سعید نفیسی

تهیه و تنظیم: نیره پیرهادی
سعید نفیسی (۱۸ خرداد ۱۲۷۴-۲۳ آبان ۱۳۴۵ خورشیدی)، دانش‌پژوه[1]، ادیب، تاریخ‌نگار، نویسنده، مترجم و شاعر ایرانی. او جز نسل اول استادان دانشکده تاریخ دانشگاه تهران بود سعید نفیسی، فرزند میرزا علی‌اکبر ناظم‌الاطبا (معروف به "ناظم‌الاطبا کرمانی") در ۱۸ خرداد ۱۲۷۴ خورشیدی در تهران به دنیا آمد.

داستان غم دل/ مجلات تخصصی نور

سخن از عشق تو با باد صبا  نتوان گفت‏     

راز سربسته  بهر  بی‏سروپا  نتوا   گفت‏

آنچه از موی پریشان تو  دیدیم  بخواب‏

ماجراییست که با  باد صبا   نتوان گفت‏

ماجرای   شب  هجر  تو   نگوییم   بتو                               

سخن از درد  بامید دوا   نتوان    گفت

با که گویم که چها دیدم از آن چشم سیاه‏              

آنچه در عشق تو رفتست بها نتوان گفت

آخر ای خواب بیا،تا  بتو  گویم  غم دل‏                       

داستان غم دل  را همه  جا نتوان  گفت

آنچه بخشید  خدا  دلبری  و  حسن  ترا                       

داستانیست که با خلق خدا نتوان  گفت‏

هرچه گویند ز تو جای سخن هست هنوز                  

در سراپای وجود  تو  چها  نتوان  گفت‏

آنچه دیدیم و  شنیدیم  بسر  منزل   یار                   

کس ندانست نفیسی،که چرا نتوان گفت

 

‏                                                                                                                         سعید نفیسی

http://www.noormags.com/view/fa/ArticlePage/508417

 

http://ashegeasemani.blogfa.com/tag

فهرست مطالب:

درباره سعید نفیسی/ ویکی پدیا

آثار و ویژگی آثارسعید نفیسی/ ویکی پدیا

نگاهی به زندگی و کارنامه سعید نفیسی/ پژوهش

سعید نفیسی (از نگاه دیگران بزرگداشت‌ها)

چند خصلت از سعید نفیسی/ مجلات تخصصی نور

به یاد نفیسی/ مجله بخارا شمارۀ82

به مناسبت زاد روز محقق برجسته استاد سعید نفیسی/ ادبیات

به مناسبت سالروز درگذشت استاد نفیسی/ میرنگار

سعید نفیسی و شناساندن فرهنگ ایران/ مجلات تخصصی نور

گفتگو:

گفتگو با سعید نفیسی / مجله بخارا

نقدها و نظرها :

بررسی کارنامه نفیسی/ مهرنیوز

بررسی شیوه سعید نفیسی در نقد دیوان نظامی/ نخعی پرس

برخی مقاله‌ها ونوشته‌های سعید نفیسی :

شرح حال نفیسی به قلم خودش/ واضح

گزینش نام ایران/ وبلاگ پرشین

تقریظ بر فرهنگ فارسی نظام تالیف داعی الاسلام/ مجلات تخصصی نور

نوشتار منتشر نشده‌ای از استاد نفیسی جشن مهرگان یا خزان -/ شاهنامه و ایران

زبان فارسی در هندوستان/ پژوهش

خاطرات سیاسی،ادبی،جوانی به روایت سعید نفیسی/ مجلات تخصصی نور

معرفی تعدادی از کتاب‌های استاد نفیسی :

ماه نخشب/ فارم

رمان فرنگیس/ همسفر

جوانمرد خراسان  "منقول از ماه نخشب"/پرشین لنگوییج

 

درباره سعید نفیسی / ویکی پدیا

سعید نفیسی (۱۸ خرداد ۱۲۷۴-۲۳ آبان ۱۳۴۵ خورشیدی)، دانش‌پژوه[1]، ادیب، تاریخ‌نگار، نویسنده، مترجم و شاعر ایرانی. او جز نسل اول استادان دانشکده تاریخ دانشگاه تهران بود[2]سعید نفیسی، فرزند میرزا علی‌اکبر ناظم‌الاطبا (معروف به "ناظم‌الاطبا کرمانی") در ۱۸ خرداد ۱۲۷۴ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. تحصیلات سه‌ساله ابتدایی را در مدرسه شرف، یکی از نخستین مدارس جدید که پدرش تأسیس کرده بود گذراند و تحصیلات متوسطه را در مدرسه علمیه، تنها مدرسه‌ای که دوره متوسطه داشت، در بهار ۱۲۸۸ در تهران به پایان رساند. پانزده ساله بود که برادر بزرگترش دکتر اکبر مؤدب نفیسی او را برای ادامه تحصیل به اروپا برد. نفیسی تحصیلات خود را در شهر نوشاتل سویس و دانشگاه پاریس انجام داد و در سال ۱۲۹۷ به ایران بازگشت. ابتدا در دبیرستان‌های تهران به تدریس زبان فرانسه پرداخت و بعد در وزارت فواید عامه مشغول خدمت شد. در سال ۱۲۹۷ به گروه نویسندگان مجله دانشکده پیوست و در مدت یک ساله فعالیت این مجله با ملک‌الشعرا بهار همکاری داشت.

در سال ۱۳۰۸ خورشیدی به خدمت وزارت فرهنگ درآمد و علاوه بر تدریس زبان فرانسه در دبیرستان‌ها، به کار آموزش در مدارس علوم سیاسی، دارالفنون، مدرسه عالی تجارت و مدرسه صنعتی پرداخت. در سال‌های بعد به تدریس در دانشکده‌های حقوق و ادبیات پرداخت و به عضویت فرهنگستان ایران درآمد.

سعید نفیسی از بیماری آسم رنج می‌برد و سال‌های آخر عمر را در پاریس به‌سر می‌برد. زمانی که برای شرکت در نخستین کنگره ایران‌شناسان به تهران آمده‌بود در ۲۲ آبان ۱۳۴۵ در تهران درگذشت. وی را در تهران در کنار قبر پدرش و در بقعه‌ای به نام سر قبر آقا (ظهیر الاسلام) دفن نمودند..

زیرنویس ها:

1.    ↑ RAHMAN، NAFISI, SA`ID، ۸۷۹.

2.    ↑ گروه تاریخ

http://fa.wikipedia.org/wiki/%

درباره آثار/ ویکی پدیا

تسلط نفیسی به تاریخ و ادبیات ایران، باعث شده بود تا آثار تازه و پژوهش گرانه‌ای پدید آورد و تعداد بسیاری از متن‌های منثور و منظوم فارسی را به شیوه‌ای علمی منتشر کند و از گمنامی بیرون آورد. کتابخانه شخصی و کم‌مانندی که به مرور زمان فراهم ساخته بود به او این امکان را می‌داد که به مهم ترین مآخذ تاریخی و ادبی دسترسی داشته باشد. دکتر صادق رضازاده شفق در باره سعید نفیسی می‌نویسد:

«من در تمام مدت شناسایی او حیران کار و کوشش او بودم. می‌توانم بگویم که در همه عمر مردی در کتاب‌دوستی و مطالعه و فراوان‌نویسی و کنجکاوی ادبی مانند او ندیدم... در عین فراوان‌نویسی تندنویس هم بود و اگر قلم برمی‌داشت مدتی نگذشته مقاله‌ای وافی و مطالبی کافی به رشته تحریر می‌کشید... در هر صورت این گونه ثمربخشی حیرت‌آور از نفیسی عجب نیست و در این کار هیچ یک از نویسندگان و مؤلفان زمان ما به پایه او نمی‌رسد و باید او را از حیث تعداد آثار با امثال یاقوت حموی یا ابوعلی سینا یا غزالی، و از متأخرین با مؤلف ناسخ‌التواریخ مقایسه کرد... تندنویسی او خود استعداد نادری بود که من در همه عمر بر او ثانی ندیدم. قلم در لای انگشتان باریک او ساز سیال و سیار و منبع فیاضی بود که ایست نداشت و اگر آغاز به نوشتن می‌کرد ساعتی نمی‌گذشت که ستون‌ها و صحیفه‌هایی مشحون از عبارات شایان و فارسی استوار روان روی میز تحریر پخش می‌گشت و شخص آن چه را که سحر قلم عنوان داده‌اند به چشم می‌دید.»

http://fa.wikipedia.org/wiki/%

 

 تألیف‌های ادبی و تاریخی

  • احوال و اشعار رودکی، ۳ جلد، ۱۳۰۹-۱۳۱۹
  • تاریخ نظم و نثر ایران در زبان فارسی، ۲ جلد، ۱۳۳۴
  • جستجو در احوال و اشعار فریدالدین عطار، ۱۳۲۰
  • شاهکارهای نثر معاصر فارسی، ۲ جلد، ۱۳۳۰-۱۳۳۲
  • بابک خرم دین (به اهتمام عبدالکریم جربزه دار) ۱۳۳۰
  • روزگار ابن سینا، ۱۳۳۱
  • زندگی و کار و اندیشه پورسینا، ۱۳۳۳
  • خاندان طاهریان، ۱۳۳۵
  • تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دوره معاصر (دو جلد)، ۱۳۳۵-۱۳۴۴
  • تاریخ اجتماعی ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان، ۱۳۴۲
  • مسیحیت در ایران، ۱۳۴۳
  • سرچشمه تصوف، ۱۳۴۵

فهرست تصحیح‌ها

  • آثار گمشده ابوالفضل بیهقی، ۱۳۱۵
  • سیرالعباد الی‌المعاد، سنایی غزنوی، ۱۳۱۶
  • سام‌نامه، خواجوی کرمانی، ۱۳۱۶
  • تاریخ مسعودی (معروف به تاریخ بیهقی)، سه جلد، ۱۳۱۹-۱۳۳۲
  • دستورالوزرا، خواندمیر، ۱۳۱۷
  • دیوان قصاید و غزلیات عطار نیشابوری، ۱۳۱۹
  • دیوان لامعی گرگانی، ۱۳۱۹
  • زین‌الخبار گردیزی، ۱۳۳۳
  • سخنان منظوم ابوسعید، ۱۳۳۴
  • کلیات عراقی، ۱۳۳۵
  • دیوان ازرقی هروی، ۱۳۳۶
  • دیوان هلالی جغتایی، ۱۳۳۷
  • دیوان قاسم انوار، ۱۳۳۷
  • دیوان رشید وطواط، ۱۳۳۹
  • دیوان عمعق بخارایی، ۱۳۳۹
  • دیوان اوحدی مراغه‌ای، ۱۳۴۰

آثار داستانی

  • فرنگیس
  • ماه نخشب
  • آتش‌های نهفته (۱۳۳۹ ش)
  • نیمه راه بهشت (۱۳۳۲ش)
  • ستارگان سیاه
  • آخرین یادگار نادر (نمایشنامه)
  • تاریخ اجتماعی ایران (۲ جلد)

ترجمه‌ها

  • فرهنگ فرانسه به فارسی (۲ جلد)
  • تاریخ عمومی قرون حاضر
  • تاریخ ادبیات روس
  • نمونه‌ای از آثار پوشکین
  • ایلیاد
  • ادیسه
  • افسانه گریلف
  • نایب چاپارخانه
  • آرزوهای بر باد رفته

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%81%DB

  نگاهی به زندگی و کارنامه سعید نفیسی/ پژوهش

فعالیت­های سعید نفیسی

  نفیسی در شهریور ماه 1301 سردبیری مجله ادبی پرتو را، که مدیریت آن با میرزا محمدعلی خان واله خراسانی بود، به عهده گرفت؛ ولی چون پس از نشر سه شماره، مجله به صورت روزنامه سیاسی درآمد، از آن کناره­گیری کرد. نفیسی نویسندگی مجله شرق را نیز، که امتیاز آن با محمد رمضانی مدیر کتابفروشی خاور بود و در سه نوبت به سال­های 1303 و 1305 و 1309 منتشر شد، به عهده داشت.[1]

   استاد نفیسی با نشریات زیادی؛ همچون پیام نو، ارمغان، دانشکده ادبیات، آینده، مهر، نامه فرهنگستان، مردم شناسی، یادگار، شفق، سالنامه دنیا، تقدٌم، همکاری نزدیک داشت.[2] نفیسی پس از تجربه ارشاد، آفتاب، اطلاعات، عصرجدید و ستاره ایران، سردبیری وطن را پذیرفت.[3]

   در 1297 آقای حسین علا در حکومت صمصام­السلطنه بختیاری مامور تشکیل وزارتخانه جدیدی به نام وزارت فلاحت و تجارت و فواید عامه شد و در صدد برآمد، مجله‌ای به عنوان مجله فلاحت و تجارت تاسیس کند. در آن زمان انجمن ادبی معروف دانشکده تاسیس شده بود و مجله‌ای به همین نام منتشر می‌کرد که مرحوم بهار مدیر آن بود و تهیه مقالات و تصحیح و طبع آنها به عهده استاد سعید نفیسی بود. ایشان در سال 1300 رئیس اداره راه دماوند شد و در سال 1302 روزنامه امید «عهد انقلاب» را با همکاری میرزا آقاخان فریور تأسیس کرد و در سال 1303مجله شرق را بنیان نهاد،و در همین سال به ریاست اداره استخدام وزارت فلاحت و سپس به ریاست مدرسه عالی تجارت منصوب شد، در اسفند ماه 1313 وارد دانشگاه تهران گردید، در بهمن 1315 در بانک ملی نیز به خدمت مشغول شد، در شهریور ماه 1315 تصدیق استادی وی برای کرسی تاریخ بعد از اسلام صادر شد. در شهریور ماه 1315 سفری به مسکو کرد و در بهمن 1317 به دریافت نشان اول علمی مفتخر گردید.

نفیسی هنگام مرگ 74 سال داشت. مرحوم نفیسی از سال 1318 همکاری خود را با رادیو ایران آغاز کرد از سال 1340برنامه یادداشت­های یک استاد را پایه­گذاری کرد. از سال 1341 نیز برنامه «در مکتب استاد» با ارشاد و شرکت وی آغاز شد. [4]

   چندی نیز در دبیرستان نظام تدریس می‌کرد. هنگام که دانشگاه تهران تاسیس شد به دانشگاه منتقل شده و نخست در دانشکده حقوق و سپس در دانشکده ادبیات مامور تدریس شد.[5]

   استاد سعید نفیسی در اسفند 1341 به تدریس منابع تاریخ ایران در موسسه مطالعات و تحقیقات تاریخی پرداخت. در سال 1344 برای چندمین بار به اتحاد جماهیر شوروی سفر کرد و در کنگره‌ها و دانشگاه­ها و محافل ادبی بسیاری شرکت جست.[6]

 تحولات زمانه و مراودات نفیسی با بزرگان آن عصر  استاد نفیسی با بزرگان آن روزگار؛ همچون ملک الشعرای بهار، عارف قزوینی، میرزاده عشقی، ادیب الممالک فراهانی، آصف الممالک کرمانی، وقارالسلطنه شیرازی، میرزا محمد نجات خراسانی، محمدمهدی میرزا مرآت­السلطان کرمانشاهی، حاج عبدالحمید ملک الکلامی کردستانی و دیگر بزرگان ادب فارسی که با پدر وی مراوده داشتند، آشنا شد. به گفته خود استاد، همین امر سبب شد که در آغاز کار به محیط ادبی تهران وارد شود و ذوق فطری وی پرورش یابد و بر تجاربش افزوده گردد.[7]

   انقلاب سوسیالیست­های بلشویک اوضاع روسیه را دگرگون کرده و یکی از بزرگترین امپراتوری­های جهان از پا درآمده بود. دولت ایران حکومت شوروی را به رسمیت شناخت و روتشتاین، نخستین سفیر شوروی، وارد تهران شد و پس از چندی نفیسی با چایکین،[8] مترجم سفارت شوروی که فارسی را بسیار خوب می دانست، آشنا و دوست شد. او را با همه ادبای معروف آن روز تهران آشنا کرد. چندی پس از تأسیس سفارت شوروی، نمایندگی بازرگانی شوروی هم در تهران دایر شد و نفیسی با گالونف، خاورشناس دیگر روس که مترجم فارسی نمایندگی بود و او هم فارسی را خوب می­دانست، آشنایی یافت و او را با دانشمندان دیگر ایرانی، از جمله سید احمد کسروی آشنا کرد.[9]

   نفیسی تنها کسی بود که با اقبال لاهوری مکاتبه داشت، آشنایی او با اقبال از سال 1929م/1308ش شروع شد.[10]

شخصیت و خُلقیات نفیسی

   به گفته استاد عبدالحسین زرین­کوب، نفیسی شخصیتی است، چند بعدی: مورخ، محقق، ادیب، منتقد، نویسنده، مترجم، زبانشناس، روزنامه نگار.[11]

    همسرش پریمرز نفیسی می­گوید: نفیسی واقعاً عاشق کتاب بود. او مصرف مفید و به جای پول را فقط در خریدن کتاب می­دانست؛ به طوری که ضروری­ترین احتیاجات شخصی خود را در این راه صرف می­کرد. می­گویند در مدرسه شاگرد زیاد منظمی نبود، ولی هوش و حافظه­اش عالی بود. مطالعه را از همان اوایل جوانی دوست داشت. عقیده داشت کتاب باید چاپ شود و به دست مردم برسد. کتاب را نباید حبس کرد و جلوی پیشرفت فکری مردم را گرفت. باید وسیله بدست مردم داد تا هر کس هر قدر مایل است، مطالعه کند، و روشن بین و روشنفکر شود و این مسئله را یک قدم اساسی برای پیشرفت جامعه و بخصوص جوانان می­دانست. هیچ وقت با هیچ ناشری در گرفتن حق تألیف سخت نمی­گرفت.[12]

  سعید نفیسی در جمع­آوری کتاب حریص بود، هر نوع کتاب و نوشته و مجله، مربوط یا نامربوط به رشته­های تخصصی خود جمع می­کرد. حدود پنجاه سال از دوران زندگی را صرف این کار کرد. شاید بهترین مجموعه کتاب­های روسی درباره ایران از آنِ او باشد. او توانسته بود به مناسبتِ مسافرت­های متعددی که به شوروی رفته بود، در طول چهل سال آخر زندگی اش اکثر آثار روسی درباره ایران را گردآوری کند.[13]

   نفیسی مردی بود پاکدل و خوشرو. وقتی از کسی می­رنجید، رودرروی از او گِله می­کرد.[14] اگر چه در نویسندگی بی­پروا بود و گاه نوشته­اش موجب رنجش دوستان می­گردید، چون نیتی پاک داشت، خیلی زود با دوستانِ آزرده، صفا می­کرد. تند برمی­آشفت و تندتر از آن آرام می­گرفت. نفیسی صاحب صفات برجسته­ای بود که مجموع آنها کمتر در فردی یافت می­شد.[15]

   آثار نفیسی

    در سال 1290، اولین اثر سعید نفیسی؛ یعنی ترجمه کتاب «معالجه تازه برای حفظ دندان و دهان» با پشت جلد «ترجمه سعید بن ناظم­الاطباء» منتشر گردید.[16]

  ترجمه­هایی؛ همچون ایلیاد و اودیسه، آرزوهای بر باد رفته، فرو افتادگان، عشق چگونه زایل شد، نایب چاپارخانه و غیره...

   تصحیح و مقابله و انتشار متون ارزنده فارسی نظیر: تاریخ گیتی گشا، تاریخ مسعودی، دستور الوزراء، دیوان­های انوری، رشید وطواط، اوحدی مراغی، نظامی، خیام و غیره.. [17]

   آثار باقیمانده از سعید نفیسی اعم از تاریخ و ادبیات و ترجمه، بالغ بر یکصد و بیست جلد می­باشد. نامبرده حدود 50 سال به تدریس و تحقیق اشتغال داشت.[18]

   از نفیسی دو مجموعه داستان(ستارگان سیاه و ماه نخشب)، یک نمایشنامه کوتاه(آخرین یادگار نادرشاه)، سه رُمان(فرنگیس،نیمه راه بهشت و آتش­های خفته) و چند قصه ادبی و تاریخی به یادگار مانده است.    

   سبک ساده و روان، لحن پُرنیشخند، تصویر زنده وگویای مردم کوچه و بازار، شرح ماجراهای تاریک زندان، فقر معنوی و فساد اخلاقی گروه­های حاکمه و خانواده­های اشرافی، مقایسه­ها و تشبیه­های زیبای بی­شمار و آوردن مثلها و ضرب­المثل­های بجا و مناسب، ارزش خاصی به این اثر انتقادی و هجایی بخشیده است. استدلال­ها، قاطع، عمیق و قانع کننده است. هیچ گونه پرده­پوشی و ملاحظه وجود ندارد. افراد داستان که غالبأ وجود خارجی ندارند با نام­های مستعار معرفی می­شوند و «بهشت موعود» داستان کشور آمریکاست که سرسپردگان و آرزومندان آن در نیمه راه آن جان می سپارند.[19]

   نفیسی شعر نیز می­سرود و نخستین اشعارش را با نام «سعید بن ناظم­الاطباء» امضا می­کرد.[20] نفیسی گلچینی از اشعار خویش تدارک دید و در سال 1333 چاپ و منتشر کرد.[21]

روش نویسندگی نفیسی

   وی از بنیانگذاران مکتب نثر دانشگاهی است که از جمله ویژگی این نثر پیراستگی عبارات در لفظ و معنا بوده، به طوری که نویسنده می­کوشید، اندیشه خود را چنان ساده بیان کند که عبارات او از هر گونه پیچیدگی دور بماند و به جای زیورهای بیهوده لفظی، از استحکام دستوری بهره بگیرد.[22]

 سفرهای نفیسی

   نفیسی در سال 1328 به هندوستان و در سال 1330 به افغانستان رفت. در اردیبهشت سال 1333، که جشن هزاره تولٌد ابن سینا در تهران برپا بود، در رأس کمیته­های بین المللی و جشن ملی قرار گرفت و در سال 1339 برای شرکت در چهارمین کنگره بین المللی هنر باستان شناسی ایران، سفر چند ماهه­ای به امریکا و از آنجا به کشورهای اروپای غربی کرد و از این مسافرت­ها اطلاعات و تجارب فراوان بدست آورد.[23]

مدارج و افتخارات علمی نفیسی

    نفیسی را معمار نثر جدید معاصر ایران نامیده‌اند و این تبحر و چیرگی، ناشی از احاطه کامل وی به زبان‌های یونانی، لاتین، فرانسه، روسی، اردو، پشتو، عربی و فارسی می‌باشد. ترجمه‌های کم نظیر استاد از زبان‌های بیگانه دارای معروفیت خاصی می‌باشد. بزرگترین خدمت استاد به زبان و ادب و فرهنگ فارسی، تصحیح و تنقیح متون قدیمی است که از گوشه‌های کتابخانه‌های جهان بیرون کشیده و روی آنها با جدیت تمام کار کرده و به صورت کتاب عرضه داشته است. [24]

   یکی از افتخارات استاد نفیسی، احیا و بنیانگذاری شیوه داستان نویسی تاریخ است که در آنها روح وطن پرستی و سلحشوری و قهرمانی را تقویت کرده، جوانان ایران زمین را به حب وطن و حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور فرا می‌خواند.[25]

   نفیسی در آبان 1321 به رتبه دهِ استادی دانشگاه تهران دست یافت و در سال 1328، بنا به تقاضای خود بازنشسته شد، سپس چند سالی را در خارج از ایران گذراند. در اسفند 1335 تقاضای نفیسی برای تدریس مجدد در دانشگاه تهران توسط رئیس دانشکده ادبیات به ریاست دانشگاه نوشته شد و در بهمن 1337 نفیسی تدریس را دوباره آغاز کرد.[26]

   او در طی سال­های زندگی خویش به نمایندگی ایران در «نمایشگاه هنر و معماری باستان شناسی هفت هزار ساله ایران» در پاریس، عضویت هیئت رئیسه «بیست و پنجمین کنگره خاورشناسان» در مسکو، نمایندگی ایران در مراسم «هزاره فردوسی» در اتحاد جماهیر شوروی، عضویت «شورای فرهنگی سلطنتی»، عضویت «هیئت امنای کتابخانه پهلوی» انتخاب شد و «نشان درجه اول علمی»، «نشان سپاس درجه اول»، «نشان علمی افغانستان» و جایزه بهترین کتاب سال را دریافت کرد.[27]

    نفیسی تا واپسین لحظه­های عمر روزنامه نگار بود. اما برای گذران زندگی سال­هایی را در کنار روزنامه­نگاری و تحقیق، به کارهای اداری و آموزشی پرداخت. خدمات مطبوعاتی سعید نفیسی به گردانندگی و نویسندگی روزنامه­ها و مجله­ها ختم نمی شد. او سال­هایی را به تدریس در دوره­های آموزش روزنامه­نگاری گذراند و روزگاری که کمیسیون ملی یونسکو در ایران تصمیم گرفت «ایرانشهر» را منتشر کند موضوع مطبوعات را پذیرفت و تاریخچه­ای نوشت.[28] سعید نفیسی پس از مسئولیت چهار اداره وزارت فلاحت و تجارت و فواید عامه به ریاست مدرسه عالی تجارت رسید.[29]

  استاد نفیسی، در سال­های آخر عمر خانه کوچکی در پاریس خرید و بیشتر اوقات خود را در آنجا می­گذرانید و امیدوار  بود که برای همیشه در کشوری که در آن تحصیل کرده و همانند کشور اصلی خود دوست می­داشت، مقیم گردد. اما این آرزوی او به ثمر ننشست و بار آخر که برای شرکت در نخستین کنگره جهانی ایرانشناسان به تهران آمده بود به بیماری آسم و قولنج مبتلا شد و یکشنبه شب 22 آبانماه 1345 در بیمارستان شوروی تهران، دیده از جهان فرو بست.[30]

 [1] . آرین پور، پیشین، ص261

[2] . زندگی نامه و خدمات علمی و فرهنگی شادروان استاد سعید نفیسی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی،1385، چاپ اول، ص14

[3] . قاسمی، فرید؛ سعید نفیسی، تهران، امیر کبیر، 1387، چاپ اول، ص17

[4] . بهزادی اندهجردی،حسین بهزادی اندوهجردی،ستارگان کرمان، چاپ مسعود سعد، ص396

[5] . شیخلووند، پیشین، ص 25

[6] .بهزادی اندوهجردی، پیشین، ص396

[7] . زندگی نامه و خدمات علمی و فرهنگی شادروان استاد سعید نفیسی، پیشین، ص9

[8] . کنستانتین چایکین، یکی از داناترین خاورشناسان روس در زبان و ادبیات ایران که در تحت نظر استادان معروفِ پایان دوره تزاری مانند والنتین ژوکوفسکی و کارل زالمان تربیت شده بود.

[9] . آرین پور، پیشین، ص260

[10] . عرفانی، عبدالحمید ؛ 1345، « استاد سعید نفیسی در پاکستان»، هلال، ج14، ش10،ص4

[11] . زرین کوب، عبدالحسین زرین کوب،« درباره سعید نفیسی»، 1351، پیام نوین، دوره 10، ش1،ص45

[12] . نفیسی، پریمرز نفیسی،1351، « آغاز و پایان یک زندگی»، یادنامه سعید نفیسی( به جای شماره پی در پی 78 مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی)، گردآورنده : پریمرز نفیسی، س19،ش2و1،صص55-61

[13] . افشار، ایرج افشار، 1351،« کتابخانه سعید نفیسی و نسخه های خط او»، یادنامه سعید نفیسی، پیشین، ص25-27

[14] . یغمایی، حبیب یغمایی،1345،« به یاد مردی صمیم و پاکدل»، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی، س14،ش3،ص439

[15] . افشار، ایرج ؛1344-1349، سواد و بیاض، ج2، تهران: دهخدا، ص519

[16] .بهزادی اندوهجردی،پیشین،ص396

[17] . شیخلووند،پیشین، ص 36

[18] .نجمی،پیشین،ص693

[19] .اتحاد، هوشنگ اتحاد، پژوهشگران معاصر ایران، تهران، فرهنگ معاصر، 1381، ص377.

[20] . بهزادی، علی بهزادی، 1369،« سعید نفیسی استاد،محقق،نویسنده، شاعر و روزنامه نگار»، آرمان، ش3و4، ص52

[21] . اتحاد، هوشنگ اتحاد؛ ، پیشین، ص379

[22] . نادر پور، نادر ؛ 1369، « خانلری و نثر جدید دبیری»، دنیای سخن، ش34، ص19-20

[23] . آرین پور، یحیی آرین پور، پیشین، ص261

[24] . عاقلی، باقر عاقلی، پیشین، ص 14

[25] .مجله دانشکده ادبیات، شماره سوم، سال چهارم، ص269و280

[26] . اتحاد، هوشنگ اتحاد، پیشین، ص413

[27] . چهره های آشنا، 1344، تهران، سازمان چاپ و انتشارات کیهان، ص623

[28] .« مطبوعات»، سعید نفیسی، ج2، ایرانشهر،تهران، کمیسیون ملی یونسکو در ایران، 1343، ص1247-1263

[29] .قاسمی، فرید قاسمی، پیشین، ص88

[30] .رضا زاده شفق، صادق رضازاده شفق، « به یاد سعید نفیسی»، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی، سال14،شماره 3، ص279


 http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID

 

سعید نفیسی از نگاه (دیگران بزرگداشت‌ها ):

چند خصلت از سعید نفیسی

 به قلم دکتر عیسی صدیق سناتور و استاد دانشکده ادبیات /مجلات تخصصی نور

آشنائی من با سعید نفیسی از 1297 خورشیدی و همکاری من با او از 1304 آغاز شد.در آن تاریخ من معلم مدرسۀ حقوق و دار المعلمین بودم و پس از نمایندگی در مجلس‏ مؤسسان(در آذرماه 1304)ریاست کابینۀ وزارت فواید عامه را موقتا بر عهده گرفته‏ بودم.وزارت فواید عامه وظایف چهار وزارتخانۀ راه و کشاورزی و بازرگانی و صنایع را انجام می‌داد و در آنجا سعید نفیسی ریاست کارگزینی را به عهده داشت.هر وقت گزارشی‏ به امضای سعید نفیسی به کابینه می‌رسید من از انسجام و منطق و روشنی آن در شگفت می‌شدم‏ تا روزی از او پرسیدم با آن همه فضل و بلاغت چرا در وزارت فواید عامه به خدمت‏ مشغول است و بوزارت معارف وارد نشده و او علت را اتفاقات و حوادث روزگار ذکر کرد.سئوال کردم اگر انتقال او بوزارت معارف میسر شود آیا بدان تمایل دارد و او جواب مثبت داد.ازین‌رو دو ماه بعد که مدرسۀ‌‌ تجارت در وزارت فواید عامه تأسیس‏ گردید سعید نفیسی به معلمی منصوب و از اواخر 1304 بتدریس مشغول شد.

در خرداد 1305 دولت عوض شد و من به وزارت معارف بازگشتم و از آبانماه‏ معاونت ادارهء کل معارف را بر عهده گرفتم.سه ماه بعد که سید محمد تدین وزیر معارف‏ شد رضا شاه را به تفسیر و اجرای اصل 19 متمم قانون اساسی متقاعد کرد و مقرر گردید که تمام مدارس به استثنای مدارس نظام در تحت ریاست و مراقبت وزارت معارف قرار گیرد.لذا مدرسۀ تجارت و مدرسۀ سیاسی با معلمان و بودجه از وزارت فواید عامه و امور خارجه بوزارت معارف انتقال یافت و همکاری من با سعید نفیسی که از اواخر 1304 آغاز شده بود تا پایان عمر آن مرحوم ادامه پیدا کرد:پس از مدرسۀ تجارت در دانش‏سرای

عالی و دانشکدهء ادبیات سپس در کنگرهء فردوسی و فرهنگستان ایران و سازمان پرورش‏ افکار و شورای فرهنگی سلطنتی.

در مدت چهل سال همکاری با سعید نفیسی چند خصلت پسندیده در او دیدم که‏ مناسب است در اینجا مختصراً ذکر شود.

نخستین خصلت ممتاز او سادگی بود در زندگانی.هیچگاه بجاه و جلال و تجمل و شکوه تمایل نداشت.از حیث غذا و لباس و مسکن بحداقل قانع بود و در معاشرت‏ بی‏تکلف.تا آنجا که اطلاع دارم او نخستین نویسنده‏ای بود که از آغاز بر پشت جلد تألیفات خود از استعمال عنوان و لقب و کلمات آقا و میرزا و خان که همه جا معمول و متداول‏ بود احتراز می‏جست و بذکر«سعید نفیسی»اکتفا می‌کرد.

دومین خصلت ممدوح او پشت‏کار و فعالیت بی‏حد و حصر بود.بسیار کم استراحت‏ داشت و دقیقه‏ای از عمر را تلف نمی‌کرد.در حضر و سفر همواره بمطالعه و تدریس یا تألیف و انتشار کتاب می‏پرداخت.وقتی در تهران بود در آن واحد دو سه کتاب زیر طبع‏ داشت و شخصاً آنها را تصحیح می‌کرد.در سفر شیراز به کازرون و بوشهر در فروردین‏ 1319-در سفر هندوستان در آذرماه 1328-در سفر آمریکا برای شرکت در چهارمین‏ کنگرهء بین المللی هنر و باستان‏شناسی ایران در اردیبهشت 1339 که باهم بودیم همواره‏ کتاب مطالعه می‌کرد.من از تألیفات او آمار صحیحی در دست ندارم ولی تردید نیست‏ که عدهء زیادی کتاب تدوین کرده یا از متون قدیم تصحیح و تنقیح کرده و چند صد مقاله نوشته است.

سومین خصلت بارز او عشق بجمع‏آوری کتاب بود و با زحمات بسیار کتابخانۀ با ارزش و جامعی فراهم آورد.هر جا کتابی سراغ می‌کردبه امانت می‌‌گرفت.اگر خطی‏ بود استنساخ می‌نمود و اگر چاپی کوشش می‌کرد نظیر آنرا بدست آورد.در سفر هندوستان در 1328 که چندی باهم بودیم خبر دادند که نزدیک شهر علیگره در قصبه‏ای‏ بنام حبیب گنج کتابخانه‏ای است با چند هزار جلد کتاب خطی و چاپی بفارسی،از آن

یک نفر ایرانی که در قدیم از شیروان(خراسان)به هندوستان رفته و در آنجا سکنا گزیده است. در اثر تمایل شدید نفیسی بدانجا رفتیم.در اطراف حیاطی که مبدل به اصطبل و سرگین‏زار شده بود چند اطاق مملو از کتاب بود ولی هوای سوزان و گزنده و میلیونها مگس و پشه‏ توقف در آن محل را غیرممکن می‌ساخت مع‌ذلک عشق سعید نفیسی باعث شد که مدتی‏ تمام مشقات طاقت‏فرسا را تحمل کند تا از یک کتاب خطی نسخه بردارد.

با اینکه کتاب را با زحمات بسیار بدست می‌آورد از امانت دادن آن دریغ نمی‌کرده‏ با گشاده‏روئی به طالبان علم به عاریت می‌داد.

بعلاوه اسامی کتب و مؤلفین بطوری در حافظه‏اش نقش می‏بست که خود چون‏ کتابخانهء متحرکی بود و جویندگان از آن بهرهء وافی می‌بردند.

چهارمین صفت برجستهء او در تألیفاتش مشهود است و آن شیرینی و شیوائی و روانی‏ انشاء اوست که با سرعت و بطور طبیعی از وجودش تراوش میکرد.بقول بوالو Boileau شاعر و منقد شهیر فرانسوی هر نویسنده برای شعر و گفتار و کتاب خود پیش‌نویس تهیه می‌کند-چندین بار در آن دست می‌برد و حک و اصلاح میکند تا جرئت‏ عرضه داشتن آنرا پیدا کند.سعید نفیسی همین‏که قلم روی کاغذ می‌گذاشت بدون مکث‏ و توقف بجلو می‌رفت و با کمال سرعت جمله‏ها را پشت سر یکدیگر می‏نگاشت و در بسیاری‏ از اوقات از فرط اطمینان بخود بدون مرور به مدیر مجله یا مطبعه می‌داد..

پس از چهل سال همکاری و مصاحبت از دست دادن سعید نفیسی بسیار تألم‏آور است‏ لیکن بحکم طبیعت افراد بشر کاروان واحدی هستند که هریک بنوبه به دیگر سرا خواهند شتافت.بهنگام درگذشتن کسی که منشأ اثر نیک بوده خرسند و سرافراز است و بازماندگان و یاران او تا اندازه‏ای وسیلۀ تسلیت دارند.بقول سرمد:

در گردش زمانه و پایان زندگی‏ غم نیست کآدمی بسرای دگر گذشت‏ غم آن بود که آدمی اندر زمین عمر تخم حیات کشت ولی بی‏ثمر گذشت

آثار بی‌شماری که از سعید نفیسی بجای مانده تنها مایۀ تسلی همکاران و یاران اوست.

http://www.noormags.com

 

 

 

به یاد سعید نفیسی / مجله بخارا شماره 82

نویسنده: رضا صاد ق زاده شفق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 مرحوم استاد "جلال الدین همایی" درباره تاریخ فوت استاد نفیسی چنین سروده اند:/ به اندیشان

 چون شد سعید نفیسی برون ز دار حیات

ز جمع اهل ادب سرور و رئیسی رفت

 سنا به سال وفاتش نوشت "ای بیداد

زگنج علم و ادب گوهر نفیسی رفت"

 "سعید بن ناظم الاطبا" که بعدها به سعید نفیسی مشهور شد، در ۱۸ خرداد ۱۲۷۴ شمسی پا به عرصه هستی نهاد.

 بر اساس مطالب کتاب، نفیسی در خاطراتش می نویسد: / به اندیشان

  "در پنج سالگی مرا به... مدرسه ]شرف[ گذاشتند که تنها سه سال ابتدایی را داشت. از سال چهارم ابتدایی تا سال سوم متوسطه در مدرسه علمیه ]...[، به تحصیل پرداختم. چون سال سوم دبیرستان را به پایان رساندم، برای فراگرفتن دوره دوم متوسطه و دوره عالی، مرحوم برادرم مرا با برادر پس از من دکتر حسن مشرف نفیسی را به اروپا برد... در پاییز سال ۱۲۸۸ دوره دوم متوسطه را ]...[ آغاز کردم. در سوئیس و فرانسه فراگرفتن زبان یونانی و لاتین برای آموختن علم طب ضروری بود. خانواده من می خواست من پیروی از همان سنت خانوادگی بکنم و در اروپا فن پزشکی را بیاموزم. به همین جهت مرا به آن دبیرستان سپردند و در کلاس پنجم که به آن پنجم لاتین می گفتند به کار آغاز کردم...

 در آغاز ۱۲۹۲ ]شمسی[ من وارد ادبیات شدم. آن روزها هنوز ۲۰ سال نداشتم و اگر بر من خرده نگیرید که: در این خردسالی تو را با ادبیات چه کار؟ پیش شما اعتراف می کنم هنوز هجده سالگی من به پایان نرسیده بود.

 در ۱۹ سالگی ... نخستین بار در روزنامه های تهران نامم در زیر آثاری که امروز کسی برای من بخواند خنده ام می گیرد، چاپ شد."

 نفیسی در بخش دیگری از خاطراتش می آورد:

  "رابطه من با مطبوعات تهران سابقه جالبی دارد ]زمانی که[ شدم معاون کابینه ]رئیس یا مدیر کل دفتر[ وزارت داخله... یکی از کارهای من در آن وزارتخانه رسیدگی به کارهای دو روزنامه ]روزنامه رسمی دولت علیه ایران و روزنامه نیم رسمی به اسم آفتاب[ بود و روابط من با مطبوعات تهران از همین جا آغاز گردید. مدیر روزنامه رسمی همان مرحوم "مویدالممالک" مدیر ارشاد، و مدیر روزنامه نیمه رسمی آفتاب، شاعر بسیار معروف، مرحوم میرزا صادق خان امیری، ادیب الممالک بود.

 هفته ای سه بار هر یک از ایشان برای کارهای خود به من رجوع می کردند و مناسباتی که با مرحوم ادیب الممالک به هم زدم و چند سال تا مرگ او برقرار بود، از همین جا شروع شد... مدیر روزنامه ارشاد بیش از همه روزنامه نویسان آن زمان جوانان را تشویق و تحریص می کرد. اهتمامی داشت که ادبیات جدید را در ایران راهنمایی کند. خود، نویسنده و شاعر بود و در شعر "فکری" تخلص می کرد. می کوشید روزنامه اش متنوع باشد و همه ذوق ها را راضی کند. روزی به من پیشنهاد کرد ستون مخصوص خواطر و آرا را به عهده بگیرم.

 فورا این پیشنهاد را پذیرفتم. نخستین بار که این ستون خواطر و آرا که من تهیه می کردم، در روزنامه ارشاد انتشار یافت، نمی دانید به من چه گذشت. آن چهار صفحه روزنامه را هرگز از یاد نخواهم برد. بارها آن را زیر و رو کردم. بارها همان ده پانزده جمله حکیمانه را، که ترجمه کرده بودم و به نام من انتشار یافته بود، از بالا تا پایین خواندم. آن روز برای من جشن بود. هنوز هیچ نشده بودم، تنها مترجم چند جمله بیشتر نبودم. اما همین برای شادی و یک نوع غرور دلپذیر من بس بود....

 در آن زمان تنها خبرگزاری اروپا که اخبار خود را در تهران انتشار می داد، رویتر بود و چون انگلیسی در تهران بسیار کمتر رواج داشت، نماینده رویتر در تهران اخبار خود را به فرانسه با ماشین تحریر منتشر می کرد و روزنامه ها آن را مشترک می شدند و ماهی چهار تومان وجه اشتراک آن را می پرداختند و ترجمه فارسی آن را چاپ می کردند. مدتی همین کار را برای روزنامه آفتاب می کردم که روزنامه نیمه رسمی بود و مخارج آن را وزارت داخله می پرداخت و تابع آن وزارتخانه بود."

 استاد در ادامه خاطراتش می افزاید:

  "یکی از روزنامه هایی که در آن زمان بسیار خوانده می شد روزنامه ای ]پود[ به دو زبان فرانسه و فارسی که قسمت فرانسه آن "انفرماسیون" و قسمت فارسی آن "اطلاعات" نام داشت... مدیر آن مردی بود ارمنی و باسواد به نام "میشل حاجیان" که فرانسه را خوب می دانست... قسمت دکان کف کوچه چاپخانه و دفتر روزنامه را جا داده بودند و چون این روزنامه صبح ها منتشر می شد، ناچار هر شماره آن را اول شب آماده می کردند و من هم بیشتر شب ها با ایشان همکاری می کردم. دست من از همان زمان به همکاری با مطبوعات باز شد.

 چندی پس از آن در خاتمه جنگ، مرحوم حسین کمال السلطان صبا که پیش از آن مدیر روزنامه نیمه رسمی آفتاب بود، روزنامه ستاره ایران را دایر کرد. مدتی، دبیر آن روزنامه، مرحوم سیدحسین اردبیلی از نویسندگان دانشمند و با ذوق و ظریف طبع بود. من با وی روابطی به هم زده بودم و میانه مان گرفته بود. آن مرحوم اولین کسی بود که برای روزنامه هیئت تحریریه درست کرد و این اصطلاح از اوست. من عضو آن هیئت شدم و تا مرحوم اردبیلی زنده بود با "ستاره ایران" همکاری می کردم و در تهیه بسیاری از قسمت های آن دست داشتم.

 ... در آن روزها روزنامه ستاره ایران که مرحوم حسین صبا آن را می نوشت، یکی از روزنامه های تندرو و بی باک تهران بود که خواننده بسیار داشت و در محیط سیاسی بسیار متنفذ بود. صبا چند تن از بهترین نویسندگان و ادیبان جوان را برای همکاری با خود جلب کرده بود. طباطبایی و من از آن گروه بودیم و چند سال تا پاسی از شب مندرجات روزنامه او را در حیاط کوچکی که در خیابان سعدی امروز اجاره کرده بود، تهیه می کردیم. گاهی مقاله می نوشتیم و گاهی ترجمه می کردیم..."

 بر اساس مطالب کتاب، نفیسی پس از تجربه مطبوعات ارشاد، آفتاب، اطلاعات، عصرجدید و ستاره ایران، سردبیری روزنامه وطن را پذیرفت.

 استاد نفیسی چندی را در پاریس گذراند، تا این که برای شرکت در کنگره جهانی ایران شناسان که سال ۱۳۴۵ در تهران برگزار می شد، به تهران آمد، اما بیماری او را به بیمارستان شوروی تهران کشاند و در ۲۲ آبان ۱۳۴۵ دیده از جهان فروبست. از میدان بهارستان تا "سر قبر آقا" وی را تشییع کردند و تجلیل از او آغاز شد.

 مهم ترین اثری که پس از درگذشت سعید نفیسی به او پرداخت، دایره المعارف اسلام بود. دفتر ۱۲۷، ۱۲۸ (جلد هفتم) دایره المعارف اسلام (چاپ لیدن) اخیرا انتشار یافته است که در آن سه مقاله درباره ایران به چشم می خورد. مظفرالدین شاه قاجار، نادرشاه افشار و سعید نفیسی. مقاله درباره سعید نفیسی نوشته منیب الرحمن در یک ستون است.

 تکیه نویسنده در این مقاله، بیشتر، درباره نویسندگی سعید نفیسی است. البته اشاراتی هم به جنبه های دیگر از کارهای او دارد، ولی حق بود که به کوشش های آن مرحوم در زمینه تحقیقات و چاپ متون فارسی عنایت بیشتری می شد. دیدن نام مرحوم نفیسی در دایره المعارف اسلام موجب خوشحالی است. از این روی که خاورشناسان متوجه اهمیت پژوهش های محققانی که اروپایی نبوده اند، شده اند. سال ها پس از درگذشت استاد سعید نفیسی، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی برای او "بزرگداشت" برپا کرد .

 همه افرادی که درباره استاد سعید نفیسی قلم فرسایی کرده اند، پشتکار، تندنویسی، پیشروی و پیشگامی وی را در پاره ای از زمینه های نقد و ترجمه یادآور شده و جملگی برآنند که کمتر کسی همچون او به ادب و فرهنگ ایران خدمت کرده است. زمانی که از او پرسیدند این همه کار را چگونه انجام می دهید، پاسخ داد:

  "وقتی را که دیگران صرف شناساندن کارهای کرده خود می کنند، من صرف تهیه کار نکرده ای می کنم."

    نویسنده : حمید مسعودی

 

 

 
 

http://behandishan.blogfa.com/post-1257.aspx]

 

 

به مناسبت زاد روز محقق برجسته استاد سعید نفیسی/ ادبیات

سعید نفیسی، محقق، ادیب و کتاب‌شناس ایرانی 114 سال پیش در 18 خرداد 1274 خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود. «مدرسه نظامیه بغداد»، «فرهنگ فرانسه فارسی»، «تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دوره معاصر»، «فرهنگ نفیسی» و «تاریخ اجتماعی ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان» از جمله کتاب‌های اوست.

به مناسبت زاد روز محقق برجسته(سعید نفیسی(

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، سعید نفیسی، محقق، ادیب و کتاب‌شناس نامدار ایرانی 114 سال پیش در روز 18 خرداد 1274 خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود. خانواده پدری او همه پزشک بوده‌اند و نیای یازدهمش حکیم برهان‌الدین نفیسی کرمانی، نویسنده کتاب «شرح اسباب» و کتاب‌های پزشکی، و پدرش علی‌اکبرخان ناظم‌الاطبا کرمانی، صاحب «فرهنگ نفیسی» (معروف به «فرهنگ فرنودسار») و برادرش مودب‌الدوله نیز از پزشکان ادب‌دوست به‌شمار می‌رفت.

سعید نفیسی آموزش‌های ابتدایی و متوسطه را در مدارس شرف و علمیه تهران فرا گرفت. هر چند گفته‌اند که شاگرد چندان منظمی نبود اما حافظه کم‌مانندی داشت و به خواندن کتاب و جست‌وجو درباره تاریخ و فرهنگ ایران دلبستگی بسیاری نشان می‌داد. نفیسی برای ادامه تحصیل راهی سوییس و پاریس شد. دوری او از ایران تا سال 1297 خورشیدی طول کشید. پس از بازگشت در وزارت فواید عامه استخدام شد و اندکی بعد ریاست اداره فلاحت و مدیریت مدرسه تجارت را پذیرفت. در سال 1308 خورشیدی به خدمت وزارت فرهنگ درآمد و در دبیرستان‌های اقدسیه و سن لویی به تدریس زبان فرانسه پرداخت و به کار آموزش در مدارس علوم سیاسی، دارالفنون، مدرسه عالی تجارت و مدرسه صنعتی سرگرم شد. آنگاه در دانشکده حقوق و ادبیات به تدریس اشتغال ورزید و از این سالیان به بعد عضو فرهنگستان ایران بود.

همکاری نفیسی با ملک‌الشعرای بهار، در انجمن دانشکده، از سال 1297 خورشیدی آغاز شد. او یکی از نویسندگان مقالات علمی و ادبی مجله «دانشکده» بود. تاریخ ایران از رشته‌هایی بود که نفیسی همواره به پژوهش درباره آن]علاقه داشت.[

تسلط نفیسی به تاریخ و ادبیات ایران، باعث شده بود تا آثار تازه و پژوهشگرانه‌ای پدید آورد و تعداد بسیاری از متن‌های منثور و منظوم فارسی را به شیوه‌ای علمی منتشر کند و از گمنامی و ناشناختگی بیرون بیاورد. به ویژه کتابخانه شخصی و کم‌مانندی که به مرور زمان فراهم ساخته بود، به او این امکان را می‌داد که به مهمترین مآخذ تاریخی و ادبی دسترسی داشته باشد می‌پرداخت. از این راه شماری متن‌های تاریخی را ویرایش و چاپ کرد و تعدادی تحقیق با ارزش تاریخی را منتشر ساخت.

انتشار کتاب‌های خاندان طاهریان(1335)، در پیرامون تاریخ بیهقی (1342)، تاریخ اجتماعی ایران (1342)، مسیحیت در ایران (1343) و تاریخ تمدن ساسانی (1344) از تالیفات تاریخی ماندگار اوست. تصحیح و ویرایش پندنامه انوشیروان (1312)، تاریخ گیتی گشا (1317)، تاریخ بیهقی (1332) و تاریخ گردیزی (1332) نیز از فعالیت‌هایی است که نفیسی در زمینه‌ نشر آثار کهن انجام داد.

در این میان از چاپ متن‌های ادبی و دیوان شعرا نیز دوری نمی‌جست. شماری از دیوان‌هایی که نفیسی چاپ کرد و با نوشتن مقدمه و تعلیقات در اختیار دوستداران شعر کهن ایران گذاشت، شامل دیوان ابن یمین فریومدی (1318)، دیوان عطار نیشابوری (1319)، کلیات عراقی (1335)، دیوان انوری ابیوردی (1337)، دیوان قاسم انوار(1337) و دیوان اوحدی مراغه‌ای (1340) است.

تسلط نفیسی به تاریخ و ادبیات ایران، باعث شده بود تا آثار تازه و پژوهشگرانه‌ای پدید آورد و تعداد بسیاری از متن‌های منثور و منظوم فارسی را به شیوه‌ای علمی منتشر کند و از گمنامی و ناشناختگی بیرون بیاورد. به ویژه کتابخانه شخصی و کم‌مانندی که به مرور زمان فراهم ساخته بود، به او این امکان را می‌داد که به مهمترین مآخذ تاریخی و ادبی دسترسی داشته باشد.

استاد ایرج افشار درباره کتابخانه نفیسی و سرنوشت آن می‌نویسد: «کتابخانه نفیسی خزانه‌ای بود با ارج و ارزش. از هر دست کتاب و نشریه به هر زبان و خطی در آن دیده می‌شد که محقق و دانشجو و دوست و بیگانه از آن استفاده می‌کردند. در این کتابخانه نزدیک به پانزده هزار کتاب و مجله و نسخه خطی بود که قسمت کوچکی از آن را به کتابخانه‌های مجلس و دانشگاه کلمبیا فروخت و قسمت بیشتر آن را در اختیار دانشگاه گذاشت که برای کتابخانه مرکزی بردارند.»

نفیسی با آنکه یکسره به گذشته ادبی و تاریخی ایران می‌پرداخت، از نگاه انتقادی به روزگار خود و تحولات اجتماعی آن دوری نمی‌کرد. رمان «نیمه راه بهشت» (1331) او در واقع افشاگری سیاسی درباره طبقات اشراف و سیاستمداران آن روزگار بود. او با انتخاب اسم‌های ساختگی، که با اندکی کوشش می‌شد به هویت آنها پی برد، چهره پشت پرده بسیاری از مردان روزگارش را نشان داد و روش آنان را به باد انتقاد گرفت. از این رو او در انتقاد اجتماعی از پیشروان عصر خود به‌شمار می‌رفت.

گوناگونی زمینه‌هایی که نفیسی

همکاری نفیسی با ملک‌الشعرای بهار، در انجمن دانشکده، از سال 1297 خورشیدی آغاز شد او یکی از نویسندگان مقالات علمی و ادبی مجله «دانشکده» بود. تاریخ ایران از رشته‌هایی بود که نفیسی همواره به پژوهش درباره آن می‌پرداخت. از این راه شماری متن‌های تاریخی را ویرایش و چاپ کرد و تعدادی تحقیق با ارزش تاریخی را منتشر ساخت

بدان می‌پرداخت از او نویسنده‌ای آگاه ساخته بود. برای نمونه به ادبیات جهان نیز توجه داشت و افزون بر ترجمه «ایلیاد» و «ادیسه» هومر، ترجمه داستان‌های متعددی از بالزاک، گورگی و تولستوی را به علاقه‌مندان ادبیات جهان ارمغان کرد.

زمینه دیگری که نفیسی به آن می‌پرداخت جست‌وجو و پژوهش در احوال خاندان‌ها و شخصیت‌های نامدار تاریخی بود. کتاب‌هایی که او در این باره منتشر کرد، بسیار است و هنوز هم از اعتبار علمی آنها و اهمیتی که در تحقیقات تاریخی و ادبی دارند کاسته نشده است. شیخ زاهد گیلانی (1307)، احوال و اشعار رودکی (1319)، در پیرامون اشعار و احوال حافظ (1321)، مجدالدین همگر شیرازی (1314)، خاندان سعدالدین حمویه (1314) و خاندان بابویه قمی (1327 ) از جمله تحقیقات تاریخی و ادبی وی به‌شمار می‌آید.

شمار بسیاری از مقالات نفیسی در مجلاتی نظیر یغما، سخن و راهنمای کتاب منتشر شده است. او از نوشتن یادداشت و جستار برای نشریات مردم پسندی همانند «سپید سیاه» نیز روی گردان نبود. افزون بر این خود او سردبیری برخی نشریات را بر عهده داشت. میان سال‌های 1298 تا 1299 خورشیدی مجله ماهانه «فلاحت و تجارت» را سرپرستی می‌کرد و در سال 1302 روزنامه «امید» را منتشر ساخت. مدیریت مجله «شرق» به صاحب امتیازی محمد رمضانی بر عهده نفیسی بود و در دهه بیست نیز با مجله «پیام نو» و همچنین با مجله ادبی «پرتو» به صاحب امتیازی میرزا محمد واله اصفهانی همکاری کرد.

نفیسی که از بیماری آسم رنج می‌برد، سال‌های آخر عمر را در پاریس به‌سر برد و برای بار آخر برای شرکت در نخستین کنگره ایران‌شناسان به تهران بازگشت و سرنوشتش این بود که در خاک وطن چشم بر هم نهد و در کنار پدرش به خاک سپرده شود(24 آبان 1354). سعید نفیسی بسیار ساده می‌زیست و به ظواهر زندگی توجهی نداشت. زندگی او وقف علم و دانش بود و برای شناخت فرهنگ و تاریخ ایران از هیچ کوششی دریغ نورزید.

شمار مقالات و کتاب‌هایی که سعید نفیسی نوشته است افزون بر یکصد و چند مجلد است. یاددداشت‌ها و نوشته‌های منتشر نشده‌ای نیز از او برجای مانده است. از دیگر آثار او می‌توان به مدرسه نظامیه بغداد (1303)، فرهنگ فرانسه فارسی (1310)، تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دوره معاصر (1335)، فرهنگ نفیسی (1339) و تاریخ اجتماعی ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان (1342) اشاره کرد.

http://adabiyat-ir.mihanblog.com/post/81

به مناسبت سالروز درگذشت استاد نفیسی/ میرنگار

ستاره ادب و اخلاق

برخی معتقدند چگونه مردن افراد و احوالات آنها در لحظه مرگ گویای چگونه زیستن آنهاست. با این نگاه آدم‌ها در دوران پایان زندگی فشرده و چکیده سال‌های عمرشان را به نمایش می‌گذارند. این داوری که از برخی نمونه‌ها استنباط شده است شاید در همه موارد صادق نباشد اما یکی از نمونه‌های بارزش مرحوم سعید نفیسی است. این ادیب و ایران‌شناس بزرگ سال‌ها‌ی آخر عمرش را به دلیل بیماری آسم در پاریس زندگی می‌کرد. خانه کوچکی در آنجا خریده بود و در هوای مرطوب آن دیار بیماری‌اش مدارا می‌کرد. در 70 سالگی‌اش بود که در تهران کنگره ایران‌شناسی برپا شد. همین کنگره او را به ایران کشاند. با همه کهولت و مشکلات بیماری رنج سفر بر خود خرید و برای شرکت در این کنگره به وطن بازگشت. در اینجا بود که بیماری‌اش تشدید یافت و به یکی از بیمارستان‌های وطنش منتقل شد. او که عمری را در راه ایران‌شناسی و شناسایی ادب و فرهنگ و تاریخ ایران سر کرده بود و در آن سال‌ها در کشوری بیگانه سر می‌کرد، چندان شد که با همان عشق به میهن، در 22 آبان 1345 در خاک وطن به خاک سپرده شد.

سعید نفیسی را نه فقط دانشگاهیان که همه ایرانیانی که عمرشان به آن سال‌ها قد می‌دهد، می‌شناسند. چون او گذشته از یک چهره علمی و دانشگاهی، در زمینه‌های گوناگونی فعال بود. هم اهل مطبوعات و نشریات بود و هم نویسنده‌ای با تألیفات بسیار با تنوع موضوعی بود، از تصحیح نسخه‌های قدیمی تا تحقیقات تاریخی و ادبی و حتی داستان و رمان هر کدام برای قشری از هموطنان جاذبه داشت.

نفیسی زمانی چشم به جهان گشود که ایران هنوز دوران استبداد قاجار را تجربه می‌کرد. تولدش را 18 خرداد 1274 در تهران نوشته‌اند یعنی وقتی فرمان مشروطیت امضا شد و آزادی‌خواهان مشروطه جشن گرفتند او 11 سالش بود. گفته‌اند تا 11 پشت همه به شغل طبابت مشغول بودند. حتی جد یازدهمش، حکیم برهان‌الدین نفیسی بن عوض بن حکیم کرمانی، صاحب تألیفاتی در طب است که بعضی از آنها در دورانی که طب قدیم در ایران تدریس می‌شد جزء کتب درسی بود. به پدرش که از اهالی دانشمند کرمان بود لقب ناظم الاطبا داده بودند. برادر بزرگ سعید هم بنا به رسم خانوادگی رشته پزشکی را دنبال کرد و به طبابت پرداخت اما در این میان که اعضای این خانواده همه در فکر سلامت و بهداشت جسم مردم بودند، سعید به نیازهای روح و روان آنها پرداخت و به فرهنگ و ادب روی آورد. از همان کودکی عشق به مطالعه داشت. خودش در این باره گفته است شب‌ها تا دیروقت کتاب می‌خواندم. همیشه مدادی همراه داشت که جملات خوب کتاب را با مداد علامت می‌گذاشت و بعد این جملات برگزیده را در دفتری یادداشت می‌کرد. (از نیما تا روزگار ما، تألیف: یحی آریان‌پور، تهران: انتشارات زوار، ص 259)

او برای تحصیل به دانشگاه‌های سوئیس و فرانسه رفت و پس از گذراندن دوره دانشگاه در سال 1297 به ایران بازگشت. یک سال بعد مدیریت مجله فلاحت و تجارت را بر عهده گرفت. پس از آن نیز در مجله امید، شرق، پیام نو و راهنمای کتاب فعالیت کرد. سعید نفیسی همزمان پس از بازگشت از اروپا به تدریس زبان فرانسه در دبیرستا‌های تهران مشغول شد. او تا پایان عمر این دو رشته تدریس و تألیف را همزمان ادامه داد.

با تأسیس دانشگاه تهران در سال 1313 شمسی نفیسی تدریس در دانشگاه را آغاز کرد. همچنین او به ریاست دانشکده حقوق و سپس دانشکده ادبیات برگزیده شد. او چنان شیفته تحقیق و تتبع در زمینه فرهنگ و ادب بود که در هر کنگره و مجمعی که در زمینه‌های مورد علاقه‌اش تشکیل می‌شد، شرکت فعال داشت و می‌کوشید ضمن آموختن آنچه دارد، عرضه کند. تألیفات او چه به صورت کتاب و چه مقاله بسیار زیاد است. نفیسی عضو پیوسته فرهنگستان ایران و شورای فرهنگی بود. او علاوه بر تدریس در دانشگاه تهران، چند سال در دانشگاه‌های هند، پاکستان، افغانستان، لبنان و فرانسه به تدریس زبان و ادبیات فارسی پرداخت.

هر کس پس از خود میراثی به جا می‌گذارد که متناسب با نوع زندگی‌اش متفاوت است. برخی زمین و خانه و اتومبیل به جا می‌گذارند. برخی حساب‌های بانکی‌شان و ثروت بی‌کرانشان برای بازماندگانشان می‌ماند. نفیسی کتابخانه عظیمی از خود به جا گذاشت که در عمر پربار خود آن را تجهیز کرده بود. در این مجموعه با ارزش هر نوع کتاب و نشریه‌ای به زبان‌های مختلف اعم از خطی و چاپی دیده می‌شد. در این کتابخانه نزدیک به 15هزار کتاب و مجله و نسخه خطی بود. او قسمت کوچکی از آن را به کتابخانه‌های مجلس و دانشگاه کلمبیا فروخت و بقیه را در اختیار دانشگاه تهران گذاشت که برای کتابخانه مرکزی استفاده کنند.

دیدگاه استاد نفیسی درباره آزادی عمق اندیشه او را نشان می‌دهد. استاد می‌گوید: آزادی باده‌ای است که هزار تن آن را برای بدمستی می‌نوشند و یک تن برای سرمستی. به نظر می‌آید این دیدگاه بی‌ربط به تجربه اجتماعی، سیاسی سرزمین ایران نیست. تجربه تاریخی نشان می‌دهد ما همواره در دوره‌ای که آزادی کسب کرده‌ایم، نتوانسته‌ایم به صورتی سازمان‌یافته و مدیریت شده از آن استفاده کنیم. افراط‌گری‌ها در چنین دورانی موجب شده است به زودی این گوهر را از کفمان بربایند. استاد هر چه بر دانش خود می‌افزود فروتنی بیشتر می‌کرد و از اینکه خود را تافته جدابافته‌ای از مردم بداند سخت گریزان بود. نگاه او به جهان آفرینش چنان بود که به خود اجازه چنین رفتاری را نمی‌داد. این جمله استاد جای تأمل دارد: جهان بزرگ‌تر و فراخ‌تر از آن است که مردمی کوته‌نظر آن را به خود اختصاص دهند و از خود بدانند و به آنچه خود دارند مغرور باشند. همین اخلاق مردمی او بود که همزمان که مقالات علمی و تخصصی‌اش در مجلات راهنمای کتاب و یغما و... منتشر می‌شد از درج مقالات یا یادداشت‌هایی پیرامون مسائل جاری جامعه در نشریات عمومی دریغ نورزد. این رویه او بود که عموم مردم او را می‌شناختند و به نوعی از آثار و دانشش بهره می‌بردند.

 http://mirnegar.blogfa.com/post-3979.aspx

 

سعید نفیسی وشناساندن فرهنگ ایران/ مجلات تخصصی نور

بقلم آقای دکتر ضیاء الدین سجادی

استاد دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی

سعید نفیسی به زبان و ادب فارسی عشق میورزید و در راه نشر فرهنگ و تمدن‏ ایران و آثار ادبی فارسی عاشقانه می‏کوشید و گام برمی‏داشت و همین عشق و شور،نیرو و توانائی خاص و فوق العاده‏ای باو داده بود که هرگز از کار باز نمی‏ماند و خسته نمی‏شد و خواب و خوراک را بر خود حرام کرده بود.از اینروی شب و روز و گاه‏وبیگاه هرجا که باید در زمینهء شناساندن فرهنگ ایران و رواج زبان و ادبیات فارسی سخن بگوید یا بنویسد با کمال علاقه و بدون اندکی تأمل به کار آغاز می‏کرد و نیکو انجام دادن آنرا بر خود فرض می‏شناخت.

و چون رادیو یکی از وسائل انتشار و ترویج زبان و ادب و از عوامل مهم در شناساندن‏ آثار ادبیات فارسی بود و با هدف عالی و ارزندهء آن استاد بزرگ بسیار وفق می‏داد،از آغاز تأسیس او را وادار کرد که خدمات رادیوئی را در ردیف خدمات علمی و فرهنگی خویش‏ قرار دهد و هر اندازه ممکن است سخن و قلم و اندیشه و دانش خود را از راه این پدیدهء عالم‏ صنعت در دسترس استفادهء مردم فارسی‏زبان و علاقه‏مند به ادبیات ایران بگذارد.

پیش از تأسیس فرستندهء رادیو سعید نفیسی در پانزدهم شهریورماه 1318 در پرورش افکار یک سخنرانی جامع راجع به«شناسائی کشور بوسیلهء رادیو»ایراد کرد و در پایان آن گفت که از طرف کمیسیون رادیو مأموریت دارد که از افراد صاحب ذوق‏ و اطلاع بخواهد که گفتارهائی دربارهء تاریخ و جغرافیای ایران برای رادیو بنویسند.و خود او همکاریش را با کمیسیون رادیو پرورش افکار مدتها ادامه می‏داد.هم خودش می‏نوشت

دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 55 (صفحه 362) و هم در گفتارهای رادیوئی اظهارنظر می‏کرد.و این رشتهء ارتباط با رادیو را جز مدت‏ کوتاهی از هم نگسست.

در فروردین‏ماه هزار و سیصد و چهل سعید نفیسی برنامهء تازه و جالبی را در رادیو ایران آغاز و اجرا کرد که عنوانش«از یادداشتهای یک استاد»بود و در این برنامه که‏ به تناوب تا سال 1343 اجرا شد،شرح حال و رفتار و گفتار چند تن از بزرگان علم و ادب و سیاست و مخصوصا خدمتگزاران فرهنگ معاصر را بصورت زنده با بیانی بسیار ساده و شیوا و دلنشین که خاص خود آن نویسنده و استاد بزرگ بود،نوشت و بگوش‏ شنوندگان رادیو ایران رسانید و چون او خود آنچه را دیده بود بیان می‏کرد صورت زنده‏ و مجسمی به گفتار می‏داد که بسیار مورد توجه قرار می‏گرفت.

نخستین کسی که از او در این برنامه سخن گفت ادیب الممالک فراهانی بود که چون‏ آنسال با صدمین سال تولد او مصادف شده بود شرح حال و خصوصیات زندگانیش‏ مورد گفتگو قرار گرفته بود و پس از آن از کسانی مانند سیّد اشرف مدیر نسیم شمال، جلال الممالک(ایرج)،یوسف اعتصام الملک،فاطمهء سیّاح،دکتر خلیل خان ثقفی، و محمد علی فروغی با همان شیوهء جاندار و زنده و گیرا سخن به میان آورده و هریک را بگونه‏ای شناسانده است و در این میان از هدف اصلی خود یعنی جانبداری از زبان و ادب‏ فارسی و گفتگو دربارهء آن خودداری نکرده چنانکه در آغاز برنامهء سیّد اشرف‏ گفته است:«شعر زبان دری یعنی زبان ادبی امروز ما سابقهء هزار ساله دارد.این زبان‏ تقریبا دو هزار سال پیش یعنی در آغاز تاریخ میلادی نخستین بار در سکّه‏های اشکانی‏ پدیدار شده و در مدت هزار سال تکامل پذیرفته...»و ضمن آن گفته است:«در دورهء ما شاعر بزرگی پیدا شد که تنها شعر برای عوام می‏گفت و از این راه خدمت بزرگی به ایران‏ کرد.این سرایندهء بزرگ همان سید اشرف الدین گیلانی است»و در آغاز برنامهء مربوط به دکتر خلیل خان ثقفی گفته است:«در آغاز دوره‏ای که ما در آن زندگی کرده‏ایم تازه‏ جنبشی در ادبیات فارسی پیدا شده بود که متأسفانه نتیجهء آن دیرتر از آنچه تصور می‏رفت دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 55 (صفحه 363)بدست آمد.و ضمن آن از ترجمهء آثار خارجی بزبان فارسی و نخستین مترجمان سخن رانده‏ و گفته است:«از جمله کسانی که در دوران ما سالها درین زمینه کوشیده و کار او نتیجهء جالبی‏ داشته مرحوم دکتر خلیل خان ثقفی اعلم الدوله است»و ضمن شرح حال فروغی،پس از آنکه گفته است:«مشهورترین و برجسته‏ترین و داناترین معلم آن روزگار مرد آراستهء بسیار خوش‏رفتار و خوش‏روی و موقری بود که با کمال وقار بسر درس می‏آمد»از کارها و تألیفات و خدمات او سخن رانده و آنگاه گفته است:«مهمترین کاری که در جوانی پیش‏ گرفت این بود که کتابهائی از فرانسه و انگلیسی ترجمه می‏کرد و پدرش در ترجمهء او دست‏ می‏برد و اصلاح می‏کرد و این کتابها بنام پدر و پسر چاپ می‏شد...»

اما پیش از آنکه برنامهء«از یادداشتهای یک استاد»را در رادیو اجرا نماید،نخستین‏ گفتار در برنامهء«مرزهای دانش»رادیو را ایراد کرد و موضوع سخنرانی او«حفظ زبان‏ فارسی»بود که در روز بیست و پنجم شهریورماه 1338 پخش شد.ضمن این سخنرانی‏ مفید و آموزنده گفت:«برای حفظ ملیت هیچ وسیله‏ای محکمتر از زبان نیست زیرا زبان یگانه وسیلهء حفظ و بقای مشترکست.درین صورت ما ایرانیان بهیچ قیمتی نباید راضی شویم ملیت ما سست بشود یا خدای ناخواسته در خطر بیفتد،باید همهء همّ خود و مهمترین وظیفهء ملی خود را حفظ زبان فارسی و توسعه و رواج آن بدانیم».

گفتارها و نوشته‏ها و سخنرانیهای جالب و ادیبانه و شیوای سعید نفیسی همه مورد توجه‏ و آموزنده و درخور پسند علاقه‏مندان به تاریخ ایران و ادبیات و زبان فارسی قرار می‏گرفت‏ و همین امر موجب شد که پس از قطع یک رشته از برنامه‏ها رشتهء دیگری گذاشته شود که آن استاد فقید در آن شرکت جوید و افاضه کند.

پس در اواسط سال 1341 خورشیدی،برنامه‏ای تحت عنوان«در مکتب استاد» در رادیو گذاشته و اجرا شد که در آن سعید نفیسی به سؤالات شنوندگان دربارهء زبان‏ و ادبیات و لغت و دستور زبان و درست گفتن و درست نوشتن جواب می‏داد و اشکالات را رفع می‏کرد و این برنامه را هم همه هفته با علاقه و جدیت و پشتکار اجرا می‏نمود و تا«دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 55 (صفحه 364)

تیرماه سال 1343 که به خرج مسافرت کرد به اجرای برنامهء در مکتب استاد ادامه داد و از آن تاریخ اجرای این برنامه به نگارندهء این سطور واگذار شد.مجموع گفتارهای‏ آن فقید سعید در برنامهء«در مکتب استاد»بصورت کتابی درآمده و انتشار یافته،و در شمار آثار فراوان اوست که تا زبان فارسی هست نامش را در جهان جاویدان نگاه خواهند داشت.خدایش رحمت کناد و خاک بر آن بزرگ خوش باد.

مرا یاد کنید

دوستان گریهء بسیار مرا یاد کنید زنده‏داری شب تار مرا یاد کنید صبح از خواب چو بیدار شد آن مایهء ناز شب من،دیدهء بیدار مرا یاد کنید چون رسیدند بشادی و نشستید بهم‏ دل سودازدهء زار مرا یاد کنید هر شب وصل که رفتید بخلوتگه راز بنشینید و دلازار مرا یاد کنید هر کجا نالهء مرغی و تماشای گلیست‏ داستان من و دلدار مرا یاد کنید هر زمان فتنه‏ای و شوری و آشوبی خاست‏ آن زمان گرمی بازار مرا یاد کنید از نفیسی چو شنیدید سخن زان لب لعل‏ جان فشانی من و کار مرا یاد کنید

سعید نفیسی

«دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران » شماره 55 (صفحه 365)

http://www.noormags.com/view/fa/ArticlePage/508414

گفتگو:

گفتگو با سعید نفیسی/ مجله بخاراشماره 82

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نقد‌ها و نظرها :

بررسی کارنامه سعید نفیسی/ مهرنیوز

 

پرخیده: داستان‌های نفیسی در زمینه ناسیونالیسم ایرانی هستند

بوذرجمهر پرخیده در بررسی کارنامه سعید نفیسی گفت: نفیسی داستان نوشته است که بیشتر در زمینه ناسیونالیسم ایرانی است و تاریخی هستند. از جمله «فرنگیس» که یک نوع تاریخ زن در ایران است یا «ماه نخشب» که درباره تاریخ علم در ایران است.

 به گزارش خبرنگار مهر، نشست بررسی آثار و زندگینامه سعید نفیسی عصر یکشنبه 21 اسفند با حضور محققان و فرهنگ‌پژوهان کشور در بنیاد فرهنگی جمشید جاماسیان برگزار شد.

بوذرجمهر پرخیده تاریخ‌‍پژوه و محقق به عنوان سخنران این مراسم گفت: سعید نفیسی یکی از فرهیختگان دربار قاجار بوده و صاحب فرهنگ مفصلی به نام «ناظم الاطبا» است. او در سال 1274 در تهران به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه شرف که پدرش آن را بنیان‌گذاری کرده بود، طی کرد. سپس برای تحصیلات متوسطه توسط برادر بزرگترش به اروپا برده شد و بخشی از تحصیلاتش را در سوئیس و قسمت دیگر را در پاریس گذراند و در سال 1297 به تهران بازگشت.

وی افزود: نفیسی بعد از بازگشت به تهران به تدریس زبان فرانسه پرداخت و در وزارت فواید عامه مشغول به کار شد. نفیسی در واقع بزرگ‌شده دوران مشروطیت است. شرایط اجتماعی آن دوره باعث می‌‌شود که همه تفکراتی را که در آن روزگار وجود داشته ببیند و با آن‌ها آشنا شود. بین این تفکرات نفیسی، اندیشه ایران دوستانه و ایران پرستانه را انتخاب کرد و تمام تلاشش را برای شناخت ایران به کار می‌بندد و سعی می‌کند ایران را از آن فرهنگ خاموش زمان قاجار به یک ایران مدرن وصل کند.

این محقق گفت: نفیسی در سال 1308 به خدمت وزارت فرهنگ درآمد. در سال‌های بعد به تدریس در دانشکده حقوق پرداخت و به عضویت فرهنگستان اول درآمد. آثار نفیسی بسیار زیادند و رضازاده شفق در مورد نفیسی گفته است که «من در تمام مدت شناسایی او، حیران کار و کوشش او بودم.» تعداد کتاب‌هایی که نفیسی نوشته، حیرت‌انگیز است. بسیاری از منتقدانش می‌گفتند آثاری که با نام او منتشر می‌شوند، به او تعلق ندارند و نمی‌توان باور کرد که همه آن‌ها را او نوشته باشد. می‌گویند نفیسی در عرض 5 دقیقه یک مقاله ادبی و تاریخی می‌نوشته است. رضازاده شفق همچنین درباره نفیسی گفته است که باید او را با افرادی چون یاقوت حموی، بوعلی سینا، غزالی یا مولف ناسخ‌التواریخ مقایسه کرد.

پرخیده در ادامه گفت:‌ سعید نفیسی بسیار زیاد نوشته است. مجموعه مقالاتش را بنیاد موقوفات افشار چاپ کرده است که فعلا 3 جلد 500 صفحه‌ای از این مجموعه مقالات منتشر شده است. از او «احوال و اشعار رودکی» در 3 جلد، «تاریخ نظم و نثر ایران» در 2 جلد، «جستجو در احوال و اشعار عطار»، «شاهکارهای نظم فارسی»، «بابک خرم‌دین» که نشر اساطیر دوباره آن را چاپ کرده است، «خاندان طاهری»، «تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دوره قاجاریه» در 2 جلد، «تاریخ اجتماعی ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان»، «مسیحیت در ایران»، «سرچشمه تصوف» و .... عنوان برخی از آثار او است.

این تاریخ‌نگار افزود: نفیسی تعداد زیادی از آثار ادبی کهن را هم تصحیح کرده است. «گمشده» ابوالفضل بیهقی، «سیرالعباد الی‌المعاد»، «تاریخ مسعودی» در 3 جلد، «دستور الوزرای خاندمیر»، «دیوان قصائد و غزلیات عطار نیشابوری» و .... نمونه‌ای از کتاب‌هایی هستند که او تصحیح کرده است. متاسفانه بسیاری از این کتاب‌ها نایاب هستند و پیدا نمی‌شوند. «دیوان ارزقی»‌ و «دیوان قاسم انوار» هم از دیگر آثاری هستند که او تصحیح کرده است و هر کدام از این دیوان‌ها بین 500 تا 600 صفحه حجم دارند.

وی گفت: نفیسی تعدادی داستان هم نوشته است که بیشتر در زمینه ناسیونالیسم ایرانی است و تاریخی هستند. از جمله «فرنگیس» که یک نوع تاریخ زن در ایران است یا «ماه نخشب» که درباره تاریخ علم در ایران است. «آتش‌های نهفته»، «نیمه راه بهشت»، «ستارگان سیاه» و «آخرین یادگار نادر» که یک نمایشنامه است، از دیگر آثار او در زمینه ادبیات داستانی هستند. فرهنگ فارسی فرانسوی، «نایب چاپارخانه»، «آرزوهای برباد رفته» و ... هم از آثار ترجمه او هستند.

پرخیده ادامه داد: در مورد نفیسی چند کتاب منتشر شده است. یکی از این کتا‌ب‌ها، زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی سعید نفیسی است که انجمن آثار و مفاخر آن را چاپ کرده است. وقتی پسر نفیسی در برنامه گرامیداشت او در انجمن آثار و مفاخر سخنرانی می‌کرد، به قدری شبیه پدرش بود که انسان فکر می‌کرد خود نفیسی آن‌جا ایستاده ولی ریش و موهایش سیاه شده است. کتاب زندگینامه و خدمات علمی نفیسی کتاب ارزانی است و می‌توان به آسانی تهیه کرد. کتاب دیگر مفصل است و خاطرات خودنوشت نفیسی است که نشر مرکز آن را چاپ کرده است. این کتاب «نگاهی به خاطرات سعید نفیسی»‌ به کوشش علیرضا احتشام است که 800 صفحه دارد و بسیار مفصل است. این کتاب در واقع یک دوره کامل تاریخ اجتماعی دوره معاصر است چون از کودکی‌اش را به قلم خودش نوشته و نقد و نظر افرادی هم که این خاطرات و نوشته‌ها را بررسی کرده‌اند، در کتاب موجود است. دلیل نوشتن این خاطرات هم درخواست بزرگان آن روزگار از نفیسی برای نوشتن خاطراتش است.

این پژوهشگر گفت: نهضت‌های ادبی که از زمان رضاخان تا پهلوی دوم شکل گرفتند، بیشتر به صورت گروهی بودند. مثلا بزرگ علوی و صادق هدایت عضو یک گروه بودند. نفیسی و دوستانش هم گروه ایران جوان را تشکیل داده بودند. این افراد یک گروه تحصیل‌کرده بودند که همه از اروپا آمده بودند و قصد داشتند در فرهنگ ایران تحول ایجاد کنند. نفیسی در کتاب خاطراتش این سوال را مطرح می‌کند که چرا جوانان ایرانی مانند افراد گروه ایران جوان فکر نمی‌کنند. او می‌گوید دیدید که رنج‌های روزهای نخستین را ما بردیم و تعجب من این است که چرا ایران جوانی که تاسیس کردیم باید متعلق به تاریخ باشد؟ نفیسی در تمام کتاب‌ها و داستان‌هایش و مطالبی که نوشته، دغدغه‌اش این است که چرا ایران این‌گونه است؟ در حالی که تحصیل‌کرده‌ها و علاقه‌مندان زیادی دارد. خاطرات سعید نفیسی مفصل و خواندنی است.

وی گفت: نفیسی می‌گوید در زمان نومیدی که منظورش دوران مشروطه است، تنها راه دلداری دادن مردم، سرودن و خواندن حماسه‌های ایرانی بود و مردم هر که را به این کار اشتغال داشت، می‌‍پرستیدند. تجدد در ادبیات در آن روزگار منحصر بود به سرودن اشعار وطنی و سیاسی. نفیسی در کمیته‌ای که در دانشگاه تشکیل می‌دهد، به دنبال این بوده که چه کار کنیم تا ایران پیشرفت کند. این گروه که در دانشگاه بودند متشکل از ادیب الممالک، ملک‌الشعرای بهار، میرزاده عشقی، نفیسی و ... بوده‌اند. نفیسی بعد از جنگ جهانی اول با مجله بهار همکاری کرد. با همکاری این افراد روزنامه‌ای به نام زبان آزاد هم راه‌اندازی کردند که بعد از چند وقت تعطیل شد.

پرخیده ادامه داد: افکار و اندیشه‌ها در ایران معاصر، بسیار ایده‌آل و آرمان‌خواهانه است. همیشه عده‌ای ایده‌آلیست هستند که می‌خواهند ایران را تغییر بدهند و وقتی از دنیا می‌روند، دستشان به جایی بند نیست. این نتیجه‌ای است که وقتی کتاب‌های درباره سعید نفیسی را می‌خوانیم، می‌گیریم. یک روند طولانی صد تا 150 ساله نیاز است تا تفکر فرهنگی ایران تغییر کند. انسان‌هایی مانند سعید نفیسی و ملک‌الشعرای بهار، هنگامی که دوره‌شان به پایان رسید، تفکرشان هم تمام شد و کسی نبود که کارشان را دنبال کند.

این پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران گفت:‌ یکی از دغدغه‌های زمان نفیسی، تغییر خط بود. در آن زمان این موضوع مطرح بود که در ایران هم مانند ترکیه خط فارسی را تغییر بدهیم و آن را لاتین کنیم تا پیشرفت کنیم. شاید آن زمان و اوایل دوره رضاخان می‌شد چنین کاری کرد ولی امروز نمی‌شود چنین کاری انجام داد و آن فرهنگ تغییر نکرد. کتاب دیگری که درباره نفیسی نوشته شده است، توسط سید فرید قاسمی نگاشته شده است. این کتاب، کوچک و جزو کتاب‌های جیبی است. قاسمی مححق تاریخ مطبوعات ایران است و در این کتاب‌های جیبی به معرفی چهره‌های تاریخ مطبوعات ایران پرداخته که یکی از این کتاب‌ها درباره نفیسی است. این کتاب حاوی خاطرات جالبی از نفیسی است.

وی افزود: نفیسی در روزنامه‌هایی مانند ارشاد، آفتاب و اطلاعات حضور داشت و تا آخر عمرش هم در روزنامه اطلاعات بود. خود او هم سردبیر روزنامه وطن بود. یک بار از نفیسی پرسیده شد که چه طور ممکن است تو این‌قدر نوشته باشی؟ او پاسخ داده بود زمانی را که دیگران صرف معرفی کارهای کرده خود می‌کنند، من صرف کارهای نکرده خود می‌کنم.

 

 
 
 
 
 

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=155

بررسی شیوه سعید نفیسی در نقد دیوان نظامی/ نخعی پرس

در عرصه نظامی پژوهی در ایران، کارهای سعید نفیسی به عنوان یکی از محققانی که آغازگر این راه بوده، درخور توجه است. نفیسی برای نخستین بار نمونه‌ای چند از اشعار نظامی را گرد‌آورد و در همین راستا به نگارش احوال وی پرداخت و با استناد به اشعار خود شاعر نکاتی مبهم را در زندگی و آثار وی روشن کرد. سالها بعد، نیز با جستجو در منابع مختلف، اشعار نظامی را جمع‌آوری کرد و به تصحیح آن همت گماشت و پژوهشهای قبلی خود را تکمیل کرد. با بررسی نقد و پژوهشهای نفیسی مشخص می‌شود که تلاش وی در روشن کردن زندگی نظامی بسیار مؤثر بوده و بابی جدید در عرصه تحقیق در زندگی این حکیم گشوده است، به طوری که تمام کسانی که بعد از آن در احوال نظامی تحقیق کرده‌اند، از مراجعه به آن بی‌نیاز نبوده‌اند. در این مقاله ضمن نگاهی به پژوهش نفیسی در احوال و اشعار نظامی و مقایسه مختصر آن با پژوهشهای دیگر محققان، شیوه‌ها و شگردهای نفیسی در نقد و تصحیح دیوان نظامی بررسی شده است.

ناصر نیکوبخت، عباس رنجبران

منبع: دانشگاه گیلان، مجله ادب پژوهی، جلد ۱، شماره ۳، ص ۸۳

http://www.nakhaeipress.com/1390-11-09-20-22-02/1045-

برخی از مقالات و نوشته‌های سعید نفیسی :

شرح حال نفیسی به قلم خودش/ واضح

اینجانب سعید نفیسی پسر مرحوم دکتر علی اکبر نفیسی ناظم الاطباء از احفاد حکیم برهان ادین نفیسی بن عوفی بن حکیم کرمانی طبیب معروف قرن هشتم و نهم هجری‏ مؤلف کتابهای مشهور در طب و شارح کتب ابن سینا و دیگران در تهران در 18 خردادماه‏ 1274 شمسی مطابق با 8 ژوئن 1896 میلادی متولد شده است.از جانب ما در نوادهء میرزا آقاخان اعتماد الدوله نوری صدر اعظم معروف ناصر الدینشاه است.دورهء ابتدائی و متوسطه را در تهران تحصیل کرده و دروه عالی ادبیات را در سویس و فرانسه پیموده است. سفرهای متعدد باروپا از آنجمله سویس و ایتالیا و آلمان و اتریش و چکوسلواکی و مجارستان‏ و بلغارستان و رومانی و اتحاد جماهیر شورری و دانمارک و هلند و ترکیه و عراق و لبنان و سوریه و مصر و پاکستان و افغانستان و هندوستان کرده است.

استاد دانشگاه تهران و عضو مؤسسهء فرهنگستان ایران و استاد دانشگاه کابل و استاد موقتی Visiting Professor در دانشگاههای اله‏آباد و بنارس و لکنهو و بمبئی و پتنه و ناکپور و دهلی و کلکته و علیگره و حیدرآباد دکن و تریواندروم و استاد موقتی‏ دانشگاه قاهره و استاد دانشگاه سن‏ژزف در بیروت.تاکنون صد و چهل و نه کتاب و نزدیک‏ دو هزار مقاله در موضوعات ادبی و تاریخی بزبانهای مختلف فارسی و اردو و ترکی و عربی و ارمنی‏ و فرانسه و انگلیسی و آلمانی و دانمارکی و عبری از او منتشر شده است.نزدیک صد و پنجاه‏ کتاب چاپ نشده دیگر دارد که بمرور از وی منتشر خواهد شد.از زبانهای قدیم اوستا و پارسی باستان و پهلوی و ارمنی و سریانی و پرتغالی آشناست.بعقیده من جوانان دانشمندیکه‏ میخواهند نامی از خود در جهان بگذارند باید بیش از همه چیز عاشق دلداده حق و حقیقت و پس از آن عاشق کار خود و ملت خود و زبان خود و بالاتر عاشق جهان و آدمی- زادگان باشند تا عاشق نباشد کشی شادکام و نیکنام در جهان نمی‏زید و نامش پس از مرگ‏ جاودان نمی‏ماند.

(1)-استاد نفیسی این شرح حال را چندی پیش در دفتر آقای دکتر شهریار نقوی بخط خودشان نوشته‏اند و بعد از آن کتابها و رساله‏های متعددی از آنمرحوم تألیف و منتشر شده است.وفات استاد در 23 آبانماه 1345 در تهران اتفاق افتاده.خدایش بیامرزاد و غریق‏ بحر رحمت خود کناد.                                                                                                                     

http://wazeh.com/n-4525837.html

 

گزینش نام ایران/ وبلاگ پرشین

تا اوایل قرن بیستم، مردم جهان کشور ما را با نام رسمی" پارس یا پرشین" می شناختند، اما در دوران سلطنت رضاشاه حلقه ای از روشنفکران باستان گرا مانند سعید نفیسی،محمد علی فروغی و سید حسن تقی زاده با حمایت مستقیم رضاشاه گردهم آمدند که نام کشوررا رسما به "ایران" تغییر داده وبه این منظور اقداماتی انجام دادند. بحث رجعت به ایران باستان و تاکید بر ایران پیش از اسلام قوت گرفته بود،"سعید نفیسی" از مشاوران نزدیک رضاشاه به وی پیشنهاد کرد نام کشور رسما به "ایران" تغییر یابد، این پیشنهاد در آذر ماه 1313 شمسی رنگ واقعیت به خود گرفت.

یادداشتی را که از نظر می گذرانید، مقاله ای از سعید نفیسی در روزنامه اطلاعات است که بعد از رسمی شدن عنوان ایران، دلایل و توجیه تاریخی و فرهنگی این انتخاب را با عموم مردم در میان گذاشته است.                                                                                  

مقاله سعید نفیسی :

کسانیکه روزنامه های هفته گذشته را خوانده اند شاید خبر بسیار مهمی را که انتشار یافته بود با کمال سادگی برگذار کرده باشند ، خبر این بود که دولت ما به تمام دول بیگانه اخطار کرده است که از این پس در زبان های اروپایی نام مملکت ما را باید « ایران » بنویسند .

در میان اروپائیان این کلمه ایران تنها اصطلاح جغرافیائی شده بود و در کتابهای جغرافیا دشت وسیعی را که شامل ایران و افغانستان و بلوچستان امروز باشد فلات ایران می نامیدند و مملکت ما را بزبان فرانسه « پرس » و به انگلیسی « پرشیا» و به آلمانی « پرزین » و به ایتالیایی « پرسیا » و به روسی « پرسی » می گفتند و در سایر زبان های اروپایی کلماتی نظیر این چهار کلمه معمول بود .

سبب این بود که هنگامی که دولت هخامنشی را در سال 550 پیش از میلاد یعنی در 2484 سال پیش کوروش بزرگ پادشاه هخامنش تشکیل داد و تمام جهان متمدن را در زیر رایت خود گرد آورد چون پدران وی پیش از آن پادشاهان دیاری بودند که آن را « پارسا » یا « پارسوا » می گفتند و شامل فارس و خوزستان امروز بود مورخین یونانی کشور هخامنشیان را نیز بنا بر همان سابقه که پادشاهان پارسی بوده اند «پرسیس » خواندند و سپس این کلمه از راه زبان لاتین در زبان های اروپایی به « پرسی » یا « پرسیا » و اشکال مختلف آن در آمد و صفتی که از آن مشتق شد در فرانسه « پرسان » و در انگلیسی « پرشین » و در آلمان « پرزیش » و در ایتالیائی « پرسیانا » و در روسی « پرسیدسکی » شد و در زبان فرانسه « پرس » را برای ایران قدیم پیش از اسلام ( مربوط به دوره هخامنشی و ساسانی ) و « پرسان » را برای ایران بعد از اسلام معمول کردند .

تنها در میان علما و مخصوصا مستشرقین معمول شده که کلمه ایران را برای تمام علوم و تمدن های قدیم و جدید مملکت ها و نژاد ها به کار بردند و از آن در فرانسه « ایرانین » و در انگلیسی « ایرانیان » و در آلمانی « ایرانیش » صفت اشتقاق کردند و این کلمه را شامل تمام تمدن های ایران جغرافیائی امروز و افغانستان و بلوچستان و ترکستان ( تاجیکستان و ازبکستان و ترکمنستان امروز ) و قفقاز و کردستان و ارمنستان و گرجستان و شمال غربی هندوستان دانستند و به عبارت آخری یک نام عام برای تمام ممالک ایرانی نشین و یک نام خاص برای کشوری که سرحدات آن در نتیجه تجاوزهای دول بیگانه از شمال و مشرق و مغرب در نیمه اول قرن نوزدهم میلادی تعیین شده بود وضع کردند .

اما کلمه ایرانی یکی از قدیم ترین الفاظی است که نژاد آریا با خود بدایره تمدن آورده است این شعبه از نژاد سفید که سازنده تمدن بشری بوده و علمای اروپا آن را به اسم هند و اروپایی ویا نزاد هندو و ژرمنی و یا هند و ایرانی و یا هند و آریائی خوانده اند از نخستین روزی که در جهان نامی از خود گذاشته است خود را به اسم آریا نامده و این کلمه در زبان های اروپائی « آرین » به حال صفتی یعنی منسوب به آریا و آری متداول شده است .

این نژاد از یک سو از سواحل رود سند و از سوی دیگر تا سواحل دریای مغرب را فرا گرفته یعنی تمام ساکنین مغرب و شمال غربی هندوستان و افغانستان و ترکستان و ایران و قسمتی از بین النهرین و قفقاز و روسیه و تمام اروپا و آسیای صغیر و فلسطین را به مرور زمان قلمرو خود ساخته است تمام زبان های ملل مختلف آن با یکدیگر روابط و مناسبات گوناگون دارد . تمام مظاهر فکر و تمدن آن با یکدیگر مربوط است . داستان ها و معتقدات آن همواره با یکدیگر پیوستگی داشته و همواره کره زمین مظهر خیر و شر آن بوده است . در اوستا که قدیم ترین آثار کتبی این نژادست ناحیه ای که نخستین مهد زندگی و نخستین مسکن این نژاد بوده است به اسم « ایران وئجه » نامیده شده یعنی سرزمین آریاها و نیز در اوستا کلمه « ایریا » برای همین نژاد ذکر شده است . همواره پدران ما به آریائی بودن می بالیده اند چنان که داریوش بزرگ در کتیبه نقش رستم خود را پارسی پسر پارسی و آریائی ( هریا ) از تخمه آریائی می شمارد و بدان فخر می کند .

در زمانی که سلسله هخامنشی تمام ایران را در زیر رایت خود در آورده معلوم نیست که مجموعه این ممالک را چه می نامیده اند زیرا که در کتیبه های هخامنشی تنها نام ایالات و نواحی مختلف قلمرو هخامنشی برده شده و نام مجموع این ممالک را ذکر نکرده اند . قطعا می بایست در همان زمان هم نام مجموع این ممالک لفظی مشتق از آرای باشد زیرا که تمام ساکنیت این نواحی خود را آریائی می نامیده اند و لفظ آریا در اسامی نجبای این ممالک بسیار دیده شده است . قدیمی ترین سند کتبی که در جهان موجود است و ضبط قدیم کلمه ایران در آن می توان یافت گفته " آرانوستن" جغرافیادان معروف یونانی است که در قرن سوم پیش از میلاد می زیسته و کتاب وی از میان رفته ولی استرابون جغرافیا دان مشهور یونانی از آن نقل کرده و وی آن را « آریانا » ضبط کرده . از این قرار لااقل در دو هزار و دویست سال پیش این کلمه معمول بوده است .

مقاله سعید نفیسی در روزنامه اطلاعات/اول دی 1313

بنابراین قدیمی ترین نام مملکت ما همین کلمه ایران بوده یعنی نخست نام ایریا که نام نژاد بوده است نام مملکت را آیریان ساخته اند و سپس به مرور زمان ایریان ، آیران شده و در زمان ساسانیان ایران ، ایران ( به کسر اول و سکون دوم ) بدل شده است و در ضمن اران ( به کسر اول ) نیز می گفته اند . چنانکه پادشاهان ساسانی در سکه و کتیبه ها نام خود را پادشاه ایران و اران می نوشته اند و از زمان شاپور اول ساسانی در سکه ها لفظ انیران هم دیده می شود زیرا که الف مفتوح در زبان پهلوی علامت نفی و تجزیه بود و انیران یعنی بجز ایران و خارج از ایران و مراد از آن ممالک دیگر بوه است که ساسانیان گرفته بودند .

در همین دوره ساسانی لفظ ایرانشهر یعنی شهر ایران ( دیار و کشور ایران ) نیز معمول بوده است و عراق را که در میان مملکت بدین اسم برده به اسم « دل ایرانشهر » می نامیدند .

کلمه ایرانشهر را فردوسی و شعرای دیگر قرن پنجم و ششم ایران نیز به کار برده اند . پس مراد از ایرانشهر تمام مملکت ساسانیان بوده است چنان که تا زمان حمدالله مستوفی قزوینی مولف نزهت القلوب که در اواسط قرن هشتم هجری بوده یعنی تا چهارصد سال پیش همین نکته رواج داشته است و وی حدود ایران را چنین معلوم می کند : از مشرق رود سند و کابل و ماوراء النهر و خوارزم ، از مغرب اران ( ماوراء قفقاز ) تا قلمرو روم و سوریه از شمال ارمنستان و روسیه و دشت قپچاق و دربند و از جنوب صحرای نجد بر سر راه مکه و خلیج فارس .

اما کلمه ایران که اینک در میان ما و اروپائیان معمول است و لفظ جدید همان کلمه ای است که در زمان ساسانیان معمول بوده در دوره بعد از اسلام همواره متداول بوده است و فردوسی ایران و ایرانشهر و ایران زمین را همواره استعمال کرده و حتی شعرای غزنوی نیز ایرانشهر و ایران را در اشعار خود آورده و پادشاهان این سلسله را خسروان این دیار دانسته اند .


پس از اینکه اروپائیان مملکت ما را در عرف زبان خود پرس یا نظائر آن می نامیدند و این عادت مورخین یونانی و رومی را رها نمی کردند چه از نظر علمی و چه از نظر اصطلاحی به هیچ وجه منطق نداشت زیرا که هرگز اسم این مملکت در هیچ زمان پراس یا کلمه ای نظیر آن نبوده و همواره پارس یا پرس نام یکی از ایالات آن بوده است که ما اینک فارس تلفظ می کنیم .

حق همین بود که ما از تمام دول اروپا خواستار شویم که این اصطلاح غلط را ترک کنند و مملکت مار ا همچنان که ما خود همواره نامیده ایم ایران و منسوب آن را ایرانی بنامند .

شکر خدای را که این اقدام مهم در این دوران فرخنده به عمل آمد و این دیاری که نخستین وطن نژاد آریا بوده است به همان نام تاریخی و باستانی خود خوانده خواهد شد .

اینک در پایان این کار مهمی که به صرفه تاریخ ایران صورت گرفته است جای آن دارد که ما نیز در میان اصطلاح باستانی زمانی ساسانی و ادبای ایران را زنده کنیم و مملکت ایران را هم پس از این ایرانشهر بنویسم و بگوئیم زیرا گذشته از آن که یادگار حشمت و شکوه ساسانیان را زنده کرده ایم و دیار اردشیر بابکان و انوشیروان را بهمان نامی که ایشان خود می خوانده اند نامیده ایم که کلمه بسیط را به جای دو لفظ مرکب به کار برده ایم و امیدوارم که این پیشنهاد در همان پیشگاهی که پاسبان تمام بزرگی های گذشته و آینده ایران است پسندیده و پذیرفته آید .

http://hrstories.persianblog.ir/tag/

 

تقریظ بر فرهنگ فارسی نظام تالیف داعی الاسلام/ مجلات تخصصی نور

نویسنده : سعید نفیسی

سزد گر دل چو پروانه بسوز در اتش غیرت‏ که شمع بزم اغیار است محبوب دلارامش‏ قرار از من چنان برده است ذوق دانهء خالش‏ که مرغ دل نیاساید مگر در حلقهء دامش‏ بکامت گرچه شیرین مینماید طعم عشق اول‏ مشو غره ز آغازش که باشد تلخ انجامش‏ حدیث از جام گو ساقی و حرف غصه را طی کن‏ که از جم نیست باقی در جهان جز قصهء جامش‏ خوشا فصل بهار و وصل یار و بادهء گلگون‏ غنیمت بشمر اینفرصت که معدود است ایامش‏ عجب نبود بدیعا گر بود کم نعمت دانا که انعام جهان دون بود مخصوص انعامش

*(قطعه)*

ای پسر در جهان مباش دو کس‏ تا بجان باشی از جهان ایمن‏ اولین دستیار بدعت نو آخرین پای‏بند رسم کهن‏ و رشدی زین دو کس یکی کردی‏ پیرهن را بدست خویش کفن‏ این سخن نیز گفتنیست که مرد گر کفن خواست جای پیراهن‏ یا کله دار مه شود بسریر یا دهد در ره کله سروتن

وحید

*(تقریظ)* بر فرهنگ فارسی نظام تالیف داعی الاسلام

نکارندهء این سطور را مطالعهء جلد اول فرهنگ نظام تالیف دانشمند زمانه‏ اقای سید محمد علی داعی الاسلام معلم ادبیات فارسی در کلیه دکن ادام اللّه ایام‏ افاضاته نصیب شد.و بحمد اللّه پس از سالی چند که آرزوی انجام این تالیف منیف را داشتم بخت یاری کرد و گذشت که بدین دیدار کامیاب شدم و هرچه «ارمغان » شماره 105 (صفحه 299)از مزایای این کتاب بنویسم باز کوتاه آمده‏ام کسانی که در فرهنگهای زبان پارسی‏ تتبع کرده‏اند دانند که تاکنون کتابی نبود که عامه پارسی زبانان را بکار آید و خواص‏ را نیز مشکلی گشاید عموما مؤلفین کتب لغت در ضبط متروکات و مهجورات زبان‏ فارسی کوشیده‏اند و هرچه خود دانسته‏اند جزو بدیهیات شمرده و ترک اولی کرده‏اند و انچه نیز در کتب خویش بضبط آورده‏اند اغلب کلماتیست که در صحت آن یا شک‏ و یا یقین حاصلست که لغات مجعول و ساختهء این و آنست و بهمین جهته کتابی می‏بایست‏ که در آن رطب و یابس را از هم جدا کنند و درست را از نادرست باز شناسند و جامع‏ تمام الفاظی باشد که در مشافهات و مکاتبات زبان پارسی بکارست چه ائمهء لغت امروز خواننده و جوینده را باید بالمره نادان فرض کنند و چنین انکارند که منکر بدیهیات‏ و جاهل واضحات نیز هست که بکتاب ایشان نیازمند تواند شد و آن کتاب باید برگذارندهء تمام این حوائج باشد و چون کف گشاده‏ای بود که هر خواهنده و در یوزه‏گری‏ را از خویش نومید نراند و البته چنین کاری از هر نو خاسته و از ره رسیده‏ای‏ ساخته نیست و دانشمندی را باید که احاطهء تام بر تمام مقاسیم زبان داشته باشد سپاس‏ یزدان دانا راه این ره‏بپای کوشش و پایداری مؤلف محترم این کتاب که از غنایم‏ دورانست پوئیده شد و ازین پس کتابی در میان پارسی زبانان خواهد بود که چون‏ خوان گشاده‏ایست مرتهی دستان و مر توانگران را و هرکس بفراخور دانش خویش‏ از آن کام تواند یافت من بنده هرچه در محاسن این کتاب نکارم فریضه‏ای را که‏ در سپاس از مؤلف دانشوران بر ذمه دارم بتمامت نگزارده‏ام و هرکس بجز وی از آن مرور کند و بر یکی از صحایف آن دیده بگشاید خود گواهی خواهد بود که چنین‏ کاری بزرگ جز از بزرگان دانش ساخته نیست و چون خود نیز سالیان دراز درین‏ راه دشوار گام زده‏ام دانم که چنین کاری جز بپایمردی تمام و سالها اندیشه و تتبع و«ارمغان » شماره 105 (صفحه 300)استقصا و تصفح کتب و تفحص از زبان مردم دور و نزدیک کسی را دست ندهد و گذشته ازین جویندگی‏ها و پویندگی‏های چند ساله حافظه‏ای توانا ورائی صائب و نظری‏ رسا لازمست که گردامدهء هزار و سیصد سال زبان فارسی را بیک جای بیا کند و بزبانی‏ نزدیک بفهم دانا و نادان ببیان آورد و این همه در کسی گرد نتواند شد جز آنکه‏ از نوادر دیار خویش باشد و مخصوصا التزامی که مؤلف محترم کتاب بر خویش‏ هموار کرده است تا هر لغتی را با شاهدی از نثر فارسی و آنهم از محاورات زبان توام‏ سازد کار را دشوارتر ساخته است ولی نیک‏بختی را که مؤلف توانای این کتاب از جملهء این شواهق و مضایق نیکو برآمده است و مشکلی نیست که بروی آسان نگشته‏ باشد دیگر از مزایای آشکار این کتاب آنست که تاکنون اکثریت لغویون ایران‏ لغات عرب معمول در زبان پارسی را بعمداز کتب خویش نفی کرده‏اند و حال‏ آنکه این زبان شیوای ما که بجرات می‏توان گفت از شیواترین و بلیغ‏ترین زبانهای‏ عالمست از روز پیدایش خویش با بعضی از لغات عرب سرشته شده و چنان بهم‏ آمیخته است که هرگز جدائی بمیان نتوان آورد لذا ضبط مستعملات زبان عرب در فارسی از جملهء فرایض نخستین بشمار تواند آمد و هر کتابی که از این نیمهء زبان‏ ما تهی باشد در حکم بنائی ناقص و شالوده‏ای ناسازست و از طرف دیگر پارسی‏ زبانان را بقوانین عرب نتوان باز گذاشت چه گذشته از آنکه زبان عربی قلزمیست‏ بی‏کران و گردابی بی‏پایان حد مستعملات زبان عرب را در پارسی نیز باید نکهداشت‏ و بیش از آن را رو نتوان شمرد و اگر در کتب لغت فارسی متداولات زبان عرب را ضبط نکنند جویندگان و پژوهندگان همواره درتیه گمراهی افتند و هرگز ندانند که تا کجا باز توان ایستاد وانگهی تمام سعت زبانما در اینست که کلمات مرکب بسازند و اغلب آن کلمات ترکیبی است از یک لفظ پارسی و یک لفظ تازی که جامع معنی«ارمغان » شماره 105 (صفحه 301) هر دو لفظست و اندرخور انست که در کتب بضط آید و چون این کتاب جامع‏ این الفاظ نیز هست در بر دانشمندان زمانه مقامی دیگر خواهد داشت و نگارندهء این سطور را ازین پس آرزوئی دیگر نخواهد بود جز آنکه زودتر سایر مجلدات‏ این تالیف منیف زیور افزای بساط دانش گستران ایران شود بمنه و توفیقه

طهران-آبانماه 1308

سعید نفیسی

بقلم نصرت الله کاسمی

*(ادبیات خارجی) بقیه شرح حال الفردموسه‏ (بیک ستاره)بعد از طوفان‏1*

ای کوکب رنگ پریده شب و ای پیک دور نشینی که پیشانی روشن و سفیدت از خلال ابرهای تیره و سیاه خاوران میدرخشد از قصر نیلگون‏ آسمانی خویش در زمین بچه مینگری؟

طوفان گذشت و بادها آرام گرفتند جنگلی که از وزش تند بادها میغرید اکنون از قطرات بارانی که روی برگ درختان خود نگاهداشته بر فراز خس و خاشاک سرشک میریزد!

پروانه طلائی رنگ در گردش آرام خود از چمن‏زارهای خوش رنگ‏ و بو میگذرد      

(1) A une etoile(Apres l'orage)        

http://www.noormags.com/view/fa/ArticlePage/456638                                                                                

نوشتار منتشرنشده اى از زنده یاد استاد سعید نفیسى/ شاهنامه و ایران

جشن مهرگان یا خزان :

پیدا است که در دوره پیش از اسلام مراسم مهرگان مانند مراسم نوروز بوده به همین جهت بسیارى از مولفان همیشه نوروزو مهرگان را با هم نام برده اند. احتمال بسیار مى رود که در دوره هخامنشیان به جشن مهرگاناهمیت خاصى داده باشند زیرا که پادشاهان این سلسله مهر را خداى بسیار بزرگى دانسته اند و به آن سوگند خورده اند.

نیز در دوره هخامنشى یکى از مهم ترین مراسم مهرگان دادن بارعام بوده چنان که در نوروز مى کرده اند و نیز در مهرگان مانند نوروز از نواحى مختلف کشور برایشان هدایایى مى فرستاده اند. کتزیاس مورخ معروف یونانى که خود به عنوان پزشک در دربار هخامنشى بوده است صریحاً مى نویسد که شاهنشاهان ایران نمى بایست هرگز سست شوند مگر در روزى که براى ستایش مهر جشن برپا مى کردند و شاهان در این روز جامه ارغوانى مى پوشیدند.

از بردن هدایاى مختلف به وسیله نمایندگان ملل مختلف به دربار ایران که تصاویر آن در نقش هاى برجسته تخت جمشید باقى مانده است پیدا است که مانند دوره ساسانى در نوروز و مهرگان براى پادشاهان پیشکش مى فرستاده اند. چنان که ترابون مورخ معروف یونانى هم مى گوید که ساتراپ یعنى شهردار ارمنستان هر سال هزار کره اسب براى شاهنشاه هخامنشى مى فرستاد که مى بایست در جشن مهرگان به نظرش برسانند. دوریس از نویسندگان یونانى قرن چهارم پیش از میلاد گفته است که در جشن مهرگان شاهنشاه هخامنشى خود مى رقصید. در این روز گیاهانى مخصوص براى شاه مى بردند که احتمال مى رود سیسنبر یا یکى دیگر از سبزى هاى خوشبو باشد.پس از استیلاى یونانیان و مقدونیان بر ایران تقویم اوستایى تا مدتى از دوره اشکانى در ایران متروک مانده و تقویم دیگرى رواج داشته که ایرانیان به آن تاریخ اسکندرى گفته اند. درباره مبداء این تاریخ اختلاف است. بعضى آن را از جلوس اسکندر در ۳۳۶ پیش از میلاد، برخى از مرگ او در ۳۲۳ یا سال هفتم پادشاهى او و پیروزى بر داریوش سوم در ۳۳۰ و یا جلوس سلوکوس ینکاتر موسس سلسله سلوکى در ۳۱۲ پیش از میلاد دانسته اند و این قول اخیر درست تر مى نماید. در هر صورت در این دوره ناچار جشن هاى تقویم اوستایى متروک مانده است زیرا که ماه هاى مقدونى را رعایت مى کرده اند. چنان مى نماید که اشکانیان هم تا مدتى همان تقویم مقدونى را به کار برده اند و ظاهراً تنها در زمانى خسرو پسر فیروز اشکانى دوباره تقویم اوستایى در ایران رواج یافته است چنان که در کتاب غرراخبار دکرانوس آمده است که این شاهنشاه اشکانى در روز مهرگان بار مى داد و بزرگان کشور براى او هدایا مى بردند و موبد موبدان نیز همین کار را مى کرد و شاید پیشکش هاى او زودتر از اعیان دیگر به شاه مى رسید. از سوى دیگر در روى سکه هاى برخى از شاهان اشکانى و اسناد دیگر این دوره ماه هاى تقویم اوستایى دیده مى شود چنان که در همین دوره در زمان بعدش به تدوین کتاب اوستا نیز اقدام کرده اند. اما در دوره ساسانیان نوروز و مهرگان اهمیت خاصى داشته اند و همواره تقویم اوستایى را به کار برده اند. در این دوره بار عام دادن پادشاهان تنها در جشن نوروز و مهرگان بوده است. پیدا است که در مهرگان سرودها و آهنگ هاى مخصوصى بوده که در آن روز مى زده اند چنان که در میان نام هاى پرده هاى موسیقى دوره ساسانى «مهرگانى» و «مهرگان بزرگ» و «مهرگان خردک» را ذکر کرده اند. در مهرگان و نوروز، مردم ایران مشک، عنبر و عود هندى به یکدیگر هدیه مى دادند و پادشاهان روغن بان بر خود مى مالیدند. پادشاهان در این روز تاج بر سر مى گذاشتند که صورت آفتاب در آن بود و عقیده داشتند که در این روز خورشید آشکار شده است. مراسم دیگر این جشن همان است که در نوروز متداول بود. در دوره اسلامى هم چنان که مراسم نوروز اهمیت داشت مراسم مهرگان را نیز ایرانیان اهمیت مى دادند و برخى از کارهایى را که در نوروز مى کردند در مهرگان هم مى کردند و از آن جمله دادن هدایاى مهرگانى بود چنان که در سال ۱۲۰ هجرى اسدبن عبدالله حکمران تازى در بلخ بود، دهقانان از جشن مهرگان براى او هدیه بردند و دهقان برات هم پیشکش نزد او برد. همین کار را با خلفا مى کردند و حسن بن دهب در مهرگان جامى زرین براى متوکل خلیفه فرستاد که در آن هزار مثقال عنبر بود و اشعارى در تهنیت براى او سرود. دیگرى از شاعران هم براى متوکل اشعارى به همین مناسبت سروده است. در دربارهاى ایرانى هم چنان که نوروز را جشن مى گرفتند مهرگان را نیز برپا مى کردند و شاعران در مهرگان نیز مانند نوروز قصایدى در ستایش ممدوح خود مى آوردند دواوین شعراى ایران پر از این گونه اشعار است و گاهى آن را در شعر «جشن خزان» گفته اند. پیداست که پادشاهان در جشن مهرگان به زیردستان خود هدیه و خلعت مى داده اند و از آن جمله جامه خز و سکه بوده است، چنان که منوچهرى در قصیده اى که به همین مناسبت در ستایش منوچهربن قابوس پادشاه زیارى سروده است مى گوید: اى رئیس مهربان این مهرگان خرم گذار/ فر و فرمان فریدون را تو کن فرهنگ هنگ / خز بده اکنون برزمه مى ستان اکنون برطل مشک ریز اکنون بخرمن عودسوز اکنون پیداست که در این جشن مى مى خورده و عود مى سوخته اند. نیز پادشاهان به لشکریان خود در مهرگان جامه زمستانى داده اند و ابوالریحان گفته است که در زمان وى چون مهرگان به اول پاییز افتاد پادشاهان خراسان به لشکریان خود جامه پاییز و زمستان دادند.گاهى که مهرگان با یکى از اعیاد مذهبى مسلمانان مصادف مى شد مى خوردن و نشاط کردن را ترک مى کردند چنان که بیهقى مى گوید در روز چهارشنبه ۹ ذالحجه که جشن مهرگان بود چون روز عرفه بود و مسعود روزه داشت کسى زهره آن را نداشت نشاط کند. جاى دیگر به مناسبت جشن مهرگان سال دیگر مى گوید در این روز که دوشنبه بود که مسعود به جشن نشست و نثار و برید و ظروف و ستور به اندازه اى آورده بودند که حد نداشت و براى صاحب دیوان معروف بسیار هدیه فرستاده بود و بزرگان دیگر چون خوارزم شاه و ایران، چنانیان و گرگان و مازندران و قصدار و مکران نیز هدایاى دیگر فرستاده بودند و روز چهارشنبه عید کردند. از اینجا پیدا است که از دوشنبه تا چهارشنبه سه روز جشن گرفته اند. در این مراسم مکرر از آیین جشن مهرگان یاد کرده و گفته است که رسولان عراق و ترکستان به حضور امیر مى رفتند و اولیا و بزرگان در برابرش مى نشستند و شعرا پیش مى آمدند و شعر مى خواندند و پس از ایشان مطربان مى آمدند و مى زدند و شراب مى خوردند و بر سر خوان امیر و خوان سرهنگان و فرماندهان لشکریان مى نشستند، شراب مى خوردند و مشرب هاى بزرگ به کار مى بردند چنان که مست به خانه مى رفتند و امیر به شاعران صلت مى داد چنان که یک بار به علوى پنجاه هزار درم داده که با پیل به خانه او برده اند و به عنصرى هزار دینار داده و به شاعران کوچک تر هر یک بیست هزار درم داده است و به مطربان هزار درم بخشیده است. این توجه فوق العاده به جشن مهرگان تا استیلاى مغول بر ایران برقرار بوده و پس از آن دیگر این جشن از رونق افتاده است.

ایران من ایران من جانم فدایت*کل زمین و آسمانها خاک پایت/ایران من ایران من روح و تن من*سبز و سپید و سرخ تو پیراهن من

http://www.shahnamehvairan.com/index.php?option=com_content&view

 

زبان فارسی در هندوستان  ،سعید نفیسی/ایران بوم

برگرفته از ماهنامه ارمغان، دورۀ 26، شمارۀ 1، فروردین 1336، ص 30-37‌، گفتنی است این نوشتار متن سخنرانی استاد سعید نفیسی است که در انجمن روابط ایران و هند ایراد کرده‌اند.

چنانکه برخی از حضار محترم آگاهی دارند اخیراً پس از سفرهای سابق که به هند کرده بودم 5 ماه در هندوستان بودم و به زودی به آن سرزمین دانش پرور برمی‌گردم.

نکتۀ مهمی که دربارۀ هندوستان هست و به عقیده من می‌بایست همه ایرانیان از جزئیات آن با خبر باشند رواج فرهنگ و ادب و زبان ما در آن دیار است.به همین جهت امروز می‌خواهم کلیاتی از این مطلب را به اطلاع خانمها و آقایان که مجلس ما را به قدوم خود آراسته‌اند برسانم.

دربارۀ نژاد آریایی مدتها در میان تاریخ نویسان و دانشمندان عقاید مختلف و متضاد رواج داشت اما امروز در نتیجۀ آخرین مطالعات و کشفیات ثابت است که نژاد آریایی روزی در سرزمین پامیچر پدید آمده و پس از چندین قرن بنای مهاجرت را به سوی جنوب مهد خود گذاشته است.در این مهاجرت آریاییان به دو دسته تقسیم شده‌اند گروهی رو به مشرق و گروهی رو به مغرب رهسپار شده‌اند.آنها که به مشرق روانه شده‌اند به هندوستان رسیده و شعبۀ آریایی هندی را فراهم کرده‌اند و آن گروه که به مغرب رفته‌‌اند به ایران آمده‌اند و آریاییان ایرانی از بازماندگان ایشان هستند.

در این مدت دراز آریاییان هندی و ایرانی که برادران پدر و مادری بوده‌اند در مدت ده هزار سال نه تنها همواره همسایه دیوار به دیوار بوده‌اند بلکه هرگز در میانشان جدائی نیفتاده و همیشه نزدیک ترین روابط مادی و معنوی را با یکدیگر داشته و تاریخ دوره هخامنشی و اشکانی و ساسانی ایران بهترین گواه این مدعی است. در دوره ساسانیان که اسنادی کامل تر از آن برای ما مانده است حتی روابط علمی و ادبی در میان ایران و هندوستان کاملاً برقرار بوده و دانشمندان دو کشور به سرزمین یکدیگر سفر کرده‌اند. کلمات هند و هند وهندی وهندوستان الفاظیست که ایرانیان دربارۀ کشور و مردم آن به کار برده‌اند. در قرن اول هجری اسلام از راه ایران به هندوستان رفته است و از آن پس همواره گروه گروه و دسته دسته مرد و زن و خرد و بزرگ ایرانی به آن سرزمین رفته یا در آنجا مانده و یا با ثروت سرشار به ایران بازگشته‌اند و مخصوصاً بارها در موقع خطر بهترین پناهگاه مردم ایران سرزمین هند بوده است و هنوز در آن دیار عده کثیر مردمی هستند که پدران ایرانی یا مادران ایرانی خود را به یاد دارند. از نظر معنوی روابط زبانهای ایرانی و هندی که از یک ریشه‌اند مخصوصاً زبان اوستا یا سنسکریت و روابط مذاهب و ادیان ایران پیش از اسلام با مذاهب و ادیان قدیم هند نیز از بدیهیّات است که بیش و کم همه می‌دانند و در کتابها درج شده است و چنانکه داستانهای ملی ایرانی که در اوستا و شاهنامه هست دوریک و داومها بهارته دو کتاب دینی و ادبی هند نیز دیده می‌شود و برخی از نام های پهلوان اساطیری دو کشور شباهت بسیار به یکدیگر دارند در میان تصوّف ایران و معتقدات هندوان قدیم نیز مناسبات فراوان هست و زندگی برخی از مشایخ تصوف ما شباهت فوق‌العاده با زندگی بودا دارد.

در هزار و چهارصد سال پیش از این یعنی در 369 قمری ناصرالدین سبکتکین که تربیت شده و دست پروردۀ دربار سامانیان بود، با لشکریان ایرانی و فارسی زبان خود به هند رفت و از آن پس زبان فارسی در آن کشور به همان اندازه ایران رواج داشته است و به جرأت می‌توان اندوختۀ هزار سالۀ این زبان را به دو قسمت تقسیم کرد و گفت یک قسمت از آن در ایران و قسمت دیگر در هندوستان فراهم شده است.

از آن روز تا صد سال پیش همواره زبان پادشاهان و امرای مسلمان در سراسر هندوستان و حتی در نواحی جنوبی آن سرزمین مانند دکن و ناحیۀ مدراس و کرناتک زبان فارسی بوده است و دولت استعماری انگلیس در هند تقریباً تا سال 1850 میلادی با مردم هند به وسیلۀ زبان فارسی سر و کار داشته است.در مدت 563 سال یعنی از 369 تا 932 قمری سی و دو خاندان در نواحی مختلف هندوستان پادشاهی کرده‌اند که برخی از ایشان از نژاد ایرانی بوده‌اند و همه ایشان به زبان فارسی سخن می‌رانده‌اند.از شمال تا جنوب یعنی از کشمیر و پنجاب و راجپوتانا و آسام و بهار تا بنگاله و گجرات و بیجاپور و دکن و کلکنده درین دربارهای سی و دوگانه همواره شاعران و نویسندگان فارسی زبان بوده‌اند.آنچه تاکنون کتاب در تاریخ هندوستان نوشته شده به زبان فارسی است و زبان فرق مختلف تصوف هند مخصوصاً سهروردیان و چشتیان و قادریان و نقشبندیان و مجدیان هند هنوز هم فارسی است و صدها کتاب تصوف فارسی در هندوستان تألیف کرده و اکثریت آنها را چاپ کرده‌اند به طوری که می‌توان در کمال سهولت فهرستهی از کتابهای فارسی چاپ هند تهیه کرد که شمارۀ آنها از سه هزار بالاتر می‌رود.در 15 شعبان 932 ظهیرالدین بابر شاهزاده تیموری که در خراسان زاده و در همانجا پرورش یافته بود و خود به زبان فارسی شعر می‌گفت و چیز می‌نوشت به هند رفت و قسمت اعظم هندوستان را گرفت و سلسله مقتدر بابری یا معقول را در هندوستان تأسیس کرد که تا 13 شعبان 1274 قمری یعنی 342 سال و دو روز کم در یکی از بزرگترین قاره های جهان حکمرانی کردند.در دربار این شاهان هند همواره عده کثیر نویسنده و شاعر فارسی زبان چه از مردم هند و چه از ایرانیانی که به هند رفته‌اند زیسته‌اند و در دورۀ صفویه که در ایران به ادبیات چندان توجهی نداشته‌اند شهرهای مهم هند میعاد ادبیات زبان فارسی بوده است.

مخصوصاً در دربار همایون و اکبر و جهانگیر و شاه جهان و اورنگ زیب از 937 تا 1119 قمری یعنی مدت 182 سال عدۀ نویسنده و شاعر بیش از ایران بوده است. کسانی که در تاریخ ادبیات قرن دهم و یازدهم زبان فارسی کار می‌کنند برای صد هشتاد از شاعران و نویسندگان زبان فارسی باید به هندوستان و به کتابهایی که در هند تألیف شده است رجوع کنند.

هندوستان در شعر فارسی این دوره به اندازه‌ای مؤثر بوده است که سبک مخصوص امپرسیونیسم شعر فارسی را سبک هندی نام گذاشته‌اند و از زمان صائب همه گویندگان بزرگ ما حتی کسانی که در ایران بوده و به هند نرفته‌اند به این روش سخن گفته‌اند.در پایان دورۀ صفویه این دو روش در ایران متروک و منسوخ شد اما در سرزمین هندوستان تاکنون باقیست و در کشورهای فارسی زبان خارج از هند و ایران مانند افغانستان و تاجیکستان و فارسی زبانان آسیای مرکزی مانند سمرقند و بخارا و تاشکند و آن نواحی اقبال عظیمی نسبت به آثار بزرگان این سبک مخصوصاً صائب و بیدل و غالب هست.حتی در دوره‌ای که هندوستان استقلال خود را از دست داد و زبان فارسی از آن رواج خود افتاد سرایندگان هند دست از این زبان و سرودن به این زبان برنداشته و درین دوره چند شاعر بزرگ در هند پدید آمده‌اند که میرزا اسدالله خان غالب دهلوی سردستۀ ایشان است و آخرین شاعران بزرگ مانند میرغلام علی آزاد بلگرامی و سراج‌الدین علی خان آرزو و شبلی نعمانی و محمد اقبال دنبالۀ کار پیشینیان خود را گرفته و یکی از بهترین شاعران فارسی زبان هند غلام قادر گرامی تا اوایل قرن حاضر در حیدرآباد دکن می‌زیست.
امرای خاندان تالپور که آخرین مدافعان استقلال هند بودند همه پشت در پشت شاعر زبان فارسی بوده‌اند و از همه ایشان دیوان شعر فارسی باقی مانده است.

اگر کسی بخواهد مجموعه‌ای از تذکره های شعرای فارسی زبان هند ترتیب بدهد باید از لبالب‌الالباب محمد عوفی که قدیم تذکره شاعران است و در دربار شمس‌الدین القتمش در دهلی تألیف شده است شروع بکند و بیش از صد کتاب درین زمینه در دست داریم که تقریباً یک نیم از آنها چاپ شده است. شعر فارسی را در هند از قرن پنجم با ابوالفرج رونی و مسعود سعد سلمان باید شروع کرد و تا امروز دامنۀ آن کشیده می‌شود زیرا که هنوز در هند کسانی هستند که به فارسی شعر می‌گویند.در این میان صدها شاعر معروف مانند خسرو دهلوی و حسن دهلوی و عرفی و نظیری و ظهوری و غنی کشمیری و غنیمت کشمیری و سلیم طهرانی و طالب آملی و قاسم کاهی و ابوالفیض فیضی و ابوالفضل غلامی و نوعی جنوشانی و ملک قمی و مد کاشانی و نیّر لاهوری و قدسی مشهدی و طغرای مشهدی و ناصر علی برهندی و چندربهان برهمنی و دارا شکوه قادری و نعمت خان عالی و نور‌العین واقف و شیخ محمد علی حزین و آفرین لاهوری و جان جانان مظهر و بیدل و غالب و گرامی و اقبال بر می‌خوریم.

برخی‌از خاندانهای‌امرای نواحی مختلف هندوستان مانند پادشاهان‌اودر در لکنهو و‌امرای بهوپال و خاندان نظام دکن و خاندان والاجاهی مدراس و حتی‌امرای میسور از آن جمله تیپوسلطان ‌اهتمام فوق‌العاده در پرورش ادب فارسی داشته‌اند و حتی تاریخ تیپو سلطان را به زبان فارسی نوشته‌اند.

رشتۀ دیگر از ادب فارسی که در هند به اوج کمال و ترقی خود رسیده لغت نویسی است و قطعاً می‌توان گفت که نود درصد از کتابهای لغت فارسی را در هند تألیف کرده‌اند و بسیاری از آنها که چاپ شده مانند برهان قاطع و فرهنگ جهانگیری و فرهنگ رشیدی و غیاث‌اللغات و فرهنگ آنندراج و شرف نامه و مؤید‌الفضله از مهمترین مصالح لغت نویسی زبان فارسی هستند.همچنین در عروض و معانی و بیان و صرف و نحو بدیع فارسی کتاب های فراوان در هند تألیف کرده‌اند و از جمله کارهای بسیار مفید ادبای هند شروح متعددیست که بر مهمترین کتاب های ما مانند گلستان و بوستان و دیوان حافظ و مثنوی و تحفۀ‌العراقین و دیوان خاقانی و دیوان انوری و حدیقۀ‌الحقیقه سنائی و حتی کتابهای نثر مانند اخلاق ناصری، اخلاق جلالی و نظایر آن پرداخته‌اند.

در نثر فارسی درین دوره آثار جالبی برای ما گذاشته‌اند مانند آثار ابوالفضل بن ارک متخلص بعلامی و عبدالقادر بدوانی و تاریخ فرشته و تاریخ الفی و بسیاری از کتابهای دیگر که از بس فراوانست از شمردن نام آنها خودداری می‌کنم. بسیاری از کتابهای عربی مهم را در هند به زبان فارسی ترجمه کرده‌اند مانند وفیات‌الاعیان ابن خلکان و فرج بعدالشدۀ تنوخی و احیاء‌العلوم غزالی و طبقات‌الصوفیه جامی و آداب‌المریدین سهروردی و بر بسیاری از مهمترین کتابهای تصوف شروح ... تألیف کرده‌اند و از آن جمله سید محمد گیسودراز عارف مشهور هند مهمترین کتب تصوف را شرح کرده است و همه شروح او به فارسی است.

ادبا و دانشمندان هند مهمترین کتابهای ادبی سنسکریت را به فارسی ترجمه کرده‌اند مانند مها بهارته و اوپینشاد و پنجه تنتره و لیلارتی.

درین مدت هزار سال هموراه تعلیمات و تبلیغات مشایخ بزرگ هند مانند بهاء‌الدین ؟؟ریاملتانی و معین‌الدین حسن سکزی و قطب‌الدین بختیار کاکی و نصیرالدین چراغ ؟؟؟ و شیخ احمد مجدد الف ثانی و شرف‌الدین منیری و نظام‌الدین اولیاء و فریدالدین ؟؟؟؟ شکر یا شکر گنج دهلوی زبان فارسی بوده است و کتابهای بسیار در مقامات این ؟؟؟ بزرگ به همین زبان نوشته‌اند.در آغاز این دوره که زبان فارسی در هند رایج شده است در پایان قرن پنجم ؟؟ در نتیجۀ اختلاط زبان فارسی با زبان سنسکریت زبان هندی پدیدار شده است سپس در آغاز دورۀ بابری در اواسط قرن دهم زبان اردو به همین گونه پیدا شده است ؟؟ از زبان فارسی رایج ترین زبان های هندوستان شده و اینک زبان عمومی‌عده ؟؟؟ از مردم هند و مخصوصاً مسلمانان آن دیار و مسلمانان پاکستان شرقی و غربی است اندازه‌ای زبان فارسی افغانستان را در زیر نفوذ خود گرفته است.زبان اردو در حدود شصت درصد کلمات فارسی دارد و تقریباً همه اسامی و ؟؟؟ آن را از فارسی گرفته‌اند و افعال و ضمایر و حروف عطف و ربط آن از ریشه هندی است.

بسیاری از کلمات فارسی که در قرن نهم و اوایل قرن دهم در میان همۀ فارسی زبانان معمول بوده و اینک در ایران متروک شده است در زبان اردو باقیست مثلاً پیشخدمت دختر من در علیگره شیشه چسب را که برای من آورده بود صراحی سریش می‌گفت. برخی از ترکیبات فارسی بسیار شیرینی در اردو مانده است که ما هم می‌توانیم در مفاهیم جدی به کار ببریم مثلاً در اردو بجای کلمه سمپاتی فرانسه گرم جوشی و بجای کلمه انترسان دلچسب می‌گویند.

به همین جهت یاد گرفتن زبان اردو برای فارسی زبانان از آسانترین کارهاست و اگر هم جای کلمه‌ای را عوض کرد باشند باز فارسی است چنانکه یخ را می‌گویند برف و برف را می‌گویند یخ ومثلاً سیب زمینی را آلو می‌گویند و پرتقال را مالته می‌گویند ما نام این میوه را از نام کشور پرتقال گرفته‌ایم و ایشان از نام جزیرۀ مالت.

زبان اردوی ادبی منتهای قرابت را به زبان فارسی دارد و حتی ادبایی که به زبان هندی چیز می‌نویسند هر چه بیشتر می‌توان کلمات فارسی فصیح و ادبی بکار می‌برند تا نظم و نثرشان پسندیده تر بشود.مولانا ابوالکلام آزاد وزیر فرهنگ امروز هندوستان که از دانشنمدان بزرگ عالم اسلامیست و فارسی و عربی را بسیار خوب می‌داند و یکی از بهترین نویسندگان زبان اردوست در دو شاهکار خود یکی به نام «غبار خاطر» و دیگری به نام «تذکره» زبانی به کار برده است که به جز روابط و افعال همۀ آن فارسی است حتی کلمات عربی که در اردو به کار می‌رود از راه زبان فارسی وارد آن شده و به همان معانی خاصیست که ما در فارسی به کار می‌بریم و معمول خود تازیان نیست.

شعر اردو نیز نه تنها در وزن و قافیه و کنایت و استعارات و تشبیهات و امثال تابع شعر فارسی است و همه جا ترجمه‌ای از آنست بلکه اغلب مصرعهای آن سراپا فارسی است و فارسی زبانان می‌شنوند فوراً معنی آنرا در می‌یابند و این سنّت هنوز در شعر اردو باقی است عجیب تر آنست که وزن شعر زبان بنگالی وزن شعر فارسی است.

شباهت دیگری که در میان ادبیات فارسی و ادبیات اردو هست اینست که در نثر اغلب شعرا پیشنهاد می‌کنند و مخصوصاً برای آنکه دلیلشان محکمتر بشود و برهان قاطع بیاورند شعر فارسی را شاهد می‌آورند.

مثلاً نثر ابوالکلام آزاد پر از شعر فارسی است و اگر ذاکر حسین و پرفسور همایون کبیر که از ناطقان معروف به زبان اردو هستند خدا می‌داند چند هزار شعر فارسی حفظ دارند و در میان نطقهای خود پی در پی به این اشعار تمثل می‌کنند.

با آنکه در صد سال اخیر دولتهای استعماری کوشیده‌اند زبان فارسی را در هندوستان براندازند هنوز این زبان در آن کشور پهناور زنده است و می‌توان گفت پس از انگلیسی دومین زبان خارجی رایج در هند است.در حال حاضر بیست زبان مهم در هندوستان هست که هر یک ادبیات جالبی دارند. در برخی از این زبانها نفوذ زبان فارسی نیز جالب توجه است نه تنها در زبان‌های شمالی مانند کشمیری و پنجابی و سندی بلکه در زبانهای جنوبی مانند مراتی و تامیل و تلگو نفوذ فارس در زبان کشمیری به اندازه‌ای است که در اغلب زبانهای هند آب راپانی یا جول می‌گویند و از زبان کشمیری آب می‌گویند.

عجالةً مانع کوچکی که دربارۀ زبان فارسی در پیش داریم این است که در نتیجۀ قطع رابطه در این صد سال اخیر رفت و آمد مردم هند به ایران کمتر شده است زبان محاورات امروز ما را به زودی در نمی‌یابند اما زبان شعر و زبان کتاب‌های قدیم مانند گلستان و اخلاق ناصری و اخلاق جلالی و اخلاق محسنی و انوار سهیلی و کتابهای نظیر آنها هنوز در آنجا زنده است و اگر کسی پیدا شود که محاوره امروز را درست در نیابد همان مطلب را اگر به شعر بگوید فوراً درک می‌کند و حتی از آن بیش از ما لذت می‌برد.

زبان اردو را به خط نسخ تعلیق می‌نویسند که اختراعات ایرانیان است و نیز خط شکسته ما به جز زبان فارسی تنها در زبان اردو رواج دارد.

http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/zaban-pajohi/7376-zaban-farsi-dar-

 

خاطرات سیاسی ،ادبی ، جوانی به روایت سعید نفیسی/ مجلات تخصصی نور

تهیه و تنظیم:دکتر فریدون آزاده تفرشی

کتاب«خاطرات سیاسی،ادبی،جوانی به روایت‏ سعید نفیسی»به کوشش علیرضا اعتصام و توسط نشر مرکز،چاپ و در اختیار علاقمندان قرار گرفته‏ است.این کتاب به لحاظ تاریخی،اجتماعی و فرهنگی و نیز به دلیل دربرداشتن زندگی‏نامه خود و دوستانش می‏تواند کتابی مهم و مرجع برای‏ محققان و مورخان باشد.بر این کتاب دکتر نوایی‏ و دکتر شعبانی دو مقدمه نوشته‏اند که بیشتر در خصوص خود نویسنده است.دکتر نوایی در نوشته‏ خود،نفیسی را چنین معرفی می‏نماید:«...وی‏ از رجال ادب و شعر فارسی بود..نوشتن را دوست می‏داشت و برای هرمجله،نشریه و روزنامه‏ای مقاله می‏نوشت...هرکسی کتابی به‏ نام او می‏نوشت می‏پذیرفت،هرکه او را به هرجا دعوت می‏کرد،می‏رفت و هرکه از از کتابی‏ می‏خواست می‏داد،هیچ گونه خسّتی در این کار نداشت و این مسلما ناشی از تربیت و فرهنگ‏ خانوادگی او بود،چون پدرش نیز مردی سرشناس‏ بود-میرزا علی اکبر خان کرمانی،طبیب مشهور زمان،ملقب به ناظم الاطباء-همه او را می‏شناختند، او نیز در تهران محدود زمان خود همه را می‏شناخت. ...تدریس‏[می‏کرد]نمی‏دانم چه مواردی را درس می‏داد و یا چگونه...زیرا هرگز شاگرد او نبوده‏ام...ولی می‏دانم که او در زمینه‏های‏ پهناوری به کار و تحقیق پرداخته،هم ترجمه کرده، هم نسخه خطی تصحیح کرده،هم کتاب نوشته، هم به خاطره‏نویسی پرداخته،هم شعر گفته،هم‏ درباره رودکی به تحقیق کتابی نوشته،هم درباره‏ سلطنت رضا شاه و...خلاصه هم داستان نوشته، هم تاریخ،آن هم تاریخ معاصر،آن هم در زمانی که‏ «صاحب کار»زنده بود و...»

او جدای از نویسندگی،تحقیق و...به کار تدریس در مدارس عالی و نیز دار الفنون،دانشگاه‏ تهران،و دانشگاه‏های کشورهای دیگری چون‏ افغانستان،مصر،انگلستان و...پرداخته و عضو فرهنگستان،بوده است.وی پس از عمری تلاش‏ و فعالیت در آبان‏ماه سال 1345 در تهران در گذشت از آثار قلمی او بیش از صدها کتاب و رسائل بزرگ و کوچک بر جای مانده است. فهرستی از آثار تألیفی او به قلم استاد ایرج افشار در بخش پایانی همین کتاب آورده شده است.

یکی از آثار وی همین کتاب خاطرات است که‏ از سه بخش به شرح زیر تشکیل شده است:

1.خاطرات سیاسی:که در مورد 26 نفر از شخصیت‏های معاصر خود اوست؛از جمله:نسیم‏

شمال،دهخدا،داور،هژیر،رزم‏آرا،تیمورتاش، میرزاده عشقی،عارف،کسروی و...از آنجا که‏ با آنها از نزدیک ارتباط یا آشنایی داشته،این‏ خاطرات حاوی اطلاعات تاریخی،فرهنگی و درس‏های آموزنده‏ای است.که در شناسایی و معرفی رجال نام یافته نزدیک به دوران ما،می‏تواند مفید و مؤثر افتد.بخشی از مقالات این بخش در فاصله سال‏های 38-34 با عنوان«خیمه شب بازی»تدریجا تحریر و در مجله‏های سپید و سیاه و خواندنی‏ها به چاپ رسیده است.

2.خاطرات ادبی:دربرگیرنده 67 خاطره از خود ایشان است که اطلاعات خوبی را از آن روزگار در اختیار علاقمندان و به ویژه نسل نوقرار می‏دهد که با حال و هوای آن زمان‏ها چندان آشنا نیست.

3.خاطرات جوانی:که شامل 36 خاطره از دوره‏ جوانی نویسنده در محیطهای اجتماعی،سیاسی، آموزشی،خیابان‏ها و میادین،مدرسه،بازی‏ها، مراسم،مکتب‏خانه‏ها،نوروز و مراسم تعزیه و جشن‏های ملی مذهبی،وضعیت فرهنگی، اجتماعی خانواده‏ها و...سایر موضوعات تاست.

در این جا برآنیم تا با بازگویی بخشی از این‏ کتاب که خاطرات مرحوم سعید نفیسی در مورد مرحوم علامه قزوینی است و حول موضوعات‏ فرهنگی،کتابداری،نقد و تصحیح متون و نحوه‏ همکاری ایشان با مجلات،معاشرت‏ها و حشر و نشرهای علامه قزوینی با شخصیت‏های‏ گوناگون می‏باشد،و نیز روحیات و زندگی مرحوم‏ علامه قزوینی آگاه شویم.

علامه قزوینی

بازار حلبی‏سازان در میان مسجد شاه و مسجد جامع از قدیم یکی از مراکز کتاب فروشان تهران‏ بود.عده دیگر از کتاب‏فروشی‏ها در تیمچه‏ مخصوص کتاب‏فروشان،که در میان تیمچه‏ حاجب الدوله و بازار«ارسی‏دوزان»است،دکان‏ داشتند و آنها معتبرترین کتاب‏فروشان تهران بودند.

کتاب‏فروشانی که در بازار حلبی‏سازان دکان‏ داشتند از درجه دوم به شمار می‏رفتند و خود آن بازار را،برای این‏که احترامشان بالا برود،«بازار بین الحرمین»می‏گفتند و مقصودشان از«حرمین» مسجد شاه و مسجد جامع بود.برخی از این‏ کتابفروشان بازار بین الحرمین به خانه‏های کسانی «پیام بهارستان » شماره 47 (صفحه 21)که علاقه به کتاب داشتند می‏رفتند و کتابی را که تازه‏ به دست آورده بودند،به ایشان ارائه می‏دادند و معامله‏ می‏کردند؛زیرا بسیاری از مردمی که اهل کتاب بودند، کسر شأن خود می‏دانستند به دکانشان بروند.

در آن زمان نمی‏دانم به چه جهت در تهران‏ کتاب‏فروشی تخصص مردم خوانسار شده بود و بیشتر کتاب‏فروشان سرشناس تهران خوانساری‏ بودند؛از آن جمله دو برادر بودند به نام ملا محمد رضا و ملا محمد صادق که هردو عمامه شیر شکری بر سر داشتند و دکان کوچکی در ضلع جنوبی بازار حلبی‏سازها گرفته بودند.ملا محمد رضا اغلب‏ کتاب‏های خطی و چاپی بسیار خوبی برای پدرم‏ می‏آورد،یک روز کتاب جالبی برای پدرم آورد که‏ سال‏ها مورد توجه من بود و هنوز هم با خود دارم. جلد پارچه‏ای سرمه‏ای پررنگ طلاکوب آن در نظر اول مرا که در آن زمان بیش از ده سال نداشتم جلب‏ کرد.همین که سنّم بالا رفت و در معلومات ادبی‏ پیش رفتم،این کتاب«المعجم فی معاییر اشعار العجم»تألیف شمس الدین محمد بن قیس رازی، که از بهترین کتاب‏های عروض و قوافی و بدیع‏ زبان فارسی است،از کتاب‏هایی شد که بسیار به‏ آن رجوع کردم.چیزی که در خاطرم از همان روز نخستین نقش بست،این بود که در پشت جلد کتاب یک شعر تازی و یک شعر فارسی و یک‏ شعر ترکی طلاکوبی کرده بودند.شعر تازی‏ منسوب به امام نخست علی بن ابی طالب:

تلک آثارنا تدل علینا فانظروا بعدنا الی الآثار

شعر پارسی این بیت معروف مولانا جلال الدین:

بعد از وفات تربت ماه در زمین مجوی‏ در سینه‏های مردم عارف مزار ماست

تکرار این اشعار در همه کتاب‏های چاپ«اوقاف‏ گیب»بدین جهت است که گیب نام خاورشناس‏ انگلیسی در جوانی در گذشته و مادرش که از مرگ‏ او بسیار متأثر شده،دارایی خود را وقف کرده است‏ که از عایدات آن کتاب‏های عربی و فارسی و ترکی‏ معتبر را چاپ کنند و به نام او انتشار دهند.

هیئتی از خاورشناسان انگلیسی را امین و متصدی این اوقاف قرار داده و ایشان به جای هریک‏ از آنها که از جهان بروند،دیگری را انتخاب می‏کنند و این کار در پنجاه سال اخیر هم‏چنان دوام دارد و شاید همیشه تا دوام قیامت دنباله داشته باشد.

در این کتاب چیزی که از همه برای من جالب‏تر بود،این بود که نام مصحح و نویسنده مقدمه آن را محمد بن عبد الوهاب قزوینی چاپ کرده‏اند.این نام‏ اینک چهل و پنج سال است که همیشه در ذهن من‏ هست و کمتر روز و شبی است که آن را به یاد نیاورم.

در نخستین روزهایی که وارد زندگی ادبی شدم، از دور رابطه‏ای با همین محمد بن عبد الوهاب‏ قزوینی که در آن زمان تازه از سفری که در اثنای‏ جنگ جهانی نخست به برلن کرده بود به پاریس‏ برگشته بود[برقرار کردم‏.[

در مدت جنگ آقای تقی‏زاده روزنامه کاوه را در برلن انتشار می‏داد.در آن زمان جوانان تهران توجهی‏ عجیب به این روزنامه داشتند.مرحوم سید عبد الرحیم‏ خلخالی به همین مناسبت مغازه کتاب‏فروشی در خیابان ناصرخسرو در زیر شمس العماره تأسیس‏ کرده بود و مرکز انتشار این روزنامه بود.گاه‏گاهی در روزنامه کاوه مقالات فاضلانه پرمطلب و پرمغز به‏ امضای محمد قزوینی چاپ می‏شد.

اصول انتقاد و تحقیق درست و تتبع را ما همه‏ از تصحیحات و مقدمه‏های چند کتابی که مرحوم‏ قزوینی نوشته بودند،مانند چهار مقاله و مرزبان‏نامه‏ و یکی از مجلدات لباب الالباب و تذکره الاولیا و همان کتاب المعجم و دو جلد تاریخ جهان‏گشای‏ نوشته بود،فرامی‏گرفتیم.دانشمندانی که از ما مسن‏تر بودند،وی را به نام«شیخ محمد خان»می‏شناختند؛ زیرا که پدرش معمم بود و خود نیاز در جوانی تا وقتی‏ که در ایران بود،همین لباس را داشته است.

در این میان یکی از دوستان نزدیک من مرحوم‏ عبد الملک حسابی که معروف‏ترین مأموران‏ درستکار و عالی‏رتبه وزرات مالیه آن زمان بود و با من دوستی و رفت‏وآمد بسیار داشت و احترامی‏ که من به دانش در وی دیدم تاکنون از کسی‏ ندیده‏ام از سفری که به اروپا کرده بود بازگشت و داستان‏های بسیار از فضایل و احاطه آن مرد بزرگ برای من گفت.

کم‏کم نام من هم در ادبیات برده می‏شد و به‏ نامه‏هایی که به مرحوم قزوینی می‏نوشتم‏ جواب‏های مفصل می‏داد و در پاسخ پرسش‏هایی‏ که از او می‏کردم گاهی ده پانزده صحیفه به همان‏ خط پخته خود که درست خواندن آن انس، می‏خواست چیز می‏نوشت.

مرحوم حسابی مجله‏ای به نام مجله علوم مالیه‏ و اقتصاد دایر کرد و از من خواست نامه‏ای به‏ مرحوم قزوینی بنویسم و شرح حالی از او برای‏ درج در آن مجله بخواهم.چندی نگذشت که‏ شرح مفصلی به خط خود در چهل و پنچ صحیفه رقعی نوشت و فرستاد و عکسی که در زیر آن امضا کرده بود با آن توأم کرد.این شرح حال به همان‏ گونه که بود و تصحیح آن را من در آن چاپخانه به‏ عهده گرفتم،در همان مجله چاپ شد.

دوست من علی دشتی در روزنامه شفق سرخ‏ موضوعی را به عنوان«طرز نگارش فارسی» طرح کرده بود.من یک سلسله مقالات در آن روزنامه‏ به امضای«مرزبان رازی»نوشتم و در آن عقایدی‏ را که امروز طبیعی همه شده است و در آن زمان‏ بسیار تندوتیز بود بیان کرده بودم.عقاید بی‏باکانه‏ و پر از تعصب ایرانی من با عقاید کسانی که سنشان‏ از ما بیشتر بود،اختلاف بسیار داشت.آقای تقی‏زاده‏ در یک سلسله مقاله به امضای«مرزبان بن رستم‏ باوندی»بر تندروی‏های من خرده گرفته بودند.

عده‏ای از جوانان ایرانی که پس از جنگ جهانی‏ به آلمان رفته بودند،در برلن مجله فرنگستان را چاپ می‏کردند.مرحوم قزوینی در آن مجله‏ مقاله‏ای انتشار داد و در اختلافی که در میان من و آقای تقی‏زاده بود و بعد کاملا به یکدیگر رسیدیم‏ قهرا جانب آقای تقی‏زاده را گرفته بود و در ضمن‏ در پای صفحه،همان جایی که به«مرزبان رازی» یعنی من،تاخته بود،چند تن از نویسندگان را نام‏ برده و به«مرزبان رازی»توصیه کرده بود که‏ نوشتن را از این چند تن و از جمله از من یاد بگیرد!

به این جا که رسیدیم،خنده‏ام گرفت و نامه‏ای به‏ مرحوم قزوینی نوشتم و این تضادّ عجیب را به‏ میان آوردم.این مرد بزرگ از این کاری که کرده‏ بود سخت نگران شد و فورا جوابی مفصل برای‏ من نوشت و از این اشتباهی که کرده بود عذر خواست و حتی در نامه خود نوشته بود از«کفو کریمی»مانند شما طلب عفو دارم.با این همه‏ چیزی که من هنوز نیز در تعجب از آن‏ام این است‏ که این مقاله مرحوم قزوینی دو بار دیگر در جزو مجموعه مقالاتش چاپ شد و در آنجا آن پاورقی‏ را که مخالف متن مقاله بود حذف کردند که شاید به دستور وی نبوده باشد.

در عکسی که مرحوم قزوینی توأم با شرح حال‏ خود برای من فرستاده بود،چهره لاغر استخوانی‏ با حلقوم برجسته و بینی کشیده و پیشانی بلند و سبیل‏های بلند سربالا تاییده داشت و یقه آهاری‏ بلند و کراوات درشتی زده بود.

در آغاز جانی دوم از راه ترکیه با زن و فرزند به ایران برگشت.روزی که به تهران رسید، من در سفر بودم و چون از سفر بازگشتم یکی از

«پیام بهارستان » شماره 47 (صفحه 22)  نخستین کارهایی که کردم این بود که به دیدن‏ وی رفتم در خانه‏ای حوالی خیابان کاخ فرود آمده بود.به محض اینکه خبرش کردند مرا پذیرفت و تا دم در خانه به استقبال من آمد.مرا به‏ اطاقی برد و فورا دختر خود«سوزان»را از اطاق‏ دیگر خواست و به من معرفی کرد.

از آن روز می یکی از نزدیک‏ترین معاشران این‏ مرد بزرگ شدم.مرحوم دکتر قاسم غنی،آقای‏ عباس اقبال،مرحوم محمد علی فروغی،آقای‏ تقی‏زاده،آقای دکتر سید علی شایگان بیش از همه به وی نزدیک بودند.هنوز کتابخانه‏اش را از پاریس نخواسته بود.هروقت به کتابی حاجت‏ پیدا می‏کرد،به من تلفن می‏کرد و عبد القدیر گماشته مرحوم دکتر غنی را می‏فرستاد کتابی یا کتاب‏هایی را برایش روانه می‏کردم.

عادت داشت به محض این‏که کتاب به دستش‏ می‏رسید،فورا با مداد در ورق اول کتاب یا پشت‏ جلد،نام صاحب آن را با تاریخی که به دست او رسیده است می‏نوشت.در موقع خواندن همیشه‏ با مداد با همان خطی که شیوه مخصوصی داشت‏ و بسیار تند و قلم‏انداز می‏نوشت یادداشت‏هایی‏ می‏کرد یا تصحیحات می‏کرد و نظری را که داشت‏ می‏نوشت؛گاهی هم روی کاغذ سفید پشت جلد کتاب مطالبی را که در آن جالب توجه دیده بود با قید صحیفه و گاهی سطر یادداشت می‏کرد و گویا بعد آن را در دفترهای یادداشت متعدد و مخصوصی که داشت نقل می‏نمود و گاهی هم‏ روی ورقه جداگانه می‏نوشت.

پس از چندی در طبقه دوم خانه آقای دکتر شایگان در کوچه عطارد در خیابان جم منزل‏ گرفت.هرروز جمعه پیش از ظهر دوستان و آشنایان خود را می‏پذیرفت.

به محض ورود،دخترش سوزان در استکان‏ بلوری کوچک چای برای تازه وارد می‏آورم.کمتر می‏شد که من بامداد جمعه به پذیرایی او نروم.به‏ جز آن در روزهای دیگر هفته هم هرچند روز یک‏بار نزد وی می‏رفتم.در این موارد همیشه دو به دو می‏نشستیم و دو سه ساعت با من گرم‏ صحبت بود!شنیده‏ام در غیاب من همیشه‏ منتهای مهربانی و بزرگواری را درباره من کرده‏ است.دو صفت مردانه بسیار بزرگ در او بود. یکی آن‏که در دوستی بسیار باوفا و راسخ و حق‏ شناس بود.دیگر آن‏که به دانش و هنر احترام‏ بسیار می‏گذاشت و گاهی هم معایب برجسته دانشمندان و هنرمندان را چشم‏پوشی می‏کرد و نام‏ ایشان را همیشه با کمال ادب و احترام می‏برد.در تسلط او در تاریخ و ادب و مخصوصا صرف و نحو زبان‏ عرب و اشعار بزرگان زبان تازی چیزی نمی‏نویسم،زیرا که آثار وی بهترین معرف احاطه کامل او در این‏ رشته‏ها بود.بیشتر مطالبی را که در کتاب‏ها خوانده‏ بود در ذهن داشت و کمتر خطا می‏کرد.

تنها یک‏بار دیدم که مطلبی از او فرار کرده بود. وقتی که شادالازار را چاپ می‏کرد و حواشی بر آن‏ می‏نوشت یک روز جمعه مطابق معمول به دیدن‏ او رفتم.از جمله کسانی که آنجا بودند آقای محمد علی ناصح،ادیب و شاعر معروف بود که تازه‏ کتاب سیره جلال الدین تألیف نسوری را ترجمه‏ بسیار خوبی کرده بود و گویا چند روز پیش نسخه‏ای‏ از آن کتاب برای او برده بود.من که وارد شدم، پنداشت آقای ناصح را درست نمی‏شناسم.معرفی‏ بسیار گرمی از او کرد و مخصوصا ترجمه او را بسیار ستود و گفت:از وقتی که این کتاب به من‏ رسیده است،چندبار آن را خوانده‏ام.پس از آن به‏ من گفت:راستی فلانی،این محلی به نام‏ «جابرد»که«جابردی»از علمای معروف نحو زبان عرب از آنجا بوده است،کجا است؟من هر چه در کتاب‏ها گشتم نیافتم.

گفتم:در آن سوی ارس در آذربایجان نزدیک‏ شهر نخجوان بوده است.

با کمال تعجب پرسیده:از کجا می‏دانید؟

گفتم:از همان کتابی که الآن می‏گفتند.چند بار خوانده‏ام.

گفت:ممکن نیست!

گفتم:کتاب را بیاورید به شما نشان می‏دهم.

برخاست و به اتاق مجاور رفت و کتاب را آورد. من دو سه ورق را پس‏وپیش زدم و آن مطلب را به او نشان دادم.به اندازه‏ای برای او ناگوار بود که‏ به خود لعنت کرد.

این جزو طبیعت او بود که بسیار زود مشتعل و پرافروخته می‏شد و همان تعصبی را که در نیک‏خواهی داشت در بدبینی نیز به کار می‏برد به همین جهت گاهی که چیزی نارد خوانده در حاشیه کتاب و گاهی هم مجله و روزنامه با بیان‏ بسیار زنده تند و گاهی هم ناسزاهای رکیک آن‏ خطا را متذکر شده است.

مرحوم محمد علی فروغی از همان زمانی که‏ هردو در جوانی طلبه بودند با او دست شده بود و بالاترین دوستی‏ها در میانشان بود.وقتی که به تهران برگشت و هنوز کتاب‏های خود را از پاریس‏ نیاورده بود،سوزان دخترش که درس می‏خواند محتاج‏ به یک فرهنگ فرانسه لاروس شده بود و مرحوم‏ فروغی آن کتاب را به سوزان امانت داده بود.بعد از شهریور که مرحوم فروغی سفیرکبیر ایران در آمریکا شد و عاقبت به آنجا نرفت روزی که وسایل رفتن‏ خود را تهیه می‏دید،برای وداع به منزل او آمد و من‏ پیش او بودم که وارد شد.پس از مدتی گفتگو از این‏ در و آن در ناگهان مرحوم فروغی گفت:راستی آن‏ لاروسی را که به مادموزل سوزان داده بودم بفرمایید بیاورند من می‏خواهم پیش از رفتن کتاب‏های خود را جمع کنم و در کتابخانه‏ام را ببندم.

من از این مطالبه کتاب چند تومانی که کسی‏ به دختر دوست سی چهل ساله خود داده است، بسیار تعجب کردم.مرحوم قزوینی بسیار برافروخته شد.چنان‏که عادت وی بود با کمال‏ عجله از اتاق بیرون رفت و اندکی بعد کتاب را آورد و روی میزی در مقابل مرحوم فروغی برد به‏ شدت انداخت و تا فروغی در آنجا بود دیگر با وی‏ سخن نگفت.ناچار فروغی برخاست و رفت و من‏ دیدم چگونه رشته دوستی چندین ساله‏شان در حضور من از هم گسست.

از آن روز تا دو سال دیگر که مرحوم قزوینی‏ زنده بود همیشه درباره مرحوم فروغی بیانی داشت‏ که به کلی مغایر و حتی برعکس آن چیزی بود که پیش از آن درباره وی می‏گفت.همین افراط و تفریط نیز در قلم او دیده می‏شود.همه‏جا در بد و خوب مبالغه را به جایی رسانده است که باعث‏ تعجب است.همین طبیعت سرکش در وی‏ وسواس مخصوصی ایجاد کرده بود و دقتی که او داشت من از دیگری ندیده‏ام.

در پایان زندگی محتاج به عمل جراحی در پرستات شد و چندی در بیمارستان«رضانور» بستری شد.در نتیجه این عمل در پشت وی‏ قرحه‏ای(زخم)پیدا شد که به قانقرایا منتهی شد و همان قرحه او را از پا درآورد.در این دوره بیماری‏ که زمین‏گیر شده بود و بیش از سه ماه کشید کرارا در بیمارستان و خانه‏ای که اخیرا در کوچه دانش‏ در خیابان فروردین خریده بود به عیادت وی‏ می‏رفتم و بعد از ظهر همان روزی که اول شب از جهان رفت من نیز چندی در کنار بسترش نشسته‏ بودم.قبل از بیماری هم حواس وی به جا بود و از حافظه سرشارش مطالب مهمی می‏تراوید.

تهران 4 دی‏ماه 1324

 http://www.noormags.com/view/fa/ArticlePage/290597

سندی نویافته به قلم استاد سعید نفیسی

 

 

   

معرفی کتاب :

 

ماه نخشب (مجموعه 14 داستان تاریخی) نویسنده:سعید نفیسی/ فارم

داستان های این جلد

۱- ماه نخشب
۲- جوانمرد خراسان
۳- پسر آذرک
۴- امیرزاده نافر جام
۵- نامه خدایان
۶- آتش سده
۷- آخرین امیر
۸- رویگر سیستانی
۹- سپید دینان
۱۰- پس از هزار سال
۱۱- این مرد هزار ساله

۱۲- خداوندگار مطلق
۱۳- غربالبند غیور
۱۴- شهید خیوه
ماه نخشب :
در آن نیم شب بهار سال ۱۱۳ هجری ، که در روستای کازه نزدیک مرو ، در خانه حکیم بلخی ، که از سرهنگان امیر خراسان بود ، کودکی نرینه بجهان آمد ۸۲ سال بود که چهار فرسنگ آن سوی تر ، در روستای زرق در کنار رود رزیق که از شعب رود مرغاب بود ، یزد گرد سوم آخرین شاهنشاه ساسانی کشته شده بود .
دربن ۸۲ سال ، با آنکه یاد او هنوز از دلها نرفته بود و گروهی از پاک نژادان آن سرزمین هنوز بزیارت خاک او می رفتند ، زمانه چه رنگها انگیخته و چه شعبده ها و نیرنگها بکار برده بود ! نه تنها خویشاوندان حکیم ، بلکه صدها و هزاران از مردم این سرزمین ، با آه و دربغ و درد روی از جهان در کشیده …

http://www.forum.98ia.com/t474510.html

 

..رمان فرنگیس/سعید نفیسی /همسفر

عاشقانه ای ست.... نامه های....از سوانح مختلف زندگی که عاشق دلباخته ای به معشوق خود نوشته.....این نامه ها اکنده از شور..و بی قراری ست....از 61 نامه ای که نویسنده برای معشوقه ی خود فرستاده...و مجموع انها را داستان کرده...میفهمیم...او معشوقه را در جایی میدیده...که چنین دیوانه وار دل به سپرده ..و ازی سو به ان سو میرود...و شیدای میکند...اما نمیتوان فهمید که وضع معشوقه و عکس العمل او در برابر این عشق بغرنج و بی امان چه بوده....و در سراسر داستان....کوچکترین کنایه ای از پیشنهاد...ازدواج وپایان بخشیدن به این ناله وندبه که قطعا برای هرد. طاقت فرسا شده نیست. نویسنده ینامه ها به این مطلب توجه دارد که چنین عشقی بی سرانجامی لااقل از نظر جامعه و مردم پسندیده نیست......."مردم چه میدانند که من پاک دیده ام...و تو پاکیزه دامنی.....همه از دریچه ی چشمان الوده ی خویش مینگرند...همه عشق را با شهوت میامیزند...همه گمان میبرند که هر دیده ی دلباخته ای که برچهره ی نازنین دلارایی میافتد الوده به هوس است......تو ..تو ان فرشته ی بهشتی که رخساره ی جهان ارایت ..پرستشگاه روح پاک منست....تو چرا میبایست بدین قیدهای جانکاه...بدین نظامات دور از مردمی پای بست باشی......؟من و تو باید دلدادگان و دلبران دیگر را سرمشق قرار دهیم....باید به این مردم هوسران و شهوت پرست بگوییم که عشق ان نیست.. که ایشام پنداشته اند....من وتو چه باک داریم که در حق ما اندیشه ی بد کنند....من وتو باید پرده از روی این قیود بیهوده ی نظام اجتماعی برداریم....به چهانیان بگوییم که دلباخته ی یگدیگریم....و از کسی پروایی نداریم.

".http://hamsafar.blogfa.com/post-1197.aspx

جوانمرد خراسان "منقول از مجموعه ماه نخشب" /پرشین لنگوییج

داستان از سعید نفیسی

دیماه 1325

در آن گرما گرم تابستان سال 127 هجری، که عبدالرحمن پسر مسلم، جوان 19 ساله، سوار بر اسب، آهسته از دروازه شمالی کوفه بیرون آمد و بسوی شمال رهسپار می‌شد، در آن دوردست، در سرزمین خراسان، نصر پسر سیار کنانی لیثی از سه سال پیش باز پنجه ستمگری خود را در سینه‌های خونین مردم رنج دیده فرو برده بود.

عبدالرحمن جوان رعنای میانه قد باریک اندامی بود که جامه بسیار ساده، اما پاکیزه‌ای، در بر و دستار سر بی‌رنگی بر سر داشت. اسب کوه‌پیکر او در زیر رانش چون توده‌ای از سیم در حرکت بود و این جوان چالاک بر فراز آن ره‌نورد نجیب، نقشهای برجسته باستانی خسرو دوم ساسانی و شبدیز را در طاق بستان بیاد می‌آورد.

عبدالرحمن یک سال بود که از سرزمین خویش دور شده و نزد ابراهیم ابن محمد از خاندان عباسی به کوفه رفته بود. این جوان دلیر و هوشمند و فرزانه از خاندانی کهن و از روستایی بنام سنجرد، از ناحیه فریدن در خاک اصفهان، بود. پدرانش همه از طبقه آزادان بودند که در زمان ساسانیان نجیب‌زادگان ایران کهن را فراهم می‌کردند. جدش گودرز نجیب‌زادگان ایران کهن را فراهم می‌کردند. جدش گودرز از بازماندگان بزرگمهر پسر بختگان، حکیم دانشمند معروف دربارخسرو اول انوشروان بود. پیش ازآنکه عبدالرحمن بجهان آید پدرش مسلم، در برابر وضع ناگواری که ستمگریهای پی در پی فرمانروایان بیگانه در آن سرزمین فراهم کرده بود، دیگر نتوانست تاب آورد و هر چه داشت فروخت و دست زن و فرزند خود را گرفت و بنه کن بشهر مرو رفت، که در آن زمان جایگاه جوانمردان خراسان بود و هر کس بایشان پناه می‌برد روزگاری آسوده می‌یافت.

مسلم در بیرون شهر مرو در روستای «ماخان» زمینی خرید و خانه‌ای ساخت و خاندان خود را در آنجا نشاند. در سال 109 که عبدالرحمن بجهان آمد روستای ماخان در سه فرسنگی شهر مرو که این کودک در آنجا چشم باز کرده بود با چند روستای دیگر از آن پدرش بود. مسلم، پدر عبدالرحمن، در میان جوانمردان مرو به مقام بسیار بلندی رسیده بود و ایشان بطوع و رغبت وی را براهنمایی و پیشوایی خود اختیار کرده بودند. عبدالرحمن در این محیط جوانمردی و بزرگواری، در میان دلاوران معروف مرو، رشد کرده و کم کم جوان برومندی شده بود. مردم مرو و جوانمردان آن دیار پس از مسلم امیدشان به پسر رشید او بود که، چون وارد زندگی شد کنیه «ابومسلم» را اختیار کرد و اینک دیگر «ابومسلم عبدالرحمن خراسانی» در همه خراسان به جوان‌مردی و فتوت و بخشندگی و ایران‌پرستی معروف بود.

در آن زمان جوانمردان مرو پسران خود را از خردسالی و از همان روزهای اول که به دبیرستان می‌رفتند و خط می‌آموختند، به مسلک و مرام خود آشنا می‌کردند. و از همان آغاز زندگی، به آیین ایران قدیم، سواری و تیراندازی و مشت‌زنی و شمشیرزنی و کمنداندازی و نیزه‌اندازی و زوبین‌بازی را بایشان یاد می‌دادند. عبدالرحمن جوان در این فنون از همسالان خود برتری یافته بود.

در زمانی که ابومسلم هنوز کودکی خردسال بود،‌در میان جوانمردان ایران جنب و جوش شگفتی دیده می‌شد. فرمانروایان بیگانه بیدادگری خود را به منتهی درجه رسانده بودند. خاندان اموی از دمشق کارگزاران خونخوار ستمگری بنواحی مختلف ایرانشهر می‌فرستادند و ایشان را بر جان و مال و عرض و ناموس مردم سیه روزگار ایران، که نزدیک صد سال بود گرفتار بودند، مسلط می‌کردند. این کارگزاران بیگانه، به بهانه اینکه باید در سال مبلغهای گزاف خراج و مقدارهای فراوان ارمغان و هدیه از کالاهای این نواحی به دمشق بفرستند، به هیچ چیز مردم ابقا نمی‌کردند و از هیچ گونه بیدادگری و غارتگری شرم نداشتند.

یگانه نیرویی که در سراسر ایرانشهر هنوز پایداری می‌کرد و در برابر این غارتگران بیگانه ایستاده بود، همان جوانمردان بودند که مرکزشان شهر مرو بود و در آنجا نقشه ایستادگی و پایداری خود را می‌کشیدند و بدست افراد خود و بیشتر جوانانی که در آغاز جوانی بودند بنواحی مختلف شرق و غرب و شمال و جنوب می‌فرستادند.

در میان این جوانان، عبدالرحمن پسر مسلم یعنی ابومسلم خراسانی به رازداری و هوش و دلاوری بر همه برتری داشت. پدرش مسلم مخصوصا در پرورش وی دقت بسیار کرده بود، و برای اینکه این پسر رشید،‌ که از آغاز کودکی امیدهای بسیار را بخود جلب کرده بود از همان زمان کارآزموده شود، مسلم در هفت سالگی او را به «عیسی پسر موسی سراج» که از سران جوانمردان بود، سپرد تا با خود به کوفه ببرد و در این سفر این کودک نوآموز را برموز کار خود آشنا کند.

جوانمردان ایران در آن زمان با علویان، که دشمنان فطری خاندان اموی بودند، روابط بسیار نزدیک بهم زده بودند که اندک اندک باتحاد و پیوستگی کامل رسیده بود. پیشوایان علویان بیشتر در کوفه گرد آمده بودند و شهر کوفه مرکزمخالفت با امویان شده بود و بهمین جهت جوانمردان ایران همواره به کوفه آمد و رفت می‌کردند و از آن جمله جوانمردان مرو نیز پی در پی فرستادگانی از سران خود و کسانی که کاملاً محرم بودند به کوفه می‌فرستادند.

کودک هفت ساله، همینکه با سرپرست و آموزگار خود وارد کوفه شد جزو گروهی درآمد که هواخواهان ابراهیم پسر محمد از بازماندگان عباس ابن عبدالمطلب بودند و می‌‌کوشیدند کسی را ازین خاندان بر جای خلیفه اموی بگمارند و بدین‌گونه دست بیدادگری و یغماگری خاندان اموی و فرستادگان ایشان را از ایرانشهر کوتاه کنند.

ابومسلم از آن زمان تا 19 سالگی، یعنی مدت دوازده سال، در میان پیروان ابراهیم روزبروز خود را برای رهایی کشور خویش از چنگال بیگانگان آماده‌تر می‌کرد. در این زمان پیاپی برای انجام مأموریت‌های خویش به خراسان می‌رفت و باز بکوفه برمی‌گشت. در یکی از سفرهایی که به خراسان رفته بود دختر ابوالنجم عمران بن اسمعیل طایی را، که از سران محتشم این نهضت بود، بزنی گرفت و پس از آن زن دیگری بنام فاطمه گرفت و سپس زن دیگری بنام اسماء بهمسری اختیار کرد و فرزندانی که داشت از همین اسماء بود.

در این سفرها گاهی ابومسلم، در اطراف اصفهان، بدیدار خویشاوندانش که پس از هجرت پدرش همچنان در آن نواحی مانده بودند،‌ می‌رفت. از آن جمله درسفری که به فریدن رفته بود با یکی از خویشاوندانش عیسی پسر معقل بن عمیر، که جد ابودلف عجلی امیر معروف ایرانی باشد،‌ روابط نزدیک یافت و با او به آذربایجان رفت و چون عیسی گرفتار شد ابومسلم غله او را فروخت و بهای آنرا با خود به کوفه برد و پس از آنکه عیسی آزاد شد آن تنخواه را بوی داد وبدین وسیله این مرد را که توانگر و توانا بود بیاری خود و هواخواهان این نهضت جلب کرد. در همین زمان که ابراهیم بن محمد بمکه رفته بود ابومسلم برای دیدار وی و پیشرفت کارهای خود نزد او بآن شهر رفت.

درین زمان پیروان امام محمد بن علی پدر ابراهیم، که اندک اندک بر شماره ایشان در خراسان افزوده شده بود و ایشان را «شیعه خراسان» می‌گفتند بسیار شده بود. عده‌ای از ایشان به کوفه آمده وفاداری و هواخواهی خویش را اعلام کرده بودند و می‌بایست کسی را به ریاست ایشان برگزینند و به خراسان بفرستند تا دعوت خاندان عباسی را آشکار کند و پیداست که ابومسلم مناسبترین کس برای این کار بود. وی را رسماً بریاست «شیعه خراسان» و آشکار کردن دعوت عباسیان برگزیدند و بدین‌گونه بار دیگر با سلیمان بن کثیر حرانی که او هم درین زمینه مأموریت دیگر داشت رهسپار خراسان شد.

ابومسلم از سال 124، که پانزده ساله بود، در میان پیروان این نهضت مقام بلندی بدست آورده بود. درین سال با گروهی از شیعه خراسان که سلیمان پسر کثیر هم جزو ایشان بود از خراسان بازبسوی کوفه راهی شد و در آنجا پسران معقل بن عمیر عجلی، یعنی عیسی و ادریس نیز نیرویی تدارک دیده بودند و ابومسلم با عاصم پسر ادریس که دربند بود نهانی دیدار کرد و او را نیز بخویش جلب کرد. در این زمان باز برای پیشرفت کار خود سفرهای دیگر بموصل و نصیبین و «آمد» کرد و از هرگونه پافشاری و استقامت برای اینکه کار یاران خویش را نیرو دهد و دعوت عباسیان را در هر دیاری اعلام کند خودداری نمی‌کرد.

نخست در یکی از سفرهایی که در 124 بخراسان کرده بود، دعوت خویش را آشکار کرد و مردم را بخویش خواند و جمعی از جوانمردان و دلاوران خراسان را گرد آورد وبر نصر بن سیار کنانی، ‌که از سوی امویان در آن دیار حکمرانی می‌کرد، برخاست و پس از کشمکش، نصر گریزان شد و ابومسلم صاحب اختیار خراسان گشت و چندی بر آن سرزمین حکمرانی کرد تا اینکه بحکم ضرورت باز سفری بحجاز رفت و چون وی از خراسان رفت نصر سیار از نهانگاه بیرون آمد و دوباره خراسان را بدست گرفت و از 125 تا سال 130 بار دیگر بر آن سرزمین استیلا داشت.

سرانجام چون ابومسلم عبدالرحمن پیشوای جوانمردان خراسان، همه وسایل کار خویش را مهیا ساخت و در نواحی مختلف مانند حجاز و جزیره و عراق و آسیای صغیر و جبال و ری و اصفهان یعنی مرکز ایران با همدستان خود اتحاد استواری کرد و همه با یکدیگر عهد کردند، بار دیگر بسوی خراسان رهسپار شد که دعوت خویش را یکباره اعلان کند و بدین گونه ایرانی را که صد سال بود در زیر پنجه غارتگران و بیدادگران بیگانه می‌نالید و رنج می‌کشید از آن تیره‌روزی‌ رهایی بخشد.

در آن گرماگرم تابستان سال 128 بود که این جوانمرد مروزی از خاندان آزاد مردان فریدن اصفهان، سوار بر اسب سفید تناور زورمند خود، از شهر کوفه بیرون آمد. این جوان نوزده ساله اینک یکی از مردان توانای روزگار شده بود. از شهر «آمد» در آسیای صغیر گرفته تا کنار رود جیحون دلیران و دلاوران روزگار و همه کسانی که در راه آزادی ایران می‌کوشیدند با او یار شده و به دستیاری با او سوگند یاد کرده بودند. برای آنکه توجه دشمنان و بدخواهان را جلب نکند تا چند فرسنگ یکه و تنها راه شمال را پیمود. اما هر چه ازکوفه دور می‌شد گویی بر شماره آشنایان هم پیمان او میفزود زیرا که در هر آبادی بزرگ و کوچک تنی چند به پیشواز او بیرون می‌آمدند و او را بخانه محتشم‌ترین کسی که در آن آبادی بود می‌بردند و باندازه‌ای که لازم بود درآنجا می‌ماند و راز را با ایران خویش در میان می‌نهاد و قراری را که می‌بایست با ایشان می‌گذاشت. در شهرها نیز جوانمرد خراسانی درنگی می‌کرد و با پیشوایان و بزرگان پیمانی می‌بست.

چون بسرزمین نیشابور رسید شبی در روستایی در کاروانسرایی افتاد و چون از کاروانسرا بمهمی بیرون رفت گروهی از اوباشان، که در آن کاروانسرا بودند و این جوانمرد خراسانی را نمی‌شناختند، درازگوشی را که با او بود و بنه او را می‌برد دم بریدند. چون بازگشت از کاروانسرادار نام آن روستا را پرسید. گفت : «بویاباد» ابومسلم گفت اگر این جا را «گندآباد» نکنم ابومسلم نباشم و چون چندی پس از آن بر خراسان دست یافت بخاطر آن سرشکستگی مردم آن روستا را ادب کرد!

جوانمرد خراسانی در میان این همه تعصب و غیرتی که داشت روانشناس نیز بود و از کسانی که در سر راه او بودند آزمایشهای شگفت می‌کرد. یکی از سران خراسان، مردی توانگر و نیرومند از خاندانهای کهن «فادوسپان» نام داشت و از دهقانان محتشم آن سرزمین بود. روزی ابومسلم پیاده بر در خانه او رفت و با یک تن ازخدمتگزاران وی گفت: «خداوند این سرای را بگوی که پیاده‌ای آمده و از تو شمشیری و هزار دینا چشم دارد». فادوسپان با همسر خویش که زنی فرزانه بود رای زد. زن گفت: «تا این مرد بجایی قوی دل نباشد بدین گونه جرأت نکند». فادوسپان آن خواهش را برآورد و چون ابومسلم بر خراسان استیلا یافت فادوسپان دهقان را مزدهای نیکو داد.

بدین گونه ابومسلم کار خود را بر پایه‌ای استوار نهاد. روز آدینه 21 رمضان 129 بی‌مقدمه در شهر مرو دعوت خود را آشکار کرد. درهمان نخستین گام، نفرتی که مردم خراسان از نصر پسر سیارکنانی حکمران بیگانه داشتند سبب شد که هرکس دلی و رگی و حسی داشت باین جوانمرد خراسانی گروید.

ابومسلم عبدالرحمن پسر مسلم جوانمرزاده خراسانی، که پدرانش از فریدن اصفهان برخاسته بودند وخود در روستای مرو بجهان آمده بود، در آن روزی که برای رهایی ایران گرامی، ایران بزرگ، ایران جاودان خود قیام کرد بیست سال داشت. مردی بود میانه قد، گندمگون، زیباروی، شیرین سخن، گشاده روی، با چشمانی درشت، پیشانی گشاده، و ریشی پرپشت زیبا، موها بلند، پشت او فراخ، رانها وساقهای پایش کوتاه بود. بانگی پست و آهسته داشت، بزبان تازی و پارسی بسیار فصیح سخن می‌گفت و شعر بسیار بیاد داشت. در کارها داناتر ازو کسی نبود. جز بوقت نمی‌خندید و روی خوش نمی‌کرد و از حال خویش برنمی‌گشت. اگر هم وی را پیشرفت بزرگ روی میداد شادی نمی‌کرد و چون دشواری روی می‌داد غمگین نمی‌شد. چون خشم می‌آورد دگرگونی آشکار نمی‌کرد. به همنشینی با زنان چندان میل نداشت و گویند تنها سالی یک بار مایل می‌شد. این جوانمرد بزرگ نام در غیرت و مردی از سخت‌ترین مردم روزگار خود بود.

با این وسایل، با این افزار و اسباب مادی و معنوی بود که دعوت خویش را آشکار کرد. از آن روز او را «صاحب الدعوه» لقب دادند دعوت وی در آن زمان چنان جنبش بزرگی فراهم کرد که بعدها نوشته‌اند عده بسیاری از مردم خراسان که پیش از او هنوز اسلام نیاورده بودند بدست او مسلمان شدند. مقصود وی ازین دعوت بی‌هیچ شکی رهایی ایران ستم کشیده او، ایران گرفتار در پنجه بیگانگان بود. وی می‌کوشید کشور نیاکانش را ازین گرفتاری صد ساله در چنگال ستمگران بیگانه رها کند و از دست خاندان بیدادگر و نابکاری چون خاندان امیه بدرآورد و بدست عباسیان که سوگند خورده بودند از پیروی فرمان ایرانیان سرپیچی نکنند بسپارد. دست کسانی را که بر جان و مال مردم چیره شده بودند کوتاه کند و فرمانروایی را بکسانی دهد که چون خود را نعمت پرورده و ریزه‌خوار ایرانیان می‌دانستند کفران نعمت نمی‌کردند و با نعمت‌دهندگان خود راه خلاف نمی‌رفتند.

روزی که دعوت جوانمرد خراسانی آشکار شد و جنبشی که سالها بود ایران‌پرستان در زیر پرده آماده می‌کردند از پرده بیرون افتاد، دهقانان خراسان یک یک روی باو می‌آوردند و دعوتش می‌پذیرفتند. در تابستان 129 ابومسلم و یارانش آشکارا بر بیگانگان قیام کردند. در آن زمان در خراسان گروهی از مردم یمن هم می‌زیستند که درآغاز استیلای بیگانگان بآنجا هجرت کرده بودند. و حتی این گروه از مردم دعوت او را پذیرفتند و باو گرویدند. درزمستان همان سال جوانمرد خراسانی با گروهی بیشمار از لشگریان خود وارد شهر مرو شد و مردم شهر با شادی هر چه بیشتر او را در آغوش خود گرفتند و شهر را برای پذیرایی او آذین بستند. از سال 130 دست نصر پسر سیار فرمانروای بیگانه از خراسان کوتاه شد.

در پاییز سال بعد ابومسلم و یارانش فیروزمندانه وارد شهر نیشابور، مهم‌ترین شهر خراسان، شدند که در آن زمان مانند دروازه‌ای در میان مشرق و مغرب بود و بیگانگان بهر قیمتی بود آنرا از دست نمی‌دادند. از آن پس یک یک نواحی ایران، و پس از آن عراق و جزیره و آسیای صغیر، بدست ابومسلم و هواخواهان یا یاران او افتاد.

مروان پسر محمد، خلیفه اموی در دمشق هم چنان مست غرور و بیدادگری خویش بود و به نامه‌های پی در پی، که نصر پسر سیار لیثی کنانی حکمران خراسان می‌فرستاد و او را از خطر بزرگی بیم می‌داد اعتنا نمی‌کرد. همین که خبر دعوت ابومسلم درماه رمضان 129 به کوفه رسید مردم آن شهر نیز که از دیرباز منتظر رسیدن این خبر بودند از جای خویش برخاستند و دو تن از عباسیان یعنی ابوالعباس و برادرش ابوجعفر منصور را به پیشوایی خویش برگزیدند و از آنجا نیز به قیامی سخت آغاز کردند. فرماندهان لشگریان مروان اموی پی در پی در برابر سپاهیان عباسیان از پای درمی‌آمدند و شکست می‌خوردند و سرانجام ابوالعباس در 12 ربیع‌الثانی 132 هجری مردم را بخلافت خود دعوت کرد و گروهی بسیار از هر ناحیه و مخصوصاً خراسان دعوت او را پذیرفتند و بیعت کردند. مروان خود با لشگری رهسپار شده بود که با او درافتد و او را از میان بردارد اما در جنگی که در مغرب ایران و در کنار رود «زاب علیا» روی داد مروان شکست خورد و گریخت و همچنان سرگردان از اینجا بآنجا می‌گشت تا اینکه در مصر علیا از پای درآمد و باین طریق خلافت امویان بپایان رسید.

ابوالعباس، در نتیجه دلیریها و دلاوریهای بی‌باکانه و جانفشانی‌های شبانروزی که در مدت هشت سال پی در پی از 124 تا 132 جوانمردان خراسان و پیشوای بزرگشان ابومسلم کرده بودند، در شهر انبار در مغرب ایران بخلافت نشست و بدین‌گونه عبدالله بن محمد معروف بسفاح نخستین کسی ازین خاندان بود که ایرانیان بدست خود به حکمرانی نشاندند تا اینکه دیارخویش را از دست بیدادگران و خونخواران بیگانه رهایی دهند.

هنگامی که عباسیان بخلافت رسیدند، بنابر پیمانی که با ایرانیان بسته بودند، پایتخت را بشهر «انبار» بردند که در سرزمین غربی ایران و ازشهرهای باستانی این دیار بود و در زمان ساسانیان بآن «فیروزشاپور» می‌گفتند. ایرانیان نه تنها باین بسنده کردند که پایتخت خلافت در سرزمین ایشان باشد بلکه از آغاز قرار گذاشتند که تنها اختیار کارهای دینی یعنی ریاست روحانی بدست خلفای عباسی باشد و کارهای این جهانی یعنی کشورستانی و فرمانروایی و ستادن خراج و گماشتن کارگزاران و همه کارهای دیوانی بدست یک تن از فرزانگان ایران باشد که آن را بعادت دیرین دربار سایانی «وزیر» یا باصطلاح عباسیان «وزیر آل محمد» نامیدند. یعنی همان اساس حکمرانی را که چندین قرن پادشاهان ساسانی در شهر تیسفون برپا می‌داشته‌اند کمی بالاتر در شهر فیروزشاپور یا انبار استوار کردند و برای این که دشمنی کشورهای دیگر اسلامی برانگیخته نشود عنوان ظاهری حکمروایی را به خلیفه عباسی دادند.

نخستین وزیری که ایرانیان درین دربار نوخاسته بکار گماشتند یک تن ازهمان هم‌پیمانان ابومسلم و یارانش «ابوسلمه حفص بن سلیمان خلال همدانی» بود. اما چون وی آن چنانکه می‌بایست درپشتیبانی از منافع ایران نمی‌کوشید ابومسلم در 15 رجب 132 او را بسزای پیمان‌شکنی خود رساند و جهان را ازو تهی کرد و پس از آنکه «ابوجهم بن عطیه» چندی وزارت کرد سرانجام خالد پسر برمک را که از ایرانی‌زادگان بلخ بود و از هر حیث ایران‌پرستان آن روزگار بوی اعتماد داشتند، به وزیری برگزیدند و وی نیای خاندان معروف برمکیانست که نه تنها در سیاست و جهانداری و بزرگداشت ایران و ایرانی از بزرگترین مردان تاریخ بشمارند، بلکه در بخشش و مردانگی و گشاده‌دستی و جوانمردی نیز از بزرگان جهان بشمار رفته‌اند و تا پنجاه و چهار سال پس از آن هم اختیار کارهای خلافت در دست مردان کاردان و بزرگوار این خاندان بوده است. از سوی دیگر ابومسلم همچنانکه بزور شمشیر و سرپنجه مردانه خود حکمرانی خراسان را گرفته و بر خود مسلم ساخته بود، تا سال 137 یعنی تا پنج سال از ‎آغازخلافت عباسیان نیز حکمرانی مطلق و فرمانروایی خراسان را داشت. این مرد بزرگ در این هفت سالی که فرمانفرمای مهم‌ترین ناحیه کشور پدران خویش بود نه تنها هرگونه وسایل آسایش مردم و امنیت آن سرزمین را فراهم ساخت چنانکه تا قرنها پس از آن، دوره حکمرانی وی بر سر زبانهای خرد و بزرگ مردم خراسان مثل شده بود، بلکه در آبادانی آن ناحیه نیز کوشش بسیار کرد، چنانکه چندین مسجد و ساختمانهای مهم در شهر مرو از خویش به یادگار گذاشت و بناهای چند در سمرقند ساخت، از آن جمله دیوار بزرگی گرداگرد شهر فراهم کرد و کمتر شهری از خراسان و ماوراءالنهر بود که در آنجا ساختمان مهمی به یادگار دوره حکمرانی اوباقی نمانده بود. در برابر تاخت و تازهایی که بیگانگان و دشمنان ایران می‌کردند، سرداران بزرگ و فرماندهان لشگر او مردانگی‌های فراوان کرده‌اند، از آن جمله «سباع بن نعمان ازدی» و «زیاد پسر صالح خزاعی» در میدانهای جنگ آن زمان مردی خویش را ثابت کرده‌اند. زیاد پسر صالح در ذیحجه سال 133 لشگریان چین را، که به مرزهای ایرانشهر تاخته بودند شکست سختی داد.

ابومسلم در دعوتی که از مردم دیار خویش می‌کرد پرستش خود را نسبت بایران باستان و بخصوص آیین کهن آن آشکار می‌ساخت و خود را جانشین گذشتگان می‌خواند. «مقنع» و «باطنیان» که پس از وی آمده‌اند همان اصول را در پیش گرفته و وی را راهنمای بزرگ خود دانسته‌اند. هیچ یک از مردانی که در تاریخ دوره‌های اسلامی ایران قد برافراشته‌اند، در دل مردم ایرانشهر، مانند او جای نگرفته‌اند. بیهوده نیست که قرنها پس از وی باز نام او در زبانها مانده و کتابهای فراوان در شرح مردانگیها و دلیریها و جوانمردیهای وی بنام «ابومسلم‌نامه» نوشته‌اند. مطالبی که در این داستانها آمده و آنچه در ذهن مردم این سرزمین از دیرباز مانده است همه، یادگارهایی از صفات مردانه جوانمرد خراسان است.

راستی ابومسلم هرگز در برابر هیچ دشواری سست نشده و هرگز هیچ مانعی،‌ هر چه هم بزرگ بوده است،‌ نتوانسته عزم مردانه و همت دلیرانه و پشت‌کار و جسارت دلاوری او را مانع شود. این مرد بزرگ، تدبیر و فرزانگی را با جرأت و دلیری توام کرده بود و بهمین جهتست که در داستانهای بی‌شماری که بنام او نوشته‌اند وی را توانایی نیرومند و دانایی هوشمند جلوه داده‌اند.

درین میان که عبدالرحمن پسر مسلم، پهلوان بزرگ روزگار، در خراسان با آن همه دانایی و توانایی اساس نیکبختی مردم و رهایی ایران را از چنگال ستمگران و غارتگران بیگانه می‌ریخت، سفاح نخستین خلیفه عباسی درگذشت و برادر کهترش ابوجعفر عبدالله که معروف به منصور دوانقی بود در 13 ذیحجه 136 بجای او نشست. منصور مردی خیانت‌پیشه و لئیم و دوروی و بدنهاد بود. همینکه بخلافت نشست، درصدد برآمد پهلوان خراسان را از میان بردارد. هر چه روزگار بیشتر می‌گذشت جوانمرد خراسان در کار خویش بیشتر نیرو می‌گرفت و اینک کار بجایی رسیده بود که میلیونها مردم آن سرزمین زرخیز او را بجان و دل می‌پرستیدند و همه آسایش و شادی و سربلندی خود را از وی می‌دانستند و وجود این مرد دلسوز و دلاور را برای خود نعمتی بزرگ و موهبت یزدان و ره‌آورد آسمان می‌شمردند. خلیفه بدعهد نمی‌توانست وی را تا بدین اندازه توانا و زورمند ببیند. می‌پنداست هر چه وی بزرگتر شود و هر چه در دل مردم دیار خود بیشتر جای کند رقیبی بزرگتر در برابر او خواهد شد. چون بدل خویش نظر میفکند و بدعهدی و پیمان‌شکنی خود را می‌دید و نابکاریهای نهانی خود را می‌نگریست می‌پنداشت که جوانمردزاده مروزی هم چون اوست. سرانجام از در دوستی درآمد و به خیانت، وی را با لحنی مهربان نزد خویش خواند تا در کارهای مهم با وی رای زند.

جوانمرد خراسان بهمان پاکی نهاد وسادگی که داشت این دعوت مهربان را، که در اندرون آن هزاران بدخواهی و شرارت و کینه‌جویی نهفته بود، باور کرد و از سرزمین خراسان، از آن سرزمینی که در آنجا زاده و این همه آنرا دوست داشته و تا این اندازه بآن خدمت کرده بود، رهسپار شد و شتابان خود را بدربار خلافت رساند.

سردار بزرگی که با آن همه کوشش وجانفشانی خاندان ناتوانی را بر پادشاهی بزرگترین کشورهای جهان نشانده بود، هنوز از رنج راه دراز نیاسوده بود که ابوجعفر عبدالله معروف به منصور، خلیفه ناجوانمرد و لئیم نقشه کشتن او را می‌کشید. سرانجام هنگامی که جز وی کس دیگر در دربار خلیفه نبود در 24 شعبان 137، که تازه پنج سال و چهار ماه و دوازده روز از خلافت عباسیان می‌گذشت، و این خاندان به نیروی شمشیر همان جوانمرد خراسانی به فرمانروایی نشسته بود، به فرمان آن مرد پیمان شکن، در همان دستگاه خلافت از پشت سر زخمی جانکاه برو زدند و بدین گونه یکی از بزرگترین مردان ایران در 28 سالگی از پای در آمد و جهان ازو تهی ماند. اما پس از 1229 سال هنوز لبها و دلها از یاد او تهی نیست و هرگز نیز تهی نخواهد شد.

11 دی ماه 1325http://www.persian-language.org/literature-nasr-fulltext    -

 

گردآوری شده در بازۀ زمانی دهم تا پانزدهم دی ماه 1391

pirhadiina@gmail.com

 

 

 

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

در حال حاضر هیچ محتوایی با این واژه طبقه‌بندی نشده است.

اشتراک در RSS - سعید نفیسی