را با تعمق مطالعه کرد،  مهمترین مدل را،  یعنی مدلی که در منشا دو شاخه شدن طبیعت است، لیکن  روشن نیست که اقتصاد، سیاست، هنر و قانون وایت هدی چه شکلی دارد؟    به جیمز  فکر کنید  با  آن همه ی دشواری که برای خارج شدن از  دوگانه ی سوژه/ابژه متحمل می شود؛  برگسون هم تمام  روش ها را مطالعه می کند ولی نمی تواند از مسلط ساختن یکی بر  تمام دیگر روش ها خودداری کند. AIME واقعا  در نظر دارد که از هر انچه فلسفه ارايه کرده است استفاده کند و در عین حال  راه را بر پرسش های قوم شناسی نیر  مسدود نکند و  قادر به بده بستان های دیلماتیک هم باشد.  این امری است اساسی و هر انتقاد شما به  پروژه باید از این روزنه  بگذرد. به عنوان یک انسان شناس،  باید  این را درک کنید.

ک: حق با شماست. این موضوع برایم جالب  است...  اما برای درک این موضوع که  تکثر شیوه های هستی شناسانه،  احتیاج به «ماشینی متافیزیکی» دارد،‌ لازم نیست فیلسوف بود.

ل:  واقعا تعجب انگیز است.  توصیف تجربی  برای جمعبندی مشاهدات، بسیار سریع ناممکن می شود و  مجبور به جعل داده ها می شوید. شما خود در تحلیل  مناسک، این امر را نشان داده اید. در مورد مفهوم پروژه ی تکنیکی، ، یا در موارد حقوقی و یا عینیت علمی نیر چنین است.

ک: شما فکر می کنید برای انسان شناس شدن، باید فیلسوف شوم؟

ل: نه، زیرا کاستی های فلسفه و انسان شناسی متضاد یکدیگرند.  فلاسفه با جسارتی دیوانه وار روش های بدیل هستی را می جویند ولی از انتخاب  یکی از این روش ها  برای خود گریزی ندارند،  گویی  وظیفه شان مشخص نمودن آن است که دنیا از چه ساخته شده است و وظیفه ی  یک انسان شناس روشن نمودن متنوع ترین  تکثر است اما تا  جایی که اساس هستی شناسی را مخدوش نکند... آنچه از ابتدا، پس از آن که  روش انسان شناسی در آفریقا را کشف کردم،‌ نظرم را جلب کرد،  ایجاد ارتباط بین انسان شناسی و فلسفه بود. دگرواری فقط از ورای کژراهه ی انسان شناسانه قابل ثبت و حفظ است البته به شرط آن که اسیر هیچ روشی نشود.

ک:  و این به معنای دوری ازتجربه گرایی به معنای عام واژه است.  

ل: و البته  سراسر تاریخ علم  گواه این است.  یافتن کوچکترین داده، مستلزم برخورداری از سازابزاری اولیه است. آنچه به دست می آید داده هاست. شیوه ها فقط در مجاورت با یکدیگر  قابل تشخیص می شوند. و هر چه تعداد آن ها بیشتر باشد، به مدت طولانی تری می توانید آن ها را با هم مقاسیه کنید.  به طور خلاصه فلسفه و انسان شناسی یکدیگر را تصحیح کرده و پشتواره ی  یکدیگرند.

ک:  اما مشگل آن  است که  در عین تعلق به هردو رشته،  در هیچکدام از آن ها قرار نمی گیرید.  و به این شکل به راحتی می توانید از ملزومات هر کدام  فرار کنید.  این امر مرا به یاد داستان لافونتن می اندازد: « پر هایم را ببینید: من پرنده ام! من یک موشم، زنده باد خرموش ها!»

ل: صبر کنید این درست نیست، رها کردن  فیلسوفی  به معنای رها کردن فلسفه نیست. و این در مورد انسان شناسی نیز صادق است.   چند نفر در این دو زمینه دارای سابقه ی کاری من هستند؟  فکر نمی کنم از قیدی « فرار» کرده باشم!

ک:  فقط آنچه را که شنیده بودم تکرار کردم... و اما فلاسفه چه؟

ل: فلاسفه همواره در پی بافتن یا انتخاب هستند و این بیهوده است. آن ها نیز به منظور دریافتن این که آیا فهرست باشنده هایی که مجبور به همزیستی اند حفظ کردنی  یا قابل قبولند،  به  ترکیب، و یا در جا به راستی آزمایی می پردازند.  به نظرم این دیپلماسی است و لازمه ی أن  گسترده تر نمودن  مفهوم تکثر است. AIME به طور سیستماتیک علیه ایده ی سیستم  که  مانع دیپلماسی است می جنگد و برای رسیدن به این منظور نیز  کافی است.

ک: با این حال بلاگ های متعددی شما را به «دمکراتیک» نبودن متهم می کنند.

ل: ببینید، اگر تصمیم بگیرید به تجربه ای جمعی بپیوندید ( مثل سیاهه برداری از پرندگان و یا گیاهان)، که در حال حاضر هم تحت عنوان «علوم مشارکتی» زیادند، پروتکل  کار  را مورد بحث قرار نمی دهید. اگر به چنین پژوهشی بپیوندید به خاطر اعتمادتان به سازابزارآن پژوهش است.  این به دمکراسی چه ربطی دارد؟‌ تنها سوال  مشروع آن است که بدانید آیا تجربه ی این تکثر قابل به اشتراک گذاشتن است یا نه.  و اگر باشد، آیا  بازمعنایی  آنچه برای مدرن ها این همه مهم است،  می تواندراه گشای بده بستان  با سایر جمعیت ها در باره ی پرداخت دنیایی مشترک شود؟   راه آسان تری برای جلوگیری از فروریزی مدل ها به تعداد بسیار اندک یک یا دو، به نظرم نمی رسد.

ک:  موقعیت های اعمال دیپلماسی به قدری نادر و شکننده اند  که متناقضا محتاج تدارکی سیستماتیک هستند.

ل: بله، به این تناقض واقفم. به هر حال اگرهم آن خود یک سیستم باشد یا به قول شما  سیستمی ضدـ سیستم باشد، کاملا اتفاقی سرهم بندی شده است. هنوز متقاعد نشده ام که می توان روشی را که  مدرن ها  برای مقایسه ی خود با «دیگران» اتخاذ کرده اند،   بدون از کف دادن تجربیاتشان، دگرگون ساخت.

 

 

 

 

*********

 این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.


********************
صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe
 *********************
دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:
شماره حساب بانک ملی:
0108366716007
 شماره شبا:
‪IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07
 شماره کارت:
6037991442341222
به نام خانم زهرا غزنویان

 

تاریخ انتشار

دوشنبه, دى 7, 1394 - 09:41

شاخه اصلی

روش

« رودررویی با یک نظامی متافیزیکی از طریق نظام متافیزیکی دیگری » آیا بررسی شیوه های زیستن در قالب سیستم انجام می گیرد؟ بخش یکم

http://www.bruno-latour.fr/sites/default/files/140-MANIGLIER-SYSTEME-GB.pdf    « رودررویی با یک نظامی متافیزیکیاز طریق نظام متافیزیکی دیگری »  آیا بررسی  شیوه های زیستن در قالب سیستم انجام می گیرد   کارولینا ماریندا ( ک) :  بعد از کتابتان در باره ی شیوه های وجود (  AIME) ، شخصیتی  جدید ابداع کردید:   انسان شناسی که به نوعی پژوهشتان را به جای شما انجام می دهد.  امیدوارم  حق شک به نظراتتان را برای انسان شناسی واقعی (من) قائل باشید زیرا که در کاربرد اصول روش شناسی  شما در پژوهش هایش دچار مشگل شده است.  لتور (

کارولینا ماریندا ( ک) :  بعد از کتابتان در باره ی شیوه های وجود (  AIME) ، شخصیتی  جدید ابداع کردید:   انسان شناسی که به نوعی پژوهشتان را به جای شما انجام می دهد.  امیدوارم  حق شک به نظراتتان را برای انسان شناسی واقعی (‌من)‌ قائل باشید زیرا که در کاربرد اصول روش شناسی  شما در پژوهش هایش دچار مشگل شده است.‌

لتور ( ل)  ـ مخالفت بیجاست. به خصوص  در باره ی پروژه ای که همانقدر در فلسفه غیر معمول است که در انسان شناسی  یعنی انجام پژوهشی جمعی و موفق. 

ک: به این مفهوم «جمعی»   باز خواهم گشت،  اما حالا سؤالی  دیگر دارم: از کتاب شما چنین بر می آید که  سیستمی ارايه می کند. به خصوص صفحه های ۴۸۸-۹ ! حال آن که کتاب های دیگرتان  که همه با شعار « کنشگران را دنبال کنید»  راه را بر نظریه ی کنشگر ـ شبکه، و اجتناب از سیستم گشودند!

ل: به زحمت پاسخی برای سؤال شما دارم زیرا که هم  سؤالتان و هم  شکل سیستماتیکی که AIME  طی شکل گیری به خود گرفته است غام. غافلگیرم کرده است. به قول  سوریو: از من چه می خواهید؟ ماشینی متافیزیکی؟ شاید مرا بلعیده باشد! بگذارید قبل ازهر چیز بگویم که من تصور مشخصی از سیستم ندارم. اولین واکنش به سؤالتان این است: « ابدا، مسأله بر سر سیستم نیست، مجموعه ای است که  به شکل تجربی در بیش از یک چهارم قرن گرد آمده است، ولی این حقیقت دارد که به شکل سیستماتیک انجام شده.» آیا می توانید قبول کنید که ممکن است بدون در نظر داشتن یک سیستم،‌ سیستماتیک کار کرد؟

نظریه ی کنشگرـ شبکه راه بسیار خوبی برای دوری از مفهوم  جدایی و تمایز حیطه ها بود، ولی نتیجه اش دیدی جدید و مغشوش کننده بود، بسیار شبیه دست آورد مدرن ها.  بار دیگر،  لازمه  تمایزی بود بر اساس اصولی دیگر.  دو امر موازی پیش می رفت:  دنبال کردن پیوند ها از ورای مرز های کاذب حیطه ها، و در عین حال توانایی جدا ساختن آنچه در باره ی مفهوم  حیطه درست است.  و آنچه درست بود همان  تکثرگرایی هستی شناسانه است که فقط رد پای پیوستگی ها می تواند ما را بدان رهنما باشد و توسط حیطه های نهادینه ای کاملا مخفی می شوند

. بررسی  انسان شناسانه ی  مدرن ها  باید در این  دو جهت به طور سیستماتیک حرکت کند:  پیوند ها را تحت نظر داشته،  به شیوه های متفاوتِ  بودن پی ببرد و آن ها را کشف کند.

ک: محققا مردم در پی ساختن سیستم  هستند واشکالی نیز در این کار نمی بینم، سؤال من آن است که  اگر شما نیز در پی این امر هستید،‌ چرا به وضوح بیان نمی کنید؟  اگر هم موردی است که من درک نکرده ام چرا توضیح نمی دهید. مثلا در صفحه ی ۴۸۸ کتابتان، چهار گروه سه تایی را دسته بندی کرده اید و یک  گروه به نام  روش را  نیز به آن اضافه کرده اید.  این  امر منطقی است؛ لیکن این فقط  گروه بندی نیست زیرا که به آن ها نام « سوژه» و یا « ابژه » داده اید.

ل:« شبه سوژه و شبه ابژه»

ک: بله، می بخشید: شبه ...،‌ لیکن اگر این ترتیب دادن   سیستم سازی  نیست پس چیست؟.

ل: می دانم که  عدم ارايه ی توضسح برای این گروه بندی موضوعی جدی است. واقعا متأسفم، ولی آن ها  خودشان  خود را چنین گروه بندی کردند.  ببینید، وقتی از موزه ی تاریخ طبیعی دیدن می کنید، فلان تکه ی  چوب کشوی حاوی فسیل ها  ممکن است به سبک نئوکلاسیک و یا نئو گوتیک ساخته شده باشد ولی سبک آن ها هیچ رابطه ای با  رده بندی فسیل های داخل آن ندارد. من هم شیوه ای عرضه کرده ام که در قفسه ی زیبایی چهار کشو و سه بخش دارد  و کاراست.     درست است که قفسه از جایی دیگر آمده ولی  گروه بندی من هیچ چیز اساسی به این  مجموعه ای که از این نوع  regional ontology ساخته ام اضافه نمی کند. وبه این معنا، سیستم نیست زیرا که ناشی از ترکیب نیست، ترکیب ها هم محدود نیستند،  مواضع آن ها ثابت نیست و  جایی خالی در این مجموعه ما را به این یا آن  نتیجه گیری نمی کشاند.  جدول مندلیف نیست! می توان به طور سیستماتیک در باره شان پژوهش کرد و نتیجه ای هم گرفت و آن را به طور سازمان یافته ارایه داد لیکن نه  در پی سیستم بود و نه خواست یافتنش را داشت.

ک: اما شما بر حسب شانش و اقبال به این نتیجه نرسیده اید!

ل: البته که نه! تصمیم هم گرفته می شود، تصمیمی بر اساس حدس و گمان، لیکن این تصمیم در باره ی تعداد بسیار  کمی از نکات است، چهار یا پنج اصطلاح ضروری ( a metalanguage of  4 or)؛ لیکن هیچ موضوعی در باره ی محتوی آنچه ممکن است یافت شود  ابراز نمی کنند:  هستی ای از نوع دیگر. ‌چگونه؟ به  دنبال نسخه ای دیگر از این هستی،  رد پایشان را دنبال کنیم، متوجه  گسسستگی ها و نواخت ها باشیم، آن ها را با هم مقایسه کنیم، دوباره و دوباره آزمایش کنیم.  با تجهیزاتی بسیار اندک. و با این حال.....

ک: و با این حال ؟!

ل: در مورد این که این چیدمان خود معنایی دارد، حق با شماست، زیرا که  از این طریق است که با سایر مجموعه ها می توانم به نوعی ارتباط بگیرم، البته بر اساس پروتوکلی، یعنی  با شروع از شایع ترینشان  و با حرکت به  حاشیه ای ترین آن ها یعنی اقتصاد. بدین شکل،  ترتیب آن چهار گروه مشابه ابرگفتمانی  است که به ما فرصت حرکت از «مادی» ترین شکل وجود  یعنی هستی بازتولید (REP ) به «معنوی» ترین آن یعنی اخلاق (MOR) را می دهد. به منظور سهولت سعی می کنیم نوعی هماهنگی با آنچه مدرن ها در باره خود فکر می کنند، حفظ کنیم. و نیز به همین دلیل است که تمایز سوژه/ابژه را با بازمعنی کامل حفظ می کنیم. به این طریق  تداوم تأمین شده و از زبان حرفه ای و نامفهوم دوری می شود.

ک: این معمولا به قیمت تولید ابر روایتی همگونساز است. رد پای اروی ـ  گورهان روشن است. حتی ویوروس  د  کاسترو شما را متهم به بازگرداندن ابر گفتمان مدرنیست کرده است.  در مورد دوری از زبان نامفهموم هم شک دارم.  

لتور:استدلال منیگلیه چنین است: از آن جا که شیوه ها در رابطه با هم و علیه یکدیگر شکل می گیرند،‌ هرکدام خود را برترین می داند، و همه تمایل به تسلط دارند،‌ در صدد «حفظ همه»ی آن ها هستم.  به همین دلیل احتیاج به ایزاری است که همه ی شیوه ها  را در عین حال در معرض دید بگذارد.  و در واقع،  مرتب کردنشان در یک جدول به این امر کمک می کند  همچنان که نقشه ی یک شهر در حصول  اطمینان از فراموش نکردن لازمه های  بقای یک شهرکمک می کند.

ک: ولی این دقیقا تعریف سیستم است!  اطمینان از فراموش نکردن هیچ یک از اجزا... و هر شیوه به دیگری مرتبط است:  چیدمانی بسیار محتمل! از چه می ترسید، چرا قبول نمی کنید  در پی سیستم هستید؟

ل: برای اطمینان از دست ندادن چیزی اساسی،  راه های بهتری از استفاده از جدول  و نقشه وجود دارد...ترس اگر هست، از آن است که مدرن ها نیز روشی سیستماتیک ندارند.  آنچه من گرد آورده ام، موارد مورد توجه و علاقه ی شدید آن هاست لیکن این علاقه وتوجه مشروط ( اتفاقی) است. این توجه و علاقه شان چه خدمتی به علم کرده است؟  دلیل این سرمایه گذاری عظیم در اقتصاد چیست؟‌ و این سرمایه گذاری عجیب و باور نکردنی در مذهب و موضوع أخرالزمان؟  چطور توقع دارید  تاریخ راکه سیستماتیک نیست چنین کنم، در حالیکه   ,

از ورای این تاریخ کاملا اتفاقی است که که شیوه ها خود را از یکدیگر متمایز کردند.  هر زمان برخورد شیوه ها برای تاریخ سازی لازم بوده است،  به یکدیگر واکنش نشان داده اند، و آن ها را ثبت کرده ام. با نگاهی به گذشته، اگر به قول شما  چیزی کشف کرده باشم، چگونگی تجهیزخود برای دنبال کردن تضاد های همواره غیر مترقبه ی  است که ویژگی تاریخ مدرن هاست.  آن ها ساخته ی من نیستند ولی بله  آن ها را ندرتا کشف کرده ام. 

ک: مشاهده ی  درگیریتان با مفاهیم «کشف» و «ساختن»  بسیار جالب است! ولی آنچه برایم قابل چشم پوشی نیست،‌آن است که این تاریخ اتفاقی  که از آن یاد می کنید، انسان را به یاد دوازده دسته بندی  مطروحه در کتاب «انتقاد از خرد محض» می اندازد: ۴در۳ = ۱۲به علاوه ی سه =۱۵ و از تاریخ صحبت می کنید حال آن که هیچ کتابی کمتر از  AIME تاریخی نوشته نشده!

ل: بله، ولی آن مسأله ی  سبک است. عدد ۱۲ نیز اتفاقی و موقتی است که می تواند خود موضوعی برای پژوهش باشد. با عرض معذرت باید متذکر شوم که تعداد دسته بندی ها در « انتقاد..» نه دوازده بلکه فقط یک است.  در نوشته های ارسطو نیز همین طور است:  تمام گروه بندی ها به « یک شیوه » رجعت می دهند: قضاوت ارجاعی . AIME نه در پی یافتن  روش های تجزیه ی ارسطو با کاربرد گفتمان حقیقت بلکه  که در پی یافتن تکثر( شیوه های) هستی  است. عدد ۱۲ تصادفی است. با کشف سیزدهمین دسته از شر این عدد ۱۲ خلاص خواهم شد و این سیستم شکسته خواهد شد.

ک : سوریو که اغلب ار او  نقل قول می آورید، به شما توصیه می کرد  در پی  شمردن شیوه ها نباشد.

ل:  سوریو انسان شناس نبود.  او فکر می کرد که در باره ی کل هستی شناسی صحبت می کند. روی صحبت  من  با کسانی است که معدودی را از میان تمام بدیل های دگر ـ بودن  یافته اند.  شمردن آن ها امری طبیعی است و در صددم  با ارائه ی تعدادی مناسب  از آن ها مدرن ها را راضی کنم که تصویری قابل قبول ازشان پرداخته ام.« زمینی که بر آن قدم می گذارید در حال فرو ریختن است و باید هر چه سریع تر ترکش کنید،  چه روش هایی   امکان  حفظ جنبه های اساسی  تاریختان را به شما می دهد؟‌«  از این گذشته چرا این همه در باره ی عدد ۱۲ وسواس به خرج می دهید؟

ک:   وسواس  ۱۲  نگرفته ام! در پی درک آن که چرا این سبک خاص را ( زیرا که شما ترجیح می دهید سبک بخوانیدش)  به « مجموعه ای از «پرسش و جستجو»‌ داده اید؟‌ شاید اگر «همکاران پژوهشتگرتان» را در یافتن روش ها  آزاد می گذاشتید، حالا اینقدر درگیر عدد ۱۲ نبودید. حدود دو سال است که  تارنمایتان به فرانسه و یک سال به انگلیسی  شروع به کار کرده است و هنوز روش جدیدی نیافته اید، آیا  «سیستم» پژٰوهش شما را فلج نکرده است؟ در این صورت به من حق بدهید که به این پژوهش شما مشکوک باشم و  نظریه ی کنشگر شبکه را ترجیح بدهم. اقلا ابر اساس این نظریه کار میدانی امکان پذیر است.

ل: باید بگویم که گیرم انداختید.   این که روش جدیدی یافت نشده و یا مورد تأیید فرار نگرفته،  درست است. با این حال در ابتدای کارِ جمعی مان، حرکتیمان درست بود.  و اما در باره ی کنشگر-شبکه، تکثر مجاز است، یعنی تکثر پیوند ها. ولی این تکثری است بر مبنای یک روش واحد، درست مثل گروه بندی های درک که به اشتباه متکثرشان خوانده  اند.  این مشگل پسا مدرن است. تمام پیوند ها متکثرند، ولی به یک شکل.  یا به زبان دیگر از نفطه نظر  AIME، همواره به یک نوع  بودن بر می خوریم: آنچه در زبان پژوهش شبکه اش می خوانیم: [NET].    

  

 

 

*********

 این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.


********************
صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe
 *********************
دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:
شماره حساب بانک ملی:
0108366716007
 شماره شبا:
‪IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07
 شماره کارت:
6037991442341222
به نام خانم زهرا غزنویان

تاریخ انتشار

دوشنبه, آذر 30, 1394 - 06:25

شاخه اصلی

فلسفه

صخره را توصیف کنیم ولی ...

 توصیف صخره کافی نیست    اغلب اوقات وقتی از قدرت صحبت می شود، لزوما منظور نه  امکانات، نه دانش و نه مهارت است. امثلا بالارفتن از صخره با دست خالی،  مطالعه  دو سه روزه  بدون انقطاع برای امتحان،  پختن  کیک سیب با بدیهه نوازی  را با مفهوم قدرت بیان نمی کنیم؛ بلکه به این اکتفا می کنیم که این کار ها را بلدیم. همین!   به نظر می رسد زمانی از قدرت صحبت می شود که  ممانعتی مطرح شده است . اگر شهرداری بالارفتن از صخره را منع کند، یا  استاد توقعی بالاتر از توان دانشجویان داشته باشد، از ورود تان به آشپرخانه  جلوگیری شود

اغلب اوقات وقتی از قدرت صحبت می شود، لزوما منظور نه  امکانات، نه دانش و نه مهارت است. امثلا بالارفتن از صخره با دست خالی،  مطالعه  دو سه روزه  بدون انقطاع برای امتحان،  پختن  کیک سیب با بدیهه نوازی  را با مفهوم قدرت بیان نمی کنیم؛ بلکه به این اکتفا می کنیم که این کار ها را بلدیم. همین!  به نظر می رسد زمانی از قدرت صحبت می شود که  ممانعتی مطرح شده است . اگر شهرداری بالارفتن از صخره را منع کند، یا  استاد توقعی بالاتر از توان دانشجویان داشته باشد، از ورود تان به آشپرخانه  جلوگیری شود و یا همسایه هایتان از صدای بلند موسیقی شما شکایت کند، مفهوم قدرت به میان می آید.  

  همیشه زمانی  از قدرت صحبت می شود که نیرویی جهت حرکتی را تغییر داده و نوعی ظلم رخ داده باشد. به زبان دیگر، قدرت هم آن است که همیشه محکوم است،  در مقابلش واکنش نشان می دهیم، و در نهایت خود را با آن وفق می دهیم.  لیکن این نیرو همیشه انسانی است یعنی می توانست و می بایست نوع دیگری برخورد کند؛ مثلا با صخره  به مثابه شخصی که قدرتش را به نادرستی بر ما اعمال می کند  برخورد نکرده و آن را محکوم نمی کنیم. 

اما فراموش نکنیم که قدرت همه جا پراکنده است، گاهی قابل ردیابی است و گاهی نه:  مثلا زمانی که دولت برای ممانعت از ورود پناهندگان مرز کشور را با سیم  خاردار می بندد،  دست قدرت در میان است؛ یافتن رد پای قدرت  گاهی با تأخیر رخ می دهد مثلا  پس از آن که  متخصصین آی تی، راضی به جعل مدارک  مصرف انرژی ماشین های دیزیل  شدند، و یا وقتی که  تلفن دستی  

 مسیر حرکتمان روی کره ی زمین  را با  خطای یک متری نشان می دهد، حضورش به راحتی قابل تشخیص نیست  . 

و زمانی هم  که به جای واژه ی “پناهندگان” از “مهاجرین”  استفاده می شود حضورش را اصلا نمی بینیم.  هر قدر قدرت موذیانه تر عمل کند، شک بیشتری دامن می زند.   تغییری ساده در واژه ها می تواند  به اعمال قدرت زیادی بینجامد.  فرانتز لونتز اصطلاح «تغییرات اقلیمی»  را با « گرمایش زمین» در  گفتمان راست آمریکا جایگزین کرد:  در حالیکه «گرمایش زمین» دعوتی به کنش است، «تغییرات اقلیمی»  فراخوانی به  بی عملی است. 

احساس ضعف 

  در حالیکه  برملا کردن قدرت در زور روشن کاری سهل است، برای ردیابی آن در تاریکی های تو در توی روابط اجتماعی احتیاج به پژوهشی دقیق است.  این جاست که مسائل پیچیده می شوند: شک  بسیار سریع تر و آسان تر از اثبات بی گناهی پذیرفته می شود، نهایت چنین وضعیتی توهم و  پارانویا ست و نظریه ی توطئه دور از ذهن به نظر نمی آید؛  اما در وضعیت معکوس،  یعنی عدم وجود اثبات، آبی است بر آتش بی اعتمادی و منتهی به  طبیعی انگاشتن اوضاع  می شود: « طبیعت پدیده ها چنین است»؛ و به این شیوه،‌  رضایت ودر پی آن بی حرکتی مسلط می شود.  در حالت اول دچار احتیاط بیش از انداره و در حالت دوم،  بی احتیاطی هستم. 

اما امکان دیگری نیز هست:  با توجه به آنکه قدرت همه جا گسترده است،‌ قابلیت برملا کردن قدرت می تواند به احساس ضعف دامن زند.  حتی  با یک واژگونی غیر قابل  پیش بینی  در تفسیر،  آنچه به عنوان  قدرتی ظالم شناخته شده بود،  می تواندد رنگ الزامی  اجتناب ناپذیر  به  خود بگیرد.  نیرو ها به قدری  نامتفارنند که به راحتی می توان میان چرخ و دنده ی آن نابود شد.  چه نیرویی توانایی رودرویی با عظمت فاجعه ای  را دارد که دول بزرگ  در کنفرانس پاریس در دسامبر  امسال مورد بررسی قرار خواهند داد؟  صخره ای  دیگر که توانایی تسخیرش نیست! 

اکنون  به منظور جلوگیری از احساس نا امیدی در مقابل قدرت باید عامل دیگری را نیز در نظر گرفت:  پس از بر ملا کرد قدرت باید قادر به مقابله با آن نیز شد و لازمه ی آن  برخورداری از توانایی حمله، مقاومت، تغییر، مدیریت و تسلیم است و به معنای دیگر، توانمند ساختن. پژوهش و شک کافی نیست و این جاست که  سیاست  باید دست پیش گیرد. 

راه های جدید واکنش 

باید به  محدوده ی توانایی سیاست نیز توجه داشت.  نتیجه ی  بسندگی به افشای قدرت بدون ارايه ی  طرحی برای  مبارزه جز استیصال نیست. هیچ چیز دلسرد کننده تر از انفعال در مبارزه  با فاجعه ای عظیم  که توانایی رودر روییش نباشد، نیست، و این روند تبدیل کنشگر به تماشاگری خشمگین، سپس همدستی منفعل است! همراه بررسی آنچه ناعادلانه است باید راه های جدید مقاومت را نیز ارایه داد. به کسانی که عادت دارند از دید قدرت  تحلیل کنند،  می خواهم توصیه کنم فقط در صورتی به محکومیت قدرت یپردازند که چنین کردن به  توانمندی مخاطبانشان  بینجامد.  محکوم نمودن و  درس انفعال دادن بی نتیجه است.    به طور خلاصه به دو معنا باید مراقب قدرت بود:  مترصد عملکرد آن  بود و در عین حال  از محکومیت آن بدون ارایه ی راه مبارزه  علیه آن حذر کرن. 

صخره را توصیف کنیم ولی راهی نیر برای  تسخیر آن ارایه دهیم. 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*********
این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 11111

درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

 

 

تاریخ انتشار

شنبه, آذر 28, 1394 - 04:55

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

صخره را توصیف کنیم اما ......

 اغلب اوقات وقتی از قدرت صحبت می شود، لزوما منظور نه  امکانات، نه دانش و نه مهارت است. مثلا بالارفتن از صخره با دست خالی،  مطالعه  دو سه روزه  بدون انقطاع برای امتحان،  پختن  کیک سیب با بدیهه نوازی  را با مفهوم قدرت بیان نمی کنیم؛ بلکه به این اکتفا می کنیم که این کار ها را بلدیم. همین! به نظر می رسد زمانی از قدرت صحبت می شود که  ممانعتی مطرح شده است . اگر شهرداری بالارفتن از صخره را منع کند، یا  استاد توقعی بالاتر از توان دانشجویان داشته باشد، از ورود تان به آشپرخانه  جلوگیری شود و یا همسایه هایتان از صدای بلند موسیقی شما شکایت کند، مفهوم قدرت به میان می آید.  

  همیشه زمانی  از قدرت صحبت می شود که نیرویی جهت حرکتی را تغییر داده و نوعی ظلم رخ داده باشد. به زبان دیگر، قدرت هم آن است که همیشه محکوم است،  در مقابلش واکنش نشان می دهیم، و در نهایت خود را با آن وفق می دهیم.  لیکن این نیرو همیشه انسانی است یعنی می توانست و می بایست نوع دیگری برخورد کند؛ مثلا با صخره  به مثابه شخصی که قدرتش را به نادرستی بر ما اعمال می کند  برخورد نکرده و آن را محکوم نمی کنیم. 

اما فراموش نکنیم که قدرت همه جا پراکنده است، گاهی قابل ردیابی است و گاهی نه:  مثلا زمانی که دولت برای ممانعت از ورود پناهندگان مرز کشور را با سیم  خاردار می بندد،  دست قدرت در میان است؛ یافتن رد پای قدرت  گاهی با تأخیر رخ می دهد مثلا  پس از آن که  متخصصین آی تی، راضی به جعل مدارک  مصرف انرژی ماشین های دیزیل  شدند، و یا وقتی که  تلفن دستی   مسیر حرکتمان روی کره ی زمین  را با  خطای یک متری نشان می دهد، حضورش به راحتی قابل تشخیص نیست.   و آن زمان هم  که به جای واژه ی “پناهندگان” از “مهاجرین”  استفاده می شود حضورش را اصلا نمی بینیم.  هر قدر قدرت موذیانه تر عمل کند، شک بیشتری دامن می زند.   تغییری ساده در واژه ها می تواند  به اعمال قدرت زیادی بینجامد.  فرانتز لونتز اصطلاح «تغییرات اقلیمی»  را با « گرمایش زمین» در  گفتمان راست آمریکا جایگزین کرد:  در حالیکه «گرمایش زمین» دعوتی به کنش است، «تغییرات اقلیمی»  فراخوانی به  بی عملی است. 

احساس ضعف 

  در حالیکه  برملا کردن قدرت در زور روشن کاری سهل است، برای ردیابی آن در تاریکی های تو در توی روابط اجتماعی احتیاج به پژوهشی دقیق است. 

  این جاست که مسائل پیچیده می شوند: شک  بسیار سریع تر و آسان تر از اثبات بی گناهی پذیرفته می شود، نهایت چنین وضعیتی توهم و  پارانویا ست و نظریه ی توطئه دور از ذهن به نظر نمی آید؛  اما در وضعیت معکوس،  یعنی عدم وجود اثبات، آبی است بر آتش بی اعتمادی و منتهی به  طبیعی انگاشتن اوضاع  می شود: « طبیعت پدیده ها چنین است»؛ و به این شیوه،‌  رضایت ودر پی آن بی حرکتی مسلط می شود.  در حالت اول دچار احتیاط بیش از انداره و در حالت دوم،  بی احتیاطی هستم. 

   اما امکان دیگری نیز هست:  با توجه به آنکه قدرت همه جا گسترده است،‌ قابلیت برملا کردن قدرت می تواند به احساس ضعف دامن زند.  حتی  با یک واژگونی غیر قابل  پیش بینی  در تفسیر،  آنچه به عنوان  قدرتی ظالم شناخته شده بود،  می تواندد رنگ الزامی  اجتناب ناپذیر  به  خود بگیرد.  نیرو ها به قدری  نامتفارنند که به راحتی می توان میان چرخ و دنده ی آن نابود شد.  چه نیرویی توانایی رودرویی با عظمت فاجعه ای  را دارد که دول بزرگ  در کنفرانس پاریس در دسامبر  امسال مورد بررسی قرار خواهند داد؟  صخره ای  دیگر که توانایی تسخیرش نیست!     به منظور جلوگیری از احساس نا امیدی در مقابل قدرت باید عامل دیگری را نیز در نظر گرفت:  پس از بر ملا کردن قدرت باید قادر به مقابله با آن نیز شد و لازمه ی آن  برخورداری از توانایی حمله، مقاومت، تغییر، مدیریت و تسلیم است و به معنای دیگر، توانمند ساختن. پژوهش و شک کافی نیست و این جاست که  سیاست  باید دست پیش گیرد. 

راه های جدید واکنش 

باید به  محدوده ی توانایی سیاست نیز توجه داشت.  نتیجه ی  بسندگی به افشای قدرت بدون ارايه ی  طرحی برای  مبارزه جز استیصال نیست. هیچ چیز دلسرد کننده تر از انفعال در مبارزه  با فاجعه ای عظیم  که توانایی رودر روییش نباشد، نیست، و این روند تبدیل کنشگر به تماشاگری خشمگین، سپس همدستی منفعل است! همراه بررسی آنچه ناعادلانه است باید راه های جدید مقاومت را نیز ارایه داد. به کسانی که عادت دارند از دید قدرت  تحلیل کنند،  می خواهم توصیه کنم فقط در صورتی به محکومیت قدرت یپردازند که چنین کردن به  توانمندی مخاطبانشان  بینجامد.  محکوم نمودن و  درس انفعال دادن بی نتیجه است.    

  به طور خلاصه به دو معنا باید مراقب قدرت بود:  مترصد عملکرد آن  بود و در عین حال  از محکومیت آن بدون ارایه ی راه مبارزه  علیه آن حذر کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*********
این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 

درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

 

 

 

تاریخ انتشار

شنبه, آذر 28, 1394 - 05:11

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

چشم به راه گایا: ساختن دنیا از ورای هنر و سیاست - بحش سوم و پایانی

تا اینجا، فقط بر یک جنبه ی گسست کامل بین عظمت  فاجعه ی اقلیمی و توانایی احساسی و  عادات فکری مان در برخورد به آن، نظر کردیم:  جنبه ای که نوع بشر را علیرغم خواستش،  به سوپرمن تبدیل می کند. حال باید به جنبه ی دیگر آن یعنی «طبیعت» پرداخت.  مفهوم انتروپیسین[1] هردو جنبه ی این گسست را دگرگون می کند: دگرگونی جنبه ی انسانی در عدم توانایی احساس تعالی از ورای طبیعت  و جنبه ی دیگر عبارت از نیرو هایی  است که دیگر نمیتوانیم با آنها همراه و مقایسه شویم. همزمان با دگرگون ساختن زمین ودر عینی که انسان هنوز قادر به   هضم   نقش جدید خود نشده است، زمین نیز را به پدیده ای تغییرشکل‌‌ داده که جیمز لاولاک آن را گایا می خواند.  گایا  بزرگترین ترفند باز این دوره ی  تاریخی است.

باقی این مقاله  به تفاوت گایا با طبیعت دوران  گذشته می پردازد. با در نظر گرفتن جهشی که در هر دو جانب ( انسان و زمین) رخ داده است، بهتر  می توان به ترمیم گسست پرداخت.

نخست آنکه گایا هم معنای طبیعت نیست زیرا به میزان  بالایی محلی[2] است.  طی  دوره ای  که Peter Sloterdijk ، آن را دوران کره (Globe) می خواند، یعنی از قرن هفدهم تا آخر قرن بیستم، شاهد نوعی پیوستگی بین عواملی که می توان «جهان» شان خواند بودیم،  زیرا که در واقع  یکپارچه بودند ( اما  به سرعت یک پارچه شده بودند).  به گفته ی Alexander Koyre به یکباره و به طور همیشگی از کیهانی (cosmos ) محدود به جهانی (universe) بی نهایت منتقل شده بودیم. زمانی که از حریم کوچک سازمان های انسانی گذشتیم، دیگر همه چیز زمین، هوا، ماه، کرات، راه شیری  ... تا مه بانگ[3] متشکل از ماده ای مشابه بود و این  همان مفهموم انقلاب «کپرنیکی» و «گالیله ای» بود:  دیگر تفاوتی بین  دنیاهای ماورا مادون  ماه [4]  نبود.

و حالا شنیدن اینکه در واقع بین دنیاهای ماورا و مادونِ  ماه   تفاوتی وجود  دارد اعجاب انگیز است؛ و عجیب تر آن که همچو در کیهان قدیم،   همه ی ۹ بیلیون نفر نوع بشر(غیر از مشتی ربات و فضانوردان سیرنتیکی)،  همین پایین، در« فاضلاب فساد و تباهی»  در انتظار نتیجه ی نامطلوب به تله افتاده است.  و راه گریزی نیست. ... این پایین دیگرخبری از تعالی از ورای طبیعت نیست و فقط با دورانهای زمین مواجهیم:  بعد از کیهان، جهان، وبعد از جهان دوباره کیهان ...  و اکنون، نه پسامدرن که پساطبیعی[5] هستیم.

دوم آن که گایا بر خلاف طبیعت نسبت به ما بی تفاوت نیست... با وجودی که در مقابل فعالیت های انسان بی نهایت حساس است،  به هیچ وجه در جهت منافع انسان حرکت نمی کند... و  به آسانی می تواند نوع بشر را سربه نیست کند.  زمین را مادر  و یا خدایی مؤنث می خوانند ولی برای بازی نقش طبیعتی آرام بخش، بسیار شکننده، و برای ایفای نقش مادر بسیار بی تفاوت است . این خدای را با هیچ قربانی  نمی توان بر سر مهر آورد.

به یاد دارید چه نیرویی فکری وچه زمانی صرف متمایز ساختن سرشت  nature  از پرورش nurture[6] شد؟ به «طبیعت» رو می کنیم و متوجه می شویم که  به منظور حفظ خود از گزند تغییرات ناگهانیش، اینک  وظیفه ی «پرورش» آن  به گردن ماست. این ما هستیم که در خطر نابودی قرار گرفته ایم و نه طبیعت. ...

در این مقاله امکان  نگارش تمام ویژگی های گایا نیست، و فقط دو دیگر را مطرح کنم.

سومین واحتمالا مهم ترین نکته آن است که گایا مفهمومی علمی است. مرتبط ساختن گایا با مفهمومی عرفانی /متعالی همچو آیوا ( فیلم آواتار)  در کره ی   پاندورا بیهوده است.  به غیر از نام گایا ( که پیشنهاد ویلیام گلدینگ بود)  مفهوم گایا، تکه تکه  ازحیطه ی علوم مختلف گرد آوری  و برهمگذاری شده است. ساختن مفهمومی فاقد محتوای علمی اتلاف وقت است. لازمه ی دوران ما توجه به انتروپیسین ازورای ویژگی دگرگشن[7] آن است. آنچه معنویت خوانده می شود، نمی تواند بدیلی  ارائه  کند زیرا که علم آن عقیم کرده است...   علیرغم نامش، گایا[8] نمی تواند نقش خدارا  ایفا کند. به نظر من، همانطور که در مدل مشهور « Daisy World[9]» مطرح شده است، گایا مجموعه ای از حلقه های سیبرنتیکی  مثبت و منفی است.  ولی این حلقه ها تأثیراتی کاملا غیر منتظره بر یکدیگر داشته اند و این روند با پیچیدگی بیشتری ادامه خواهد یافت. در این استدلال جایی برای  فرجام گرایی و نصیب و قسمت نیست.

صفت «علمی»  در  مجموعه ی [ گایا به عنوان مفهمومی علمی]، در معنای  شناخت شناسانه ی [10] آن به کار نمی رود تا تمایزی  بین درست و نادرست، منطقی و غیر منطقی، و طبیعی و سیاسی  قائل شود، بلکه آن را در معنای کیهان شناسانه[11]  ( و یا بهتر بگویم  کیهان ـ سیاسی[12]) به کارمی برم و منظور از  جستجو، در اختیارگرفتن  ( رام کردن)    و مأوا دادن به موجودات جدیدی است  در مجموعه،  به علاوه    باید مکان انسان را نیز در آن یافت.  گایا ( طبق نظریه ی لاولاک)، بدون آن که موجودی  در خود همسان ( متحد) باشد[13] قادر به نشان دادن واکنش و خلاص کردن خود از شر انسان است. گایا  ابرارگانیسمی  از عوامل متحد نیست؛ و اهمیت سیاسی گایا  هم در  همین عدم اتحاد است.  گایا ابرقدرتی مسلط بر ما نیست. در واقع، از دیدگاه فلسفی انتروپیسین، گایا، عاملی متحد تر از طرف مقابلش ( انسان)  نیست. تقارنی کامل برقرار است زیرا ما نه از اجزای متشکله ی خود  و نه از گایا آگاهیم. انسان به عنوان جزیی از گایا و گایا به عنوان بخشی از انسان تشکیل یک نوار موبیوس[14] را می دهند و به همین دلیل برای همگذاری  ( که بالاتر از آن ذکر شد)  بسیار مناسبند.  باید تکه تکه همگذاری شود و ما در پی همین کاریم.   از دوران sublunar، دیگر عامل پیوستگی از جهان رخت بربسته است...

چهارمین نکته بسیار ناخوشآیند است. گسستی که تشریح کردم بر تهدید عظیمی  بنا شده است که  انسان در مقابلش عکس العملی کند نشان داده  و نمی تواند خود را با آن تطبیق دهد...  و به این  توجیه بسنده می کند که :تهدید های نزدیک شدن آخر دنیا  به قدمت عمر بشر اند. و البته این حقیقت دارد مثلا  تحلیل گونتر اندرز  از  تهدید هولوکاست اتمی شباهت زیادی به  روایت های  پیامبران در هشدار دادن نزدیکی روز قیامت است؛ با این حال بشر کماکان به زندگی ادامه می دهد. مورخین زیست محیطی نیز می توانند ادعا کنند که هشدار های مرگ زمین به قدمت انقلاب صنعتی است. البته به یاد داریم که در سال ۱۵۰۰،  دورر [15]  معروف  در عین حالی که  از آخر دنیا  دم می زد، مشغول سرمایه گذاری های کلان برای نشر نقاشی های  روز قیامتش بود.به نظر می رسد این اطلاعات  برای آرامش خاطرمان در باره ی آخر دنیا  کافی باشد!!

بله!  البته!  به جز آن که این بار موضوع متفاوت است. اگر این بار نه به زبان استعاره  و مجازی، بلکه به زبان حقیقی سخن گفته باشیم چه؟  مفهموم آنتروپیسین همین است:  هر آنچه استعاری  بود اینک باید حقیقی انگاشته شود.  زمانی فرهنگ ها، زمین را به طور نمادی  شکل  می دادند ؛ لیکن حال این امر واقعا رخ می دهد. به علاوه مفهوم فرهنگ  همراه با زمین  از کف رفته است.  پسا طبیعت  به معنای  پسا فرهنگ نیز هست.

 با توجه به منشأ مفهوم  ناهماهنگی شناختی [16]‌( ر.ک به دلیل شکست پیش گویی[17]) کلیو همیلتن معتقد است که  می باید دوباره  مطالعات  خانم کیچ (Keech)  و پیشگویی وی را در مورد آخر زمان مورد توجه  قرار داد.  گسستی که شاهدش هستیم شاید ناشی  از انتظارآخر زمان و دغدغه ی  نرسیدنش نباشد، همان طور که آخر زمان مورد انتظار مسیحیون نه بازگشت مسیح،‌ که گسترش امپراطوری روم بود). امروزه این گسست در عدم باور به  فاجعه ی طبیعی است ... به نظر می رسد،  هدف بازسارماندهی اعتقادات امروزه،   ندیدن  این خطر بزرگ است.

و به همین دلیل است که به نظر کلیو همیلتن،  پیش شرط هر گونه  تعامل با گایا باید رها کردن امید باشد.  امید، این امید بی امان است که  سرچشمه ی سرخوردکی و افسردگی و دلیل  ناهماهنگی شناختی  ماست.

امیدوارم ( بله! باز امید!!)  توانسته باشم ضرورت واهمیت استفاده از کلیه ی امکاناتمان را برای بستن این گسست، نشان دهم.  گسستی که بین عظمت و جدیت مسأله  ار یک طرف  و آمادگی احساسی  و شناختی مان برای پاسخگویی به بار این مسؤلیت که بر دوشمان است از طرف دیگر.   به همین دلیل است که برای برنامه ی جدید التأسیس مان در  دانشکده ی  علوم سیاسی به مفهوم قدیمی و غیر رایج   « هنر سیاسی»  متوسل شده ایم.  هدف این برنامه تربیت متخصصین، هنرمندان و سیاسیتمدارانی است که توانایی نمایندگی علمی، سیاسی و هنری را داشته باشند.


 

یادداشت ها از مترجم:

[1] نامی که به دورانی از زمین شناسی داده شده است که طی آن، فعالیت های  انسان،  ریست محیط  را  به طور فاحش تغییر داده است.

[2] local

[3] Big Bang :  https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%AF

[4] برطبق دید ارسطویی از کیهان، زمین ساکن و در مرکزعالم است.  دنیایی متشکل از چهار عامل زیر ماه و  نیز دنیایی بالای ماه  وجود دارد.هیچ خلأ ویا فضایی وجودندارد.  https://quizlet.com/1521885/history-of-the-universe-flash-cards/alphabetical sublunar   و  supralunar             

[5] postnatural

[6] یکی از مشهورترین ستیزه های فکری در زیست شناسی و سایر علوم، ستیز سرشت و پرورش نام دارد. در این جدال، بحثِ اصلی بر سرِ این است که رفتار ما تا چه اندازه به وسیله ی وراثت ( سرشت ـ طبیعت-­ ) و تا چه اندازه توسطِ محیط و یادگیری ( تربیت ) تعیین می شود. مثلا ً چه میزان از شخصیت فرد از پیش توسطِ عواملِ ژنتیکی و چقدر از شخصیتِ فرد توسطِ تجربیاتِ محیطی و در طولِ زندگی شکل می گیرد؟ [۱]

این عبارت به شکل های مختلفی ترجمه شده است. از جمله :طبیعت و تربیت، ذاتی و اکتسابی، سرشت و پرورش، وراثت و محیط.

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D8%AA_%D9%88_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4

[7] hybrid

[8] گایا (آسمان ـ یونانی ـ  :گایا)، (به انگلیسی: گایا) در اساطیر یونانی، تجسم شخصیت زمین و یکی از اصلی‌ترین و کهن‌ترین خدایان یونانی است.

او نه‌تنها الهه مادر یونان کهن بود بلکه اولین الهه‌ی زمین و طبق بسیاری از روایات او اولین موجودی بود که از دل خائوس (خلاء) به وجود آمد، به طوری که می‌گویند او زادهٔ خائوس است. گایا در واقع خود زمین است و همیشه هر جا سخن از طبیعت به میان می‌آید، به نحوی گایا در نظر گرفته می‌شود. او قابل قیاس با   ترا ـ  Terraـ   در اساطیر رم باستان است.                    

[9] Daisyworld

شبیه سازی کامپیوتری جهانی فرضی است که در  مدار ستاره  ای می چرخد که انرژی تابشی آن به آرامی افزایش یا کاهش  می یابد و هدفش  تقلید  عوامل مهم سیستم زمین ـخورشید است . جیمز لاولاک و اندرو واتسن این نظام را در مقاله ای منتشره در سال ۱۹۸۳ مطرح کردند.  

https://en.wikipedia.org/wiki/Daisyworld

فرضیه ی گایا:   https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%B6%DB%8C%D9%87_%DA%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7

مطالعه محیط زیست سیاره زمین بخشی از دانشی است که شرایط زمین را بررسی میکند، زمین تنها سیاره شناخته‌شده‌ای است که حیات بر روی آن جریان دارد.

فرضیه گایا (به انگلیسی: Gaia) ادعا می‌کند که سیاره زمین مانند یک درخت، دارای حیات است. این فرضیه در سال ۱۹۶۵ توسط جیمز لاواک دانشمند انگلیسی مطرح شد.

فرضیه گایا در واقع مجموعه‌ای از فرضیه‌هاست. اولین آن‌ها می‌گوید که حیات بر محیط زیست زمین آثار عمده ای می‌گذارد. فرضیه گایا در سطح بعد تاکید می‌کند که آثار حیات در جهت بهبود محیط برای خود حیات است. مورد سوم می‌گوید که گایا به طور عمده و آگاهانه کنترل محیط زیست کره زمین را در اختیار می‌گیرد. بنابراین به نظر می‌رسد که وجود پس خورهای مثبت و منفی که در اقیانوس‌ها و اتمسفر عمل می‌کنند برای توجیه سازوکار هایی که حیات اثر خود را از طریق آن بر محیط می‌گذارد کافی باشد.[۱]

گایا زمین را به عنوان یک ابر موجود زنده معرفی نموده است. چرخه مواد غذایی حاصل از خاک و سنگ که براثر جویبارها و رودخانه‌ها به جریان می‌افتد را به گردش خون در بدن جانوران تشبیه می‌کند. دراین تشبیه رودخانه‌ها در حکم رگ ها، جنگل درحکم ریه و اقیانوس به مثابه قلب زمین است.  برطبق همین نظریه تمام موجودات زنده دارای یک سیستم عصبی می‌باشند. کره زمین نیز دارای چنین سیستم عصبی می‌باشد که به آن شبکه مغناطیسی می‌گویند که هم از درون خود و هم از طریق کیهان دائماً شارژ می‌گردد. خاک زمین که دارای خاصیت رسانایی حاصل از گازها، فلزات، کریستال‌های معدنی و الکترولیت‌ها می‌باشد، دائماً شبیه به یک میدان الکتریکی شارژ و دشارژ می‌گردد.مواد معدنی بطور طبیعی هادی جریان هستند. خاصیت یونی این کریستال‌های معدنی حرکات آب و گردش آن را در زیر و روی زمین بوجود می‌آورد. باران، امواج دریاها، آبشارها و رودخانه‌ها و... در مدارهای الکتریکی در زیر و روی زمین حرکت می‌کنند.[۳  تا پیش از مطرح شدن فرضیه گایا، دیدگاه متعارف زیست شناسان (به عنوان طبیعت شناسان عصر جدید) برای تبیین فرایند شکل گیری و تحول حیات در سیاره ما، مبتنی برنظریه ای بود که ریشه در قرن نوزدهم داشت، یعنی نظریه تحول داروینی. بر اساس این نظریه که توسط چارلز داروین، طبیعت شناس مشهور انگلیسی مطرح شده بود، حیات و موجودات زنده، خود را با شرایط محیطی سیاره ای که در آن بسر می‌برند، تطبیق می‌دهند. به عبارت دیگر، در این دیدگاه، موجودات زنده، در تعامل با سیاره خود، صرفاً تأثیرپذیر هستند. اما گایا، دیدگاه کاملاً جدید و گسترده تری را مطرح نمود. بر اساس گایا، موجودات زنده فقط جزئی از یک فرایند کلی تر «حیات» در سیاره ما هستند. به عبارتی، این «کل سیاره زمین» است که زنده محسوب می‌شود و هریک از موجودات، در واقع همانند سلول‌های این موجود زنده هستند. بدین ترتیب، نه تنها موجودات از محیط سیاره خود تأثیر می‌پذیرند (نظریه داروین) بلکه بر این محیط نیز به گونه ای تأثیر می‌گذارند.

 

[10] epistemological

[11] cosmological

[12] cosmopolitical

[13] without being ontologically unified

[14] https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1_%D9%85%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%88%D8%B3

https://en.wikipedia.org/wiki/M%C3%B6bius_strip

نوار موبیوس نواری است که دو لبه آن بر هم قرار گرفته و حلقه‌ای را بوجود می‌آورد. البته باید یک لبه انتهایی قبل از اتصال به لبه دیگر نیم دور چرخانده شود. می‌توان بین هر دو نقطه از سطح این نوار، بدون قطع کردن لبهٔ آن، خط ممتدی کشید. بنابراین نوار موبیوس فقط یک سطح و فقط یک مرز (لبه) دارد

نکات جالب درباره نوار موبیوس

اگر با یک خودکار بر روی نوار موبیوس خطی در طول نوار بکشیم و ادامه دهیم این خط دوباره به نقطه شروع باز می‌گردد و هر دو طرف نوار خط کشیده می‌شود. نوار موبیوس مثالی از یک رویه بدون جهت (جهت ناپذیر) است.

نوار موبیوس خواص غیر منتظره دیگری نیز دارد، به عنوان مثال هر گاه بخواهیم این نوار را در امتداد طولش ببریم به جای اینکه دو نوار بدست بیاوریم یک نوار بلندتر و با دو چرخش بدست میاوریم. همچنین با تکرار دوباره این کار دو نوار موبیوس در هم پیچ خورده بدست می‌آید. با ادامه این کار یعنی بریدن پیاپی نوار و در انتهای کار تصاویر غیر منتظره‌ای ایجاد می‌شود که به حلقه‌های پارادرومویک موسومند. همچنین اگر این نوار را از یک سوم عرض نوار ببریم در این حالت دو نوار موبیوس در هم گره شده با طولهای متفاوت بدست می‌آوریم. تمامی این کارها بطور شهودی قابل اجرا هستند.

نوار موبیوس را می‌توان حالت خاصی از بطری کلاین دانست.نوار موبیوس به نوعی می تواند به عنوان سمبل تعامل دوگانگی فرهنگی تلقی شود.

[15]https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1%D8%B4%D8%AA_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%B1

آلبرشت دورر (۲۱ مه ۱۴۷۱ –۶ آوریل ۱۵۲۸) (به آلمانی:Albrecht Dürer) نقاش، حکاک و ریاضی‌دان آلمانی دوره نوزائی است. بزرگ‌ترین گراورساز عصر خویش بود و با حکاکی روی چوب و فلزات آثار بی‌همتایی آفرید که در سراسر مغرب‌زمین دست به دست چرخید و نفوذ دامنه‌دار خود برروی هنر سدهٔ شانزدهم اروپا را تثبیت کرد.

[16]

ناهماهنگی شناختی احساس ناخوش‌آیندی است که بر اثر شرایطی بوجود می‌آید که فرد به طور همزمان دارای دو اندیشه‌ی ناهمساز باشد. نظریه‌ی ناهماهنگی شناختی اظهار می‌کند که افراد رانه‌ای برای کاهش ناهماهنگی دارند. آن‌ها این کار را با تغییر در گرایش‌ها، اعتقادها و کنش‌هایشان انجام می‌دهند.  ناهماهنگی همچنین با توجیه کردن، متهم کردن و انکار کردن کاهش پیدا می‌کند. این نظریه از بانفوذترین و پُربررسی شده‌ترین نظریه‌ها در روانشناسی اجتماعی است.

[17] Festiger, Riecken and Schachter’s Why Prophecy Fails

 

چشم به راه گایا ساختن دنیا از ورای هنر و سیاست (بخش اول)

چشم به راه گایا؛ ساختن دنیا از ورای هنر و سیاست (بخش دوم)

 

 

 

شاخه اصلی

اقتصاد سیاسی

چشم به راه گایا؛ ساختن دنیا از ورای هنر و سیاست (بخش دوم)

در برخورد با معضلی  چنین عظیم چه کاری از دستمان بر می آید؟  یک راهکرد توجه به فنونی است که نتایجی چنین عظیم در بر داشته و نیز به ابزاری که سنجش[1] آن را ممکن ساخته اند.    لازمه ی انتروپیسین[2]، وجود معیاری مشترک /عام [3] است. شاید در این مورد نیز بتوان  از « انسان، به عنوان معیار سنجش همه چیز»  استفاده کرد.

براساس مطالعات علمی و نظریه ی شبکه ی کنشگر[4]،  هرگز نباید  میزان را امری محقق دانسته بلکه همواره در پی دریافت  چگونگی روند تولید معیار و میزان  بود.  خوشبختانه این امر در مورد پژوهش فجایع اقلیمی بسیار صادق است:  تجربیات علمی ، ابزار،  میاجی ها، و گسترش شبکه ی علمی، موردی را در باره ی زمین بر ما پوشیده نگذاشته است: از اندازه وترکیباتش گرفته تا تاریخ طولانی آن و غیره.  حتی کشاورزان بر اطلاعات  خاک شناسان، کشت شناسان[5]  و غیره تکیه دارند. این موضوع در مورد اقلیم  کره رمین  صادق تر است؛  بنا  بر تعریف، کره (ـ زمین-ـ) ماکتی[6] است که  در شبکه ای از نقاط جمع آوری اطلاعات قرار گرفته است.  این اطلاعات به ماکت /مدل  سازان فرستاده می شود.  چنین دیدی  نسبیت گرایی  نیست که نتایج علمی را در سایه ی شک قرار دهد،  بلکه  دیدی  رابطه گرایی ( relationist ) بوده که  قادر به توضیح دستورالعمل های لازم برای استقرار،  حفظ  و تکثیر روابط است.

مطالعات علمی نشان داده اند که معیار سازمان دهی، نه اندازه  ( مانند  نظم جعبه های تو در تو )‌ بلکه نوع ارتباط (همچون رابطه ی گره ای[7] با گره ی دیگر)  است.

این موضوع را پل ادواردز در کتابش در باره ی اقلیم به نام ماشینی وسیع[8] به خوبی نشان داده است.  موفقیت هواشناسان و  اقلیم شناسان در دستیابی به دیدی جامع[9]  ( ـ همه جانبه از کره ی زمین ‌ـ) مرهون  ساختن مدل هایی بی شمار است که اطلاعات را از منابع بیشتر و بیشتری ( ماهواره ها، سفرنامه ی دریانوردان گذشته، حلقه های تنه ی درختان، مغزه های یخی [10] و غیره)  کسب می کنند.

و جالب آن که درست همین موارد بود که منکران دگرگونی اقلیمی را به انکار ره نمود زیرا که این اطلاعات را بسیار غیر مستقیم یافتند [  به نظر می رسد این توماس های شکاک[11]به  شناخت شناسی (اپیستمواوژیکی)،  فقط به دانش مستقیم و بدون میانجی معتفدند]. از شنیدن این که هر داده ای به خودی خود معنی دار است خشمگین می شوند و به  بازمحاسبه ی  داده ها می پردازند.  همچنان منکران جنایات تاریخی، منکران دگرگونی اقلیم، با اتکا به دیدی اثبات گرایانه [12]، مشغول  بی اعتبار کردن  تفاسیر و داده های به هم پیچیده در مورد اقلیم  و پنهان کردن جرم های آینده ی خود اند...  پل ادواردز  در آخر کتابش چنین استدلال می کند که  فعالیت های انسان به اندازه ای معیار ( حالت ابتدایی) [13] را  پی در پی گرگون  می سازد که دیگر معیاری برای سنجش  انحرافات از میانگین[14]  نخواهیم داشت...

دلیل لزوم تأکید بر روند آرام این مدل سازی و باز تفسیر، آن است که حتی اقلیم شناسان قادر به مطالعه ی مستقیم و بدون واسطه ی زمین نیستند و تنها قادر  به مشاهده ی  مدلی محلی از آزمایشگاه کوچک خود  هستند. بنا بر این نباید پنداشت که  دانشمندان دیدی جامع و کامل از کره ی زمین دارند در حالی که شهروندان معمولی از زاویه ی  محدود محل خود به نظاره نشسته اند؛  همگی از زاویه ی  محدود محلی به مشاهده نشسته اند با این تفاوت که برخی از ما به مدل/ماکت هایی مرتبط  و مبنی بر داده هایی تغییر یافته ( توسط برنامه ها  و در نهاد های معتبر تری) تکیه می کنیم.

تأکید بر و برجسته کردن ابزار های سنجش، برای کسانی که در پی درک و ترمیم این  گسل اند،  می تواند نتایج سیاسی مهمی دربر داشته باشد. کوشش کنشگران زیست محیطی از خجل کردن شهروندان برای در نظر نگرفتن کره ی زمین در کل[15] ،  بیهوده است.  چنین دیدی ممکن نیست،  دانشمندان و  شهروندان،  کشاورزان و زیست محیط شناسان، و حتی کرم های خاکی،  نه به طور کلی بلکه از نقطه ای  خاص به  زمین می نگرند. طبیعت را دیگر نمی توان به مثابه یک کل نظاره و ستایش کرد زیرا‍ همگذاردی[16] است  از پدیده هایی متضاد که باید با یکدیگر  ترکیب شوند.

به منظور شناسایی این «ما» یی که به عنوان انسان ِمسؤلِ انتروپیسین[17] عمل  کرده ایم و می کنیم، همگذارد         کردن  الزامی است. درحال حاضررابطه ای مستیقیم بین جایگزی نکردن لامپ ها و سرنوشت کره ی زمین وجود ندارد.... جهشی بس خطیر لازم است.  تمام همگذاردی ها نه تنها احتیاج به میانجی هایی مانند ماهواره، فرمول های ریاضی، مدل های افلیمی  دارند بلکه نیز محتاج عملکرد دولت ها، سازمان های غیر دولتی،  آگاهی، اخلاق واحساس مسؤلیت هستند.  آیا این همگذاردی ممکن است؟

نمونه ای از این همگذاردی را  تحت عنوان  «طرح واره ی مناقشات[18] علمی»[19]  با چند دانشور هم عقیده ارائه کرده ایم. از مناقشه ومباحثه نباید گریخت.   از  جریانات هوا،  ابرها و  کشاورزی  گرفته تا شوجه ها[20]،  نقش هر کنشگر(عامل)  باید در نظر گرفته شود تا درکی از نمایشی که برکره ی  زمین بر پاست،  به دست آوریم.

چنین طرح واره های مباحثات علمی،   نمونه ای از ابزار ترمیم گسست بین عمق فاجعه ودرک ما از آن هستند؛  بخصوص اگر با کمک گیری از فناوری اطلاعات،  بتوانیم برمجموعه ای از اسناد  تهیه شده   توسط پژوهشگران و نیز عامه ی مردم  تکیه کنیم.

در ابتدا تداخل داده و نظرات باعث اغتشاش خواهد بود ولی از این امر چاره ای نیست زیرا که همواره این تداخل وجود داشته است و در آینده حتی بیشتر خواهد بود. نباید  دنیای علم را از سیاست جدا کنیم، چنین چیزی در دوران انتروپیسین ( که خود التقاطی بی نهایت است) ممکن نیست؛  بلکه می باید  با استفاده از سنجه شناسی[21]    نوینی،  تأثیر نسبی  کیهان شناسی های (cosmology[22])  در هم تنیده را  بیابیم.  و حالا که از دنیا ها  سخن می گوییم،  کیهان شناسی های متفاوت را با یکدیگر بسنجیم.  به جای کوشش در متمایز کردن آنچه دیگر قابل تمایز نیست این سؤالات را مطرح کنیم:  در پی درهمگذاردی  چه دنیایی هستیم؟  و در کنار کدام نیرو؟ ...

به علاوه، این روش، چگونگی  تقلیل امر مستدل « تغییرات عجیب اقلیمی» را که تا بیست سال پیش محقق بود، ولی امروزه در چشم میلیون ها  صرفا به حد یک نظر کاهش یافته،  بررسی می کند. با استفاده از همان ابزار های  تولید علم  ( مانند موتور های جستجو، ابزار های سنجش تولیدات علمی[23])،  به آسانی  امکان  یافتن رد پای عوامل انسانی،  بودجه و اعتباراتی را که  امر مستدل  دگرگونی اقلیمی را به موردی برای مباحثه کاهش داده اند، ایجاد شد.  اشاره ام به کار های Noami Oreskes و James Hogan است.   ارتباط بین صنایع بزرگ نفتی، کارخانه های سیگار سازی،  مخالفین سقط جنین، آفرینش گرایان، وجمهوری خواهان و .... به راحتی روشن شد. اگر قرار بر مصاف cosmogram[24]  هاست پس بیایید به مقایسه ی آن ها بنشینیم.  بله! سیاست به این حد سقوط کرده  است، حال که مسأله ی جنگ دنیا هاست، پس به مقایسه ی آن ها بپردازیم!

دلیل پیشنهادم برای  کاربرد واژه های  همگذارد (ترکیب)  و «همگذاردگرایی ـ compositionism« در فلسفه  نیر دقیقا  در همین امر نهفته است. نه تنها به دلیل نزدیکی واژه های  compositionism  و compost : ذباله،ِ بلکه نیز به علت آنکه نوع سیاستی را ( همگذاردگرایی ـ‌compositionism ) که برای علوم اقلیمی مبرم است،  بخوبی توصیف می کند. هدف،  نه «رها ساختن اقلیم شناسی» از بار سیاست (فرماندار تکزاس، ریک پری ادعا می کند  که:‌‌«هدف اقلیم شناسان اخذ بودجه  و پیشبرد سوسیالیسم است، کاری که حتی لنین نتوانست بر آمریکاییان شجاع تحمیل کند»)،  بلکه برعکس، هدف به صحنه کشاندن کره ی زمین در تمامیت آن، از طریق دنبال کردن مدل های ساخته شده توسط  قلیم شناسان است.  و با تکیه به این درس،  اقدام به ایجاد  یک بدنه ی سیاسی  کنیم که قادر به کشیدن بار مسؤلیت دگرگونی زمین باشد.

درهم تنیدگی  سیاست و علم دقیقا امری است که در انتروپیسین رخ داده است. چرا در پی جدا کردن آنچه را که اقلیم شناسان، خود  به هم گره زده اند، باشیم؟...ما ساکنان کره ی زمین، از خاک زاده شدیم و بر خاک می شویم، و به همین دلیل آنچه تا به حال «علوم انسانی» می خواندیم، در حیطه ی علوم ما  نیز جای دارد.

 

 بخش پایانی این مقاله در یکشنبه ی آتی منتشر خواهد شد

 

 یادداشت ها

[1] actor network theory: در باره ی آن در یک شنبه های قبلی در انسان شناسی و فرهنگ نوشته بودیم

[1] the instruments that make commensurability possible

[2] https://en.wikipedia.org/wiki/Anthropocene

نامی که به دورانی از زمین شناسی داده شده است که طی آن، فعالیت های  انسان،  ریست محیط  را  به طور فاحش تغییر داده است.

[3] common measure

[4] actor network theory: در باره ی آن در یک شنبه های قبلی در انسان شناسی و فرهنگ نوشته بودیم

[5] agronomists

[6] scale model

[7] nodes

 (نجوم) نقطه‌ی اعتدالین، خط اعتدالین، همبرگاه /- (گیاه شناسی)جوانه، تکمه (که برگ از آن می‌روید)، گره روی ساقه، ساقگره،ریشگره/- (هندسه) بند، بازبرگاه /- (فیزیک) گره (در مقابل شکم)، (در تارها و چیزهای مرتعش) سکون‌گاه

[8] Paul Edwards:  A Vast Machine.

[9] “global”

[10] مغزهٔ یخی (به انگلیسی: Ice core) نمونهٔ مغزهٔ انباشت چندین سالهٔ برف و یخی است که دچار نوبلورسازی شده‌اند. درون این مغزه‌ها حباب‌های محبوسی از هوا از زمان‌های دور برجای مانده‌اند. ایزوتوپ‌های هیدروژن و اکسیژنی که در این حباب‌ها وجود دارند می‌توانند به ما تصویری از اقلیم آن منطقه در همهٔ دوران‌های گذشته بدهند.

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%87_%DB%8C%D8%AE%DB%8C

[11] https://en.wikipedia.org/wiki/Doubting_Thomas

اشاره به توماس شکاک ، ازحواریون مسیح، برای بازگشت وی  به زندگی  شاهد و اثبات طلبید‌

[12] positivistic

[13] baseline

[14] mean

[15] for not thinking globally

[16] assemblage

  anthropocene  [17] دوره ای از زمین شناسی است که فعالیت های انسان  تغییرات اقلیمی مهمی ایجاد کرده است

[18]  نه به معنی مجادله بلکه به معنی نقش  در نقش بستن

[19] “the mapping of scientific controversies”

[20] plankton, حیوان دریایی

[21] metrology

[22] مطالعه‌ی علمی شکل و ساختمان و تطور کیهان

[23] scientometrics and bibliometric tools, maps of the blogospheres

[24] ۱- (شرح کلی عالم) کیهان نمایی ۲- (علمی که با ساختمان عالم سرو کار دارد و جغرافی و زمین‌شناسی و نجوم شاخه‌های آن هستند) ، کیهان‌نگاری

 

بخش اول این مقاله:

http://anthropology.ir/article/29312

شاخه اصلی

اقتصاد سیاسی

چشم به راه گایا ساختن دنیا از ورای هنر و سیاست (بخش اول)

عاطفه اولیایی

رودر رو با  بحران زیست محیطی که به مانند هیچکدام از بحران های  پیشین ناشی از جنگ و اقتصاد نبوده و نیز ساخته ی دست خودمان است،  و به آن عادت کرده ایم، چه کنیم؟ در شرایطی که  به طور پیوسته و روز افزون، تمدن فعلیمان در معرض ویرانی است،  و زمین را چنان دگرگون ساخته ایم که  بازگشت  به حالت قبلی اش  دیگر هرگز ممکن نیست، ‌چه می توان کرد؟ ... زمان  روایت و سخن،  دیگرسپری شده است و ارزیابی این موضوع با دیدی محدود نیز احمقاته است؟

رو در رو با بحران زیست محیطی که به مانند هیچکدام از بحران های ناشی از جنگ و اقتصاد نبوده و از آن جا که ساخته ی دست خودمان است،  و به آن عادت کرده ایم، چه کنیم؟ در شرایطی که  به طور پیوسته و روز افزون، تمدن فعلیمان در معرض ویرانی است،  و زمین را چنان دگرگون ساخته ایم که  بازگشت  به حالت قبلی اش دیگر هرگز ممکن نیست،‌چه می توان کرد؟  وقتی کتاب کلیو همیلتن : مرثیه ای برای انواع: چرا از پذیرش دگرگونی اقلیم سر باز می زنیم[1]، را می خوانیم  و متوجه می شویم که عامل این تغییر نه نهنگ و دودو[2] بلکه خود ما، من و شما، هستیم، چه؟ و یا کتاب هرالد ولزر را: جنگ اقلیمی: دلیل کشت و کشتار در قرن بیست و یکم[3]، در سه بخش: چگونکی کشتار دیروز، چگونگی کشتار امروز و چگونگی کشتار فردا!   ماشین حسابی  های فعلی قادر به محاسبه ی تعداد  کشته شدگان اقلیمی نیستند!

زمان سخن وری،  دیگرسپری شده است. ارزیابی این موضوع از دیدی محدود احمقاته است، ولی زمانی که همه،  و نیز نویسنده ( که من باشم)، در مقابل این معضل  احساس ضعف می کنیم، چاره چیست؟  یکی از دلایل این احساس ضعف، نه تنها برای حل مشگل بلکه حتی توجه به آن، گسست کامل بین عظمت این فاجعه  و توانایی احساسی و عادات فکری ماست. این مقاله  در باره ی  این گسستگی و  چاره ی  ترمیم آن است. 

آیا راهی برای پل زدن بین عظمت این پدیده  و  دنیای حسی (Umwelt[4]) کوچک درونمان هست؟ همانند ماهی کوچکی از درون تنگ بلور  به شهادت  فاجعه ای عظیم نشسته ایم...

گسست بین نگرانی های خودخواهانه ی ما و معضل عظیم اقلیمی در اشعار، موعظه ها و بزرگداشت  شگفتی های طبیعت منعکس است:   لااقل از قرن نوزدهم، شعرا ناتوانی و اعجاب انسان در مقابل  طبیعت  را سروده اند.  شلی می گوید:

«تنها، در بیشه ی وحشی و میان کوه ها،

 شرشره ی ابدی آبشار ها،

باد و بیشه در ستیز،

و  هذیان  پیوسته ی رودی بر فراز سنگ ها .»

 چه لذت بخش است  احساس شگفتی  در برابر عظمت نیاگارا،  ناچیزی در مواجهه با صحرای بیکران و‍ تصور کهکشان ها! .... و چه عدم تناسبی بین عظمت طبیعت و خواهش مسخره ی انسان برای  شناخت و تسلط بر آن!   می توان گفت که این گسستگی به نوعی همواره وجود داشته  و خود راهی به  متعالی بوده است.  ... ولی امروزه که انسان درکی از میزان تخریبی که به بار آورده ندارد،  دیگر این تعالی بی معنی است.

لحظه ای به معنای واژه ی انتروپیسین ( anthropocene [5]) که زمین شناسان از آن برای اشاره به دوران کنونی استفاده می کنند،  فکر کنیم.  تعالی، در دوره ای که انسان دیگر موجودی  ناتوان و مسحور طبیعت نیست معنای خود را از دست داده است، در واقع در دوران کنونی، بشر، همچو غولی که به  زبان ترا وات[6] سخن می گوید، نیروی اصلی  شکل دهنده ی  زمین شده است.

نکته ی جالب در مورد واژه ی انتروپیسین،  آن است که درست در زمانی مورد استفاده قرار می گیرد که فیلسوف ها آن  را دوره ی «پسا انسان» [7]نامیده اند و دیگر اندیشمندان آن را «پایان تاریخ» می خوانند. ... اگر درست باشد که انسان، به معنای واقعی کلمه ( و نه به معنای مجازی و استعاره ای و از طریق نماد ها)،  توانایی شکل دادن به زمین را دارد، هم اکنون شاهد انسان ـ خدایی ( انتروپومورفیسم[8] ) و آن هم با قدرتی بی نظیر هستیم.

با توجه به میزان بسیار بالای استفاده از نیرو و دگرگونی هایی که بر چهره ی زمین وارد ساخته ایم،  اکنون انسان  در مقابل آن مسؤل  است و بدین گونه مفهوم تعالی از ورای طبیعت،  دیگرمحلی از اعراب ندارد.  به آبشار نیاگارا نظر می کنیم ولی این بار با ترس از نریختنش، به تماشای  صحرا  می نشینیم و این بار گسترش بی تناسب آن  به دلیل استفاده ی نامعقول از زمین  توجهمان را جلب می کند، وبه یخ قطب،  با نگرانی به عدم پایداریش می نگریم.  سحر طبیعت محدود به کهکشان ها و راه شیری  شده است  زیرا انسان را به آن ها  دسترسی   نیست. ...

با  احساس گناهی که به جانمان چنگ می زند، تعالی بی معناست. لیکن از این احساس چاره ای نیست زیرا که هیچکدام از ما  شخصا مسؤل چنین فاجعه ای نیستیم.

گویی تعادل کهن بین رعایت قوانین اخلاقی و نیرو های معصوم طبیعت خارج از دسترس ما کاملا به هم خورده است. چگونه بدون احساس گناه  و ارتکاب جرمی، چنین سخت متهم شده ایم؟  عامل انسانی این فاجعه، فردی مشخص، ... ثروتمندان،  گروهی با ویژگی های معلوم، و یا گروه های سیاسی نیز نیست. ... چانه زنی و مجادله ی  سران کشور ها را جلسه ی کپنهاک در سال ۲۰۰۹  به یاد بیاوریم.

و اما دلیل دیگر از دست رفتن  آن تعالی و احساس گناه در مورد جرمی که  مسؤلیتی در قبالش برعهده نمی گیریم،  منکران  دگرگونی‌ ‌اقلیم اند.  آیا  باید به این گروه فرصت متعادل ساختن موضع اقلیم شناسان را بدهیم و بدین گونه کاملا شانه از مسؤلیت خالی کرده و در کنار آفرینش گرایان[9]  با داروین و علم زیست شناسی بجنگیم؛  یا  بر عکس،‌به منکران دگرگونی اقلیم  فرصت از بین بردن شواهد اعمال فاجعه آمیزشان را ندهیم؟ البته  موضع گیری علیه اینان  منتج به دوباره  اخلاقی کردن روابطمان با طبیعت شده و یاد آور محاکمه ی گالیله است.

عجیب نیست که در مقابل این گسست، بسیاری  دست از طبیعت شسته و با دلسردی به صف منکران دگرگونی اقلیم پیوسته اند.

به گفته ی کلیو همیلتن (در کتاب مرثیه ای برای انواع)،  همگی ما به نوعی  از منکران دگرگونی اقلیم هستیم زیرا که درکی از  عامل بشری در انتروپیسین و  عملکرد «انسان» در فاجعه ی ‌«ساخته ی دست  انسان»  نداریم و با بی تفاوتی، کشفیات علم را نفی می کنیم.  چه دلپذیر است  برگشتن به دوران گذشته یعنی زمانی که طبیعت عامل تعالی بود و بشرِناتوان  که  در برابر خشونت هایش قاصر بود، جز از ستایش آن  نمی توانست! در واقع سرچشمه ی اصلی انکار دگرگونی طبیعت، همین گسستی است که از آن سخن گفتیم.

 معنای مسؤلیت اخلاقی در دوران انتروپیسین، که انسان  بری از اخلاقیات، به زمین شکل می دهد،  چیست؟ زمانی که «ما»یی قابل تشخیض نیست تا بار مسؤلیت را به دوش بکشد و حتی  نتایج اعمالمان  روشن نیست!

به طور خلاصه شرایط مان در دوران کنونی چنین است :

۱) با احتمال محو آبشارها یی که چنان  پر احساس در اشعار ستوده می شدند،  دیگر  نمی توان  از تعالی از ورای طبیعت سخن گفت،

۲) و مهمتر آن که  مسؤلیت چنین دگرگونی به گردن ماست،

۳) ولی علیرغم عدم احساس مسؤلیت، گرفتار احساس گناه هستیم،

۴) با کوتاهی از خود آموزی در باره ی فجایع طبیعی،  در بند گناهی مضاعف  شده ایم.

به نظر می رسد راهی به جز مطالعه ی  این گسست کامل بین عظمت  فجایع  اقلیمی از یک طرف  و  از طرف دیگر توانایی احساسی، عادات فکری وامید مان به دست یابی چنان آگاهی و تعهد اخلاقی که در خور کره ی زمین باشد،  نیست. افرایش تعداد آمریکاییان، چینی ها و حتی انگلیسی هایی که منکر منشأ انسانی فجایع اقلیمی اند، چندان امیدی برای  ادامه  و گسترش فعالیت های آگاه سازی نمی گذارد. اخیرا  وزیر سابق تخقیقات  فرانسه ،استاد چیرفول ( علیرغم  معنای نامش: شاد )، موفق شده تعداد بیشماری را متقاعد کند که کثرت مباحات و مواضع متضاد  در مورد دگرگونی های اقلیمی،  خود دلیلی بر بی خطر بودن آن است. 

 

بخش های بعدی این مقاله در یکشنبه های آتی منتشر خواهد شد

یاد داشت ها از مترجم

1] Clive Hamilton titled Requiem for a species: Why We Resist the Truth about Climate Change

[2]  (جانورشناسی) دودو (Raphus cuculatus که پرنده‌ی درشت اندام و نوک قلابی بوده و امروزه نابود است)   dodo 

[3] Harald Welzer’s Climate Wars: What People Will Be Killed For in the 21st Century,

[4] Umwelt

مفهومی زیست شناسی، روان شناسی،  عوامل محیطی در مجموع، که قادر به تأثرگذاری  بر رفتار حیوان و یا فرد هستند

یاکوب فون Uexküll و Sebeo  Thomas : Umwelt (جمع: Umwelten) به معنی: محیط حسی ، در فرانسه به جهان درونی ( حسی معنا شده است). این مفهوم در تقاطع بین زیست شناسی ارتباطات و نشانه شناسی در حیوانات انسان و غیر انسان است.

[5] https://en.wikipedia.org/wiki/Anthropocene

نامی که به دورانی از زمین شناسی داده شده است که طی آن، فعالیت های  انسان،  ریست محیط  را  به طور فاحش تغییر داده است.

[6] یک میلیون مگاوات

[7] posthuman

[8] انسان ـ  خدایی     

[9] creationists

 

شاخه اصلی

بوم‌شناسی

استفاده از نظریه شبکه کنشگر: درباره دیدگاه های تفسیری و عینیت گرا؛ گفتگویی شبه سقراطی (بخش دوم)

د: به ما آموخته اند که دو نوع جامعه شناسی وجود دارد: تفسیری و عینیت گرا. منظورتان این است که شما عینیت گرا هستید؟

ا: البته، به تمام معنی.

د: شما؟ عینیت گرا؟  ولی شما را نوعی نسبیت گرا می خوانند.  از شما نقل قول شده که حتی علوم طبیعی عینیت ندارند ...  بنا بر این شما به گروه جامعه شناسان تفسیری،  نقطه نظر ها، وتکثر دیدگاه ها  تعلق دارید.

ا: ابدا!  بر عکس،‌ شدیدا معتقدم که علوم عینیت دارند و موضوع ان ها  اشیاء است، درست؟ اما حرف من این است که اشیاء می توانند پیچیده تر، چند لایه، متکثر، بهم وابسته تر از آن چه (به قول شما) «عینیت گرا ها» فکر می کنند،‌ باشند.

د: آیا این  دقیقا همان استدلال جامعه شناسی «تفسیری» نیست؟‌

ا: نه! ابدا! آن ها معتقدند که  تمایلات و انگیزه های  انسانی، مفاهیم ارائه  شده توسط انسان، و غیره برخی « انعطاف های تفسیری»  را بر دنیای اشیاء  غیر قابل انعطاف و در بند روابط  علت معلولی  وارد می سازند.  این اصلا نظر من نیست!  آنچه می گویم این است که این کامپیوتر، این صفحه، این شاسی ها ـ به عنوان اشیاء ـ از لایه های بسیاری تشکیل شده اند، ‌دقیقا مانند  خود شما: جسمتان، زبانتان،‌ و پرسش هایتان.  این خودِ  شیئ  است که تکثر را وارد میدان می کند؛ همان چیزی که هایدگر «گرد آوری[1]» نامیده است. صحبت از  تأویل[2]،  همواره طرح  موضوع  های «طبیعی»، «عینیت» و «اشیاء تفسیر نشده» را بر می انگیزد.

د: دقیقا آنچه می خواستم مطرح کنم. واقعیت تنها عینی نیست بلکه ذهنی[3] هم هست و به همین دلیل به  سایر نظرات جامعه شناسی  نیر محتاجیم.

ا: ببینید: « نه تنها بلکه همچنین ....» دامی  است غیر قابل احتراز. یا استدلال را عام می کنید، وبی فایده می شود زیرا که  «تفسیر»  معادل «عینیت» می شود؛ و یا این که آن را فقط محدود به یک جنبه  از واقعیت،  یعنی انسان  می کنید و به تله می افتید. .. زیرا عینیت به هر حال  غیر قابل دسترس می شود.

د: ولی نمی توانید نفی کنید که شما نیز « موضع» دارید، که شبکه ی کنشگر نیز در زمینه ای مطرح می شود، که شما نیز لایه ی دیگری از تفسیر،  و دیدگاهی اضافه کرده اید.

ا: نه، چرا باید این را نفی کنم؟ ولی که چه؟  بهترین ویژگی موضع، قابل تغییر بودن آن است. چرا خود را در بند آن کنم؟  فضانوردان در گرینویچ ( پایین همین رودخانه)، از موضعشان روی زمین دیدی محدود دارند اما با استفاده ارابزار، تلسکوپ، ماهواره ها  توانسته اند موضعشان را تغییر دهند. حالا دیگر می توانند نقشه ی پراکندگی کهکشان ها را ترسیم کنند.  یک موضع را نام ببر و ده ها راه تغییر آن را برایت می شمارم.  ببین، به آسانی می توانی تضاد بین «موضع» و « دیدی از هیچ جا[4]»  و تفاوت بین « تفسیری» و « عینیت گرایی» را فراموش کنی.  تأویل را کنار بگذار و به شیئ  برگرد.

د: ولی هیشه  گرفتار  نقطه نظر، دیدگاه و دهنیتم هستم.

ا: خیلی لجوجی! چرا فکر می کنی داشتن نقطه نظر  به معنای «محدود بودن» و یا به طور اخص «ذهنی گرایی» است؟ ... موضوع های پیچیده، به خوبی سازمان یافته، مملو از نکات ظریف و در هم بافته  و زیبا ( بله! به طور عینی زیبا)  می توانند محمل دیدگاه های متفاوت باشند.   این که می توانیم در باره ی یک پیکره دیدگاه های متفاوت ابراز کنیم به این دلیل است که مجسمه سه بعدی است و به ما امکان می دهد  ( بله! امکان می دهد)  به دور آن بچرخیم و از جهات مختلف به آن بنگریم.

د: اما هیچ چیز به طور عینی زیبا نیست! زیبایی باید ذهنی باشد... ذوق و سلیقه، رنگ .... باز گیجم کردید.  پس چرا  این همه بحث در مورد عینیت می کنیم؟  این نظرتان نمی تواند درست باشد.

ا: زیرا آن چه مردم «عینی» می خوانند معمولا یک سری کلیشه است.  ما توصیفی خوب از هیچ چیر نداریم مثلا توصیف این که کامپیوتر، نرم افزار، سیستم، و فرضیه چیست. تقریبا  هیچ درباره ی این  موضوع مورد مطالعه ی شما، یعنی  اطلاعات، نمی دانیم.  در ابن صورت چگونه می توانیم  آن ها را از ذهنیت گرایی متمایز کنیم؟ به زبان دیگر به دوروش می توان از عینیت انتقاد کرد: یکی با دوری از شیئ به طرف دیدگاه ذهنی گرای  انسان و دیگری آنچه من پیشنهاد می کنم: بازگشت به شیئ.  به توصیف های  احمقانه از اشیاء بسنده نکنید.  طبق نتیجه گیری مان در کلاس، توصیف Alan Turing  از کامپیوتر بسیار جالب تر از توصیف Wire Magazine است.  مسأله برسر باز گشت به تجربه گرایی[5] است.

د: با اینوجود  دربند دیدگاهم هستم.

ا: البته، این در مورد شما صادق است، ولی خوب که چه؟ به این اراجیف « محدود بودن» به «دیدگاه» باور نکنید. علوم راه های بسیاری  برای تغییر دیدگاه و مراجع ا ابداع کرده است.  به این می گویند نسبیت.

 

در باره ی نسبیت، نظریه یشبکه کنشگر و زمینه

د: پس اذعان دارید که نسبیت گرا هستید.

ا: البته،   دانشمند علومی که در پی عینیت است باید توانایی آن را داشته باشد که  از یک قالب به قالب دیگری بپردازد و از یکدیدگاه به دیدگاه دیگری.

د: بنا بر این عینیت را با نسبیت مرتبط می دانید.

ا: « نسبیت»، بله  البته.  واین در تمام علوم  صادق است.

د: اما روش ما،  برای تغییر مواضعمان  کدامست؟

ا: بهتان گفتم: کار ما توصیف است؛ دیگران بر کلیشه ها تکیه دارند.  با توجه به  نظر سنجی ها، پژوهش ها و استعلام ها و غیره، گوش می کنیم،  فرا می گیریم، تمرین می کنیم، تبحر می یابم و نظراتمان را تغییر می دهیم. واقعا بسیار ساده است: به این می گویند کار میدانی .  یک کار میدانی خوب همیشه پر از توصیف است.

د: ولی مسأله ی من زیادی  توصیف است و دلیل سرگردانی و در نتیجه  تصمیم به  صحبت با شما نیزدر  همین است. آیا  برای کار با این خروار داده ها، نظریه ی شبکه ی کنشگر می تواند کمکی بکند؟ احتیاج به چارچوبی دارم.

ا:« چارچوب! چارچوب، دار و  ندارم   در عوض یک  چارچوب![6]»  بسیار متآثر کننده است. فکر می کنم  استیصال شما را درک می کنم.  اما باید بگویم که نظریه ی شبکه ی کنشگر برای منظور شما بی فایده است.  اصلی ترین نکته ی این نظریه آن است که کنشگران، خود همه نیازهای شان را بر می آورند و این شامل چارچوب ها،  نظریه های خودشان، زمینه های کاری خودشان، متاقیزیک خودشان، حتی دانش هستی شناسی[7]  خودشان نیز هست. فکر می کنم  باید به توصیف روی کنید.

د:  به جای  توصیف ها  که بسیار طولانی هم می شوند، توضیح  می دهم.

ا:  در روش آموزش علوم اجتماعی دقیقا با همبن  نکته  مخالفم.

د:  در علوم اجتماعی،  با لزوم  توضیح  داده های گرد آوری شده  مخالفید؟ و با این حال خود را دانشمند علوم اجتماعی و عیتیت گرا می دانید.

ا: اگر توصیف شما محتاج توضیح باشد، توصیفی بد است.  به علاوه، اغلب اوقات، منظور از « توضیح» چیست؟ اضافه کردن عاملی ( کنشگری) تازه  به قبلی ها که توصیف شده بودند تا به مجموعه توانایی  کنش دهد. اما اگر اضافه کردن عاملی جدید لازم است، این به معنای ناکامل بودن شبکه  است، و اگر کنشگر هایی که گردآورده بودید توانایی عمل نداشتند پس اصلا کنشگر نبوده بلکه صرفا واسطه و بازیچه ای بیش بنوده اند.  از آن جا که بی عملند اصلا نمی بایست در شیکه قرار  می گرفتند. تا به حال هیچ توصیف خوبی که محتاج  توضیح باشد، نخوانده ام اما  بسیارند توصیف های بسیار بدی که «توضیحات»  مفصل چیزی به آن ها اضافه نکرده اند.

د: شنیده بودم که استفاده از نظریه ی کنشگرشبکه بیهوده است.وقت تلف کرده ام. و حالا هم شما می گویید اصلا نیازی به توضیح نیست.

ا:  چنین چیزی نگفتم. یا توضیح شما مناسب است و در عمل با اضافه کردن  کنشگری جدید،   تنها کاری که کرده اید شبکه  را طولانی تر کردید، و یا  توضیحی که اضافه کرده اید کنشگر نیست و در این صورت  اضافه کردنش بیهوده است و  نه به توضیح کمکی می کند،  نه به توصیف  و  باید به دور انداخته شود.

د: اما همکارانم از  market pressure, self interest , IBM corporate culture, British isolationism , contextual explanation   استفاده می کنند.  چرا من این کار را نکنم؟  

ا: اگر این کار سرگرمت می کند، اشکالی ندارد ولی حتی لحظه ای فکر نکن به درد توضیح چیزی می خورند، بیش از زیور آلات نیستند.  در بهترین وضعیت، توضیحات در باره ی همه ی کنشگران  به طور مساوی صادقند و این به معنای بی فایده بودنش است زیرا از تمایز کنشگران عاجرند.   زمینه،  توجیهی برای شانه خالی کردن از توصیف است.

 

درباره ی توصیف های نوشته شده، داستان ها و پایان نامه ها

د:  مسأله ی من شانه خالی کردن نیست بلکه توقف پژوهش و تمام کردن پایان نامه ی دکترایم  طی هشت ماه آینده  است.  شما همیشه «توصیف بیشتر» می طلبید، درست مثل فروید و تحلیل بی پایان است. در پژوهش من، کنشگر ها  همه جا هستند. ...  چه توصیفی کامل است؟

ا: این سؤال خوبی است زیرا پرسشی عملی است. همان طور که همیشه گفته ام یک پایان نامه ی خوب، آن است که تمام شده باشد.  ولی برای اتمام یک پایان نامه راه دیگری نیر  به غیر از «اضافه کردن توضیحی» و یا در « چارچوبی قرار دادنش » هست.

د:  گوشم با شماست.

ا:وقتی هشتاد هزار کلمه ( یا هر آنچه لازم است) را نوشتی دست از کار بکش.

د:بسیار خوب، ممنون. راحت شدم.  ... ولی این محدودیتی متنی است و به روش ( ـ پٰژوهش ـ ) ربطی ندارد.

ا: ببین، این درست  دلیل مخالفت شدید من با روش تربیت دانشجویان دوره ی دکتراست. نوشتن یک متن با روش  کاملا رابطه  دارد.  شما متنی می نویسید با  فلان تعداد کلمه، در فلان مدت زمانی، با فلان  مقدار بودجه، با استفاده از فلان تعداد مصاحبه و اسناد، و فلان تعداد ساعت مشاهده. همین.  کاردیگری نمی کنید.

د: البته که می کنم:  می آموزم، ، مطالعه می کنم، توضیح ی دهم،  نقد می کنم. ....

ا: ولی از ورای متن  است که به تمام این اهداف عالی می رسید.  این طور نیست؟

د: البته، ولی متن  ابزار است، یک واسطه، نحوه ی ابراز افکارم ...

ا: نه ابزاری هست و نه واسطه ای، فقط   ناقلین(Mediators)  ....

د: می بخشید استاد،. کار من برنامه نویسی است،  برنامه های C  و C++ را می توانم بنویسم. من هرگز نشانه شناسی ودردیدا را نخواندهام و  معتقد نیستم دنیا  متشکل از  واژه است.

ا: مسخره کردن برازنده ی یک مهندس نیست.  به علاوه من نیز به این باور ندارم.  شما پرسیدید چگوته می توانید  کارتان را متوقف کنید و من به شما می گویم به عنوان یک دانشجوی دکترا، به  متنی که  استاد راهنمایتان خوانده است،   اطلاعاتی را که از دوستانانتان اخذ کرده اید، اضافه کنید.  همین. واقعیت گرایی خالص و بس! یک راه خاتمه دادن به پایان نامه «اضافه کردن یک چارچوب»، و یک «توضیح» است،[8] و راه دیگر، نوشتن آخرین واژه ی  آخرین فصل  پایاننامه ی لعنتی تان.

د: تحصیلات من درشته ی علوم است وتخصصم مهندسی  سیستم است.  در نظر ندارم این رشته را رها کنم ولی حاضرم سازمان ها، نهاد ها ، مردم، اسطوره ها و روان شناسی را نیز مطالعه کنم.  حتی چنان که گفتید حاضرم درباره ی  فاکتور های، « سیمتریک»  باشم.  ولی قبول ندارم که علم  داستان سرایی است.   مشگل کار با شما در همین است.     یک لحظه کاملا عینیت گرا هستید و حتی بگویم  یک واقع گرای ساده : « فقط توصیف کن» و لحظه ای دیگر یک نسیت گرای کامل  « چند داستان خوب تعریف کن و...»؛  شیوه ای کاملا  فرانسوی! درست نمی گویم؟

ا : و شما کاملا چه هستید؟  چه کسی صحبت از داستانسرایی کرد؟ من گفتنم شما یک پایان نامه ی دکترا « می نویسید»، آیا منکر این هستید؟  و بعد گفتم پایان نامه تان قرار است فلان تعداد واژه  داشته باشد. پایان نامه ای  بلند بالا که تنها نتیجه ی کارتان با ما خوهد بود.

د: منظور؟

ا:  منظور آن که پایان نامه یک پنجره ی شیشه ای شفاف نیست که عملکردش انتقال بدون تغییر شکل  اطلاعاتی باشد  که کسب کرده اید[9] . آیا می توانید این را نفی کنید؟  فکر می کنم شما با این  شعارکلاس من موافقید: « نه اطلاعات، بلکه انتقال و دگرکون سازی»، یا «ترجمه» ... و این در باره ی پایان نامه ی شما نیر صادق است. غیر از این است؟ [10]

د: شاید، ولی روشن نیست  این شعار چگونه  به علمی تر بودن روشم کمک می کند.   در نظر ندارم جوهر علم را رها کنم.

ا: متنی که نوشته اید، با در نظر گرفتن روش نگارش آن،  شاید شبکه ی کنشگریِ  مورا دارد.  محلی برای آزمایش و تجربه است.   با در نظر گرفتن این موضوع، ممکن است کنشگر و شبکه ای داشته  یا نداشته باشد.   و این دقیقا به روش نگارش آن بستگی دارد.  اغلب متون مرده اند.

د: ولی در برنامه ی ما حرفی از «متن» نبوده است.  صحبت بر سر  « مطالعه ی اطلاعات» است نه نگارش در باره ی آن.

  ا: و به این دلیل است که گفتم شما به شیوه ی بدی تدریس می شوید! نیاموختن چگونگی نگارش  پایان نامه ی  دکترا به دانشجویان همچون نیاموختن تجربیات آزمایشگاهی به دانشجویان شیمی است.  به این دلیل این روز ها فقط نگارش  تدریس می کنم . و شعار من این است: « توصیف کن، بنویس، توصیف کن، بنویس، تمرین کن. »

د: مشگل این است که استاد راهنمایم اصلا چنین توقعی ندارد. خواستش آن است که به طور کلی، مطالعاتم قابل سازمان یابی باشد و « صرفا توصیف» نمی خواهد.  حتی اگر توصیه ی شما را به کار بندم، یک توصیف خوب خواهم داشت و بعد چه؟  هنوز ناچارم برایش چارچوب  و تیپولوژی  ( گونه شناسی)‌ مشخص کنم،  مقاسیه کنم، ‌توضیح دهم، و عمومیت بدهم. و به این دلیل بسیار نگرانم.

ا:  فقط  زمانی احساس نگرانی کنید که کنشگر هایتان نیز  به طور پیوسته، فعالانه، با وسواس و پس  کنشی[i]  چنین نمی کردند: آن ها نیز مقایسه می کنند، تیپولوژی و استاندارد  تولید می کنند، آن ها نیز سازواره ی خود، ایدئولوژی، و تفکرات خود را می پراکنند. .. شما  نیز  آنچه آن ها بسط می دهند، ابراز و مقایسه می کنند را توصیف کنید.  این به معنای اضافه کردن  لایه ای دیگر به « صرفا توصیف» نیست. ...

 

در باره ی کنشگرانی که رد پایی از خود به جای نمی گذارند و احتیاجی به مطاله ندارند. [11]

د: ولی اکر کنشگر های مورد مطالعه فعالانه مقایسه و سازماندهی  نکنند و عمومیت ندهند چه؟   در آن صورت به بن بست افتاده ام و توضیح دیگری نمی توانم اضافه کنم!

ا: عجب برخوردی! اگر فعال نباشند هیچ اثری از خود به جای نمی گذارند و شما نیز  اطلاعاتی کسب نکرده اید: چیزی برای گفتن ندارید.

د: منظور آن که اگر اثری ندیدم باید سکوت اختیار کنم؟

ا: عجب! این سؤال را در مورد مطالعات علوم طبیعی نیر می کنید؟ مسخره  نخواهد بود؟ آیا فقط دانشمندان علوم اجتماعی قاددند چنین کنند؟ آیا در نظر داری  داده بسازی؟

د: البته که نه.اما می خواهم .....

ا: خوب! اقلا نسبت به بسیاری از همکارانت  معقول تری!  بدو ن اثر، احتیاجی به توصیف نیست بنا بر این سکوت کن.  مثل نقشه ی  کشوری در قرن شانزدهم است: کسی نه  به آن کشور رفته  و نه از آن برگشته.  سرزمین ناشناخته  Terra incognita!

د: اما کنشگران نامرعی که به شکل پنهانی فعالند؟

ا: اگر فعال باشند از خود ردی به جای می گذارند و اطلاعاتی خواهید  یافت و می توانید در باره ی آن ها صحبت کنید، در غیر این صورت سکوت کنید.

د: ولی اکر سرکوب، نفی ویا ساکت شده باشند چه؟

ا:  بدون ارائه ی  شاهد، به هیچ وجه نمی توانید ادعای وجود آن ها را داشته باشید. این شاهد می تواند غیر مستقیم،  پیچیده، exacting باشد ولی به آن نیاز دارید. ...

د: شاهد؟ ایا این اثبات گرایی نیست؟

ا: امیدوارم این طور باشد.  چه فاید دارد بگوییم چیز هایی فعالند ولی شاهدی نمی توانیم ارائه دهیم؟  ترسم از آن است که نظریه های علوم اجتماعی را با نظریه ی توطئه اشتباه می کنید.  البته اذعان دارم که امروزه اکثر دانشمندان علوم اجتماعی به آن متوسل می شوند.

*****************

 

آخرین بخش این مقاله در هفته آتی منتشر خواهد شد.

 

 یادداشت ها

 

 

[1] ‘gathering

[2]  hermeneutics  مطاله ی قوانین تفسیر متن: تأویل

[3] subjective

[4] ’view from nowhere’

[5] empiricism

[6] One of Shakespeare's best known lines. The quotation is sometimes now repeated ironically when someone is in need of some unimportant item.

[7] Ontologies (در متن ، این واژه به جمع است)

[8] لحن شوخ و طنز آلود لاتور اغل بدر نوشته ها و سخنرانی هایش هویداست.

[9] transporting without deformation, the information

[10] ‘There is no in-formation, only trans-formation’, or translation

[11] On actors who leave no trace and don’t need to learn from a study

[i] reflexively

[1] transporting without deformation, the information

 

بخش اول این مطلب

شاخه اصلی

علم

استفاده از نظریه‌ی شبکه‌ی کنشگر در مطالعه‌ی نظام های اطلاعاتی گفتگویی شبه سقراطی (بخش اول)

پیشگفتار/ این مقاله ازتلفیق چند گفتگوی واقعی با دانشجویانم در باره ی شبکه ی   کنشگر(ANT) و گفتگویی تخیلی  نوشته شده است. ...   صحنه ی گفتگو، دفتری در دانشکده ی  علوم اقتصادی لندن[4]،  و زمان،‌ روز سه شنبه ای از ماه فوریه است.  بعد از ظهر  است دانشجویان عازم بار بیوروند.  کسی به آرامی به در  دفتر استاد می زند و دانشجوی داکترایی در آستانه در ظاهر می شود

 سر آغاز:  درباره ی نظریه های مثبت و منفی

دانشجو ( د) : مزاحم نیستم؟

استاد ( ا) : ابدا،  بفرمایید بنشینید.

د: متشکرم

ا:  سؤالی دارید؟

د: بله، حقیقتش درمورد استفاده از نظریه ی شبکه ی کنشگر در پژوهشم مشگل دارم

ا: روشن است، از این نظریه نمی توان برای هر موردی  استفاده کرد.

د: ولی به ما آموخته بودند که .... منظورم این است که این نظریه طرفدار زیادی دارد. منظورتان این است که بی فایده است؟

ا: ممکن است به درد بخور باشد، اما  فقط در صورتی که در مورد چیزی کاربردی نداشته باشد.

د: ببخشید، شوخی  ذنی[5] می کنید؟  من دانشجوی دکترای نظام های اطلاعاتی[6] هستم، پس توقع نداشته باشید که ...، به علاوه از تئوری های فرانسوی هم بی خبرم ،‌کمی از  هزارلایه [7]را خواندم ولی چیزی سر نیاوردم ...

ا:  ببخشید،  خودنمایی نمی کردم.   نظریه ی شبکه ی  کنشگر قبل از همه، استدلالی منفی است.  هیچ مورد مثبتی[8]  در مورد اوضاع احوال بیان نمی کند. 

د:  در این صورت به چه درد من می خورد؟ 

ا: بهترین استفاده اش این است: « وقتی به التقاطی از سازمان، سخت افزار،  روان شناس و سیاست، همه در یک جمله برخورد می کنید، سعی در جدا کردن آن ها در گروههای جدا نکنید بلکه سعی کنید رابطه ی بین  این عوامل را،‌ که در نظر اول و بر طبق گروه بندی های آکادمیک،  کاملا  غیر قابل مقایسه می رسند، بیابید. نظریه ی شبکه ی کنشگر  قادر نیست  با اطمینان این رابطه را شرح دهد.

د: دراین صورت چرا آن را «نظریه» می خوانید؟

ا: نظریه است ... و فکر می کنم  نظریه ای است بسیار قوی ... ولی در باره ی شیوه ی مطالعه است و بابهتر بگویم چگونه  نباید مطالعه کرد، چگونه به همه ی عوامل  اجازه ی اظهار وجود داد.

د: منظورتان این است که سایر نظریه های اجتماعی  چنین امکانی نمی دهند؟

ا: بله، و دقیقا به دلیل  قدرتشان:   زیرا که قادرند بطور مثبت عوامل متشکله ی اجتماع را شرح دهند. . اکثر اوقات اشکالی ندارد. عوامل متشکله شناخته شده اند. ولی نه در موارد  دگرگونی های سریع و اضافه می کنم نه در مورد مطالعات اطلاعاتی یعنی حیطه ای که حریمی مشخص  ندارند.  در پژوهش موضوع هایی جدید  احتیاج به نظریه ی شبکه  کنشگر داریم.

 در مورد شبکه ها و اهمیت توصیف

د: ولی کنشگرها و عواملی که با آنها سروکاردارم ... منظورم کسانی است که  آنچه  در  آی بی ام   مورد مطالعه قرار می دهم، همه  شبکه ی کنشگر هستند. به بسیاری چیزهای دیگر و همه جا، مرتبط اند ...

ا: و مسأله نیز همین است.  برای چنین مشاهداتی به نظریه ی  شبکه ی کنشگر احتیاجی نیست و هر نظریه ی اجتماعی دیگری این مورد را می تواند توضیح دهد.  برای اثبات این که منابع اطلاعاتی شما درشبکه قرار دارند،احتیاج به چنین استدلال عجیبی ندارید.

د: اما عین واقعیت است، آنها  شبکه تشکیل داده اند؛  ارتباطشان را ببینید: مدار های  یک پارچه کامپیوتری، استاندارد ها، آموزش،  منابع مالی، جوایز، کشورها، فرهنگ ها، هیئت مدیره ها،.. آیا به نظر شما   این ها شبکه تشکیل نمی دهند؟

ا: نه لزوما.  اذعان می کنم که این نظریه  می تواند گیج کننده باشد و کوتاهی از ماست: یا بهتر بگویم همه ی تقصیر ها به گردن Callon است.  نام این نظریه پیشنهاد وی  است... ولی نباید شبکه ای را که توسط توصیف،  مشخص  می شود با شبکه ای که برای توصیف مورد استفاده قرار می گیرد اشتباه کنید.

د: .....؟

ا: حتما  می دانید که ترسیم نقش یک مداد  همان  نقاشی کردن  با  یک مداد  نیست. نام مبهم این شبکه نیز چنین موردی است.   با استفاده از این نظریه، می توان  هم موردی را توصیف کرد که هیچ شباهتی به شبکه ندارد و نیزمی توان چیزی را توصیف کرد که اصلا ویژگی «  شبکه ی کنشگر»  را ندارد.  شما شیئ [9](مترجم: ـ مورد مطالعه ـ)  را با روش اشتباه می گیرید. این نظریه یک روش است و عمدتا روشی منفی است؛  هیچ چیزی در مورد شکل  آنچه  توصیف می کند اظهار نمی دارد.

د: روشن نیست ...  فکر نمی کنید  گروه آی بی ام  که شرح دادم شبکه ای  درخور اهمیت  باشد؟

ا: شاید، ... حتما هست ولی خوب که چه؟

د: دراین صورت می توانم در مطالعاتم از نظریه ی  شبکه ی کنشگر   استفاده کنم.

ا:  شاید  و شاید نه. این بستگی به کاری دارد که به کنشگر[10] یا فعالین[11]  تان نسبت می دهید.  مرتبط بودن، رابطه ی متقابل داشتن و ناهمگون[12] بودن کافی نیست.   مهم  نوع عملی است که از یکی به دیگری در جریان است. فراموش نکنید که واژه ی Network  ( شبکه)  از دو واژه ی net ( تور) و work (کنش) تشکیل شده است.

د: منظورتان این است که استفاده از این نظریه  برای  اثبات این که کنشگران در یک شبکه قرار دارند  کافی نیست؟ 

ا: منظورم دقیقا همین است. شبکه ی  کنشگر مانند نام یک مداد است تا نام شیئ ای که با آن رسم می شود.

د: ولی شما با در نظر گرفتن نظریه ی شبکه ی کنشگر به عنوان  ابزاری که می تواند  مورد استفاده قرار گیرد مخالفت کردید.

ا: زیرا این نظریه یک ابزار نیست.  یا بهتر بگویم ابزار ها هرگز «صرفا»  برای مورد استفاده قرار گرفتن نیستند  بلکه هدف را نیز دگرگون می کنند.  شبکه ی کنشگر (....  اذعان دارم که نام مضحکی است ...! )، به شما امکان  ایجاد پیامد هایی [13] ( تأثیر هایی) را می دهد که ازسایر نظریه های اجتماعی بر نمی آید. تجربه ای بسیار عادی: نقاشی با مداد معمولی تا با  مداد ذغالی  و یا  شیرینی پزی با تنور  گازی و یا با تنور برقی، تأثیراتی متفاوت ایجاد می کند.

د: ولی همیشه چارچوبی لازم است که داده هایم را بتوانم درآن قرار دهم.

ا: اگردر پی ذخیره کردن داده های بیشتری هستی، ظرفیت کامپوترت را اضافه کن. ...

د:  استاد همیشه می گوید : «   برای مطالعه احتیاج به یک چارچوب داری.[14]»

ا: آهان! پس استاد راهنمای شما در پی فروش تصاویراست؟  البته استفاده از قاب برای چنین کاری بهتر است: قاب های طلایی، سفید، حکاکی شده، باروک، آلومینیومی، و غیره.  ولی آیا هرگزبه هنرمند نقاشی برخورده اید که قبل از نقاشی، در پی قاب باشد؟ فکرنمی کنید این کمی عجیب باشد؟

د:  شما با واژه ها بازی می کنید، منظورم از «قاب»  نظریه، استدلال، نکته ای کلی، یک مفهوم، چیزی برای توضیح داده هاست.  همیشه به آن محتاجیم.

ا: نه! لازم  ندارید.  بگو ببینم:  اگر الف «صرفا»  ب  باشد،  مطالعه ی کدام موضوع مهمتر است:  الف که حالتی خاصی از ب است یا ب که قانون است؟

د: احتمالا مطالعه ی ب ...ولی  همچنین الف  تا ببینیم آیا واقعا مصداقی است  از .....   فکر می کنم باید هر دو را مطالعه کرد.

ا: من به ب رأی می دهم زیرا الف چیز تازه ای به من نخواهد آموخت. اگر موردی صرفا جلوه ای از حالتی ( مترجم:شرایطی)  است،  آن حالت  را مطالعه کن. مورد مطالعه ای که  محتاج چارچوب نیز هست، به نادرستی انتخاب شده .

د: ولی باید همیشه  زمینه[15] را در نظر گرفت. این طور نیست؟  

ا: اصلا  درست نیست؛  قاب باعث زیبایی نقاشی می شود، نگاه را هدایت می کند و به ارزش نقاشی می افزاید ولی به خود نقاشی چیزی اضافه نمی کند.  چارچوب و یا زمینه، هیچ گونه تأثیری بر داده ها  ندارد. اگرجای شما باشم از چارچوب کاملا پرهیز می کنم و فقط توصیف می کنم.

د:« فقط توصیف.»  می بخشید ولی این بسیار ساده لوحانه نیست؟  آیا این همان تجربه گرایی یا واقعیت گرایی[16] است که  مورد هشدار بوده است؟  فکرمی کردم استدلال شما غنی تر از این ها باشد.

ا: فکرمی کنید توصیف آسان باشد؟‌  شاید آن را با زنجیره ای از کلیشه ها اشتباه می کنید؟ در مقابل هر صد کتابی که در باره ی حاشیه نگاری و استدلال نوشته می شود فقط یک کتاب در باره ی توصیف چاپ می شود. برای توصیف و تدقیق در شرایط و اوضاع،  درک دقیق ومنحصر به فرد هر  وضعی به نظرم بسیار کار می برد.  تا به حال درمورد Harold Garfingel[17] چیزی شنیده اید؟  

 

*********

 بخش های بعدی این مقاله در یکشنبه های آتی منتشر خواهد شد

 

 یادداشت ها

 

 

[1]:  http://en.wikipedia.org/wiki/Actor%E2%80%93network_theory

[2] http://www.bruno-latour.fr/           http://en.wikipedia.org/wiki/Bruno_Latour

[3] framework

[4] http://www.lse.ac.uk/sociology/Home.aspx

[5] Zen

[6] Information Systems

[7]Mille plateaux ( French)   or A Thousand Plateaus: Capitalism and Schizophrenia (FrenchMille plateaux) is a 1980 book by French philosopher Gilles Deleuze and psychoanalyst Félix Guattari.

[8] به معنای تفریف آن چه هست

[9] Object

[10] actors,

[11] actants

[12] heterogeneous

[13] effects

[14] framework

[15] context

[16] empiricism, or realism

[17] http://en.wikipedia.org/wiki/Harold_Garfinkel

هارولد گارفینکل (اکتبر 29، 1917 ـ 21 آوریل 2011) جامعه شناس ethnomethodologist و استاد بازنشسته ی دانشگاه کالیفرنیا در لس آنجلس بودو برای ایجاد و توسعه ethnomethodology به عنوان زمین ی ه تحقیق در جامعه شناسی شناخته شده است. او چندین کتاب منتشر شده و مطالعات انجام شده در Ethnomethodology که در سال 1967 منتشر شد او را مشهور ساخت.  

 

 

************************************

صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ:   

http://anthropology.ir/node/25421

 

دوست و همکاری گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید
http://anthropology.ir/node/11294

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:
شماره حساب بانک ملی:
0108366716007
 شماره شبا:
‪IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07
 شماره کارت:
6037991442341222
به نام خانم زهرا غزنویان

 

 

 

شاخه اصلی

علم

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - برونو لاتور