عباس زریاب خویی

تهیه و تنظیم: ناهید شاکرمی
او در سال ۱۲۹۷ خورشیدی در شهر خوی، از شهرهای آذربایجان غربی به دنیا آمد. سالهای کودکیش مصادف با دوران متلاطم در تاریخ ایران بود. انقلاب اکتبر ۱۹۱7سبب شده بود که سربازان روسیه تزاری که از مدتها پیش برای پیشبرد مقاصد استعماری آن دولت و برای از میان بردن نهضت مشروطیت به ایران آمده بودند، از شهرهای شمالی و شمال غربی کشور خارج شوند.

 

عباس زریاب خویی

 

 

دکترعباس زریاب خویی: مورخ، ادیب،نویسنده،مترجم ونسخه شناس(زادروز 22تیر1298 ، درگذشت 14بهمن1373)


عباس زریاب خویی (۱۳۷۳-۱۲۹۸)، مورخ، ادیب، نسخه‌شناس، نویسنده و مترجم ایرانی.

او در سال ۱۲۹۷ خورشیدی در شهر خوی، از شهرهای آذربایجان غربی به دنیا آمد. سالهای کودکیش مصادف با دوران متلاطم در تاریخ ایران بود. انقلاب اکتبر ۱۹۱7سبب شده بود که سربازان روسیه تزاری که از مدتها پیش برای پیشبرد مقاصد استعماری آن دولت و برای از میان بردن نهضت مشروطیت به ایران آمده بودند، از شهرهای شمالی و شمال غربی کشور خارج شوند. این سربازان به هنگام خروج در شهرها، بازارها و کاروانسراها را آتش زده بودند و زادگاه زریاب نیز از این خشونت و بی رحمی در امان نماند.‍‍[1]

 

 

فهرست مطالب

1-زندگی

2-ت‍ألیف

3-ترجمه

4-پانویس

5-منابع

6-پیوند به بیرون

7-رده ها

8-کتاب شناسی

9-مقالات،بزرگداشت ،یاد بود،درباره ی آثار

10-مصاحبه

11-به یاد زریاب

12-همایش بزرگداشت زریاب  

13-سالشمار زندگی زریاب

 

زندگی

عباس زریاب خویی در ۲۰ مرداد ۱۲۹۸ هجری خورشیدی در شهر خوی به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و دورهٔ اول دبیرستان را در خوی گذراند و چون امکان ادامه تحصیل در خوی وجود نداشت نزد یکی از روحانیون شهر به نام شیخ عبدالحسین اعلمی به یادگیری صرف و نحو عربی، اصول و دیگر علوم حوزوی پرداخت. در سال ۱۳۱۶ به قم رفت و شش سال نزد علمای تراز اول حوزهٔ علمیهٔ قم به تحصیل مشغول بود. در همین دوره، در جلسه‌های درس شرح منظومه سبزواری و اسفار ملاصدرا نزد آیت‌الله خمینی حاضر می‌شد. در سال ۱۳۲۲ فوت پدر باعث شد تا زریاب به شهر خوی بازگردد و مدتی به تدریس در دبیرستان بپردازد.

در شهریور ۱۳۲۴ هم‌زمان با نآرامی‌های ناشی از ادامهٔ اشغال آذربایجان، ناچار به ترک خوی شد و به تهران آمد و دو سال اول را با سختی در تهران زندگی کرد، و به نوشتن مقاله در نشریه‌های علمی و ادبی پرداخت تا اینکه به کار در کتابخانه مجلس شورای ملی مشغول شد. هم‌زمان دورهٔ لیسانس را در دانشکده معقول و منقول (الهیات) دانشگاه تهران گذراند. در کتابخانه مجلس شورای ملی بود که با سید حسن تقی‌زاده آشنا شد و مورد توجه خاص او قرار گرفت. بدین گونه بود که پس از تأسیس مجلس سنا و انتخاب تقی‌زاده به ریاست آن در سال ۱۳۲۸ و تأسیس کتابخانهٔ مجلس سنا، محل خدمت عباس زریاب خویی به این کتابخانه منتقل شد و چندی بعد به‌عنوان مدیر کتابخانهٔ مجلس سنا معرفی شد.[۲]

در سال ۱۳۳۴ بورس مطالعاتی بنیاد هومبولت در آلمان غربی (بنابر معرفی سید حسن تقی‌زاده) در اختیار عباس زریاب خویی قرار گرفت. عباس زریاب خویی به مدت پنج سال در شهرهای ماینز و فرانکفورت و مونیخ به تحصیل و مطالعه در رشته‌های تاریخ، علوم و معارف اسلامی، فلسفه و فرهنگ تطبیقی پرداخت. در سال ۱۳۳۹ از دانشگاه یوهانس گوتنبرگ شهر ماینز در رشته‌های تاریخ و فلسفه درجهٔ دکتری گرفت. عنوان رساله دکتری او "گزارش در باره جانشینان تیمور برگرفته از کتاب تاریخ کبیر جعفری" تألیف ابن محمد حسینی بود که زیر نظر هانس روبرت رویمر و پرفسور شل از ایران‌شناسان مشهور آلمانی تهیه شد.[۳]

دکتر عباس زریاب خویی در سال ۱۳۳۹ به تهران بازگشت و مجدداً در کتابخانهٔ مجلس سنا مشغول به کار شد. در سال ۱۳۴۱ به دعوت والتر هنینگ که آن زمان کرسی استادی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا داشت به برکلی رفت و به مدت دو سال در آن دانشگاه به تدریس زبان و ادبیات فارسی مشغول بود. با اینکه هنینگ پست دائمی در دانشگاه برکلی برای زریاب در نظر گرفته بود ولی او ترجیح داد که به ایران بازگردد و دانسته‌ها و تجربه‌های خود را در اختیار دانشجویان ایرانی بگذارد. دکتر عباس زریاب از سال ۱۳۴۴ استاد تاریخ در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بود، و از آنجا که در رشته‌های دیگر مانند ادبیات فارسی، ادبیات عرب، فلسفه، زبان‌شناسی و معارف اسلامی صاحب‌نظر بود، تا سال ۱۳۵۷ که در دانشگاه تهران اشتغال داشت، در اغلب این رشته‌ها تدریس و سخنرانی می‌کرد.[۴]

در همین دوران سمت‌های علمی مختلفی را به عهده داشت، از جمله عضو انجمن فلسفه، عضو هیئت امنای بنیاد فرهنگ ایران، عضو فرهنگستان تاریخ و عضو بنیاد شاهنامه فردوسی بود. علاوه بر اینها با دایرةالمعارف فارسی (زیر نظر غلامحسین مصاحب) و دانشنامه ایران و اسلام (زیر نظر احسان یارشاطر) همکاری داشت و مدخل‌های بسیاری در این دو دانشنامه به قلم اوست. دکتر عباس زریاب خویی از دیر زمان عضو انجمن بین‌المللی شرق‌شناسی (آلمان)، و عضو مجمع بین‌المللی کتیبه‌های ایرانی (انگلستان) بود.

به نوشتهٔ احمد تفضلی: "پس از انقلاب، دستگاه اداری دانشگاه قدر او را ندانست و زریاب اجباراً دانشگاه را ترک گفت و از این راه دانشگاه بود که زیان فراوان دید نه او. فراغت ایام بازنشستگی او را مدتی به کنج خلوت دلخواستهٔ پژوهش کشاند، ولی هنگامی که بنیاد دایرةالمعارف اسلامی و مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و دایرةالمعارف تشیع تأسیس شد، بر همهٔ اهل علم و معرفت معلوم بود که هر دایرةالمعارفی در این زمینه‌ها بدون همکاری پرثمر زریاب ناقص خواهد بود. از این رو بود که همه خاضعانه دست کمک به سوی او دراز کردند و از او درخواست همکاری کردند. زریاب کوشید تا رنجیدگی خود را از دستگاه اداری دولتی دانشگاه به دست فراموشی سپرد. با دل و جان با سازمان‌های علمی نامبرده به همکاری پرداخت و اکنون مقالات او زینت‌بخش این دایرةالمعارف‌هاست." [۵]

دکتر عباس زریاب خویی در ۱۴ بهمن ۱۳۷۳ در تهران درگذشت.

تألیف

 اطلس تاریخی ایران، زیر نظر سید حسین نصر، احمد مستوفی و عباس زریاب، تهران ۱۳۵۰      

  • تاریخ ساسانیان، تهران ۱۳۵۴
  • بزم‌آورد، شصت مقاله در بارهٔ تاریخ، فرهنگ و فلسفه، تهران ۱۳۶۸
  • آئینه جام، شرح مشکلات دیوان حافظ، تهران ۱۳۶۸
  • سیره رسول الله، بخش اول: از آغاز تا هجرت، تهران ۱۳۷۰
  • کتاب الصیدنه فی الطب، نوشته ابوریحان بیرونی (تصحیح و تحشیه و مقدمه)، تهران ۱۳۷۰
  • روضةالصفا، نوشته محمدبن خاوندشاه بلخی، تهذیب و تلخیص، دکتر عباس زریاب، ۲ مجلد، تهران ۱۳۷۳
  • شط شیرین پر شوکت، منتخبی از مقالات استاد عباس زریاب خویی به اهتمام حمیدرضا(میلاد)عظیمی، نشر مروارید، چاپ اول ۱۳۸۷

ترجمه

پانویس

  1. دکتر زریاب خویی، دانشنامه جهان اسلام
  2. یکی قطره باران: جشن‌نامهٔ دکتر عباس زریاب خویی، مقدمهٔ احمد تفضلی، ص ۵
  3. همانجا، ص ۶
  4. همانجا، ص ۶
  5. همانجا، ص ۷

منابع

  • یکی قطره باران: جشن‌نامهٔ دکتر عباس زریاب خویی، به کوشش احمد تفضلی، تهران ۱۳۶۹
  • زندگانی من، عباس زریاب خویی، مجلهٔ تحقیقات اسلامی، شمارهٔ ۲ و ۳، تهران ۱۳۷۴
  • شط شیرین پر شوکت

پیوند به بیرون

 

 

رده‌ها:

برگرفته از

  • http//www.wikipedia.org

 

6/10/91

 

 

کتاب شناسی

 

نویسنده : مسعود لقمان

دکتر عباس زریاب خویی"، علامه ای چند وجهی به معنای واقعی کلمه بود. شوربختانه از ایشان آنچنان که در شان مقام علمی شان است، کتاب منتشر نشده است، اما با این وجود کتاب ها و مقاله های منتشرشده از سوی ایشان، هر کدام دریچه ای است که می تواند بخشی از زوایای اندیشه علمی وی را برای جامعه علمی ایران آشکار کند.
دکتر زریاب در سال 1350 "اطلس تاریخی ایران" را با همکاری سیدحسین نصر و احمد مستوفی منتشر کرد. چهار سال بعد کتاب "تاریخ ساسانیان" ایشان به زیور طبع آراسته شد. در سال 1368، شرحی بر مشکلات دیوان حافظ با نام "آیینه  جام" نوشت. در سال 1370 به نوشتن کتاب "سیره رسول الله (ص)، بخش اول: از آغاز تا هجرت" پرداخت که انتشارات سروش آن را منتشر کرد. در این سال ها شاهد دو ویرایش از دو کتاب مهم از سوی استاد نیز هستیم: یکی کتاب "الصیدنه فی الطب" به زبان عربی نوشته ابوریحان بیرونی که درباره داروشناسی پزشکی است و در سال 1370 منتشر و برنده کتاب سال نیز شد و دیگری "روضه الصفا" نوشته محمد پسر خاوندشاه بلخی در دو جلد که در سال 1373 منتشر شد.
دو کتاب "بزم آوردی دیگر" و "شط شیرین پر شوکت" که دربردارنده مقاله هایی درباره تاریخ، فرهنگ و فلسفه از دکتر زریاب است، گنجینه ای پربار برای دوستداران تاریخ و فرهنگ ایران به شمار می آید.
دکتر زریاب خویی علاوه بر زبان پارسی به انگلیسی، فرانسه، آلمانی، روسی و ترکی آشنایی کامل داشت و از ترجمه  های مهم ایشان می توان به "تاریخ فلسفه" ویل  دورانت در سال 1335، "لذات فلسفه" از همین نویسنده در سال 1344 از انگلیسی به نثری شیوا و استوار و "تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان" نوشته تئودور نولدکه در سال 1358 و "دریای جان" نوشته هلموت ریتر که درباره اندیشه های عطار نیشابوری است و "ظهور تاریخ بنیادی" اثر فریدریش ماینکه از آلمان اشاره کرد.از مهم ترین نوشته های دکتر زریاب باید به مقاله های ایشان در دانشنامه های گوناگون چون دایره المعارف فارسی زیر نظر دکتر غلام حسین مصاحب، دانشنامه ایران و اسلام، دایره المعارف بزرگ اسلامی زیر نظر سیدکاظم موسوی بجنوردی، دایره المعارف تشیع، دانشنامه جهان اسلام و دانشنامه ایرانیکا زیر نظر پرفسور احسان یارشاطر اشاره داشت.استاد زنده یاد دکتر احمد تفضلی، به پاس ارج گذاری به دهه ها کوشش  فرهنگی استاد علامه عباس زریاب خویی، جشن نامه ای با نام "یکی قطره باران" که دربردارنده مقاله هایی علمی است، منتشر و آن را در زمان حیات ایشان بدو پیشکش کرد.پس از درگذشت دکتر زریاب نیز مجله تحقیقات اسلامی و نشریه دانشکده ادبیات دانشگاه تربیت معلم، شماره ای را ویژه بزرگداشت دکتر زریاب منتشر کردند تا یاد استادی که هماره دل و جانش برای فرهنگ ایران می تپید، زنده نگه دارند.

 http://www.mardomsalari.com

6/10/91

 

   

عنوان مقاله: زریاب خویی در قلمرو شاهنامه پژوهی

نویسنده : آیدنلو، سجاد

کلمات کلیدی :

کتاب ماه ادبیات و فلسفه » شماره 62 (صفحه 46)

 

مقاله‏ در حوزه ادبیات و علوم انسانی بر پایه ویژگیها و دلایلی چون: اختلاف نظریات، تفاوت پایگاه علمی و میزان معلومات و گاهی متأسفانه رشک‏ورزیها و نقد شخصیتهای برخاسته از این علل، بسیار اندک شمارند؛استادان و پژوهشگرانی که فضل و فضیلت آنها به تأیید همه یا بیشتر بزرگان دیگر این عرصه برسد و به تعبیر حافظ:

گویند ذکر خیرش در خیل عشق‏بازان

هرجا که نام حافظ در انجمن برآید

در میان چهره‏های ادبی معاصر، شادروان استاد دکتر عباس زریاب‏خویی یکی از این نادران معدود است که تقریبا تمام استادان و محققان برجسته فرهنگ و ادب ایران از مقام علمی ایشان با شگفتی و تحسین یاد کرده‏اند.دانشوران و صاحب‏نظران ادبیات و علوم انسانی را از نظر کیفیت مطالعات و پژوهشها به دو گروه عمده می‏توان تقسیم کرد، نخست:محققانی که به صورت کلی و عمومی در شاخه‏های گوناگون رشته خویش به بررسی می‏پردازند و دوم: متخصصانی که به‏طور گرایشی در یکی از موضوعات زمینه تحصیلی خود مطالعه می‏کنند.در بین این هر دو دسته از پژوهندگان کمتر می‏شود شخصیتی را یافت که در کنار تخصص در یک موضوع، از جنبه‏های دیگر نیز آگاهیهای ژرف و در حد تخصصی داشته و یا اینکه برعکس:«در همه فن صاحب یک فن» 1 باشد.دکتر زریاب‏خویی در شمار آن فرهیختگان برگزیده و استثنایی است که عالی‏ترین نمود اجتماع تخصص و جامعیت در شخصیت علمی بی‏همال ایشان دیده می‏شود و بر بنیاد این امتیاز ویژه است که مرحوم دکتر زرین‏کوب ایشان را:«انسیکلوپدی گویا و زنده، پرمایه و مطمئن و انسان نادرالوجود به معنی واقعی کلمه در بین همعصران خود» 2 خوانده و دکتر محمدامین‏ریاحی نوشته‏اند:«مردی که نظیرش هرگز نخواهد آمد...جامعیتی داشت که نظیرش را نمی‏توان یافت.» 3 دکتر باستانی‏پاریزی، دکتر زریاب را:«استاد علامه مفضال‏بی‏نظیر» 4 دانسته و آورده‏اند:«دکتر زریاب چون به پنج زبان زنده دنیا مسلط

کتاب ماه ادبیات و فلسفه » شماره 62 (صفحه 47(

 

سجاد آیدنلو است:ترکی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی، عربی و الابته زبان فارسی هم که زبان اصلی اوست، بنابراین خودش یک دایرةالمعارف است.» 5 به‏نظر زنده‏یاد دکتر احمد تفضیلی:«زریاب در دانشگاه به مثابه دایرةالمعارفی بود که هرکس در هر مطلبی می‏توانست به او رجوع کند و آسوده از تحمل هیچ بار منتی آنچه می‏خواهد از او طلب کند.» 6 و آقای بهاالدین خرمشاهی نیز چنین داوری کرده‏اند:«مردی که تتبع قزوینی، تحقیق مینوی و تعمق فروزانفر را یکجا داشت...او خود فرهنگستان بود.» 7 جامعیت کم‏نظیر دکتر زریاب‏خویی در بیشتر شاخه‏های علوم انسانی که در بعضی از آنها تا اندازه‏ای تخصص عالمانه نیز بوده است و چنان تنوع شگفت‏انگیزی به شخصیت علمی ایشان داده‏بود که به همداستانی بیشینه بزرگان ادب امروز ایران، پدیداری دیگر بار چنان مرد جامع‏الاطرافی سخت دشوار و حتی ناممکن است، ناگزیر سبب گرایش پژوهش ایشان به‏سوی فردوسی و شاهنامه شده، چرا که شاهنامه هم از منظر روند تاریخی و هم از دید پایگاه ارزشی، از اولینها و برترینهای فرهنگ و ادب دیرسال ایران‏زمین است و کسی که در ادبیات و شعب مربوط بدان به مرتبه تخصص می‏رسد چاره‏ای جز آشنایی درخور با این شاهکار پرتأثیر و جاویدان ندارد که در غیر این صورت، نصف عمر علمی-ادبی او بر فنا خواهدبود، حال اگر این شخص خود پژوهشگری برجسته و صاحب‏نظر در این عرصه باشد، وجدان علمی-تحقیقی او آسودگی و آرام نمی‏یابد، مگر اینکه دریچه‏ای از پژوهش و نکته‏یابی بر جهان پر راز و شگرف شاهنامه گشوده‏باشد و این کلیت نه‏تنها درباره استاد زریاب‏خویی، بلکه در باب دیگر بزرگان جامع‏الاطراف فرهنگ و ادب ایران مانند: مرحوم عالمه قزوینی، شادروان استاد فروزانفر، زنده‏یاد علامه همایی، روان‏شاد دکتر زرین‏کوب و...نیز صادق و نگاهی به کارنامه پژوهشی آنها بهترین گواه این مدعاست.

افزون بر این، دکتر زریاب از دانشگاه ماینز آلمان در رشته فلسفه و تاریخ دکترا داشتند 8 و در میان همانندان، در مطالعات و آگاهیهای‏

کتاب ماه ادبیات و فلسفه » شماره 62 (صفحه 48)

 

تاریخی از تشخص ویژه‏ای برخوردار بودند، از این روی«تاریخدانی و تاریخ‏پژوهی وسیع و دقیق»ایشان نیز می‏تواند یکی از دلایل رویکرد تحقیقی خاص استاد به شاهنامه باشد چون معتقد بودند که: «شاهنامه فردوسی نه‏تنها جنبه شعری و هنری که صفت ممتاز آن است، دارد بلکه جنبه تاریخی نیز دارد.» 9 آشکار است که هم‏آمیزی اسطوره با تاریخ به مفهوم سنتی آن در حماسه ملی ایران، شاهنامه را قرنها چونان تاریخ رسمی و مستند ایرانیان مطرح کرده‏بود و امروز هم با وجود پژوهشهای علمی تاریخ‏شناختی، این اثر به دور از افراط و تفریطهای غیر علمی، همچنان به‏عنوان یکی از منابع معتبر تاریخ «ملی»ایران که گاه نشانه‏هایی از کسان و رویدادهای تاریخ واقعی نیز در آن نه9فته است، شناخته می‏شود و محققان تاریخ ایران هیچگاه بدان بی‏اعتنا نبوده‏اند و نخواهند بود.

بر این اساس، استاد زریاب‏خویی نیز به گفته دکتر زرین‏کوب: «شاهنامه را با دقت و تأمل خوانده بود[و]در باب ریزه‏کاریهای آن‏چه‏نکته‏های جالب استنباط کرده‏بود.» 10 ارتباط دکتر زریاب با فردوسی و شاهنامه را در طول زندگی علمی ایشان در دو بخش کلی می‏توان بررسی کرد، یکی:حضور علمی و اجرایی استاد در بنیاد شاهنامه و دو دیگر:آثار و پژوهشهای شاهنامه‏شناختی ایشان، بنیاد شاهنامه، مؤسسه‏ای علمی-تحقیقاتی وبد که به سرپرستی استاد مجتبی‏مینوی و برای تصحیح و تحقیق متن شاهنامه به وجود آمده‏بود.هیأت امنای این بنیاد عبارت بودند از:استاد مینوی، دکتر خانلری، دکتر یحیی مهدوی، دکتر سیدحسین‏نصر، دکتر عباس‏زریاب‏خویی، دکتر محمدامین‏ریاحی و دکتر مهدی‏فروغ.در گروه مشاوران علمی آن نیز شخصیتهایی چون:استاد مینوی، دکتر زریاب، دکتر سیدجعفر شهیدی، دکتر احمدتفضلی، دکتر علی‏رواقی، و دکتر علی‏اشرف صادقی(برای مدتی)حضور داشتند که وظیفه آنها بازخوانی و بررسی نهایی متنهای آماده‏شده از سوی پژوهشگران بنیاد بود. 11 درباره عضویت استاد زریاب‏خویی در این بنیاد به چند نکته باید اشاره‏کرد.نخست اینکه:اعضای شورای علمی بنیاد بی‏گمان منتخب نظر سخت‏گزین و پر وسواس مرحوم استاد مینوی بودند، لذا بودن دکتر زریاب در آنجا-همچنین دیگر استادان عضو-شاهد راستینی بر گستردگی معلومات ایشان در ادب پارسی به‏ویژه شاهنامه پژوهی است، خصوصا کار تصحیح متن شاهنامه که نیازمند آگاهیهای خاص و ژرف‏نگریهایی است که بدون پشتوانه کافی مطالعات تخصصی امکان‏پذیر نیست، ولی چنانکه، دکتر باستانی پاریزی نوشته‏اند:«همه اذعان دارند که حرف دکتر زریاب‏خویی در باب مشکلات شاهنامه در حکم برهان قاطع بوده‏است.» 12 از سوی دیگر، یکی از تواناییهای علمی استاد زریاب، تبحر و تخصص ایشان در بررسی و شناسایی نسخه‏های خطی بوده‏است، دکتر زرین‏کوب می‏نویسند:«سابقه فهرست‏نویسی در کتابخانه مجلس شورای او را از همان اوان شروع فعالیتهای ادبی به راه و رسم کتابداری و کتابشناسی هم آشنا کرد و با استعداد بی‏نظیر و مایه علمی قابل ملاحظه‏ای که در شناخت کتب و اسناد علمی داشت به‏زودی در شناخت نسخه‏های نادر، نسخه‏های مجهول‏المؤلف و نسخه‏هایی که فاقد آغاز و انجام بود خبرت و بصریت حاصل کرد و او در طی تمام سی‏چهل سال آخر عمر به‏عنوان یک کارشناس خبره برای شناخت و ارزیابی نسخه‏های خطی به کمیسیونها و مجالس تقویم و ارزیابی نسخه‏های خطی دعوت می‏شد و نظریاتش با قبول و علاقه تلقی می‏گشت.» 13 از این جهت می‏توان گفت که استاد در یکی از مهم‏ترین و اصلی‏ترین کارهای علمی بنیاد شاهنامه یعنی شناخت و ارزیابی قدمت و اصالت و اعتبار دستنویسهای شاهنامه و فراهم آوردن میکروفیلم آنها برای تصحیح متن نیز همکاری مؤثر داشته‏اند. همچنان که در سالهای پایانی حیات پربار خویش، به‏همراه دکتر اصغرمهدوی، دکتر فتح‏الله‏مجتبایی و آقای علی‏منزوی به بررسی نسخه‏ای از شاهنامه دعوت شده‏بودند که از خاندان سعدلو در آذربایجان(اورمیّه) 14 خریداری شده‏بود و پس از مشاهده و مطالعه به عنوان کهن‏ترین دستنوشت به‏دست‏آمده شاهنامه در ایران شناخته و تعلق آن به سده 8 ه.ق.از سوی این بزرگان پذیرفته شد. 15 در پیوند با فعالیتهای استاد زریاب در بنیاد شاهنامه، در نخستین مجمع علمی بحث درباره شاهنامه که از 23 تا 27 آبان سال 1356 توسط بنیاد در استان هرمزگان برگزارشد، ایشان علاوه بر ارائه مقاله، ریاست جلسه پنجم را نیز به تاریخ 26 آبان بر عهده داشتند، اینچنین مسئولیتی در جلساتی که به استناد گزارش مجمع:«در پایان هر سخنرانی، محققان و شاهنامه‏شناسان و عده‏ای از دبیران و فضلای هرمزگان ساعتها به بحث در اطراف سخنرانی می‏پرداختند و در این بحثها بسیاری از مشکلات شاهنامه و نکات مبهم مربوط به زندگانی سراینده آن روشن می‏شد» 16 نشان دیگری از تسلط دکتر زریاب خویی بر مباحث شاهنامه‏شناختی است.در کتابشناسی آثار استاد زریاب، چهار مقاله جداگانه درباره«فردوسی و شاهنامه»وجود دارد که در اینجا به‏ترتیب تاریخ چاپ هر یک، نکات و مطالب شایان توجه آنها بازگویی و بررسی می‏شود.

«فردوسی و طبری»مقاله‏ای است که نخستین بار در مجموعه ارمغانی برای زرین‏کوب(1355، صص 1-9)به چاپ رسیده است، 17 در این گفتار استاد بر این باورند که فردوسی و طبری را از دو جنبه می‏توان مقایسه کرد:«مقایسه کلی از جهت صفات کلی خاص و ممتاز هر یک و بیان برداشت و دید تاریخی آن دو و دیگری، جزئیات و تفاصیل رویدادها و بیان اختلاف در نامهای اشخاص و امکنه و موارد اختلاف در تاریخگذاری و نظایر آن.» 18 که بررسی دومین خود نیازمند رساله‏ای پربرگ و ویژه است، اما سنجش نوع نخست نیز

کتاب ماه ادبیات و فلسفه » شماره 62 (صفحه 49)

 

زمانی ممکن است که شاهنامه را از نگاه تاریخی بنگریم زیرا:«این اثر عظیم نه‏تنها جنبه شعری و هنری که صفت ممتاز آن است دارد، بلکه جنبه تاریخی نیز دارد.» 18 در صورتی که تاریخ طبری فاقد جنبه هنری است، بر همین بنیاد مقایسه کلی این دو اثر صرفا از جهت نقطه مشترک هر دو یعنی«تاریخ»خواهدبود.

در توضیح تفاوت استنباط فردوسی و طبری از«تاریخ» می‏نویسند:«برداشت طبری تاریخی محض است، مقصود او عرضه تاریخ جهان است از آغاز آفرینش تا زمان خویش...اما برداشت فردوسی از تاریخ، صورت حماسی دارد در شکل حماسه یک ملت.» 18 استاد، دیدگاه فردوسی را در باب تاریخ از نظر که تاریخ حماسی نمی‏تواند تداوم داشته‏باشد و به‏همین سبب داستان شاهنامه نیز با برافتادن نظام شاهنشاهی ساسانی پایان می‏پذیرد، با این نظریه اشپنگلر آلمانی که:«تاریخ جهان به‏طور مستمر و بلاانقطاع که از مبدأ معینی آغاز شده و به زمان حاضر منتهی شود، وجود ندارد» 19 شایان مقایسه دانسته‏اند.بر پایه صورت تفصیلی این نظر که:هر فرهنگی بسان شخصیت زنده و مستقلی، ویژگیهای جانداران را داراست، فرهنگ ایران در شاهنامه، کودکی است که در روزگار گیومرت تا جمشید، زاده می‏شود و دوران نوجوانی و سپس جوانی و غرور خویش را از عصر فریدون تا کیخسرو سپری می‏کند، از گشتاسپ تا انوشیروان، بلوغ عقلانی خویش را تجربه می‏کند و از خسروپرویز به بعد دچار پیری می‏شود و پس از کشته‏شدن یزدگرد می‏میرد.

این نگره که سرنوشت تاریخ و فرهنگ را همچون سرنوشت اقوام تعیین‏شده می‏داند و پیش‏بینی می‏کند، تاریخ طبیعی است نه تاریخ انسان که پیش گفتنی نیست و برای بشر آزادی و اراده قایل است:«پس شاهنامه نیز در حقیقت تاریخ نیست بلکه بیان سرنوشت و تقدیر است...و در آن سرنوشت ایران و پهلوانان و گردنکشان و شهریاران آن همه مقدر و محتوم است.» 20 در اینجا چنانکه رستم فرخزاد پیشگویی می‏کند و پیش از وی، انوشیروان نیز به خواب دیده بود، فرهنگ ایران کیانی و درفش‏کاویانی در برابر فرهنگ دیگری که حقیقت آن بر اصل برابری عرب و عجم استوار است، فرومی‏ریزد. دکتر زریاب در این‏باره با استناد به نامه‏ای که سعدوقاص در پاسخ رستم‏فرخزاد می‏نویسد، معتقدند که:«لحن آن نامه که با بیان و زبان فردوسی گفته شده‏است چنان است که با خواندن آن نمی‏توان احساس نکرد که فردوسی با نظر طعن و طنز به این فرهنگ نو نمی‏نگرد.اگر کسی در این نامه سعدوقاص از زبان فردوسی دقت کند، چنین حس خواهدکرد که فردوسی این فرهنگ نو را چندان نمی‏پسندد.» 21 شاید فردوسی فرهنگ عرب و تازیان را به سبب اینکه آنها به هر روی دشمن مهاجم به سرزمین او بوده‏اند، نپسندد-که نمی‏پسندد-ولی بی‏هیچ گمانی به حقیقت آیین و آموزه‏هایی که آنها مبلغش بودند و به نوشته خود استاد:«بر اصل تساوی عرب و عجم و معیار کرامت و شرافت، تقوا و اندیشیدن به روز آخرت است»از بن جان اعتقاد دارد و به بهترین صورت می‏پذیرد، هرگاه طنز و طعنی در بخش حمله اعراب به ایران شاهنامه به‏نظر برسد متوجه تازیان مهاجم به‏عنوان بیگانه دشمن و متجاوز به کلیت ارضی کشور فردوسی و نیز مسلمان‏نمایی است که با بهره‏گیری از ظاهر دین پاک اسلام، زیان کسان و سود خویش را می‏جویند و گرنه فردوسی نه‏تنها کوچک‏ترین بی‏حرمتی و کم‏اعتقادی به فرهنگ درخشان اسلام قرآنی و اصیل نشان نداده، بلکه با سخنان تابناک و ماندگاری چون:

ترا دانش دین رهاند درست

در رستگاری ببایدت جست

)خالقی 1/9/90(

اگر چشم داری به دیگر سرای

به نزد نبی و وصی گیر جای

)خالقی 1/11/102)

بر این زادم و هم بر این بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم

)خالقی 1/11/104(

منم بنده اهل بیت نبی

سراینده خاک پای وصی

)خالقی 2/380/14) به ما آموخته است که میان عرب و اسلام فرق بگذاریم، همانگونه که خود در نگاه و بیان خردمندانه خویش، این تفاوت را به نمود عینی درآورده است.در بخشهای پیش از ساسانیان در شاهنامه، شخصیتهای تاریخی در قالب اسطوره و تخیل پدیدار می‏شوند، اما قسمت ساسانیان، صبغه تاریخی بیشتر و مستندتری دارد و مبتنی بر خدای‏نامه دوره ساسانی و سازگار با خواست و دید آنهاست، برای نمونه:برتری ایرانیان در نبرد با کشورهای دیگر از مشترکات شاهنامه و تاریخ طبری است چون منبع نهایی هر دو، دو تحریر جداگانه از خوتای‏نامگ‏پهلوی بوده است.همچنین اشتباه تاریخی مربوط به دشمنی دیرینه سال ترکان با ایران به عنوان یکی از کهن‏ترین همسایگان ایران موضوعی است که ریشه در خدای‏نامه‏های نوین تجدیدنظر شده و نگاشته در اواخر روزگار ساسانی دارد و از آن منابع به این دو اثر ره یافته است.

سپس استاد به انگیزه‏های فردوسی و طبری در شروع به کارهای خویش اشاره می‏کنند:«محرک طبری در تدوین تاریخ جنبه‏های دینی و انسانی و علم‏دوستی اوست، اما محرک فردوسی جنبه ایران‏دوستی و ملت‏دوستی و به اصطلاح قدیم شعوبیت او است.» 22 و در ادامه به توضیح اوضاع سیاسی-اجتماعی عصر فردوسی که باعث پیدایی چنان تحریکات و واکنشهایی شده‏است، می‏پردازند و نظر بدین شرایط همان انگیزه یادشده را عامل بنیادین نظم حماسه ملی ایران از سوی فردوسی می‏شمرند، ولی بعد با دسته‏بندی علل بنای هر اثر بزرگ فرهنگی به علل قریبه مانند: خواستهای طبیعی و امیال مادی و جسمانی، و عامل اصیل‏تر پیشرفت انسانیت برای قهر طبیعت، خواه در زمینه علم و خواه در عرصه هنر می‏نویسند، در آفرینش شاهنامه:«عوامل صوری دیگر از قبیل کسب معاش و تقرب به سلطان و غیره عوامل تبعی و ثانوی است.» 23 اما نکته اینجاست که حکیم توس در توضیح چگونگی آغاز کار در دیباجه شاهنامه از گنج و مال خویش در سالهای(367-370 ه.ق) سخن می‏گوید 24 و این نشان می‏دهد که از نظر مادی، گذران زندگی او در آن سالها تأمین بوده و نیازی بدین نداشته است که برای کسب معاش دست به کاری دیرباز و پر رنج بزند که اساسا در آن دوره رواج بازار قصاید مدحی و با آن قدرت طبع و توان سخنوری فردوسی سخت‏ترین و نابخردانه‏ترین روش ممکن برای رسیدن به چنان خواستی نیز می‏توانست باشد، به بیانی دیگر فردوسی همان‏طور که نظامی‏عروضی به صراحت نوشته:«به دخل آن ضیاع از امثال خود بی‏نیاز بود» 25 و نظم حماسه ملی ایران را برای امور مادی حتی به عنوان انگیزه‏های ثانوی و سومین نیز آغاز نکرده است.

چنین هدفی را در پیوند با«فردوسی و شاهنامه»تنها در موضوع تقدیم کتاب به سلطان محمودغزنوی و این‏بار چنان علل ثانوی و ظاهری می‏توان مطرح کرد.بحث تقرب به سلطان هم دقیقا بسان مورد پیشین است و اگر فردوسی چنین منظوری را از سرایش شاهنامه دنبال می‏کرد، می‏توانست همچون همتای مقدم خویش،

کتاب ماه ادبیات و فلسفه » شماره 62 (صفحه 50)

 

دقیقی، به دربار سامانیان برود و پس از پایان کار زیر حمایت آنها، کتاب را نیز به نام ایشان کند، ولی می‏بینیم که نه‏تنها در سال(384 ه.ق) که تدوین نخست شاهنامه پایان می‏یابد، بدین کار دست نمی‏یازد، 26 بلکه سالها پس از بر تخت نشستن محمود و اوج‏گیری آوازه و قدرت وی، آن هم به خواست و تشویق بزرگانی چون:نصربن‏ناصرالدین سبکتگین، فضل‏بن‏احمداسفراینی و ارسلان جاذب و برخی دلایل دیگر، این سفارش مهربان دوست خویش را به‏کار می‏بندد که:

مرا گفت کین نامه شهریار

گرت گفته آید به شاهان سپار

)خالقی 1/15/160) در واقع در اینجا نیز بهره‏مندی از یاریها و حمایت سلطان باز به زمان اتمام شاهنامه مربوط می‏شود و هیچ‏گونه ارتباطی با شروع کار و محرکهای اصلی و فرعی فردوسی در آن سالها ندارد.به تعبیر دلنشین خود استاد زریاب در همان مقاله:«شاهنامه فردوسی عکس‏العمل روح اقلیت پاسدار فرهنگ ایران قدیم است در برابر وضع موجود مادی واقعی خارجی‏[آن عصر]...و اثری است برای مسلط ساختن معنی بر ماده و قاهر ساختن روح بر طبیعت و [فردوسی‏]در این کار موفق شده است.» 27 درباره هدف کلی و بنیادی این مقاله، بررسی و مقایسه تاریخ‏نگاری فردوسی و طبری، از دیدگاه دیگری نیز باید یادکرد که در برابر کنشهای فرهنگی فردوسی و ابومنصورمحمدبن‏عبدالرزاق و...در رویکرد به نمادها و داستانهای تاریخ ملی و اساطیری-حماسی ایران از کوششهایی برای کمرنگ‏تر کردن این سویه از تاریخ ایران و استحاله آن در تاریخ اسلام و فراتر از آن، برداشت و گزارشی سامی از تاریخ، سخن به میان می‏آورد و تاریخ طبری را یکی از نمونه‏های اینگونه تلاشهای ناساز با شاهنامه می‏شمرد. 28 دکتر زریاب در نخستین مجمع علمی بحث درباره شاهنامه (استان هرمزگان، 25 آبان 1356)مقاله‏ای با نام«چگونه یک افسانه یونانی در شاهنامه راه‏یافت؟»ارائه داده بودند که به هنگام چاپ مجموعه مقالات آن نشست، عنوانش به خواست خود استاد به «افسانه فتح‏الحضر در منابع عربی و شاهنامه»تغییر یافت، 29 این پژوهش:«نظری است درباره علت ظهور افسانه فتح‏الحضر یا حتره و خیانت دختر ضیز، پادشاه آن، و کیفری که این دختر به جهت خیانتش بنابراین افسانه از پادشاه ایران دیده است و نیز درباره علت اختلافی است که در این‏باره میان گفتار فردوسی درشاهنامه با گفتار مؤلفان دیگر به‏وجود آمده است.» 30 استاد در آغاز، برای آشنایی، مختصری درباره الحضر و تاریخ آن و تحقیقات انجام شده در آن‏باره آورده و سپس به موضوع دژ این شهر و تصرف آن در منابع اسلامی و شاهنامه پرداخته و روایات آنها را مقایسه کرده‏اند، سپس با اشاره به شباهتی که برای بار نخست نولد که میان داستان فتح‏الحضر و افسانه یونانی نیسوس و اسکولا یافته، نوشته‏اند:«تا آنجا که اطلاعات من اجازه می‏دهد محققان درباره علت ظهور این افسانه و اختلاف آن و مخصوصا اختلاف میان شاهنامه و منابع دیگر بحث نکرده‏اند.» 31 دکتر زریاب درباره چگونگی پدیدآمدن این داستان بر این نظرند که چون شهرالحضر در برابر سپاهیان روم شکست‏ناپذیر بود و این اردشیر بود که توانست قلعه را بگشاید، پس از آن لشکر روم در حمله به ایران، هنگام مشاهده ویرانه‏ها و آثار دژ دچار رشک و خشم می‏شدند و احساس زبونی می‏کردند.از سوی دیگر کاروانهای عرب که در بازمانده‏های قلعه آرام می‏یافتند با دیدن آثار آن در باب شگفتی و گذشته شکوهمند آن، شعر می‏سرودند در نتیجه:«این رشک رومی با تخیل عربی دست به هم داده اسطوره فتح‏الحضر و خیانت دختر پادشاه آن را به‏وجود آورد.» 31 درباره ریشه این داستان در خدای‏نامه معتقدند که اصل روایت بدون موضوع طلسم داشتن قلعه-که در تاریخ طبری، اغانی و معجم‏البلدان آمده-و خیانت دختر، در خدای‏نامه پهلوی بوده و صورت پرداخت‏شده عربی آن در ترجمه تازی خدای‏نامه بدان افزوده شده‏است.

استاد زریاب اختلاف روایات این داستان را ناشی از تعصبات قومی عربی و ایرانی می‏دانند، چنانکه برای نمونه ایرانی نژاد بودن‏دختر پادشاه الحضر را الحاق راویان عرب می‏شمردند تا:«بگویند حتی خیانت نیز از سوی کسی بوده‏است که خون ایرانی داشته‏است.» 32 از این روی نتیجه می‏گیرند که فردوسی نیز در بازگوکردن این داستان، عصبیت قومی خود را نشان داده و با انتساب فتح قلعه به شاپور دوم-در اصل اردشیر بوده-خواسته است تا داستان را به دلخواه خود درآورد و علت حمله به دژ و نابودی‏اش را به گردن خود اعراب بیندازد که آغازگر تهاجم و چپاول بوده‏اند.

اینهمه برای آن بوده که بهره‏مندی داستان از مایه‏های عشق و تراژدی مانع حذف و نادیده گرفتن داستان می‏شد، اما پرسشی که درباره این دیدگاه استاد مطرح می‏شود این است که آیا فردوسی در نظم شاهنامه که مصداق کامل و در عین حال یگانه مفهوم حماسه ملی طبیعی است، پیرو ساختار و جزئیات منابع منثور خویش بوده و یا اینکه خود به دگرگونی شکل داستانها و کاست و فزود آنها بر اساس خواست و عقیده و اهداف خویش می‏پرداخته است؟به‏نظر می‏رسد که به استناد گفته‏های خود فردوسی در شاهنامه که بهترین و مستندترین منبع موجود درباره احوال و منابع و شیوه کار استاد توس است، جانب نظریه عدم دخالت فردوسی در اصل روایات و پیروی امانت‏دارانه او از منابع کتبی یا شفاهی خویش برتر باشد.

کتاب ماه ادبیات و فلسفه » شماره 62 (صفحه 51)

 

بر همین بنیاد داستان مورد بحث در شاهنامه را به شکل موجود باید برگرفته از منابع فردوسی شمرد نه حاصل ساخت و پرداخت برخاسته از تعصب ملی حکیم توس، چون در صورت ناهمخوانی داستان با آرمانهای فردوسی و سبک شاهنامه، فردوسی از در پیوستن آن-حتی با وجود زمینه‏های زیبای عشقی و تراژدی-چشم می‏پوشید، همانگونه که بر پایه دلایل یادشده، از روایت آرش کمان‏گیر با آن جنبه‏های ملی و احساسی، در شاهنامه نشانی نیست. در دنباله مقاله، مرحوم استاد نام پادشاه الحضر را که در شاهنامه «طایر»است تصحیفی از«طیزن»می‏دانند که به نوشته نولدکه، خود آن‏گونه‏ای از«ضیزن»است.

به روایت شاهنامه محاصره دژ یک ماه به درازا می‏کشد، حال آنکه در مآخذ عربی دو یا چهار سال است.دکتر زریاب این نکته را نیز قرینه‏ای برای تعصب قومی فردوسی در پرداختن داستان دانسته‏اند، شاید در اینجا نیز باز بتوان تأثیر منابع کار را سبب اصلی محسوب کرد چون از یک طرف در شاهنامه دژگشاییهای یک‏روزه و گاه در برابر آن، درازمدت را می‏بینیم 33 که نمی‏شود تصرف ناشی از تعصب‏یابی تعصبی فردوسی را در آنها مؤثر شمرد، از دیگر سو در لشکرکشیها و آیینهای نبرد-و حتی سوگواریها و شادخواریهای-شاهنامه«یک ماه» زمانی مکرر و شاید نشانه‏ای از کثرت است. 34 نکته دیگر اینکه دکتر زریاب مؤید بودن داستان فتح‏الحضر در خدای‏نامه را اشاره ابن‏قتیبه در عیون‏الاخبار دانسته و نوشته‏اند: «ابن‏قتیبه در عیون الاخبار فتح‏الحضر را به اردشیر اول نسبت داده است و منبع خود را مستقیما کتاب خداینامه(سیرالعجم)ذکر کرده و گفته‏است:«و قرات فی سیرالعجم»در این سخن حقیقتی هست و آن اینکه فاتح‏الحضر در حقیقت اردشیر اول بوده‏است و اینکه ابن‏قتیبه می‏گوید:«و قرات فی سیرالعجم»دلیل بر این است که فتح‏الحضر به صورت عاری از اسطوره در متن خداینامه بوده است.» 35 ولی باید توجه داشت که استناد ابن‏قتیبه به«سیرالعجم»است که یکی از ترجمه‏های عربی خداینامه بوده نه اصل پهلوی آن، بر همین پایه از عبارت:«و قرات فی سیرالعجم»نمی‏توان پی به بود و نبود و چگونگی این روایت در خداینامه پهلوی برد و چه‏بسا که سیرالعجم مورد اشاره ابن‏قتیبه نیز از همان برگردانهای تازی بوده‏است که مترجمان به نوشته خود استاد زریاب از روایتهای عربی چیزهایی بدان اضافه کرده‏بودند.

از نقاط قوت و شایان بیان گفتار مورد بحث، کتاب‏شناسی‏ای است که استاد از پژوهشهای خاورشناسان درباره«الخضر»در ابتدا به دست داده‏اند و خود گواهی بر وسعت مطالعات و مراجعات و اطلاعات علمی استاد در حوزه مورد تحقیق خویش است و در کنار منابع پارسی، عربی، انگلیسی و آلمانی مقاله بر اعتبار پژوهش ایشان می‏افزاید.یادداشت دیگر دکتر زریاب که به هنگام برپایی آیینهای هزاره سرایش شاهنامه در سال 1369 ش.چاپ‏شده، «پیام شاهنامه دفاع از شرف ملی است»نام دارد، 36 این نوشته کوتاه پاسخی است به این پرسش مجله آدینه که:«گذشته از ارزشهای ادبی و فرهنگی شاهنامه برای شخص شما در اثر بزرگ فردوسی چه‏چیز یا چیزهایی معاصر است؟»استاد پس از اشاره بدین که برای پژوهشگر فرهنگ و ادب ایران، همان ادب و فرهنگ زنده، فعال و به اصطلاح معاصر است، مردم را از نگاه این عنصر مانا به دو گروه تقسیم کرده‏اند: دسته نخست کسانی که آگاهانه و از سر تخصص بدان می‏پردازند و بخش دوم و اکثریت، افرادی که هریک شغل ویژه‏ای دارند و رویکردی آگاه و فعالانه به فرهنگ و ادب ندارند، ولی این هر دو دسته در یک امر کلی به نام«روح ملی»مشترک و در نتیجه قسمتی از کیان معنوی و فرهنگی خویش وامدار فردوسی هستند.سپس ایشان با مقدمه‏ای درباره پذیرش دین اسلام در ایران و به دنبال آن رواج زبان و ادب تازی و خدمات دانشمندان ایران به این زبان و در کنار آن، کوشش برای پاسداشت فرهنگ ملی، پدیدآمدن شاهنامه را مسبب اصلی بازگشت دوباره تاریخ و حماسه نیاکانی به میان مردم و استواری پایه‏های پارسی دری چونان زبان رسمی ایران می‏شمرند و با توجه به نفوذ و حضور شاهنامه در جنبه‏های مختلف زندگی مردم ایران، ادعا می‏کنند که:«هیچ کسی به هنر ایران و به نقاشی ایران مانند فردوسی(و پس از او نظامی)خدمت نکرده‏است«

دکتر زریاب با انتقاد از سخنان مرحوم احمدشاملو می‏نویسند: «او(فردوسی)مداح شاهان ستمگر و بیدادگر نیست...او ستایشگر ملتی است که خود از بنیان‏گذاران و معماران روح او بوده‏است.او اگر شاهی می‏ستاید برای آن است که آن شاه به ایران و ایرانی خدمت کرده‏است و اگر شاهی را نکوهش می‏کند برای آن است که آن شاه به مملکت خود خیانت کرده‏است.»مرحوم استاد همانگونه که در آغاز یادداشت از دید یک متخصص فرهنگ و ادب و به صورت شخصی به سؤال مذکور جواب داده‏اند، در پایان نیز پاسخ همگانی و کارکرد عمومی شاهنامه در روزگار معاصر را به زیبایی بیان کرده‏اند تا ارزشهای فرهنگی ایران شمول شاهنامه بیش از پیش آشکار شود:

»پیام شاهنامه پیام دفاع از حیثیت و شرف ملی است، پیام فردوسی به ملت ایران در همین روز همین ساعت از قول رستم است به اسفندیار:

که گفتت برو دست رستم ببند

نبندد مرا دست چرخ بلند

ما این پیام را شنیدیم و به‏کار بستیم و آن را به صدام فروخواندیم و ثابت کردیم که همان فرزندان رستم هستیم، آیا معاصرتر و فعلی‏تر و امری کاربرددارتر از این هست؟»شاید بهترین نوشته استاد زریاب خویی در قلمرو شاهنامه‏پژوهی، مقاله«نگاهی تازه به مقدمه شاهنامه» باشد، 37 در این پژوهش پرسود، استاد به‏درستی اشاره می‏کنند که در اصل خداینامه پهلوی-و نیز شاهنامه ابومنصوری-مقدمه‏ای که در آغاز شاهنامه می‏بینیم نبوده‏است بلکه:«فردوسی در مقدمه شاهنامه نوعی جهان‏بینی عرضه کرده‏است که با عقاید مسلمانان اهل سنت و حدیث و حتی اشاعره و معتزله سازگار نیست و داستان آفرینش آسمانها و زمین و انسان بدانگونه که در قرآن مجید و احادیث تفسیرکننده آن آمده است، در این مقدمه دیده نمی‏شود.برعکس، این جهان‏بینی بیشتر با عقاید حکمای اسماعیلی مطابقت دارد که در کتب حکمت اسماعیلی مانند:راحةالعقل و منابیع و زادالمسافرین آمده و اصل آن مأخوذ از افکار فلوطین و نوافلاطونیان است.» 38 و چون آیین اسماعیلی‏مذهب مختار عصر نبود، کاتبان شاهنامه که بیشتر بر دین و آیین رسمی و رایج روزگار خویش بودند، به دخل و تصرف در بیتهای دیباجه پرداخته‏اند و این، مهم‏ترین دلیل اختلاف مقدمه شاهنامه در دستنویسهای گوناگون است. 39 دکتر زریاب برای نشان دادن دستبردهای صورت گرفته در مقدمه، بررسی خویش را بر شاهنامه دکتر خالقی‏مطلق استوار کرده‏اند که خود این استناد به بهترین تصحیح علمی-انتقادی و تحقیقی حماسه ملی ایران، شاهد دقت و ارزش علمی کار ایشان است.استاد«گفتار اندر آفرینش آفتاب و ماه»را به دلیل اینکه در ترتیب نادرستی قرارگرفته و ارتباط ابیات آن با بخش سپسین منطقی نیست، الحاقی می‏دانند و نوشته‏اند:

«بیت:شنیدم ز دانا دگرگونه زین

چه‏دانیم راز جهان آفرین

کتاب ماه ادبیات و فلسفه » شماره 62 (صفحه 52)

 

بهترین گواه است که این بیت و ابیات بعدی را کس دیگری به گفتار فردوسی افزوده‏است:اگر رای فردوسی در باب آفرینش جهان همان باشد که در ادبیات قبلی گفته است، این بیت چه معنی می‏تواند داشته‏باشد؟» 40 پرسشی که به ذهن نگارنده می‏رسد این است که آیا نمی‏توان مراد از«دانا»را دانشوران مذاهب و ادیان دیگر دانست که داستان آفرینش از نظر آنها به‏گونه‏ای دیگر و متفاوت با آنچه فردوسی آورده، بوده‏است 41 و فردوسی در این بیت با ایجاز در حد اعجاز، به اختلاف روایات درباره این موضوع اشاره دارد و حقیقت این راز را نزد خداوند می‏داند؟دکتر زریاب در تطبیق اندیشه‏های اسماعیلی با ابیات دیباجه شاهنامه می‏نویسند:«حکمت اسماعیلی متصرف در اعمال انسان را خرد یا عقل کلی می‏داند که به دستیاری نفس کلی و عقول جزئیه که انسان است سرنوشت انسان را تعیین می‏کند.» 40 فردوسی نیز در باب«خرد»بر آن است که:

از او شادمانی و زویت غمیست

و زویت فزونی و هم زو کمیست

از اویی به هر دو سرای ارجمند

گسسته خردپای دارد به بند

درباره بیت:

ز یاقوت سرخ است چرخ کبود

نه از آب و باد و نه از گرد و دود

آورده‏اند:«از لحاظ معنی سست و نامعقول است، «چرخ کبود» اگر از یاقوت سرخ است پس چرا«کبود»است؟و اگر یاقوت از جنس یکی از عناصر چهاگانه است، یعنی خاک، پس چرا در مصراع دوم می‏گوید که«چرخ کبود»از«گرد»یعنی خاک و«دود»یعنی آتش نیست؟» 42 چنین می‏نماید که منظور فردوسی از این بیت، اشاره به جنس آسمان بر پایه برخی احادیث و روایات است و این منشأشناسی مستند به پندارهای دینی، مغایرتی با رنگ آسمان در چشم و دید پیشینیان که«کبود و اخضر و آبگون و فیروزه‏رنگ و...» دانسته‏شده و ظاهرا ارتباطی با کارمایه آفرینش آن نداشته است، ندارد، از جمله مهم‏ترین روایتها و گفته‏های مذهبی مرتبط با تلمیح مصراع نخست می‏توان از این حدیث منقول از پیامبر(ص)در «الدرالمنثور»سیوطی و بحارالانوار یادکرد:«العرش من یاقوته حمراء» 43 ، مصراع دوم نیز می‏تواند تأکید همان اشارات آشکار فرموده نبوی و سایر سخنان هم‏مضمون و به‏نوعی نفی داستانها و دیدگاههای دیگر درباره بنیان اصلی آسمان باشد، انگاره‏هایی بسان: سنگی و فلزی‏بودن آن(آیین زرتشت) 44 از جنس پوست دیوان (آیین مانی)از مردمک چشم نارایانا(اساطیر هند)پوسته تخم(اساطیر چین)توده‏ای بی‏شکل(اساطیر ژاپن)و... 45 پس‏ازاین، باز استاد به مقایسه اعتقادات اسماعیلی و بیتهای شاهنامه از همان آغاز-به نام خداوند جان و خرد-روی کرده‏اند.در این بررسیها این دو بیت را:

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی ده و رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر

فروزنده ماه و ناهید و مهر

به دلیل اینکه برای خداوند«صفات»قائل شده‏است و آن «صفات»برای خداوند نام و نشان می‏آورد و این خلاف حکمت اسماعیلی است چون:«حکمت اسماعیلی خداوند را حتی بری از نام می‏داند» 46 الحاقی دانسته‏اند.دکتر زریاب جایگاه بیت مشهور:

»توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود» را که در چاپهای موجود شاهنامه به عنوان آخرین بیت سرآغاز 15 بیتی آمده است، به‏دلیل عدم ارتباط با درونمایه بیتهای پیشین، پس از ابیات 30 و 31 می‏دانند:

به دانش ز دانندگان راه جوی

به گیتی بپوی و به هرکس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی

ز آموختن یک زمان نغنوی

به اعتقاد استاد زریاب در بخش«آفرینش»کاتبان بیتهایی را پس و پیش کرده‏اند و سخنان مربوط به پدیداری افلاک را پس از آفرینش عناصر اربعه آورده‏اند، در صورتی که بر بنیاد حکمت قدیم باید برعکس باشد:«به احتمال زیاد فردوسی پس از ذکر آفرینش«چیز از ناچیز»که همان ابداع عقل است به ذکر آفرینش نفس کلی پرداخته و او را صانع عالم مادی خوانده بوده‏است.پس از آن به آفرینش جسم مطلق و افلاک و از آن پس به بیان آفرینش جهان را همان می‏داند که در قرآن‏مجید آمده‏است، با ترتیب فوق سازگار نیست.» 46 درباره دو بیت بحث‏انگیز مقدمه:

ترا از دو گیتی برآورده‏اند

به چندین میانجی بپرورده‏اند

نخستینت فکرت پسینت شمار

تویی خویشتن را به بازی مدار

می‏خوانیم:«این مطلب که انسان از جهت شمار آخرین موجود عالم ولی از جهت فکر اولین است، در حکمت اسماعیلی پذیرفته شده است و اصطلاح«میانجی»نیز برای موجودات پیش از انسان در زادالمسافرین ناصرخسرو دیده می‏شود.» 46 این توضیح استاد یکی از چند گزارش ارائه شده از این دو بیت است، ولی شاید افزودن این نکته ضروری باشد که چنین مفهومی از ضبط ابیات مورد بحث در تصحیح دکتر خالقی‏مطلق به‏دست نمی‏آید، چون ایشان به‏جای: «نخستین فکرت پسین شمار» 47 که مبنای اصلی مطالب دکتر زریاب است، «نخستینت فکرت، پسینت شمار»را به متن مصحح خویش برده‏اند که با این ضبط، دو بیت به اصطلاح موقوف‏المعانی است و «میانجی»بر این اساس، هیچ پیوندی با آفریده‏های مقدم بر انسان ندارد.معنای این ابیات طبق ضبط مورد استناد زریاب و گزارش خود دکتر خالقی‏مطلق چنین است:«ای انسان مقصود از آفرینش دو گیتی تو هستی و تو را به چندین واسطه بپرورده‏اند، نخستین واسطه تو خرد است(در آغاز آفرینش)و آخرین آن روز رستاخیز(که در آنجا چون خرد به تو داده‏اند و تو را در برابر کارهایت مسئول نموده‏اند از تو حساب خواهند کشید)پس خود را به بازی مگیر.» 48 شایان ذکر است که نخست روان‏شاد دکتر محجوب 49 و سپس به‏طور گسترده دکتر مهدی‏نوریان، 50 بیت را با ضبطی که گزارش استاد زریاب بر آن پایه است«نخستین فکرت»را ترجمه منظوم عبارت فلسفی«اول‏الفکر آخرالعمل»دانسته‏اند که در این صورت معنای بیت چنین خواهد بود:آنگاه که پروردگار به آفرینش اندیشید، نخستین کسی که در فکرش پدید آمدی، تو(انسان)بودی امّا در سلسله مراتب خلقت آخرین واقع شدی.دکتر جلیل‏دوستخواه نیز«نخستینت فکرت»را در چاپ دکتر خالقی‏مطلق، ناظر بر ویژگی«نخست اندیشی»نمونه آغازین انسان در اساطیر ایرانی یعنی گیومرث دانسته‏اند. 51 پس از این بحث، استاد زریاب درباره چهار بیت ستایش خلفای راشدین نظر دکتر خالقی‏مطلق را با تأکید پذیرفته‏اند که:«هر چهار بیت بی‏گمان الحاقی است.» 52 در بیت:

چو هفتاد کشتی بر او ساخته/همه بادبانها برافراخته، «چو هفتاد» را بی‏معنی شمرده و صورت درست آن را بر اساس یک نسخه

کتاب ماه ادبیات و فلسفه » شماره 62 (صفحه 53)

 

(بریتانیا 891 ه)«دو هفتاد:72»آورده‏اند:«فردوسی حرف عطف میان«دو»و«هفتاد»را برای رعایت وزن شعر انداخته است، با این ترتیب، مطابقت شعر فردوسی با حدیث مذکور(مراد حدیث افتراق) درست‏می‏شود.» 52 یکی از ویژگیهای قابل توجه سبک‏شناختی و دستوری شاهنامه، کاربرد حرف«چو»پیش از اعداد و به معنای تقریب و تخمین است. 53 با رویکرد به این نکته مهم«چو هفتاد»در بیت مذکور که مستند بر بیشتر دست‏نوشتهای معتبر است، نه‏تنها بی‏معنی نیست، بلکه نشان هوشیاری و تسلط فردوسی نیز هست که‏

کتاب ماه ادبیات و فلسفه » شماره 62 (صفحه 54)

 

با بیان مفهوم«تقریبا هفتاد»در قالب آن ترکیب، اختلاف تعداد فرق (72 و 73 گروه)در گونه‏های مختلف حدیث افتراق را منتقل کرده است، از این روی این ضبط با پشتوانه از نظر تطبیق مفهوم کلی آن با موضوع حدیث مورد تلمیح، دقیق‏تر و درست‏تر است، به‏ویژه که«دو هفتاد»چنانکه خود استاد نیز توضیح داده‏اند به معنی«140»است و برای به‏دست‏آوردن«72»از آن، باید به یک ضرورت وزنی که حذف«واو»عطف است، قایل شد، ضرورت غیرلازمی که در سراسر شاهنامه نمونه همانند دیگری ندارد.

شادروان دکتر جمال‏رضایی در یادداشتی، پس از تأیید حدس و پیشنهاد دکتر زریاب، درباره این ایراد ایشان که«دو هفتاد»به معنی صد وچهل است و نه هفتادودو، نوشته‏اند که این نوع شمار که در آن عدد کوچک‏تر بدون«واو»یا«کسره»میانجی پیشتر از عدد بزرگ می‏آید و مفهوم جمع و نه ضرب دو عدد از آن اراده می‏شود:«در بسیاری از گویشهای خراسان و کرمان و برخی دیگر از گویشها معمول است»و فردوسی نیز به پیروی از قاعده گویشی ناحیه محل سکونت خویش «دو هفتاد»را به جای«هفتاد و دو»به‏کاربرده‏است و بعدها چون کاتبان با فارسی رسمی-و نه انواع گویشها-آشنایی داشته‏اند، این مشکل و نادرستی را به گمان خود با دگرگونی«دوهفتاد»به ترکیب بی‏معنی«چوهفتاد»حل‏کرده‏اند. 54 در پایان، دکتر زریاب با اشاره دیگربار بدین نکته که جهان‏بینی فردوسی براساس دیباچه شاهنامه، اسماعیلی است احتمال داده‏اند که شاید بی‏توجهی دربار محمود غزنوی به فردوسی و پذیرفته نشدن پیکر او در گورستان مسلمانان از سوی یکی از مشایخ توس-که البته داستانی برساخته و افسانه‏ای-ناشی از بینش اسماعیلی این مقدمه باشد.در مجموع، این گفتار به سبب جامعیّت علمی استاد زریاب از جمله احاطه ایشان بر حکمت و علوم دینی و ادب پارسی و تازی یکی از بهترین تحلیلهای علمی و نکته سنجانه مقدمه شاهنامه است که تا به امروز منتشر شده‏است، مقدمه‏ای که به دلیل برخی چند سویگیها و پیچیدگیهای خویش، گاه برخی از استادان در تدریس شاهنامه از پرداختن کامل بدان تن می‏زنند.

علاوه بر این چهار مقاله مستقل و ترجمه مقاله هانس‏هاینریش شدر آلمانی درباره فریتزولف، مؤلف فرهنگ بسامدی شاهنامه، (یغما، سال 28، خرداد 1354، صص 129-135)-که به دلیل ترجمه بودن به بررسی آن نمی‏پردازیم-در میان دو اثر دیگر استاد زریاب نیز گریزی هرچند کوتاه به حوزه شاهنامه‏پژوهی دیده‏می‏شود، در مقاله «تاریخ‏نگاری بیهقی»ایشان از همانندی شیوه بیهقی با فردوسی، در آوردن گفتارهای حکیمانه و پندآموز پس از داستانها سخن گفته‏اند، موضوعی که زنده‏یاد دکتر یوسفی آن را درخور بحث در مقاله‏ای ویژه دانسته‏اند. 55 «[بیهقی‏]همه‏جا پس از ذکر واقعه‏ای حزن‏انگیز و مصیبتی از قبیل مرگ بزرگان و دوستان به یاد بی‏وفایی ایام و ناپایداری جهان می‏افتد و اشعار و سخنان عارفانه و زهدآمیز می‏آورد.این را نباید ناشی از اعتقاد او به زهد و تصوف دانست، زیرا در نظر صوفی و زاهد، جهان و بشر بی‏مقدارتر از آن است که برایش تاریخی بنویسند.این نوع سخنان صوفیانه و زهدآمیز ناشی از رقّت قلب و لطف احساسی است که بیهقی سرشار از آن است و نظیر این را درباره فردوسی و شاهنامه او نیز می‏توان گفت، زیرا او نیز پس از ذکر داستانی که کاملا این جهانی و ناشی از نشاط و شوق و علاقه به کارهای دنیوی بشر است، اشعاری نغز در بی‏وفایی جهان می‏سراید.» 56 همچنین استاد، در بخشی از یادداشت خویش در پاسخ نظرخواهی فصلنامه هستی درباره«فرهنگ گذشته و نیازهای امروز»باردیگر از سخنرانی آقای احمدشاملو در آمریکا درباره فردوسی و شاهنامه انتقاد کرده‏اند: «استادان و مشتاقان ادب و فرهنگ ایران به جهت انس و علاقه‏ای که از راه مطالعه به آن پیدا کرده‏اند به آن می‏نگرند.اینها به‏منزله عشاقی هستند که از وصال دوست دور هستند و در غم هجر او حسرت می‏خوردند، زیرا اگر وصالی درکاربود عشق و حسرت دیدار معنی نداشت.طلب‏المحبوب بعدالوصول الیه قبیح:امّا آیا دانشجویان ایرانی که در بر کلی و لوس‏آنجلس صف بسته‏بودند تا دشنام به فردوسی را از دهن«شاعری نوپرداز»بشنوند نیز چنین علاقه‏ای داشتند؟برای آنها فرهنگ فردوسی و حافظ«گذشته»است.آنها نه علاقه‏ای به آن دارند و نه می‏خواهند داشته‏باشند.» 57 در باب موضوع این سه بیت شاهنامه:

گذشته ز شوّال ده با چهار

یکی آفرین باد بر شهریار

کزین مژده دادیم رسم خراج

که فرمان بد از شاه با فرّ و تاج

که سالی خراجی نخواهند بیش

ز دین‏دار بیدار وز مرد کیش

(مسکو 7/114/18-20) دیدگاههای گوناگونی وجوددارد، روان‏شاد تقی‏زاده حدس زده‏اند که صدور فرمان 14 شوّال مبنی بر بخشیدن خراج مربوط به سال 401 و به علت قحطی نیشابور بوده‏است. 58 دکتر دبیرسیاقی آن را متضمن جلوگیری وصول مالیات پیش از موعد مقرر در سال و نه بخشش خراج می‏دانند 59 و آقای مهدی‏سیدی نیز داستان مربوط به پذیرفته شدن خراج پرداخته شده از جانب نیشابوریان به مهاجمان قراخانی، به عنوان مالیات مردم خراسان از سوی سلطان محمود از سال 396 ه. دانسته‏اند، 60 اما دکتر ریاحی نقل‏می‏کنند:«سالها پیش، از استاد دکتر عباس‏زریاب‏خویی شنیدم که فرمان بخشیدن خراج را به مناسبت فتح قلعه بیهم‏نگر در هند می‏دانند و بنا بود خطابه‏ای متضمن این معنی در یکی از مجامع علمی ایراد فرمایند.» 58 و سپس خود دکتر ریاحی‏شواهدی از زین‏الاخبار گردیزی و جامع‏التواریخ رشیدالدین فضل‏اللّه در تأیید نظر استاد آورده‏اند.

در بین آثار استاد زریاب‏مطلبی در این‏باره دیده‏نمی‏شود، بر همین بنیاد یا خطابه ایشان در جایی چاپ نشده و یا اینکه دست اجل فرصت تنظیم و ارائه آن را از ایشان گرفته‏است، ولی با این حال همینکه دید و دریافت استاد به میانجی‏گری دوست دانشمند شاهنامه‏شناسشان به ما رسیده، خود غنیمت بزرگی در مطالعات شاهنامه‏شناختی است و از این روی باید سپاسگذار امانت‏داری علمی و اشارت روشنگر دکتر ریاحی بود.جز از این مقالات و اشارات کوتاه شاهنامه‏پژوهی، از استاد زریاب یادداشتهای منتشر نشده بسیاری نیز به یادگار مانده است که شاید در میان آنها نکته‏ها و گفته‏های نویافته‏ای در این حوزه موجود باشد و چنانکه دکتر ریاحی نوشته‏اند:

«اگر روزی شاگردان وفادارش با همّتی که ایرج‏افشار در تدوین و چاپ یادداشتهای عالمه قزوینی به خرج داد، گنجینه یادداشتهای او را تنظیم و منتشر نمایند ارزش کار او بهتر شناخته خواهدشد.» 61 اما با همه اینها، دکتر زریاب‏خویی نیز بسان برخی دیگر از بزرگان ادب مانند مرحوم علامه فروزانفر، «متأسفانه آثار چاپ‏شده‏[اش‏]به نسبت وسعت علمی او بسیار کم است.» 62 پر بی‏راه نخواهدبود اگر در اینجا به مناسبت«خویی»بودن دکتر عبّاس‏زریاب و حضور شایسته ایشان در قلمرو شاهنامه‏پژوهی، نکته مهمّی از سهم و تأثیر و جایگاه شهرستان«خوی»در تاریخ شاهنامه‏شناسی معاصر بیان‏شود، «شهری‏

کتاب ماه ادبیات و فلسفه » شماره 62 (صفحه 55)

 

که در طول تاریخ بارها از کانونهای مهم علمی و فرهنگی ایران و خاستگاه و زیستگاه نامداران علم و ادب بوده‏است.» 63 اگر پایه بررسی و سنجش ما در موضوع اثرگذاری و پایگاه شهرهای ایران در پژوهشهای مربوط به شاهنامه، شمار و سطح علمی محقّقان برخاسته از هر ناحیه باشد، شهرستان فرهنگ‏پرور«خوی» بی‏گمان در گروه صدرنشینهای این مقایسه و گزینش خواهدبود، چون دو استاد و پژوهشگر نامبردار شاهنامه‏شناس یعنی دکتر عبّاس زریاب و دکتر محمّدامین‏ریاحی، زاییده و بالیده این شهر و مشهور به صفت«خویی»هستند، این موضوع هنگامی مهم‏تر است که در نظر بگیریم این هردو شاهنامه‏شناس خویی، عضو هیأت امنا و شورای علمی«بنیاد شاهنامه»بودند که پس از درگذشت استاد مجتبی‏مینوی، مدیریّت آن به دکتر ریاحی سپرده‏شد.

توجّه به وسعت و موقعیّت جغرافیایی و زبانی این شهرستان نیز بر اهمیّت نقش خوی در موضوع مورد بحث می‏افزاید، چون از یک طرف این شهرستان به‏ویژه در آن روزگاران که زریاب‏ها و ریاحی‏ها را در دامان خود می‏پروراند از امکانات علمی-پژوهشی چندانی بهره‏مند نبود و جزو شهرستانی یکی از محروم‏ترین استانهای کشور محسوب می‏شد، از طرف دیگر زبان محلّی و مادری ساکنان شهر، ترکی آذربایجان است، ولی با این حال دوتن از بزرگ‏ترین استادان ادب پارسی و شاهنامه‏پژوهی هم روزگار از این شهرستان کوچک سربرآورده و با تحقیقات خویش دگرگونیهای نوآیینی در این حوزه تخصصّی پدیدار کرده‏اند. 64 فرجام سخن اینکه:مردی که عضو بنیاد شاهنامه و از دانایان شاهنامه‏پژوهی بود به‏گونه‏ای با فردوسی هم سرنوشت‏شد و این نکته جالبی است که دکتر ریاحی یافته‏اند:«ما قدر زریاب را ندانستیم و هرکسی خواسته و ناخواسته به نوعی آن نازنین را آزرد امّا آن روز که غبار غرضها و کوته‏نظریها از میان برخیزد، آیندگان قدر او را خوب خواهندشناخت.همانطور که قدر فردوسی هم در حیات او شناخته‏نشد و بعد از او بود که نامش و شعرش ورد زبانها گردید و در رویاها او را در بهشت برین تاج زمرّدین بر سر و قبای سبز در برمی‏دیدند که فرشتگان دورش حلقه زده‏اند.» 65 و البتّه برزگداشت فضل و فضیلت روان‏شاد استاد دکتر عبّاس زریاب‏خویی خود فضیلت بزرگی است، چون:

برفت شوکت محمود و در زمانه نماند

جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی

پانوشتها: (1)-تعبیر برگرفته از این بیت نظامی در مخزن‏الاسرار است:

در همه فن صاحب یک فن تویی

جان دو عالم به یکی تن تویی

)ص 225، بیت 390)

 (2)خاموشی دریا، حکایت همچنان باقی، صص 297 و 300.

(3) مردی رفت که نظیرش هرگز نخواهدآمد، چهل گفتار در ادب و تاریخ و فرهنگ ایران، صص 546 و 547.

(4) نون جو و دوغ گو، 568.

 (5)شاهنامه آخرش خوش است، ص 717، چنانکه از سیاق جملات بر می‏آید، این مطلب به هنگام حیات استاد زریاب نوشته شده‏است.

(6) یکی قطره باران، ص 7.

(7) خورشید را به گل اندودیم، در خاطره شط، صص 520 و 521.

(8) یکی قطره باران...، رشد آموزش ادب فارسی 36، ص 13.

 (9)فردوسی و طبری، فردوسی و شاهنامه، به کوشش علی‏دهباشی، ص 249.

 (10)خاموشی دریا، همان، ص 293.

(11) رک:تفضّلی، احمد:بنیاد شاهنامه فردوسی، دانشنامه جهان اسلام، ج 4، صص 430 و 431، همچنین:غروری مهدی:بنیاد شاهنامه فردوسی، راهنمای کتاب 1355، شماره 7-10، صص 673-691.

(12) شاهنامه آخرش خوش است، ص 716.

 (13)خاموشی دریا، همان، ص 292.

 (14)در گزارش نامه فرهنگستان(16، ص 188)این خاندان از اورمیّه دانسته شده‏است، ولی دکتر مجتبایی(رک:یادداشت 15)به صورت کلّی آن را به نخجوان و آذربایجان منسوب کرده‏اند.

 (15)رک:شاهنامه فردوسی همراه با خمسه نظامی، با مقدمه دکتر فتح‏اللّه مجتبایی، ص پنج.

 (16)رک:شاهنامه‏شناسی، بخش«گزارشی از نخستین مجمع علمی بحث درباره شاهنامه».

 (17)این مقاله سپس‏تر در:یغما، (30، 1356، صص 65-74)سیمرغ(4، اسفند 1355، صص 105-114)و فردوسی و شاهنامه(صص 249-257)بار دیگر چاپ شد.

 (18)فردوسی و شاهنامه، همان، ص 249.

(19) همان، ص 250.

 (20)همان، صص 251 و 252.

(21) همان، ص 252.

(22) همان، ص 255.

(23) همان، ص 256.

(24)

و دیگر که گنجم وفادار نیست

همین رنج را کس خریدار نیست

(خالقی 1/14/139(

(25) چهارمقاله، ص 62.

 (26)در این تاریخ، هنوز نوح‏بن‏منصور، مشوّق و حامی دقیقی،

کتاب ماه ادبیات و فلسفه » شماره 62 (صفحه 56)

 

فرمانروای سامانی بود.دکتر زرین‏کوب(فردوسی و شاهنامه، نامورنامه، ص 67)می‏نویسند:«سلطه بندگان ترک در دربار بخارا و سرسپردگی سامانیان به خلیفه باعث ناخشنودی دارندگان احساسات شعوبی از آنها بوده‏است و شاید فردوسی نیز بدین دلیل از اینکه در سالهایی که هنوز سامانیان در بخارا قدرت و شهرت داشتند، شاهنامه خود را به آنها اهداکند، خودداری کرد/نقل به مضمون».

(27) همان، صص 256 و 257.

 (28)نظریه دکتر علی‏رضاشاپورشهبازی در کتاب زندگی‏نامه انتقادی فردوسی رک:دوستخواه، جلیل:شاهنامه‏شناسی در راستای پژوهشی فرهیخته، حماسه ایران، یادمانی از فارسوی هزاره‏ها، صص 497 و 498.

 (29)این مقاله پیش از مجموعه«شاهنامه‏شناسی 1357، صص 187-201» در یغما(30، 1356، صص 642-653)به چاپ رسید.

(30) شاهنامه‏شناسی، ص 187.

(31) همان، صص 193 و 194.

 (32)همان، ص 198.

 (33)برای نمونه:فتح شارستان شوراب(مسکو 8/86)دژقالینیوس (مسکو 8/89)و حصار سقیلان و حلب(مسکو 8/296).

 (34)برای مثال:

گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ

ز لشکر نیاید سواری به جنگ (مسکو 4/92/1304(

همی رفت یک ماه پویان به راه

به رنج اندر از راه شاه و سپاه

)مسکو 7/87/1476(

(35) شاهنامه‏شناسی، ص 196.

 (36)رک:آدینه، شماره 53، صص 79-80.

 (37)این مقاله، ابتدا در:ایران‏نامه، سال دهم، شماره 1، زمستان 1370، صص 14-23 و سپس سرگذشت فردوسی، به کوشش ناصرحریری، نشر آویشن 1373، صص 317-331 و نیز:تن پهلوان و روان خردمند، به کوشش شاهرخ‏مسکوب، صص 17-29 چاپ شده‏است.

 (38)تن پهلوان و روان خردمند، ص 17.

 (39)دکتر محمدامین‏ریاحی(فردوسی، ص 234)درباره‏این نظر استاد زریاب نوشته‏اند:«استنباط آن استاد بزرگ در مورد آشفتگی دیباچه منظوم شاهنامه کاملا صحیح است.»

 (40)تن پهلوان و روان خردمند، ص 19.

 (41)درباره داستان آفرینش در آیینها و اساطیر گوناگون، رک:هادی، سهراب:شناخت اسطوره‏های ملل، صص 101-443.

 (42)تن پهلوان و روان خردمند، ص 19.

 (43)درباره این حدیث و دیگر روایات مربوط به یاقوتین بودن گوهر آسمان، رک:ابوالحسنی، علی:بوسه بر خاک پی حیدر، صص 169-171، شمیسا، سیروس:فرهنگ اشارات ادبیات فارسی، صص 46 و 1148-1150.

 (44)رک:بهار، مهرداد:بندهش، صص 39 و 40 و 49، تفضّلی، احمد: مینوی‏خرد، ص 24.

 (45)رک:شناخت اسطوره‏های ملل، صص 147، 182، 195 و 207.

 (46)تن پهلوان و روان خردمند، صص 21 و 25 و 27.

 (47)آقای مصطفی‏جیحونی در تصحیح خویش(1/4/66)این ضبط را در متن آورده‏اند، ولی در شاهنامه ژول‏مول(1/42/67)و چاپ مسکو(1/16/66) «نخستین فطرت»آمده‏است.

(48) رک:پرهام، باقر:با نگاه فردوسی، ص 31.

 (49)رک:سبک خراسانی در شعر فارسی، صص 425 و 426.

 (50)رک:نخستین فکرت، پسین‏شمار، نشر دانش، شماره 90، صص 29-35.

 (51)رک:کوششی دیگر در شاهنامه‏پژوهی، آشنا، شماره 24، صص 22 و 23.

(52) تن پهلوان و روان خردمند، ص 28.

(53) مانند:سپهدار چون قارن کینه‏دار

سواران جنگی چو سیصدهزار

)خالقی 1/138/786(

به رش خسروی بیست پهنای او

چو سیصد فزون بود بالای او

)خالقی 1/239/1091(

 (54)رک:یادداشتی بر مقاله«نگاهی تازه به مقدمه شاهنامه»، ...ز دفتر نبشته گه باستان، صص 125-128.

(55) رک:دیداری با اهل قلم، انتشارات علمی، چاپ ششم 1376، ج 1، ص 48.

 (56)بزم‏آورد، ص 34.

«کتاب ماه ادبیات و فلسفه » شماره 62 (صفحه 57)

 (57)هستی، بهار 1372، ص 58.

(58) رک:ریاحی، محمدامین:سال‏شماری زندگی فردوسی، چهل‏گفتار در ادب و تاریخ و فرهنگ ایران، ص 179.

(59) رک:زندگی‏نامه فردوسی و سرگذشت شاهنامه، ص 136.

 (60)رک:سراینده کاخ نظم بلند، ص 117.

 (61)مردی رفت که نظیرش هرگز نخواهدآمد، همان، ص 547.

(62) تفضّلی، احمد:یکی قطره باران، ص 8.

(63) ریاحی، محمدامین:تاریخ خوی، صص 14 و 15.

 (64)خانم دکتر ژاله‏آموزگار، استاد فرهنگ و زبانهای باستانی دانشگاه تهران نیز که کتابها(تألیف و ترجمه)و مقالات مفیدی درباره اساطیر ایران و شاهنامه دارند، اهل شهرستان«خوی»هستند.برای فهرست آثار ایشان، رک: فرّخ‏زاد، پوران:دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، انتشارات زریاب 1371، ج 1، ص 110، هم او:کارنمای زنان کارای ایران از دیروز تا امروز، نشر قطره 1381، صص 55 و 56.

 (65)مردی رفت که نظیرش هرگز نخواهدآمد، همان، ص 553.

منابع 1-ابوالحسنی(منذر)، علی:بوسه بر خاک پی حیدر، انتشارات عبرت 1378.

2- افشار، ایرج:فهرست مقالات فارسی در زمینه تحقیقات ایرانی، ج 4، انتشارات علمی و فرهنگی 1369.

3- افشار، ایرج:فهرست مقالات مقالات فارسی، ج 5، انتشارات علمی و فرهنگی 1374.

 -4باستانی پاریزی، محمدابراهیم:نون‏جو و دوغ‏گو، دنیای کتاب، چاپ دوم 1367.

5- باستانی پاریزی، محمدابراهیم:شاهنامه آخرش خوش است، مؤسسه انتشارات عطایی 1372.

6- بهار، مهرداد:بندهش(فرنبغ‏دادگی)، انتشارات توس 1369.

- 7 پرهام، باقر:با نگاه فردوسی، نشر مرکز، ویراست دوم 1377.

-8 تفضّلی، احمد:مینوی خرد، انتشارات توس، چاپ دوم 1364.

 -9تفضّلی، احمد:یکی قطره باران(جشن نامه استاد دکتر عباس زریاب‏خویی)، بی‏نا، تهران 1370.

10- تفضّلی، احمد:بنیاد شاهنامه فردوسی، دانشنامه جهان اسلام، ج 4، بنیاد دایرةالمعارف اسلامی 1377.

 -11خرمّشاهی، بهاءالدین:خورشید به گل اندودیم، در خاطره شط، انتشارات جاویدان 1376.

 -12دبیرسیاقی، سیدمحمد:زندگی‏نامه فردوسی و سرگذشت شاهنامه، انتشارات علمی 1370.

 -13دوستخواه، جلیل:کوششی دیگر در شاهنامه‏پژوهی، آشنا، شماره 24، مرداد و شهریور 1374.

 -14دوستخواه، جلیل:شاهنامه‏شناسی در راستای پژوهشی فرهیخته، حماسه ملّی یادمانی از فراسوی هزاره‏ها، انتشارات آگه 1380.

 -15رضایی، جمال:یادداشتی بر مقاله«نگاهی تازه به مقدمه شاهنامه»، ز دفتر نبشته‏گه‏باستان...، مرکز خراسان‏شناسی 1379.

 -16ریاحی، محمدامین:تاریخ خوی، انتشارات توس 1372.

 -17ریاحی، محمدامین:فردوسی، طرح نو 1375.

 -18ریاحی، محمدامین:سال‏شماری زندگی فردوسی، چهل‏گفتار در ادب و تاریخ و فرهنگ ایران، انتشارات سخن 1379.

 -19ریاحی، محمدامین:مردی رفت که نظیرش هرگز نخواهدآمد، چهل گفتار در ادب و تاریخ و فرهنگ ایران، انتشارات سخن 1379.

20- زریاب‏خویی، عباس:افسانه فتح‏الحضر در منابع عربی و شاهنامه، شاهنامه‏شناسی، انتشارات بنیاد شاهنامه 1357.

 -21زریاب‏خویی، عباس:تاریخ‏نگاری بیهقی، بزم‏آورد(شصت‏مقاله درباره تاریخ، فرهنگ و فلسفه)، انتشارات علمی 1368.

 -22زریاب‏خویی، عباس:پیام شاهنامه دفاع از شرف ملی است، آدینه، شماره 53، دی 1369.

 -23زریاب‏خویی، عباس:فردوسی و طبری، فردوسی و شاهنامه، به کوشش علی‏دهباشی، نشر مدبّر 1370.

 -24زریاب‏خویی، عباس:نگاهی تازه به مقدمه شاهنامه، تن پهلوان و روان‏خردمند، به کوشش شاهرخ‏مسکوب، طرح‏نو 1374.

 -25زرین‏کوب، عبدالحسین:خاموشی دریا، حکایت همچنان باقی...، انتشارات سخن 1376.

 -26زرین‏کوب، عبدالحسین:فردوسی و شاهنامه، نامورنامه، انتشارات سخن 1381.

 -27سیّدی، مهدی:سراینده کاخ نظم بلند، انتشارات آستان قدس رضوی 1371.

 -28شاهنامه فردوسی همراه با خمسه نظامی، با مقدمه دکتر فتح‏الله مجتبایی، مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی 1379.

 -29شمیسا، سیروس:فرهنگ اشارات ادبیات فارسی، انتشارات فردوس 1377.

 -30غروی، مهدی:بنیاد شاهنامه فردوسی، راهنمای کتاب، سال نوزدهم، شماره 7-10، مهر، دی 1355.

 -31فردوسی:شاهنامه، به تصحیح ژول‏مول، با مقدمه دکتر محمدامین ریاحی، انتشارات سخن، چاپ چهارم 1373.

 -32فردوسی:شاهنامه(چاپ مسکو)، به کوشش دکتر سعید حمیدیان، نشر قطره 1374.

 -33فردوسی:شاهنامه، به تصحیح مهندس مصطفی جیحونی، انتشارات شاهنامه‏پژوهی، اصفهان 1379.

 -34فردوسی:شاهنامه، به تصحیح دکتر جلال‏خالقی‏مطلق، دفتر یکم، انتشارات روز بهان 1368.

 -35فردوسی:شاهنامه، به تصحیح دکتر جلال‏خالقی‏مطلق، دفتر دوم، زیر نظر دکتر احسان‏یارشاطر، fo tnirPmi eht rednu noitadnuoE egatireH naiSreP eht yb dehSiLbuP L کالیفرنیا و نیوریورک، 1369,aiSreP acetoiLbiB

 -36کیوانی، مجدالدین:مرگی و صدهزار مصیبت، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تربیت معلم تهران، دوره جدید، سال دوم، شماره‏های 6-8، پاییز 73-بهار 74.

 -37محجوب، محمدجعفر:سبک خراسانی در شعر فارسی، انتشارات فردوس و جامی، بی‏تا.

 -38مقدّسی، مهناز:گزارش مجمع علمی فردوسی در قلمرو تاریخ و فرهنگ، نامه فرهنگستان، شماره 16، زمستان 1377.

 -39نظامی:مخزن‏الاسرار، به کوشش دکتر برات‏زنجانی، انتشارات دانشگاه تهران 1374.

- 40نظامی‏عروضی:چهارمقاله(از روی تصحیح عالمه قزوینی)، شرح:دکتر سعیدقره‏بگلو و دکتر رضاانزابی‏نژاد، نشر جامی 1376.

 -41نوریان، مهدی:نخستین فکرت، پسین‏شمار، نشر دانش، سال شانزدهم، شماره سوم، پاییز 1378.

 -42هادی، سهراب:شناخت اسطوره‏های ملل، نشر تندیس 1377.

 -43هستی(در زمینه تاریخ، فرهنگ و تمدّن، فصلنامه در ارتباط با ایران سرای فردوسی، بهار 1372).

 -44یکی قطره باران(مصاحبه با دکتر زریاب‏خویی)، رشد آموزش ادب فارسی، شماره 36، بهار 1374.

 

مقاله

 

علی آل داوود

 بازنگاری داکا

زریاب خویی، عباس. این دانشمند و استاد فقیه دانشگاه تهران در 15 ذیقعده 1337 ق./ 20 مرداد 1298 ش. در خوی، از شهرهای مرزی آذربایجان غربی، دیده به جهان گشود. پدرش پیشه‌وری ساده بود . سال‌های کودکی او مقارن با دوران پرآشوب تاریخ ایران بود و مناطق مختلف، به‌ویژه شهرهای شمالی کشور، به‌سبب وقوع انقلاب اکتبر روسیه و به دنبال آن خروج سربازان روسی که بر سر راه خود خرابی‌های بسیار به بار می‌آوردند ناآرام بود . زریاب در شرح حالی که از خود برجای نهاده اوضاع اجتماعی و سیاسی آن روزگار خوی و سراسر ایران را به‌خوبی ترسیم کرده و به‌خصوص حوادثی را که پس از جنگ جهانی دوم و بعد از شهریور 1320 در آن نواحی رخ داده و آثاری که بر زندگی مردم بر جای گذاشته به‌روشنی وصف کرده است.

نخستین سال‌های تحصیل زریاب نزد مکتب‌داری محلی به نام ملاکبری به آموختن قرآن سپری شد. وی در مدت دو سال سراسر قرآن را فراگرفت و طی آیین خاصی که خود به خوبی شرح داده از مکتب‌خانه به خانه پدر روانه شد. سپس به مدرسه‌ای رفت که حدّ فاصل مکتب‌خانه‌های قدیم و مدارس جدید بود، اما به‌طور کلی در ابتدا، از این‌گونه مدارس که تازه تأسیس می‌شد چندان خشنود نبود. در همین زمان مطالعه غیردرسی را آغاز کرد و به مطالعه کتاب‌های فارسی موجود در شهر خوی، که بیشتر مذهبی و ادبی بود پرداخت و سپس به مطالعه متون ترکی آذری، که اکثر آنها چاپ باکو بود، روی آورد.

از کتاب‌هایی که - به گفته خود او - در روزگار کودکی و نوجوانی بر وی تأثیر نهاد آثار تاریخی عباس اقبال، شرح حال رودکی اثر سعید نفیسی، و به‌خصوص سخن و سخنوران بدیع‌الزمان فروزان‌فر بود. از استادان وی شیخ فضل‌اللّه، روحانی شهر خوی، را می‌توان نام برد که روزهای جمعه مجلس وعظ برگزار می‌کرد و به مذهب شیخیّه گرایش داشت. استاد دیگر او حاج شیخ عبدالحسین اعلمی بود که زریاب حاشیه ملاعبداللّه و قسمتی از معالم و کتاب مطوّل را نزد او فرا گرفت. آنگاه به آموختن شرح جامی در نحو نزد حاج میرزاحسن فقیه پرداخت و سپس به آموزش زبان و ادبیات عربی روی آورد .

عباس زریاب، در سال 1316 و در اوج قدرت رضا پهلوی، پس از اتمام دوره اوّل دبیرستان عازم قم شد و به تحصیل علوم حوزوی پرداخت و شش سال در آنجا ماند. وی در آغاز، در مدرسه ناصریه حجره‌ای به دست آورد و در آنجا به خواندن مقدمات و سطوح پرداخت و سپس به آموزش فلسفه اسلامی روی آورد و اسفار را فرا گرفت. پس از دو سال اقامت در قم و مطالعه بی‌وقفه توانست خود را برای حضور در دروس عالی‌تر آماده سازد. رسائل را نزد سیدمحمد یزدی معروف به داماد؛ کفایه را در محضر سید احمد خسروشاهی، از شاگردان سید محمدتقی خوانساری؛ و مکاسب را نزد شیخ محمدعلی کرمانی فراگرفت. از سال 1318 شرح منظومه و اسفار را در محضر امام خمینی (ره) و حاج شیخ مهدی مازندرانی آموخت. در قم، علاوه بر متون حوزه، به مطالعه کتب دیگری نیز روی آورد، که کتب اجتماعی و فلسفی و اصولی اهل سنت و نیز پاره‌ای از متون اروپایی که به عربی ترجمه شده بود از آن جمله است.

زریاب در سال 1322، به سبب بیماری پدرش، به خوی بازگشت و چند سالی را در آن شهر گذراند. در شهریور همان سال به تهران آمد و با معرفی مرحوم آقا محمد سنگلجی و تقی تفضلی در کتابخانه مجلس شورای ملی استخدام شد، و همزمان با آن در دانشکده معقول و منقول دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و درجه لیسانس گرفت. عباس اقبال آشتیانی که از زریاب به‌عنوان "کتابدار فاضل کتابخانه دارالشورای ملی" یاد می‌کند، از وی در تهیه فهارس کتاب شدّالازار (به تصحیح محمد قزوینی) استمداد طلبید. در سال 1334 به پیشنهاد سیدحسن تقی‌زاده، بورس مطالعاتی بنیاد هومبولدت آلمان در اختیار وی قرار گرفت و نزدیک به پنج سال در شهرهای ماینس، فرانکفورت، و مونیخ به مطالعه تاریخ و فلسفه پرداخت و سرانجام رساله دکترای خود را تحت عنوان "گزارش درباره جانشینان تیمور" برگرفته از تاریخ کبیر جعفری تألیف ابن محمدالحسینی زیر نظر شل  و رویمر  به پایان رساند. پس از بازگشت به تهران، مدتی در کتابخانه مجلس سنا مشغول شد و در راه‌اندازی آن نقش مؤثری ایفا کرد ؛ تا این که پرفسور هنینگ او را به امریکا دعوت کرد و دو سال در دانشگاه برکلی کالیفرنیا به تدریس پرداخت، اما سکونت در کشورهای دیگر را خوش نداشت و پس از دو سال تدریس در آن دانشگاه و با وجود اصرار هنینگ، به وطن بازگشت و در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران استاد تاریخ شد  . او رسمآ استاد گروه تاریخ بود اما در رشته‌های گوناگون تبحّر داشت و مورد مراجعه و توجه ارباب دانش قرار می‌گرفت. همه برای رفع مشکلات و سؤالات خود در رشته‌های ادبیات فارسی، ادبیات عربی، فلسفه، زبان‌شناسی، معارف اسلامی، و حتی فقه به او مراجعه می‌کردند. زریاب سرانجام مجبور به ترک کرسی استادی شد و در سال 1359 از دانشگاه تهران بازنشسته گردید.

او پس از ترک دانشگاه، چند سال خانه‌نشین بود و در منزل به تحقیق و مطالعه پرداخت و کارهای ناتمام خود را تکمیل کرد؛ تا اینکه چند دایره‌المعارف تأسیس شد که همه برای تألیف و ویرایش مقالات از او برای همکاری دعوت کردند. وی تا پایان عمر بی‌وقفه برای این مراکز مقاله می‌نوشت یا در کارهای ویرایش و مشاوره‌های علمی به آنان کمک می‌کرد. زریاب دستیاری توانا و مبرّز برای همه این سازمان‌ها و مایه امید آنها بود. بسیاری مقالات و عناوین را که دیگران از نوشتن آنها، به سبب دشواری، سر باز می‌زدند زریاب می‌نوشت. به‌خصوص باید از مقالات بلند او در دایره‌المعارف بزرگ اسلامی و چند مرجع دیگر یاد کرد که هر یک از آن مقاله‌ها را می‌توان با اندکی گسترش به صورت کتابی جداگانه منتشر کرد.

نخستین جایی که پس از انقلاب در آن به کار پرداخت و برای آن مقالات متعدد و کوتاه نوشت دایره‌المعارف تشیع بود. سپس با دانشنامه جهان اسلام و دایره‌العمارف بزرگ اسلامی و به همکاری پرداخت. زریاب سرانجام به دلیل ابتلا به بیماری قلبی در سال 1373 در بیمارستان بستری شد و روز جمعه 14 بهمن 1373 دیده از جهان بربست.

زریاب از دیر زمان عضو چند مؤسسه و مجمع مهم بین‌المللی از جمله انجمن بین‌المللی شرق‌شناسی آلمان و مجمع بین‌المللی کتیبه‌های ایرانی انگلستان بود. در ایران نیز عضو انجمن فلسفه و علوم انسانی، عضو هیأت امنای بنیاد فرهنگ ایران، عضو فرهنگستان تاریخ، و عضو بنیاد شاهنامه فردوسی بود .

زریاب از نظر خصوصیات اخلاقی، شخصیتی مهربان و متواضع داشت. رفتار او به‌گونه‌ای بود که پس از اندکی مجالست همگان با او احساس صمیمیت و نزدیکی می‌کردند و سخنان خود را بی‌محابا بیان می‌داشتند. او شاداب و خنده‌رو بود و پیوسته با قامتی مستقیم و سری برافراشته و گامی استوار راه می‌رفت .

از کارهای علمی او باید جدا از مقالات متعدد در دایره‌المعارف‌های جدید، از مقالات فراوان او در دایره‌المعارف فارسی نام برد که در سال‌های اخیر زندگی خود، تعدادی از آنها را به‌طور جداگانه به چاپ رساند. زریاب کتاب‌های مهمی از زبان‌های اروپایی به فارسی در آورد. از جمله باید از دو اثر ویل دورانت، به نام‌های تاریخ فلسفه و لذات فلسفه نام برد که بارها به چاپ رسیده است. تاریخ ایرانیان و عرب‌ها اثر نولدکه را نیز از آلمانی به فارسی برگرداند که نشان‌دهنده تبحّر او در زبان‌های آلمانی و عربی است. فهرست برخی دیگر از اهم آثار او به این شرح است :آئینه جام ]شرح مشکلات دیوان حافظ[ ؛ بزم‌آورد ]شصت مقاله درباره تاریخ، فرهنگ، و فلسفه[؛ سیره رسول‌الله، بخش اول از آغاز تا هجرت؛ تاریخ ساسانیان؛ تصحیح کتاب‌الصیدنه فی‌الطب اثر ابوریحان بیرونی؛ تلخیص و تصحیح روضه‌الصفا؛ همکاری در تهیه اطلس تاریخ ایران؛ و ترجمه مجلد اول دریای جان اثر هلموت ریتر که اندکی پس از فوت وی به چاپ رسید.

با این وصف باید گفت که آثار برجای‌مانده از زریاب به نسبت وسعت دانش او بسیار اندک است. طبعآ نسل آینده که از فیض دیدار او و استفاده از محضر دلپذیرش دور مانده است شاید نتواند به‌خوبی بر میزان وقوف و تبحّر او در دانش‌های گوناگون آگاهی پیدا کند.

احمد تفضلی در زمان حیات زریاب، به پاس و گرامی‌داشت مقام علمی او، مجموعه‌ای از مقالات ارزنده زریاب را فراهم آورد و در مجموعه‌ای به نام یکی قطره باران چاپ و آن را به زریاب اهدا کرد. پس از درگذشت وی، حداقل دو مجله، یکی تحقیقات اسلامی (نشریه بنیاد دایره‌المعارف اسلامی) و دیگر مجله دانشکده ادبیات دانشگاه تربیت معلم، شماره‌ای را ویژه زریاب و در بزرگداشت او منتشر کردند.

 

مآخذ: 1) تفضلی، احمد. "مختصری از زندگانی استاد دکتر عباس زریاب". در یکی قطره باران: جشن‌نامه استاد دکتر عباس زریاب خویی. تهران: نشر نو، 1370، ص 1-8؛ 2) زریاب خویی، عباس. "زندگانی من". تحقیقات اسلامی. س. دهم، 1 و 2 (سال 1374): 19-55؛ 3) کیوانی، مجدالدین. "مرگی و صدهزار مصیبت". مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تربیت معلم. دوره جدید، س. دوم، 6-8 (پاییز 1373، بهار 1374):7-28.

 

http://portal.nlai.ir/daka

 6/10/91

مردی رفت که‏ نظیرش هرگز نخواهد آمد

محمد امین ریاحی

آن مصر مملکت که تو دیدی خراب شد وان نیل مکرمت که شنیدی سراب شد سیل سرشک بر سر طوفان واقعه‏ خوناب قبه قبه به شکل حباب شد چل گز سرشک خون زبر خاک درگذشت‏ لابل چهل قدم زبر ماهتاب شد کار جهان و بال جهان دان که بر خدنگ‏ پرّ عقاب آفت جان عقاب شد ماتمسرای گشت سپهر چهارمین‏ روح الامین به تعزیت آفتاب شد وز بهر آنکه تا همه بر تعزیت شود شام و سحر دو پیک کبوتر شتاب شد

خاقانی

گرامی سردبیر کلک از من خواسته است که به عنوان قدیم‏ترین دوست دکتر زریاب خویی‏ چند سطری در عزای او بنویسم و لختی قلم را بگریانم.

دربارهء آن دریای دانش و فضلیت،آن آفتاب جهانتاب آسمان حکمت،آن زرناب کان‏ فضیلت،آن گوهر شبچراغ معرفت،آن شهسوار عرصهء تحقیق،آن علامهء زمان،آن نادرهء دوران،آن‏ جان جهان با این دل شکسته و قلم ناتوان چه می‏توانم بنویسم.

وآنگهی اهل دانش و تحقیق در سراسر جهان آثار گرانقدر او را از کتابها و مقالات،چون کاغذ زر دست به دست می‏برند و او را خو می‏شناسند و می‏ستایند و از فقدانش اشک می‏ریزند.برای‏ کسانی هم که قدر این معانی را نداند نوشتن چه فایده‏ای دارد.

کلک » شماره 58 (صفحه6 28) »

 

قرن معاصر از دوره‏های شکفتگی فرهنگ ماست.در هشتاد سال اخیر تحقیقات ایرانی با برخورداری از روشهای علمی جهانی به پایگاه والایی رسید،و استادان و محققان و دانشمندانی در زمینه‏های گوناگون و ادب و فرهنگ ایرانی اسلامی ظهور کردند که در قرون گذشته کمتر نظیر داشتند.و نام آنها تا جادوان بر پریشانی تاریخ فرهنگ ایران خواهد درخشید.دکتر عباس زریاب‏ خویی بی‏تردید یکی از آن بزرگان بود.اما این را هم نباید ناگفته گذاشت که اگر دیگر بزرگان ما هریک در رشتهء خاص خود در اوج کمال و مایهء افتخار ملت خود بودند،دکتر زریاب با تنوع شگرف‏ زمینه‏های دانش خود و احاطه بر ادب قدیم و جدید و فلسفه و تاریخ و تسلط بر چند زبان خارجی، و داشتن ذوق لطیف و قدرت استنباط،جامعیتی داشت که نظیرش را نمی‏توان یافت.و اگر روزی‏ شاگردان وفادراش با همتی که ایرج افشار در تدوین و چاپ یادداشتهای علاّمه قزوینی به خرج داد، گنجینهء یادداشتهای او را تنظم و منتشر نمایند ارزش کار او بهتر شناخته خواهد شد.

با رفتن او ملت ایران فرزندی را از دست داد که دیگر هرگز نظیرش نخواهد آمد.شاید برخی‏ از خوانندگان این نظر را مبالغه‏ای ناشی از ارادت فراوان من به او،و برخاسته از دوستی درازمدت‏ بین ما بدانند.اما وقتی دلیل این ادعا را درسطور زیر بخوانند بی‏تردید خواهند پذیرفت.

دکتر زریاب پروردهء شرایط و اوضاع و احوالی بود که دیگر در هیچ زمان برای هیچ کس فراهم‏ نخواهد آمد.او از آخرین دانشمندان هشتاد سال اخیر ما بود که در وجود آنها گذشته و حال به هم‏ پیوسته بود.او ارزنده‏ترین جنبه‏های میراث فرهنگ ملی را گرفته بود و با جدیدترین روشهای نقد و تحقیق علمی جهانی جلوه‏ای نوآیین بدانها بخشیده بود.

نظری بر سرگذشت تحصیلات و تنوع آثار او نشان می‏دهد که دیگر چنین شرایطی برای‏ تربیت هیچ دانشمند ایرانی فراهم نخواهد آمد.

نخست اینکه خداوند دو موهبت فطری هوش سرشار و حافظهء خارق العاده را به او داده بود که این دو بندرت یکجا در کسی جمع می‏شودبا این دو موهبت تحصیلات شش سالهء دبستانی و سه‏ سالهء دورهء اول دبیرستان را گذرانیده بود.استعداد او و شور و شوق و ایمان او به آموختن معلمانش را مبهوت ساخته بود.در کنار فراگیری مقدمات آموزشهای فرهنگ جدید،در ساعتهای فراغت نزد علمای زادگاه خود به تحصیل صرف و نحو و ادبیات عرب پرداخته بود.

با چنین توشه‏ای از مقدمات فرهنگ جدید و قدیم به قم رفته بود و شش سال در آن مرکز علوم اسلامی در محضر بزرگترین و معروف‏ترین علمای عصر به تحصیل علوم دینی و فلسفهء قدیم‏ و ادب عربی صرف عمر کرده بود و در خارج از حوزه به تتبع در ادبیات قدیم و جدید ایران و تقویت‏ زبان فرانسهء خود و استفاده از آثار ادبی و فلسفی جهان گذرانده بود.

آنگه بعد از دو سال مطالعه و تدریس در دبیرستانهای خوی،به مدت هشت سال در تهران با سمت کتابداری،گنجینهء کتابخانه‏های مجلس و سنا را در دسترس یافته بود و با شور و شوق به‏ مطالعه و تتبع پرداخته بود.سپس به مدت پنج سال در دانشگاههای آلمان و کتابخانه‏های آن کشورتحصیل و تحقیق کرده و در رشته‏های تاریخ و فلسفه و تمدن ایرانی و اسلامی و دانشنامه‏های دکتری‏ گرفته بود و به زبانهای آلمانی و فرانسوی و انگلیسی تسلط کامل یافته و بقدر احتیاج زبان روسی‏ آموخته و در معاشرت با محققان بزرگ خارجی بیش از پیش با جدیدترین روشهای تحقیق آشنا شده بود.

در این سیر و سلوک دراز آهنگ علمی،آنچه خوانده و شینده بود در حافظهء خارق العاده‏اش‏ نقش بسته بود،و در سایهء هوش سرشار و تسلط بر روشهای گونه‏گون علمی،آنهمه به سالیان دراز درهم جوشیده،و از صافی ذهن او گذشته و شخصیتی تازهء استثنائی و قدرت استنباطی منحصر بفرد به او بخشیده بود،که عقل می‏گوید دیگر نظیرش نخواهد آمد.زیرا که همه شرایط و مقدمات‏ یکجا در اختیار کسی نخواهد بود.

من به هوش ایرانی اعتقاد دارم.می‏دانم که ایران در آینده پزشکان بزرگ،مهندسان بزرگ و دانشمندان و مخترعان بزرگی در علوم و فنون جدید خواهد داشت.در علوم انسانی هم‏ متخصصانی در هر زمینه ظهور خواهند کرد.اما بپذیریم که ظهور یک چنین شخصیت جامع و انسان‏ کاملی کمتر احتمال دارد.

در مجموعهء کتابها و مقالات او در مجلات و دائرة المعارفها(که فهرست آنها در مقدمهء کتاب‏ یکی قطره باران آمده)تنوع شگفت‏انگیزی دیده می‏شود،و در مطالعهء هر کتابش و مقاله‏اش احساس‏ می‏شود که او متخصّص استثنانی در زمینهء آن نوشتهء خود دارد.در:زبان و ادب فارسی و عربی،شناخت متون کهن فارسی،تاریخ و فرهنگ ایران از قدیم تا امروز،تاریخ اسلام و علوم اسلامی از فقه و حدیث و کلام،شناخت ادیان و فرق و مذاهب قدیم و جدید و تاریخ آنها،فلسفه‏های شرق و غرب و بسیاری زمینه‏های دیگر.این تنوع شگرف دانسته‏ها،و آشنایی با شیوه‏های مختلف فکری،حکیم و عالم و متفکر خردمندی ببار آورد،عاری از هرگونه تعصب و یکسونگری و خودبینی،و آراسته به فضایل والای‏ انسانی از فروتنی و بردباری و شکیبایی و آسان‏گیری و اعتدال فکری و انصاف علمی.در آن جان‏ پاک علم و عقل و ذوق و اندیشه به هم آمیخته بود.در وجود او خرد حکمای یونان و روم را با ذوق و حال عرفای ایرانی یکجا می‏شد دید.

من در زندگی این سعادت را داشته‏ام که از 55 سال پیش به آن وجود نازنین ارادت یافتم و در اینهمه مدت از محضر پرفیض او برخوردار بودم.در اینجا به گوشه‏هایی از خاطرات کهن که‏ گزارشی از فضائل اوست اشاره می‏کنم.

من و او هر دو اهل خوی بودیم.او چهار پنج سال بیش از من داشت.بعد از پایان دورهء اول‏ دبیرستان به قم رفته بود امّا نامش به عنوان مظهر هوش و فراست و دانایی در شهر کوچک ما بر سر زبانها بود،و من آرزو داشتم که روزی او را از نزدیک ببینم.در تابستان 1318 نزد مرحوم شیخ عبد الحسین اعلمی مجتهد شهرما نهج البلاغه‏ می‏خواندم.روزی او از در وارد شد.شیخ با شوق و هیجان استقبالش کرد و گفت:این آقا شیخ عباس‏ خویی است که در قم درس می‏خواند.دیدار او برای من باور نکردنی و رسیدن به آرزوی چندین‏ ساله بود.شیخ مراهم به او معرفی کرد.

دانشمند جوان با آن شیوهء مرضیه‏اش در تشویق جوانترها که تا پایان عمر داشت گفت:خوب‏ می‏شناسمش.مقالات او را مجلهء ارمغان خوانده‏ام که زیر آنها امضا کرده است دانش‏آموز دبیرستان خسروی خوی.لطفها و مهربانیها کرد.و من نوجوان شانزده سالهء یک شهر دور افتاده از احساس اینکه عالمی معروف در قم یا تهران نوشته‏های مرا به دقت خوانده و حالا تعریف می‏کند سرمست شدم.از فردای آن روز،در آن تابستان هر روز همدیگر را می‏دیدیم و من هر روز بیشتر شیفتهء فضائل اخلاقی و دانش وسیع او می‏شدم.من که تصور می‏کردم یک طلبهء قم در آن روزها فقط باید از علوم قدیمی و ادب عربی بحث کند غرق تعجب می‏شدم وقتی می‏دیدم که او درهایی از ذوق و هنر و ادبیات جدید ایران و جهان را به روی من می‏گشاید:لطیف‏ترین شعرهای شاعران بزرگ معاصر را می‏خواند،از تازه‏ترین کتابها و تحقیقات ادبی و فلسفی سخن می‏گوید،از شاهکارهای جهانی که در آن روزها شاید در تهران هم کمتر کسی نامی از آنها شنیده بود بحث می‏کند.

در اواخر تابستان آن سال،او به قم بازگشت.من هم در 1321 برای ادامهء تحصیل به تهران‏ آمدم.اما هر تابستان باز هم در خوی باهم بودیم.در 1322 تحصیل او در قم پایان یافت و به خوی بازگشت و دو سالی به تدریس ادبیات در دبیرستانهای خوی پرداخت.اما در 1324 وقتی پایان جنگ،روسها جای پای خود را محکم‏ می‏کردند وجود او را با آن محبوبیتی که در شهر خود یافته بود خار راه مطامع خود دیدند.

ظلم قدرت بیگانه و خوشخدمتی خودیهای سرسپرده به آنها،جوان مظلوم را از خانه و خانواده دور کرد.روسها به تهمت واهی سیاسی به تهران تبعیدش کردند.درحالی‏که هرگز اهل‏ سیاست نبود و در تمام عمر هرگز به هیچ حزبی بستگی نیافت.البته مثل هر آزاد مردی دشمن‏ استیلای خارجی و ظلم و استبداد داخلی و عاشق آزادی و استقلال و عدالت بود.

او با دست خالی به تهران آمد.حقوق ناچیزی که بابت تدریس در دبیرستانهای خوی‏ می‏گرفت قطع شده بود.مردی که در آن روزها هم در ایران نظیر فراوانی نداشت ناچار از راه تدریس‏ خصوصی در خانه‏ها به عسرت می‏زیست.

او نازپرورد تنعم نبود،شیوهء رندان بلاکش را داشت.در هیچ دوره از زندگی مال و منالی‏ نداشت.در همه زندگی رنج کشید،و در بیشتر سالها تا پایان عمر منحصرا از راه تدریس و تحقیق و تألیف زندگی می‏کرد.در 1325 دست سرنوشت ناگهان روزنهء امیدی گشود.مرحوم میرزا محمد صادق طباطبائی از رجال آزاده و رئیس اسبق مجلس کتابخانهء خانوادگی خود را به مجلس بخشیده بود مجلس کسی را نداشت که فهرست کتابها را تهیه کند و کتابخانه را تحویل بگیرد.دست به دامن زریاب زدند. قراردادی به مبلغ ماهی صد و پنجاه تومان با او بستند.او با امانت و وجدان و شرف نفسی که داشت‏ شب و روز به کار چسبید.و کار چند ساله را در چند ماه به پایان رسانید.فهرست تهیه شد و کتابها را به مجلس بردند.دانشمند جوان با همان حقوق ناچیز در گوشه‏ای از کتابخانه مجلس به کار ادامه داد و به همان قانع بود.می‏گفت دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است.در گنجینهء کتابخانه راه دارم و هر کتابی بخواهم در دسترس من است.

اندکی بعد،یک روز تقی‏زاده که به نمایندگی دورهء پانزدهم انتخاب شده بود و به مجلس آمده‏ بود به کتابخانه رفت.و دنبال کتابهایی می‏کشت.زریاب را به او معرفی کردند.وکیل متنفذ در همان‏ لحظات اوّل گوهرشبچراغی یافت و به حمایتش برخاست.من در آن روزها در سال آخر دانشکدهء ادبیات درس می‏خواندم و به انتخاب دانشجویان‏ رئیس انجمن ادب و سخنرانی دانشکده شده بودم.یک روز به مجلس رفتم تا تقی‏زاده را برای‏ سخنرانی در دانشکده دعوت کنم(سخنرانی معروف«لزوم حفظ فارسی فصیح»که در 6 اسفند 1326 ایراد شد و بارها چاپ شده است)

تقاضای ملاقات کردم.پذیرفت در اولین لحظه وقتی به او گفتم اهل خوی هستم،پرسید تو آقای عباس خویی را می‏شناسی؟گفتم چطور نشناسم نزدیک به ده سال است که نزدیک‏ترین‏ دوستی را با او دارم.گفت:«با اینهمه تو نمی‏توانی او را بشناسی.هیچ کس نمی‏تواند.من او را در کتابخانهء مجلس کشف کردم،همانطور که کریستف کلمب امریکا را کشف کرد.اگر من اختیار داشتم‏ ماهی هشت هزار تومان به او می‏دادم که بنشیند کتاب بخواند اگر خواست چیزی بنویسد.اگر نخواست ننویسد.ماهی ده هزار تومان هم به میرزا عباس خان آشتیانی(منظورش عباس اقبال بود) می‏دادم که بنشیند کتاب بخواند اگر خواست چیزی بنویسد اگر نخواست ننویسد.ماهی دوازده‏ هزار تومان هم به شیخ محمد خان قزوینی(منظورش علامه قزوینی بود)می‏دادم که بنشیند کتاب‏ بخواند اگر خواست چیزی بنویسد اگر نخواست ننویسد».(اضافه کنم که در آن وقت حد اکثر حقوق‏ استادان دانشگاه کمتر از هزار تومان بود).با حمایت نماینده متنفذ فضل دوست وضع حقوقی‏ زریاب بتدریخ روبراه شد.شناخت مقام والای علمی زریاب انحصار به تقی‏زاده نداشت.در مجامع بین المللی هم‏ دانشمندان بزرگ خارجی در یک نظر او را بی‏نظیر می‏یافتند.بعد از پنج سال تحصیل و تحقیق و تدریس در آلمان چندین دانشگاه معتبر آن کشور او را به استادی تمام‏وقت دعوت کردند نپذیرفت‏ و به ایران بازگشت.بعدها از پرفسور رویمر استاد بزرگ آلمانی شنیدم که می‏گفت اگرچه ظاهرا زریاب شاگرد ما بود اما واقع این است که ما از هر چیزهای زیاد آموختیم.در 1343 بعد از دو سال استادی دانشگاه بر کلی در کالیفرنیای امریکا مصرّا از او خواستند که با حقوق گزاف به استادی در آن دانشگاه ادامه دهد باز هم نپذیرفت.به ایران بازگشت و می‏گفت نماندم‏ و فکر کردم شاید بتوانم از آنچه آنجاها اندوخته‏ام فائده‏ای به جوانان وطنم برسانم.

در سالهای اخیر هم،بارها به استادی دانشگاههای معروف و معتبر جهان دعوت شد.باز هم‏ نپذیرفت.می‏گفت من پروردهء این سرزمین و این ملت و این فرهنگم.باید اینجا بمانم و اینجا بمیرم. او عاشق ایران بود و مثل هر عاشقی بیمهریها از معشوق دید.با اینهمه خم به ابرو نیاورد.و شاید در دل می‏گفت:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم‏ که در طریقت ما کافریست رنجیدن

امروز حیات فانی خاکی او پایان پذیرفته،و زندگانی جاودانی ملکوتی او آغاز شده است. همگان به عظمت مقام علم او می‏اندیشند،و دوستان و همکاران و معاشرانش در کنار آن،فضائل‏ والای انسانی او را پیش چشم دارند.او اهل این جهان پرفریب و نیرنگ نبود.معصومیت فرشتگان را داشت.جامع فضائل اخلاقی‏ بود.مظهر نجابت و فضیلت و آزادگی و درویشی و افتادگی و فروتنی و گذشت و مهربانی بود.

او زندگی را دوست می‏داشت.عاشق خیر و زیبایی بود:شعر خوب،موسیقی خوب،لطیفهء خوب،اخلاق خوب.اینهمه را خوب می‏شناخت و از آها لذت می‏برد.محاوره و مفاوضه با او دلپذیرترین لذتهای جهان بود.در مجالس انس،در سفرها،درکوه‏پیماییها وجود نازنینش شمع‏ جمع بود.با دل خونین لب خندان داشت.با هزاران بیت شعر لطیف و هزاران لطیفهء ظریف که در حافظهء شگرفش موج می‏زد،و به مناسبت با لحن دلنشین و بیان گرم به زبان می‏آورد،وقت دیگران را خوش می‏داشت.خود نیز با شنیدن یک بیت لطیفه مست ذوق و حال می‏شد و دانه‏های اشک بر گونه‏اش می‏چکید.

امروز آن آفتاب جهانتاب غروب کرده،آن گوهر شبچراغ از دست ما رفته،و آن درهای ذوق و دانش و خرد در دل خاک آرمیده است.اما که می‏تواند بگوید که تا در میان ما بود قدرتش را دانستیم. سرشت آسمانی او با زمینیان چه نسبت داشت.نه،ما قدر زریاب را ندانستیم و هرکسی خواسته و ناخواسته به نوعی آن نازنین را آزرد.اما آن‏ روز که غبار غرضها و کوته‏نظریها از میان برخیزد آیندگان قدر او را خوب خواهند شناخت. همانطور که قدر فردوسی هم در حیات او شناخته نشد و بعد از او بود که نامش و شعرش ورد زبانها گردید و در رؤیاها او را در بهشت برین تاج زمردین بر سر و قبای سبز در بر می‏دیدند که فرشتگان‏ دورش حلقه زده‏اند.از پادشاه و وزیر و دیوانیانی که او را آزردند و آن مرد ساه ضمیر تعصب پیشه که پیکر پاکش‏ را به گورستان راه نداد اگر نامی هست فقط به یاد قدرناشناسی آنها در حق حکیم بزرگ است.دانشمند بزرگ پیرانه سر در 75 سالگی بیش از نیمی از وقت شبانه روز را کار علمی می‏کرد. به او گفتم:اینهمه به خودت فشار نیاور.کار فکری زود انسان را از پا درمی‏آورد.حالا دیگر از من‏ نخواهید که بگویم چه جوابی می‏داد:

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست‏ که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دریغا که قدر او ندانستیم.حتی دانشگاهی که آن بزرگ سالها استادی آن را داشت و بدان‏ اعتبار بخشیده بود و امروز بسیاری از استادان ارجمند رشته‏های علوم انسانی آن برآوردگان او هستند از نشر چند سطر آگهی ترحیم و تسلیت به بازماندگان و شاگردانش دریغ ورزید.باشد.او عاشق بود.عاشق ایران،و عاشق معرفت و حقیقت و فضلیت.هیچ عاشقی بابت عشق‏ خود به معشوق از دیگران توقع مزدی ندارد.اما فراموش نباید کرد که قدردانی ملتها از دانشمندان‏شان به نفع خود آنهاست که جوانانشان در پیمودن راه دانش گرمروتر شوند.

 

عنوان مقاله: در رثای استاد دکتر عباس زریاب خویی (4 صفحه)

نویسنده : تفضلی، احمد

در رثای استاد دکتر عباس زریاب‏خویی

به هیچ باغ نبود آن درخت مانندش‏ که تندباد اجل بی‏دریغ برکندش

زمانی یکی از بزرگان فرهنگ و ادب ایران در ضمن مقاله‏ای در رثای یکی دیگر از دانشمندان ایران نوشت:«مرگ سایه‏ای خطاپوش دارد».1من هرگاه یکی از فضلا درمی‏گذرد و سخنان اغراق‏آمیز دیگران را دربارهء او می‏شنوم و می‏خوانم،بی‏اختیار به یاد این جملهء حکیمانه می‏افتم و حال که قلم به دست گرفته‏ام تا مطلبی در رثای استاد دکتر زریاب بنویسم و به قول بیهقی«قلم را لختی بر وی بگریانم»،با خود می‏اندیشم که آیا این جمله در مورد او نیز صادق است یا نه؟دور از من باد که بگویم استاد زریاب به دور از خطا بود.امّا درست و منصفانه آن است که بگویم دانش و فضائل اخلاقی او چنان‏ فراوان و فراخ دامن بود که جای چندانی برای خودنمایی خطاهای محتمل او نمی‏گذارد.

نوشتن و سخن گفتن دربارهء زریاب کار دشواری‏ست.باید جامعیّت او را داشت که‏ دریغا کسی ندارد.نگاهی به آثار پرمعنی و سنجیدهء او در فلسفه و کلام و تاریخ و ادبیات و نسخه‏شناسی و خطشناسی و تبحّر او در زبانهای عربی و آلمانی و انگلیسی و فرانسه شاهد این مدّعاست.من همیشه از خود پرسیده‏ام که مگر 24 ساعت شبانه‏روز زریاب طولانی‏تر از آن دیگران است که این‏همه می‏داند.بعد به خود پاسخ داده‏ام که البته نه،بلکه‏ قدرت ذهن و هوش و حافظهء او چند برابر دیگران است.من در ایران و در خارج ایران‏ محضر استادان بزرگ و پراعتباری را درک کرده‏ام.امّا در ایران خود را همیشه شاگرد

ایران شناسی » شماره 26 (صفحه 281)

 

سه تن از استادانی دانسته‏ام که هرگز در کلاس درسشان ننشسته‏ام و در معنی مرسوم کلمه‏ شاگردشان نبوده‏ام و به آنان امتحانی نداده‏ام و از آنان نمره‏ای نگرفته‏ام.امّا غالبا در محضرشان متواضعانه زانو زده و چیزها آموخته‏ام:شادروان مجتبی مینوی،شادروان دکتر زریاب و استاد عزیزم حضرت آقای محمد تقی دانش‏پژوه که خدا به سلامتش بداراد.با دکتر زریاب در سال 1345 پس از آن‏که از امریکا بازگشته و استاد گروه تاریخ دانشکدهء ادبیات شده بود،آشنا شدم.آن زمان من نیز پس از اتمام تحصیلات به ایران آمده بودم و به‏عنوان استادیار دانشکدهء ادبیات تدریس می‏کردم.مردی را می‏دیدم با اندامی موزون و خوش‏سیما و خوشخوی که در اتاق گروه تاریخ می‏نشست:«آفتابی در میان سایه‏ای». هرکس از او سؤالی می‏کرد از یک گوشه از تاریخ ایران،و او جواب می‏داد.در پاسخهایش هیچ‏گونه فضل‏فروشی و تفاخر فضلایی دیده نمی‏شد.یک‏بار دیدن او کافی‏ بود که هرکس شیفته‏اش شود.گفته‏هایش همیشه چاشنی لطیفه‏ای به جا و ناشنیده‏ داشت.با او آشنا شدم و این آشنایی به زودی به دوستی انجامید.استاد زریاب به فرهنگ‏ ایران پیش از اسلام مهر و عنایتی خاص داشت و ازاین‏رو نیز مفتخر به برخورداری از لطف او شدم.با آثار استادان متخصص این رشته آشنا بود و خود مدتی با هنینگ استاد نابغهء ایران‏شناس در برکلی همکاری داشت.در آن زمان هنینگ به دومناش که یکی از اجلّهء علمای ایران‏شناس فرانسه بود،نوشت که مرحوم تقی‏زاده یک دانشمند ایرانی را برای تدریس بدو معرفی کرده است که درست همانند مینوی‏ست.هنینگ با مینوی در مدرسهء السنهء شرقی لندن همکاری داشت و به درخواست او نامهء تنسر را که در تهران‏ تصحیح و چاپ کرده بود،در کلاسی که پروفسور مری بویس نیز شرکت داشت‏ به همراهی هنینگ تدریس کرده بود.بعدها پروفسور بویس ترجمه‏ای انگلیسی از این‏ کتاب را براساس تقریرات این دو استاد کم‏نظیر فراهم آورد و منتشر کرد و در جای‏جای آن از هردو آنان نقل قول کرده است.هنینگ دانشمندی بود سختگیر و به دست آوردن پسند خاطر او کاری بس دشوار بود.او نابغه بود و از دیگران توقّع نبوغ‏ داشت که البته انتظار به جایی نبود.بااین‏همه،احاطهء علمی بی‏نظیر زریاب و سازگاری و بردباری و فروتنی او هنینگ را شیفته‏اش کرد تا آن‏جا که از او خواست همیشه در برکلی بماند.امّا زریاب که عاشق ایران بود،بازگشت به ایران و شغل کتابداری مجلس‏ سنا را بر استادی دانشگاه برکلی ترجیح نهاد و به ایران بازگشت.زریاب این جایی بود. هنگامی که به خواست شادروان مینوی«بنیاد شاهنامهء فردوسی»تأسیس شد و مقرر گشت که شاهنامه براساس نسخ خطی معتبر قدیمی زیرنظر آن استاد علامه تصحیح ومنتشر شود از زریاب دعوت گردید که در این کار مشاور علمی شادروان مینوی باشد.کم‏ اتفاق افتاده است که زریاب«نه»گفته باشد،خصوصا در این مورد که خواهش از جانب‏ مینوی بود و موضوع تصحیح شاهنامه.زریاب حتی اگر نوجوان دبیرستانی همسایهء خانه‏اش از او وقت می‏خواست تا اشکالات عربی یا انگلیسی‏اش را از او بپرسد،با گشاده‏رویی خواهش او را می‏پذیرفت،چه رسد به خواهش شرکت در کاری سترگ‏ همچون تصحیح شاهنامهء فردوسی که همه‏اش را به دقت خوانده بود و در حلّ مشکلات‏ آن صاحبنظر بود.من نیز افتخار داشتم که همراه دکتر سید جعفر شهیدی و دکتر علی‏ رواقی در این کار از زمرهء مشاوران مینوی باشم.پیش از آن هم دکتر محمد رضا شفیعی‏ کدکنی دانشمند و ادیب و شاعر نامی ایران،در این جلسات مشاوره شرکت می‏کرد و به سبب سفر به خارج از فیض حضور پربرکتش محروم ماندیم.جلسات در محل بنیاد شاهنامه در پشت مجلس شورای ملی در اول خیابان ژاله تشکیل می‏شد.مرحوم مینوی‏ همان‏طور که می‏دانیم در کار تحقیق سختگیر بود،کوچکترین خطایی را بر نزدیکترین‏ و عزیزترین دوستانش نمی‏بخشود.برای رسیدن به حقیقت به بحث و جدل می‏پرداخت و تا قانع نمی‏شد،هیچ سخنی را از هیچ‏کس نمی‏پذیرفت.گاه مباحثات این جلسات‏ به تلخی می‏گرایید،در این‏جا بود که لطیفه‏گویی و ظرافت طبع زریاب مددکار بود و لبخند بر لبان استاد مینوی می‏آورد و چهرهء غالبا گرفته او را می‏گشود و به زریاب به مزاح‏ می‏گفت:«من از دست تو چه کنم؟»احترام و علاقه و اعتقادی که مرحوم مینوی بدو داشت،به هیچ‏کس نداشت،همان‏طور که علاّمه مرحوم تقی‏زاده مکررا می‏گفت:«زریاب‏ مانند فرزند من است»و در کتابی که به زریاب،در همان سالهای جوانیش هدیه کرده‏ بود،نوشته بود:».

پس از انقلاب زریاب از دانشگاه کناره گرفت.از آزارها و ایذارهایی که از جاهلان‏ و کم‏خردان و حاسدان می‏دید،هرگز خم بر ابرو نمی‏آورد.سختیها و مشقتهای روزگار هرگز از بلندی مناعت طبع او نکاست.مانند همیشه خوش می‏گفت و خوش می‏درخشید. حتی در واپسین شب زندگیش که به اتفاق دوست و همکار دیرینش کیکاوس جهانداری‏ در بیمارستان به دیدارش رفتم،در بستر بیماری شعر می‏خواند و لطیفه می‏گفت.چند سالی پس از انقلاب،از اقبال نیک من باز در جلسات علمی بعضی مؤسسات فرهنگی با او شرکت می‏کردم و این زمان با مشاوران و متخصصان دیگری که هریک به سبب‏ تخصصش در رشته‏ای مانند ادبیات فارسی،عربی،تاریخ،هنر،فقه،فلسفه،و اصول و کلام و حدیث و غیره دعوت شده بود،امّا زریاب برای«همه‏چیز دانی»اش.در مسائل دشواری که مطرح می‏شد بی‏اختیار همه نگاهها به سوی آن نادرهء دوران می‏لغزید و همه‏ گوش خود را آمادهء شنیدن سخنان حکیمانهء او می‏کردند که هرگز به تندی و تلخی آلوده‏ نمی‏شد.آرام و شمرده و پخته و سنجیده و شیرین سخن می‏گفت و اگر نظر او را نمی‏پذیرفتند،بیهوده بر آن پافشاری نمی‏کرد.دیری نمی‏گذشت که همه می‏دانستند حق با او بود.در این سالها چند تن از جوانان بااستعداد از فیض راهنمایی او در کار تحقیق،خصوصا در زمینهء تاریخ و ادبیات برخوردار بودند.با این‏که فرصت اندکی‏ داشت،امّا با مهربانی ذاتی‏اش،نوشته‏هایشان را می‏خواند و شیوهء درست را به آنان‏ می‏آموخت..

استاد زریاب آخرین حلقه از سلسله‏ای بود که تقی‏زاده و قزوینی و مینوی از زمرهء آن بودند.دانشمندان عدیم النظیری که هم معارف ایرانی و اسلامی را می‏دانستند و هم با تحقیقات غربی و متدلوژی جدید آشنا بودند.دریغا که آخرین حلقهء این سلسله را از دست دادیم.2

ما چه دانیم که از ما چه سعادت بگذشت‏ وان تصوّر نه به اندازهء این سینهء ماست

دانشکدهء ادبیات و علوم انسانی،دانشگاه تهران

یادداشتها :

(1)-احسان یارشاطر،مجلهء دانشکدهء ادبیات دانشگاه تهران،سال 16،ش 5 و 6 و 1348،ص 498.

(2)-در مورد شرح‏حال و آثار استاد زریاب،نک.به یکی قطره باران،به کوشش احمد تفضلی،تهران،1370.

 

جلال متینی

ما بارگه دادیم...

به یاد استاد فقید عباس زریاب خویی

زریاب خویی را از دانشگاه تهران اخراج کردند

دوست بزرگوارم زنده‌یاد عباس زریاب خویی(1298-1373خورشیدی)،استاد کم‌مانند دانشگاه تهران در دوران پیش از انقلاب اسلامی،در 14 بهمن 1373 در تهران‌ درگذشت.دربارهء مقام علمی وی حتی روزنامه‌های دولتی در ایران و خارج از ایران(مثل‌ اطلاعات بین‌المللی)داد سخن دادند و فقدان او را ضایعه‌ای جبران‌ناپذیر برای ایران‌ دانستند.حتی وزیر ارشاد اسلامی نیز در آگهی زیر درگذشت وی را تسلیت گفت:

انّا لله و انّا الیه راجعون.با کمال تأسف و تأثر آسمان ادب پارسی ایران‌ فرهیخته‌ای فرزانه را از دست داد.مرحوم دکتر عباس زریاب نویسندهء سخت‌کوش میهن اسلامی دار فانی را وداع گفت.

این جانب درگذشت آن فقید سعید را به جامعهء فرهنگی کشور و خانوادهء آن مرحوم تسلیت می‌گویم و علوّ درجات برای آن مرحوم و صبر و شکیبایی برای بازماندگان مسألت می‌کنم

سید مصطفی میرسلیم-وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی*

ولی هیچ‌یک از آنها،البته،به روی خود نیاوردند که چرا چنین استاد کم‌نظیری را در آغاز انقلاب اسلامی از دانشگاه تهران اخراج کردند و او را با بی‌حرمتی تمام به کنار (*)به نقل از مجلهء کلک،دی و بهمن 1373(ش 58 و 59)،ص 374.

جلال متینی

ما بارگه دادیم...

به یاد استاد فقید عباس زریاب خویی

زریاب خویی را از دانشگاه تهران اخراج کردند دوست بزرگوارم زنده‏یاد عباس زریاب خویی(1298-1373خورشیدی)،استاد کم‏مانند دانشگاه تهران در دوران پیش از انقلاب اسلامی،در 14 بهمن 1373 در تهران‏ درگذشت.دربارهء مقام علمی وی حتی روزنامه‏های دولتی در ایران و خارج از ایران(مثل‏ اطلاعات بین‏المللی)داد سخن دادند و فقدان او را ضایعه‏ای جبران‏ناپذیر برای ایران‏ دانستند.حتی وزیر ارشاد اسلامی نیز در آگهی زیر درگذشت وی را تسلیت گفت: انّا لله و انّا الیه راجعون.با کمال تأسف و تأثر آسمان ادب پارسی ایران‏ فرهیخته‏ای فرزانه را از دست داد.مرحوم دکتر عباس زریاب نویسندهء سخت‏کوش میهن اسلامی دار فانی را وداع گفت.

این جانب درگذشت آن فقید سعید را به جامعهء فرهنگی کشور و خانوادهء آن مرحوم تسلیت می‏گویم و علوّ درجات برای آن مرحوم و صبر و شکیبایی برای بازماندگان مسألت می‏کنم

سید مصطفی میرسلیم-وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی*

ولی هیچ‏یک از آنها،البته،به روی خود نیاوردند که چرا چنین استاد کم‏نظیری را در آغاز انقلاب اسلامی از دانشگاه تهران اخراج کردند و او را با بی‏حرمتی تمام به کنار (*)به نقل از مجلهء کلک،دی و بهمن 1373(ش 58 و 59)،ص 374.

ایران شناسی » شماره 26 (صفحه285) گذاشتند و تا زمان مرگ نه از دانشگاه حقوقی به وی پرداختند و نه حقوق بازنشستگی که‏ حق مسلّم او بود به وی پرداخته شد.زریاب از مال و منال دنیا چیزی در بساط نداشت که‏ با آن در سالهای«اخراج»از دانشگاه اعاشه کند.مدتی گذشت،دوستانش در یکی دو مؤسسه،شاید«دایرة المعارف تشیّع»و نظایر آن دست او را بند کردند و حقوقی بر اساس«بخور و نمیر»برای وی مقرر داشتند.زریاب که عمری را به قناعت گذرانیده بود، در سالهای پس از انقلاب با همان مواجب اندک«زیست»می‏کرد،نه«زندگی».او از ایران هم بیرون نیامد.در ایران ماند تا به‏عنوان استاد سرشناس تاریخ،حکومت اسلامی‏ ایران را در آغاز قرن پانزدهم هجری،با تمام وجود تجربه کند.

او استادی بود که چندسال در دانشگاه کالیفرنیا،برکلی با هنینگ استاد دانشمند سختگیر و دیرپسند،با آن شهرت جهانی همکاری داشت(از سال 1341 تا 1343). هنینگ در همان سالها دربارهء زریاب به یکی از همکاران ایران‏شناس فرانسوی خود به نام‏ دومناش نوشته بود که«مرحوم تقی‏زاده یک دانشمند ایرانی را برای تدریس بدو معرفی‏ کرده است که درست همانند مینوی‏ست».(ر.ک.احمد تفضلی،«در رثای استاد دکتر عباس زریاب خویی»،ایران‏شناسی،سال 7،شمارهء 2)-استاد نامداری را که هنینگ‏ دربارهء وی این‏چنین داوری کرده بود از دانشگاه تهران اخراج کردند و مدتی قریب‏ شانزده سال دانشجویان را از درک محضر پرفیض وی محروم ساختند.چون زریاب‏ درگذشت،وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و روزنامه‏های دولتی بی‏ذکر ستمی که از سوی‏ دولت بر وی رفته بود،به تجلیل از مقام علمی او پرداختند!زریاب عاشق ایران بود.زریاب خویی ایران را دوست می‏داشت،ولی البته دربارهء ایران‏دوستی خود هرگز شعار نمی‏داد،که مقام علمی او اجل از این‏گونه حرکات بود.او نیز به مانند زنده‏یاد پرویز ناتل خانلری نه در رژیم پیشین و نه در دورهء انقلاب اسلامی حاضر نشد از ایران‏ خارج شود.هنینگ از زریاب خواسته بود همیشه در برکلی بماند ولی زریاب که عاشق‏ ایران بود به ایران بازگشت و شغل کتابداری مجلس سنا را بر استادی دانشگاه برکلی‏ ترجیح داد.دانشگاه تهران پس از بازگشت زریاب از این سفر،وی را با احترام تمام‏ به استادی تاریخ در دانشکدهء ادبیات دانشگاه تهران برگزید،و تا استقرار حکومت‏ اسلامی که او را«اخراج»کردند،به تدریس در دانشگاه مشغول بود،و چنان‏که نوشتم‏ در این سالها هرگز به زندگی در خارج از ایران تمایلی نشان نداد و در ایران ماند.

خانلری نیز چهل سال پیش در مقاله‏ای با عنوان«نامه‏ای به پسرم»،توضیح داد که چرا از ایران خارج نمی‏شود و چرا اروپا یا امریکا را برای زندگی خود و خانواده‏اش‏ برنمی‏گزیند:

شاید بر من عیب بگیری که چرا دل از وطن برنداشته و تو را به دیاری‏ دیگر نبرده‏ام تا در آن‏جا با خاطری آسوده‏تر به سر ببری.شاید مرا به بی‏همتی متصف کنی.راستی آن است که این عزیمت بارها از خاطرم‏ گذشته است.اما من و تو از آن نهالها نیستیم که آسان بتوانیم ریشه از خاک خود برکنیم و در آب و هوایی دیگر نموّ کنیم.پدران تو تا آن‏جا که‏ خبر دارم همه با کتاب و قلم سروکار داشته‏اند یعنی از آن طایفه بوده‏اند که مأمورند میراث ذوق و اندیشهء گذشتگان را به آیندگاه بسپارند.جان و دل چنین مردمی با هزاران بند و پیوند به زمین خود بسته است.از این همه‏ تعلق گسستن کار آسانی نیست(مجلهء سخن،دورهء ششم،شمارهء اول،اسفند 1333،ص 1-5)

خانلری پس از انقلاب اسلامی گرفتار زندان شد،و پس از رهایی از زندان،وقتی‏ یک واحد سیاسی مخالف رژیم اسلامی مستقر در پاریس به او پیشنهاد کرد که او را به اروپا خواهد آورد تا با فراغ خاطر هم به تحقیقات خود بپردازد،و...پاسخ او این بود که«از ایران خارج نمی‏شوم».در ایران ماند تا مرد.تفصیل این موضوع را نگارندهء این‏ سطور در مقالهء«پیمان پایدار با فرهنگ ایران»(«یادنامهء استاد پرویز ناتل خانلری»، ایران‏شناسی،سال 3،شمارهء 2(تابستان 1370،ص 233-237)نوشته است.

آثار زریاب خویی‏ الف.کتابها:

تاریخ فلسفه،نوشتهء ویل دورانت‏[ترجمه از انگلیسی‏]،چاپ سوم،تهران،جیبی، 1348 ش.

لذات فلسفه،نوشتهء ویل دورانت‏[ترجمه از انگلیسی‏]،چاپ دوم،تهران،اندیشه، 1350 ش.

تاریخ ساسانیان،تهران،دانشگاه آزاد،1354 ش.

تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان،نوشتهء تئودور نولدکه‏[ترجمه از آلمانی‏]، تهران،انجمن آثار ملی،1358 ش.

ایران شناسی » شماره 26 (صفحه 287(

 

بزم‏آورد،شصت مقاله دربارهء تاریخ،فرهنگ و فلسفه،تهران،انتشارات علمی، 1368 ش.

سیرة رسول الله،بخش اول:آغاز تا هجرت،تهران،انتشارات سروش 1370 ش.

ظهور تاریخ بنیادی،نوشتهء فریدریش ماینکه،[ترجمه از آلمانی‏](آمادهء انتشار(

آیینهء جام(آمادهء انتشار(

صیدنه،نوشتهء ابو ریحان بیرونی،تصحیح و تحشیه(آمادهء انتشار(

تحریر روضة الصفا(آمادهء انتشار(

دریای جان،نوشتهء هلموت ریتر[ترجمه از آلمانی‏](در دست ترجمه(

ب.مقاله‏ها:

به زبان فارسی،75 مقاله،به زبانهای خارجی،3 مقاله.

ج.مقاله‏های تحقیقی در دایرة المعارفها:

در دایرة المعارف فارسی،زیر نظر غلامحسین مصاحب(جلد 2 و 3)،48 مقاله.

در دایرة المعارف ایرانیکا،نیویورک،زیر نظر احسان یارشاطر،چند مقاله.

در دایرة المعارف بزرگ اسلامی،زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی،28 مقاله.

در دایرة المعارف تشیع،زیر نظر احمد صدر حاج سید جوادی،18 مقاله.

در دانشنامهء جهان اسلام،زیر نظر احمد طاهری عراقی،22 مقاله.*

زریاب خویی دربارهء دکتر شریعتی چه گفت؟

در«خاطرات»خود،زیر عنوان«دکتر علی شریعتی در دانشگاه مشهد(فردوسی)» (ایران‏شناسی،سال 5،شمارهء 4(زمستان 1372)،ص 835-899)نوشته‏ام که مدارک‏ تحصیلی دکتر علی شریعتی(لیسانس در رشتهء زبان و ادبیات فارسی،دانشگاه مشهد،و دکترای دانشگاهی از سوربن در Hagiology نه«تاریخ»)برای استخدام وی به‏عنوان‏ استادیار تاریخ کافی نبود.چه دانشکدهء ادبیات مشهد مقرراتی برای استخدام دانشیار و استادیار تصویب کرده بود و دانشکده تنها براساس آن ضوابط عمل می‏کرد.ولی در مورد شریعتی،رئیس وقت دانشکدهء ادبیات-برخلاف آن تصویبنامه و نظر معاون‏ (*)به نقل از:یکی قطره‏باران،جشن‏نامهء استاد دکتر عباس زریاب خویی،به کوشش دکتر احمد تفضلی،تهران‏ 1370،ص 9-13 و 4 برگ ضمیمهء آن.(دربارهء مقاله‏های وی در دایرة المعارف ایرانیکا،موضوع را از دفتر آن مؤسسه‏ پرسیده‏ام).به علاوه نگارندهء این سطور نمی‏داند کدام‏یک از کتابهای«آمادهء انتشار»یا«در دست ترجمهء»زنده‏یاد زریاب خویی پیش از درگذشتش به چاپ رسیده بوده است.

ایران شناسی » شماره 26 (صفحه 288(

 

دانشکده-مدارک وی را به گروه آموزشی تاریخ دانشکدهء ادبیات مشهد فرستاد.گروه‏ آموزشی تاریخ مشهد نیز برخلاف آن مقررات،مدارک وی را کافی تشخیص داد.پس‏ دانشکده و دانشگاه مشهد،شریعتی را برای امتحان و دیگر تشریفات به گروه آموزشی‏ تاریخ دانشگاه تهران معرفی کردند.در خاطرات خود نوشته‏ام:

نخست آن‏که ما،در مشهد نمی‏دانستیم دکتر شریعتی قبلا برای استخدام در دانشگاه تهران مدارک خود را به گروه تاریخ آن دانشگاه تسلیم کرده بوده‏ و دانشگاه تهران تقاضای وی را باتوجه به درجهء لیسانس او در زبان و ادبیات‏ فارسی و دکتری دانشگاهی در رشتهء«تاریخ»(که به راستی دکتری در تاریخ‏ هم نبود»نپذیرفته بوده است.اینک که مدارک وی در دانشکدهء مشهد برای استادیاری قابل‏قبول تشخیص داده شده و برای انجام امتحانات‏ سه‏گانه به گروه تاریخ تهران فرستاده شده بود،اعضای گروه آموزشی تاریخ‏ دانشگاه تهران متعجب می‏شوند که...،پس با خود می‏گویند وقتی‏ دانشکده‏ای تا این حد به مدارک علمی معلمان آیندهء خود بی‏توجه است،ما چرا مانع شویم.(این موضوع را یکی از استادان فاضل و سرشناس گروه‏ آموزشی تاریخ دانشکدهء ادبیات تهران،در همان زمان،به‏طور خصوصی‏ به من اظهار داشت و من نیز نظر خود و مصوبهء قبلی شورای دانشکده و رای‏ رئیس وقت دانشکدهء ادبیات مشهد را برای وی شرح دادم).با این‏ مقدمات،گروه تاریخ دانشگاه تهران موافقت خود را با استادیاری دکتر شریعتی برای رشتهء تاریخ مشهد به وزارت آموزش و پرورش اعلام کرد و... اکنون که زریاب خویی رخت از جهان بربسته است و خطری متوجه وی نیست،صریحا عوض می‏کنم که تمام مطالب مذکور را از شخص عباس زریاب خویی که در آن زمان- اگر اشتباه نکنم-مدیر گروه آموزشی تاریخ دانشگاه تهران هم بود،شنیدم.او بود که‏ وقتی سخنان مرا شنید،سری تکان داد و مدتی خیره به من نگریست و دیگر در این مقوله‏ چیزی نگفت.

اینک می‏افزایم،که یکی از استادانی که اخیرا از تهران به این صفحات آمده‏ است،گفت:وقتی خاطرات تو در ایران‏شناسی چاپ شد و به ایران رسید،روزی‏ سه چهار تن با زریاب نشسته بودیم و از جمله دربارهء دکتر شریعتی سخن می‏گفتیم. زریاب آنچه را که تو دربارهء فرستادن پروندهء دکتر علی شریعتی به گروه آموزشی تاریخ‏ دانشگاه تهران نوشته بودی تأیید کرد و نیز افزود تصویب صلاحیت استادیاری شریعتی

ایران شناسی » شماره 26 (صفحه 289(

برای دانشکدهء ادبیات مشهد هم بر اثر فشار ساواک به ما بود،وگرنه ما این کار را نمی‏کردیم.پس اگر گروه آموزشی تاریخ دانشگاه تهران،صلاحیت دکتر شریعتی را برای‏ استادیاری تاریخ دانشکدهء ادبیات مشهد،بی‏آن‏که امتحان یا اختباری از وی به عمل‏ بیاورد اعلام کرد،نه بدان جهت بود که مقام علمی او را اجل از آن می‏دانست که از وی‏ امتحانی به عمل بیاورد،خیر،گروه آموزشی تاریخ دانشگاه تهران در برابر«برهان‏ قاطع»ساواک چه کاری جز این می‏توانست بکند!

زریاب و حاج آقا روح الله

زریاب خویی،پیش از تحصیل در دانشگاه تهران و تحصیل و مطالعه در ماینس و فرانکفورت و مونیخ در رشته‏های تاریخ،علوم و معارف اسلامی،فلسفه و فرهنگ تطبیقی، در سالهای 1316 تا 1322 در قم به تحصیل علوم قدیمه مشغول بود،و در فلسفه شاگرد آیت الله خمینی بود،که در آن زمان در حوزه به نام«حاج آقا روح الله»شهرت داشت. خمینی در آن زمان یگانه مدرّس فلسفه در قم بود و در مدرسهء دار الشفاء تدریس می‏کرد. زریاب قسمت مهمی از شرح منظومهء ملا هادی و مباحث نفس و امور عامهء اسفار را نزد وی‏ فراگرفت.(ر.ک.یکی قطره‏باران،ص 1-8(

در سالهایی که در ایران همه از آیت الله خمینی سخن می‏گفتند زریاب نیز گاهی با دوستانش و از جمله نگارندهء این سطور از خاطرات خود در زمان طلبگی در قم و خلقیات‏ حاج آقا روح الله مطالبی نقل می‏کرد که یکی از آنها را به خاطر دارم.می‏گفت:یکی از طلبه‏های همدرس من ورزش هم می‏کرد،و البته این امر در حوزه امری غریب می‏نمود. طلبه‏ها این موضوع را به گوش حاج آقا روح الله رسانیدند که فلانی ورزش می‏کند.روزی‏ حاج آقا روح الله در حضور دیگر طلاب از او پرسید:شنیده‏ام ورزش می‏کنی.او که‏ گویی مرتکب عمل ناشایستی گردیده است پاسخ مثبت داد.حاج آقا روح الله موضوع را رها نکرد و پرسید:چرا ورزش می‏کنی؟طلبه که به راستی درمانده بود و خود را برای‏ جواب چنین سؤالی آماده نکرده بود،گفت:برای اینکه قوی بشوم تا اگر کسی روزی‏ خواست به من حمله بکند از خود دفاع کنم.استاد به او گفت:مرد،چرا طوری رفتار نکنی که کسی جرأت نکند به تو زور بگوید با به تو حمله کند.زریاب می‏گفت از همان‏ سالها معلوم بود که روحیهء این مرد با دیگر مدرسان حوزه تفاوت فاحشی دارد.گفتگوی‏ حاج آقا روح الله با این طلبه،گفتگوی یکی دیگر از مریدان وی را با او به خاطرم آورد.

«ایران شناسی » شماره 26 (صفحه 290(

موضوع مربوط می‏شود به قبل از واقعهء 15 خرداد 1342.روزی چند تن به دیدار حاج آقا روح الله به قم می‏روند و ضمن گفتگو دربارهء مسائل مختلف،یکی از آنان از فساد در دستگاه حکومتی و بی‏توجهی اولیاء امور به مسائل دینی و امثال آن سخن می‏گوید و از او می‏خواهد که با استفاده از مقام روحانیت خود برای اصلاح امور کاری بکند.حاج آقا روح الله جواب می‏دهد اگر در محلی مردابی متعفن وجود داشته باشد،فکر می‏کنی اگر از چشمه‏ای که در نزدیکی آن مرداب است،آب باریکی به سوی مرداب جاری کنیم، تعفن مرداب و نیز خود مرداب از بین می‏رود؟و خود پاسخ می‏دهد:نه.آن آب گوارای‏ چشمه هم در مرداب به هدر خواهد رفت.راه اساسی،خشکانیدن مرداب است نه اصلاح‏ آن.اشاره به این حکومت وقت مانند همان مرداب است و به هیچ‏وجه قابل اصلاح‏ نیست،پس باید آن را به کلی از بین برد.

زریاب و آزادی قلم

در تاریخ 23/7/1373 یک صد و سی و چهار تن از نویسندگان،شاعران، نمایشنامه‏نویسان و فیلمنامه‏نویسان ایران در تهران نامه‏ای را امضا کردند که با این‏ عبارت آغاز می‏شود«ما نویسنده‏ایم»،بی‏آن‏که در صدر نامه،مقام یا سازمان معینی را مخاطب قرار داده باشند،و رونوشت آن را برای روزنامه‏های مختلف ایران،وزارت‏ فرهنگ و ارشاد اسلامی،خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران،انجمن بین‏المللی قلم و سایر کانونهای نویسندگان جهان فرستادند.در آن نامه آمده است:

اما مسائلی که در تاریخ معاصر در جامعهء ما و جوامع دیگر پدید آمده، تصویری را که دولت و بخشی از جامعه و حتی برخی از نویسندگان از نویسنده دارند مخدوش کرده است.در نتیجه هویت نویسنده و ماهیت‏ اثرش،و همچنین حضور جمعی نویسندگان دستخوش برخوردهای نامناسب‏ شده است...

بااین‏همه غالبا نویسنده را نه به‏عنوان نویسنده،بلکه به ازای نسبتهای‏ فرضی یا وابستگیهای محتمل به احزاب یا گروهها یا جناحها می‏شناسند و بر این اساس دربارهء او داوری می‏کنند.در نتیجه حضور جمعی نویسندگان‏ در یک تشکل صنفی-فرهنگی نیز در عداد احزاب یا گرایشهای سیاسی‏ قلمداد می‏شود...ازاین‏رو تأکید می‏کنیم که هدف اصلی ما از میان‏ برداشتن موانع راه آزادی اندیشه و بیان و نشر است و هرگونه تعبیر دیگری

«ایران شناسی » شماره 26 (صفحه 291(از این هدف نادرست است و مسؤول آن صاحب همان تعبیر است.و در پایان آن افزوده‏اند:

حاصل آن‏که حضور جمعی ما ضامن استقلال فردی ماست،و اندیشه و عمل خصوصی هر فرد ربطی به جمع نویسندگان ندارد.این یعنی نگرش‏ دموکراتیک به یک تشکل صنفی مستقل.پس اگرچه توضیح واضحات‏ است،باز می‏گوییم:ما نویسنده‏ایم.ما را نویسنده ببینید و حضور جمعی ما را حضور صنفی نویسندگان بشناسید.

زریاب خویی این نامه را امضاء کرده است،در حالی که امضای هیچ‏یک از استادان هم‏شأن و هم‏سن او در پای این نامه به چشم نمی‏خورد.پس از پخش این نامه، نویسندگان وابسته به دولت از جمله در روزنامه‏های رسالت و کیهان هوایی به جوابگویی‏ آن 134 تن و حملهء به ایشان پرداختند.دستگاه امنیتی هم تنی چند از این گروه را مجبور ساخت که مطلبی در روزنامه‏ها بنویسند و به‏گونه‏ای توضیح بدهند که قصدشان مخالفت‏ با دستگاه حاکمه نبوده است،و سخنانی از این نوع.دوستی گفت از جمله به سراغ‏ زریاب خویی آمدند که یا چنین مطلبی را بنویس و یا آن‏که همان«آب باریک» مواجبت را نیز قطع می‏کنیم.مقاومت زریاب بی‏ثمر بود و ناچار شرح مفصلی نوشت که‏ در روزنامه‏ها به چاپ رسید.اما،او نه امضای خود را پس گرفت،نه از کار خود اظهار ندامت کرد،بلکه نوشت من آزادی را در آن حدودی می‏بینم که نوشته‏ام.

سخنی دیگر

و دربارهء این دوست فاضل بزرگوار که نمونهء یک انسان کامل بود،مطلب دیگری را هم بنویسم و این نوشته را به پایان برسانم.در اواخر سال 1372 نامه‏ای به امضای دو استاد سرشناس:عباس زریاب خویی و محمد تقی دانش‏پژوه به دستم رسید که در آن نوشته‏ بودند در صددند برای تجلیل و قدردانی از خدمات علمی یکی از استادان پیشین دانشگاه‏ تهران که شهرتی جهانی دارد،جشن‏نامه‏ای چاپ کنند،از بندهء دورافتاده نیز خواسته‏ بودند که مقاله‏ای برای چاپ در آن جشن‏نامه بفرستم،با علم به این‏که می‏دانستند هم‏ بدین دو تن ارادت بسیار دارم و هم به آن استاد گرامی.مقاله را نوشتم و برای ناشر فرستادم و از وی خواستم غلطگیری نهایی مقاله را برایم بفرستد تا آن را ببینم.ناشر جواب داد این کار وقت‏گیر است و وضع پست مبهم،و در نتیجه چاپ کتاب به تعویق‏ خواهد افتاد.سرانجام در برابر اصرار من ناشر نوشت،آقای دکتر زریاب خویی

«ایران شناسی » شماره 26 (صفحه 292(

 

فرموده‏اند:مقالهء فلانی را خودم به دقت غلطگیری مطبعی خواهم کرد،خیالشان آسوده‏ باشد.مردی محترم با همهء گرفتاریها این کار را که به هیچ‏وجه در شأن وی نبود پذیرفت. توسط ناشر از استاد زریاب خویی تشکر کردم.ناگفته نماند که تاکنون از نشر آن‏ «جشن‏نامه»خبری ندارم.نشود«نام»استادی که جشن‏نامه برایش تهیه دیده شده است، نشر کتاب را به«دست‏انداز»انداخته باشد!

جمهوری اسلامی با اخراج استاد زریاب خویی از دانشگاه تهران،هم دانشجویان را سالها از محضر این استاد یگانه محروم کرد و هم او را در سنین بالا،گرفتار تنگدستی‏ ساخت.آیا زریاب خویی در آن سالها این بیت نغز خاقانی شروانی را با خود زمزمه‏ نمی‏کرده است که:

ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان

 

از جمله آثار دکتر عباس زر یاب خوئی:

مقالات برای دائرة المعارف بزرگ اسلامی.
مقالات برای دایرة المعارف فارسی مصاحب.
ترجمه تاریخ فلسفه اثر ویل دورانت، تهران: فرانکلین، 1351 / تهران: علمی و فرهنگی، 1345 / 1357 / 1370 / 1374.
ترجمه لذات فلسفه اثر ویل دورانت، درباره سرگذشت و سرنوشت بشر، تهران: علمی و فرهنگی، 1369.
ساسانیان، تهران: پژواک فرهنگ، 1378.
تاریخ ساسانیان اثر تئودور نولدکه، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1378.
تاریخ ایرانیان و عرب ها در زمان ساسانیان، از آثار تیودور نولدکه، تهران: انجمن آثار ملی، 1358.
بزم آورد، شصت مقاله درباره، تاریخ، فرهنگ و فلسفه، تهران: علمی، 1368.
سیره رسول الله، تهران: سروش.
تصحیح روضة الصفا اثر میرخواند، تهران: علمی، 1373.
تصحیح نامه های ادوارد براون به سیدحن تقی زاده، تهران: کتابهای جیبی.
آئینه جام، تهران: علمی، 1368، درباره حافظ، کتاب برگزیده سال.
تاریخ بنیادی.
تحقیق و نشر الصیدنة فی الطب اثر ابوریحان بیرونی، تهران: نشر دانشگاهی، 1370.
صیدنه کتابی در داروشناسی پزشکی اسلامی است.
مصحح، کتاب را از نسخه اصل عربی و جاهای افتاده را از ترجمه فارسی تکمیل و بر اساس کار مترجم روسی صیدنه (کریموف) شماره گذاری کرده است.
ترجمه دریای جان از آثار هلموت ریتر درباره زندگی و اندیشه شیخ فریدالدین عطار نیشابوری، تهران: الهدی، 1374.
تاریخ ایران به زبان فرانسه به مناسبت جشن فرهنگ و هنر، 1352.
خاطرات. در این کتاب نوشته است که امام خمینی از لحاظ فلسفی و عرفانی به ولایت فقیه رسیده بود و آن چه در این زمینه به صورت فقهی بیان کرد صرفا برای توجیه این نظریع نزد فقها و مردم بود.
یکی قطره باران، جشن نامه دکترزر یاب خوئی، 1370.

http//:www.forum.98ia.com/t300462.htm/            
6/10/91

خلاصه
« تاریخ نگاری بیهقی» عباس زریاب خویی

 

بیهقی حس یا احساس تاریخی داشته است وعلاقه به دانستن تاریخ و ضبط آن انگیزه اصلی او برای تاریخ نگاری بوده نه دستور سلطان یا  به امید صله امیری . او نوشتن تاریخ معاصر خود را  برای کسی که به جزئیات آن واقف باشد واجب می داند . در ضمن خودش نیر از خواندن تواریخ گذشته لذت می برده ونویسندگان  آن ها را می ستوده است .تاریخ در نظر او تسلسل حوادث مهم انسانی است و همچنانکه حوادث ناگسستنی است انسان باید با ثبت این حوادث آن ها را برای آیندگان حفظ کند . در زمان نوشتن کتاب ، هر گاه مطلب تازه ای را پیدا می کرد وارد تاریخ خود می نمود .او معتقد است که بسیاری از تاریخ نویسان گذشته تاریخ را به نفع پادشاهان تحریف کرده اند و به همین دلیل خودش حقیقت را می نویسد و ضعف های مسعود را ، هرچند با اغماض ، نشان می دهد .او برای دریافت حقیقیت تاریخ از منابع کتبی (کتاب های معتبر ) یا شفاهی ( گفتار افراد مورد اعتماد ) به علاوه استدلال و استنباط خودش استفاده می کند . تاریخ خود را از سال 409 شروع می کند ،یعنی همان جایی که محمود وراق کتاب خود را به پایان رسانده ، زیرا هدف بیهقی نقل گفتار دیگران برای اضافه کردن حجم کتاب نبوده است . بیهقی فقط احوال پادشاهان را ذکر نمی کند ، بلکه به نقل احوال بزرگان نیز می پردازد . ظاهرا در زمان او نقل جزئیات را اقاصیص می خوانده اند وآن را سزاوار تاریخ نمی دانستند ، اما بیهقی با این عقیده مخالف است .  از امتیازات او توصیف ظاهر و درون اشخاص است که در مشرق زمین نادر است . بیهقی هر چند گاه گاهی اشعاری در پند و اندرز می آورد ، اما افکار عارفانه ندارد ، زیرا از نظر صوفی و عارف جهان و بشر بی مقدار تر از آن است که برایش تاریخ بنویسند . از این جهت شبیه فردوسی است .بیهقی برخلاف تاریخ نگاران گذشته که فقط حوادث را شرح می دهند ، اندیشه ها و احساساتی که پدید آورنده  و محرک این حوادث بوده را نیز بیان می کند مانند : حرص و جاه طلبی و شهوت رانی و کینه توزی و انتقام جوئی و ...تاریخ سازان بیهقی مانند مسعود و ... معتقد به جبر علّی نیستند ، به همین دلیل رای می زنند و تدبیر می کنند اما بیهقی مانند هر مسلمان اشعری مذهب معتقد به قضا و مشیت الهی است ، با این وجود نسبت دادن حوادث را به حرکات نجوم وسیارات نادرست می داند  و می گوید : " هرکس آن را از کواکب و بروج داند آفریدگار را از میانه بردارد و معتزلی و زندیقی و دهری باشد جای او دوزخ بود . "
 تخلیص و باز نویسی: نیره سلیمیمنبع: مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد ، شماره چهارم ، سال هفتم ، شماره مسلسل 28 ، زمستان 1350  twww.anobanini.ir/index/fa/1386/06

 6/10/91

دکتر باستانی پاریزی می گوید خیلی حافظه می خواهد که زریاب یک بار نصف دیوان قاآنی را برایتان از حفظ بخواند, نیمی از غزلیات حافظ را شرح بنویسد و ثلث دیوان ترکی فضولی بغدادی را بازگو نماید. دکتر زریاب هنگام ترجمه تاریخ فلسفه ویل دورانت شعر لوکرتیوس (Lucretius) شاعر معروف رومی قرن اول قبل از میلاد را با لطافتی خاص به شعر فارسی و در کمال امانت ترجمه کرده شعری که پروفسور شوت ول آن را از شگفت انگیزترین بخش های ادبیات قدیم می داند, اینک آن سروده:

هیچ چیز ثابت و بر جای نیست

جمله در تغییر و سیر سرمدی است

ذره ها پیوسته شد با ذره ها

تا پدید آمد همه ارض و سما

تا که ما آن جمله را بشناختیم

بهر هر یک اسم و معنا ساختیم

بار دیگر این ذوات آشنا

غرق می گردند در گرداب ها

ذره ها از یکدیگر بگسسته شد

از بر شکل دگر پیوسته شد

آب دریاهای ژرف بی کران

در بخارِ مه شوند از ما نهان

جمله دریاها همه صحرا شوند

سنگ ها و ریگ ها پیدا شوند

این بیابان ها و صحراها همه

باز مبدّل گشته بر دریا همه

بعد از آن با موج هایی داس وار

سازد از هر سو خلیجی آشکار

هیچ چیز ثابت و بر جای نیست

جمله در تغییر و سیر سرمدی است40

کتاب آینه جام حاصل تأملات و بررسی های او در دیوان حافظ است که از لحاظ نقد ادبی اهمیت فراوانی دارد و نکته سنجی های بدیع و لطیف در آن دیده می شود.

زریاب ادیبی گرانمایه به شمار می رود که نثری خوش, روان و استوار دارد و با وجود سادگی نغز و با حلاوت به نظر می رسد. کتاب ها, ترجمه ها و مقالاتش علاوه بر ارزش علمی و فکری حاوی ارزش ادبی هم می باشد. مجموعه ای از مقالاتش که تحت عنوان بزم آورد انتشار یافته خود دائره المعارف کوچک فارسی است که نمونه هایی جالب از عمق فکر, دقت نظر و ذوق ادبی او می باشد; در این آثار گزیده گویی, محتوای عالی و ایجاز به خوبی دیده می شود.

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/1877/33/text

10/10/91

 

مروری بر کتاب
شرح مشکلات دیوان حافظ

کتاب آینه جام حاصل تأملات و بررسی های نویسنده در دیوان حافظ است که از لحاظ نقد ادبی اهمیت فراوانی دارد و نکته سنجی های بدیع و لطیف در آن دیده می شود.

زریاب ادیبی گرانمایه به شمار می رود که نثری خوش, روان و استوار دارد و با وجود سادگی نغز و با حلاوت به نظر می رسد. کتاب ها, ترجمه ها و مقالاتش علاوه بر ارزش علمی و فکری حاوی ارزش ادبی هم می باشد.

مجموعه ای از مقالاتش که تحت عنوان بزم آورد انتشار یافته خود دائره المعارف کوچک فارسی است که نمونه هایی جالب از عمق فکر, دقت نظر و ذوق ادبی او می باشد; در این آثار گزیده گویی, محتوای عالی و ایجاز به خوبی دیده می شود.

www.iketab.com/books.ph

10/10/91

برگرفته از:
دورانت، ویل؛ لذات فلسفه (پژوهشی در سرگذشت و سرنوشت بشر)؛ برگردان عباس زریاب خوئی؛ چاپ بیست‌ویکم

نبوغ در زنان
ویل دورانت

سخنی از این جستار: «برابری در نبوغ را باید از روی توانایی در اجرای مشاغل و وظایفی دانست که طبیعت بر هریک از زن و مرد مقرر کرده است.»
علل کمی نبوغ در میان زنان، هم متعدد است و هم گمراه‌کننده. شاید ما در این باره بی‌تعمق حکم می‌کنیم و فراموش می‌کنیم که نبوغ در مادری همان اندازه امکان دارد که نبوغ در سیاست و ادب و جنگ. درباره‌ی برابری در نبوغ نباید از روی برابری در قدرت یا توانایی در اجرای امور با مهارت مساوی حکم کرد (درباره‌ی خوشبختی در زندگی نیز همین‌طور)، بلکه برابری در نبوغ را باید از روی توانایی در اجرای مشاغل و وظایفی دانست که طبیعت بر هریک از زن و مرد مقرر کرده است. این اشتباه مانند آن اشتباه دیگری است که می‌گوییم نبوغ در عصر ما کمتر از نبوغ در زمان‌های گذشته‌ای است که فاصله‌ی زمانی آن، ما را مسحور ساخته است. ما می‌خواهیم امروز نبوغ را در همان میدان‌هایی که سابق در آن ظهور کرده است باز بینیم. اگر یک قدرت ذهنی در روزگار گذشته در میدان ادب و هنر تجلی می‌کرد، امروز در میدان وسیع دانش و صنعت خودنمایی می‌کند. همِّ ما اکنون منحصر به آن است که با علم و قدرت جدیدی که به دست آورده‌ایم عالم طبیعت را از نو بسازیم. ما علما و مخترعین بزرگی داریم و در تجارت و اقتصاد جهانی، مردان برجسته‌ی فعالی داریم. در چنین زمانی نباید منتظر ظهور کسانی مانند افلاطون و شکسپیر و لئوناردو و بتهوون باشیم.
تهران: انتشارات علمی و فرهنگی ۱۳۸۸.
 www.rahpoo.com/?DDoc=PB901108

6/10/91

 

مقاله

 

آقای "سید علی آل داود"  مؤلف و ویراستار مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی در مقدمه یکی از مقالات خود به نام "نوشته های تاریخی عبدی بیک شیرازی" در خصوص دکتر عباس زریاب خویی نوشته است:

استاد شادروان، دکتر عباس زریاب، از نوادر روزگار بود و قدرش آن چنانکه می‏باید شناخته نشد، حتی اهل پژوهش و تحقیق نیز آنگونه که در خور مقام و شأن علمی آن علامه دوران بود، از برجستگی‌های او آگاهی کافی نداشتند. مطالبی که پس از درگذشت وی در نشریات به قلم دوستانو شاگردان او منتشر شد، البته تا حدی به شناساندن زریاب کمک کرد اما به نظر می‏رسد، اهمیت او همچنان مجهول مانده است.در  سال‏های نخستین دانشجویی، به  درک محضر دکتر زریاب در دفتر مجله یغما نائل آمدم، از آن پس در  پاره‏ای از جلسات سخنرانی وی در دانشگاه تهران، حضور یافتم. پس از انقلاب از آنجا که دکتر زریاب در مؤسسات علمی جدید حضور فعالی داشت، دیدار او آسانتر بود به ویژه،  اواخر که چند سالی دستیار او در یکی از این سازمان ها بودم، استفاده از محضر فیض بخش او مداوم بود. نشستن در محضر زریاب افزون بر فواید فراوان علمی،  بهره‏ وری از فضائل اخلاقی و انسانی او بود. هر سخنی از زریاب حتی لطیفه‏های او آموزنده و رهگشا بود و هرنکته و خی او اثری جدی و روشنگر بر اذهان اطرافیان باقی  می‏گذاشت. برخوردها و رفتارهای ملاطفت‏آمیز زریاب حتی با کسانی که با او بر سر مهر نبودند، پندآموز و عبرت‏انگیز بود. او بدون آنکه تظاهری داشته باشد در رفتار خود جوهری انسانی داشت که حکایت از منشی آزاد می‏کرداق کار او محل تجمع همه همکاران جوان یا استادان نام‏آور و فاضل بود. او حلاّل مشکلات همه و پاسخگوی سؤالات و اشکالات در رشته‏های گوناگون بوددکتر زریاب حافظه‏ای شگفت‏انگیز داشت و ذهن او گنجینه‏ای از خاطرات لطیف و پر مطلب بود و هر زمانی به مناسبت، نکته‏ها بیان می‏داشت. چند سال پیش روزی دکتر سید جعفر سجادی بیتی از منظومه شاعری گمنام خواند و جویای نام سراینده کتاب و محل چاپ آن شد. زریاب بی‏ت‏ها بیت از آن مثنوی را که بلند و نامشهور بود، خواندن گرفت و بی‏آنکه به ذهن فشار آورد نام شاعر، محل چاپ و سال آن را که در اوایل مشروطه بود بیان کرد و تعجب و اعجاب حاضران را برانگیخت. به ویژه باید از تسلط زریاب بر اشعار شاعران مشهور یا غیر مشهور عرب زبان سخن راند.

از خاطرات تأسف بار من در باره استاد زریاب آن است که روزگاری نیّت آن داشتم تا در محضر او به بهانه تصحیح کتاب "جهان‏آرای" قاضی احمد غفاری ـ که تألیفی موجز اما دقیق و پر مطلب از تاریخ عمومی به روایت مورخان اسلامی است ـ یک دوره تاریخ جهان اسلام و ایران را نزداو آموزش ببینم، اما کسانی از کوته نظران کم کار که از تلاش دیگران هم نگران و ناشادند، زریاب را که موافقت خود را با این خواسته بارها اعلام داشته و نسخ خطی آن کتاب نیز فراهم آمده و شروع کار از هر نظر نزدیک بود، از این اندیشه باز داشتند، اکنون پس از گذشت چندین سال، یاد آن چیزی جز افسوس بر خاطر نمی‏گذارد.

 بخشی از مقدمه کتاب "بزم آوردی دیگر" تالیف دکتر عباس زریاب خویی، به مطلبی با عنوان "در رثای استاد دکتر عباس زریاب خویی" به قلم استاد احمد تفضلی"  اختصاص یافته است. آقای تفضلی در این مطلب خود آورده است:

به هیچ باغ نبود آن درخت مانندش

که تندباد اجل بی دریغ برکندش

زمانی یکی از بزرگان فرهنگ و ادب ایران در ضمن مقاله ای در رثای یکی دیگر از دانشمندان ایران نوشت: "مرگ سایه ای خطاپوش دارد". من هرگاه یکی از فضلا در می گذرد و سخنان اغراق آمیز دیگران را دربارة او می شنوم ومی‌خوانم، بی اختیار به یاد این جملة حکیمانه می افتم و حال که قلم به دست گرفته ام تا مطلبی در رثای استاد دکتر زریاب بنویسم و به قول بیهقی
"قلم را لختی بر وی بگریانم"، با خود می اندیشم که آیا این جمله در مورد او نیز صادق است یا نه؟ دور از من باد که بگویم استاد زریاب به دور از خطا بود. اما درست و منصفانه آن است که بگویم دانش و فضایل اخلاقی او چنان فراوان و فراخ دامن بود که جای چندانی برای خودنمایی خطاهای محتمل او نمی گذارد.

نوشتن و سخن گفتن دربارة زریاب کار دشواری است. باید جامعیت او را داشت که دریغا کسی ندارد. نگاهی به آثار پرمعنی و سنجیدة او در فلسفه و کلام و تاریخ و ادبیات و نسخه شناسی و خط شناسی و تبحّر او در زبانهای عربی و آلمانی و انگلیسی و فرانسه شاهد این مدّعاست. من همیشه از خود پرسیده ام که مگر 24 ساعت شبانه روز زریاب طولانی تر از آن دیگران است که این همه می داند؟، بعد به خود پاسخ داده ام که: البته نه، بلکه قدرت ذهن و هوش و حافظة او چند برابر دیگران است. من در ایران و در خارج ایران محضر استادان بزرگ و پراعتباری را درک کرده ام. اما در ایران خود را همیشه شاگرد سه تن از استادانی دانسته‌ام که هرگز در کلاس درس‌شان ننشسته ام و در معنی مرسوم کلمه شاگردشان نبوده ام و به آنان امتحانی نداده ام و چیزها آموخته ام: شادروان مجتبی مینوی، شادروان دکتر زریاب و استاد عزیزم حضرت اقای محمدتقی دانش پژوه که خدا به سلامتش بدارد.

با دکتر زریاب در سال 1345 پس از آنکه از آمریکا بازگشته و استاد گروه تاریخ دانشکدة ادبیات شده بود، آشنا شدم. آن زمان من نیز پس از اتمام تحصیلات به ایران آمده بودم با اندامی موزون و خوش سیما و خوشخوی که در اتاق گروه تاریخ می نشست: "آفتابی در میان سایه ای". هر کس از او سؤالی می کرد از یک گوشه از تاریخ ایران، و او جواب می داد. در پاسخ هایش هیچ گونه فضل فروشی و تفاخر فضلایی دیده نمی شد.

یک بار دیدن او کافی بود که هر کس شیفته اش شود. گفته هایش همیشه چاشنی لطیفه ای بجا و ناشنیده داشت. با او آشنا شدم و این آشنایی به زودی به دوستی انجامید.

استاد زریاب به فرهنگ ایران پیش از اسلام مِهر و عنایتی خاص داشت و از این رو نیز مفتخر به برخورداری از لطف او شدم. با آثار استادان  متخصص این رشته آشنا بود و خود مدتی با هنینگ استاد نابغة ایران شناس در برکلی همکاری داشت. در آن زمان هنینگ به دومناش که یکی از اجلّة علمای ایران شناس فرانسه بود، نوشت که مرحوم تقی زاده یک دانشمند ایرانی را برای تدریس بدو معرفی کرده است که درست همانند مینوی است.

هنینگ با مینوی در مدرسة السنة شرقی لندن همکاری داشت و به درخواست او نامة تنسر را که در تهران تصحیح و چاپ کرده بود، در کلاسی که پروفسور مری بویس نیز شرکت داشت به همراهی هنینگ تدریس کرده بود. بعدها پروفسور بویس ترجمه‌ای انگلیسی از این کتاب را براساس تقریرات این دو استاد کم نظیر فراهم آورد و منتشر کرد و در جای جای آن از هر دو آنان نقل قول کرده است.

هنینگ دانشمندی بود سختگیر و به دست آوردن پسند خاطر او کاری بس دشوار بود. او نابغه بود و از دیگران توقّع نبوغ داشت که البته انتظار بجایی نبود. با این همه، احاطة علمی بی نظیر زریاب و سازگاری و بردباری و فروتنی او هنینگ را شیفته اش کرد تا آن جا که از او خواست همیشه در برکلی بماند. اما زریاب که عاشق ایران بود، بازگشت به ایران و شغل کتابداری مجلس سنا را بر استادی دانشگاه برکلی ترجیح نهاد و به ایران بازگشت. زریاب اینجایی بود.

هنگامی که به خواست شادروان مینوی "بنیاد شاهنامة فردوسی" تأسیس شد و مقرّر گشت که شاهنامه براساس نسخ خطی معتبر قدیمی زیرنظر آن استاد علامه تصحیح و منتشر شود، از زریاب دعوت گردید که در این کار مشاور علمی شادروان مینوی باشد. کم اتفاق افتاده است که زریاب "نه" گفته باشد، خصوصاً در این مورد که خواهش از جانب مینوی بود و موضوع تصحیح شاهنامه. زریاب حتی اگر نوجوان دبیرستانی همسایة خانه اش از او وقت می خواست تا اشکالات عربی یا انگلیسی اش را از او بپرسد، با گشاده‌رویی خواهش او را می‌پذیرفت، چه رسد به خواهش شرکت در کاری سترگ، همچون تصحیح شاهنامة فردوسی که همه اش را به دقت خوانده بود و در حل مشکلات آن صاحبنظر بود.

من نیز افتخار داشتم که همراه دکتر سیدجعفر شهیدی و دکتر علی رواقی در این کار از زمرة مشاوران مینوی باشم. پیش از آن هم دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی دانشمند و ادیب و شاعر نامی ایران، در این جلسات مشاوره شرکت می کرد و به سبب سفر به خارج از فیض حضور پربرکتش محروم ماندیم.

جلسات در محل بنیاد شاهنامه در پشت مجلس شورای ملی در اول خیابان ژاله تشکیل می شد. مرحوم مینوی همان طور که می دانیم در کار تحقیق سختگیر بود، کوچکترین خطایی را بر نزدیکترین و عزیزترین دوستانش نمی بخشود. برای رسیدن به حقیقت به بحث و جدل می پرداخت و تا قانع نمی شد، هیچ سخنی را از هیچ کس نیم پذیرفت. گاه مباحثات این جلسات به تلخی می گرایید، در این جا بود که لطیفه گویی و ظرافت طبع زریاب مددکار بود و لبخند بر لبان استاد مینوی می آورد و چهرة غالباً گرفته او را می گشود و به زریاب به مزاح می‌گفت: "من از دست تو چه کنم؟".

احترام و علاقه و اعتقادی که مرحوم مینوی بدو داشت، به هیچ کس نداشت، همان طور که علامه مرحوم تقی زاده مکرراً می گفت: "زریاب مانند فرزند من است" و در کتابی که بهزریاب، در همان سالهای جوانیش هدیه کرده بود، نوشته بود "علامه زریاب خویی".

چند سالی پس از انقلاب، از اقبال نیک من باز در جلسات علمی بعضی مؤسسات فرهنگی با او شرکت می‌کردم و این زمان با مشاوران و متخصصان دیگری که هر یک به سبب تخصصشان در رشته ای مانند ادبیات فارسی، عربی، تاریخ هنر، فقه، فلسفه و اصول و کلام و حدیث و غیره دعوت شده بودند، اما زریاب برای »همه چیزدانی« اش در مسائل دشواری که مطرح می شد بی اختیار همه نگاهها به سوی آن نادرة دوران می لغزید و همه گوش خود را آمادة شنیدن سخنان حکیمانة او می کردند که هرگز به تندی و تلخی آلوده نمی شد. آرام و شمرده و پخته و سنجیده و شیرین سخن می گفت و اگر نظر او را نمی پذیرفتند، بیهوده بر آن پافشاری نمی کرد. دیری نمی گذشت که همه می دانستند حق با او بود. در این سالها چند تن از جوانان با استعداد از فیض راهنمایی او در کار تحقیق، خصوصاً در زمینة تاریخ و ادبیات برخوردار بودند. با این که فرصت اندکی داشت، اما با مهربانی ذاتی اش، نوشته هایشان را می خواند و شیوة درست را به آنان می آموخت.

پس از انقلاب، زریاب از دانشگاه کناره گرفت. از آزارها و ایذاهایی که از جاهلان و کم خردان و حاسدان می دید، هرگز خم بر ابرو نمی آورد. سختیها و مشتقهای روزگار هرگز از بلندی مناعت طبع او نکاست، مانند همیشه خوش می گفت و خوش می درخشید. حتی در واپسین شب زندگیش که به اتفاق دوست و همکار دیرینش کیکاوس جهانداری در بیمارستان به دیدارش رفتم، در بستر بیماری شعر می خواند و لطیفه می گفت.

استاد زریاب آخرین حلقه از سلسله ای بود که تقی‌زاده و قزوینی و مینوی از زمرة آن بودند. دانشمندان عدیم النظیری که هم معارف ایرانی و اسلامی را می‌دانستند و هم با تحقیقات غربی و متدلوژی جدید آشنا بودند. دریغا که آخرین حلقة این سلسله را از دست دادیم.

ما چه دانیم که از ما چه سعادت بگذشت             وان تصـــــور نه به اندازة این سینة ماست

 

 

 

ulus.mihanblog.com/pos

 

 

10/10/91

 

مصاحبه

مقایسه نظام حوزوی با نظام دانشگاهی (نگاه تاریخی(

          درآمد:

عباس زریاب خویی از چهره های برجسته دانشگاهی بود که هم سابقه تحصیلات حوزوی داشت و هم دردانشگاه های خارج و داخل درس خوانده بود و تدریس کرده بود. سنگین می نوشت، محققانه و متین. از شاگردان فروزانفر و نفیسی بود، و تقی زاده او را به کتابخانه مجلس آورد و این قاعده است که اگر آدم تیزهوشی پایش به یک کتابخانه مهم برسد و کارمند آنجا شود، علی القاعده باید چیزی مثل زریاب یا دانش پژوه و امثال آنها بشود. زریاب چندین کتاب نوشت و ترجمه کرد و بعد از انقلاب هم با دایره المعارف بزرگ اسلامی وهمینطوردانشنامه جهان اسلام همکاری می کرد.مدتی پیش از درگذشت وی که در بهمن 1373 رخ داد،  آقای میرزا صالح مصاحبه ای مفصل با وی کرده و دیدگاه های او را به همراه برخی از خاطراتش از زبان وی گرفته و سال 79 آنها را ضمن کتابچه ای با عنوان "گفت و گو با دکتر عباس زریاب خویی" توسط نشر فرزان منتشر کرد.این اواخر فرصتی دست داد تا آن کتاب را مرور کنم. خودم هم چندین بار در دانشنامه با ایشان دیدار داشتم. احساس کردم نکات سودمندی در این کتاب وجود دارد. شاید در میان آنها بخشی که در اینجا انتخاب کرده ایم، از اهمیت بیشتری برخوردار باشد که مربوط به مقایسه ای میان نظام آموزشی حوزه های علمیه با دانشگاه های ماست.اما صرف نظر از آنها مطالب دیگری هم در این کتاب بود که توجه من را به خود جلب کرد و شنیدن آنها از زبان دکتر زریاب جالب بود. زریاب برکشیده تقی زاده است و خود می گوید که نسبت به وی عنایت داشته با این حال، در دلش به مصدق هم علاقه مند بوده است.بنابرین گفته های وی در باره تقی زاده جالب خواهد بود.زریاب براین باور است که تقی زاده اول داریم و تقی زاده دوم. تقی زاده اول محصول دوره شیفتگی ما نسبت به غرب است وتقی زاده دوم محصول دوره ای که ما به تدریج از غرب سرخورده شده و در باره از دست دادن هویت فرهنگی  و دینمان احساس ناامنی می کنیم. زریاب در باره تقی زاده دوم می گوید که در این دوره معتقد بود که "اسلام و شیعه از ارکان ملیت ایران است." در صورتی که این را سی سال پیش نمی گفت و این را بارهاازخودش شنیدم. این درست تغییر صد و هشتاد درجه بود. اما در باره رابطه او با انگلیس و مشروطه زریاب می گوید: "اساسا تاریخ مشروطه متهم است چون انگلیسی ها از آن طرفداری کردند". سپس در باره سوابق تقی زاده و وابستگی او به انگلیس می گوید که وی واقع گرا بود و تنها راه را در این می دید که ما فقط با حرکت در این مسیر است که می توانیم از شکست پرهیز کنیم! وی ادامه می دهد که تقی زاده می گفت: هنوز آن روح ملیت در عمق جامعه نفوذ نکرده است که ما به عنوان یک ملت جمعا حرکت کنیم.زریاب سپس به یک غفلت مهم تقی زاده و دیگر افراد نسل او و نیز مصدق و جبهه ملی و شاه اشاره می کند و آن این است: "آنچه در عمق جامعه بود، مذهب بود و از این نکته تمام رجال سیاسی غافل بودند. حتی دکتر مصدق هم غافل بود که جریان دین در مملکت ما خیلی خیلی عمیق تر است از جریان روشنفکری و ملت پرستی و این هم در عمل ثابت شد. شاه هم همین طور او خیال می کرد که آدم فقط باید مجری سیاست غرب باشد و ایران را باید غرب نجات بدهد همان طور که حزب توده هم می گفت ایران را باید شوروی ها نجات دهند. همه در اشتباه بودند. حتی آن کسانی که خودشان را متخصص تاریخ و اجتماع می دانند ."  در اینجا زریاب یک مثال بسیار خوبی برای نشان دان عمق بی عمقی جریان روشنفکری می زند که واقعا عالی است: "من همیشه تشبیه می کردم این جریان روشنفکری را به آن پوست نازک تخم مرغ که وسطش یک مایه زرد و یک مایه سفید هست .و رویش هم قشر خیلی نازکی هست. قشر روشنفکر هم، آنها که در سطح، یک سطحی در روزنامه ها و اینها می نوشتند، آن بودند. این آتشفشان عمیق در دین، داخل بود. نه تقی زاده این را متوجه بود نه شاه و نه جبهه ملی و گروه مصدق. هیچ کدام به این نکته توجه نداشتند".  زریاب در باره تاریخ مشروطه کسروی هم این انتقاد را مطرح می کند که "در دسترس او خیلی از منابع نبوده" و اشکال دیگر این که قهرمان واقعه او ستارخان و باقرخان و اینها هستند. کسی منکر شجاعت اینها نیست ولی تکیه کامل بر اینها گذاشتن به نظر من کار درستی نیست. ستارخان خیلی شجاعت داشته ولی اساس یک تاریخ را بر مبنای یک شخص قرار دادن درست نیست" "او اساسا حرکت را نه روحانی می بیند نه طبقه روشنفکر. فقط طبقه متوسط و توده مردم را عامل اساسی می داند. این از خیلی جهات خوب است اما همه را تکیه بر این دادن کار صحیحی نیست. اگر مثلا فتوای ملاکاظم نبود، شاید به این اندازه نمی شد توده مردم را به حرکت درآورد"به علاوه "کسروی به کلی منکر نقش انگلیس هاست. اساسا نقش انگلیسی ها را قبول ندارد. واقعش این است که آنها خیلی کمک کردند و آن هم از ترس سیاست روس بود .در باره مینوی هم با این که او وقتی از ایران رفت در لندن به استخدام رادیو بی بی سی درآمد. زریاب معتقد است که او همچنان حس وطن پرستی نیرومندی داشت. یک بار پدرش شیخ عیسی که در کتابخانه مجلس بود و عذرش را خواسته بودند، نزد خانم لمبتون که در سفارت انگلیس بود رفته بود و او هم با رئیس مجلس صحبت کرده بود و این شیخ عیسی پدر مینوی به کارش برگشته بود. لمبتون در لندن به مینوی گفته بود که من کارپدرت را درست کردم. مینوی از همان جا یک نامه به پدرش نوشته بود و گفته بود که تو آبروی مرا ریختی.چه حقی داشتی به یک خارجی متوسل شوی. مینوی بارها این را به من گفته بود .در مجموع این کتابچه به رغم کوچکی حاوی نکات جالبی است. در اینجا بخش مربوط به مقایسه حوزه علمیه را با دانشگاه ها عینا درج می کنیم. در این یادداشت سؤالات را کوتاه کرده ایم.

رسول جعفریان17 فروردین 1386


10/10/91

حوزه های علمیه و دانشگاه ها
استاد مدتی که در قم بودید تا  چه حد پیش رفتید؟

می دانید درس های حوزه سه قسمت است:
یکی مقدمات است که عبارت است از صرف و نحو و مقداری منطق و معانی و بیان.
بعد می رسد به دوره ای که تقریبا مثل دوره متوسطه یا دبیرستان ما است که آن را دوره سطح می گویند در اصطلاح محصلین که کتاب های عالی تری از اصول فقه و فلسفه است که به اصطلاح دوره عالی تری است.
دوره سطح که تمام شد، که معمولا عبارت است از دوره خواندن شرح لمعه و مکاسب و رسائل و کفایه و شرح منظومه و اسفار و اینها، بعد منتقل می شوند به دوره خارج. درس خارج درس کتاب نیست. آن که می گویند سطح یعنی از روی سطح کتاب می خوانند. درس خارج این است که مجتهد نظریات و عقاید خودش را بدون مراجعه به کتاب معین بیان می کند. البته کتاب ها را انتخاب می کند و بعضی را قبول می کند و قول بعضی از علما را هم قبول نمی کند. یک مجلس بحث و کنفرانس و سمینار مانند است. این دیگر طول دارد و بستگی به استعداد شاگرد دارد که تا چند سال بتواند در این مجالس خارج شرکت کند تا خودش صاحب آن قدرت استنباط بشود. قدرت استنباط هم دو مرحله دارد یکی اجتهاد تجزء یعنی در یک قسمت از فقه اجتهاد پیدا کند و بتواند در مورد مسئله ای اگر مراجعه کنند نظر دهد. یکی هم اجتهاد مطلق است که تمام مسائل فروع و احکام را تمام کردودارای اجتهاد است و این دوره طول دارد و بسته به استعداد شاگرد دارد. من مقدمات را در خوی خواندم و وقتی به قم رفتم دوره سطح رفتم که همان دوره دبیرستان است. در حدود سه یا چهار سال تمام کردم بعد رفتم درس خارج. درس مرحوم آیت الله حجت و درس آقاسید محمد تقی خوانساری و درس سید صدرالدین صدر بود و تا دو یا سه سال درس خارج بودم که نتوانستم به خاطر فوت پدرم بمانم.

این طرف آیا کسانی بوده اند یا جریانی (غیر فقهی) در تاریخ بوده است که تلاشی کرده باشند؟
چرا دیگر، جریان فلسفه قدیم ادامه داشت در همین حوزه ها مخصوصا در تهران و اشخاص خیلی برجسته ای بودند. از همان زمان ناصر الدین شاه به این طرف مانند آقا علی مدرس زنوزی و مانند میرزا حسن کرمانشاهی، میرزا محمود قمی،‌ مرحوم میرزا طاهر تنکابنی خیلی برجسته بود و در فلسفه قدیم فوق العاده بود و همچنین حاج شیخ عبد النبی و بعد ادامه پیدا می کند به حاج میرزا احمد آشتیانی و آمیرزا ابوالحسن رفیعی قزوینی
که خیلی فوق العاده بود. اینها در تهران بودند که دنباله فلسفه قدیم را تدریس می کردند و عرفان علمی و درسی تدریس می کردند و شاگردان زیادی داشتند. در حوزه های نجف و قم تأکید روی فقه و اصول بود. اساساً نظر خیلی مساعدی با عرفان و فلسفه قدیم نداشتند. گاهی اوقات حتی فلسفه را مخفیانه درس می دادند و درس عرفان را اساسا به طور آشکار درس نمی دادند. در زمان ما مثلا آقای خمینی درس شرح فصوص الحکم قیصری را مخفیانه می دادند. البته درس شرح منظومه و درس اسفار را آشکارا می دادند ولی با وجود این به همین درس هم عده زیادی با نظر خوب نگاه نمی کردند. این بوده که البته آقای خمینی خودش در همین حوزه قم این درس ها را خوانده بود ولی با وجود این به خاطر محدودیت هایی که بود شاگردان خیلی برجسته کم پیدا
می شد. چون مجبور بودند بیشتر توجهشان را به سوی فقه و اصول کنند چون واقعا هم اساسا تدریس به خاطر فقه است که بروند و تفقه در دین کنند و برگردند به شهر و صاحب مسند قضاوت و اجرای احکام بشوند. فلسفه یک درس جنبی است برای ارضای شخصی نه به خاطر این که در زندگانی عملی و اسلامی مردم دخالتی داشته باشد؛ دخالتی ندارد. این بود که بیشتر در تهران این رواج داشت، البته در اصفهان هم بود و چون در اصفهان یک حوزه مشخصی نبود که بتوانند مانع شوند، مدارس مختلفی بودند که عده ای آزادانه درس فلسفه می دادند مثل شیخ محمد کاشی و جهانگیرخان قشقایی درس فلسفه می دادند که مرحوم فاضل تونی از شاگردان آنها بودند یا حاج آقا حسین بروجردی درس فلسفه را نزد جهانگیر قشقایی آموخت. مقصود این است که درس فلسفه یک نوع درس جنبی بود و اساسی نبود و چون مورد محبت فقها نبود در حوزه ها چندان رشد نمی کرد. در شهرهایی که خارج از قدرت حوزه ها بود یا حوزه ها متمرکز نبودند بیشتر رشد می کرد مثل اصفهان، مشهد و تهران.
آقای خمینی تا سال 1322 بیشتر به فلسفه وعرفان می پرداخت ولی بعد سنگینی کارش را روی فقه و اصول گذاشت و دیگر به فلسفه نپرداخت. آن وقت تصادفاً یک نفر رفت برای تدریس فلسفه در قم و درس فلسفه منحصر به او شد و این شاگردان جدید شاگردان او هستند و او هم علامه طباطبائی تبریزی بود. او در نجف به فلسفه عشق پیدا کرد و بعد به تبریز برگشت و بعد هم به قم آمد. ولی وقتی آمد که حاج آقا حسین بروجردی هم آمده بود به قم و آقای خمینی هم از فلسفه کنارکشیده بود و به همین دلیل هم تدریس فلسفه منحصرشد به مرحوم طباطبا یی که شاگردان خیلی برجسته ای مثل مطهری و نظایر آنها پیدا کرد ولی من او را ندیدم. وقتی که من ازقم رفتم آقای طباطبایی به قم نیامده بود.



مقایسه نظام دانشگاهی جدید با نظام حوزه قدیم

این نظام دانشگاهی که ما داریم به نظر بنده واقعاً‌ هیچ خوب نیست. این یک نوع تقلید از سایر دانشگاه هاست ولی نه تقلید عمیق،‌ بلکه یک نوع تقلید سطحی است.

اما این را صادقانه می گویم که حوزه ها یک محیط باز وعلمی بود. یعنی کسانی که آنجا می رفتند اساسا به خاطر دانش و علم می رفتند. و از خیلی جهات به دانشگاه های اروپا شباهت داشت. این که می گویند آکادمیش فرایهایت یا آکادمیک فری دام یعنی آزادی آکادمیک، این در حوزه ها بود. اصلا وقتی کسی به حوزه ها می رفت و درس می خواند کسی به او نمی گفت: چرا آمده ای؟ چکار می کنی و از کجا می خواهی شروع کنی؟ همین که می دیدند عاشق درس اس،‌ یک حجره ای به او می دادند؛ گاهی هم یک حقوقی در حدش معین می کردند. حالا کاری به این نداشتند که امتحان بدهد یا ندهد. اگر می خواند و برجسته می شد، این برجستگی اش خود به خود معلوم می شد. یعنی در جریان مباحثات، همین مباحثاتی که اسمش در دانشگاه های اروپا کنفرانس یا سمینار است، خودش یک نوع امتحان عملی بود،‌ یعنی در جریان این مباحثات برجستگی افراد معلوم می شد. آنهایی که درس نمی خواندند و استعداد نداشتند، وضع آنها معلوم می شد، اما هیچ کس به او نمی گفت، چون در عمل این جوری بود که آدمی که درس نمی خواند و پیشرفت نمی کرد طبیعتا مطرود بود و در مباحثات به او اعتنا نمی کردند.
این عدم اعتنای طبیعی یک نوع رفوزگی بود، یک نوع مردودیت بود و یک نوع سرشکستگی، و این به نظر من فوق العاده بود. همین امر به صورت دیگری در دانشگاه های اروپا بود. چون در دانشگاه ها اروپا دانشجو می توانست تا ابد برود و اسم نویسی کند؛ بعضی از دانشجویانی بودند که می گفتند: ابی اشتودنت یعنی دانشجویان ابدی و یکی هم این بود که دانشجو مرتب می رفت با استاد تماس می گرفت. تماس با استاد در دانشگاه های اروپا و هم درحوزه ها خیلی خیلی مهم بود. در دانشگاه های اروپا، استاد یک شاگردی را می پسندد و با او تماس می گیرد و او را تربیت می کند. البته این در خود دانشگاه هست و در دانشگاه صورت می گرفت. ولی در عین حال یک ارتباط خارج از دانشگاهی است. برای مثال می گویند یک کتابی هایزنبرگ نوشته و این را آقای مهندس معصومی ترجمه کرد، شما که آن را بخوانید واقعا حظ می کنید. محیط همان محیط  مدارس قدیم ماست. هایزنبرگ می گوید‌: وقتی که جوان ها دور هم می نشستند چه جوری در مورد فیزیک و فیزیک اتمی صحبت می کردند و استادشان همین هایزنبرگ را که دید آدم خیلی با استعدادی است گرفت و به خود نزدیک کرد. او را با خودش می برد و به سایر اساتید دانشگاه ها معرفی می کرد و در کنفرانس های علمی با هم بودند و پروفسور بور معروف او را به دانمارک برد. به این ترتیب است که هایزنبرگ می آید و متخصص درجه یک فیزیک می شود و نظریه جدیدی را مطرح می کند. البته نه عینا به این ترتیب ولی نظیر همین در حوزه ها جریان داشت. استادی بود وقتی که می دید شاگردش خیلی برجسته است و خوب است با او تماس نزدیک پیدا می کرد وراهنمایی می کرد. شاگرد هم در حوزه ها افتخار می کرد که بله من شاگرد فلان شخص هستم. این شاگرد فلان شخص بودن نه این که در یک جلسه عمومی باشد، نه، تماس می گرفت و حرف هایش را مطرح می کرد و بحث می کرد. و یکی هم ایده آل داشتند. خوب، ایده آل طلبه اصلا این است که مثلا برود مجتهد بشود و اجتهاد کند و به مراتب عالی برسد. این بود که شب و روز فضای مدرسه پر از درس و و بحث و مجادله بود به طوری که زندگی خصوصی و ناهار و شام غالبا فراموش می شد. برای مثال همین میرزا جهانگیر خان قشقایی، پدرش خان بود. خان قشقایی در سمیرم، یک روز پدرش بار زغالی به او می دهد و می گوید برو در اصفهان بفروش و او هم با یک تفنگ و نوکرش به اصفهان می رود و زغال هایش را می فروشد. بعد از کنار یک مدرسه که ظاهرا مدرسه صدر بود، رد می شود، می خواهد برود دستشویی به نوکرش می گوید:‌ تفنگ را نگه دار تا من بروم و برگردم. وقتی به مدرسه می رود می بیند که عجب، این جا دنیای دیگری است. اصلا این جا آن صحبتی که نمی شود صحبت پول و تفنگ و بزغاله و زغال و این چیزهاست، حرف هایی می زنند که اصلا مربوط به این عالم و این زندگی نیست. منقلب می شود و می رود و می پرسد که این ها چه می گویند و این جا چه خبر است؟ جواب می دهند که اینها درس می خوانند. بعد می گوید:‌من چطور می توان این جا باشم. می گویند: یک حجره خالی پیدا می کنی مثل حجره ما و نان هم اگر پیدا کردی می خوری و اگر پیدا نکردی نمی خوری، و همین حرف ها را شروع می کنی به زدن. می رود بیرون و به نوکرش می گوید:‌ این تفنگ و این اسب را برگردان پیش پدرم و بگو که جهانگیر خان را دیگر نخواهی دید و در همان جا می ماند و درس می خواند و به مقامات عالی می رسد و فیلسوف درجه یک می شود. اما عمامه و اینها نداشت و همان لباس خانی خودش را حفظ می کند؛ کلاه و فلان وبهمان. به همان مدرسه می رود و مکلا هم می ماند و در همان جا هم می میرد. این حوزه های قدیمی این جوری بودند و خود بنده هم وقتی رفتم قم کسی به من نگفت: کی هستی؟
گفتم: آمده ام درس بخوانم. گفتند: حجره می خواهی، این حجره.
یک حجره به من دادند و بعد اگر نان گیرمان می آمد می خوردیم و اگر هم نمی آمد می ماندیم برای فردا. اصلا در طلب چیزی نبودیم. فکر این نبودیم که فردا گرسنه خواهیم بود. عمده این بود که فردا چه درسی خواهیم خواند و چگونه مباحثه خواهیم کرد. این روح را من با یک تفاوت هایی در آسوان و در دانشگاه های آمریکا دیدم. من باب مثال می گویم: من در آسوان بودم. پروفسوری بود که مصر شناس بود، خط هیروگلیف یکی از مشکل ترین خط هاست،‌ ششصد علامت دارد و یاد گرفتن آن خیلی طول دارد. آن جا رسم است که استاد یک سال پیش اعلام می کند که من سال آینده این درس را خواهم گفت. فلان آقا هم درس مصرشناسی خواهد داد. کسی که برای مصرشناسی و خواندن خط هیروگلیف نام نویسی می کند، یک آدم ایده آلی است چون نه نان دارد و نه آبی. اگر موفق شد ممکن است که ده سال تحصیل کند و دکترا بگیرد و بعد در یک دانشگاهی یک محلی پیدا کند برای درس مصر شناسی. زندگی برای پول در آوردن و این چیزها نیست. بعد از مدتی یک دختر جوان آمد و اسم نویسی کرد. این پروفسور آمد و روز اول یک صفحه تایپ کرده بود و از این ششصد تا علامت پنجاه علامت را نوشته بود و بعد هم دو یا سه سطر از این کتیبه های مصری و بعد گفت:‌ خانم این علامت ها را من گذاشته ام که هر کدام علامت چیه. در آخر هم سه سطر برای اینهاست، اگر این ها را دانستی می توانی تمرین کنی. این درس شماست. هفته آینده باید معانی این چهار سطر را بگویی. این را اگر شما به دانشجوی ایرانی بگویی، می گوید: من آمدم اینجا شما باید یک به یک اینها را توی دهان من بگذاری، مثل مرغ که با منقار می گیرد و توی دهان بچه اش می گذارد؛ شورش می کند و معلم را بیرون می کند. آن دختر یک فلاکس داشت و دو تا ساندویچ. صبح می آمد و غروب می رفت تا این علامت را یاد بگیرد و یاد گرفت و هفته آینده هم درست و قشنگ تحویل معلم داد. معلم علامات بعدی را نوشت. یک سال نگذشت که این خانم یک چیز برجسته ای شد در مصر شناسی و بعد دکترا گرفت. این یک روح ایده آلیستی است.
دانشجوی ایرانی روز اول می رود سر کلاس و می گوید: آقا شما چطور جزوه می دهی و چه جوری امتحان می کنی؟ آن جا چنین چیزهایی وجود ندارد.
تا از دانشگاه بیرون نیامده ایم می خواستم بپرسم جناب عالی با کدام یک از این اساتید قدر اول دانشگاه تهران، مخصوصا آنها که به کتابخانه مجلس هم رفت و آمد می کردند، آشنا بودید و کدام یک را می شناختید؟
مرحوم فروزانفر را می شناختم که او هم البته محصول دانشگاه نبود. محصول حوزه های قدیم بود. یکی از برجسته ترین افرادی که من دیدم از لحاظ استعداد شخصی، هوش و حافظه و ذوق و درک؛ درجه یک بود.
و آنها که در دانشگاه درس خوانده بودند و خوب به مقاماتی رسیدند مرحوم دکتر معین را می شناختم، آقای دکتر صفا را می شناختم، آقای دکتر خانلری که خیلی خوب بود. اینها از استادان برجسته دانشگاه بودند. با مرحوم ملک الشعرای بهار تماس نداشتم ولی از آثارش معلوم است مرد خیلی باهوش و با استعداد و ذوق و شم علمی وادبی بود. یعنی اینهایی بودند که پیش از ما و مقدم بر ما در دانشگاه بودند. مرحوم سعید نفیسی خیلی خوب بود و علاقه مند بود و شب و روز کار می کرد. آقای مینوی که او هم آکادمیک نبود و در دانشگاهی درس نخوانده بود آدم خود ساخته ای بود. ولی از لحاظ تربیت شاگرد فکر می کنم که هیچ کدام از اینها به پای فروزانفر نمی رسند.

فروزانفر، علاوه بر اطلاعات و علم و دانش، یک روحی داشت و یک قدرتی در تربیت شاگرد داشت بیشتراساتید بعدی هم شاگردان او بودند.



منبع : کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران

http://www.eteghadat.com/forum/topic-t655.html

 

6/10/91

 

به یاد زریاب

گروه اسناد و اطلاع رسانی

 به راحتی نمی توان ارزش ماندنی بیش از نیم قرن پژوهش و تألیف، نگارنده ای زرین قلم را بر روی کاغذ آورد، مورخ و نویسنده ای که صفحات تاریخ و ادب ایران با آثار او مانوس است، دکتر عباس زریاب خویی، مورخ و ادیب برجسته که با کلام و قلم تاثیرگذارش در یادها ماندگار شد.

 

دکتر زریاب خویی شش سال از عمر خود را به تحصیل علوم حوزوی نزد علمای طراز اول آن دیار پرداخت و در همین دوران از محضر امام خمینی(ره( بهره برد و با حضور در مجلس درس شرح منظومه سبزواری و اسفار ملاصدرا بر دانش بی شمار خویش افزود. اما دیری نپایید که فوت پدر سبب بازگشت وی به خوی شد و به تدریس در دبیرستان مشغول شد. وی در سال 1324 به دلیل وجود ناآرامی های ناشی از ادامه اشغال آذربایجان، مجبور به ترک خوی و سفر به تهران شد.
او در ابتدا با نوشتن مقالات مختلف در نشریات علمی و ادبی زندگی خود را سپری می کرد اما اندکی بعد در کتابخانه مجلس شورای ملی مشغول به کار و پس از مدتی به سمت مدیر کتابخانه مجلس سنا، منصوب شد و او همزمان با کار تحصیل خود را نیز ادامه داد و در دانشکده الهیات دانشگاه تهران موفق به اخذ مدرک لیسانس شد.
زریاب خویی در سال 1334 با دریافت بورس مطالعاتی بنیاد هومبولت در آلمان غربی، به مدت پنج سال در شهرهای ماینز، فرانکفورت و مونیخ به تحصیل و مطالعه در رشته‌های تاریخ، علوم و معارف اسلامی، فلسفه و فرهنگ تطبیقی پرداخت.وی در سال 1339 با ارائه رساله دکتری با عنوان ،گزارش درباره جانشینان تیمور، زیر نظر ،هانس روبرت رویمر و پرفسور شل از ایران‌شناسان مشهور آلمانی، موفق به کسب درجه دکتری در رشته تاریخ و سپس دکتری فلسفه از دانشگاه یوهانس گوتنبرگ شد و در همان سال به تهران بازگشت و مجددا در کتابخانه مجلس سنا مشغول به کار شد.
سه سال بعد، او بنا به دعوت والتر هنینگ که صاحب کرسی استادی دانشگاه برکلی کالیفرنیا بود، به برکلی رفت و پس از دو سال تدریس در رشته زبان و ادبیات فارسی به ایران بازگشت و به عنوان استاد تاریخ در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تدریس پرداخت.وی همچنین در رشته های دیگری چون ادبیات فارسی، ادبیات عرب، فلسفه، زبان‌شناسی و معارف اسلامی نیز صاحب‌نظر بود و تا سال 1357 در اغلب این رشته‌ها تدریس و سخنرانی می‌کرد.
دکتر زریاب خویی در این دوران با پذیرش سمت های مختلفی چون عضویت انجمن فلسفه، عضویت هیات امنای بنیاد فرهنگ ایران، عضویت فرهنگستان تاریخ، عضویت بنیاد شاهنامه فردوسی، همکاری با دایرةالمعارف فارسی و دانشنامه ایران و اسلام، عضو انجمن بین‌المللی شرق‌شناسی (آلمان) و عضو مجمع بین‌المللی کتیبه‌های ایرانی (انگلستان)بهترین سال های عمر خویش را صرف تدریس و فراگیری علوم و فنون مختلف کرد و در روند توسعه و پیشرفت علوم مختلف بسیار موثر واقع شد.وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی دعوت بنیاد دایرةالمعارف اسلامی و مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی و دایرةالمعارف تشیع را برای همکاری پذیرفت و با مقالات بی شمار خویش زینت بخش صفحات این دایره المعارف ها شد.او داری آثار ارزنده بسیاری است که از آن جمله می توان به اطلس تاریخی ایران، تاریخ ساسانیان، بزم‌آورد، آیینه جام، سیره رسول الله، کتاب الصیدنه فی الطب، نوشته ابوریحان بیرونی (تصحیح و تحشیه و مقدمه)، روضةالصفا، نوشته محمدبن خاوندشاه بلخی( تهذیب و تلخیص) و شط شیرین پر شوکت اشاره کرد.
از جمله آثاری که وی ترجمه کرده است می توان تاریخ فلسفه و لذات فلسفه از آثار ویل دورانت، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، اثر تئودور نولدکه، دریای جان، اثر هلموت ریترو ظهور تاریخ بنیادی، اثر فریدریش ماینکه را ذکر کرد.سرانجام دکتر عباس زریاب خویی پس از سال ها تحقیق، تدریس و خدمت به این مرز و بوم در چهاردهم بهمن سال 1373 هجری خورشیدی در سن هفتاد و پنج سالگی در تهران دیده از جهان فرو بست و برای همیشه در تاریخ علم و ادب ایران زمین ماندگار شد

http://www.irna.ir

10/10/91

همایش بزرگداشت استاد زریاب خویی

در اینکه حدیث شریف و حکیمانه(شرف المکان بالمکین)از وجود مقدس پیامبر اکرم(ص)روایت شده است، تقریبا جای تردید نیست، سخن گهرباری که بسیاری از حقیقتها را در خود نهفته دارد.آذربایجان چون دیگر بلاد مردخیز و عالم‌پرور ایرانی، مصداق بارز این حدیث گهربار نبوی است و از دیرباز به عنوان زادگاه زرتشت پیامبر، مقرّ پرستشگاههای شاهان ساسانی و محل بالیدن و پرورش دانشمندان، ادیبان، شعرای نامدار و سرداران بنام تاریخ ایران زمین، مشهور بوده است.عالمان بزرگی همچون: علامه طباطبایی، علامه امینی، استاد جعفری، دکتر محمدامین ریاحی، دکتر عباس زریاب و مجتهد عالیقدر آیت الله العظمی خویی...، و مبارزان سرشناسی چون:ستارخان، باقرخان و همین طور شاعران و نوابغی همانند:خاقانی، نظامی، قطران و شمس تبریزی، و از معاصران استاد شهریار در حقیقت مشتی نمونه از خروار بوده و همگی در حکم مدعای این مطلب به شمارند.

روز شنبه 12 مهر ماه 1382 جلسه‌ای با حضور عده‌ای از استادان و پژوهشگران رشته‌های ادبی و پاره‌ای از مسئولان فرهنگی کشوری و استانی در مجتمع فرهنگی هنری خوی برگزار گردید.مسئولیت و اجرای این همایش را اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، انجمن آثار و مفاخر استان آذربایجان غربی و همچنین فرمانداری، شهرداری و شورای اسلامی شهر خوی بر عهده داشت.

سرود ملی و تلاوت آیاتی چند از قرآن مجید در ساعت 30/9 صبح آغازگر این همایش یک روزه بود.نخست فرماندار خوی با سخنرانی کوتاهی همایش را افتتاح کرد و پس از آن پیام وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی توسط دبیر همایش، حجت الاسلام سپهری قرائت شد.در این پیام آقای مسجد جامعی علاوه بر تکریم شأن و مرتبه علمی دکتر زریاب خویی تأکید داشتند که این قبیل همایشها که در حقیقت در تجلیل بزرگان علم و دانش ایران عزیز است، باید در سطحی گسترده و ملی برگزار شود.دبیر همایش، گزارش مختصری نیز از عملکرد چند ماهه دبیرخانه در خصوص پذیرش و بررسی علمی مقالات رسیده ارائه نمود.پس از ایشان فرزندار شد مرحوم زریاب خویی، آقای حسین زریاب با ایراد سخنانی کوتاه و درخور، گرمابخش محفل انس پدر بزرگوارش گردید.

آیت الله موسوی بجنوردی، استاد حوزه و دانشگاه از دیگر سخنرانان افتتاحیه این همایش بود.ایشان نیز با ذکر بیاناتی شیوا در ارتباط با استاد فقید، یاد و خاطره او را گرامی داشتند.دکتر جلیل تجلیل، استاد دانشگاه تهران با مقاله(گستاخی شوریدگان در دریای جان)و با لحن و بیان آهنگین خویش سخنانی در بزرگداشت دوست و ادیب همشهری خود بیان داشت.دکتر سید محمود انوار از دیگر اساتید مدعو دانشگاه تهران به این جلسه بود که با سرودن 20 بیت شیرین(بر وزن و سبک مثنوی معنوی) یاد استاد زریاب را گرامی داشت.

پس از ایشان دکتر فتح الله مجتبایی به دوران پنجاه ساله آشنایی و ارتباط خود با استاد زریاب اشاره کرد.وی در قسمتی از مطالب خود، از ایشان به عنوان جامع علوم عقلی و نقلی از دیدگاه عصر حاضر یاد کرد، سپس با ذکر خاطراتی گیرا و سودمند از زندگانی استاد، دقت علمی و همین طور تقوای دانشورانه کم نظیر و مثال زدنی آن یار سفر کرده را در زمینه تحقیق و پژوهش صمیمانه ستود.

از دیگر مقالات قرائت شده در این همایش می‌توان به این موارد اشاره کرد:

-دکتر علی محمد مؤذّنی:(نگاهی به زندگانی علمی استاد زریاب)

-دکتر علی اشرف صادقی:بررسی اهمیت دو اثر استاد زریاب:تصحیح و تحشیه الصیدنه ابوریحان بیرونی و ترجمه تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، نوشته تئودور نولدکه)

-احمد سمیعی گیلانی:(بررسی آثار و ترجمه‌های استاد زریاب)

-دکتر فاطمه مدرسی:(استاد زریاب؛پیر فضیلت و فرزانگی)

-بهروز نصیری:(ناگفته‌هایی از زندگانی استاد زریاب خویی)

-سجاد آیدنلو:استاد زریاب در قلمرو شاهنامه‌پژوهی)

-فرهاد طاهری:(از آذر فرنبغ تا علامه زریاب خویی)

-عدل‌پرور:(بررسی سیر زندگانی استاد زریاب)

-رحیم رئیسی‌نیا:بررسی تقدیمیه‌های کتب اهدایی اساتید به استاد زریاب)

-پرویز یکانی زارع:(خوی، خاستگاه استادان علوم ادبی، عقلی و نقلی)

این همایش در شامگاه همان روز با اهدای لوح تقدیر و جوایزبه پایان رسید

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/37512

 

سالشمار زندگی دکتر عباس زریاب خویی:

1298- تولد در 22 تیرماه، شهر خوی .

1303- شروع به آموزش قرآن و آموزش کل قرآن طی 2 سال در مکتبخانه .

1305- شروع به تحصیل در مقطع ابتدایی در شهر خوی .

1316- عزیمت به شهر قم و اقامت شش ساله برای تحصیل علم نزد علمای طراز اول قم.

1318- شروع به آموزش درس شرح منظومه حاج ملا هادی نزد امام ( ره ) .

1322- نوشتن و چاپ مقاله با عنوان " اسرار التوحید فی مقامات ابن سعید " در نشریه فرهنگ ایران زمین .
- بازگشت از قم به خوی بدلیل بیماری پدرش .

1324- مهاجرت از خوی به تهران .


1327- نوشتن مقاله با عنوان " صاحب بن عباد در نظر یک مخالف " و چاپ در مجله یغما .
- اشتغال در کتابخانه مجلس شورای ملی .
- اخذ مدرک لیسانس از دانشکده الهیات دانشگاه تهران .

1328- چاپ مقاله در نشریه دانش با عنوان " کتابخانه مجلس شورای ملی " .

1329- نوشتن مقاله با عنوان " قصیده ای از ابن سینا " و چاپ در مجله یغما .

1331- نوشتن و چاپ مقاله در مجله مهر با عنوان " یک مناظر درباره احکام نجومی " .

1332- نوشتن مقاله با عنوان " در استماع گمان " در نشریه مهر .
- چاپ مقاله در نشریه سخن با عنوان " کتاب جامع الحکمتین " .
- چاپ مقاله در نشریه سخن با عنوان " رساله در حقیقت سلسله موجودات و تسلسل اسباب و مسببات " .

1333- نوشتن مقاله با عنوان " مخارج الحروف " و چاپ در نشریه سخن .
- چاپ مقاله با عنوان " تاریخ ادبیات در ایران " در نشریه سخن .
- نوشتن و درج مقاله با عنوان "تاریخ مذاهب اسلام یا ترجمه الفرق بین الفرق" در نشریه سخن .
- چاپ مقاله با عنوان " داستان کشته شدن مجدالدین بغدادی " در نشریه یغما .
- چاپ مقاله با عنوان " کتاب تاریخ افرنج از جامع التواریخ " در نشریه سخن .

1334- نوشتن و در ج مقاله با عنوان " مثنوی تحفه العراقین " در نشریه سخن .
- چاپ مقاله با عنوان " مقدمه تحفه الخواطر و زبده النواطر یا تحفه العراقین " در نشریه سخن .
- نوشتن و درج مقاله با عنوان " قندیه " در نشریه سخن .
- ترجمه مقاله از زبان انگلیسی و چاپ در نشریه یغما با عنوان " خوارزم قدیم یک مملکت افسانه ای " .
- اخذ بورس مطالعه و تحصیل از بنیاد هومبولدت واقع در المان غربی .
- شروع به تحصیل بمدت 5 سال در شهرهای ماینز، فرانکفورت و مونیخ .

1335- ترجمه کتاب تاریخ فلسفه نوشته ویل دورانت از زبان انگلیسی ( چاپ دوازدهم 1374 ) .

1337- نوشتن و درج مقاله با عنوان " دیوان عبدالواسع جبلی " در نشریه سخن .
- چاپ مقاله با عنوان " کتاب السموم و دفع مضارها " در نشریه راهنمای کتاب .
- بازگشت به ایران و شروع بکار در کتابخانه مجلس سنا .

1339- درج مقاله در نشریه سخن تحت عنوان " اخلاق محتشمی " .
- نوشتن و درج مقاله با عنوان " دیوان شاه اسماعیل خطائی " در نشریه راهنمای کتاب .
- تدوین رساله دکتری با عنوان " گزارش درباره جانشینان تیمور برگرفته از کتاب تاریخ کبیر جعفری " زیر نظر پرفسور رویمر و پرفسور شل از ایران شناسان مشهور آلمان .
- اخذ مدرک دکتری در رشته تاریخ و فلسفه از دانشگاه یوهانس گوتنبرگ شهر ماینز .
- شروع به تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا به دعوت پرفسور هنینگ .

1340- نگارش و چاپ مقاله تحت عنوان " رساله سه اصل " در نشریه راهنمای کتاب .

1341- نگارش و چاپ مقاله تحت عنوان " غرالحکم و دررالکلم " در نشریه راهنمای کتاب .

1343- نوشتن و درج مقاله با عنوان " انتقال علوم یونانی به علم اسلامی " در نشریه راهنمای کتاب .
- انتخاب بعنوان پرفسور دائمی از طرف دانشگاه برکلی و دعوت به همکاری دائمی با دانشگاه برکلی .

1344- ترجمه کتاب لذات فلسفه نوشته ویل دورانت از زبان انگلیسی ( چاپ نهم 1374 ) .
- ترجمه مقاله و چاپ در نشریه راهنمای کتاب نوشته گ.ر.مایر با عنوان " کتیبه اورارتو به خط میخی در ماکو " .
- ترجمه مقاله و چاپ در نشریه راهنمای کتاب نوشته هانس فون مژیک با عنوان " نسخه خطی فارسی بلخی اصطخری " .
- شروع به تدریس در دانشگاه تهران .

1345- نوشتن و چاپ مقاله با عنوان " تفسیر قرآن پاک " در نشریه یغما .

1349- نگارش مقاله در یادنامه تقی زاده با عنوان " تقی زاده آنچنانکه من شناختم " .

1350- تالیف کتاب با نام " اطلس تاریخی ایران " .
- درج مقاله با عنوان " تاریخ نگاری بیهقی " در مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه مشهد.
- چاپ مقاله با عنوان " چند پاسخ درباره تاریخ ایران " در نشریه فرهنگ و زندگی .
- نوشتن و چاپ مقاله با عنوان " سه نکته درباره رشیدالدین فضل الله " .
- نوشتن و چاپ مقاله با عنوان " مورخان ایران در دوره اسلامی" .

1352- نوشتن مقدمه بر کتاب " فتوحات همایون " نوشته سیاقی نظام .

1354- نوشتن کتاب " تاریخ ساسانیان " .
- درج مقاله در نشریه تلاش تحت عنوان " درباره تاریخ و تحقیقات " .
- انجام مصاحبه و درج در نشریه کاوه با تیتر " گفتگو با استاد تاریخ " .
- ترجمه مقاله از زبان آلمانی با عنوان " فریتزولف " نوشته هانس شدر و چاپ در نشریه یغما .
- نگارش مقاله با عنوان " نامه های موجود از امیر کبیر " در مورد امیر کبیر و دارالفنون .

1355- نوشتن مقاله تحت عنوان " فردوسی و طبری " و چاپ مجدد در نشریه یغما در اردیبهشت ماه و نشریه سیمرغ در اسفند ماه همین سال .
- چاپ مقاله با عنوان " درباره کتاب " در نشریه کتاب و کتابخانه .
- نگارش و چاپ مقاله در مورد استاد مینوی با نام " درباره مجتبی مینوی " در نشریه سخن .

1356- نوشتن و درج مقاله در مجله تاریخ تحت عنوان " نام یکی از هفت خاندان بزرگ دوره پارتی و ساسانی " .
- چاپ مقاله در نشریه یغما با عنوان " افسانه فتح الحضر در منابع عربی و شاهنامه " .
- نگارش مقاله با عنوان " جامعیت مینوی " پانزده گفتار درباره مجتبی مینوی .
- نگارش و چاپ مقاله با نام " درباره محمد ابراهیم باستانی پاریزی " در نشریه راهنمای کتاب .

1358- ترجمه کتاب " تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان " نوشته تئودور نولدکه از زبان آلمانی .

1360- آغاز همکاری با دایره المعارف تشیع، بنیاد دایره المعارف اسلامی و مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی .

1362- چاپ مقاله در نشریه آینده تحت عنوان " سوگند نامه جهان پهلوان " .

1363- نوشتن و چاپ مقاله با عنوان " دیو مسلمان نشود / دیو سلیمان نشود " در نشریه آینده .
- چاپ مقاله در نشریه معارف با عنوان " غزالی و ابن تیمیه " .

1365- چاپ مقاله با عنوان " ملاحظاتی درباره سلسله بادوسپانیان طبرستان " در نشریه تحقیقات اسلامی .

1366- نگارش مقاله تحت عنوان " سازمان اداری ایران در زمان حکومت ایلخانیان " و چاپ در نشریه باستان شناسی و تاریخ .
- نگارش و چاپ مقاله در نشریه تحقیقات اسلامی با عنوان " بداء در کلام اسلامی و ملاحظاتی تازه در حل آن " .
- درج مقاله در نامواره دکتر محمود افشار با نام " سخنی درباره منشات قائم مقام " .
- ترجمه مقاله از زبان آلمانی با عنوان " دیوانگان در آثار عطار " نوشته هلموت ریتر و چاپ در نشریه معارف .

1367- درج مقاله تحت عنوان " پارادوکس های نظام " در نشریه تحقیقات اسلامی .

1368- تالیف کتاب در مورد شرح مشکلات دیوان حافظ با نام " آئینه جام " .
- چاپ مقاله در کتاب سخن با نام " لعبت بازی، بازی خیال، شب بازی " .

1369- نگارش مقاله تحت عنوان " نکاتی درباره مقنع " .

1370- تالیف کتاب با نام " سیره رسول الله ( ص ) " .
- چاپ مقاله در نشریه ایران نامه با نام " نگاهی تازه به مقدمه شاهنامه " .
- چاپ مقاله در یادنامه مهدی اخوان ثالث با نام " در سوگ امید " .
- تصحیح، تحشیه و نوشتن مقدمه بر کتاب " الصیدنه فی الطب " نوشته ابوریحان بیرونی .
- ترجمه مقاله از زبان آلمانی با عنوان " ایرانیان و عربها " نوشته تئودور نولدکه و چاپ در نشریه آینده .

1371- نگارش و چاپ مقاله با عنوان " برهان " در نشریه تحقیقات اسلامی .
- درج مقاله در روزنامه همشهری با عنوان " زمینه های تاریخی و اجتماعی بعثت " .
- درج مقاله با عنوان " مرد دو هزار و پانصد ساله " در کتاب سخن .
- درج مقاله با عنوان " مصالح ایران که به میدان می آمد شعوبیه محض جلوه می کرد " در کتاب سخن .
- نگارش مقدمه بر دیوان آقاسی .

1372- نگارش و چاپ مقاله در نشریه هستی با عنوان " پاسخ، نظرخواهی درباره فرهنگ گذشته و نیازهای امروز " .
- چاپ مقاله در دنیای سخن با عنوان " پرچمدار فرهنگ ملی ایران در گذشت " .

1373- تهذیب و تلخیص کتاب " روضه الصفا " نوشته محمدبن خاوند شاه بلخی .
- چاپ مقاله در نشریه تاریخ و فرهنگ معاصر با عنوان " تاریخ نگاری در ایران " .
- روز 14 بهمن در سن 75 سالگی جان به جان آفرین تسلیم و نقاب در خاک کشید .


استاد زریاب خویی از سال 1360 با دایره المعارف ها و بنیاد های گوناگون همکاری مستمر داشتند که مقالات زیر حاصل بخشی از تلاشهای وی در زندگی سراسر تحقیق و پژوهشش بشمار می رود .

1- دایره المعارف فارسی (جلد دوم):

- شکاکیت
- شلایر ماخر، فریدریش
- ارنست دانیل
- شیخیه
- شیعه
- صُبّه
- صدور کثرت از وحدت
- عاقل و معقول
- عالم
- عرب
- عقل
- فارابی
- فخر رازی
- فرشته
- فضیلت
- فقه
- فلسفه
- فلوطین
- فیثاغورس
- فیشته
- قادسیه
- قانون
- قانونشناسی
- قرآن
- قرامطه
- قربانی
- قریش
- قضا و قدر
- قیاس
- قیامت
- کانت، ایمانوئل
- کرامیت
- کرتیر
- کردها
- کلام
- گاهشماری
- گنوستیسیم
- لاادریه
- لابشرط
- لاضرر و لاضرار
- لاک
- لامتری
- لایپ نیتز
- لحیان
- لعان
- لنین
- لوتسه
- لوکرتیوس
- لیله القدر
- مابعدالطبیعه
- ماتریالیسم دیالکتیک
- مارب
- ماکسیم گورکی
- مالبرانش
- مانویت
- مانی
- مبادی یقینی برهان
- مثل
- مجرد
- محمد(ص)
- مدرنیسم
- مدینه
- مذهب
- مرابطون
- مزدک
- مشائی
- معاویه
- معتزله
- مغول
- مفهوم
- مقنع
- مقولات
- مکه
- ملاصدرا
- موسی
- موسی بن میمون
- مهرپرستی
- نظام
- نفس زکیه
- نوافلاطونی
- نوکانتی
- نیچه
- وحدت وجود
- هگل
- هیدگر

2- دانشنامه ایران و اسلام:

- آذربیجان (تکمله )
- آغاجی
- آغاجی، ابوالحسن

3- دایرة المعارف بزرگ اسلامی:

- آذربایجان
- آرپاخان
- آسفی
- آق سنقربرسقی
- آقوش اشرفی
- آقوش افرم
- آیاس پاشا
- آیواز
- اباقاخان
- ابراهیم بن سیار نظام
- ابلیس (در قرآن)
- ابن تیمیه
- ابن حجر
- ابن راوندی
- ابن فورک
- ابن مقفع
- ابوسعید گورگان

4- دایرة المعارف تشیع:

- احمدیلیان
- آبش خاتون
- ابراهیم بن عبدالله المحض
- ابن ابی الحدید
- ابن اسحاق
- ابوالاسود دؤلی
- ابوذر غفاری
- ابوطالب بن عبدالمطلب
- ابوموسی اشعری
- احمدبن حنبل
- امام علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین
- امام حسن مجتبی (ع)
- امام حسین (ع)
- امام محمد باقر (ع)
- امام صادق (ع)
- امام رضا (ع)
- امام جواد (ع)
- امام هادی (

- امام حسن عسکری (ع)
- امام زمان (عج)

5- دانشنامه جهان اسلام:

- باب
- باباافضل
- بابافرج تبریزی
- بابک خرمدین
- بابل
- بابلسر
- بادوسپانیان
- باران از نظر دانشمندان اسلام
- باروسما
- باروسی
- بازبدی
- باطرقانی
- باعربایا
- باعیناثا
- باغنوی
- باقلانی
- باکالیجار
- باکوئی، ابوعبدالله محمد
- بالکان [ترجمه از انگلیسی]
- بانت سعاد
- باندرمه [ترجمه از انگلیسی]
- بانویه، ابوجعفر
- بایزید بسطامی
- بجکم [ترجمه از انگلیسی]
- بدعیه
- برائت (2) [ترجمه از انگلیسی]
- برکوکیه
- برهان [ترجمه از فرانسه]
- برهان
- برهان تناهی ابعاد
- بزیغیه (بزیعیه)
- بِسْنی [ترجمه از انگلیسی]
- بشربن معتمر
- بقلیه یا نقْلیه
- بقیه الله
- بکرْیه
- بکیربن ماهان
- بلو [ترجمه از انگلیسی]
- بوسفر، تنگه [ترجمه از انگلیسی]
- بیات [ترجمه از انگلیسی]
- بیانیه
- بیهسیه
- حضالت [ترجمه از انگلیسی]
- سِکِسِک ابزه [ترجمه از انگلیسی]

6- ایرانیکا:

http://www.azad-andishan.com

.10/10/91

n.shahkarami91@gmail.com

در حال حاضر هیچ محتوایی با این واژه طبقه‌بندی نشده است.

اشتراک در RSS - عباس زریاب خویی