آلبر کامو 2013

سال 2013، در سراسر جهان برنامه های ویژه و گسترده ای به مناسبت  یک صدمین سالگرد تولد آلبر کامو (1913) برگزار شد.  انسان شناسی و فرهنگ نیز به این مناسبت و در طول سال 2013  ، صفحه ویژه ای را به او اختصاص داد داد که از این پس  در پرونده وی ادامه خواهد یافت.  از همه علاقمندان درخواست می کند تا مطالب خود را برای این صفحه از همین امروز برای ما ارسال کنند. جهره سال 2014، به مناسبت یک صدمین سالگرد تولدش، آوکتاویو پاز است که در صفحه اصلی وبگاه قرار گرفته است.

 

فرازهایی از  اندیشه آلبر کامو

 

«آزادی تنها یک فرصت است تا بهتر باشیم  اما بردگی  قطعا راهی است برای بدتر شدن»
La liberté n'offre qu'une chance d'être meilleur, la servitude n'est que la certitude de devenir pire."
 

«من تنها یک خواهش دارم، خواهشی فروتنانه،هرچند می دانم کاری بسیار سخت است: اینکه نوشته های مرا با دقت بخوانند»
(یادداشت ها،1953)
Je ne demande qu'une seule chose, et je la demande humblement, bien que je sache qu'elle est exorbitant: etre lu avec attention"
carnets, 1953

«کسی که از وقایع ناامید می شود، یک آدم ترسو است، اما کسی که به سرنوشت انسان امید بسته، یک دیوانه»
بادداشت ها
« Celui qui désespère des événements est un lâche, mais celui qui espère en la condition humaine est un fou.  »
Extrait des Carnets

«خلاقیت، یعنی دو بار زیستن»
افسانه سیزیف
« Créer, c’est vivre deux fois.  »
de Albert Camus
Extrait du Mythe de Sisyphe

«هر آدمی جنایتکاری است، که [هنوز] خودش را نشناخته است»
« Tout homme est un criminel qui s’ignore.  »
de Albert Camus
Extrait du L’Homme révolté

«خطرناک ترین وسوسه ها: اینکه [بخواهیم] به هیچ چیز شبیه نباشیم»
« La tentation la plus dangereuse : ne ressembler à rien.  »
de Albert Camus

«خلاقیت، یعنی دادن شکلی به سرنوشت خویش»
افسانه سیزیف
« Créer, c'est aussi donner une forme à son destin.  »
de Albert Camus
Extrait du Le Mythe de Sisyphe

 

مقالات و نوشته هایی از کامو و  درباره
 

1- درباره کامو
http://anthropology.ir/node/5591

2- آلبر کامو و فلسفه (1)
http://www.anthropology.ir/node/17815

3- آتش نهان دوران کودکی: نگاهی به «نخستین انسان» ، آخرین کتاب کامو
http://www.anthropology.ir/node/17886

4- آلبر کامو و فلسفه (2)
http://www.anthropology.ir/node/17932

5- آلبر کامو و فلسفه (3)
http://www.anthropology.ir/node/18070

6- آلبر کامو (زندگی، جایگاه ادبی و فلسفی )
http://www.anthropology.ir/node/18108

7- کامو و افسانه سیزیف
http://www.anthropology.ir/node/18175

8- هیچ؛ کامو و فرو کاست نیچه
http://www.anthropology.ir/node/18210

9- آلبر کامو (آثار)
http://www.anthropology.ir/node/18311

10- معرفی آثار آلبر کامو
http://www.anthropology.ir/node/18411

11- آلبر کامو(1913-1960) دیدگاه های فلسفی
http://www.anthropology.ir/node/18422

12- آلبرکامو و فوتبال
http://www.anthropology.ir/node/18459

13- لویناس و کامو: تحلیل نازیسم بر اساس انسان شناسی فلسفی
http://anthropology.ir/node/16246

14- آلبر کامو و فلسفه (4)
http://anthropology.ir/node/18644

15- آلبر کامو و فلسفه (5)
http://anthropology.ir/node/18829

16- ما به کامو نیاز داریم
http://www.anthropology.ir/node/20491

17- گفتگو کامو با پروگه لیون
http://www.anthropology.ir/node/20502

معرفی کتاب «اسطوره سیزیف»

در ابتدا باید بخشی از فصل پایانی کتاب را برای آشنایی مخاطب با «اسطوره ی سیزیف» بیان کرد، سپس گذاری توصیفی بر مضمون کتاب تالیف و تنظیم نمود و به ترتیب فصول از پاراگراف های کلیدی برای تبیین بهتر این توصیفات استفاده کرد: «خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که تخته سنگی را بی وقفه تا قله ی کوهی بغلتاند. به قله که می رسید، تخته سنگ با تمامی وزن خود دوباره به پایین می افتاد. خدایان با دلایلی موجه به این نتیجه رسیده بودند که هیچ کیفری بدتر از کار بیهوده و بی امید نیست.

این کتاب در چهار فصل و یک پی افزود تنظیم شده است که عبارتند از:
    استدلال پوچ
    پوچی و خودکشی
    خودکشی فلسفی
    آزادی پوچ
    انسان پوچ گرا
    دون ژوانیسم
    نمایش
    فتح
    آفرینش پوچ
    فلسفه و رمان
    کیریلف
    آفرینش بی آینده
    اسطوره سیزیف
    پی افزود
    امید و پوچی در آثار کافکا

 


در ابتدا باید بخشی از فصل پایانی کتاب را برای آشنایی مخاطب با «اسطوره ی سیزیف» بیان کرد، سپس گذاری توصیفی بر مضمون کتاب تالیف و تنظیم نمود و به ترتیب فصول از پاراگراف های کلیدی برای تبیین بهتر این توصیفات استفاده کرد:
«خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که تخته سنگی را بی وقفه تا قله ی کوهی بغلتاند. به قله که می رسید، تخته سنگ با تمامی وزن خود دوباره به پایین می افتاد. خدایان با دلایلی موجه به این نتیجه رسیده بودند که هیچ کیفری بدتر از کار بیهوده و بی امید نیست.
اگر گفته ی هومر را قبول کنیم، سیزیف عاقل ترین و محتاط ترین انسان ها بوده است. با وجود این، بنا بر روایتی دیگر، او به پیشه ی راهزنی گرایش داشته است. من تناقضی در این امر نمی بینم. درباره ی عللی که موجب کار کردن بیهوده ی او در دوزخ شد، عقاید متفاوت است. پیش از هر چیز، او را برای پاره ای رفتارهای نسنجیده با خدایان، و فاش کردن اسرار آنان، سرزنش می کنند.
ژوپیتر، اژین دختر ازوپ را ربود. پدر اژین که از ناپدید شدن دخترش شگفت زده شده بود، شکایت به سیزیف برد. او که از ماجرای ربوده شدن دختر آگاه بود، پیشنهاد کرد که به شرط آبیاری دژ کورینت از چگونگی موضوع باخبرش سازد. سیزیف برکت آب را به صاعقه های آسمانی ترجیح داد و برای این کار در دوزخ به کیفر رسید. هومر همچنین می گوید که سیزیف "مرگ" را به اسارت خود درآورده بود. پلوتون(خدای مردگان در اساطیر روم) چون نمی توانست منظره ی قلمرو خاموش و خالی از سکنه ی خود را تحمل کند، بی درنگ خدای جنگ را فرستاد و او «مرگ» را از چنگ آن که بر او پیروز شده بود، رهانید.
نیز می گویند هنگامی که سیزیف خود را در شرف مرگ دید، با بی احتیاطی خواست عشق زنش را بیازماید. به او فرمان داد که جنازه اش را بدون تدفین در میدان رها کند. سیزیف دوباره خود را در دوزخ دید و در آنجا خشمگین از این فرمانبرداری که با عشق بشری به شدت منافات داشت، از پلوتون اجازه گرفت که برای مجازات زنش به زمین برگردد. اما وقتی دوباره چهره ی این جهان را دید، طعم آب و آفتاب را چشید و از سنگ های داغ و دریا لذت برد دیگر میلی به بازگشت به تاریکی دوزخ نشان نداد. صدازدن ها، تندی ها و اخطارها هیچ سودی نبخشید. باز هم سالیانی دراز در برابر منحنی خلیج، دریای تابناک و لبخندهای خاک زندگی کرد. حکمی از سوی خدایان لازم بود. مرکور(خدای سخنوری، بازرگانی و پیام آور خدایان در اساطیر روم) آمد و گریبان آن گستاخ را گرفت، او را از خوشی ها دور کرد و به زور به دوزخ، جایی که تخته سنگ در انتظارش بود، برگرداند.
اکنون دیگر پی برده ایم که سیزیف قهرمان پوچی است. شورها و شیفتگی ها، و رنج و عذاب، یکسان، مایه ی چوچی شده اند. حقیر شمردن خدایان، بیزاری اش از مرگ و شور عشقش به زندگی اسباب شکنجه ی وصف ناپذیری را برایش فراهم آوردند که هرکس دچار آن شود، تمامی هم خود را صرف می کند تا هیچ کاری را به پایان نرساند. این بهایی است که برای عشق ها و سوداهای این جهان باید پرداخت.» (ص149 و 150)
حال این که جا دارد چندی از جملات مذکور در متن فوق را مورد بررسی قرار دهم:
    « هیچ کیفری بدتر از کار بیهوده و بی امید نیست. » (ص149 و 150)
وقتی امیدی نباشد نه تنها آرزویی وجود نخواهد داشت بلکه هدفی هم جهت برنامه ریزی های کوتاه مدت و بلند مدت صورت نخواهد گرفت.
و حتی اگر احتمال رغبت و ایجاد انگیزه ای در شخصی(برای بوجود آوردن هدف، امید و آرزو) باشد، به سادگی با کار بیهوده(یا همان بیگاری) در نطفه خفه خواهد شد. چرا که بیهوده کاری، عملی فرسایشی و رو به افول برای فاعل آن است که در نهایت به پوچی ختم می شود.
حال این که هیچ مجازات و کیفری نمی تواند سنگین تر و سخت تر از انداختن فاعلش به داخل چاه پوچی باشد.

    « سیزیف برکت آب را به صاعقه های آسمانی ترجیح داد و برای این کار در دوزخ به کیفر رسید. » (ص149 و 150)
آب، نماد پاکی، صافی، زلالی و به گونه ای نشان صداقت است. چرا که تصویر را همانگونه که هست در خود نمایان می کند و همچنان نیز جاری است و در حال حرکت! و همانطور که در متن ذکر شد نماد برکت است.
در  کتاب "فرهنگ فارسی معین"، برکت به معنای "یمن، خجستگی و نیکبختی" است.
پس برکت موهبتی است که به دارای و داشته ها، معنا و مفهوم می بخشد و قناعت را جایگزین حرص و آز و طمع می کند.
اما صاعقه های آسمانی نماد قدرت است(و می تواند نشانی از انرژی مخرب نیز باشد) که به گونه ای می توان از آن به جبر و خشم تعبیر نمود.
به عبارتی سیزیف، برکت و خجستگی را به قدرت و خشونت ترجیح داد یا می توان گفت اختیار را به جای جبر برگزید. 
اما گویا در جبر فراگیرتر و قدرتمندتری به دام می افتد و عاقبت در دوزخ به کیفر می رسد.

    « هومر همچنین می گوید که سیزیف "مرگ" را به اسارت خود در آورده بود. پلوتون(خدای مردگان در اساطیر روم)  چون نمی توانست منظره ی قلمرو خاموش و خالی از سکنه ی خود را تحمل کند، بی درنگ خدای جنگ را فرستاد و او "مرگ" را از چنگ آن که بر او پیروز شده بود، رهانید. » (ص149 و 150)
به زعم نگارنده ی این نقد توصیفی، به اسارت در آوردن "مرگ"، نشانه ای از انتخاب همان برکت آب است. یعنی انتخاب "زندگی" به معنای حقیقی آن که سرشار از یمن و خجستگی است.
اما پلوتون که نماد قدرت طلبی خودخواه، سلطه جو و حافظ حوزه ی فرمانروایی خویش است، بی درنگ خدای جنگ(که وصف مبارزی جیره خوار و بدون قدرت تصمیم گیری است) را فرستاد و "مرگ" را از چنگ سیزیف در آورد.(که به تعبیری دزدیدن امید و آرزو از اوست.)
از همین روست که کامو، سیزیف را قهرمان پوچی می خواند:
« اکنون دیگر پی برده ایم که سیزیف قهرمان پوچی است. »

« آلبر کامو (1990-1913) در 1957 جایزه نوبل را در رشته ادبیات به خاطر روشن ساختن مسائلی که بر وجدان انسان [غربی] این روزگار سنگینی می کند، برد و سه سال بعد در یک حادثه تصادف ماشین که رانندگی آن را دوست و ناشرش بر عهده داشت، درگذشت. (سال ها پیشتر کامو در جایی اظهار کرده بود که پوچ ترین طرز مردن، مردن در حادثه تصادف است.)
شهرت کامو به عنوان یک نمایشنامه نویس و رمان نویس، غالباً چهره فلسفی او را در پرده یک نویسنده صرف پوشانده است. در این میان، به ویژه فرانسویان متمایلند که از شأن و مقام فلسفی کامو در مقایسه با آنچه آنها نبوغ فکری ژان پل سارتر، فیلسوف فرانسوی همان روزگار، می خوانند، هرچه بیشتر بکاهند. اما مهم ترین اثر فلسفی کامو، یعنی "اسطوره سیزیف"، واجد اندیشه ها و آرای فلسفی ارزشمندی، به ویژه درباره پوچی و شیوه مواجهه با آن است که دست کم به لحاظ اهمیت در مقایسه با اندیشه های سارتر هیچ کم نمی آورند. کامو در آغاز کتاب خود، "اسطوره سیزیف"، می نویسد: تنها یک مسأله به راستی جدی فلسفی وجود دارد، و آن مسأله خودکشی است ؛ به دیگر بیان، مسأله اصلی فلسفه داوری در این باره است که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه؟اگرچه این پیوند میان مسأله معنای زندگی و خودکشی، تا حد زیادی تکان دهنده است، اما به یقین کامو را می توان در این مورد بر حق دانست. اگر زندگی به راستی ارزش زیستن ندارد، پس تنها راهی که پیش روی ما می ماند، خودکشی است. اما برعکس اگر زندگی ارزش زیستن دارد، طبیعی است که مسأله خودکشی منتفی می گردد.
توجه به این نکته مهم است که در این جا برای کامو مسأله ی بی معنایی و بی ارزشی زندگی یک فرد انسانی (مثلاً من یا شما) مطرح نیست (آن هم به دلایلی همچون از دست دادن معشوقه یا ارتکاب جنایتی که هرگز وجدان فرد را آسوده نمی گذارد). در برابر، این مسأله برای کامو، مسأله پوچی و معناباختگی کل حیات بشری در همه اعصار هم نیست (کامو به چیزی همچون خواست شرورانه شوپنهاور که بنیاد هستی را تیره و تار می گرداند و از اساس امکان وجود هر گونه معنا و هدفی را منتفی می سازد، قائل نیست)، بلکه به طور خاص اندیشه کامو متوجه یک دوران و وضعیت خاص تاریخی است. به نظر کامو، چیزی وجود دارد که نزدیک است تا بی ارزشی و بی معنایی زندگی و هستی انسان مدرن غربی را برملا سازد؛ چیزی که او پوچی می خواند (سارتر نیز در فلسفه خود به این مفهوم نظر دارد، اما باید توجه داشت که برداشت کامو تا اندازه ای متفاوت از برداشت سارتر از این مفهوم است.)
 
اما پوچی به معنای واقعی کلمه چیست و کدام است؟ و آن چه خواست و تمنای بنیادینی است که جهان در قبال برآوردن آن خاموش و بی پاسخ مانده است؟ به نظر کامو، این نیاز و خواسته اصلی، تمنای معنای زندگی است ، خواست این که ایده والاتر و متعالی تری [از زندگی] وجود داشته باشد که به هستی و زندگی معنا ببخشد.
به دیگر بیان، این تمنا و به بیان دقیق تر، نیاز، نیازی است برای نیل به تبیینی از معنای زندگی، آن هم در همان قالبی که پیشتر روایت های فلسفی و دینی با طرح جهانی دیگر در فراسوی این جهان، معنای زندگی را تبیین می نمودند. این نیاز، به تعبیر نویسنده، نیازی است برای تبیین معنا بر حسب یک روایت کلان.
اما ما به چه قسم روایت کلان معنابخش برای برآوردن این نیاز بنیادیمان احتیاج داریم؟
کامو در "اسطوره سیزیف"، فقدان ارزش و معنا در زندگی انسان غربی را با ناتوانی او در باور به خداوند گره می زند . پس با این صورت، آن روایت کلان معنابخشی که کامو به طور خاص مد نظر دارد، ظاهراً باید روایت کلان مسیحیت باشد. اما او در جستاری به سال 1953 با عنوان هنرمند و زمانه اش، به این نکته اشاره می کند که مارکسیسم هگلی در باطن خود، چیزی جز انتقال ملکوت مسیحی از آسمان روی زمین، آن هم در زمانی در آینده جهان نیست (یعنی ملکوتی که با ظهور بهشت کمونیستی در آینده برای آدمیان و روی همین زمین متحقق خواهد شد). به همین دلیل کامو،در دفاع از خود در برابر منتقدان مارکسیستی همچون سارتر، مارکسیسم را نیز اسطوره ای نو به شمار می آورد. بدین گونه به نظر می رسد که در نظر کامو، پوچی زندگی بشر غربی، نه تنها ناشی از افول ایمان مسیحی در میان غربیان، بلکه همچنین ناشی از ناکارآمدی و بی ثمری همه دیگر روایت های کلانی همچون مارکسیسم است که می خواستند جای مسیحیت را بگیرند.
پس با این ترتیب و به نظر کامو، پوچی زندگی بشر غربی ناشی از گسستگی اساسی و ریشه ای که از یک سو تمنای این انسان برای یافتن معنا در زندگی خود، آن هم بر مبنای یک روایت کلان و از سوی دیگر عدم توانایی او برای یافتن چنین معنایی در بطن واقعیت جهان است. در واقع، به نظر کامو طرز تلقی بشر غربی از واقعیت به گونه ای است که او نمی تواند روایت کلان معنابخشی را از بطن آن استخراج کند.
 
در این حالت آدمی، تجربه تهوع و دل آشوبه را همچون بینش و بصیرتی سرنوشت ساز در خصوص حقیقت و واقعیت غایی جهان و زندگی می شمارد؛ یعنی بصیرت به این واقعیت که زندگی در جهانی پوچ و به تعبیر دیگر زندگی بدون روایت های کلان معنابخش دینی و یا فلسفی به هیچ وجه ارزش زندگی کردن را ندارد. » (حمیدرضا محبوبی آرانی/ تهیه و تنظیم : زهره سمیعی - بخش ادبیات تبیان) (1)
حال با گزینش موردی پاراگراف های کلیدی فصول، به تبیین توصیفی کتاب ادامه می دهم:
«پوچی که تا کنون نتیجه تلقی شده، در این جستار نقطه ی شروع به شمار آمده است. از این نظر، می توان گفت که تفسیر من جنبه ی موقت دارد بنابراین شاید پیش داوری درباره ی موضع گیری آن درست نباشد. در اینجا تنها رنجی روحی، به طور محض، توصیف می شود. عجالتا کاری به کار مسائل مابعد طبیعی یا اعتقادی نداریم. این تنها پیشداوری و تنها محدودیتی است که در این کتاب به چشم می خورد.» (ص13)
«چشم اندازهایی که در زیر نقاب عادت پنهان مانده اند، دوباره همان می شوند که هستند. از ما دور می شوند. همچنان که گاه، در پشت چهره ی آشنای زنی که چند ماه یا چند سال پیش دوستش داشته ایم با بیگانه ای روبرو می شویم، شاید در اینجا هم حتی آرزومند چیزی باشیم که ناگهان ما را چنین تنها بر جا می گذارد. اما زمان آن هنوز فرا نرسیده است. تنها یک چیز می توان گفت: ثقیل بودن جهان و غرابت آن، پوچی است.» (ص27)
«آنچه مورد علاقه ی من است، کشفیات پوچ نیست بلکه نتایج آنهاست.» (ص29)
«کشیش گالیانی به خانم دپینه می نویسد: «شفا یافتن مهم نیست، مهم این است که بتئانیم با بیماری هایمان زندگی کنیم». کی یرکگور می خواهد شفا یابد. شفا یافتن، خواست دیوانه وار اوست، خواستی که سراسر یادداشت های روزانه اش را در می نوردد.» (ص54)
«اندیشیدن، بازآموختن دیدن است و هدایت شعور و از هر تصویر ذهنی، وضعیتی ممتاز ساختن.» (ص58)
«عامل تضاد و شکاف موجود جهان و ذهن من، چیزی به جز آگاهی من از آن می تواند باشد؟» (ص68)
«برای انسانی که کوتاه فکر نباشد، هیچ منظری زیباتر از درگیری ادراک با واقعیتی فراتر از توانایی خویش نیست.» (ص72)
«آگاهی و عصیان با امتناعشان، در تضاد با کفّ نفسند. در دل آدمی هر آن چه کاهش نیافتنی و پر شور و هیجان است، بر خلاف زندگی اش، آگاهی و عصیان را به تحرک وا می دارد. در اینجا مرگی آشتی ناپذیر مطرح است و نه با رضا و رغبت بدان تن دادن. خودکشی، حق ناشناسی است. انسان پوچ گرا تنها می تواند همه چیز را تحلیل ببرد و خود را نیز بفرساید. پوچی نهایت تلاش فکری اوست و او یک تنه در حفظ آن می کوشد چون می داند که با آگاهی و عصیان هر روزه اش، به تنها واقعیت خود که همان نافرمانی است، گواهی می دهد. و این نخستین نتیجه ای است که به دست می آورد.» (ص72)
« پوچی، رهایی نمی بخشد بلکه مقید می سازد. همه ی اعمال را مجاز نمی شمارد. "هرکاری مجاز است" این معنی را نمی دهد که هیچ چیز ممنوع نیست. پوچی تنها تعادل را به پیامدهای کنش های خود بازمیگرداند. پوچی جنایت را توصیه نمی کند چون چنین کاری کودکانه خواهد بود، اما بیهودگی را به احساس پشیمانی از گناه بازپس می دهد. از این قرار، اگر همه ی تجربه ها یکسان باشند، وظیفه نیز به اندازه ی تجربه های دیگر موجه است. از سر بلهوسی هم می توان پرهیزگار بود. » (ص 88 و 89)
«افراد غمگین به دو دلیل غمگینند: یا آگاه نیستند یا امیدوارند. دون ژوان آگاه است و امید ندارد. او به هنرمندانی می ماند که حد خود را می شناسند و هرگز از آن پا فراتر نمی نهند و دوران گذرایی که روحشان در آن استقرار دارد، در کار خویش از سهولت شگفت آور ویژه ی استادان برخوردارند. و نبوغ، همین است. درک و فهمی که به محدودیت های خویش واقف است. دون ژوان، تا زمانی که مرز مرگ جسمانی می رسد، اعتنایی به غم و اندوه ندارد. از آنجا که آگاه است، قه قه می خندد و همین موجب می شود که هر خطایی را بر او ببخشایند. در زمانی که امید داشت، غمگین بود. اکنون طعم تلخ و دلگرم کننده ی آگاهی بی همتا را از لبان زن می چشد. تلخ؟ نه چندان: کم و کاستی لازمی که خوشبختی را ملموس می سازد.» (ص92)
«بازیگر، مسافر زمان است و در بهترین وضعیت، مسافری است که ارواح دنبالش کرده اند. اگر روزی اخلاق مبتنی بر کمیت بتنواند موضوعی برای خود بیابد، آن را روی این صحنه ی شگفت انگیز خواهد یافت. به دشواری می توان گفت که بازیگر تا چه اندازه از این شخصیت ها بهره می برد. اما این مهم نیست. آنچه مطرح است تنها دانستن این نکته است که او به چه میزانی با این جان های منحصر به فرد همذات پنداری می کند. در واقع، گاهی آن ها را همراه با خود می برد و این شخصیت ها در زمان و مکانی که در آن به وجود آمده اند اندکی سرریز می کنند و با او که دیگر نمی تواند به آسانی از قالبی که در آن رفته است بیرون بیاید، همراه می شوند.» (ص102 و 103)
«توصیف، هدف نهایی اندیشه ی پوچ است. علم نیز، پس از رسیدن به پایان تناقض گویی های خود، از پیشنهاد دادن بس می کند و به تماشا و ترسیم چشم اندازهای همیشه بکر پدیده ها می پردازد. دل ما نیز بدین سان می آموزد که احساسی که ما را در برابر چهره های جهان از خود بیخود می سازد، از اعماق دل پدید نمی آید بلکه از گوناگونی این چهره ها سرچشمه می گیرد. توضیح بیهوده است اما احساس برجا می ماند و همراه با آن انگیزش های بی وقفه ی جهانی که از نظر کمیت بی پایان است. اینجاست که جایگاه اثر هنری شناخته می شود.» (ص121)
« کیریلف می گوید: "به مدت سه سال نشانه ی خدایی خود را جستجو کردم و آن را یافتم. نشانه ی خدایی من، عدم وابستگی است". » (ص134)
« شاید کمتر کسی توانسته باشد همچون داستایفسکی به جهان پوچ حیثیت و اعتباری چنین محسوس و آزاردهنده ببخشد. » (ص137)
منابع
(1)
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=123795 

 

مشخصات کتاب «اسطوره سیزیف»
نویسنده:  آلبر کامو 
مترجم:  مهستی بحرینی
سال چاپ: تابستان 1393 (چاپ اول)
انتشارات: نیلوفر

تاریخ انتشار

جمعه, خرداد 28, 1395 - 12:11

شاخه اصلی

فلسفه

ما به کامو نیاز داریم

نوشتن عملی است که میان فرد و خودش یک فاصله ایجاد می‌کند، اما این فاصله به معنی دورشدن از خود نیست، بلکه به معنی ایجاد مرزی است تا آفرینش شکل بگیرد. چنین است که نوشتن گاهی دست‌کاری نیز هست، همان‌چیزی که رسانه‌ها به خوبی انجامش می‌دهند. به تعبیر بوردیویی یعنی با دیدن یک برنامه‌ی تلویزیونی یا شنیدن اخبار درباره‌ی یک رویداد، مخاطب همان برداشتی را می‌کند که رسانه دوست دارد برداشت کند و اساسن به چیز دیگری نمی‌اندیشد. برای همین است که نوشتن نیز از افراد صحنه‌هایی بازنمایی می‌کند که پیش از هرچیز به معنای درک یک فاصله از نویسنده در ذهن خواننده است و خواننده را از خود واقعی نویسنده دور می‌کند.

شاید یکی از بهترین راه‌های نزدیک شدن به ذهن یک نویسنده، خواندن یادداشت‌ها و دست‌نوشته‌های شخصی‌اش باشد که معمولن چیزی نیست که به راحتی به دست بیاید. واقعیت این است که با خواندن یادداشت‌های شخصی یک نویسنده فضای واقعی او بیشتر به دست می‌آید و درک خواننده از خود واقعی نویسنده عمیق‌تر شده و به واقعیت نزدیک‌تر می‌شود. به همین دلیل انگیزه‌ی من از خواندن یادداشت‌های آلبرکامو نزدیک شدن به فضای ذهنی او بود فارغ از اینکه کامو نویسنده‌ای است که مانند همه‌ی نویسندگان جهان می‌تواند یک متن دست‌کاری شده را به خوانندگانش تقدیم کند در حالیکه در یادداشت‌هایش خود واقعی‌اش را بیشتر نشان می‌دهد.

این مجموعه کتاب را نشر گالیمار در چهارجلد منتشر کرده است که سه جلد به نام یادداشت‌ها و جلد چهارم را یادداشت‌های سفر نامیده است. حالا نشر ماهی این هر چهار جلد را در یک پکیج با ترجمه‌ی خشایار دیهیمی(سه جلد) و شهلا خسروشاهی( یک جلد)  به نام یادداشت‌ها در سال 1391به چاپ رسانده است.

این یادداشت‌ها برای انتشار نوشته نشده‌اند. زیرا در یک فضای درهم و برهم و تا اندازه‌ای مبهم، بدون ویراستاری و بدون موضوع‌بندی پشت هم نوشته شده‌اند. گاهی تاریخ دارند و گاهی تنها یکی دو واژه بیشتر نیستند. نقل قول‌هایی کوتاه و بلند از افراد و نویسندگان مختلف نیز در سراسر یادداشت‌ها به چشم می‌خورد و البته کامو خود نیز در مختصرنویسی مهارت زیادی دارد و کتاب‌ها سرشار از انواع نوشتن است؛ جملات کوتاه، پاراگراف‌های توضیحی، جملات بلند و غیره. برای خواننده‌ای که دوست دارد یک متن کامل از اول تا آخر را بخواند این مجموعه کتاب توصیه نمی‌شود زیرا در نگاه اول و البته برداشتی سطحی چیزی به خواننده یاد نمی‌دهد و حتی ممکن است ذهن او را نیز آشفته کند. اما در لابلای این جمله‌ها و واژه‌ها حرف‌های عمیقی وجود دارد که بیش از هرچیز نگاه متفاوت کامو را به زندگی و حیات انسانی نشان می‌دهد و البته توصیه می‌شود که قدم پیشتاز در فهم یادداشت‌ها آشنایی با دیگر آثار اوست.

یادداشت‌ها گاهی شاعرانه‌اند و گاهی سرشار از توصیف شن‌های ساحلی و علف‌های روییده در دشت و دمن. گاهی از نقاشی‌های ایتالیا می‌گوید، گاهی کلیساها را توصیف می‌کند، گاهی طرحی از نوشته‌ای نوشته نشده است و گاهی عباراتی است که از خواندن آن خواننده چیزی سر در نمی‌آورد. با این حال سرشار از جملاتی است که با ذهن به بازی سخت و نفس‌گیر فهمیدن وارد می‌شود و همین نکته به جذابیت آن می‌افزاید.

صرف نظر از عمق نوشته‌های کامو و نیاز ما به معنابخشی به زندگی و این امر که وی می‌تواند در این فرایند سخت به ما کمک کند، نکته‌ای وجود دارد که باید برای نسل جدید نویسندگان ایرانی الگو باشد؛ عشق به نوشتن مداوم !

یادداشت‌های کامو به ویژه آنجاهایی که بسیار بی‌ربط به نظر می‌آیند عشق عجیب او به نوشتن را نشان می‌دهند، زیرا او از هیچ چیز نمی‌گذرد و بی‌معناترین واژگان را هم به تحریر می‌کشد تا شاید طرحی نوشتاری برای آینده‌ای نه چندان دور باشد، چیزی که فرهنگ مبتنی بر امر شفاهی و نه کتبی ما از آن گریزان است و همین نکته کافیست که در چند دهه‌ی آینده ما با سیل نویسندگان ایرانی مواجه باشیم که با قلم خود به پویایی و پایایی این فرهنگ کمک کرده‌اند و از سوی دیگر آیندگان را از غرق شدن در پوچی و بی‌معنایی زندگی نجات خواهند داد.

گاهی یادداشت‌ها خصوصی می‌شوند، به ویژه در جلد آخر، اما خصوصی بودنشان ما را خیلی به زندگی خصوصی‌اش وارد نمی‌کند. شاید به این دلیل که فاصله‌ای که میان نوشته و امر خصوصی یک نویسنده وجود دارد در مورد کامو به حداقل رسیده است.

خواندن یادداشت‌های آلبرکامو یک گام ما را به فضای ذهنی نویسنده‌ای نزدیک می‌کند که سراسر زندگی‌اش سرشار از مبارزه و آزمون و خطاست. نویسنده‌ای که دور از گود ننشست و خود دستی بر آتش داشت. هرجا که توانست وارد مبارزه شد و هرجا که فهمید اشتباه کرده است کنار کشید و به اشتباهش اعتراف کرد و راه دیگری را برگزید. اما هیچ‌گاه از نوشتن بازننشست.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا بگویم در صدسالگی تولد این نویسنده و فیلسوف بزرگ فرانسوی و با وجود گذشت 53 سال از تصادف نابهنگام و مرگ ناگهانی او، هنوز هم می‌توان او را قرائت کرد و اندیشه‌هایش را خواند. زیرا عمیق است و در عین بودن در مرکز پوچی از پر معنایی موج می‌زند و عشق به زندگی و تداوم آن را تضمین می‌کند. چیزی که می‌تواند نه فقط نسل فرهیخته و نویسنده‌ی ما را به تأمل وادارد، بلکه مرهمی برای افسردگی‌های روزمره‌مان هم باشد.

در پایان جملاتی از وی را از یادداشت‌هایش می‌آوریم تا بیش از هر چیز او را معرفی کنند:

 

-          دیدن اینکه چه آسان در بعضی‌ا همه‌ی شأن و غرور انسانی می‌شکند وحشتناک است، با این حال وقتی به آن فکر می‌کنی، می‌بینی طبیعی است، چون آنان این شأن و غرور را تنها با مبارزه‌ی دائم با نفس‌شان حفظ می‌کنند. (جلد اول – ص 138)

 

-          تنها یک سرنوشت محتوم وجود دارد و آن مرگ است.جز این جبر دیگری نیست. در فاصله‌ی زمانی میان تولد و مرگ، هیچ چیز از پیش تعیین شده نیست. همه چیز را می‌توان تغییر داد؛ می‌توان جنگ را متوقف کرد و حتی صلح را حفظ کرد، فقط به شرط اینکه بخواهی و همیشه بخواهی. (جلد اول – ص 138)

 

-          قلب ما چه چیز را باید هادی خود قرار دهد؟ عشق؟ هیچ‌چیز از عشق نامطمئن‌تر نیست.درد عشق را می‌توانشناخت، اما خود عشق را نه. درد عشق محرومیت و دستان خالی است. من هرگز شهامتش را نخواهم داشت؛ مرا در عذاب می‌افکند. جهنمی که در آن همه‌چیز خبر از بهشت دارد. با این حال جهنم است. آنچه من عشق و زندگی می‌نامم چیزهایی هستند که مرا خالی و تهی باقی می‌گذارند. عزیمت، اضطرار، پیمان‌شکنی، دل تاریک من که در درونم پاره‌پاره می‌شود، این مزه شور اشک‌ها و عشق. (جلد اول- ص 186 و 187)

 

-          چرا من هنرمندم و نه فیلسوف؟ چون بر حسب کلمات می‌اندیشم نه بر حسب ابده‌ها.( جلد دوم – ص 129)

 

-          هنر برترین شهادتی است که توانسته‌ایم راجع به قدر و منزلت‌مان بدهیم.( جلد دوم- ص 130)

 

-          اگر نتوان عدالت را از قلب انسان زدود، پس عدالت حقیقی در این دنیا جایی دارد. پس این علم است که بر خطاست.( جلد دوم – )

 

 

 

یادداشت‌ها، آلبر کامو

چهارجلد، ترجمه‌ی خشایاردیهیمی ( جلدهای 1-2-4 ) و شهلا خسروشاهی( جلد3)

نشر ماهی

تابستان 1391

 

 

 

ویژه‌ی یکصدمین سالگرد تولد آلبرکامو در انسان‌شناسی و فرهنگ

http://anthropology.ir/albert-camus

 

 

ایمیل نویسنده: fsayyarpour@yahoo.com

 

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

معرفی آثار آلبر کامو

متافیزیک مسیحیت و مکتب نوافلاطونی- 1935
متافیزیک مسیحیت و مکتب نوافلاطونی که در بین تمامی آثار کامو کمترین خوانش را داشته است، در پی درک ارتباط میان فلسفه ی یونانیان و مسیحیت است. این نوشتار توسط رونالد اسریگلی (Ronald Srigley) ترجمه و تفسیر شده است. مقدمه ی اسریگلی متافیزیک مسیحی و مکتب نوافلاطونی را به همراه آخرین اثر کامو در یک چارچوب قرار می دهد و و بیان می دارد که کامو در تلاش بوده تا تفکر مسیحیت و یونانی که وی را به یکی از بزرگترین منتقدان مدرنیته بدل ساخته را بررسی کند.

پشت و رو – 1937
تم اصلی کتاب پشت و رو خوشحالی است و ایده های مهم کتاب شامل موارد زیر هستند:
1-عشق به زندگی. این عشق همچون هارمونی میان فرد و دنیایی که در آن ساکن است، احساس می شود.
2-یأس در زندگی. یأس در زندگی به مانند ناامیدی احساس می شود که با عدم هماهنگی میان انسان و جهان پیرامونش شکل می گیرد.
3-اهمیت تعامل اجتماعی
کتاب هیچ گونه پیشنهاد یا دستورالعمل روشنی مبنی بر اینکه خوشحالی چگونه بدست می آید را ارائه نمی دهد و تنها موردی که مطرح می کند ایده ی بی آلایشی است. کامو عنوان می کند که جهان ساده است. او این امر را بین بله و خیر کشف می کند. شما زندگی می کنید، دوره ای از خوشحالی و نومیدی را تجربه می کنید و سرانجام می میرید. به نظر می رسد او می خواهد بگوید شیوه ی صحیح زندگی این است که سادگی را پذیرفته و سعی نکنیم که از جنبه های اشتباه زندگی ممانعت ورزیم یا به مسائل بسیار بغرنج نه بگوییم.
بخشهای مختلف کتاب:
وارونه گویی، میان بله و خیر، مرگ و روح، عشق به زندگی، پشت و رو


عیش – 1938
نوشته های اولیه ی کامو به اندیشه های فیلسوفانه ی وی تعلق داشت. کتاب "عیش" (شامل چندین مقاله) در سال 1938 و در الجزایر نوشته شد و سپس به مرجع و پایه و اساسی برای ادامه ی کارهای کامو تبدیل شد. این مقالات آهنگین و موزون، به شرح درباره ی عیاشی هوشیارانه در جهان، شادی ِ ذاتی در طبیعت و غوطه ور شدن در لذت محض می پردازد.  این تجربیات هنوز هم به عنوان راهی برای حل مسائل فلسفی از جمله یافتن معنای زندگی در مواجهه با مرگ، مطرح می شود. تجربیاتی که  کنار یکدیگر ظاهر شده و به عنوان اولین ریشه های خودپژوهی/ مدیتیشن ِ کامو در سوالات غایی وی ، خود را آشکار می سازند.
در این مقالات، کامو دو رویکرد مختلف را مقابل یکدیگر قرار می دهد. اولین رویکرد چیزی است که کامو آن را به عنوان ترس هایی که ریشه های مذهبی دارند، معرفی می کند. او مذهب را خطری برای سربلندی دانسته و برای این منظور افرادی را مثال می زند که به روح نامیرای انسان معتقد هستند، به دنیای دیگری پس از مرگ اعتقاد دارند و از زندگی روزمره و دنیوی خویش استعفا داده و مدام با خدای خود مشغولند. کامو در مقابلِ این جریان سنتی مسیحی، واقعیتی بدیهی را مطرح می کند:" ما باید بمیریم و هیچ چیز پس از مرگ ما وجود ندارد." کامو بدون اشاره به این مسئله، از دل این واقعیات نتایجی را بیرون می کشد که یکی از آن ها، عدم نامیرا بودن روح است. کامو در اینجا نیز مانند هرجای دیگری در نوشته های فلسفی اش، به خواننده های خود توصیه می کند تا با رنج های واقعیت دست و پنجه نرم کنند و شانه را زیر بار این رنج ها خالی نکنند اما در این خصوص او هیچ توضیح و یا شواهد دیگری ارائه نمی دهد. اگر فرزانگی در دین نیست پس در کجا وجود دارد؟ کامو اینگونه پاسخ می دهد:" در هوشیاری نسبت به قطعی بودن مرگ، بدون هیچ گونه امید" و با امتناع از پنهان کردن این حقیقت که  ما به سمت مرگ حرکت می کنیم. کامو می گوید: "هیچ شادی ِ فرا- انسانی و هیچ ازلیتی خارج از واقعیت موجود زندگی وجود ندارد... در چشم من سعادت فرشتگان بی معناست" و چیزی به جز این جهان، این زندگی و زمان حاضر، وجود ندارد.
بخش های مختلف کتاب:
عیش در تیپاسا (Tipasa)، باد در دیجمیلا (Djemila)، تابستان در الجزایر، بیابان

کالیگولا – 1938
موفقترین نمایشنامه ی آلبر کامو در واقع تعدادی نمایشنامه هستند که درون یک نمایشنامه جای گرفته اند . کالیگولا که به گونه ای آزاد برداشتی از امپراطوری روم که توسط سوتنیوس (Suetonius) توصیف شده، می باشد، نظر به اینکه پس از مرگ خواهر و معشوقه ی او نوشته شده با نوعی پوچی نیز مواجه می شود و موضوعات او را در معرض دنباله ی وحشتناکی از تظاهراتِ– آنچه وی اینگونه در نظر دارد – حقیقت پوچ، اینکه انسانها می میرند و بداقبال هستند، قرار می دهد.

بیگانه – 1942
بیگانه که با عنوان خارجی (در UK) نیز انتشار یافته است، احتمالا شناخته شده ترین رمان کامو به شمار می آید. مورسو (Meursault)، کارمند فرانسوی اهل الجزیره که از دروغ گفتن امتناع می ورزد، از طریق تلگرام متوجه مرگ مادرش می شود. رفتار وی در مراسم تشییع جنازه، خوردن قهوه و سیگار کشیدن بعدها به ضرر او تمام شده و به علاوه هنگامیکه به اتهام قتل یک مرد عرب تحت تعقیب است، بر علیه او استفاده می شود.

افسانه ی سیزیف - 1942
رساله  بلندبالای کامو در مورد پوچی. او می خواهد بداند آیا بدون وجود خدا می توان ارزشهای معناداری در این جهان یافت. وی با ارزیابی رویکردهای اگزیستانسیالیستی و مسیحیت نتیجه می گیرد که این اندیشه ها بسیار دور دست هستند و می کوشد تا به طور صحیح راه زندگی خود را در جهانی که آرزوی انسان برای دستیابی به وحدت را ناکام گذارده است، پیدا کند. افسانه ی سیزیف که اغلب به عنوان رساله ای فلسفی اشتباه گرفته می شود، کشف تجربه ی پوچی یک انسان است.

سوء تفاهم- 1944
این کتاب با عنوان قصد متقابل نیز شناخته می شود. جان مرد ثروتمندی است که به خانه اش در چکوسلواکی باز می گردد. مادر و خواهر دلسرد او مشغول اداره ی مهمانسرای متروکه ای هستند و درآمد خود را با کشتن تاجر ثروتمندی که به تنهایی سفر می کند، تکمیل می کنند. در بیگانه مورسو مقاله ی روزنامه ای را در سلول خود پیدا می کند که به توصیف داستانی بسیار مشابه پرداخته است. جان هویت واقعی خود را برای خانواده اش که وی را نشناخته اند، آشکار نمی کند و پس از این نتایج جنایت آمیزی حادث می شود. کامو از طریق نمایشنامه، خطر فردگرایی افراطی و سوء تفاهم هایی را مشخص می سازد که وقتی انسانها بنابر قصد متقابل صحبت می کنند، از پی هم می آیند.

طاعون – 1947
موش های صحرایی در شهر اران (Oran) الجزیره شروع به مردن می کنند. مقامات در ابتدا توجهی به مسئله ندارند ولی خیلی زود درمی یابند که طاعون وارد شهر شده است. ساکنین شهر با قرنطینه شدن بایستی راهی برای زندگی با یا بر علیه طاعون بیایند. طبق آنچه برداشت شده طاعون تمثیلی از فاشیسم است، این کتاب اغلب به عنوان قابل وصول ترین رمان کامو در نظر گرفته می شود. تلاش تیم های بهسازی سیستم بهداشتی در نبردشان بر علیه طاعون انعکاس دهنده ی تفکر قبلی کامو در مورد پوچی بوده و یک مقابله ی سودمند با بدبینی و فردگراییِ سوء تفاهم و بیگانه است.

حکومت نظامی – 1948
حکومت نظامی که در شهر کادیز (Cadiz) اسپانیا آغاز می شود، نمایشنامه ای در سه بخش است. این مصیبت طاعونی است که به مثابه مرد یونیفرم پوشی مجسم شده که با یک منشی زن با عنوان مرگ همراه شده است. طاعون بر شهر مسلط می شود و مرگ نامها را تدفین می کند. تمثیل روشن است، طاعون توتالیتاریسم و مرگ خدمتکار وفادار اوست. کادیز نیز همانند اُران در رمان طاعون کامو، محصور می شود. در بخش دوم می بینیم که دیِگو تلاش می کند تا مقاومت را سازماندهی کند اما این کوشش با شکست مواجه می شود و در قبال این ناامیدی وی گروگان بیگناهی را گرفته و او را تا سطح دشمن خود تنزل می دهد. در قسمت سوم ما شاهد پایداری مؤثرتری هستیم و مرگ کتاب خود را تسلیم مردمی می کند که مشتاقانه اسامی افرادی را که دوست ندارند خط زده و بنابراین اینگونه دشمن خود را حذف می کنند. چگونه دیگو خونریزی که یادآور حمله های انتقام جویانه پس از آزادی خواهی است را متوقف کرده و طاعون و مرگ را شکست خواهد داد؟

عادل ها – 1950
داستان بر مبنای ترور گرند دوک سرژی الکساندرویچ (Grand Duke Sergei Alexandrovich) در سال 1905 نوشته شده است. صرف نظر از ابتکاری بودن اثر، کامو برای کشف اخلاقیات نهفته در قتل سیاسی از اشخاص تاریخی واقعی نیز بهره برده است. نقشه ی انقلابی، پرتاب یک بمب به سمت گرند دوک و کشتن او است. فرار پرتاب کننده ی بمب بعید بوده و اعدام نتیجه ی احتمالی است. کالیایو (Kaliayev)، فردی که ترور را اجرا خواهد کرد، ناموفق باز می گردد. در آخرین لحظه نگاه او متوجه کودکان گرند دوک که همراه با پدرشان خواهند مرد شده و نتوانسته بمب را پرتاب کند. رفیق انقلابی او، استفان (Stepan)، خشمگین می شود ولی دیگر دوستان بیشتر موضوع را درک می کنند. کالیایو برای بار دوم تلاش می کند و موفق می شود. او دستگیر شده و به مرگ محکوم می شود. در زندان بیوه ی گرند دوک به ملاقات او می آید تا وی را متقاعد به تصدیق این موضوع کند که عمل او قتل بوده نه فعالیتی انقلابی. با وجود اینکه بیوه ی دوک به کالیایو قول می دهد که در صورت موافقت زندگی او را نجات خواهد داد، ولی او نمی پذیرد و اعدام می شود.

طاغی – 1951
آیا میانه روی می تواند طعنه ای برای شورش باشد، یا آیا مقرر است که شورشیان بدل به دیکتاتورهایی شوند که بر علیهشان طغیان کرده اند؟ کامو در طاغی ارزیابی خود از پوچی را دنبال می کند و ارزشهایی را در شورش، در انسجامی خاص، کشف می کند – من شورش می کنم پس ما هستیم. هر چند اگر این فضیلت از سوی دیگران انطباق نیافته و  استثمار شود، تبدیل به عیب و نقص می شود. کامو به انتقاد از رویکردهای مسیحیت و کمونیست پرداخته و به هر وجه لازم رویه هایی را که از جانب هر دو رویکرد در جهت حفظ غایتشان به کار برده می شود را مورد نقد قرار می دهد. طاغی اغلب با کژفهمی و همواره به گونه ای جدلی، از سوی برخی به عنوان عالی ترین اثر کامو و از جانب برخی دیگر به عنوان مغشوش ترین کتاب او مد نظر قرار گرفته است.

تابستان – 1954
مینوتار (Minotaur)، یا توقف در اُران، درختان بادام، پرومتئوس (Prometheus) در جهان زیرین، راهنمای مختصر برای شهرهای بدون گذشته، تبعید هلن، معما، بازگشت به تیپاسا، کنار دریا

سقوط – 1956
کتاب سقوط از سوی بسیاری از صاحبنظران شاهکار کامو لقب گرفته است. سقوط پس از بازخوردهای چشمگیر و بسیار عمومیِ کتاب طاغی نوشته شده و با اقتدار به تشریح بحرانهای مدرنیته می پردازد. شخصیت اصلی داستان، ژان باپتیست کلامنس (Jean-Baptiste Clamence) ساکن آمستردام، قضاوتها و نظراتش در مورد خود (و زندگی مدرن) را به صورت یک سری مونولوگ ایراد می کند. او به خود به عنوان یک قاضی نادم و همچنین وکیل سابق مراجعه کرده و به گونه ای روشن خود، زندگی قبلی، اهداف و آرزوهایش را موشکافی می کند تا نه تنها از قضاوت در مورد خود بلکه از داوری در مورد دیگران نیز گذر کند. ژان پل سارتر که بخش زیادی از کتاب متوجه او بود اینگونه تعبیر می کند که سقوط شاید زیباترین و کمتر درک شده ترین کتاب آلبر کامو باشد.  

تبعید و پادشاهی – 1957
کتاب مجموعه ای از شش داستان کوتاه است که هر یک با مباحث پوچی و وجود، کنایات مذهبی قوی و مشکل ارتباطات، گره خورده اند. شش داستان این مجموعه شامل زن زناکار، مرتد، مرد خاموش، میهمان، جوناس یا هنرمند مشغول به کار و سنگ روینده هستند. کامو از ابتدا تصمیم گرفته بود که سقوط را یکی از بخشهای مجموعه قرار دهد اما به درستی برگزید که اثر به عنوان یک رمان مستقل در نظر گرفته شود.

تسخیرشدگان – 1959
تسخیر شدگان نمایشنامه ای است که توسط آلبر کامو و با اقتباس از رمان تسخیرشده ی تئودور داستایفسکی نوشته شده است. این عنوان بعدها به اهریمنان تغییر نام یافت. کامو نهیلیسم را خوار می شمارد و به اثر داستایفسکی به عنوان پیشگویی در مورد اثرات تخریب کننده ی نهیلسیم می نگرد. او در سال 1959 این نمایشنامه را در سالن تئاتر آنتون (Antoine) کارگردانی کرد.
موضوعات نمایشنامه این موارد را شامل می شود: ارزشها، خودکشی، قرن 19، انقلاب ها، مذهب، خشونت، مسیحیت، قاتلان، آدمکش های پیمان بسته، شیاطین یا اهریمنان، روسیه یا مردم روسیه

مرگ خوش، اثری که پس از مرگ وی منتشر شد – 1970
کامو کتاب مرگ خوش را قبل از بیگانه نوشت ولی آن را منتشر نکرد. اولین نسخه ی کتاب تقریبا ده سال پس از مرگ کامو انتشار یافت. قهرمان داستان مورسو، کارمند الجزایری است که از سرنوشت خود در زندگی خسته شده است. او مرد کهنسالی با نام زاگرس (Zagreus) را ملاقات می کند که او را کشته و از وی دزدی می کند. پول مورسو را از زندگی همراه با مشقت کارمندی می رهاند و او زندگی در سفر را آغاز میکند. او ناراضی به الجزیره باز می گردد تا زندگی لذت جویانه ای با سه دختر جوان داشته باشد. هر چند زندگی باز هم در خوشنودسازی او شکست می خورد. در نهایت او خلوت را برمی گزیند و خوشحالی را کشف می کند که در مسیر آن به بیماری پایانی رسیده و با مرگی خوش از دنیا می رود.

نخستین انسان ، کتابی که پس از مرگ او انتشار یافته – 1995
کامو هنوز در حال نوشتن نخستین مرد بود که زندگی اش به طور ناگهانی در حادثه ی تصادف ماشین به پایان رسید. با بهره گیری از یادداشتها و دست نوشته هایی که او بر جای گذاشته بود کتابی در سال 1994، سی و چهار سال پس از مرگ کامو، منتشر شد. رمان به طور نصفه و نیمه یک خود زندگی نامه است که در الجزایر رخ می دهد و زندگی ژاک کُرمری (Jacques Cormery) را از تولد تا مقطع دبیرستان پی می گیرد. غیر ممکن است که قاطعانه بگوییم اما از آنچه که از داستان بر می آید احتمال دارد امیدهای کامو برای این اثر – که می تواند شاهکار او به حساب بیاید – به طور تمام و کمال تحقق یافته باشد.

منابع:
http://www.camus-society.com/albert-camus.html
http://www.camus-society.com/wrong-side-right-side.html
http://en.wikipedia.org/wiki/The_Possessed_(play)
http://www.enotes.com/possessed-albert-camus-salem/possessed-9250000232
http://anthropology.ir/node/17815

Email:malihedargahi@yahoo.com

یکصدمین سالگرد تولد آلبر کامو
http://www.anthropology.ir/albert-camus

 

شاخه اصلی

نظریه

آلبر کامو و فلسفه (3)

در ابتدای کتاب "انسان طاغی"، کامو باز هم در کسوت یک فیلسوف ظاهر می شود و به این نکته می پردازد که پوچ گرایی موجب چه چیزی می شود. نتیجه ی نهایی این مباحث به گفته ی کامو "رد خودکشی و تاکید بر رویارویی مایوسانه میان پرسش انسان و سکوت جهان" است. از آنجایی که نتیجه گیری این مسئله، به رد پیش فرض های کامو منجر می شود،

4. جنایت و طغیان: انسان طاغی

در ابتدای کتاب "انسان طاغی"، کامو باز هم در کسوت یک فیلسوف ظاهر می شود و به این نکته می پردازد که پوچ گرایی موجب چه چیزی می شود. نتیجه ی نهایی این مباحث به گفته ی کامو "رد خودکشی و تاکید بر رویارویی مایوسانه میان پرسش انسان و سکوت جهان" است. از آنجایی که نتیجه گیری این مسئله، به رد پیش فرض های کامو منجر می شود، پوچ گرایی منطقا باید زندگی را به عنوان چیزی خوب و البته ضروری قبول کند. "برای گفتن اینکه زندگی محال است، آدم باید زنده باشد". زندگی کردن و خوردن، خودشان جزو ارزش های داوری هستند.  کامو در انتقاداتش نسبت به اگزیستانسیالیست ها، از اعتبار عینی دفاع کرده و با این بیانات، به روشنی بحث درباره ی شک گرایی را رها کرده است.

در اولین نگاه، موضوع کتاب انسان طاغی بیشتر ازینکه فلسفی به نظر برسد، تاریخی می نماید: "هدف این رساله، بار دیگر، درک واقعیت امروز یعنی جنایت منطقی و بررسی تفصیلی استدلال هایی است که جنایت منطقی بر پایه ی آن ها به حیات خود ادامه می دهد، کوششی است برای فهم زمانه ای که در آن به سر می بریم. شاید گفته شود عصری که در عرض پنجاه سال، هفتاد میلیون موجود انسانی را ریشه کن می کند، به بردگی می کشد و یا می کُشد، باید بی درنگ محکوم شود، اما گناه این عصر هم باید فهمیده شود."

برخی از فضلای اهل ادب و فلسفه، با این قضیه که آیا طرح این سوال ها از جانب کامو، پایه گذاری نوع جدیدی از فلسفه است یا اینکه در امتداد کتاب افسانه ی سیزیف نوشته شده، مخالف هستند. مسئله با شرح جزئیاتی که کامو در صفحات نخستین کتاب انسان طاغی به آن می پردازد، حل نمی شود. شرحیاتی درباره ی مواجه شدن با پوچی، که از مثال های به سبک سیزیف گرفته تا کشتارهای جمعی در اواسط دهه سوم از قرن بیستم را در برمی گیرد. کامو می گوید: "عصر انکار" و سپس به بحث درباره خودکشی می پردازد و پس از آن نیز می گوید: "در عصر ایدئولوژی ها، باید تصمیم خود درباره آدم کشی را بگیریم". آیا این "عصر" که کامو از آن نام می برد، به فاصله ی ده سال که از نوشتن کتاب افسانه سیزیف تا نوشتن انسان طاغی می گذرد، تغییر کرده یا اینکه اندیشه های کامو دست خوش تغییرات شده است؟ او شاید به درستی گفته باشد ازآنجاییکه آدم کشی بنیاد های تعقلی دارد ما "باید به پرسشی که خود و رنج سده ی ما در برابرمان می نهد، پاسخ روشنی بدهیم" اما در این تغییر رویه، از خودکشی تا آدم کشی، بسیار واضح و مبرهن است که کامو، ذره بین خود را از انسان، به متعلقات جامعه تغییر داده است.

کامو، در اواسط دهه 1930 ، با عضویت در حزب کمونیست فرانسوی (شاخه ی الجزایر) ، به یک فعال سیاسی تبدیل شده بود. او معتقد است که با عضویتش در گروه مقاومت فرانسه و در طول اشغال این کشور توسط آلمان نازی، مرحله ی جدیدی از عقلانیت در زندگی او آغاز شده است. کامو این مرحله را با هنرمندی تمام، در رمانی به نام "طاعون"، توسط قرار دادن کنش های دسته جمعی در مقابل  تهدیدات شیطانی، شرح می دهد. وی بعدها درباره این کتاب می گوید: "اگر سیرتکاملی ای بین رمان های بیگانه و طاعون وجود داشته باشد، از مسیر همبستگی و مشارکت عبور کرده است." این بازتاب، در پاسخ به سوال های تاریخی و اجتماعی ای که کامو درباره ی فلسفه ی پوچی بیان می کند، به اوج خود می رسد. او تلاش می کند تا منطق حاکم بر این سوالات را در ابتدای کتاب انسان طاغی بیان کند.

4.1. طغیان، علیه انقلاب

اگر محور اصلی داستان "عیش" را عدم وجود خدا، و پوچی غیرقابل اجتناب را محور اصلی "افسانه ی سیزیف" بدانیم، متوجه می شویم که کامو، در داستان "انسان طاغی" با تاکید بر طغیان، هر دو محور را با یکدیگر تلفیق نموده است. همانطور که سارتر، از اندیشه ی دکارتی به عنوان پیش فرض نخستین خود استفاده کرد، اقدام به طغیان نیز به عنوان نخستین مبنای تجربه ی انسانی درنظر گرفته می شود. در ابتدا کامو، این مسئله را مستقیما با استفاده از "هستی" و "نیستی" توضیح می دهد. اما در نام گذاری آن و انتخاب کلمه ی "طغیان" راهی متفاوت از سارتر را برمی گزیند که با استفاده از اندیشه ی دکارتی، رساله ی هستی شناسی پدیدارشناسانه را نوشته و ابعاد وابسته به هستی شناسی را کاملا نفی کرده است. کامو در این کتاب، دغدغه ی تجارب انسان اجتماعی را دارد. انسان طاغی، شرح ماوقع قرارگیری طغیان علیه پوچی و بیهودگی است که کامو آن را در افسانه سیزیف توصیف کرده و یک بار دیگر، کامو، از طغیان علیه فناپذیری و بی معنا بودن جهان و بی نظمی صحبت می کند. اما انسان طاغی، با آن گونه از طغیان آغاز می شود که افسردگی، ستم و بندگی را برنمی تابد و به بی عدالتی جهان، معترض است.

در ابتدای این کتاب، مانند افسانه ی سیزیف، فردی طغیان گر و یاغی وجود دارد. اما تاکید کامو عمدتا بر قیام و طغیان است و معتقد است که قیام، می تواند ارزش هایی مانند احترام و عزت نفس و همچنین همبستگی ایجاد کند. او در بیانات متناقض خود می گوید: "من طغیان میکنم، پس ما هستیم". اما این "من" چگونه به "ما" تبدیل می شود؟ "ما هستیم" چگونه از دل "من طغیان میکنم" بر می آید؟ چگونه یک نفر می تواند پوچی را تجربه کند، به طغیان علیه آن برخیزد و باعث به وجود آمدن حس بی عدالتی در دنیا و همبستگی شود؟ اگرچه عنوان "انسان طاغی/L’Homme revolte"، به انگیزه ی اصلی یک "فرد" اشاره دارد، اما در حقیقت، "ما"، موضوع اصلی این کتاب است. به پاخاستن در برابر ستم و بی عدالتی، موجب متوسل شدن به ارزش های اجتماعی می شود و به طور همزمان نیز حس همبستگی میان افراد را تقویت می کند.

در کتاب انسان طاغی، کامو کمی فراتر از همیشه رفته و اندیشه های خودش را درباره ی طغیان ها و شورش های تاریخی و متافیزیکی، علیه مفهوم انقلاب بیان می کند که بیشتر مباحث کتاب را نیز همین اندیشه ها تشکیل می دهد. دیدگاه های فلسفی و سیاسی کامو در این کتاب، مستقیما تحت تاثیر آزادسازی فرانسه در سال 1944 است و به همین علت است که کامو، مارکسیست و بالاخص کمونیست را مجرمانی تلقی می کند که از قبول "پوچی" طفره می روند و می خواهند در جامعه تغییرات عظیمی را ایجاد کنند که این تغییرات لاجرم خشونت بار خواهد بود. و حالا، کامو در کتاب انسان طاغی، این مسئله را به عنوان نقطه انحراف در تاریخ جامعه ی مدرن معرفی می کند و اصطلاحاتی را که قبلا درباره ی دین و گریز فلسفی در کتاب افسانه ی سیزیف بکار برده بود، دوباره در اینجا به کار می برد.

اما  روند این کتاب چگونه است؟ در کتابی که پر از معانی و مفاهیم سیاسی است، کامو نه تنها هیچ مبحث روشن و معینی را ارائه نداده و چیزی را اثبات نمی کند، بلکه  مقدار اندکی تحلیل های اجتماعی و مستندات تاریخی ارائه می دهد. کتاب انسان طاغی، بیشتر مانند رساله ای فلسفی در چارچوب تاریخی است که درباره ی ایده های اساسی و رفتارهای متمدنانه بحث می کند. دیوید اسپرینتزن David Sprintzen معتقد است که این رفتارهای تقدیر نشده، به صورت تلویحی عمل می کند و با توجه به شرایط انسان، ندرتا هوشیار خواهد شد.

در کتاب انسان طاغی، کامو احساس کرده است که زیرسوال بردن این گونه رفتارها، در جهانی که جنایت در آن به امری طبیعی بدل شده است، بسیار ضروری است. او ایده ها و دیدگاه های پوچ گرایانه ی خود را در سیاست اعمال می کند و در این کتاب سعی در معرفی جامعه ی مدرنی دارد که از سویی ، به صورتی مصیبت بار از رویارویی و پذیرفتن پوچی سرباز می زند و از سوی دیگر با آن زندگی می کند. این کتاب، چشم اندازی منحصر به فردی از ساختار منظم و اصلی چارچوب ها و پیش فرض ها، حالات، توصیفات، فلسفه، تاریخ و حتی تعصب را به ما ارائه می دهد.

4.2. در برابر کمونیسم

کامو بر این نکته بسیار پافشاری می کند که جذابیت ها و همچنین نکات منفی کمونیسم، هر دو ریشه در انگیزه های سرکش انسانی دارند، بدین صورت که انسان، با پوچی و بی عدالتی در جهان مواجه شده، ولی وجود و پذیرش آن ها را قبول نمی کند و در عوض به دنبال ساختن جهانی بهتر است. اینگونه است که کامو، طغیان را لاجرم نقطه ی آغاز به حساب می آورد و به سیاست هایی که هدف آن ها ساختن هرگونه اتوپیا یا آرمانشهر است، انتقاد می کند و معتقد است حال که تنها یک بار زندگی می کنیم، باید از تمام لذات این جهان بهره مند شویم.  او تاریخ ادیان گذشته، اندیشه های نهیلیستی و همچنین جنبش های ادبی را تشریح کرده و با استفاده از دیدگاه های خودش درباره ی محدودیت ها و همبستگی، به خشونت های سیاسی به شدت حمله می کند و دست آخر نیز همانطور که سیاست های افراطی ِمحدودکننده را شرح می دهد، درباره ی نقش متافیزیکی هنر سخن وری می کند.  کامو به جای تلاش برای تغییر جهان، از "اندازه/measure" بر مبنای تناسب و هماهنگی و همچنین زندگی میان شهوات انسانی صحبت می کند. وی این چشم انداز را به دلیل منطقه ی جغرافیایی که در آن بزرگ شده است و هم به دلیل زنده کردن حس هارمونی و قدردانی از زندگی فیزیکی در خوانندگانش، چشم انداز "مدیترانه ای" می نامد. البته باید دانست که هیچ پشتوانه ای اساسی ای در این نام گذاری وجود ندارد و نمی توانست هم وجود داشته باشد چرا که همچین چیزی برای مثال شامل یونانی ها و رومن ها نمی شود. کامو به جای هرگونه استدلال، نمایی از هارمونی مدیترانه ای را ترسیم می کند و امیدوار است تا خوانندگانش  به دیدگاه های او بگروند.

کامو در کتاب انسان طاغی به عنوان یک اثر سیاسی، اینگونه بیان می کند که کمونیسم، بی رحمانه به جنایت ختم خواهد شد و سپس توضیح می دهد که انقلاب ها، چگونه از دل ایده های مشخص بیرون می آیند. اما وی، هیچ تحلیل مشخصی از جنبش ها و وقایع ارائه نداده و نیاز ها و تضادهای یک انقلاب را بازگو نمی کند و تنها چیزی که معرفی می کند، تلاش برای رسیدن به عدالت اجتماعی به عنوان یک الهام متافیزیکی برای قرارگیری "قلمرو لطف توسط حکومت عادلانه" است. پس از مباحث اولیه درباره طغیان علیه ستمگری و بی عدالتی، کامو در بیشترین و تاریخی ترین بخش کتاب، از جایگاه تاریخی بشریت و همچنین تلاش انسان درباره ی سرنگون کردن خدا صحبت می کند.

کامو بر این قضیه پافشاری می کند که این گونه رفتارها، در جهت هواخواهی از مارکسیسم به وجود آمده اند. او در برخی از مقاله هایی که سال 1946 در روزنامه های متفاوت نوشته است، خود را با بکارگیری عبارت "دیگر نه قربانی و نه جلاد"،  یک سوسیالیست و نه فردی مارکسیست معرفی می کند و دو اصل مهم در مارکسیسم یعنی انقلاب خشونت بار و نتیجه گرایی یا همان جمله ی معروف "هدف، وسیله را توجیه می کند" را به شدت رد می کند. وی می نویسد: "در چشم انداز مارکسیست ها، مرگ صدها هزار نفر، تنها بهای اندکی برای شادی صدها میلیون نفر است." همچنین کامو معتقد است که مارکسیست ها بر این باورند که تاریخ، ضرورتا یک راه منطقی را برای رسیدن به خرسندی و رضایت بشریت ، طی می کند بنابراین قبول خشونت {برای رسیدن به این خرسندی}، امری طبیعی است.

در کتاب انسان طاغی، کامو کمی بیشتر به این مسائل می پردازد: مارکسیست در ابتدا درباره ی یک تغییر اجتماعی نیست اما طغیانی است برای تلاش جهت پیشبرد تکامل بشریت. انقلاب هنگامی به وقوع می پیوندد که طغیان به دنبال انکار محدودیت های زندگی بشری بر می آید. کمونیسم با استفاده از منطق غیرقابل اجتناب نهیلیسم، در جایی به اوج خود می رسد که به نوعی نقطه ی انحراف مدرن محسوب می شود و آنجا، جاییست که بشر پرستیده می شود و جهان درصدد یکی شدن بر می آید. انقلاب های امروزی، نکته ای را فریاد می زنند که پیشتر در افسانه ی سیزیف به آن پرداخته شده بود :" تقاضای نظم و هماهنگی میان  بی نظمی، و یکی شدن در این زودگذری " طاغی کسی است که تبدیل به فردی انقلابی شده و دست به جنایت می زند و سپس به آن مشروعیت می بخشد.

طبق گفته های کامو، اعدام لویی شانزدهم در زمان انقلاب فرانسه، گامی قطعی جهت اثبات عدالت بدون هیچ گونه محدودیت بوده است که البته این مخالف دیدگاه های مثبت به زندگی و همچنین به خود است و هدف آن در نهایت، آماده کردن افراد برای طغیان است. کامو می گوید: "تاریخ ِافتخار اروپایی ها" که ایده های اولیه اش توسط یونانی ها و همچنین مسیحیت شکل گرفته است  و سپس شوروشوق عجیب مردم به پیدایش مدرنیته. کامو تمرکز اصلی اش را روی جنبش ها و افراد و کارهای ادبی مانند مارکی دوساد، رمانتیک گرایی، شیک پوشی، برادران کارمازوف، هگل، مارکس، نیچه،سوررئالیسم، نازی ها و همچنین بولشویک ها قرار می دهد. کامو معتقد است که شورش و طغیان، با پیشروی زمان، قوی تر خواهد شد و حتی به نهیلیسم خواهد رسید که در این نقطه، خدا را سرنگون و بشر را جایگزین او خواهد کرد و قدرت را به دست خواهد گرفت. طغیان های تاریخی، ریشه در طغیان های متافیزیکی دارند و به انقلاب هایی ختم خواهند شد که به دنبال حذف پوچی در جهان با استفاده از جنایت به عنوان تنها ابزار اصلی کنترل جهان هستند. کمونیسم، بیان معاصری از این بیماری غربی است.

کامو معتقد است که در قرن بیستم، جنایت به امری طبیعی، قابل دفاع از نظر تئوری و قابل توجیه به وسیله دکترین تبدیل شده است. او می گوید که مردم به  "جنایات منطقی" عادت کرده اند و مرگ های دسته جمعی اینگونه قابل توجیه است.  در حالیکه کامو، جنایت منطقی را مسئله اصلی قرن بیستم می شمارد، به دنبال ارزیابی با دقت آن نیز هست و می خواهد این نکته را بیابد که قرن بیستم، چگونه به قرنی برای قتل عام مردم تبدیل شد.

ممکن است ما از کامو انتظار تحلیل و بررسی گفتارهایش را داشته باشیم، اما در انسان طاغی، تمرکز اصلی چیز دیگری است. کامو در این کتاب می گوید که دلایل انسانی، دچار بهت و حیرت شده اند: "اردوگاه های برده داری زیر پرچم آزادی و کشتارهایی که با گرایش به انسان دوستی و ابرمرد توجیه می شوند" که دوتای اولی به  کمونیسم و سومی به نازیسم اشاره دارد. در متن کتاب، به نازیسم اشاره ی زیادی نشده و تنها کامو از آن به عنوان "ترور غیرمنطقی" نام می برد که ابدا مورد علاقه ی کامو نیست و پس از آن نیز صحبت های کامو محدود به یک مسئله می شود و با این سوال آغاز می کند که جنایت، چگونه می تواند با نیت قبلی انجام شده و توسط فلسفه نیز توجیه شود؟ کامو معتقد است که جنایت عقلانی، نه توسط کاپیتالیست ها یا دموکرات ها، و نه توسط استعمارگران و امپریالیست ها و نه حتی توسط نازی ها اتفاق افتاده، بلکه این امر تنها توسط کمونیست ها به وقوع پیوسته است.

کامو به هولوکاست اشاره ای نمی کند و حتی صدای اعتراض به آنچه که در تابستان 1945 در هیروشیما اتفاق افتاده نیز، نیست و حتی درباره چگونگی اتفاق آن ها نیز سوال نمی کند و به عنوان یک روزنامه نگار، جزو معدود کسانی است که به استعمارگری فرانسوی ها آن هم تنها در یک پاورقی اشاره می کند. کامو چگونه می تواند تمرکز اصلی اش را تنها بر کمونیسم قرار دهد آن هم در حالیکه ویتنام در حال درگیری با استعمارگران فرانسوی است و درحالیکه وی می داند اتفاقات مشابهی برای الجزیره افتاده است. به نظر می رسد که کامو، در این برهه از زمان چشم خود را به روی اتفاقات دیگر بسته و کمونیسم را از دیگر شیاطین قرن بیستم جدا کرده و تنها قصد تخریب آن را دارد. اندیشه های کامو مطمئنا طی سال هایی که وی شروع به نوشتن کرده است، به یک بلوغ نسبی درباره ی طغیان، رسیده است. اما در این بین اتفاق دیگری افتاده: برنامه های او، تغییر کرده است. پوچی و طغیان، محورهای اصلی کامو در نوشتن، به ابزاری برای مخالفت با کمونیسم به عنوان دشمنی بزرگ تبدیل شده است. فلسفه ی طغیان، بعدها به ایدئولوژی اصلی جنگ سرد تبدیل شد.

از آنجایی که کتاب انسان طاغی بیان کننده ی رفتارها و ویژگی های انقلاب های معاصر است، می توان گفت که جزو یکی از اثرهای مهم سیاسی این دوره محسوب می شود. در این کتاب، خوانندگان با توصیفاتی مواجه می شوند که کامو به وسیله آنها تشریح کرده است که چگونه انگیزه های رهایی خواه انسان، به امری سازمان یافته و سپس به جنایت ها عقلانی و همچنین طغیان گر به فردی انقلابی برای نظم بخشیدن به یک جهان پوچ تبدیل شده است. در این کتاب کامو زیاد به دنبال نقد استالینیسم نیست و هدف اصلی اش را کمونیسم و افراد معتقد به آن قرار داده است. کمونیسمی که خودش در دهه 1930، به آن گرویده بود!

یکی از این اهداف، ژان پل سارتر بود و کامو در اواخر کتاب انسان طاغی، قصد حمله به اندیشه های سیاسی دوست سابق خود را دارد. کامو روی طرز فکر تاریخی تمرکز می کند که بیشتر کتاب نیز از این طرز فکر پیروی می کند و همچنین معتقد است که اگزیستانسیالیست، که توسط سارتر رهبری شد، قربانی اندیشه ای شده است که اعتقاد دارد طغیان الزاما به انقلاب ختم خواهد شد. در چارچوب اندیشه های کامو، سارتر فردی است که بنیان های فکری اش مانند شخصیت داستان افسانه ی سیزیف، به چالش کشیده شده و برای فرار از پوچی، به مارکسیسم روی آورده است. این می تواند کمی ناعادلانه باشد زیرا سارتر چندین سال بعد به مارکسیسم گروید و این نکته نشان می دهد که کامو، به جای استفاده از تحلیل های دقیق، گاها به تعمیم های ناروا دست می زند. اما از طرف دیگر، می توان گفت که این گفتارها، نشان دهنده ی ظرفیت بالای کامو برای تحلیل اندیشه های مخالف در گستره ی اندیشه های ممکن و در تعارضی بنیادین با فلاسفه است.

متن کتاب انسان طاغی، سرشار از کلماتی مانند: بدین ترتیب، بنابراین، در نتیجه، به این دلیل است که...   ( alors, donc, ainsi, c’est pourquoi) است که بر نتیجه تاکید می کنند. این کلمات به ندرت درباره آنچه که قبلا اظهار شده و بیشتر بر چیزی که قرار است در آینده اتفاق بیافتد، بدون هیچ گونه مدرک و یا تحلیلی، تاکید دارند. همچنین برخی از موضوعات این متن آراسته به جملاتی است که برای ایده های بزرگ، بسیار با دقت نوشته شده و در خواننده این انتظار ایجاد می شود که این امر در تمامی پاراگراف ها، صفحات و بخش های کتاب رعایت شده، اما این آراسته نویسی میان یک موضوع رها می شود و تا موضوع دیگری شروع شود، نشانی از آن نمی بینیم. خصوصا در سه بخش پایانی کتاب، این انتظار می رود که باید از بخش های اولیه ی کتاب، یک نتیجه گیری کلی را شاهد باشیم، اما باز هم آغاز موضوعاتی دیگر و از شاخه ای به شاخه دیگر پریدن را می بینیم. اما با وجود تمام نقطه ضعف ها، این کتاب به عنوان یک اثر اصیل و به عنوان اثری که تلاش می کند تا انحراف در آزادی خواهی های جامعه ی مدرن را شناسایی کند، شناخته می شود و همچنین قدرت توصیفی کامو را به ما نشان می دهد. این کتاب، هنوز که هنوز است به دلیل انتقادهایی که به تمدن غربی، پیشرفت و جهان مدرن دارد، توانایی جذب خوانندگان را در خود حفظ کرده است.

5. فیلسوفی برای امروز

کامو در کتاب انسان طاغی، گفتارهای پیچیده و پراکنده ی فلسفی، تاریخ اندیشه ها و جنبش های ادبی، فلسفه ی سیاسی  حتی زیباشناسانه اس را مطرح می کند که پیشتر از آن، در کتاب عیش و افسانه ی سیزیف نیز به تفصیل به آن ها پرداخته بود: انسان ذاتا موجودی ناامید است، اما برای رفع محدودیت ها و ناامیدی هایش به دنبال راه حلی مانند دین است و به این وسیله، نه تنها به خود خیانت کرده بلکه به یک فاجعه التماس کرده است. "طاغی، سرسختانه و به پشتوانه ی تمایل خویش به زندگی، و وضوح مطلق، با دنیایی محکوم به مرگ و ناشناختگی مصیبت بار وضعیت انسانی روبرو می شود. او بی آنکه خود بداند، در جستجوی یک فلسفه ی اخلاقی و یا یک آیین است." جایگزین ما برای این مسئله، می تواند قبول یک جامعه ی بدون خدا و یا تبدیل شدن به فردی طاغی باشد. فردی که عملش، مانند افراد دین باوری است که به پیروزی عدالت در آینده معتقدند و از زندگی در لحظه سرباز می زنند.

کامو، در کتاب عیش نقدی بر دین دارد که به صورت خودآگاه، به تشریح آن می پردازد و آن را نقطه ی آغاز، طرح، نقطه ضعف، توهم، و فریب سیاسی در یک جهان پسامذهبی می داند. وی تصریح می کند که چگونه یک دین یا آیین سنتی الزامات خود را از دست داده و چگونه نسل جوان تر، با یک نوع حس خلا رشد می کند و همه چیز را ممکن می داند. او معتقد است از آنجایی که سکولاریسم مدرن، به درستی راه خود را از دین جدا نکرده است، به طرف یک نوع حالت ذهنی پوچ گرایانه لغزیده است. "آنگاه یگانه قلمروی که قلمرو لطف را به ستیز می خواند، باید پی افکنده شود: یعنی قلمرو عدالت و جامعه انسانی باید بر خرابه های شهر سقوط کرده ی لطف ، بنا گردد. شکستن بت ها و بنا نهادن معبدی نوین، هدف دائمی و متناقض طغیان است*." جامعه ی مدرن ما، نیاز به آفرینش یک قلمرو/حکومت دارد و تلاش های ما برای رسیدن به رستگاری، راهی است که به فاجعه ختم خواهد شد. این راه ِ یک طغیان متافیزیکی است که این را نمی بیند: "شورش انسانی در شکل های والا و دردمند خویش، اعتراض پایداری است به مرگ و کیفرخواستی علیه محکومیت همگانی به مرگ و چیزی جز این نمی تواند باشد."

کامو می تواند از پیش تازان عرصه ی پست مدرنیسم به شمار آید. اما پیروان این عرصه، هرگز کامو را به عنوان پیشکسوت خود نمی پذیرند چرا که تمرکز اصلی آثار کامو بر پوچ گرایی و طغیان است و همچنین وی در آثار خود، میل زیادی به قضاوت داشته و کمتر به تحلیل می پردازد و کتاب انسان طاغی او، با آثار افرادی همچون آدورنو و دیالکتیک روشنگری اثر هورکهایمر تفاوت دارد. اما از جهات بسیاری، این کتاب می تواند نمونه ی مناسبی برای تشریح ذات متناقض عصر مدرن باشد و دیدگاه کامو درباره ی طغیان را می توان نوعی پیش بینی برای آینده ی پسامارکسیست ها و پسامدرن گرایان چپ به شمار آورد.

کامو همواره در آثار خود، با دیده ی حقارت به تمدن غربی، پیشرفت ها و جهان مدرن می نگرد، اما در عمق اندیشه هایش، اظهاراتی دوگانه درباره زندگی در جهانی بدون خدا داشته است. "با سرنگونی تخت، انسان طاغی در می یابد که اکنون وظیفه ی اوست که آن عدالت، نظم و وحدت که به خیره، در وضعیت خود خواستار بود بیافریند و از این راه سقوط خدا رو توجیه کند. پس تلاش نومیدانه برای آفرینش حکومت انسان حتی اگر لازم باشد به بهای گناه، آغاز می گردد." اما برای محدود کردن تلاش کسی در این زمینه باید او را از تحقق عدالت، نظم و وحدت ناامید کنیم. کامو معتقد است که امید و انقلاب در راستای همان روح حاکم بر تمدن غرب است و ریشه در فرهنگ، اندیشه و احساسات مردم دارد.

این مسئله ما را به یکی از جالب ترین و عجیب ترین اندیشه های کامو می رساند: عزم جدی کامو در به نقد کشیدن رفتارهایی که وی آن ها را طبیعی و غیرقابل اجتناب یافته است. کامو هرگز به طور مستقیم به نویسندگان مکتب اگزیستانسیالیسم حمله نمی کند، اما در مواقع بسیار زیادی، دست به تخریب آن ها از طریق تشریح و توصیف ناتوانی هایشان زده و معتقد است که آن ها از اصول اولیه ی خود فاصله گرفته اند. همچنین وی در کتاب انسان طاغی، صراحتا بیان می کند که طغیان متافیزیکی ضرورتا به ترورهای متعلق به کمونیسم و گولاگ ( اردوگاه های کار و اصلاح) ختم خواهد شد. اندیشه های انعکاسی او در زمینه های ضد کمونیستی، باعث شد تا همدلی زیادی بین او و دیگر مخالفان کمونیست (حتی با وجود اختلافاتی دیگری که بین آنها بود) شکل گیرد چرا که هر دو بر چشم انداز ها و اغواگری های کمونیسم آگاه بودند. اگرچه کامو در اکثر موارد از استدلال سیاسی پرهیز می کند و خود را پشت دیوارهای برتری اخلاقی پنهان می کند، اما در آثار خود این مسئله را روشن نموده است که مخالفت او با شک گرایان، ازین جهت است که آن ها از پذیرفتن مسئله ی پوچی فرار می کنند.

این اخلاق گرایی پیچیده، به وضوح در رمان کوتاه کامو به نام "سقوط"، به چشم می خورد. کاراکتر اصلی این رمان شخصی به نام کلمانس است که به عنوان شخصیت کامویی یا حتی سارتری می توان آن را تعریف کرد. کلمانس فردی است که خود را با صفات شیطانی و همچنین مقصر در خودکشی یک زن جوان، می پندارد.در این شخصیت، کامو به دنبال تعریف و متهم کردن نسلی است که خود، دشمن خویش است. زندگی کلمانس، سرشار از کارهای خوبی است که انجام داده اما وی در حقیقت فردی دو رو و ریاکار است که خود نیز به آن واقف است. مونولوگ های او، بیشتر شامل قضاوت درباره ی خودش است و حالتی اعتراف گونه دارد. کلمانس در باری در شهر آمستردام، که در حقیقت همان جهنم خودش است، نشسته و در حال تعریف کردن قصه ی زندگی اش برای خوانندگان است. در قصه ای که کلمانس تعریف می کند، کامو به همدلی و از طرف دیگر به محکوم کردن او می پردازد. شخصیت کلمانس هیولایی است که در حقیقت آن روی دیگر انسان است.

کامو در سال 1957، برنده ی جایزه نوبل ادبیات پس از انتشار کتاب "سقوط" شد. این داستان، یک شاهکار ادبی است و جنبه هایی از اندیشه های منحصر به فرد فلسفی کامو را ارائه می دهد. اینکه زندگی ابدا چیز ساده ای نیست اما سرشار از لذات و دوراهی هاست و حتی بی پرده ترین حقایق این زندگی نیز خود دارای ابهام و دارای تناقضاتی است. توصیه ی کامو این است که از حل کردن این تناقضات بپرهیزیم و با این حقیقت روبرو شویم که هرگز نمی توانیم فشارهایی که باعث تهدید و تخریب زندگی ما می شوند را تخلیه کنیم. اگر فلسفه ی کامو را در یک پیام خلاصه کنیم، اینست که ما باید تحمل کردن را بیاموزیم و به استقبال ناامیدی و دو رویی هایی برویم که بشریت قادر به فرار از آن ها نیست.

پایان

بخش اول: آلبر کامو و فلسفه (1)

بخش دوم: آلبر کامو و فلسفه (2)

{توضیح مترجم: در متن انگلیسی به جای لطف،”city of God” بکار رفته است، اما لطف کلمه ایست که در ترجمه ی اصلی این کتاب توسط  مهبد ایرانی طلب، نشر قطره بکار رفته است }

2013، صدمین سالگرد تولد کامو
http://www.anthropology.ir/albert-camus

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

آلبر کامو و فلسفه (1)

آلبر کامو(1913-1960)، روزنامه نگار، ویراستار، سردبیر، نمایشنامه نویس و کارگردان، رمان نویس، نویسنده ی داستان های کوتاه، فعال و نویسنده ی سیاسی، و اگرچه خودش هرگز این موضوع را قبول نکرد، اما فردی فیلسوف بود. او با روش های فلسفی نظام مند مخالف بود و از آن ها چشم پوشی می کرد، اعتقاد زیادی به اصالت عقل و خردگرایی (Rationalism) نداشت و به جای استدلال درباره ی بسیاری از ایده های مهمش، تنها به شرح آن ها می پرداخت و اندیشه هایش را که برگرفته از تجارب شخصی و بی واسطه بود، با استفاده از استعارات و تشبیهات و صنایع ادبی عرضه می کرد. وی همچنین درباره سوالاتی از قبیل معنای زندگی در مواجهه با مرگ، اندیشه هایی را ارائه داد. اگرچه کامو همواره خودش را از ایدئولوژی هستی گرایی یا همان اگزیستانسیالیسم  جدا می کرد، اما وی یکی از بزرگترین و شناخته شده ترین سوالات قرن بیستم را در این زمینه مطرح و کتاب مشهور خود به نام "افسانه ی سیزیف" را اینگونه آغاز می کند: "تنها یک سوال جدی و مهم فلسفی وجود دارد و آن هم خودکشی است." {در این کتاب} فلسفه ی پوچی، ما را با تصویری برجسته از تقدیر و سرنوشت انسان روبرو می کند. به این صورت که "سیزیف" مدام سنگ بزرگی را تا بالای کوه می برد و می بیند که به محض نزدیک شدن به قله، سنگ غلتیده و به پایین سقوط می کند. فلسفه ی  کامو در کتاب "انسان طاغی" نیز شکلی سیاسی به خود می گیرد که به همراه سرمقاله ها، یادداشت های سیاسی، نمایشنامه ها و داستان هایش، اعتباری به عنوان یک معلم اخلاق گرا برای او به ارمغان آورده است. بعد از مدتی، میانه ی کامو با دوست صمیمی اش، ژان پل سارتر، بر اثر مشاجرات و اختلافاتی درباره ی جنگ سرد، به هم خورد. کامو صدای جریان ضد کمونیست و در مقابل، سارتر از طرفداران حزب کمونیست چپ بود. بعدها کامو برای پاسخ دادن به سوالات ضروری روزگار خود، مقاله ای انتقادی درباره دین و جریان روشنفکری نوشت که مارکسیسم را هم دربر می گرفت. سال 1957 وی برنده جایزه نوبل ادبیات شد و در ژانویه 1960، هنگامی که تنها 46 سال داشت، در حادثه تصادف ماشین کشته شد.

1. تناقضات فلسفه ی پوچی کامو

عناصر متناقض گوناگونی در رویکرد کامو نسبت به فلسفه وجود دارد. وی در کتاب "افسانه ی سیزیف" ، فلسفه ای را ارائه می دهد که در دل خود، فلسفه را مورد تردید قرار داده و به آن اعتراض می کند. این نوشتار، متعلق به سنت فلسفی هستی گرایی (اگزیستانسالیسم) است اما کامو همواره این مئسله را که وی یک اگزیستانسیالیست بوده، نفی می کند. کامو، در هر دو اثر خویش، افسانه ی سیزیف و انسان طاغی، به طور شکاکانه درباره معنا و مفهوم زندگی صحبت می کند، در حالیکه در هر دو اثر، سعی می کند تا جواب معتبری به سوال کلیدی "چگونه  زندگی کنیم" بدهد. درحالیکه که گفتار کامو، در حین شرح دادن اهداف عقلانی اش معتدلانه به نظر می رسد، اما به عنوان یک فیلسوف در نوشتن اندیشه هایش – نه فقط در اندیشه های فلسفی اش، بلکه در نقد دین و نقد بنیادین مدرنیته که حتی در یکی از آنها پست مدرنیسم را پیش بینی کرد نیز- بسیار مطمئن بوده است. کامو با نپذیرفتن قوانین معمول فلسفی، سعی در ساخت عمارت اندیشه های خاص خود پیرامون اصطلاحات کلیدی اش - پوچی و طغیان- داشت و هدف اصلی اش حل مسئله ی مرگ و زندگی بود که انگیزه های اصلی وی را تشکیل می دادند.

مهم ترین تناقض، ناشی از فلسفه ی کامو است که در اندیشه ی اصلی وی درباره پوچی، به چشم می خورد.کامو با قبول ایده ی ارسطو درباره ی این عبارت که فلسفه با شگفتی و چرایی آن آغاز می شود، اینگونه استدلال می کند که نوع بشر به طور طبیعی، از پرسش درباره ی "معنای هستی و وجود" نمی تواند فرار کند. با این حال، کامو مخالف وجود پاسخ برای این سوال است و هرگونه پاسخ در حیطه ی علمی، تکنولوژیکی، متافیزیکی و به طور کلی هر پاسخی که توسط بشر به این سوال داده شده را رد می کند. به این ترتیب کامو به قبول این موضوع که نوع بشر ناچاراً به دنبال یافتن معنایی برای هدف غایی زندگی است، موضعی شکاکانه را در این باره اتخاذ می کند که در آن، دنیا، جهان، و انسان درباره هرگونه سوالاتی از این قبیل ساکت می مانند و از آنجایی که "وجود و هستی" به خودی خود معنایی ندارند، باید بیاموزیم تا چگونه یک خلا غیرقابل حل را تحمل کنیم. این موقعیت متناقض بین انگیزه ی ذاتی سوال درباره هدف غایی زندگی و عدم توانایی رسیدن به پاسخی درخور، چیزی است که کامو آن را "پوچی/  بیهودگی" می نامد. در حقیقت فلسفه ی پوچی کامو، برخاسته از تناقض درونی این مسئله است.

فهم پوچی در اندیشه های کامو، از طریق خلق تصویر، راحت تر از فهم آن از طریق استدلال است: مفهومی که در تصویر ِتلاش سیزیف برای بالابردن سنگ از کوه، و سپس نظاره بر غلتیدن آن به پایین به صورت یک چرخه ی بی پایان و تسلسل وار، به خوبی مشخص است. انسان ها مانند سیزیف، نمی توانند کمکی به حل مسئله بکنند اما مدام درباره ی مفهوم زندگی سوال می کنند و جواب هایی را می گیرند که مانند سنگ داستان، به محض نزدیکی به قله، فرو غلتیده و دوباره آن ها را ناامید می کند. اگر ما این فرض را درباره ی پوچی ناگذیر زندگی و همچنین رویکرد ضد فلسفی کامو به یک مسئله ی فلسفی را قبول کنیم، نمی توانیم کمکی به حل آن کنیم اما می توانیم بپرسیم که در اینجا، چه نقشی برای تحلیل عقلانی و استدلال در نظر گرفته شده است؟ آیا آلبر کاموی فیلسوف، با رها کردن استدلال و تحلیل های مرسوم و پناه بردن به تشبیهات و استعارات برای بیان پاسخ سوالات خود و همچنین خودکشی، به نوعی مرگ فلسفه را مطرح نکرده است؟  اگر زندگی هیچ هدف بنیادین و یا مفهومی که بتوان درباره آن تعقل کرد نداشته باشد، نمی توانیم به یافتن پاسخ برای این پرسش که اصلا چرا زندگی و یا تعقل میکنیم، کمکی بکنیم. آیا "سیلنوس" - اسطوره ی یونانی- در این باره درست نمیگفت که بهتر بود اصلا به دنیا نمی آمدیم و حالا که آمدیم، بهتر است زودتر بمیریم؟ و یا همانطور که فرانسیس جانسون (Francis Jeanson) مدت ها پیش در مقاله ی انتقادی مشهور خود درباره کتاب انسان طاغی (که باعث تسریع از هم گسیختگی رابطه ی سارتر و کامو شد) نوشته است، آیا فلسفه ی پوچ گرایی گزاره ای نادرست نیست که نه تنها بار فلسفی ندارد بلکه چیزی غیرمنطقی است که در سکوت به پایان می رسد؟ (جانسون 1947)

آیا کامو حقیقتا یک فیلسوف بود؟ در یک مصاحبه معروف با ژانین دلپش Jeanine Delpech در مجله نوول لیترر Les Nouvelles Litteraires  در نوامبر سال 1945، کامو به این سوال پاسخ منفی می دهد و بر این مسئله پافشاری می کند که وی به هیچ عنوان "دلیلی نمی بیند که به هیچ نظام و سیستمی باور داشته باشد." از آنجایی که بعدها اندیشه های مشابه در آثار مربوط به آن دوره از کامو بازخوانی شد، این نکته به نظر می رسد که گفتار کامو درباره عدم باور به سیستم های ایدئولوژیک، صرفا ژستی برای نمایش در معرض عموم نبوده است. او خودش را به عنوان یک هنرمند و نه به عنوان یک فیلسوف توصیف می کند زیرا به گفته ی خودش :"من نه به ایده ها، بلکه به کلمات معتقدم." با این وجود، ژان پل سارتر، کامو را فردی می بیند که کارهای فلسفی انجام می دهد و در مقدمه ای که برای کتاب "بیگانه" می نویسد، اندیشه ی کامو را با فیلسوفانی همچون پاسکال، روسو و نیچه پیوند می زند. بعد از شکل گیری رابطه دوستی بین سارتر و کامو، سارتر به طور عمومی درباره ی "فلسفه ی پوچی" کامو سخنرانی کرد. سارتر بین این فلسفه و چیزی که به عنوان اگزیستانسیالیسم قبول کرده بود  تمایز قائل بود و اگزیستانسیالیست یا هستی گرایی برچسبی ست که کامو هرگز آن را قبول نکرد.

در این مقاله به دوسوگرایی عمدی کامو به عنوان یک فیلسوف در حالیکه درباره فلسفه ی وی نیز بحث خواهیم کرد، می پردازیم. این مقاله تنها یک نوشته ی فلسفی برای این نمایشنامه نویس، مقاله نویس ، رمان نویس و روزنامه نگار نیست، بلکه با جدی گرفتن نوشته های فلسفی کامو، سعی در شرح و بسط مفروضات، ساختارها، سیر تکاملی و نظم درونی میان آثار وی را دارد. برای این منظور لازم است بدانیم محتویات نوشته های کامو، فراتر از مسائل مربوط به چگونگی حال و اوضاع شخصی  و فراتر از تصاویر و اظهارات اثبات نشده است اگرچه آثارش برخی از این جنبه ها را نیز داراست.  کامو رویکرد شک گرایانه ی خود را تا جایی که می تواند به عنوان یک رویکرد روشمند حفظ می کند (و در واقع با این رویکرد آغاز می کند) و این کار را انقدر ادامه می دهد تا به نتایجی که در آن هیچ گونه شک و ابهامی وجود نداشته باشد، برسد و به این ترتیب او یک ساختار منحصر به فرد فلسفی را برپا می کند که مفروضات تشکیل دهنده ی آن اغلب ناگفته مانده اند و هیچ گاه به طور واضح و روشن درباره آن ها بحث نشده است اما در دوره های مختلفی از عمر کوتاه کامو، بسط و گسترش یافته اند. فلسفه ی کامو را نه فقط به عنوان شرحی برای پوچی ِ وجود انسان، بلکه می توان به عنوان تلاشی برای اثبات این مسئله خواند. در ادامه کامو به سوالاتی که در کتاب های مشهور خود مطرح کرده، پاسخ می دهد. او در افسانه ی سیزیف می پرسد :"چرا نباید خودم را بکشم؟" و در انسان طاغی می پرسد:"چرا نباید دیگران را بکشم؟"

2. "عیش" و سرآغازی برای کامو

کامو فارغ التحصیل دانشگاه الجزایر است و در رساله ی دانشگاهی خود به شرح روابط میان فلسفه ی یونانی و دین مسیحیت، علی الخصوص رابطه میان فلوطین و آگوستین، پرداخته است. با این وجود، کامو، مخالفت با دین را به صورت یکی از ارکان فلسفه خویش مطرح کرده و با آن به شدت مخالفت می کند.  البته وی همیشه هم موضعی معارضانه نسبت به دین را نمی گیرد، اما در رمان های "بیگانه" و "طاعون" محور داستان هایش را بر اساس زندگی بدون خدا مطرح می کند. راه دیگر شناخت فلسفه ی کامو این است که سعی کنیم مسائل و مشکلات مربوط به یک جامعه ی پسامذهبی را شرح دهیم!

نوشته های اولیه ی کامو به اندیشه های فیلسوفانه ی وی تعلق داشت. کتاب "عیش" (شامل چندین مقاله) در سال 1938 و در الجزایر نوشته شد و سپس به مرجع و پایه و اساسی برای ادامه ی کارهای کامو تبدیل شد. این مقالات آهنگین و موزون، به شرح درباره ی عیاشی هوشیارانه در جهان، شادی ِ ذاتی در طبیعت و غوطه ور شدن در لذت محض می پردازد.  این تجربیات هنوز که هنوز است، به عنوان راهی برای حل مسائل فلسفی از جمله یافتن معنای زندگی در مواجهه با مرگ، مطرح می شود. این تجربیات  کنار یکدیگر ظاهر شده و به عنوان اولین ریشه های خودپژوهی/ مدیتیشن ِ کامو در سوالات غایی وی ، خود را آشکار می کنند.

در این مقالات، کامو دو رویکرد مختلف را مقابل یکدیگر قرار می دهد. اولین رویکرد چیزی است که کامو آن را به عنوان ترس هایی که ریشه های مذهبی دارند، معرفی می کند. او مذهب را خطری برای سربلندی دانسته و برای این منظور افرادی را مثال می زند که به روح نامیرای انسان معتقد هستند، به دنیای دیگری پس از مرگ اعتقاد دارند و از زندگی روزمره و دنیوی خویش استعفا داده و مدام با خدای خود مشغولند.کامو در مقابلِ این جریان سنتی مسیحی، واقعیتی بدیهی را مطرح می کند:" ما باید بمیریم و هیچ چیز پس از مرگ ما وجود ندارد." کامو بدون اشاره به این مسئله، از دل این واقعیات نتایجی را بیرون می کشد که یکی از آن ها، عدم نامیرا بودن روح است. کامو در اینجا نیز مانند هرجای دیگری در نوشته های فلسفی اش، به خواننده های خود توصیه می کند تا با رنج های واقعیت دست و پنجه نرم کنند و شانه را زیر بار این رنج ها خالی نکنند اما در این خصوص او هیچ توضیح و یا شواهد دیگری ارائه نمی دهد. اگر فرزانگی در دین نیست پس در کجا وجود دارد؟ کامو اینگونه پاسخ می دهد:" در هوشیاری نسبت به قطعی بودن مرگ، بدون هیچ گونه امید" و با امتناع از پنهان کردن این حقیقت که  ما به سمت مرگ حرکت می کنیم. کامو می گوید: "هیچ شادی ِ فرا- انسانی و هیچ ازلیتی خارج از واقعیت موجود زندگی وجود ندارد... در چشم من سعادت فرشتگان بی معناست" و چیزی به جز این جهان، این زندگی و زمان حاضر، وجود ندارد.

گاهی اوقات، کامو به اشتباه کافر خوانده می شود چرا که که طبق دین مسیحیت، به زندگی پس از مرگ و امید به آن اعتقادی نداشت. امید، {از نظر کامو} اشتباهی بود که سعی می کرد از آن امتناع بورزد و به قول خودش "توهمِ امید" را نفی می کرد. محتویات کتاب عیش، از همین مخالفت ها سرچشمه می گیرد. کامو برای بیان این اندیشه هایش، از گفتار نیچه درباره ی امید یا همان "صندوقچه ی پاندورا" استفاده می کند: تمام شیاطین و دشمن های بشر، تمام مصیبت ها و آفات با باز شدن در صندوقچه و به دستور زئوس در جهان پراکنده می شوند، و فقط یک ذات خبیث در صندوقچه باقی می ماند و بعدها همانند گنجینه ای از آن مراقبت می شود و آن "امید" است. با این وجود ممکن است بپرسیم آیا امید یک ذات خبیث است؟ نیچه می گوید که " مردم برای دیدن امید به عنوان بزرگترین و بهترین نعمت می آمدند درحالیکه زئوس، خدای خدایان، آن را خلق کرده بود و بهتر از همه می دانست که امید منبع تمام مشکلات بشری است.  در پاسخ به این سوال که چرا نوع بشر مدام در پی آزار و شکنجه ی خودش است،باید گفت زیرا بشر جایزه ی نهایی خودش را پیش بینی می کند!" با خواندن متون نیچه، کامو به به این نتیجه می رسد که مشکل اصل، روح سنتی ِ بشر است: "امید برای انسان ها پدیده ی منحوسی است چرا که ارزش زندگی و زمان حال را به جز مواقعی که می گوید برای زندگی پس از مرگ آماده شوید، در نظر آن ها پایین می آورد."

اگر امید، در حیطه ی مذهب و براساس باور نادرست نسبت به مرگ شکل گرفته باشد - درحالیکه جسم و روح پس از مرگ دچار اضمحلال می شوند و این غیر قابل اجتناب است - ، ما را به راه اشتباهی هدایت خواهد کرد. هنگامی این وضعیت بدتر می شود که این "امید" به ما می آموزد نگاهمان را از زندگی حال برگیریم و به زندگی پیش رو دل ببندیم. اینگونه امید ها، بخشی از انسان را از بین می برند، برای مثال باعث می شوند تا نگاهی واقع گرایانه نسبت به فرازونشیب های زندگی نداشته باشیم {و به امید یک زندگی دیگر باشیم}. اما راه مناسب کدام است؟ کاموی جوان، اینجا نه یک موضع شک گرایانه و نه یک موضع نسبیت گرا دارد. مباحث او طبق شواهد و تجربیات شخصی زندگی اش و برپایه ی لذت گرایی می باشد. او عمیقا با شکست مرزهای مسیحیت موافق است و می گوید باید در زمان حال زندگی کنیم. این موجب می شود تا امید به زندگی پس از مرگ را دور ریخته و به آن فکر نکنیم. او می گوید: " نمی خواهم باور کنم که مرگ، دریچه ی ورود من به زندگی دیگری است، مرگ برای من، پایان خط و دری است که بسته خواهد شد."

شاید اینگونه فکر کنیم که مواجه شدن با " نیستی"، امری تلخ و زننده است، ولی رویکرد کامو به این مسئله، ما را به جهات مثبتی هدایت می کند:" بین این آسمان و آدم هایی که به طرف آن چرخیده اند تا به آن چنگ بزنند، چیزهایی از قبیل اسطوره ها، ادبیات، اصول اخلاق و دین وجود ندارد. تنها سنگ ها، جسم انسان، ستاره ها و آن دسته از حقایقی که با دست بشر قابل لمس هستند وجود دارد." این بینش، با لجاجت از پذیرفتن "تمام چیزهایی که بعد از این دنیا وجود خواهند داشت" سرباز می زند چرا که بر "توانگری زمان حال" مثل وجود احساسات لامسه در بدن و زندگی الان خود، تاکید دارد. این "توانگری" چیزی است که کامو شدیدا معتقد است "امید" با آموختن نگاه فرا- دنیایی به انسان ها، به آن خیانت می کند. تنها با تسلیم شدن در برابر این حقیقت که "اشتیاق ما به بردباری" ناامید خواهد شد و با قبول  "آگاهی در برابر مرگ"، می توانیم دریچه ی گرانبهای زندگی را به روی خود گشوده و از آن لذت ببریم،  که البته نسبت به تمام آنها، بسیار عینی و ملموس است.

کامو، هر دو نگاه خود را در یک جمله بیان می کند:" جهان زیباست و خارج از آن هیچ رستگاری ای وجود ندارد." یک انسان نه تنها با قبول مرگ و با رهایی از هرگونه امید، می تواند از جنبه ی عینی و ملموس زندگی خود لذت ببرد، بلکه می تواند درباره جنبه عاطفی - احساسی و میان فردی آن نیز اظهارنظر کند. جمع شدن کنار یکدیگر و مخالفت با اعتقاد اثبات نشده ی خدا و زندگی پس از مرگ، چیزی است که یک انسان دارد و می داند: "  احساس دلبستگی انسان به یک سرزمین، احساس عشق به یک نفر، دانستن اینکه همیشه جایی وجود دارد تا قلب آدمی در آن بیارامد و .... . این ها و خیلی چیزهای دیگر، تنها قطعیت های زندگی بشر هستند"

اگر قبول کنیم که درباره ی "مرگ خدا"، حق با نیچه بوده و بعد از مرگ ما نیز هیچ اتفاقی قرار نیست بیافتد، ما در زمینه ی حواس خود – لمس کردن، دیدن، بو کردن، مزه ها و احساس-، چیز های جدیدی را تجربه خواهیم کرد و لذات بدن و جهان فیزیکی را خواهیم چشید. به این ترتیب، در این مجموعه مقالات موزون ، شخصیت اصلی مباحث، انسانی است که خواستار تجربه ی هیجانات زندگی است و به دلیل اینکه کامو، ارزش لذات، شادمانی و تجربیات قابل لمس را بسیار زیاد می داند و آن را در برابر - زندگی را به خود حرام کردن - در دنیای دین می داند، معتقد است که پاسخ صحیح را داده است. نوشته های او عمدتا هدف یافتن معنای زندگی را دنبال می کنند و این حس را به انسان می دهند که هرگاه امید به زندگی پس از مرگ را رها کنیم، آنگاه منظور اصلی نوشته های وی را درک کرده ایم. این نوشته ها ممکن است صرفا چیزهایی خوانده شوند که مرد جوانی در حوزه ی جغرافیایی مدیترانه به آن ها فکر کرده و ندرتا به نظر می رسد که نظام مند باشند. اما آن ها به ما نشان می دهند که فلسفه برای کامو چه بوده است و چگونه به  این فلسفه و پیوند آن به عبارات ادبی می اندیشیده است.

اگر متن زیر را که از کتاب "عیش" انتخاب شده، خلاصه ای به شمار نیاوریم، می توانیم از آن به عنوان فلسفه ی اولیه ی کامو نام ببریم:

در این لحظه، در حالیکه میان بوته های افسنطین دراز کشیدم و رایحه ی خوش آن ها به درون بدنم می رود، می دانم که با ظاهر شدن در نقش مخالف {دین}، در حال تکمیل حقیقت هستم. حقیقتی که خورشید و همچنین مرگ  من است. فی الواقع زندگی من، همین مسیری است که پیش روی من است و این زندگی طعم سنگ های داغی را می دهد که دریا نشانه هایش را روی آنها به جا گذاشته است و صدای جیرجیرک هایی را می دهد که مشغول آواز خواندن هستند.  نسیم خنکی می آید و آسمان آبی است. من عاشق این زندگی هستم و شجاعانه درباره ی آن صحبت می کنم: من به این شرایط افتخار می کنم. البته عده ای معتقدند هیچ چیزی وجود ندارد که بتوان به آن افتخار کرد اما باید گفت که چرا، وجود دارد، همین خورشید، همین دریا، این قلب من که از سر جوانی می تپد، مزه ی شور بدنم و این منظره ی زیبای بی کران که نور طلایی خورشید و آبی آسمان در آن، بسیار با شکوه با یکدیگر ادغام شده و می درخشند.  برای پیروز شدن ، من به نیروی خود و قدرت احتیاج دارم. اینجا همه چیز مرا به طور کامل رها کرده و من هیچ چیزی به خود نداده ام و فقط با صبوری و البته به دشواری یاد گرفته ام که چه میزان از زندگی برای من کافیست تا بتوانم تمام رنگارنگی هایش را ببینم.

"زمان حال" با درخشش خود به ما می گوید که می توانیم با تمام وجود از زندگی الان خود لذت ببریم و زندگی را ستایش کنیم به شرطی که دیگر سعی نکنیم از پذیرفتن مرگ، سر باز بزنیم. { یعنی به زندگی دیگری پس از مرگ معتقد باشیم}

 

پایان بخش اول، ادامه دارد...

 

یکصدمین سالگرد تولد کامو - 2013 
http://www.anthropology.ir/albert-camus

شاخه اصلی

نظریه
اشتراک در RSS - آلبر کامو 2013