عدنان غریفی

تهیه و تنظیم پرونده جبیب باوی ساجد
عدنان غریفی (متولد ۱۳۲۳ در خرمشهر)، داستان‌نویس ایرانی مقیم هلند است. او از نویسندگان نوگرای دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ است وبه همراه نویسندگان دیگری از جمله ناصر تقوایی، احمد محمود، احمد آقایی، منصور خاکسار، پرویز مسجدی، حسین رحمت، علی گلزاده، مسعود میناوی، ناصر مؤذن، محمد ایوبی، پرویز زاهدی، نسیم خاکسار و بهرام حیدری از شکل‌دهندگان داستان‌نویسی جنوب است.(از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد).
پرونده زیر به وسیله  حبیب باوی ساجد (فیلمساز و نویسنده خوزستانی)  تهیه شده است.

  عمری که نثارادبیات شد

                                         سهام مرادی

                                      (همسرعدنان غریفی)

 

اوایل که به اروپا مهاجرت کردیم، عدنان دچار وضعیتی که حالا درگیرش هست نبود؛ یعنی یک نوع افسردگی که حالا بر او حاکم است وجود نداشت. برعکس، خیلی فعال و اکتیو بود و عضو چند کانون نویسندگان بود، ازجمله نویسندگان اروپا و نویسندگان عرب. در نشست‌ها‌‌، همایش‌ها‌‌ و سمینارهای ادبی که برای نویسندگان و شاعران مختلف ازجمله عرب در اروپا برگزار می‌شد، از عدنان دعوت رسمی می‌شد. چنان‌که دولت هلند وقتی که برای «مظفرالنواب» شاعرشهیر جهان عرب مراسمی برگزار کرد، عدنان مترجم شب شعر او شد و بعد هم که رادیو هلند چند ساعت گفتگوی زنده با مظفرالنواب داشت عدنان صحبت‌ها‌‌ی او را مستقیم ازعربی به انگلیسی ترجمه می‌کرد. مظفرالنواب گفته بود غریفی بهترین مترجمی است که تاکنون با او آشنا شده است. همچنین روزِ رونمایی از کتاب «المتشرد» نوشته‌ی «امیل حبیبی» که درهلند با حضور نویسنده برگزار شد و سرتاسر سالن را یهودی‌ها‌‌ احاطه کرده بودند و همانجا من خودم را معرفی کردم وگفتم که ازعرب‌ها‌‌ی ایران هستم و13سال پیش رمان المتشرد رابه زبان عربی خوانده‌ام، که او هم خوشحال شد و گفت از بهترین خاطراتش خواهد بود که خانمی از ایران 13سال پیش رمانش را به عربی خوانده است و از من نظر خواست ومن هم احساسم را نسبت به‌این رمانِ حقیقتاً عظیم بیان کردم و گفتم به بهترین شکل، بی‌خانمانی انسان را در سرزمین خود تصویر کرده‌اید. او هم بسیار بسیار از اظهارات من خوشحال شد. بله، همان‌جا بود که از من و عدنان برای شامی که به افتخار امیل حبیبی ترتیب داده بودند، دعوت شدیم. در همان مراسم شام بود که‌ یک خانم ژورنالیست نامدار یهودی شروع کرد به بدوبیراه گفتن به فلسطین ودفاع از یهود. من گفتم که با یهودی‌ها‌‌ مشکل نداریم، مشکل ما با صهیونیست است. آن خانم که آتشش تند بود گفت که شما عرب هستید و ما یهودی، بنابراین ما با شما دشمنیم! عدنان همان‌جا با آن خانم به زبان انگلیسی مناظره کرد و ثابت کرد که آن خانم یهود را با صهیونیست اشتباه گرفته است. بله، عدنان بسیار بسیار اهل مناظره، نوشتن، ترجمه، مطالعه و مطالعه بود. فراموش نمی‌کنم قبل از ازدواج به من گفته می‌شد که چطور با عدنان ازدواج می‌کنی در حالی‌که او یک کتابخانه‌ی سیاراست؟! کتابخانه‌ای که در تهران داشتیم در زمان خودش کم‌نظیر بود. 8 هزار کتاب به سه زبان عربی، فارسی وانگلیسی کلاسیک و مدرن در خانه وجود داشت. هیچ کتابی از نویسنده و شاعری که عدنان می‌شناخت نبود که تهیه نکند و نخواند. مثلا متوجه می‌شد که فلان کتاب از فلان نویسنده درفلان کشور منتشر شده ، فوراً آن را به طرق مختلف تهیه می‌کرد. این روحیه را در اوایل مهاجرت به اروپا هم داشت؛ یعنی اگر کتابی که عدنان نویسنده‌اش را می‌شناخت در آمریکا منتشر می‌شد، سریعا از طریق نماینده‌ی ناشر در اروپا، آن کتاب را تهیه می‌کرد و می‌خواند. باور کنید بدون هیچ گونه اغراق عدنان از 24 ساعت شاید 4 ساعت استراحت می‌کرد. بارها در جوانی شاهد بودم که درساعات مختلفِ شب ازخواب بیدار می‌شدم و می‌دیدم عدنان پشت دستگاه تایپ نشسته است و می‌نویسد. در همان دوران جوانی، درست در30 سالگی دچار بیماری قند شد و به‌تدریج این بیماری به چشم‌هایش سرایت کرد و حالا هم به ریه‌ها‌‌، قلب و مغزش رسیده. عدنان طلایی‌ترین روزهای عمر خود را نثار ادبیات کرده است.

 

                                      عدنان غریفی وادبیات اقلیمی

                                                                                محمدمحمدعلی

 

بحثی هست به نام ادبیات اقلیمی که خیلی ها از آن مطلع هستند. در واقع این عنوان با کسانی مثل عدنان غریفی، احمد محمود، ناصر تقوایی، ویکی چند تایی دیگر از نویسندگان معروف جنوب ویکی چند داستان نویس ونمایشنامه نویس مثلاً فرض کنید خراسانی ویا گیلانی عمدتاً شکل گرفت در دهه ی چهل. ولی رنگ وبویی به آن معنا نداشت. ما واژه گان درست وتبین این درس به اون معنا نداشتیم تا بعد از انقلاب. بعد از انقلاب این توی کتاب هایی که آمد درپایان ما در آن تمیزی که می دهیم ادبیات را، هنوز داریم تاتی تاتی می کنیم. مثل نوشتن رمان. حتی در نقد ما عقب تر از رمان هستیم. ولی داریم یواش یواش آن واژه گان را پیدا می کنیم. یکی از آن ها در واقع ادبیات اقلیمی هست که می توانیم برویم دراین باره صحبت کنیم. به طور خلاصه بگویم؛ ادبیات اقلیمی مثلأ پنج تا ویژگی در بعد از انقلاب داشته.

1- به کار گیری ادبیات فولکلور محل(یعنی مستند)

2- به کار گیری فضای غریب ومه آلود به صورت مستند

3- تزِ باز گشت به سرزمین اصلی

4- اهمیت بخشی به خصوصیات بومی

5- نگارش داستان هایی از فقر وفاقه وشور بختی مردم(یعنی نویسندگان که می رفتن، یکی از وظایف اصلی شان انتقال میزانِ فقر آن جامعه شان بود. که احتمالأ بحث زندان عدنان و دوستانش زیاده روی کردن در چنین چیزی  گفتن بود!).

بعد از انقلاب این بحثِ مستند گو لغو شد در ادبیاتِ اقلیمی. ویژگی اقلیمی به این ترتیب شد:

1- شرح تجاوز عراق به ایران شد(اقلیم، یعنی جنوب مورد حمله قرار گرفت. تعدادی از نویسندگان جنوب از جمله مثلن خود نسیم خاکسار ونمی دانم جوان ترها شان، قاضی ربیحاوی، اصغر عبد اللهی، این ها راجع به جنگ نوشتن وشد جزو اقلیم).

2- جنگ بین سنت وتجدد شکل گرفت(ماندن که مثلأ فولکلور را ادامه بدهند یا نه؟ این مهمه).

3- سرگردانی بین زیست عجیب سنت های گذشته در کنار باور های امروزی(مثلأ کاری داشتن این ها- جنوبی ها، ساعدی رفت جنوب از زار گزارشی تهیه کرد، یه مقداری ضمن این که تورو مخیل می کرد، کار استنادی هم بود، یعنی من این را هم آوردم  توی کارهای استنادی پیش از انقلاب).

4- جایگزینی تخیل به جای مستند کاری( اتفاقی که بعد از انقلاب افتاد این بود).

5- به کار گیری نشانه ها و ورود به ماوراء الطبیعه در داستان ها.

نمونه هایش واضح است، مثلأ فرض کنید یکی شان منیرو روانی پور. کسانی بودند وچندتایی دیگر از دوستان که حالا به دلایلی نمی خواهم اسم آن ها را بیاورم. این ها  توانستند از آن باورها، از آن فولکلور گذشته، از آن مستند ها فراتر بروند. یعنی با توجه به مستندها به ادبیات جادویی که مثلأ فرض کنیم مارکز در ایران آورد سال 53، ما مخیل شدیم، یعنی یک جمعیت خاطری پیدا کردیم که    می توانیم از این آداب ورسوم که خود مان داریم وباورهای مان به نحو هنرمندانه تری استفاده کنیم. همه اش خبرندهیم که این جا چه خبر بود، خود مان هم آن هارا بتوانیم بابازسازی هنرمندانه تر تعریف کنیم. سر منشاء این ادبیات آمریکای لاتین بود ومارکز بارمان صد سال تنهایی وبعد فوئنتس ودیگران. ما داریم شکل پیدا   می کنیم که حرف رادر واقع توی یکی از قالب های خوب وشناخته شده وآزمایش شده ی آن طرف بتوانیم خودمان رابیان بکنیم تا بلکه بتوانیم آن را هدف مند بکنیم. ما هدفمند نیستیم. ما به دلیل ضعف های گونا گونی که داریم حرف را می زنیم، استعدادش را هم داریم، زحمت را هم می کشیم، ولی این که جمع اش بکنیم، بهترش کنیم، در یک جایی قرارش بدهیم، به آن مرحله منتقدین ما هم نرسیدند. یعنی ما داستانش را داریم می نویسیم، به اهداف مان که زبان بود که بعد دستور زبان آمد، (یا به قول شما فرنگی ها! لب بود که بعد دندون اومد!)، داستانش را اگر بتوانیم بنویسیم، تئوری هایش را ممکن است عده ای پیدا بشوند که بتوانند آن داستان های مارا تئوریزه کنند.

 

     عدنان غریفی  و"تاریخ و تحول شعر جنوب"

                                                       هاشم حسینی

جوانه های نوعی سور رئالیسم جنوبی( با رگه های نگاه لویی آراگونی و جادوی تخیل بورخس- مارکزی) در قصه ی قبیله ای"شنل پوش در مه" دهه ی 50 شمسی، نشان از شاعری نشسته در کمین می داد. سروده های پراکنده ی سالیان او در دفترهای ادبی درون و برون کشور و دفترهای چاپ شده اش بیانگر نوعی شعر حدیث نفس اتوبیوگرافیک است. تار و پود این بافت خودویژه را روایت بومی سرشار از اعتراض، رنج، امید و طنز سرشته اند.

عدنان غریفی(1323، خرمشهر) را بیشتر به عنوان داستانویس، مترجم، گوینده و مصلح اجتماعی( زندان در 1346) می شناسند. او پس از اتمام تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاه، به شهر آبادان رفت و از دانشکده ی نفت فارغ تحصیل شد. بی شک و به جرأت    می توان گفت که 50 سال زندگی پربار روشنفکرانه ی او بادغدغه ها و تعهدهای اجتماعی و پویه در راستای ادبیت نوگرای ملی همراه بوده است. شخصیت عدنان که در کوره ی تنگناها و دشواری های زندگی بومیان جنوبی سرشته شده،  با مشاهده ی عقب ماندگی و بی عدالتی های حاکم، تناقض های مدرنیته ی وارداتی دو دهه ی پیش از انقلاب 57 و برخوردار از هوای تازه ی فرهنگ انگلوامریکن رایج در شهرهای نفتی و سردر گمی مهاجرت؛ دیدگاه مستقل و معترضی را نصیب شاعر ساخته است. غربت زدگی او که آشکارا نشانگانی تکان دهنده در جای جای شعر او دارد، بررسی مردم / روان شناختی جداگانه ای توسط اندیشمندان امر مهاجرت را می طلبد. چیرگی او به زبان های انگلیسی، هلندی و ایتالیایی، البته سوار بر زبان بکر و بلیغ عربی و بهره مندی 26 ساله اش از مدنیت پیشرفته ی هلندی، به دستاوردهایی خاص انجامیده است.

آیا شعرعدنان، موازی با خطوط روشن تاریخنگاری ( شعر مهدی، ص. 21، برنامه...) و پژواک عطر قبیله ی زاد بومیش، نمونه ی گویایی از حضور شاعر سنت ها در تمدن پسامدرن فراصنعتی؛ خودزندگینامه نوشتی برای گزارش دهی به نسل کنونی و آینده ی عبرت بین نیست؟

من هنوز کارهای در دست انتشاراو مانند "فروغ" (مجموعه شعر)، "خطابه ی آدم"(شعر بلند) و "ایران کجاست" را ندیده ام و نمی دانم ساختار شعری و ذهن شاعر به چه تجربیات نویی نایل گردیده است.

با این وجود، بدیهی است که قلمروی شعری او را تنسیق دقیقی با رویکرد به باغ بی برگی پشت سر، گندنای سکونتگاه غربی و نمایش بدون سانسور روح عریان تشکیل می دهند. سبک شعری او متفاوت با مقوله بندی های متداول راسته ی تئوری سازان است.

" سادگی زبانی {خود را} مدیون ادبیات غربی هستم. تسلطم به زبان های انگلیسی، هلندی، ایتالیایی و عربی کمک زیادی به من کرده است.(ص.64، نقطه، شماره 5، بهار 88 ). ذهن و زبان عدنان را با هر نام متمایز کنید، دارای خود ویژگی مبرا از نظریه های شعری وارداتی و دکان های بساز و بفروشی دو دهه ی اخیر شعر وطنی است.

او از دیار هلند، هشداری از سر درد می دهد:

من در این جا چیزی کم دارم

من در این جغرافی

بی تاریخم ( برنامه حرکت، مجموعه "امروز...")

یا:

...

ای کاش در برار جوخه ی آتش می ایستادیم

تا دربرابر این خواری

کان یک جان را

در پیله ی خون پاس می دارد

وین

یک تن را

در پیله ی شرمساری(ننگ، 12 ، مجموعه برنامه...)

این خنیاگر غمگین  بومی چرا در دل زندگی کشوری پسا پیشرفته چون هلند بی قرار و بی تاب بازگشت است ؟

وجدان من جهانی است اما

خوش دارم

آوازهای وحدت انسان را

از یک بلم بخوانم

از روح یک نخل

وقت رطب چینی! (ص. 16، تصویرهای هلندی)

شاعر در اتودهای "روستای دره" با نام های خر داوود(12)، مگس(17)، مانکن(18)، برحی(21) و صالحه(25) تصاویر ناب اما گزنده، واقعی اما ناتورالیستی از روستای محبوب فقر زده اش را در کنتراست با زندگی شیک و بی روح هلند(محل سکونتش دیمن)      می نگارد. ترسیم خر زخمی، این "مجسمه صبر و سکون" و بازآفرینی مشمئزکننده ی تجاوز به "صالحه"  و کبکی که کودکان روستا به این دخترک بی پناه می دهند، گزارشی است از روزگار پر جهل و فقر.

از این روست که از داعیه داران گذشته ی پر جلال و جبروت       می خواهد بیش از این با ترکه ی انار در "گندِ باستان" گندابه را به هم نزنند و بی هوده در پی آن انگشتر مفقوده نگردند.

او در ضرباهنگ های "می خوری" خود منتقد بی رحمی می شود که به همه می تازد. و ویتمن وار، آرزوی خود را نیایشی می سازد، در ستایش خرد و آدم:

آه ای درخت بلند سرسبزم

بمب اتم نساز!

و بمب شیمیایی را هم نینداز

بر بچه های کرد/ کردستان

و بر بچه های هر که و هر جا

میوه بباران

نقل و نبات

سکه و شاباش

آه ای درخت بلندم

ای سبزهای زیبا

سرخ ها

زردها

سیاه ها

سفیدها

آه ای درخت های بلند من (صص. 18 و 19 درخت آدم)

عدنان در شعرش رجز هم می خواند(دیگر نه خانه ای، ص. 31 ، مجموعه برنامه...) و در عین حال اطمینان خاطر می دهد که مهاجر سیاسی- او- یک فیل بی آزار است و درسرانه ی پیری که به قول نادر نادرپور"دوره ی فرزانگی و تدبیر" است، اعتراف می کند که:

من جز از رفتنم

از هیچ چیز پشیمان نیستم (شعر فیل، مجموعه برنامه...)

و در شعر دیگرش (اگر همه/برنامه...) می افزاید:

اگر همه مثل مادرم نماز می خواندند

من کی کمونیست می شدم؟

اگر همه مثل دایی ام کمونیست بودند

من هم چنان کمونیست می ماندم (ص.55)

و البته تأکید دارد:

من عضو هیچ دسته و حزبی نیستم

جز

این شب

شب پر ستاره ی زیبا! (ص.6، برای خرمشهر...)

اما از گذشته اش سر رهایی و فراموشی ندارد( شعر "میدان سنایی").

در این نگرش است که زنان دوست داشتنی و اصیل روستای پدری خود را بر مانکن ها و زیبارویان فرنگ که از "گند زار" بیرون آمده اند، ترجیح می دهد. زیبایی شناختی تصویر سازی های او از زنانی چون فطومه و زهرا، ستودنی و ماندگار است. شعر نجلا (57) هم بر این مدار می گردد.

مانیفست او در "حتی یک شاعر" متجلی است (62) و حکایت رندی پیر و طناز در سروده ی شیرین و دلنشین او "توپ بازی" (93، مجموعه برنامه...) گوی سبقت را از عبید و ایرج میرزا می رباید...

عدنان در نقدی که بر مجموعه شعر رحمان کریمی (برشاوش، سوئد، 1992) جنگ ادبی خود "فاخته" می نویسد، تکلیف شعر( و ادبیات) متعهد را مشخص می سازد. او بر این باور است که :

"همه ی مکتب ها و طرز تفکرهای هنری، در جهت غنا بخشیدن به مقوله ی هنر برای هنر است. درست به همان ترتیبی که همه ی تلاش های دانشمندان علم فیزیک، در حهت فیزیک برای فیزیک است."

نمی دانم به جز سه رباعی (نوال) در مجموعه ی اخیر او، آیا عدنان در قوالب کهن هم سروده ای دارد. و از سویی، چون در خوزستان، سنت بدیهه سرایی شاعران عرب در مناسبت های مختلف رایج بوده، واکنش روح شاعرانه ی او به این کشف و شهودهای بومی چگونه است. و با توجه به حضور واژگان بومی/عربی در شعر هایش آیا او سروده هایی به زبان مادری دارد؟

در زیر به نمونه هایی از واژگان ترجیع وار و ترکیب های خاص او اشاره می شود:

واژگان:

خرمشهر؛ شب(شب لخت)، زن، فقر، ستاره (های فراوان)، شب پرستاره، سرمایه دارها،محصولات سرمایه  داری، وهم، فکر، اوهام، کنج،، آهو، شط،  مردار، کفتار، دریا، عشق (م)، تسلیم، دوست داشتن، بوییدن، قدیس...

واژه سازی: ناقانع( و لجوج) صفحه 47 شعر زیبایی شناسی از مجموعه یکی از کمدی ها

کاربرد نادرست: نهار 49 همان جا.

کلمات و اصطلاحات عربی خرمشهری: خزامه (نوعی آرایه عربی)، دگاگ (خالکوبی روی چانه و شقیقه)

الان انکسر ظهری (در سوک برادر شاعر)

ترکیب ها:

نام ها: سامیه جمال، فائزه، زهرا، فطومه، علیا

عبارت های توصیفی خاص:

مثل چشم های ساواک (ص. 61، یکی از...)

ای خاک ایرانی! ص. 14 /امروز این جا

جنوب نخلی من ص. 16، همان جا

خدات قرن (ص. 57 ،غروب کنار پل خرمشهر، یکی از...)

اوج و کمال شعری عدنان را شاید بتوان در مجموعه ی "امروز این جا" دید.

برونه (فرم) شعر عدنان: عریان، ستیزنده و طناز و پر ایماژ و برخوردار از وزنآمیزی های گاه و بی گاه:

بر لب خنده در دل گریه دارم من (ص. 10 / برای خرمشهر...)

 

شاعر با تنهایی و نوستالژی همشهری های هلندیش نیز همدرد        می شود. او می خواهد با آن ها فراسوی حال و احوال روزانه( Goede morgen)، به غنای روحی دست یابد. اما خود که چله دار غم غربت است نیاز دارد که سر بر شانه های لیزبت بگذارد که " تزش از دهانه های گرسنه لبریز" است و بگرید (ص 6 /برنامه حرکت)

شعرعدنان درختی است با ریشه های جنوبی و آبشخور فرهنگ جهان وطنی. برای آشنایی بیشتر، نگاهی نزدیک به "قال ایرانی" او         می اندازیم:

 

قالی ایرانی

این رنگ های ساده ی زیبا را

این رنگ های پاک تمنا را

کدام روحِ نشناخته گزیده است؟

و این طور

کنار هم چیده است؟

 

 

(باید کنار این روح ماند

باید برای ماندن این روح رفت.)

 

( من چه می کنم، ها؟

 من که

گاهی قصه ای به هم می بافم

از گنجِ خیالِ سیه پوش

از روحِ رو به هیچِ مجنون

من چه می کنم آخر؟)

 

این رنگ ها را از کجا  یافته است

آن کس که ظلم

دست هایش را خورده است

از هر خوره بتر؟

 

روزی آیا

چنین بودم، من؟

یک روح ساده ی بی غش؟

پس این پلید چیست آخر

این سرطان

این که مرا گندانده ست و

در وحشت رانده است؟

 

آخر چرا یک باره

از هر چه هست این جا

از  هر چه نیست

             که هست این جا

                          نمی کنم؟

آخر چرا نمی کَنَم؟

و به سوی آن رنگ ها نمی روم؟

چرا به سوی رنگ ها

                          نمی پرم؟

آخر چرا نمی پرم؟

آخر چرا به سوی رنگ های ساده ی زیبا؟

 

آه ای شهامت مفقود

یک بار

تنها یک بار دیگر

تسخیرم کن.

 

شعر قالی ایرانی/ از مجموعه ی "برنامه ی حرکت: امروز، اینجا"

عدنان غریفی- مارس 1995، دیمن هلند

 

 

 

شعری از عدنان غریفی

                        

      افشان مکن گیسویت را                             

 

افشان مکن گیسویت را

محبوب ساده ی من

این جا برای گیسوان افشانت

نگارینا

دلی

نمی لرزد

اما

محبوب من

که گیسوانی زیبا دارد

افشان نکردن

نمی داند

انگشت های من می لرزند

از قهوه ی بسیار- شاید-

از دوری ده ساله، می گویم

شاید-

از عاشقی، عاشقی، از عاشقی

(باید)

زیرا که ده سال است، من

افشان- پریشانم

شاید که راهی باشد

محبوب من؛ شاید

بهتر باشد

که تو

گیسوانت را

برمن

که پخش پخشم-

بیفشانی، و...

جمعم کنی:

مثل کسی که جمع می کند

برگ های زرد پائیزی را

درسبدی از نِی

یا در شالی زمخت وروستایی

یا در شالی از مو

که بوی قرنفل می دهد

شالی که داستان های داستایفسکی

از اینجا می رود

به کجا

از این فصل می رود

به آن قرن

در شب های سفید

 محبوب من

که با تو هیچ سخن نگفته ام، ده سال

گیسوی بلوطی شلالت را

بر پخشِ من بگستر

آنگاه، پُر آه، اما خاموش

با هم

در راه های  نقره ایش

سلانه سلانه برویم

تا سرزمین شایدی دیگر

تا بایدی دیگر

حالا بیا تا با هم

پلک چشمه های زلال فراق را بگشائیم

وجاری کنیم همه ی آن سال ها را

در یکی شدن بی دوگانگی

بیگانگی

دریکی شدن...یگانه

آی یگانه ی دردانه!

هردو بزودی می رویم... یعنی که:

می میریم

وتو می شوی مشتی آب و... چیز

ومن می شوم مشتی آب و... چیز

آخر چرا این طور ملامت بار

حالا که دست های ما باز است

پرراز است

آخر چرا این طور ملامت بار نگاه می کنی

به من که باریده ام، بسیار

در خود

برای تو؟

چشم سیاهت را

از روی زخم های من بردار

زخمی پلنگا!

آهو گری کن با من

که دیری است می خواهم

دست کوچک مرطوبت را

بگیرم... وبا تو

در هرچه خیابان مشجر

در هرچه شب صحرائی

 درهرچه، در هرچه که

از رویاً بر آمده باشد

قدم بردارم

 

 

 

    گفت وگوی حبیب باوی ساجد باعدنان غریفی

 

                 خودم را در مقابل هیچکس مسئول نمی‌دانم، جزادبیات

 

روزنه :

عدنان غریفی( نویسنده، شاعر، مترجم، منتقد ادبی، گوینده ی رادیو ومبارز اجتماعی / سیاسی در دهه ی چهل) اینک در آستانه ی هفتاد سالگی، سی سال است که در دوراز وطن ودر هلند روزگار می گذراند. او که متولد 12 خردادماه سال1323 در خرمشهر است، از نخستین آغازگران ادبیات مدرن جنوب است. غریفی از نخستین مترجمان "ایتالو کالوینو"، "سالینجر" است. برای نخستین بار«بوهمیل هرابال» نویسنده ی چک را بارمان«نظارت دقیق قطارها»  دردهه ی پنجاه در مجله ی تماشا معرفی می کرد. او از نخستین مترجمان ادبیات عرب در ساحتِ شعر ورمان وداستان کوتاه است. همه ی این ها باعث گشت، در این سال ها مدام پیگیر احوالات او در عرصه ی زندگی وفعالیت ادبی باشم. غریفی تقریبأ یک دهه است بعلت بیماری، از فعالیت ادبی اجتناب می کند و مخاطبین خودش را بی نصیب گذاشته است. بااین همه از غریفی انبوهی آثار منتشرنشده است که هرگاه جان به چاپ بگیرند، مخاطب جهانِ دیگری را درساحتِ ادبی کشف می کند.این گفت وگو بخشی از هم نشینی ده ساله ام با عدنان غریفی ست.

*آقای غریفی زمانه‌ای بودکه خرمشهر را «النجف الصغیر» می‌نامیدند. آنجا مهد علمای شاخص ومنزلگاه طلاب علوم دین بود.خود شما زاده‌‌ی یک خانواده‌ی پراصل وریشه‌ای هستید. عموی شما نزد خاص و عام خرمشهر و عراق از احترام شایانی برخوردار بود. فکرمی‌کنم شناخت ما ازشما باید برگردد به شناخت خانواده وآن بسترعمیق؟

ببینید! من یک خانواده‌ای داشتم که مِهر از شرق به غرب و از شمال تا جنوب درش جاری بود. یک خانواده‌ی به‌شدت مهربان که همه همدیگر را دوست داشتند. همه‌ی آن‌ها در قلمرو بالای ذهنی آدم زندگی می‌کردند. شما فکرش را بکنید من عمویی داشتم که مجتهد بود و با عالی‌ترین دستاوردهای فکری در زمینه‌ی مذهب سر و کار داشت. پدر من اکثر مواقع شب‌ها در دیوانیه‌ی (اتاق پذیرایی) عمویم با سایرین گرد هم می‌آمدند و از هر دری صحبت می‌کردند. از جمله ادبیات، شعر تحلیل و تفسیر سوال‌های دینی و سوالات مذهبی. به‌یاد دارم از عمویم سوالات دینی/ مذهبی می‌شد و او آن‌ها را تفسیر می‌کرد. خوشبختانه ‌این عموی من سعه‌ی صدر داشت. یادم هست گاهی پیش می‌آمد به دیوانیه‌ی عمویم می‌رفتم، می‌دیدم عموی من گوشه‌ای از دیوانیه‌ی بزرگ روی زمین نشسته، یک «لاله» هم برای خودش روشن کرده و مشغول کتاب خواندن است. برایم پیش آمده بود که ببینم چه می‌خواند. می‌دیدم ادبیات معاصر عرب، شعر و رمان از جمله آثار «نجیب محفوظ» را می‌خواند. عموی من مجتهد بود و فارسی نمی‌خواند. علت این بود که در نجف پرورش یافت بود و اصلاً همه‌ی دانش او به زبان عربی بود. در نتیجه همه‌ی کتاب‌ها‌‌، مجله‌ها‌‌ و چیزهایی که برای عمویم می‌رسید به زبان عربی بود و من پای دانش او می‌نشستم. در عین حال در محله‌ی ما – در همسایگی ما (همانی که قبلاً برای شما تعریف کرده بودم)، یک آقای جوان توده‌ای زندگی می‌کرد که ما اصلاً نمی‌دانستیم این آقا توده‌ایه! فقط می‌دانستیم که آدم خوبیه، خیلی مهربانه، با مردم خیلی خوب است، مردم دوستش دارند، این آدم به بچه‌ها‌‌ احترام می‌گذاشت. مادر این آقا دوست مادر من بود – هر دو «ملایه» (روضه خوان) بودند. پیش می‌آمد که مادرم می‌گفت بروم و به مادرش بگویم آماده شود تا هر دو به حسینیه که مال مادرم بود بروند. من که می‌رفتم، می‌دیدم در اتاقی که درش باز است، پر کتاب است و یک آقایی آن طرف نشسته در حال نقاشی کشیدن است و بعد از دو، سه بار صدا زدن، صدایم را می‌شنید. می‌گفت: «چطوری عدنان؟ حالت خوبه؟» وقتی پا به آن اتاق گذاشتم انگار پا به جهان دیگری گذاشتم. پیش می‌آمد سوال کنم: «آقا شما همه‌ی این کتاب‌ها را خوانده‌اید؟!» او توضیح می‌داد و این توضیحات در ذهنم جا می‌گرفت که: «نخواندم، ولی این‌ها‌‌ را می‌خرم برای این که‌یواش یواش بخوانم.» بعد صحبت به ادبیات کشیده می‌شد. آن آقا به من می‌گفت: «چه می‌خوانی؟» من هم می‌گفتم: «ضمیمه‌ها‌‌ی مجله‌ها‌‌یی مثل سپید و سیاه که همه‌اش ماجرا بود و من خوشم می‌آمد. و یا تاریخ «یعقوب لیث» را که آن موقع می‌خواندم و لذت می‌بردم.» او اصلاً توی ذوقم نمی‌زد، می‌گفت: «خوبه بارک الله».روز بعد که می‌رفتم می‌گفت که پیش او بنشینم و می‌گفت: «شاید از این کتاب خوشت بیاد» مثلاَ کتابی از «جک لندن» را به من می‌داد. من می‌بردم و می‌خواندم، خیلی خوشم می‌آمد. می‌دیدم که ‌این یک دنیای دیگری است. به‌این ترتیب ایشان مرا به ادبیات وارد کرد. وادارم کرد کتاب‌های باارزش بخوانم. یک‌سال بعد من دیگر سپید و سیاه نمی‌خواندم.

*به شرح داستان‌نویسی تان بپردازیم. اولین داستانی که نوشتید چه نام داشت؟ کی وکجا چاپ شد؟ ایده‌ی آن چگونه پدیدآمد؟ فکر می‌کنم گفته بودید اولین داستان‌تان «دشداشه» بود؟

نه! نه! اولین داستان من دشداشه نبود. در نوجوانی اولین داستانم را نوشتم. آن موقع مجله‌ی «جوانان» بود که «شاملو» اداره‌اش می‌کرد و هر از گاهی مسابقه می‌گذاشتند. سال 1339 و یا در همان حدود‌ها‌‌ بود. (خوب شاملو اگر جایی می‌بود مبتکر کارهایی می‌شد، از جمله برپایی مسابقات داستان نویسی) من داستانی نوشتم و در یکی از آن مسابقات شرکت کردم. اسم داستان «پیراهن» بود. حقیقتش من نمی‌دانم که فن داستان چه شکلی بود و چیزی را که درداستان اتفاق افتاده بود انگار خودش یک واقعیت بود که از اول به‌صورت یک واقعیت داستانی اتفاق افتاده باشد؛ یعنی مقدمه، توسعه، گسترش داستانی و نتیجه. جریان داستان هم درباره‌ی معلمی بود که به دختر خانمی درس می‌داد و خب چون دختر را دوست داشت همیشه سعی می‌کرد که خوش‌لباس باشد و پیراهن‌تر و تمیزی به تن کند. در طی درس دادن به‌یکدیگر علاقمند می‌شوند. خب این‌ها‌‌ لحظات شورانگیزی برای دوره‌ی جوانی ما بود. این اولین داستانی بود که من آنجا چاپ کردم. ولی به نظرم اولین داستان جدی من که به‌این یا آن صورت به ادبیات مربوط می‌شود و مفهوم دیگری ازادبیات در ذهن ماجا گرفت؛ داستانی بود به نام «دشداشه» و این داستان مربوط می‌شد به دوره‌ی کودکی من. درخرمشهر رسم بود که بچه‌ها‌‌ را بفرستند پیش «ملایه» که قرآن یاد بگیرد. در سنین خیلی کم مرا فرستادند و من می‌توانستم بخوانم. همسایه‌ای داشتیم که قبل از این برای شما شرحش دادم که توده‌ای بود، او به من نوشتن و خواندن را آرام و آهسته ‌یاد داد و اراده‌ام را پرورش می‌داد. مثلاً فرض کن به من می‌گفت: «خواندن و نوشتن کار سختی نیست ولی مهم این است که صبر داشته باشی و یواش یواش بخوانی و پیگیر باشی و ادامه بدهی. اگر یک کاری را شروع کردی ادامه بده تا تمام شود.» من در چهار سالگی خواندن یاد گرفتم. قهرمان داستان من بچه‌ای بود در همین سن و سال که‌ یک روز صبح که می‌خواهد برود نان بخرد، نگاه می‌کند روی پلکان یک دسته کاغذ می‌بیند که رویش نوشته شده است: «شیربچه عدنان! این‌ها‌‌ را بگیر و توی کشوی میز کلاس‌ها‌‌ی دبیرستان خرمشهر بگذار» من اصلاً نمی‌دانستم این‌ها‌‌ چیه ولی همه‌اش فکر می‌کردم این باید کار مهم، و به ‌امر مهمی مربوط می‌شود. یک چیز غریزی/ حسی بر من حاکم بود. شاید چون جوّ سیاسی بود این‌ها‌‌ هم اعلامیه‌ها‌‌ی مثلاً حزب توده بود. من آ‌ن‌ها را برداشتم، دشداشه‌ام را پوشیدم و رفتم به‌طرف دبیرستان. دبیرستان در بزرگی داشت و این طرف و آن طرفش دو در کوچک بود که پشت آن‌ها سیم خاردار گذاشته بودند تا محصل‌ها‌‌ فرار نکنند. من از روی یکی از آن درها پریدم و وارد محوطه‌ای که درِ آن کلاس‌ها‌‌ بودند، شدم. در کلاس‌ها‌‌ را باز کردم و از آن اعلامیه‌ها‌‌ در هر کشویی یکی گذاشتم. کلاس‌ها‌‌ی زیادی بوند. همین‌طور چرخ می‌زدم. صبح زود رفته بودم. نگاه کردم دیدم که آفتاب در حال طلوع کردن است. آن مقدار اعلامیه‌ها‌‌یی که دستم بود را رها کردم و در حال فرار بودم که‌یکهو دشداشه‌ام به سیم خاردار گیر کرد. دشداشه‌ام را از تن درآوردم و در حالی که فقط شورت پایم بود پریدم و با دو از آنجا دورشدم. بعد از آن تحریک شدم ببینم که چه بلایی سر دشداشه‌ام آمده. رفتم و پشت در نشستم. نگاه می‌کردم ببینم این بچه‌ها‌‌یی که می‌آیند چه واکنشی نشان می‌دهند. به دشداشه‌ام هیچ‌کس محل نمی‌گذاشت. انگار نه انگار آنجا دشداشه‌ای باشد. من از همان بچگی فهمیدم که‌این چه کار بی پاداشی‌ست. کسی به من احسنت نگفت و علاوه بر این من دشداشه‌ام را از دست داده بودم و اصولاً از آن موقع چیزی که در ذهنم شکل گرفت این بود که کاری که‌یک آشنا به من بسپارد انجام ندهم، چون احیاناً نتیجه‌اش این است که دشداشه‌ام را از دست می‌دهم. دشداشه، اولین داستان جدی من بود. اما اولین داستان چاپ شده‌ی من نبود. من این داستان را هنوز دارم و هنوز چاپش نکردم و هر وقت و هرازگاهی آن را می‌خوانم حقیقتش یک جوری فکر می‌کنم من آن زمان در چه مرحله‌ای از نوشتن بودم؟

*در کنار ماجراهایی که در زندگی تجربه کرده‌اید؛ تضادها، آدم‌ها‌‌ی مختلف با فرهنگ‌ها‌‌ی مختلف، ماجراهای سیاسی و زندانی شدن‌تان علی‌رغم این که در زندگی شما نقش اساسی داشته، متأسفانه آثاری با چنین فضاهایی از شما سراغ نداریم. این گریز تعمدی و آگاهانه بوده است؟

 

فضاهای زندان و ماجراهای سیاسی را کم و بیش در آثار «بزرگ علوی» و «احمد محمود» خوانده‌ایم.

 

*اما عدنان می‌تواند نظرگاه خاص خودش را داشته باشد؟

من به شما گفته‌ام که در زندان با چه چیزهایی مواجه شدم و باعث روی آوردن من به رئالیست شد. خوب یادم هست درست روز اولی که وارد بند شدیم و سرهایمان را هم تراشیده بودند و در حال تعین جا بودند، دیدم یک جوانی ایستاده بود روبروی آینه در حال شانه کردن مو‌ها‌‌یش بود؛ جوانی خوش برو بالا، خوش هیکل و روی بازویش نوشته شده بود: «من درفلان تاریخ اعدام خواهم شد». ازآن تاریخ 5، 6 سال می‌گذشت. من وحشت کردم وقتی تعارض زندگی و چیزی که در انتظارش بود را می‌دیدم. آقا‌جان! این جوان دراین انتظار بود که اعدام شود، به‌همین سادگی! قبل از چهارم آبان (تولد شاه)، دو اتفاق می‌افتاد؛ یکی عفو به آنهایی که قرار بود عفو شوند داده می‌شد (تخفیف زندان) و دیگر این که اعدامی‌ها‌‌، آنهایی که قرار بود اعدام شوند، اعدام می‌شدند. من دوبار شاهد این وحشت بوده‌ام. این را من به‌صورت قصه نوشته‌ام. البته منتشر نکرده‌ام. من این واقعیت را دیدم که  کسی محکوم به اعدام شده ودارد موهایش را شانه می‌کند. یا کسی دیگری را که گوشه‌ای از زندان را سوراخ کرده بود تا شاید بتواند از زندان فرار کند. تعجب می‌کردم وقتی می‌دیدم امید آدم را به کجا می‌کشاند. تصور کنید آجر و سیمان و همه‌‌ی این‌ها‌‌ را با چیز کوچولویی می‌کند، ماه‌ها‌‌ی ماه و برای چهارمین بار دستگیرش کرده و به انفرادی برده بودند. بعد از انفرادی در می‌آمد، می‌آمد پیش ما و می‌گفت من کارم را ادامه می‌دهم و بالاَخره فرار می‌کنم. یک زندانی عرب بود که همه‌اش شعار می‌داد، شعارهای دور از ذهن مثل «دن کشیوت»! مثلاً شب که ما می‌خوابیدیم، یکهو نصفه شب می‌شنیدیم که‌ این آدم توی حیاط زندان حرف می‌زد، بحث می‌کرد و از گوشه و کنار زندان صدایش می‌پیچید (چون ما را توی حیاط می‌خواباندند.) یا زندانی‌ها‌‌یی دیگری مثل آقایی که مرتب مواظب خودش بود تا مریض نشود، هر روز صبح خاک شیر می‌شست و می‌خورد تا معده‌اش خوب کار کند! او در زندان، امین بود؛ اولیای زندانیان به او پول می‌دادند که برای زندانی‌ها‌‌ خرید کند، و این آدم در هیچ اعتصابی و یا صحبتی که در زندان می‌شد دخالت نمی‌کرد، یک‌جور مثل سنگ بود. جزئیات بسیاری از زندان می‌توانم به شما بگویم که مجموع همه‌‌ی این‌ها‌‌ مرا دوباره به سمت رئالیست راند و اولین محصول رئالیسم من «مادر نخل» بود که خیلی مورد علاقه‌‌ی دوستان قرار گرفت، از جمله احمد محمود.

 

*بعد از آزادی از زندان تصمیم می‌گیرید دریچه‌‌ی دیگری به روی زندگی تان بگشایید، اولین کاری که می‌کنید ازدواج کردن است. مایل هستم بدانم چرا بعد از رهایی از زندان البته با همان تعلقات آرمانی، تبدیل می‌شوید به انسانی که از جمع گریزان است و خواهان زندگی است. این دگرگونی را زندان در شما پدید آورد؟

من حتی در آن زمان که مباحثه‌‌ی ادبی می‌کردم و در چارچوب بسیاری چیزها بود مثل سیاست، می‌دیدم که من اصلاً جمع‌گرا نیستم، یعنی من اصلاً با جمع نمی‌روم، به‌ویژه ‌این که می‌دیدم آن چه در فضای جمعی ما می‌گذرد (چنان‌که در فضای همه‌‌ی ایران همین‌طور است)، افراد با هم تبادل تجربه نمی‌کنند، تجربه‌ها‌‌ را در اختیار هم نمی‌گذراند، همه کوشش می‌کنند رای خود را بر دیگری تحمیل کنند و من این‌طور نبوده‌ام. در نتیجه تنها می‌ماندم. من همیشه در میان جمع احساس تنهایی می‌کنم. برای همین است که حتی از مهمانی شلوغ خوشم نمی‌آید. من دوست دارم اگر آقای «باوی ساجد» مرا دعوت کند، نهایتاً دو سه نفر دیگر را دعوت کند تا وقت بکنیم حرف بزنیم. من که نرفتم منزل آقای باوی ساجد به قول معروف بلونبونم! این درزندان بیش‌تر آشکار شد که من اصلاً مال این جوها نیستم. قبلش هم البته چند تا از دوستان این را به من یادآوری کرده بودند. یادش به خیر یک بار ناصر موءذن، نویسنده و دوست عزیزم به هنگام نوشتن داستان‌ها‌‌ی شنل‌پوش در مه، برایم نامه نوشت که آقاجان! تو همه‌اش ذهن‌گرایی، تو اصلاً درد مردم را نمی‌فهمی و شعارهایی در این زمینه که مثلاً احساس مسئولیت‌پذیری و ادبیات مسئول و اینها را نداری. من ناراحت نشدم، چون واقعاً من اصلاً خودم را در مقابل هیچکس به ‌این صورت که گفته می‌شود مسئول نمی‌دانم. من مسئولم تا آنجایی که می‌توانم قصه‌‌ی خوب به مردم بدهم، همان‌طور که‌یک پزشک در برابر مردم مسئول است که حرفه و تخصصش را بداند. من اگر قصه‌نویسی نمی‌دانم بهتر است قصه ننویسم، اگر شعر نمی‌دانم بهتر است شعر نگویم. بنده مسئول نیستم که حتماً بگویم: «کارگر دارد استثمار می‌شود. آی گور پدر شما که دارید استثمارش می‌کنید!» به‌نظر من این اصلاً جایش در ادبیات نیست، این جایش در مبارزات اجتماعی و احزاب است. اگر ادبیات این بود که ما اصلاً باید از «شکسپیر» متنفر باشیم، چون در تمام آثارش، پادشاه‌ یا شاهزاده و یا حاکم محور است. ما باید از «جنگ و صلح» «تولستوی» متنفر باشیم، از «آناکارنینا» بدمان بیاید. ادبیات این نیست و من معتقدم هیچ اثری از این نظر بر روی من تاثیر نگذاشت. یعنی واقعاً دوست داشتم آن موقع ناصر کنارم بود و به او می‌گفتم: «ناصرجان! بله! همین‌طور است که شما می‌گویید من اصلاً هیچ‌گونه احساس مسئولیت‌پذیری به ‌این‌گونه نمی‌کنم، چنان‌که حتی در مباحثی که در مورد «گورکی» داشتیم، نگاه من مطلقاً با بچه‌ها‌‌ی دیگر متفاوت بود. انگار نه انگار گورکی ادیب است، انگار گورکی یک سیاسی است، پایه‌گذار یک حزب است! من هیچ‌وقت از قاطی کردن ارزش‌ها‌‌ خوشم نیامده است.

*گفتید بهانه‌‌ی‌ آمدن تان به تهران موفقیت فیلم مستندی بود که شما سناریوی آن را نوشته‌اید، اسم فیلم چه بود،کارگردانش کی بود؟

اسمش را فراموش کردم، یک جوانی بود که چون من نوشتن خلاق را تدریس می‌کردم، آمد و به من گفت: که آقای غریفی، شما که دارید مساله‌‌ی نوشتن را تدریس می‌کنید، من درباره نمد مالی، فرش‌ها‌‌ی نمدی نوشته‌ای دارم می‌خواهم آن را بخوانید. من نه تنها این را نوشتم، حتی بهش پیشنهاد ادیت دادم. گفتم که تو بهتر است این را آنجا بگذاری و آنجا این را بگذاری، این را از این جا قطع کن ببر آنجا، این اضافه است یک خورده‌اش را بردار، کارهای این طوری را هم بهش گفتم. یکی دیگر هم مثلاً تهران که آمدم،یک دوست بسیار نازنینی از بچه‌ها‌‌ی بندر عبا س به نام «حسن بنی‌ها‌‌شمی» یک فیلمی تهیه کرده بود در مورد خرما، در مورد چیدن خرما. به من گفت: که بیا این متنش را بنویس . من واقعاً لذت بردم از این و به نظرم می‌رسد که اصلاً چیزی را که نوشته بودم یک قطعه شعر بود، آن‌قدر تحت تأثیرش بودم. بعدها دو سه تا فیلم دیگر هم ساخت که من برایش نوشتم. بعد دیگر نمی‌دانم حسن کجا رفت، شنیده بودم که بعد از انقلاب حسن بنی‌ها‌‌شمی رفت دبی و توی رادیو تلویزیون دبی کار کرد. دیگه اطلاع ندارم، نمی‌دانم کجاست.

 

*بعد از این که از زندان آزاد شدید وبه خرمشهر برگشتید و تشکیل خانواده دادید و باز هم به تهران برگشتید و شروع همکاری تان با رادیو، ارتباط‌تان با بچه‌ها‌‌ی هنر و ادبیات جنوب چطور بود؟ آن‌ها به کدام سو هدایت شدند؟

حقیقتش من از موقعی که رفتم سراغ کار عملی و این که کار کنم و ازدواج کردم، دیگر افتادم توی مدار زندگی. با یک شعاری که پنهان در دلم بود و آن این که مبادا قلم را به زیان مردم بچرخانم. هرگز قلم را علیه مردم به کار نخواهم برد. حقیقتش این را هم از ما نمی‌خواستند. ولی یک چیز از ما خواسته می‌شد، این که بعضی اصول را، بعضی چیزهای عام را رعایت کنیم. اهانت به شاه نکنیم، اهانت به خاندان سلطنت نکنیم، که اصلاً این عملی نبود، چون که برنامه‌ها‌‌ی ما از هزار تا کنترل پخش می‌گذشت. دیگر این که تبلیغ کمونیستی نکنیم و از این صحبت‌ها‌‌. این‌ها‌‌ را کسی به ما نمی‌گفت. هر کس با شامه‌‌ی خودش این را احساس می‌کرد و چون من از همان قدیم باور داشتم که هنر در هر شرایطی (مگر این که در شرایط خیلی شدیدی باشد، مثل حاکمیت فاشیسم)، به‌این یا آن صورت، می‌تواند کارش را بکند. برای این که اصلاً اگر پرداخت استاتیکی بیش‌تر باشد، نمی‌تواند عناد و تعارضی را برانگیزد. برای این که تأثیر پرداخت استاتیکی حتی هم اگر تأثیر روی جامعه باشد که منتهی شود به اصطلاح تحول در جامعه، این تأثیر بسیار دیر و خیلی کند اتفاق می‌افتد، مگر این که ما مثلاً «چارلز دیکنز» می‌شویم که با نوشتن «آرزوهای بزرگ»، چنان رمان عظیمی بود و چنان عظیم کار کودکان را نشان می‌داد که در مجلس عوام انگلیس قانون منع کار کودکان تصویب شد و این تحت تأثیر آن رمان بود. خب، البته نکته‌‌ی جالب این که‌این رمان مال اواخر قرن نوزده است. آن موقع رمان آقای چارلز دیکنز باعث تحول اجتماعی و تحول در قانون یک کشور شد، ولی تا یک قرن و نیم بعد هنوز روشنفکر ایرانی به‌خاطر گفتن یک کلمه‌ی ساده، یک مسأله‌ی ساده، گرفتار می‌شد و مُهر اقدام بر علیه ‌امنیت ملی بهش زده می‌شد و زندانی می‌شد. البته‌این خب فقط گرفتاری ایران نبود، گرفتاری بیش‌تر کشورهای جهان سوم بود. من از سال‌ها‌‌یی که توی رادیو کار کردم همچنان بسیار راضی و خوشنود هستم. چون که در آنجا کارهای بسیار مفیدی می‌شد انجام داد. مثلاً فکرش را بکنید، من عالی‌ترین مقاله‌ها‌‌ی دنیا را ترجمه می‌کردم، شعر، قصه و «برای شما خوانده‌ایم» اجرا می‌کردم. من عالی‌ترین قصه‌ها‌‌ی دنیا را ترجمه کردم و از رادیو پخش می‌شد. البته همان‌طور که به شما گفتم یک چیزهایی بود که می‌بایست رعایت می‌شد که خب ما دیگر عادت داشتیم که رعایت کنیم. حقیقتش همین موضوع رعایت بعضی مسائل، باعث می‌شد که ما از آخرین امکاناتی که داده می‌شد برای یک اثر هنری، اجتماعی خوب استفاده می‌کردیم و من در همین رادیو بود که به‌این نتیجه رسیدم گرفتاری روشنفکر و نویسنده‌‌ی ایرانی این است که واقعاً نمی‌داند که‌امکاناتی حتی در یک رژیم دیکتاتوری مثل رژیم دیکتاتوری شاه به او داده می‌شد برای این که از بیان جمال‌شناسانه استفاده بکند، امکانات خیلی ناچیزی نیست و می‌شد در آن کار کرد. مگر این که شما دیگر بخواهید به اصطلاح قصه‌ها‌‌یی بنویسید که در آن‌ها‌‌ اهداف خیلی مستقیم سیاسی دنبال می‌شود که معمولاً هم ثابت شده که‌این جور کارها، در حقیقت از راه ارائه‌‌ی جمال‌شناسانه حقیقتاً منحرف می‌شد و چیزهای آبکی از آب در می‌آید که در مقابل ضربه‌ها‌‌ی زمانه و فرسایش زمانه به زودی از یاد‌ها‌‌ می‌روند و فراموش می‌شوند.

 

*استقبال خوانندگان ادبیات فارسی از آثار شما و ادبیات مهاجرت چگونه است. کتاب‌ها‌‌ خوب دست به دست می‌شود؟

فقط نظرات محبت‌آمیز برخی از دوستانی را که ناقد هستند، می‌شنوم. حقیقتاً خیلی هم لذت می‌بُردم که می‌دیدم یک انسان عادی تلفن می‌کرد به من در هلند و اظهار لطف و آشنایی می‌کرد. مثلاً داستان «چهار آپارتمان در تهرانپارس» را خیلی‌ها‌‌ دوست داشتند. اما متاسفانه چون خیلی کم می‌خوانند نمی‌توانم اطلاع عمومی حاصل کنم. در میان ما ایرانی‌ها‌‌ متداول نیست که مثلاً شمای خواننده مکاتبه کنی با نویسنده. البته در غرب هم فقط خوش‌آمد را می‌گویند. یعنی نمی‌گویند: بدم آمد، متنفرم. مگر این که اندیشه‌‌ی نژادپرستانه باشد. توده‌ها‌‌ی مردم غرب تا آن جا که من درک کردم، از نژادپرستی دیوانه می‌شوند. اصلاً بعد از شکست هیتلریسم، فاشیسم شما نمی‌دانی مردم عادی هلند اصلاً با شنیدن کلمه‌ی نازیسم بدن‌شان می‌لرزد. عامه‌‌ی مردم، 99 درصد مردم متنفرند. بقیه نه، با مهر با نویسنده برخورد می‌کنند. مثلاً داستان شما را خواندم، نظرم این است فلان کاراکتر، چقدر خوب است،آن یکی چقدر پدر سوخته ا ست. این چیزها متاسفانه در ایران متداول نیست. من به نظرات خواننده احترام می‌گذارم. من از آن‌ها نیستم که بگویند برای دیگران نمی‌نویسیم. برای دلم می‌نویسم. من برای دلم نمی‌نویسم، برای مردم می‌نویسم، خوشحال می‌شوم مردم نظر بدهند. برای دلم می‌نویسم دیگه چیه؟ این اصطلاحات رمانتیک به قول ما جنوبی‌ها‌‌: دیگه مالیده! دیگه کسی به ‌این حرف‌ها‌‌ گوش نمی‌ده. برای این که کالا، جنس‌مان را باید به مردم عرضه کنیم. برای من بسیار بسیار لذت‌بخش بوده است کسی نگفت چرا داستانت اینجوری است.

*از آثاری که بعد از انقلاب از شما چاپ و منتشرشد بگویید. به گواه آثارتان، دراوایل انقلاب چندین کتاب به چاپ ونشر رساندید.

در اوایل انقلاب رمان «مردان در آفتاب» رمان واقعاً پرشکوه «غَسان کَنَفانی» را ترجمه کردم. به نظرم مجموعه‌ی شعرم با نام «این‌سوی عطر قبیله» در قبل از انقلاب و یا هم‌زمان با انقلاب توسط انتشارات «رواق» که مسول آن آقای «شمس آل احمد» بود منتشر شد. قرار بود در آن زمان دو مجموعه شعر از «عبدالوهاب البیاتی» ترجمه کنم و در یک کتاب در آورم و به توافق رسیدم با آقای آل احمد. ولی متاسفانه نشد و من تنها یک کتاب از البیاتی ترجمه و نشر دادم با نام «شعرهای تبعید»، چون بعد ازآن به خارج رفتم. من کلی کتاب آماده کرده بودم برای چاپ اما ناراحتی چشمی وخون‌ریزیِِ داخلی چشم و ناراحتی مویرگ‌ها‌‌ باعث شد برای معالجه به خارج بروم.1

 

*رمان «ام سَعد» کنفانی را هم ترجمه کردید اما از قلم انداختید، از شعر «فدوی طوقان» هم ترجمه کردید که در کتاب «زنان و مقاومت در فلسطین» به چاپ رسید.

بله رمان ام‌سعد که ده هزار نسخه‌ی آن در یک ماه تمام شد. مردان در آفتاب سی هزار تا فروش رفت. مجموعه شعر خودم (این‌سوی عطر قبیله) هم سه هزار تا فروش رفت و بعد دیگه من اطلاع ندارم چه شد. ولی اصولاً انتشارات رواق به‌علت حضور نام «آل احمد» که نزد همه محترم بود و خود «شمس» که آدم محترم و برادر «جلال» بود، محترم و عزیز بود. اصلاً مردم با احترام بسیاری این چیزهایی را که در می‌آورد را می‌خریدند و فروش خوبی داشت. نمی‌دانم چرا ادامه نداد. رواق انتشارات خیلی محبوبی پیش همگان بود؛ از مذهبی و غیر مذهبی. نمی‌دانم چرا ادامه نداد.

 

آثار عدنان غریفی  

 

قصه:

1-  مادرنخل (قصه‌ی بلند)، چاپ اول نشریه‌ی «هنر و ادبیات جنوب»، چاپ دوم «جُنگ لوح»، چاپ سوم «انتشارات چشمه»؛

2-  شنل‌پوش در مه (مجموعه داستان)، چاپ اول «انتشارات بُن»، چاپ دوم «انتشارات رَسِش»؛

3-  مرغِ عشق (مجموعه داستان)، چاپ اول «ناشر مؤلف - هلند»، چاپ دوم «آهنگی دیگر»؛

4-  چهار آپارتمان در تهرانپارس (مجموعه داستان)، چاپ اول «ناشر مؤلف-هلند»، چاپ دوم «انتشارات رَسِش»؛

5-  سینما (مجموعه داستان) منتشرمی‌شود.

6-  شَنبَِلیله! (مجموعه‌ طنز) منتشرمی‌شود.

شعر:

1-  این‌سوی عطرِ قبیله «انتشارات رواق»

2-  یکی از کمدی‌ها‌ «ناشر مؤلف - هلند»

3-  برای خرمشهر امضاءجمع می‌کنم «ناشر مؤلف - هلند»؛

4-  برنامه‌ی حرکت: امروز، اینجا «ناشر مؤلف - هلند»؛

5-  به موشک بستن فرشتگان «ناشر مؤلف - هلند»؛

6-  فروغ (منتشر می‌شود) ؛

7-  خطابه‌ی آدم (منتشر می‌شود) ؛

8-  ایران کجاست؟ (منتشر می‌شود).

ترجمه:

  1. شعرهای تبعید «عبدالوهاب البیاتی»، (انتشارات رواق) ؛
  2. مردان درآفتاب (غسَان کَنَفانی- رمان)، (انتشارات رواق) ؛
  3. اُم سَعَد (غَسَان کَنَفانی- رمان)، چاپ اول «انتشارات رواق»، چاپ دوم «انتشارات رَسِش»؛
  4. نظارت دقیق قطارها (هومیل اهرابال - رمان)، «انتشارات تماشا»؛
  5. سرزمین نمک (عبدالرحمن منیف - رمان5 جلدی) (در دست ترجمه).

 رمان:

(منتشر می‌شود)؛

  1. عروسی سگ‌ها (طنز)؛
  2. سکه‌ها‌‌؛
  3. وطن؛
  4. بَگم؛
  5. مریم؛
  6. سیل.

 روزنامه‌نگاری:

  1. کتاب هفته (همکاری با احمد شاملو) ؛
  2. نشریه‌ی هنر و ادبیات جنوب (با همکاری منصور خاکسار، ناصر مؤذن، ناصر تقوایی و...) ؛
  3. تماشا (سردبیر بخش فرهنگی و مترجم) ؛
  4. فاخته (نشریه‌ای  ادبی) چاپ و انتشار هلند.

گویندگی رادیو:

سردبیر، نویسنده، مترجم، ویراستار، گوینده، ادیتور و کارشناس. برنامه‌ها‌‌ی متعدد فرهنگی/ ادبی چون «طنز و طنزآوران جهان»، «برای شما خوانده‌ایم»، «داستان کوتاه جهان»

مجموعه مقاله:

1- چطور یک داستان نوشته نمی شود (منتشر می‌شود)

آثاری که از بین رفتند!

شعر:

  1. ازاردوگاه توفان؛
  2. رستاخیز کارون؛
  3. کبوتر صلح.

نقد:

  1. تجربه ی دوم(مجموعه نقد) ؛
  2. دنیا بر شانه‌های همه (مجموعه نامه- تأمل در زندگی ادبی)
  3. زندگی در فاصله‌ی خانه و بیابان پشت خانه (تحلیل بوف کور، صادق هدایت)؛
  4. «نینا: مرغ پاسدارزمین»، «والگا: امشب ده سال پیر شدم» (جلد اول: نقد و تحلیل آثار چخوف).

ترجمه:

  1. واژه هایی که نمی میرند (جلد دوم مجموعه آثار عبدالوهاب البیاتی)؛
  2. گوری برای نیویورک(منظومه‌ای بلند از علی احمد سعید (ادونیس)؛
  3. همه چیز در باغ (نمایشنامه‌ای در سه پرده، از جایلز کوپر)

                     و...

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

 

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

در حال حاضر هیچ محتوایی با این واژه طبقه‌بندی نشده است.

اشتراک در RSS - عدنان غریفی