اومبرتو اکو

واژه ها .... این واژه های لعنتی!

واژه ها .... این واژه های لعنتی! / عاطفه اولیایی/

یادش به خیر!  یاد آن بحث های  داغی که  بیشتر دانشجوی جهان سومی و استاد  جهان اولیش را درگیر می کرد.  دانشجو از شنیدن این که  رابطه ی بین  زبان و واقعیت یک طرفه است، زیرا که  «زبان واقعیت را رقم می زند» و .... در جلسات بعدی هم «  در خارج از متن ، هیچ وجود ندارد» ، « واقعیات ذهنی اند»،  و « نویسنده هم جان به جان آفرین تسلیم کرده است.»   و استاد  نیز ناآرام بود ...  از به چالش کشیده شدن در چنان محیط فرهنگی که بحث ها ی دامنه دار را در کلاس ( شاید  هم در واقع همه جا)  حملات شخصی،  گستاخی و رودررویی می داند و نمی پسندد.‌

این که بگوییم واقعیت از طریق زبان بیان می شود،  آنچه بیان می شود جنبه ای از واقعیت است که آگاهانه یا ناآگاهانه بر اساس تمایزگذاری های گوینده انتخاب شده است با این که  واقعیت  خارجی  چنان سیال است که گویی وجود ندارد،‌ و  یا این که از ورای  واژه ها شگل می گیرد، زمین تا آسمان فاصله داشت!  با  پرش از روی این دره و با نادیده گرفتن  خاصیت ارجاعی زبان  ( که مطلق نیست ولی وجود دارد)،  دنیا را  می توان مطابق میل خود توصیف کرد و توصیف را نیز عین واقعیت دانست. از طرف دیگر آیا به راستی می توان واٰژه را محمل واقعیت دانست؟   و یا شاید حتی  بازتاب آن خواند؟ آیا در مسیر دیدن به گفتن، فعالیت ممیزی فکری ـ ذهنی  وجود ندارد؟‌ اگر  وجود داشته باشد پس انگیزه هم در این روند جایی دارد زیرا که گوینده قرار نیست  ماشینی برنامه ریزی شده باشد.  در این صورت مرثیه ی مرگ نویسنده  را خواندن، چندان جایی ندارد.   انتخاب واژه ها را  ( این واژه های دوست داشتنی و لعنتی! )‌ محرکی است ، حال چه آگاه چه ناخودآگاه!  اما باید واقعیتی وجود داشته باشد که  توسط عاملی به کلمه ریخته و بیان/نوشته/نمایانده  شود.

این ساده ترین استدلالم بود در ادعای توانایی زبان ( و واژه)‌  به ساختن واقعیت.  دنباله ی  منطقی نظر استاد و بازتاب اجتماعی آن عبارت است از  مسؤل دانستن  کامل فرد  در ساختن اقعیت زندگی خود.  نظری که بین دست راستی های مخالف برنامه های رفاه اجتماعی ریشه ای بس عمیق در خودخواهیشان دارد. فقیر مقصر فقر است .....

 نکته ی ظریفی که طرفداران سیاست های راست را در عرصه ی اجتماع و  دانشجویان مبهوت پسا مدرنیسم و لیبرالیسم را در دانشگاه ها  به دنبال چنین مواضعی می کشاند، در  وجود ته رنگی  از  حقیقت  در این نظرات است، و تأکید می کنم: تنها  ته رنگی!

بله، زبان واقعیت را می سازد ولی  نه در خلأ‌ بلکه بر زمینه ای که از پیش وجود داشته است!  این زمینه را افراد می سازند ونه واژه ها و در خلأ!     بله، واقعیت سیال است ولی نه از امروز به فردا!  و نه به آن شدت سیال،  که توصیف و معنا کردن را نا ممکن کند.   بله،  فرد مسؤل شکل دادن به واقعیت زندگی خود است ولی از مس، نمی تواند طلا بسازد و اگر هم  روزی این آرزو عملی بشود، نه به این زودی ها و نه برای همگان است!

 بخشی بسیار کوچک از حقیقت را  کل آن  و نیز مطلق  خواندنش   فریبکاری است و نیز  وجهی از آن  را، هر چند کوچک و هر چند دور، ندیدن،  نا آگاهی است.  ندیدن وجهی که آرام آرام  باعث دگرگونی است، می تواند نتایج دهشتناکی داشته باشد. رمان «گورستان پراگ» امبرتو اکو را به یاد می آورم که نحوه ی شکل گیری نظریات ضد یهودی را چگونه با زبردستی  به  روایت کشانده است.  اولین آجر  کوره های آدم سوزی هیتلر، در قرون وسطی گذاشته شد، و آن هم  با دیگری گردن یهودیان،  «لطیفه» پراکنی در مورد آن ها، داستان  بافی و البته بدون دسیسه  های سیاسی کار ار پیش نمی رفت.  توده ها هم برای سرگرمی و «خوش گذرانی»  این تاکتیک های نخبگان قدرقدرت را «معصومانه» ( اگر نگوییم ابلهانه)   طی قرن ها  تکرار کردند تا هیتلر توانست در قرن بیستم، این کشته را درو کند و با برتر شمردن  خودِ آریائيش، به پای سوزاندن یهودی دیگر شده برود.

بله، زبان واقعیت را می سازد ولی  نه در خلأ  و نه از امروز به فردا.   چرا واژه های مورد استفاده برای سخن گفتن از دیگری،‌زنان، کودکان و شوخی های ملیتی، جنسی و جنسیتی به  حساسیتی روز افرون دامن زده اند؟ سی  چهل سال پیش چنین نبود. خیال همه هم راحت بود،... هر که هر چه می خواست می گفت و شنوندگان نیز با او همراهی می کردند؛ و اگر هم  در میانِ حتک حرمت شدگان بودند،  به روی خود نمی آوردند. برای قدرت سرکوبگر چه از این بهتر؟  هر چه برخورد کمتر، امکان ایجاد فضای آموزشی کمتر و توده های  نا آگاه تر و بردبار تر دهنه را راحت تر می پذیرند،  سپس خود را محق به افسار بستن  نیز می دانند.

  آیا برخورداری از چنین  حساسیتی خوب است یا بد؟  سنجیدن واژه هایی که برای توصیف دیگران به کار می بریم لازم است یا نه؟  این حساسیت  انسانی است یا مته به خشخاش گذاشتن است؟  آیا همچنان که مارکسیست ها تبلیغ می کردند،‌ اصل را فراموش کردن و به تله ی فرع افتادن است؟   عاملیت یافتن و دفاع از خود و همنوع است یا نادیده و بی اهمیت شمردن اوست؟  استقبال از «دیگری»  با آغوشی باز است یا منزوی ساختنش؟‌  برجسته کردن  هویت خود به قیمت نفی هویت دیگری است یا محق دانستن هویت های دیگر است؟

در هر دوسوی  این روند بوده ام. من و خانم استاد،  برای هم، دیگری بودیم: من، زنی جهان سومی و تازه وارد و محتاج  « فراگیری  حقوق زنان» و بنا بر این، موظف به  قبول هر چه به حلقومش می ریزند  و «او»‌،  زیرا که  «ما» را نمی شناخت.  در آن دوره، ما نه با یکدیگر،  که با کلیشه هایی که دیگران از ما ساخته بودند ( و درونی کرده بودیمشان) در تعامل بودیم... ولی به تدریج، کلیشه های «دیگری ساز » دیروزی، لااقل  به گفتگو با هم نشستند،  وی با وجهی از زنان جهان سومی آشنا شد که برایش غیر منتظره بود و من نیز دریافتم زنان را بسیار بیش از آنچه فکر می کردم نیاز و شایستگی است.

نکته ی دیگر،  سنجش خود است. چگونه به خود اجازه می دهیم به دیگری نظر از بالا بیندازیم حتی به شوخی؟ مگر نه آن که لازمه اش برتر دانستن خود است؟  بر پایه ی چه معیاری ارجح شده ایم؟ 

همه این شعر را در باره ی رفتار نازی ها  با «دیگری»‌  به خاطر داریم: 

اول سراغ کمونیست ها آمدند،

سکوت کردم چون کمونیست نبودم.

بعد سراغ سوسیالیست ها آمدند،

سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم.

بعد سراغ یهودی ها آمدند،

سکوت کردم چون یهودی نبودم.

سراغ خودم که آمدند،

دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید.[1]

 

واژه ها!  این واژه های لعنتی و دوست داشتنی ... 

 

 


*********
این مطلب بخشی از کتابی است که به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.


**********

 

[1]

فریدریش گوستاف امیل مارتین نیمولر (به آلمانی: Friedrich Gustav Emil Martin Niemöller) (زاده ۱۴ ژانویه ۱۸۹۲ – درگذشته ۶ مارس ۱۹۸۴) کشیش پروتستان ضد نازیسم است که به خاطر مقاومت در برابر هیتلر و گفتار کوتاه شعرگونه‌اش که به اشتباه به برتولت برشت نسبت می‌دهند و مدام دستکاری و کم و زیاد می‌شود، شهرت جهانی دارد.

 

تاریخ انتشار

شنبه, مرداد 2, 1395 - 22:41

شاخه اصلی

سیاسی

درگذشت اومبرتو اکو

امبرتو اکو

منتقد ادبی، نویسنده و رساله نویس- که بیشتر به خاطر رمان 1980 خود با عنوان «نام گل سرخ» مشهور بود- با سرطان دست و پنجه نرم می کرد. یاد اومبرتو اکو، متفکر مشهور ایتالیایی، که با رمان «به نام گل سرخ» به شهرت رسید، [همواره] به عنوان استاد مسلط فرهنگ ایتالیایی بعد از مرگش در سن 84 سالگی، گرامی داشته خواهد شد. اکو جمعه شب بعد از کشمکشی [طولانی] با سرطان در گذشت. ماتیو رنزی، نخست وزیر ایتالیا، [در بزرگداشت وی] اظهار کرد که: «وی مثالی ناب از اندیشمندی اروپایی بود، که خرد بی همتای گذشته را با ظرفیت های نامحدود برای پیش بینی آینده ترکیب کرد. فقدان صدا و نوشته­ ها،  تفکر تیزبینانه و زنده، و انسانیت وی برای فرهنگ ایتالیا خسرانی عظیم است.

وزیر فرهنگ ایتالیا، داریو فرانچسچینی، بر روی توییتر خود نوشت: « اکو تا آخرین روز زندگی اش جوان باقی ماند. استادی که فرهنگ ایتالیا را به کل دنیا عرضه کرد.»

 روزنامه دلا سرا اکو را به عنوان نویسنده ای که فرهنگ ایتالیا را تغییر داد توصیف کرد، در حالیکه روزنامه لا استامپا کشور را در مرگ وی عزادار خواند.

اکو با کتاب های پر فروشش و نوشتار دانشگاهی اش، هم در ایتالیا و هم در سراسر دنیا، تبدیل به یک صدای روشنفکرانه شد.

وی، در سطح بین المللی،  به خاظر کتاب  «نام گل سرخ»، بسیار مشهور شد؛ یک رمان کارآگاهی قرون وسطایی که  در خلیجی در ایتالیا اتفاق می افتاد و برادر ویلیام باسکرویل را در تحقیقاتش بر روی یک سری مرگ مشکوک دنبال می کرد، این رمان تخیل جهانی را تسخیر کرد،  فیلمی از آن با بازی شون کانری ساخته شد.

این کتاب برای اکو شهرتی بین المللی  به بار آورد. وی رمان های دیگری را هم به رشته تحریر در آورد، مثل «پاندول فوکو» در سال 1988. آخرین کار وی، با نام «شماره صفر»، سال گذشته چاپ شد و داستانش حول محور یک روزنامه در میلان است که با دخالت سرمایه دار بزرگی هدایت می شود. آخرین رمان وی، در ماه های آینده  پس از مرگش منتشر خواهد شد.

با اینکه کارهای اکو میلیون ها نسخه را به فروش رساند، وی به دنبال سلیقه عمومی نبود. وی وی در سال 2011 به روزنامه گاردین گفت: «تنها منتشران و برخی روزنامه نگاران هستند که باور دارند مردم به دنبال چیزهای ساده هستند، مردم از چیزهای ساده خسته شده اند. آن ها می خواهند که به چالش کشیده شوند».

در حالیکه اولین رمان وی تا سال 1980 منتشر نشد، اکو گفت که همواره یک «محرک روایی» داشته و نوشتن داستان را در سن 10 یا 12 سالگی آغاز کرده است. وی که در 5 ژانویه 1932 در آلساندریا، شهری در شمال  غربی ایتالیا متولد شد، ارزوی پدر را برای مطالعه حقوق نپذیرفت و در عوض در رشته فلسفه و ادبیات در دانشگاه تورین تحصیل کرد.

پس از اتمام پایان نامه دکتری،  در رای، رسانه دولتی ایتالیابه عنوان ویراست دار فرهنگی مشغول به کار شد. وی به نشانه شناسی، مطالعه نشانه ها و نمادها، علاقه مند شد و نشانه شناسی را در دانشگاه بولونیا تدریس کرد. نوشته های دانشگاهی مهم او عبارتند از «زیبایی»، و «زشتی»، که به بررسی شکل گیری درک افراد در طول تاریخ می پرداخت.

جورج لیکاف، استاد زبان شناسی شناختی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا، معتقد است که دوستش [اکو] «رویکرد دانشگاهی به ادبیات را با احترام به مطالعه شکل های رایج هنر تغییر داده است».

«وی نشان داد که چگونه نه تنها فرهنگ را به طور کلی درک می­کند، بلکه چگونه به همان شیوه فرهنگی جدید را خلق می کند. این آن چیزی است که وی بدان می پرداخت. و نه فقط این، وی از هر دقیقه اش لذت می برد. بودن با اکو یعنی لذت بردن از زندگی».

نویسنده: کوین راولینسون، 20 فوریه 2016

منبع:

http://www.theguardian.com/books/2016/feb/20/italian-author-umberto-eco-dies-aged-84

تاریخ انتشار

شنبه, اسفند 1, 1394 - 19:58

شاخه اصلی

ادبیات

سفربه خير آقای اکو!

تصویر: اکو و امامی
مردگان امسال زنده ترينِ زندگانند

    برخي ها براي آن زاده مي شوند كه بمانند. مي آيند و مي مانند. در آسمان ابديت جاودانه اند و برخي ها همچون مردگانند زنده اند اما مرده اند.

امبرتو اكو   .. انسان شناس ..نشانه شناس  ..  فیلسوف و اد یبی ماندنی است .نامي است كه ماند. شرف روشنفكري شولايي است بر تن او تا ابديت. شولايي ماندني تا گواهي باشد براي اهل قلم و ادب.

يك بار به من گفت من همان «كُزيمو»ي داستان بارون درخت نشين ايتالو كالوينو هستم. بر فراز درخت زندگي نشسته ام و زندگي را مي نگرم. اصلاً روشنفكر و نويسنده بايد چنين باشد. در بازي هاي سياسي دخالت نكند، اما به سرنوشت مردم و جهانش بي اعتنا نباشد. روزگارش را شهادت دهد و اگر ضروري و نيازي بود شهيد شود. به من گفت اين سخنان را در جنبش دانشجويان شورشي در سال 1968 گفتم و گفتم من نمي توانم در احزاب سياسي نام نويسي كنم اما گواهي راستين هستم بر جنبش آزاديخواهي شما جوانان پر شور و شوق. برخي از آن جوانان مرا هو كردند اما چند سال بعد آنها كاركنان و كارمندان «برلوسكوني» نخست وزير وقت ايتاليا شدند و به خدمت او درآمدند و من همچنان بر بالاي درخت زندگي انسان و جهان را مي نگرم.

    نخستين بار امبرتو اكو را نزديك به بيست سال پيش در نمايشگاه جهاني كتاب بولونيا ديدم، آمده بود كه نمايشگاه را افتتاح كند. نمايشگاه كتاب بولونيا شهري كه استاد دانشگاهش بود. دانشگاه بولونيا كهن ترين دانشگاه اروپا. وقتي كه از او رخصت طلبيدم كه كتاب «سه قصه» او را به فارسي برگردانم لبخندي زد و گفت شما كه عضو كپي رايت جهاني نيستيد اين كار را بكن چه نيازي به اجازه. گفتم اما از نظر اخلاقي مي خواهم كه اين نخستين كتابي باشد كه از شما به رخصت تان و از زبان ايتاليايي با پرداخت حق كپي رايت به فارسي نشر يابد. پذيرفت و به ناشر توصيه كرد كه كتاب واگذار شود. لبخندي بر لبانش نقش بست و گفت مگر كتاب هاي ديگر من به فارسي درآمده؟ گفتم بله و بسياري از جمله «به نام گل سرخ». گله كرد كه چرا ناشر حتي نسخه اي را براي او نفرستاده. كتاب را برايش پست كردم. چهره مهربان امبرتو اكو در نگاه اول با لبخندي پوشيده شد. در چشمان پرشورش مهرباني و طنز موج مي زد. چه خوب شرق و ايران را مي شناخت. صحبت مان گل انداخت. از ابن خلدون و ابن سينا و مولوي سخن ها گفت. گفتم آقاي اكو در ميهن ما بسيار جوانان شما را دوست دارند. فرصتي كرديد بياييد و ميهمان ما باشيد. پذيرفت، در آن سال ها دعوتي انجام گرفت و بنا شد كه وي همراه همسرش به ايران بيايند. اما كساني دست به كار شدند... و سفر انجام نگرفت.

    بار ديگر ماه پيش بود كه مجله چلچراغ به بهانه زادروزش در 5 ژانويه ويژه نامه اي به وي اختصاص داد. با روي جلدي مزين به تصوير او و يادداشتي از من با عنوان «آقاي اكو زادروزت مبارك هر روزت مبارك».

    اين مجله را همراه نامه اي و چاپ دوم كتاب «سه قصه» برايش فرستادم. هفته بعدش به ميلان تلفن زدم. صدايي گفت آقاي اكو ناخوش است. مجله و كتاب و نامه ات را ديده و آرزو كرده كه حالي خوش بيابد و به ايران سفر كند، اما شمع وجودش در نيمه شب شنبه خاموش شد. چه مي گويم. شمع دلش و انديشه اش جاودان ماند. شمعي كه سه نور پراكند و مي پراكند. فيلسوفي يگانه، استاد فلسفه، نشانه شناسي و قرون وسطاي دانشگاه بولونيا كه بيش از 30 دانشگاه جهان به وي دكتراي افتخاري پيشكش كردند. شمع ديگر و چهره ديگر اكو رمان نويس و اديبي است كه با چند اثر ماندني بر غناي ادبي جهان افزود. سومين شمع و روشن ترين شمع روشنگري او بود بر حوادث ميهنش و جهان پيرامونش. هر هفته در مجله «اسپرسو» و روزنامه «لارپوبليكا» نوشته اي مي نوشت و از آگاهي و آزادي مردمان دفاع مي كرد. اين يادداشت ها و مصاحبه ها را در كتابي با نام «فاشيسم ادبي» گرد آوردم كه بناست به همت نشر كتاب پنجره درآيد. مي خواستم اين كتاب با يادداشتي از او در ديباچه كتاب درآيد. مي خواستم عيد امسال به بولونيا بروم و از نزديك گپ و گفت و گويي با او داشته باشم... اما جمعه   شب   چراغ زندگي اش خاموش شد.. بي گمان چراغ انديشه هايش، تلاش و كوشش براي محرومان، بي پناهان، بي صدايان، ستمديدگان و مهاجران در همه دل ها روشن و فروزان خواهد ماند. جهان ما به راه او و پيام او وفادار خواهد ماند. مردي كه انسان را دوست داشت و براي رهايي انسان به جد و جهد و به جان كوشيد.

    ٱقاي اكو! سفر به خير، آخرين سفر به خير...

 

 

 

تاریخ انتشار

دوشنبه, اسفند 3, 1394 - 00:20

شاخه اصلی

ادبیات

نازنینی که از دست رفت!

نازنینی  که از دست رفت.

 سی ام بهمن ۱۳۹۴ معادل ۲۱ فوریه ۲۰۱۶ خاموشی امبرتو اکو،‌ فیلسوف، نشانه شناس، ادیب و نویسنده ی عالیقدر ایتالیایی را در سن ۸۴ سالگی درمیلان رقم زد. او که  در خارج از ایتالیا  و بین عامه خوانندگان، به خاطر رمان «  نام گل سرخ» مشهور شده بود،  ید طولایی در مطالعه و تفسیرو تحلیل فرهنگ ها و خرده فرهنگ ها از ورای نشانه هایی هر قدر به ظاهر بی ارزش ( ازمیکی موس گرفته تا سوپر من )‌ و نیز استفاده از آن ها در نگارش رمان های  بی نظرش داشت. چنین تبحر، همراه با شوخ طبعی اکو، دلنشینی دشوار ترین متون وی را تضمین کرد.   رمان « آونگ فوکو» (داستان زندگی فیزیک دان فرانسوی ـ ۱۸۰۰) را  با  تار های  معادلات ریاضی و  پود های  کبالا و شخصیت های دیسنی بافت.   «گورستان پراگ»  داستان های اکثرا واقعی توطئه هایی است انباشته از قرون وسطی تا قرن نوزده که به سوزاندن یهودیان در کوره های هیتلر انجامید.  چه به درستی ادعا داشت: « در قرون وسطی می زییم»!مگر نه آن که «  نام گل سرخ» در بسیاری موارد بازگویی اتفاقات روزمره ی دوران ماست؟

اکودر ۵ ژانویه ی ۱۹۳۲ در آلسندریای پیه مون در شمال شرقی ایتالیا به دنیا آمد. وی همواره  گنجینه ی کتاب های  پدربزرگ، داستان های مادر بزرگ،  خاطرات  زندگی دردوران فاشیسم، وجداییش از کلیسای کاتولیک را از فاکتور های تعیین کننده ی علائق بعدی خود می شمرد. او نه تنها به پنج زبان (به علاو ی لاتین و یونانی کلاسیک)، با مردم  سراسر جهان صحبت کرد بلکه دانشجویانش را نیز از گفتگوهای شبانه و طولانی در بارهای بولونیا محروم نساخت.

 اکو  خود را محبوس شهرتش می یافت، وی نه برای خاموش کردن عطش خوانندگان ( شایعه ی نوشتن رمانی در باره ی موزارت) بلکه برای پاسخگویی به  نیاز خود  با وسواس به انتخاب موضوع رمان هایش فکر می کرد  زیرا که فکر می کرد  »مردم از چیز های ساده خسته شده اند».

توجه وتحلیل نشانه های اتفاقات روزمره و آنچه را که «عادی» می خوانیمشان و پیوندشان به گذشته های بسیار دور مرا به خواندن  و ترجمه ی  نوشته های اکو  جذب کرد

این خلاصه نه بازتاب والایی اکو بلکه غم  از دست دادن نازنینی است غیر قابل جایگزینی.

 و این هم پایانی پیرو خواسته ی خودش: 

چند دهه پیش در برنامه تلویزیونی آپوستروف که از تلویزیون کانال 2 فرانسه پخش می شد و با نویسندگان مختلف گفتگو می کرد  به نام"بیوگرافی چینی" و معمول بود  در پایان برنامه چند سوال نسبتا خنده دار بپرسند، وقتی از اکو پرسیدند ماده مخدر مورد علاقه اش چیست گفت "من متاسفانه سیگار می کشم ولی مخدر مورد علاقه ام خوابیدن است. سوال دیگر این بود که بعد از مرگ اگر می توانست با کسانی که برای دفنش جمع شده اند ارتباط برقرار کند  به آنها چه می گفت جواب داد می گویم "دست از سرم بردارید".

یادش زنده باد

 

********************

صفحه ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe
 *********************

 

تاریخ انتشار

سه شنبه, اسفند 4, 1394 - 22:37

شاخه اصلی

نشانه‌شناسی و تحلیل گفتمان

اومبرتو اکو درگذشت

اومبرتواکو بیش از آن که نام یک فرد باشد، نامی بزرگ بر فراز اندیشه های فلسفی، ادبی، انسان شناسی، نشانه شناسی، تاریخ قرون وسطی و نیز رمان نویسی بود. درگذشت وی در سن 84 سالگی بر اثر بیماری سرطان اگرچه نشان می دهد که همه غول ها در برابر غول بزرگ مرگ، ناتوانند و بالاخره در برابر آن زانو خواهند زد، ولی این نکته را هم می نمایاند که انسان بیش از هر چیز در اندیشه خویش از خلال زبان ماندگار است. امروز دیگر اومبرتواکو در میان اندیشه های جهانی حضور ندارد، ولی شخصیت بزرگی مانند او همچنان زنده است و در میان ما و همه حوزه های آکادمیک و اندیشه دنیا نفس می کشد. اکنون 40 کتاب علمی، 5 رمان و صدها مقاله از او و یا شاید او در 40 کتاب علمی، 5 رمان و صدها مقاله حضور دارد.

انسان شناسی و فرهنگ از دست دادن این متفکر برجسته را ضایعه ای برای دنیای اندیشه می داند و ماه ها بیش از این به تشکیل پرونده برای این متفکر نامدار اقدام کرده بود و مجموعه ای از آثار ایشان را با ترجمه هایی که عمدتا همکار ما خانم عاطفه اولیایی انجام داده بود، منتشر کرده است. در زیر می توانید لینک این پرونده را ببینید:

پرونده اکو در انسان شناسی و فرهنگ

پرونده اکو در سایت قدیمی انسان شناسی و فرهنگ

گاه شمار زندگی اومبرتو اکو بر مبنای لوموند:

اومبرتو اکو در گذر زمان

  • 5 ژانویه 1932- تولد در الساندریا
  • 1955-1958- معاون RAI (رادیوتلویزیون ایتالیایی S.P.A که شرکت پخش عمومی و ملی ایتالیاست و متعلق به وزارت اقتصاد و دارایی  این کشور است)
  • 1962-کتاب  «اثر گشوده» که پایه گذار کار نشانه شناختی اومبرتو اکو است.
  • 1975- کرسی نشانه شناسی در دانشگاه بولونیا
  • 1980-کتاب «نام گل سرخ» که در سال 1986 ژان ژاک آنو (Jean-Jacques Annaud) در سینما از آن اقتباس کرد.
  • 1992-1993- صاحب کرسی اروپایی در کلژ دوفرانس
  • 2000- کتاب  «بائودولینو»
  • 2015- انتشار آخرین رمان وی، «شماره صفر»
  • 19 فوریه 2016- مرگ در 84 سالگی

منبع: لوموند : http://www.lemonde.fr/livres/article/2016/02/20/umberto-eco-en-dates_4868788_3260.html

 

 

اومبرتواکو در ویکی پدیای فارسی

خبر درگذشت اومبرتواکو در فارس نیوز

خبر درگذشت اومبرتواکو در خبرآنلاین

 پرونده اومبرتواکو در خبرگزاری مهر

خبر درگذشت اومبرتواکو در خبرگزاری مهر

تاریخ انتشار

شنبه, اسفند 1, 1394 - 13:10

از حضرت آدم تا سردرگمی زبانی [ به دنبال زبان کامل] ( بخش دوم)

در این اثنا، مسیحست دین رسمی شد ودر شرق قلمرو به زبان یونانی و در غرب آن به زبان لاتین تبلیغ می شد.   بعد از آن که جِرُم مقدس[1]، کتاب عهد عتیق[2] را در قرن چهارم ترجمه کرد، احتیاج به دانستن زبان عبری کمتر احساس می شد. این مورد در باره ی زبان یونانی نیز مصداق یافت.  الهیات مسیحی بر اساس نوشته های عهد عتیق  به زبان عبری و عهد جدید عمد تا به زبان یونانی تدوین شد. اگوستین مقدس عبری نمی دانست و به زبان یونانی نیز تسلط نداشت.(ر.ک  به مارو[3] ۱۹۵۸) و این خود معمایی است: مردی که از راه تفسیر کتاب مقدس، در پی درک معنای حقیقی الهیات بود،  تنها ترجمه ی لاتینی آن ها را می توانست بخواند. به نظر می رسد وی هیچگاه به  فکر رجوع به نسخه ی اصلی به زبان عبری نبوده است.   با شک به اینکه یهودیان هر اشاره ای در باره ی ظهور مسیح را از متون مقدسشان حذف کرده باشند، وی هرگز به یهودیان اعتماد نکردو تنها به مقایسه ی نسخ  مختلف ترجمه شده پرداخت تا  مقبول ترین آن ها را بیابد.  بدین ترتیب، اگر چه اگوستین مقدس پدرتفسیر متون مذهبی ( هرمنوتیک) خوانده شد، هرگز یک زبان شناس تطبیقی نبوده است. 

اگوستین مقدس تصوری از زبانی کامل که مشترک عام باشد، داشت.  ولی این نه زبان واژه ها بلکه  زبانی  سامان یافته ازخود اشیاء بود.  او دنیا را به مثابه کتابی می دید که به دست خدا نوشته شده است. آن هایی که توانایی خواندن این کتاب را داشتند قادر به درک تمثیل های مستوربوده واز نمود ها،  در پس ارجاعات  به اشیاء ساده ی زمینی ( گیاهان، سنگ ها و حیوانات) راز گشایی می کردند.  لیکن درک این زبان جهانی که توسط خالق شکل یافته بود، بدون در دست داشتن کلید آن امکان پذیرنبود.   کوشش برای ارائه ی چنین کلیدی بود که طی قرون وسطی،  باعث وفورکتب علوم طبیعی با شرح حیوانات و آمیخته به  پند های اخلاقی،  کتب گوهر شناسی ، دانشنامه ها و  اطلس[4] ها شد. رد پای  این سنت در داستان خودمان نیز آشکار است: فرهنگ اروپایی  نیز با این این باور که حقیقت  به نتهایی از طریق  خط نقش ها، و سایر تصاویر رمزگونه  قابل بیان است، هر از چندی به نماد و نشانه ها رو کرده است.  با این حال  دغدغه ی فکری نمادین اگوستین مقدس با آرزوی بازیافت زبانی گم شده که کسی شاید و یا باید دوباره  به آن سخن گوید غرابتی نداشت.    

زبان عبری قطعا برای اگوستین و تقریبا تمام پدران اولیه  مسیحیت، زبان ازلی بود.  زبانی بود که قبل از بابل بدان سخن می گفتند.  پس از سردگمی[5] نیز زبان قوم[6] برگزیده بود.  با این حال اگوستین کوچکترین علاقه ای به بازیابی آن زبان نداشت و از لاتین  که دیگر حالا زبان کلیسا و الهیات بود به راحتی استفاده می کرد.    چند قرن بعد، ایزودر سویل[7]  پنداشت که سه زبان مقدس وجود داشته است: عبری، یونانی و لاتین زیرا که نوشته های بالای صلیب به این سه زبان بود.( etymologiarum,IX,1).   با چنین  اسنتناجی، مشخص کردن زبانی که خداوند به آن گفت «  نورباشد! » مشگل تر شد.

 معمای زبانی دیگری نیز پدران کلیسا را به خود مشغول کرده بود: در انجیل تصریح شده که پروردگار تمام موجودات زمین و هوا را به نزد آدم آورد. اما ماهی ها چه؟ آیا آدم بر ماهی ها نیز نام گذاشت؟  شاید  آوردن ماهی ها از عمق دریا ها تا بهشت کار آسانی نبوده است.  شاید این را موضوع مهمی نینگاریم،  لیکن علیرغم آن که پاسخ پیشنهادی اگوست آن بود که ماهی ها، یک به یک،  همزمان با کشفشان نامیده شدند[8]،  به  همین سؤال که آخرین رد پای آن در « منشا و توسعه ی حروف  الفبا» نوشته ی مسی[9]  و منتشر شده در سال ۱۷۶۳ ( ر.ک به وایت ـ White ۱۹۱۷: II، ۱۹۱۷) یافت شده است، هرگز پاسخی داده نشده است.  

بین فروپاشی امپراطوری روم و قرون وسطای اولیه و قبل ازپیدایش اروپا،  تصوری از آینده ی زبانی این قاره نبود. زبان ها به تدریج شکل می گرفتند. نزدیک به اواخر قرن پانزدهم دیگر نه به زبان لاتینی بلکه به  زبان های گالوـ رومی[10]،-ایتالیایی ـ-رومی یا اسپانیایی ـ رومی صحبت می شد.  در حالیکه روشنفکران با دخل و تصرف در زبان لاتین، کماکان به آن می نوشتند، و در گوشه و کنار  لحجه های محلی  از پیوند  زبان های ماقبل تمدن رومی با زبان های جدید بربر های اشغال کننده شکل می گرفتند.

در قرن هفتم یعنی  قبل از آن که سندی به زبان های رومی و یا ژرمنی نگاشته شود، اولین اشاره به موضوع مورد بررسی ما  پدیدار می گردد و آن کوششی است از جانب دستور نویسان ایرلندی در برتر نمایاندن زبان  ایرلندی ( گی لیک[11]) بر زبان رسمی لاتینی. در نوشته ای به نام «دستورالعمل برای شعرا[12]»  دستور زبان نویسان ایرلندی این چنین به مواد مورد استفاده در ساختمان برج بابل اشاره می کند: « دیگران می گویند که در ساخت برج بابل تنها ۹ ماده مورد استفاده قرار گرفته است یعنی گچ و آب،  پشم و خون،  چوب و آهک، قیر، کتان و مواد گیاهی قیراندود[13] شده...  این مواد نمایانگر نام، ضمیر، فعل، قید، صفت فعلی[14]، حرف ربط ، حرف اضافه، حروف نداست. »  بدون توجه به  ناهنجاری بین ۹ ماده ی ساختمانی برج بابل و فقط ۸ گروه دستوری ذکر شده، منظور وی یکسان شمردن ساخت برج بابِل و زبان است و به این نحو استدلال می شد که زبان گی لیک  تنها زبانی است که بر سردرگمی زبانی غلبه یافت.  پس از سردرگمی زبانی،   اولین زبان  منظم توسط هفتاد و دو[15] اندیشمند مکتب فنیوس[16]  شکل گرفت. طبق  متن دستورالعمل شعرا « پس ازسردرگمی،  هفتاد و دو مرید با برش و الحاق از زبان های دیگر  این زبان را منظم کردند... و بدین ترتیب دستور این زبان شکل گرفت،  هر آنچه زیبا از سایر زبان ها برای این زبان حفظ شد... و چنانچه موردی بود که در سایر زبان ها نام نداشت، بر آن نام نهادند. (9 ـPoli  1989:187).»   این اولین زبان ماوراءالطبیعی،  آثاری از همریختی  با جهان مخلوق داشت، و تا جایی که نظم عناصر تشکیل دهنده ی این زبان  رعایت می شد، نوعی ارتباط  شمایلی[17] بین گروه های دستوری و مراجع  آن  و یا بین وضع و حالت اشیاء و دنیای واقعی  تضمین می شد.

اما چگونه است که در این زمان خاص  سندی مدعی بر تفاوت های حقوق و کیفیات یک زبان با زبان های دیگر پدیدار می شود؟   نگاهی به تاریخ شمایل نگاری  جالب است. قبل ازانجیل پنبه ای[18]( قرن ۵ یا ۶)  و تا اواخر قرن دهم در  نسخه ای از انجیل و بعد از سنگ تراشی کلیسای سالرمو از قرن یازدهم،  هیچ اشاره ای به برج بابل یافت نمی شود،  لیکن بعد از این تاریخ اشاره وافر ( مینکوفسکی ۱۹۸۳) به علاوه گمانه زنی های نظری فراوانی در همین ادوار آغاز می شود.  بنا براین به نظر می رسد که در این زمان است که سردرگمی زبانی  نه تنها به عنوان  مجازات الهی  برای پاسخگویی به غرور انسان،  بلکه تبدیل به  روایتی تاریخی (  یا ماورای تاریخی)  از یک واقعه  و داستانی از چگونگی  تحمیل زخمی عمیق بر بشریت و مداوای  مجدد آن می شود .

 این دوران که به «تاریک» معروف شد، شاهد  رخداد دوباره ی فاجعه ی بابل بود:  اولین اروپایی ها یعنی بربرهای پر مو،  رعایا، صنتعگران دستی بی سواد و بری از فرهنگ به زبان های متعدد سخن می گفتند که فرهنگ رسمی از آن بی خبر بود.  این دوران پیدایش زبانی بود که امروزه بدان سخن می گوییم. آثاری از اسناد نوشته شده به این زبان مانند «سوگند استرازبورگ[19]» ( ۸۴۲) و کارتا کاپوآنا ( ۹۶۰)  در زمانی متآخر یافت می شوند.

 فرهنک اروپا  دربرخورد با متونی همچو 

 « Sao ko kelle terre, per kelle fini ke ki contene, trenta anni la possette parte Sancti Benedicti,»  or « Pro Deo amur et pro Christian poblo et nostro commun   salvamente,» 

به سردرگمی زبانی خود پی برد.

 

  با این حال قبل از چنین متونی فرهنگ اروپایی و در نتیجه اروپا وجود نداشت.  اروپا چیست؟  قاره ای است به سختی تقکیک شدنی از آسیا  که بعد از جداییش از پانگه آ [20] و  قبل از آن که  نامی برایش در نظر گرفته شود وجود داشته است.  لیکن اروپایی که  معمولا از آن سخن می رود  بعد از فروپاشی روم و پس از پیدایش قلمرو رومی-ـ ژرمنی  متولد شد.  شاید  نه این تاریخ و نه حتی  تاریخ اتحاد سرزمین های تحت حکومت کرولنژی[21] ها را نمی توان تاریخ پیدایش اروپا دانست. پس چگونه می توان  سر آغاز تاریخ اروپا را مشخص کرد؟ تاریخ جنگ های مهم  نمی تواند کمکی باشد و به جای آن تاریخ رویداد های زبانی باید در نظر گرفته شوند.  در مقابل اتحاد بزرگ سرزمین های روم ( که شامل بخش هایی از آفریقا و آسیا نیز بود)،  اروپا در وحله ی اول  به مثابه برج بابِل زبان های جدید ظاهر شد و تنها پس از آن بود که به موزائیکی از ملل تبدیل شد.

بنا بر این تشکیل اروپا  بر پایه ی  زبان های عامیانه اش بود.  فرهنگ اروپا در وحله ی اول در واکنشی اغلب مضطرب  به این زبان ها سر می گیرد. درابتدا،  اروپا مجبور رودرویی  با از هم گسیختگی زبانی بود و فرهنگ اروپا  تجلی سرنوشت تمدنی چند زبانه شد. آینده ای نگران کننده داشت و سردرگمی زبانی نیاز درمان شد.  برخی به گذشته نگریستند  تا زبان ح.آدم را بازیابند و دیگران  رو به  آینده،  سعی در ساختن زبانی منطقی  به کمال گفتار بهشت، داشتند.

 

عوارض جانبی

 

داستان جستجوی زبان کامل زنجیره ای از رؤیا ها و  ناکامی هاست.  لیکن داستان ناکامی به معنای شکست  داستان نیست. با آن که  این داستانی از  پیگیری رؤیای ناممکن است، با این حال مفید است بدانیم منشأ این رؤیا و امید های پیش برنده ی  این جستجو چه بوده اند.

 

از این دید، داستان ما فصلی از فرهنگ اروپاست.  فصلی  که طی آن، اروپاییان در حینی که در پی یافتن دلایل و چگونگی  اتحادهای سیاسی و بازرگانی اند،‌ نه تنها به زبان های گوناگونی سخن می گویند که حتی با زبان های ده سال پیش از آن متفاوت است، در برخی مناطق نیز  تفاوت های قومی ـ زبانی باعث جنگ میان آن ها شده است.

 خواهیم دید که رؤیای زبان کامل همواره  راه حلی برای کشمکش های سیاسی و مذهبی بوده است و آن را حتی راه حلی برای غلبه بر مشگلات داد و ستد های بازرگانی یافته اند.  بنا براین تاریخ چرایی جستجوی زبان کامل توسط  اروپا، راز از  تاریخ فرهنگی این قاره می گشاید.

 به علاوه حتی اگر این داستان مجموعه ای از شکست ها باشد،  خواهیم دید که چگونه هر شکست عوارض جانبی خود را به بار آورده است که هرکدام را می توان نوعی موهبت دانست.  بسیاری از میدان های تخصصی امروز ( از علم آرایه شناسی[22] تا زبان شناسی تطبیقی، از زبان رسمی تا هوش مصنوعی و تا علوم شناختی)  از عوارض جانبی جستجوی زبان کامل بوده است.  بنابراین به جاست که  این پیشتازان را ارج نهیم زیرا که اگرچه نه زبان کامل موعود،  بلکه بسیار عرضه کرده اند. 

بالاخره با آزمودن کمبود های زبان کامل که برای جبران کمبودهای زبان های طبیعی ساخته شده بودند، درخواهیم یافت که این زبان های کامل ما نیز بی نقص نیستند.  و این بالاخره، رهایی  ما  از نفرین بابل خواهد بود.  

 

یک الگوی نشانه ای برای  زبان طبیعی[23]

 

به منظور آزمون ساخت زبان های طبیعی و مصنوعی به مدلی نظری محتاجیم  و از نظریه ی یلمسف ( ۱۹۴۳)[24]   استفاده خواهیم کرد.

یک زبان طبیعی  ( یا هر سیستم نشانه ای دیگر) در دو سطح مطرح می شود. در سطح بیان ، که در زبان طبیعی  شامل ذخیره ی واژه ای، نحو و  آواشناسی است و در سطحی دیگر طیف مفاهیم بیان شده است.  هر کدام ار این سطوح  را می توان به گروه های شکل و محتوا تقسیم کرد و هرکدام  زاده ی  سازمان دهی  پیوسته ای[25]  بی شکل است.

 

 

            ...................پیوسته          

……………………………….

  محتوا                   مفهوم

      ……………         ……………

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> 

            ................. شکل

            ............      …………………………………….……………

>>>>>>>>>>>>> 

            .................……

            ...................پیوسته          

……………………………….

  بیان                     مفهوم

      ……………         ……………

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> 

            ................. شکل

 

در مورد زبان های طبیعی،  بیان ـ شکل توسط سیستم آوایی، ذخیره ی واژه ها و  دستور زبان ( نحو)   نمایانده می شود.  از طریق بیان امکانات بیشمار بیان ـ شکل،  بیان ـ مفعموم را تولید می کنیم ، مانند واژه هایی که هر  بیان می کنیم  یا همین متنی که  هم اکنون شما می خوانید.  زبان، از ورای پردازش بیان شکلی اش و از بین بی نهایت  صدا هایی که  انسان قادر به تولید آن هاست،  گروه هایی خاص از آوا ها را انتخاب می کند و بنا بر این دیگر آواها  را که به آن زبان تعلق ندارد نادیده می گیرد.

به منظور معنا دار شدن  آوا های سخن، واژه ای که از آن ها  ساخته می شوند  باید با معنایی در رابطه باشند: یا به زبان دیگر باید محتوایی داشته باشند.   محتوا ـ پیوست  نمایاننده ی هر آن چه می توانیم بیان کنیم یا به آن فکر کنیم  است: جهان، واقعیت ( جسمی یا ذهنی) ، هر آن چه زبان ما  می تواند به آن رجعت دهد.  معذا هر زبان  به شیوه ی  خود، نحوه ی تفکر و سخن گویی ما را از ورای  محتوا ـ شکل،  سامان می دهد.  مثال هایی از چگونگی سامان دادن شکل های محتوا و یا دنیای اطرافمان، را می تواند  در شیوه ی  مرتب کردن رنگ ها از ر‍وشن به تاریک، از سرخ به بنفش،  به  شیوه ای که  واژه های  جنس،  نوع و خانواده  حیوانات را گروه بندی می کنند، و یا آن طور که  ایده های مخالف را مانند بالا در مقابل پایین و یا عشق در مقابل تنفر را در جفت های  معنایی  گروه بندی می کنیم، یافت. 

منظور از  محتوا ـ مفهوم[26]، معنایی است که به بیان ـ مفهوم می دهیم.

شیوه ی مرتب کردن محتوا از زبانی به زبان دیگر متفاوت است.   فرهنگ های مختلف، ممکن است  واژه های رنگ را با ضوابطی متفاوت از  طیف طول  امواج سامان دهند و در نتیجه رنگ هایی  را دریابند و یا نام نهند که فرهنگ ما نشناسد.   شیوه ی سامان دهی  محتوا نیز  ممکن است در زبان ها متفاوت یکسان نباشد. دانشمندی  که به رنگ ها علاقه دارد شاید محتاج به نظامی قار به سامان دادن هزاران رنگ باشد در حالی که افراد معمولا قادربه نامیدن بیش از چند دوجین رنگ نباشند.

معمولا مردم فقط چند نوع حشره را می شناسند در حالی که برای یک حشره شناس چندین هزار حشره وجود  دارد.   شیوه های سامان دادن محتوا بی نهایت است:  یک  جامعه ی روح گرا[27] شاید واژه ی حیات را برای سنگ های معدنی استفاده کند.

از آن جا که زبان،  بیان شیوه های سامان دهی وگروه بندی واقعیت است، زبان های طبیعی لزوما باید نظام های همادین[28] باشند، و تمامیت دید ما را از جهان سامان دهند.  گفته اند که برخی تجربیات شناخته شده در فرهنگ های دیگر و بیان شده  به زبان های دیگر، در زبان ما  نه بیان  و نه در فرهنگ ما تجربه می شوند. با این که این نظری  افراطی است،  در روند نقد زبان کامل، بار ها با آن روبرو می شویم.

 برای توانایی ابراز معنا، یک زبان طبیعی باید بتواند بین عوامل ( و یا واحد های)  بیان ـ شکل و عوامل ( و یا واحد های)  محتوی ـ فرم رابطه ایجاد کند.  به عنوان مثال، واژه ی « سگ ها » را در نظر بگیرید.  بن واژه ی[29]  سگ  یک واحد بیان ـ شکل است  که محتوی آن  مثلا «  سگ سانان.»[30] تکواژ[31] s[32]واحد دیگری از بیان ـ فرم است که در آخر کلمات نمایانگر «بیش از یک» است. می گویم در آخر کلمات زیرا که همان s، صدایی است که در ابتدای واژه ی sarrow   [ ـ غم و اندوه ـ]  همان محتوای s قبلی را ندارد[33]، تکواژ نیست و معنی خاصی ندارد.  در واقع، زبان طبیعی  از طریق بیان مضاعف[34] عمل می کند.  واحد های نخستین بیان ( مانند واژه ها،  بن واژه و یا تکواژ در یک زنجیره ی زبانی[35])  معنا دارند ، و احد های بیان دوم ( واکه  های زبان طبیعی) تهی از معنا هستند.  صدای d  در واژه ی dog  ( و در این مورد حتی حرف d به صورت نوشته ی این واژه ) به معنای بخشی از سگ و یا معنای آن نیست.   مثلا در زبان انگلیسی می توان از صدا های واژه ی  dog ( سگ)  واژه ی  کاملا متفاوتِ god ( خدا)  را  ساخت[36].

 به علاوه  در نظریه ی یلمسف دو سطح زبان طبیعی ( شکل و محتوا)  همسان[37] نیستند یعنی  بیان ـ شکل و  بیان ‌ـ‌ محتوی  بر اساس ضوابط متفاوت سامان یافته اند:  رابطه ی این دو سطح  اختیاری است،  و دگرگونی  های شکل به خودی خود به معنای دگرگونی ای متناسب در محتوای مربوط به آن نیست.  اگر به جای  dog  بگوییم log[38]، صحبت از نوعی دیگر سگ و یا حیوان نکرده ایم بلکه چیزی کاملا متفاوت ادا کرده ایم.

معهذا این ویژگی زبان های طبیعی  لزوما خصوصیت سایر  نظام های نشانه شناسی که می تواند همسان36 باشد، نیست. به یک ساعت عقربه ای ‌(آنالوگ) فکر کنید: حرکت عقربه ها منطبق با حرکت زمین به دور خورشید است ، ولی کوچکترین حرکت عقربه ها ( وهر موقعیت جدید ها)  منطبق با حرکت زمین است: این دو سطح نقطه به نقطه بر هم منطبقند.

موارد ذکر شده باموضوع مورد بحث ما بی ربط نیستند زیرا چنانچه خواهیم دید‌، بسیاری از زبان های کامل ( منجمله آن ها که «فلسفی»  خوانده می شوند) در پی چنین  همسانی هستند. آن ها  بیان مضاعف و روابط  ناهمسان را  منشا احتمالی سردرگمی دانسته و در پی انتساب محتوایی مشخص به هر آوا ( با به هر حرفی نوشته ای که نمایانگر صداست)  می باشند.

به علاوه زبان های طبیعی تنها با عوامل معنا شناسی و  دستور شکل نگرفته بلکه جنبه ای عمل گرایانه ( پراگماتیک) نیز دارند  که شامل قوانین استفاده ازآن ها در زمینه های مختلف، موقعیت ها و شرایط گوناگونند.  می توان از زبان به منظور لفاظی استفاده کرد و واژه ها معانی گوناگون می یابند ـ مانند مورد استعاره ها.  برخی پروژه ها در پی حذف  این جنبه های عمل گرایانه و لفاظی  زبان اند و برخی دیگر در پی ممکن ساختن آنند.

بالاخره (و این همان نتیجه گیریی است که در مقدمه آوردم) بسیاری از نویسندگان معتقد به «اصل قابل بیان بودن» هستند که بر اساس آن زبان طبیعی قادر به بیان هر آن چیزی است که از فکر می گذرد. یک زبان طبیعی  فرضا باید قادر به بیان تمامیت تجربیاتمان  ـ روانی و یا جسمی‌ ـ  و در نتیجه بیان دریافت های حسی،  ادراک،  تجرید ها و حتی پاسخ به این سؤال که چرا به جای هیچ، چیزی وجود دارد،  باشد.  در واقع هیچ زبان کلامی توانایی بیان کامل را ندارد:  فکر کنید که تنها با واژه بخواهید بوی اکلیل کوهی[39] را توصیف کنید.  همیشه زبان را با نمایشگری، ادا و  لحن بیان کامل می کنیم، با این حال از بین تمام نظام های نشانه ای توانایی بیان زبان بیشتر است. و به همین دلیل است که هر برنامه ای برای یافتن زبان کامل،  زبان طبیعی و لفظی را به عنوان الگو برمی گزیند.       

    

  [40].

            .................

یادداشت ها 

 

[1] http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%B1%D9%88%D9%85

[2] http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%87%D8%AF_%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D9%82

[3] Marrou

[4] imagines mundi

[5] تکثر زبانی که در پی خرابی برج اجا شد و باعث سردرگی بشر گردید

[6]http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87_%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86_%D9%82%D9%88%D9%85_%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87

[7] http://en.wikipedia.org/wiki/Isidore_of_Sevilleفیلسوف اسپانیایی ۵۶۰-۶۳۶

[8]  De Genesi as Litteram Libri duedecim, XII,20 یادداشت نویسنده 

[9] Massey: Origins and Progress of Letters  یادداشت نویسنده 

[10] شاخه گالو-رومی از زبان رومی شامل  زبان فرانسه و شمال ایتالی

[11] Gaelic

[12]  Auracepit na n-Eces = The precepts of the poets  ( Auraicept na n-Eces)

[13] bitumen

[14]participle

[15] ایا این همان هفتاد و دو ملتی نیست که حافظ بدان اشاره دارد و برخی به نادرستی از شعر حافظ چنین نتیجه گرفته اند که ایران زمان حافظ ار ۷۲ ملت تشکیل شده بود؟ ؛جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند.  (مترجم)

[16] Fénius Farsaid (also Phoeniusa, Phenius, Féinius; Farsa, Farsaidh, پادشاه افسانه ای سکائستان در اسطوره ی ایرلندی و مخترع الفبای  اوگام  و زبان بومی اسکاتلندی. گفته می شود یکی از ۷۲  نقری بود که در ساخت برج بابل دست داشته است.

[17]  Iconic bound

[18] The Cotton Genesis (London, British Library, MS Cotton Otho B VI) was a 5th or 6th century نسخه ی انجیل متعلق به قرن ۵ و یا ۶  به یونانی،  یکی از  قدیمی ترین نسخ دست نویس و تذهیب شده ی انجیل است  که به عصر جدید رسیده است . اغلب آن  در ۱۷۳۱ در آتش سوزی کتابخانه از بین رفته  است.

[19] http://en.wikipedia.org/wiki/Oaths_of_Strasbourg

[20]http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%87%E2%80%8C%D8%A2

[21] http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%84%D9%86%DA%98%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7

 

[22] Taxonomy

[23] منظور زبانی است که هر نوزاد انسانی با قابلیت ادارک طبیعی قادر به فراگیری .  زبان طبیعی  در روند  استفاده، نه با دستورالعمل از پیش ساحته بلکه  به طور طبیعی  تکامل می یابد . زبان محاوره ای  افریقایی ـ آمریکایی  مثالی از این زبان هاست. ‌

[24] ( ۱۸۹۹-۱۹۶۵) زبان شنای دانمارکی از پایه گذاران مکتب کپنهاگ : Hjelmslev Louis     .

برای اطلاع بیشتر از نظریه ی  یلوسف  به آدرس زیر موراجعه کنید.

http://users.ugent.be/~mtaverni/pdfs/Taverniers_2007_Hjelmslev-PP.pdf

[25] continuum

[26]  content – substance & expression – substance

[27] animist

[28] holistic

[29]  lexeme

[30] در زبان فارسی واژه ی سگ در سگ سانان وجود دارد لیکن در ترجمه ی انگلیسی از canine animal  استفاده شده است ـ بدون استفاده از واژه ی dog ـ که ترجمه ی آن سگ سانان است.

[31] morpheme

[32]  در فارسی: ها

[33]  مانند موارد «تنهاـ-صفت ـ و «ها» علامت جمع در فارسی. 

[34] double articulation

[35] syntagm: واحد های زبانی (واک ها ـ phoneme‌ـ واژه ها  و یا گزاره ها)  که در ارتباط زنجیره ای  با یکدیگرند.

[36]  مانند دو واژه ی راز و راز  در فارسی

[37] conformal

[38] الوار ـ هیزم ـ دفتر روزانه

[39] rosemary

****************

صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/oliaiatefe

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید
http://anthropology.ir/node/11294

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:
شماره حساب بانک ملی:
0108366716007
 شماره شبا:
‪IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07
 شماره کارت:
6037991442341222
به نام خانم زهرا غزنویان

تاریخ انتشار

يكشنبه, شهريور 15, 1394 - 04:30

شاخه اصلی

نشانه‌شناسی و تحلیل گفتمان

از حضرت آدم تا سردرگمی زبانی [ ــ به دنبال زبان کامل ـ ] ( بخش یکم)

 

 

 

از حضرت آدم تا سردرگمی زبانی[1]   [ ــ به دنبال زبان کامل ـ ]    ( بخش یکم)

 

 سِفرِ  پیدایش  بخش های ۲، ۱۰ و ۱۱

 

داستان ما بر تمام داستان های دیگر مزیت دارد زیرا که از آغاز پیدایش سر می شود.  قبل از هر چه، آفریدگار سخن گفت که  «بگذار روشنایی باشد.»  و بدین تربیب زمین  و بهشت را آفرید و با بیان الهی، «نور پدیدار شد». ( سِفر پیدایش ۱:۳-۴). بنا برا ین آفرینش با سخن آغاز شد.  از طریق نامیدن اشیاء بود که آن ها را آفرید و بدان ها مقام  هستی بخشید:  « و پروردگار نور را روز خواند و تاریکی را شب ... و آسمان را بهشت.» ( ۱:۵،۸)

در سِفر پیدایش ۲:۱۶-۱۷، پروردگار برای اولین بار با انسان صحبت کرده و معاهده های بهشت زمینی را در اختیارش می گذارد و او را از خوردن  ثمر درخت دانش خوب و بد منع می کند.

روشن نیست پروردگار به چه زبانی با آدم سخن گفت . سنت  آن را زبان نور درونی خوانده است،  زبانی که پروردگار، همچون در سایر بخش های انجیل،   نیت خود را از طریق رعد و برق ابراز می کند.   با این تفسیر، باید چنان زبانی باشد که با وجود ترجمه نشدنی بودنش، با  مشیت الهی برای شنونده قابل درک است.

 فقط در این لحظه است ( ۲:۱۹)  که « پروردگار تمام حیوانات زمین و پرندگان هوا را شکل بخشید و به نزد آدم آوردشان تا ببیند وی چه نامی به آن ها می دهد.»  تفسیر این قطعه امری  فوق العاده ظریف است.   به روشنی با زیر مایه ای مشترک در سایر ادیان و اساطیر روبرو هستیم:  یک قانون گذار ازلی، یک نام گذار، خالق زبان. با این حال روشن نیست آدم  بر چه اساسی  نام حیوانات را اختیار کرد؟  روایت ولگاته[2]، مرجعی برای برای درک فرهنگ اروپا، نیز درگشودن این رازکمکی نمی کند. بر اساس ولگاته، آدم حیوانات مختلف را «به نام خوشان خواند[3].»  روایت انجیلِ ترجمه شده به دستورجیمز[4] نیز راهشگا نیست: «  آدم هر آنچه حیوانات را نامید، از آن پس نامشان شد.»   ولی آدم به دو معنا می توانست حیوانات را به نام خودشان بخواند:  یا نامی به آن ها داد که از قبل برای آن ها تعیین شده بود و یا این که بر اساس سنتی که خود برقرار کرد، نام هایی را بدان ها داد که تا امروز مورد استفاده قرار می گیرند. به تعبیر دیگریا نام هایی را که آدم بر حیوانات نهاد،  می بایست در اصل  به آن ها داده  می شد و یا این که به سادگی نام هایی اختیاری بودند که به تصمیم نام گذار انتخاب شده بودند[5].

 حال به سِفرِ ۲:۲۳  می گذریم.  آدم برای اولین بار حوا را می بیند  و اینجاست که خواننده برای اولین بار اززبان آدم  می شنود. در انجیل به  روایت جیمز آدم می گوید: :« این استخوانی از استخوان های من و بدنی از بدن من: نامش زن خواهد بود...  .»   در ولگاته[6] این نام Virago است ( برگردانی از ایشها، مؤنث ایش: مرد به زبان عبری). با در نظر گرفتن واژه ی مورد استفاده ی آدم ( Virago) و نیز این که در سِفرِ ۳:۲۰ همسرش را حوا ، یعنی «زندگی» می خواند ( چون  وی مادر همه زنده هاست) روشن می شود که نام ها نه اختیاری بلکه کمینه از نظر واژه شناسی «درست[7]» بودند.

 در سِفرِ   ۱۱:۱به وضوح  دوباره با این زیر مایه ی زبان شناختی مواجهیم: گفته شده است که بعد از طوفان، « در تمام زمین به یک زبان سخن می گفتند و یک گفتار داشتند.» لیکن بادسری و تکبر انسان، وی را به رقابت با پروردگار برانگیخت و انسان به ساختن برجی برآمد که تا به عرش سرکشد.  برای مجازات انسان و متوقف کردن ساختمان برج، پروردگار فکر کرد: «  فرود آییم، و زبانشان را چنان در هم ریزیم تا هرگزگفتار یکدیگر را نفهمند...  و در نتیجه نام برج بابل[8] خوانده شد.  زیرا که پروردگار  زبان تمام زمین را در هم ریخت: و از آن پس  آن ها را  در سراسر زمین پراکند.» ( سِفرِ ۱۱:۷ و ۹)  به عقیده ی بسیاری از نویسندگان عربی‌[9] برهم ریختگی و سردرگمی زاده ی ضربه ی روحی ناشی از  مشاهده ی منظره ی  بدون شک وحشت انگیز ازهم پاشیدن برج  بوده است. این البته تغییری در موضوع نمی دهد:  داستان انجیل و نیز سایر اساطیر ( با کمی تفاوت)‌ به سادگی بیان این موضوع است که در دنیا زبان های گوناگونی وجود دارد.

با این حال، داستان اگر به این شکل روایت شود هنوز ناکامل است.  به سِفرِ ۱۰ توجه نکرده ایم. در این سِفر، با ذکر پراکندگی پسران.نوح پس از طوفان، به پسران یافث[10] می پردازد که « از آن ها  کرانه های جنتایل [11] تفکیک شد و هر کس در پی زبان، قوم و خانواده ی خود شد.» ( ۱۰:۵) همین نظر در مورد پسران حام (۱۰:۲۰) و سام  ( ۱۰:۳۱)[12]  نیز آمده است.  چنین تکثر زبانی را قبل از برج بابل چگونه می توان تفسیر کرد؟   همان گونه که سنت  پیکر نگاری و تندیس پردازی بعد ها نشان داد،‌  سِفرِ ۱۱ متنی بسیار نمایش مانند است. در عوض داستان سِفرِ ۱۰ کمتر نمایشی است.  به روشنی، سنت بر داستانی تآکید دارد که تکثر زبان را نتیجه ی فاجعه بار سردرگمی پس از برج بابل و لعنتی الهی می داند.   سِفرِ ۱۰ (زمانی که مطرح می شد) به یادداشتی بر پرکندگی لحجه های قبایل تقلیل می یافت و نه داستان تکثر زبان ها.

بنابراین، به نظر می رسد سِفرِ ۱۱  مفهومی روشن و صریح دارد: در ابتدا فقط یک زبان بود، سپس، با توجه بر تکیه بر سنن مختلف، هفتاد یا هفتاد و دو.  این داستان سرآغازی بود برای « بازگرداندن» زبان آدم.  در عین حال، سِفرِ ۱۰ با تمام موارد سؤال برانگیز دست نخورده مانده است. اگر زبان ها پس از نوح متفاوت بودند چرا نمی توان تصور کرد که قبل از آن نیز چنین بوده است؟  این خود شکافی است بر اسطوره ی بابل.  اگر زبان ها نه به علت تنبیه الهی بلکه به دست روندی طبیعی متکثر شده بودند، چراباید این امرلعنتی الهی محسوب شود؟

 هر از گاهی برخی سِفرِ ۱۰ را در تضاد با سِفرِ ۱۱ تفسیر می کنند و نتیجه ی آن با در نظر گرفتن زمینه ی فلسفی ـ دینی حاکم،  کم و بیش ویرانگر است.      

 

-  قبل و بعد از اروپا

 

داستان های تعدد زبان در اساطیر و خداتبارنامه ها بسیارند.[13]  با این همه آگاهی از تعدد زبان ها یک موضوع است و این تعدد را زخمی دانستن و التیام آن را یافتن زبانی کامل موضوعی دیگر است.  قبل از جستجوی زبان کامل باید به این نتیجه رسیده باشیم که زبانمان کامل نیست.

با در نظر گرفتن  محدوده ی اروپا، ‌یونانیان از مردمانی که به زبان هایی  دیگر گفتگو می کردند آگاهی داشتند وآن ها را بربر ( Barnaroi)، کسانی که بطور نا مفهوم  مِن مِن می کنند، می خواندند . رواقیون  با درکی بالاتر از نشانه شناسی، به خوبی می دانستند که مراجع اصوات زبان یونانی در ذهن بربر ها نبز وجود دارد و با ندانستن زبان یونانی بربر ها  قادر به درک این تطابق نیستند. بربرها  از دید زبان شناسی و فرهنگی، سزاوار توجه نبودند.

فیلسوفان یونانی، زبان خود را  زبان خرد می دانستند.  فهرست های ارسطو کاملا بر اساس گروه بندی های دستور زبان بونانی است. این امر بطور آشکار ادعائيه ای بر نخستینی[14] زبان یونانی نبود: به تنهایی به معنای هماهنگ بودن افکار با بیان گر[15] آن بود. کلام[16]،  فکر بود و کلام گفتار. از آنجا که گفتار بربر ها شناخته نشده بود، فکر کردن به زبان بربری نیز ناشناس بود. اگر یونانیان به خرد و درایت مصریان اذعان داشتند، به دلیل آن بود که این خرد به زبان  یونانی به آن ها توضیح داده شده بود.

 با گسترش تمدن یونانی، وجهه ی زبان یونانی نیز متحول شد. در ابتدا به تعداد متون یونانی زبان یونانی وجود داشت [17]. لیکن پس از تسخیرات اسکندر، زبان کواینه[18]  که زبان پولیبیوس، سترابون، پلوتارک و ارسطو بود گسترش یافت و در مدارس تدریس می شد.  این زبان به تدریج زبان رسمی تمام  سرزمین های تسخیری اسکندر در حوضه ی مدیترانه شد. اشرافیت و روشنفکران  به یونانی سخن می گفتند و در مباحث علمی،‌ فلسفی، تجارت و سیاست  حتی در زمان تسلط رومیان نیز از این زبان استفاده می شد.  و بالاخره زبان ترجمه ی  اولین متون مسیحیت (اِسفار و ترجمه ی کتاب مقدس یهودی[19] در قرن سوم پیش از میلاد)و زبان پدران[20] کلیسا بود.

  تمدنی با زبانی بین المللی  نگران تکثر زبانی نیست. لیکن می تواند در باره ی « درست و بر حق » بودن زبان خود نگران باشد. درکراتیلوس[21]  افلاطون همان سؤالی را می پرسد که خواننده ی اِسفار:   آیا نام گذار بر اساس طبیعت اشیاء[22] نام ها را انتخاب کرد؟  ارموگن[23]  معتقد است که نام ها بر اساس قانون و یا عرف انتخاب شده بودند[24].   سقراط با  ابهام از این نظریات صحبت می کند. بالاخره، پس از چندی تسخر و ریشه یابی واژه ها که نه مورد قبول اوست و نه افلاطون، سقراط نظریه ی خود را بیان می کند:  دانش نه بر اساس رابطه ی ما با نام اشیاء بلکه با خود اشیاء  و یا بهتر با ایده ی آن ها شکل می گیرد. در این متن هر گفتگویی در باره ی زبان کامل بر محور سه امکانی که در ابتدا ذکر شده بود می چرخد.  با این همه هدف متن طرح زبان کامل نبود: افلاطون بدون آن که به زبان کامل روی داشته باشد،  پیش شرایط کفایت معنایی[25] زبان را مطرح می کند.

در حالیکه کواینه یونانی زبان مسلط سرزمین های کناره ی  مدیترانه بود، لاتین زبان امپراطوری می شد یعنی زبان مشترک اروپای تحت لژیون روم که بعد ها زبان کلیسای روم شد.  باری دیگر، تمدنی با زبانی مشترک بین مناطق مختلف، از تکثر زبانی ابایی نداشت. فرهیختگان به یونانی گفتگو می کردند و بقیه به زبان بربری و با کمک مترجمان این وضع ادامه یافت تا زمانی که بربر ها نیز شروع به استفاده از زبان لاتین کردند.

معهذا، در قرن دوم میلادی، کفایت بیانی کل تجربیات توسط  تنها زبان های یونانی و لاتین  به سؤال کشیده شد.  در دنیای یونانی ـ رومی،  به تدریج  جریانات فکری چندی گسترش یافت که به مغ های پارسی،  الهیات مصری به نام  تحوت ـ هرمس [26]، پند های  کلدانی[27] ، و حتی سنن فیثاغورثی و اورفئوسی[28] (که با وجودی که زاده ی یونان بودند، تحت تأثیر چشمگیر فلسفه ی خرد گرایی بودند) استناد  می شد.

 در این زمان، خردگرایی کلاسیک که در طی قرون  پرورده شده بود، دیگر کهنگی خود را آشکار می کرد و همراه آن، مذهب سنتی نیز دچار بحران شد.  بت پرستی کاملا جنبه ی صوری یافته بود و به تنهایی نشانه ی وفادری بود.  هر قومی خدای خود را می پرستید.  در پانتئون ( معبد خدایان) تضاد ها، مترادف ها، هم نامی و هم آوایی نام ها  کسی را نمی آزرد.

چنین سطحی از روامداری را در ادیان،  فلسفه و دانش را پادآمیزی و التقاط[29] می نامند.

یکی از نتایج  چنین پادآمیزی، رشد نوعی مذهب گرایی در روان حساس ترین افراد بود.  این تفکر تجلیش را در یک روح جهانی، روحی که مشابها مشتمل ستارگان و اشیاء زمینی بود، می یافت.   روح ما بخشی از این روح عظیم جهانی بود.  از آن جا که خرد فیلسوفان ناتوان از ارائه ی حقایق در موارد پر اهمیت ( همچون روح جهانی)  نبود، مردم به درک موضوع از طرق غیر عقلایی،  همچو رؤیت و ارتباط با  پروردگار پرداختند.

تفکر فیثاغورثی در چنین شرایطی دگر بار  پا به عرصه ی وجود گذاشت.  فیثاغورثیان از ابتدا، خود را نگهبان دانشی پنهان و عرفانی پنداشته و آیین های گذر به جا می آوردند.   درک آن ها از قوانین  موسیقی و ریاضیات،  ثمره ی  وحی  شمرده می شد که از مصریان دریافته  بودند.  لیکن دردومین دوره ی رواج افکار فیثاغورثی، تمدن مصری توسط یونانیان و رومیان برانداخته شده بود.  مصر خود در این زمان معمایی شده بود به پیچیدگی  خط نقشی[30] . با این حال هیچ چیز مسحور کننده تر از خردی مرموز  نیست: از وجودش اطمینان داریم ولی نمی دانیم چیست. بنابراین در در دنیای خیال، همچو چیزی بی نهایت ژرف جلوه می کند.

دیوژن لائرتیوس در کتابش: زندگی فلاسفه که در قرن سوم میلادی نگاشت، آورد که تنها دلیل کماکان ناشناخته ماندن  چنین خردی  ناشناخته بودن زبانی است که آن را بیان می کند. وی نوشت:  « برخی معتقدند که فلسفه از میان بربر ها برخاست : مغ های پارسی، کلدانیان، بابلی ها، آسوریان، زاهدان برهنه ی هندی[31]، کاهن های جادوگر سِلت وغلاطیان[32]. »  یونان کلاسیک بربر ها را قومی می دانستند که حتی قادر به بیان سخن نبودند.  لیکن حالا به نظر می رسد این مِن مِن کردن های مملو از خردی مستتر،  زبانی مقدس بود[33].

 

 دلیل  ارائه ی خلاصه ای از فضای فرهنگی  آن زمان  تأثیری است که  بر داستان ما دارد. در حالیکه در آن زمان هیچ کس پیشنهاد بازسازی یک زبان کامل را نکرد، احتیاج آن به طور گنگی حس می شد.  در ادامه خواهیم دید که چگونه این فکردر  دوازده قرن بعد یعنی در فرهنگ نوزایی و انسان گرایی ( و نیز پس از آن) به ثمر نشست و این نکته محور داستانی است که در زیر برایتان خواهم گفت.

 

(مترجم: بقیه در قسمت دوم در یکشنبه ی آینده به چاپ خواهد رسید.)   

 

یادداشت ها    

 

[1]  From Adam to Confusio Linguarum  from The search for perfect language

  مقاله ای از کتاب: به دنبال زبان کامل

[2] ولگاته(به لاتین: Vulgate) یا ولگاتا ترجمه ای است به لاتین از کتاب مقدس از اواخر سدهٔ چهارم. بخش اصلی آن توسط سنت ژروم انجام شده، کسی که دامازوس مأمورش کرد ترجمه لاتین باستان از کتاب مقدس را بازبینی کند. این ترجمه بعدها به عنوان ترجمه رسمی لاتین از کتاب مقدس توسط کلیسای کاتولیک رم انتخاب شد.

احتمال قوی بر آن است که این ترجمه از کتاب تنخ (نسخه عبری از کتاب مقدس) صورت گرفته باشد.

[3] “Nominibus suis”

[4]  پادشاه انگلیس ۱۵۶۷-۱۶۲۵  

[5] Ad placitum

[6] .استWycliff   در برگردان انگلیسی این متن اکو،مترجم،James Fenteres، توضیح می دهد که اشاره یاکو به ولگاته ی برگردان

[7] اکو از واژه ی  right استفاده می کند که می تواند به معنای « به حق »  نیزباشد

[8] واژه ی lbabe به معنای همهمه ـ گیجی ,ونیز  نام برج بابل است وبرای خوانندگان انگلیسی زبان  موردی از بازی با واژه  نیز ارائه می کند

[9]. یاداشت اکو: ر.ک به  Borst  ۱۹۵۷-۶۳: ۹, I,II:

[10]  سومین پسر ح.نوح

[11]     سواحل غربی مدیترانه وجزایر آن ها:  http://www.biblestudytools.com/encyclopedias/isbe/isles-of-the-gentiles.html

[12] پسران نوح-ـ  سام پسربزرگ تر بود  

[13] Bosrt 1957-63: I.1

[14] primary

[15] vehicle

[16] Logos  کلام پروردگار نیز معنی می دهد

[17] Meillet 1930:4

[18]  کواینه  Koine(آمیزه‌ای از گویش‌های یونانی Attic و Ionic و غیره که

در عهد باستان در مدیترانه‌ی خاوری رواج داشت و انجیل عهد جدید

نیز به این گویش یونانی نوشته شده است

[19] Septuagint

[20] http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7

[21] Cratylus( مکالمات افلاطون)

[22]  physis

[23] Ermogene

[24] nomos

[25] semantic adequacy

[26] Thoth   http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%AD%D9%88%D8%AA

Hermes:  http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%B3

[27] http://en.wikipedia.org/wiki/Chaldean_Oracles

[28] http://en.wikipedia.org/wiki/Orphism_(religion)

https://thinkermen.wordpress.com/category/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86/

[29] syncretism

[30] هیروگلیف

[31]Gymnosphists of India

[32] .         گالاتیا یا غلاطیه نام سرزمینی باستانی در بلندی‌های میانه آناتولی در ترکیه کنونی است.

 رجوع به نامه ای که پل مقدس به اهالی غلاطیه نوشت

[33] Festugiere, 1944-45:I)

********

صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان سناسی و فرهنگ:

http://anthropology.ir/oliaiatefe

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید
http://anthropology.ir/node/11294

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:
شماره حساب بانک ملی:
0108366716007
 شماره شبا:
‪IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07
 شماره کارت:
6037991442341222
به نام خانم زهرا غزنویان

تاریخ انتشار

سه شنبه, شهريور 17, 1394 - 00:51

شاخه اصلی

نشانه‌شناسی و تحلیل گفتمان

اتم و جناب ارتشبد - داستان کودکان

یه روز یه اتم بود       

یه ارتشبد بدی هم بود که همیشه  لباس گلابتون  دوزی شده می پوشید.

دنیا پر از اتمه

هر چیزی از اتم درست شده

 

 

اتم ها خیلی کوچکن،

و وقتی با هم جمع می شن

مولکول درست می کنند

 

که  اونوقت  همه چیزا رو درست می کنن.

مامانمون از اتم درست شده

شیر از اتم درست شده.

زنا از اتم درست شدن.

هوا از اتم درست شده.

آتش از اتم درست شده.

ما از اتم درست شدیم.

 

وقتی اتم ها با هم جورن، همه چی خوب کار می کنه.

زندگی هم با همین جور بودن اتما خوب  می چرخه.

اما وقتی یه اتم له بشه

.........

........

( در صورت تمایل این متن را به طور کامل  و با تصاویر در پیوست بخوانید) 

شاخه اصلی

کودک و فرهنگ

درباره مدارس خصوصی در غرب

از مردم بپرسید آیا در یک حکومت دمکراتیک، افراد حق تأسیس مدارس خصوصی را دارند؟  یا والدین می توانند  آن سیستم تحصیلی را که فکر می کنند برای فرزندانشان مفید تر است اختیار کنند ؟  پاسخ البته مثبت   خواهد بود، در غیر این صورت چگونه می توان ادعا کرد در یک نظام دمکراتیک زندگی می کنیم؟

 پرسشی دیگر: آیا فردی که یک فراری بسیار گران خریده است، می تواند  در شاهراه با سرعت ۲۴۰ کیلومتر در ساعت رانندگی کند؟ با کمال تأسف برای کسی که چنین سرمایه گذاری کلانی کرده است و برای  هیئت مدیره ی فراری، جواب منفی است.  و اگر  با تمام پس اندازم  خانه ای کنار دریا بخرم، آیا می توانم در ساحل جلوی منزلم،  مردم را از تفریح  و گوش کردن به موسیقی به صدای بلند باز دارم؟ و یا مانع آن شوم که آشغال  و قوطی های کوکایشان را جمع نکنند؟ پاسخ منفی است. آن ها چنین حقی را دارند زیرا که در نواری از ساحل که متعلق به عموم است تفریح می کنند (‌تنها کاری که از دستم بر می آید، تلفن به پلیس است).

واقعیت آن است که در یک نظام دمکراتیک،  همگی حق برخورداری از آزادی هایمان را داریم به شرط آن که بر آزادی دیگران خدشه وارد نسازیم.  به نظرمن ، با درصدی پایین، افراد حتی حق خودکشی  نیز دارند . حال اگر خودکشی  مسری شود، دولت باید به منظور حفظ سلامت جامعه، مداخله کند.

ربط این موضوع با مدارس خصوصی چیست؟‌ کشوری مانند آمریکا را در نظر بگیرید که شهروندان از هر حق ممکن حتی مسلح بودن برخوردارند ( البته برخی آمریکاییان این حق را متضاد با حقوق  برخی دیگر  شهروندان می دانند).  در آمریکا شهروندان  از حق انتخاب مدارس دولتی و یا خصوصی برخور دارند. دوستان یهودیم که پایبند آیئن های مذهبی خود نیستند،  فرزندانشان را به مدارس کاتولیک می فرستند. شهریه ی این مدارس  بالاست زیرا برنامه ی درسی شان از جولیوس سزارشروع می کند  در حالی که مدارس دولتی حداکثر به جرج واشنگتن می پردازند. طبیعتا پس ازاتمام مدرسه ای خوب، دانش آموز می تواند از هاروارد سر  در بیاورد در حالی که دانش آموزان مدارس دولتی  به آن دانشگاه  پذیرفته نمی شوند.  آموزش در مدارس دولتی می بایست در سطح دانشجویانی متوقف شود که  به راحتی قادر به انگلیسی صحبت کردن نیستند. ‌

در آمریکا  ثروتمندان قادر به خرید تحصیلی خوب برای فرزندانشان و فرزندان خانواده های کم در آمد محکوم به سوادی نیم بنداند.  بنا بر این دولت آمریکا امکانات مساوی برای شهروندانش فراهم نمی کند.   دلیل قوی بودن برنامه های درسی  دانشگاه ها ( چه خصوصی و چه دولتی)  لزوم رقابت پذیز بودنشان است. در سطح تحصیلات عالی و به خصوص پس از استقلال دانشگاه ها،  این امر در ایتالیا نیز صادق است.  تنها دخالت دولت، به رسمیت شناختن مدارک و  انتخاب هیئتی در سطح ملی است  که رؤسای دانشگاه ها را انتخاب می کند.  فارغ التحصیلی از دانشگاهی مانند دانشگاه باکونی میلان[1]،  تضمین اشتغال است اما  سرنوشت فارغ التحصیلان دانشگاهی خصوصی و ضعیف، از طریق  بازار کار و یا امتحانات ارزیابی  معیین می شود.

لیکن نه رقابت و نه بازار اختیاری بر کودکستان ها، مدارس ابتدایی و میانه ندارند.   یک دانش آموز، با بی خبری کامل از اوضاع،  در مدرسه ی کم در آمد ها درس می خواند و دیگری از مدرسه ای  عالی فارغ التحصیل می شود و  ازطبقه ی حاکمه  سر در می آورد.  آیا این دمکرسی است؟

 راهکرد: حق هر کس برای تحصیل در مدارس ابتدایی، و میانه محترم شمرده شود و دولت جیره ای  یکسان  برای همه صادر کند تا در مدرسه ی مورد نظرشان پذیرفته شوند. کاتولیک ها فرزندانشان را به مدرسه ی پدران روحانی[2] و سکولار ها هم به مدارس دولتی بفرستند.  در یک دمکراسی، والدین باید  ازحق تصمیم گیری در باره ی تحصیلات فرزندانشان برخوردار باشند.  اما مدارس خصوصی نباید  شهریه ای اضافه بر جیره ی دولتی  تقاضا کنند و بدین شکل سیستم گذشته  را احیا کنند.

آیا مدارس خصوصی  ناچار از پذیرش فرزندان خانواده های محروم اند؟  اگر مدارس خصوصی برنامه ی درسی خود را به سطح  این دانش آموزان  که با جیره ی دولتی نام نویسی می کنند، تقلیل دهند، چگونه قادر به حفظ معیار های پیشرفته ی  آموزشی خود خواهند بود؟

حتی در یک نظام دمکراتیک،  برخی مدارس خصوصی ( همچون  دبیرستان لئون ۱۳ در میلان،  یا مدارس یسوعی ها  که پیرو فسینو ـ رهبر جناح چپ  حزب سوسیال دمکرات ـ بدون احساس فشار سیاسی توانست  در آن تحصیل کند)‌ سعی در حفظ معیار های بالای آموزشی داشته و برخی دیگر  به مراکز مدرک سازی تبدیل می شوند. در گذشته،‌ دولت  این مدارس را تحت کنترل داشت: به یاد دارم که دانش آموزان مدارس خصوصی مجبور به گذرندان امتحانات دولتی بودند.  برای اعمال چنین کنترلی، امتحانات باید سخت تر از امتحانات فارغ التحصیلی فعلی شوند و توسط  کمیته ی امتحانی خارجی و نیز معلمین مدارس  برگزار شوند.  در غیر این صورت با نسلی جاهل روبرو خواهیم بود که از مدارس خصوصی  بی ارزش  فرزندان تنبل خانواده های ثروتمند و مدارس دولتی لات پرور  فارغ التحصیل  شده اند.

کوپن های دولتی باید پدیرش  فرزندان مهاجرین ایتالیایی شده را در مدارس خصوصی  و ویژه را تضمین کنند. و نیز به منظور تضمین تساوی حقوق  همه ی شهروندان ( از هر دین و باور) هر کس باید با کمک دولت،  مجاز به احداث مدرسه ای خصوصی باشد. پدران روحانی، یسوعی ها، ونیز والدن سییزی ها [3] و یا غیر مذهبیون باید مجاز به تأسیس  دبیرستان هایی باشند با برنامه ای آموزشی بر پایه ی خردورزی که با تدریس کمی از قرآن، کمی از انجیل، کمی از متون بودایی، تمام ادیان  را به بوته ی آزمایش می سپارد و نیز تاریخ ایتالیا را از دید غیر مذهبی تدریس می کنند. گروه Riformazione Communista  باید  قادر باشد مدارس فوئرباخ را با  انتقاد از تعصبات مذهبی،  یا  ماسون ها  بتوانند  اصول اخلاقی خود را در مدارس هیرامی[4] به دانشجویان  بیاموزند.  این مدارس با کمک های مالی  دولت و طرفداران خود قادر به ادامه ی کار و سودزایی خواهند بود.  

در حالی که  مدارس  استنز[5]  اجازه ی کار دارند  چرا یک سیستم دمکرایتک  باید عالیجناب موون[6] و یا اسقف میلینگو[7]را از احداث مدرسه منع کند؟ و چرا باید از تشکیل  مدرسه ی راهنمایی  مسلمانان و یا از تشکیل دبیرستان اکسالا[8]( که اصول آفریقایی ـ برزیلی  پادآمیزی را تدریس می کنند)‌ [9]  توسط پیروان فرقه های آمریکای جنوبی آن جلوگیری کرد؟  چه کسی می تواند به این امر اعتراض کند؟  آیا واتیکان  خواستار برقراری حاکمیت مطلق دولت خواهد  شد؟  و حتی اگر تصدیق دولت لازم گردد، چگونه می توان مدرسه ای را که در عین تدریس  ساعات مقرر ایتالیایی، تاریخ و جغرافی ، به تدریس شک و تردید در باره ی مذهب و نیز باور های اصول گرایانه ی مذهبی می پردازد،  مانع از کار کرد؟

بدین شکل کشوری خواهیم داشت که شهروندانش با توجه به  اقوام و ایدئولوژی های گوناگون، آموزشی متفاوت دیده اند.  توقع جامعه ای با فرهنگ متکثر از شهروندان ، درک تنوع ،  قبول و به رسمیت شناختن آن  است و  نه نفی آن.

برخی فکر می کنند که سایر کشور ها از حد اکثر  آزادی آموزش  برخوردارند.  ولی مثلا فرانسه را در نظر بگیرید:    برای احراز مقام یک  بوروکرات خدمات  مدنی[10] باید به ENS[11] در خیابان اوولم رفته باشید و اگر بخواهید به این مدرسه ی عالی بروید باید در مدارس دولتی معروفی همچون لویی لو گران، دکارت، و یا هانری         چهارم [12] تحصیل کرده  باشید.   دولت برنامه های أموزشی   La Republique  را در این مدارس  ارائه می کند و منظور این برنامه ها  ( لااقل به طور نظری) آموزش و القای تفکر تساوی شهروندان  ( چه زاده ی نرماندی و چه الجزیره) در مقابل قانون است.  شاید ایدئولوژی  La Republique بسیار خشک و انعطاف ناپذیر باشد ولی  راه حل آن نقطه ی مقابلش  یعنی جدایی کاتولیک ها، پروتستان ها، مسلمین، بی خدایان و یسوعی ها از یکدیگر و گرد همایی شان در گروه های خاص خود،  نیست.

در صورت عدم تغییر نمی توان از بی عدالتی جلوگیری کرد.  ثروتمندان فرزندان خود را به  مدرسه ی دلخواه خود خواهند فرستاد در حالی که  کم در آمد ها ناچار به رفتن به مدارس دولتی اند.  ولی دمکراسی به معنای قبول سطحی پایین از بی عدالتی برای ممانعت از بی عدالتی های وخیم تر است.

مسایل بالا  در پی  خواست آزادی تحصیل  دانش آموزان در مدرسه ی مورد نظر والدینشان  مطرح می شوند.  در صورت عدم رویارویی با این مسایل، امکان  وخامت اوضاع و درگیری بین کاتولیک های اصول گرا و ضد روحانیون بسیار بالاست که البته شکل خوبی نخواهد داشت.

 

یادداشت ها :

[1] Milan Bacconi University

[2]Scolopian ( ?) Fathers

[3]  Waldensians نام فرقه‌ای از کاتولیک های شمال ایتالیا و جنوب فرانسه که در  سال ۱۱۷۰ میلادی مرتد اعلام شدند. والدن سیز

[4] Mason/ Hiram

[5] http://en.wikipedia.org/wiki/Waldorf_education

[6] http://en.wikipedia.org/wiki/Sun_Myung_Moon

[7] http://en.wikipedia.org/wiki/Emmanuel_Milingo

[8] http://en.wikipedia.org/wiki/Obatala

[9] syncretism

[10]  Civil service mandarin

[11]  Ecole Normale Superieure / Ulm

[12] Louis le Grand, Descartes, Henri IV

 

پرونده ی «اومبرتو اکو» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/28529

 

**********************

صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ:   

http://anthropology.ir/node/25421

 

 

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:
شماره حساب بارک ملی:
0108366716007
 شماره شبا:
‪IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07
 شماره کارت:
6037991442341222
به نام خانم زهرا غزنویان

 

روشنگری و فهم متعارف (عقل سلیم)

 

  همواره  به مباحثات در باره ی روشنگری  علاقه داشته ام.  ... با توجه به این که  از زمان نگارش دانشنامه یا فرهنگ سامانمند دانش، هنر و پیشه‌ها[1]  بسیار گذشته و تغییرات بسیاری رخ داده است، در نظر دارم در باره ی معنای متفکراز دید روشنگری[2] در دوران حاضر بنویسم.

شرط لازم برای اخلاق روشنگری  خواست به سؤال کشیدن و نقد  تمام اعتقادات، حتی آن هایی است که علم حقیقت مطلق می پندارد.  مشروعیت روشنگری ناشی از خرد ورزی  و استدلال  منطقی است.   برای پیروی از منطق انسانی[3]  و نه  خرد [4] به معنای هگلی،‌  باید چند شرط اساسی را  در نظر بگیریم.   حصول توافق (ـ همگی ـ)  با مد نظر داشتن واقعیت،  ممکن  می شود،   زیرا حتی فلسفه،‌   به فهم متعارف[5] توجه دارد واین به معنای آن است که فهم متعارف  خوش آیند تر از « منطق صحیح»  است.   زمانی  می توانیم  به دور یک میز نشسته وبه گفته ی لایبنیز، بگوییم:  «Calculemus»  که ذهنمان را این همه مشغول ملزومات ماوراالطبیعی نکینم. 

 متفکر روشنگری کسی است که باور  به «مسیرحرکت »[6] دارد.  این کمینه ـ واقع گرایی  اخیراّ  دوباره توسط  سیرل[7]، که بعضا ایده  واستدلال های روشن بیان می کند، مطرح شده است.  باور به  مسیر حرکتی  برای  واقعیت لزوما به معنای شناخت آن، (چه هم اکنون چه در آینده)  نیست.  حتی اگر فکر کنیم که مسیر حرکت،  امروز با فردا تفاوت دارد، یا به زبان دیگر اگر فکر کنیم که دنیا نابسامان، غریب، متغییر و از یک قانون به قانونی دیگر می گرود  (علیرغم متافزیسین ها و گیتی شناسان)، باید قبول کنیم که  با همه ی  بی ثباتی،  در مسیری حرکت می کند.   پس بهتر است  توصیفی از آن ارائه کنیم.

زمانی به جیانی وتیمو گفتم که  بر اساس برخی قوانین طبیعی،‌ مثلا از آمیزش دو سگ، سگی دیگر تولید می شود، ولی  نتیجه ی آمیزش سگ و گربه چیست؟  یا هیچ یا  چیزی که  ترجیح می دهیم به عنوان حیوان خانگی حفظ  نکنیم.  وتیمو پاسخ داد که امروزه مهندسی ژنتیک حتی قوانین طبیعی را نیز دگرگون می کند.  گفتم: درست، اگر برای آمیزش سگ و گربه احتیاج به مهندسی باشد ( منظورم  هنر است)،  پس باید طبیعتی وجود داشته باشد که  در آن،  این هنر به طور مصنوعی عمل می کند. من از وتیمو به روشنفکر روشنگری نزدیک ترم  (ولی فکر نمی کنم  این باعث نارحتی وی باشد).

بر اساس فهم متعارف،  همه ی ما در مواردی  نظر مشترکی در باره ی  مسیر حرکت اشیاء داریم.  این که بگوییم خورشید از شرق طلوع می کند و به غرب فرو می رود، نه بر اساس  فهم متعارف، بلکه بر پایه ی عرف ستاره شناسی است. این نظر که نه خورشید بلکه زمین می چرخد موضوعی جدی تر  است، ولی شاید گیتی شناسی گالیله ای باید  دوباره به پرسش سپرده شود.   حال،  بیان این که ما خورشید را «می بینیم» که از یک طرف طلوع کرده و در جانب دیگر غروب می کند، موردی از فهم متعارف است و منطقی است که باید آن را  قبول کنیم.

در جریان نوشتن این مقاله،  خبر درگذشت  استاد کواین[8] را شنیدم.  وی تجربه گرا[9] بود و حتی زمانی نظر داد که در نهایت،  معنای یک واژه می تواند  پاسخی واکنشی[10] باشد.   با این حال همواره باور داشت که  حقایق  نه به تنهایی بلکه  در پیچیده ای از سنن فرهنگی  جلوه می کنند.  ولی آشتی این دو موضع متضاد چگونه ممکن است؟   چکیدن قطره باران را از طریق تجربه حس می کنیم و از ورای عرف فرهنگی است که  می گوییم   احتمالا باران می بارد.  اگر دو نفر،  قبل از  مباحثه بر سر معنای باران از دید هواشناسی، بر سر این موضوع که   قطرات آب بر دستشان می چکد توافق کنند، به آن دو، متفکر روشنگری کمینه گرا می گویند.

  برای درک این مطلب  بازـ تفسیر آزاد مثال Gavagai   از کواین را ارائه می کنم.  جهان گردی را در نظر بگیرید که زبان بومی مردمی را نمی داند. خرگوشی در میان سبزه زار می گذرد و وی آن را به یک بومی نشان می دهدو فرد بومی  می گوید: Gavagai.  آیا Gavagai در زبان بومی، به معنای خرگوش است؟  نه لزوماَ،  ممکن است به معنای «حیوان» یا « خرگوش در حال دویدن»  باشد. حال زمانی که سگی بگذرد، و یا زمانی که  خرگوش ساکن باشد،‌ دوباره آزمایش را تکرار می کنیم.  اما اگر فرد بومی  Gavagai را به معنای حرکت سبزه در زمان گذشتن حیوان به کار برده باشد  و یا این که از Gavagai  برای ابراز این که واقعه ای زمان ـ مکانی رخ داده است استفاده کرده باشد،‌ چه؟  یا گفته یاشد که خرگوش را دوست دارد؟  نتیجه:  سیاح فقط می تواند فزضیه ببافد و دستورالعمل ترجمه ی خود را بنویسد، که برتر از هیچ  دستورالعمل دیگری نیست ( فقط باید به طور معقولی سازگار و بی تناقض باشد).

یک متفکر خوب روشنگری به همه ی دستورالعمل های ترجمه شک می کند، ولی این امر را نمی تواند نفی کند  که فرد بومی گفته بود  Gavagai و در حال گفتن، نه به آسمان، بلکه به نقطه ای که سیاح  فکر کرد خرگوش را دیده،  می نگریسته است.

  چنین برخوردی به هر مباحثه  در باره ی موضوع متعالیه ای[11] نیز ممکن است.  این نکته که آیا  پاپ  حق دارد نطفه ها را انسان بپندارد و یا آکواینس در ابراز این که نطفه ها در رستاخیز گوشت و پوست نقشی ندارند، موضوعی  فرهنگی است.   ولی  تفاوت آشکار بین نطفه، جنین و نوزاد، موضوعی است در حیطه ی تجربه گرای. Calculemus.

آیا متفکرین کمینه ـ روشنگر باید پیرو اخلافی متعالی باشند؟  فکر می کنم باید چنین باشد.  معمولا انسان در پی کسب هر آن چیزی که می خواهد،  آن  ها را از دیگرانی که  همان چیز ها را دوست دارند، می طلبد. مطمئن ترین روش برای حفظ مالکیتم، کشتن دیگری است. Homo homini lupus، و شاید بهترین برنده شود.  اما این قانون عام نیست، زیرا اگر همه را بکشم، تنها خواهم ماند و انسان حیوانی اجتماعی است.  احتیاج آدم به حوا،   نه چندان جنسی بلکه برای تولید مثل است. اگر آدم حوا، هابیل و قابیل را می کشت، حیوانی تنها می شد.

بنا بر این انسان احتیاج به  توافق بر اساس احترام متقابل و نیت مثبت دارد. به زبان دیگر باید تابع قراردادی اجتمااعی باشد.  تبلیغ محبت به همسایه و رفتار با دیگری به همان نحوی که می خواهیم با ما رفتار شود، مسیح  را در زمره ی متفکر روشنگری  قرار می دهد. (البته غیر از زمانی که ادعا می کند پسر خداوند است ـ زیرا این امر شاید بر وی و نه بر دیکران، آشکار بوده  و بنا بر این   قبول آن نه بر اساس  منطق بلکه ایمان است).

یک متفکر روشنگر معتقد است که بر اساس اصل لازم مذاکره می توان  موازین اخلاقی پیچیده ای، حتی قهرمانانه، تدوین کرد ( مثلا فدا کردن زندگی خود برای نجات فرزند).

بالاخره،  متفکر روشنگر از پنج نیاز پایه ای انسان با خبر است ( در حال حاضر به نیاز دیگری نمی توانم فکر کنم) ‌که به ترتیب نزولی عبارتند از:‌خوراک، خواب، محبت ( شامل روابط جنسی ولی  نیز رشته ی محبتی لااقل با یک حیوان خانگی)، بازی ( فقط به منظور خوشگذرانی) و پرسش.  حتی یک نوزاد پس ازخوردن، خوابیدن،  بازی  و شناختن  پدر و مادر، شروع به پرسش  در باره ی همه چیز می کند.  حیوانات نیز چهار نیاز ابتدایی را حس می کنند ولی پنجمی مخصوص انسان است و لازمه ی آن استفاده از زبان است.

اصلی ترین پرسش ها، پرسش در باره ی وجود است.  فیلسوفان  همواره می پرسند چرا به جای  عدم، وجود هست؟  اما این پرسش هر کس و نه تنها فیلسوف ها  را مشغول می کند که  چه کسی این دنیا را ساخته و قبل از خلق آن چه بوده است؟  انسان،  برای پاسخ به این پرسش  خدا را ساخت و یا کشف کرد ( این جا منظورم بحث الهیات نیست).

بنا برا ین متفکر روشنگر می داند که سخن گفتن از خدا امری مهم است، او می داند که معبد، پدیده ای فرهنگی است که می تواند مورد نقد قرار گیردولی مسأله ی  مربوط به ساخت آن،  امری طبیعی و مستحق احترامی بسیار است. 

 یادداشت ها

[1] Encyclopédie:     (به فرانسوی: arts et des métiers)sEncyclopédie ou dictionnaire raisonné des sciences de (فارسی: دانشنامه یا فرهنگ سامانمند دانش، هنر و پیشه‌ها) نام دانشنامه‌ای عمومی است که در فرانسه بین سال‌های ۱۷۵۱ و ۱۷۷۲ منتشر شد. در سال‌های ۱۷۷۲، ۱۷۷۷ و ۱۷۸۰ نیز اضافات و ویرایش‌هایی از آن منتشر شد.  سردبیران اصلی آن دنی دیدرو و ژان دالامبر بودند و چند تن از بزرگان علم و فلسفه آن زمان مانند روسو و ولتر با آن همکاری داشتند. دیباچه آن که به قلم دالامبر نوشته شد یکی از متن‌های مهم دوره معروف به عصر روشنگری است

[2]  Enlightenment thinker

[3] human reasonableness

[4] Strong Reason

[5] Common sense

[6] Believes that things “go a certain way”.

[7] http://socrates.berkeley.edu/~jsearle/

a new realism:   https://www.youtube.com/watch?v=h3_L0HVYdYI

[8] Quine: http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%DA%A9%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%86

[9] empiricist

[10]  response to a stimulus

[11] transcendental 

 

************************************

صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ:   

http://anthropology.ir/node/25421

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید
http://anthropology.ir/node/11294

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:
شماره حساب بانک ملی:
0108366716007
 شماره شبا:
‪IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07
 شماره کارت:
6037991442341222
به نام خانم زهرا غزنویان

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - اومبرتو اکو