پرونده ی «شارلی ابدو»

روز چهارشنبه 7 ژانویه 2015 (17 دی 1393)، یک گروه تروریست سلفی، متشکل از دو فرانسوی عرب تبار، به دفتر مجله «شارلی ابدو» در پاریس حمله کردند و دوازده نفر از جمله دو پلیس را به قتل رساندند. این مجله طنزکه به گرایش چپ افراطی تعلق دارد، ، بارها با انتشار کاریکاتورهایی به اسلام و باورهای مسلمانان اهانت کرده  و مورد تهدید قرار گرفته بود. به دنبال این حمله، پاریس، بیش از 48 ساعت حالتی غیر عادی داشت و چندین  درگیری دیگر،  تعداد کشته شدگان را به بیست نفر رساند. چند گروگان گیری انجام شد و به چندین  مسجد حمله شد. این موضوع  با یک تظاهرات بزرگ همبستگی در پاریس با شرکت میلیون ها نفر فرانسوی و  مشارکت  تعداد زیادی از رهبران  کشورهای غربی و افریقایی و همین طور  محمود عباس و  ناتنیاهو، همراه شد و خود موضوع مناقشات زیادی گردید. در هفته بعد مجله دست چپ افراطی  «شارلی ابدو» به نام «آزادی بیان» بار دیگر منتشر شد و  با بیش از پنج میلیون تیراژ (در حالی که تیراژ معمولی آن  چند هزار است) منتشر و به فروش رسید. این بار نیز این مجله روی جلد خود را با توهین به مقدسات اسلامی اختصاص داده بود. از این رو شعار «من شارلی هستم» (بر روی مدل همبستگی با یهودیان و شعار معروف «من یک یهودی آلمانی هستم» ) که در بسیاری از نقاط دنیا  پخش شده بود،  در بسیاری از  کشورها وبه ویژه کشورهای  اسلامی به شعار «من شارلی نیستم» تبدیل شد و انتقادات نسبت به این اصرار به اهانت به  گروه بزرگ مسلمانان فرانسه به طور خاص و به کل مسلمانان در جهان به طور عام، بالا گرفت به ویژه که راست افراطی اروپا نیز  هر چه بیشتر توانست از موقعیت استفاده کرده و برای  شعارهای  اسلام هرا، ضد مهاجران و  افراطی و فاشیستی خود بهانه پیدا کند. در کشورهای اسلامی  تظاهرات، امروز  چندین هفته پس از ماجرا همچنان ادامه دارد. این ماجرا، گویای شکاف فرهنگی بزرگی است  که امروز بسیاری  از کشورهای اروپایی شاهد آن هستند و  با ماجراجویی های کشورهایشان در  به خاک و خون کشیدن خاور میانه و به راه انداختن  گروه های افراطی سلفی و وهابی تشدید شده است. دخالت های نظامی و ماجراجویی هایی  که  اکنون دامن خود آنها را در کشورهای خودشان گرفته است در حالی که بسیاری از  «جهادی ها» ی داعش  اروپایی های بی خانمان و فقیر و یا سرخورده  آن کشورهای اروپایی هستند که امروز در منطقه خاور میانه  پایگاهی برای آشکار کردن  سرکوب های فرو خورده خود، در قالب بی رحمی های  خیرت انگیز،  یافته اند.  از این رو انسان شناسی و فرهنگ  که در این رابطه چندین  مطلب منتشر کرده است ، از امروز  پرونده ای را به این موضوع اختصاص می دهد و مطالب خوانندگان برخی از نوشته های رسانه ای را منتشر می کند.

 

ماجرای حمله در ویکیپدیا
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1_%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D9%88

1- دشمن داخلی
http://www.anthropology.ir/node/26754

2- چرخه خشونت در پاریس (متن کامل)
http://www.anthropology.ir/node/26583

3- چرا من شارلی نیستم؟
http://www.anthropology.ir/node/26587

4- شارلی ابدو و حد و مرزهای جمهوری
http://www.anthropology.ir/node/26687

5 مصایب «شارلی» در فرانسه ای  بحران زده
http://www.anthropology.ir/node/26689

6- اسلام هراسی و مسلمانان هراس انگیز
http://www.anthropology.ir/node/26708

7- وضعیت بغرنج «حیات بومدین » بودن
http://www.anthropology.ir/node/26694

8- شبح شارلی و شبح ویشی ابدو: از لاوال تا اولاند 
http://www.anthropology.ir/node/26691

9- چرا جهان جنایت بوکو حرام را نادیده می گیرد؟
http://www.anthropology.ir/node/26722

10- حملات پاریس: من شارلی نیستم!
http://www.anthropology.ir/node/26764

11- نامه ای به دخترم
http://www.anthropology.ir/node/26940

 

مسلمانان فرانسه پس از شارلی ابدو: سپرهای بلای جدید

سونیا، دختر جوانی با اصلیت الجزایری، مجبور است این روزها برخی مواقع برای حفظ جانش پنهان شود. چند روز پیش درحالی‌که به همراه مادرش – که روسری بر سر می‌کند- در پیاده‌رو قدم می‌زد، بطری‌ای شیشه‌ای درست در برابر پای آن‌ها به زمین افتاد. این شیشه از پنجره‌ی یکی از خانه‌هایی که آن‌ها زیر آن راه می‌رفتند پرتاب‌شده بود و اگر تنها چند سانتی‌متر آن‌طرف‌تر افتاده بود، اتفاق بدی برای او یا مادرش می‌افتاد: «زمانی که سرم را بلند کردم، همه‌ی پنجره‌ها بسته بود!» سونیا مجبور شد دست مادرش را بگیرد و آن‌ها به خانه بازگشتند: «من در فرانسه متولدشده‌ام، اینجا کار می‌کنم و رأی می‌دهم، من می‌خواهم در آرامش زندگی کنم ولی برخی نمی‌خواهند این مسئله را قبول کنند. من هم از کاریکاتورهای شارلی ابدو خیلی ناراحت شدم ولی در تظاهرات سرتاسری شرکت کردم.» سونیا از شرایطی که برای خود و خانواده‌اش پیش‌آمده عصبانی است. پس از حادثه‌ی شارلی ابدو تنها به سونیا به این دید نگاه نمی‌شود بلکه بسیاری از مسلمانان فرانسه نیز وضعیتی مشابه او پیداکرده‌اند. برخی از آماری که ارائه‌شده است نیز این مسئله را به‌خوبی به تصویر می‌کشد. شورای فرانسوی دین اسلام (CFCM) تا تاریخ 12 ژانویه (پس از حادثه‌ی شارلی) حداقل پنجاه تعرض علیه مسلمانان را به ثبت رسانیده است؛ مسئله‌ای که در فرانسه بی‌سابقه است. نهادهای مبارزه با نژادپرستی نیز به مسئله‌ای یکسان اشاره می‌کنند: «بسیاری از مسلمانان قربانی خشونت نیز جرئت نمی‌کنند تعرضی که علیه‌شان صورت گرفته را گزارش کنند.»

هرروز در فرانسه نمونه‌های جدیدی از تبعیض و خشونت علیه مسلمانان این کشور مشاهده می‌شود: آویزان کردن سر خوک و گراز جلوی در مساجد، به آتش کشیدن سالن‌های نماز، شکستن شیشه‌ها، منفجر کردن رستوران‌های مسلمانان، پرتاب کردن نارنجک‌های دست‌ساز به سمت ساختمان‌های مسلمانان...هیچ‌کس زحمت به گردن گرفتن این اعمال را به خود نمی‌دهد. اغلب پرونده‌های آن بدون رسیدن به نتیجه بازمی‌ماند...

از هفتم فوریه به بعد، مسجد پوآتیه[1] بدون آنکه مسئولان آن خواستار این مسئله باشند، به محلی برای تنش تبدیل‌شده است. در سال 2012، گروه‌های هویت طلب[2] به ساحتمان این مسجد هجوم آورده بودند. بهانه‌ی ایشان برای این کار این بود که این مسجد را توهینی به یادبود شارل مارتل[3] می‌دانستند. شب پس از حادثه‌ی شارلی ابدو پلیس شخصی را دستگیر کرد که با اسپری روی دیوار مسجد می‌نوشت: «مرگ بر اعراب»[4] او به نیروهای پلیس گفت که تحت تأثیر عصبانیت و هیجان این کار را کرده است. دور روز بعد، سالن نماز مسجد به آتش کشیده شد. در باسیا[5]، گروهی یادداشتی با این مضمون زیر برف‌پاک‌کن ماشین‌ها می‌گذاشتند: «اسلام هراسی[6] یک جرم نیست، یک عقیده است و باید به آن احترام گذاشت.» برنارد کازنو[7]، وزیر کشور، به دنبال موج خشونت علیه مسلمانان و برای متوقف کردن آن اعلام کرد که 10 هزار سرباز وارد عمل خواهند شد تا از مردم و مراکز عبادت محافظت کنند.

برخی از قربانیان نیز حاضر می‌شوند تا در ایستگاه پلیس حاضرشده و اتفاقی که برایشان افتاده است را توضیح می‌دهند، اتفاقاتی که مضمونشان دیگر برای همه مشخص‌شده است. به همین ترتیب، سه ادین[8]، دانش‌آموز مدیریت در سوآسون[9] توضیح می‌دهد که چگونه وقتی در حال خروج از یک رستوران بود، چهار مرد که صورت‌های خود را پوشانده بودند، به او هجوم بردند. آن‌ها او را زیر ضربه‌های مشت و لگد خود گرفتند و قبل از آنکه کسی بتواند به کمکش بیاید متواری شدند. در لحظه‌ی آخر نیز فریاد زدند: «ما نسل اعراب را از فرانسه بر خواهیم داشت!» این مرد جوان توضیح می‌دهد: «اگر سایرین هم‌نظر یکسانی داشته باشند، دیگر هیچ جیز مثل گذشته نخواهد بود و کشور به هم خواهد ریخت. همین‌الان هم بسیاری از جوانان مسلمانی که در محله‌ی ما زندگی می‌کنند، به فکر تشکیل گروه‌هایی برای تلافی هستند!»

آن روز زمانی که سامیا وارد دفتر کارش شد، چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد! همکارش که میزش روبه روی او بود دیگر نمی‌خواست در جای قبلی‌اش بنشیند چراکه «از او می‌ترسید!» سامیا نمی‌دانست باید بیشتر از این حرکت ناراحت باشد و یا از دست مسئولان شرکت که به همکار اجازه داده بودند جای خود را عوض کند! متأسفانه سن و سال مشخصی برای پس زدن دیگری وجود ندارد و این امر امروزه در بین بسیاری از فرانسویان به یک ارزش تبدیل‌شده است! در دبیرستانی در او دو سن[10] سه دانش‌آموز با اصالت مراکشی زمانی که پس از اتمام زنگ تفریح به کلاس خود بازگشتند، با غافلگیری ناراحت‌کننده‌ای مواجه شدند. سایرین روی میز آن‌ها نوشته بودند که ایشان تنها «عرب‌هایی کثیف و قاتل» هستند، معلم کلاس خیلی سریع کنترل شرایط را در دست گرفت.

توهین، نقاشی‌های دیواری، خشونت...

میشل توبیانا[11]، مدیر سابق لیگ حقوق بشر فرانسه[12] در این مورد می‌گوید: «من پیشگو نیستم و نمی‌خواهم بدترین حالت را در نظر بگیرم، اما این حرکات علیه مسلمانان ادامه خواهد یافت! به‌خصوص زمانی که می‌بینیم بر تعداد مقاله‌هایی که در جراید با مضمون اینکه بالاخره می‌توان نوع جدیدی از مبارزه با نژادپرستی را ارائه داد! امروزه به‌خوبی این مسئله را مشاهده می‌کنیم که ادای سخنانی علیه مسلمانان تحمل می‌شود که اگر نسبت به یهودیان ادا می‌شد، همه اعتراض می‌کردند!»

حتی باوجود تمامی مسائلی که عنوان شد، نباید این‌گونه برداشت کرد که فرانسه در حال تبدیل‌شدن به کشوری ضد مسلمان است. در ماه می سال ۲۰۱۴، یک اتاق فکر مستقر در ایالات‌متحده تحت عنوان پیو ریسرچ سنتر[13] تحقیقی در مورد دید مردم در کشورهای اروپایی نسبت به مسلمانان صورت داد. مطابق نتایج این تحقیق، ۶۴ درصد مردم فرانسه دید خوبی نسبت به مسلمانان کشور خود دارند و این مسئله آن‌ها را از این لحاظ در رده‌ی اول کشورهای اروپایی قرار داده است.

 

[1] Poitiers

[2] Blocs identitaires

[3] Charles Martel, او موفق شد در سال ۷۳۲ هجوم اعراب به سمت فرانسه را متوقف سازد

[4] Morts aux arabes

[5] Bastia

[6] Islamophobie

[7] Bernard Cazneuve

[8] Seis-Eddine

[9] Soissons

[10] Hauts-de-seine

[11] Michel Tubiana

[12] Ligue des droits de l’homme

[13] Pew reserach center

پرونده ی آریا نوری در انسان شناسی و فرهنگ: http://www.anthropology.ir/node/24940

انتشار این مطلب با ذکر نام نویسنده،مترجم،منبع ( مجله ی علوم انسانی فرانسه) و انسان شناسی و فرهنگ بلامانع است.

شاخه اصلی

نظریه

اسلام هراسی یا ترس از پرولتاریا: سؤ قصدهای پاریس، پس لرزه های دهشت (لوموند دیپلماتیک: فوریه 2015)

به دنبال سؤ قصدهائی که در آغاز ماه ژانویه، بیست کشته در پاریس برجای نهادند، بیش از چهار میلیون تن به نام آزادی بیان به آرامی در خیابان های شهرهای فرانسه راهپیمائی کردند. پس از دهشت آغازین و سپس اضطراب و پریشانی پیامدش، اینک عزم و اراده ای برای درک مسئله روی نموده است. این رویدادهای بی سابقه، ضرورت مبرم گشودن کلاف سر در گم ستیزه های منطقه ای را برجسته ساخته که به جنبش های اجتماعی موسوم به «بهار عربی» پایان داده، و اکنون بخش مهمی از قاره آفریقا را هم به آتش کشیده اند. چنانچه آبشخور چنین خشونتی و مقدم بر هرچیز زمینهٔ اجتماعی آنرا نادیده انگاریم، بسیج علیه آن بارور نتواند بود. تندروی جوانان به داعش پیوسته ای که مداخلات خارجی در خاورمیانه لهیب خشم آنان را سرکش تر هم کرده، به اروپائی راه گشوده است که با وادادگی در برابر رواج روزافزون پیش داوری ها و تبعیضاتی که بینواترین کسان آماج نخست آنها هستند، از روح عصر روشنگری دور می شود.

در فردای قتل افرادی در دفتر مجله ”شارلی ابدو“ و فروشگاه ”هیپر کاشر“، دانش آموزان از رعایت یک دقیقه سکوت به یاد قربانیان این حادثه روی گرداندند. یکی از دلائلی که نافرمان ترین آنها پیش می کشیدند، به پدیده «یک بام و دو هوا» در امر آزادی بیان در فرانسه اشاره داشت: در حالی که مردمی در خاورمیانه پیش چشمان بی اعتنای همگان می میرند، چرا اینهمه از این کشتار سخن می گویند؟ در روزگاری که ”دیو دونه“* را از خرده گرفتن به یهودیان باز می دارند، چرا ”شارلی ابدو“ می تواند به چهره ای قدسی در اسلام اهانت روا دارد؟ این پرسش را آنقدر حیاتی انگاشتند که روز ۱۵ ژانویه گذشته خانم ”نجات ولو ـ بالقاسم“ وزیر آموزش ملی آماده کردن آموزگارانی برای ادای پاسخ به این پرسش ها را ضروری دانست.

جای تردیدی نیست که دوره آموزشی آموزگاران، استدلالی را برخواهد گرفت که رسانه های اصلی و احزاب سیاسی از همان ابتدای ماجرای کاریکاتورها پرورانده اند: این ادعا که فرقی ماهوی است میان تصاویری که مؤمنین آنها را کفرآمیز می انگارند، و اظهارات ضد یهود که مصداق ارتکاب بزه اند، زیرا تعرض به حیثیت و شأن اشخاص به شمار می آیند. همچنین محتمل است که چنین توضیحی همه گردنکشان را خاموش نسازد. زیرا مورد ”دیو دونه“ و کاریکاتورها بر مسئله ژرفتری پرده انداخته اند: مقاله نویسان و روشنفکرانی مانند ”الن فینکل کروت“*، ”اریک زمور“*، ”فیلیپ تسون“*، و نیز روزنامه هائی مانند ”لو پوآن“، ”اکسپرس“، ”ولور اکتوئل“ یا ”فیگارو“، می توانند خصومت خویش با اسلام را آشکارا بنمایانند، که گاه آنرا چون ایمانی عقب افتاده توصیف می کنند و گاه چون «تهدیدی بر هویت کشور ما» ــ فرازی برگرفته از یک نظر سنجی به سفارش سامانه اینترنتی ”Atlantico.fr“ که دشوار می توان انگاشت اگر سخن از مذهب دیگری در میان می بود چنین گزاره ای را با همین عبارت پیش می کشیدند. ”ژان ـ لو آمسل“، انسان شناس فرانسوی عقیده دارد که «محبوبیت ”دیو دونه“ از این برمی خیزد که به چشم وی اگر بتوان بی دغدغه کیفر یا کمابیش مصون از مجازات سیاهان، عرب ها، مسلمانان را، ”با لحنی تحقیر کننده“، دست انداخت، تقریبا ناممکن است (…) به تار موئی از یهودیان یا اسرائیل دست زد بدون آنکه بی درنگ برچسب یهود ستیز بر تو بخورد (۱)».

کارکرد آزادی بیان باین شکل را به شیوه های گوناگونی تعبیر کرده اند. برخی آنرا با نسل کشی یهودیان و یهود ستیزی عرفی در صحن جامعه فرانسوی توجیه می کنند، که همگان را به «گوش به زنگ» بودنی دائم ملزم می سازند. برای دسته ای دیگر بازتابی از اسلام هراسی است که چونان میراث دوران استعمار، عمیقا در اذهان خانه کرده و گفتارهائی را در خصومت با مسلمانان به چشم همگان تحمل پذیر ساخته. در این عدم تعادل، دسیسه انگاران هم نشانه ای از چنگ انداختن ادعائی یهودیان بر رسانه ها و کانون های قدرت می بینند: ”لابی یهود“، با پراکندن نفرت از اسلام گویا به مداخلات کشورهای غربی در جهان عرب حقانیت می بخشد تا، در فرجام، مطامع و نیات اسرائیل یا واشنگتن را برآورد. این گونه گفتمان ها که سامانه های ”الن سورال“* یا ”تری میسان“* برمی سازند و می پراکنند، از موفقیتی فزاینده برخوردارند؛ و از خلائی نظری و سیاسی که عقب نشینی تشکلات پیشرو بر جای نهاده، بهره می جویند تا در اذهان جای گیرند.

چنین تعبیراتی، هر انداره متفاوت، باز بر همان برداشت قومی ــ فرهنگی تکیه دارند که گروه های اجتماعی را به موجب خاستگاه ها و مذاهبشان تعریف می کند («یهودیان»، «مسلمانان»، «اعراب»). اما «یک بام و دو هوا»ئی که در گفتمان هائی می بینیم که به این و آن افترا می زنند، ریشه در خوانش دیگری دارند که اساسا اجتماعی است. یهودیان از دیری پیش، از همان سده های آغازین رواج آئین مسیح، در فرانسه جای گرفته اند. بسیاری از آنان هم از پایان قرن نوزدهم تا آغاز جنگ دوم جهانی، با گریز از کشتارهای قومی [در روسیه و شرق اروپا] و عروج نازیسم در اروپای مرکزی و خاوری در این کشور سرپناهی یافتند. کارگران، پیشه وران، کاسبکاران خرد یهودی که در فاصله میان دوجنگ سر رسیدند، ، غالبا در محله های فقیر نشین و مخروبه ای به سر می بردند که با نژاد پرستی همسایگان فرانسوی خود سر و کار داشتند. آنها هم مانند پناهندگان بسیار دیگری، اغلب از سرمایه فرهنگی والاتری از میانگین فرهنگ کشور خاستگاه خویش برخوردار بودند (شناسه ای که در میان پناهندگان افغانی، سوری یا افریقائی هم دیده می شود). سپس موج جدیدی پس از سال ۱۹۴۵ برخاست که استعمار زدائی آفریقای شمالی برمی انگیخت. در گذار دهه ها، برخی از اخلاف این نو رسیده ها در اجتماع ترقی کردند، تا جائی که امروزه به مقام هائی در ساختار قدرت، مشخصا در محافل روزنامه نگاری، سیاسی و دانشگاهی دست یافته اند ــ یعنی کسانی که تولید می کنند، رهنمای افکارند و گفتمان های عمومی را کنترل می کنند.

اما مهاجران وابسته به فرهنگی مسلمان، پس از جنگ جهانی دوم، و خصوصا از سال های دهه ۱۹۶۰، پرشمارتر از مغرب عربی و سپس آفریقای جنوب صحرا راهی فرانسه شدند. این مهاجران را محافل صنعتی به تبع ضوابط و توانائی های جسمانی به کار می گماردند. فرزندان و نوه های آنها در جامعه ای بحرانزده بزرگ شدند، از بیکاری انبوه و وضعیت شکننده روزافزونی آسیب دیدند که نخستین قربانیانش بودند؛ چنین اوضاعی بخت ترقی اجتماعی را از آنها سلب می کرد. هرچند برخی خود را به رده طبقه متوسط و حتی بالاتر برکشیدند، اما باز عموما در حلقه های برتر اجتماعی نمایندگان کمتری داشته اند (۲). بیگانگان و فرانسویان مسلمان که رسانه ها و رهبران سیاسی کرارا به آنها حمله ور می شدند، به سلاح های اندکی برای دفاع از خود در عرصه عمومی مجهزبودند. همین، فرصتی برای چرخه گفتمان های نژادپرستانه فراهم می آورد تا با شتابی کامل دورگیرند. وانگهی تصادفی نیست که ”رُم“ ها، گروهی فاقد منابعی که بتوانند به مقابله با گفتمان هائی برخیزند که سعی در زشت نام کردن آنان دارند، آماج خشن ترین حملات بوده اند، از ”ژٰان ماری لوپن“ گرفته که آنها را «حضوری بد رایحه و سوزش آور» می داند تا آقای ”منوئل والس“ که به باور وی « اکثر ”رُم“ها نمی توانند در جامعه فرانسه ادغام شوند» و از اینرو«وظیفه دارند به خانه و کاشانه خود برگردند.»

وضعیت کنونی یهودیان و مسلمانان از برخی جهات طنین انداز همان وضعیت مهاجران روس و ارمنی میان دو جنگ جهانی است. روس ها پس از انقلاب های ۱۹۰۵ و به ویژه ۱۹۱۷ به فرانسه کوچیدند؛ در سال ۱۹۳۱ تعداد آنها به هفتاد و دو هزار تن می رسید. بیشتر آنها در صنعت اتومبیل سازی یا حرفه تاکسیرانی به کار می پرداختند و به لایه های عامه مردمی تعلق داشتند. اما نخبگانی، عموما فرانسوی زبان، هم در میان این گروه می توانستی دید که اغلب از حلقه والاتباران یا بورژوازی برخاسته بودند: نقاشان، روزنامه نگاران، ناشران و نویسندگانی که چنان با محافل فرهنگی پاریس درآمیخته بودند که در سال های دهه ۱۹۲۰ «اسلوبی روسی» را به پیش می راندند. مجموعه گروه به لطف «سلوکی ملاطفت آمیز (۳)» از موفقیتی بهره جستند، که آنها را از بدرفتاری هائی که با دیگر کوچندگان می شد در امان نگه می داشت.

نگاهی به نمونه ارامنه بیاندازیم. آنها که پس از نسل کشی سال ۱۹۱۵ [به دست حکومت عثمانی] به فرانسه کوچ کردند، تقریبا به طور انحصاری به کارهائی بی نیاز از مهارت اشتغال ورزیدند. هرچند شمارشان اندک بود (هفده هزار در سال ۱۹۳۱)، باز آنها را از همان ابتدا «ادغام ناپذیر» می دانستند. بدینسان ”ژُرژ موکو“، مغز متفکر سیاست های مهاجرت در طول سال های دهه ۱۹۳۰ و در دوران حکومت ”ویشی“ می انگاشت که « روس ها گرچه از بسیاری جهات از مردم فرانسه دورند، اما عموما از چنان مایه ای از فرهنگ برخوردارند که برقراری تماس هائی با آنها را میسر می سازد. چنین تماسی با ارامنه دشوار است (۴).»

 بدینسان وضعیت اجتماعی است که نقش برجسته ای از مهاجرین و فرزندان آنان در اذهان عموم می نگارد و سپرهای محافظتی نهادینی را در جامعه بوجود می آورد که برای گروهی گذر کردنی و برای گروه های دیگر غیر قابل گذر است. با اینهمه، از سی سال پیش به این سو چنین برداشت و تعبیری از مسئله را کمتر به کار می بندند و بجای آن تحلیلی فرهنگی را برتر می پندارند که مسائل مهاجران را وابسته به تبار آنها در نظر گیرد.

چرخش میان سال های ۱۹۷۷ و ۱۹۸۴ پیش آمد. طی سه دهه پیش از آن، مضمون مهاجرت اندکی به مباحث عمومی راه یافته بود. رسانه ها وقتی به موضوع مسکن، اشتغال و یا اقتصاد می پرداختند، بر حسب اتفاق گاه از بیگانگان هم سخن به میان می آوردند. راستگرایان به دور از مواضع خود در سال های دهه ۱۹۳۰، از دستآوردهای کارگران بیگانه تمجید می کردند. بدینگونه پس از مرگ پنج کارگر آفریقائی، که هنگام خواب از دود آتش خوب خاموش نکرده ای در آسایشگاه ”اوبرویلیه“ خفه شدند، روزنامه فیگارو به لحنی که کسی دیگر انتظار شنیدنش را [از این نشریه راستگرا] نداشت، تشریح کرده بود که «چه کسی مراقب سلامتی این نگون بختانی است که به این جامعه پیوند خورده اند؟ اینها وقتی جوی های آب یخ زده، خیابان ها را می روبند، و سپس می کوشند بر بیماری سل یا گاز کشنده ”منو اکسید کربنی“ پیروز شوند که آنها را از پا در می اندازد! این است تقدیر شوم این بینوایان. مهم است که به فوریت چاره ای بیابیم.(۵).»

وضعیت با بحران اقتصادی سال ۱۹۷۵ تغییر کرد، و با انتخاب ”فرانسوا میتران“ به ریاست جمهوری دگرگونی بیشتری هم یافت. در کمتر از سه سال مسئله «کارگران مهاجر» جای خود را به «مشکل عرب های نسل دوم» سپرد. این تغییر رویکرد به سراغ مسلمانان هم آمد و آنان را هم به طورغیر مستقیم بی نصیب نگذاشت. از آن پس به بررسی رویدادها با تکیه به برداشت های قومی پرداختند که تا پیش از آن به شیوه اجتماعی تحلیل می کردند.

در ماه ژوئیه ۱۹۸۱، جوانان در محله ”منگت“ در بخش ”ونیسیو“ در حومه شهر ”لیون“ با پلیس در گیر شدند (۶). درست مانند سال های ۱۹۷۶ و ۱۹۷۹، اما در آن دوران مطبوعات محلی گزارش ماجرا را درچهارچوب «حوادث متفرقه» گنجانده بودند. راستگرایان که آنگاه در صفوف مخالف دولت جای گرفته بودند، می خواستند اینبار از این رویداد بهره جویند تا حکومت جدیدی را تضعیف کنند که لختی پیش از آن اقامت یک صد هزار مهاجر غیرقانونی را سرو سامانی داده بود. اینچنین، درست در موقعیتی که شورش را می توانستی چون برآمد فرسایش و ویرانی مجموعه های بزرگ مسکونی بنگری و انحطاط اجتماعی محله، یا بطالت و سرگردانی جوانان، بر بافت بیکاری مزمن و «زدودن» انبوه «طبقه کارگر»، راستگرایان این برخوردها را معضلی اجتماعی وانمودند و گواهی بر «مشکل مهاجرت» دانستند. روزنامه فیگارو در ۷ ژوئیه ۱۹۸۱ نوشت: «در محله هائی با تمرکز انبوه مهاجران شمال آفریقا، موقعیتی انفجاری پدید آمده، دولت با حذف امکان اخراج افراد مشکوک، ناگزیر خلافکاران را ترغیب می کند.» از آن پس این روزنامه بی وقفه از آنچه ”ژرار نواریل“، تاریخدان فرانسوی «شگرد ملی ــ امنیتی» توصیف کرده، بهره می گرفت تا پیاپی سیاست های دولت وقت را نکوهش کند: دادن پروانه اقامت به افراد بدون اوراق هویت که «دروازه های کشور ما را گوش تا گوش به روی تهاجم و ماجرا » (۲۲ سپتامبر ۱۹۸۱)، «دارو دسته اراذل و اوباشی (…) اساسا از تبار شمال آفریقا» (۵ ژوئیه ۱۹۸۲)، می گشاید، یا همچنین «قانون مربوط به مهاجران»، که قرار است محله ”منگت“ را اداره کند (۲۲ مارس ۱۹۸۳).

این گفتمان هنگام اعتصابات در کارخانه های اتوموبیل سازی ــ بخش صنعتی که از بحران گزند سختی دیده بود و کارگران بیگانه بیش از نیمی از نیروی کار آن بودند ــ رنگ و بوئی مذهبی به خود گرفت. جنبش اعتصابی در پائیز سال ۱۹۸۱ آغاز گردید و در سال های ۱۹۸۴ـ۱۹۸۳ به اوج رسید. آنگاه آنچه در آغاز چیزی جز ستیز ساده ای در روابط کاری نبود و از برخی جهات جنبش اعتصابی خود جوشی را به خاطر می آورد که از پیروزی جبهه مردمی در سال ۱۹۳۶، پدید آمد، آنرا چون یک رویاروئی فرهنگی جلوه دادند. دولت و مطبوعات اعتصابیون را به این بهانه که در میان دیگر مطالبات خود خواستار گشودن نمازخانه ای در کارخانه ها هم بودند متهم می ساختند که آلت دست آیت الله های ایرانی شده اند ــ غافل از اینکه این درست همان رویکردی بود که در سال های دهه ۱۹۷۰ خود کارفرمایانی تشویق می کردند که آنرا عاملی در تضمین آرامش اجتماعی می دانستند (۷). ”پیر موروآ“، نخست وزیر وقت روز ۱۱ ژانویه ۱۹۸۳ تشریح می کرد که این کارگران را «گروه های مذهبی و سیاسی برانگیخته اند که انگیزه آنها پیوند اندکی با واقعیات اجتماعی فرانسه دارند.»

همین مضمون را روزنامه ”فیگارو“ هم کوک می کرد وبر آن می افزود: «خوشبین ترین ها به استعداد همرنگ جماعت شدن جمعیت های بیگانه امید بسته اند، چنانکه در گذشته هم در رابطه با مهاجران ایتالیائی و پرتقالی پدید آمده بود. اما افسوس که نمونه آنها اینبار رهگشا نیست. خاستگاه فرهنگی مهاجرت جدید مانعی است که دشوار بتوان برآن چیره شد.» چیزی که هست پرتقالی ها هم همواره از آوازه خوشی برخوردار نبوده اند. دیری مناسک مذهبی خودنمایانه و نقش گرفته از خرافات پرتقالی های مهاجر را تا جائی برنمی تافتند که در فاصله میان دو جنگ آنها را چون «نژادی غریب و نوظهور» توصف می کردند. این گروه از مهاجران دشوار تر از ایتالیائی ها با جامعه در می آمیختند (۸). و خود همین ایتالیائی ها را هم پیش از آن کمتر از بلژیکی ها ادغام پذیر می دانستند …

چپگرایان دهه ۱۹۸۰، آنگاه که با مواضع مخالفان راستگرای خود همسو و همراه نمی شدند، حملات علیه مهاجرت اعراب شمال آفریقا را با تجلیل از «فرهنگ عرب»، پاسخ می دادند، و گفتمان فرهنگ گروانه راستگرایان را به شیوه ای وارونه بر می گرفتند. روزنامه ”لیبراسیون“ که نقشی فعال در این ماجرا برعهده گرفته بود، در ماه سپتامبر ۱۹۸۲ ستونی را با عنوان «عرب» در شماره های خود گشود که اطلاعاتی را درباره رویدادهای هنری گزارش می داد که گمان می رفت برای اعضای «جامعه» دلپذیر باشد. این روزنامه سپس با جنب جوش خود از راهپیمائی به حمایت از برابری و علیه نژاد پرستی که انرا «راهپیمائی عرب ها» می نامید و مقصود و جهت آنرا تغییر داده بود پشتیبانی می کرد. ”لیبراسیون“ همچنین در ایجاد «هشدار علیه نژاد پرستی»، تشکیلاتی همگام شد که نزدیکان به حزب سوسیالیست بنیاد می نهادند و بدینگونه نگرش ها را از نبرد به هوای برابری به عزمی علیه تبعیضات سوق داد. روزنامه ”لوموند“ هم خشنود بود که «فرزندان نسل دوم مهاجران آوازخوانی، سینما و تئاتر را از آن خود می سازند» (۴ ژوئیه ۱۹۸۳)، در همان حال مجله ”ماری ـ کلر“ از «گل های سر سبد عرب» تمجید می کرد (آوریل ۱۹۸۴). اما هرچند فرهنگ نخبگان مقبولیتی می یافت، توده ها که اوضاع زیستی آنها در اثر افول صنعت رو به زوال داشت، همچنان دستخوش تحقیر و بی اعتنائی بودند.

در کمتر از سه سال، بحث و گفتگو در باره مهاجرت را از محتوای اجتماعی آن تهی کردند. از زمان این زیر و رو شدن، بیگانگان و اخلاف آنها را بی وقفه به بازگشت به «جامعه»، مذهب خود فرامی خواندند، با بیم آنکه گسل میان فرانسویان «بومی تبار» از یکسو، و مهاجران و فرزندان آنها از دیگر سو ژرف تر گردد. به موضوعاتی در پیوند مستقیم با مهاجرت (نژاد پرستی، تبعیض ها، و غیره) چون مسائل فرهنگی روی می آوردند، که این خود پیش داوری ها و توهم «برخورد تمدن ها» را پر وبال می داد و به اوج گیری راستگرایان افراطی یاری می رساند. همه رویدادهای ژئوپلیتیکی، اجتماعی و یا حتی ورزشی که اکثریتی از بازیگرانی از تبار عرب یا مسلمان را در برمی گرفتند، فارغ از موجبات آنها ناگزیر گفتگو در باره اسلام، مهاجرت و جایگاه این پدیده ها در نظام جمهوری را از نو احیا می کردند: جنگ خلیج [فارس]، سؤ قصدهای ۱۱ سپتامبر، ستیزه اسرائیل و فلسطین، رویاروئی های میان جوانان و مأموران پلیس در حومه ها، بازیکنان الجزایری تبار فوتبال که از خواندن سرود ملی مارسیز روی می گرداندند، و مانند اینها.

چیزی که هست، تعلق به یک «جامعه» عرب یا مسلمان، شاخصه ای طبیعی نیست. چنین هویتی طی سیاست های عمومی برساخته می شود (در گذار ایجاد ساختارهائی مانند اتحادیه سازمان های اسلامی فرانسه در سال ۱۹۸۳، تأمین مالی انجمن ها …)، اما از بطن رویداهائی نیز پدید می آید که جمعیت های مهاجر را به بازگشت به خاستگاه ها و تبار خود حوالت می دهند.

 جنگ خلیج [فارس] (۱۹۹۱ـ۱۹۹۰) در این مورد اهمیتی بنیادین داشت. در حینی که بمب افکن های همپیمانان برمی خاستند تا راهی بغداد شوند، برخی از دانش آموزان مدارس و دبیرستان ها به ملامت از سلطه جوئی غرب زبان می گشودند وهمبستگی خود را با جهان عرب آشکارا به رخ می کشیدند. یک دانش آموز دبیرستانی در آن روزها اعلام داشته بود که «صدام عربی است که همگان طرد کرده اند، درست همانند ما در شهرک هایمان. یک بار هم که شده احساس نمی کنیم که ما را خوار می دارند، بلکه کسی را می بینیم که به دفاع از ما برخاسته است» (۹). این واکنش ها، که بسیار هم در اقلیت بود، دیری نپائید که گفتگوئی را در باره وفاداری فرزندان مهاجران به راه انداخت. مجله ”فیگارو“ نوشت: «هرکاری هم که بکنیم، هرچه هم که بگویند، عرب زاده محله ”سن ـ دنی“ باز خود را همواره نزدیک به برادرانش احساس می کند که فرانسه را در خیابان های الجزایر و تونس هو می کنند.»(۱۵ ژانویه ۱۹۹۱). فرزندان مهاجران در واکنش، افزون تر بر خاستگاه ها و مذهب مهر بدنامی خورده خویش تأکید می ورزیدند. ”استفان بو“ و ”اولیویه ماسله“ جامعه شناسان فرانسوی عقیده دارند که اگر آن جنگ «نزد فرزندان مهاجران شمال آفریقا نقش مهمی در بازسازی هویتی بیشتر ”نژادی“ داشت تا اجتماعی، از آنروست که اینان تمایل بیشتری دارند تا به اجتماع به شکل مخالفت های دوقطبی پیاپی بیاندیشند ــ آنها / ما، غربی ها / عرب ها، فرانسویان / مهاجران، ثروتمندان / تهی دستان، و غیره ــ که از تجربه خویشتن از اشکال گوناگون پس رانده شدن و تبعید تأثیر پذیرفته (۱۰)».

ایده آنکه جمعیت های عرب و سیاه پوست دشواری بی سابقه ای را در تاریخ مهاجرت پدید آورده اند رفته رفته به مجموعه طیف جناح های سیاسی سرایت، و حتی چپگرایان تندرو را نیز دچار چند دستگی کرده بود، چنانکه برخی جریان های آن ویژگی «پسا استعماری» مهاجران و شیوه ای انگاشت «سفیدان» از آنها را زمینه اصلی تحلیل های خود قرار داده بودند. فراخوان جنبش ”بومیان جمهوریت“ که در سال ۲۰۰۵ به راه افتاد، خاطرنشان می ساخت که «رفتار با جمعیت های برخاسته از دوران استعمار، به جای کاستن از سیاست استعماری، آنرا استمرار می بخشد». ”صدری خیاری“ یکی از بنیانگذاران این جنبش معتقد است که، «درست به سبب عرب، سیاه پوست یا مسلمان بودن است که بر جماعاتی از تبار استعمارزدگان پیشین تبعیض روا می دارند و مهر بدنامی بر آنها می زنند (۱۱)». به زعم وی «خشونت ویژه ای که گریبانگیر سیاهان و عرب هاست، یا خود آنها چون فرزندان قربانیان استعمار و اخلاف برون کوچان و درون کوچان به خاطر سپرده اند (…)، تعیین کننده مطالباتی است که به کسی جز آنها تعلق ندارد، مانند خواسته هائی در پیوند با تبعیض های نژادی، رعایت حرمت والدین آنها، الغاء کیفر دوگانه [برای ارتکاب جرمی واحد] یا، در مورد مسلمانان، حق برخورداری از نمازخانه های آبرومند و پوشیدن حجاب. در واقع، حتی وقتی خواسته های اینها با همسایگان سفید پوستشان هم یکسان باشد، باز این خواسته ها خواه و ناخواه با یکدیگر فرق دارند (۱۲)».

این گفتمان، که سهمی در به رقابت کشاندن مدعاهائی به حق دارد (مدعای طبقات مردمی «سفید» و مدعای «اقلیت ها») با برتر شمردن عوامل جدا سازنده به جای هر آنچه می تواند آنها را به هم نزدیک سازد، بر پیش فرض بحث برانگیزی تکیه دارد: اگر بر سیاهان و عرب ها تبعیض هائی روا می دارند، آیا اساسا به سبب رنگ پوست آنهاست یا چون فقیرند دستخوش آنند؟

 نمونه «کنترل اوراق هویت»، منشاء سرشاخ شدن های مکرر جوانان و پلیس، پرتو روشنگری براین مسئله می اندازد. در سال های ۲۰۰۸ـ ۲۰۰۷، دو جامعه شناس فرانسوی دور از چشم و بی سر وصدا، گشت های پلیس در اطراف ایستگاه های متروی ”گارـ دوـ نور“ و ”شتله ـ له آل“ در پاریس را زیر نظر گرفتند (۱۳). ایندو پانصد و بیست و پنج مورد کنترل را به دقت و باریک بینی کاویدند و مشاهده کردند که اشخاصی که با هویت «سیاه» یا «عرب» شناخته می شوند به ترتیب ۶ و ۸/۷ برابر بیش از سفیدان امکان کنترل اوراق هویت آنها وجود داشته. اما در بررسی آنها متغیر دیگری نیز به همان اندازه تعیین کننده روی می نمود: پوشش ظاهری. کسانی که «پوششی جوان پسند» به تن داشتند، به ویژه کسانی که خود را به «ظاهری ”هیپ هوپ“ وار» آراسته بودند، ۴/۱۱ بار امکان کنترل آنها بیش از کسانی بود که «لباس معمولی شهری» یا «پوشش راحت وقت فراغت» در برداشتند. به عبارت دیگر، یک «سفید» با زیر پیراهنی و یک کاسکت ــ ظاهر و لباس عامه جوانان ساکن حومه ها-ــ بیشتر دستخوش شدت عمل پلیس بود تا «سیاه پوستی» که کت و شلوار بر تن و کرواتی به گردن داشت.

البته، مرز میان این متغییر ها کاملا هم غیر قابل عبور نیست. جوانان برآمده از مهاجرت آشکارا در میان جمعیتی که «ظاهر هیپ ـ هاپ واری» دارند بیش از دیگران به چشم می آیند. تبعیض های نژادی که بر نابرابری های اجتماعی می افزایند تا آنها را تقویت کنند، این دو مسئله را از یکدیگر جدائی ناپذیر می سازند. گزینه تأکید بر این یا آن ضابطه ــ رنگ پوست، یا تعلق به طبقات مردمی ــ همزمان هم سیاسی و هم استراتژیک است. این گزینه در تعریف گسست های جامعه فرانسه سهمی دارد. برجسته ساختن عناصر اجتماعی نابرابری ها، پیکار با طرز فکری را میسر می سازد که می پندارد گویا جماعاتی از تبار شمال افریقا و قاره سیاه عامل مسئله ویژه ای هستند، کاملا متمایز از امواج پیشین مهاجران و طبقات عامه در مجموع.

نوشته: BENOÎT BREVILLE

 

* چهره هائی که نامی از آنها در این مقاله به میان آمده است)برای مشاهده تصاویر روی فایل پیوست کلیک کنید)

 

 Dieudonné M'bala M'bala: متولد ۱۹۶۶، کمدین فرانسوی، گفتارهای هجائی وی در لطیفه های سیاسی بر روی صحنه شهرت دارد. پدرش از اهالی کامرون و مادرش فرانسوی است.

 

 Alain Finkielkraut: متولد ۱۹۴۹، نویسنده و برنامه ساز رادیوئی فرانسوی، عضو مادام العمر فرهنگستان فرانسه.. او را جزو حلقه نوفیلسوفان راستگرا به شمار آورده اند. او تمایلات ضد اسلام خویش را پنهان نمی دارد و از طرفدران پر و پا قرص سیاست های ضد فلسطینی اسرائیل و مبلغ آنهاست.

 

 Éric Zemmour: متولد ۱۹۵۸، روزنامه نگار مفسر سیاسی، برنامه ساز تلویزیونی و گزارشگر پیشین روزنامه راستگرای فیگارو. گفتارهای گزنده و نیشداری راعلیه مسلمانان و عرب تباران فرانسوی در گفتارها و تفاسیر خود بیان داشته.

 

 Philippe Tesson: متولد ۱۹۲۶، روزنامه نگار فرانسوی، منقد تئاتر و گزارش نویس رادیو و تلویزیون. بنیانگذار، صاحب امتیاز و مدیر روزنامه جنجالی ”کوتیدین دو پاری“ بود (۱۹۹۴ـ۱۹۷۴). در سال ۲۰۱۴ در یک برنامه تلویزیونی اعلام داشت که ”دیودونه“ را برای اعدام باید به جوخه آنش سپرد. پس از سؤقصد های ماه ژانویه پاریس هم، مسلمانان را به طور اعم دشمن جامعه عرفی برشمرد.

 Alain Bonnet de Soral: متولد ۱۹۵۸،مقاله نویس، عقیده پرداز و کارفرمای سوئیسی ـ فرانسوی. او طیف گرایش ها سیاسی را از حزب کمونیست تا کمیته مرکزی تشکل راست گرای جبهه ملی پیموده، وبه تبع تحولات فکری خود به عضویت آنها هم در آمده است.

 

 Thierry Meyssan: متولد ۱۹۵۷، روزنامه نگار و فعال سیاسی فرانسوی. یکی از کسانی است که سؤ قصد های ۱۱ سپتامبر را دسیسه مجتمع های صنعتی نظامی ایالات متحده می انگارد. از پشتیبانان معمر قذافی هنگام بمباران های ناتو بود. اکنون به حزب الله لبنان نزدیک است. در رسانه های روسی، امریکای لاتین و خاورمیانه او را از حلقه ”انقلابیون“ بر می شمارند.

 

پی نوشت:

1- Jean-Loup Amselle, Les Nouveaux Rouges-Bruns. Le racisme qui vient, Lignes, Fécamp, 2014.

 

2- Claudine Attias-Donfut et François-Charles Wolff, Le Destin des enfants d’immigrés. Un désenchaînement des générations, Stock, Paris, 2009.

 

3- Hélène Menegaldo, «L’enjeu de la topographie pour la recherche sur l’émigration. L’exemple de l’émigration russe de l’entre-deux-guerres », Revue du Centre européen d’études slaves, no 1, Poitiers, 2011.

 

4- Cité dans Claire Mouradian et Anouche Kunth, Les Arméniens en France. Du chaos à la reconnaissance, Editions de l’Attribut, coll. « Exils », Toulouse, 2010.

 

5- Cité dans Yvan Gastaut, « L’irruption du thème de l’immigration dans les médias », Confluences Méditerranée, no 24, Paris, décembre 1997.

 

۶. نقل قول های مربوط به رویاروئی های ”منگت“ و اعتصابات صنایع اتومبیل سازی برگرفته ای از منبع زیر است:

Gérard Noiriel, Immigration, antisémitisme et racisme en France (XIXe-XXe siècle). Discours publics, humiliations privées, Fayard, coll. « Littérature générale », Paris, 2007.

 

7- Patrick Weil, La France et ses étrangers. L’aventure d’une politique de l’immigration de 1938 à nos jours, Gallimard, coll. « Folio Histoire », Paris, 2004.

 

8- Marie-Christine Volovitch-Tavares, « Les incertitudes et les contradictions d’une “bonne intégration” », Cahiers de la Méditerranée, no 78, Nice, 2009.

 

9- Philippe Bernard, « Les beurs, entre la fierté et la crainte », Le Monde, 17 janvier 1991.

 

10- Stéphane Beaud et Olivier Masclet, « Des “marcheurs” de 1983 aux “émeutiers” de 2005. Deux générations sociales d’enfants d’immigrés », Annales. Histoire, sciences sociales, no 4, Paris, 2006.

 

11- Sadri Khiari, Pour une politique de la racaille : immigré-e-s, indigènes et jeunes de banlieues, Textuel, Paris, 2006.

 

12- Sadri Khiari, La Contre-Révolution coloniale en France. De de Gaulle à Sarkozy, La Fabrique, Paris, 2009.

 

13- « Police et minorités visibles : les contrôles d’identité à Paris », Open Society Justice Initiative, New York, 2009.

پرونده ی لوموند دیپلماتیک
http://anthropology.ir/node/15007

 

پرونده «شارلی ابدو» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/26785

وضوح اخلاقی

بعد از واقعۀ یازده سپتامبر، روزنامۀ لوموند نوشت:" ما همه آمریکایی هستیم". اما عمر این رابطۀ عاشقانه کوتاه بود: به محض اینکه فرانسه حاضر به شرکت در جنگ عراق نشد، کارشناسان آمریکایی آنها را "میمونهایی که کنار گود نشسته اند و پنیرشان را می خورند" نامیدند و اسم سیب زمینی سرخ شده(2) به "آزادی سرخ شده" تغییر پیدا کرد. زمانی که اوباما به مقام ریاست جمهوری رسید، روابط بهبود یافت اما جاها هم عوض شد: در حالیکه دولت جدید واشنگتن از شرکت در ماجراجویی های خارجی گریزان بود، کاخ الیزه موضعی فرادست در لیبی و مالی در پیش گرفت و مروج واکنش شدید به اقدامات اسد در شورش سوریه شد. نومحافظه کارانی که به میمونهای کنارۀ گود ناسزا می گفتند، حالا با حسرت به آنها نگاه می کردند.

امروز فریادی جدید از جانب روشنفکران آمریکایی به گوش می رسد: "من شارلی هستم".  این شعار بسیار عجیب است چه تنها تعداد اندکی از آمریکایی هایی که آن را سر داده اند پیش از قتل عام 7 ژانویه در مورد شارلی ابدو چیزی شنیده بودند، چه برسد به آنکه آن را خوانده باشند. پس این شعار دقیقا چه معنایی دارد؟ اگر خوش بین باشیم، معنای ساده اش این است که ما از اعمال خشونت بر علیه افرادی که از حق دموکراتیک خود برای آزادی بیان استفاده می کنند، بیزاریم.  اما شاید به طور همزمان سردرگمی و اختلاطی میان شارلی ابدو و جامعۀ آزاد غربی هم به ایجاد شود. به این ترتیب، شعار "من شارلی هستم" بیشتر از آنکه بیان خشم و همدردی باشد، نوعی بیعت  عمومی با این معنای ضمنی است که آنهایی که شارلی ابدو نیستند، همدست قاتلان هستند، همدست اسلام گرایانی که  زندگی در جوامع مدرن و دموکراتیک غربی را از بیرون و درون به خطر انداخته اند.

الساعه به همه کسانی که جرات بررسی دلائل این قتل عام، یعنی دلائل جذب برادران کواچی به خشونتهای جهادی، را داشته اند هشدار داده شده که انجام این کار معادل کنار گذاشتن دلیل واقعی موضوع یعنی اسلام رادیکال است:" ایدئولوژی ای که دهه هاست در پی کسب قدرت از طریق ایجاد وحشت عمومی است"، این چیزی است که جورج پاکر در وبلاگ نیویورکر نوشته است. پاکر می گوید که اکنون وقت صحبت از مشکلات مربوط به ادغام مهاجران در فرانسه یا در مورد جنگهایی که غرب در دو دهۀ گذشته در خاورمیانه به راه انداخته، نیست. مقصر اصلی تمام این جنایات تنها و تنها اسلام رادیکال است. ما در وضعیتی قرار داریم که جورج ترو، منتقد نیویورکر آن را "بستر بی­بستری" می نامد، حالتی که در آن می توان همه تقصیرها را به گردن یک ایدئولوژی شیطانی انداخت و هر صحبتی در مورد جنگهای پیشین، شکنجه و نژادپرستی توجیه این جنایات به حساب می آیند.

ما پیشتر هم در چنین وضعیتی بوده ایم: بعد از حملات 11 سپتامبر بسیاری از روشنفکران لیبرال تبدیل به بمب اندازهای اینترنتی شدند و مشغول بدنام کردن کسانی مانند سوزان سونتاگ شدند که به ما یادآوری می کردند سیاستهای آمریکا در خاورمیانه دوستان زیادی را برای ما باقی نگذاشته است. شعار "من شارلی هستم" بیانگر یک دلتنگی عجیب و غریب برای {پیش از } 11 سپتامبر است، برای دورۀ پیش از جنگ افغانستان و عراق، قبل از ابوغریب و اقدامات محیرالقول، قبل از همه چیزهایی که تصویر آمریکا را خدشه دار و خطوط نبرد را مبهم ساخت. ما با گفتن "من شارلی هستم" دوباره احساس معصومیت می کنیم. به لطف قتل عامهای پاریس، ما می توانیم گزارش کنگره در مورد شکنجه را فراموش کنیم و با وجدان راحت طرف غرب را بگیریم.

مقاله پاکر مایۀ تعجب نیست، اما نشانه ای از وجود یک ناهنجاری است. واکنش او به حملۀ 11 سپتامبر، طرفداری از حمله به عراق بود. اما بعدها منتقد خود جنگ یا حداقل اجرای واقعی آن شد. حالا او به قتل عام پاریس هم با استناد به همان رتوریکی واکنش می دهد که پس از 11 سپتامبر بدان متوسل شده بود: "توتالیتاریسم" اسلامی. او حتی به یک جنگ تمدنی میان ما و آنها- یا حداقل بعضی از آنها- اشاره می کند، " اقلیت قابل توجهی از مومنان که... برای اجرای عقاید خود ازدرجه ای از خشونت استفاده می کنند که در نوع خود همتایی ندارد". به نظر نمی رسد که او متوجه تاثیر این رتوریک بر توجیه فجایع افغانستان و عراق باشد، دلیل هم غوطه وری او در همان چیزی است که بزرگان لیبرال آن را "وضوح اخلاقی" می نامند. نشان دادن "وضوح اخلاقی" به معنای ایستادن در طرف درست ماجرا و نشان دادن ایمان به جنگیدن به جای تحلیل بزدلانه و بسترمند چیزی است که کریستوفر هیچننز آن را "فاشیسم اسلامی" می نامد. مقالۀ پاکر در نیویورکر اعلام همین ایمان است، ایمانی که او آن را با لیبرالیسم اشتباه گرفته است.

روشنفکران لیبرالی همچون پاکر برای انداختن کامل گناه قتل عام پاریس به گردن ایدئولوژی "تمامیت خواه" اسلام رادیکال، صراحتا یکی از مهم ترین نقاط قوت بزرگ لیبرالیسم را انکار می کنند:  لیبرالیسم مدرن همواره اصرار داشته که برای توضیح رفتارها، ایدئولوژی تنها تا جایی می تواند به ما کمک کند و این علل اجتماعی هستند که اهمیت دارند. برادران کواچی محصول دنیای غرب بودند- و  {همچنین محصول} مشکلات ناشی ار برخورد میان قدرت غربی و دنیای اسلامی که هم بواسطۀ اختلافات داخلی و هم مداخلۀ نظامی غرب پاره پاره شده است. آنها قبل از هر چیز بور(3) هستند، شهروندان فرانسوی ساکن حومه های شهر: پاریسی های آفریقایی تبار. بعید است که آنها بیشتر از چند حدیث اسلامی بلد باشند و آن را هم از سرایدار سابق شان که حالا تبدیل به امام جماعت شان شده یاد گرفته اند. آنها از خانواده هایی بی سامان می آیند و کار خود را به عنوان خلافکار خرده پا شروع کرده اند، درست مثل محمد مراح که در سال 2012، گروهی از دانش آموزان یهودی را در مونتوبان و تولوز به قتل رساند. به نظر می رسد که پیش از تشرف به اسلام، دلمشغولی های اصلی آنها فوتبال، تعقیب دخترها، گوش دادن به موسیقی هیپ هاپ و کشیدن علف بوده است. اسلام رادیکال حس هدفمندی ای را در آنان به وجود می آورد که مانند آن را در جای دیگری از فرانسه نیافته اند. اسلام به آنها قدرت ترجمان احساس بی قدرتی به قدرت مطلق را می دهد، ترفیع از بی هدفی مطلق به قهرمانی در بستر تاریخ. آنها دیگر جنایتکار نیستند، بلکه رزمندگانی پاک هستند. تلقی جنایات آنان به عنوان نمودی از اسلام درست مثل نگرش به جنایات گروه بادر-ماینهوف (4) به مثابه نمود ماتریالیسم تارخی است. و اعتقاد به این موضوع به هیچ وجه از مسئولیت آنها نمی کاهد یا چشم پوشی از "وضوح اخلاقی" به حساب نمی آید.

دیشب با دوستی صحبت می کردم که در حومه بزرگ شده است. آسیه (این اسم واقعی او نیست) یک زن فرانسوی الجزایری تبار است که  سالها در ایالات متحده تدریس کرده، او چپ گرا و بی خداست و از اسلام گرایی سخت بیزار است. او در نوجوانی شارلی ابدو را می خوانده و از کاریکاتورهایش لذت می برده است. او نه تنها به خاطر حملات که به دلیل گروه هدف بعد از حملات احساس ناخوشایندی دارد، گروهی که بخشی از خاطرات او هستند. بخشی از وجود او همواره شارلی ابدو خواهد بود. با این حال برای او مضحک و نگران کننده است که حالا حتی آمریکایی ها هم ادعا می کنند که "من شارلی هستم". سوال او این است که  آیا هیچ کدام از آنها هرگز این مجله را خوانده اند؟ " شما نمی توانید شارلی را در ایالات متحده منتشر کنید، حداقل کاریکاتورهای مربوط به پیامبر و پاپ را نمی توانید چاپ کنید". شارلی ابدو به همۀ گروهها می تاخت و کسی را بی نصیب نمی گذاشت، با این حال در سالهای اخیر شدیدا به شوخی با مسلمانان گرایش پیدا کرده بود، مسلمانانی که از آسیب پذیرترین شهروندان فرانسوی هستند. آسیه سانسور را قبول ندارد اما با تعجب می پرسد:"با توجه به وضعیت فرانسوی های آفریقایی تبار، ایا واقعا الان زمان انتشار کاریکاتورهای توهین آمیز  پیامبر است؟"

آسیه می گوید، "آنها از شمال آفریقا هستند و نه الزاما مسلمان.  وقتی می شنوم که 5 ملیون مسلمان در فرانسه زندگی می کنند، نمی فهمم در مورد چی صحبت می کنند. من بسیاری از افراد را می شناسم که مثل خودم اهل شمال آفریقا هستند اما نماز نمی خوانند و به خدا اعتقاد ندارند، در واقع هیچ جوری مسلمان به حساب نمی آیند. ما در دوران کودکی مان به مسجد نمی رفتیم؛ شاید بیشترین چیزی که می دیدیم این بود که پدرانمان در ماه رمضان روزه می گیرند. اما به ما مسلمان می گویند-لفظی که ریشه در دوران استعمار الجزایر دارد، زمانی که ما بومی یا مسلمان نامیده می شدیم." او قبول دارد که هر روزه جوانان بور بیشتری به مذهب روی می آورند، اما این اقدام همانقدر که نشانۀ تقواست، راهی برای دفاع از خود نیز هست، آسیه می گوید که شهروندان فرانسوی آفریقایی تبار احساس می کنند به آخر خط رسیده اند. جای تعجب نیست که آنها به نوعی وارداتی از اسلام-اغلب از خلیج فارس و با شکلی افراطی-  روی می آورند: تنها تعداد اندکی از آنان با اسلام صلح طلب و پرمدارای پیشینیان اهل آفریقای شمالی خود آشنایی دارند. همچنین افزایش یهودی ستیزی در میان مراکشی-فرانسوی های ساکن حومه  تعجب برانگیز نیست. وقتی آنها به یهودیان نگاه می کنند، اقلیتی را که به دست دولتهای اروپایی قلع و قمع شد نمی بینند، بلکه نخبگان فرادستی را می بینند که به تاریخ قربانی شدن آنها ارج نهاده می شود و در مدارس تدریس می شود، در حالیکه جنایات استعمار در الجزایر هنوز هم به ندرت توسط دولت به رسمیت شناخته می شود.

لباس، لهجه و سبک زندگی آسیه کاملا پاریسی است. با این حال تمامی اینها باعث نمی شود تا دیگربودگی اش هر لحظه به او یادآوری نشود. از زمانی که بچه بود، مردم از او می پرسیدند "آسیه، این دیگر چه جور اسمی است؟" {دولت} فرانسه به دلیل سنتهای همگرای قوی خود از نمادهای تفاوت، مشخصا حجاب، پرهیز می کند اما همچنان با شهروندان فرانسوی مسلمان تبار  به عنوان خارجی رفتار می کند. نسل دوم و سوم شهروندان آفریقایی تبار همچنان "مهاجران" نامیده می شوند. پیام این است: چون فرانسوی هستی حجاب نداشته باش؛ اما اگر اسمت محمد است زحمت درخواست برای این شغل را به خودت نده. آسیه به من گفت، "وقتی برادرانم نوجوان بودند، پلیس روزی 10 تا 15 بارآنها را بازخواست می کرد: در اتوبوس، وقتی از اتوبوس پیاده می شدند، در راه مدرسه، در راه خانه. با دخترها چنین رفتاری نداشتند، فقط با پسرها اینطور تا می کردند. فرانسوی ها با "فاطمه" راحت تر از "محمد" کنار می آیند". زنان فرانسوی آفریقایی تبار در کل وضعیت بهتری نسبت به مردان دارند و شاید این موضوع دلیل تلاش بعضی از مردان بیکار برای تسلط بر مادران و خواهرانشان است، مثل اینکه آنها دارایی شان باشند، تنها دارایی شان. آسیه تنها یکی از مراکشی فرانسوی های بسیاری است که زندگی در خارج ار فرانسه برایشان راحت تر است. 

اقرار به اینکه فرانسه در زمینۀ ادغام و یکپارچه سازی با مشکلاتی مواجه است و نیاز فوری به حل این مشکلات وجود دارد، به هیچ عنوان به معنای سلب مسئولیت از قاتلان – یا به قول پاکر، ایدئولوژی آنها- نیست. بلکه به معنای آغاز مواجهه با یک چالش اخلاقی و سیاسی به جای زیاده روی در اقدامات خودپسندانه در جهت "وضوح اخلاقی" است. اگر فرانسه همچنان با مردانی که نسب آنها به شمال آفریقا باز می گردد به مثابه تهدیدی برای تمدن "ما" برخورد کند، احتمالا تعداد بیشتری از آنها خود را به عنوان تهدید به رسمیت می شناسند و راه برادران کواچی را دنبال می کنند. چنین اقداماتی هم مارین لوپن و هم جهادی ها را تشویق می کند، چه هر دوی آنها یک پیش فرض را در ذهن دارند: اینکه جنگی آخرالزمانی میان اروپا و اسلام وجود دارد. ما از این جنگ دور هستیم ولی وقایع 7 ژانویه کمی ما را به آنها نزدیکتر کرده است.

(1) این مقاله برگردانی است از:

http://www.lrb.co.uk/blog/author/adam-shatz/

برای تدقیق بیشتر در اصطلاح "وضوح اخلاقی" و ریشه ها و موارد استفاده از آن، نگاه کنید به:

http://en.wikipedia.org/wiki/Moral_clarity

(2) French fries

(3)Beur. شاید ترجمۀ مناسب از این واژه، فرزندان مهاجران آفریقایی تبار باشد، برای تعریف دقیق تر واژه نگاه کنید به:

http://en.wikipedia.org/wiki/Beur

(4) یک گروه چپ گرا و مسلح آلمانی که بعد از جنگ جهانی دوم عملیاتهای متعددی را انجام داد، برای اطلاعات بیشتر نگاه کنید به:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4_%D8%B3%D8%B1%D8%AE

 

پرونده ی  «شارلی ابدو» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/26785
 

شاخه اصلی

نظریه

نامه‌ای به دخترم، روز بعد از 11 ژانویه 2015

تو انتخاب کردی که در تظاهرات بزرگ ضد حملات تروریستی شرکت کنی. به تو افتخار میکنم که توانستی در صف کسانی باشی که در مخالفت با جنایت و خشونت نابخردانه‌ی متعصبین قدم برداشتند. دوست داشتم با تو باشم، اما دور بودم و باید بگویم برای مشارکت در چنین گردهمایی با این همه جمعیت، احساس پیری میکنم.

این متن توسط لوکلزیو (Le Clézio)، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات نوشته شده و در روزنامه‌ی فرانسوی زبان لوموند در تاریخ 14 ژانویه‌ی 2015، منتشر شده است.

تو انتخاب کردی که در تظاهرات بزرگ ضد حملات تروریستی شرکت کنی. به تو افتخار میکنم که توانستی در صف کسانی باشی که در مخالفت با جنایت و خشونت نابخردانه‌ی متعصبین قدم برداشتند. دوست داشتم با تو باشم، اما دور بودم و باید بگویم برای مشارکت در چنین گردهمایی با این همه جمعیت، احساس پیری میکنم. تو از صداقت و پایداری تظاهرات کنندگان، هیجان‌زده بازگشتی. بسیاری از جوانان و بزرگسالان، برخی از اعضای آشنای شارلی ابدو، دیگرانی که فقط از طریق شنیده‌ها آن را می‌شناختند، همه به خاطر این حملات بزدلانه خشمگین بودند. تو با حضور بسیار موقر خانواده‌ی قربانیان مواجه شدی که سرصف حرکت می‌کردند. هیجان‌زده از اینکه هنگام رفتن دیدی یک کودک آفریقایی الاصل از بالای بالکن از لای نرده‌هایی که از خودش بلندتر بودند، نگاه می‌کند.

در واقع به گمان من، ما با لحظه‌ای قدرتمند در تاریخ تمام ملت فرانسه روبرو بوده‌ایم، لحظه‌ای که برخی از روشنفکران رویا باخته‌ی ما، اصرار دارند آن را بی‌روح و نومید و محکوم به تبعیت از روزمرگی و و دلزدگی بدانند. فکر می‌کنم که این روز باعث عقب‌نشینی شبح نفاقی شد که جامعه‌ی چندگانه‌ی ما را تهدید می‌کرد. در هرصورت قدم زدن بدون اسلحه در خیابانهای پاریس در چنین روزی جرات می‌خواست، حتی اگر سازمان‌دهی نیروهای پلیس در حد عالی می بود، خطر یک حمله‌ی واقعی وجود داشت. پدر و مادرت نگران تو بودند، اما تو کسی بودی که خطر را کوچک می‌شماردی. همیشه اتفاقاتی شبیه معجزه در این لحظه وجود دارند که این همه آدم متفاوت را از سراسر جهان دور هم جمع می‌کند، شاید درست در نگاه آن کودکی که تو روی بالکن دیدی، بلندتر از نرده نباشد و کسی که همه‌ی زندگی‌اش را به یاد خواهد آورد.

این اتفاق افتاده است و تو شاهد آن بوده‌ای. اکنون مهم است که فراموش نکنی. مهم است – و به افراد نسل تو بستگی دارد، زیرا نسل ما نمی‌داند و یا نمی‌تواند از جنایات نژادپرستانه و  انحرافات فرقه‌ای جلوگیری کند- عمل کنی برای اینکه دنیایی که تو در آن زندگی می‌کنی باید از دنیای ما بهتر باشد. این یک اقدام بسیار مشکل و تقریبا نشدنی است. یک اقدام مشترک و مبادله‌ای است. میخواهم بگویم که یک عملیات جنگی است. بدون شک، شرارت همه جا حضور دارد و فقط نسیمی کافی است که آن را اشاعه دهد و اطرافش را به آتش بکشد. اما این جنگ دیگری است و این همان مساله‌ای خواهد بود که تو می‌فهمی: جنگی ضد بی‌عدالتی، ضد نادیده انگاشتن برخی جوانان، ضد سیاست فراموشی که در آن بخشی از مردم حضور دارند (در فرانسه، و همچنین در همه دنیا)، که مزایای فرهنگی و شانس‌های موفقیت اجتماعی با آنان به اشتراک گذاشته نمی‌شود. این سه تروریست که در فرانسه متولد شده و بزرگ شده‌اند، همه‌ی دنیا را با این خشونت وحشیانه، به هراس انداختند.

اما آنها وحشی نیستند. آنها، همان افرادی هستند که هر روز با ایشان برخورد داریم، هر لحظه، در مدرسه، در مترو و در زندگی روزمره. آنها در لحظه ای از  زندگی‌شان، به انحراف کشیده شده‌اند، زیرا معاشرت‌های اشتباهی داشته‌اند، زیرا در مدرسه شکست خورده‌اند، زیرا زندگی اطرافشان چیزی جز یک دنیای بسته ارائه نکرده، دنیایی که باور آنها در آن جایگاهی نداشته‌ است. در یک نقطه‌ی خاص، آنها دیگر تسلطی بر سرنوشت‌شان نداشته‌اند. وزش نخستین باد انتقام، آنها را درون خود کشیده تا چیزی را مذهب بپندارند که جز از یک از خودبیگانگی نبوده است. این سقوط به جهنم است که باید متوقف شود، اگرنه عمر این حرکت جمعی، لحظه‌ایست و چیزی را نیز عوض نخواهد کرد. بدون مشارکت جمعی هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. باید گتوها را شکست، درها را گشود، به هر شهروند این کشور شانس خودش را داد،  صدایشان را شنید، به او آموخت چنانکه او به دیگران یاد خواهد داد. باید بازسازی بیگانگی در درون ملت را متوقف کرد. باید روح بدبختی را درمان کرد برای بهبود بیماری‌ای که اساس جامعه‌ی دموکراتیک ما را فرسوده می‌کند.

به گمان من، این احساسی است که باید تو را نگران کند، وقتی در میان این جمعیت انبوه راه می‌روی. از این لحظه‌ی معجزه‌آسا، موانع طبقاتی و ریشه‌ها، باورهای متفاوت، دیوارهایی که حضور را جدا می‌کنند، دیگر وجود نخواهند داشت. تنها یک مردم یگانه و چندگانه، متفاوت و مبارز در یک قلب در فرانسه وجود داشته است. امیدوارم، در آن روز، همه‌ی کسانی که در ذهن و در روح‌شان با تو حرکت کرده‌اند، فرزندان و نوه‌هایشان به این حرکت ادامه دهند.

 

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

شارلی ابدو و شبح ویشی: از لاوال تا اولاند

وقایع هفته‌ی گذشته در فرانسه- ترویج نظام‌مند تبلیغات نژادپرستانه توسط دولت، دعوت پرزیدنت فرانسوا اولاند از رهبر حزب فاشیست جبهه ملی (FN)، مارین لو پن به کاخ الیزه و تجدید حیات جبهه ملی در نتیجه‌ی حمله‌ی تروریستی به شارلی ابدو- طنین آزاردهنده‌ی عصر پیشین تاریخ فرانسه را در بر دارد: دوران رژیم ویشی.
در ژوئن 1940، کمتر از دو ماه پس از اِشغال فرانسه، آلمان نازی قوای نظامی فرانسه را درهم شکست و موفق شد وارد پاریس بی‌دفاع شود. در 22 ژوئن، فرانسه و آلمان پیمان متارکه‌ی جنگ را امضا و کشور فرانسه را به دو قسمت شمال و غرب تحت تصرف نازی‌ها به مرکزیت پاریس، و بخشی ظاهراً اِشغال‌نشده اما با رژیمی دست‌نشانده در جنوب، به مرکزیت ویشی تقسیم کردند.
تسلیم و تمکین سریع نمایندگان تجارت و ارتش فرانسه به تاخت‌وتاز نازی‌ها پیامد این تصمیم بود- و انعکاس‌گر تصمیمی بود که هفتاد سال پیشتر در خلال جنگ فرانسه-پروس گرفته شده بود- این تصمیم که اِشغال فرانسه بهترین ابزار رویارویی با مخالفت اجتماعی در کشور بود. هم اِشغال‌گران نازی و هم دست-نشانده‌های فرانسوی جنگی وحشیانه علیه طبقه‌ی کارگر به راه انداختند. به علاوه‌ی کارزار شرورانه‌ای که مشخصاً مخالفان سوسیالیستِ ارتجاع اجتماعی و جنگ امپریالیستی را هدف گرفته بود، رژیم ویشی به طور کامل در تبلیغات نژادپرستانه و یهودستیزانه‌ی فاشیست‌های آلمان مشارکت داشت و به تبعید ده‌ها هزار یهودی به اردوگاه‌های کار اجباری کمک کرد.
دو شخصیت اصلی در رژیم ویشی مارشال فیلیپ پتن، «رئیس دولت»، و پی‌یر لاوال بودند، که ابتدا معاون رئیس‌جمهور در شورای وزیران و سپس رئیس‌جمهور شد. پتن تجسم سنت‌های ارتجاعی و ضدّجمهوری-خواهانه‌ی طبقه‌ی حاکم و ارتش فرانسه بود. او که به سبب رهبری پیاده‌نظام فرانسه در نبرد وردُن (Verdun) و در هم‌شکستن شورش‌های ضدّ جنگ در طول جنگ جهانی اول شهرت داشت، یهودستیزی دوآتشه بود که به رژیم فاشیست اسپانیا به رهبری دیکتاتور فرانسیسکو فرانکو وابستگی داشت.
لاوال مظهر فساد «چپ» فرانسه بود، مردی که پیشه‌ی سیاسی‌اش به آسانی از حزب سوسیالیست به هم‌دستی با نازی‌ها تغییر کرد. لاوال پیش از آنکه در دولت‌های محافظه‌کار در طول رکود بزرگ (Great Depression) دهه‌ی 1930 پدیدار شود، به دولت «بلوک چپ» دهه‌ی 1920 پیوست. وی پارلمان را ترک کرد و در بحبوحه‌ی طغیان مبارزات طبقه‌ی کارگر به سمت راست افراطی درغلتید و نهایتاً مقام خود را به عنوان هم-دست اصلی فاشیست‌ها مستحکم کرد. این موضوع در زمانی که نام لاوال معادل نان به نرخ روز خوردن (backwards and forwards) بود، اصطلاحی مناسب برای فرصت‌طلبی بزدلانه‌ی او، برجستگی داشت.  
پس از جنگ، لاوال محاکمه و اعدام شد. پتن محکوم به مرگ شد اما حکم او به خاطر سن بالایش متوقف گشت. در حقیقت، تنها تعداد کمی از دست‌نشانده‌های نازی‌ها به خاطر نقش‌شان در دولت ویشی مقصر شناخته شدند به این دلیل ساده که بخش عظیمی از دستگاه سیاسی فرانسه شریک جرم بود.
مورد لاوال ترفندهای ارتجاعی اولاند را نمایان می‌کند، ترفندباز بی‌شرف دیگری که پس از اعتصاب سراسری 1968 توسط مقام سابق رژیم ویشی، فرانسوا میتران آموزش دید. حزب سوسیالیست در دهه 1970 به مثابه‌ی ابزار انتخاباتی میتران تجدید ساختار کرده بود که اینک به منزله نامزد چپ ارتقا یافته بود.
در مدت 35 سال گذشته، آنچه به نادرست چپ فرانسه نام گرفته، دست‌خوش سقوطی بلند بوده است که نقطه‌ی اوج آن اکنون پرزیدنت فرانسوا اولاند و نخست‌وزیرش مانوئل والس است، مردی که بیش از هر چیز به خاطر کارزارش، اخراج جمعی رومانیایی‌ها از فرانسه، شناخته می‌شود. اولاند به خاطر سیاست‌های دست-راستی‌اش به‌حق تبدیل به منفورترین رئیس‌جمهور در تاریخ فرانسه پس از جنگ شده است. حمایت از اولاند در نووامبر گذشته به 12 درصد کاهش یافت- حتی کمتر از رقم 16 درصد موافقت با شاخه‌ی القاعده‌ی دولت اسلامی عراق و شام در فرانسه.  
در حالی که همچنان پرسش‌های بدون پاسخ بسیاری در مورد حملات تروریستی به شارلی ابدو وجود دارند، کاملاً واضح است که دولت فرانسه با انجام حملات هر چه بیشتر به حقوق دموکراتیک در عین تضمین اینکه طبقه‌ی حاکم فرانسه سهمی در بازتقسیم امپریالیستی جهان دارد، تصمیم به استفاده از خشونت و شقاوت گرفته تا سیاست فرانسه بیشتر متمایل به راست شود.
به منظور ایجاد چهارچوب سیاسی برای این تغییر، ارتجاعی‌ترین عناصر اجتماعی و سیاسی اکنون مجدداً در حال بسیج شدن‌اند- هرچند اینبار حمله به مسلمانان جایگزین تبلیغات یهودستیزانه‌ی ویشی شده است. شارلی ابدو به عنوان ابزاری در این پروژه مورد استفاده قرار می‌گیرد. به طور مشخص، کاریکاتورهایی که این مجله منتشر کرده است، و این کار را یکبار دیگر با انتشار ویژه‌نامه‌ای در روز چهارشنبه، تحت حمایت مالی دولت تکرار کرد، بخشی از تحریک عامدانه‌ی نژادپرستی مسلمان‌ستیزانه است.
در میان مشارکت‌کنندگان مستقیم این عملیات سیاسی پوسیده، آمیزه‌ی مشخصاً نفرت‌انگیزی از بی‌مایگان طبقه‌متوسطی و فرصت‌طلبان خودشیفته‌ای وجود دارند که خود را به جای «چپ» فرانسه جا می‌زنند، از جمله حزب ضدّ سرمایه‌داری جدید که مدت‌ها حامی حزب سوسیالیست و تبلیغاتچی اولاند بود و روابط نزدیکی با خود شارلی ابدو داشت.
مستقیم‌ترین ذی‌نفع سیاسی، جبهه‌ی ملی و مارین لو پن فاشیست هستند، شخصی که هفته‌ی گذشته تحت عنوان «اتحاد ملی» از طرف اولاند به کاخ الیزه دعوت شد. پدر لو پن و بنیان‌گذار جبهه ملی، ژان-ماری لو پن، بارها از اِشغال فرانسه به دست نازی‌ها در طول جنگ جهانی دوم به نیکی یاد کرده و هولوکاست را تنها «جزئی» از تاریخ نامیده است.
آنچه نیاز به تغییر دارد را باید تغییر داد، اتحاد اولاند و لو پن بازتولید مورد لاوال و پتن است. چیزی بیش از فرصت‌طلبی سیاسی در این اتحاد جدید وجود دارد. خصلت اساسی طبقه‌ی حاکم فرانسه در حال ظهور دوباره است. در دوره‌ی تعمیق بحران سیاسی، خصلت طبقه‌ی حاکم فرانسه در قالب اَشکال جدید بازسازی می‌شود، تمام رویه‌های پلیدی که در کنار آلمان نازی به انجام رساند، مجدداً حاکم می‌شوند. بوی تعفن ویشی بر کاخ الیزه باقی می‌ماند.
16 ژانویه 2015
منبع:
http://www.wsws.org/en/articles/2015/01/16/pers-j16.html

شاخه اصلی

نظریه

شارلی ابدو و حدّ و مرزهای جمهوری

به محض اینکه در دفتر مجلۀ شارلی ابدو آن آدمکشی رخ داد، مفسران آن را به مثابه حمله ای بر ضد «غرب و دموکراسی» و نیز «ارزش های بنیادین جمهوری فرانسه» محکوم کردند. مردم در همه جای فرانسه به خاطر این به ظاهر ارزش های خالص و بی مسئلۀ «جمهوری فرانسه» تظاهرات برپا ساختند. از مسلمانان نیز بسیار درخواست شد تا نشان دهند در حفظ ارزش های مهم سکولاریسم و آزادی بیان شریک اند.  طنز تلخ روزگار در این است که از مسلمانان خواسته می شود ثابت کنند به ارزش هایی باور دارند که خود از آنها در طول تاریخ محروم بوده اند. جمهوری همواره سویه ای تاریک نیز با خود به همراه داشته و این آزادی های مدنی که امروز کمال مطوب شمرده می شوند  در زمینه ای استعماری سر برآورد که در آن اتباع مسلمان جمهوری از داشتنش منع شده بودند.

تونی باربر در نوشتۀ خود در فایننشال تایمز مدعی است که حمله های این هفته « نباید برای کسانی که با میراث سیاه استعمار فرانسه در شمال آفریقا آشنا هستند تعجب آور باشد.» با این حال تاریخ استعمار فرانسه و ریشه های ریاکارانۀ جمهوری فرانسه روشن کنندۀ موقعیت امروز نیست. تحلیل ها - و نه صرف خود این    اتفاق- استعماری است، نارسیسیسمی که به این باور می انجامد که همه چیز با فرانسه، غرب، و ارزش های آن پیوند خورده، هر چند که تکاپوهای بسیار دیگری در خطراند. گرچه رویداهای اخیر بسته به مکان نیست و حدومرزی نمی شناسد، تمرکز و تاکید بر آن تحت عنوان یورشی برضد جمهوری دقیقا چیزی است که تروریستها می خواهند.

محدودیتهای استعماری آزادی بیان

قانون مهم فرانسه راجع به آزادی مطبوعات، که در 29 ژوئیۀ 1881 به تصویب رسیده و هنوز اجرا می شود، تا حد زیادی به گونه ای طراحی شده تا اتباع مسلمان جمهوری را از شمول آن خارج کند. در حالی که این قانون  از حقوق همۀ شهروندان فرانسه، از جمله آنهایی که در الجزائر و مستعمره ها ساکن بودند (ماده قانون 69)، دفاع می کرد، اتباع دیگر جمهوری را که، جمعیت وسیعی در سراسر مستعمره های امپراتوری فرانسه تشکیل می دادند، نادیده می گرفت. این سهو یا سهل انگاری نبود: درست یک ماه پیش از آن در 28 ژوئیۀ 1881 همان پارلمان قانون -به همان اندازه مهم- دیگری را دربارۀ بومیان به تصویب رسانده بود. مطابق این قانونِ بومیان، که نظام قضایی موازیِ بی منطقی بود، آنان از حق انتشار روزنامه یا سخنرانی و یا گردهمایی عمومی محروم بودند. نظام قضایی بومیان فاقد روند معمول دادگستری و محاکمه بود، ولی انواع گوناگونی از مجازات و جریمه را شامل می شد.

در حالیکه این قانون بسیاری از اتباع را، از ادیان گوناگون در سراسر آفریقا و آسیا، از شمول خود خارج    می ساخت، وضعیت الجزائر به راستی عبرت آموز بود، زیرا به ویژه مسلمانان را هدف قرار می داد. در مستعمرۀ الجزائر، شهروند کسی بود که مسلمان نباشد، و واژه های مسلمان، بومی، و تبعه غالبا (اگر نه همیشه) معادل هم بودند. مسلمان بودن با نوعی تعصب نژادی قانونی همراه بود و فاقد هرگونه اهمیت مذهبی به حساب می آمد. برای مثال، در نمایشهایی مضحک، بسیاری دادگاه ها  احکامی صادر کردند که اگر حتی بومی مسلمانی به مسیحیت می گروید، قانونا مسلمان باقی می ماند، یعنی در معرض قوانین تبعیض آمیز و محروم از حق شهروندی بود. قانون مشهور جدایی کلیسا و دولت در 1905 قرار بود دربارۀ الجزائر هم صدق کند، که آشکارا، هیچ وقت محقق نشد، زیرا به خصوص مقامات می خواستند بر آنچه امامان در مساجد می گویند تسلط داشته باشند. از این رو، امامان مساجد تا سال 1962 کارمند دولت فرانسه بودند.

از آنجا که الجزائر رسما جزیی از فرانسه بود، قانون آزادی مطبوعات به وضعیتی منحصر به فرد انجامید که در آن جمعیت کوچک مستعمره نشین، همراه با یهودیان الجزائر که در 1871 به عنوان شهروند فرانسه پذیرقته شدند، صنعت مطبوعاتی پرتکاپویی به راه انداختند و آزادی داشتند تقریبا هرچه می خواهند بنویسند. چنانکه دیدیه گینارِ تاریخنگار می گوید، در اواخر قرن نوزدهم، مستعمره نشینان از سرانه ای که حتی همتایان مشهور مرکز نشینشان روزنامه منتشر می ساختند در این امر پیشی گرفتند.  مسلمانان، از آن سو، در معرض سانسور و تهدید رسمی قرار داشتند: نشریه هایی که از الجزائری ها و برای الجزائری ها باشد با ترس و لرز در اوایل قرن بیستم درآمد و درست تا زمان استقلال در 1962 هیچ نشریۀ روزانه ای منتشر نشد. این سانسور، به زبان امروز، بخشی از سازوکار امنیتی وسیعی بود  که برای جلوگیری شورش عمومی مسلمانان ایجاد شده بود. پس از جنگ خونینی که منجر به تصرف الجزائر شد، به مسلمانان، به مثابه ملتی مغلوب، نباید اعتماد می شد تا آزادنه سخن بگویند، زیرا خطر سازماندهی برضد فرانسه وجود داشت.  

بسیاری از آثار منتشرشده به زبان عربی در خارج از الجزائر نیز در الجزائر سانسور می شد، از بیم آنکه «تعصب» دیگر مسلمانان ساکن خاورمیانه بخش های جمهوری را که آن سوی مدیترانه قرار می گرفت آلوده سازد. کوتاه سخن اینکه ظهور آزادی مطبوعات در فرانسه با خشونت، اسلام هراسی، و نژادپرستی استعماری قرین است. فرانسه هیچگاه کمال مطلوب و مثال بی عیب و نقص آزادی مطبوعات نبوده است. همچنانکه، مسئلۀ اصلی ناتوانی مسلمانان در آمیختگی با ارزشهای جمهوری  نیست. به بیان دقیق تر، موضوع برعکس است: ساخت قوانین فرانسه بر نادیده انگاری صدای مسلمانان مبتنی بوده است.

اندیشیدن ورای فرانسه

گرچه، این همه بدان معنی نیست که تاریخ استعمار می تواند رویدادهای این هفته را یکسره توضیح دهد. این بازگشت به گذشتۀ سال 1881 فقط برای رد ادعاهای کم ارزش و نادرستی مفید است که دربارۀ   آزادی های آرمانی جمهوری فرانسه سرهم می شود. بر خلاف آنچه اندرو هاسی در کتاب عمیقا پرمسئلۀ انتفاضۀ فرانسوی نوشته است، پیوند علت-معلولی مستقیمی بین الجرائر مستعمره و پاریس 2015 وجود ندارد. باید توجه کنیم که، برای مثال، «مسلمانان» دیگر مقوله ای شبه قانونی در قوانین فرانسه به حساب نمی آیند و الجزائر کشوری مستقل است که می تواند آزادانه مسائل خاص خود را با آزادی بیان داشته باشد. معنای ارزش های جمهوری از ریشه های اولیه خود به سبب تلاش های متعددی تغییر مکان داده است، و محدودیتهایی که قوانین 1881 ایجاد می کردند، اگر نگوییم از میان رفته، بسیار کمتر شده است.  برادران کوآشی که  به مجلۀ شارلی ابدو  حمله کردند، گرچه تباری الجزائری دارند، زادۀ پاریس و تعلیم دیده در یمن بودند. اَمدی کولیبالی، که مامور پلیسی را پیش از گروگانگیری در فروشگاهی یهودی و در ارتباط با حملات شارلی اِبدو  به قتل رساند، متولد جنوب پاریس بود و برای تعطیلات مرتبا به جزیرۀ کرت، جمهوری دومنیک، و مالزی می رفت و، آنلاین، پوکر بازی می کرد. درک خط سیر آنان، افراطی شدنشان در زندان، سرگشتگی هایشان، و به حاشیه رفتنشان نیازمند درک دقیق موقعیت معاصر است، و نه شرایط استعماری قدیم. این ادعا که همه چیز به دوران استعماری گذشته بر می گردد خطری جدی پدید می آورد: اینکه جهادگرایان پرسروصدا را مبارزان آزادی خواه ضد-استعمار به حساب آوریم که در برابر امپریالیسم مقاومت می کنند. بحران ژئوپلتیکی را که اینها بخشی از آن هستند نمی شود از نگاه استعماری بررسی کرد. همۀ طرفها از زبان امپریالیسم و مقاومت استفاده می کنند و چند سال گذشته شاهد مواردی حاد از دخالت و عدم دخالت قدرتهای امپریالیستی غربی بوده ایم، از مالی تا سوریه. نباید فراموش کنیم جهادگرایان پیوسته روزنامه نگاران عراقی، سوری، تونسی را هدف قرار داده اند. در خود الجزائر، در طول دهۀ سیاه 1990، افراطی ها روزنامه نگاران را حساب شده مورد هدف قرار می دادند. بنابراین، نباید گفت سنت آزادی بیان «فرانسوی» زیر حمله قرار گرفته، زیرا زمینۀ این رویدادها از وضعیتی منظم فراتر می رود. می توانیم قتل روزنامه نگاران شارلی ابدو را محکوم کنیم، اما نه بدان علت که ارزش های آزادی بیان فرانسوی ذاتا برتر یا یگانه اند.

بسیاری در روزهای گذشته اشاره کرده اند که شارلی ابدو نشریه ای نژادپرست و اسلام هراس است که از قالب های استعماریِ تعصب برضد مسلمانان پیروی کرده است. من مایل نیستم اسیر دوگانۀ «من شارلی هستم/  من شارلی ابدو نیستم» شوم که نشان داده بحثی جدی راجع به حدومرز آزادی بیان است. در عوض، خواهم گفت که رویدادهای اخیر انگیزه ای شده تا فراتر از قالب ذهنی استعماری بیاندیشم. وقتی گفته های حاکمان مستعمره ها را می خوانیم می بینیم که به باور آنها مسلمانان ذاتا صاحب مغزهایی متفاوت اند. در نظر آنها، اسلام با رنگ پوست و ژن مرتبط است و فرد را در خود فرو می برد و جایی برای او باقی نمی گذرد تا بدل به موجودی اجتماعی شود. چنانکه ناومی دیویدسون در عنوان کتاب تازه خود اشاره کرده است، آنها «فقط مسلمان» اند و نه چیز دیگری.

امروز، خطر دیدگاه توتالیتر از سویه هایی گوناگون و نامنتظر سر می رسند. از دیدگاه راست افراطی که هشدار می دهد همۀ مسلمانان خطرناک اند و نمی شود به آنان اعتماد کرد. از دیدگاه جهادگرایان که به ما می گوید مسلمان مسلمان است و مسلمانان فقط لزوما درگیر جنگ با بقیۀ دنیا هستند. اینجا نباید به دام مبنای دوگانۀ گریزناپذیر بین استثمارگر- استثمارشونده، سفید-سیاه، همدستی-مقاومت بیفتیم. در این محدود سازی سیاست، ما ناچاریم یا موافق یا مخالف شارلی ابدو باشیم . به دیگر سخن، ما باید قاطعانه دربرابر این نگرش که بین فرانسه و «عرب های آن»، و یا به اصطلاح میان استثمارگر- استثمارشونده، ستیز وجود دارد بایستیم. در این زمانه که تنش ژئوپولیتیک از اتاوا تا دمشق  و از سیدنی تا الجزیره امتدادیافته، دیگر شرق و غربی وجود ندارد، جایی نیست که بگریزیم، یعنی مرزی وجود ندارد و سنگری نیست ما را از تروریسم و نظارت دولتی حفظ کند.  

قتل هایی که این هفته رخ داد هجوم به آزادی بیان فرانسوی، سنتی که تاریخ سیاه خود را داشته است، نیست، بلکه یکی از بسیاران حمله هایی است که همه جا برضد آزادی بیان صورت می گیرد. روزنامه نگاران شارلی ابدو با آنهایی که در عراق، سوریه، تونس، یا الجزائر کشته شده اند خیلی فرق ندارند. به قول طاهر جاووت روزنامه نگاری الجزائری که به دست گروه ارتش «اسلامی» در 1993 به قتل رسید: «من هرگز تسلیم ترسی که سخنگویان شما دامن می زنند نخواهم شد، شما راهزنانی که هالۀ نور فرشتگان را ربوده اید؛ من از موهبت شما که مرگ می آورد نصیبی نخواهم خواست؛ برای شما افق دری است که می شود با تخته چهارمیخ کرد و بست؛ شما که نگاهتان شراره های امید را خاموش می کند و از هر درخت سنگ گوری   می سازد».

 این مقاله ترجمه ای است از:

http://www.jadaliyya.com/pages/index/20528/charlie-hebdo-and-the-limits-of-the-republic

آدرس الکترونیک مترجم: mahmoud.abdollahi@ymail.com

صفحه شخصی محمودرضا عبداللهی در انسان شناسی و فرهنگ

http://anthropology.ir/node/26826

 

 

شاخه اصلی

نظریه
اشتراک در RSS - پرونده ی «شارلی ابدو»