باستان شناسی

تهیه و تنظیم: مهسا اکبری
باستان شناسی علمی است که به مطالعه گذشته انسان و جوامع انسانی بر اساس بقایای مادی به جای مانده از او می پردازد. این حوزه علمی در سال 1314هجری شمسی، وارد حوزه دانشگاهی شد و به طور رسمی آموزش نیروهای متخصص آغاز گردید. امروزه این علم در ایران گسترش فراوانی یافته است و آثار و کتب بسیاری هر ساله در این حوزه انتشار می یابد.

فهرست مطالب

  • تعاریف

باستان‌شناسی/ ویکیپدیا

باستان شناسی/ دانشنامه جهان اسلام

معرفی رشته باستان شناسی/ تبیان

باستان شناسی ایران/ ویکیپدیا

  • نهادها و موسسات

توانمندیهای موسسه / موسسه باستان شناسی دانشگاه تهران

باستان شناسی/ پژوهشکده باستان شناسی، پژوهشگاه میراث فرهنگی

درباره انجمن/ انجمن علمی باستان شناسی ایران

سازمان ما / جامعه باستان شناسی ایران

مؤسسه باستانشناسی آلمان (DAI )/ سفارت آلمان در تهران

 

  • همایش ها و گردهمایی ها

باستانشناسی/همایش ملی باستان شناسی ایران

دومین همایش ملی مطالعات باستان شناسی غرب ایران/ انجمن علمی باستان شناسی ایران

همایش ملی باستان شناسی ایران: بیرجند/ همایش ملی باستان شناسی ایران

تعاریف

باستان‌شناسی/ ویکیپدیا

برای باستان‌شناسی تعاریف مختلفی پیشنهاد و ارائه شده است. باستان شناسی مطالعه فرهنگ مادی انسانها و جوامع گذشته است.

باستان شناسی یکی از شبعات انسان شناسی است که در تصحیح متون تاریخی نقش عمده ای دارد. درباره تاریخ می‌توان گفت که آغاز زمانی است که انسان از نگارش و کتابت برای ثبت وقایع و رویداد ها استفاده کرد. که قدمت آنها حداکثر به حدود ۵٬۲۰۰ سال پیش (۳٬۲۰۰ پ.م ) می‌رسد که برای اولین بار در میانرودان و دشت خوزستان آغاز گردید.

محدوده مطالعات باستان شناسی بیشتر از زمانی است که انسان ها شروع به ساخت ابزار کردند این امر در حدود یک میلیون تا هشتصد هزار سال پیش اتفاق افتاد...! انسان هایی که ابزار ساز نبودند بیشتر در محدوده مطالعات شاخه دیرین شناسی رشته انسان شناسی است. بنابراین می‌توان گفت که باستان شناسی آن شاخه از انسان شناسی است که درباره انسانهای ابزار ساز بحث و مطالعه می کند.

باستان شناسان نیز پژوهشگرانی هستند که درباره فرهنگ مادی انسان و جوامع گذشته انسانی، پژوهش، تحقیق و مطالعه می‌کنند. چرا که دستیابی به اطلاعات فرهنگ مادی انسانها و جوامع گذشته بسیار محدود و در مواقعی حتی غیر ممکن است.

باستان شناسی در جهان به شاخه‌های متعددی چه از لحاظ زمانی و چه از لحاظ جغرافیایی تقسیم می‌شود.

دورهای زمانی در باستان شناسی ایران

پیش از تاریخ که خود شامل دوره های زیر است:

o             پارینه سنگی :

             پارینه سنگی قدیم

             پارینه سنگی میانی

             پارینه سنگی جدید

 

o             فرا پارینه سنگی

o             نوسنگی :

             نوسنگی بدون سفال

             نوسنگی با سفال

o             مس سنگی :

             مس سنگی قدیم

             مس سنگی میانی

             مس سنگی جدید

o             عصر مفرغ :

             عصر مفرغ قدیم

             عصر مفرغ میانی

             عصر مفرغ جدید

o             عصر آهن :

             عصر آهن ۱

             عصر آهن ۲

             عصر آهن ۳

 

دوره تاریخی :

o             عیلام

o             اورارتو

o             ماد

o             هخامنشی

o             اشکانی

o             ساسانی

 

دوره اسلامی :

 

o             صدراسلام           

o             دوران صفویه تا اواخر قاجار

 

منابع

•ملک شهمیرزادی، صادق، ایران در پیش از تاریخ.تهران، سازمان میراث فرهنگی کشور ۱۳۸۱

لینک مطلب: باستان شناسی http://fa.wikipedia.org/wiki/

تاریخ دسترسی: 13/08/1391

 

باستان شناسی/ دانشنامه جهان اسلام

باستان شناسی ، دانش شناخت فرهنگهای ادوار گذشتة انسان ، بر اساس مطالعة اشیا و آثار دیرین و جزآن . فرهنگستان ایران این ترکیب را معادل آرکئولوژی فرانسوی وضع کرده است که از آرخایولوگیا ی یونانی ، مرکب از آرخایوس به معنی کهن و لوگیا از واژة لوگوس به معنی شناخت ، مشتق شده است .

 

به نقل تاریخ ، نخستین کسی که به فعّالیّتهای باستان شناسی پرداخت ، نَبونیدوس (آخرین پادشاه بابل ، حک : 556ـ539 ق م ) بود که برای یافتن نام سازندة معبد شَمَش ، الهة خورشید، آن را کاوید و دیوارهای معبدی را کشف کرد که نَرَمسین (پسر سارگُن اول ، شاه اکد و بابل ، ح 2000 ق م ) ساخته بود (سیدسجادی ، ص 3، 11)

 

ابودلف خزرجی از کسانی است که از عملیات حفّاری ، به منظور دستیابی به اشیای عتیقه ، در قرن چهارم هجری خبر می دهد. او ضمن اشاره به آثار و ابنیة شگفت آور زمان قوم عاد، که در قریة هندیجان در نزدیکی ارّجان * قرار دارد، می نویسد: «در این قریه برای به دست آوردن گنجینه ها و آثار تاریخی ، مانند مصر، کاوش می کنند» (ص 91)

 

نخستین کاوشهای باستان شناسی به مفهوم امروزی آن ، در قرن هفدهم در بازار شهر رُم صورت گرفت . این فعّالیّت ، البته به طور نامنظم ، در کشور چین قدمت بیشتری دارد؛ در زمان نفوذ سلسلة سونگ ، کاوشهایی بر روی خرابه های پایتخت قدیمی سلسلة شانگ (1523ـ1027 ق م ) در نزدیکی آنیانگ ، صورت گرفت و نخستین مجموعة اشیای مفرغی و منقوش به دست آمد ( > فرهنگ انسان شناسی و مردم شناسی < ، ص 77).

 

باستان شناسی از علوم مستقل و دارای روشها و پایه های نظری خاصّ است . همچنین این علم را از شعب دانش انسان شناسی فرهنگی ، که به مطالعة فرهنگهای ادوار مختلف تاریخ بشری می پردازد، دانسته اند. زیرا یکی از مهمترین زمینه های پژوهشی باستان شناسان ، بررسی ساختار فرهنگی جوامع انسانی و تکوین و تحول آن در زمانها و مکانهای مختلف است .به همین دلیل ،از باستان شناسی به مجموعة فنون و تخصصها برای کسب اطلاعات فرهنگی نیز تعبیر می شود (تِیلُر، ص 41).

 

حفّاری از فعّالیّتهای اصلی باستان شناسی است ؛ زیرا از این طریق وضع آثار مدفون ، با همان شکل و حالت که بر روی لایه های مختلف قرار دارد، مشخص می شود. در هر حفّاری طرز قرار گرفتن آثار برروی طبقات گوناگون از دو جهت مطالعه می شود: 1) جهت عمودی ، برای تعیین قدمت لایه ها و مقایسة آثار موجود در آنها از لحاظ زمانی و یافتن شاخصهای فرهنگی هر دوره در یک منطقة معین ؛ 2) جهت افقی ، که در آن ، بیشتر نظر بر تحلیل نسبت رابطه بین اشیای درون هر لایه و نوع وابستگی آنها به انسان است (ملک شهمیرزادی ، 1369ـ 1372 ش ، ج 2، ص 41).

 

در باستان شناسی ، لایه های مختلفِ زمین مطالعه می شود تا وضع و تطور زندگی جانداران در ادوار گوناگون روشن شود. همچنین دگرگونیهای جسمانی انسان در زمانهای مختلف ، به یاری متخصصان علم دیرین شناسی ، بررسی می شود. در قسمت اخیر با مطالعة بقایای انسانی و حیوانی ، تغییرات جسمی جانداران تا به امروز معلوم می شود (کوپن ، ص 173). بررسی تحولات فرهنگی تاریخ بشری با مطالعة دو دسته آثار بازمانده از گذشته صورت می گیرد: 1) آثار مادی یا محیطی که انسان برای استفاده های خاصی آنها را تغییر می دهد (بُک ، ص 448)؛ 2) آثار غیرمادی ، که در آن تنها عنایت به شناخت نسبتهای بین آثار باستانی است (ملک شهمیرزادی ، 1369ـ1372 ش ، ج 2، ص 39).

 

دانش جوان باستان ـ مردم شناسی ، با استفاده از اطلاعات علم مردم شناسی ، پاسخهای روشنی به مسایل پیچیدة باستان شناسی می دهد؛ چه باستان شناسان در بسیاری از موارد قادر به شرح و تفسیر اشیای به دست آمده از درون خاک نیستند، ولی با بهره گیری از این دانش ، رفتارهایی که با قالب شکل ظاهری آن اشیا نسبت دارد قابل بازیابی و شناسایی است . گونه شناسیِ اشیای باستانی و گروهبندی آنها از نظر شکل ، جنس ، ساختار و عملکرد، به شناخت مجموعه های مشخصی می انجامد که از لحاظ زمانی به یکدیگر وابسته اند. و این ، معرّف خوبی برای شناخت زمانی ـ مکانی فرهنگهای بشری است . مردم شناسی ، بویژه بخش پیش از تاریخ آن ، نیز به نحوة کار اشیای بازمانده و مطالعة نسبت و رابطه بین آنها نظر دارد.

 

بهره گیری از علوم مختلف دیگر، از جمله زمین شناسی ، فسیل شناسی ، رسوب شناسی ، چینه شناسی ، بوم شناسی ، گیاه شناسی و جغرافیای انسانی و غیر آن ، دامنة تحقیقات علم باستان شناسی را گسترده تر کرده است ( > فرهنگ دورة پیش از تاریخ < ، ص 369) و گستردگی این دانش ، خود موجب ایجاد شاخه های مختلفِ وابسته ، نظیر باستان شناسی تجربی ، باستان شناسی نوین ، باستان شناسی روشمند ، باستان شناسی نظری ، باستان شناسی اجتماعی ، باستان شناسی رفتاری ، باستان شناسی زیردریا، باستان شناسی فرآیندی ، باستان سنجی ، ارکئومنیتیسم و... جز آن شده است .

 

تقسیمات دوران باستان . تا زمان لابک ، 1282/1865، تاریخ زندگی بشر به سه دوران باستان ، میانی و جدید تقسیم شده بود، اما او قسم چهارمی را بر آن افزود و آن را دوران ما قبل تاریخ نامید (دانیل ، ص 8). در 1277/1860، مورلو در کتاب > بررسیهایی دربارة زمین شناسی ـ باستان شناسی در دانمارک و سویس < ، مفهوم بدیع «تاریخ پیش از تاریخ » را به مطالعات باستان شناسی افزود. او معتقد بود که این علم با شروع دوران تاریخی پایان نمی یابد؛ چه هر قدر در تحقیقات تاریخی به عقب می رویم ، مدارک به دست آمده ناقصتر و فواصل بین رخدادها بیشتر می شود و این فاصله تنها با کمک علم باستان شناسی و مطالعة آثار باستانی ، کاهش می یابد (ملک شهمیرزادی ، 1366 ش ، 69). امروزه باستان شناسان ، زندگی بشر را از آغاز به دو دوران تقسیم کرده اند: 1) پیش از تاریخ ؛ 2) تاریخی .

 

1) دوران پیش از تاریخ ، بیش از نود و نُه درصد از تاریخ زندگانی انسان را شامل می شود و به همین دلیل ، خود به چهار عصر تقسیم شده است : الف . پارینه سنگی ، از آغاز پیدایش بشر بر روی زمین (ح 000 ، 500 ، 3 سال قبل ) تا شانزده هزار سال قبل (رجوع کنید به نمودار تطبیقی دوران باستان )؛ ب . میانسنگی ، از فاصلة زمانی شانزده تا دوازده هزار سال قبل ، در خاورمیانه و خاورنزدیک ، که از ویژگیهای مهم این عصر، پیشرفت در ساختن ابزارهای سنگی بود (رجوع کنید به نمودار تطبیقی دوران باستان )؛ ج . نوسنگی ، که در ابتدا کاربرد «سنگ صیقلی »، ایجاد سفالینه ها و تنوع در ساختن ابزار سنگی ، از مشخصه های بارز این دوره محسوب می شد. ولی بعدها رویدادهای اقتصادی ـ اجتماعی بنیادی ، این عوامل را تحت الشعاع قرار داد. در این عصر، کشاورزی (کاشتن گندم و جو) و دامپروری (اهلی کردن حیواناتی چون بز و گوسفند در خاورمیانه ) به وجود آمد وانسانِ مصرف کننده برای اولین بار به تولید مواد غذایی پرداخت . اهمیّت این رویداد بدان حدّ بود که چایلد آن را انقلاب نوسنگی یا اولین دگرگونی بنیادی در تاریخ بشری نامید (ص 90)؛ د. مس ـ سنگی ، که در آن علاوه بر مصنوعات سنگیِ رایج ، نخستین بار از افزار مسی استفاده شد. این عصر از لحاظ زمانی بین دو عصر نوسنگی و مفرغ (برنز) قرار دارد ( > فرهنگ دورة پیش از تاریخ < ، ص 216. نیز رجوع کنید به نمودار تطبیقی دوران باستان ).

 

اگر چه قدیمیترین نشانه های استفاده از مس به ابتدای عصر نوسنگی برمی گردد، در غار شانیدَر در کوههای زاگرس ، آویز کوچکِ مسی از هزارة دهم ق م به دست آمده است که برای ساختن آن از روش چکش کاری روی مسِ سرد، استفاده شده است ، در حالی که سابقة کاربرد این روش در بین النهرین و آسیای صغیر، به هزارة هشتم ق م می رسد. چکش کاری روی مس گرم سابقة کمتری دارد. بنا به شواهد موجود، در خاورمیانه و خاورنزدیک در هزارة ششم ق م ، برای این گونه چکش کاری ، دمای فلز را به هزار درجة صد بخشی (سانتیگراد) می رسانده اند. در تلّ ابلیس ایران نیز آثاری به دست آمده که نشانة استفاده از این روش در اواخر هزارة پنجم ق م است (همان ، ص 688).

 

همچنین مهمترین فعّالیّت تولیدی در تپة باستانی قبرستان در دشت قزوین (لایة 9 II از نیمة دوم هزارة پنجم ق م ) صنعت ذوب مس بود و باتوجه به قراین ، مس تنها در کارگاههای فلزگری این محوطه ذوب و اشیای ساخته شده از آن در منطقه توزیع می شد. در کاوش این تپّه ، دو کارگاهِ مس ، تأسیسات کارگاهی دیگر و ابزار فلزکاری کشف شد که یک بوتة ذوب فلز بر بالای کوره و تکّه ای از یک قالب در کنار آن قرار داشت . از داخل و خارج کارگاه نیز حدود ده قالب ریخته گری ، از جمله قالبهای ساختن کلنگِ دوسر، تیشه ـ تبر و قالب شمش ، به دست آمد (مجیدزاده ، ص 6). در مرکز آسیای صغیر در هزارة دوم ق م ، اقوام حِتّی از قدیمیترین و بزرگترین تولیدکنندگان و صادرکنندگان آهن بودند و با قراین موجود، احتمالاً ساکنان تپة حسنلوی آذربایجان غربی (آغاز هزارة اول ق .م ) با صنعت فولادسازی آشنایی کافی داشتند ( > فرهنگ دورة پیش از تاریخ < ، ص 688).

 

2) دوران تاریخی ، با شکل گرفتن نگارش و بخصوص پیدایش خط در هزارة سوم ق م آغاز شد. نخستین شهرها در این دوره به وجود آمد و به همین دلیل به عصر آغاز شهرنشینی موسوم است ، و با انتساب به همبستة مفرغ که در آن دوره به کار می رفت ، عصر مفرغ نیز نامیده می شود (همانجا). اگر آثار به جا مانده از دوران تاریخی ، آثار تاریخی نامیده می شود، آثار باقیماندة پیش از آن را می توان آثار باستانی نامید. نامشخص بودن محدودة زمانی «باستان » در ترکیب باستان شناسی نیز نشان می دهد که این علم اغلب به مطالعة بقایای ادوار پیش از تاریخ می پردازد (همان ، ص 868).

 

امروزه ، برای تعیین قدمت آثار باستانی ، از روشهای پیشرفتة شیمی ـ فیزیکی و گیاه شناسی استفاده می شود؛ از جمله می توان کاربرد کربن 14 را برای تاریخگذاری اشیای باقیمانده بین پنج تا هفتاد هزار سال قبل ، و پتاسیم ـ آرگون را برای تاریخگذاری آثار بیش از صد هزار سال پیش ، نام برد.

 

منابع : مسعربن مهلهل ابودلف خزرجی ، سفرنامه ابودلف در ایران ، چاپ ولادیمیر مینورسکی ، ترجمة ابوالفضل طباطبایی ، تهران 1354 ش ؛ ورگوردن چایلد، انسان خود را می سازد ، ترجمة احمد کریمی حکاک و م . هل اتائی ، تهران 1357 ش ؛ گلین دانیل ، تمدنهای اولیّه و باستان شناسی خاستگاه آنها ، ترجمة هایده معیّری ، تهران 1363 ش ؛

 

 

 

 

 

منصور سیدسجادی ، «باستان شناسی و علوم دیگر» مجله باستان شناسی و تاریخ ، سال 1، ش 1 (پائیز و زمستان 1365 ش )؛ یوسف مجیدزاده ، «تپه قبرستان : یک مرکز صنعتی در آغاز شهرنشینی در فلات مرکزی ایران »، مجله باستان شناسی و تاریخ ، سال 4، ش 1(شهریور 1369 ش )؛ صادق ملک شهمیرزادی ، «اشاره ای مختصر بر تشکیلات باستان شناسی در ایران »، مجله اثر ، ش 12ـ14(اسفند 1365 ش )، مواضع مختلف ؛ همو، «باستان شناسی چیست و باستان شناس کیست ؟»، در مرز برگهر: نامگانی استاد علی سامی ، چاپ محمود طاوسی ، شیراز 1369ـ 1372 ش ؛ همو، «مروری بر تاریخچة مطالعات باستان شناسی در ایران »، مجله باستان شناسی و تاریخ ، سال 1، ش 2 (بهار و تابستان 1366 ش )؛

 

P.K.Bock, Modern cultural anthropology: an introduction , NewYork 1974; Y.Coppens, Prإ-Ambules , Paris 1988; Dictionnaire de la Prإhistoire , ed. A. Leroi-Gourhan, Paris 1988, s.v."chalcolithique" (by C. Masset), s.v. "Ethnoarchإologie" (by C. Perles), s.v. "Fer(¢ge du)" et "Metallurgie" (by G.Gaucher), s.v. "Protohistoire" (by J. Leclerc and J.Tarrete); Dictionnaire de l'Ethnologie et de l'Anthropologie , Paris 1991, s.v. "Archإologie" (by F.Audoz); W. W. Taylor, AStudy of Archaeology , Southern Illinois 1971.

 

/ جلال الدین رفیع فر /

 

باستان شناسی در جهان اسلام . سرزمینهای اسلامی از اندونزی تا اندلس (اسپانیای اسلامی ) و از سومالی تا آلبانی ، حدود شصت درصد از اماکن و آثار باستانی و تاریخی دنیا را به خود اختصاص داده است . در گذشته ، تحقیقات باستان شناسی دورة اسلامی به مطالعات نظری و مباحث تاریخ هنر و سکه شناسی منحصر بود؛ در نیمة دوم قرن هجدهم میلادی ، در شهرهای رم ، پادوا، گوتینگن و استکهلم مجموعه های مختلفی حاوی سکه شناسی دورة اسلامی منتشر شد و در اوایل قرن نوزدهم ، فْرِن نخستین کار ارزنده را در همین موضوع عرضه کرد. توجه به هنر و معماری اسلامی ، بویژه تحقیق در آثار اسپانیای دورة اسلامی ، نیز در این سالها افزایش یافت و مورفی در 1229/1813، کتابی دربارة معماری اسلامی انتشار داد ( د. بریتانیکا ، ج 2، ص 264).

 

نخستین بررسیها در معماری اسلامی و هنرهای سنتی شمال افریقا و مصر کار پژوهشگرانی است که به همراه ناپلئون به آن کشور رفته بودند. در زمینة معماری اسلامی ، کُست در 1255/1839 و بورگواَن در 1290ـ1309 ق / 1873ـ1892 م تحقیقات ارزشمندی ارائه کردند. بُسکو ی اسپانیایی در 1328/1910، «مدینة الزهرا»، از مراکز خلافت امویان اندلس در حوالی قُرطُبه را کاوید. کاوش در این منطقه تا 1950

 

ادامه یافت . سپس با کاوشهای زاره و هرتسفلد در 1329 ق /1911 م تا 1331ق /1913 م ، در شهر قدیم سامرا * ، بخشهای مهمی از شهرهای دورة حکومت عباسیان (بعد از خلافت هارون الرشید) خاکبرداری شد و دربارة هنر معماری ، شهرسازی و سفالگری آن زمان اطلاعات بسیاری به دست آمد و با قطعی بودن زمان ساخت سفالینه های مکشوف در آنجا، معیار دقیق و ارزشمندی برای تاریخگذاری اشیای کشف شده از مناطق اسلامی دیگر نیز به دست آمد (همانجا).

 

کاوش شهرهای قدیم شوش ، سیراف ، ری و نیشابور همچنین نتیجة پژوهشهای محققانی چون پوپ ، گدار ، سیرو ، مهدی بهرامی و محمدتقی مصطفوی در شناخت هنر معماری دوره های مختلف و بویژه دورة اسلامی ، تأثیربسیار گذاشت .

 

از فعّالیّتهای مهم باستان شناسی در سرزمینهای شرق اسلامی ، کاوش تولستوف روسی در 1948 ـ 1952 م درشهر تِرمِذ * و خاکبرداری محققان فرانسوی در منطقة لشکر بازار * ، پایتخت زمستانی سلاطین غزنوی ، بود. همچنین باستان شناسان فرانسوی درنزدیکی تَدمُر (پالمیرا) در سوریه ، در محلی به نام قصرالحیرالغربی ، آثار هنری با ارزشی از جمله گچبریها و نقشهای دیواری کشف کردند؛ و با کاوش در شهرها و مناطق مهم دیگر دورة اسلامی ، مانند فُسطاط (در ساحل شرقی رود نیل که بقایای آن در قاهرة کنونی در محلة مصرالعتیقه قرار دارد)، دهلی کهنه (شاه جهان آباد)، مسجد حَرّان (همان ، ج 2، ص 264 ـ 265)، مسجد جامع اصفهان و شهر گرگان (هورکانیای باستانی ) در گنبدقابوس ، بسیاری از ابهامهای تاریخ دورة اسلامی

 

بر طرف شد. در این زمینه پژوهشهای برشم و ویت فرانسوی و در بارة ویژگیهای سفالگری دورة اسلامی ،

 

مطالعات لین انگلیسی ، فهروری مجاری و اشنیدر سویسی قابل ذکر است . تحقیقات اتینگهاوزن امریکایی

 

و بیوارد انگلیسی راجع به فرهنگ و تمدن اسلامی و پژوهشهای بازیل گری دربارة نگارگری و نقاشیهای آن دوره نیز حائز اهمیت است .

 

1) باستان شناسی در ایران .

 

از قرن نهم میلادی / پانزدهم هجری به بعد، با انتشار سفرنامه های سیاحان و جهانگردان خارجی ، ایران سرزمینی کهن با پیشینة فرهنگی دیرین معرفی شد.

 

باربارو ی ایتالیایی یکی از نخستین کسانی بود که در 877 ق /1472م ازتخت جمشید، جایی که چهل منار نامیده می شد، بازدید کرد (گابریل ، ص 78). سپس دلاواله در 1032ق /1622م ، نوشته های کتیبه های آنجا را رونویسی کرد و با خود به اروپا برد.

 

کمفر آلمانی نخستین کسی بود که در 1097/1685، خطوط آنها را میخی نامید و از قرن نوزدهم میلادی

 

خط میخی فارسی باستان توجه متخصصان خط و زبانهای کهن را به خود جلب کرد. با تلاش گروتفند آلمانی

 

در 1253 ق /1837 م ، و راولینسن انگلیسی ، گشایندة رمز خطوط کتیبة بیستون در 1266ـ1268 ق / 1849ـ1851 م ، خط فارسی باستان خوانده شد و از آن پس رمز انواع خطوط میخی رایج در جهان باستان گشوده شد (سامی ، ((ر.ک.ب)) تمدن هخامنشی ، ج 1، ص 255ـ256). نخستین تحقیقات باستان شناسی را در ایران ، لوفتوس انگلیسی در 1266ـ1269 ق /1849ـ1852 م در ویرانه های شوش انجام داد (دیولافوا ، 1355 ش ، ص 77). او حاصل پژوهشهای خود را در کتاب > سفرها و تحقیقات در کلده و شوش در 1849ـ1852م < در 1273/1857 در لندن منتشر کرد که توجه فرانسویان را به این شهر باستانی جلب کرد، به طوری که در 1301 ق /1883 م میان دربار قاجار و دولت فرانسه قراردادی منعقد شد و دیولافوا، که در 1299 ق / 1881 م نیز به ایران آمده بود، برای کاوشهای باستان شناسی به شوش اعزام شد. او در 1302 ق /1884 م ، کار خود را

 

در یکی از تپه های شوش به نام آپادانا، آغاز کرد و بخش عمده ای از آثار به دست آمده ، حتی بعضی از آثار غیرمنقول ، را به موزة لوور انتقال داد (موسوی ، ص 7؛ دیولافوا، 1355 ش ، ص هشت ، ص 83). با این کار موجبات ناخشنودی ناصرالدین شاه و مقامات دولت ایران فراهم آمد و از آن تاریخ تا 1304 ق /1886 م عملیات حفاری متوقف شد. در سفر سوم ناصرالدین شاه به فرانسه در 1307 ق / 1889 م ، مقامات این کشور از او دلجویی کردند و در 1312 ق /1895 م ، قرارداد دیگری طرح ریزی شد که آن هم با قتل شاه در ذیقعدة 1313 متوقف ماند. مدتی نگذشت که دُمورگان فرانسوی برای اجرای آن قرارداد به ایران آمد، اما در نخستین سفرش به شوش از او استقبالی نشد و حتی عبدالمجید میرزاعین الدّوله ، حاکم وقت خوزستان ، از همکاری با او خودداری کرد؛ ولی چندی بعد مظفرالدین شاه در سفر خود به فرانسه در 1315 ق /1897 م ، به مقامات

 

آن کشور قول همکاری داد. این موضوع به عقد قرارداد غیرمنصفانة 1318 ق /1900 م فرانسه و ایران (مشهور به قرارداد دمورگان ) انجامید و بر اساس آن ، امتیاز انحصاری هر نوع تحقیق و کاوش باستان شناسی در ایران به فرانسویان داده شد (موسوی ، ص 7).

 

دمورگان از پاییز 1315 ق /1897 م تا تابستان 1329 ق /1911 م ، سرپرستی هیئت باستان شناسان فرانسوی را در ایران و بخصوص در ارگ شوش بر عهده داشت . کاوشهای او در 1319ـ1320 ق /1901ـ1902 م به کشف آثار ارزنده ای از دوره های عیلامی شوش انجامید و سند حقوقی مهم دنیای باستان یعنی اِستلِ حاوی قانون نامة حموربی (پادشاه بابل ، حک : 1704ـ1662 ق م ) و استلِ فتح نامة نَرَمسین به دست آمد. قانون نامة حموربی بر سنگ سیاه دیوریتی به ارتفاع 245 سانتیمتر نوشته شده بود و اکنون در موزة لوور نگهداری می شود. در پیشانی یک طرف این تخته سنگ ، تصویر نیم برجسته ای است که شَمَش را در حال اهدای قانون نامه به حموربی نشان می دهد (سارتون ، ج 1، ص 89ـ90). پس از دمورگان ، سرپرستی هیئت باستان شناسان فرانسوی در شوش به ترتیب با شل ، نخستین مترجم و ناشر قانون نامة حموربی ، دومکنم ، گیرشمن ، استِوْ و پرو بود (موسوی ، ص 8).عبدالغفار نجم الدوله (1255ـ1326) در کتاب سفرنامة خوزستان به کند و کاوهای بی حساب فرنگیان در شوش اشاره می کند و از اولیای دولت می خواهد که از این گونه

 

فعّالیّتها ممانعت کنند. او می نویسد: «آیا رعایای دولتِ ایران هر چند معتبر و مقتدر باشند، ممکن است در خاک فرنگ تیشه بر زمین بزنند، در جایی که از آن بی مصرف تر نباشد؟» (ص 126).

 

در بیست و پنجم مهر 1306 ش ، قرارداد 1318/1900 به طور مشروط لغو شد اما دولت ایران موافقت کرد که فرانسویان در تهران موزه و کتابخانه ای تأسیس کنند، البته به این شرط که ریاست سه دورة متوالی آن را به مدت پانزده سال ، یکی از اتباع کشور فرانسه بر عهده بگیرد (مصطفوی 1329 تا 1334 ش ، ص 400ـ401). به همین منظور، گدار در 1308 ش /1929 برای تأسیس موزه و کتابخانه (موزة ایران باستان و کتابخانة ملی ) به ایران آمد و طرح مقدماتی آن را ریخت . در 1313 ش ، به دستور وزارت معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه ، ساختمان آن آغاز و بعد از سه سال ، در 1316 ش ، رسماً افتتاح شد. این موزه جایگزین موزة قبلی شد، که موزة ملی نامیده می شد و در 1335 ش ، به همت مرتضی قلی خان ممتازالملک و بعضی فرهنگ دوستان آن زمان ، احداث شده بود. پس از افتتاح موزة جدید (که تا چندی قبل موزة ایران باستان نامیده

 

می شد)، اشیای موجود در محل قدیمی به این ساختمان انتقال یافت (همان ،ص 389). در 1337/1918 که ابراهیم حکیمی (حکیم الملک ) وزیر معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه بود، «ادارة عتیقات » تأسیس شد. این تشکیلات تنها برخریدوفروش و صدور عتیقه های کشور، نظارت داشت و امر حفاری و فعّالیّتهای صحرایی باستان شناسی جزو وظایف آن نبود. ریاست این اداره را ابتدا، ایرج میرزا (جلال الممالک ) برعهده داشت و از زمانی که گدار رسماً کار خود را در ایران آغاز کرد، ریاست آن اداره به وی واگذار شد (ملک شهمیرزادی ، ص 408). همچنین در آبان 1309 قانون عتیقات و در آبان 1311 آیین نامة اجرایی آن به تصویب مجلس شورای ملی رسید (همان ، ص 409). با افتتاح موزة ایران باستان در 1316 ش ، ادارة کل عتیقات (بعدها: ادارة کل باستان شناسی ) با اختیارات بیشتر در ساختمان موزة جدید مستقر شد (موسوی ، ص 8ـ9). تا سال 1306 ش /1927، فرانسویان علاوه بر کاوشهای مستمر در شوش به کند و کاو در مناطق دیگر ایران نیز می پرداختند؛ از آن جمله حفاریهای گوتیه در 1320/1902، لامپره در 1321/1903، در تپه های باستانی موسیان ، و تحقیقات پزار در 1332/1913 در سبزآباد بندر بوشهر (که به کشف آجر نوشته های عیلامی انجامید و نشان داد که بندربوشهر کنونی در کنار «لیان »، شهر باستانی عیلام در یک کیلومتری شمال سبزآباد، بنا شده است ) و بالاخره کاوش هرتسفلد در 1307 ش /1928 در پاسارگاد، قابل ذکرند (هرتسفلد، 1908، ج 3، ص 1ـ68).

 

پس از لغو قرارداد 1318/1900 در 1306 ش ، که دورة دوم فعّالیّتهای باستان شناسی در ایران آغاز شده بود، توجه باستان شناسان خارجی به ایران معطوف شد و از 1306 ش تا 1319 ش کاوشهای وسیعی در کشور صورت گرفت . فعّالیّتهای مهم باستان شناسی در این سالها در جدولهای شمارة 1 و 2 و 3 نشان داده شده است .

 

از این جدولها چنین برمی آید که در آن سالها باستان شناسان بیشتر به مناطقِ ماقبل دورة اسلامی توجه می کردند و جز کاوشهای شهرهای قدیم ری و نیشابور، تا آغاز جنگ جهانی دوم کاوش مهم دیگری در حوزة فرهنگ و تمدن اسلامی ایران انجام نشد. همچنین با وجود فعّالیّتهای مستمر باستان شناسان خارجی ، باستان شناسی در ایران ، همچنان ناشناخته بود و متخصصان ایرانی نیز اندک بودند. لذا در این دوره فعّالیّتهای اساسی به دست ایرانیان صورت نگرفت . گفتنی است که اولین گروه دانش آموختگان رشتة باستان شناسی در 1320 ش

 

از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدند (ملک شهمیرزادی ، ص 374). از تحقیقات مستقل متخصصان ایرانی تا 1320 ش ، به کاوش علی حاکمی در 1313 ش در تپة باستانی حسنلو در نقدة آذربایجان غربی ، و ادامة کاوش تخت جمشید از 1318 ش به وسیلة عیسی بهنام و علی سامی ، می توان اشاره کرد (معصومی ، ص 27، 46). از 1320 ش تا 1343 ش ، زمان تشکیل وزارت فرهنگ و هنر و انتقال تشکیلات باستان شناسی به آنجا، سومین دورة فعّالیّتهای باستان شناسی در ایران آغاز می شود. بررسیها و کاوشهای مهم باستان شناسی در این دوره به صورت جدولهای 4 و 5 و 6 نشان داده شده است .

 

بعضی از فعّالیّتهای باستان شناسی دورة سوم که در این جدولها ذکر شده است ، در دورة چهارم فعّالیّتهای باستان شناسی در ایران از 1343 ش تا 1357 ش ، با عنوان پژوهشهای ادامه دار، استمرار یافت و برخی نیز متوقف شد. با تأسیس وزارت فرهنگ وهنر در خرداد 1343 و الحاق ادارة کل باستان شناسی به آن ، فعّالیّتهای دورة چهارم آغاز شد و تا شروع انقلاب اسلامی ادامه داشت . با ادغام ادارة فرهنگ عامه و ادارة کل باستان شناسی ، «ادارة کل باستان شناسی و فرهنگ عامه » شکل گرفت (ملک شهمیرزادی ، ص 413)، ولی در آذر 1351 به دو مرکز باستان شناسی و مردم شناسی تفکیک شد. بررسیها و کاوشهای مهم باستان شناسی در

 

دورة چهارم به صورت جدولهای 7 و 8 و 9 و 10 نشان داده شده است .

 

باستان شناسی در ایران پس از 1357 ش ، دورة پنجم فعّالیّتهای باستان شناسی . بعد از انقلاب اسلامی ، فعّالیّتهای باستان شناسی نیز تغییراتی یافت . مرکز باستان شناسی ایران ، که پیش از آن از مراکز تحقیقاتی وابسته به وزارت فرهنگ و هنر بود، به وزارت فرهنگ و آموزش عالی پیوست و باوجود نارساییهای موجود، از توقف فعّالیّتهای باستان شناسی جلوگیری کرد. در این سالها باستان شناسان و متخصصان ایرانی به فعّالیّتهای پراکندة صحرایی دست زدند. نقایص تشکیلاتی و تعدد مراکز تصمیم گیری دربارة میراث فرهنگی سبب شد تا طرح ادغام اداره ها و سازمانهایی که در زمینه های مختلف حفظ آثار فرهنگی فعّالیّت می کردند، به تصویب هیئت دولت و مجلس برسد و در 1366 ش تشکیلات واحدی به نام «سازمان میراث فرهنگی کشور» وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی به وجود آید. این سازمان از 1371 ش تابع وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شد. مرکز باستان شناسی ایران نیز با عنوان «مدیریت پژوهشهای باستان شناسی » به فعّالیّت خود ادامه داد و حوزه های برنامه ریزی و اجرا هم که قبلاً در مرکز باستان شناسی ایران متمرکز بود، از یکدیگر جدا شد.

 

برخی از فعّالیّتهای مهم باستان شناسی در ایران در دورة پنجم در جدول 11 نشان داده شده است .

 

2) باستان شناسی در کشورهای مهم اسلامی .

 

الف ) مصر . مصر و حوزة رود نیل سرزمین کهن اسلامی است که از دیدگاه باستان شناسی اهمیت فراوانی دارد. از قرن دهم / شانزدهم ، که هِلْفریش به مصر رفت و نتایج سفر خود را در 987/1579 منتشر کرد، توجه اروپاییان به آنجا جلب شد.

 

مصرشناسی از زمان ورود ناپلئون به این سرزمین پایه ریزی شد و محققانی که او را تا این کشور همراهی کرده بودند، بانیان تحقیقات گسترده ای در آنجا شدند. ناشناخته بودن زبان و خطوط مصریان باستان مانع بزرگی بر سر راه مطالعات و شناخت ادوار قدیم و تمدنهای باستانی در کرانه های رود نیل بود؛ تا آنکه بوشار، یکی از افسران ارتش ناپلئون ، تصادفاً در حومة شهر الرشید به وجود سنگ سیاه بازالتی پی برد. این کتیبة تاریخی معروف به روزتا (حجرالرشید)، که حاوی کتیبه ای با خطوط هیروگلیفی (تصویری )، دموتی (عمومی : نوعی خط خلاصه نگاری که بعد از خط مذهبیِ هیراتی وضع شد) و یونانی ، و یادگار دورة فرمانروایی بطلمیوسیان (196 ق م ) است ، بعدها به دست انگلیسیان افتاد و به موزة بریتانیا منتقل شد. ابتدا یانگ ، فیزیکدان شهیر انگلیسی (1773ـ1829 م )، رمز خطوط این کتیبه را گشود و بر اثر کوششهای شامپولیون فرانسوی بود که قرائت شد (فریدریش ، ص 24ـ26).

 

کاوشهای علمی باستان شناسی در مصر، در آغاز نیمة دوّم قرن نوزدهم به کوشش ماریت فرانسوی ، بنیانگذار موزة قاهره ، آغاز شد. او از منطقة باستانی ممفیس ، در نزدیکی قاهره ، آثار بسیاری کشف و به موزه های لوور و قاهره منتقل کرد. در 1297/1880، پِتْری ، باستان شناس و مصرشناس انگلیسی ، کاوشهای مهم و گسترده ای را در مناطق باستانی مصر علیا مانند فیوم ، نَقَدَه و قفط آغاز کرد که تا 1314 ش /1935 م ادامه داشت . لاوئر و فیرت ، هِرَم ایمحوتپ منجم و معمار و پزشک مشهور مصر (ح 3150 ق م ) و وزیر شاه زوسر و طراح هرم پلکانی سقاره ، را که نمونة شگفت انگیز معماری سلسله های قدیم است ، از درون خاک بیرون آوردند و ماسْپِرو و زکی سعد آثار باشکوه دوران حکومت پادشاهان سلسلة اول را، که با تکامل خط هیروگلیف همزمان بود، در سقاره در مصر سفلی ، کاویدند. بروگش در 1299 ق /1881 م ، دخمة دیرالبَحری را در نزدیکی طیوه (تِبِس ، در 560 کیلومتری قاهره ، در نزدیکی آبادیهای کنونی کَرَنْک و الاَ ْقصُر )، کشف کرد و از آنجا حدود چهل جسد مومیایی شدة فراعنة مصر از زِتوس تا رامسس دوم (حک : 1292ـ1225 ق م )، به دست آمد. در 1301 ش /1922 م کارتر، باستان شناس انگلیسی ، در دخمة «توت عنخ آمون » (فرعون مقتدر سلسلة هجدهم ، حک : 1346ـ1334 ق م ) در مصر علیا گنجینة عظیمی یافت (کارتر، مواضع مختلف ). همچنین کوششهای باستان شناسان مصری از جمله زکریا قنیّم ، در 1324 ش /1945 م برای راهیابی به هرم نو یافته ای در سقاره و زکی نور در همان سال برای شناسایی مدخل هرم خئوپس ، از اهرام ثلاثه ، قابل ذکر است (جیمز، ص 30ـ41).

 

ب ) عراق . به عقیدة باستان شناسان ، بین النهرین یکی از مراکز مهم استقرار فرهنگها و تمدنهای باستانی ، مانند سومر، بابل و آشور است . تا چند سده قبل ، بیشترین آگاهیها دربارة این سرزمین از کتب عهدین به دست می آمد (رجوع کنید به ادامة مقاله : باستان شناسی و مصادیق قصص کتب آسمانی ). از قرن دهم / شانزدهم سیّاحان اروپایی به این سرزمین قدم گذاشتند. مشهورترین آنها دلاّ واله بود که بعضی از لوحه های حاوی خطوط میخی را از شهر کلدانی اور (مُقَیَّر امروزی ) به اروپا برد. تأسیس شعبة شرکت (کمپانی ) هند شرقی در بصره و بغداد، که ورود انگلیسیها به خاورمیانه را در پی داشت ، اروپاییان علاقه مند به جمع آوری اشیای عتیقه را نیز متوجه عراق کرد.

 

در 1222 ق /1807 م ریچ ، رایزن انگلستان در بغداد، نخستین کسی بود که به یک نقش برجستة آشوری اشاره و امکان حفاری را در قویون جیک ، در نزدیکی موصل ، اعلام کرد. ولی بوتا، دبیر اول فرانسه در موصل ، اولین کاوش باستان شناسی را در بین النهرین آغاز کرد. فعّالیّت وی در دو شهر قویون جیک و دورْشرّوکین (خُرساباد * کنونی )، در هجده کیلومتری شمال شرق موصل ، به کشف قصر سارگُن دوم (پادشاه آشور، حک : 722ـ 705 ق م ) منجر شد. در 1261 ق /1845 م لایارد انگلیسی خرابه های شهر نینوا، پایتخت آشور، را خاکبرداری کرد. او در 1266 ق ـ1267/ 1849ـ1850 م همچنان به جستجو و کاوش ادامه داد تا آنکه کتابخانة آشوربانی پال (شاه آشور، حک : 668ـ633 ق م ) را کشف و بسیاری از الواح گلی به دست آمده از آن را به موزة بریتانیا منتقل کرد (رجوع کنید به ادامة مقاله : باستان شناسی و مصادیق قصص کتب آسمانی ). کشفیات مهم این دو باستان شناس بعدها مبنای علم آشورشناسی شد (لوید، مواضع مختلف ).

 

 

 

 

 

همچنین کاوشهای دوسارزاک در 1294ـ1299 ق /1877ـ 1881 م در منطقة تِلّْوْ (محوطه باستانی لاگاش ؛ شهر قدیم سومری ) تمدن سومری را که دو هزار سال به فراموشی سپرده شده بود، دیگر بار به یاد آورد. کلدوی در 1317 ق /1899 م کاوش شهر بابل را آغاز کرد که در نتیجة آن دروازة معروف ایشتار (عشتر)، از خدایان قوم سومِر و اَکَد، کشف شد. هیلپرشت در 1318 ق /1900 م منطقة نِفِر شهر قدیم بابل و مشهور به شهرکاتبان سومری ، را کاوید و الواح گلی و کتیبه های بسیاری یافت . سپس آندره آ در 1321 ق /1903 م در شهر آشور، و هال در 1337 ق /1918 م در شهر اور حفریاتی کردند و چند سال بعد، وُولی در ادامة کار هال گنجینة معروف گورستان شاهی اور را کشف کرد. کاوش بریدوود در 1327 ش /1948 م در جارمو، 45 کیلومتری شهر کرکوک ، که فرضیة تقسیمات ادوار پیش از تاریخی خود را بر اساس آن بنا نهاد و نیز کاوش سولکی در غار شانیدَر، در درّة رواندوز کردستان عراق ، که به کشف آثار استقرار عصر پارینه سنگی جدید در آن منجر شد، اهمیتی خاص دارد (همان ، مواضع مختلف ).

 

ج ) ترکیه . نخستین بار در 1274 ق /1857 م ، نیوتن انگلیسی از طرف موزة بریتانیا در شهر باستانی هالیکارناس ، در ساحل جنوب غربی آسیای صغیر، به حفاری پرداخت . سپس شِلیمان در 1287/1870، منطقة باستانی حصارلیک را، در شمال غربی بخش آسیایی ترکیه ، حفاری کرد و معتقد بود که شهر قدیمی تروا در کنارة خرابه های آن قرار دارد. او در اثنای کار به گنجینه ای دست یافت که آن را گنج افسانه ای پریام ، آخرین فرمانروای تروا، می پنداشت . چند سال بعد، باستان شناسان آلمانی به سرپرستی هیومَن در 1295/1878، شهر باستانی پرگاموس (برغمه * ) را، در غرب ترکیه ، که در 250ـ170 ق م ساخته شده بود، خاکبرداری کردند. آنگاه انجمن شرق شناسی آلمان به سرپرستی وینکلر منطقة باستانی بُغاز کوی (هتوشش ) را در 150 کیلومتری شرق آنکارا، که روزگاری پایتخت حِتّیان در آن قرار داشت ، کاوید. حفاریهای وسیع و مهم این باستان شناسان به کشف هزاران لوح گلی به خطّ میخی حتّیایی انجامید. از کاوشهای کول تپه ، در شرق آناطولی مرکزی ، و آلی سرهیوک آثاری از هزاره های چهارم تا سوم پیش از میلاد به دست آمد و کاوش وولی و لاورنس در شهر باستانی کرکمیش ، پایتخت دولت حِتّی ؛ در مرز سوریه و ترکیة کنونی ، اطلاعات ارزنده ای را از این تمدن باستانی در اختیار محققان گذاشت (گارنی ، مواضع مختلف ). از دیگر تمدنهای کهن و موردتوجه باستان شناسان ، تمدن اورارتو در حوزة شرق ترکیه (آناطولی ) بود که مرکز حکمروایی آنان ، در سده های آغازین هزارة اول ق م ، مناطق اطراف دریاچة وان بود. هوت و بِلْک در 1305 ـ 1306 ق / 1888 ـ 1889 م خرابه های دژ توپراغ قلعه را (پایتخت «روسا»، شاه اورارتو) خاکبرداری کردند و از 1335 ق /1916 م به بعد بود که باستان شناسان روسی و آلمانی دربارة قوم و فرهنگ اورارتو به جستجو پرداختند (پیوتروفسکی ، ص 18ـ21).

 

د) اردن ـ فلسطین . سرزمینِ مقدس مسلمانان ، مسیحیان ، یهودیان و گاهوارة قدیمیترین تمدنها و فرهنگها در شرق نزدیک ، فلسطین است که از روزگار باستان ، شرق و غرب را به هم می پیوست . فلسطین ، با سابقة نه هزار ساله ، یکی از نخستین خاستگاهها و زیستگاههای بشر بر روی زمین است و پیشینه ای به قدمت «گنج درّة » هرسین در کرمانشاهان ایران و جارموی بین النهرین دارد.

 

این سرزمین در هزارة سوم ق م ، زیر نفوذ اقوام سامی و دریانوردان فنیقی بود و در هزارة دوم ق م بخشی از قلمرو فرمانروایی حِتّی به حساب می آمد. سپس پادشاهان آشور: سارگن دوم ، آشوربانی پال و بُختنصر (نبوکد نصر؛ از فرمانروایان دورة بابل نو، حک : 604ـ562 ق م ) فلسطین و بیت المقدس را تصرف کردند.

 

اشمیت ، نخستین گزارش تفصیلی را در بارة فلسطین در قرن نهم ه /پانزدهم م انتشار داد. با این حال ، دوسولسی ، اولین باستان شناسی بود که در 1280 ه /1863 م در این سرزمین به کاوشهای علمی پرداخت . او آرامگاه شاهان یهود را در نزدیکی بیت المقدس کشف و خاکبرداری کرد و اشیای به دست آمده را از آن به موزة لوور منتقل ساخت . دو سال پس از تأسیس بنیاد تحقیقات فلسطین در 1282 ه /1865 م ، وارِن ، افسر انگلیسی ، در بیت المقدس کاوشهای گسترده ای انجام داد و معبدی یافت که به عصر سلیمان تعلق داشت ، و آنگاه دژ نظامیِ عهد مَکّابیان را، طایفه ای از قوم یهود در 167 ق م ، در منطقة تلّ فول (یا جیبیه ) خاکبرداری کرد. در آن سالها کلرمون گانو، کارمند رایزنی فرانسه در فلسطین ، سنگنبشتة معروف به مِشا را (پادشاه موآب ، در شرق بحرالمیت ، ح 850 ق م ) کشف کرد که حاوی کتیبه ای از ادوار باستان بود. سپس در 1287 ه /1870 م آن را به موزة لوور انتقال داد. در اواخر قرن نوزدهم ، با ورود پتری به فلسطین ، باستان شناسی در این سرزمین به مرحلة تازه ای قدم گذاشت . او در تلّ حِصی ، در جنوب غربی فلسطین ، به کاوش پرداخت و نتایج مهمی به دست آورد. مهمترین و قدیمترین محل باستانی فلسطین ، اریحا متعلق به 7800 ق م در سالهای 1331 ش / 1952 م تا 1337 ش / 1958 م کشف و ادوار میانه سنگی و نوسنگی در آنجا شناخته شد. در دهة 1309 ش / 1930 م باستان شناسان پیرو مکتب انگلیسی باستان شناسی مصر، که پتری بنیانگذار آن بود، در فلسطین ، نوار غزّه و درّة رود اردن کاوشهای بسیاری کردند؛ آنگاه محققان باستان شناس امریکایی با کاوش در تلّ عجّول (غزّة کهن ) و تلّ جِمّه (جیرار کهن ) در جنوب غزّه و تّل فرح ، انتدون و بطرا در درة اردن ، فعّالیّتهای باستان شناسی را در فلسطین و اردن گسترش دادند. همچنین هیئت مشترکی از باستان شناسان انگلیسی و امریکایی در فلسطین در سالهای 1310 ش /1931 م تا 1314 ش /1935 م ، در سامره به سرپرستی کراوفوت و سالهای 1311 ش /1932 م تا 1317 ش /1938 م ، در لاخیش (تلّ دوُیر امروزی در اسرائیل ) به سرپرستی استارکی ، به کاوشهای گسترده ای پرداختند.

 

از 1329 ش /1950 م به بعد، متخصصان اسرائیلی مقیم فلسطین کاوشهای باستان شناسی را ادامه دادند و پس از آنکه در 1346 ش /1967 م اسرائیلیان بخش قدیمی شهر بیت المقدس را اشغال کردند، قسمتهایی از شهر قدیم ، از جمله دیوار قدیمی شهر از دورة هرودی و برج داود و دروازة یافا * ، خاکبرداری شد (آلبرایت ، ص 26 ـ 29).

 

کاوشهای هیئت فرانسوی به سرپرستی ژان پرو در حوالی تپه های باستانی مجاور دریاچة حوله ، در شمال شرقی فلسطین ، که از 1335 ش /1956 م آغاز شد به کشف آثار مهمی از ادوار ماقبل تاریخ انجامید. کاوش گلوئک انگلیسی در تپة باستانی تلّ امّ حَمَدالغربی ، در درّة رود اردن ، آثاری از دورة دوم عصر مفرغ (اوایل هزارة دوم ق م ) به دست داد و هورس فیلد و مورِی ، جِرَش (گِراسای باستانی ) از شهرهای دکاپولیس ، در کرانة شرقی رودخانة اردن ، و پترا را خاکبرداری کردند و کاوش کرکْبراید در 1337 ـ 1346 ش /1958 ـ 1967 م در نزدیکی پترا به کشف تمدن نوسنگی از هزارة هفتم ق م منجر شد، که در زیر آثار دورة نبطی قرار داشت (همانجا).

 

ه ) سوریه ـ لبنان . این دو کشور، گرچه امروزه جزو سرزمینهای اسلامی اند، اما آثاری از فرهنگ غیرشرقی نیز دارند. از شمالیترین نقطة ساحل شرقی مدیترانه یعنی مناطق باستانی تلّ عَطْشانهِ و انطاکیه (در ترکیة امروزی ) تا حوالی شهر قدیم تلّ دویر، جنوب نوار غزّه ، آثار باستانی و تاریخی بسیاری وجود دارد که بقایای آبادیها و شهرهای ویران شده است . در گذشته ، این حوزه بیشتر تحت سیطرة اقوام فنیقی ، اولین دریانوردان شناخته شده در تاریخ بود و فنیقیها دو بندر مهم خود، بوبلوس (بیبلوس ، امروزه : جِبیل ) و صور را در سواحل لبنان بنا کرده بودند. در جبیل ، از میان سنگهای ساحل ، نمونه ای از سفالها جمع آوری شده که وولی در 1302 ش /1923 شرح آن را در کتاب > سفالهای جبیل قدیم < آورده است . در 1948 دونان فرانسوی نیز گزارش مقدماتی حفّاریهای جبیل را منتشر کرد. ادامة کاوش در جبیل ، روشن ساخت که چندین طبقة باستانی از دوره های فلز جدید، مفرغ قدیم و آشور قدیم و میانه بر روی هم قرار گرفته است . کشف کتیبة سنگی حیرام (فرمانروای جبیل در قرن 13 ق م ) در 1303 ش /1924 و قرائت آن ، فهمِ متون میخی فنیقی دیگر را هم آسان کرد (گیلبرت ، ص 174ـ176).

 

کاوشهای علمی در سوریه در 1326/1908، با حفاریهای هوگارت در تلّ احمر آغاز شد. امّا مهمترین تحقیقات در تاریخ باستان شناسی سوریه ، کاوش باستان شناسان فرانسوی در 1929 م در رأس شَمْرَه ، نزدیک شهر باستانی اوگاریت ، در شمال لاذقیه * ، بود که ضمن کار تعدادی الواح گلی به خط میخی اوگاریتی به دست آمد و به کوشش باوئر رمزگشایی شد؛ این نوع کتابت متأثر از خط آرامی بود و از خانوادة خطوط سامی است ، ولی برخلاف خطهای دیگر این خانواده ، همچون اکدی ، بابلی و آشوری ، خطی الفبایی است که دارای سی حرف و فاقد شناسه است (فریدریش ، ص 86ـ87). این کشف مهم ، مشکل قرائت بسیاری از الواح به دست آمده از تلّ نیراب را نیز از میان برداشت . همچنین کاوش مالون انگلیسی در تلّ حَلَف در 1329/1911 تا 1331/1913 و 1306 ش /1927 و تلّ براک در 1317 ش /1938، و کاوش باستان شناسان فرانسوی به سرپرستی پارو در تلّ ماری (تلّ حریری ) در 1312 ش /1933، قرابت تمدن این مناطق را با تمدنهای باستانی بین النهرین مشخص کرد. در تلّ براک ، در شمال درة خابور و مجاور یکی از سرچشمه های فرات ، نیز معبدی باستانی کشف شد (ح 3000 ق م ) که با دورة متأخر تمدن اوروک (در تورات ، سفر پیدایش ، 10، 10: اِرِک ، اِرِخ ؛ شهر قدیم سومری در جنوب بابل ذکر شده ؛ وَرکای امروزی ) و العبید و جِمْدِت نَصْر، در بین النهرین ، همزمان است (لوید، ص 76). از تحقیقات مهم باستان شناسی در سوریه کاوش محوطة باستانی لیلان است که به کشف آثار تمدنهای دورة متأخر «عبید شمالی » و شهر مهمی از دورة آشور (زمان پادشاهی شَمشی اَداد اوّل ) انجامید. باستان شناسان فرانسوی در 1167/1753 شهر باستانی تدمر و در دهة 1338/1920، شهر دورا ـ ائوروپوس ، در شمال تدمر، را کاویدند و از اسناد به دست آمده که به خط پهلوی اشکانی و ساسانی بر روی پوست بود، معلوم شد که محوطة اخیرالذکر شهری آباد در دوران اشکانی بوده است (باوئر، ولز، راستوتسف ، مواضع مختلف ).

 

و) پاکستان (شبه قارة هند) . تمدنهای باستانی مستقر در کنارة رود سندِ درة هند و بلوچستانِ پاکستان ، اکثراً متعلق به عصر مفرغ و هزارة سوم ق م ، بوده و دارای ویژگیهای بومی و محلی است . در روزگار باستان ، شهرنشینی در این منطقه رونق بسیار داشت و شهرهای بزرگی چون هاراپا، موهنجودارو و چان هودارو در آن زمان بنا شد. علاوه بر آن ، در دوره های تاریخی و اسلامی نیز این منطقه محل تجمع تمدنهای یونانی ، ایرانی ، کوشانی ، بودایی و گورکانی بوده است . شنی و بُنِرجی ، باستان شناسان هندی نخستین کسانی بودند که به پژوهش در محوطه های باستانی هند و پاکستان پرداختند. سپس در اواخر قرن دوازدهم / هجدهم ، جونز، مستشرق و زبان شناس انگلیسی و بانی «انجمن تحقیقات آسیایی بنگال »، تحقیق در شبه قارة هند را دنبال کرد. سپس مارشال انگلیسی از 1331/1912 تا 1310 ش /1931 به کاوش شهر باستانی تکسیله ، در نزدیکی مرز پاکستان و افغانستان ، پرداخت . او در 1300 ش /1921 کاوشهای شهرهای موهنجودارو و هاراپا را آغاز کرد و ویلر در 1323 ش /1944 آن را ادامه داد. آنگاه در 1338 ش /1959 هیئتی فرانسوی به سرپرستی کاسال دو منطقة باستانی اَمری و ماجومدار را کاوید، و در دهة 1339 ش /1960 میلادی بود که توچی دربارة آثار بودایی و مناطق کوشانی ـ بودایی درة سند تحقیقاتی انجام داد (وارد، مواضع مختلف ).

 

ز) افغانستان . این سرزمین در دوره های مختلف تاریخی بیشتر کانون تجمع فرهنگهای ایرانی ، کوشانی و هندی بود و روزگاری هم از حوزه های فرهنگی ایران به شمار می رفت . فوشه فرانسوی از اولین کسانی بود که در زمان پادشاهی امان اللّه خان ، کار باستان شناسی را در این کشور آغاز کرد. سپس گدار به مطالعة بناهای تاریخی و اسلامی در منطقة بامیان و شمال کابل پرداخت . آنگاه با ادامة کاوش ِ هیئت باستان شناسی فرانسوی در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم ، شهر لشکربازار خاکبرداری شد. پس از آن کاسال بین سالهای 1330 ـ 1337 ش / 1951 ـ 1958 در منطقة موندی گاک ، در جنوب غربی کابل یکی از مراکز استقرار تمدنهای هزارة سوم تا اول ق م ، به کاوش پرداخت . شلومبرگر نیز در 1332 ـ 1336 ش /1953 ـ 1957 محوطة دورة کوشانی سرخ کُتل را کاوید (اُبویر، مواضع مختلف ).

 

3) باستان شناسی در کشورهای اسلامی تازه استقلال یافتة آسیای میانه (جمهوریهای پنجگانه ).

 

فعّالیّتهای باستان شناسی در سرزمین اتحاد جماهیر شوروی (سابق ) که بیشتر، خود متخصصان آن کشور انجام داده اند و نتایج آن نیز اغلب به زبان روسی چاپ و منتشر شده است ، به آسانی قابل بررسی نیست . از نتیجة کاوشهای باستان شناختی در این کشور می توان دریافت که قسمتی از آثار به دست آمده با آثار ایرانی وجوه مشترک فرهنگی دارد و مجهولات تاریخ گذشتة کشورمان را روشن می سازد.

 

الف ) جمهوری ترکمنستان . در آسیای مرکزی ، نزدیکترین کشور به ایران است که هفتاد درصد آن را صحرای قراقوم اشغال کرده است (فرامکین ، ص 207). اغلب تمدنهای کهن ، محوطه ها و تپه های باستانیِ حاشیة جنوبی قراقوم ، در نزدیکی خاک ایران قرار دارد. ترکمنستان یکی از گذرگاههای مهاجران آریایی برای رسیدن به فلات ایران بوده است همچنین می توان این کشور را خاستگاه قوم پارت دانست که نخستین پایتخت شاهان اشکانی ، یعنی نسا (در اوستا: نِسایا رجوع کنید به برهان ، ج 4، ص 2136، حاشیة 4، به نقل از پورداود)، در آنجا قرار دارد؛ اوکلادنیکف ، قدیمیترین آثار این کشور را متعلق به منطقة خشک و بی حاصل کراسنوودسک ، در ساحل شرقی دریای خزر، می داند. بیشتر آثار به دست آمده از غارهای دم دم چشمه و جبل ، در جنوب این منطقه ، باقیمانده از دوره های میانسنگی و نوسنگی است و در نتیجة آزمایش رادیو کربن بر روی آثار غار جبل ، پیشینة آن به 6270 ق م می رسد (فرامکین ، ص 210). از مناطق باستانی دیگر ترکمنستان ، دو تپه در نزدیکی روستای آنائو ، در 12 کیلومتری جنوب شرقی عشق آباد است که یک هیئت امریکایی به سرپرستی پمپلّی آنرا در 1322 ـ 1323/1904 ـ 1905 کاوید و قدیمیترین دورة تمدنی را در آن از هزارة نهم ق م تشخیص داد (بلنیتسکی ، ص 63). یکی دیگر از محوطه های باستانی مهم ترکمنستان که به عصر آغاز کشاورزی (تولید غذا) و نوسنگی تعلق دارد، جیتون در 30 کیلومتری شمال غرب عشق آباد و حاشیة صحرای قراقوم است . کافتین در 1331 ش /1952 م برای اولین بار این محوطه را کاوید و ماسون تحقیقات او را ادامه داد. در کاوش جیتون ، 35 واحد مسکونی از خشت خام و بلوکهای گل رس خاکبرداری شد که از قدیمیترین نمونه های معماری به دست آمده در آسیای میانه به شمار می رود. تمدن جیتون را با تمدنهای اولیة جارمو و عبید در بین النهرین قابل مقایسه دانسته اند. از نقاط باستانی مهم دیگر در ترکمنستان ، نمازگاتپه و قره تپه است که حاوی نشانه هایی از فرهنگهای عصر کشاورزی تا ادوار مس و مفرغ است . بوکینیتچ ، کاوش را در نمازگاتپه (در جنوب شرقی عشق آباد و در فاصلة سی کیلومتری خاک ایران ) از 1339/1920 آغاز کرد. او پژوهشهای خود را به چگونگی روشهای آبیاری در دوران اولیة تولید غذا معطوف داشت . سپس ماروشچنکو در 1309 ش /1930 کاوش را در نمازگاتپه دنبال کرد، اما این کافتین بود که در آغاز سال 1329 ش /1950 م ، توانست گسترش دورانهای پیش از تاریخ و تسلسل آنها را در آن منطقه بیان کند. (مجیدزاده ، ص 2ـ3) و در 1331 ش /1952، با تغییراتی در طبقه بندی آنو که این محوطه را به چهار دورة باستانشناختی تقسیم می کرد، نمازگاتپه را به شش طبقه تقسیم کرد. دورة نمازگا شامل محدودة زمانی اواخر هزارة پنجم تا حدود هزارة دوم ق م است (فرامکین ، ص 211). کاوشهای گستردة ماسون بعد از 1344 ش /1965 م نیز در آلتین تپه ، در نزدیکی دهکدة مینا در غرب رودخانة تجن ، به کشف آثار یک جامعة پیچیدة شهری از عصر مفرغ قدیم در دامنة ارتفاعات کوپِت داغ ، سلسله جبال حدفاصل ترکمنستان ـ خراسان ، انجامید (مجیدزاده ، ص 2ـ3). آلتین تپه قطعاً نمایانگر عناصر فرهنگی جیتون است و قدیمیترین سفالهای به دست آمده از این تپه ، عمدتاً با نقشهای هندسی تزیین شده است (فرامکین ، ص 221).

 

یکی از مهمترین محلهای باستانی حوالی درة مُرغانا (مرغیانه )، منطقة یازتپه در شمال شرق مرو است . ماسون در بارة این منطقه بدقت مطالعه کرد و به مقایسة گاهنگاری مرغیانه با هاراپا، ایران ، افغانستان ، خوارزم ، باختر، سغد و جز آن پرداخت . یازتپه در قرن چهارم ق م بر اثر کم آبی ، متروک شد. پایتخت مرغیانا در اواسط هزارة اول ق م ، شهر مشهور مرو بود. این شهر هم مانند نسا، بعد از دورة ساسانی همچنان به حیات خود ادامه داده است و شواهدی وجود دارد که آیین بودا نیز در این منطقة زردشتی مذهب ، نفوذ داشته است (فرامکین ، ص 224، 233، 236).

 

ماسون ، کاوشگر شهر باستانی نسا، معتقد است ، این شهر از زمانی که مهرداد اول (171 ق م ) آن را بنا کرد تا انقراض دولت پارت (227) آباد بود. نسا که در دوازده کیلومتری شرق عشق آباد و نزدیک روستای بَجیر قرار دارد، شامل دو بخش نسای قدیم و نسای جدید است . نسای جدید شهری محصور و دارای گورستانهای بسیار است که در اواسط قرن سوم میلادی متروک شد و نسای قدیم مشتمل بر اقامتگاه شاهی ، یک شهر محصور شامل قصرها و نیایشگاهها و آرامگاههای شاهان پارت است (بلنیتسکی ، ص 108؛ فرامکین ، ص 231).

 

ب ) جمهوری ازبکستان . این کشور شامل دو بخش خوارزم و منطقة خودمختارِ قراقالپاق است . در 1317 ش /1938 م اوکلادنیکف غار تِشیک تاش (از دورة موستری ، منسوب به غار موستیه در شهر دوردونی فرانسه ، ح 25000 ق م ) را در جنوب ازبکستان کشف کرد و مقدار زیادی ابزار و آلات سنگی و بقایای اسکلت پسر جوانی را از تیرة انسانهای نئاندرتال که با شاخ بز کوهی وحشی پوشیده شده بود، از زیر خاک بیرون آورد (فرامکین ، ص 176؛ ماسون و ساریانیدی ، مواضع مختلف ).

 

دنیک در 1306 ش /1927 م ، نخستین بار شهر ترمذ قدیم ، در ده کیلومتری ترمذ کنونی ، را کاوید. ادامة حفاری در 1307 ش /1928 به کشف گورستانی در سمیرچیه (هفت رود) از قرنهای نخستین میلادی منجر شد (بلنیتسکی ، ص 41). ترمذ که بر سر راه بلخ و سمرقند است ، در دورة اسلامی نیز آباد بود و آثار متعددِ آن در این دوره مطالعه و بررسی شده است . کاوشهای آلبائوم در بالالیک تپه نیز منجر به یافتن آثاری از فرهنگ کوشانی شد. سمرقند جدید، در حاشیة رودخانة زرافشان ، که روزگاری پایتخت امیرتیمور گورکان بود و افراسیاب نامیده می شد، پس از ویرانی شهر قدیم به دست مغول در کنار سمرقند قدیم بنا شد. افراسیاب ، که احتمالاً اولین بنای آن در قرن 6 ق م بوده ، و سپاه اسکندر نیز آن را تخریب کرده بود، در دورة هیاطله (هپتالیان ، هونها) بازسازی شد و به صورت شهری آباد درآمد. کاوش شهر قدیم افراسیاب از 1292 ق /1875 م آغاز شد، ولی شروع کاوشهای علمی دقیق در این شهر از 1337 ش /1958 م و زیر نظر شیشکین باستانشناس روسی بوده است . در این شهر آثار معماری و نقاشیهای دیواری هنرمندانه ای کشف شد که شناخت تاریخ قدیم منطقه را آسان کرد. این نقاشیها عموماً از قرن هفتم میلادی است و در برخی از آنها کتیبه هایی به خط سُغدی وجود دارد. کاوشهای باستان شناسی خوارزم نیز از 1316 ش /1937 م به سرپرستی تولستوف آغاز شد و آثاری از ادوار سنگی تا سلطة هونها بر این منطقه ، دوره های ساسانی ، کوشانی و ادوار مختلف اسلامی ، کشف و مطالعه شد (ماسون و ساریانیدی ، مواضع مختلف ).

 

ج ) جمهوری تاجیکستان . این کشور کوهستانی از بخشهای شرقی ، یعنی ارتفاعات پامیر، و غربی ، شامل مناطق باختر و سغد، تشکیل شده است . پژوهشهای باستان شناسی در تاجیکستان از دهة 1309 ش /1930 م در مقیاس وسیعی آغاز و منطقة سغد، شمال رشته کوههای حصار و باختر کاوش شد. هر دو منطقة سغد و باختر روزگاری در قلمرو حکومت هخامنشی بود که بعدها به تصرف اسکندر درآمد (فرامکین ، ص 95، 98). بنابر این ، آثار تمدن و فرهنگ ایرانی و یونانی در این کشور دیده می شود. کاوشهای مستمر و منظم باستان شناسی در تاجیکستان در 1325 ش /1946 م توسط «هیئت سغدیان تاجیک » (بعدها با نام «هیئت تاجیک ») که از باستان شناسان بومی تشکیل می یافت ، آغاز شد (همان ، ص 98، 100). به استثنای آثار به دست آمده از صحرای کایراک قومی در شمال غربی تاجیکستان و کافرنیگان (درّة بیشکنت )، که به عصر مفرغ تعلق دارد، بیشتر آثار این عصر از نواحی پامیر شرقی (بدخشان علیا) به دست آمده است (همان ، ص 105). در 1312 ش /1933، به طور تصادفی ، متنی در زرافشان به دست آمد که سند قدیمی و مهم سغدی بود. بر اثر بررسی این سند، مقدار زیادی از همان متنها در مُغ کوه نیز به دست آمد، و همچنین مشخص شد که این سندها متعلق به دیواشتیخ ، آخرین حاکم پنج کنت ، است که در سدة اول هجری به دست اعراب کشته شد. این اسناد، دارای اطلاعات ارزشمندی از وضع اقتصادی و اجتماعی سغد در قرن اول هجری بود. پنج کنت در کنار رود زرافشان (رود سغد کنونی که قسمت اعظم سمرقند را مشروب می کند) قرار دارد و بناهای پراکندة باشکوهی از قرن پنجم میلادی به بعد، در آنجا وجود داشته است . بقایای معماری ، نقاشیهای دیواری ، تندیسهای گِلی و گچبریها از قرون اول و دوم هجری در این منطقه ، نشانگر نوع زندگی زنان و مردان سغدی و اسطوره ها و عقاید آنان است (فرامکین ، ص 120ـ121، بلنیسکی ، ص 186ـ187).

 

د) جمهوری قرقیزستان . سرزمین کوهستانی قرقیزستان به سبب وضع جغرافیایی خاص خود، از دیرباز مردمانِ دامدار و چادرنشین را در خود جای داده است . برنشتام ، یکی از پیشگامان مطالعات باستان شناسی در قرقیزستان ، معتقد است که سکاها (سیتها)، هونها و ووسونهایی که در خاورمیانه و خاورنزدیکِ باستان مستقر بودند، از این منطقه برخاستند. نشانه های اقوام سکاها را در دنیای باستان در دوردست ترین نقطة قرقیزستان یعنی نواحی کوهستانی تین شان و تالاس (طراز) می توان یافت . این اقوام بعدها به آسیای مرکزی تا فلات ایران و حتی حوزة زاگرس راه یافتند. با اینهمه ، هنوز مشخصات این قوم باستانی ، خصوصاً در هزارة دوم و اوایل هزارة اول ق م ، چنان آشکار نیست تا بتوان تصویر روشنی از اوضاع سیاسی و فرهنگی آنان به دست آورد . از طرفی چون قرقیزستانِ باستانی را اقوام کوچ نشین تشکیل می داد، از روستا و شهر اثری در آنجا نمی توان یافت و اغلب اطلاعات از درون گورها یا گورکانها (مجموعة قبور سکایی ) به دست آمده است (فرامکین ، ص 51، 53،56،58). در 1333ـ1334ش /1954ـ1955م باستان شناسان بومی قرقیزستان جنوبی ، در منطقة قره بولاق از بخش باتکن نهصد گور دست نخورده کشف کردند که اشیای به دست آمده از آنها، به قرون دوم تا چهارم میلادی تعلق داشت . همچنین درآن منطقه گونه هایی از گورهای نمادین که به گورستانهای باستانی دیگر شباهتی نداشت ، کشف شد که هدف ازایجاد آنها نیز بدرستی معلوم نیست . ولی در 1335ـ1339 ش /1956ـ1960م زادنِپروفسکی باستان شناس که سرپرستی هیئتی را عهده دار بود، در باتکن و لایالیاک (در شیب شمالی رشته کوههای ترکستان ) تعدادی از این گورها را، متعلق به قرون دوم تا چهارم میلادی ، کشف کرد که از درون آنها به جای بقایای استخوانی ، تندیسهای سنگی به دست آمد که نشان می داد احتمالاً صاحبان این قبور دور از محل سکونت خود درگذشته اند و این گورها در نزدیکی سکونتگاهشان ، به یاد آنان حفر شده است (فرامکین ، ص 72ـ73).

 

ه ) جمهوری قزاقستان . وسیعترین جمهوری در آسیای مرکزی است . برنشتام از 1315 ش /1936 م به بعد، کاوشهای گسترده ای در سمیرچیة قزاقستان جنوبی ، در حد فاصل دریاچه های ایسیک گول و بالخاش (بَلْخَش )، انجام داد. در این جمهوری آثاری از عصر پارینه سنگی تحتانی با پیشینة پانزده هزار ساله و آثاری در درة رودخانة اِرتیش ِ علیا از منطقة ناریم متعلق به عصر نوسنگی ، به دست آمده است و در سلسله جبال کاراتو، در جنوب غربی قزاقستان ، آثاری از فرهنگ عصر پارینه سنگی قدیم و آشولی (منسوب به شهر سن آشول در فرانسه ، ح 75000 ق م ) وآندورونووا شناخته شده است (ماسون و ساریانیدی ، مواضع مختلف ). از آنجا که قزاقستانِ دورانِ باستان ، زادگاه اقوام کوچ نشین بود، آثار معماری مهمی از دورة ماقبل تاریخ در آن به دست نیامده است . در این کشور نیز همچون قرقیزستان ، تنها گورستانهای باستانی دامداران کوچ نشین باقی مانده که اشیای ارزشمند درون آنها از دستبرد عتیقه بازان به دور نمانده است . بسیاری از اشیایی که از قزاقستان کشف شده و در موزه های کشورهای مختلف نگهداری می شود، فاقد هویت فرهنگی است . مجموعة نفیس پطر اول در موزة ارمیتاژ نیز از انواع آثاری است که از این جمهوری و جنوب سیبری به طور اتفاقی به دست آمده است . کاوش مؤسسة IIAE و باستان شناسان بومی همچون قدیربایف و اورازبایف در قزاقستان مرکزی و گورستان تاسمولا که دست نخورده باقی مانده بود، موجب کشف مجموعة ارزنده ای از قرن هفتم ق م شد. مجموعة سکایی به دست آمده از درة چیلیک تین ، در قزاقستان شرقی ، نیز از گنجینه های ارزندة اواخر عصر مفرغ است (همان ، مواضع مختلف ).

 

4) باستان شناسی و مصادیق قصص کتب آسمانی .

 

قرآن کریم ، بسیاری از حوادث اقوام گذشته را در قالب داستان بیان کرده است . توصیه های مکرر آن به مطالعه و اندیشه در احوال مردم تمدنهای پیشین و پندآموزی از آنها، شاید یکی از علتهای اصلی توجه به علم باستان شناسی در سرزمینهای اسلامی باشد. کوششهای باستان شناسان برای یافتن مصادیق تاریخی اسطوره های مذهبی کتب مقدس ، در شناساندن مفاهیم قصص قرآنی نیز سودمند بوده است ؛ زیرا بسیاری از قصص قرآنی ، در کتابهای آسمانی قدیم نظیر عهد عتیق و عهد جدید ثبت شده و بسیاری از آنها نیز سینه به سینه تا زمان ظهور نبی اکرم صلی اللّه علیه وآله وسلّم رسیده است . در قرآن کریم و کتابهای آسمانی بارها از بسیاری شهرهای باستانی پنهان در زمین ، نام برده شده است و باستان شناسان با همین قرائن موفق شده اند که برخی تمدنها و شهرهای مدفون را کشف و شناسایی کنند (الدر، ص 7).

 

نخستین باستان شناسانی که پژوهشهایشان ، هویتِ بعضی از نامهای موجود در تورات را مشخص کرد، بوتا و لایارد بودند. کاوشهای لایارد در قویون جیک در شمال عراق ، که ویرانه های شهر نینوا در آنجا است ، موجب شد که کاخ سِنّاخِریب (پادشاه آشور، حک : 705ـ681 ق م ) از زیر خاک بیرون آید؛ و حفاریهای بوتا در شمال موصل ، باعث کشف بقایای شهر باستانی دورشروکین و کاخ عظیم سارگن دوم شد. همچنین کاوشهای لایارد در منطقة باستانی نمرود در جنوب موصل منجر به کشف شهر افسانه ای کالح ، پایتخت آشور، شد که نام آن در سفر پیدایش (10 : 11ـ12) آمده است .

 

هنگامی که اسمیت ، از طرف موزة بریتانیا در 1279 ق /1862 م راز لوحة یازدهم منظومة سومری گیلگمش (سلطان اوروک با مقام الوهیت ) را گشود، بعضی از حقایق طوفان نوح نیز روشن شد. اسمیت اعلام کرد که بر روی یکی از لوحه های کتابخانه آشور بانی پال در قویون جیک ، داستان طوفانی را خوانده است که شباهت بسیاری با طوفان مذکور در سفر تکوین تورات دارد. (کریمر، ص 219).

 

داستان نوح در قرآن کریم با آنچه در آگادا، بخشهایی از تفاسیر تورات به نامهای تِلمود و مدراش ، آمده است ، مطابقت می کند (خزائلی ، ص 621). به نص قرآن مجید، نوح نخستین پیامبری بود که در زمان نبوتش بر مردم عذاب نازل شد. (هود: 42؛ مؤمنون : 27). هنگامی که عقاب قوم عاصی نوح پایان یافت ، خداوند فرمان داد (هود: 44)، آبها فرونشیند و باران قطع شود و کشتی بر کوه جودی قرار گیرد. برخی از نویسندگان اسلامی آن را کوهی از سلسله جبال «کاردین » دانسته اند که در شمال شرقی جزیرة «ابن عُمَر» در مشرق دجله و نزدیک موصل قرار دارد (ابن بطوطه ، ج 1، ص 245؛ خزائلی ، ص 281ـ282؛ شرتونی ، ذیل «جودی »). در ترجمه های جدید تورات محل فرود کشتی نوح را رشته کوههای آرارات یا کوه ماسیس در ارمنستان می دانند (علاّ مه طباطبایی ، ج 20، ص 62؛ و هاکس ، ذیل «اراراط »). نتایج کار باستان شناسان در بین النهرین و بخصوص کاوشهای آنان در دو شهر باستانی اور و کیش و وجود لایه های سیلابی روی طبقات قدیمیتر ثابت کرد که قطعاً، طوفانهای عظیمی در دورة باستان روی داده است (الدر، ص 35ـ36).

 

وولی ، کاوشگر شهر اور، گنجینه ای قیمتی را از عصر طلایی تمدن این شهر، یعنی دورة سوم از سلسله های جدید که اورنمو بنیانگذاری کرده بود، کشف کرد. این دوره بتقریب با تولّد حضرت ابراهیم خلیل علیه السّلام (ح 1996 ق م )، که مفسران تورات ذکر کرده اند، همزمان است (هاکس ، ذیل «أب رام »). این عصر را دورة تحول سومری نامیده اند (رو، ص 150). برج پلکانی معبد اور که با خشت خام بنا شده ، پوسته ای آجری دارد و ارتفاع آن حدود پنجاه متر است . این معبد در اصل سه طبقه بوده ولی اکنون تنها طبقة اول و قسمتی از طبقة دوم آن باقی مانده است . در الواحی که از اور و شهرهای دیگر سومری به دست آمده ، به نام ابراهیم اشاره ای نشده است ؛ اما در لوحی مکشوف در بابل نام «آباراما» آمده است و از آن می توان دریافت که در آن عصر، ابراهیم یکی از نامهای رایج بوده است (الدر، ص 42).

 

دانش مصرشناسی برای بعضی پرسشها و ابهامات در بارة قوم بنی اسرائیل ، بعد از مهاجرت حضرت یوسف علیه السّلام به آنجا و سپس نبوت حضرت موسی علیه السّلام و طغیان آن قوم بر فرعون و عزیمت به سوی سرزمین موعود، پاسخ تاریخی یافته است . بعضی معتقدند که یوسف علیه السّلام ، 110 سال زندگانی کرد و پس از فوت جسدش را به سنّت مصریان ، مومیایی کردند (خزائلی ، ص 683ـ684)، و در تابوتی محفوظ داشتند و هنگامی که بنی اسرائیل به همراه موسی علیه السّلام از مصر بیرون رفتند، جنازة یوسف علیه السّلام را نیز با خود بردند و در «شِکّیم »، از سرزمین افرایم (نابلس کنونی )، به خاک سپردند. تا آنکه در دهة 1319 ش /1940 م گور شخصی به نام ال ـ کب که معاصر یوسف علیه السّلام و حاکم یکی از ولایات مصر بود، گشوده شد و کتیبه ای از آن به دست آمد که شرح قحطیِ زمانِ حکومتش بر مردم و چگونگی رهانیدن آنان از گرسنگی ، در آن آمده است (الدر، 45ـ46). از وقایع تاریخی دورة رامسس دوم ، فرعون قدرتمند و مقتدر مصر، اطلاع دقیقی دربارة خروج بنی اسرائیل از مصر نمی توان یافت . اما بعضی شواهد نشانگر آن است که در سال هفتم سلطنت وی ، شورش بزرگی در کنعان و فلسطین بر ضد او به وقوع پیوست که یکی از حجاریهای معبد کرنک ، صحنه ای از تصرف شهر آسکالون ، در شمال غزه ، و انهدام آن را نمایش می دهد (دریوتون و واندیه ، ج 2، ص 314). از رامسس دوم بناهایی از جمله قصرها و معابد کرَنَک ، الاقصر و طیوه برجای مانده و اشیای گرانبهایی در ضمن کاوشهای باستان شناسی کشف شده است که همگی از اقتدار و ثروت فراوان او حکایت می کند.

 

منابع : علاوه بر قرآن و کتاب مقدس ؛ ابن بطوطه ، رحلة ابن بطوطة ، چاپ محمد المنعم عریان ، بیروت 1407 ق /1987 م ؛ جان الدر، باستان شناسی کتاب مقدس ، ترجمة سهیل آذری ، تهران 1335 ش ؛ لوئی وان دن برگ ، باستان شناسی ایران باستان ، با مقدمة رمن گیرشمن ، ترجمة عیسی بهنام ، تهران 1348 ش ؛ محمدحسین بن خلف برهان ، برهان قاطع ، چاپ محمد معین ، تهران 1342 ش ؛ آ. بلنیتسکی ، خراسان و ماوراءالنهر (آسیای میانه ) ، ترجمة پرویز ورجاوند، تهران 1364 ش ؛ بریس بریسویچ پیوتروفسکی ، اورارتو ، ترجمة عنایت اللّه رضا، تهران 1348 ش ؛ محمد خزائلی ، اعلام قرآن ، تهران 1335 ش ؛ اتین ماری دریوتون ، ژاک واندیه ، تاریخ مصر قدیم ، ترجمة احمد بهمنش ، تهران 1332ـ1336 ش ؛ ژان پل راشل دیو لافو، ایران ، کلده و شوش ، ترجمة علی محمد فره وشی ، چاپ بهرام فره وشی ، تهران 1369 ش ؛ همو، سفرنامه :خاطرات کاوشهای باستان شناسی شوش 1886ـ1884م ، ترجمة ایرج فره وشی ، تهران 1355 ش ، ژرژ رو، بین النهرین باستان ، ترجمة عبدالرضا هوشنگ مهدوی ، تهران 1369 ش ؛ جرج سارتون ، تاریخ علم ، ترجمة احمد آرام ، ج 1، تهران 1357 ش ؛ علی سامی ، تمدن هخامنشی ، شیراز 1341ـ 1343 ش ؛ سعید شرتونی ، اقرب الموارد فی فصح العربیه و الشوارد ، تهران ] بی تا. [ ؛ محمدحسین طباطبائی ، المیزان فی تفسیر القرآن ، ج 20، ترجمة محمدجواد حجتی ، تهران 1369 ش ؛ گرگوار فرامکین ، باستان شناسی در آسیای مرکزی ، ترجمة صادق ملک شهمیرزادی ، تهران 1372 ش ؛ یوهانس فریدریش ، زبانهای خاموش ، ترجمة یداللّه ثمره و بدرالزمان قریب ، تهران 1365 ش ؛ ساموئل کریمر، الواح سومری ، ترجمة داود رسائی ، تهران 1340 ش ؛ آلفونس گابریل ، تحقیقات جغرافیایی راجع به ایران ، ترجمة فتحعلی

 

 

 

خواجه نوری ، چاپ هومان خواجه نوری ، تهران 1348 ش ؛ یوسف مجیدزاده «دوران مفرغ در ماوراءالنهر باستان »، مجله باستان شناسی و تاریخ ، سال 3، ش 2 (بهار و تابستان 1368 ش )؛ محمدتقی مصطفوی ، «تلاش در راه خدمت به آثار ملی و امید به آینده »، در گزارشهای باستان شناسی ، تهران 1329ـ1334 ش ؛ غلامرضا معصومی ، باستان شناسی ایران ، تهران 1355 ش ؛ صادق ملک شهمیرزادی ، «بررسی تحولات مطالعات باستان شناسی در ایران » در مجموعه مقالات انجمن وارة بررسی مسایل ایرانشناسی ، چاپ علی موسوی گرمارودی ، تهران 1369 ش ؛ محمود موسوی ، «باستان شناسی در پنجاه سالی که گذشت ، مجله میراث فرهنگی ، سال 1،ش 2 ( زمستان 1369 ش )؛ عبدالغفّاربن علی محمد نجم الدوله ، سفرنامه خوزستان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1341 ش ؛ جیمز هاکس ، قاموس کتاب مقدس ، تهران مطبعة آمریکائی بیروت 1928 میلادی ؛

 

William Foxwell Albright, The archaeology of Palestine , London 1956; J.Auboyer, The art of Afghanistan , Britain 1968; Bauer, Welles, Rostovtzeff, Excavations at Dura Europos , New Haven 1929; H. Carter, The Tomb of Tutankhamen ,London 1972; Encyclopaedia Britannica , Chicago 1971, S.V. "Islamic archaeology"; C.P. Gilbert, Larousse Encyclopedia of Archaeology , trans. from the French by Anne Ward, London 1972; O.R. Gurney, The Hittites , London 1990; E.Herzfeld, Pasargadae- Untersuchungen Zur Persischen Archجologie dans Klio ,III, Leipzig 1908; T.G.H.James, The archaeology of ancient Egypt , Britain; Seton Iiyod, The archaeology of Mesopotamia , London 1978; V.M. Masson, V.I.Sarianidi, Central Asia , Britain 1972; Anne Ward, Adventures in archaeology , Britain 1977.

 

/ محمود موسوی /

لینک مطلب: http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=212

تاریخ دسترسی: 06/08/1391

 

 

معرفی رشته باستان شناسی/ تبیان

مقدمه

رشته باستان شناسی در ایران زیر مجموعه رشته علوم انسانی به حساب می آید . البته از چند سال پیش دانشکده های هنر نیزاقدام به راه اندازی رشته باستان شناسی در مقطع کاردانی کردند اما به ناچار دانشجویانی که دراین مقطع و در دانشکده های هنر فارغ التحصیل شدند، بعد از یک دوره دیگر شرکت در کنکور سراسری می توانند تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی و در زیرمجموعه علوم انسانی ادامه دهند.

در رشته باستان شناسی دانشجویان بیش از 130 واحد درسی را در زمینه های پیش از تاریخ (دوره های پارینه سنگی، میان سنگی و نوسنگی)، دوره تاریخی و دوره اسلامی می خوانند.

همچنین دانشجویان می باید یک فصل نیز که معمولا یکی از دو ترم آخر دانشجویان می باشد، در محل حفاریی که دانشگاه در نظر می گیرد حضور یابند و مهارت هایی را در این زمینه بیاموزند.

برخی رشته باستان شناسی را با تاریخ یکی می دانند یا این که این رشته را کاملا مشابه رشته تاریخ به حساب می آورند اما در این باره باید تاکید کنم که این دورشته اگرچه مشابهت هایی باهم دارند اما یکی به حساب آوردن این دو هم اشتباه است.

رشته باستان شناسی تا یک مقطعی (تقریبا از زمانی که بشر توانست بنویسد) از برخی اطلاعات رشته تاریخ استفاده می کند اما همه آن را به کار نمی گیرد.

رشته تاریخ مجموع نوشته ها و آثار به جا مانده از گذشتگان را شامل می شود اما رشته باستان شناسی می باید خود به دنبال این آثار بگردد.

رشته تاریخ با توجه به آثار موجود به بحث می پردازد اما رشته باستان شناسی با توجه حتی گاه حدسیات به کاوش در زمین می پردازد . اگرچه همانطور که گفتم از اشاره هایی که برخی مورخین در کتاب های خویش کرده اند هم استفاده می کند  که نمونه آن را در حفاری های بین النهرین می توان دید که باستان شناسان در اینجا کاملا از نوشته های تاریخی و بیشتر از آن از متون دینی استفاده کردند.

باستان شناسان با توجه به یافته هایی که در کاوش ها به دست می آید می باید فرهنگ و نحوه زندگی وحتی روابط اجتماعی گذشتگان را تدوین کنند.

تعریف و شرح

باستان شناسی از یک سو مسیر تاریخ را تعیین می کند و از سوی دیگر مادر تاریخ است. روشن کردن گذشته هر جامعه از جهت مسائل اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و یا مذهبی از اصول اساسی این رشته است. هدف از تحصیل در این رشته، تربیت نیروی متخصص و کارآمد برای بررسی و شناسایی آثار تاریخی و کاوشهای باستان شناسی در مناطق مختلف کشور، همچنین تامین کادرهای تحقیقی، فرهنگی و هنری سازمانی مربوط می باشد. رشته باستان شناسی در مقطع کارشناسی به مطالعه آثار باستانی سه دوره پیش از تاریخ، تاریخی و اسلامی می پردازد. دانشجویان در طی چهار سال با آثار باستانی دوران پیش از تاریخ ایران، بین النهرین و مصر و تمدن و فرهنگ اسلامی آشنا می شوند.

باستان‌شناس فردی است که در محل‌های باستانی کاوش می‌کند، یافته‌ها را مورد مطالعه قرار می‌دهد و پس از تعیین ارزش مادی و معنوی و تخمین قدمت آثار، آنها را در بازارهای عتیقه به فروش می‌رساند.

در گذشته‌ای نه چندان دور، جامعه ما چنین دیدگاهی نسبت به باستان‌شناس داشت. در واقع مردم باستان‌شناس را با «عتیقه جمع‌کن» یا «عتیقه‌فروش» یکی می‌دانستند. کاری که بسیاری از شاهزادگان و درباریان دوره قاجار و پهلوی به عنوان یک سرگرمی ساده، برای کسب درآمد بیشتر انجام می‌دادند. اما در حقیقت باستان شناس یک تاجر یا عتیقه ‌جمع‌کن نیست. بلکه‌ یک‌ محقق‌ است‌؛ محققی‌ که‌ شواهد لازم‌ را برای‌ تحقیقات‌ خود از طریق‌ بررسی‌ ، پژوهش‌ و کاوش‌ در نقاط‌ مختلف‌ جهان‌ که‌ روزی‌ محل‌ تردد، سکونت‌ یا هر نوع‌ فعالیت‌ انسانی‌ بوده‌ است‌، به‌ دست‌ می‌آورد‌ و سعی‌ دارد تا گذشته‌ را براساس‌ یافته‌های‌ خود بازسازی‌ کند. باستان‌شناسی‌ از یک‌ سو مسیر تاریخ‌ راتعیین‌ می‌کند و از سوی‌ دیگر مادر تاریخ‌ است‌. در واقع‌ روشن‌کردن‌ گذشته‌ هر جامعه‌ از نظر‌ اقتصادی‌، فرهنگی‌، اجتماعی‌، سیاسی‌ یا مذهبی‌ بدون‌ مراجعه‌ به‌ نظر باستان‌شناسان‌ دشوار یا حتی‌ غیرممکن‌ است‌.

زیرشاخه ها و کاربرد

باستان شناسی در مقطع کارشناسی دارای گرایش و زیر شاخه خاصی نبوده و در طی دوره آموزشی چهار ساله کلیه درسها در هفت ترم ارائه می شود و یک ترم حفاری در محل ارائه داده می شود.

طی چند سال گذشته به طور متوسط درهرسال 95نفر در رشته باستان شناسی پذیرفته شده اند. در ضمن رشته باستان شناسی در ایران تا مقطع دکترا تدریس می شود.

داشتن اطلاعات مناسب در زمینه تاریخ و جغرافیای ایران و کشورهای همسایه و همچنین تسلط به زبان انگلیسی برای دانشجویان این رشته ضروری به نظر می رسد.

باستان شناسی با کار و تلاش در گرمای کویر و در سرمای کوهستان و با تحمل سختیها و مشکلات بسیار همراه است . معروف است که می گویند باستان شناسی 50 درصد روی زمین و 50 درصد زیر زمین است.به همین دلیل باستان شناسی نمی تواند برای افراد علاقه مند به پشت میز نشینی رشته مناسبی باشد.

باستان شناس باید علاقه مند به کار در طبیعت باشد . یعنی اگر جوانی عاشق کاوش و جستجو و کشف مجهولات و نقاط تاریک تاریخ گذشته نباشد ، نمی تواند در این رشته موفق گردد.

کاربرد این رشته نیز از نام آن پیداست، این رشته در کشور ما که هنوز بسیاری از آثار تاریخی آن کشف نشده می تواند جایگاه مناسبی داشته باشد.

رشته باستان شناسی در ایران

تنها یک سال پس از تاسیس دانشگاه تهران ، یعنی در سال 1314 ، رشته باستان شناسی در دانشکده ادبیات دائر و بدین ترتیب تدرس علمی باستان شناسی در ایران آغاز شد .  بدین ترتیب زمینه ساماندهی پژوهشهای باستان شناختی و اداره عملی آن در سطح کشور به وسیله فارغ التحصیلان ایرانی رشته باستان شناسی دانشگاه تهران فراهم آمد . باستان شناسی با دستیابی به راه حلهایی که انسان گذشته برای مسائل گوناگون یافته بود به ما امکان می دهد تا به کمک ابزار نوین کارآمد ترین پاسخ ها را برای مسائل مشابه امروزی بیابیم .

 

تهیه کننده: محمدصادق ابراهیمی

لینک مطلب:

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=113589

تاریخ دسترسی: 15/08/1391

 

باستان شناسی ایران/ ویکیپدیا

از ۱۸۰۰ به بعد، با ورود میسیونرهای خارجی به ایران، علاقه به شناسایی مکانهای ذکر شده در کتاب مقدس و نویسندگان کلاسیک گسترش یافت. در نیمه اول قرن نوزدهم، تلاش برای توصیف و تهیه طرح از آثار قدیمی آغاز شد. در اواخر قرن نوزدهم، ایران با وجود حفظ استقلال خود، به منطقه حائل بین امپراطوریهای انگلیس و روسیه در آسیا تبدیل شد. نفوذ این دو کشور و حضور جاسوسهای آنها در ایران امکان را برای توجه به آثار قدیمی نیز فراهم کرد. در اوایل ۱۸۴۰s، بارون روسی بنام بوده و لایارد بریتانیایی در لرستان و خوزستان موفق به ثبت برخی از مکانهای باستان شدند.

 

از ۱۸۳۶ - ۱۸۴۱، هنری سی. راولینسون کتیبه سه زبانه بیستون را کپی کرد و موفق شد بعدها آنرا کشف رمز و ترجمه کند، وی بر اساس ترجمه کتیبه های خط میخی و ترجمه متون کلاسیک، برای اولین بار تاریخ ایران باستان (از ماد تا ساسانی) را در کتاب هفت پادشاهی بزرگ شرق جهان باستان به جهانیان معرفی کرد.

 

در سال ۱۸۳۹ دو فرانسوی بنام فلاندن و کست برای چند سال به ایران سفر کردند.آنها ابتدا در ماه مه ۱۸۴۱ به اصفهان سفر کردند و سپس به همدان، کنگاور، بیستون، حلوان، و در نهایت شیراز، خلیج فارس و بوشهر رفتند. مطالعات و طرحهای تهیه شده توسط آنها زا اهمیت زیادی در تاریخ باستان شناسی ایران برخوردار است. آنها در این سفر مشاهدات مهمی خود درباره حکومت قاجار، آثار باستان شناسی، هنر، معماری، جغرافیا، جامعه شناسی و زندگی دربار، سلطنت و استانها، سازمان نظامی، و غیره را با دقت و همراه با طرحهای زیادی ثبت کردند. اطلاعاتی درباره فواصل بین شهرها بصورت سواره (اسب) داده شده است.

 

علاقه شاه ناصر الدین شاه به آثار باستانی به تدریج فراتر از حفاری شد و او بفکر ساختن یک موزه در کاخ خود در تهران افتاد. شیندلر در سال ۱۸۷۵ نوشت که "شاهنشاه [شاه شاهان] به بعضی از خارجی ها مجوز حفاری تپه ها را داده است. این جای تأسف است که این آثار باستانی بخارج از ایران می رود. این تصمیم شاه مبنی بر قرار دادن همه چیز مثل آجر و مهر و غیره در موزه شاهنشاهی امر خوبی است.

محتویات

 

    ۱ مرحله نخست: شکل گیری باستان شناسی در ایران (انحصار فرانسوی ها)

    ۲ مرحله دوم: گسترش فعالیتهای باستان شناسی در ایران (کاوش باستان شناسان خارجی)

    ۳ مرحله سوم: شروع فعالیت گسترده باستان شناسان ایرانی

    ۴ مرحله چهارم: باستان شناسی ایران پس از انقلاب

    ۵ پیوند به بیرون

    ۶ منبع

مرحله نخست: شکل گیری باستان شناسی در ایران (انحصار فرانسوی ها)

باستان شناسان فرانسوی دیولافوا

 

کاوشهای منظم مکانهای باستانی در اواخر قرن نوزدهم آغاز شد. همزمان بررسی هایی به هدف مطالعه تاریخ هنر و معماری کهن پارس انجام شد. معمار و مورخ فرانسوی مارسل دیولافوا Dieulafoy در سفرش به ایران در ۱۸۸۰ - ۱۸۸۱، با برخی از اصحاب نزدیک ناصر الدین شاه ملاقات کرد. در سال ۱۹۰۱، انحصار کاوشهای باستان شناسی ایران به فرانسوی ها تحت مدیریت دمورگان اعطا شد. از آن زمان تا سال ۱۹۳۰، باستان شناسان فرانسوی تنها کاوشگران فعال در کشور بودند. کودتا در سال ۱۹۲۱ آغاز مدرنیزاسیون ایران بود. عقدنامه ها و قرار دادهای سیاسی و پیمان های اقتصادی با روس ها، فرانسوی، انگلیسی باطل شد. از جمله فعالیت های اداری جدید در ایران تصویب قانون عتیقیات توسط مجلس در ۱۹۲۸-۱۹۲۹، بود که باعث پایان سلطه فرانسه بر پژوهش باستان شناسی در ایران و تاسیس اداره کل عتیقیات در سال ۱۹۳۰ بود.

مرحله دوم: گسترش فعالیتهای باستان شناسی در ایران (کاوش باستان شناسان خارجی)

 

کاوشهای منظم در پرسپولیس در سال ۱۹۳۱ توسط موسسه شرقشناسی از دانشگاه شیکاگو شروع و تا سال ۱۹۳۹ ادامه یافت. کاوش در ابتدا توسط ارنست هرتسفلد شروع و سپس توسط اشمیت (۱۹۳۴-۱۹۳۹)ادامه یافت. پس از سال ۱۹۳۹، کاوشها توسط اداره باستان شناسی ایران تحت نظر آندره گدار، مستفوی و علی سامی ادامه یافت. از سال ۱۹۶۸ تا سال ۱۹۷۴، برنامه اکتشاف و مرمت توسط جوزپه و تیلیا از موسسه شرقشناسی ایزومئو توسط ایتالیا پیگیری شد. با وجود فعالیت های مداوم باستان شناسان خارجی، باستان شناسی در ایران هنوز ناشناخته بود و تنها چند کارشناس ایرانی در این زمینه وجود دارد. از این رو، ایرانی ها فعالیت های اندکی در این زمینه داشتند. شایان ذکر است که گروه اول دانشجویان باستان شناسی در ایران در سال ۱۹۴۱ از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد. تحقیقات مستقل محققان ایرانی قبل از ۱۳۲۰ - ۱۹۳۴، تنها محدود بود به چند فعالیت از جمله حفاری های انجام شده توسط علی حاکمی در تپه حسنلو در دره سولدوز در غرب آذربایجان و مرمت و حفاری های تخت جمشید در سال ۱۹۳۹ توسط عیسی بهنام و علی سامی.

پاسارگاد، پایتخت کورش بزرگ، بسیار پیشتر در قرن ۱۸ و ۱۹ مورد توجه مسافران آنزمان از جمله رابرت کرپوتر و دیولافوا قرار گرفته بود. هرتسفلد در سال ۱۹۰۵ از این مکان بازدید کرد و در سال ۱۹۲۸ آنرا کاوش کرد. در سال ۱۹۵۵ علی سامی کاوش آنرا ادامه داد. حفاری بعدی بین سال ۱۹۶۱ و ۱۹۶۳ توسط دیوید استروناخ Stronach، مدیر موسسه بریتانیای مطالعات ایران انجام شد.

 

 

مرحله سوم: شروع فعالیت گسترده باستان شناسان ایرانی

 

در سال ۱۹۴۰، اولین گروه از دانشجویان باستان شناسی از گروه باستان شناسی دانشکده ادبیات در دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدند. برخی از این فارغ التحصیلان پس از آن در دانشگاه های معتبر در اروپا و ایالات متحده به تحصیل ادامه دادند. یکی از آنها عزت اله نگهبان بود که پس از بازگشت به ایران در گورستان سلطنتی مارلیک در استان گیلان شروع به کاوش کرد. گنجینه های پر زرق و برق و عجیب طلا و نقره از مارلیک باعث جلب توجه و علاقه مقامات ایرانی به باستان شناسی شد و در نتیجه توجه خاصی به توسعه پژوهش باستان شناسی در مکانهای باستانی و در دانشگاه داده شد. نگهبان موسسه باستان شناسی را در دانشگاه تهران تاسیس کرد. فارغ التحصیلان گروه باستان شناسی تحت نظر نگهبان مشغول به فعالیت در زمینه باستان شناسی در سراسر ایران شدند. برخی نیز توسط نگهبان برای کسب دکترای و سایر مدارج بالاتر خارج از کشور خصوصا آمریکا رفتند. در سال ۱۹۵۷ نگهبان از بریدوود Braidwood دعوت کرد که برای انجام کاوش به ایران بیاید. حضور بریدوود و آغاز پروژه پیش از تاریخ وی در ایران باعث شد که مسیری جدید در بررسی دوره پیش از تاریخ ایران ایجاد شود . بریدوود علاوه بر بررسی منطقه کرمانشاه، کاوش های باستان شناسی در تپه نوسنگی سراب، آسیاب وسیابید، در نزدیکی شهر کرمانشاه به عمل آورد.

 

از سال ۱۹۶۰ اداره کل باستان شناسی ایران، که جایگزین اداره عتیقیات قدیم شده بود، تفاهم نامه هایی با دانشگاهها و مراکز مطالعاتی خارجی امضا کرد. با شروع ریاست فیروز باقرزاده بر این اداره، مجوزهای بسیاری برای کار میدانی باستان شناسی از جمله بررسی و کاوش صادر شد. برخی از این مجوز برای پروژه های مشترک بودنداز جمله آنها پروژه مشترک چغا میش در خوزستان.

مرحله چهارم: باستان شناسی ایران پس از انقلاب

 

با سرنگونی شاه ایران و وقایع پس از آن عملا فعالیت باستان شناسی در ایران متوقف شد. در سالهای جنگ تنها کاوشهای نجات بخشی محدودی انجام شد و بیشتر فعالیتها متمرکز بر نجات و حفاظت آثار در خطر بود. از دهه ۱۹۹۰s تحقیقات باستان شناسی در ایران مجددا جان تازه ای گرفت و از سال ۲۰۰۰ کاوشهای مشترک ایرانی و خارجی آغاز شد. پس از انقلاب سازمان میراث فرهنگی، جایگزین سازمان ملی حفاظت از آثار باستانی ایران شد که هدف آن نظارت و اجرای برنامه بلند مدت تحقیق و حفاظت آثار بود. تحقیقات باستان شناسی نیز تحت نظر پژوهشکده باستان شناسی قرار گرفت.

 

هدف اصلی از تحقیقات باستان شناسی در ایران در فاصله سالهای ۱۹۶۰ تا وقوع انقلاب اسلامی، درک فرهنگ های گذشته و ساز و کارهای فرهنگی بود. در فاصله ۱۹۸۰ تا سال ۲۰۰۰، تنها باستان شناسان ایرانی در ایران فعالیت داشتند؛ از آن پس، سازمان میراث فرهنگی در چارچوب جدید پروژهای به اصطلاح مشترک شروع به صدور مجوز خاص برای هیاتهای خارجی جهت تحقیقات باستان شناسی و حفاری در ایران کرد. اولین مطالعات مشترک توسط فرانسوی ها و ایتالیایی ها در مرودشت فارس و مسجد عتثق اصفهان انجام شد که بررسی ژئوفیزیکی و مرمت بودند. اولین پروژه مشترک کاوش هیات ایران و آلمان بود که به بررسی و کاوش در وشنوه و اریسمان در حوالی کاشان پرداخت. این کار مشترک بزودی با ورود یک تیم ژاپنی در سال ۲۰۰۳ ادامه یافت که شامل حفاری و بررسی در گیلان بود.

 

 

 

پیوند به بیرون

 

    [۱] تاریخچه باستان شناسی در ایران، سایت پژوهشکده باستان شناسی

 

 

منبع

 

    ملک شهمیرزادی، صادق، ایران در پیش از تاریخ:باستان شناسی ایران از آغاز تا شپیده دم شهرنشینی، تهران، سازمان میراث فرهنگی کشور، چ۲، ۱۳۸۲

    Abdi، K. (۲۰۰۱) Nationalism، Politics and the Development of Archaeology in Iran. American Journal of Archaeology ۱۰۵:۵۱–۷۶.

    Azarnoush، M. and B. Helwing، ۲۰۰۵ Recent Archaeological Research in Iran - Prehistory to Iron Age. Archaeologische Mitteilungen aus Iran und Turan، vol. ۳۷

    Dyson، R. H. (۱۹۹۷) History of the field: archaeology in Persia، in E. M. Meyers (ed.) The Oxford Encyclopedia of Archaeology in the Near East. Volume ۳. New York: Oxford University Press، ۶۰-۶۳

 

لینک مطلب:

باستان شناسی_ایرانhttp://fa.wikipedia.org/

تاریخ دسترسی: 8/10/1391

 

نهادها و موسسات

توانمندیهای موسسه / موسسه باستان شناسی دانشگاه تهران

این موسسه با داشتن کتابخانه تخصصی، بانک سفال، بخش اسناد، کارگاه مرمت  و موزه پژوهش در موارد زیر آماده ارائه توانمندیهی خود بری رفع نیاز های مراکز اجرایی  است .

 1-  کاوش و بررسی های باستان شناسی در سراسر ایران بصورت مشترک یا مستقل:       

•             بررسی های سیستماتیک و علمی

•             کاوش های گسترده، مستمرو هدفمند محوطه های باستانی

•             گمانه زنی و تعیین حریم محوطه های باستانی

  2 – مطالعه فضا های شهری

•             شهرهای مشهورباستانی  ثبت شده در آثار ملی و جهانی  همانند سلطانیه

•               مستند سازی و تعیین اولویت حفاظتی برای بناهای موجود در بافت قدیم شهرهایی مانند تهران، یزد اصفهان، کاشان  و ....

  3- مشاوره و مشارکت به منظور ساماندهی، حفاظت و مرمت آثار و اشیای فرهنگی، باستانی موزه ها

 4- تدوین راهنما و کاتالوگ علمی برای معرفی و شناساندن بناها و آثار و همچنین اشیای موجود در موزه هی کشور

 5- برگزاری دوره هی آموزش پیشرفته بری آشنائی کارشناسان محترم میراث فرهنگی در جهت روزآمد کردن اطلاعات تخصصی با استفاده از امکانات و توانمندی هی موسسه باستان شناسی

 6 -  طراحی و ایجاد و راه اندازی بانک های اطلاعاتی تخصصی باستان شناسی  مانند بانک سفال ، بانک اسناد و .....

  7- مطالعه اسناد کتیبه ای، مکتوب و نیز آنالیز و شناسایی سکه هی موجود در مراکز میراث فرهنگی

 

لینک مطب http://archaeology.ut.ac.ir/tavanmandiha/ :

تاریخ دسترسی: 06/08/1391

 

باستان شناسی/پژوهشکده باستان شناسی، پژوهشگاه میراث فرهنگی

 دانش شناخت فرهنگهای ادوار گذشتة انسان ، بر اساس مطالعة اشیا و آثار دیرین و جزآن . فرهنگستان ایران این ترکیب را معادل آرکئولوژی فرانسوی وضع کرده است که از آرخایولوگیا ی یونانی ، مرکب از آرخایوس به معنی کهن و لوگیا از واژة لوگوس به معنی شناخت ، مشتق شده است .

باستان شناسی از علوم مستقل و دارای روشها و پایه های نظری خاصّ است . همچنین این علم را از شعب دانش انسان شناسی فرهنگی ، که به مطالعة فرهنگهای ادوار مختلف تاریخ بشری می پردازد، دانسته اند. زیرا یکی از مهمترین زمینه های پژوهشی باستان شناسان ، بررسی ساختار فرهنگی جوامع انسانی و تکوین و تحول آن در زمانها و مکانهای مختلف است .به همین دلیل ،از باستان شناسی به مجموعة فنون و تخصصها برای کسب اطلاعات فرهنگی نیز تعبیر می شود .

 

حفّاری از فعّالیّتهای اصلی باستان شناسی است ؛ زیرا از این طریق وضع آثار مدفون ، با همان شکل و حالت که بر روی لایه های مختلف قرار دارد، مشخص می شود. در هر حفّاری طرز قرار گرفتن آثار برروی طبقات گوناگون از دو جهت مطالعه می شود.

 

بهره گیری از علوم مختلف دیگر، از جمله زمین شناسی ، فسیل شناسی ، رسوب شناسی ، چینه شناسی ، بوم شناسی ، گیاه شناسی و جغرافیای انسانی و غیر آن ، دامنة تحقیقات علم باستان شناسی را گسترده تر کرده است و گستردگی این دانش ، خود موجب ایجاد شاخه های مختلفِ وابسته ، نظیر باستان شناسی تجربی ، باستان شناسی نوین ، باستان شناسی روشمند ، باستان شناسی نظری ، باستان شناسی اجتماعی ، باستان شناسی رفتاری ، باستان شناسی زیردریا، باستان شناسی فرآیندی ، باستان سنجی ، ارکئومنیتیسم و... جز آن شده است .

 

تاریخچه باستان شناسی:

باستان شناسی در ایران دیرتر از بخشهای غربی جهان اسلام آغاز شد و هم از آغاز تحت الشعاع پژوهشهای پیش از اسلام بود و آثار معماری پابرجا ، یا ویرانه هایی بودند که هنوز بر سطح زمین به چشم می خورد. پیش از آنکه در اروپائیان به آنها بپردازند . نخستین تاریخ نگاران و جغرافی دانان ایرانی و عرب به بررسی این یادمانها پرداختند. برای نمونه می توان به نوشته های بلاذری، مسعودی، ابودلف، مقدسی و ناصر خسرو و ... مراجعه کرد.

 

با تأسیس وزارت فرهنگ و هنر در خرداد 1343ش و الحاق اداره کل باستان شناسی به آن ، فعالیتهای دوره چهارم آغاز شد و تا شروع انقلاب اسلامی ادامه داشت . با ادغام اداره فرهنگ عامه و اداره کل باستان شناسی «اداره کل باستان شناسی و فرهنگ عامه» شکل گرفت ولی در آذر 1351 ش . اداره مزبور به دو مرکز باستان شناسی و مردم شناسی تفکیک شد .

پس از تشکیل مرکز باستان شناسی ایران گام بسیار مهمی برای جلوگیری از خروج اشیاء کشف شده از کشور برداشته شد . همچنین مرکز باستان شناسی ایران برگزار کننده مجامع سالانه باستان شناسی شد و سرپرست هر هیأت موظف شد تا گزارش علمی درباره ی یافته های خود را به مجمع ارائه نماید .

 

 نقص تشکیلاتی و تعدّد مراکز تصمیم گیری درباره میراث فرهنگی سبب شد تا طرح ادغام اداره ها و سازمان هایی که در زمینه های مختلف حفظ آثار فرهنگی فعالیت می کردند ، به تصویب هیأت دولت و مجلس برسد و در 1366 ش تشکیلات واحدی به نام «سازمان میراث فرهنگی کشور» وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی به وجود آید . این سازمان از سال 1371 ش تابع وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شد .

 

مرکز باستان شناسی ایران نیز بــــا عنوان «مدیریت پژوهشهای باستان شناسی» به فعالیت خود ادامه داد و حوزه های برنامه ریزی و اجرا هم که قبلاً در مرکز باستان شناسی ایران متمرکز بود، از یکدیگر جدا شدند. مدیریت پژوهشهای باستان شناسی ضمناً با انجام وظایف ستادی به فعالیت اجرایی خود در انجام فعالیت میدانی ادامه داد و بخش های متون و کتیبه های کهن را در حوزه فعالیت های خود حفظ کرد، در سال 1376 با پژوهشگاه شدن سازمان میراث فرهنگی، مدیریت پژوهشهای باستان شناسی همچون مدیریت مشابه خود به پژوهشکده تبدیل شد و بین طریق فراز دیگری از حیات فعالیتهای باستان شناسی آغاز شد .

 

 شرح وظایف پژوهشکده باستان شناسی :

•        پیشنهاد سیاست ها و خط مشی های پژوهش های باستان شناسی کشور در چارچوب اهداف و وظائف پژوهشگاه به رئیس پژوهشگاه و کنترل و هدایت برنامه ها و نیز تدوین گزارش فعالیت های سالانه.

 

•        برنامه ریزی برای انجام پژوهش های باستان شناسی کشور با توجه به سیاست ها و خط مشی های تعیین شده و الویت های برنامه های پژوهشگاه.

 

•        شناسایی و پژوهش در خصوص دوران های مختلف، تاریخی و اسلامی از منظر باستان شناسی و نقاط شاخص مربوط به هر یک از دوره های سه گانه فوق.

 

•        بررسی و شناسائی حوزه های مختلف فرهنگی از دیدگاه باستان شناسی.

 

•        بررسی و مطالعه جغرافیائی و زیست محیطی محوطه های باستانی.

 

•        مطالعه و تعیین عرصه ها و پیشنهاد حریم محوطه ها، تپه ها و آثار باستانی.

 

•        پژوهش در محوطه های باستانی به منظور تاریخ گزاری و تهیه جداول زمانی با استفاده از روش های مختلف گاهنگاری و برنامه ریزی برای ایجاد آزمایشگاه های تخصصی باستان شناسی.

•        تهیه اطلس باستان شناسی کشور.

 

•        شناسایی و پیشنهاد ثبت آثار شاخص باستانی.

 

•        پیش بینی و ایجاد موزه محوطه ها (سایت موزه ها)ی باستان شناسی.

 

•        پیشنهاد و ارائه طــــرح های پژوهشی کاربردی مربوطه در حوزه وظایف پژوهشکده و اظهار نظر در مورد طرح های تحقیقاتی.

 

•        مشارکت و عضویت در مجامع ملی و بین المللی.

 

•        همکاری با مؤسسه های غیر دولتی (NGO ) برای گسترش فعالیتهای باستان شناسی.

 

•        مشارکت و همکاری فعال و مؤثر با سازمان ها و محققان داخلی و خارجی درباره مطالعات باستان شناسی ایران و نظارت کامل بر فعالیت های علمی آنان باهمکاری واحدهای ذیربط.

 

•        انجام پژوهش های باستان شناسی درخارج از ایران، براساس برنامه های ارائه شده و در چارچوب روابط و مبادلات فرهنگی دولت جمهوری اسلامی ایران با کشورهای دیگر به ویژه کشورهای همسایه که مشترکات فرهنگی یا طبیعی بیشتری با ایران .

 

•        همکاری و مشارکت در پژوهش های مربوط به دانشگاه ها و مؤسسات آموزشی و پژوهشی عالی داخل و خارج از کشور و تبادل استاد و دانشجو در قالب تفاهم نامه های فیمابین.

 

•        همکاری با دانشگاه ها و مؤسسات آموزشی و پژوهشی عالی در ایجاد دوره های تحصیلات تکمیلی و هدایت پایان نامه های مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری.

•        همکاری و هماهنگی با دیگر پژوهشکده های پژوهشگاه درجهت تکمیل پژوهش های هر حوزه و انجام پژوهش های مشترک بمنظور رسیدن به یک شناخت کلی و جامع از میراث فرهنگی کشور.

 

•        همکاری با مرکز اسناد سازمان و مبادله آخرین اطلاعات فراهم شده و بررسی شده با آن مرکز به منطور ایجاد بانک جامع اطلاعات سازمان.

 

•        ایجاد کتابخانه تخصصی، بانکــــهای اطلاعاتی، بهره مندی از پیشرفته ترین فن آوری ها در پروهش های باستان شناسی، و گردآوری کلیه مطالبی که در داخل و خارج از کشور در زمینه باستان شناسی و فرهنگ عامه ایران انتشار می یابد.

 

•        سنجش نتایج پژوهش های انجام شده و ارائه برای عرضه و معرفی در رسانه های همگانی و انتشار بصورت کتاب و مقاله و تهیه فیلم و سایر گونه های معرفی آثار و دستاوردهای پژوهشی و فرهنگی.

 

•        تالیف و ترجمه کتابهای باستان شناسی و پیشنهاد برای چاپ و نشر آنها.

 

•        تهیه واژه نامه باستان شناسی و واژه نامه های موضوعی مربوط جهت تهیه مقدمات تدوین دایرﺓ المعارف باستان شناسی

 

•        راه اندازی مجله تخصصی پژوهشکده.

 

•        شناسائی و معرفی هویت فرهنگی از طریق پژوهشهای باستان شناسی.

 

•        پیشنهاد برگزاری همایش های باستان شناسی در سطح ملی و بین المللی و تشکیل گردهمایی های علمی و پژوهشی در جهت ارائه تحقیقات و نتایج.

 

•        پیشنهاد افزایش یا کاهش شمار گروه های پژوهشی به تناسب نیازهای پژوهشکده.

 

•        انجام وظایف دیگری که از ظرف پژوهشگاه میراث فرهنگی بر عهده پژوهشکده باستان شناسی گذاشته می شود.

 

الف ) شرح وظایف کلی گروه پژوهشی پیش از تاریخ (انسان کهن)

ب ) شرح وظایف کلی گروه پژوهشی پیش از اسلام

ج) شرح وظایف کلی گروه پژوهشی دوران اسلامی

د ) شرح وظایف کلی گروه پژوهشی اشیاء فرهنگی – تاریخی

 

پژوهشکده باستان شناسی

•        رییس پژوهشکده: دکتر محمود میراسکندری

•        آدرس: خیابان استاد مطهری، خیابان لارستان، نبش کوچه افتخاری نیا، پلاک 18

•        تلفن:88924674

لینک مطلب: http://ichto.ir/Default.aspx?tabid=1183

تاریخ دسترسی: 06/08/1391

 

درباره انجمن/ انجمن علمی باستان شناسی ایران

گزارش فرآیند تأسیس انجمن علمی‌باستان شناسی ایران به اولین مجمع عمومی

خلاء وجود انجمن علمی‌باستان شناسی در ایران موضوعی بود که از آغازین سالهای بازگشایی مجدد دانشگاهها در پس از انقلاب ذهن اغلب دانشجویان این رشته را که در آن زمان تنها در دانشگاه تهران دایر بود به خود مشغول ساخته بود. این احساس کمبود برای دانشجویان رشته باستان شناسی بویژه زمانی بیشتر محسوس می¬شد که برخی دانشجویان از دیگر رشته‌ها با افتخار از عضویت و فعالیتشان در انجمن علمی‌رشته خود سخن می¬گفتند. بر همین اساس، این آرزو که رشته باستان شناسی نیز به عنوان یکی از قدیمی‌ترین رشته‌های دانشگاه تهران بتواند روزی همانند سایر رشته¬ها صاحب انجمن علمی‌شود، آرزویی بود که همواره ذهن بسیاری از دانشجویان رشته باستان شناسی را در دهه¬های شصت و هفتاد خورشیدی به خود مشغول می¬داشت. در سال ۱۳۷۶ بود که ایده تشکیل انجمن از سوی برخی علاقمندان شکل گرفت و در گروه باستان شناسی دانشگاه تربیت مدرس مطرح شد، هرچند بعدها معلوم گردید که یکی از اعضای اسبق هیئت علمی آن دانشگاه، با توجه به شرایط و ضوابط آسان آن زمان برای تأسیس انجمن علمی، با جمع آوری مدارک تعدادی از اعضای هیأت علمی‌که اکثرشان غیر باستان شناس بودند، انجمنی را تحت عنوان انجمن علمی‌باستان شناسی در وزارت علوم به ثبت رساندند. اگرچه این اقدام بدون اطلاع و حضور باستان شناسانی که واجد شرایط و ضوابط مد نظر وزارت علوم بودند صورت گرفت، فی نفسه خبری خوشایند و امیدوار کننده بود که به زودی به یأس مبدل و بعدها خود معضلی بزرگ در این مسیر شد. متأسفانه انجمن مذکور هرگز فعالیت خود را آغاز نکرد و کوچکترین گامی‌در جهت اهداف و رسالت خود بر نداشت و جز نامی‌ثبت شده در وزارت علوم نشانی از خود در عرصه باستان شناسی کشور برجای نگذاشت. شایان ذکر است که جز تعدادی معدود، اکثر باستان شناسان اعم از اساتید و دانشجویان و کارشناسان این رشته حتی از وجود چنین انجمنی که هرگز اقدام به عضوگیری نکرده بود اطلاعی نداشتند. پس از سپری شدن یک دهه از تأسیس انجمن مذکور و مراجعات مکرر برخی از علاقمندان به وزارت علوم مبنی بر عدم فعالیت انجمن و درخواست اقدام عملی کمیسیون انجمنهای علمی‌در تعیین تکلیف آن، نهایتاً در سال ۱۳۸۶دفتر انجمنهای علمی‌منقضی شدن مجوز پیشین را اعلام و مدارک و دستورالعملهای مربوطه را برای تأسیس انجمنی جدید صادر نمود. بر اساس ضوابط و آیین نامه اخیر ترکیب هیأت موسس ده نفره انجمن می¬بایست فراگیر و در برگیرنده اکثر گروههای آموزشی و پژوهشی فعال

و واجد شرایط در رشته باستان شناسی در دانشگاههای کشور می¬بود. ضمن آنکه نسبت ۶۰ به ۴۰ استاد و دانشیار به استادیار نیز رعایت شود. پس از طرح موضوع در گروههای باستان شناسی دانشگاه‌های ایران و مذاکره با برخی از همکاران و دریافت مدارک از آنان، به دلیل عدم وجود استاد و دانشیار مورد نیاز در گروههای باستان شناسی دانشگاههای کشور جهت رعایت تناسب مد نظر وزارت علوم، مجدداً وقفه ای چند ساله جهت حصول این امر رخ داد. در نیمه دوم سال ۱۳۸۹ با بررسی وضعیت ارتقاء اعضای هیأت علمی‌گروههای آموزشی باستان شناسی موجود در کشور، با تعدادی از همکاران در دانشگاههای مختلف مذاکره و با رعایت نسبت تعیین شده از سوی وزارت علوم، اعضای مورد نظر برای تشکیل هیأت موسس مرکب از آقایان دکتر محمد رحیم صراف از سازمان میراث فرهنگی، دکتر حاتم از دانشگاه هنر، دکتر نوبری از دانشگاه تربیت مدرس، دکتر نیکنامی‌و دکتر فاضلی از دانشگاه تهران، دکتر محمدی فر از دانشگاه همدان، دکتر موسوی حاجی از دانشگاه زاهدان، دکتر عباس نژاد از دانشگاه مازندران، دکتر رضالو از دانشگاه محقق اردبیلی و دکتر سید مهدی موسوی از دانشگاه تربیت مدرس انتخاب و نسبت به جمع آوری مدارک موردنیاز اقدام شد. پس از تهیه طرح توجیهی، اطلاعات موردنیاز و تکمیل و عودت مدارک از سوی همکاران که قریب به سه ماه به طول انجامید، پرونده انجمن در زمستان سال ۱۳۸۹ به دفتر انجمنهای علمی‌تحویل و پیگیریهای لازم از طریق کارشناسان محترم آن دفتر صورت گرفت. پس از آمد و شدهای مکرر و برطرف نمودن نقایص، پرونده انجمن در جلسه مورخ ۱۴/۲/۱۳۹۰ کمیسیون انجمنهای علمی‌مطرح و به تصویب رسید و مجوز مربوطه طی نامه شماره ۳۲۲۱۶/۳ مورخ ۱۹/۲/۱۳۹۰ ابلاغ گردید. پس از دریافت مجوز بر اساس دستورالعملهای مربوطه مقرر گردید انجمن برای عضوگیری اطلاع رسانی لازم را از طرق مختلف انجام دهد که بر همین اساس دعوت برای عضویت در انجمن با درج آگهی در روزنامه اطلاعات مورخ ۱۱/۴/۱۳۹۰ و همچنین پایگاههای فعال در زمینه باستان شناسی و اطلاع رسانی شفاهی از طریق همکاران گروههای آموزشی باستان شناسی در دانشگاههای مختلف صورت گرفت. مضافاً به اینکه بلافاصله تارنمای اینترنتی انجمن راه اندازی و امکان ثبت نام از طریق پایگاه اینترنتی برای علاقمندان فراهم شد. اکنون که این اتفاق میمون رخ داده، انجمن وظیفه خود می‌داند تا از همه عزیزانی که در راستای تحقق این امر ما را یاری رساندند به ویژه اعضای محترم هیأت موسس و تمامی‌عزیزانی که به هر نحو در این رویداد خطیر سهمی‌داشتند سپاسگزاری نماید. شایان ذکر است که هیأت محترم موسس نه برای جاه و جایگاه که تنها از سر عشق به باستان شناسی این بنا را بنیاد نهادند و اکنون رسالت خویش را خاتمه یافته تلقی میکنند. انجمن به نمایندگی از این عزیزان، از جوانان و علاقمندان این رشته تقاضا می‌کند پا به این عرصه مقدس نهاده و ادامه راه را با استفاده از تجارب و دانش پیشکسوتان پی بگیرند. در خاتمه لازم می‌داند از همه عزیزانی که این اتفاق مبارک را ارج نهادند و قوت قلب هیأت موسس را موجب شدند تشکر و قدردانی نماید.

لینک مطلب:/درباره-انجمنhttp://soia.ir/

تاریخ دسترسی: 15/08/1391

 

سازمان ما / جامعه باستان شناسی ایران

«جامعه» گروهی از باستان شناسان و دانشجویان باستان شناسی خواهد بود که سازمان و ساختار آن به مانند تشکل های دنیای واقعی است و در چارچوب سلسله مراتب و تقسیم کار عمل می کند ولی ماهیت کارها و فعالیت ها مجازی هستند. جامعه دارای یک وبسایت است با شبکه ¬ای از فضاهای مجزا ولی مرتبط که اتاق¬ها و تالار¬های مجازی نامیده می¬ شوند و برای هر کدام از اتاق¬ها صفحه¬ ای اختصاصی بر روی آن در نظر گرفته شده است. هر کدام از اتاق¬های مجازی برای فعالیت¬های خاصی با موضوعی خاص در نظر گرفته شده که گروهی از همکاران با علاقه ¬های مشترک در آن فعالیت می کنند. با عضویت در جامعه، اتاق و گروه خود را نیز برای فعالیت انتخاب می¬ کنید. فعالیت¬های گروهی در هر یک از این اتاق¬ها بر روی صفحه اختصاصی در وبسایت جامعه بازتاب و انعکاس می¬ یابد. از آنجا که محیط کار ما در فضای مجازی است، اغلب فعالیت-های ما محدود به ایمیل فرستادن به اتاق و اظهار نظر درباره¬ ی موضوعاتی است که در دستور کار خواهند بود. بنابراین در جامعه بیشترین و مهمترین مسئولیت اعضا، سهیم کردن نظرات و آرای خود با سایرین از طریق ایمیل است. ایمیل می ¬فرستیم، نظر می دهیم، نقد می کنیم، ایده و پیشنهاد مطرح می¬ کنیم، در تصمیم گیری¬ها مشارکت می¬ کنیم و با ایمیل رای می دهیم. به همین سادگی.

.

 

لینک مطلب:  https://sites.google.com/site/societyforiranianarchaeology/organization

تاریخ دسترسی: 15/08/1391

 

مؤسسه باستانشناسی آلمان (DAI )/ سفارت آلمان در تهران

Siegel des Deutschen Archäologischen Instituts (© DAI)

شعبه مؤسسه باستانشناسی آلمان (DAI ) در تهران واقع در منطقه الهیة تهران، دارای کتابخانه‌ای‌ است که در آن بیش از ۱۲۰۰۰ جلد کتاب برای استفاده رایگان دانشمندان ایرانی، بین المللی و دانشجویان نگهداری می‌شود. در اینجا کلیه انتشارات مربوط به حفاری‌های باستانشناسی اریش اشمیت در پرسپولیس و نسخ اصلی کارهای ارنست هرتس‌فلد در سال ۱۹۲۸ از مجموعه کتابهای «گزارش‌های باستان شناسی از ایران و توران» موجود است. علاوه بر این، این کتابخانه اقدام به گردآوری نشریات و کتب باستانشناسی ایرانی و خارجی نیز می‌نماید.

این کتابخانه ، هسته اصلی اداره قدیم باستانشناسی در تهران است که ابتدا به صورت رسمی در سال ۱۹۶۱ تاسیس گردید و سپس در سال ۱۹۹۶ به شعبه اداره اروپا-آسیایی مؤسسه باستانشناسی آلمان ( DAI) تبدیل گردید. به واقع، قبل از تأسیس این اداره و در سال ۱۹۵۸ اولین تحقیقات باستانشناسی به صورت منظم و هدفمند بر روی بنای معروف تخت سلیمان متعلق به دوره ساسانیان که امروزه جزو میراث فرهنگی جهان به شمار می آید، انجام شد. چندی بعد تحقیقاتی در محدوده نقش برجسته معروف داریوش متعلق به دوره هخامنشیان در بیستون، در قلعه ای قدیمی واقع در منطقه بسطام و در قصر ساسانی قلعه دختر در فیروزآباد انجام شد.

مؤسسه باستانشناسی آلمان (DAI) پس از سال ۲۰۰۰ تحقیقات منطقه ای خود در ایران را از سر گرفت. اولین پروژه همکاری با سازمان میراث فرهنگی ایران، تحقیق بر روی محل سکونت صنعتگران فلز به نام آریسمان در نطنز بوده است. سپس بنا به درخواست و با همکاری سازمان میراث فرهنگی ایران طی

سال های ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ عملیات حفاری در درة بولاقی واقع در پاسارگاد که در مسیر ساخت سد آب قرار داشت، انجام گرفت. نتایج تحقیقات بسیار دور از انتظار بودند: بجای یافتن محل سکونت نمادها متعلق به هزاره ۵ قبل از میلاد، سفال های بسیار ارزنده ای کشف شد که طرح های تزئینی بی بدیلی نیز بر آنها نقش بسته بود.

مؤسسه DAI در کنار تحقیقات منطقه ای، مبادرت به انتشار تحقیقات باستانشناسی نیز می نماید. هرساله مجله «گزارشات باستانشناسی از ایران و توران» و نیز رساله هایی با نام «باستانشناسی در ایران و توران» به چاپ می رسد. در حال حاضر نتایج عملیات حفاری آریسمان آماده چاپ می باشد.

شعبه مؤسسه DAI در الهیه تهران، بستری برای پروژه های تحقیقاتی باستانشناسان آلمانی در ایران و نیز مکانی برای تبادلات علمی می باشد. همکاری نزدیک با اساتید دانشگاه ها و سازمان میراث فرهنگی ایران بخصوص برای دانشمندان جوان این فرصت را فراهم می نماید تا معلومات خود را در چهارچوب

پایان نامه های کارشناسی ارشد و دکترا تعمیق بخشند. اینگونه بود که تا به حال تعداد زیادی کار علمی به سرانجام رسیدند که ماحصل پروژه های تحقیقی در آریسمان، وشنووه و بولاقی بودند.

تحقیقات، آموزش و تبادلات علمی ۳ ستون اصلی کار علمی در DAI ایران می باشند و ما در تلاش هستیم که در آینده این فعالیت های علمی را گسترش دهیم. سال آینده، شعبه مؤسسه DAI پنجاهمین سالگرد تأسیس خود را جشن خواهد گرفت. این خود دلیلی کافی برای برنامه های جدید می باشد.

لینک مطلب:

http://www.teheran.diplo.de/Vertretung/teheran/fa/06__kultur/Kulturbeziehungen/KulMit__DAI__S.html

تاریخ دسترسی: 15/08/1391

 

همایش ها و گردهمایی ها

باستانشناسی/همایش ملی باستان شناسی ایران

علم باستان شناسی به عنوان دانشی مستقل یا رشته ای پژوهشی در میان دیگر رشته ها که توانسته در کمتر از دو سده نه تنها تصویر و تصور بشر زمانه ما را از مفهوم و معنای تاریخ و وضع وجودی آدمی دگرگون کند که حتی بر احساس و ادارک او نیز از سنت و میراث و گذشته خویش اثرات مهم و انکارناپذیر بگذارد . با گسترش دانش باستان شناسی سرزمین  باستانی و دیرینه ایران کانونی مهم  در دایره پژوهشهای باستان شناختی جای گرفت و بدنبال آن دانشگاهها و مراکز علمی و پژوهشی با برگزاری سمینارها و گردهمایی ها به معرفی دستاوردهای باستانشناسی پرداختند.

همایش ملی باستانشناسی ایران به همت گروه باستانشناسی دانشگاه بیرجند و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری خراسان جنوبی  با هدف گرد آمدن اساتید، دانش پژوهان و صاحبنظران به منظور آگاهی از آخرین دستاوردهای علمی و پژوهشی باستانشناسی و بررسی چالشها، آسیب ها و فرصتهای پیش روی این رشته  در پنج حوزه تخصصی شامل ۱- مطالعات و پژوهشهای باستانشناسی و علوم میان رشته ای، ۲- مطالعات و پژوهشهای باستانشناختی دوران پیش از تاریخ،۳- مطالعات و پژوهشهای باستانشناختی دوران تاریخی ۴- مطالعات و پژوهشهای باستانشناختی دوران اسلامی و ۵- سیمای پژوهشهای باستانشناسی استانها در اردیبهشت ۱۳۹۲ برگزار خواهد شد .

لینک مطلب: http://birjand-arc.ir

تاریخ دسترسی: 06/08/1391

 

دومین همایش ملی مطالعات باستان شناسی غرب ایران/ انجمن علمی باستان شناسی ایران

دانشگاه آزاد اسلامی واحد همدان با همکاری انجمن علمی باستان شناسی ایران، سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی استان همدان و پایگاه میراث فرهنگی و گردشگری هگمتانه در نظر دارند تا دومین همایش ملی مطالعات باستان شناسی غرب ایران را در تاریخ ۱۰ و ۱۱اردیبهشت ماه در شهر همدان برگزار نمایند. محورهای همایش در پوستر قید شده و به زودی مهلت ارسال خلاصه مقالات اعلام خواهد گردید.

لینک مطلب: اطلاعیه ها/همایش-مطالعات- باستانشناسی-غرب-ایرانhttp://soia.ir/

تاریخ دسترسی: 13/10/1391

 

همایش ملی باستان شناسی ایران/ همایش ملی باستان شناسی ایران

علم باستان شناسی به عنوان دانشی مستقل یا رشته ای پژوهشی در میان دیگر رشته ها که توانسته در کمتر از دو سده نه تنها تصویر و تصور بشر زمانه ما را از مفهوم و معنای تاریخ و وضع وجودی آدمی دگرگون کند که حتی بر احساس و ادارک او نیز از سنت و میراث و گذشته خویش اثرات مهم و انکارناپذیر بگذارد . با گسترش دانش باستان شناسی سرزمین  باستانی و دیرینه ایران کانونی مهم  در دایره پژوهشهای باستان شناختی جای گرفت و بدنبال آن دانشگاهها و مراکز علمی و پژوهشی با برگزاری سمینارها و گردهمایی ها به معرفی دستاوردهای باستانشناسی پرداختند.

 

همایش ملی باستانشناسی ایران به همت گروه باستانشناسی دانشگاه بیرجند و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری خراسان جنوبی  با هدف گرد آمدن اساتید، دانش پژوهان و صاحبنظران به منظور آگاهی از آخرین دستاوردهای علمی و پژوهشی باستانشناسی و بررسی چالشها، آسیب ها و فرصتهای پیش روی این رشته  در پنج حوزه تخصصی شامل ۱- مطالعات و پژوهشهای باستانشناسی و علوم میان رشته ای، ۲- مطالعات و پژوهشهای باستانشناختی دوران پیش از تاریخ،۳- مطالعات و پژوهشهای باستانشناختی دوران تاریخی ۴- مطالعات و پژوهشهای باستانشناختی دوران اسلامی و ۵- سیمای پژوهشهای باستانشناسی استانها در اردیبهشت ۱۳۹۲ برگزار خواهد شد .

لینک مطلب: http://birjand-arc.ir

تاریخ دسترسی:13/10/1391

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید.:

http://anthropology.ir/node/11294

 

اسطوره و منطق - بخش دوم

ادیپوس و ابوالهول - جام کولیکس قرمز نقش آتنی اثر نقاش دوریس - قرن پنجم پیش از میلاد

در بخش نخست این مطلب، دیدیم که دست یافتن به محتوای ذهن و اندیشه مردمان باستان امری است محال، چون برای کسب اطلاع درمورد آن منبعی در اختیار نداریم جز بخشی – شاید بسیار اندک – از فرآورده های فرهنگی تولیدشده با استفاده از آن محتوا. فرآورده های پیش روی ما، مثلن یک لنگه پای تقدیمی یا یک گلدان آتنی که روی آن تصویر موجودی بالدار نقش بسته، هرچند زمینه ای غنی و گسترده برای ژرف اندیشی و گمانه زنی به دست می دهند اما، مثلن به نسبت سفال همان گلدان که قابل تجزیه و تحلیل آزمایشگاهی است، واقعیت های بسیار کمتری درمورد چند و چون پیدایش و سرگذشت خود در اختیار می گذارند. نوشته های گذشتگان درباره این گونه فرآورده ها نیز، با تمام مزیت هایی که در خود دارند، اغلب بیش از آن که روشنگر باشند بحث انگیز از آب درمی آیند.

از سوی دیگر، ما برای دست یابی به شناخت دقیقی از آن فرهنگ ها، در راستای بهره هایی که از بررسی آنها برای آگاهی از روندها و فرآیندهای زیستن در جهان هستی می گیریم، به آن محتوا نیاز داریم. یکی از راه های تحقق پذیر برای دست یابی به چنین محتوایی، استفاده از جهان شمول هاست: خصوصیت‌های نوع بشر، اندیشه ها و باورهایی که بتوان ثابت کرد بین همه انسان ها، ورای مرزهای زمان و مکان، مشترک هستند. نویل مُرلی برای یافتن این جهان شمول ها به سراغ دو منبع اسطوره و منطق می رود – دو مؤلفه بنیانی برای تمامی فرهنگ های بشری. در بحث پیشین، مُرلی نشان داد که اسطوره برای شناسایی جهان شمول های فرهنگ بشر منبعی بهتر و کارآمدتر از منطق به شمار می آید، چرا که می تواند، در سطحی گسترده‌تر از منطق، فراتر از چارچوب های قانونمندی و به گستردگی تخیل عمل کند. اسطوره پیوندی بی واسطه تر با تخیل و کارکردهای ذهن بشر دارد، بدین ترتیب می توان امیدوار بود که با شناسایی جهان شمول های ذهن و روان به شناختی عمیق تر از فرهنگ های دور از دسترس اما دارای جنبه هایی مشترک از تجربه بشری برسیم. در این بخش، کارکردهای روان شناختی ای مورد بررسی قرار می گیرند که از یک سو در پدید آوردن اسطوره ها نقش عمده دارند و از سوی دیگر حضور فعال آنها در ذهن و اندیشه همه انسان ها را می توان ردیابی و مشاهده کرد.

 

ناخودآگاه بشر

شاید معروف‌ترین رویکرد «علمی» در زمینه بحث حاضر روش تحلیل فروید در روانکاوی باشد – هرچند که جایگاه آن در مقام «علم» و نه (آن‌طور که منتقدانش استدلال می‌کنند) عرفان یا عقیده، همچنان بحث‌انگیز است. نفوذ اندیشه‌های فروید را نمی‌توان نادیده گرفت، هرچند این نفوذ در حوزه‌های ادبیات و مطالعات فرهنگی و صفحه‌های «شما بگویید چه کنم» بیشتر خودنمایی می‌کند تا در عرصه‌ی پزشکی و درمان. عناصر کلیدی نظریه‌های فروید، مثل «سرکوب» و «فرافکنی»، اکنون کاربری همگانی پیدا کرده‌ و «زبان غالب برای صحبت از شخصیت و روابط آدم‌ها» شده‌اند (Gellner 1985)؛ شاید همین موفقیت‌ها دلیل خشونتی باشد که عده‌ای از منتقدان در حمله به روانکاوی تحلیلی به کار می‌برند.

فروید هیچ کشف هوشمندانه‌ و بنیان‌سازی نکرد. فقط نوعی علم مثلنی بغرنج به وجود آورد که باید آن را یکی از آن دیوانه‌بازی‌های بزرگ تمدن غربی دانست. او برای درست کردن این علم مثلنی به‌خصوص، یک سبک روشنفکری خودمدارانه و ضدتجربی ایجاد کرد که بی‌اندازه در بروز بیماری‌های روشنفکری زمانه‌ ما نقش داشته است. نظام نظری ابداعی، عادت‌های فکری و کل نگرش او نسبت به پژوهش علمی اکنون دیگر همگی از عرصه‌ هر گونه روش تحقیق پاسخگویی کنار گذاشته شده و هیچ رویکرد روشنفکرانه‌ای که آن را مبنا قرار دهد دوام چندانی نخواهد یافت. تازه احتمال این‌که مسائل نفسانی ذات بشر که خود فروید فکر می‌کرد به آنها تسلط دارد با این روش حل شوند، از این هم کمتر است (Webster 1995: 438).

 

          مشکل بالا با روانکاوی در مطالعه‌ هر فرآیند فکری بشر که دست به آن بزنیم، پیش می‌آید: چون به چیزی که در ذهن فرد می‌گذرد دسترسی مستقیم نداریم، ناچاریم به گفته‌هایش تکیه کنیم – و یکی از پیش‌نیازهای کلیدی نظریه‌ فروید اشراف به این واقعیت است که آدم‌ها در واقع از همه‌ چیزهایی که در ذهن‌شان می‌گذرد آگاه نیستند، پس نمی‌توان هرچه را که می‌گویند به همان صورت قبول کرد. روانکاوی فرضیه‌ای درباره‌ زیرساخت‌های تعیین‌کننده‌ رفتار بشر ارائه می‌دهد که قابل رد یا اثبات نیست و فقط می‌توان قضاوتی کم و بیش معتبر از آن به عمل آورد – اما، همان‌طور که خود فروید تصدیق کرده، از آن‌جا که نظریه‌ مزبور تفسیری تازه و خودسرانه از رفتار انسان به دست می‌دهد، احتمال قضاوت نامعتبر درمورد آن نسبتن زیاد است.

من به شما نشان می‌دهم کل روند آموزش شما تا امروز و مجموعه‌ عادت‌های فکری‌تان چگونه شما را به مخالفتی ناگزیر با روانکاوی می‌کشاند، و چقدر باید با خودتان مبارزه کنید تا به این مخالفت غریزی در درون خود فائق شوید (Freud 1973: 40).

 

از این گذشته، درمان در روانکاوی، چون متکی به واداشتن بیمار به صحبت از خصوصی‌ترین جزئیات زندگی روحی روانی خویش است، باید در خلوت انجام شود؛ بنابراین روال کار قابل مشاهده نیست بلکه فقط می‌توان آن را تجربه کرد، یا اگر روانکاو سرگذشت موردی آن را (البته با رعایت رازداری درمورد هویت) منتشر کرد مطلب را خواند - «آشنایی با روانکاوی، به معنای مطلق کلمه فقط از راه گفت و شنود میسر می‌شود» (Freud 1973: 43). اما یک مورد هست که مقوله‌ رازداری شامل حالش نمی‌شود:

آدم روانکاوی را از روی خودش یاد می‌گیرد، با بررسی شخصیت فردی خودش... تعداد خیلی زیادی پدیده‌ روانیِ بسیار آشنا و مشترک وجود دارند که، با کمی یادگیری فوت و فن کار، می‌توانند موضوع تحلیل روانی روی خود قرار بگیرند. بدین ترتیب حس مطلوب تمایل به واقع‌بینی در این گونه فرآیندها و تحلیل آنها و تصحیح دیدگاه‌ها کسب می‌شود (Freud 1973: 44).

 

          فروید مجموعه‌ای از مثال‌های مختلف ارائه می‌دهد تا پرده از وجود «ناخودآگاه» بردارد: منطقه‌ای از ذهن که دسترسی مستقیم به آن نداریم؛ در «نسخه‌ فرویدی» مورد نظر او فکرهای ناخودآگاه یا پنهان به صورت تصادفی بیان می‌شوند – مدیر یک شرکت که به جای اعلام شروع جلسه ختم آن را اعلام می‌کند، یا عاشق ناکامی که هرچند مدام در زندگی روزمره با رقیب برخورد دارد هیچ‌وقت اسم او یادش نمی‌ماند. بدین‌ترتیب وسوسه می‌شویم که قبول کنیم شاید آرزوها و احساس‌هایی در ما باشند که خودمان از وجود آنها خبر نداریم و ممکن است یکسر خلاف خواست‌ها و فکرهای آگاهانه‌ ما عمل کنند. فروید سپس این ایده را بسط می‌دهد: ضمیر ناخودآگاه در حقیقت دربردارنده‌ تمامی آرزوها و اندیشه‌های «سرکوب‌شده» است، که از بخش آگاه ذهن ما طرد شده‌اند چون نمی‌خواستیم وجود چنین احساس‌هایی در درون‌مان را بپذیریم. مهم‌تر از همه، خواست‌های مزبور از جنس میل شهوانی هستند که هم یکی از بنیانی‌ترین غریزه‌های بشر است و هم جامعه قوانین سفت و سختی برای ابرازهای پذیرفتنی میل جنسی وضع می‌کند؛ مهم‌تر این‌که خواست‌های جنسی سرکوب‌شده آنهایی هستند که ما نسبت به والد جنس مخالف داشته‌ایم (و آمیخته با احساس کینه و همچشمی نسبت به والد همجنس). از آن‌جا که بیشتر آدم‌ها در نخستین سال‌های شکل‌گیری شخصیت خود این رابطه‌ ابتدایی را تجربه می‌کنند، خواست‌های زناکارانه سخت‌ترین منع‌ها را یدک می‌کشند.

یک تمرین خوب این که با خودمان صداقت کامل داشته باشیم. یکی از ایده‌های معتبر درمورد همگان در همین حال به ذهن من رسید. متوجه شدم خود من هم دچار [پدیده‌] عشق‌ورزی به مادر و حسادت به پدر هستم، و حال این را یک رخداد جهان‌شمول در سال‌های نخست کودکی می‌دانم (نامه به ویلهلم فلیس، 15 اکتبر 1897).  

 

          تأیید وجود این گونه خواست‌ها، حتا در دل خود، هرگز امکان‌پذیر نیست؛ آنها باید سرکوب شوند. بااین‌حال، سرکوب همیشه با موفقیت کامل انجام نمی‌گیرد. ضمیر ناخودآگاه مدام در تلاش است تا راهی برای ابراز وجود پیدا کند؛ این ابراز می‌تواند به لباس خواب و رویا و یا لغزش‌های زبانی دربیاید، اما اگر کشمکش بین عواطف سرکوفته و بخش آگاه ذهن از حد معینی شدیدتر شود منجر به اختلال عصبی و آسیب روانی خواهد شد. هدف روانکاوی این است که با کمک به بیمار در شناسایی دقیق مشکل این کشمکش را برطرف کند تا احساس‌های سرکوب‌شده آشکار شوند و راهی برای کنار آمدن با آنها پیدا شود؛ حکم کلیشه‌یی این که «بگو پدرت چه جور آدمی بود [تا بگویم تو چه جور آدمی هستی]». البته درمان کامل هرگز شدنی نیست؛ همه‌ آدم‌ها کم و بیش درصدی اختلال عصبی را دارند، چون همگی ما خواست‌هایی در دل داریم که نمی‌توانیم به زبان بیاوریم. فقط امید می‌رود که خودشناسی بتواند، به موقع خود، دست کم بخشی از علایم آزاردهنده را از میان بردارد.

          بحث در این جا بر سر میزان موفقیت روانکاوی به عنوان یک روش درمانی نیست؛ بلکه می‌خواهیم ببینیم آیا آرای فروید می‌توانند روش ثمربخشی برای شناسایی جنبه‌های گوناگون تفکر باستان ارائه دهند یا نه. ادعای او این است که این آرا اعتباری جهان‌شمول دارند و درمورد همه‌ انسان‌ها صدق می‌کنند؛ بنابراین انتظار داریم همین الگوهای سرکوب و عصبیت را در جامعه‌های گذشته نیز مشاهده کنیم. محتوای ضمیر ناخودآگاه – این‌که چه چیزهایی سرکوب شده‌اند – احتمالن به این دلیل که فرهنگ‌های مختلف پنداشت‌های متفاوتی از خواست‌های پذیرفتنی و ناپذیرفتنی دارند، در هر مورد فرق می‌کند. اما فروید تا حد زیادی بر جهان‌شمولی منع‌های علیه زنای محارم و پدرکشی تأکید داشت: هم یونانیان باستان و هم اروپاییان امروز، اگر نگوییم همه‌ی دنیا، «عقده‌ی اُدیپ» را دارند.

          آرای فروید را به سه روش می‌توان درمورد فرهنگ‌های باستان به‌کار برد. نخست، می‌توان تحلیلی از شخصیت‌های باستانی به عمل آورد تا بدین وسیله کنش‌ها و انگیزه‌های آنان بهتر شناسایی و درک شود: برای مثال، رفتار نرون به عنوان یک امپراتور هوس‌باز و دمدمی‌مزاج چه پیوندهایی با رابطه‌ پیچیده و پر فراز و نشیب‌ او و مادرش داشت؟ حقیقت این‌که در این رابطه گزارش‌های فرویدی مفصل به آن شکل چندان زیاد نیست، اما گمان کلی‌تر این است که رابطه‌ها و تجربه‌های کودکی که شخصیت فرد در بزرگسالی را تشکیل می‌دهند در شرح حال همه‌ فرمانروایان باستان یافت می‌شوند. بارزترین مشکل در این رابطه مسئله‌ شواهد است. روانکاوی معمولن به ساعت‌ها صحبت با درمان‌جو درباره‌ خاطره‌ها و احساسات او نیاز دارد و نمی‌تواند به گزارش‌های تاریخ‌نویسان با آن موضع‌گیری‌های سفت و سخت‌شان تکیه کند. پاره‌ای از اطلاعات مربوط به کودکی این چهره‌ها در منابع دست اول به ثبت رسیده، اما به نظر می‌رسد رویدادها گزینشی ثبت شده‌اند چون به جای مطرح کردن نکته‌های اساسی در شکل‌گیری شخصیت چهره‌ مورد بحث، چند و چون کردار او را به نمایش می‌گذارند (که طبق فرض زندگی‌نامه‌نویسان باستان کم و بیش از همان هنگام تولد شکل نهایی خود را گرفته است). آرای باستانی درباره‌ اهمیت خواب و رویا یکسر با تفسیر فرویدی رویا فرق می‌کند، به همین خاطر نوع اطلاعاتی که در زندگی‌نامه‌ها یا شرح رویاها به ثبت می‌رسند فقط درمورد درشت‌بافت‌ترین تفسیرها از پشتیبانی روانکاوی برخوردار می‌شوند. روی هم رفته، تأثیر اصلی یک رویکرد بدل – فرویدی این است که نشان دهد آدم‌های عهد باستان درست مثل خود ما (یا مشاهیر زمان ما) بودند و وحشت‌های کودکی را به دنبال می‌کشیدند و از این قبیل. این رویکرد شاید به گذشته چهره‌ای «انسانی»، و البته بسیار مردم‌پسند، ببخشد، اما این که آیا اطلاعی درباره‌ عهد باستان به دست می‌دهد یا نه جای بحث دارد.

          دومین کاربری آرای فروید در روش تحلیل «فرآورده‌های فرهنگی» به گسترده‌ترین معنای کلمه است. اسطوره‌ها را می‌توان با رویاها همانند کرد، از این لحاظ که هردو قالب‌های به بیان درآوردن محتویات ضمیر ناخودآگاه به روش «نظارت از دور» هستند: از آن‌جا که «چیزی جز» داستان نیستند، به ما امکان می‌دهند وجود تمایل به زنا با محارم، پدرکشی، آدمخواری و مانند این‌ها را تصدیق کنیم و به منع چنین تمایل‌هایی در جامعه قوت ببخشیم بدون این‌که مستقیم با این واقعیت رودررو شویم که چنین تمایل‌هایی در درون خودمان هستند. در این صورت است که می‌توان اسطوره‌ها را به چشم این گونه کارکردهای روان‌شناختی مطالعه کرد و نیز آنها را منبع اطلاع درباره‌ محتوای ناخودآگاه مردمان باستان دانست. همین روش تفسیر به ادبیات هم می‌خورد؛ تصور بر این است که هنرمندان خلاق بهتر به ضمیر ناخودآگاه خود دسترسی دارند و قادر اند محتوای آن را به شکلی درآورند که هم مایه‌ لذت دیگران شود و هم به‌طور نیابتی به تمایل‌های سرکوب‌شده‌شان میدان بدهد.

مردی که یک هنرمند واقعی باشد... بلد است طوری روی خواب و خیال‌های خود کار کند که خصوصی‌ترین گوشه کنارهاشان از پرده بیرون بیفتد و غریبه‌ها را به وحشت و دلزدگی بیندازد، و امکان شریک شدن در لذت آنها نصیب دیگران شود. این را هم می‌داند که چه رنگ و بویی به آنها ببخشد تا به همین راحتی‌ها اصل و ریشه خود در منابع ممنوعه را لو ندهند. از این گذشته، او از این قدرت اسرارآمیز برخوردار است که برخی مواد را آن‌قدر تراش دهد تا تندیسی وفادار به تخیل او شکل بگیرد؛ علاوه بر این‌ها، می‌تواند فریاد بلند لذت را چنان به این بازنمود خیال ناخودآگاه خود پیوند بزند که سرکوب‌ها، دست کم در حال حاضر، سنگینی‌شان را از دست بدهند و بار خاطر را سبک کنند (Freud 1973: 423-4).

 

          مثال کلاسیک این مقوله طبعن اَدیپوس شهریار سُفُکلِس است. برهان فروید این بود که نظریه‌هایش چگونگی اعمال قدرت ادبیات، به ویژه ادبیات والا، را نشان می‌دهند: «بعید است تصادف محض باشد که سه اثر از شاهکارهای ادبیات کل تاریخ – اُدیپوس شهریار سُفُکلِس، هملت شکسپیر و برادران کارامازُف داستایُفسکی – سراسر به یک موضوع می‌پردازند: پدرکشی» (Freud 1985b: 453-4).

          آخرین جنبه‌ کاربری آرای فروید نظریه‌ کلی او درباره‌ تمدن و جامعه است (Freud 1985a). استدلال او این است که انسان‌، از یک سو، حیوانی اجتماعی است: ما نیاز داریم با دیگران وارد رابطه شویم تا بتوانیم دست کم بخشی از تمایل‌های خود را برآورده سازیم، و نیاز به غذا، سرپناه، حفاظت دربرابر بلایای طبیعی و مانند این‌ها را برطرف کنیم. از سوی دیگر، لازمه‌ عضویت در جامعه مهار زدن به تمایل‌ها و غریزه‌های فردی است: تمدن نفی و سرکوب این‌ها را می‌طلبد، و هرچه پیچیده‌تر و پیشرفته‌تر باشد سرکوب را بیشتر می‌خواهد.

نکته‌ جالب توجه این‌که انسان‌ها با این که در انزوا چندان دوام نمی‌آورند، اما ناچارند بار سنگین فداکاری‌هایی را به دوش بکشند که تمدن برای تحقق بخشیدن به یک زندگی جمعی از آنها توقع دارد. در این حال باید از تمدن در برابر نهادهای فردی، و قواعد و قوانین آنها، دفاع کرد و برای ادای این تکلیف دستورهایی هدفمند لازم است (Freud 1985a: 184).

 

          شاید بتوان نمایش‌های تراژدی در آتن را از این منظر و به شکل نوعی «سوپاپ اطمینان» برای سرکوب و ابزاری در خدمت تلقین هنجارهای اجتماعی دید، ولی بارزترین نمونه در دین یافت می‌شود. دین را منبع آرامش و اطمینان قلبی می‌دانند، وابستگی کودک به پدر (در دو مقام حفاظت‌گر و قانون‌گذار) جای خود را به توکل بر صورت‌های پدرانه‌ قادر مطلق می‌دهد؛ ایزدان «باید وحشت‌های طبیعی را دفع کنند، انسان را با بی‌رحمی تقدیر، به ویژه در لباس مرگ، آشتی دهند، و به آنها آمادگی و توان تحمل رنج‌هایی را بدهند که زندگی اشتراکی در تمدن به بشر تحمیل می‌کند» (Freud 1985a: 197).

          یک اعتراض بدیهی به آرای فروید این است که از قرار معلوم تفاوت‌های بارز فرهنگی در آنها نادیده گرفته شده‌اند: همه‌ دین‌ها در تفسیر با یک چوب رانده شده‌اند (که اساس آن الگوی یهودی – مسیحی تأکید بر یک الوهیت واحد و مذکر است)، «تمدن» به مجردترین معنای کلمه به کار رفته، و اساطیر و ادبیات همگی آشکارکننده‌ معضل‌های عصبی جهان‌شمول در نظر گرفته شده‌اند – که تقریبن سراپا رنگمایه‌ تمایل جنسی دارند. خود فروید به پاره‌ای از محدودیت‌ها و محدود‌نگری‌های رویکرد خود اشاره می‌کند؛ در بحث نمادپردازی جنسی، «گاه یک سیگاربرگ فقط یک سیگاربرگ نیست.»

اندیشه‌های دینی که در بالا خلاصه شده‌اند بی‌تردید روند رشدی طولانی را پشت سر گذاشته‌اند و تمدن‌های گوناگون در مرحله‌های مختلف بستگی‌های گوناگونی به آنها پیدا کرده‌اند. من تنها یکی از این مرحله‌ها را مشخص کردم که کم و بیش به آن شکل و قالب از تمدن که در نهایت مورد پذیرش تمدن مسیحی و سفیدپوست امروز ماست گره خورده است. به راحتی می‌توان دید که تمام اجزای این تصویر با دقت و همانندی یکسان به هم نپیوسته‌اند، همه‌ پرسش‌هایی که پاسخ می‌طلبند پاسخ نگرفته‌اند، و مشکل می‌توان تضاد تجربه‌ زندگی روزمره با این همه را ندیده گرفت (Freud 1985a: 199).

 

          حتا موافقان رویکردهای روان‌شناختی نیز روی هم رفته قبول دارند که با برخی اسطوره‌ها و آثار ادبی راحت‌تر از بقیه می‌توانند کار کنند – هرچند شکی نیست که نپذیرفتن آرای فروید شاید فقط بازتاب بی‌میلی ما به تصدیق وجود تمایل‌های سرکوب‌شده‌ خودمان باشد. اما خصوصیت‌های تحلیل او قانع‌کننده به نظر برسند یا نه، فرضیه‌ پایه او درباره‌ نقش ضمیر ناخودآگاه و بقایای گذشته (گذشته‌ فردی یا جمعی) در شکل‌گیری افکار و رفتار انسان، و در نتیجه فرهنگ و جامعه بشری، راهگشای پرسش‌هایی است که توجه جدی می‌طلبند.

 

جانورخویی انسان

فروید رفتار انسان را در قالب چند شاخصه – ناخودآگاه، فرا- خود (سوپرایگو)، و جز این‌ها – تفسیر می‌کند که وجودشان قابل اثبات نیست بلکه از روی رفتارهای آدمی استنباط می‌شوند. علم نظری معروف به «جامعه‌شناسی زیستی» می‌گوید که این شاخصه‌ها به درد نمی‌خورند، و در حقیقت از بیخ و بن زاییده‌ تخیل هستند: علت هر یک از رفتارهای آدمی را می‌توان به راحتی در زیست‌شناسی پیدا کرد. انسان هم نوعی حیوان است و بنابراین تابع غریزه‌ها و واکنش‌های زیست‌شناختی پایه: نیاز به غذا و سرپناه، گرایش به تولیدمثل، غریزه‌ واکنشی «جنگ یا گریز» در برابر خطر. انسان‌ها شاید به نسبت بیشتر جانوران ابزارهای بسیار پیشرفته‌تری برای برآوردن نیازها و به انجام رساندن تولیدمثل درست کرده باشند، اما انگیزه‌ زیربنایی همان است که بود، غریزه‌هایی که مایه‌ بقا و تکامل گونه‌های مختلف جانوری می‌شوند.

اگر مغز دستگاهی شامل ده میلیارد سلول عصبی است و کارکرد ذهن را می‌توان کم و بیش به صورت فعالیت جمعی تعداد قابل شمارشی از واکنش‌های شیمیایی و الکتریکی توضیح داد، پس مرزهایی هستند که افق دید بشر را محدود می‌کنند – ما موجوداتی زیست‌شناختی هستیم و روح‌مان نمی‌تواند از حصار تن بگریزد (Wilson 1978: 1).

تکامل انسان و عنتر (baboon) بر اثر انتخاب طبیعی صورت گرفته است. با نگاهی به نحوه عملکرد انتخاب طبیعی می‌توان دید که حاصل این روند نشان از این دارد که هر موجودی بر اثر انتخاب طبیعی تکامل یافته باشد لاجرم موجودی خودخواه است. پس انتظار داریم وقتی برمی‌گردیم و نگاهی به رفتار عنترها، انسان‌ها، و سایر موجودات زنده می‌اندازیم همه را خودخواهانه ببینیم. اما اگر ببینیم توقع ما بی‌جا بوده، اگر مشاهده کنیم رفتار انسان‌ها در حقیقت خیلی هم نوع‌دوستانه است، آن‌گاه با مسئله‌ای گیج‌کننده روبه‌رو خواهیم بود، مسئله‌ای که باید روشن شود (Dawkins 1976: 4). 

 

          در این دیدگاه، نه تنها رفتار آدم‌ها بلکه قالب و کارکرد عرف‌های اجتماعی نیز با ارجاع به الزام‌های زیست‌شناختی علت‌یابی می‌شوند؛ از آن‌جا که این عرف‌ها به دست موجوداتی زیر حاکمیت الزام‌های تکامل ایجاد شده‌اند، باید انتظار داشت به یک معنا حالت «انطباقی» داشته باشند و به سود بقای این گونه‌ی جانوری – یا، طبق استدلال داوکینز، بقای ژن، رمزگان ژنتیکی مشترک بین خویشاوندان نزدیک – عمل کنند. حتا پدیده‌ای مانند ایثار (فداکاری حتا در حد گذشتن از جان به خاطر دیگری)، که ظاهرن با انگاشت خشن «داروینیسم اجتماعی» از طبیعت به مثابه جدال مرگ و زندگی - هرکسی برای خود - در تضاد است، می‌تواند به صورت مصلحت‌اندیشی در راستای دست‌یابی به بیشترین فرصت‌های بقای گونه‌ خود توجیه شود. سایر عرف‌های اجتماعی، مثل تقسیم کار بر اساس جنسیت، غریزه‌ مادری، خشونت مردانه و بی‌بندوباری و حتا دعواهای بین پدر و مادر و فرزندان را نیز به راحتی می‌توان بر اساس همین الگو تحلیل کرد. انسان‌ها نیز مثل بقیه‌ موجودات زنده در حقیقت چیزی نیستند جز دستگاه‌هایی در خدمت بقای ژنتیکی.

          جامعه‌شناسی زیستی تصویر تازه و متفاوتی از نهادهایی مانند زناشویی و خانواده به دست می‌دهد. در تاریخ باستان، می‌شد پافشاری آتنی‌ها به ماندن زن در خانه را به تدبیر مرد برای اطمینان از این که فرزندان تنی خود و نه فرزندانی از ژن مردی دیگر را پرورش می‌دهد، تعبیر کرد. تصمیم‌گیری درمورد تنظیم خانواده بر مبنای برقراری تعادل بین نگهداری از فرزندان موجود و داشتن فرزند بیشتر انجام می‌شد؛ عملکرد بزرگان رومی در محدود کردن میزان زاد و ولد با هدف جلوگیری از تقسیم دارایی‌ها بین افراد متعدد به لحاظ سیاسی موفقیتی به دنبال نداشت، چون بسیاری از خانواده‌ها در تولید یک وارث پسر ناکام می‌ماندند، اما می‌توانست با بالا بردن منابع در دسترس برای تقویت کودکانی که زنده می‌ماندند به بقای برخی ژن‌ها کمک کند. البته ناگفته نماند که استفاده از واژه‌هایی مانند «تدبیر» و «سیاست» را نباید القاگر معنای تصمیم‌گیری آگاهانه یا برنامه‌ریزی تلقی کرد؛ داوکینز به صراحت توضیح می‌دهد که منظور او از «ژن خودخواه» استعاری است، استعاره‌ای برای درک این مطلب که چطور رفتارهای مختلف به سود بقای ژنتیکی کار می‌کنند. در عوض، پیدایش کاربست‌هایی مثل خانه‌نشین کردن زنان آتنی را می‌توان حاصل فرآیندهای طبیعی دید: انتخاب طبیعی به سود افرادی از آب درمی‌آید که پیشاپیش قصد انجام حرکت یا کنشی خاص (مثل حبس کردن همسر) را داشته باشند، بدین‌ترتیب خصیصه‌های آنان در جامعه تثبیت می‌شود در حالی که زنجیره‌های ژنتیکی نه چندان موفق رو به نابودی می‌روند.

          دعوی جامعه‌شناسی زیستی برای شناخته شدن به عنوان یک رشته «علمی» از دعوی روانکاوی قوی‌تر است، چون به نظریه‌های تکامل و انتخاب طبیعی تکیه دارد که مُهر تأیید اکثریت گسترده‌ دانشمندان حرفه‌یی را یدک می‌کشند. در این رشته نظریه‌ تکامل یک حقیقت مطلق تلقی می‌شود - «اگر موجوداتی برتر از فضا به زمین سفر کنند، نخستین پرسش آنها، برای محک زدن سطح تمدن ما، این خواهد بود که "آیا تکامل این‌جا کشف شده یا نه؟"» - نه (مثل ادعای فیلسوفان طبیعی) بهترین فرضیه‌ موجود در حال حاضر برای توضیح و توجیه شواهدی که در دست ماست (Dawkins 1976: 1). دعوای اصلی سر این است که آیا نتیجه‌گیری‌های جامعه‌شناسان زیستی از مشاهده‌های خود روی رفتار جانوران و حشرات اعتباری هم دارد که بخواهد درمورد انسان‌ها به کار گرفته شود. روشن است که به هیچ عنوان نمی‌توان ثابت کرد یک نوع رفتار به‌خصوص – محدود کردن زنان در آتن، نمایش‌های جفت‌جویانه پرنده‌های بهشتی – از الزام ژنتیکی سرچشمه می‌گیرد: حرف سر این است که زیست‌شناسی تکاملی قانع‌کننده‌ترین و به‌صرفه‌ترین علت رفتار را، بدون نیاز به مطرح کردن مفاهیمی متافیزیکی از قبیل فرا- خود، توضیح می‌دهد.

          این استدلال در ظاهر بیشتر به درد توضیح همان مقوله‌ مربوط به پرنده‌های بهشتی می‌خورد تا انسان؛ احساس ما این است که موجودات پیچیده‌تری هستیم، رفتارمان اختیاری و (اگر نه به تمامی، دست کم پیش از هرچیز) حاصل تصمیم‌های آگاهانه است نه الزام‌های زیست‌شناختی، به علاوه ما (برخلاف جانوران) «فرهنگ» داریم.

در نیمه‌راه بین تمایل‌های غریزی‌ای که می‌توان به طبع آدمی نسبت داد و ساختارهای اجتماعی فرهنگ بشر یک بلاتکلیفی اساسی وجود دارد. انگیزه‌های انسانیِ همسان در قالب‌های فرهنگی گوناگون ظاهر می‌شوند و انگیزه‌های گوناگون در قالب‌های همسان. بین شخصیت جامعه و شخصیت انسان قاطعیت تغییرناپذیری وجود ندارد، و قطعیت‌گرایی زیست‌شناختی محلی از اعراب پیدا نمی‌کند. فرهنگ شرط اساسی رهایی نظم بشری از قید الزام‌های عاطفی یا انگیزشی است (Sahlins 1977: 11).

 

          دانشمندانی که در عرصه‌ «جامعه‌شناسی زیستی» کار می‌کنند – هرچند همه‌ آنها برچسب «جامعه‌شناس زیستی» را قبول نمی‌کنند – بر سر جایگاه «فرهنگ» با یکدیگر اختلاف نظر دارند. برخی پافشاری می‌کنند که فرهنگ را هم می‌شود فقط با الگوهای زیست‌شناختی و به عنوان وسیله‌ای در خدمت افزایش فرصت‌های بقا برای گونه‌های مختلف زیستی یا ژن‌ها محک زد:

اگر تکامل مغز حاصل انتخاب طبیعی باشد، حتا قابلیت‌های مربوط به انتخاب قضاوت‌های زیبایی‌شناختی و باورهای دینی نیز باید از همان فرآیند مکانیکی سرچشمه بگیرند. یا باید انطباق‌های مستقیم با همان محیط‌های گذشته باشند که نیاکان انسان را تکامل بخشیده‌اند یا دست بالا باید ساختارهایی فرعی باشند که در جریان فعالیت‌های عمیق‌تر و کم‌پیداتری شکل گرفته‌اند که روزگاری به همان معنای خشک‌تر و زیست‌شناختی‌تر کلمه «انطباق‌پذیر» بوده‌اند (Wilson 1978: 2؛ مقایسه کنید با Shermer 1997).

 

          دین و اسطوره را می‌توان بر اساس این الگوها توضیح داد، به عنوان راه و روش معنا بخشیدن به جهانی که به بقای فرد کمک کرده – شکارچی‌هایی که برای ایزدان خود قربانی می‌کردند تا در شکار گوزن موفقیت بیشتری نصیب‌شان شود – یا ویژگی‌هایی که بر اثر تصادف ماندگار شده‌اند چون دست کم فرصت‌های بقای بشر را کاهش نمی‌دادند. اسطوره‌ی اُدیپوس بازتاب‌دهنده‌ برتری‌های زیست‌شناختی پرهیز از درون‌همسری است: «افرادی که دارای پس‌زمینه‌ ژنتیکی منع پیوند خویشاوندی و پرهیز از زنای با محارم باشند ژن‌های بیشتری را به نسل بعدی انتقال می‌دهند» (Wilson 1978: 38). چنین تفسیرهایی گذشته از این که اثبات درستی یا نادرستی‌شان غیرممکن است، توجه کاملی هم به محتوای باورهای این چنینی نشان نمی‌دهند؛ درست مثل این می‌ماند که بخواهیم به کمک مشاهده‌ی میزان تأثیر شهرت و ثروت یک موسیقی‌دان بر افزایش احتمال بازتولید دی‌ اِن اِی او پدیده‌ای به نام موتسارت یا حتا لِد زپلین را ارزیابی کنیم. «زیست‌شناسی در عین این‌که شرط لازم و کافی پیدایش فرهنگ است، به همان اندازه و کفایت نیز [در این امر] بی‌اثر است: زیست‌شناسی هرگز نمی‌تواند خصوصیت‌های فرهنگی رفتار انسان یا شکل‌های مختلف بروز این خصوصیت‌ها در گروه‌های انسانی را به‌طور دقیق مشخص کند» (Sahlins 1977: xi).

 

          یک رهیافت جالب دیگر، که از جانب ریچارد داوکینز پیشنهاد شده، به رسمیت شناختن فرهنگ در مقام عنصری جدا از طبیعت است – هرچند نه به عنوان خصوصیتی منحصر به انسان، چرا که فرآیند انتقال فرهنگ را می‌توان در استفاده‌ میمون‌ها از ابزار و آواز برخی پرندگان نیز مشاهده کرد. داوکینز استدلال می‌کند که فرهنگ جایگاه ویژه‌ای به انسان می‌بخشد و او را از سلطه‌ قدرت مطلق زیست‌شناسی خارج می‌کند: «برای به دست آوردن شناختی از تکامل انسان امروز، باید ابتدا ژن را از مقام تنها بنیان اندیشه‌هامان درباره‌ تکامل خلع کنیم» (Dawkins 1976: 205). فرهنگ قالبی دیگرگونه را برای تکامل مطرح می‌کند، که در آن انطباق انسان‌ها با محیط خود نه از راه جهش فیزیکی و انتخاب طبیعی بلکه از طریق انتقال و رشد اندیشه‌ها، مهارت‌ها و دانش صورت می‌گیرد، و خود اندیشه‌ها نیز به تکامل می‌رسند (که با رشد و تکامل علوم طبیعی قابل تطبیق است). نظریه‌ تکامل روشی برای درک این فرآیند پیشنهاد می‌کند که عبارت است از تمرکز نه روی ژن بلکه روی «میم»:

نمونه‌های میم عبارت اند از نغمه‌ها، اندیشه‌ها، تکیه‌کلام‌ها، مُدهای لباس، شکل و نقش ظرف‌ها یا ساختمان تاق‌ها و رواق‌ها. اگر ژن‌ها در استخر ژن با جهش از بدنی به بدن دیگر از راه اسپرم یا تخمک پخش می‌شوند، میم‌ها نیز در استخر میم با جهش از مغزی به مغز دیگر از راه فرآیندی این کار را می‌کنند که نام آن را، به معنای گسترده‌ کلمه، می‌توان تقلید گذاشت (Dawkins 1976: 206).

 

          اندیشه‌ها برای پخش و انتشار خود به واقع هیچ تلاشی نمی‌کنند («میم خودخواه» هم مثل «ژن خودخواه» یک استعاره است)؛ اما اندیشه‌هایی که به خوبی با محیط خود سازگار شده باشند به‌طور طبیعی بین جمعیت‌ها گسترش پیدا می‌کنند.

مفهوم خدا را در نظر بگیرید. ما نمی دانیم این مفهوم چطور و از کجا سر از استخر میم درآورده. شاید بارها از «جهش» مستقل زاییده شده باشد. در هر صورت، واقعن خیلی قدیمی است. چگونه خود را تکثیر می کند؟ به وسیله کلام گفتاری و نوشتاری، با پشتوانه ای از عظمت موسیقی و عظمت هنر. چرا میزان ماندگاری آن این قدر بالا است؟ یادمان باشد که «میزان ماندگاری» در این جا نه به معنای ماندگاری یک ژن در استخر ژن ها، بلکه به معنای ماندگاری یک میم در استخر میم هاست. برای نمونه، [در پاسخ به] این پرسش که چه چیزی در مفهوم خدا وجود دارد که چنین پایداری و دوامی در محیط فرهنگی به آن می بخشد؟ [می‌توان گفت] میزان ماندگاری میم خدا در استخر میم حاصل جذابیت روان شناختی عظیم آن است. این میم به ظاهر پاسخی است پذیرفتنی برای پرسش های درونی آزاردهنده درباره هستی (Dawkins 1976: 207).

 

          وسیله‌ انتشار میم ها بازتولید (تولید مثل) نیست بلکه ارتباط است: «اگر در فرهنگ جهانی مشارکت داشته باشید، یک فکر خوب عرضه کنید، یک نغمه بسازید، نوعی شمع و دلکوی جدید اختراع کنید، شعر بگویید، اثری که به وجود آورده‌اید ممکن است، دست نخورده، تا مدت ها بعد از متلاشی شدن ژن های شما در استخر عمومی باقی بماند» (Dawkins 1976: 214). وظیفه میم ها فقط کمک به ماندگاری گونه های گیاهی و جانوری یا ژن ها نیست – در برخی موارد، مثلن درمورد آرمان دینی پرهیز از زناشویی یا نگرش به طبیعت به مثابه منبع بهره کشی، ممکن است درست خلاف آن عمل کنند – بلکه معنا بخشیدن به هستی هم هست. نمی توان گفت چنین فکری – این که آیا یک «میم» از میم ها دارای میزان ماندگاری بالا هست یا نه - تا چه حد به پدید آوردن یک رهیافت عملی برای کاوش در فرهنگ های باستان کمک می کند، ولی جهت‌گیری آن به خصوص در این راستا متمرکز است که با استفاده از نگاهی مسالمت‌آمیزتر نسبت به قابلیت زیست‌شناسی در علت‌یابی پدیده‌ها، مشاهده‌های زیست‌شناسانه را با دغدغه‌های انسان‌شناسانی مانند سالینز آشتی دهد.

          یکی از دغدغه های مهم و اساسی سالینز در رابطه با زیست‌شناسی جامعه‌شناختی جنبه‌ سیاسی این مقوله است. مشاهده‌های مربوط به «طبیعت» معمولن از «هست» به «باید باشد» حرکت می‌کنند؛ یکی از سنت‌های دیرپا در تفکر غربی (یا به زبان داوکینز، یکی از میم‌های پایدار و به شدت اکتساب‌پذیر) نگاه کردن به «طبیعت» به چشم موجودی است که به خودی خود درست و مطلوب است. روی همین اصل، زیست‌شناسی جامعه‌شناختی نه تنها می‌تواند ریشه‌های، مثلن، خشونت و بی‌بندوباری مردانه را در قالب الزام‌های زیست‌شناختی توجیه کند، بلکه به تلویح این طور القا می‌کند که چنین خصیصه‌هایی [در وجود مردان] طبیعی و بنابراین عذرپذیرفته هستند – حتا می‌گوید که جامعه‌ای که بخواهد چنین غریزه‌هایی را مهار کند «خلاف طبیعت» عمل کرده است. تفاوت‌های جنسیتی و نژادی به کمک استدلال از روی طبیعت منطقی و مجاز جلوه داده می‌شوند. نظام جدید سرمایه‌داری شکل طبیعی جامعه‌ انسانی قلمداد می‌شود، چون بر مبنای رقابت آزاد و بقای مناسب‌ترین‌ها شکل می‌گیرد؛ دخالت دولت در بازار، رفاه اجتماعی، فعالیت‌های تأییدآمیز و مانند این‌ها همگی با برچسب خلاف طبیعت مردود و محکوم به شکست اعلام می‌شوند – یا بدتر از آن، موجب ترویج اصل بقای گزینه‌های نه چندان مناسب می‌شوند (برای بررسی کلی این مقوله نک. به Sahlins 1977: 71-107).

          البته این گونه اظهارنظرهای آشکارا عقیدتی به ندرت از دانشمندان برجسته‌ای مثل ادوارد اُ. ویلسن سر می‌زند، اما دیدگاه‌های او می‌توان گفت که دست کم با این گونه بینش‌ها ناهمخوان نیستند: «علم شاید به همین زودی‌ها به پایه‌ی کندوکاو در خاستگاه‌ و معنای اصلی ارزش‌های انسانی برسد، همان ارزش‌هایی که سرچشمه‌ تمامی احکام اخلاقی و بخش بزرگی از کاربست سیاسی هستند» (Wilson 1978: 5). «اگرچه پیشرفت بشر ممکن است حاصل بصیرت و اراده باشد، اما فقط دانش تجربی‌ای که طبیعت زیست‌شناختی ما با زحمت به دست آورده راهنمای بهترین گزینش‌ها در عرصه‌ رقابت معیارهای پیشرفت خواهد بود» (Wilson 1978: 7). این، به گفته‌ی سالینز، نوع جدید منفعت‌طلبی است، که بر پایه‌ چند گمان مشکوک شکل گرفته است: رفتار حیوانی به خوی انسانی تعبیر شده – مقوله‌هایی مانند «چندهمسری»، «بی‌بندوباری جنسی» و «همجنس‌بازی» را خوی طبیعی جلوه می‌دهد – و نتیجه‌گیری‌ها نیز به همین سیاق درمورد رفتار انسانی روا دانسته شده و مثلن این‌طور القا می‌کنند که «بی‌بندوباری جنسی» خصلت «طبیعی» جنس مذکر است.

[از قرن هفدهم به این سو] خصلت‌های رقابتی و اکتسابی مرد غربی همخوان با طبیعت معرفی شده‌اند و به همین خاطر طبیعت به شکل و شمایل انسان طراحی شده و همین شمایل نیز، در مقابل، مرد غربی را توجیه کرده است. بازتاب چنین منطقی تحکیم زیر‌بنای خصوصیت‌های کنش اجتماعی انسان، به شکلی که ما درک و دریافت می‌کنیم، در طبیعت است، و حاکمیت قوانین طبیعت بر برداشت ذهنی ما از کنش اجتماعی انسان. جامعه‌ انسانی یک جامعه‌ طبیعی است، بنابراین جامعه‌ طبیعی هم به طرز غریبی شکل انسانی دارد (Sahlins 1977: 93). 

 

          این پیام عقیدتی خصوصیت ذاتی رویکردهای زیست‌شناختی نسبت به رفتار انسانی نیست. بلکه بستگی به فرو ریختن مرز بین «هست» و «باید باشد»، و نیز این پیش‌فرض دارد که انسان‌ها چون جانور هستند پس چیزی جز جانور نیستند. به بیان دیگر، نقش «فرهنگ» به کلی بی‌اعتبار دانسته می‌شود. داوکینز رویکردی متفاوت دارد که دربردارنده‌ دلالت‌های سیاسی – یا بهتر بگوییم، اخلاقی – متفاوت است: «ما تنها موجودات کره زمین هستیم که می‌توانیم علیه بیدادگری بازتولیدکنندگان خودخواه سر به طغیان برداریم» (Dawkins 1976: 215).

قصد من این نیست که از نوعی نظام اخلاقی بر پایه‌ نظریه‌ تکامل دفاع کنم. می‌خواهم بگویم تکامل هر چیز چگونه صورت گرفته است. نمی‌گویم که ما انسان‌ها به لحاظ اخلاقی چگونه باید رفتار کنیم. روی این نکته تأکید دارم، چون می‌دانم ممکن است مردم حرفم را اشتباه برداشت کنند، آن هم عده‌ای بسیار زیاد که نمی‌توانند فرق بین حرفی از روی اعتقاد به چیزی که هست را با دفاع از چیزی که باید باشد تشخیص دهند. احساس خود من این است که جامعه‌ انسانی اگر فقط بر مبنای قانون خودخواهی بی‌رویه‌ و جهانی ژن‌ها شکل گرفته باشد جای بسیار مزخرفی برای زندگی خواهد بود. درحالی‌که بدبختانه، هرقدر هم غصه‌اش را بخوریم، نمی‌توان از حقیقت داشتن این حرف فرار کرد. کتاب حاضر قرار است بیش از هرچیز جالب توجه باشد، ولی اگر قرار است یک پیام اخلاقی از آن بیرون بکشید بهتر است این حرف‌ها را هشدار تلقی کنید. مراقب باشید که اگر شما هم، مثل من، آرزو دارید جامعه‌ای بسازید که آدم‌ها در آن با محبت و بزرگواری و به دور از خودخواهی در کنار یکدیگر در راستای خیر و صلاح همگانی کار کنند، نمی‌توانید توقع کمک زیادی از طبیعت به معنای زیست‌شناختی کلمه داشته باشید. بیایید سعی کنیم بزرگواری و همنوع‌دوستی را یاد همدیگر بدهیم، چون همگی خودخواه به دنیا آمده‌ایم (Dawkins 1976: 3).

منابع

 

Dawkins, R., 1976, The Selfish Gene, Oxford.

Freud, S., 1973, Introductory Lectures on Psychoanalysis (Penguin Freud Library 1), Harmondsworth, Middx.

Freud, S., 1985a, Civilization, Society and Religion (Penguin Freud Library 12), Harmondsworth, Middx.

Freud, S., 1995b, Art and Literature (Penguin Freud Library 14), Harmondsworth, Middx.

Gellner, E., 1985, The Psychoanalytical Movement, or, the Coming of Unreason, London.

Sahlins, M., 1977, The Use and Abuse of Biology: An Anthropological Critique of Sociobiology, London.

Shermer, M., 1997, Why People Believe Weird Things: Pseudoscience, Superstition and Other Confusions of Our Time, New York.

Webster, R., 1995, Why Freud Was Wrong, London.

Wilson, E.O., 1978, On Human Nature, Cambridge, MA.

 

 

نشانی پست الکترونیک مترجم:

nathali.choubineh@gmail.com

 

صفحه مترجم در سایت انسان شناسی و فرهنگ:

http://www.anthropology.ir/node/24793

 

شاخه اصلی

باستان‌شناسی

آمفوراهای یونانی ممهور پیدا شده از شوش

چکیده: بیش از پنجاه سال پیش، گیرشمن در طی کاوش هایش  در گورستان شهر پیشه وران شوش، چند آمفورای کامل و چند قطعه با دسته های ممهور پیدا کرد که بیشتر آنها رودسی بودند. یک مهر رودسی دیگر نیز در طی کاوش هایش از آپادانا به دست آمد. قدمت این آمفوراها به اواخر قرن 3 و ربع اول قرن 2 پ.م می رسد و در مجموعه ی آمفوراهای شناخته شده از نواحی مختلف خاور میانه قرار می گیرند. یکی از این آمفوراهای کامل ،2 اثر مهر مختلف دارد، یکی از آنها به نام ( ) اشاره دارد که در رده ی مهرهای رودسی اولیه قرار می گیرد. با پیشرفت های اخیر در زمینه ی گاهنگاری مهرهای رودسی (بر اساس نظریات فینکلشتاین) دو نمونه ی دیگر از شوش که توسط دو مکنم یافت و توسط کومون منتشر شده بودند، نیز در این مجموعه جای گرفتند.

واژگان کلیدی : دسته های آمفوراهای یونانی ممهور ، آمفوراهای رودسی، گاهنگاری، گورستان، شهر پیشه وران، شوش، گیرشمن، دو مکنم، کومون

 

برای خواندن این مطلب در زیر کلیک کنید:

 

 

 

 

 

باستان شناسی گذشته­ ی نزدیک: کاوش یک فورد ون مدل 1991

باستان شناسی، همیشه در مورد اشیای باستانی و یا مکان ها و چیزهای خاص نیست بلکه باستان شناسی در مورد اشیاء و وقایع روزمره نیز بوده و هست. در جولای 2006 باستان­شناسانِ دانشگاه Bristol و Atkins Heritageفورد ون متروک شده­ی سال 1991 را مورد کاوش قرار دادند. این ون که از طرف موزه میراث جهانی Gorge به دپارتمان باستان شناسی اهدا شده بود به مدت 8 سال در این موسسه مورد استفاده­ی باستان­شناسان قرار گرفت و سپس توسط کارگران و تکنسین های تاسیساتی  این دپارتمان 7 سال دیگر بصورت پیاپی استفاده شد.برای خواندن این مطلب در زیر کلیک کنید: 

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

آشنایی با فرهنگ یونان و روم باستان (بخش دوم)

نشان ویژه جمهوری روم

نوشته حاضر، بخش دوم مقدمه ای برای آشنایی کلی با فرهنگ یونان و روم باستان است. همان گونه که در پیش درآمد بخش نخست اشاره شد، هدف از این معرفی به دست دادن بنیانی برای اندیشه و پژوهش بیشتر در راستای شناخت دو فرهنگ باستانی یونانی و رومی است. در این قسمت، علاوه بر نگاهی به گذر تاریخ فرهنگی - سیاسی امپراتوری روم، سرفصل های تطبیقی این فرهنگ با فرهنگ یونانی نیز مورد تأکید قرار گرفته اند.

فرهنگ رومی

همان طور که پیش از این گفته شد، فرهنگ رومی در بسیاری زمینه ها با فرهنگ یونانی اشتراک یا تشابه نزدیک دارد. همانندی این دو از همان مطالعه تطبیقی پدیدارشناسی تاریخی آنها خود را نشان می دهد. منابع نوشتاری دست اول مربوط به پیدایش فرهنگ رومی، که طبق سنت با تاریخ روم لی وی آغاز می شوند، هرچند شاید به لحاظ ثبت تاریخ مستندتر از نوشته های هُمر و حتا هرُدت به نظر برسند، اما رنگمایه اسطوره یی در آنها به همان قوت باقی است. شواهد باستان شناختی در این مورد نیز به دشواری می توانند میزان دقت و درستی گزارش های لی وی را محک بزنند. با این حال، نکته امیدوارکننده درمورد تاریخ نویسی رومی این است که گرچه دست اندرکاران این عرصه شیوه استادان یونانی تاریخ نویسی، به ویژه هرُدت و توکودیدس، را سرمشق قرار می دادند، اما به جای پیروی کامل از روش اتکا به دیده ها و شنیده ها و تجربه های شخصی به عنوان تنها مرجع و منبع اطلاع، در نوشته های خود به سالنامه های دولتی استناد می کردند. بدین ترتیب، ادبیات دست اول رومی روی هم رفته قابل استنادتر از همتای یونانی خود به شمار می رود.

 

فرهنگ رومی در سراسر تاریخ هزار و دویست ساله خود گرداگرد شهر رُم شکل گرفت. این شهر، به گواه اسطوره های تاریخی، در سال 753 پیش از میلاد به دست دو برادر دوقلو، رمولوس و رموس، در کرانه رود تیبر و بر روی هفت تپه بنا شد. نسب مادری این دو برادر به آینیاس می رسید، تنها سردار تروایی که از شکست و کشتار آن شهر به دست یونانیان جان به در برد و خود را به سرزمین قوم لاتین یعنی لاتیوم قدیم بر کرانه رود تیبر در نزدیکی غرب ایتالیا رساند. تبیین اصالت تروآیی برای رومی ها، که پلوتارک بر آن پافشاری می کرد، گذشته از ادعای هم ترازی با یونانیان در ریشه داشتن در فرهنگ کهن موکنایی (که تروآ نماینده برجسته آن بود) نشان دهنده اهمیت و اعتبار فرهنگ هلنی در روم است.

 

نخستین دوره در تاریخ سیاسی روم را بنا بر حکمرانی هفت پادشاه بر شهر رُم در فاصله سال های 753 تا 509 پیش از میلاد، «دوره پادشاهی» می نامند. بیشتر شواهد نوشتاری این دوره، که با حکومت تک سالاری رمولوس در پی کشتن برادر آغاز می شود، در جریان تهاجم قوم باستانی ساکن فرانسه یعنی گُل ها به ایتالیا در حدود سال 390 پیش از میلاد از میان رفته است. اما کاوش های باستان شناسی سرزمین های شمال و مرکز این شبه جزیره را از سال 650 پیش از میلاد به بعد زیر نفوذ عمده فرهنگ اتروسکی معرفی می کنند که بر بخش عمده شمال ایتالیا حاکم بود. هم زمان با دوره کهن یا آرکه ئیک در یونان، و در سمت و سویی همانند با شکل گیری سنت های فرهنگی آن سرزمین، دوره پادشاهی نیز بخش اساسی باورها و آداب و رسوم و نهادهای سیاسی و مدنی فرهنگ رومی را در خود پرورش داد. این مجموعه باورها و قواعد بنیانی سیاسی و اجتماعی با عنوان کلی «قوانین رمولوس» مرجع تدوین قانون های گوناگون رومی در دوره های بعد شد. تاریخ نویسان رومی اغلب در روند زمامداری هفت پادشاه جریانی به سوی یونانی شدن هرچه بیشتر و کمرنگ شدن ویژگی های فرهنگی اتروسک را دیده اند، چنان که آخرین پادشاه رُم فرزند پدری یونانی و مادری اتروسکی معرفی می شود. با این حال، فرآورده ای که برآیند نهایی فرهنگ این دوره را نمایندگی می کند بیش از هرچیز رنگ و بوی فرهنگ لاتین را دارد. سال 509 برای هردو فرهنگ یونان و روم سرنوشت ساز بود: کلئیستنس، اندیشمند و سیاستمدار آتنی، با تشکیل «شورای پانصدنفره» نهادی اجرایی برای دموکراسی به وجود آورد که به نماد تاریخی فرهنگ یونانی تبدیل شد؛ رُم نیز با براندازی نظام پادشاهی و برپایی شورای کنسول ها یا «سنای رُم» پا به «دوره جمهوری» گذاشت. این دوره به سه بخش «آغاز جمهوری»، «میانه جمهوری»، و «پایان جمهوری» تقسیم می شود.

 

دیدیم که یونان به دنبال برقراری دموکراسی آتنی در پایان قرن ششم پیش از میلاد، وارد دورانی از جنگ و مستعمره سازی شد. هردو این پدیده ها به پیدایش مفهوم «هویت ملی» کمک کردند و برای نخستین بار مسئله «خودی» و «غیر» یا «دیگری» آشکارا مطرح شد تا چارچوب «ملیت» را در قاموس اندیشه بشر جایگزین الگوی کهنه و کمتر قاعده مند «قومیت» سازد. روم نیز در همان ابتدای قرن پنجم و اندکی پس از بنیان گزاری «سناتوس پُپولوسکوئه رُمانوس»(S.P.Q.R)  یا «مجلس و مردم روم» - عنوان رسمی جمهوری - همانند یونان ناگزیر از اتحاد ملی برای رویارویی با تهاجم بیگانگان شد. اما اگر قدرت و انسجام نظامی حاصل از شکست دادن ایران برای یونان جنگ داخلی بین دولتشهرها و ناپایداری الگوهای تشکیل اتحاد را به همراه داشت، پیروزی های روم مشوقی شد برای کشورگشایی گسترده به نام و زیر لوای جمهوری. در گذر قرن های پنجم و چهارم پیش از میلاد، یونان سرگرم مستعمره سازی در کرانه های غربی مدیترانه از جمله جنوب فرانسه و ایتالیا و سیسیل بود و روم در مسیر مقابل به سمت شرق از اسپانیا و شمال آفریقا تا خاک یونان پیشروی می کرد.

 

با مرگ اسکندر در 323 پیش از میلاد امپراتوری نوبنیاد او، که به تازگی جایگزین استقلال دولتشهرهای یونان شده بود، از هم گسیخت و راه هجوم ارتش بزرگ جمهوری را هموار ساخت. رومی ها با شکست دادن فرمانروایان سلوکی و ساتراپ های آسیای صغیر شهرهای یونانی را یک به یک تسخیر کردند و سرانجام در سال 146 پیش از میلاد تمامی جهان هلنی را تا مرز امپراتوری اشکانیان به تصرف خود درآوردند. فتح یونان نقطه اوج «دوره میانه جمهوری» و منبع تقویت موج پذیرش و نفوذ گسترده فرهنگ هلنی در سراسر روم بود. اقتباس از هنر و معماری یونان، پشتیبانی رسمی و همه جانبه از پرستش ایزدان یونانی، و به ویژه کسب دانش در مدرسه های آتن جایگاه نهادینه و همیشگی خود را در فرهنگ روم اشغال کردند، و «هلنی گری» به شاخص فرهیختگی در این فرهنگ تبدیل شد. هنرمندان رومی با حمایت و به خواست دولتمندان به طور گسترده به رونوشت برداری عینی یا پیروی از سبک های هنر یونان پرداختند، و بسیاری از مجسمه ها، کنده کاری ها و زینت های معماری که امروز از یونان باستان می شناسیم در حقیقت رونوشت های رومی به جا مانده از این آثار هستند.

 

با گسترش قلمرو فرمانروایی رومیان فرهنگ لاتین نیز به جای جای جهان باستان نفوذ می کرد. حاصل برخورد این فرهنگ با فرهنگ های محلی تولد فرهنگ های تلفیقی بود که بسته به میزان قوت فرهنگ مورد تهاجم می توانست رنگ و بویی لاتین/رومی، محلی، یا یکسر تازه و نوپدید داشته باشد. یکی از مهم ترین شگردهای فاتحان رومی برای حفظ و اعمال قدرت در سرزمین های تازه ضمیمه شده «رومی سازی» فرهنگ های محلی به ویژه با ساخت و ساز گسترده بناها، خیابان ها، فُروم ها (خیابان/میدان مرکزی شهر) یا در مواردی حتا شهرهای جدید به سبک رومی بود. اما اگر تلاش رومیان برای غالب کردن فرهنگ شان بیش از هرچیز به مقاومت فرهنگ های محلی و در نتیجه بیناکنش های فرهنگی شدت بخشید و تلفیق هایی از سه نوع بالا را به ارمغان آورد، در سطح اقتصادی مسیر سود و ثروت یک جانبه به سمت رُم جریان یافت. شهر رُم با خیابان های بزرگ، بناهای عظیم، مرکز های تجاری بی شمار، مجتمع های مسکونی بی همانند، و شبکه سراسری آب و فاضلاب تا صدها سال بزرگ ترین و شکوهمندترین شهر دنیا محسوب می شد. بنابراین هرچند تأمین رفاه شهروندان ثروتمند اولویت اصلی دولت و مجلس بود، اما سیل مهاجرت اختیاری یا اجباری (درمورد بردگان و اسیران جنگی) به امید بهره گیری از امکان های منحصر به فرد رُم پیوسته ادامه داشت.

 

در این زمان شهروندی رُم نیز همانند شهروندی آتن جایگاهی بود که اغلب فقط با تولد در خانواده ای از شهروندان اصیل می شد به آن دست یافت. مردان شهروند رُم از سویی در بالاترین رده اجتماعی قرار می گرفتند و از سوی دیگر باید برای حفظ اعتبار خود در عرصه سیاست، تجارت، و به خصوص امور نظامی برای جمهوری افتخار می آفریدند. سنت افتخارآفرینی برای روم با به دست آوردن پیروزی های نظامی، که خود به خود مترادف با کشورگشایی یا سرکوب کامل و قطعی قیام های محلی بود، ریشه هایی محکم در «قانون رمولوس» داشت و نقشی کلیدی و سرنوشت ساز در تاریخ روم ایفا می کرد. فرماندهان نظامی که همگی از اشراف پاتریچی (حکمرانان سیاسی) یا پلِبی (بزرگان پیشه وری و تجارت) بودند، اغلب به عضویت سنا یا سایر شوراهای حکومتی می رسیدند و بدین ترتیب ساختار سیاسی روم، برخلاف همتای یونانی، پیوندی تنگاتنگ با نظامی گری داشت.

 

با این حال، و شاید در واکنش به همین جریان، دوره پسین جمهوری با روی کار آمدن نظامیانی اندیشمند، یعنی برادران گراکّی، آغاز شد که با سرمشق گرفتن از فلسفه دموکراسی یونانی تلاش کردند دست کم بخشی از حقوق مدنی و اقتصادی توده مردم را زنده کنند. قتل این دو برادر در دهه های پایانی قرن دوم پیش از میلاد نشانه گویای قوت گرفتن گرایش برتری جویی و تمامیت طلبی بین سیاستمداران بود. ناآرامی های داخلی – از جمله قیام های پی در پی بردگانی مانند اسپارتاکوس – در کنار جنگ های با ماهیت استعماری افزایش فشارهای اقتصادی و اجتماعی را نیز به این بی سامانی سیاسی می افزودند. سرانجام، موفق ترین و نامدارترین سردار رُم، یولیوس چزاره (جولیوس سزار)، ابتدا شورایی سه نفره، همراه با پمپئیوس کبیر و کراسوس، برای حکومت بر مجلس و مردم تشکیل داد که خود با عنوان «کنسول اول» در رأس آن قرار گرفت. اما اندکی بعد با کنار زدن دو رقیب دیگر خود را  ماگیستر پُپولی (سرکرده مردمان) یا «دیکتاتور» نامید که در ساختار سیاسی آن زمان منصبی رسمی محسوب می شد. قتل سزار در پانزدهم مارس سال 44 پیش از میلاد، هرچند به ظاهر به امید احیای جمهوری صورت گرفته بود، اما تشکیل شورای سه نفره دوم را به دنبال داشت که در اندک زمانی از هم پاشید و به جنگ داخلی بین دو عضو برجسته آن، مارکوس آنتونیوس (مارک آنتونی)، نزدیک ترین دوست و برترین سردار لشکر سزار، و اکتاویانوس، نوه خواهر و بعدها پسرخوانده سزار منجر شد. مارک آنتونی همراه با متحد خود کلئوپاترا ملکه مصر در سال 31 پیش از میلاد شکست خورد و چهار سال بعد، اُکتاویانوس با عنوان «سزار» (نام خانوادگی ای که از سر فرزندخواندگی به او رسیده بود و از آن پس به تمامی امپراتوران این خاندان و بعد به سایر امپراتوران روم تعلق گرفت) حکومت تک سالاری خود را برقرار کرد و بدین ترتیب «دوره امپراتوری» تاریخ روم آغاز شد.

 

سال 27 پیش از میلاد نقطه عطفی شاخص در تاریخ امپراتوری روم محسوب می شود. اُکتاویانوس در این سال پس از دریافت لقب «امپراتور» (عنوانی که سربازان رومی پس از هر پیروزی با آن به فرمانده خود درود می فرستادند) از جانب سنا «آوگوستوس» یا «اعلاحضرت» خوانده شد. هرچند این عنوان نیز پس از او به تک تک امپراتوران روم به میراث رسید، ولی آوگوستوس تنها امپراتوری است که در تاریخ به این نام شناخته می شود. با این حال، دگرگونی تاریخی روم تنها به نامگذاری امپراتور یا حتا ساختار حکومت محدود نمی شد. در سطح سیاسی، آوگوستوس پیرو خط مشی دیپلماتیک بود و هرچند سرزمین های بسیاری با دست او به خاک امپراتوری ضمیمه شده بودند، او پس از به دست گرفتن زمام امور با همه همسایگان از در دوستی درآمد. مهم ترین اقدام او در این زمینه، صلحی پایدار با امپراتوری ایران بود. بدین ترتیب دورانی نسبتن خالی از جنگ و درگیری برای روم شکل گرفت که دویست سال پایدار ماند. از همین رو، قرن های اول و دوم میلادی تاریخ روم را  پاکس رُمانا (صلح رومی) یا گاهی پاکس آوگوستا (صلح آوگوستوسی) می نامند.

 

در زمینه قانون گذاری، آوگوستوس مجموعه قوانین رمولوس را که از مدت ها پیش دستخوش تحریف یا نادیده انگاری شده بود دوباره مطرح کرد و قانون اساسی جدیدی بر مبنای آن نوشت که به لِکس یولیا یا «قوانین یولیوسی» (به نام خاندان یولیوس که آوگوستوس طبق وصیت سزار فرزند ارشد و میراث دار آن شده بود) معروف شد. اما مهم تر از نوشتن قانون، اجرایی کردن آن بود و سنت عمل به قانون و اطاعت از آن به دلیل طولانی شدن حکومت آوگوستوس و سختگیری او و پسرش تیبریوس در این زمینه برای همیشه در فرهنگ رومی نهادینه شد. اصلاح کامل نظام مالیاتی، گسترش شبکه راه ها و امکانات ترابری، برقراری سازمان های نامه رسانی و آتش نشانی، سامان بخشی و تجهیز ارتش، و ساخت و ساز گسترده در رُم از دیگر دستاوردهای زمامداری آوگوستوس هستند.

 

آوگوستوس نخستین امپراتور از پنج امپراتور خاندان یولیوس – کلائودیوسی بود. در زمان حکمرانی پسر او، تیبریوس، مسیحیت ظهور کرد و سفرهای تبلیغی نخستین متولیان این دین به رُم و سایر شهرهای مهم امپراتوری موجب گرویدن توده های عظیم مردم از گروه های مختلف اجتماعی به آن شد. تلاش برای سرکوب مسیحیان و جلوگیری از به قدرت رسیدن آنان – که به نوعی دنباله تاریخچه طولانی سرکوب قیام های یهودیان به خصوص در یهودیه بود – دوره های پی در پی جنگ و صلح با امپراتوری ایران، مبارزه با تهاجم قوم های ژرمن که طی چهار قرن نخست میلادی قدرت می گرفتند و در پی بنا کردن قلمروهای بزرگ برای خود در خاک اروپا بودند، و جنگ همیشگی قدرت بر سر جلب حمایت سنا و رسیدن به مقام امپراتوری بین اعضای خاندان های برجسته ویژگی های کلی تاریخ سیاسی روم پس از دوران صلح رومی را تشکیل می دادند.

 

در سال 64 شهر رُم دستخوش آتش سوزی عظیمی شد که بیش از نیمی از شهر را ویران ساخت. آخرین امپراتور یولیوس – کلائودیوسی، نرون، بنا به نظر برخی تاریخ نویسان تلاش کرد با نشاندن مسیحیان در ردیف متهمان اصلی خود را – که به احتمالی مقصر اصلی بود – تبرئه و معضل قدرت گیری آنان را برای همیشه حل کند. اما دولت او پیش از این ها مستعجل شده بود. ساخت و ساز گسترده بناهای شکوهمند در رُم و برپایی جنگ های گلادیاتوری، مسابقه های ورزشی، و اجراهای نمایشی با تفصیل هرچه بیشتر فشار اقتصادی زیادی را بر خزانه تحمیل کرده بود. قانون های مالیاتی جدید نرون برای حل این مشکل دشمنانی قدرتمندتر از همیشه از بین فرماندهان بزرگ ارتش برای او تراشیده بود. عاقبت، شورش این دشمنان در سال 68 به براندازی حکومت و خودکشی او منجر شد. طی یک سال بعدی چهار امپراتور یکی پس از دیگری به قدرت رسیدند و سرنگون شدند تا سرانجام آخرین آنها، وسپازیانوس، سلسله فلاویوسی ها را بنیان گذاشت.

 

فلاویوسی ها شهر رُم را شکوهمندتر از گذشته بنا کردند. یکی از برجسته ترین ساختمان های این دوره آمفی تئاتر معروف کُلُسیوم بود که به سفارش وسپازیانوس برای مسابقه های ورزشی و مبارزه های گلادیاتوری طراحی و ساخت آن در سال 70 آغاز شد. این بنا ده سال بعد، یک سال پس از آتشفشانی کوه وزوویوس و نابودی شهرهای پمپئی و هرکولانیوم، به دست تیتوس، پسر و جانشین وسپازیانوس، گشایش یافت. حکومت طولانی برادر تیتوس، امپراتور دُمیتیانوس، که با فشار و سختگیری فراوان همراه بود، با قتل او به پایان رسید و همراه با آن نه تنها خاندان فلاویوسی سقوط کرد بلکه از آن پس هیچ امپراتوری نمی توانست به کمک اعمال قدرت نظامی و کودتا به حکومت برسد. جانشین هر امپراتور توسط سنا از بین نزدیک ترین بستگان او انتخاب می شد تا امپراتور او را به فرزندی بپذیرد و برای ابقا در این مقام به سنا معرفی کند. از سال 96 تا 180 شش امپراتور بدین ترتیب به حکومت رسیدند.

 

روم در این دوره با زمامداری حکمرانانی میانه رو و – به نسبت جانشینان بعدی – نرم خو و منصف از آرامشی نسبی برخوردار شد. ماکیاولی از «پنج امپراتور نیک» نام می برد و ادوارد گیبُن در اثر مشهور خود، تاریخ زوال و سقوط امپراتوری روم (88-1776)، این دوره را همچون عصر طلایی صلح و آرامش جهانی جلوه داده است. اما وقتی آخرین امپراتور این سلسله، مارکوس آئورلیوس، پسر خود کُمُدوس را به جانشینی معرفی کرد، یکی از آشفته ترین و پرتنش ترین مرحله های تاریخ روم رقم خورد، چنان که عده ای به تخت نشستن کُمُدوس را به طور مشخص نقطه آغاز سقوط امپراتوری روم می دانند.

 

قتل کُمُدوس در 192 آتش جنگی شدید بر سر تاج و تخت را شعله ور ساخت. روم تا صد و پنجاه سال پس از آن عرصه کشمکش های داخلی و شاهد کشته شدن امپراتوران و وابستگان دور و نزدیک آنان در فاصله هایی بسیار کوتاه بود. در قرن سوم میلادی سنا سعی کرد به این آشفتگی ها سامان ببخشد و اختیار مسئله جانشینی را دوباره به دست بگیرد. در فاصله پنجاه سال 26 امپراتور یکی پس از دیگری از جانب سنا انتخاب و پس از مدت کوتاهی سرنگون شدند. تقسیم قلمرو امپراتوری، که تمامی سرزمین های دورتادور دریای مدیترانه از بریتانیا و قاره اروپا تا بخشی از روسیه و سراسر آسیای صغیر و شبه جزیره عربستان و شمال آفریقا را دربر داشت، به چهار قسمت زیر فرمان چهار امپراتور نیز، پس از یک ثبات زودگذر، به جنگ داخلی منجر شد. برنده این جنگ، امپراتور کنستانتینوس، سرانجام موفق شد حکومت را سامان ببخشد، اقوام ژرمن را سرکوب کند، و با پذیرفتن مسیحیت، امپراتوری روم را زیر لوای اتحاد دینی استقرار دهد.

 

کنستانتینوس دست پرورده و آشنای هردو فرهنگ شرقی (هلنی) و غربی (رومی) بود. او بر همین اساس، در سال 330 امپراتوری را به دو بخش تقسیم کرد، مرکزیت را از شهر رُم که به شدت دستخوش فساد و تباهی شده بود گرفت و به راوِنا داد، و شهر بیزانتیوم را با نام جدید کنستانتینوپلیس به پایتخت فرهنگ و تمدن هلنی – رومی تبدیل کرد. آرامش و سامانی که کنستانتینوس به ارمغان آورد تا اواخر حکمرانی پسرش، کنستانتینوس دوم، نیز ادامه داشت. اما این بار اختلاف های فرهنگی و سیاسی به نظام دینی هم راه یافتند و مسیحیت به دو نوع شرقی (ارتدکس) و غربی (کاتولیک) تقسیم شد که از بنیان با هم اختلاف داشتند. ناآرامی های ناشی از سرایت این اختلاف ها به دستگاه حکومت و استفاده از آنها به عنوان مستمسکی برای قدرت زدایی و کوتاه کردن دست دشمنان موجودیت هردو دستگاه دولتی را در رُم – راوِنا و کنستانتینوپلیس به خطر انداخت. پیشروی های نمایان اقوام اکنون انسجام یافته ژرمن نیز، که در سال های 410 و 455 رُم را غارت کردند، و با دزدیدن زنان خاندان سلطنتی و ازدواج با آنان در کنار وعده حمایت نظامی از امپراتور موفق شدند به تاج و تخت امپراتوری نیز دست پیدا کنند، زوال نهایی امپراتوری روم را به همراه داشت. سرانجام، در سال 476، اُدوکاسِر، از فرماندهان ژرمن تبار سپاه روم، امپراتور رمولوس آوگوستوس را از سلطنت خلع کرد و خود به عنوان پادشاه ایتالیا به زمامداری بخش غربی امپراتوری روم رسید. اما بخش شرقی، با عنوان امپراتوری بیزانس، تا سقوط کنستانتینوپلیس در 1453 به دست ترکان عثمانی به حیات خود ادامه داد.

 

نشانی ای میل نگارنده:

nathalie.choubineh@gmail.com

 

صفحه‌ی «ناتالی چوبینه» در سایت انسان شناسی و فرهنگ:

http://www.anthropology.ir/node/24793

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

 

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

 

آشنایی با فرهنگ یونان و روم باستان (بخش نخست)

معبد پارتنون - آکروپلیس آتن - قرن پنجم پیش از میلاد

آشنایی با فرهنگ های گوناگون، چه بر محور مکانی در گوشه های مختلف دنیا و چه بر محور زمان در گذر تاریخ، بخش عمده محتوای دانش و معرفت رشته انسان شناسی را تشکیل می دهد. رویکرد و مقصود اصلی از گشایش صفحه ای برای شناخت فرهنگ یونان و روم باستان نیز تهیه محتوایی از این دست و کنکاش و تعمق درباره داده های موجود در این محتواست. در نگاهی کلی، می توان گفت بخش «فرهنگ یونان و روم باستان» امید دارد که دربردارنده دانستنی ها و داده های معتبر در رابطه با این دو فرهنگ کهن و بنیان ساز، و نیز نقد و بررسی و کاوش و پژوهش این گونه دانستنی ها، با تأکید ویژه بر بیناکنش های انسان شناسی و فرهنگ های باستانی، باشد.

از این رو، بی مناسبت نیست اگر ترسیمی مقدمه وار از دو فرهنگ یونانی و رومی در این جا ارائه شود تا چارچوبی کلی برای مطالب پژوهشی مربوط به این عرصه پیش چشم داشته باشیم. شاید نیاز به یادآوری نباشد که رهیافت مطرح شده در این مختصر با توجه به یافته های جدید و بحث های جاری جریان اصلی باستان شناسی و مطالعات کلاسیک تنظیم شده و به همین خاطر ممکن است تا حد چشم گیری متفاوت و گاه حتا در تضاد با اندیشه ها و انگاشت های سنتی درمورد این فرهنگ ها جلوه کند.

 

طبق تعریفی کلی، مقصود از یونان باستان دوره ای از تاریخ یونان است که از نیمه دوم هزاره دوم پیش از میلاد با شکل گیری دو فرهنگ موکنایی و مینویی، اولی در کرانه های اژه در غرب ترکیه امروز و دومی در جزیره کرت در شرق مدیترانه، آغاز می شود و با ظهور مسیحیت به پایان می رسد. روم باستان نیز، همان گونه که خواهیم دید، سرآغازی کم و بیش مشابه دارد ولی پایان آن را سقوط نهایی امپراتوری روم در سال 476 میلادی می دانند.

 گزاره «فرهنگ یونان و روم باستان» دوگانگی جالبی را به نمایش می گذارد. از سویی نام دو فرهنگ مورد بحث چنان به هم پیوند خورده که از بسیاری جنبه ها شاید تمایز آشکاری بین این دو به چشم نیاید: تاریخ اسطوره شناختی هردو در اساس به حماسه های هُمر و ادبیات به جا مانده از اواخر دوره کهن (آرکه ئیک)، قرن های نهم و هشتم پیش از میلاد، و نیز شواهد مادی و باستان شناختی این دوره باز می گردد؛ رشد و شکل گیری نظام های اجتماعی - مدنی و بخش بزرگی از تاریخ سیاسی هردو از قرن ششم پیش از میلاد به بعد پا به پای همدیگر، در دو مسیر گاه همشکل و گاه متفاوت، پیش رفته است؛ و عناصر فرهنگی گوناگونی از یکی به دیگری انتقال یافته، از جمله شمار زیادی از ایزدان و ایزدبانوان در کنار باورهای دینی، عناصر معماری و شهرسازی و تجسمی، دانش فلسفی و علوم پایه، اندیشه های استعماری (مستعمره سازی) و توسعه طلبانه/ سلطه جویانه، قوانین اخلاقی، و حتا سنت ها و آداب و رسوم در سطح ها و رده های گوناگون اجتماعی. در مقابل، انگاشت عمومی از این دو فرهنگ تا حدی در نقطه مقابل یکدیگر قرار می گیرد: اندیشه ورزی، رواقی مسلکی، میانه روی، زیبایی پسندی و در یک کلام، تصویر افلاطونی یونان تفاوتی چشمگیر با عملگرایی، تمامیت طلبی سیاسی و جنگ قدرت، نظامی گری، و طبیعت گرایی ارسطویی معرف فرهنگ روم دارد. این تقابل در اصل چندان کهن نیست و پیشینه آن به رقابت قرن نوزدهمی بخشی از ملت های اروپایی برای رساندن نسب قومی خود به یکی از این دو فرهنگ در راستای مطالبه سهمی از میراث فرهنگی پربار آنها برمی گردد؛ رقابتی که سرانجام به مسابقه ای استعماری بین ملت های درگیر، به ویژه فرانسه و بریتانیا، برای تصاحب آثار باستانی ملت های کهن از یک سو، و نیز شکل گیری بنیان های امروزین تفکر نژادی از سوی دیگر منجر شد. برچسب سازی ها و شخصیت پردازی های نوع نمون و کلی نگرانه حاصل از فراگیر شدن این رهیافت، مثلن تعمیم ویژگی دلاوری به همه رومیان باستان و سپس رساندن نسب این یا آن گروه قومی یا ملیتی به رومیان با هدف ایجاد همانندی بین این دو، طی قرن های نوزدهم و بیستم بنیاد اندیشه های نژادپرستانه را آشکارا قوت بخشید. به همین خاطر، پس از این که عرصه نوظهور انسان شناسی بر اندیشه برتری نژاد سفید اروپایی بر سایر فرهنگ ها خط بطلان کشید، پژوهشگری نوین بر آن شد تا در راه شناسایی دقیق ویژگی های ساختاری و پدیده شناختی دو فرهنگ یونان و روم و نقش آنها در شکل گیری فرهنگ مدیترانه یی گام بردارد.

 

گفتنی است در دهه های پایانی قرن بیستم و آغازین قرن بیست و یکم، گرایش دیرین پژوهشگران باستان شناسی و تاریخ به جستن نمونه های زنده مردمان باستان بین فرهنگ های «ساده» و «ابتدایی» غیرغربی جای خود را به یافتن معادل هایی در فرهنگ های کمتر شناخته شده برای انجام پژوهش های تطبیقی روی فرهنگ های باستانی داد. برای نمونه، می توان به تلاش برای رمزگشایی از آیین های دینی باستان به کمک مقایسه با همتایان احتمالی این آیین ها در شرق اشاره کرد. این گرایش، با تمام نقدهایی که بر آن وارد است، به طرز آشکاری پیوند باستان شناسی و تاریخ با انسان شناسی را عمیق تر کرده و اهمیتی بی سابقه به آن بخشیده است. چنان که امروز دیگر شناخت و درک باستان شناسی و تاریخ از بنیان نیازمند آشنایی با مقوله ها، روش ها، و رهیافت های رایج در انسان شناسی است.

فرهنگ یونان باستان

دانسته های ما از یونان باستان به طور معمول از دو منبع تاریخ و اسطوره شناسی سرچشمه می گیرند. هرچند باید به یاد داشت که تمایز بین تاریخ (داده هایی که شواهدی مادی و عینی برای سنجش صحت و سقم آنها در دست است) و اسطوره (داده هایی که باورهای جمعی به آنها موجودیت بخشیده اند) در بستر فرهنگ های باستانی اغلب به دشواری قابل تشخیص است، به ویژه که نویسندگان باستان بسیاری از شخصیت ها و رویدادهای اسطوره یی را واقعیت تاریخی می پنداشتند و به همین عنوان نیز به ثبت می رساندند. به همین دلیل، پژوهشگری امروز برای نتیجه گیری های دقیق تر به یافته های حاصل از کاوش های باستان شناسی، یا همان فرهنگ مادی، مراجعه می کند. از آن جا که داده های موجود از هر سه منبع تاریخ و اسطوره و یافته های باستان شناسی در بسیاری موارد همچنان پراکنده و نابسنده هستند، روش های تطبیقی و مقایسه های انسان شناختی امروزه نقش مهمی در تفسیرها و نتیجه گیری ها ایفا می کنند.

 

پژوهشگران فرهنگ یونانی – رومی هنوز بنیان های فرهنگ یونان باستان را تا حد زیادی در تمدن های ارگ نشین موکنایی (بر محور سرزمین تروآس) و مینویی (منحصر به تمدن کرِت) می بینند که هردو زیرگروه فرهنگ اژه یی (سرزمین های کناره دریای اژه در ترکیه و یونان و جزیره های واقع در این دریا) هستند. از یافته های باستان شناختی متعلق به عصر مفرغ در اواخر هزاره دوم پیش از میلاد که بگذریم، خاستگاه های اساطیری فرهنگ موکنایی در حماسه جنگ تروآ از زبان هُمر سروده شده، و هم او در دنباله این حماسه از مینوس و نوادگان او به عنوان ساکنان اصیل جزیره کرِت یاد می کند. روایت هُمر از سقوط تمدن موکنایی به دنبال شکست و ویرانی تروآ با تمامی تلاش های کاوشگران هنوز پشتوانه ی چندانی در نوشته ها و یافته های باستانی پیدا نکرده، اما درمورد نابودی تمدن مینویی بر اثر فعال شدن آتشفشان جزیره سانتورینی در صد کیلومتری کرِت و سونامی عظیم حاصل از آن چندان جای تردید نیست. معادل اسطوره شناختی این رویداد در کتاب جمهور افلاطون، یعنی ماجرای جزیره آتلانتیس و ناپدید شدن آن، ریشه در ثبت این رخداد آتشفشانی در پاپیروس های مصری دارد.

 

فاصله بین سال های 1100 و 800 پیش از میلاد «دوره تاریکی» نامیده می شود چون هیچ مدرک نوشتاری ای از این دوران به جا نمانده است. سرآغاز این دوره از منظر اسطوره شناختی، همان طور که اشاره شد، تصویری است که در ایلیاد هُمر از سقوط تمدن موکنایی ترسیم شده است. باستان شناسی و تاریخ این سقوط را هم زمان، و شاید در پیوند با، هجوم دُری های ساکن کُرینت در جنوب غربی خاک یونان به شبه جزیره پلوپونزی می داند. دُری ها در کنار هلنه ها، ایونی ها و آیولی ها یکی از چهار اِتنوس (قوم های) اصلی ساکن یونان را تشکیل می دادند. شواهد این هجوم بیشتر از نوع زبان شناختی (رواج و گسترش زبان دُری) و فرهنگی (به ویژه سبک پردازی معماری) و به طور عمده متعلق به کرانه های شرقی مدیترانه هستند. اما نشانه های ویرانی شهرها و/یا رها کردن آنها در نتیجه غارت یا قحطی گسترده سده های میانی این دوره را در سراسر یونان می توان یافت. یافته های جدید و رو به افزایش مدت زمان این دوره را هرچه کوتاه تر نشان می دهند و در دهه های اخیر شواهد بیشتری از رشد و رونق شهرهای بزرگ حتا از میانه قرن نهم پیش از میلاد به دست آمده است.

 

«دوره کهن» یا «آرکه ئیک» با جایگزینی عصر آهن به جای عصر مفرغ در قرن هشتم پیش از میلاد آغاز می شود. از هنگام پیدایش دوباره خط و شواهد نوشتاری و نیز افزایش جمعیت و گسترش شهرها در قرن های نهم و هشتم پیش از میلاد تا پیروزی یونان بر ایرانیان در 8/479 پیش از میلاد، برجسته ترین ویژگی های فرهنگ یونانی را می توان بنیان گذاری نهادهای نظام مند سیاسی و دینی و تشکیل جامعه مدنی در قالب دولتشهر، پیشرفت معماری و الگوهای شهرسازی، ساخت بناهای عظیم، گسترش کارگاه های سفالگری و تولید انبوه انواع ظرف ها و گلدان ها، شکوفایی داد و ستد داخلی و خارجی، رواج دریانوردی و مستعمره سازی های گسترده در کرانه های مدیترانه یی آفریقا و اروپا به ویژه ترکیه، مصر، مراکش، تونس، ایتالیا، و فرانسه دانست.

 

با این حال، سرزمین های یونانی تا پیش از مقاومت نظامی پیروزمندانه خود در برابر ارتش بزرگ هخامنشی به فکر اتحادی از نوع ملی گرایانه بر مبنای همخوانی های زبانی و فرهنگی نبودند. نظام دموکراسی معروف آتن، که در 507 پیش از میلاد برپا شد، به روایت ارسطو حاصل درگیری بین بزرگان دو خاندان آتنی بود که یکی از حاکم وقت و حکومت تک سالاری هواداری می کرد و دیگری به نیروی مردم تکیه داشت. با این حال، جدال بر سر حفظ تک سالاری و سپردن قدرت به مردم پای دولتشهرهای دیگر، پیش از همه اسپارت، را به ماجرا باز کرد. بدین ترتیب، دور نبود که دعوا بر سر نوع حکومت دست کم تعدادی از دولتشهرهای یونان را به جنگ داخلی بکشد. براندازی قطعی نظام تک سالاری و استقرار دموکراسی خطر تلاش های بعدی برای به دست گرفتن قدرت را خنثا نمی کرد. اما رویدادی که سرانجام موجب بقای این نظام جدید زیر عنوان «دموکراسی آتنی»، مطرح شدن مفهوم ملیت نزد یونانیان به ویژه در متن های تاریخی (مانند تواریخ هرُدت و آناباسیس زنُفُن) و قضایی (از جمله سخنرانی های سیسرون و دموستنس در محکمه ها)، و در نهایت قرار گرفتن آتن در قطب مرکزی فرهنگ یونانی شد، نبرد ماراتن در 490 پیش از میلاد و پی آمدهای آن بود. پیروزی دور از انتظار قوای نه چندان عظیم آتن و متحدانش و عقب نشینی و گریز ارتش ایران به دلایلی که هنوز ماهیتی بحث انگیز دارند، شهامتی بی سابقه همراه با شهرت و اعتبار برای یونانیان به همراه آورد. اما مهم تر آن که دولتشهرهای یونان را با بنیان هایی نظام مند برای تشکیل اتحادهای قابل اتکا آشنا کرد. بدین ترتیب اتحاد نظامی بر پایه زبان و فرهنگ مشترک، نخستین بستر کاربرد مفاهیم مربوط به «ملیت»، از جمله «منافع ملی» و «ویژگی های ملی»، شد.

 

شکست خشایارشا در نبرد سالامیس در 479 پیش از میلاد نه تنها پایان حضور نظامی ایران در یونان را رقم زد، بلکه سرآغازی شد بر جدایی بسیاری از سرزمین های یونانی نشین آسیای صغیر از امپراتوری هخامنشی و پیوند دوباره آنها با خاک یونان. «دوره کلاسیک» فرهنگ یونان باستان، که از همین زمان آغاز شد و تا مرگ اسکندر و آزادی دوباره دولتشهرها از قید امپراتوری نوبنیاد مقدونی در 323 پیش از میلاد ادامه یافت، در کنار رویداد تاریخی مهمی چون جنگ های پلوپونزی بین آتن و اسپارت، شاهد شکوفایی فرهنگ و هنر و ادبیات و فلسفه نیز بود. بسیاری از نمودهای فرهنگ یونانی که در نگاه امروزین معرف آن هستند – آثار تاریخ نویسان بزرگ، پیدایش مکتب های فلسفی گوناگون، ایجاد آکادمی افلاطون و تدوین و طبقه بندی علوم ریاضی و طبیعی به دست ارسطو، سنت نمایش های تراژدی و کمدی، بنای پرستشگاه ها، مجسمه ها و کتیبه های مرمرین – دست پروردگان دوره کلاسیک محسوب می شوند. این عناصر با آموزه های ارسطو به دربار مقدونی نفوذ کردند و همراه با اسکندر به فتح سرزمین های گوناگون رفتند. اسکندر نه تنها به رسم بزرگان آن روز در مکتب آتن آموزش دیده بود، بلکه همانند پدرش فیلیپوس دوم مقدونی و بسیاری از پادشاهان دیگر سراپا شیفته فرهنگ یونان بود و تلاش می کرد این فرهنگ را علاوه بر مقدونیه بر سراسر جهان شناخته شده آن روز حاکم کند. جانشینان او، سلوکیان، نیز در این مورد به او اقتدا کردند، چنان که «فرهنگ هلنیستی» (برگرفته از «هلنی» به معنی «یونان») از 323 پیش از میلاد تا تسخیر کامل یونان به دست روم در سال 146 پیش از میلاد بر بخش بزرگی از جهان باستان تسلط داشت و پس از آن نیز در بنیان های فرهنگ رومی به حیات چشم گیر خود ادامه داد.

 

تسلط رومی ها بر دولتشهرهای یونان به لحاظ فرهنگی بسیار کم دوام بود و به لحاظ سیاسی نیز پس از اندک مدتی در حد پرداخت باج و خراج تنزل کرد. شهرهای یونان هرچند اغلب دیگر دولتشهر محسوب نمی شدند، اما حکومت هایی نسبتن خودمختار داشتند و با گسترش داد و ستدهای تجاری و فرهنگی بر رونق و نفوذشان افزوده می شد. در آخرین سده پیش از میلاد مسیح، شکوفایی اقتصادی در شهرهای یونانی چه در خاک یونان و چه در آسیای صغیر در کنار پیشرفت های فناوری و صنعت موجب افزایش رفاه و آسایش همگانی و مایه رشد و گسترش نهادهای مدنی و فرهنگ شهرنشینی شده بود. یکی از پی آمدهای این پدیده، راهیابی اصول بینش مادی به بسیاری از جنبه های زندگی اجتماعی، به ویژه جنبه های دینی، بود. اما دیری نگذشت که این محیط مادی گرا به تمامی به تسخیر دین نوظهور مسیحیت درآمد، و فرهنگ مسیحی بنیادگرا (ارتدکس) چهره هلنی فرهنگ یونان را دگرگون ساخت.

(پایان بخش نخست)

 

نشانی الکترونیکی نگارنده:

nathalie.choubineh@gmail.com

 

نشانی صفحه نگارنده در سایت:

http://www.anthropology.ir/node/24793

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

شاخه اصلی

باستان‌شناسی

روز جهانی باستان شناسی 2014: امسال در شهر سبزوار، خراسان رضوی

روز جهانی باستان شناسی با روزی ملی در ایالات محتده امریکا در سال 2011 آغاز شد. در سال های بعد اندک اندک و تدریجا دارد به روز جهانی تبدیل می شود. در ایران در سال گدشته چند مراسم تدارک دیده شده بود. دانشجویان دانشگاه تهران، و دانشجویان دانشگاه نیشابور همچنین گویا دانشجویان دانشگاه کاشان مراسمی به مناسبت این روز تدارک کرده بودند. احتمالا دانشگاه های دیگر هم بوده اند که نگارنده اطلاع ندارد. هدف از این روز آشنا کردن مردم با باستان شناسی است. این روزی با هدف " باستان شناسی برای مردم" است.

سال گذشته( 2013 ) در هر دو جایی که مشارکت کرده بودم، مراسم را بصورت تبادل نظر و دیالوگ با مخاطبان پیش بردم. سال گذشته هم مراسم دانشگاه تهران و هم مراسم دانشگاه نیشابور با حاشیه هایی همراه بود. اما قرار نیست که به این حاشیه ها بپردازم. برای مثال سال گذشته در دانشگاه نیشابور معلوم نشد که چرا گمانه آزمایشی دانشجویان را دقیقا در روز اخر قبل از مراسم، بسته و این بخش را از مراسم حذف کرده بودند.

برای مطالعه این گزارش به طور کامل در زیر کلیک  کنید

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

نگاه زن به زن: نقدی بر زندگی‌نامه‌های مستند کُرنِلیا آفریکانا به قلم پژوهشگران فمینیست (بخش چهارم)

نقاشی دیواری رومی - پمپئی

به دنبال بررسی خوانش‌های فمینیستی گوناگون از سرگذشت کُرنِلیا و ارزیابی آنها، جا دارد در بخش آخر این مطلب نگاهی به دنیای او بیندازیم. روایتی که یوست دئوما، کنشگر اجتماعی و نویسنده‌ی هلندی رمان‌های تاریخی در سال 2012 با عنوان کُرنلیا، مادر گراکَی‌ها منتشر کرد، در حقیقت سرگذشت همزیستی، رویارویی، و درگیری کُرنِلیا با امپراتوری‌ رو به گسترش روم است. روم در آن زمان، قرن دوم پیش از میلاد، با الهام از آموزه‌های یونانی به جمهوریت سرسپرده بود. اما ریشه‌های استبداد اندک اندک در قلب دستگاه سیاسی‌اش محکم می‌شد. دو پسر کُرنِلیا، تیبریوس و گایوس، معروف به برادران گراکّی، هرکدام در دوره‌ای به ریاست تریبونال یا شورای صاحب‌منصبان رسیدند، که از نهادهای اجرایی قدرت بود و از سرداران ارتش یا بزرگان خاندان‌های پلِبی (گروهی از اشراف رُم که از طبقه‌های پایین‌تر جامعه ترقی کرده بودند) تشکیل می‌شد. تیبریوس موفق شد قانونی را به تصویب سنا برساند که مطابق آن بخشی از اراضی زمین‌داران بزرگ بین کهنه‌سربازانی تقسیم می‌شد که به دلیل سال‌ها خدمت در ارتش روم از حرفه‌ی اصلی خود یعنی کشاورزی باز مانده بودند. این قانون پس از تصویب، هنگام اجرایی شدن با مقاومت اشراف روبه‌رو شد، که همگی زمین‌داران عمده و مخالف تقسیم اراضی بودند. بالا گرفتن کشمکش بین تیبریوس و هوادارانش از سویی و اشراف که موفق شدند سنا را با خود همراه کنند از سوی دیگر، به کشته شدن تیبریوس انجامید. پس از او گایوس این راه را ادامه داد و ده سال بعد، در همان مقام، بار دیگر قانون اصلاح اراضی را به تصویب رساند. سپس، با پیش چشم داشتن تجربه‌ی تیبریوس، تلاش کرد با آشتی‌جویی و مدارا با اشراف و نیز گرد آوردن هواداران بیشتر و کمک گرفتن از پشتوانه‌ی مردمی نظام تقسیم برابری‌طلبانه‌ی ثروت و تعدیل مالیات را برقرار سازد. اما سرنوشتی بهتر از برادر نصیبش نشد. سنای روم با پشتیبانی اشراف به اعمال قدرت مطلقه ادامه داد، و همین اندیشه‌های قدرت‌طلبانه، که خردورزی و برابری‌خواهی را برنمی‌تافتند، سرانجام چند دهه پس از درگذشت کُرنِلیا – و همان‌گونه که او در این متن با استدلال و بینشی روشنفکرانه پیش‌بینی می‌کند - به سقوط نظام جمهوری و برپایی حکومت امپراتوری منجر شدند.

میزه‌‌نوم، 121 پ م، فوریه

حمله دارد فروکش می‌کند. دعاهایم پاسخ گرفته‌اند. وقتی دست‌هایم را به جلو دراز می‌کنم، می‌توانم جلو لرزش انگشتانم را تقریبن به‌طور کامل بگیرم. دیگر توی شکمم چنگه نمی‌کشند. تپش قلبم آرام گرفته. نفس‌هایم منظم‌تر شده‌اند.

 

فرستاده‌ای را که از رم آمده بود برای پذیرایی و تیمار به خدمتکاران سپردم، بعد به اقامتگاه شخصی‌ام پناه بردم و دستور دادم حمام را آماده کنند. حمام کمک می‌کند دنیای خود را تا می‌توانم کوچک کنم، و با خاطری آسوده در اندام‌هایم دقیق شوم. به پژواک صدایم گوش کنم که نام شوهرم را صدا می‌زند، پدر بچه‌هایم، تا ابد سپاسگزار ایزدان هستم که او زنده نماند تا این روزها را ببیند.

 

چیزی که در این زمان بیش از همیشه به آن نیاز دارم، تصویری توهم‌ساخت از خونسردی و تسلط بر خویشتن است. امشب مجلس سوگواری بر پا می‌شود، میهمانان از چهار گوشه‌ی دنیا می‌آیند، و من باید مراقب باشم حرف و حدیثی در رم نپیچد. حتا از تصور نگاه‌های خیره‌شان به وحشت می‌افتم. از صمیم قلب امیدوارم آنها هم خودداری نشان بدهند. درک می‌کنم که دیگران نیز از این مصیبت ضربه خورده‌اند؛ اندوه‌شان برای من محترم است؛ قول می‌دهم در موقع مناسب تمام توجه خود را نثارشان کنم. ولی اکنون در سکوت از همه تمنا می‌کنم راحتم بگذارند، فقط همین امشب، راحتم بگذارند و با تسلیت‌های صمیمانه‌شان دوره‌ام نکنند. هر گونه ابراز همدردی خالصانه باعث خواهد شد جلوی چشم همه از پا دربیایم. دلم حواس‌پرتی و های‌وهوی می‌خواهد؛ مهمانانی که وسط حرف همدیگر بدوند و چپ و راست خوراکی و ساز و ضرب و رقص و آواز  بطلبند.

 

لحظه‌هایی می‌رسد که موفق می‌شوم از درون خودم به بیرون قدم بگذارم – وقتی توی آینه نگاه می‌کنم، ناهمخوانی رنج درون با آرامش چهره‌ام را به چشم می‌بینم. می‌دانم اگر بتوان بر وحشت ناشی از این عدم تعادل غلبه کرد، این شب را تا انتها به‌سلامت پشت سر خواهم گذاشت. شکرگزارم که تقلای لازم برای این کار، که بازتاب آن در سیمایم پیداست، به چشم میهمانانم همچون نشانی از اندوه مهارزده جلوه‌گر خواهد شد. وقتی فکر می‌کنم کژ-‏‏ برداشت‌هایی از این دست گاه حتا لبخندی بر لبانم خواهد نشاند که برازنده‌ی این ته‏رنگ پریشانی رخسار است، قوت قلب می‌گیرم. تمام عمر، مردم مرا به دورویی متهم کرده‌اند. به نام همه‌ی ایزدان، تنها همین یک بار، باشد که تهمت‌هاشان راست از کار درآید! دستم را به دیواره‌ی نمناک حمام که می‌کشم، قطره‌های شبنم در مسیرهای همسو جاری می‌شوند. شتک‌های آب در اطراف پسرانم به هوا می‌پاشد، که از روی تخته‌سنگی به دریا شیرجه می‌زنند. دلفین‌های شرور با نگاه‌های دغل‌وار از هر سو به انتظار این دو ایستاده‌اند. نقاش تفاوت‌های جسمانی آنها را ماهرانه شکار کرده است. تیبریوس، با هیکل یک مشت‌زن سنگین‌وزن، پاها را خم کرده. گایوس، دونده‌ی خدنگ‌رو، مثل زوبین راست ایستاده است. نقاشی چنان ماهرانه و چنان به حقیقت نزدیک است که من با چشم خیال به‌راحتی می‌توانم مسیر آنها را دنبال کنم، تا آن‌جا که موج‌ها هردو را فرو می‌بلعند.

 

زمان جنگ که باشد والدین بیشتر از فرزندان خود عمر می‌کنند؛ صلح که باشد فرزندان بعد از والدین می‌مانند؛ اما تقدیر من این بود که فرزندانم را در روزگار صلح از دست بدهم. مادرم همیشه می‌گفت من وظیفه دارم فرزندانی تربیت کنم که به پدر و مادر احترام بگذارند و به میهن خود خدمت کنند. هرگز یادم نداد بعد از مرگ میهنم زنده بمانم، چه برسد به مرگ فرزندانم. لابد این گونه ایزدان را وسوسه کرد.

 

وقتی بچه‌ی اولم مرد، تا مدت‌ها به زحمت می‌توانستم توی چشم شوهرم نگاه کنم. قیافه‌اش همیشه مرا یاد پسرکم می‌انداخت. قابله‌ها به من اطمینان ‌دادند اگر کودکی به ده‌سالگی برسد، دیگر هیچ جای نگرانی نیست. اما از دوازده فرزندی که به دنیا آوردم، فقط سه‌ نفر تا بزرگسالی زنده ماندند: دخترم سمپرونیا و دو پسرم، تیبریوس و گایوس. حالا فقط دخترم مانده.

 

پسرانم در حالی به استقبال مرگ رفتند که مثل همیشه ایمان داشتند بدن‌شان عاقبت به‌ دردشان خواهد خورد. تیبریوس از بدن خود به‌عنوان اسلحه‌ی سیاسی استفاده کرد، در درگاه معبد ایستاد و راه ورود به خزانه‌ی دولت را بست. روزی که برای بار دوم در انتخابات پیروز شد، با پیروان خود دیواری انسانی دورتادور سبدها کشید تا رای‌ها محفوظ بمانند. وقتی خیل سناتورها و صاحب‌منصبان، مسلح به چوب و چماق و پایه‌ی میز، به بالای تپه‌ی کاپیتُلینه رسیدند، تیبریوس منتظرشان بود. گایوس که می‌دانست چه خطری در پیش است، روی تپه‌ی آوه‌تینه مستقر شد، اما وقتی شکست را به چشم دید از مهلکه گریخت.

 

پوست من زیر آب گرم به کاغذ پوستیِ کهنه‌ای می‌ماند چروکیده و پوشیده از کلمات. با گذشت سال‌ها، بسیاری از چین‌ و چرو‌ک‌های بدنم پیش چشمم عزیز شده‌اند. روح من جایگاه خاطره‌هاست؛ شیارهای پوستم این بایگانی عظیم را از نظر پنهان می‌کند. دور از نگاه غیر، می‌توانم هر لحظه که اراده کنم با سرانگشت کشیدن بر محلی که روزی عاشقانه نوازش شده، یادها و خاطره‌های راحتی‌بخش را زنده کنم. بازوان بسیاری دور شانه‌ها و بازوانم حلقه شده‌اند؛ هزاران دست دست‌های مرا فشرده‌اند. دست‌های ظریف پاتریسی‌ها و فیلسوفان، دست‌های سفت و قلوه‌یی کهنه‌سربازها، ای الاهه‌ی مقدس! حتا یکی از آن دست‌ها وقتی من و پسرانم به کمک نیاز داشتیم دراز نشد، دلگرمی‌های زبانی‌شان هم اغلب فقط از وخیم بودن موقعیت خبر می‌داد. با این همه من هنوز گرمی تسلیت‌ها و همدردی‌هاشان را در دل احساس می‌کنم.

 

سالخوردگی ترحم نمی‌شناسد. نقصان‌های بدنی‌ ما را، همان عیب‌هایی که از کودکی همراه ما بوده، عریان می‌گذارد، و هرچند این سرنوشت مشترک همه‌ی ماست، باز همدیگر را بر مبنای همین ضعف‌های انسانی و نه تجربه‌ی سالیان محک می‌زنیم. در رم، تنها چیزی که به حساب می‌آید لحظه‌ی گریزپای اکنون است.

 

از روزی که من پا به این جهان گذاشتم بیش از هفتاد زمستان و تابستان سپری شده، اما هنوز چهار ستون بدنم استوار است، هنوز شایستگی آن را دارد که نام کُرنلی‌یی را یدک بکشد. سختی‌های بارداری را تاب آورده. بیماری‌هایی را وا پس رانده که بسیاری دیگر را از پا درآورده‌اند. تب مرداب به جانش نیفتاده و درد مفاصلش هم شدید نیست. بدن من، برخلاف کالبد پسرانم، زیر هجوم خشونت خرد نشده است. شکستگی و آلودگی به خود ندیده است. ذهنم روشن است. دید چشمانم مثل گذشته نیست، اما هر دو چشمم هنوز با هم کار می‌کنند و برای من شاهد می‌آورند. حتا آرواره‌ام از بسیاری بلایای روزگار جان به‌در برده است.

 

یکی از خدمتکاران یونانی‌ام آهسته در می‌زند، به او می‌گویم باز هم برای من آب گرم بیاورد. دستور می‌دهم قدری هم روغن بیاورد تا طعم شورابه را از دهانم ببرد. از تردید صدایش می‌فهمم انتظار داشته از او بخواهم بیاید بدنم را مالش بدهد و در لباس پوشیدن کمکم کند، اما هنوز آمادگی ندارم. لب‌هایم می‌گویند خیسی صورتم نه از بخار آب بلکه از اشک است، که با حضور بی‌صدای خود مرا تسخیر کرده، و ناگهان به خود می‌گویم نکند جلوی دخترم و آن پیغام‌آور هم گریه کرده باشم.

 

پیغام‌آور آشنا نبود، دوستان اجیرش کرده بودند. یک دهاتی نخراشیده و بی‌نزاکت، که باوجود آن همه چشم‌غره‌ی تهدیدآمیز از جانب سمپرونیا، در انتقال هیچ‌یک از جزئیات ملاحظه‌ی مرا نکرد. بارقه‌ی گستاخی در چشمانش لذتِ نه چندان پنهانی را که از دست‌چین کردن وحشت‌آورترین نکته‌ها برای من می‌برد، بروز می‌داد. به زبانی یکسر آمیخته با بی‌احترامی صحبت می‌کرد. همین که پا به اتاق گذاشتم مزدش را از من خواست، و مدام گزارش خود از رخدادهای رم را قطع می‌کرد تا درباره‌ی سختی‌ها و گرفتاری‌هایی که برای آوردن پیغام از سر گذرانده داستان‌سرایی کند. تمام مدت با نگاهی حریص گوشه و کنار اتاق را می‌کاوید. از سر تا پایش بوی اسب، عرق، مشروب قوی و چیز دیگری ساطع می‌شد که نمی‌فهمیدم چیست. به قول دخترم: «مردار.» او را برای شب در خارج از ویلای خودم، پیش یکی از برده‌های آزادشده، جا دادم. خوب شد نگذاشتم کلائودیا بماند و گزارش او را بشنود. در آن صورت معلوم نبود چه رفتاری از او سر می‌زد. صدای شیون‌های او تا اقامتگاه شخصی من هم می‌رسد، گویی زمان دوازده سال متوقف مانده و این که سه روز پیش مرده پسر بزرگم است. امشب را هم نمی‌خواستم بگذارم کلائودیا بیاید، ولی می‌دانستم چاره‌ای نیست، و می‌ترسم بی‌طاقتی او خودداری مرا نیز از بین ببرد.

 

پیغام‌آور داشت قلب مرا ریش‏ریش می‏کرد، چون برایم گفت که گایوس، در غروب شامگاهی که به فردایی آکنده از آن همه خشونت لجام‏گسیخته انجامید، با چهره‌ای اشکبار و بی هیچ کلامی جلوی مجسمه‌ی پدرش در فُروم (میدان مرکزی شهر) ایستاد و مدتی دراز به آن خیره ماند. من با ظاهری خالی از احساس گوش می‌دادم، اما به زحمت جلوی خود را گرفته بودم تا به او نهیب نزنم ساکت شود وگرنه مجازات سختی در انتظارش خواهد بود. سینه‌ام مالامال از این فریاد بود. خوب می‌دانم پسرم در آن لحظه چه حالی داشته. از بین تمام فرزندانم، گایوس بیش از همه مراقب و منتقد رفتار خویش بود، ذره‌ای تردید ندارم که در آن حال از من و پدرش تقاضای بخشش می‌کرده است. بخشش به‌خاطر ناکامی‌هایش در مقام صاحب‌منصب، در مقام پدر برای فرزندش، و از همه مهم‌تر در مقام پسر ما. برای من هیچ تنهایی‌ای عظیم‌تر از تنهایی گایوس در آن لحظه قابل تصور نبود، و تجسم پیکر استوار او در آن حال داشت برایم تحمل‌ناپذیر می‌شد. تمام نامه‌هایی که در طول یک سال گذشته به او نوشتم، با آن همه داوری‌های خشن و سختگیرانه که به او روا داشتم، چون آوار بر سرم می‌ریختند و نیش‌ می‌زدند. سرم چندین بار به دوار افتاد و مجبور شدم دسته‌های صندلی را دودستی چنگ بزنم مبادا به زمین بیفتم و از هوش بروم.

 

 

دو.

دیشب نامه‌ای از گایوس رسید، که لابد دو سه روزی پیش از مرگ نوشته است. معلوم نیست چرا تازه این موقع رسیده. تا به ذهنم خطور کند علت را از پیک بپرسم، او رفته بود.

وقتی نامه را به دستم دادند، بی‌هوا انگار که وضعیت عادی باشد بازش کردم، ولی ناگهان نگاه‌های حیرت‌زده‌ی برده‌ها مرا به خود آورد. تازه متوجه موقعیت شدم و یکباره خنده‌ای غریب و بی‌مهار سر دادم. خوشبختانه نامه بهانه‌ی خوبی دستم داد تا هرچه سریع‌تر خود را به اقامتگاهم برسانم. این حادثه مرا زیر و رو کرد. نکند دارم عقلم را از دست می‌دهم؟

 

نامه با سبک سرزنده و هجوآمیزی نوشته شده که در حضور قلم پسرم جای تردید نمی‌گذارد و مشخصه‌ی نامه‌نگاری‌های این سال‌های اخیر ما بوده است. گایوس به شایعه‌ای اشاره می‌کند حاکی از این‌که من هوادارانی از هلاس (یونان)، هیسپانیا، آفریقا و ایتالیا در جامه‌ی مبدل کارگران فصلی به یاری او گسیل داشته‌ام، و اضافه می‌کند که البته خوب می‌داند من محال است به چنین کاری دست بزنم. سپس از من بابت پیشنهاد محافظت سپاسگزاری می‌کند و از من می‌خواهد از این پس بیش از گذشته جانب احتیاط را نگه دارم. آن‌گاه با تغییر لحنی ناگهانی از پیشنهاد اُپیمیوس به شورای مردمی سخن می‌گوید مبنی بر این‌که لایحه‌ی او را معوق بگذارند تا به مسئله‌ی مستعمره‌سازی کارتاگو (کارتاژ) بپردازند. بعد با لحنی شوم نظر می‌دهد احتمال جدی در بین است که این پیشنهاد رأی اکثریت را به‌دست آورد.

 

انگار همه‌ی عالم نقشه ریخته بودند بنیاد زندگی مرا براندازند. نامه‌ی گایوس درست هم‌زمان با اولین نامه‌های تسلیت رسید که از جانب حلقه‌ی شهروندان رمیِ جان در یک قالبِ ساکن این منطقه فرستاده شده‌ بودند. موقع‌نشناسی آنها در فرستادن تسلیت به این زودی مبهوتم می‌کند. چرا چنین شتابان؟ مدیحه‌سرایی‌های قابل پیش‌بینی محتوای آنها را با تلخی‌ای می‌خوانم که سزاوارش نیستند، چون – برخلاف روزهای پس از قتل تیبریوس که موج هول‌انگیز تکانه‌هایش در سراسر ایتالیا، هیسپانیا، هلاس و آفریقا گسترده شد – اینک تجلیل از خاطره‌ی گایوس به‌راستی شهامت می‌طلبد.

 

نامه‌ها بی‌وقفه ماجرا را از همان نقطه‌ای که در نامه‌ی پسرم رها شده، پی می‌گیرند. حکایت می‌کنند که به دنبال مطرح شدن پیشنهاد اُپیمیوس، دو گروه موافقان و مخالفان بر درگاه معبد ]ژوپیتر[ کاپیتولینوس تجمع کرده و همچون دو لشگر متخاصم به یکدیگر یورش برده‌اند. رُمی علیه رُمی بر آستان ارگِ بس گران‌مایه‌ی شهرمان، که پای هیچ گُلی‌ای (فرانسوی‌ای) هرگز بدان نرسیده است!

 

اُپیمیوس ترتیبی داده بود که نشست مزبور با تقدیم قربانی آغاز شود، و کویینتوس آنتیلیوس، یکی از پیروان او که وظیفه‌ی حمل امعا و احشای حیوان را برعهده داشته، سر یاران گایوس فریاد می‌زند که از سر راه او کنار بروند: «راه را برای شهروندان شریف باز کنید.» او در گرماگرم این رجزخوانی‌ها بازوی لخت خود را بالا برده و به حالت حمله دست به سوی مخالفانش دراز کرده است. به گفته‌ی دوستانم، گایوس نگاهی خیره و خشم‌آلود به آن مرد می‌اندازد که یکی از پیروانش آن را نوعی علامت تلقی می‌کند. مرد نادان پیش می‌دود و با یک قلم آهنی آنتیلیوس را خنجر می‌زند. پسرم در یک آن خود را به او می‌رساند و با صدای بلند این عمل را نکوهش می‌کند، اما دیگر خیلی دیر شده. شماری از نامه‌نگاران به من یادآوری می‌کردند که درست همین اتفاق درمورد تیبریوس هم رخ داد، آن زمان که یکی از یاران او چشمان برده‌ی اُکتاویوس را از حدقه بیرون کشید. انگار که می‌توانم آن صحنه را از یاد ببرم؛ خودم شاهد آن بودم.

 

باران نامه‌ها همچنان ادامه دارد. از آن‌جا که این روزها مشکل می‌توان پیغام‌آوری مطمئن، چه مزدبگیر و چه برده، پیدا کرد، بعضی‌ها فقط لوحه‌های مومی می‌فرستند و به پیغام‌آور می‌گویند تا پاسخ نگرفته از ویلای من بیرون نرود. بوی شیرین و تهوع‌آور موم آب‌شده کتابخانه‌ام را پر کرده، چنان که گویی درگیر نامه‌پرانی مخفیانه با معشوقم هستم.

 

نامه‌ها از مرگ هِرِنیوس خبر می‌دهند، یکی از صمیمی‌ترین دوستان گایوس. وقتی او را به زندان می‌برده‌اند، سرش را با چنان شدتی به چارچوب در کوبیده که در دم جان سپرده. سنا در فرمان نهایی خود به اُپیمیوس اختیار داده که هر قانونی را زیر پا بگذارد و حکومت وحشت راه بیندازد. عده‌ای خاطرنشان کرده‌اند او درست دارد همان کاری را می‌کند که سناتورها و صاحب‌منصبان روزگاری تیبریوس را به ناحق بدان متهم کردند: تلاش برای رساندن خود به تخت پادشاهی. سه هزار نفر از پیروان گایوس، همگی ساکن رُم، به‌تازگی بی‌محاکمه اعدام و به رود تیبر افکنده شدند. آب‌های کدر قهوه‌یی‌رنگ تیبر تا چندین روز به سرخی می‌زد. از روزگار سقوط شاهان به این سو، رُم هرگز این همه خشونت بین شهروندان خود ندیده بود.

 

خانه‌ی گایوس با خاک یکسان شده، و ساخت و ساز در محل آن ممنوع است. انتظار می‌رود در هفته‌های پیش رو خانه‌های پیروانش نیز با قیمت‌های پایه‌ی شرم‌آوری به حراج گذاشته شوند. برای جلوگیری از سودجویی پیروان اُپیمیوس، صبح امروز نامه‌هایی خطاب به کارگزارانم در رُم به دبیرانم دیکته کردم و دستور دادم هرچند باب از آن خانه‌ها را که ممکن باشد از طریق واسطه خریداری کنند. بلکه بعدها در موقع مناسب آنها را به‌عنوان خون‌بها به خانواده‌های قربانیان ببخشم. حتا در این وضعیت هم می‌دانم که مجبور خواهم شد زمین و آسمان را به هم بدوزم تا کارگزارانم را راضی کنم به کمکم بیایند. اگر خبر این اقدام درز کند، مرا به بهره‌برداری از موقعیت در راستای منافع شخصی متهم خواهند کرد، و اگر به خانواده‌ها خون‌بها بدهم، به منزله‌ی اعتراف به گناه تلقی خواهد شد. از این گذشته، در این شرایط حساس همه‌ی واسطه‌ها بر سر عهد و پیمان نخواهند ایستاد. باشد. در انتهای تک‌تک نامه‌ها به کارگزارانم گفتم مسئولیت هر پی‌آمدی برعهده‌ی شخص من خواهد بود، از جمله پرداخت تمام قسط‌های معوقه‌ی بهای املاک. حالا که نامه‌ها گسیل شده‌اند، تازه به ذهنم رسیده که بهتر می‌بود بگذارم خود آنها چنین اعتراض‌هایی را مطرح کنند. در آن صورت این فرصت در اختیار من قرار می‌گرفت که از آنها بابت اندرزهای احتیاطی‌شان سپاسگزاری کنم. حالا مجبورم به فکر پاسخ‌هایی مستدل برای اعتراض‌هایی دیگر باشم. شکیبایی هیچ‌گاه گرایش قدرتمندی در من نبوده است.

 

اُپیمیوس دستور بازسازی پرستشگاه کُنکُردیا در فُروم را نیز صادر کرده است. این حرکت ننگین همسنگ چندین جلد کتاب از شخصیت این مرد حکایت می‌کند. پرستشگاه مزبور در مکانی ساخته خواهد شد که دویست و پنجاه سال پیش به دنبال تصویب قوانین لیچینیوس استُلو برای جشن بزرگداشت وحدت دوباره‌ی پاتریسی‌ها و پِلِبی‌ها برگزیده شده بود. همان قوانینی که پسر من، تیبریوس، به دفاع از آنها برخاست و همان مکانی که به اندازه‌ی پرتاب یک سنگ با نقطه‌ی کشته شدن او به دست سناتورها و صاحب‌منصبان فاصله دارد. من بارها و بارها سعی کردم بفهمم چرا اعمال پسر من چنان نفرتی را برانگیخته بودند. با دیدن نقشه‌های ساختمان و انبوه نمادهایی که در پردازش آنها به‌کار رفته این احساس به من دست می‌دهد که پیش چشم همگان هدف تجاوز قرار گرفته‌ام. این خبرها وجودم را از ژرف‌ترین دل‌مردگی‌ها، درآمیخته با خشمی کور، می‌آکنند و موج تازه‌ای از دل‌آشوبه در درونم به‌پا می‌کنند. برای نخستین بار در زندگی، احساس می‌کنم در مملکت خودم غریبه‌ام.

 

سه.

امروز خط افق پیدا نیست. دریای آبی، همچون اقیانوسی بر کرانه‌ی عالم، بی هیچ مانعی مرز خود با آبیِ آسمان را شسته و برده است. سپیدی ایوان مرمرین من چنان رخشندگی کورکننده‌ای پیدا کرده که باید مراقب باشم تعادلم به‌هم نخورد. بادی تیز و یخ از جانب شمال شلاق‌کشان از بغل گوشم رد می‌شود و هرچه روی ایوان سر راهش باشد را، از ریز و درشت، می‌روبد. سروهایم چون مشعل‌هایی سبز با آتشی سرد و غریب شعله می‌کشند. جهان اطرافم سراسر توفان و آشوب است. مجبورم آمیکتوسم را دودستی به بدنم بچسبانم.

 

در گرماگرم این حال و روز با نگاهی کم و بیش بهت‌زده به نمایش شهامتی که دیروز اجرا کردم می‌نگرم، انگار که شاهد هنرنمایی شخص دیگری بوده‌ام. بااین‌حال می‌دانم، و خیالم آسوده می‌شود، که رفتارهایم نظم همیشگی را دوباره به این خانه حاکم کرده‌اند. در زمان بروز فاجعه، رئیس خانواده همواره باید مراقب هرگونه نشانه‌ی دشمنی و اختلاف بین اهل منزل باشد. اگر شأن و مقام خانواده زیر سؤال رود، بردگان آزادشده نخستین کسانی خواهند بود که به جستجوی جا و مکانی دیگر خواهند رفت. شایعه‌پراکنی - «رُمی‌ها دارند مثل برده‌ها همدیگر را سلاخی می‌کنند» - سکوت‌های ناگهانی در لحظه‌ی ورود من به اتاق، و نشست‌های مخفیانه با بردگان آزادشده‌ی خانواده‌های دیگر بنیان هر شکلی از اِعمال قدرت در خانه را، حتا روی برده‌ها، سست می‌کند، به‌ویژه اگر زنی بر مسند باشد. در رابطه با برده‌های من، بیم آن می‌رود که دشمنانم آنان را با وعده‌ی آزادی بفریبند. پیش از این نیز با چنین وضعی روبه‌رو بوده‌ام، پس از مرگ شوهرم و بعد تیبریوس. تمام نگاه‌ها اکنون متوجه من هستند و در کمین نشانی از تردید یا لمحه‌ای ضعف و سستی نشسته‌اند. حفظ روال همیشگی زندگی روزانه در هفته‌های پیش رو برای من اهمیت حیاتی دارد. اما نمی‌توانم انکار کنم چقدر برایم سخت است. سالیانِ رفته‌ی عمر اندک‌اندک تاوان خویش را می‌طلبند.   

 

عادت من این است که صبح را تنها روی ایوان شخصی‌ام سپری کنم، جایی که می‌توانم خود را در اندیشه‌هایم رها کنم، از گزند باد در امان باشم و تنها نگاه خیره و پرسشگر را در چشمان همیشه بیدار طاووس‌ها ببینم که هِرا روی پرهاشان افشانده است. برده‌ام سیلا خشاله‌ی پرتنشی را که مرتب در چتری‌ِ آن پرها می‌دود، گواهی زنده بر این نکته می‌داند که آدم‌های بدگمان و کج‌اندیش بی‌وقفه پلک می‌زنند. حضور طاووس‌ها باعث می‌شود هیچ‌کس نتواند بدون جلب توجه به من نزدیک شود.

 

شب گذشته آخرین مقدمات را برای ورود لیچینیا و دختر گایوس تدارک دیدم. به فرمان سنا جهیزیه‌ی لیچینیا را از چنگش درآوردند و اجازه‌ی پوشیدن رخت عزا به او ندادند. یک عمل وحشیانه و خفت‌بار. حالا دیگر چه دلیلی دارد که از او بترسند؟ شوهرش از دنیا رفته و حتا مرده‌اش را هم از او دریغ کرده‌اند. به آدم‌هایم دستور دادم او را هرچه زودتر بیاورند این‌جا. حاضرم هر کاری بکنم تا لیچینیا دیگر کناره‌ی تیبر را به جستجوی جسد گایوس بالا و پایین نرود، مثل آن زمان که کلائودیا بیهوده دنبال جسد تیبریوس می‌گشت.

 

مجلس سوگواری پریشب درست همان‌طور که امید داشتم برگزار شد. مجلسی بود شایسته‌ی پسران من، بدون حتا یک نغمه‌ی مخالف. من در جمع خانواده و دوستان رُمی و یونانی از خاطره‌ی دستاوردهای تیبریوس و گایوس تجلیل کردم، و موفق شدم تسلیت‌های ایشان را با تشریفاتی درخور بپذیرم. سپس نُه روز عزاداری اعلام کردم، برای درگذشتگان قربانی نثار کردم، و دستور دادم جلوی دروازه‌ی ورودی خانه شاخه‌های سرو بگذارند. امروز صبح، به توصیه‌ی مقام‌های قضایی، مردم میزه‌نوم را به شرکت در مراسم سه‌روزه‌ی سوگواری فرا خواندم. نبردهای گلادیاتوری ترتیب خواهد یافت، دوستان برای مردم سخنرانی خواهند کرد، چند نمایشنامه به صحنه خواهد رفت، و بین مردم گوشت و آرد توزیع خواهد شد. سخاوت مالیِ من بر آخرین دودلی‌های ایشان غلبه می‌کند. حالا که پول به مقام خدایگانی رسیده است، بگذار دوست و دشمن بدانند و آگاه باشند که من در این عرصه فناناپذیرم.

 

موهایم بیشتر از همیشه می‌ریزند، آن هم نه فقط موقع شانه زدن. عضله‌های سینه و بازوهایم دچار گرفتگی می‌شوند. نسبت به صداهای بلند یا جیغ‌مانند حساس شده‌ام. تأثیر جسمی خارج از حد معمولی روی من می‌گذارند و فوری تعادلم را به هم می‌زنند، کوچک‌ترین بحث و مجادله بین برده‌ها نیز همین اثر را دارد. اتکای سنگینی به کمک و پشتیبانی سیمو، پیشکار ارشدِ خانه، پیدا کرده‌ام – سنگینی‌ای زیاده از حد، به‌خصوص از نظر خانم‌های رُمی که دوستانم هستند و می‌گویند او دارد پا از گلیمش درازتر می‌کند. ولی مگر همین وفاداری او برای اثبات اقتدار من کافی نیست؟ من همواره خواهان نظم و ترتیب در بالاترین سطح بوده‌ام، ولی حالا دیگر ذره‌ای سستی را تحمل نمی‌کنم. بازرسی روزانه‌ی من از کل خانه لابد برای همه حکم آزمونی سختگیرانه را دارد، و من می‌دانم همین که سرم را برمی‌گردانم ناله و نفرین آنها بدرقه‌ی راهم می‌شود.

 

ترس بدترین دشمن من است. وقتی تیبریوس کشته شد انگار که نیمی از روح من هم از دنیا رفت، در همان حال نیمه‌ی دیگر در پناه وحشت از سرنوشتی به سر می‌برد که به انتظار گایوس بود. از همان صبح روز اول پس از قتل تیبریوس، تهِ دل می‌دانستم فرجام گایوس چه خواهد بود، و در نبرد با منطق استدلال‌گر خود به دنبال نشانه‌هایی می‌گشتم که شاید این یقین را عقب برانند. از عجایب روزگار، نابخردانگی همان توهم‌ها به امید‌های واهی من دامن می‌زد. طی این دوازده سال گذشته زندگی من – روز از پسِ روز – بینابین امیدی کاذب و بیم متقن سپری شده. با افسوسی ژرف و اندوهی عمیق باید اعتراف کنم همیشه می‌دانستم ورود آن پیغام‌آور فقط ماتم و اندوه به همراه نمی‌آورد بلکه حسی از رهایی را نیز به ارمغان دارد.

 

با خشم و اندوه می‌توانم سر کنم. خشم وجودم را پر می‌کند؛ مرا در وضعیت تحرک و تهاجم قرار می‌دهد. اندوه به یک بیماری مزمن می‌ماند، نقص عضوی ناخوش‌آیند اما غلبه‌پذیر. آموزش‌هایی که در آسکله‌پیوم (پرستشگاه ایزد پزشکی و درمانگری) دیدم مرا قادر می‌سازد به خود بگویم که این موج اندوه فقط چند لحظه‌ی کوتاه دوام خواهد داشت. این را یاد گرفته‌ام که درد و ماتم را می‌توان خلع سلاح کرد و در حد دردهای بدنی‌ای کاهش داد که، مثل هر تجربه‌ی حسی دیگری، می‌آیند و می‌روند.

 

اما ترس چیز دیگری است. من هیچ اختیاری روی آن ندارم. ترس یک دشمن خانگی است؛ پنهان‌کاری می‌کند، مسموم می‌کند، لکه‌دار می‌کند، سست‌بنیاد می‌کند، فلج می‌کند و ویران می‌سازد. ارسطو ترس را موج سردی می‌نامد که خون و گرما را از جسم بیرون می‌راند، رنگ از رخسار می‌برد و اندرون را تخلیه می‌کند. تردید ندارم که ترس را می‌توان از دور دید و بو کشید. اگر بوی ترس از کسی دیگر به مشام برسد، خود انسان نیز گرفتار می‌شود، مثل یک بیماری مسری. ترس خلئی دهان‌گشوده است که فقط با ستمکاری، سایه‌ی ترس، پر می‌شود.

 

زیر پایم، شکمبه‌ی کف‌کرده‌ی دریای زنده. تا بی‌تفاوتی خود را نسبت به سرنوشت من نشان دهد، فرزندانش را به سنگ‌های جلاداده‌ی پلکان درگاه خانه‌ام می‌کوبد و هزار تکه می‌کند، با بی‌هدفی‌ای که فقط از خدایان برمی‌آید. فرجام برگشت‌ناپذیر آنها زاری ریشخندوارِ مرغان دریایی را برمی‌انگیزد که اینک دسته‌دسته بر فراز ویلای من ازدحام کرده‌اند و در تلاش برای برچیدن صبحانه با باد می‌جنگند. تنم از این فکر به لرزه می‌افتد که جسد گایوس نیز شاید با جریان آب به پهنه‌ی دریا کشانده شده باشد، اما خیالم آسوده است که چنین امری بسیار نامحتمل می‌نماید. فاصله‌ی رم تا اُستیا بیش از این‌هاست و رود تیبِر هوس‌بازتر از این.

 

پیغام‌آور گفت درمورد این‌که گایوس چگونه در غاری که به آن گریخته بود جانش را از دست داد، دو روایت مختلف وجود دارد. در روایت اول، برده‌ی او فیلوکراتِس اول اربابش را می‌کشد و بعد خودکشی می‌کند. در روایت دوم، هردو زنده به چنگ تعقیب‌کنندگان می‌افتند. بنا بر این روایت، فیلوکراتِس خود را سپر بلای گایوس کرده و او را چنان محکم در آغوش گرفته که تعقیب‌کنندگان مجبور شدند او را زیر رگبار مشت و لگد بگیرند تا گایوس را رها کند و به دست آنها بسپارد. پیغام‌آور خیال می‌کرد داستان نخست به واقعیت نزدیک‌تر می‌نماید، اما من در داستان دوم سرسپردگی فیلوکراتِس نسبت به گایوس را بازشناختم. گمان خودم بیشتر به این می‌رود که فیلوکراتِس به تقاضای خود گایوس او را کشته و سپس برای پاسداری از جسد او تا پای جان ایستاده است. او همان کاری را کرده که من اگر بودم می‌کردم، و به همین خاطر از این پس او را در نیایش‌های هرروزه‌ام دعا خواهم کرد.

 

به قصد فرونشاندن خیال‌های شبانگاهی مالامال از بیدهای لرزان در باد و ترقوه‌های شکسته، نگاه خیره‌ام را برمی‌گیرم و به سوی دماغه‌ی میزه‌نوم می‌گردانم. در سمت راست دماغه، در فاصله‌ای دور، محوای جزیره‌ی محبوبم، پیته‌کُئوسایی، و کوهسار سبز‌- آبیِ آن، اِپُمِئو، پیداست. از آخرین دیدارم گویی ابدیتی گذشته. روزهای شاد بی‌شماری را در آن جزیره با تیبریوس و گایوس سپری کردم. قایق‌رانان کارآزموده، به سرپرستی سیمو، به آنها شناگری و غواصی یاد می‌دادند تا به شکار هشت‌پاهای کوچک و شقایق‌های سبز دریایی بروند. بارها شاهد رنج و زحمت آن مردان سالخورده برای حفاظت از جان پسرانم بودم. خاطره‌ی قیافه‌ی بی‌پروای دو پسر که با سرهای افراشته چشم در چشم آن مردان می‌دوختند، شتابی که در دستور دادن به آنها صرف می‌کردند، تکانه‌ی تیز عاطفه را به دنبال دارد. آنها از آن قایق به اکتشاف سراشیب‌های ساحل با غارهای زرد اخرایی و ماسه‌های سوزانش می‌رفتند. هرگز خاطره‌ی دو پسرم را فراموش نمی‌کنم که پیشاپیش من زیر آب شنا می‌کردند و به سمت دهانه‌ی غار می‌رفتند، و پاهای باریک‌شان سبزیِ نور آفتاب روی دریا را قیچی می‌کرد. دو برادر چون صورت فلکیِ دو پیکر.

 

میهمانان یونانی من این بحث را مطرح کرده‌اند که اگر پسرانم به‌واقع دوقلو بودند می‌توانستند نیروهای خود را یکی کنند و آن‌گاه فرجام‌شان این نبود. در آن صورت می‌توانستند مثل دو پا یا دو چشم انسان با هم کار کنند. فراموش نکنید تیبریوس حتا وقتی هوادارانی را که بین قانون‌گذاران داشت از دست داد، مردم همچنان به او وفادار ماندند، گایوس نیز هرچند توده‌های مردم علیه او به پا خاستند، اما به شهرتش در مقام قانون‌گذار خدشه‌ای وارد نشد.

 

ورق‌ورق برق آذرخش‌های آبی‌رنگ امتداد کوهپایه‌ها را روشن می‌کند، غرش‌های عظیم و پی‌درپی تندر و پیچش‌های توفنده‌ی تندباد همراهی‌کنندگان این صحنه هستند. ایوانِ من یکباره هدف رگباری از نخستین قطره‌های درشت باران قرار می‌گیرد. بالای سرم، ابرها به شکل گنبدی سیاه کمان می‌سازند و گویی مرا به ژرفنای مغاکی سترگ می‌رانند. گُرده‌های خیس‌خورده‌ی بردگانم که سراسیمه می‌دوند، ناسزا می‌گویند و هوار می‌کشند یادآور صحنه‌هایی از نبرد با گُلی‌ها (فرانسوی‌ها)ی شمال است که در کودکی دیدم، با همان برق آذرخش، توفان، درختانِ فروافتاده، صخره‌های درخشنده، و هیکل‌های برهنه‌ای که در خاک و خون غلتیده‌اند. طاووس‌هایم مدتی پیش به جستجوی سرپناهی گریختند، و سیمو به اصرار از من می‌خواهد از سرمشق آنها پیروی کنم. با بی‌میلی تسلیم می‌شوم و به کتابخانه پناه می‌برم، که سیمو آتشی در آن افروخته و سنگین‌ترین پرده‌ها را به روی پنجره‌ها کشیده است. اکنون دورتادورم جز تاریکی و نور شمع چیزی نیست. بیرون شُره‌های باران سرازیر است، اما غرش تندر دیگر از شدت سابق افتاده است.

 

در دل توفان نشانه‌های آرامش بجوی و در دل آرامش نشانه‌های توفان. این شعر را سال‌هاست آویزه‌ی گوش خود کرده‌ام، به این باور غلط که اطرافیانم زودتر از من در زندگی متوجه از راه رسیدن مصیبت می‌شوند.

 

در آن روزها که کلائودیا هر شب در حلقه‌ای از صدها مشعل‌دار کرانه‌های تیبر را به جستجوی نشانی از تیبریوس زیر و رو می‌کرد، من در زندان جسم خود اسیر بودم. یکی از نادر زمان‌هایی بود که بخت خود را نفرین کردم که چرا زن به دنیا آمده‌ام. همچنان که روزها می‌آمدند و می‌رفتند، من چپ و راست از جوشش نفرت و حرص خوردن خاله‌زنک‌وار از این‌که چرا درست یادم نمی‌آید چه اتفاقی افتاده مشت می‌خوردم. تیبریوس به حال نیمه – فلج به انتظار ورود سناتورها ایستاده بود، و همان حالت فلج تا چندین روز پس از مرگ او گریبان مرا رها نمی‌کرد. به کمک گفتگوهایی پایان‌ناپذیر با دوستانم می‌کوشیدم تک‌تک رویدادها را از نو بسازم تا به کلیتی جامع و یکپارچه برسم، اما همه‌ی آن تلاش‌ها فقط به جار و جنجال بر سر این منجر می‌شد که کی چه گفته و کجا و کِی چکار کرده، تا عاقبت می‌دیدیم باز از هر وقت دیگر سردرگم‌تر مانده‌ایم.

 

بارها به من تهمت زده‌اند که پسرانم را به خشونت ترغیب می‌کنم، ولی من در هیچ‌کدام از آن موقعیت‌ها به‌طور جدی این امکان را در نظر نگرفته بودم. اینک خون سلسله‌ی نیاکانم در رگ‌های من به غلیان افتاده بود و بسیاری از یاران تیبریوس در پس‌کوچه‌های رم انتظار لحظه‌ی انتقام را می‌کشیدند. اما خون‌خواهی هرچند به حق باشد، باز قلم تقدیر به سود پیروزمندان می‌چرخد، و هیچ گروهی سخت‌تر از بازندگان شوربخت به خفت و زهرخند محکوم نمی‌شود.

 

در کفه‌ی مقابل موعظه‌هایم برای دوست و آشنا درباره‌ی خونسردی و آشتی‌جویی، شبحی زخم‌خورده را در سکوت پرستاری می‌کردم، ملقمه‌ای از شخصیت پدرم، شوهرم و تیبریوس که در ذهنم به هیبت قهرمانی بی‌نام و نشان ترکیب می‌شد. این موجودِ آرمانی از هر لحاظ همچون پدرم بی‌پروا و سخت‌دل، همچون شوهرم زیرک و سیاست‌پیشه، و همچون پسرم پرشر و شور بود. تمام مرزهایی را که تیبریوس در افق آینده ترسیم کرده بود درمی‌نوردید، ولی این بار با شمشیر آخته. او حساب پسرم را با کُشندگانش تسویه می‌کرد، نظم را به رم برمی‌گرداند، و روی تمامی زمین‌های دولت به سود سربازان خود دست می‌گذاشت. اگر در آن زمان به کاپیتُل می‌رفتم، بی‌شک دو سایه از بدنم روی دیوار می‌افتاد.

 

دیگر باران نمی‌آید، و با تمام وجود دلم می‌خواهد بیرون بروم و بوی آهنی را که از هر توفانی باقی می‌ماند به مشام بکشم. می‌گویند بنیه را تقویت می‌کند. وقتی پرده‌های پنجره‌ی جنوبی را کنار می‌زنم، تیغه‌ای از نور خاکستری روی برجستگی‌های تیز و کاوشگر ارسطو افتاده. این پدیده چه اندیشه‌هایی را در او بیدار می‌کرد؟ اغلب با او حرف می‌زنم؛ او بیش از هرکسی با محرمانه‌ترین تأمل‌های درونم آشناست.

 

سایه‌ی برده‌های در حال عبور روی پرده‌های کشیده‌ی پنجره‌ها به نمایش سایه‌بازی یونانی می‌ماند. اندام بعضی‌هاشان شبیه گایوس است، و می‌توانم او را با چشم خیال ببینم که درست در همین لحظه از جلوی پنجره رد می‌شود تا به کتابخانه بیاید. وقتی بچه بودم همیشه فکر می‌کردم پس از مرگ سایه‌ی من از کالبدم جدا خواهد شد و به جهان زیرین هبوط خواهد کرد. به نظرم می‌رسید که سایه‌ام روز از پس روز همه جا مرا دنبال می‌کند تا به یادم بیاورد که میرا هستم. پناه را در این فکر می‌جستم که در عوض می‌توانم یک ایزد را به محض دیدن بشناسم، چون لابد ایزدان سایه ندارند.

 

ولی به گفته‌ی میهمانان یونانی‌ام، سایه‌ی من چیزی نیست جز یک خلاء بی‌نور، که فقط وقتی جان می‌گیرد که بدنم سر راه جریان نور آفتاب مانع ایجاد کند. آنها می‌گویند نور فعال‌تر از تاریکی است و همین که به قسمت دیگری از ایوان باغ بروم اتم‌های سبک‌تر فضای به‌جامانده از جسم مرا پر خواهند کرد. هر چیز بی‌جان یا جاندار جریانی نامرئی از اتم، برخی سبک‌تر و برخی سنگین‌تر بنا به ماهیت‌شان، از خود ساطع می‌کند که فضاهای خالی را پر می‌کند.

 

اگر در لحظه‌ی مرگ کنار پسرانم ایستاده بودم، فریادهایی را که از گلوی‌شان بیرون می‌آمد نمی‌دیدم، ولی گوش‌هایم بی‌تردید آنها را می‌شنیدند. میهمانانم می‌گویند نباید خود را با این فکر زجر بدهم که روح پسرانم در آرامش نیست. آنها می‌گویند اتم‌های روح آن دو، که از آب روان هم گریزپاتر اند، همان لحظه که جان داده‌اند از تن‌شان بیرون رفته و در هوای اطراف حل شده، و از هرگونه بار اندوه و درد و رنج رسته است.

 

استدلال ایشان آرامش چندانی برای من دربر ندارد. یونانیان در محاصره‌ی شعله‌های آتشین مباحثه، با آن نیاز ازلی به اثبات برتری جایگاه خود در روشنفکری به همه‌ی اهل عالم، ادعا می‌کردند بدون وجود این ذره‌های اتم حتا زمان نیز از حرکت باز می‌ایستد. پس من فقط در صورتی می‌توانم تصوری از گذشته، حال و آینده داشته باشم که وسط اتم‌های سازنده‌ی اجزای تشکیل‌دهنده‌ی آنها زندگی کنم. وقتی آن بی‌کرانِ خالی که پسرانم اکنون در آن شناور مانده‌اند پیش چشمم مجسم می‌شود، انگار کالبدم به همان بی‌شکلیِ پیش از آفرینش برگشته، و در دریایی از احساس تنهایی و بی‌کسی دست و پا می‌زنم.

 

دیوفانِس، محبوب‌ترین آموزگار پسرانم، به من یاد داده به زمان حال بیش از هرچیز دیگر اعتماد کنم و نگران اموری که مهارشان دست من نیست، نباشم. به هر حال، آن‌چه در گذشته رخ داده را هرگز نمی‌توان نابود کرد، آینده نیز نامعلوم است. اما گذشته‌ی پسرانم حالِ امروز من شده، و درگذشت هرگونه آینده‌ای را از من گرفته است. دیوفانِس خود از نخستین کسانی بود که توسط سِنا به مرگ محکوم شد. آیا من باید خاطره‌ی او و پسرانم را قربانی آرامش خاطر خود کنم؟ بیشتر این فیلسوفان گران‌قدر هرگز فرزندی نداشته‌اند.

 

از ارسطو آموخته‌ام که حتا شکل‌های مختلف حکومت هم فناپذیر و به‌خاطر جنبه‌های تاریک وجودِ خودشان محکوم به نابودی اند. در نهاد هر شاهی یک خودکامه پنهان شده، اشراف را اُلیگارشی تباه می‌کند، دموکراسی به سراشیب وحشت و ارعاب می‌غلتد. لازم نیست ستاره‌شناس باشیم تا پیشاپیش بدانیم روزی خواهد رسید که همان موجودِ آرمانی من قدم به آفتاب این جهان بگذارد و سایه‌ی بلند خود را روی کشور بگستراند. در خلاء ایجادشده در پی قتل گایوس، به روشنی می‌بینم که جمهوری ما تکه‌تکه تقسیم می‌شود و سریع‌تر از اتم‌های روح یک انسان از هم می‌پاشد. وقتی در آینه به جسم سالخورده‌ام دقیق می‌شوم، درخشش جمهوری‌مان را از خلال آن می‌بینم. روزگاری به عین می‌دیدیم که سرباز – مزرعه‌داران ما دست کم از نظر تعداد با لشگرهای پیاده‌نظام برابر اند و از عهده‌ی شکست دادن بهترین ارتش‌های سامنی، لاتین، یونانی، کارتاژی و مقدونی برمی‌آیند. اکنون همان‌ها گروه گروه، بی‌آذوقه و بی‌ساز و برگ، به دست بردگان شورشی و قوم‌های وحشی کشته می‌شوند.

 

موجود آرمانی‌ای که از گوشت و خون من است حکومت جمهوری را به‌طور اسمی از نو برقرار خواهد کرد، اما در حقیقت فرمانروایی خودکامه خواهد بود. کهنه‌سربازانش، ایالت‌هایی که خارج از کشور داریم و متحدان ما در ایتالیا او را شیر خواهند کرد. او به طبقه‌های اول و دوم جامعه‌ی ما نظم و قانونی را که در آرزویش هستند خواهد بخشید. تک‌تک فرماندهان دلاور رُم را به چشم رقیب خواهد نگریست، به ارتش خود اعتماد نخواهد داشت، و همچون فرمانروایی اجنبی درون دیوارهای شهرمان حصاری از محافظان شخصی مسلح به دور خود خواهد کشید. او هزاران چشم و هزاران گوش خواهد داشت و بذر نفاق و زوال را در بن تمام خانواده‌های قدیمی و اصیل‌مان خواهد کاشت. به کمک زیردستان فرومایه‌اش دست و پای سنا و دستگاه قضاوت را خواهد بست. برای رومیان طبقه‌ی کارگر نان و سیرک (سرگرمی) فراهم خواهد کرد، به کهنه‌سربازان خود زمین خواهد داد و با قراردادهای چرب در مناقصه‌های دولتی برنده خواهد شد. در همین دنیا ادعای خدایی خواهد کرد و بر کشور ما مثل یکی از شاهزادگان پرگاموم فرمان خواهد راند.

 

بهترین خانواده‌های رُم به نام آزادی‌خواهی، که خود حرمتش را شکستند، علیه او جبهه خواهند گرفت. آنان به ارزش‌های صدهاساله‌ی جمهوری‌خواهان، که خود بدان‌ها خیانت کردند، متوسل خواهند شد. هر زمان که حاکمی قدرقدرت ظهور می‌کند، حاکمان خرده‌پا کوس آزادی و عدالت می‌زنند. من دیگر چنان به زنجیره‌ی استدلال‌های این گونه افراد خو گرفته‌ام که راحت می‏توانستم قلم به مزدشان شوم. شاید حتا به سراغ نامه‌هایی که به گایوس نوشتم بروند و آنها را مطابق با دیدگاه‌های خود دخل و تصرف کنند.

 

گایوس روزی به پیروان خود گفت هر رهبری ادعای سرکردگی آنها را کرد بدانند منظوری دارد، و زیر ذهن سودای منفعتی را می‏پروراند. پسرم بیهوده تلاش می‏کرد مخاطبان خود را ترغیب کند که به گفته‏های او دقت کنند و همیشه پیش خود بسنجند ببینند خدمتی که برای او انجام می‏دهند به بهایش می‏ارزد یا نه، حتا اگر خودش به صراحت در این مورد حرفی نزده باشد. اما کمتر پیش می‏آید کسی به پند و اندرز گوش بسپارد و ارزش واقعی آن را ارج بگذارد. معمولن های و هوی جوسازان است که عنان اختیار مردم را به‏دست می‏گیرد.

 

اداره‏ی مملکت اکنون به‏دست کسانی افتاده که منفعتی جز نفع شخصی نمی‏شناسند. برای خر کردن ملت تا می‏توانند چارواداری می‏کنند. خر مراد را سوار هستند، ولی از خریت‏های خودشان خبر ندارند. ملت هم مثل حیوان زبان‏بسته باید دم به دقیقه گوش‏شان به حضرات باشد. آن‏وقت آنها از ترس این‏که توخالی بودن حکومت‏شان لو برود، هرچه دل مردم بطلبد را چشم‏بسته قبول می‏کنند و هوا و هوس‏های احمقانه‏ی آنها را برآورده می‏سازند، بعد از هر بُرد هم می‏نشینند سسترسس‏ها (سکه‏ها)شان را می‏شمارند.

 

من برخلاف خیلی‏های دیگر زندگی در دوره‏ی نماسازی را مزیت به حساب می‏آورم، چه این نما از مرمر باشد چه از موم. حالا که آقایان سناتورها نقاب از چهره برداشته‏اند، نفرت و کینه‏توزی به عرش رسیده، آن‏وقت حالا که رشوه‏خواری موقع انتخابات رو شده، یک عده بنای شکرگزاری را گذاشته‏اند که خوب شد جامعه‏ی ما آن‏قدرها گرفتار بلای خانمان‏سوز دورویی نیست. بااین‏حال من در خلوت این کردارهای ننگ‏آور ته‏مانده‏ای از شرمساری و پشیمانی دیدم. چطور می‏توان از این زوال انتقاد از زوال جامعه‏ی ما پرده برداشت؟ دیگر چه کسی مانده که بشود با او دو کلام حرف زد، وقتی مدام این احساس را داری که مخاطب تو خودش ام‏الفساد همین انحطاط است؟ به قول هانیبال، هیچ دولت بزرگی نمی‏تواند در درازمدت در وضعیت صلح به‏سر ببرد. اگر با هیچ دشمن خارجی‏ای سر جنگ نداشته باشد، یک دشمن داخلی برای خود می‏تراشد، مثل بدن سالمی که در نبود آفت از زور قوت بترکد. هانیبال این دیدگاه را در سخنرانی بعد از نبرد زاما در مجلس سنای کارتاژ بیان کرد، در جواب بازرگانانی که از سنگینی غرامت‏های جنگی شکایت داشتند. همیشه این حس را دارم که او در آن لحظه این حرف‏ها را از بالای سر مخالفان خطاب به شخص خودش می‏زده، البته این‏ها را ممکن بود به آتنی‏ها هم بعد از پیروزی در برابر ایرانیان بگوید، یا به دشمنان پدر من، به‏خصوص به آن مردی که مجبورش کرد دست از مبارزه بردارد.

 

گاهی مچ خودم را در حال فکر کردن به این موضوع می‏گیرم – به‏به از این کنایه‏ی ادبی‏! – که شوهرخواهر آبروباخته‏ام نازیکا کُرکولوم حق داشت به یاوه‏سرایی‏های تمام‏نشدنی کاتو درباره‏ی ویرانی کارتاژ اعتراض کند. از نظر او، روم به جنگ با یک حریف قدرقدرت نیاز داشت، حتا شده صرفن برای سربه‏راه نگه داشتن جامعه‏ی طبقه دوم و سوم. وقتی دوباره سرگذشت پدر، شوهر و پسرانم را مرور می‏کنم، بی‏اختیار رنگی از حقیقت در این نکته می‏بینم. مگر فیثاغورث نبود که در تمام عناصر این عالم ثنویت را مشاهده می‏کرد: متناهی و نامتناهی، جسم و روح، آب و آتش، خیر و شر، نور و تاریکی؟

 

چهار.

پیش چشمم آخرین امید خاندان من ایستاده، در محاصره‏ی یک مشت برده که لشگرهایی را به‏دست گرفته‏اند که سیمو روزگاری برای پدر این پسر و گایوس درست کرد. از همه چشم‏گیرتر ارابه‏ها هستند، با آن بادبان‏های کوچکی که برای‏شان تعبیه شده تا با فوت کردن یا با وزش باد راه بیفتند. حتا آدمی مثل من هم که زیاد از اسباب‏بازی سررشته ندارد، می‏فهمد که این‏ها شاهکار اند. تیبریوس هرگز حاضر نشد آنها را به گایوس هم بدهد، برای همین سیمو یک مجموعه‏ی دیگر برای گایوس درست کرد. برای او زحمتی از این لذت‏بخش‏تر نبود.

 

کلائودیا و لیچینیا بچه‏های خود را منع کرده‏اند که صبح‏ها دوروبر ایوان من پیداشان نشود، ولی من به آنها اجازه داده‏ام در زمان‏های معین مرا همراهی کنند. محدودیت باید باشد؛ نمی‏توانم نصف روزم را با آنها بگذرانم. ولی برایم خوب است که اطرافم جنب و جوش ببینم، برای نوه‏هایم هم لازم است حس تداوم‏ تقویت شود. این یکی بین سه پسر تیبریوس و کلائودیا از همه بزرگتر است، ولی او هم خاطره‏ی چندانی از پدرش ندارد.

 

دختر گایوس چند هفته‏ ی اول مثل حیوانی شده بود که کنج دیوار گیر افتاده، با رنگ و روی پریده و چشمانی گردشده و تیره پر از وحشت. ساعت‏ها به جلو روی خود زل می‏زد، سرش را تق و تق به چپ و راست می‏کوفت، تقریبن انگار که از عالم و آدم بریده بود. شب‏ها گرفتار کابوس می‏شد و با جیغ‏هایش همه‏ی ما را از خواب می‏پراند. من این خواب‏های وحشت‏بار را به این واقعیت تعبیر می‏کردم که قتل پدر او بی‏کیفر مانده و روح گایوس هنوز به آرامش نرسیده است، باوجود آن همه نفرین خطاب به قاتلانش که من و لیچینیا با سوزن حکاکی کردیم. ترس‏های دخترک اعصاب پسر تیبریوس را به‏هم ریخته بود و باعث شده بود چند روز اول پس از کشته شدن گایوس خصمانه‏ترین رفتار ممکن را با او در پیش بگیرد، طوری که لیچینیا از ناچاری هرجا می‏رفت دخترش را هم با خود می‏برد.

 

وقتی دارم نوه ‏ام را تماشا می‏کنم و به سروصدای مبارزه‏ی تک‏نفره‏ ی او گوش می‏سپارم، احساس به ‏خصوصی سراپای وجودم را دربر می‏گیرد، چنان‏که گویی در برابر آینه‏ای عظیم نشسته‏ام که انباشته از تصویرهای سی سال گذشته است. خاطره ‏های خانوادگی ما اغلب به شکل چند عکس بی‏جان به تعداد ناقابل جلوه‏ می‏کنند، که این صحنه نیز برای من یکی از آنهاست. گایوس، که مثل خروس جنگی سرش را یک‏بری گرفته و زبانش بیرون افتاده، روی زمین سینه ‏خیز می‏رود و مثلن منطقه‏ی عملیاتی را شناسایی می‏کند. تیبریوس با قامت برافراشته ایستاده و نگاه نگرانش در بحر نیروهای خودی غرق شده است. گایوس به‏دلیل اختلاف سنی اغلب شکست می‏خورد، ولی حتا در این موارد نیز معلوم بود که او در طراحی نقشه‏های جنگی ماهرتر است. تفاوت‏ خلق و خوشان هم زود آشکار می‏شد. وقتی سپاهیان گایوس در پی یک حمله‏ ی بی ‏مهابا تا آخرین نفر قتل عام می‏شدند، او هم کفرش درمی‏آمد و با بازوانی که وحشیانه تاب می‏داد به برادرش که قاه‏قاه می‏خندید یورش می‏برد. تیبریوس با یک دست گایوس را دور از خود نگه می‏داشت تا آن‏قدر دست و پا بزند که خسته و هق‏هق‏کنان از حال برود. این برادر بزرگ‏تری که قبله‏ ی چپ و راست او بود، گاه اسیر این عادت شیطانی می‏شد که در برابر اندوه دیگران خنده سر دهد. من در این واکنش او تلاشی ناشیانه در مهار زدن بر حس دلسوزی و همدردی عمیق را می‏دیدم، اما کسانی که او را از نزدیک نمی‏شناختند گاهی خیال می‏کردند از رنج دیگران لذت می‏برد.

 

هرگز نخواستم بدانم آینه چطور کار می‏کند. ولی احتمالن چیزی که یک بار یک آینه‏ ساز به من گفت درست است: جهانی که می‏بینیم به اندازه‏ ی همان تصویرهایی که من در دست‏ساخته‏ های او می‏بینم توهمی است. آینه‏ها و سطح آب‏ها – طبق اطلاع او – به ما می‏گویند که اجسام و اشیاء همگی پیوسته و مداوم تصویر پشت تصویر تولید می‏کنند، درست مثل زنجره ‏ها که پوسته‏ ی مخروطی‏شان در تابستان می‏افتد یا مارها که پوست می‏اندازند. آیا نظر او این معنی را می‏دهد که اگر من همین الآن خودم را به رم برسانم، هنوز فرصت دارم تکه‏ای از تصویر پسرم را به چنگ آورم؟ این تصویرها تا چه مدت پایدار می‏مانند؟

 

گایوس در حقیقت بی‏ پدر بزرگ شد – مثل بسیاری از هم‏سن و سال‏هایش؛ اما پدرش بعد از مرگ نسبت به زمان زنده بودنش حضور ملموس‏تری در رم پیدا کرد. تیبریوس و گایوس می‏توانستند هرروز مجسمه‏ ی او را در فُروم تماشا کنند. تمثال‏های او در مکان‏های عمومی سرتاسر رم دیده می‏شد. در معبد الاهه‏ ی صبح‏دم صحنه‏هایی از او در میدان نبرد روی لوحه‏ های برنزی به سبک ساردینیا نقش بسته بود. مردم در خیابان جلوی آن دو را می‏گرفتند و داستان‏ها می‏گفتند. بعضی از آنها کهنه‏ سربازهایی بودند که برای آن دو نقشه‏های جنگی پدرشان در نبردهای ساردینیا و اسپانیا را تعریف می‏کردند. برای پسرانم پدر از دست رفته‏ شان همه ‏جا حاضر بود. می‏ترسم نوه‏ام به‏ معنای واقعی کلمه بی‏پدر بزرگ شود. سمپرُنی‏ها مثل خانواده‏ی ما نیستند. آنها به گروه برگزیده‏ی پاتریسی‏ها تعلق ندارند. افتخار به نمایش درآمدن تمثال شخصی در مکان‏های عمومی و آثار هنری تنها زمانی نصیب‏شان می‏شود که به بالاترین مقام‏های دولتی رسیده باشند.

 

نوه‏ی من به احتمال بیشتر به سرنوشت خودم دچار خواهد شد. پدرم از سر خشم همه ‏ی تمثال‏هایی را که به افتخارش در مکان‏های عمومی رم نصب شده بود، از بین برد. حتا بقایای خود را هم از مردم رم دریغ کرد! با این همه نامش در تمام سال‏های کودکی و نوجوانی من بر سر زبان‏ها بود، و تا من به بزرگسالی برسم شهرت او به عرش اعلا رسید.

 

این حرکت باید به ‏طور خودجوش و ناگهانی از خود مردم رم سر بزند – مثل همان کاری که درمورد من کردند. از سر سپاس و قدردانی بابت شفاعتی که برای اُکتاویوس کرسی‏دار نزد گایوس کرده بودم، یک مجسمه‏ ی برنزی از من ساختند. دشمنانم تا امروز به آن دست نزده‏اند. زیر مجسمه این نوشته حکاکی شده: «کُرنلیا، مادر گراکّی‌ها.» اولین بار که چشمم به آن افتاد خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. ولی حالا این نوشته برایم طعم تلخی به‏ جا می‏گذارد. هیچ مادری آرزو نمی‏کند بیشتر از پسرانش عمر کند – دست کم نه جلوی مردم! دشمنانم موفق شده‏اند سیمایی را که اصیل و شریف محسوب می‏شد زهرآگین کنند.

 

امروز صبح به خطا رفتم. حالا که فکرش را می‏کنم، می‏بینم نشانه‏ های هشداردهنده به ‏قدر کافی سر راهم بودند که بفهمم چه بحرانی در کمین است. شاید از راه رسیدن عروسم لیچینیا آخرین پرده‏ ها را کنار زد. ولی نه، به گمانم کار نوه‏ام بود – آن نگاه به‏خصوصِ چشمان دختر گایوس ناگهان چهره ‏ی پدرش را به خاطرم آورد. با هر نگاهی که به او می‏کردم، گویی مستقیم به چشمان گایوس چشم دوخته‏ام. هرچه بود، مجبور شدم بی‏درنگ به اتاق خوابم پناه ببرم، این‏جا بود  که همه ‏ی آن اطوارهای وقار و متانت از دست رفت. حمله چنان بی‏رحمانه، چنان شدید بود که همچون جانوری زخمی به زانو افتادم. به خود می‏پیچیدم، دیوارها را چنگ می‏زدم و از درد ناله می‏کردم. اختیار روده ‏هایم را از دست دادم. صورت گایوس جلوی دیدگانم می‏رقصید و با تصویرهایی از قطعه ‏قطعه شدنش درهم می‏ آمیخت. حمله در قالب موج‏هایی هجوم می‏آورد که هر دم قوی‏تر می‏شدند، و جز در روندی کند و دردناک فرو نمی‏نشستند. یادم نمی‏آید چقدر طول کشید، ولی تا جرئت بیرون رفتن از اتاق را پیدا کنم ابدیتی بر من گذشت.

 

وقتی آن پیغام ‏آور حکایت دل‏آشوبنده‏‏اش را برایم بازگو می‏کرد، از پا نیفتادم. برای سر گایوس جایزه گذاشته بودند – هم ‏وزن آن طلا می‏دادند. یکی از اطرافیان اُپیمیوس کنسول – معلوم است دیگر - سر را دزدیده و روی سپری گذاشته بود. وقتی آن را در حضور اُپیمیوس وزن کردند، هشت کیلو و هفتصد و پنجاه گرم شد. بی‏درنگ همه مشکوک شدند. با بررسی دقیق‏تر معلوم شد که آن مرد، سِپتیمولیوس، دست به تقلب زده؛ جمجمه‏ ی گایوس را شکافته، مغز او را درآورده و جای آن را با سرب گداخته پر کرده. بفرمایید، ملت. این است راه و رسم جمهوری ما در ستایش از یکی از برجسته‏ ترین فرزندان این آب و خاک.

بخش نخست

http://anthropology.ir/node/24305

بخش دوم

http://anthropology.ir/node/24689

بخش سوم

http://anthropology.ir/node/25003

 

صفحه ی شخصی نویسنده در انسان شناسی و فرهنگ

http://www.anthropology.ir/node/24793

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

شاخه اصلی

باستان‌شناسی

نگاه زن به زن: نقدی بر زندگی‌نامه‌های مستند کُرنِلیا آفریکانا به قلم پژوهشگران فمینیست (بخش سوم)

مجسمه مرمر اثر ژول کاوالیه - 1861 - موزه د/ارسه - پاریس

باستان‌شناسی پسا – روندی شیوه‌ها و رهیافت‌های گوناگونی در اختیار می‌گذارد که به کمک آنها می‌توان بررسی مسئله‌هایی مانند جدال بالا بر سر ارزش‌گذاری شخصیتی امیلیا و دخترش را به نتیجه‌گیری‌هایی سودمند رساند. همان‌طور که اشاره شد، در فرهنگ مادی برای مقایسه‌ی شخصیت این دو یک گواه تاریخی - باستان‌شناختی مشترک یافت می‌شود:

واسازی اسطوره

باستان‌شناسی پسا – روندی شیوه‌ها و رهیافت‌های گوناگونی در اختیار می‌گذارد که به کمک آنها می‌توان بررسی مسئله‌هایی مانند جدال بالا بر سر ارزش‌گذاری شخصیتی امیلیا و دخترش را به نتیجه‌گیری‌هایی سودمند رساند. همان‌طور که اشاره شد، در فرهنگ مادی برای مقایسه‌ی شخصیت این دو یک گواه تاریخی - باستان‌شناختی مشترک یافت می‌شود: ویلایی در میزه‌نوم که از مادر به دختر رسید و شواهد مربوط به کم و کیف اقامت هریک از این دو در آن توانست دلالت‌گرهایی از گرایش اولی به برون‌گرایی و حضور پررنگ در صحنه‌های اجتماعی در برابر گوشه‌نشینی کم و بیش رواقی‌مسلکانه‌ی دومی به دست دهد. پس می‌توان انتظار داشت که رمزگان‌گشایی و واکاوی مفصل‌تر این ویلا واقعیت‌های بیشتری از زندگی کُرنِلیا را آشکار کند.

امروزه دیگر چندان تردیدی نیست که رومیان ییلاق‌های خارج رُم را مکان استراحت، تفریح، و آرامش می‌شمردند و اغلب زبان به ستایش سادگی و پاکی ظاهری زندگی روستایی می‌گشودند. با نگاهی به نوشته‌های تحسین‌آمیز سیسرون (Cicero, De Officiis, 1.151) و پلینی کوچک‌تر (Pliny the Younger, Letters, II.17)، در کنار بسیاری دیگر، چنین برداشت می‌شود که خانواده‌های ثروتمند، چه از پاتریچیوسی‌ها (بنیان‌گذاران) بودند و چه از پله‌بیوسی‌ها (پیشه‌وران)، ملک‌هایی وسیع خارج از محدوده‌ی شهری رُم داشتند، و فراتر از این، داشتن چنین ملک‌هایی از لازمه‌های تحکیم برتری اجتماعی – سیاسی آنان شمرده می‌شد: نوعی «هنجار» اجتماعی که برای این قشر خاص تعریف و نهادینه شده بود. بنابراین، حتا اگر روی این نکته تأکید بگذاریم که واژه‌ی دُموس، که سیسرون و پلینی هردو در وصف ویلاهای خود به کار برده‌اند، در قاموس رومی هم‌زمان دو معنای خانه و جایگاه اجتماعی را می‌رسانده است، باز مشکل می‌توان رنگ‌مایه‌ای تفاوت‌گذار حاکی از جلوه‌فروشی یا فروتنی را به صِرف مالکیت یک ویلا یا زندگی در آن نسبت داد.

از سوی دیگر، گواه باستان‌شناختی بالا که قرار است راهگشای یک تفسیر اجتماعی – روان‌شناختی شود، یعنی ساختمانی که صرف مالکیت یا شیوه‌ی ملک‌داری آن به خودنمایی مادر و/یا افتادگی دختر دلالت کند، نه یک ویلا روستیکا (اقامتگاه روستایی/ییلاقی) بلکه یک ویلا ماریتیما (اقامتگاه ساحلی) است. پژوهش‌های تاریخی – باستان‌شناسی دو تفاوت عمده بین این دو نوع ویلا را مشخص کرده‌اند که در رابطه با بحث کنونی از اهمیت خاصی برخوردارند. نخستین تفاوت به نوع استفاده از این مکان‌ها برمی‌گردد که در نتیجه موجب بروز ویژگی‌هایی شاخص در معماری می‌شده است. ویلا روستیکا هردو وجهی را که از نامش برمی‌آید دربر دارد: مالک ثروتمند این نوع ویلا ضمن استفاده از آن به عنوان اقامتگاه ییلاقی خود و خانواده‌اش، به فعالیت‌های تولیدی گوناگون مانند دامداری، باغ‌داری، تولید و خرید و فروش لبنیات و فرآورده‌های کشاورزی نیز می‌پرداخته و در کنار خدمتکاران خانگی یک یا چند خانواده‌ی روستایی را نیز به‌طور دائم در داخل ملک نگه می‌داشته است. در مقابل،  ویلا ماریتیما تنها به عنوان اقامتگاه ساحلی و برای تفریح و پذیرایی از میهمانان استفاده می‌شده است. در نمونه‌های به‌دست آمده از حفاری‌ها، اقامتگاه‌های نوع اول اغلب از روی ویژگی‌هایی مانند تفاوت چشم‌گیر وسعت حیاط بیرونی نسبت به حیاط داخلی، سادگی نسبی هردو حیاط و ایوان‌های پیرامونی، وجود اتاق‌های انبارمانند و حتا آشپزخانه‌ای جداگانه در حیاط بیرونی، و دروازه‌ی بسیار بزرگ‌تر که می‌تواند نشانگر رفت و آمد ارابه‌های حمل بار باشد شناسایی می‌شوند. اما اقامتگاه‌های نوع دوم علاوه بر تزئین‌هایی مفصل‌تر در تعداد بیشتری از اتاق‌ها، به‌ویژه با استخرهای چندگانه یا پیشینه مولتیتودینه‌ی بی‌اندازه گران‌قیمتی متمایز می‌شوند که وصف‌شان در آثار نویسندگان رومی مانند وارو، کاتو، و کُلومِلا آمده است (Marzano 2007: 14). تفاوت دوم از یافته‌های جدید باستان‌شناسی سرچشمه می‌گیرد که نشان می‌دهد اقامتگاه‌های ساحلی به دلیل تفاوت‌های کمی و کیفی مراجعان خود از ساختاری بسیار پیچیده‌تر از همتایان روستایی برخوردار می‌شدند (همان.). در برابر زمان‌های با فاصله و نسبتن مشخص و برنامه‌دار مراجعه به ویلا روستیکا، که درصد بالایی از مراجعانش از مردمان غیرشهری و غیرثروتمند بودند، ویلا ماریتیما باید هرلحظه آماده‌ی پذیرایی از تعداد نامشخصی مهمان می‌بود که بسیار کم پیش می‌آمد از قشرهای برتر جامعه نباشند. در نتیجه، شکوه و تجمل احتمالی ویلای میزه‌نوم را می‌توان بیشتر در گرو ویژگی‌های نهادینه‌ی این نوع اقامتگاه دانست تا تمایل صاحب آن به خودنمایی.

دو وجه تفاوت بالا در یک واقعیت مشترک هستند که شواهد مادی و نوشتاری نیز آن را تأیید می‌کنند: ویلای رومی به واقع نیز از بسیاری جنبه‌ها به نمونه‌ی کوچک‌تری از یک دربار می‌مانست. این رمزگان مادی رفاه و شوکت، در کنار موقعیت جغرافیایی متمایز میزه‌نوم به عنوان یکی از شاخص‌ترین بندرگاه‌های تاریخ امپراتوری روم (Webster 1998:158)، شاید به ترسیم شخصیتی تجمل‌پرست یا حتا قدرت‌طلب برای امیلیا وزن و اعتبار بیشتری بدهد. بااین‌حال، هرچند از خود ویلای مورد نظر اثری به‌جا نمانده، ولی حفاری‌های انجام‌شده روی ویلاهای ساحلی متعلق به نیمه‌ی دوم قرن دوم پیش از میلاد در این منطقه نشان می‌دهند که این نمونه‌های اولیه هم ساده‌تر و بی‌آلایش‌تر بوده‌اند، و هم نه درست بر کرانه‌ی دریا بلکه به فاصله‌ی هشتصد نهصد متر دورتر و روی تپه‌ها قرار داشته‌اند (Marzano 2007:36). آیا اقامت‌های امیلیا در ویلای میزه‌نوم به همین دلیل محرومیت از بالاترین سطح تجمل مادی و اجتماعی بسیار کوتاه‌تر از صاحب بعدی یعنی کُرنِلیا بوده؟ آیا تجمل‌گریزی می‌تواند از دلایل سکونت دائم کُرنِلیا در این ویلا محسوب شود؟ آیا کُرنِلیا با اقامت دائم خود در یک ویلا ماریتیما در حقیقت دست به نوعی مرزشکنی زده و بدین ترتیب الگویی برای زنان بعدی تاریخ روم از جمله آگریپینا مینور، مادر نرون، به جا گذاشته تا بتوانند برای خود «یک دربار» جداگانه ایجاد کنند؟ می‌توان تصور کرد بانویی فرهیخته و والامقام پس از فوت همسر در این چشم‌انداز عالی اما متین زندگی آرامی در پیش بگیرد تا هم به راحتی پذیرای مهمانان رُمی باشد و هم، به ویژه از راه دریا، به جمع اندیشمندان و نخبگان که اغلب اهل سرزمین‌های یونانی بودند دسترسی داشته باشد. دست کم درمورد کُرنِلیا گمان غالب این است که او به همه‌ی این فعالیت‌ها می‌پرداخته و از معاشرت گسترده با عالمان یونانی هم برای آموزش و تحصیل فرزندان و هم برای پرورش ذوق ادبی خودش بهره‌ می‌برده است (Dixon 2007:xv,48). در مقابل، امیلیا به گواه نوشته‌های اندکی که درباره‌ی او داریم بیشتر عمر خود را در رُم سپری کرده و تقریبن یقین داریم اقامت دائمی در میزه‌نوم نداشته است. اما در رابطه با او، برخلاف دخترش، مدرک خاصی گویای میزبانی ضیافت‌های شکوهمند و پذیرایی از میهمانان خارجی در دست نیست. هرچند به دلیل موقعیت خاص همسر نمی‌توان او را یکسر از انجام این گونه میزبانی‌ها برکنار دانست. بنابراین، روی‌هم‌رفته می‌توان مشاهده کرد که در مقوله‌ی داوری درمورد میزان تمایل هریک از این دو به تجمل‌پرستی، جلوه‌فروشی، یا حتا جاه‌طلبی سیاسی، شواهد موجود دست پژوهشگران تمامی گرایش‌های فمینیستی برای چرخاندن شاهین به سود این یا آن یک را باز گذاشته‌اند.

نویسندگان رومی یادشده در بالا پشتوانه‌ی خوبی از گزارش‌های دست اول درباره‌ی زندگی آرام و به دور از غوغای شهر، به ویژه کشمکش‌های سیاسی پرتب و تاب رُم، برای ما به‌جا گذاشته‌اند. اما یکی از نکته‌های مسئله‌ساز در کار آنان، همانند بسیاری دیگر از نویسندگان باستان، سیطره‌ی آشکار رنگ‌مایه‌های عاطفی گوناگون است. این نکته در نوشته‌های «ییلاقی» به صورت لحنی شاعرانه بروز می‌کند که در وصف جلوه‌های این سبک زندگی و حتا جنبه‌های کاربردی‌تر آن مثل معماری و جغرافیای محل به کار رفته و نمونه‌ای از آن را در تصویر خیال‌انگیزی می‌بینیم که پلینی کوچک‌تر از ویلای روستایی خود ترسیم کرده است (نک. به بالا). از این منظر، زندگی روستایی به دور از های و هوی رُم و سرشار از آرامش و زیبایی طبیعی، و نیز برخوردار از جلوه‌های چشم‌نواز معماری و تزئین داخلی ویلا و امکان‌های رفاهی خاص و کم‌نظیر آن معرفی شده است. از سوی دیگر، شواهد مادی آشکارا تصویری از محیط شلوغ، پررفت و آمد، و پرگیر و داری ترسیم می‌کنند که بر زندگی رومیان شهر و روستا به یک اندازه حاکم بوده است. بر این اساس، می‌توان چنین برداشت کرد که خلوت کُرنِلیا در میزه‌نوم هرچند دسترسی به او و درگیر کردنش در الزام‌ها و التزام‌‌های سیاسی – اجتماعی روز را دشوار می‌ساخته، اما چندان از بار مسئولیت‌های او کم نمی‌کرده است. هرچند در مقابل، دست کم به او امکان می‌داده به نوعی استقلال کم‌نظیر و بسیار کم‌سابقه برای زنان باستان برسد و بدون دخالت یک قیم مرد سرپرستی کل خانواده را برعهده بگیرد: سرمشقی که بعدها زنان مقتدر دیگری مثل لیویا همسر امپراتور آوگوستوس و نخستین آوگوستا (امپراتریس) روم از آن پیروی کردند. دیکسن در مقام پژوهشگری پسا – مدرن اتکای ویژه‌ای به این گونه داده‌ها دارد و به همین خاطر از قلم‌پردازی‌های کلاسیک‌ درباره‌ی زندگی آرام، روستایی‌وار، و شاید قدری کاهلانه‌ی زنی توانگر در یک ویلای ساحلی خودداری می‌کند. در عوض، بینش موج سومی او، که شاید از فرایزن‌بروخ بیشتر انتظار می‌رفت، کُرنِلیا را در قلب نوعی «دربار» سیاسی – فرهنگی می‌نشاند که خود در میزه‌نوم ترتیب داده و بدین وسیله نقطه‌ی تقاطعی برای شاهراه جریان‌های سیاسی و روشنفکری روزگار خود فراهم کرده است که نمود مادی آن را می‌توان از جمله در «کتابخانه‌ی مفصل و بی‌نظیر» ویلا مشاهده کرد (Dixon 2007:47). این کتابخانه، در نوشته‌های دیکسن و دئوما (نک. به زیر) هردو، حکم نوعی دفترکار ملکه را دارد، و محلی است که کُرنِلیا بخش قابل توجهی از روز خود را در آن به سر می‌برد. برای دیکسُن حضور کُرنِلیا در این کتابخانه بسیار مهم‌تر و قابل اعتناتر از نقش او در اداره‌ی امور خانه است، هرچند دومی بازتاب گسترده‌تری در داده‌های مادی و مکانی باستان‌شناختی دارد.

زندگی کُرنِلیا در میزه‌نوم بخش بزرگی از نوشته‌های تاریخی و نیز پژوهشی مربوط به او را اشغال می‌کند. یک دلیل مهم این امر، ستایش‌ معروفی است که پلوتارک از شایستگی‌های کُرنِلیا در راه‌اندازی و اداره‌ی نوعی مرکز فرهنگی در ویلای خود، در کنار پاسداری و بزرگداشت نام مردان برجسته‌ی خاندانش، قلمی کرده است (Plutarch, CG: 19). ستایش‌نامه‌ی او بر یکی از مشخصه‌هایی صحه می‌گذارد که فراتر از اندازه، کارکردها، یا حتا تعریف‌های بالا، موجب شهرت ویلاهای رومی دوره‌های میانه تا اواخر جمهوری شده بودند: تک‌تک این ویلاها نشان از گرایش شدید ایتالیایی‌ها به فرهنگ یونانی داشتند (Becker 2006:213). این گرایش جلوه‌های گوناگونی داشت، از جمله ترکیب خاصی از کارکردهای معماری با مفاهیم فرهنگی و باورهای انسان‌شناختی، که به دنبال حضوری پررنگ و طولانی مدت سرانجام موجب پیدایش سبکی جدید در تزئین و تقسیم‌بندی فضاهای داخلی در اوایل قرن نخست پیش از میلاد شد (Terrenato 2001:18). پیشینه‌ی گرته‌برداری معماران رومی از سبک‌های هلنی دوره‌ی کلاسیک به خود این دوره یعنی قرن‌های پنجم تا چهارم پیش از میلاد برمی‌گشت (Nevett 1999:1). از جمله‌ اقتباس‌های این چنینی حیاط‌های مرکزی با ایوان‌های ستون‌دار دورتادور آن (پریستیل)، و راهروهایی نیمه‌مخفی پشت تالارهای پذیرایی است که به اتاق‌های خصوصی راه دارند(Wallace-Hadrill 1997:220). فقط در نمونه‌های رومی، ساختار و نیز ترتیب فضاهای داخلی به گونه‌ای طراحی شده که فاصله‌ی بین زندگی خصوصی و اجتماعی بسیار کمتر شود (Perring 2005:18&24). تفاوت دیگر در نشانه‌هایی است که به تعبیر شمار زیادی از پژوهشگران امروز از جداسازی جنسیتی محیط‌های زنانه و مردانه در فرهنگ معماری یونان باستان خبر می‌دهند. این نشانه‌ها، مثلن وجود اتاقی بزرگ به نام آندرون فقط برای مهمانی‌های مردانه، در نمونه‌های رومی کمتر به چشم می‌آیند. برای نمونه، مهم‌ترین تشریفات خانگی یعنی سالوتاتیو (سلام‌گویی) که عبارت بود از پذیرفتن مراجعان صبحگاهی توسط پاتِر فامیلیاس دیگر نه به‌طور اختصاصی در همتای رومی‌شده‌ی آندرون برگزار می‌شد و نه جمع حاضران آن به دوستان مرد خانواده محدود می‌شد. برعکس، یافته‌های به‌دست آمده از کاوش‌ها نشان می‌دهند برگزاری چنین مجلس‌هایی در فضای باز حیاط‌ها و باغ‌های ویلا نیز بسیار مرسوم بوده و شرکت‌کنندگانی از هردو جنس در آنها حضور می‌یافته‌اند (Perring 2005:19).

پس آیا می‌توان چنین نتیجه گرفت که کم‌لطفی پژوهشگرانی مانند دیکسُن به جنبه‌های زنانه‌تر زندگی کُرنِلیا – مثلن کدبانوگری او - حاصل سرسپردگی به رهیافت تاریخ‌نگارانه و بنابراین کم‌توجهی به داده‌های باستان‌شناختی نیست، بلکه برعکس، ریشه در ماهیت خود داده‌های مزبور دارد؟ به عبارت دیگر، آیا داده‌های باستان‌شناختی جنسیت‌مدار هستند؟ همان‌طور که در بالا اشاره شد، یافته‌های مادی و نوشتاری فرهنگ روم باستان گواه چندانی درباره‌ی اعمال جداسازی جنسیتی در فضاهای مسکونی به دست نمی‌دهند؛ هرچند این بدان معنا نیست که دلالت‌گرهای ظریف جنسیتی هم در این شواهد جایی ندارند (Riggsby 1997:42). این دسته از شواهد اکنون به ما امکان می‌دهند نگاه عمیق‌تری به دنیای خصوصی کُرنِلیا بیندازیم. یوست دئوما (Douma 2012)، پژوهشگر تاریخ روم و نویسنده‌ی رمان‌های تاریخی درباره‌ی تحول‌های سیاسی – اجتماعی سرنوشت‌ساز دوره‌ی جمهوری، در قالب نوعی زندگینامه‌ی خودنوشته در حقیقت «توصیفی پرمایه» به سبک تجویزی کلیفورد جیرتز از چند و چون زندگی روزانه‌ی او ارائه داده است. نقشه‌های معماری که از میانه‌ی دوره‌ی جمهوری تا اوایل دوره‌ی امپراتوری برای خانه‌های رومی پمپئی تهیه شده، و به شدت رنگ و بوی «هلنیستی» دارند، با خصوصیت‌های مشترک خود الگویی برای خانه‌های رومی خارج از رُم به دست می‌دهند که به ترتیب دربردارنده‌ی اتاق‌ - مغازه و راهروی ورودی (وستیبوله)/ حیاط‌ مرکزی (آتریوم)/ اتاق‌های پذیرایی/ باغ (پریستیل) است (Wallace-Hadrill 1997:222). در تکمیل این استخوان‌بندی، کُرنِلیوس نِپُس نوشته‌ای در وصف خانه‌های رومی دارد که نشان می‌دهد قانون خاصی در زمینه‌ی جداسازی و اختصاص فضاهای داخلی بر مبنای جنسیت در این خانه‌ها حاکم نبوده است (Cornelius Nepos, Prologue, 7; cited in Leach 2004:31). بنابراین، برخلاف آن‌چه درمورد فرهنگ هلنی معروف است، ماترونای رومی می‌توانسته در گوشه‌گوشه‌ی خانه حضوری پررنگ و پرنفوذ اعمال کند. همین پیش‌فرض‌ها بسترساز شرح پرمایه‌ی دئوما از زندگی خصوصی کُرنِلیا هستند (نمونه‌ای از کتاب او بخش چهارم و پایانی مطلبِ حاضر را تشکیل می‌دهد).

کُرنِلیای دئوما صبح‌ها در ایوان مخصوص خود، احتمالن یکی از چهار ضلع ستون‌دار حیاط پریستیل، می‌نشیند؛ در این حال، هرچند نبودِ یک پاتِر فامیلیاس برابر با حذف سالوتاتیو به‌طور رسمی از برنامه‌ی روزانه تلقی می‌شود، اما شواهد کافی در دست هست که نشان می‌دهد کُرنِلیا و سرمشق‌گیرندگان آتی او اغلب در همین وقت روز مراجعان را در محلی مشخص از خانه به حضور می‌پذیرفتند. پس از این ساعت‌های اولیه، سرپرستی دقیق کُرنِلیا و نظارت نزدیک او بر امور خانه و کارهای بردگان و خدمتکاران آزاد (مزدبگیر) آغاز می‌شود که به گواه نویسندگان رومی با دقت و مهارت و انضباطی مثال‌زدنی همراه بوده است. بعدازظهرها هنگام استراحتی کوتاه روی مبل بزرگ مخصوص اوست، و شب‌ها اغلب به ضیافت‌هایی اختصاص دارند که درباره‌ی وصف آنها در آثار نویسندگانی مانند پلوتارک پیش‌تر گفتیم. جز این، ساعت‌های دیگر شبانه‌روز گاه تا پاسی از شب در کتابخانه می‌گذرد. دئوما انطباقی نیز بین معماری خانه و برنامه‌ی روزانه‌ی کُرنِلیا به دست داده: روزی که خبر کشته شدن گایوس را می‌آورند، کُرنِلیا فرستاده‌ای را که این پیغام را از رُم آورده در اتاق نشیمن مجلل خود به حضور می‌پذیرد؛ سپس از این اتاق به اقامتگاه شخصی خود در قسمتی جداگانه از ویلا عقب‌نشینی می‌کند تا نامه را دور از چشم دیگران بخواند. حمام و اتاق خواب او در این قسمت و دور از اقامتگاه‌های مهمان قرار گرفته، اما او به تجربه‌ی شنیدن زاری‌های عروس بزرگش در سوگ تیبریوس می‌داند که حتا در این فاصله نیز باید بر ماتم خود مهار بزند.

تردیدی نیست که یک نوشتار هنری در سطح پایین‌تری از مرجعیت و اعتبار پژوهشی قرار می‌گیرد. برای نمونه، در مورد بالا واقعیتی درباره‌ی ویژگی‌های معماری رومی به سود زیباشناسی ادبی تغییر یافته است: دیوارهای ویلاها اغلب از سنگ ساخته می‌شدند و عایق صوتی مناسبی تشکیل می‌دادند که تبادل صدا به ویژه بین قسمت‌های جداگانه‌ی ساختمان را تقریبن غیرممکن می‌کرد. بااین‌حال، واسازی ادبی دئوما از قهرمان خود به لایه‌های ژرف‌تری از شخصیت یک ماترونای نمونه، چه در مقام اسطوره‌ای بی‌بدیل و چه به عنوان یک زن عادی، راه می‌برد – ژرفایی که شاید گزارش‌های تاریخی صرف درباره‌ی دستاوردهای کُرنِلیا در عرصه‌های سیاسی – اجتماعی یا آموزشی – تربیتی به آن نرسند. شاید دور از انتظار نباشد که سهم کُرنِلیا در پیشرفت سیاسی پسرانش، که نقطه‌ی اوجی همچون جنبش اصلاح ارضی قرن دوم پیش از میلاد را به ارمغان آورد، در کنار جایگاه چشم‌گیر او به عنوان یکی از معدود زنان باستان که پاره‌هایی از اصل دست‌نوشته‌هاشان باقی مانده (Vivante 1999:273) بیش از هرجنبه‌ی دیگری از زندگی شخصی او هدف کندوکاو پژوهشگران فمینیست و غیرفمینیست قرار گرفته است. در این میان، ترسیم چهره‌ی خانگی این زن از روی شواهد متنی و مادی همچنان جای کار دارد تا به وِریسمی مناسب مطالعات انسان‌شناسی پسا – مدرن برسد.

نتیجه‌گیری

قصد پژوهشگران فمینیست از واکاوی شواهد باستان‌شناختی مربوط به زنانی مانند کُرنِلیا پرده‌برداری از کدام واقعیت‌ها، واکاوی و بازنمایی کدام جنبه‌ها است؟ فعالیت‌های خانگی و عملکرد او در مقام همسر و مادر، پیوندها و جایگاه اجتماعی او، یا درخشش او در عرصه‌های مردانه‌ای مانند سیاست و روشنفکری؟ تا چه حد مایل هستند روی جنبه‌های «معمولی» سرگذشت نه چندان معمولی او (دست کم در مقام یکی از معدود زنان راه یافته به منابع تاریخی) متمرکز شوند؟ و در یک کلام: چه نوع پرسش‌هایی برای آنان مطرح می‌شود، و از کدام زاویه و با چه رهیافتی به سراغ شواهد مادی و نوشتاری می‌روند تا به پاسخ پرسش‌های مورد نظر برسند؟

 

شاید بدیهی به نظر برسد که هر پژوهشگری در یک موضوع خاص به دنبال جنبه‌های مورد علاقه یا به بیان دیگر، آشناتر به اندیشه‌ی خود می‌گردد و از رهیافت‌هایی استفاده می‌کند که با اصول فکری و جهان‌بینی او همخوانی نزدیک‌تری دارند. بدین معنا، پژوهشگران وابسته به هر نقطه از طیف فمینیسم ممکن است رنگ‌مایه‌های قوی‌تری از مردانگی یا زنانگی را به تصویر کُرنِلیا اضافه کنند: موج دوم او را به سمت همپایگی با مردان و حتا برتری چشم‌گیر نسبت به آنان می‌برد؛ موج سوم بر نقش او به عنوان یک زن (همسر/مادر) در تحول‌های بزرگ و کوچک تاریخ روم تأکید می‌گذارد. بدین ترتیب، می‌توان نتیجه‌ گرفت ورود پژوهشگران فمینیست به عرصه‌ی تاریخ – باستان‌شناسی در وهله‌ی نخست بازیگران خاموش این عرصه را به مرکز توجه رانده، بسیاری از آنان را از گمنامی کامل بیرون آورده و چهره‌ی بسیاری دیگر را شفاف‌تر و نمایان‌تر کرده است. اما در گام‌های بعدی، درک عمیق و کندوکاو موشکافانه در مسائل مربوط به زنان تاریخ در نهایت نتوانسته با میزانی از همدلی صریح یا تلویحی آمیخته نباشد – همدلی‌هایی که خواه ناخواه تفسیر و خوانش داده‌ها را به سمت و سوی خاصی هدایت می‌کنند. این خوانش‌های جهت‌دار، اگر هم نه تبعیض‌آمیز، رنگ‌مایه‌هایی به نقد و تحلیل داده‌ها می‌بخشند که هنگام مراجعه و استناد به این دسته از آثار پژوهشی باید نسبت به آنها آگاه باشیم تا بتوانیم تفسیر را از داده و واقعیت تشخیص دهیم. در بخش چهارم و نهایی این مطلب، نمونه‌ای از واسازی چهره‌ی کُرنِلیا ارائه خواهد شد تا خواننده با تجربه‌ی ملموس‌تری از رویارویی با این گونه ترسیم‌ها آشنا شود.

صفحه نگارنده در سایت
 http://www.anthropology.ir/node/24793
 

بخش های پیشین

نگاه زن به زن: نقدی به زندگینامه های مستند کرنلیا آفریکانا به قلم پژوهشگران فمینیست (بخش اول)
http://www.anthropology.ir/node/24305

نگاه زن به زن: نقدی به زندگینامه های مستند کرنلیا آفریکانا به قلم پژوهشگران فمینیست (بخش دوم)
http://www.anthropology.ir/node/24689

 

 

پرونده ی «زنانگی» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/9983

پرونده ی «فمینیسم» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/6623

 

 

منابع

 

Becker, J. A. 2006. The Villa della Grotte at Grottarossa and the prehistory of Roman villas, Journal of Roman Archaeology 19:213-220.

Cicero, De Officiis, 1.151.

De Beauvoir, S. 1949 (2009). The Second Sex, Borde, C. and Malovany-Chevallier, S. (trs.), London: Random House.

Dixon, S. 2007. Cornelia: Mother of the Gracchi, Oxford: Routledge.

Douma, J. 2012. Cornelia, Mother of the Gracchi. The Global Dispatches, http://www.theglobaldispatches.com/articles/cornelia-mother-of-the-gracchi, accessed 14/01/2013.

Freedman, E. 2002. No Turning Back: The History of Feminism and the Future of Women, New York: Ballantine Books.

Freisenbruch, A. 2010. Caesar's Wives: Sex, Power, and Politics in the Roman Empire, New York: Free Press.

Geertz, C. 1973. The Interpretation of Cultures, New York: Basic Books.

Leach, E. 2004. The Social Life of Painting in Ancient Rome and on the Bay of Naples, Chapter 1, Cambridge: Cambridge University Press, 18-54.

Marzano, A. 2007. Roman Villas in Central Italy: A Social and Economic History, Leiden: Brill.

Nevett, L. C. 1999. Houses and Society in the Ancient Greek World, Cambridge: Cambridge University Press.

Perring, D. 2005. Domestic architecture and social discourse in Roman towns. In MacMahon, A. and Price, J. (eds.) Roman Working Lives and Urban Living, Oxford: Oxbow, 18-28.

Pliny the Younger, Letters II.17.

Plutarch, Caius Gracchus, 4.4.

Riggsby, A. 1997. 'Public' and 'Private' in Roman culture: The case of the cubiculum, Journal of Roman Archaeology 10: 36-56.

Terrenato, N. 2001. The auditorium site in Rome and the origins of the villa, Journal of Roman Archaeology 14:5-32.

Vivante, B. 1999. Women's Roles in Ancient Civilizations: A Reference Guide, Westport: Greenwood Press.

Wallace-Hadrill, A. 1997. Rethinking the Roman Atrium house. In Laurence, R. and Wallace-Hadrill, A. (eds.), Domestic Space in the Roman World: Pompeii and Beyond, Journal of Roman Archaeology Supplement 22, 219-40.

Webster, G. 1998. The Roman Imperial Army of the First and Second Centuries AD, third edition, Norman, OK: University of Oklahoma Press.

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007
 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07
 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

شاخه اصلی

باستان‌شناسی

نگاه زن به زن: نقدی بر زندگی‌نامه‌های مستند کُرنِلیا آفریکانا به قلم پژوهشگران فمینیست (بخش دوم)

کرنلیا، مادر گراکی ها - نوئل آله - 1779 - موزه فابر

سوزان دیکسن در همان نخستین صفحه از فصل اول تک‌نگاری خود درباره‌ی کُرنِلیا، مادر گراکّی‌ها به روشنی می‌گوید چه نوع تصویری از کُرنلیا برای ما ترسیم خواهد کرد: چهره‌ی یک اسطوره. جای تعجب نیست. بخش غالب ادبیات دست اول مربوط به کُرنِلیا شیپیونیس آفریکانا با ستایش‌هایی گاه بسیار افراطی – حتا به نسبت احساساتی‌اندیشی‌ها و مبالغه‌گری‌های آشکار و پنهان تاریخ‌نگاران از گذشته تا امروز – عجین شده است.

کُرنلیا: شخصی یعنی سیاسی

سوزان دیکسن در همان نخستین صفحه از فصل اول تک‌نگاری خود درباره‌ی کُرنِلیا، مادر گراکّی‌ها (Dixon 2007) به روشنی می‌گوید چه نوع تصویری از کُرنلیا برای ما ترسیم خواهد کرد: چهره‌ی یک اسطوره. جای تعجب نیست. بخش غالب ادبیات دست اول مربوط به کُرنِلیا شیپیونیس آفریکانا با ستایش‌هایی گاه بسیار افراطی – حتا به نسبت احساساتی‌اندیشی‌ها و مبالغه‌گری‌های آشکار و پنهان تاریخ‌نگاران از گذشته تا امروز – عجین شده است. یک نمونه‌ی بارز، همدلی پلوتارک با گفته‌های ستایش‌آمیزی است به نقل از کوچک‌ترین پسر کُرنِلیا، گایوس گراکّوس، در تحسین مادر به خاطر پروراندن فرزندانی برومند و نیز کناره‌گیری از مصاحبت مردان از مدت‌ها پیش (Plutarch, Caius Gracchus, 4.4). همین نقل قول سرسلسله‌ی قرن‌ها ستایش مکتوب از شخصیت کُرنِلیا در مقام الگویی مثال‌زدنی برای همه‌ی ماتروناها شد: بانوی یک خانه‌ی اشرافی در روم باستان، که به‌ حکم سنت و قانون در تملک پاتِرفامیلیاس یا پدر خانواده بود ولی در عمل گرداندن آن بدون سرپرستی همه‌جانبه‌ی ماترونا میسر نمی‌شد. چنین عنوانی برای یک زن فقط وضعیت تأهل یا توانمندی‌های او در خانه‌داری و بچه‌داری را مشخص نمی‌کرد، بلکه مجموعه‌ی کاملی از فضیلت‌ها را به او پیوند می‌داد که به عنوان جوهره‌ی حقیقی زنانگی در پنداشت جمعی رومیان (همانند بسیاری مردمان دیگر) جا افتاده و تثبیت شده بودند: پاکدامنی، سربه‌زیری و متانت، سادگی و ساده‌پسندی، صرفه‌جویی، خاموشی و کم‌گویی، و خانه‌نشینی (Hemelrijk 2004: 13). بر این مبنا، درخشش کُرنِلیا در مقام همسر و مادری آرمانی تا صدها سال پس از مرگ او زبانزد همگان بود (Freisenbruch 2010: 13)، حتا زبانزد نویسندگان نو – مسیحی‌ که به رومی‌-‌ستیزی شهره بودند (Dixon 2007: 61-62). بیشترین بهره‌ی کُرنلیا برای این دسته از نویسندگان سده‌های نخستین مسیحیت، الگویی بود که برای مادر نمونه پیش چشم می‌گذاشت و محور آن گفته‌ای بسیار نقل‌شده منسوب به او: «جواهرات من فرزندانم هستند» (Valerius Maximus, Facta et Dicta Memorabilia, 4.4). تأکید فراوان منابع تاریخی روی سرآمدی کُرنِلیا در عمل به آرمان‌های زنانگی، کم‌اعتنایی نسبی تاریخ‌نگاران به بینش سیاسی، فرهیختگی، و ذوق ادبی او را پررنگ‌تر جلوه می‌دهد. این نکته راه برداشت‌های قهرمان‌پرورانه‌ی فمینیستی از این شخصیت را هموار کرده است.

همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، کامل‌ترین تجلی بیان‌گرانه‌ی رهیافت فمینیستی موج سوم چیزی نیست جز تأکیدی عظیم و همه‌جانبه روی زنانگی و قائل شدن اهمیت ویژه برای نقش زنان در پدیده‌های گوناگون تاریخی و اجتماعی. علاوه بر این، شیوه‌های جدید در تاریخ‌نگاری تا حد زیادی از گرایش‌های پسا – مدرن به توهم‌زدایی از اسطوره‌های تاریخی و واسازی/رمزگان‌گشایی آنها در بستری از واقعیت‌های گواهان‌دار تأثیر پذیرفته‌اند. در مقابل، تاریخ‌محوری صرف به تقویت دیدگاه‌های موج دوم فمینیسم راه می‌برد. سیمایی که پُم‌رُی از کُرنِلیا ترسیم کرده (Pomeroy 1976: 150, 161) زیر نفوذ ویژگی‌هایی از این دست است. کُرنِلیای او، مادر کُرنِلیای دیکسُن، از این رو شخصیتی اسطوره‌یی معرفی شده که خود شواهد تاریخی، نوشته‌های کم‌شمار و پراکنده‌ای که درباره‌ی او در منابع دست اول یافت می‌شوند، چنین سیمایی از او به دست داده‌اند: دختری سربه‌راه و حرف‌شنو؛ همسری مهربان و وفادار که پس از مرگ شوهر اونی‌ویرا (= یک‌مَرده) ماند و تمامی پیشنهادهای ازدواج دوباره را – حتا از جانب بطلمیوس هشتم، فرعون مصر– رد کرد؛ مادری فداکار، که در سراسر حیات سیاسی پسرانش پشتیبان (و راهنمای) آنها بود؛ زنی تحصیل‌کرده، باهوش و خردمند که مهارت‌های ادبی و آشنایی‌اش با فرهنگ یونانی از نخستین سرنمون‌های گرایش‌های فراگیر هلنیستی‌ بود که به نوبه‌ی خود پیکره‌ی اصلی فرهنگ هلنی – رومی را تشکیل دادند. بردباری مثال‌زدنی او بر مصیبت کشته شدن دو پسر جوانش، بنیان‌گزاران و سردمداران نخستین جنبش اصلاح‌طلبی در تاریخ سیاسی جمهوری روم، نیز به عنوان سرمشق توصیه می‌شد. نگین همه‌ی این سرفرازی‌ها، جاودان شدن خاطره‌ی او در قالب یک تندیس بود که هرچند اکنون از میان رفته، اما برای صاحب خود جایگاه یگانه‌ی نخستین زن رومی که مجسمه‌اش ساخته شد را به ثبت تاریخ رسانده است. دیکسن به ما می‌گوید که کُرنِلیا اگر هم به واقع الاهه نبوده و حتا از انجام تکلیف‌های معمول ماترونا به بهترین شکل فراتر نمی‌رفته است، باز چنان حجمی از اسطوره‌سازی تاریخی را به خود اختصاص داده که تصور سیمایی کمتر آرمانی برای او اگر نگوییم غیرممکن، دست کم بسیار دشوار است.

فرایزن‌بروخ، با حرکت نسبی از دیدگاه‌های سراپا تاریخ‌محور پُم‌رُی و دیکسُن به سوی رهیافت‌های تاریخی – باستان‌شناسی، در کاوش به دنبال برجستگی‌های نقش زن در زندگی روزمره، نخست نگاه خود را روی سرمشقی متمرکز می‌کند که کُرنِلیا از طریق تاریخ‌نگاران خود برای مادران آینده به جا گذاشته: مادری که برخلاف رسم رایج بین زنان هم‌طبقه‌اش حاضر نبود دایه‌ای برای شیردهی به خدمت بگیرد و فرزندانش را «از سینه‌ی خود» و «در آغوش خود» شیر می‌داد (Tacitus, Dialogue, 28). فرایزن‌بروخ نشان می‌دهد که اخلاق‌گرایان رومی تا قرن‌ها بعد سرمشق کُرنِلیا را به صورت حربه‌ای بر ضد «خودبزرگ‌بینی زنان» به‌کار می‌بردند و آنان را بابت ترک این مسئولیت‌های کلیدی به این بهانه که مبادا «صدمه و آسیبی به اندام‌شان» وارد آید نکوهش می‌کردند (Freisenbruch 2010: 7). او بدین نتیجه می‌رسد که زنان در نوشته‌های باستانی هیچ‌گاه به خاطر کاری که به سود خود و زنانگی‌ انجام می‌دادند ستایش نمی‌شدند: تنها موارد نام بردن از آنان، آن هم با لحنی احترام‌آمیز، مربوط می‌شود به خدمتی که برای مردان انجام داده‌اند. بنابراین، جایگاه افسانه‌یی کُرنِلیا را می‌توان به‌صورت نمادی از «مرکزیت خانواده در زندگی رومی» (George 2005: 39) رمزگان‌گشایی کرد، که مبنای همه‌ی اشاره‌ها و مثال‌آوری‌های آتی مربوط به او است. سیمایی که فرایزن‌بروخ از کُرنِلیا ترسیم کرده بیش از هرچیز از همین اشاره‌ها تشکیل می‌شود: اندرز سِنِکا به مادرش مبنی بر این‌که در خویشتن‌داری و غلبه بر ماتم درون از کُرنِلیا سرمشق بگیرد (Seneca, Consolatio ad Helviam) (ص.59)؛ جواهر-‌ ناپرستی کُرنِلیا که تجلی عینی پیروی از قوانین اُپیوس (لِکس اُپیا) برای اعمال محدودیت بر دولتمندی زنان و نیز نمایش این دولتمندی توسط آنان است (ص.144)؛ و بر پا شدن مجسمه‌ی او از جانب سنای روم (ص.25). گرایش فرایزن‌بروخ در معرفی و تشریح، اما نه تفسیر، واقعیت‌های تاریخی که به طبع از بسط‌دهی‌های معمول این واقعیت‌ها به سود یکی از دو جنس جلوگیری می‌کند، پاسخی است قاطع به تاریخ‌نگاران فمینیست موج دوم (نک. به زیر). نمود این گرایش را در خودداری از بخشیدن رنگ و رخ جاه‌طلبی سیاسی به دخالت‌های کُرنِلیا در این عرصه می‌بینیم: کُرنِلیا در گروه مادران قدرتمندی مانند لیویا (مادر امپراتور تیبریوس) و آنتونیا مینور (مادر امپراتور کلائودیوس) قرار گرفته که اقتدار خود را به تمامی در خدمت پاسداری از جاه و مقام مردان خانواده به‌کار می‌گرفتند و از این لحاظ نقطه‌ی مقابل همتایانی همچون آگریپینا مینور (مادر امپراتور نرون) محسوب می‌شدند که آشکارا در پی تحکیم موقعیتی سیاسی برای شخص خود بود (ص. 123). در عین حال، چنین بیانی به احتمال قوی قصد ندارد اخلاق کُرنِلیایی را سرمشق زنان رومی برای ابراز وجود در عرصه‌ی سیاست معرفی کند، و از این لحاظ می‌توان دیدگاه فرایزن‌بروخ را نشان‌دهنده‌ی بی‌ثمر بودن تلاش تاریخ‌نویسان باستان و سایر مردان هم‌روزگار آنان - و بنابراین عملن هم‌راستا با اندیشه‌ی بنیانی فمینیسم - ارزیابی کرد که اغلب می‌کوشیدند خودداری کُرنِلیا از عرض اندام در عرصه‌های اجتماعی خارج از چارچوب خانه و خانواده در عین داشتن توانمندی بسیار بالا برای این کنش را به کنش‌پذیری و درون‌گرایی ذاتی زنان و بنابراین به سنگ محک زنانگی تبدیل کنند. در نتیجه، کُرنِلیای فرایزن‌بروخ نه یک الاهه یا اسطوره بلکه فقط زنی برجسته و تحسین‌برانگیز در چارچوب نظام زنانگی تعریف‌شده و مشخص فرهنگ خویش است که هرچند در منابع تاریخی نمونه‌ی برترین نوع زن در نگاه مردسالار معرفی می‌شود اما در حقیقت نقطه‌قوت‌های زنانگی را تجلی می‌بخشد – نکته‌ای که از قضا دشمنانش به‌خوبی دریافته و برای ترور شخصیتی او از آن استفاده می‌کردند.

ناگفته پیداست سرمشقی که دربردارنده‌ی ویژگی‌هایی به شدت جنسیت‌مدار باشد، پاسخگوی آرمان‌خواهی اجتماعی و مطالبه‌های تاریخی جریان‌ اصلی فمینیسم نخواهد بود. اما امتیازی که کُرنِلیا به زندگی‌نامه‌نویسان خود، و تحلیل‌گران این زندگی‌نامه‌ها، هدیه می‌کند آزادی و امکان ارائه‌ی روایتی دلخواه و تأییدگر از این چهره‌ی به هر تقدیر «متفاوت» است. بازنماییِ سارا پُم‌رُی از این متفاوت بودن در نمادپردازی کُرنِلیا به صورت نوعی هِرمافرودیت رومی بیان شده است (Pomeroy 1976: 146): الوهیتی دوجنسی که تجسم عینی مفهوم آندوژنی را پیش چشم می‌گذارد. این نماد هلنیِ دو – ملاکه‌اندیشی در رابطه با تعریف فرهنگ رومی از یک ماترونای تمام‌عیار – حرف‌شنو ولی کاردان، عاطفی ولی خوددار، وابسته ولی خودکفا، خانه‌نشین ولی سرشناس – شخصیت کُرنِلیا را به هیبت الاهه‌ی الاهگان کیش تاریخی پرستش و پیروی «اصول زیربنایی نصّ قانون روم» جلوه می‌دهد، قانونی که به حکم آن «هر زنی باید تحت سرپرستی یک قیّم مذکر باشد» (Pomeroy 1976: 150). هِرمافرودیت پُم‌رُی در عین شباهت کلی، از بنیان با بانوی برجسته‌ی فرایزن‌بروخ متفاوت است: دسترس‌ناپذیری اثیری - افلاطونی او در تقابل آشکار با پراگماتیسم ارسطو - مسلکانه‌ای قرار می‌گیرد که مادر فرهیخته‌ و فداکار برادران گراکّی نمایندگی آن را در روم دوره‌ی جمهوری برعهده دارد.

بااین‌حال نمی‌توان گفت که همسویی با نگرش پُم‌رُی و فمینیسم موج دوم با ورود به قرن بیست و یکم از میان رفت. نمونه‌ای تطبیقی از این همسویی در رابطه با پرونده‌ی کُرنِلیا را در تندروی ظریفِ آن هاورد می‌بینیم، که باور دارد کُرنِلیا از نخستین ماتروناهای «آزاده» در دوره‌ی پرتلاطم اوج جمهوری روم بوده است (Haward 2001: 58). نتیجه‌گیری مزبور این احتمال را پیش می‌کشد که عینک فمینیستی هاورد گروه اول ویژگی‌های برشمرده برای ماترونای تمام‌عیار را به سود گروه دوم محو و کمرنگ کرده تا از کُرنِلیا یک شخصیت فرهنگی – سیاسی سرشناس همتای زنان نامدار امروزین این عرصه‌ها بسازد: چیزی شبیه کهن‌نمون املاین پنکهرست.

برخلاف انتظار، ترسیم اسطوره‌سازانه‌ی دیکسن در کتاب کُرنِلیا: مادر گراکّی‌ها، نخستین پژوهش مستقل و اختصاصی درمورد کُرنِلیا، در نیمه‌راه این دو دیدگاه متقابل و نه در کنار یکی از آنها قرار می‌گیرد. دیکسن در نوشتن از کُرنِلیا نه در مقام تاریخ‌نویس به معنای سنتی یا امروزین کلمه بلکه در جایگاه یک زندگی‌نامه‌نویس، یا به بیان دقیق‌تر یک خُردتاریخ‌نویس قلم می‌زند. او در رویکردی متفاوت با فرایزن‌بروخ، کُرنِلیا را به این دلیل اسطوره می‌داند که همانند یکی از الاهگان باستان در ثبت‌های ادبی مربوط به خود از قید گاه‌شماری‌های دقیق می‌گریزد. واقعیت‌های ثبت‌شده از زندگی کُرنِلیا تقریبن هیچ‌کدام به تاریخی مطمئن اشاره نمی‌کنند و رنگ‌مایه‌ی همیشه محتمل نگاه نابرابرانه‌ی جنسیتی میزان اتکاپذیری همان ثبت‌ها را نیز زیر سؤال می‌برد. در حقیقت، سرگذشتی که از کُرنِلیا در دست داریم تا حد زیادی از درون و بیرون با حکایت‌ها و روایت‌های تاریخی احاطه شده است. بسیاری از این حکایت‌ها را نویسندگانی به رشته‌ی تحریر درآورده‌اند بسیار دیرتر از آن‌که بتوانند در مقام شاهد عینی ارزیابی شوند. علاوه بر این، و شاید تا حدی به همین دلیل، در حال حاضر هیچ تاریخی را نمی‌توان به‌ قطع و یقین به رویدادهای اصلی زندگی او همچون تولد، نامزدی، ازدواج، (به قولی دوازده بار) زایمان، و حتا درگذشتش نسبت داد (Dixon 2007: 1). بخش عمده‌ی دانسته‌های ما درباره‌ی کُرنِلیا را تاریخ‌نویسانی تأمین کرده‌اند که پس از روزگار او - قرن دوم پیش از میلاد - می‌زیسته‌اند. نزدیک‌ترین آنها به زمان کُرنِلیا سیسرون است که در سال 106 پیش از میلاد، به احتمال زیاد در آخرین سال‌های عمر او، به دنیا آمد. بدین‌ترتیب دیکسن تصدیق می‌کند که منابع دست اول در این رابطه را باید با دقتی منتقدانه و بر مبنای روش آنها در بهره‌گیری از «منابع زنده» بررسی کرد (Dixon 2007: 65, n.1).

 نخستین تمهید دیکسن برای تبدیل این قهرمان افسانه‌یی به انسان خاکی، و نیز در راستای یافتن راه‌حلی برای مسئله‌ی «به‌هنجارنمایی تفکیک جنسیتی» (Krolokke & Scott Sorensen 2006: 19) که در قاموس پژوهشگری پذیرفتنی باشد، این است که داستان گاه‌شمار – گریز خود را با سلسله‌ای قابل درگیری از تاریخ‌های مشخص تطبیق می‌دهد. او در قدم اول، زندگی کُرنِلیا را به سه دوره‌ی قابل تشخیص تقسیم می‌کند: نوشکفتگی و بلوغ او به‌عنوان یک ماترونای جوان، حدود 175 تا 154 پ.م.؛ نقش‌آفرینی اجتماعی – سیاسی او در مقام سرپرست خانواده به دنبال درگذشت همسر در حدود 154 تا قتل کوچک‌ترین پسرش، گایوس، در 121 پ.م.؛ گوشه‌گیری او در شهر کوچک میزه‌نوم از 132 یا 121 تا پایان عمرش در 102 (یا شاید 100) پ.م. (Dixon 2007:4). این ترتیب تاریخی، سپس، شالوده‌ی ارزیابی دیکسن از حکایت‌های موجود در منابع نوشتاری قرار می‌گیرد و او آنها را بر اساس میزان باورپذیری حاصل از مقایسه با سایر واقعیت‌های تاریخی بسترساز و مطمئن‌تر محک می‌زند. نشاندن این اسطوره در بستری از واقعیت‌های تاریخی مقصودی دوگانه را برآورده می‌سازد. از یک سو، فرازهای دسترس‌پذیر از تاریخ دریچه‌های گوناگونی به سوی کاوش در سرگذشت «واقعی» کُرنِلیا می‌گشایند؛ از سوی دیگر، محتوای سیاسی این فرازها به‌واقع می‌تواند چهره‌ی این مینروای خانه‌نشین اما بلندپرواز را به یک سیاستمدار خارج از گود اما پرنفوذ تبدیل کند.

زندگی زناشویی کُرنِلیا با قول و قرار نامزدی‌ای آغاز ‌شد که به طور استثنا با کمبود ثبت در منابع دست اول مواجه نیست و حکایت آن دست کم توسط سه تاریخ‌نویس بازگو شده است: لی‌وی (Livy 38.57.3-8)؛ آئولوس گِلیوس (Aulus Gellius NA 12.8.1-4)؛ و والِریوس ماکسیموس (Valerius Maximus 4.2.3). این رویداد آشکارا به رده‌ی گسترده و پرتنوع ازدواج‌های مصلحتی تعلق دارد: نوعی مبادله‌ی انسان (مؤنث) به عنوان مُهر تأیید یا تحکیم اتحادی بین دو خانواده. موارد بی‌شماری از این نوع مبادله را در بسیاری از فرهنگ‌ها، در مسیر هردو محور زمان و مکان، می‌توان یافت (Lévi-Strauss 1969:480). دوره‌های تاریخی گوناگون، از زمان‌های اسطوره‌یی بدین سو، نمودهای فراوانی از «زن به مثابه هم ابزار و هم کارگزار» (Lyons 2012:1) در خود دارند، چنان که از یک منظر می‌توان این فراوانی را هنجارساز دانست و بر این مبنا ازدواج مصلحتی را برای بسیاری از فرهنگ‌ها امری عادی/به‌هنجار به حساب آورد. از دید یک پژوهشگر فمینیست، اما، چنین پدیده‌ای بازتاب‌دهنده‌ی تناوب نوع‌نمون گرایش جمعیِ رومیان بین سبعیت بدوی و احساساتی‌گری است (Dixon 2007:3). با این وجود، رنگ‌مایه‌ی متن‌های تاریخی، اگر به عمد دنبال شاهد مثال‌ کشمکش‌های جنسیتی در آنها نگردیم، بیش از هرچیز سویه‌ای انسان‌شناسانه دارد. ماجرای نامزدی کُرنِلیا نمونه‌ی خوبی از این دست است. پوبلیوس شیپیونیس آفریکانوس یا همان شیپیون آفریقایی، سردار بزرگ رومی که به‌ویژه پس از شکست دادن هانیبال به جایگاه اجتماعی کم‌نظیری دست یافته بود، در جریان ضیافتی در محله‌ی سیاسی – حکومتی رُم یعنی تپه‌ی کاپیتولینه تصمیم می‌گیرد با دشمن قدیمی خود، سیاستمدار رومی تیبریوس سمپرونیوس گراکّوس، آشتی کند، و به عنوان تضمین پایداری این آشتیِ پایان‌دهنده به سال‌ها خصومت و کینه‌توزی دختر کوچک‌تر خود، کُرنِلیا مینور، را برای همسری به او پیشنهاد می‌کند. با توجه به آن‌چه در بالا گفته شد، انتظار می‌رود نویسندگان فمینیست پیکان اعتراض خود را به سوی چنین دادوستدی نشانه بروند (نمونه‌اش کانتارِلا [Cantarella 1993:117] که این مدل نامزدی را تعیین «اربابی تازه برای یک زن» می‌نامد). ولی طرفه آن‌که در قضیه‌ی کُرنِلیا حساسیت خاصی نسبت به مسئله‌ی تعیین تکلیف برای سرنوشت یک زن بدون حضور و دخالت او یا کنش‌پذیری و فقدان اختیار ابراز نمی‌شود، چنان‌که حتا پُم‌رُی اطاعت از قرار معلوم بی‌چون و چرای کُرنِلیا را واکنشی «نه غیرمعمول» برای دختران جوان همتای او می‌خواند (Pomeroy 1976:157). در عوض، نخستین حضور کُرنِلیا در منابع باستانی دست‌مایه‌ای برای رمزگان‌گشایی شخصیت‌های دیگری در این روایت فراهم کرده است.

دقیق‌ترین گزارش از رویداد مورد بحث را لی‌وی ارائه داده و در ادامه تعریف می‌کند که امیلیا، مادر کُرنِلیا، با شنیدن خبر این نامزدی – به قول لی‌وی «طبعن» - اعتراض کرد که درمورد انتخاب همسر آینده‌ی دخترش باید با او مشورت می‌شد. حقی که این تاریخ‌نویس رومی برای یک زن قائل شده چشم‌گیر است، اما نکته‌ی همین‌قدر مهم تردیدی است که لی‌وی نسبت به صحت و سقم این داستان ابراز می‌کند، دلیلش هم این که احتمال می‌دهد قول و قرار ازدواج کُرنِلیا بعد از درگذشت پدرش گذاشته شده باشد. تأمل پژوهشگرانه‌ی او در جهت‌گیری تحلیل دیکسن به سمت باریک‌بینی و نکته‌سنجی بهتر بازتاب می‌یابد تا در قاطعیت بی‌پایه‌ی ارجاع‌های فرایزن‌بروخ و پُم‌رُی به روایت ازدواج اجباری. تفسیر دیکسن، به درستی، بر شالوده‌ی تردیدهای لی‌وی بنا شده و تأمل او را به ظرافت به سمت نتیجه‌گیری‌های فمینیستی ملایم سوق می‌دهد: این‌که به‌هرحال ازدواج کُرنِلیا با گراکّوس به احتمال قوی یک ازدواج مصلحتی از نوع بسیار معمول بین اشراف رُمی بوده، و باز به احتمال قوی از جانب امیلیا، به‌طور مستقل یا مشورتی، ترتیب یافته است (Dixon 2007: 7). این نخستین مورد از موارد فراوان پژوهش دیکسن است که در آن رگه‌ی پررنگ تفکر فمینیستی موج سوم در تمرکز ویژه بر زنان مولد جنبش‌های سیاسی - اجتماعی (و نیز زنان پاسدار و تبلیغ‌گر این جنبش‌ها مانند سِمپرونیا، دختر کُرنِلیا) به آسانی به چشم می‌آید.

نگرش سیاسی – اجتماعی بالا در بستر فمینیسم موج دوم رنگ و روی روانکاوی جامعه‌شناختی به خود می‌گیرد و نشان می‌دهد که سرگذشت کُرنِلیا چگونه از سطح شخصی به سطح سیاسی نضج گرفته است. امیلیای پُم‌رُی زنی جلوه‌فروش توصیف شده که از هر فرصتی برای به رخ کشیدن دولتمندی خود استفاده می‌کند (Pomeroy 1976:163). مرجع این توصیف گزارش پُلیبیوس از شیوه‌ی تشریفاتی و پرتجمل امیلیا هنگام شرکت جستن در مراسم و مناسبت‌های اجتماعی گوناگون است (Polybius 32.12). طلا و نقره‌ی فراوان، ارابه‌ای شکوهمند، جواهرات درخشان، و لشگری از خدمتکاران و ملازمان همه و همه به عنوان دلالت‌کنندگان بی‌چون و چرای ولخرجی و خودنمایی امیلیا رمزگان‌گشایی شده‌اند، بی‌آن‌که به توضیح همین امر در متن اصلی توجه شده باشد: چنین تمهیدهایی از لازمه‌های حضور یک زن اشرافی در عرصه‌های اجتماعی روم، همچون بسیاری جامعه‌های دیگر، به شمار می‌رفته است. گواه این مطلب زن‌ برادر امیلیا، پاپیریا ماسونیس، است، که تا پیش از دریافت غیرمنتظره‌ی سهم بزرگوارانه‌ای از میراث امیلیا، ناتوان از تأمین لازمه‌هایی از این دست، چاره‌ای جز خانه‌نشینی نداشت (Polybius 31.28).

امیلیا که به هر روی زنی صاحب جاه و جلال تصویر شده، از معدود زنان جامعه‌ی خویش است که ملک بزرگی به نام خود دارد: ویلایی شکوهمند در میزه‌نوم، شهرکی ساحلی در کامپانیا بر کرانه‌ی خلیج ناپل، که پس از درگذشت او به دختر متین و فروتنش، کُرنِلیا، رسید. از قرار معلوم، کُرنِلیا به اصطلاح سینه مانوس (= بدون دست) ازدواج کرده بود، یعنی بدون انتقال حق سرپرستی‌اش از پدر به شوهر، و به همین خاطر همچنان از میراث خانواده‌ی پدری سهم می‌برد. اقامت این مالک جدید در ویلای میزه‌نوم چه از نظر پیوستگی و طول مدت و چه از نظر کیفیت و سبک زندگی از قرار معلوم تفاوتی چشم‌گیر با مالک پیشین داشته، تفاوتی که مورد پسند فمینیسم موج دوم واقع شده است. کُرنِلیا پس از درگذشت شوهر اغلب و به دنبال کشته شدن پسرش (احتمالن تیبریوس) به طور دائم در این ویلا و دور از رُم به‌سر می‌برد و در کنار سرپرستی بر امور خانه و خانواده، بخش عمده‌ای از وقت خود را صرف دانش‌اندوزی و پرورش ذوق ادبی و گفتگوهای روشنفکرانه می‌کرد. پُم‌رُی در تأکید بر این تفاوت می‌گوید که «ذوق ادبی» و «هلنی‌دوستی» معروف کُرنِلیا، که نقطه‌ی مقابل شوق امیلیا به «نمایش ثروت» محسوب می‌شد، از پدر به او رسیده بود (Pomeroy 1976: 170-171). رد پای فمینیسم مردانه‌اندیش در این تفسیر آشکار است. روشنفکری کُرنِلیا، دانشوری فلسفی و ژرف‌اندیشی سیاسی او بر هیچ‌کدام از زندگی‌نامه‌نویسان قدیم و جدیدش پوشیده نیست. اهمیت فراوانی که برای خانه و خانواده قائل می‌شد و آن را در وظیفه‌شناسی مثال‌زدنی خود بازتاب می‌داد نیز در تمام طول تاریخ با شخصیت او پیوند خورده است. از همین رو، اگر این دو جنبه را ملاک واقعیت در نظر بگیریم، از طرز برخورد هر پژوهشگر با آنها و میزان تأکیدگذاری بر یکی از این دو می‌توانیم به تحلیلی از گرایش‌های فکری پژوهشگر مورد نظر دست پیدا کنیم.

 تا این‌جای کار، تمرکز عمده‌ی بحث حاضر بر منابع تاریخی و عملکرد نویسندگان گوناگون امروز در مواجهه با این منابع و استفاده از آنها بوده است. اما همچنان‌که پیشتر گفته شد، واکاوی واقعیت‌های تاریخی تنها از روی پاره‌های متنیِ به‌جامانده امکان‌پذیر نیست. درحالی‌که تطبیق و تکمیل این دسته از شواهد با یافته‌های باستان‌شناسی می‌تواند نمای روشن‌تر و کامل‌تری از آن‌چه در گذشته‌های دور رخ داده به دست دهد. بنابراین در ادامه نگاهی خواهیم داشت به شواهد باستان‌شناختی مربوط به زندگی و روزگار کُرنِلیا، تا بدین شیوه با اضافه کردن رویکردهای تطبیقی و بسترشناختی به واسازی (ساختارشکنی) سرگذشت او، از باستان‌شناسی پسا – روندی در راستای بررسی و تحلیل دستاورد زندگی‌نامه‌نویسانش کمک بگیریم.

(ادامه دارد)

 

منابع

 

Aulus Gellius, Attic Nights, 12.8.1-4.

Cantarella, E. 1993. Pandora's Daughters: The Role and Status of Women in Greek and Rome Antiquity, Fant, M. B. (tr.), London: The Johns Hopkins University Press.

Cicero, De Officiis, 1.151.

De Beauvoir, S. 1949 (2009). The Second Sex, Borde, C. and Malovany-Chevallier, S. (trs.), London: Random House.

Dixon, S. 2007. Cornelia: Mother of the Gracchi, Oxford: Routledge.

Douma, J. 2012. Cornelia, Mother of the Gracchi. The Global Dispatches, http://www.theglobaldispatches.com/articles/cornelia-mother-of-the-gracchi, accessed 14/01/2013.

Freedman, E. 2002. No Turning Back: The History of Feminism and the Future of Women, New York: Ballantine Books.

Freisenbruch, A. 2010. Caesar's Wives: Sex, Power, and Politics in the Roman Empire, New York: Free Press.

Haward, A. 2001. Penelope to Poppaea, London: Bristol Classical Press.

Hemelrijk, E. A. 2004. Matrona Docta: Educated Women in the Roman Élite from Cornelia to Julia Domna, London: Routledge.

Karolokke, C. and Scott Sorensen, A. 2006. Gender Communication Theories and Analyses: From Silence to Performance, Thousand Oaks, CA: Sage Publications, Inc.

Lévi-Strauss, C. 1969. The principles of kinship. In Lévi-Strauss, C. The Elementary Structures of Kinship, Boston: Beacon Press, 478-97.

Lyons, D. 2012. Dangerous Gifts: Gender and Exchange in Ancient Greece, Austin: University of Texas Press.

Perring, D. 2005. Domestic architecture and social discourse in Roman towns. In MacMahon, A. and Price, J. (eds.) Roman Working Lives and Urban Living, Oxford: Oxbow, 18-28.

Pliny the Younger, Letters II.17.

Plutarch, Caius Gracchus, 4.4.

Polybius, Histories, 32.12.

Pomeroy, S. 1976. Goddesses, Whores, Wives and Slaves: Women in Classical Antiquity, New York: Schocken Books.

.Titus Livius (Livy), Ab Urbe Condita, 38.57.3-8.

Valerius Maximus, Facta et Dicta Memorabilia, 4.2.3.

 

بخش اول
http://www.anthropology.ir/node/24305

 

 

پرونده ی «زنانگی» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/9983

پرونده ی «فمینیسم» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/6623

 

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

شاخه اصلی

باستان‌شناسی

نگاه زن به زن: نقدی بر زندگی‌نامه‌های مستند کُرنِلیا آفریکانا به قلم پژوهشگران فمینیست (بخش نخست)

کُرنلیا آفریکانا پیشنهاد ازدواج فرعون مصر را رد می کند - لوران دو لا ایر - 1646

معرفی

در ایران دهه‌های سی تا پنجاه خورشیدی، همگام با اوج‌گیری فمینیسم موج دوم در دهه‌های پنجاه تا هفتاد میلادی، اندیشه‌های فمینیستی بین زنان هرچه بیشتر قوت می‌گرفت و نشانه‌های آن در زندگی روزانه پیوسته آشکارتر می‌شد. زنان شهری، به‌ویژه از قشر تحصیل‌کرده و/یا مرفه، که جنس دوم سیمون دو بووار برای آنها حکم نوعی کتاب مقدس‌ را پیدا کرده بود، انجام کارهای خانه را «کنیزی» می‌دانستند و، به تبع آن، هرگونه مهارت زنانه را حقیر می‌شمردند. به همین خاطر، در سطح کارکردی، خود تا حد ممکن از زیر آن شانه خالی می‌کردند و دختران‌شان را نیز از این عرصه دور نگه می‌داشتند. از آن‌جا که رفاه عمومی در شهرهای بزرگ امکان نگهداری خدمتکار خانگی را حتا برای خانواده‌های طبقه‌ی متوسط نیز فراهم می‌کرد، این تصور کم و بیش رو به نهادینه شدن می‌رفت که یک «خانم محترم» معمولن دست به سیاه و سفید نمی‌زند. یکی از بازکنش‌های فراگیر خوار شمردن خانه‌داری تشویق زنان و دختران به تحصیل در مقطع‌های دانشگاهی و ورود به عرصه‌ی کارمندی و فعالیت‌های حرفه‌یی بود. اما همین رویکرد، از سویی دیگر، فمینیست‌هایی می‌پرورد که به طبع، هرچند شاید نادانسته و ناخواسته، زنانگی را تحقیر می‌کردند و خواهان برابری با مردان در عرصه‌های «مردانه» بودند.
ستایش ارزش‌های مردانه مانند قدرت جسمانی، سلطه‌جویی، و بی‌پروایی (که تعریف مردم‌پسند مفهوم «آزادی» تا حد زیادی از آن مایه می‌گیرد) کم و بیش برابر شد با ارزش‌زدایی از عناصری که، دست کم در بخش عمده‌ای از تاریخ فرهنگی بشر، نوع‌نمونِ جلوه‌های زنانگی محسوب می‌شوند: ظرافت در رفتارها، نگاه‌ها، و پسندها؛ ازخودگذشتگی به انگیزه‌های عاطفی؛ آرامی و گوشه‌نشینی؛ و علاقه و رسیدگی به امور «پیش‌پاافتاده»ی خانه و خانواده در تقابل با اموری «مهم» مانند سیاست، اقتصاد، و جنگ. این ارزش‌زدایی، که سنگ‌بنای عمده‌ی فمینیسم موج دوم و در نهایت به نوعی شاخص معرف این جنبش شد، شاید در پرتو اثرگذاری‌ بر جایگاه اجتماعی زن چندان ناموجه به‌نظر نرسد. اما از بسیاری جنبه‌ها، از جمله از دید باستان‌شناسی انسان‌شناختی و تاریخ‌نگاری مستند، مسئله‌ساز و پرسش‌برانگیز است.
تردیدی نیست که میزان اعتبار یک پژوهش تاریخی بستگی زیادی به بررسی تحلیلی شواهد نوشتاری دست اول دارد. برای نمونه، دانسته‌های ما از تاریخ ایران هخامنشی تا حد زیادی وامدار نوشته‌های هرودُت است که باوجود ادعای بی‌طرفی از همان آغاز سخن (تواریخ، 1.1)، از سوی تحلیل‌گران گوناگون گاه به «ایران‌دوستی» و گاه به «ایران‌ستیزی» متهم شده است. به همین سیاق، رهیافت‌های فمینیستی – که مبحث‌های جنسیت، ملی‌گرایی، و نژادپرستی اغلب در آنها به هم گره خورده‌اند - می‌توانند او را هم «زن‌دوست» بشمرند و هم «زن‌ستیز»: «زن‌دوست» به گواه روایت ستایش‌آمیز او از خردمندی و دلاوری آرتمیزیا، از فرماندهان ناوگان خشایارشا در نبرد سالامیس؛ «زن‌ستیز» به این اعتراض که چرا پس از ایفای نقش تنها ایرانی پیروزمند در آن نبرد، با چنان لحنی از سپردن فرزندان شاه به او و روانه کردنش به خانه صحبت می‌شود که گویی هیچ‌کدام از دستاوردهایش در نهایت نمی‌توانستند نقشی در تغییر جایگاه اجتماعی او به عنوان یک زن داشته باشند (تواریخ، 8.103). بدین‌ترتیب، نوشته‌های هرودُت حتا اگر تنها مشتی واقعیت تاریخی به روایت یک شخص سوم قلمداد شوند و از این رو نه تصویری بی‌خدشه از تاریخ به دست دهند نه حتا پنداشت‌ها و باورهای خود هرودُت را به‌طور قطعی مشخص کنند، آینه‌ای پیش روی محقق می‌گذارند که بازتاب سیمای او در آن برای مخاطب از هرچیز دیگری ملموس‌تر و کشف‌شدنی‌تر است. چون محقق اغلب در تحلیل خود می‌کوشد گفته‌های هرودُت را تفسیر و ناگفته‌ها یا دیگرگفته‌های او را از ظن خود بازسازی کند. گونه‌گونی و گاه تضاد بین همین تفسیرها و ناگفته‌ها یا دیگرگفته‌های بازسازی‌شده است که سرانجام برای نزدیک شدن به حقیقت چاره‌ای جز مراجعه به شواهد باستان‌شناختی و مقایسه با یافته‌های مادی باقی نمی‌گذارد.
از آن‌جا که تاریخ‌نگاران قدیم بسیار بیش از همتایان امروزی خود به امور «مهم» از قبیل جنگ و حکومت توجه نشان می‌دادند و کمتر به امور «پیش‌پاافتاده» و شخصیت‌های وابسته به آنها مثل زنان، کودکان، بردگان، و مردم عادی کوچه و بازار می‌پرداختند، اهمیت باستان‌شناسی و فرهنگ مادی در پرتو افکندن بر گوشه‌های تاریک‌مانده‌ی تاریخ  آشکار است. اما بخش بزرگی از فرهنگ مادی در حقیقت چیزی نیست جز اشیا و وسیله‌های مربوط به همان کارها و مهارت‌های ارج‌ نگذاشته‌ای مانند آشپزی، تمیزکاری و زیباسازی خانه، تهیه‌ی پارچه و لباس، آرایش و پیرایش، و کودک‌یاری. از آن‌جا که یافته‌های مربوط به این امور، مثل انواع ظرف‌ها، گلدان‌ها، زیورها، و البته اشیای آیینی، حجم عظیمی از دانسته‌های امروز درباره‌ی فرهنگ‌های کهن را در خود جا داده‌اند، و از آن‌جا که شمار چشم‌گیری از بخش‌های بدین‌ترتیب مستندشده‌ی چنین فرهنگ‌هایی همان‌ها هستند که اغلب از چشم تاریخ‌نویسان دور مانده‌اند، می‌توان گفت باستان‌شناسی، برخلاف تاریخِ تقریبن سراسر مردمحور، سیمایی کم و بیش زنانه دارد. با این همه، در نوشتار پژوهشگران فمینیستی که در گوشه‌های کمرنگ‌مانده‌ی تاریخ به جستجوی شخصیت‌های زن می‌روند و برای پر کردن جاهای خالی فراوان در سرگذشت این زنان از شواهد باستان‌شناختی کمک می‌گیرند، باز به همان نوع ارزش‌زدایی در قالب تفسیر مردمحورانه‌ی یافته‌های اساسن زنانه برمی‌خوریم، طوری که گاه می‌توان رهیافت‌های فمینیستی در باستان‌شناسی را باوجود گریز از «زن‌ستیزی»، و گاه در راستای تأکید بر این گریز، افتاده به دام «زنانگی‌ستیزی» ارزیابی کرد. بازیابی ارزش اشیای بازگوکننده‌ی سبک زندگی و ویژگی‌های انسان‌شناختی فرهنگ‌های باستانی و ظرافت‌های تشخیص کاربری دقیق آنها از مهارت‌های خاص یک نگاه زنانه است، اما همین نگاه زنانه در برخی موارد برای ارزیابیِ، مثلن، یک عطردان ممکن است از معیارهای زنانگی‌ستیز استفاده کند: عطردان را به‌عنوان یک وسیله‌ی آرایشی – تجملی فاقد کارکرد در سطح‌های اجتماعی گسترده‌تر بداند و از اهمیت آیینی احتمالی آن غافل بماند. بدین‌ترتیب می‌توان گفت پژوهشگر فمینیست از سویی – اگر زن باشد – با نگاه زنانه‌ی خود بر ژرفا و پرباری تفسیرهای ساختارشکنانه می‌افزاید و از سوی دیگر ممکن است بیش از همکاران غیرفمینیستش در این عرصه به دام سردرگمی و زیاده‌روی در ارزش‌گذاری مثبت یا منفی مقوله‌های جنسیت‌مدار گرفتار آید: نکته‌ای که مطالعه‌ی ادبیات تاریخی- باستان‌شناختی پژوهشگران فمینیست را با قید احتیاط همراه می‌کند.
پهلو‌نشینیِ دو رهیافت ناهم‌خوان «زن‌ستیزی» و «زنانگی‌ستیزی»، از رنگ‌مایه‌های نهادینه‌ای است که هنگام بازخوانی سرگذشت زنان برجسته‌ی روم باستان جلوه‌ی خاصی پیدا می‌کند؛ هرچند این نکته با توجه به نقش آن در برجسته شدن تضاد همیشگی در تعیین الگوی آرمانی برای زنان از جانب مردان در آن فرهنگ به‌خصوص شاید چندان جای تعجب نداشته باشد: معیار پسندیدگی یک بانوی آزاد – در تقابل با بردگان و خدمتکاران – غیرفقیر، و شهروند روم، که ماترونا (= مدیره، کدبانو) خوانده می‌شد، از یک سو رسیدن به کمال در همسری و مادری را تجویز می‌کرد که به تلویح مفهوم خانه‌نشینی و عدم دخالت در امور اجتماعی – سیاسی «مردانه» را دربر داشت، و از سوی دیگر به ستایش و بزرگداشت زنانی دست می‌زد که پا را از حوزه‌ی تکلیف‌های زنانه فراتر می‌گذاشتند و در تحول‌های تاریخ‌ساز نقش محوری ایفا می‌کردند.
این ناهم‌خوانی، همان‌گونه که خواهیم دید، نه تنها به‌شکلی بارز در معرفی تاریخ‌نگاران فمینیست از ماتروناهای برجسته‌ی روم باستان خودنمایی می‌کند، بلکه در بسیاری موارد با نحوه‌ی حضور خود نشان می‌دهد هرچند ریشه در واقعیت‌های تاریخی دارد اما صاحب رهیافت و تفسیرگر آن واقعیت‌ها اگر نگوییم با آن موافق است دست کم نشانی از به چالش کشیدن آن نیز بروز نمی‌دهد. نمونه‌ی مورد بررسی در این مقاله، پژوهش‌هایی است که درمورد کُرنِلیا آفریکانا، معروف به «مادر گراکّی‌ها»، انجام شده است. ناگفته پیداست که پژوهشگران برای بازیابی چهره‌ی کم‌پیدای این زن برجسته نه تنها نوشته‌های مربوط به خود او بلکه سرگذشت آن دسته از افراد خانواده‌اش را نیز، که نام‌شان به هر دلیل در تاریخ ثبت شده، مورد کاوش قرار داده‌اند، از جمله سرگذشت دو پسر نامدارش، تیبریوس و گایوس، پدرش، کُرنلیوس شیپیوس آفریکانوس یا شیپیون آفریقایی، مادرش امیلیا و برادرزاده‌ی او شیپیو امیلیانوس، و شوهرش تیبریوس گراکّی. به همین سیاق، نقد حاضر نیز برای برجسته نشان دادن اثرگذاری اندیشه‌های فمینیستی در تحلیل و تفسیر شواهد مربوط به کُرنِلیا در کنار کوشش‌های نویسندگان زن به سراغ نگاه مردان پژوهشگر نیز رفته است.
پیش از آغاز بررسی، اما، مرور کوتاهی بر سرگذشت فمینیسم و یادآوری رهیافت‌های گوناگون – و گاه متضاد – آن نسبت به مسئله‌ی جنسیت و ارزش‌های زنانه و مردانه ضروری به‌نظر می‌رسد. مهم‌ترین دلیل، مشخص شدن نوع نگرش هریک از پژوهشگران مورد بحث به سرگذشت و شخصیت کُرنِلیا است.

مردانه‌اندیشی در فمینیسم

این حاشیه‌نشینی زنان نیست که موجب بی‌توجهی تاریخ به آنها شده: این بی‌توجهی تاریخ است که زنان را محکوم به حاشیه‌نشینی کرده است (Simone de Beauvoir 2009: 151).
ولی تنها غایتی که همواره در این دنیا برای زن و برابرنهادهای او، زن – کودک، خواهر معنوی، زن – سکس، و حیوان مؤنث، رقم خورده چیزی نیست جز مرد (Simone de Beauvoir 2009: 264).

همان‌گونه که باستان‌شناسی تدفین بیشتر درباره‌ی زندگان است تا مردگان، فمینیسم هم به‌نظر می‌رسد دست کم از برخی جنبه‌ها قلم را بیشتر به تحسین مردان (یا مردانگی) می‌چرخاند تا زنان. سراسر – مردانه بودن تاریخ بشر، که صداهای زنانه‌ در آن به‌شیوه‌ای نظام‌مند خاموش نگه داشته شده و حتا برجسته‌ترین شخصیت‌های زن نیز به‌طرزی نمایان چیزی جز نقش‌ فرعی یا سیاهی‌لشگر در کنار تک‌ستاره‌های مرد به خود ندیده‌اند(Freisenbruch 2010: xx) ، ما را بر آن می‌دارد که با دقتی وسواس‌گونه به جستجوی تکه‌های گمشده، یا به گمانی پنهان‌شده‌ی این تصویر برویم. وقتی این دیدگاه نقطه‌ی آغاز باشد، به حکم قاعده پژوهشگری فمینیستی نباید هدفی جز روشن کردن این گوشه‌های تاریک و بازپس‌خواهی سهم واقعی زنان تاریخ در بنا کردن تمدن‌های بشری بشناسد. در حقیقت، نقطه‌ی عزیمت بسیاری از پژوهش‌های تاریخی – باستان‌شناختی فمینیستی نیز همین است، از جمله پژوهش‌هایی در سرگذشت زنان برجسته‌ی تاریخ باستان که، همان گونه که نمونه‌ای از آن را خواهیم دید، از نقش تحول‌ساز بسیاری از آنان پرده برداشته و عرصه‌ی تمام‌مردانه/نخبه‌گرا/تک‌نژادی‌نگر تاریخ را به جهانی نزدیک‌تر به واقعیت روزمره تبدیل کرده است. با این حال رهیافت فمینیستی، دست کم در سطح نظری آن، در روند کاوش خود احتمالن چاره‌ای جز پذیرفتن ساختار یا نظام مردمحور به عنوان اصل اول و بنیان همه‌چیز ندارد، زمینه و بستری کلی که پژوهشگران فمینیست اغلب وضعیت‌ها و موقعیت‌های گوناگون حاکم بر سرنوشت زنان را بر مبنای آن محک می‌زنند (Strathem 1988: 25). در چنین ساختاری، «بی‌توجهی تاریخ» به زنان طبعن با «به حاشیه‌ راندن» مفاهیمی جنسیت‌مدار مانند خانه و خانواده، و در نتیجه یافته‌های مادی و نوشتاری در این باره، از سوی جریان اصلی پژوهشگری هم‌ارز خواهد شد (مقایسه کنید با Pomeroy 1976: xi-xii). بدین‌ترتیب یک رهیافت فمینیستی، در تقلا برای پذیرفتنی قلمداد شدن در عرصه‌ی پژوهشگری، ممکن است در نهایت بخش قابل توجهی از داده‌های مادی و نوشتاری درباره‌ی زندگی روزمره‌ی زنان را با برچسب «کم‌اهمیت» کنار بگذارد.
شاید به دلیل همین کم‌اهمیت تلقی شدن بود که بسیاری از جنبش‌های زنان، به‌ویژه در آغاز، تمایل چندانی به پذیرفتن عنوان «فمینیسم» نداشتند، با این باور که برداشت‌های خاص اجتماعی (در موج اول) و سیاسی (در موج دوم) از این واژه فقط بخش‌هایی از خواسته‌های برابری‌طلبانه و حقوق بشری آنان را دربر دارد (Freedman 2002). حق‌رأی‌خواهان موج اول فمینیسم، در موضعی تعادلی، جدایی نقش‌های زن و مرد را به‌عنوان هنجار می‌پذیرفتند و قبول داشتند که امور مردانه/عمومی به نسبت امور زنانه/خانگی به لحاظ اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی از سطح بسیار بالاتری از اهمیت برخوردار اند. این نگرش به طبع همراستا با طرز فکر همگانی اواخر قرن نوزدهم و حتا پس از آن بود و موضع‌گیری خلاف چنین هنجار فراگیری می‌توانست، و شاید هنوز هم می‌تواند، اعتبار یک جنبش را از بنیان زیر سؤال ببرد. با توجه به این واقعیت، بیشتر جریان‌های فمینیست کارهای خانه را به‌ این دلیل که ارزش و اعتباری به‌ همراه نمی‌آورند، نادیده‌گرفتنی و حقیر شمرده‌اند (Bock & Duden 2009: 154). جا گرفتن کارهای خانه در رده‌ی تکلیف‌هایی داوطلبانه و بی‌دستمزد برای کارفرمایان مرد، که بدین‌ترتیب می‌توانند این نوع کار را از ردیف برابری‌های اجتماعی – اقتصادی خط بزنند (Gerhard 2001: 28)، فمینیست‌ها را بر آن می‌دارد تا چنین فعالیت‌های نه تنها خالی از امتیاز بلکه اغلب دربردارنده‌ی آسیب‌های شخصیتی، جسمی، و روان‌شناختی را مردود بدانند و خود را از آنها برکنار نگه دارند.
مردودشماری کارهایی که تکلیف طبیعی زن معرفی شده، از آشپزی و تمیزکاری گرفته تا تهیه‌ی لباس و مراقبت از کودکان، بنیان اصلی موج دوم فمینیسم در مبارزه برای به‌دست آوردن جایگاهی احترام‌برانگیز در دنیای بیرون از خانه شد. «تفاوتی» که فمینیست‌های موج دوم از آن سخن می‌گفتند (Krolokke & Scott Sorensen 2006: 12) در حقیقت چیزی نبود جز تقابل هنجاری که پدرسالاری سنتی برای زنانگی تعیین می‌کرد با الاهه‌ی برتری‌یافته و قدرقدرتی که به‌عنوان الگوی آرمانی زن در همان نظام پرستیده می‌شد. پس تعجبی ندارد که پژوهشگران فمینیست این موج نه تنها خود برای شواهد مربوط به زندگی خانگی زن در منابع تاریخی دست اول ارجی درخور قائل نشوند، بلکه شخصیت تاریخی مورد بحث را نیز تا حد امکان به‌طرزی استثنایی کم‌علاقه به این امور و بر این مبنا زنی «متفاوت» جلوه دهند، در بسیاری از تاریخ‌نوشته‌های زندگی روزمره‌ی زنان به دنبال گواه مستند حقارت زنانگی بگردند، و تمام هم و غم خود را صرف ترسیم تصویر زنان در نقش‌های «غرورآفرین» مردانه کنند.
رهیافت فمینیستی در عرصه‌ی پژوهش‌های تاریخی بی‌تردید دستاوردهای بزرگی به همراه داشت، از جمله غبارزدایی از چهره‌های پنهان‌مانده‌ی زنان تاریخ‌ساز – و در نتیجه، آشکارسازی بخش‌های بزرگ‌تری از تاریخ - در عرصه‌های گوناگونی چون سیاست، علوم طبیعی، هنرهای تجسمی، ادبیات، و موسیقی، و فراتر از آن، کمک به انسان‌شناسی در تقویت جنبه‌های کمتر شناخته‌شده‌ی تاریخ فرهنگ‌ها به ویژه تمرکززدایی از رویدادهای نظامی، سیاسی، و مذهبی به عنوان عناصر اصلی، و گاه تنها عناصر دست‌اندرکار، در فرآیند رخدادهای تاریخ‌ساز. به عنوان نمونه‌ای از دستاوردهای نامبرده می‌توان به انتشار نخستین پژوهش جامع تاریخی – باستان‌شناختی درمورد زندگی زنان یونان و روم باستان به قلم سارا پُم‌رُی (Pomeroy 1976) اشاره کرد که با تمام نقدهایی که بر آن وارد است همچنان کتابی مرجع در این زمینه به شمار می‌رود. با این همه، فمینیست‌های موج دوم، دست کم بخش مهمی از آنها، در میانه‌ی دهه‌ی هشتاد به دامی که به واسطه‌ی افراط در بها دادن خودآگاه یا ناخودآگاه به ویژگی‌های مردانه و همانندسازی با مردان گرفتارش شده بودند، پی بردند. ارزش‌زدایی شدید از زنانگی واکنشی برانگیخت که حاصل آن پیدایش فمینیسم موج سوم بود، رهیافتی که، به‌ویژه از اوایل دهه‌ی 1990 به این سو، قابلیت‌های گوناگون عرصه‌های هنر، سیاست، و کنشگری اجتماعی را در راستای فراهم کردن جایگاهی درخور برای جلوه‌های زنانگی، از پرداختن به آرایش و مُد گرفته تا رسیدگی به امور خانه، به خدمت گرفت.
امروز، کشاکش بین هواداران هنر والا و هنر مردمی جای خود را به تعیین نقش هر یک از این دو در شکل‌گیری یک پدیده یا مقوله‌ی فرهنگی – هنری داده است. به همین سیاق، کفه‌ی نابرابری جنسیتی نیز در یک رهیافت پژوهشی نباید به سود ستایش مردانگی یا بزرگداشت زنانگی سنگین شود. موج سوم فمینیسم، با گذر از دوران اولیه‌ی پررنگ کردن جلوه‌های زنانگی و اهمیت‌بخشی عمده به نقش زنان و خانواده در کارکردهای اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی، اینک نگاه خود را متوجه برآورد میزان اثرگذاری عناصر زنانه یا مردانه در پدیده‌ها و رویدادهای فرهنگی، تاریخی، و انسان‌شناختی کرده است. نمونه‌ای از بازتاب این دیدگاه را می‌توان در عنوان و نیز محتوای کتاب خودمان باشیم: حقیقت را بگوییم و چهره‌ی فمینیسم را تغییر دهیم اثر ربکا واکِر (Walker 1995) یافت. واسازی پسا- مدرنی که رهیافت امروز فمینیسم نسبت به تاریخ‌نگاری‌های باستان را شکل می‌دهد، شناخت اصیل‌تر از روزگار زنان در گذشته، هم در داخل خانه و هم خارج از آن، را ممکن می‌سازد.
با نگاهی به سراسر روند بالا، انتظار می‌رود پژوهش‌های فمینیستی روی تاریخ‌نوشته‌های مربوط به زنان، دست کم از آغاز قرن حاضر بدین سو، در عین حفظ توجه خاص به ظرافت‌های زنانگی، از دیدگاه برابری‌نگرانه‌ای که شرح آن رفت پیروی کنند. اما در عمل، همان‌گونه که خواهیم دید، هر یک از این دست پژوهش‌ها همچنان رگه‌های آشکاری از اندیشه‌ی فمینیسم موج دوم را در خود حفظ کرده و گاه فقط آنها را در لفافی از برابرنگری پسین‌ترِ‌ موج سوم پیچیده‌اند. بازیابی سرگذشت زنانی همچون کُرنِلیا، که هم به‌خاطر ارزش‌های زنانه همچون کدبانوگری، همسرداری، و فرزندپروری و هم با درخشش در عرصه‌های مردانه‌محور سخنوری و سیاست ستایش تاریخ‌نگاران باستان را برانگیخته‌اند، بستری پربار برای بررسی بازنمود مقوله‌های جنسیتی در پژوهش‌های فمینیستی و میزان بها دادن نویسندگان فمینیست به ارزش‌های زنانه و/یا مردانه است.

(ادامه دارد)

 
منابع

Bock, G. and Duden, B. 2009. Labor of Love – Love as Labor. In Altbach, E. H. (ed.), From Feminism to Liberation, New Brunswick, NJ: Transaction Publishers.
De Beauvoir, S. 1949 (2009). The Second Sex, Borde, C. and Malovany-Chevallier, S. (trs.), London: Random House.
Freedman, E. 2002. No Turning Back: The History of Feminism and the Future of Women, New York: Ballantine Books.
Freisenbruch, A. 2010. Caesar's Wives: Sex, Power, and Politics in the Roman Empire, New York: Free Press.
Gerhard, U. 2001. Debating Women's Equality: Towards a Feminist Theory of Law from a European Perspective, Brown, A. and Cooper, B. (trs.), New Jersey: Rutgers.
Karolokke, C. and Scott Sorensen, A. 2006. Gender Communication Theories and Analyses: From Silence to Performance, Thousand Oaks, CA: Sage Publications, Inc.
Pomeroy, S. 1976. Goddesses, Whores, Wives and Slaves: Women in Classical Antiquity, New York: Schocken Books.
Strathern, M. 1988. The Gender of the Gift, Chapter 2, Berkley: University of California Press, 22-40.
Walker, R. 1995. To be Real: Telling the Truth and Changing the Face of Feminism, New York: Doubleday.
 

 

 

پرونده ی «زنانگی» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/9983

پرونده ی «فمینیسم» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/6623

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

شاخه اصلی

باستان‌شناسی

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - باستان شناسی