باستان شناسی

تهیه و تنظیم: مهسا اکبری
باستان شناسی علمی است که به مطالعه گذشته انسان و جوامع انسانی بر اساس بقایای مادی به جای مانده از او می پردازد. این حوزه علمی در سال 1314هجری شمسی، وارد حوزه دانشگاهی شد و به طور رسمی آموزش نیروهای متخصص آغاز گردید. امروزه این علم در ایران گسترش فراوانی یافته است و آثار و کتب بسیاری هر ساله در این حوزه انتشار می یابد.

فهرست مطالب

  • تعاریف

باستان‌شناسی/ ویکیپدیا

باستان شناسی/ دانشنامه جهان اسلام

معرفی رشته باستان شناسی/ تبیان

باستان شناسی ایران/ ویکیپدیا

  • نهادها و موسسات

توانمندیهای موسسه / موسسه باستان شناسی دانشگاه تهران

باستان شناسی/ پژوهشکده باستان شناسی، پژوهشگاه میراث فرهنگی

درباره انجمن/ انجمن علمی باستان شناسی ایران

سازمان ما / جامعه باستان شناسی ایران

مؤسسه باستانشناسی آلمان (DAI )/ سفارت آلمان در تهران

 

  • همایش ها و گردهمایی ها

باستانشناسی/همایش ملی باستان شناسی ایران

دومین همایش ملی مطالعات باستان شناسی غرب ایران/ انجمن علمی باستان شناسی ایران

همایش ملی باستان شناسی ایران: بیرجند/ همایش ملی باستان شناسی ایران

تعاریف

باستان‌شناسی/ ویکیپدیا

برای باستان‌شناسی تعاریف مختلفی پیشنهاد و ارائه شده است. باستان شناسی مطالعه فرهنگ مادی انسانها و جوامع گذشته است.

باستان شناسی یکی از شبعات انسان شناسی است که در تصحیح متون تاریخی نقش عمده ای دارد. درباره تاریخ می‌توان گفت که آغاز زمانی است که انسان از نگارش و کتابت برای ثبت وقایع و رویداد ها استفاده کرد. که قدمت آنها حداکثر به حدود ۵٬۲۰۰ سال پیش (۳٬۲۰۰ پ.م ) می‌رسد که برای اولین بار در میانرودان و دشت خوزستان آغاز گردید.

محدوده مطالعات باستان شناسی بیشتر از زمانی است که انسان ها شروع به ساخت ابزار کردند این امر در حدود یک میلیون تا هشتصد هزار سال پیش اتفاق افتاد...! انسان هایی که ابزار ساز نبودند بیشتر در محدوده مطالعات شاخه دیرین شناسی رشته انسان شناسی است. بنابراین می‌توان گفت که باستان شناسی آن شاخه از انسان شناسی است که درباره انسانهای ابزار ساز بحث و مطالعه می کند.

باستان شناسان نیز پژوهشگرانی هستند که درباره فرهنگ مادی انسان و جوامع گذشته انسانی، پژوهش، تحقیق و مطالعه می‌کنند. چرا که دستیابی به اطلاعات فرهنگ مادی انسانها و جوامع گذشته بسیار محدود و در مواقعی حتی غیر ممکن است.

باستان شناسی در جهان به شاخه‌های متعددی چه از لحاظ زمانی و چه از لحاظ جغرافیایی تقسیم می‌شود.

دورهای زمانی در باستان شناسی ایران

پیش از تاریخ که خود شامل دوره های زیر است:

o             پارینه سنگی :

             پارینه سنگی قدیم

             پارینه سنگی میانی

             پارینه سنگی جدید

 

o             فرا پارینه سنگی

o             نوسنگی :

             نوسنگی بدون سفال

             نوسنگی با سفال

o             مس سنگی :

             مس سنگی قدیم

             مس سنگی میانی

             مس سنگی جدید

o             عصر مفرغ :

             عصر مفرغ قدیم

             عصر مفرغ میانی

             عصر مفرغ جدید

o             عصر آهن :

             عصر آهن ۱

             عصر آهن ۲

             عصر آهن ۳

 

دوره تاریخی :

o             عیلام

o             اورارتو

o             ماد

o             هخامنشی

o             اشکانی

o             ساسانی

 

دوره اسلامی :

 

o             صدراسلام           

o             دوران صفویه تا اواخر قاجار

 

منابع

•ملک شهمیرزادی، صادق، ایران در پیش از تاریخ.تهران، سازمان میراث فرهنگی کشور ۱۳۸۱

لینک مطلب: باستان شناسی http://fa.wikipedia.org/wiki/

تاریخ دسترسی: 13/08/1391

 

باستان شناسی/ دانشنامه جهان اسلام

باستان شناسی ، دانش شناخت فرهنگهای ادوار گذشتة انسان ، بر اساس مطالعة اشیا و آثار دیرین و جزآن . فرهنگستان ایران این ترکیب را معادل آرکئولوژی فرانسوی وضع کرده است که از آرخایولوگیا ی یونانی ، مرکب از آرخایوس به معنی کهن و لوگیا از واژة لوگوس به معنی شناخت ، مشتق شده است .

 

به نقل تاریخ ، نخستین کسی که به فعّالیّتهای باستان شناسی پرداخت ، نَبونیدوس (آخرین پادشاه بابل ، حک : 556ـ539 ق م ) بود که برای یافتن نام سازندة معبد شَمَش ، الهة خورشید، آن را کاوید و دیوارهای معبدی را کشف کرد که نَرَمسین (پسر سارگُن اول ، شاه اکد و بابل ، ح 2000 ق م ) ساخته بود (سیدسجادی ، ص 3، 11)

 

ابودلف خزرجی از کسانی است که از عملیات حفّاری ، به منظور دستیابی به اشیای عتیقه ، در قرن چهارم هجری خبر می دهد. او ضمن اشاره به آثار و ابنیة شگفت آور زمان قوم عاد، که در قریة هندیجان در نزدیکی ارّجان * قرار دارد، می نویسد: «در این قریه برای به دست آوردن گنجینه ها و آثار تاریخی ، مانند مصر، کاوش می کنند» (ص 91)

 

نخستین کاوشهای باستان شناسی به مفهوم امروزی آن ، در قرن هفدهم در بازار شهر رُم صورت گرفت . این فعّالیّت ، البته به طور نامنظم ، در کشور چین قدمت بیشتری دارد؛ در زمان نفوذ سلسلة سونگ ، کاوشهایی بر روی خرابه های پایتخت قدیمی سلسلة شانگ (1523ـ1027 ق م ) در نزدیکی آنیانگ ، صورت گرفت و نخستین مجموعة اشیای مفرغی و منقوش به دست آمد ( > فرهنگ انسان شناسی و مردم شناسی < ، ص 77).

 

باستان شناسی از علوم مستقل و دارای روشها و پایه های نظری خاصّ است . همچنین این علم را از شعب دانش انسان شناسی فرهنگی ، که به مطالعة فرهنگهای ادوار مختلف تاریخ بشری می پردازد، دانسته اند. زیرا یکی از مهمترین زمینه های پژوهشی باستان شناسان ، بررسی ساختار فرهنگی جوامع انسانی و تکوین و تحول آن در زمانها و مکانهای مختلف است .به همین دلیل ،از باستان شناسی به مجموعة فنون و تخصصها برای کسب اطلاعات فرهنگی نیز تعبیر می شود (تِیلُر، ص 41).

 

حفّاری از فعّالیّتهای اصلی باستان شناسی است ؛ زیرا از این طریق وضع آثار مدفون ، با همان شکل و حالت که بر روی لایه های مختلف قرار دارد، مشخص می شود. در هر حفّاری طرز قرار گرفتن آثار برروی طبقات گوناگون از دو جهت مطالعه می شود: 1) جهت عمودی ، برای تعیین قدمت لایه ها و مقایسة آثار موجود در آنها از لحاظ زمانی و یافتن شاخصهای فرهنگی هر دوره در یک منطقة معین ؛ 2) جهت افقی ، که در آن ، بیشتر نظر بر تحلیل نسبت رابطه بین اشیای درون هر لایه و نوع وابستگی آنها به انسان است (ملک شهمیرزادی ، 1369ـ 1372 ش ، ج 2، ص 41).

 

در باستان شناسی ، لایه های مختلفِ زمین مطالعه می شود تا وضع و تطور زندگی جانداران در ادوار گوناگون روشن شود. همچنین دگرگونیهای جسمانی انسان در زمانهای مختلف ، به یاری متخصصان علم دیرین شناسی ، بررسی می شود. در قسمت اخیر با مطالعة بقایای انسانی و حیوانی ، تغییرات جسمی جانداران تا به امروز معلوم می شود (کوپن ، ص 173). بررسی تحولات فرهنگی تاریخ بشری با مطالعة دو دسته آثار بازمانده از گذشته صورت می گیرد: 1) آثار مادی یا محیطی که انسان برای استفاده های خاصی آنها را تغییر می دهد (بُک ، ص 448)؛ 2) آثار غیرمادی ، که در آن تنها عنایت به شناخت نسبتهای بین آثار باستانی است (ملک شهمیرزادی ، 1369ـ1372 ش ، ج 2، ص 39).

 

دانش جوان باستان ـ مردم شناسی ، با استفاده از اطلاعات علم مردم شناسی ، پاسخهای روشنی به مسایل پیچیدة باستان شناسی می دهد؛ چه باستان شناسان در بسیاری از موارد قادر به شرح و تفسیر اشیای به دست آمده از درون خاک نیستند، ولی با بهره گیری از این دانش ، رفتارهایی که با قالب شکل ظاهری آن اشیا نسبت دارد قابل بازیابی و شناسایی است . گونه شناسیِ اشیای باستانی و گروهبندی آنها از نظر شکل ، جنس ، ساختار و عملکرد، به شناخت مجموعه های مشخصی می انجامد که از لحاظ زمانی به یکدیگر وابسته اند. و این ، معرّف خوبی برای شناخت زمانی ـ مکانی فرهنگهای بشری است . مردم شناسی ، بویژه بخش پیش از تاریخ آن ، نیز به نحوة کار اشیای بازمانده و مطالعة نسبت و رابطه بین آنها نظر دارد.

 

بهره گیری از علوم مختلف دیگر، از جمله زمین شناسی ، فسیل شناسی ، رسوب شناسی ، چینه شناسی ، بوم شناسی ، گیاه شناسی و جغرافیای انسانی و غیر آن ، دامنة تحقیقات علم باستان شناسی را گسترده تر کرده است ( > فرهنگ دورة پیش از تاریخ < ، ص 369) و گستردگی این دانش ، خود موجب ایجاد شاخه های مختلفِ وابسته ، نظیر باستان شناسی تجربی ، باستان شناسی نوین ، باستان شناسی روشمند ، باستان شناسی نظری ، باستان شناسی اجتماعی ، باستان شناسی رفتاری ، باستان شناسی زیردریا، باستان شناسی فرآیندی ، باستان سنجی ، ارکئومنیتیسم و... جز آن شده است .

 

تقسیمات دوران باستان . تا زمان لابک ، 1282/1865، تاریخ زندگی بشر به سه دوران باستان ، میانی و جدید تقسیم شده بود، اما او قسم چهارمی را بر آن افزود و آن را دوران ما قبل تاریخ نامید (دانیل ، ص 8). در 1277/1860، مورلو در کتاب > بررسیهایی دربارة زمین شناسی ـ باستان شناسی در دانمارک و سویس < ، مفهوم بدیع «تاریخ پیش از تاریخ » را به مطالعات باستان شناسی افزود. او معتقد بود که این علم با شروع دوران تاریخی پایان نمی یابد؛ چه هر قدر در تحقیقات تاریخی به عقب می رویم ، مدارک به دست آمده ناقصتر و فواصل بین رخدادها بیشتر می شود و این فاصله تنها با کمک علم باستان شناسی و مطالعة آثار باستانی ، کاهش می یابد (ملک شهمیرزادی ، 1366 ش ، 69). امروزه باستان شناسان ، زندگی بشر را از آغاز به دو دوران تقسیم کرده اند: 1) پیش از تاریخ ؛ 2) تاریخی .

 

1) دوران پیش از تاریخ ، بیش از نود و نُه درصد از تاریخ زندگانی انسان را شامل می شود و به همین دلیل ، خود به چهار عصر تقسیم شده است : الف . پارینه سنگی ، از آغاز پیدایش بشر بر روی زمین (ح 000 ، 500 ، 3 سال قبل ) تا شانزده هزار سال قبل (رجوع کنید به نمودار تطبیقی دوران باستان )؛ ب . میانسنگی ، از فاصلة زمانی شانزده تا دوازده هزار سال قبل ، در خاورمیانه و خاورنزدیک ، که از ویژگیهای مهم این عصر، پیشرفت در ساختن ابزارهای سنگی بود (رجوع کنید به نمودار تطبیقی دوران باستان )؛ ج . نوسنگی ، که در ابتدا کاربرد «سنگ صیقلی »، ایجاد سفالینه ها و تنوع در ساختن ابزار سنگی ، از مشخصه های بارز این دوره محسوب می شد. ولی بعدها رویدادهای اقتصادی ـ اجتماعی بنیادی ، این عوامل را تحت الشعاع قرار داد. در این عصر، کشاورزی (کاشتن گندم و جو) و دامپروری (اهلی کردن حیواناتی چون بز و گوسفند در خاورمیانه ) به وجود آمد وانسانِ مصرف کننده برای اولین بار به تولید مواد غذایی پرداخت . اهمیّت این رویداد بدان حدّ بود که چایلد آن را انقلاب نوسنگی یا اولین دگرگونی بنیادی در تاریخ بشری نامید (ص 90)؛ د. مس ـ سنگی ، که در آن علاوه بر مصنوعات سنگیِ رایج ، نخستین بار از افزار مسی استفاده شد. این عصر از لحاظ زمانی بین دو عصر نوسنگی و مفرغ (برنز) قرار دارد ( > فرهنگ دورة پیش از تاریخ < ، ص 216. نیز رجوع کنید به نمودار تطبیقی دوران باستان ).

 

اگر چه قدیمیترین نشانه های استفاده از مس به ابتدای عصر نوسنگی برمی گردد، در غار شانیدَر در کوههای زاگرس ، آویز کوچکِ مسی از هزارة دهم ق م به دست آمده است که برای ساختن آن از روش چکش کاری روی مسِ سرد، استفاده شده است ، در حالی که سابقة کاربرد این روش در بین النهرین و آسیای صغیر، به هزارة هشتم ق م می رسد. چکش کاری روی مس گرم سابقة کمتری دارد. بنا به شواهد موجود، در خاورمیانه و خاورنزدیک در هزارة ششم ق م ، برای این گونه چکش کاری ، دمای فلز را به هزار درجة صد بخشی (سانتیگراد) می رسانده اند. در تلّ ابلیس ایران نیز آثاری به دست آمده که نشانة استفاده از این روش در اواخر هزارة پنجم ق م است (همان ، ص 688).

 

همچنین مهمترین فعّالیّت تولیدی در تپة باستانی قبرستان در دشت قزوین (لایة 9 II از نیمة دوم هزارة پنجم ق م ) صنعت ذوب مس بود و باتوجه به قراین ، مس تنها در کارگاههای فلزگری این محوطه ذوب و اشیای ساخته شده از آن در منطقه توزیع می شد. در کاوش این تپّه ، دو کارگاهِ مس ، تأسیسات کارگاهی دیگر و ابزار فلزکاری کشف شد که یک بوتة ذوب فلز بر بالای کوره و تکّه ای از یک قالب در کنار آن قرار داشت . از داخل و خارج کارگاه نیز حدود ده قالب ریخته گری ، از جمله قالبهای ساختن کلنگِ دوسر، تیشه ـ تبر و قالب شمش ، به دست آمد (مجیدزاده ، ص 6). در مرکز آسیای صغیر در هزارة دوم ق م ، اقوام حِتّی از قدیمیترین و بزرگترین تولیدکنندگان و صادرکنندگان آهن بودند و با قراین موجود، احتمالاً ساکنان تپة حسنلوی آذربایجان غربی (آغاز هزارة اول ق .م ) با صنعت فولادسازی آشنایی کافی داشتند ( > فرهنگ دورة پیش از تاریخ < ، ص 688).

 

2) دوران تاریخی ، با شکل گرفتن نگارش و بخصوص پیدایش خط در هزارة سوم ق م آغاز شد. نخستین شهرها در این دوره به وجود آمد و به همین دلیل به عصر آغاز شهرنشینی موسوم است ، و با انتساب به همبستة مفرغ که در آن دوره به کار می رفت ، عصر مفرغ نیز نامیده می شود (همانجا). اگر آثار به جا مانده از دوران تاریخی ، آثار تاریخی نامیده می شود، آثار باقیماندة پیش از آن را می توان آثار باستانی نامید. نامشخص بودن محدودة زمانی «باستان » در ترکیب باستان شناسی نیز نشان می دهد که این علم اغلب به مطالعة بقایای ادوار پیش از تاریخ می پردازد (همان ، ص 868).

 

امروزه ، برای تعیین قدمت آثار باستانی ، از روشهای پیشرفتة شیمی ـ فیزیکی و گیاه شناسی استفاده می شود؛ از جمله می توان کاربرد کربن 14 را برای تاریخگذاری اشیای باقیمانده بین پنج تا هفتاد هزار سال قبل ، و پتاسیم ـ آرگون را برای تاریخگذاری آثار بیش از صد هزار سال پیش ، نام برد.

 

منابع : مسعربن مهلهل ابودلف خزرجی ، سفرنامه ابودلف در ایران ، چاپ ولادیمیر مینورسکی ، ترجمة ابوالفضل طباطبایی ، تهران 1354 ش ؛ ورگوردن چایلد، انسان خود را می سازد ، ترجمة احمد کریمی حکاک و م . هل اتائی ، تهران 1357 ش ؛ گلین دانیل ، تمدنهای اولیّه و باستان شناسی خاستگاه آنها ، ترجمة هایده معیّری ، تهران 1363 ش ؛

 

 

 

 

 

منصور سیدسجادی ، «باستان شناسی و علوم دیگر» مجله باستان شناسی و تاریخ ، سال 1، ش 1 (پائیز و زمستان 1365 ش )؛ یوسف مجیدزاده ، «تپه قبرستان : یک مرکز صنعتی در آغاز شهرنشینی در فلات مرکزی ایران »، مجله باستان شناسی و تاریخ ، سال 4، ش 1(شهریور 1369 ش )؛ صادق ملک شهمیرزادی ، «اشاره ای مختصر بر تشکیلات باستان شناسی در ایران »، مجله اثر ، ش 12ـ14(اسفند 1365 ش )، مواضع مختلف ؛ همو، «باستان شناسی چیست و باستان شناس کیست ؟»، در مرز برگهر: نامگانی استاد علی سامی ، چاپ محمود طاوسی ، شیراز 1369ـ 1372 ش ؛ همو، «مروری بر تاریخچة مطالعات باستان شناسی در ایران »، مجله باستان شناسی و تاریخ ، سال 1، ش 2 (بهار و تابستان 1366 ش )؛

 

P.K.Bock, Modern cultural anthropology: an introduction , NewYork 1974; Y.Coppens, Prإ-Ambules , Paris 1988; Dictionnaire de la Prإhistoire , ed. A. Leroi-Gourhan, Paris 1988, s.v."chalcolithique" (by C. Masset), s.v. "Ethnoarchإologie" (by C. Perles), s.v. "Fer(¢ge du)" et "Metallurgie" (by G.Gaucher), s.v. "Protohistoire" (by J. Leclerc and J.Tarrete); Dictionnaire de l'Ethnologie et de l'Anthropologie , Paris 1991, s.v. "Archإologie" (by F.Audoz); W. W. Taylor, AStudy of Archaeology , Southern Illinois 1971.

 

/ جلال الدین رفیع فر /

 

باستان شناسی در جهان اسلام . سرزمینهای اسلامی از اندونزی تا اندلس (اسپانیای اسلامی ) و از سومالی تا آلبانی ، حدود شصت درصد از اماکن و آثار باستانی و تاریخی دنیا را به خود اختصاص داده است . در گذشته ، تحقیقات باستان شناسی دورة اسلامی به مطالعات نظری و مباحث تاریخ هنر و سکه شناسی منحصر بود؛ در نیمة دوم قرن هجدهم میلادی ، در شهرهای رم ، پادوا، گوتینگن و استکهلم مجموعه های مختلفی حاوی سکه شناسی دورة اسلامی منتشر شد و در اوایل قرن نوزدهم ، فْرِن نخستین کار ارزنده را در همین موضوع عرضه کرد. توجه به هنر و معماری اسلامی ، بویژه تحقیق در آثار اسپانیای دورة اسلامی ، نیز در این سالها افزایش یافت و مورفی در 1229/1813، کتابی دربارة معماری اسلامی انتشار داد ( د. بریتانیکا ، ج 2، ص 264).

 

نخستین بررسیها در معماری اسلامی و هنرهای سنتی شمال افریقا و مصر کار پژوهشگرانی است که به همراه ناپلئون به آن کشور رفته بودند. در زمینة معماری اسلامی ، کُست در 1255/1839 و بورگواَن در 1290ـ1309 ق / 1873ـ1892 م تحقیقات ارزشمندی ارائه کردند. بُسکو ی اسپانیایی در 1328/1910، «مدینة الزهرا»، از مراکز خلافت امویان اندلس در حوالی قُرطُبه را کاوید. کاوش در این منطقه تا 1950

 

ادامه یافت . سپس با کاوشهای زاره و هرتسفلد در 1329 ق /1911 م تا 1331ق /1913 م ، در شهر قدیم سامرا * ، بخشهای مهمی از شهرهای دورة حکومت عباسیان (بعد از خلافت هارون الرشید) خاکبرداری شد و دربارة هنر معماری ، شهرسازی و سفالگری آن زمان اطلاعات بسیاری به دست آمد و با قطعی بودن زمان ساخت سفالینه های مکشوف در آنجا، معیار دقیق و ارزشمندی برای تاریخگذاری اشیای کشف شده از مناطق اسلامی دیگر نیز به دست آمد (همانجا).

 

کاوش شهرهای قدیم شوش ، سیراف ، ری و نیشابور همچنین نتیجة پژوهشهای محققانی چون پوپ ، گدار ، سیرو ، مهدی بهرامی و محمدتقی مصطفوی در شناخت هنر معماری دوره های مختلف و بویژه دورة اسلامی ، تأثیربسیار گذاشت .

 

از فعّالیّتهای مهم باستان شناسی در سرزمینهای شرق اسلامی ، کاوش تولستوف روسی در 1948 ـ 1952 م درشهر تِرمِذ * و خاکبرداری محققان فرانسوی در منطقة لشکر بازار * ، پایتخت زمستانی سلاطین غزنوی ، بود. همچنین باستان شناسان فرانسوی درنزدیکی تَدمُر (پالمیرا) در سوریه ، در محلی به نام قصرالحیرالغربی ، آثار هنری با ارزشی از جمله گچبریها و نقشهای دیواری کشف کردند؛ و با کاوش در شهرها و مناطق مهم دیگر دورة اسلامی ، مانند فُسطاط (در ساحل شرقی رود نیل که بقایای آن در قاهرة کنونی در محلة مصرالعتیقه قرار دارد)، دهلی کهنه (شاه جهان آباد)، مسجد حَرّان (همان ، ج 2، ص 264 ـ 265)، مسجد جامع اصفهان و شهر گرگان (هورکانیای باستانی ) در گنبدقابوس ، بسیاری از ابهامهای تاریخ دورة اسلامی

 

بر طرف شد. در این زمینه پژوهشهای برشم و ویت فرانسوی و در بارة ویژگیهای سفالگری دورة اسلامی ،

 

مطالعات لین انگلیسی ، فهروری مجاری و اشنیدر سویسی قابل ذکر است . تحقیقات اتینگهاوزن امریکایی

 

و بیوارد انگلیسی راجع به فرهنگ و تمدن اسلامی و پژوهشهای بازیل گری دربارة نگارگری و نقاشیهای آن دوره نیز حائز اهمیت است .

 

1) باستان شناسی در ایران .

 

از قرن نهم میلادی / پانزدهم هجری به بعد، با انتشار سفرنامه های سیاحان و جهانگردان خارجی ، ایران سرزمینی کهن با پیشینة فرهنگی دیرین معرفی شد.

 

باربارو ی ایتالیایی یکی از نخستین کسانی بود که در 877 ق /1472م ازتخت جمشید، جایی که چهل منار نامیده می شد، بازدید کرد (گابریل ، ص 78). سپس دلاواله در 1032ق /1622م ، نوشته های کتیبه های آنجا را رونویسی کرد و با خود به اروپا برد.

 

کمفر آلمانی نخستین کسی بود که در 1097/1685، خطوط آنها را میخی نامید و از قرن نوزدهم میلادی

 

خط میخی فارسی باستان توجه متخصصان خط و زبانهای کهن را به خود جلب کرد. با تلاش گروتفند آلمانی

 

در 1253 ق /1837 م ، و راولینسن انگلیسی ، گشایندة رمز خطوط کتیبة بیستون در 1266ـ1268 ق / 1849ـ1851 م ، خط فارسی باستان خوانده شد و از آن پس رمز انواع خطوط میخی رایج در جهان باستان گشوده شد (سامی ، ((ر.ک.ب)) تمدن هخامنشی ، ج 1، ص 255ـ256). نخستین تحقیقات باستان شناسی را در ایران ، لوفتوس انگلیسی در 1266ـ1269 ق /1849ـ1852 م در ویرانه های شوش انجام داد (دیولافوا ، 1355 ش ، ص 77). او حاصل پژوهشهای خود را در کتاب > سفرها و تحقیقات در کلده و شوش در 1849ـ1852م < در 1273/1857 در لندن منتشر کرد که توجه فرانسویان را به این شهر باستانی جلب کرد، به طوری که در 1301 ق /1883 م میان دربار قاجار و دولت فرانسه قراردادی منعقد شد و دیولافوا، که در 1299 ق / 1881 م نیز به ایران آمده بود، برای کاوشهای باستان شناسی به شوش اعزام شد. او در 1302 ق /1884 م ، کار خود را

 

در یکی از تپه های شوش به نام آپادانا، آغاز کرد و بخش عمده ای از آثار به دست آمده ، حتی بعضی از آثار غیرمنقول ، را به موزة لوور انتقال داد (موسوی ، ص 7؛ دیولافوا، 1355 ش ، ص هشت ، ص 83). با این کار موجبات ناخشنودی ناصرالدین شاه و مقامات دولت ایران فراهم آمد و از آن تاریخ تا 1304 ق /1886 م عملیات حفاری متوقف شد. در سفر سوم ناصرالدین شاه به فرانسه در 1307 ق / 1889 م ، مقامات این کشور از او دلجویی کردند و در 1312 ق /1895 م ، قرارداد دیگری طرح ریزی شد که آن هم با قتل شاه در ذیقعدة 1313 متوقف ماند. مدتی نگذشت که دُمورگان فرانسوی برای اجرای آن قرارداد به ایران آمد، اما در نخستین سفرش به شوش از او استقبالی نشد و حتی عبدالمجید میرزاعین الدّوله ، حاکم وقت خوزستان ، از همکاری با او خودداری کرد؛ ولی چندی بعد مظفرالدین شاه در سفر خود به فرانسه در 1315 ق /1897 م ، به مقامات

 

آن کشور قول همکاری داد. این موضوع به عقد قرارداد غیرمنصفانة 1318 ق /1900 م فرانسه و ایران (مشهور به قرارداد دمورگان ) انجامید و بر اساس آن ، امتیاز انحصاری هر نوع تحقیق و کاوش باستان شناسی در ایران به فرانسویان داده شد (موسوی ، ص 7).

 

دمورگان از پاییز 1315 ق /1897 م تا تابستان 1329 ق /1911 م ، سرپرستی هیئت باستان شناسان فرانسوی را در ایران و بخصوص در ارگ شوش بر عهده داشت . کاوشهای او در 1319ـ1320 ق /1901ـ1902 م به کشف آثار ارزنده ای از دوره های عیلامی شوش انجامید و سند حقوقی مهم دنیای باستان یعنی اِستلِ حاوی قانون نامة حموربی (پادشاه بابل ، حک : 1704ـ1662 ق م ) و استلِ فتح نامة نَرَمسین به دست آمد. قانون نامة حموربی بر سنگ سیاه دیوریتی به ارتفاع 245 سانتیمتر نوشته شده بود و اکنون در موزة لوور نگهداری می شود. در پیشانی یک طرف این تخته سنگ ، تصویر نیم برجسته ای است که شَمَش را در حال اهدای قانون نامه به حموربی نشان می دهد (سارتون ، ج 1، ص 89ـ90). پس از دمورگان ، سرپرستی هیئت باستان شناسان فرانسوی در شوش به ترتیب با شل ، نخستین مترجم و ناشر قانون نامة حموربی ، دومکنم ، گیرشمن ، استِوْ و پرو بود (موسوی ، ص 8).عبدالغفار نجم الدوله (1255ـ1326) در کتاب سفرنامة خوزستان به کند و کاوهای بی حساب فرنگیان در شوش اشاره می کند و از اولیای دولت می خواهد که از این گونه

 

فعّالیّتها ممانعت کنند. او می نویسد: «آیا رعایای دولتِ ایران هر چند معتبر و مقتدر باشند، ممکن است در خاک فرنگ تیشه بر زمین بزنند، در جایی که از آن بی مصرف تر نباشد؟» (ص 126).

 

در بیست و پنجم مهر 1306 ش ، قرارداد 1318/1900 به طور مشروط لغو شد اما دولت ایران موافقت کرد که فرانسویان در تهران موزه و کتابخانه ای تأسیس کنند، البته به این شرط که ریاست سه دورة متوالی آن را به مدت پانزده سال ، یکی از اتباع کشور فرانسه بر عهده بگیرد (مصطفوی 1329 تا 1334 ش ، ص 400ـ401). به همین منظور، گدار در 1308 ش /1929 برای تأسیس موزه و کتابخانه (موزة ایران باستان و کتابخانة ملی ) به ایران آمد و طرح مقدماتی آن را ریخت . در 1313 ش ، به دستور وزارت معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه ، ساختمان آن آغاز و بعد از سه سال ، در 1316 ش ، رسماً افتتاح شد. این موزه جایگزین موزة قبلی شد، که موزة ملی نامیده می شد و در 1335 ش ، به همت مرتضی قلی خان ممتازالملک و بعضی فرهنگ دوستان آن زمان ، احداث شده بود. پس از افتتاح موزة جدید (که تا چندی قبل موزة ایران باستان نامیده

 

می شد)، اشیای موجود در محل قدیمی به این ساختمان انتقال یافت (همان ،ص 389). در 1337/1918 که ابراهیم حکیمی (حکیم الملک ) وزیر معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه بود، «ادارة عتیقات » تأسیس شد. این تشکیلات تنها برخریدوفروش و صدور عتیقه های کشور، نظارت داشت و امر حفاری و فعّالیّتهای صحرایی باستان شناسی جزو وظایف آن نبود. ریاست این اداره را ابتدا، ایرج میرزا (جلال الممالک ) برعهده داشت و از زمانی که گدار رسماً کار خود را در ایران آغاز کرد، ریاست آن اداره به وی واگذار شد (ملک شهمیرزادی ، ص 408). همچنین در آبان 1309 قانون عتیقات و در آبان 1311 آیین نامة اجرایی آن به تصویب مجلس شورای ملی رسید (همان ، ص 409). با افتتاح موزة ایران باستان در 1316 ش ، ادارة کل عتیقات (بعدها: ادارة کل باستان شناسی ) با اختیارات بیشتر در ساختمان موزة جدید مستقر شد (موسوی ، ص 8ـ9). تا سال 1306 ش /1927، فرانسویان علاوه بر کاوشهای مستمر در شوش به کند و کاو در مناطق دیگر ایران نیز می پرداختند؛ از آن جمله حفاریهای گوتیه در 1320/1902، لامپره در 1321/1903، در تپه های باستانی موسیان ، و تحقیقات پزار در 1332/1913 در سبزآباد بندر بوشهر (که به کشف آجر نوشته های عیلامی انجامید و نشان داد که بندربوشهر کنونی در کنار «لیان »، شهر باستانی عیلام در یک کیلومتری شمال سبزآباد، بنا شده است ) و بالاخره کاوش هرتسفلد در 1307 ش /1928 در پاسارگاد، قابل ذکرند (هرتسفلد، 1908، ج 3، ص 1ـ68).

 

پس از لغو قرارداد 1318/1900 در 1306 ش ، که دورة دوم فعّالیّتهای باستان شناسی در ایران آغاز شده بود، توجه باستان شناسان خارجی به ایران معطوف شد و از 1306 ش تا 1319 ش کاوشهای وسیعی در کشور صورت گرفت . فعّالیّتهای مهم باستان شناسی در این سالها در جدولهای شمارة 1 و 2 و 3 نشان داده شده است .

 

از این جدولها چنین برمی آید که در آن سالها باستان شناسان بیشتر به مناطقِ ماقبل دورة اسلامی توجه می کردند و جز کاوشهای شهرهای قدیم ری و نیشابور، تا آغاز جنگ جهانی دوم کاوش مهم دیگری در حوزة فرهنگ و تمدن اسلامی ایران انجام نشد. همچنین با وجود فعّالیّتهای مستمر باستان شناسان خارجی ، باستان شناسی در ایران ، همچنان ناشناخته بود و متخصصان ایرانی نیز اندک بودند. لذا در این دوره فعّالیّتهای اساسی به دست ایرانیان صورت نگرفت . گفتنی است که اولین گروه دانش آموختگان رشتة باستان شناسی در 1320 ش

 

از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدند (ملک شهمیرزادی ، ص 374). از تحقیقات مستقل متخصصان ایرانی تا 1320 ش ، به کاوش علی حاکمی در 1313 ش در تپة باستانی حسنلو در نقدة آذربایجان غربی ، و ادامة کاوش تخت جمشید از 1318 ش به وسیلة عیسی بهنام و علی سامی ، می توان اشاره کرد (معصومی ، ص 27، 46). از 1320 ش تا 1343 ش ، زمان تشکیل وزارت فرهنگ و هنر و انتقال تشکیلات باستان شناسی به آنجا، سومین دورة فعّالیّتهای باستان شناسی در ایران آغاز می شود. بررسیها و کاوشهای مهم باستان شناسی در این دوره به صورت جدولهای 4 و 5 و 6 نشان داده شده است .

 

بعضی از فعّالیّتهای باستان شناسی دورة سوم که در این جدولها ذکر شده است ، در دورة چهارم فعّالیّتهای باستان شناسی در ایران از 1343 ش تا 1357 ش ، با عنوان پژوهشهای ادامه دار، استمرار یافت و برخی نیز متوقف شد. با تأسیس وزارت فرهنگ وهنر در خرداد 1343 و الحاق ادارة کل باستان شناسی به آن ، فعّالیّتهای دورة چهارم آغاز شد و تا شروع انقلاب اسلامی ادامه داشت . با ادغام ادارة فرهنگ عامه و ادارة کل باستان شناسی ، «ادارة کل باستان شناسی و فرهنگ عامه » شکل گرفت (ملک شهمیرزادی ، ص 413)، ولی در آذر 1351 به دو مرکز باستان شناسی و مردم شناسی تفکیک شد. بررسیها و کاوشهای مهم باستان شناسی در

 

دورة چهارم به صورت جدولهای 7 و 8 و 9 و 10 نشان داده شده است .

 

باستان شناسی در ایران پس از 1357 ش ، دورة پنجم فعّالیّتهای باستان شناسی . بعد از انقلاب اسلامی ، فعّالیّتهای باستان شناسی نیز تغییراتی یافت . مرکز باستان شناسی ایران ، که پیش از آن از مراکز تحقیقاتی وابسته به وزارت فرهنگ و هنر بود، به وزارت فرهنگ و آموزش عالی پیوست و باوجود نارساییهای موجود، از توقف فعّالیّتهای باستان شناسی جلوگیری کرد. در این سالها باستان شناسان و متخصصان ایرانی به فعّالیّتهای پراکندة صحرایی دست زدند. نقایص تشکیلاتی و تعدد مراکز تصمیم گیری دربارة میراث فرهنگی سبب شد تا طرح ادغام اداره ها و سازمانهایی که در زمینه های مختلف حفظ آثار فرهنگی فعّالیّت می کردند، به تصویب هیئت دولت و مجلس برسد و در 1366 ش تشکیلات واحدی به نام «سازمان میراث فرهنگی کشور» وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی به وجود آید. این سازمان از 1371 ش تابع وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شد. مرکز باستان شناسی ایران نیز با عنوان «مدیریت پژوهشهای باستان شناسی » به فعّالیّت خود ادامه داد و حوزه های برنامه ریزی و اجرا هم که قبلاً در مرکز باستان شناسی ایران متمرکز بود، از یکدیگر جدا شد.

 

برخی از فعّالیّتهای مهم باستان شناسی در ایران در دورة پنجم در جدول 11 نشان داده شده است .

 

2) باستان شناسی در کشورهای مهم اسلامی .

 

الف ) مصر . مصر و حوزة رود نیل سرزمین کهن اسلامی است که از دیدگاه باستان شناسی اهمیت فراوانی دارد. از قرن دهم / شانزدهم ، که هِلْفریش به مصر رفت و نتایج سفر خود را در 987/1579 منتشر کرد، توجه اروپاییان به آنجا جلب شد.

 

مصرشناسی از زمان ورود ناپلئون به این سرزمین پایه ریزی شد و محققانی که او را تا این کشور همراهی کرده بودند، بانیان تحقیقات گسترده ای در آنجا شدند. ناشناخته بودن زبان و خطوط مصریان باستان مانع بزرگی بر سر راه مطالعات و شناخت ادوار قدیم و تمدنهای باستانی در کرانه های رود نیل بود؛ تا آنکه بوشار، یکی از افسران ارتش ناپلئون ، تصادفاً در حومة شهر الرشید به وجود سنگ سیاه بازالتی پی برد. این کتیبة تاریخی معروف به روزتا (حجرالرشید)، که حاوی کتیبه ای با خطوط هیروگلیفی (تصویری )، دموتی (عمومی : نوعی خط خلاصه نگاری که بعد از خط مذهبیِ هیراتی وضع شد) و یونانی ، و یادگار دورة فرمانروایی بطلمیوسیان (196 ق م ) است ، بعدها به دست انگلیسیان افتاد و به موزة بریتانیا منتقل شد. ابتدا یانگ ، فیزیکدان شهیر انگلیسی (1773ـ1829 م )، رمز خطوط این کتیبه را گشود و بر اثر کوششهای شامپولیون فرانسوی بود که قرائت شد (فریدریش ، ص 24ـ26).

 

کاوشهای علمی باستان شناسی در مصر، در آغاز نیمة دوّم قرن نوزدهم به کوشش ماریت فرانسوی ، بنیانگذار موزة قاهره ، آغاز شد. او از منطقة باستانی ممفیس ، در نزدیکی قاهره ، آثار بسیاری کشف و به موزه های لوور و قاهره منتقل کرد. در 1297/1880، پِتْری ، باستان شناس و مصرشناس انگلیسی ، کاوشهای مهم و گسترده ای را در مناطق باستانی مصر علیا مانند فیوم ، نَقَدَه و قفط آغاز کرد که تا 1314 ش /1935 م ادامه داشت . لاوئر و فیرت ، هِرَم ایمحوتپ منجم و معمار و پزشک مشهور مصر (ح 3150 ق م ) و وزیر شاه زوسر و طراح هرم پلکانی سقاره ، را که نمونة شگفت انگیز معماری سلسله های قدیم است ، از درون خاک بیرون آوردند و ماسْپِرو و زکی سعد آثار باشکوه دوران حکومت پادشاهان سلسلة اول را، که با تکامل خط هیروگلیف همزمان بود، در سقاره در مصر سفلی ، کاویدند. بروگش در 1299 ق /1881 م ، دخمة دیرالبَحری را در نزدیکی طیوه (تِبِس ، در 560 کیلومتری قاهره ، در نزدیکی آبادیهای کنونی کَرَنْک و الاَ ْقصُر )، کشف کرد و از آنجا حدود چهل جسد مومیایی شدة فراعنة مصر از زِتوس تا رامسس دوم (حک : 1292ـ1225 ق م )، به دست آمد. در 1301 ش /1922 م کارتر، باستان شناس انگلیسی ، در دخمة «توت عنخ آمون » (فرعون مقتدر سلسلة هجدهم ، حک : 1346ـ1334 ق م ) در مصر علیا گنجینة عظیمی یافت (کارتر، مواضع مختلف ). همچنین کوششهای باستان شناسان مصری از جمله زکریا قنیّم ، در 1324 ش /1945 م برای راهیابی به هرم نو یافته ای در سقاره و زکی نور در همان سال برای شناسایی مدخل هرم خئوپس ، از اهرام ثلاثه ، قابل ذکر است (جیمز، ص 30ـ41).

 

ب ) عراق . به عقیدة باستان شناسان ، بین النهرین یکی از مراکز مهم استقرار فرهنگها و تمدنهای باستانی ، مانند سومر، بابل و آشور است . تا چند سده قبل ، بیشترین آگاهیها دربارة این سرزمین از کتب عهدین به دست می آمد (رجوع کنید به ادامة مقاله : باستان شناسی و مصادیق قصص کتب آسمانی ). از قرن دهم / شانزدهم سیّاحان اروپایی به این سرزمین قدم گذاشتند. مشهورترین آنها دلاّ واله بود که بعضی از لوحه های حاوی خطوط میخی را از شهر کلدانی اور (مُقَیَّر امروزی ) به اروپا برد. تأسیس شعبة شرکت (کمپانی ) هند شرقی در بصره و بغداد، که ورود انگلیسیها به خاورمیانه را در پی داشت ، اروپاییان علاقه مند به جمع آوری اشیای عتیقه را نیز متوجه عراق کرد.

 

در 1222 ق /1807 م ریچ ، رایزن انگلستان در بغداد، نخستین کسی بود که به یک نقش برجستة آشوری اشاره و امکان حفاری را در قویون جیک ، در نزدیکی موصل ، اعلام کرد. ولی بوتا، دبیر اول فرانسه در موصل ، اولین کاوش باستان شناسی را در بین النهرین آغاز کرد. فعّالیّت وی در دو شهر قویون جیک و دورْشرّوکین (خُرساباد * کنونی )، در هجده کیلومتری شمال شرق موصل ، به کشف قصر سارگُن دوم (پادشاه آشور، حک : 722ـ 705 ق م ) منجر شد. در 1261 ق /1845 م لایارد انگلیسی خرابه های شهر نینوا، پایتخت آشور، را خاکبرداری کرد. او در 1266 ق ـ1267/ 1849ـ1850 م همچنان به جستجو و کاوش ادامه داد تا آنکه کتابخانة آشوربانی پال (شاه آشور، حک : 668ـ633 ق م ) را کشف و بسیاری از الواح گلی به دست آمده از آن را به موزة بریتانیا منتقل کرد (رجوع کنید به ادامة مقاله : باستان شناسی و مصادیق قصص کتب آسمانی ). کشفیات مهم این دو باستان شناس بعدها مبنای علم آشورشناسی شد (لوید، مواضع مختلف ).

 

 

 

 

 

همچنین کاوشهای دوسارزاک در 1294ـ1299 ق /1877ـ 1881 م در منطقة تِلّْوْ (محوطه باستانی لاگاش ؛ شهر قدیم سومری ) تمدن سومری را که دو هزار سال به فراموشی سپرده شده بود، دیگر بار به یاد آورد. کلدوی در 1317 ق /1899 م کاوش شهر بابل را آغاز کرد که در نتیجة آن دروازة معروف ایشتار (عشتر)، از خدایان قوم سومِر و اَکَد، کشف شد. هیلپرشت در 1318 ق /1900 م منطقة نِفِر شهر قدیم بابل و مشهور به شهرکاتبان سومری ، را کاوید و الواح گلی و کتیبه های بسیاری یافت . سپس آندره آ در 1321 ق /1903 م در شهر آشور، و هال در 1337 ق /1918 م در شهر اور حفریاتی کردند و چند سال بعد، وُولی در ادامة کار هال گنجینة معروف گورستان شاهی اور را کشف کرد. کاوش بریدوود در 1327 ش /1948 م در جارمو، 45 کیلومتری شهر کرکوک ، که فرضیة تقسیمات ادوار پیش از تاریخی خود را بر اساس آن بنا نهاد و نیز کاوش سولکی در غار شانیدَر، در درّة رواندوز کردستان عراق ، که به کشف آثار استقرار عصر پارینه سنگی جدید در آن منجر شد، اهمیتی خاص دارد (همان ، مواضع مختلف ).

 

ج ) ترکیه . نخستین بار در 1274 ق /1857 م ، نیوتن انگلیسی از طرف موزة بریتانیا در شهر باستانی هالیکارناس ، در ساحل جنوب غربی آسیای صغیر، به حفاری پرداخت . سپس شِلیمان در 1287/1870، منطقة باستانی حصارلیک را، در شمال غربی بخش آسیایی ترکیه ، حفاری کرد و معتقد بود که شهر قدیمی تروا در کنارة خرابه های آن قرار دارد. او در اثنای کار به گنجینه ای دست یافت که آن را گنج افسانه ای پریام ، آخرین فرمانروای تروا، می پنداشت . چند سال بعد، باستان شناسان آلمانی به سرپرستی هیومَن در 1295/1878، شهر باستانی پرگاموس (برغمه * ) را، در غرب ترکیه ، که در 250ـ170 ق م ساخته شده بود، خاکبرداری کردند. آنگاه انجمن شرق شناسی آلمان به سرپرستی وینکلر منطقة باستانی بُغاز کوی (هتوشش ) را در 150 کیلومتری شرق آنکارا، که روزگاری پایتخت حِتّیان در آن قرار داشت ، کاوید. حفاریهای وسیع و مهم این باستان شناسان به کشف هزاران لوح گلی به خطّ میخی حتّیایی انجامید. از کاوشهای کول تپه ، در شرق آناطولی مرکزی ، و آلی سرهیوک آثاری از هزاره های چهارم تا سوم پیش از میلاد به دست آمد و کاوش وولی و لاورنس در شهر باستانی کرکمیش ، پایتخت دولت حِتّی ؛ در مرز سوریه و ترکیة کنونی ، اطلاعات ارزنده ای را از این تمدن باستانی در اختیار محققان گذاشت (گارنی ، مواضع مختلف ). از دیگر تمدنهای کهن و موردتوجه باستان شناسان ، تمدن اورارتو در حوزة شرق ترکیه (آناطولی ) بود که مرکز حکمروایی آنان ، در سده های آغازین هزارة اول ق م ، مناطق اطراف دریاچة وان بود. هوت و بِلْک در 1305 ـ 1306 ق / 1888 ـ 1889 م خرابه های دژ توپراغ قلعه را (پایتخت «روسا»، شاه اورارتو) خاکبرداری کردند و از 1335 ق /1916 م به بعد بود که باستان شناسان روسی و آلمانی دربارة قوم و فرهنگ اورارتو به جستجو پرداختند (پیوتروفسکی ، ص 18ـ21).

 

د) اردن ـ فلسطین . سرزمینِ مقدس مسلمانان ، مسیحیان ، یهودیان و گاهوارة قدیمیترین تمدنها و فرهنگها در شرق نزدیک ، فلسطین است که از روزگار باستان ، شرق و غرب را به هم می پیوست . فلسطین ، با سابقة نه هزار ساله ، یکی از نخستین خاستگاهها و زیستگاههای بشر بر روی زمین است و پیشینه ای به قدمت «گنج درّة » هرسین در کرمانشاهان ایران و جارموی بین النهرین دارد.

 

این سرزمین در هزارة سوم ق م ، زیر نفوذ اقوام سامی و دریانوردان فنیقی بود و در هزارة دوم ق م بخشی از قلمرو فرمانروایی حِتّی به حساب می آمد. سپس پادشاهان آشور: سارگن دوم ، آشوربانی پال و بُختنصر (نبوکد نصر؛ از فرمانروایان دورة بابل نو، حک : 604ـ562 ق م ) فلسطین و بیت المقدس را تصرف کردند.

 

اشمیت ، نخستین گزارش تفصیلی را در بارة فلسطین در قرن نهم ه /پانزدهم م انتشار داد. با این حال ، دوسولسی ، اولین باستان شناسی بود که در 1280 ه /1863 م در این سرزمین به کاوشهای علمی پرداخت . او آرامگاه شاهان یهود را در نزدیکی بیت المقدس کشف و خاکبرداری کرد و اشیای به دست آمده را از آن به موزة لوور منتقل ساخت . دو سال پس از تأسیس بنیاد تحقیقات فلسطین در 1282 ه /1865 م ، وارِن ، افسر انگلیسی ، در بیت المقدس کاوشهای گسترده ای انجام داد و معبدی یافت که به عصر سلیمان تعلق داشت ، و آنگاه دژ نظامیِ عهد مَکّابیان را، طایفه ای از قوم یهود در 167 ق م ، در منطقة تلّ فول (یا جیبیه ) خاکبرداری کرد. در آن سالها کلرمون گانو، کارمند رایزنی فرانسه در فلسطین ، سنگنبشتة معروف به مِشا را (پادشاه موآب ، در شرق بحرالمیت ، ح 850 ق م ) کشف کرد که حاوی کتیبه ای از ادوار باستان بود. سپس در 1287 ه /1870 م آن را به موزة لوور انتقال داد. در اواخر قرن نوزدهم ، با ورود پتری به فلسطین ، باستان شناسی در این سرزمین به مرحلة تازه ای قدم گذاشت . او در تلّ حِصی ، در جنوب غربی فلسطین ، به کاوش پرداخت و نتایج مهمی به دست آورد. مهمترین و قدیمترین محل باستانی فلسطین ، اریحا متعلق به 7800 ق م در سالهای 1331 ش / 1952 م تا 1337 ش / 1958 م کشف و ادوار میانه سنگی و نوسنگی در آنجا شناخته شد. در دهة 1309 ش / 1930 م باستان شناسان پیرو مکتب انگلیسی باستان شناسی مصر، که پتری بنیانگذار آن بود، در فلسطین ، نوار غزّه و درّة رود اردن کاوشهای بسیاری کردند؛ آنگاه محققان باستان شناس امریکایی با کاوش در تلّ عجّول (غزّة کهن ) و تلّ جِمّه (جیرار کهن ) در جنوب غزّه و تّل فرح ، انتدون و بطرا در درة اردن ، فعّالیّتهای باستان شناسی را در فلسطین و اردن گسترش دادند. همچنین هیئت مشترکی از باستان شناسان انگلیسی و امریکایی در فلسطین در سالهای 1310 ش /1931 م تا 1314 ش /1935 م ، در سامره به سرپرستی کراوفوت و سالهای 1311 ش /1932 م تا 1317 ش /1938 م ، در لاخیش (تلّ دوُیر امروزی در اسرائیل ) به سرپرستی استارکی ، به کاوشهای گسترده ای پرداختند.

 

از 1329 ش /1950 م به بعد، متخصصان اسرائیلی مقیم فلسطین کاوشهای باستان شناسی را ادامه دادند و پس از آنکه در 1346 ش /1967 م اسرائیلیان بخش قدیمی شهر بیت المقدس را اشغال کردند، قسمتهایی از شهر قدیم ، از جمله دیوار قدیمی شهر از دورة هرودی و برج داود و دروازة یافا * ، خاکبرداری شد (آلبرایت ، ص 26 ـ 29).

 

کاوشهای هیئت فرانسوی به سرپرستی ژان پرو در حوالی تپه های باستانی مجاور دریاچة حوله ، در شمال شرقی فلسطین ، که از 1335 ش /1956 م آغاز شد به کشف آثار مهمی از ادوار ماقبل تاریخ انجامید. کاوش گلوئک انگلیسی در تپة باستانی تلّ امّ حَمَدالغربی ، در درّة رود اردن ، آثاری از دورة دوم عصر مفرغ (اوایل هزارة دوم ق م ) به دست داد و هورس فیلد و مورِی ، جِرَش (گِراسای باستانی ) از شهرهای دکاپولیس ، در کرانة شرقی رودخانة اردن ، و پترا را خاکبرداری کردند و کاوش کرکْبراید در 1337 ـ 1346 ش /1958 ـ 1967 م در نزدیکی پترا به کشف تمدن نوسنگی از هزارة هفتم ق م منجر شد، که در زیر آثار دورة نبطی قرار داشت (همانجا).

 

ه ) سوریه ـ لبنان . این دو کشور، گرچه امروزه جزو سرزمینهای اسلامی اند، اما آثاری از فرهنگ غیرشرقی نیز دارند. از شمالیترین نقطة ساحل شرقی مدیترانه یعنی مناطق باستانی تلّ عَطْشانهِ و انطاکیه (در ترکیة امروزی ) تا حوالی شهر قدیم تلّ دویر، جنوب نوار غزّه ، آثار باستانی و تاریخی بسیاری وجود دارد که بقایای آبادیها و شهرهای ویران شده است . در گذشته ، این حوزه بیشتر تحت سیطرة اقوام فنیقی ، اولین دریانوردان شناخته شده در تاریخ بود و فنیقیها دو بندر مهم خود، بوبلوس (بیبلوس ، امروزه : جِبیل ) و صور را در سواحل لبنان بنا کرده بودند. در جبیل ، از میان سنگهای ساحل ، نمونه ای از سفالها جمع آوری شده که وولی در 1302 ش /1923 شرح آن را در کتاب > سفالهای جبیل قدیم < آورده است . در 1948 دونان فرانسوی نیز گزارش مقدماتی حفّاریهای جبیل را منتشر کرد. ادامة کاوش در جبیل ، روشن ساخت که چندین طبقة باستانی از دوره های فلز جدید، مفرغ قدیم و آشور قدیم و میانه بر روی هم قرار گرفته است . کشف کتیبة سنگی حیرام (فرمانروای جبیل در قرن 13 ق م ) در 1303 ش /1924 و قرائت آن ، فهمِ متون میخی فنیقی دیگر را هم آسان کرد (گیلبرت ، ص 174ـ176).

 

کاوشهای علمی در سوریه در 1326/1908، با حفاریهای هوگارت در تلّ احمر آغاز شد. امّا مهمترین تحقیقات در تاریخ باستان شناسی سوریه ، کاوش باستان شناسان فرانسوی در 1929 م در رأس شَمْرَه ، نزدیک شهر باستانی اوگاریت ، در شمال لاذقیه * ، بود که ضمن کار تعدادی الواح گلی به خط میخی اوگاریتی به دست آمد و به کوشش باوئر رمزگشایی شد؛ این نوع کتابت متأثر از خط آرامی بود و از خانوادة خطوط سامی است ، ولی برخلاف خطهای دیگر این خانواده ، همچون اکدی ، بابلی و آشوری ، خطی الفبایی است که دارای سی حرف و فاقد شناسه است (فریدریش ، ص 86ـ87). این کشف مهم ، مشکل قرائت بسیاری از الواح به دست آمده از تلّ نیراب را نیز از میان برداشت . همچنین کاوش مالون انگلیسی در تلّ حَلَف در 1329/1911 تا 1331/1913 و 1306 ش /1927 و تلّ براک در 1317 ش /1938، و کاوش باستان شناسان فرانسوی به سرپرستی پارو در تلّ ماری (تلّ حریری ) در 1312 ش /1933، قرابت تمدن این مناطق را با تمدنهای باستانی بین النهرین مشخص کرد. در تلّ براک ، در شمال درة خابور و مجاور یکی از سرچشمه های فرات ، نیز معبدی باستانی کشف شد (ح 3000 ق م ) که با دورة متأخر تمدن اوروک (در تورات ، سفر پیدایش ، 10، 10: اِرِک ، اِرِخ ؛ شهر قدیم سومری در جنوب بابل ذکر شده ؛ وَرکای امروزی ) و العبید و جِمْدِت نَصْر، در بین النهرین ، همزمان است (لوید، ص 76). از تحقیقات مهم باستان شناسی در سوریه کاوش محوطة باستانی لیلان است که به کشف آثار تمدنهای دورة متأخر «عبید شمالی » و شهر مهمی از دورة آشور (زمان پادشاهی شَمشی اَداد اوّل ) انجامید. باستان شناسان فرانسوی در 1167/1753 شهر باستانی تدمر و در دهة 1338/1920، شهر دورا ـ ائوروپوس ، در شمال تدمر، را کاویدند و از اسناد به دست آمده که به خط پهلوی اشکانی و ساسانی بر روی پوست بود، معلوم شد که محوطة اخیرالذکر شهری آباد در دوران اشکانی بوده است (باوئر، ولز، راستوتسف ، مواضع مختلف ).

 

و) پاکستان (شبه قارة هند) . تمدنهای باستانی مستقر در کنارة رود سندِ درة هند و بلوچستانِ پاکستان ، اکثراً متعلق به عصر مفرغ و هزارة سوم ق م ، بوده و دارای ویژگیهای بومی و محلی است . در روزگار باستان ، شهرنشینی در این منطقه رونق بسیار داشت و شهرهای بزرگی چون هاراپا، موهنجودارو و چان هودارو در آن زمان بنا شد. علاوه بر آن ، در دوره های تاریخی و اسلامی نیز این منطقه محل تجمع تمدنهای یونانی ، ایرانی ، کوشانی ، بودایی و گورکانی بوده است . شنی و بُنِرجی ، باستان شناسان هندی نخستین کسانی بودند که به پژوهش در محوطه های باستانی هند و پاکستان پرداختند. سپس در اواخر قرن دوازدهم / هجدهم ، جونز، مستشرق و زبان شناس انگلیسی و بانی «انجمن تحقیقات آسیایی بنگال »، تحقیق در شبه قارة هند را دنبال کرد. سپس مارشال انگلیسی از 1331/1912 تا 1310 ش /1931 به کاوش شهر باستانی تکسیله ، در نزدیکی مرز پاکستان و افغانستان ، پرداخت . او در 1300 ش /1921 کاوشهای شهرهای موهنجودارو و هاراپا را آغاز کرد و ویلر در 1323 ش /1944 آن را ادامه داد. آنگاه در 1338 ش /1959 هیئتی فرانسوی به سرپرستی کاسال دو منطقة باستانی اَمری و ماجومدار را کاوید، و در دهة 1339 ش /1960 میلادی بود که توچی دربارة آثار بودایی و مناطق کوشانی ـ بودایی درة سند تحقیقاتی انجام داد (وارد، مواضع مختلف ).

 

ز) افغانستان . این سرزمین در دوره های مختلف تاریخی بیشتر کانون تجمع فرهنگهای ایرانی ، کوشانی و هندی بود و روزگاری هم از حوزه های فرهنگی ایران به شمار می رفت . فوشه فرانسوی از اولین کسانی بود که در زمان پادشاهی امان اللّه خان ، کار باستان شناسی را در این کشور آغاز کرد. سپس گدار به مطالعة بناهای تاریخی و اسلامی در منطقة بامیان و شمال کابل پرداخت . آنگاه با ادامة کاوش ِ هیئت باستان شناسی فرانسوی در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم ، شهر لشکربازار خاکبرداری شد. پس از آن کاسال بین سالهای 1330 ـ 1337 ش / 1951 ـ 1958 در منطقة موندی گاک ، در جنوب غربی کابل یکی از مراکز استقرار تمدنهای هزارة سوم تا اول ق م ، به کاوش پرداخت . شلومبرگر نیز در 1332 ـ 1336 ش /1953 ـ 1957 محوطة دورة کوشانی سرخ کُتل را کاوید (اُبویر، مواضع مختلف ).

 

3) باستان شناسی در کشورهای اسلامی تازه استقلال یافتة آسیای میانه (جمهوریهای پنجگانه ).

 

فعّالیّتهای باستان شناسی در سرزمین اتحاد جماهیر شوروی (سابق ) که بیشتر، خود متخصصان آن کشور انجام داده اند و نتایج آن نیز اغلب به زبان روسی چاپ و منتشر شده است ، به آسانی قابل بررسی نیست . از نتیجة کاوشهای باستان شناختی در این کشور می توان دریافت که قسمتی از آثار به دست آمده با آثار ایرانی وجوه مشترک فرهنگی دارد و مجهولات تاریخ گذشتة کشورمان را روشن می سازد.

 

الف ) جمهوری ترکمنستان . در آسیای مرکزی ، نزدیکترین کشور به ایران است که هفتاد درصد آن را صحرای قراقوم اشغال کرده است (فرامکین ، ص 207). اغلب تمدنهای کهن ، محوطه ها و تپه های باستانیِ حاشیة جنوبی قراقوم ، در نزدیکی خاک ایران قرار دارد. ترکمنستان یکی از گذرگاههای مهاجران آریایی برای رسیدن به فلات ایران بوده است همچنین می توان این کشور را خاستگاه قوم پارت دانست که نخستین پایتخت شاهان اشکانی ، یعنی نسا (در اوستا: نِسایا رجوع کنید به برهان ، ج 4، ص 2136، حاشیة 4، به نقل از پورداود)، در آنجا قرار دارد؛ اوکلادنیکف ، قدیمیترین آثار این کشور را متعلق به منطقة خشک و بی حاصل کراسنوودسک ، در ساحل شرقی دریای خزر، می داند. بیشتر آثار به دست آمده از غارهای دم دم چشمه و جبل ، در جنوب این منطقه ، باقیمانده از دوره های میانسنگی و نوسنگی است و در نتیجة آزمایش رادیو کربن بر روی آثار غار جبل ، پیشینة آن به 6270 ق م می رسد (فرامکین ، ص 210). از مناطق باستانی دیگر ترکمنستان ، دو تپه در نزدیکی روستای آنائو ، در 12 کیلومتری جنوب شرقی عشق آباد است که یک هیئت امریکایی به سرپرستی پمپلّی آنرا در 1322 ـ 1323/1904 ـ 1905 کاوید و قدیمیترین دورة تمدنی را در آن از هزارة نهم ق م تشخیص داد (بلنیتسکی ، ص 63). یکی دیگر از محوطه های باستانی مهم ترکمنستان که به عصر آغاز کشاورزی (تولید غذا) و نوسنگی تعلق دارد، جیتون در 30 کیلومتری شمال غرب عشق آباد و حاشیة صحرای قراقوم است . کافتین در 1331 ش /1952 م برای اولین بار این محوطه را کاوید و ماسون تحقیقات او را ادامه داد. در کاوش جیتون ، 35 واحد مسکونی از خشت خام و بلوکهای گل رس خاکبرداری شد که از قدیمیترین نمونه های معماری به دست آمده در آسیای میانه به شمار می رود. تمدن جیتون را با تمدنهای اولیة جارمو و عبید در بین النهرین قابل مقایسه دانسته اند. از نقاط باستانی مهم دیگر در ترکمنستان ، نمازگاتپه و قره تپه است که حاوی نشانه هایی از فرهنگهای عصر کشاورزی تا ادوار مس و مفرغ است . بوکینیتچ ، کاوش را در نمازگاتپه (در جنوب شرقی عشق آباد و در فاصلة سی کیلومتری خاک ایران ) از 1339/1920 آغاز کرد. او پژوهشهای خود را به چگونگی روشهای آبیاری در دوران اولیة تولید غذا معطوف داشت . سپس ماروشچنکو در 1309 ش /1930 کاوش را در نمازگاتپه دنبال کرد، اما این کافتین بود که در آغاز سال 1329 ش /1950 م ، توانست گسترش دورانهای پیش از تاریخ و تسلسل آنها را در آن منطقه بیان کند. (مجیدزاده ، ص 2ـ3) و در 1331 ش /1952، با تغییراتی در طبقه بندی آنو که این محوطه را به چهار دورة باستانشناختی تقسیم می کرد، نمازگاتپه را به شش طبقه تقسیم کرد. دورة نمازگا شامل محدودة زمانی اواخر هزارة پنجم تا حدود هزارة دوم ق م است (فرامکین ، ص 211). کاوشهای گستردة ماسون بعد از 1344 ش /1965 م نیز در آلتین تپه ، در نزدیکی دهکدة مینا در غرب رودخانة تجن ، به کشف آثار یک جامعة پیچیدة شهری از عصر مفرغ قدیم در دامنة ارتفاعات کوپِت داغ ، سلسله جبال حدفاصل ترکمنستان ـ خراسان ، انجامید (مجیدزاده ، ص 2ـ3). آلتین تپه قطعاً نمایانگر عناصر فرهنگی جیتون است و قدیمیترین سفالهای به دست آمده از این تپه ، عمدتاً با نقشهای هندسی تزیین شده است (فرامکین ، ص 221).

 

یکی از مهمترین محلهای باستانی حوالی درة مُرغانا (مرغیانه )، منطقة یازتپه در شمال شرق مرو است . ماسون در بارة این منطقه بدقت مطالعه کرد و به مقایسة گاهنگاری مرغیانه با هاراپا، ایران ، افغانستان ، خوارزم ، باختر، سغد و جز آن پرداخت . یازتپه در قرن چهارم ق م بر اثر کم آبی ، متروک شد. پایتخت مرغیانا در اواسط هزارة اول ق م ، شهر مشهور مرو بود. این شهر هم مانند نسا، بعد از دورة ساسانی همچنان به حیات خود ادامه داده است و شواهدی وجود دارد که آیین بودا نیز در این منطقة زردشتی مذهب ، نفوذ داشته است (فرامکین ، ص 224، 233، 236).

 

ماسون ، کاوشگر شهر باستانی نسا، معتقد است ، این شهر از زمانی که مهرداد اول (171 ق م ) آن را بنا کرد تا انقراض دولت پارت (227) آباد بود. نسا که در دوازده کیلومتری شرق عشق آباد و نزدیک روستای بَجیر قرار دارد، شامل دو بخش نسای قدیم و نسای جدید است . نسای جدید شهری محصور و دارای گورستانهای بسیار است که در اواسط قرن سوم میلادی متروک شد و نسای قدیم مشتمل بر اقامتگاه شاهی ، یک شهر محصور شامل قصرها و نیایشگاهها و آرامگاههای شاهان پارت است (بلنیتسکی ، ص 108؛ فرامکین ، ص 231).

 

ب ) جمهوری ازبکستان . این کشور شامل دو بخش خوارزم و منطقة خودمختارِ قراقالپاق است . در 1317 ش /1938 م اوکلادنیکف غار تِشیک تاش (از دورة موستری ، منسوب به غار موستیه در شهر دوردونی فرانسه ، ح 25000 ق م ) را در جنوب ازبکستان کشف کرد و مقدار زیادی ابزار و آلات سنگی و بقایای اسکلت پسر جوانی را از تیرة انسانهای نئاندرتال که با شاخ بز کوهی وحشی پوشیده شده بود، از زیر خاک بیرون آورد (فرامکین ، ص 176؛ ماسون و ساریانیدی ، مواضع مختلف ).

 

دنیک در 1306 ش /1927 م ، نخستین بار شهر ترمذ قدیم ، در ده کیلومتری ترمذ کنونی ، را کاوید. ادامة حفاری در 1307 ش /1928 به کشف گورستانی در سمیرچیه (هفت رود) از قرنهای نخستین میلادی منجر شد (بلنیتسکی ، ص 41). ترمذ که بر سر راه بلخ و سمرقند است ، در دورة اسلامی نیز آباد بود و آثار متعددِ آن در این دوره مطالعه و بررسی شده است . کاوشهای آلبائوم در بالالیک تپه نیز منجر به یافتن آثاری از فرهنگ کوشانی شد. سمرقند جدید، در حاشیة رودخانة زرافشان ، که روزگاری پایتخت امیرتیمور گورکان بود و افراسیاب نامیده می شد، پس از ویرانی شهر قدیم به دست مغول در کنار سمرقند قدیم بنا شد. افراسیاب ، که احتمالاً اولین بنای آن در قرن 6 ق م بوده ، و سپاه اسکندر نیز آن را تخریب کرده بود، در دورة هیاطله (هپتالیان ، هونها) بازسازی شد و به صورت شهری آباد درآمد. کاوش شهر قدیم افراسیاب از 1292 ق /1875 م آغاز شد، ولی شروع کاوشهای علمی دقیق در این شهر از 1337 ش /1958 م و زیر نظر شیشکین باستانشناس روسی بوده است . در این شهر آثار معماری و نقاشیهای دیواری هنرمندانه ای کشف شد که شناخت تاریخ قدیم منطقه را آسان کرد. این نقاشیها عموماً از قرن هفتم میلادی است و در برخی از آنها کتیبه هایی به خط سُغدی وجود دارد. کاوشهای باستان شناسی خوارزم نیز از 1316 ش /1937 م به سرپرستی تولستوف آغاز شد و آثاری از ادوار سنگی تا سلطة هونها بر این منطقه ، دوره های ساسانی ، کوشانی و ادوار مختلف اسلامی ، کشف و مطالعه شد (ماسون و ساریانیدی ، مواضع مختلف ).

 

ج ) جمهوری تاجیکستان . این کشور کوهستانی از بخشهای شرقی ، یعنی ارتفاعات پامیر، و غربی ، شامل مناطق باختر و سغد، تشکیل شده است . پژوهشهای باستان شناسی در تاجیکستان از دهة 1309 ش /1930 م در مقیاس وسیعی آغاز و منطقة سغد، شمال رشته کوههای حصار و باختر کاوش شد. هر دو منطقة سغد و باختر روزگاری در قلمرو حکومت هخامنشی بود که بعدها به تصرف اسکندر درآمد (فرامکین ، ص 95، 98). بنابر این ، آثار تمدن و فرهنگ ایرانی و یونانی در این کشور دیده می شود. کاوشهای مستمر و منظم باستان شناسی در تاجیکستان در 1325 ش /1946 م توسط «هیئت سغدیان تاجیک » (بعدها با نام «هیئت تاجیک ») که از باستان شناسان بومی تشکیل می یافت ، آغاز شد (همان ، ص 98، 100). به استثنای آثار به دست آمده از صحرای کایراک قومی در شمال غربی تاجیکستان و کافرنیگان (درّة بیشکنت )، که به عصر مفرغ تعلق دارد، بیشتر آثار این عصر از نواحی پامیر شرقی (بدخشان علیا) به دست آمده است (همان ، ص 105). در 1312 ش /1933، به طور تصادفی ، متنی در زرافشان به دست آمد که سند قدیمی و مهم سغدی بود. بر اثر بررسی این سند، مقدار زیادی از همان متنها در مُغ کوه نیز به دست آمد، و همچنین مشخص شد که این سندها متعلق به دیواشتیخ ، آخرین حاکم پنج کنت ، است که در سدة اول هجری به دست اعراب کشته شد. این اسناد، دارای اطلاعات ارزشمندی از وضع اقتصادی و اجتماعی سغد در قرن اول هجری بود. پنج کنت در کنار رود زرافشان (رود سغد کنونی که قسمت اعظم سمرقند را مشروب می کند) قرار دارد و بناهای پراکندة باشکوهی از قرن پنجم میلادی به بعد، در آنجا وجود داشته است . بقایای معماری ، نقاشیهای دیواری ، تندیسهای گِلی و گچبریها از قرون اول و دوم هجری در این منطقه ، نشانگر نوع زندگی زنان و مردان سغدی و اسطوره ها و عقاید آنان است (فرامکین ، ص 120ـ121، بلنیسکی ، ص 186ـ187).

 

د) جمهوری قرقیزستان . سرزمین کوهستانی قرقیزستان به سبب وضع جغرافیایی خاص خود، از دیرباز مردمانِ دامدار و چادرنشین را در خود جای داده است . برنشتام ، یکی از پیشگامان مطالعات باستان شناسی در قرقیزستان ، معتقد است که سکاها (سیتها)، هونها و ووسونهایی که در خاورمیانه و خاورنزدیکِ باستان مستقر بودند، از این منطقه برخاستند. نشانه های اقوام سکاها را در دنیای باستان در دوردست ترین نقطة قرقیزستان یعنی نواحی کوهستانی تین شان و تالاس (طراز) می توان یافت . این اقوام بعدها به آسیای مرکزی تا فلات ایران و حتی حوزة زاگرس راه یافتند. با اینهمه ، هنوز مشخصات این قوم باستانی ، خصوصاً در هزارة دوم و اوایل هزارة اول ق م ، چنان آشکار نیست تا بتوان تصویر روشنی از اوضاع سیاسی و فرهنگی آنان به دست آورد . از طرفی چون قرقیزستانِ باستانی را اقوام کوچ نشین تشکیل می داد، از روستا و شهر اثری در آنجا نمی توان یافت و اغلب اطلاعات از درون گورها یا گورکانها (مجموعة قبور سکایی ) به دست آمده است (فرامکین ، ص 51، 53،56،58). در 1333ـ1334ش /1954ـ1955م باستان شناسان بومی قرقیزستان جنوبی ، در منطقة قره بولاق از بخش باتکن نهصد گور دست نخورده کشف کردند که اشیای به دست آمده از آنها، به قرون دوم تا چهارم میلادی تعلق داشت . همچنین درآن منطقه گونه هایی از گورهای نمادین که به گورستانهای باستانی دیگر شباهتی نداشت ، کشف شد که هدف ازایجاد آنها نیز بدرستی معلوم نیست . ولی در 1335ـ1339 ش /1956ـ1960م زادنِپروفسکی باستان شناس که سرپرستی هیئتی را عهده دار بود، در باتکن و لایالیاک (در شیب شمالی رشته کوههای ترکستان ) تعدادی از این گورها را، متعلق به قرون دوم تا چهارم میلادی ، کشف کرد که از درون آنها به جای بقایای استخوانی ، تندیسهای سنگی به دست آمد که نشان می داد احتمالاً صاحبان این قبور دور از محل سکونت خود درگذشته اند و این گورها در نزدیکی سکونتگاهشان ، به یاد آنان حفر شده است (فرامکین ، ص 72ـ73).

 

ه ) جمهوری قزاقستان . وسیعترین جمهوری در آسیای مرکزی است . برنشتام از 1315 ش /1936 م به بعد، کاوشهای گسترده ای در سمیرچیة قزاقستان جنوبی ، در حد فاصل دریاچه های ایسیک گول و بالخاش (بَلْخَش )، انجام داد. در این جمهوری آثاری از عصر پارینه سنگی تحتانی با پیشینة پانزده هزار ساله و آثاری در درة رودخانة اِرتیش ِ علیا از منطقة ناریم متعلق به عصر نوسنگی ، به دست آمده است و در سلسله جبال کاراتو، در جنوب غربی قزاقستان ، آثاری از فرهنگ عصر پارینه سنگی قدیم و آشولی (منسوب به شهر سن آشول در فرانسه ، ح 75000 ق م ) وآندورونووا شناخته شده است (ماسون و ساریانیدی ، مواضع مختلف ). از آنجا که قزاقستانِ دورانِ باستان ، زادگاه اقوام کوچ نشین بود، آثار معماری مهمی از دورة ماقبل تاریخ در آن به دست نیامده است . در این کشور نیز همچون قرقیزستان ، تنها گورستانهای باستانی دامداران کوچ نشین باقی مانده که اشیای ارزشمند درون آنها از دستبرد عتیقه بازان به دور نمانده است . بسیاری از اشیایی که از قزاقستان کشف شده و در موزه های کشورهای مختلف نگهداری می شود، فاقد هویت فرهنگی است . مجموعة نفیس پطر اول در موزة ارمیتاژ نیز از انواع آثاری است که از این جمهوری و جنوب سیبری به طور اتفاقی به دست آمده است . کاوش مؤسسة IIAE و باستان شناسان بومی همچون قدیربایف و اورازبایف در قزاقستان مرکزی و گورستان تاسمولا که دست نخورده باقی مانده بود، موجب کشف مجموعة ارزنده ای از قرن هفتم ق م شد. مجموعة سکایی به دست آمده از درة چیلیک تین ، در قزاقستان شرقی ، نیز از گنجینه های ارزندة اواخر عصر مفرغ است (همان ، مواضع مختلف ).

 

4) باستان شناسی و مصادیق قصص کتب آسمانی .

 

قرآن کریم ، بسیاری از حوادث اقوام گذشته را در قالب داستان بیان کرده است . توصیه های مکرر آن به مطالعه و اندیشه در احوال مردم تمدنهای پیشین و پندآموزی از آنها، شاید یکی از علتهای اصلی توجه به علم باستان شناسی در سرزمینهای اسلامی باشد. کوششهای باستان شناسان برای یافتن مصادیق تاریخی اسطوره های مذهبی کتب مقدس ، در شناساندن مفاهیم قصص قرآنی نیز سودمند بوده است ؛ زیرا بسیاری از قصص قرآنی ، در کتابهای آسمانی قدیم نظیر عهد عتیق و عهد جدید ثبت شده و بسیاری از آنها نیز سینه به سینه تا زمان ظهور نبی اکرم صلی اللّه علیه وآله وسلّم رسیده است . در قرآن کریم و کتابهای آسمانی بارها از بسیاری شهرهای باستانی پنهان در زمین ، نام برده شده است و باستان شناسان با همین قرائن موفق شده اند که برخی تمدنها و شهرهای مدفون را کشف و شناسایی کنند (الدر، ص 7).

 

نخستین باستان شناسانی که پژوهشهایشان ، هویتِ بعضی از نامهای موجود در تورات را مشخص کرد، بوتا و لایارد بودند. کاوشهای لایارد در قویون جیک در شمال عراق ، که ویرانه های شهر نینوا در آنجا است ، موجب شد که کاخ سِنّاخِریب (پادشاه آشور، حک : 705ـ681 ق م ) از زیر خاک بیرون آید؛ و حفاریهای بوتا در شمال موصل ، باعث کشف بقایای شهر باستانی دورشروکین و کاخ عظیم سارگن دوم شد. همچنین کاوشهای لایارد در منطقة باستانی نمرود در جنوب موصل منجر به کشف شهر افسانه ای کالح ، پایتخت آشور، شد که نام آن در سفر پیدایش (10 : 11ـ12) آمده است .

 

هنگامی که اسمیت ، از طرف موزة بریتانیا در 1279 ق /1862 م راز لوحة یازدهم منظومة سومری گیلگمش (سلطان اوروک با مقام الوهیت ) را گشود، بعضی از حقایق طوفان نوح نیز روشن شد. اسمیت اعلام کرد که بر روی یکی از لوحه های کتابخانه آشور بانی پال در قویون جیک ، داستان طوفانی را خوانده است که شباهت بسیاری با طوفان مذکور در سفر تکوین تورات دارد. (کریمر، ص 219).

 

داستان نوح در قرآن کریم با آنچه در آگادا، بخشهایی از تفاسیر تورات به نامهای تِلمود و مدراش ، آمده است ، مطابقت می کند (خزائلی ، ص 621). به نص قرآن مجید، نوح نخستین پیامبری بود که در زمان نبوتش بر مردم عذاب نازل شد. (هود: 42؛ مؤمنون : 27). هنگامی که عقاب قوم عاصی نوح پایان یافت ، خداوند فرمان داد (هود: 44)، آبها فرونشیند و باران قطع شود و کشتی بر کوه جودی قرار گیرد. برخی از نویسندگان اسلامی آن را کوهی از سلسله جبال «کاردین » دانسته اند که در شمال شرقی جزیرة «ابن عُمَر» در مشرق دجله و نزدیک موصل قرار دارد (ابن بطوطه ، ج 1، ص 245؛ خزائلی ، ص 281ـ282؛ شرتونی ، ذیل «جودی »). در ترجمه های جدید تورات محل فرود کشتی نوح را رشته کوههای آرارات یا کوه ماسیس در ارمنستان می دانند (علاّ مه طباطبایی ، ج 20، ص 62؛ و هاکس ، ذیل «اراراط »). نتایج کار باستان شناسان در بین النهرین و بخصوص کاوشهای آنان در دو شهر باستانی اور و کیش و وجود لایه های سیلابی روی طبقات قدیمیتر ثابت کرد که قطعاً، طوفانهای عظیمی در دورة باستان روی داده است (الدر، ص 35ـ36).

 

وولی ، کاوشگر شهر اور، گنجینه ای قیمتی را از عصر طلایی تمدن این شهر، یعنی دورة سوم از سلسله های جدید که اورنمو بنیانگذاری کرده بود، کشف کرد. این دوره بتقریب با تولّد حضرت ابراهیم خلیل علیه السّلام (ح 1996 ق م )، که مفسران تورات ذکر کرده اند، همزمان است (هاکس ، ذیل «أب رام »). این عصر را دورة تحول سومری نامیده اند (رو، ص 150). برج پلکانی معبد اور که با خشت خام بنا شده ، پوسته ای آجری دارد و ارتفاع آن حدود پنجاه متر است . این معبد در اصل سه طبقه بوده ولی اکنون تنها طبقة اول و قسمتی از طبقة دوم آن باقی مانده است . در الواحی که از اور و شهرهای دیگر سومری به دست آمده ، به نام ابراهیم اشاره ای نشده است ؛ اما در لوحی مکشوف در بابل نام «آباراما» آمده است و از آن می توان دریافت که در آن عصر، ابراهیم یکی از نامهای رایج بوده است (الدر، ص 42).

 

دانش مصرشناسی برای بعضی پرسشها و ابهامات در بارة قوم بنی اسرائیل ، بعد از مهاجرت حضرت یوسف علیه السّلام به آنجا و سپس نبوت حضرت موسی علیه السّلام و طغیان آن قوم بر فرعون و عزیمت به سوی سرزمین موعود، پاسخ تاریخی یافته است . بعضی معتقدند که یوسف علیه السّلام ، 110 سال زندگانی کرد و پس از فوت جسدش را به سنّت مصریان ، مومیایی کردند (خزائلی ، ص 683ـ684)، و در تابوتی محفوظ داشتند و هنگامی که بنی اسرائیل به همراه موسی علیه السّلام از مصر بیرون رفتند، جنازة یوسف علیه السّلام را نیز با خود بردند و در «شِکّیم »، از سرزمین افرایم (نابلس کنونی )، به خاک سپردند. تا آنکه در دهة 1319 ش /1940 م گور شخصی به نام ال ـ کب که معاصر یوسف علیه السّلام و حاکم یکی از ولایات مصر بود، گشوده شد و کتیبه ای از آن به دست آمد که شرح قحطیِ زمانِ حکومتش بر مردم و چگونگی رهانیدن آنان از گرسنگی ، در آن آمده است (الدر، 45ـ46). از وقایع تاریخی دورة رامسس دوم ، فرعون قدرتمند و مقتدر مصر، اطلاع دقیقی دربارة خروج بنی اسرائیل از مصر نمی توان یافت . اما بعضی شواهد نشانگر آن است که در سال هفتم سلطنت وی ، شورش بزرگی در کنعان و فلسطین بر ضد او به وقوع پیوست که یکی از حجاریهای معبد کرنک ، صحنه ای از تصرف شهر آسکالون ، در شمال غزه ، و انهدام آن را نمایش می دهد (دریوتون و واندیه ، ج 2، ص 314). از رامسس دوم بناهایی از جمله قصرها و معابد کرَنَک ، الاقصر و طیوه برجای مانده و اشیای گرانبهایی در ضمن کاوشهای باستان شناسی کشف شده است که همگی از اقتدار و ثروت فراوان او حکایت می کند.

 

منابع : علاوه بر قرآن و کتاب مقدس ؛ ابن بطوطه ، رحلة ابن بطوطة ، چاپ محمد المنعم عریان ، بیروت 1407 ق /1987 م ؛ جان الدر، باستان شناسی کتاب مقدس ، ترجمة سهیل آذری ، تهران 1335 ش ؛ لوئی وان دن برگ ، باستان شناسی ایران باستان ، با مقدمة رمن گیرشمن ، ترجمة عیسی بهنام ، تهران 1348 ش ؛ محمدحسین بن خلف برهان ، برهان قاطع ، چاپ محمد معین ، تهران 1342 ش ؛ آ. بلنیتسکی ، خراسان و ماوراءالنهر (آسیای میانه ) ، ترجمة پرویز ورجاوند، تهران 1364 ش ؛ بریس بریسویچ پیوتروفسکی ، اورارتو ، ترجمة عنایت اللّه رضا، تهران 1348 ش ؛ محمد خزائلی ، اعلام قرآن ، تهران 1335 ش ؛ اتین ماری دریوتون ، ژاک واندیه ، تاریخ مصر قدیم ، ترجمة احمد بهمنش ، تهران 1332ـ1336 ش ؛ ژان پل راشل دیو لافو، ایران ، کلده و شوش ، ترجمة علی محمد فره وشی ، چاپ بهرام فره وشی ، تهران 1369 ش ؛ همو، سفرنامه :خاطرات کاوشهای باستان شناسی شوش 1886ـ1884م ، ترجمة ایرج فره وشی ، تهران 1355 ش ، ژرژ رو، بین النهرین باستان ، ترجمة عبدالرضا هوشنگ مهدوی ، تهران 1369 ش ؛ جرج سارتون ، تاریخ علم ، ترجمة احمد آرام ، ج 1، تهران 1357 ش ؛ علی سامی ، تمدن هخامنشی ، شیراز 1341ـ 1343 ش ؛ سعید شرتونی ، اقرب الموارد فی فصح العربیه و الشوارد ، تهران ] بی تا. [ ؛ محمدحسین طباطبائی ، المیزان فی تفسیر القرآن ، ج 20، ترجمة محمدجواد حجتی ، تهران 1369 ش ؛ گرگوار فرامکین ، باستان شناسی در آسیای مرکزی ، ترجمة صادق ملک شهمیرزادی ، تهران 1372 ش ؛ یوهانس فریدریش ، زبانهای خاموش ، ترجمة یداللّه ثمره و بدرالزمان قریب ، تهران 1365 ش ؛ ساموئل کریمر، الواح سومری ، ترجمة داود رسائی ، تهران 1340 ش ؛ آلفونس گابریل ، تحقیقات جغرافیایی راجع به ایران ، ترجمة فتحعلی

 

 

 

خواجه نوری ، چاپ هومان خواجه نوری ، تهران 1348 ش ؛ یوسف مجیدزاده «دوران مفرغ در ماوراءالنهر باستان »، مجله باستان شناسی و تاریخ ، سال 3، ش 2 (بهار و تابستان 1368 ش )؛ محمدتقی مصطفوی ، «تلاش در راه خدمت به آثار ملی و امید به آینده »، در گزارشهای باستان شناسی ، تهران 1329ـ1334 ش ؛ غلامرضا معصومی ، باستان شناسی ایران ، تهران 1355 ش ؛ صادق ملک شهمیرزادی ، «بررسی تحولات مطالعات باستان شناسی در ایران » در مجموعه مقالات انجمن وارة بررسی مسایل ایرانشناسی ، چاپ علی موسوی گرمارودی ، تهران 1369 ش ؛ محمود موسوی ، «باستان شناسی در پنجاه سالی که گذشت ، مجله میراث فرهنگی ، سال 1،ش 2 ( زمستان 1369 ش )؛ عبدالغفّاربن علی محمد نجم الدوله ، سفرنامه خوزستان ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1341 ش ؛ جیمز هاکس ، قاموس کتاب مقدس ، تهران مطبعة آمریکائی بیروت 1928 میلادی ؛

 

William Foxwell Albright, The archaeology of Palestine , London 1956; J.Auboyer, The art of Afghanistan , Britain 1968; Bauer, Welles, Rostovtzeff, Excavations at Dura Europos , New Haven 1929; H. Carter, The Tomb of Tutankhamen ,London 1972; Encyclopaedia Britannica , Chicago 1971, S.V. "Islamic archaeology"; C.P. Gilbert, Larousse Encyclopedia of Archaeology , trans. from the French by Anne Ward, London 1972; O.R. Gurney, The Hittites , London 1990; E.Herzfeld, Pasargadae- Untersuchungen Zur Persischen Archجologie dans Klio ,III, Leipzig 1908; T.G.H.James, The archaeology of ancient Egypt , Britain; Seton Iiyod, The archaeology of Mesopotamia , London 1978; V.M. Masson, V.I.Sarianidi, Central Asia , Britain 1972; Anne Ward, Adventures in archaeology , Britain 1977.

 

/ محمود موسوی /

لینک مطلب: http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=212

تاریخ دسترسی: 06/08/1391

 

 

معرفی رشته باستان شناسی/ تبیان

مقدمه

رشته باستان شناسی در ایران زیر مجموعه رشته علوم انسانی به حساب می آید . البته از چند سال پیش دانشکده های هنر نیزاقدام به راه اندازی رشته باستان شناسی در مقطع کاردانی کردند اما به ناچار دانشجویانی که دراین مقطع و در دانشکده های هنر فارغ التحصیل شدند، بعد از یک دوره دیگر شرکت در کنکور سراسری می توانند تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی و در زیرمجموعه علوم انسانی ادامه دهند.

در رشته باستان شناسی دانشجویان بیش از 130 واحد درسی را در زمینه های پیش از تاریخ (دوره های پارینه سنگی، میان سنگی و نوسنگی)، دوره تاریخی و دوره اسلامی می خوانند.

همچنین دانشجویان می باید یک فصل نیز که معمولا یکی از دو ترم آخر دانشجویان می باشد، در محل حفاریی که دانشگاه در نظر می گیرد حضور یابند و مهارت هایی را در این زمینه بیاموزند.

برخی رشته باستان شناسی را با تاریخ یکی می دانند یا این که این رشته را کاملا مشابه رشته تاریخ به حساب می آورند اما در این باره باید تاکید کنم که این دورشته اگرچه مشابهت هایی باهم دارند اما یکی به حساب آوردن این دو هم اشتباه است.

رشته باستان شناسی تا یک مقطعی (تقریبا از زمانی که بشر توانست بنویسد) از برخی اطلاعات رشته تاریخ استفاده می کند اما همه آن را به کار نمی گیرد.

رشته تاریخ مجموع نوشته ها و آثار به جا مانده از گذشتگان را شامل می شود اما رشته باستان شناسی می باید خود به دنبال این آثار بگردد.

رشته تاریخ با توجه به آثار موجود به بحث می پردازد اما رشته باستان شناسی با توجه حتی گاه حدسیات به کاوش در زمین می پردازد . اگرچه همانطور که گفتم از اشاره هایی که برخی مورخین در کتاب های خویش کرده اند هم استفاده می کند  که نمونه آن را در حفاری های بین النهرین می توان دید که باستان شناسان در اینجا کاملا از نوشته های تاریخی و بیشتر از آن از متون دینی استفاده کردند.

باستان شناسان با توجه به یافته هایی که در کاوش ها به دست می آید می باید فرهنگ و نحوه زندگی وحتی روابط اجتماعی گذشتگان را تدوین کنند.

تعریف و شرح

باستان شناسی از یک سو مسیر تاریخ را تعیین می کند و از سوی دیگر مادر تاریخ است. روشن کردن گذشته هر جامعه از جهت مسائل اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و یا مذهبی از اصول اساسی این رشته است. هدف از تحصیل در این رشته، تربیت نیروی متخصص و کارآمد برای بررسی و شناسایی آثار تاریخی و کاوشهای باستان شناسی در مناطق مختلف کشور، همچنین تامین کادرهای تحقیقی، فرهنگی و هنری سازمانی مربوط می باشد. رشته باستان شناسی در مقطع کارشناسی به مطالعه آثار باستانی سه دوره پیش از تاریخ، تاریخی و اسلامی می پردازد. دانشجویان در طی چهار سال با آثار باستانی دوران پیش از تاریخ ایران، بین النهرین و مصر و تمدن و فرهنگ اسلامی آشنا می شوند.

باستان‌شناس فردی است که در محل‌های باستانی کاوش می‌کند، یافته‌ها را مورد مطالعه قرار می‌دهد و پس از تعیین ارزش مادی و معنوی و تخمین قدمت آثار، آنها را در بازارهای عتیقه به فروش می‌رساند.

در گذشته‌ای نه چندان دور، جامعه ما چنین دیدگاهی نسبت به باستان‌شناس داشت. در واقع مردم باستان‌شناس را با «عتیقه جمع‌کن» یا «عتیقه‌فروش» یکی می‌دانستند. کاری که بسیاری از شاهزادگان و درباریان دوره قاجار و پهلوی به عنوان یک سرگرمی ساده، برای کسب درآمد بیشتر انجام می‌دادند. اما در حقیقت باستان شناس یک تاجر یا عتیقه ‌جمع‌کن نیست. بلکه‌ یک‌ محقق‌ است‌؛ محققی‌ که‌ شواهد لازم‌ را برای‌ تحقیقات‌ خود از طریق‌ بررسی‌ ، پژوهش‌ و کاوش‌ در نقاط‌ مختلف‌ جهان‌ که‌ روزی‌ محل‌ تردد، سکونت‌ یا هر نوع‌ فعالیت‌ انسانی‌ بوده‌ است‌، به‌ دست‌ می‌آورد‌ و سعی‌ دارد تا گذشته‌ را براساس‌ یافته‌های‌ خود بازسازی‌ کند. باستان‌شناسی‌ از یک‌ سو مسیر تاریخ‌ راتعیین‌ می‌کند و از سوی‌ دیگر مادر تاریخ‌ است‌. در واقع‌ روشن‌کردن‌ گذشته‌ هر جامعه‌ از نظر‌ اقتصادی‌، فرهنگی‌، اجتماعی‌، سیاسی‌ یا مذهبی‌ بدون‌ مراجعه‌ به‌ نظر باستان‌شناسان‌ دشوار یا حتی‌ غیرممکن‌ است‌.

زیرشاخه ها و کاربرد

باستان شناسی در مقطع کارشناسی دارای گرایش و زیر شاخه خاصی نبوده و در طی دوره آموزشی چهار ساله کلیه درسها در هفت ترم ارائه می شود و یک ترم حفاری در محل ارائه داده می شود.

طی چند سال گذشته به طور متوسط درهرسال 95نفر در رشته باستان شناسی پذیرفته شده اند. در ضمن رشته باستان شناسی در ایران تا مقطع دکترا تدریس می شود.

داشتن اطلاعات مناسب در زمینه تاریخ و جغرافیای ایران و کشورهای همسایه و همچنین تسلط به زبان انگلیسی برای دانشجویان این رشته ضروری به نظر می رسد.

باستان شناسی با کار و تلاش در گرمای کویر و در سرمای کوهستان و با تحمل سختیها و مشکلات بسیار همراه است . معروف است که می گویند باستان شناسی 50 درصد روی زمین و 50 درصد زیر زمین است.به همین دلیل باستان شناسی نمی تواند برای افراد علاقه مند به پشت میز نشینی رشته مناسبی باشد.

باستان شناس باید علاقه مند به کار در طبیعت باشد . یعنی اگر جوانی عاشق کاوش و جستجو و کشف مجهولات و نقاط تاریک تاریخ گذشته نباشد ، نمی تواند در این رشته موفق گردد.

کاربرد این رشته نیز از نام آن پیداست، این رشته در کشور ما که هنوز بسیاری از آثار تاریخی آن کشف نشده می تواند جایگاه مناسبی داشته باشد.

رشته باستان شناسی در ایران

تنها یک سال پس از تاسیس دانشگاه تهران ، یعنی در سال 1314 ، رشته باستان شناسی در دانشکده ادبیات دائر و بدین ترتیب تدرس علمی باستان شناسی در ایران آغاز شد .  بدین ترتیب زمینه ساماندهی پژوهشهای باستان شناختی و اداره عملی آن در سطح کشور به وسیله فارغ التحصیلان ایرانی رشته باستان شناسی دانشگاه تهران فراهم آمد . باستان شناسی با دستیابی به راه حلهایی که انسان گذشته برای مسائل گوناگون یافته بود به ما امکان می دهد تا به کمک ابزار نوین کارآمد ترین پاسخ ها را برای مسائل مشابه امروزی بیابیم .

 

تهیه کننده: محمدصادق ابراهیمی

لینک مطلب:

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=113589

تاریخ دسترسی: 15/08/1391

 

باستان شناسی ایران/ ویکیپدیا

از ۱۸۰۰ به بعد، با ورود میسیونرهای خارجی به ایران، علاقه به شناسایی مکانهای ذکر شده در کتاب مقدس و نویسندگان کلاسیک گسترش یافت. در نیمه اول قرن نوزدهم، تلاش برای توصیف و تهیه طرح از آثار قدیمی آغاز شد. در اواخر قرن نوزدهم، ایران با وجود حفظ استقلال خود، به منطقه حائل بین امپراطوریهای انگلیس و روسیه در آسیا تبدیل شد. نفوذ این دو کشور و حضور جاسوسهای آنها در ایران امکان را برای توجه به آثار قدیمی نیز فراهم کرد. در اوایل ۱۸۴۰s، بارون روسی بنام بوده و لایارد بریتانیایی در لرستان و خوزستان موفق به ثبت برخی از مکانهای باستان شدند.

 

از ۱۸۳۶ - ۱۸۴۱، هنری سی. راولینسون کتیبه سه زبانه بیستون را کپی کرد و موفق شد بعدها آنرا کشف رمز و ترجمه کند، وی بر اساس ترجمه کتیبه های خط میخی و ترجمه متون کلاسیک، برای اولین بار تاریخ ایران باستان (از ماد تا ساسانی) را در کتاب هفت پادشاهی بزرگ شرق جهان باستان به جهانیان معرفی کرد.

 

در سال ۱۸۳۹ دو فرانسوی بنام فلاندن و کست برای چند سال به ایران سفر کردند.آنها ابتدا در ماه مه ۱۸۴۱ به اصفهان سفر کردند و سپس به همدان، کنگاور، بیستون، حلوان، و در نهایت شیراز، خلیج فارس و بوشهر رفتند. مطالعات و طرحهای تهیه شده توسط آنها زا اهمیت زیادی در تاریخ باستان شناسی ایران برخوردار است. آنها در این سفر مشاهدات مهمی خود درباره حکومت قاجار، آثار باستان شناسی، هنر، معماری، جغرافیا، جامعه شناسی و زندگی دربار، سلطنت و استانها، سازمان نظامی، و غیره را با دقت و همراه با طرحهای زیادی ثبت کردند. اطلاعاتی درباره فواصل بین شهرها بصورت سواره (اسب) داده شده است.

 

علاقه شاه ناصر الدین شاه به آثار باستانی به تدریج فراتر از حفاری شد و او بفکر ساختن یک موزه در کاخ خود در تهران افتاد. شیندلر در سال ۱۸۷۵ نوشت که "شاهنشاه [شاه شاهان] به بعضی از خارجی ها مجوز حفاری تپه ها را داده است. این جای تأسف است که این آثار باستانی بخارج از ایران می رود. این تصمیم شاه مبنی بر قرار دادن همه چیز مثل آجر و مهر و غیره در موزه شاهنشاهی امر خوبی است.

محتویات

 

    ۱ مرحله نخست: شکل گیری باستان شناسی در ایران (انحصار فرانسوی ها)

    ۲ مرحله دوم: گسترش فعالیتهای باستان شناسی در ایران (کاوش باستان شناسان خارجی)

    ۳ مرحله سوم: شروع فعالیت گسترده باستان شناسان ایرانی

    ۴ مرحله چهارم: باستان شناسی ایران پس از انقلاب

    ۵ پیوند به بیرون

    ۶ منبع

مرحله نخست: شکل گیری باستان شناسی در ایران (انحصار فرانسوی ها)

باستان شناسان فرانسوی دیولافوا

 

کاوشهای منظم مکانهای باستانی در اواخر قرن نوزدهم آغاز شد. همزمان بررسی هایی به هدف مطالعه تاریخ هنر و معماری کهن پارس انجام شد. معمار و مورخ فرانسوی مارسل دیولافوا Dieulafoy در سفرش به ایران در ۱۸۸۰ - ۱۸۸۱، با برخی از اصحاب نزدیک ناصر الدین شاه ملاقات کرد. در سال ۱۹۰۱، انحصار کاوشهای باستان شناسی ایران به فرانسوی ها تحت مدیریت دمورگان اعطا شد. از آن زمان تا سال ۱۹۳۰، باستان شناسان فرانسوی تنها کاوشگران فعال در کشور بودند. کودتا در سال ۱۹۲۱ آغاز مدرنیزاسیون ایران بود. عقدنامه ها و قرار دادهای سیاسی و پیمان های اقتصادی با روس ها، فرانسوی، انگلیسی باطل شد. از جمله فعالیت های اداری جدید در ایران تصویب قانون عتیقیات توسط مجلس در ۱۹۲۸-۱۹۲۹، بود که باعث پایان سلطه فرانسه بر پژوهش باستان شناسی در ایران و تاسیس اداره کل عتیقیات در سال ۱۹۳۰ بود.

مرحله دوم: گسترش فعالیتهای باستان شناسی در ایران (کاوش باستان شناسان خارجی)

 

کاوشهای منظم در پرسپولیس در سال ۱۹۳۱ توسط موسسه شرقشناسی از دانشگاه شیکاگو شروع و تا سال ۱۹۳۹ ادامه یافت. کاوش در ابتدا توسط ارنست هرتسفلد شروع و سپس توسط اشمیت (۱۹۳۴-۱۹۳۹)ادامه یافت. پس از سال ۱۹۳۹، کاوشها توسط اداره باستان شناسی ایران تحت نظر آندره گدار، مستفوی و علی سامی ادامه یافت. از سال ۱۹۶۸ تا سال ۱۹۷۴، برنامه اکتشاف و مرمت توسط جوزپه و تیلیا از موسسه شرقشناسی ایزومئو توسط ایتالیا پیگیری شد. با وجود فعالیت های مداوم باستان شناسان خارجی، باستان شناسی در ایران هنوز ناشناخته بود و تنها چند کارشناس ایرانی در این زمینه وجود دارد. از این رو، ایرانی ها فعالیت های اندکی در این زمینه داشتند. شایان ذکر است که گروه اول دانشجویان باستان شناسی در ایران در سال ۱۹۴۱ از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد. تحقیقات مستقل محققان ایرانی قبل از ۱۳۲۰ - ۱۹۳۴، تنها محدود بود به چند فعالیت از جمله حفاری های انجام شده توسط علی حاکمی در تپه حسنلو در دره سولدوز در غرب آذربایجان و مرمت و حفاری های تخت جمشید در سال ۱۹۳۹ توسط عیسی بهنام و علی سامی.

پاسارگاد، پایتخت کورش بزرگ، بسیار پیشتر در قرن ۱۸ و ۱۹ مورد توجه مسافران آنزمان از جمله رابرت کرپوتر و دیولافوا قرار گرفته بود. هرتسفلد در سال ۱۹۰۵ از این مکان بازدید کرد و در سال ۱۹۲۸ آنرا کاوش کرد. در سال ۱۹۵۵ علی سامی کاوش آنرا ادامه داد. حفاری بعدی بین سال ۱۹۶۱ و ۱۹۶۳ توسط دیوید استروناخ Stronach، مدیر موسسه بریتانیای مطالعات ایران انجام شد.

 

 

مرحله سوم: شروع فعالیت گسترده باستان شناسان ایرانی

 

در سال ۱۹۴۰، اولین گروه از دانشجویان باستان شناسی از گروه باستان شناسی دانشکده ادبیات در دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدند. برخی از این فارغ التحصیلان پس از آن در دانشگاه های معتبر در اروپا و ایالات متحده به تحصیل ادامه دادند. یکی از آنها عزت اله نگهبان بود که پس از بازگشت به ایران در گورستان سلطنتی مارلیک در استان گیلان شروع به کاوش کرد. گنجینه های پر زرق و برق و عجیب طلا و نقره از مارلیک باعث جلب توجه و علاقه مقامات ایرانی به باستان شناسی شد و در نتیجه توجه خاصی به توسعه پژوهش باستان شناسی در مکانهای باستانی و در دانشگاه داده شد. نگهبان موسسه باستان شناسی را در دانشگاه تهران تاسیس کرد. فارغ التحصیلان گروه باستان شناسی تحت نظر نگهبان مشغول به فعالیت در زمینه باستان شناسی در سراسر ایران شدند. برخی نیز توسط نگهبان برای کسب دکترای و سایر مدارج بالاتر خارج از کشور خصوصا آمریکا رفتند. در سال ۱۹۵۷ نگهبان از بریدوود Braidwood دعوت کرد که برای انجام کاوش به ایران بیاید. حضور بریدوود و آغاز پروژه پیش از تاریخ وی در ایران باعث شد که مسیری جدید در بررسی دوره پیش از تاریخ ایران ایجاد شود . بریدوود علاوه بر بررسی منطقه کرمانشاه، کاوش های باستان شناسی در تپه نوسنگی سراب، آسیاب وسیابید، در نزدیکی شهر کرمانشاه به عمل آورد.

 

از سال ۱۹۶۰ اداره کل باستان شناسی ایران، که جایگزین اداره عتیقیات قدیم شده بود، تفاهم نامه هایی با دانشگاهها و مراکز مطالعاتی خارجی امضا کرد. با شروع ریاست فیروز باقرزاده بر این اداره، مجوزهای بسیاری برای کار میدانی باستان شناسی از جمله بررسی و کاوش صادر شد. برخی از این مجوز برای پروژه های مشترک بودنداز جمله آنها پروژه مشترک چغا میش در خوزستان.

مرحله چهارم: باستان شناسی ایران پس از انقلاب

 

با سرنگونی شاه ایران و وقایع پس از آن عملا فعالیت باستان شناسی در ایران متوقف شد. در سالهای جنگ تنها کاوشهای نجات بخشی محدودی انجام شد و بیشتر فعالیتها متمرکز بر نجات و حفاظت آثار در خطر بود. از دهه ۱۹۹۰s تحقیقات باستان شناسی در ایران مجددا جان تازه ای گرفت و از سال ۲۰۰۰ کاوشهای مشترک ایرانی و خارجی آغاز شد. پس از انقلاب سازمان میراث فرهنگی، جایگزین سازمان ملی حفاظت از آثار باستانی ایران شد که هدف آن نظارت و اجرای برنامه بلند مدت تحقیق و حفاظت آثار بود. تحقیقات باستان شناسی نیز تحت نظر پژوهشکده باستان شناسی قرار گرفت.

 

هدف اصلی از تحقیقات باستان شناسی در ایران در فاصله سالهای ۱۹۶۰ تا وقوع انقلاب اسلامی، درک فرهنگ های گذشته و ساز و کارهای فرهنگی بود. در فاصله ۱۹۸۰ تا سال ۲۰۰۰، تنها باستان شناسان ایرانی در ایران فعالیت داشتند؛ از آن پس، سازمان میراث فرهنگی در چارچوب جدید پروژهای به اصطلاح مشترک شروع به صدور مجوز خاص برای هیاتهای خارجی جهت تحقیقات باستان شناسی و حفاری در ایران کرد. اولین مطالعات مشترک توسط فرانسوی ها و ایتالیایی ها در مرودشت فارس و مسجد عتثق اصفهان انجام شد که بررسی ژئوفیزیکی و مرمت بودند. اولین پروژه مشترک کاوش هیات ایران و آلمان بود که به بررسی و کاوش در وشنوه و اریسمان در حوالی کاشان پرداخت. این کار مشترک بزودی با ورود یک تیم ژاپنی در سال ۲۰۰۳ ادامه یافت که شامل حفاری و بررسی در گیلان بود.

 

 

 

پیوند به بیرون

 

    [۱] تاریخچه باستان شناسی در ایران، سایت پژوهشکده باستان شناسی

 

 

منبع

 

    ملک شهمیرزادی، صادق، ایران در پیش از تاریخ:باستان شناسی ایران از آغاز تا شپیده دم شهرنشینی، تهران، سازمان میراث فرهنگی کشور، چ۲، ۱۳۸۲

    Abdi، K. (۲۰۰۱) Nationalism، Politics and the Development of Archaeology in Iran. American Journal of Archaeology ۱۰۵:۵۱–۷۶.

    Azarnoush، M. and B. Helwing، ۲۰۰۵ Recent Archaeological Research in Iran - Prehistory to Iron Age. Archaeologische Mitteilungen aus Iran und Turan، vol. ۳۷

    Dyson، R. H. (۱۹۹۷) History of the field: archaeology in Persia، in E. M. Meyers (ed.) The Oxford Encyclopedia of Archaeology in the Near East. Volume ۳. New York: Oxford University Press، ۶۰-۶۳

 

لینک مطلب:

باستان شناسی_ایرانhttp://fa.wikipedia.org/

تاریخ دسترسی: 8/10/1391

 

نهادها و موسسات

توانمندیهای موسسه / موسسه باستان شناسی دانشگاه تهران

این موسسه با داشتن کتابخانه تخصصی، بانک سفال، بخش اسناد، کارگاه مرمت  و موزه پژوهش در موارد زیر آماده ارائه توانمندیهی خود بری رفع نیاز های مراکز اجرایی  است .

 1-  کاوش و بررسی های باستان شناسی در سراسر ایران بصورت مشترک یا مستقل:       

•             بررسی های سیستماتیک و علمی

•             کاوش های گسترده، مستمرو هدفمند محوطه های باستانی

•             گمانه زنی و تعیین حریم محوطه های باستانی

  2 – مطالعه فضا های شهری

•             شهرهای مشهورباستانی  ثبت شده در آثار ملی و جهانی  همانند سلطانیه

•               مستند سازی و تعیین اولویت حفاظتی برای بناهای موجود در بافت قدیم شهرهایی مانند تهران، یزد اصفهان، کاشان  و ....

  3- مشاوره و مشارکت به منظور ساماندهی، حفاظت و مرمت آثار و اشیای فرهنگی، باستانی موزه ها

 4- تدوین راهنما و کاتالوگ علمی برای معرفی و شناساندن بناها و آثار و همچنین اشیای موجود در موزه هی کشور

 5- برگزاری دوره هی آموزش پیشرفته بری آشنائی کارشناسان محترم میراث فرهنگی در جهت روزآمد کردن اطلاعات تخصصی با استفاده از امکانات و توانمندی هی موسسه باستان شناسی

 6 -  طراحی و ایجاد و راه اندازی بانک های اطلاعاتی تخصصی باستان شناسی  مانند بانک سفال ، بانک اسناد و .....

  7- مطالعه اسناد کتیبه ای، مکتوب و نیز آنالیز و شناسایی سکه هی موجود در مراکز میراث فرهنگی

 

لینک مطب http://archaeology.ut.ac.ir/tavanmandiha/ :

تاریخ دسترسی: 06/08/1391

 

باستان شناسی/پژوهشکده باستان شناسی، پژوهشگاه میراث فرهنگی

 دانش شناخت فرهنگهای ادوار گذشتة انسان ، بر اساس مطالعة اشیا و آثار دیرین و جزآن . فرهنگستان ایران این ترکیب را معادل آرکئولوژی فرانسوی وضع کرده است که از آرخایولوگیا ی یونانی ، مرکب از آرخایوس به معنی کهن و لوگیا از واژة لوگوس به معنی شناخت ، مشتق شده است .

باستان شناسی از علوم مستقل و دارای روشها و پایه های نظری خاصّ است . همچنین این علم را از شعب دانش انسان شناسی فرهنگی ، که به مطالعة فرهنگهای ادوار مختلف تاریخ بشری می پردازد، دانسته اند. زیرا یکی از مهمترین زمینه های پژوهشی باستان شناسان ، بررسی ساختار فرهنگی جوامع انسانی و تکوین و تحول آن در زمانها و مکانهای مختلف است .به همین دلیل ،از باستان شناسی به مجموعة فنون و تخصصها برای کسب اطلاعات فرهنگی نیز تعبیر می شود .

 

حفّاری از فعّالیّتهای اصلی باستان شناسی است ؛ زیرا از این طریق وضع آثار مدفون ، با همان شکل و حالت که بر روی لایه های مختلف قرار دارد، مشخص می شود. در هر حفّاری طرز قرار گرفتن آثار برروی طبقات گوناگون از دو جهت مطالعه می شود.

 

بهره گیری از علوم مختلف دیگر، از جمله زمین شناسی ، فسیل شناسی ، رسوب شناسی ، چینه شناسی ، بوم شناسی ، گیاه شناسی و جغرافیای انسانی و غیر آن ، دامنة تحقیقات علم باستان شناسی را گسترده تر کرده است و گستردگی این دانش ، خود موجب ایجاد شاخه های مختلفِ وابسته ، نظیر باستان شناسی تجربی ، باستان شناسی نوین ، باستان شناسی روشمند ، باستان شناسی نظری ، باستان شناسی اجتماعی ، باستان شناسی رفتاری ، باستان شناسی زیردریا، باستان شناسی فرآیندی ، باستان سنجی ، ارکئومنیتیسم و... جز آن شده است .

 

تاریخچه باستان شناسی:

باستان شناسی در ایران دیرتر از بخشهای غربی جهان اسلام آغاز شد و هم از آغاز تحت الشعاع پژوهشهای پیش از اسلام بود و آثار معماری پابرجا ، یا ویرانه هایی بودند که هنوز بر سطح زمین به چشم می خورد. پیش از آنکه در اروپائیان به آنها بپردازند . نخستین تاریخ نگاران و جغرافی دانان ایرانی و عرب به بررسی این یادمانها پرداختند. برای نمونه می توان به نوشته های بلاذری، مسعودی، ابودلف، مقدسی و ناصر خسرو و ... مراجعه کرد.

 

با تأسیس وزارت فرهنگ و هنر در خرداد 1343ش و الحاق اداره کل باستان شناسی به آن ، فعالیتهای دوره چهارم آغاز شد و تا شروع انقلاب اسلامی ادامه داشت . با ادغام اداره فرهنگ عامه و اداره کل باستان شناسی «اداره کل باستان شناسی و فرهنگ عامه» شکل گرفت ولی در آذر 1351 ش . اداره مزبور به دو مرکز باستان شناسی و مردم شناسی تفکیک شد .

پس از تشکیل مرکز باستان شناسی ایران گام بسیار مهمی برای جلوگیری از خروج اشیاء کشف شده از کشور برداشته شد . همچنین مرکز باستان شناسی ایران برگزار کننده مجامع سالانه باستان شناسی شد و سرپرست هر هیأت موظف شد تا گزارش علمی درباره ی یافته های خود را به مجمع ارائه نماید .

 

 نقص تشکیلاتی و تعدّد مراکز تصمیم گیری درباره میراث فرهنگی سبب شد تا طرح ادغام اداره ها و سازمان هایی که در زمینه های مختلف حفظ آثار فرهنگی فعالیت می کردند ، به تصویب هیأت دولت و مجلس برسد و در 1366 ش تشکیلات واحدی به نام «سازمان میراث فرهنگی کشور» وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی به وجود آید . این سازمان از سال 1371 ش تابع وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شد .

 

مرکز باستان شناسی ایران نیز بــــا عنوان «مدیریت پژوهشهای باستان شناسی» به فعالیت خود ادامه داد و حوزه های برنامه ریزی و اجرا هم که قبلاً در مرکز باستان شناسی ایران متمرکز بود، از یکدیگر جدا شدند. مدیریت پژوهشهای باستان شناسی ضمناً با انجام وظایف ستادی به فعالیت اجرایی خود در انجام فعالیت میدانی ادامه داد و بخش های متون و کتیبه های کهن را در حوزه فعالیت های خود حفظ کرد، در سال 1376 با پژوهشگاه شدن سازمان میراث فرهنگی، مدیریت پژوهشهای باستان شناسی همچون مدیریت مشابه خود به پژوهشکده تبدیل شد و بین طریق فراز دیگری از حیات فعالیتهای باستان شناسی آغاز شد .

 

 شرح وظایف پژوهشکده باستان شناسی :

•        پیشنهاد سیاست ها و خط مشی های پژوهش های باستان شناسی کشور در چارچوب اهداف و وظائف پژوهشگاه به رئیس پژوهشگاه و کنترل و هدایت برنامه ها و نیز تدوین گزارش فعالیت های سالانه.

 

•        برنامه ریزی برای انجام پژوهش های باستان شناسی کشور با توجه به سیاست ها و خط مشی های تعیین شده و الویت های برنامه های پژوهشگاه.

 

•        شناسایی و پژوهش در خصوص دوران های مختلف، تاریخی و اسلامی از منظر باستان شناسی و نقاط شاخص مربوط به هر یک از دوره های سه گانه فوق.

 

•        بررسی و شناسائی حوزه های مختلف فرهنگی از دیدگاه باستان شناسی.

 

•        بررسی و مطالعه جغرافیائی و زیست محیطی محوطه های باستانی.

 

•        مطالعه و تعیین عرصه ها و پیشنهاد حریم محوطه ها، تپه ها و آثار باستانی.

 

•        پژوهش در محوطه های باستانی به منظور تاریخ گزاری و تهیه جداول زمانی با استفاده از روش های مختلف گاهنگاری و برنامه ریزی برای ایجاد آزمایشگاه های تخصصی باستان شناسی.

•        تهیه اطلس باستان شناسی کشور.

 

•        شناسایی و پیشنهاد ثبت آثار شاخص باستانی.

 

•        پیش بینی و ایجاد موزه محوطه ها (سایت موزه ها)ی باستان شناسی.

 

•        پیشنهاد و ارائه طــــرح های پژوهشی کاربردی مربوطه در حوزه وظایف پژوهشکده و اظهار نظر در مورد طرح های تحقیقاتی.

 

•        مشارکت و عضویت در مجامع ملی و بین المللی.

 

•        همکاری با مؤسسه های غیر دولتی (NGO ) برای گسترش فعالیتهای باستان شناسی.

 

•        مشارکت و همکاری فعال و مؤثر با سازمان ها و محققان داخلی و خارجی درباره مطالعات باستان شناسی ایران و نظارت کامل بر فعالیت های علمی آنان باهمکاری واحدهای ذیربط.

 

•        انجام پژوهش های باستان شناسی درخارج از ایران، براساس برنامه های ارائه شده و در چارچوب روابط و مبادلات فرهنگی دولت جمهوری اسلامی ایران با کشورهای دیگر به ویژه کشورهای همسایه که مشترکات فرهنگی یا طبیعی بیشتری با ایران .

 

•        همکاری و مشارکت در پژوهش های مربوط به دانشگاه ها و مؤسسات آموزشی و پژوهشی عالی داخل و خارج از کشور و تبادل استاد و دانشجو در قالب تفاهم نامه های فیمابین.

 

•        همکاری با دانشگاه ها و مؤسسات آموزشی و پژوهشی عالی در ایجاد دوره های تحصیلات تکمیلی و هدایت پایان نامه های مقاطع کارشناسی ارشد و دکتری.

•        همکاری و هماهنگی با دیگر پژوهشکده های پژوهشگاه درجهت تکمیل پژوهش های هر حوزه و انجام پژوهش های مشترک بمنظور رسیدن به یک شناخت کلی و جامع از میراث فرهنگی کشور.

 

•        همکاری با مرکز اسناد سازمان و مبادله آخرین اطلاعات فراهم شده و بررسی شده با آن مرکز به منطور ایجاد بانک جامع اطلاعات سازمان.

 

•        ایجاد کتابخانه تخصصی، بانکــــهای اطلاعاتی، بهره مندی از پیشرفته ترین فن آوری ها در پروهش های باستان شناسی، و گردآوری کلیه مطالبی که در داخل و خارج از کشور در زمینه باستان شناسی و فرهنگ عامه ایران انتشار می یابد.

 

•        سنجش نتایج پژوهش های انجام شده و ارائه برای عرضه و معرفی در رسانه های همگانی و انتشار بصورت کتاب و مقاله و تهیه فیلم و سایر گونه های معرفی آثار و دستاوردهای پژوهشی و فرهنگی.

 

•        تالیف و ترجمه کتابهای باستان شناسی و پیشنهاد برای چاپ و نشر آنها.

 

•        تهیه واژه نامه باستان شناسی و واژه نامه های موضوعی مربوط جهت تهیه مقدمات تدوین دایرﺓ المعارف باستان شناسی

 

•        راه اندازی مجله تخصصی پژوهشکده.

 

•        شناسائی و معرفی هویت فرهنگی از طریق پژوهشهای باستان شناسی.

 

•        پیشنهاد برگزاری همایش های باستان شناسی در سطح ملی و بین المللی و تشکیل گردهمایی های علمی و پژوهشی در جهت ارائه تحقیقات و نتایج.

 

•        پیشنهاد افزایش یا کاهش شمار گروه های پژوهشی به تناسب نیازهای پژوهشکده.

 

•        انجام وظایف دیگری که از ظرف پژوهشگاه میراث فرهنگی بر عهده پژوهشکده باستان شناسی گذاشته می شود.

 

الف ) شرح وظایف کلی گروه پژوهشی پیش از تاریخ (انسان کهن)

ب ) شرح وظایف کلی گروه پژوهشی پیش از اسلام

ج) شرح وظایف کلی گروه پژوهشی دوران اسلامی

د ) شرح وظایف کلی گروه پژوهشی اشیاء فرهنگی – تاریخی

 

پژوهشکده باستان شناسی

•        رییس پژوهشکده: دکتر محمود میراسکندری

•        آدرس: خیابان استاد مطهری، خیابان لارستان، نبش کوچه افتخاری نیا، پلاک 18

•        تلفن:88924674

لینک مطلب: http://ichto.ir/Default.aspx?tabid=1183

تاریخ دسترسی: 06/08/1391

 

درباره انجمن/ انجمن علمی باستان شناسی ایران

گزارش فرآیند تأسیس انجمن علمی‌باستان شناسی ایران به اولین مجمع عمومی

خلاء وجود انجمن علمی‌باستان شناسی در ایران موضوعی بود که از آغازین سالهای بازگشایی مجدد دانشگاهها در پس از انقلاب ذهن اغلب دانشجویان این رشته را که در آن زمان تنها در دانشگاه تهران دایر بود به خود مشغول ساخته بود. این احساس کمبود برای دانشجویان رشته باستان شناسی بویژه زمانی بیشتر محسوس می¬شد که برخی دانشجویان از دیگر رشته‌ها با افتخار از عضویت و فعالیتشان در انجمن علمی‌رشته خود سخن می¬گفتند. بر همین اساس، این آرزو که رشته باستان شناسی نیز به عنوان یکی از قدیمی‌ترین رشته‌های دانشگاه تهران بتواند روزی همانند سایر رشته¬ها صاحب انجمن علمی‌شود، آرزویی بود که همواره ذهن بسیاری از دانشجویان رشته باستان شناسی را در دهه¬های شصت و هفتاد خورشیدی به خود مشغول می¬داشت. در سال ۱۳۷۶ بود که ایده تشکیل انجمن از سوی برخی علاقمندان شکل گرفت و در گروه باستان شناسی دانشگاه تربیت مدرس مطرح شد، هرچند بعدها معلوم گردید که یکی از اعضای اسبق هیئت علمی آن دانشگاه، با توجه به شرایط و ضوابط آسان آن زمان برای تأسیس انجمن علمی، با جمع آوری مدارک تعدادی از اعضای هیأت علمی‌که اکثرشان غیر باستان شناس بودند، انجمنی را تحت عنوان انجمن علمی‌باستان شناسی در وزارت علوم به ثبت رساندند. اگرچه این اقدام بدون اطلاع و حضور باستان شناسانی که واجد شرایط و ضوابط مد نظر وزارت علوم بودند صورت گرفت، فی نفسه خبری خوشایند و امیدوار کننده بود که به زودی به یأس مبدل و بعدها خود معضلی بزرگ در این مسیر شد. متأسفانه انجمن مذکور هرگز فعالیت خود را آغاز نکرد و کوچکترین گامی‌در جهت اهداف و رسالت خود بر نداشت و جز نامی‌ثبت شده در وزارت علوم نشانی از خود در عرصه باستان شناسی کشور برجای نگذاشت. شایان ذکر است که جز تعدادی معدود، اکثر باستان شناسان اعم از اساتید و دانشجویان و کارشناسان این رشته حتی از وجود چنین انجمنی که هرگز اقدام به عضوگیری نکرده بود اطلاعی نداشتند. پس از سپری شدن یک دهه از تأسیس انجمن مذکور و مراجعات مکرر برخی از علاقمندان به وزارت علوم مبنی بر عدم فعالیت انجمن و درخواست اقدام عملی کمیسیون انجمنهای علمی‌در تعیین تکلیف آن، نهایتاً در سال ۱۳۸۶دفتر انجمنهای علمی‌منقضی شدن مجوز پیشین را اعلام و مدارک و دستورالعملهای مربوطه را برای تأسیس انجمنی جدید صادر نمود. بر اساس ضوابط و آیین نامه اخیر ترکیب هیأت موسس ده نفره انجمن می¬بایست فراگیر و در برگیرنده اکثر گروههای آموزشی و پژوهشی فعال

و واجد شرایط در رشته باستان شناسی در دانشگاههای کشور می¬بود. ضمن آنکه نسبت ۶۰ به ۴۰ استاد و دانشیار به استادیار نیز رعایت شود. پس از طرح موضوع در گروههای باستان شناسی دانشگاه‌های ایران و مذاکره با برخی از همکاران و دریافت مدارک از آنان، به دلیل عدم وجود استاد و دانشیار مورد نیاز در گروههای باستان شناسی دانشگاههای کشور جهت رعایت تناسب مد نظر وزارت علوم، مجدداً وقفه ای چند ساله جهت حصول این امر رخ داد. در نیمه دوم سال ۱۳۸۹ با بررسی وضعیت ارتقاء اعضای هیأت علمی‌گروههای آموزشی باستان شناسی موجود در کشور، با تعدادی از همکاران در دانشگاههای مختلف مذاکره و با رعایت نسبت تعیین شده از سوی وزارت علوم، اعضای مورد نظر برای تشکیل هیأت موسس مرکب از آقایان دکتر محمد رحیم صراف از سازمان میراث فرهنگی، دکتر حاتم از دانشگاه هنر، دکتر نوبری از دانشگاه تربیت مدرس، دکتر نیکنامی‌و دکتر فاضلی از دانشگاه تهران، دکتر محمدی فر از دانشگاه همدان، دکتر موسوی حاجی از دانشگاه زاهدان، دکتر عباس نژاد از دانشگاه مازندران، دکتر رضالو از دانشگاه محقق اردبیلی و دکتر سید مهدی موسوی از دانشگاه تربیت مدرس انتخاب و نسبت به جمع آوری مدارک موردنیاز اقدام شد. پس از تهیه طرح توجیهی، اطلاعات موردنیاز و تکمیل و عودت مدارک از سوی همکاران که قریب به سه ماه به طول انجامید، پرونده انجمن در زمستان سال ۱۳۸۹ به دفتر انجمنهای علمی‌تحویل و پیگیریهای لازم از طریق کارشناسان محترم آن دفتر صورت گرفت. پس از آمد و شدهای مکرر و برطرف نمودن نقایص، پرونده انجمن در جلسه مورخ ۱۴/۲/۱۳۹۰ کمیسیون انجمنهای علمی‌مطرح و به تصویب رسید و مجوز مربوطه طی نامه شماره ۳۲۲۱۶/۳ مورخ ۱۹/۲/۱۳۹۰ ابلاغ گردید. پس از دریافت مجوز بر اساس دستورالعملهای مربوطه مقرر گردید انجمن برای عضوگیری اطلاع رسانی لازم را از طرق مختلف انجام دهد که بر همین اساس دعوت برای عضویت در انجمن با درج آگهی در روزنامه اطلاعات مورخ ۱۱/۴/۱۳۹۰ و همچنین پایگاههای فعال در زمینه باستان شناسی و اطلاع رسانی شفاهی از طریق همکاران گروههای آموزشی باستان شناسی در دانشگاههای مختلف صورت گرفت. مضافاً به اینکه بلافاصله تارنمای اینترنتی انجمن راه اندازی و امکان ثبت نام از طریق پایگاه اینترنتی برای علاقمندان فراهم شد. اکنون که این اتفاق میمون رخ داده، انجمن وظیفه خود می‌داند تا از همه عزیزانی که در راستای تحقق این امر ما را یاری رساندند به ویژه اعضای محترم هیأت موسس و تمامی‌عزیزانی که به هر نحو در این رویداد خطیر سهمی‌داشتند سپاسگزاری نماید. شایان ذکر است که هیأت محترم موسس نه برای جاه و جایگاه که تنها از سر عشق به باستان شناسی این بنا را بنیاد نهادند و اکنون رسالت خویش را خاتمه یافته تلقی میکنند. انجمن به نمایندگی از این عزیزان، از جوانان و علاقمندان این رشته تقاضا می‌کند پا به این عرصه مقدس نهاده و ادامه راه را با استفاده از تجارب و دانش پیشکسوتان پی بگیرند. در خاتمه لازم می‌داند از همه عزیزانی که این اتفاق مبارک را ارج نهادند و قوت قلب هیأت موسس را موجب شدند تشکر و قدردانی نماید.

لینک مطلب:/درباره-انجمنhttp://soia.ir/

تاریخ دسترسی: 15/08/1391

 

سازمان ما / جامعه باستان شناسی ایران

«جامعه» گروهی از باستان شناسان و دانشجویان باستان شناسی خواهد بود که سازمان و ساختار آن به مانند تشکل های دنیای واقعی است و در چارچوب سلسله مراتب و تقسیم کار عمل می کند ولی ماهیت کارها و فعالیت ها مجازی هستند. جامعه دارای یک وبسایت است با شبکه ¬ای از فضاهای مجزا ولی مرتبط که اتاق¬ها و تالار¬های مجازی نامیده می¬ شوند و برای هر کدام از اتاق¬ها صفحه¬ ای اختصاصی بر روی آن در نظر گرفته شده است. هر کدام از اتاق¬های مجازی برای فعالیت¬های خاصی با موضوعی خاص در نظر گرفته شده که گروهی از همکاران با علاقه ¬های مشترک در آن فعالیت می کنند. با عضویت در جامعه، اتاق و گروه خود را نیز برای فعالیت انتخاب می¬ کنید. فعالیت¬های گروهی در هر یک از این اتاق¬ها بر روی صفحه اختصاصی در وبسایت جامعه بازتاب و انعکاس می¬ یابد. از آنجا که محیط کار ما در فضای مجازی است، اغلب فعالیت-های ما محدود به ایمیل فرستادن به اتاق و اظهار نظر درباره¬ ی موضوعاتی است که در دستور کار خواهند بود. بنابراین در جامعه بیشترین و مهمترین مسئولیت اعضا، سهیم کردن نظرات و آرای خود با سایرین از طریق ایمیل است. ایمیل می ¬فرستیم، نظر می دهیم، نقد می کنیم، ایده و پیشنهاد مطرح می¬ کنیم، در تصمیم گیری¬ها مشارکت می¬ کنیم و با ایمیل رای می دهیم. به همین سادگی.

.

 

لینک مطلب:  https://sites.google.com/site/societyforiranianarchaeology/organization

تاریخ دسترسی: 15/08/1391

 

مؤسسه باستانشناسی آلمان (DAI )/ سفارت آلمان در تهران

Siegel des Deutschen Archäologischen Instituts (© DAI)

شعبه مؤسسه باستانشناسی آلمان (DAI ) در تهران واقع در منطقه الهیة تهران، دارای کتابخانه‌ای‌ است که در آن بیش از ۱۲۰۰۰ جلد کتاب برای استفاده رایگان دانشمندان ایرانی، بین المللی و دانشجویان نگهداری می‌شود. در اینجا کلیه انتشارات مربوط به حفاری‌های باستانشناسی اریش اشمیت در پرسپولیس و نسخ اصلی کارهای ارنست هرتس‌فلد در سال ۱۹۲۸ از مجموعه کتابهای «گزارش‌های باستان شناسی از ایران و توران» موجود است. علاوه بر این، این کتابخانه اقدام به گردآوری نشریات و کتب باستانشناسی ایرانی و خارجی نیز می‌نماید.

این کتابخانه ، هسته اصلی اداره قدیم باستانشناسی در تهران است که ابتدا به صورت رسمی در سال ۱۹۶۱ تاسیس گردید و سپس در سال ۱۹۹۶ به شعبه اداره اروپا-آسیایی مؤسسه باستانشناسی آلمان ( DAI) تبدیل گردید. به واقع، قبل از تأسیس این اداره و در سال ۱۹۵۸ اولین تحقیقات باستانشناسی به صورت منظم و هدفمند بر روی بنای معروف تخت سلیمان متعلق به دوره ساسانیان که امروزه جزو میراث فرهنگی جهان به شمار می آید، انجام شد. چندی بعد تحقیقاتی در محدوده نقش برجسته معروف داریوش متعلق به دوره هخامنشیان در بیستون، در قلعه ای قدیمی واقع در منطقه بسطام و در قصر ساسانی قلعه دختر در فیروزآباد انجام شد.

مؤسسه باستانشناسی آلمان (DAI) پس از سال ۲۰۰۰ تحقیقات منطقه ای خود در ایران را از سر گرفت. اولین پروژه همکاری با سازمان میراث فرهنگی ایران، تحقیق بر روی محل سکونت صنعتگران فلز به نام آریسمان در نطنز بوده است. سپس بنا به درخواست و با همکاری سازمان میراث فرهنگی ایران طی

سال های ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ عملیات حفاری در درة بولاقی واقع در پاسارگاد که در مسیر ساخت سد آب قرار داشت، انجام گرفت. نتایج تحقیقات بسیار دور از انتظار بودند: بجای یافتن محل سکونت نمادها متعلق به هزاره ۵ قبل از میلاد، سفال های بسیار ارزنده ای کشف شد که طرح های تزئینی بی بدیلی نیز بر آنها نقش بسته بود.

مؤسسه DAI در کنار تحقیقات منطقه ای، مبادرت به انتشار تحقیقات باستانشناسی نیز می نماید. هرساله مجله «گزارشات باستانشناسی از ایران و توران» و نیز رساله هایی با نام «باستانشناسی در ایران و توران» به چاپ می رسد. در حال حاضر نتایج عملیات حفاری آریسمان آماده چاپ می باشد.

شعبه مؤسسه DAI در الهیه تهران، بستری برای پروژه های تحقیقاتی باستانشناسان آلمانی در ایران و نیز مکانی برای تبادلات علمی می باشد. همکاری نزدیک با اساتید دانشگاه ها و سازمان میراث فرهنگی ایران بخصوص برای دانشمندان جوان این فرصت را فراهم می نماید تا معلومات خود را در چهارچوب

پایان نامه های کارشناسی ارشد و دکترا تعمیق بخشند. اینگونه بود که تا به حال تعداد زیادی کار علمی به سرانجام رسیدند که ماحصل پروژه های تحقیقی در آریسمان، وشنووه و بولاقی بودند.

تحقیقات، آموزش و تبادلات علمی ۳ ستون اصلی کار علمی در DAI ایران می باشند و ما در تلاش هستیم که در آینده این فعالیت های علمی را گسترش دهیم. سال آینده، شعبه مؤسسه DAI پنجاهمین سالگرد تأسیس خود را جشن خواهد گرفت. این خود دلیلی کافی برای برنامه های جدید می باشد.

لینک مطلب:

http://www.teheran.diplo.de/Vertretung/teheran/fa/06__kultur/Kulturbeziehungen/KulMit__DAI__S.html

تاریخ دسترسی: 15/08/1391

 

همایش ها و گردهمایی ها

باستانشناسی/همایش ملی باستان شناسی ایران

علم باستان شناسی به عنوان دانشی مستقل یا رشته ای پژوهشی در میان دیگر رشته ها که توانسته در کمتر از دو سده نه تنها تصویر و تصور بشر زمانه ما را از مفهوم و معنای تاریخ و وضع وجودی آدمی دگرگون کند که حتی بر احساس و ادارک او نیز از سنت و میراث و گذشته خویش اثرات مهم و انکارناپذیر بگذارد . با گسترش دانش باستان شناسی سرزمین  باستانی و دیرینه ایران کانونی مهم  در دایره پژوهشهای باستان شناختی جای گرفت و بدنبال آن دانشگاهها و مراکز علمی و پژوهشی با برگزاری سمینارها و گردهمایی ها به معرفی دستاوردهای باستانشناسی پرداختند.

همایش ملی باستانشناسی ایران به همت گروه باستانشناسی دانشگاه بیرجند و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری خراسان جنوبی  با هدف گرد آمدن اساتید، دانش پژوهان و صاحبنظران به منظور آگاهی از آخرین دستاوردهای علمی و پژوهشی باستانشناسی و بررسی چالشها، آسیب ها و فرصتهای پیش روی این رشته  در پنج حوزه تخصصی شامل ۱- مطالعات و پژوهشهای باستانشناسی و علوم میان رشته ای، ۲- مطالعات و پژوهشهای باستانشناختی دوران پیش از تاریخ،۳- مطالعات و پژوهشهای باستانشناختی دوران تاریخی ۴- مطالعات و پژوهشهای باستانشناختی دوران اسلامی و ۵- سیمای پژوهشهای باستانشناسی استانها در اردیبهشت ۱۳۹۲ برگزار خواهد شد .

لینک مطلب: http://birjand-arc.ir

تاریخ دسترسی: 06/08/1391

 

دومین همایش ملی مطالعات باستان شناسی غرب ایران/ انجمن علمی باستان شناسی ایران

دانشگاه آزاد اسلامی واحد همدان با همکاری انجمن علمی باستان شناسی ایران، سازمان میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی استان همدان و پایگاه میراث فرهنگی و گردشگری هگمتانه در نظر دارند تا دومین همایش ملی مطالعات باستان شناسی غرب ایران را در تاریخ ۱۰ و ۱۱اردیبهشت ماه در شهر همدان برگزار نمایند. محورهای همایش در پوستر قید شده و به زودی مهلت ارسال خلاصه مقالات اعلام خواهد گردید.

لینک مطلب: اطلاعیه ها/همایش-مطالعات- باستانشناسی-غرب-ایرانhttp://soia.ir/

تاریخ دسترسی: 13/10/1391

 

همایش ملی باستان شناسی ایران/ همایش ملی باستان شناسی ایران

علم باستان شناسی به عنوان دانشی مستقل یا رشته ای پژوهشی در میان دیگر رشته ها که توانسته در کمتر از دو سده نه تنها تصویر و تصور بشر زمانه ما را از مفهوم و معنای تاریخ و وضع وجودی آدمی دگرگون کند که حتی بر احساس و ادارک او نیز از سنت و میراث و گذشته خویش اثرات مهم و انکارناپذیر بگذارد . با گسترش دانش باستان شناسی سرزمین  باستانی و دیرینه ایران کانونی مهم  در دایره پژوهشهای باستان شناختی جای گرفت و بدنبال آن دانشگاهها و مراکز علمی و پژوهشی با برگزاری سمینارها و گردهمایی ها به معرفی دستاوردهای باستانشناسی پرداختند.

 

همایش ملی باستانشناسی ایران به همت گروه باستانشناسی دانشگاه بیرجند و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری خراسان جنوبی  با هدف گرد آمدن اساتید، دانش پژوهان و صاحبنظران به منظور آگاهی از آخرین دستاوردهای علمی و پژوهشی باستانشناسی و بررسی چالشها، آسیب ها و فرصتهای پیش روی این رشته  در پنج حوزه تخصصی شامل ۱- مطالعات و پژوهشهای باستانشناسی و علوم میان رشته ای، ۲- مطالعات و پژوهشهای باستانشناختی دوران پیش از تاریخ،۳- مطالعات و پژوهشهای باستانشناختی دوران تاریخی ۴- مطالعات و پژوهشهای باستانشناختی دوران اسلامی و ۵- سیمای پژوهشهای باستانشناسی استانها در اردیبهشت ۱۳۹۲ برگزار خواهد شد .

لینک مطلب: http://birjand-arc.ir

تاریخ دسترسی:13/10/1391

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید.:

http://anthropology.ir/node/11294

 

سخن سنگ: کارپاتس و حق شهروندی

کتیبه ای از کارپاتُس - قرن سوم پیش از میلاد - شماره 364 موزه بریتانیا

قطعه سنگ چهارگوشی که با شماره 364 در موزه بریتانیا نگهداری می شود، متعلق به سده سوم پیش از میلاد بوده و از جزیره کارپاتُس، بزرگ ترین جزیره پس از رُدس در مجموعه جزیره های معروف به دُده کانی (= دوازده گانه) در جنوب شرقی دریای اژه، به دست آمده است. این بستر مکانی، بر مبنای توضیح رده بندی کتیبه ها با دو معیار عمده جغرافیایی و زبان شناختی، سنگ نوشته مزبور را در گروه «کتیبه های کارپاتی» قرار می دهد (پیوند دسترسی به این کتیبه ها: http://epigraphy.packhum.org/regions/784). ابعاد این سنگ 12x41x63.2 سانتی متر و فاصله تقریبی بین خط نوشته های حک شده بر آن 0.5 سانتی متر است. حرف نگارها به درازای تقریبی یک سانتی متر حک شده اند و همانند تمام کتیبه های یونانی تا پیش از نفوذ سبک رومی در قرن دوم پیش از میلاد فاقد فاصله گذاری بین کلمه ها هستند. استفاده از حروف بزرگ، اما، ویژگی مشترک تمامی کتیبه ها و دست نوشته های پیش تر از قرون وسطا به شمار می رود. ویژگی نوع نمون دیگر این گونه کتیبه های یونانی، فرمان ها و اعلان های رسمی تا میانه قرن دوم پیش از میلاد، تلاش برای چینش مرتب حرف نگارها از منظر عمودی است، طوری که هریک از حرف نگارهای خط بعدی درست زیر یک حرف نگار در خط قبلی قرار بگیرد و تعداد حرف نگارها در همه خط ها یکسان باشد. طبعن این روش موجب ناتمام ماندن کلمه های پایان هر خط و راندن دنباله کلمه به خط بعد می شود. از همین رو، آشنایی با زبان یونانی و تاریخچه تحول های کلی و منطقه یی آن در درست خوانی و برگردان صحیح متن اهمیت اساسی پیدا می کند. به ویژه که این کتیبه با پیدایش نخستین قواعد نقطه گذاری در نوشتار یونانی نیز هنوز دست کم چندین دهه فاصله دارد.

 

جنس سنگ این کتیبه از نوعی سنگ آهک معروف به مرمر آبی است که در منطقه فراوان یافت می شود. شکستگی سرتاسری خط 16 نشان می دهد این قطعه ابتدا به صورت دو تکه سنگ جدا از هم پیدا شده و بعدها مرمت شده است. ترک ها و شکستگی ها و سوراخ شدگی های فراوانی در جای جای سطح کتیبه و بر لبه چهار ضلع دورتادور آن به چشم می خورند. از این رو، تشخیص حرف نگارها و حتا تعداد حرف نگارهای مخدوش شده در ابتدا و گاه انتهای بسیاری از خط ها دشوار است. خط آخر نیز تقریبن به کلی از بین رفته است. بخش چشم گیری از سطح کتیبه در قسمت پایین سمت راست رنگ اصلی بافت مرمر را نسبتن به خوبی حفظ کرده و این احتمال را مطرح می کند که تکه مزبور مدتی طولانی زیر جسم دیگری مانده و از عوامل فرساینده محافظت شده باشد. کتیبه، با قضاوت از روی محتوای متن، از نوع «تقدیرنامه رسمی» (honorary decree) است. رونوشت متن و ترانویسی یونانی آن در فایل پیوست آمده و ترجمه آن بدین قرار است:

 

... [بدین ترتیب] شهروندان بروکونتی می گویند:

از آنجا که مِنُکریتُس، پسر مِترُدُتُس، اهل سامُس، [که] برای بیش از بیست سال پزشک شهر بوده، هرگز از درمان تمام مردم با حمیت و جانفشانی باز نایستاده؛ در به کارگیری مهارت های خود و در سایر اعمال و رفتارش خود را سرزنش ناپذیر نمایانده است؛

وقتی طاعون اعلام شد و جان عده ای عظیم نه فقط از شهروندان بلکه از بیگانگان ساکن این شهر را به خطر انداخت، او به نیروی شفقت و بردباری خویش اکثر آنان را درمان کرده و سلامت عمومی را برقرار داشته است؛

به جای کسب معاش در [عین تنگدستی] بسیاری شهروندان مبتلا در رُدِس را بدون پذیرش دستمزد، طبق قانون و عدالت، از بیماری های خطرناک نجات داده؛ و هرگز در قدم نهادن به راه راست [عیادت از] شهروندانی که در نواحی خارج شهر می زیستند تعلل نکرده است؛

به همین خاطر مردم بروکونتی به گواه مراتب سپاسگزاری [خود]، [و] نیز برای او، افتخارات شایسته پزشکان ارزشمند را [به او] ارزانی می دارند؛

این فرمان توشیح یافته است؛

بر مردم بروکونتی [فرض و واجب] است که برای تقدیر از مِنُکریتُس، پسر مِترُدُتُس، اهل سامُس تاجی از طلا به سر او بگذارند، و در بازی های آسکلپیوس اعلام بدارند که مردم بروکونتی مِنُکریتُس، پسر مِترُدُتُس، اهل سامُس را به پاس دانایی و نیکویی اش تقدیر کرده و تاج طلا بر سرش گذارده اند؛

آنان به مِنُکریتُس اجازه می دهند در برگزاری عیدهایی که در شهر بروکونتی برگزار می شود مشارکت داشته باشد؛ خزانه عمومی هزینه تاج را به تمامی تقبل خواهد کرد؛

پس از توشیح فرمان کنونی مردم همان لحظه یکی از شهروندان را برخواهند گزید؛ شهروند برگزیده [با موافقت شورا] مسئولیت اهدای تاج را برعهده خواهد گرفت؛ او سنگ یادبودی از مرمر را در معبد پُزئیدون پُرتمیُس تبرک داده برپا خواهد داشت که این فرمان بر آن حک و نوشته خواهد شد که مردم بروکونتی مِنُکریتُس، پسر مِترُدُتُس، اهل سامُس را به پاس دانایی [و نیکویی اش] تقدیر می کنند...

 

(ترجمه نگارنده از روی برگردان فرانسوی کتیبه توسط S. and B. Wescher 1886(?): 472، همراه با تطبیق موردی با متن یونانی)

 

بررسی ساختاری متن

 

همان گونه که اشاره شد، تعلق سنگ نوشته بالا به جزیره کارپاتُس آن را در گروه «کتیبه های کارپاتی» قرار می دهد که زیرگروه مجموعه بزرگ تر «کتیبه های رُدِس و جزایر دُده کانی» است. متن کتیبه به گویش رایج در این جزیره ها، یعنی دُری (Dorian)، نگاشته شده است. زبان دُری به دنبال هجوم و اسکان مردمانی به همین نام، که از مقدونیه می آمدند، در قرن هشتم پیش از میلاد در رُدِس و سایر جزیره های جنوب دریای اژه رواج یافت و تا سال 100 پیش از میلاد، با فراز و نشیب هایی، فراوانی خود را در منطقه حفظ کرد (Dietz and Papachristodoulou 1988: 85). وجه تمایز عمده گویش دُری با زبان غالب و فراگیر در فرهنگ یونانی معروف به کُی نه (koine = مشترک، معادل «زبان رسمی») کشیده تر شدن مصوت هاست. در متن بالا نمونه های فراوانی برای این مشخصه زبان شناختی می توان یافت، که یکی از آنها جایگزینی حرف اُ کوتاه یا اُمیکرُن (Ο) با اُ کشیده یا اُمگا (Ω) است. برای مثال، در خط نوزدهم کلمه یونانی یاترُس به معنای «پزشک» به جای ΙΑΤΡΟΣ به صورت ΙΑΤΡΩΣ ثبت شده است. مشخصه دیگر، تبدیل شدن حرف «س» به «ت» در تلفظ دُری برخی کلمه هاست؛ برای نمونه، نام پرستشگاه بزرگ جزیره کارپاتُس که، مثل اغلب جزیره های این خطه، به پُسِیی دُنُس (پُزیدُن)، ایزد دریا، تقدیم شده، در خط 35 به صورت پُتِی دانُس (ΠΟΤΕΙΔΑΝΟΣ) آمده است. با این حال، نزدیکی این جزیره ها به سرزمین های اییُنی نشین کرانه غربی آسیای صغیر موجب شده فرهنگ اییُنی استیلای خود بر کارپاتُس را به رخ بکشد، و کتیبه بالا نیز، در همین راستا، با الفبای اییُنی نگاشته شده است. بدین ترتیب، برای نمونه، برای نگارش حرف پی (Π) از حرف نگاری مشابه گاما (Γ) استفاده شده که نکته دیگری است برای دقت و احتیاط هنگام خواندن نوشته های روی این سنگ.

 

واکاوی محتوا

 

از محتوای متن می توان دانستنی های جالبی درباره فرهنگ محلی، چه ساختار فرهنگی هلنی و چه ویژگی های جزیره نشینان کارپاتُس، برداشت کرد. همان گونه که می بینیم، این فرمانی است رسمی از جانب شورای شهر (اِکلِسیا) و مردم (دِمِس) بروکونتی برای تقدیر از یک پزشک. چشم گیرترین اطلاعی که در این کتیبه یافت می شود، همان مقصود اصلی از نگارش آن یعنی تقدیر رسمی شهروندان یک دولت – شهر یونانی نشین از شخصیتی غیر است. برای واکاوی بیشتر این اطلاع، نگاهی کوتاه به مسئله شهروندی در یونان باستان می تواند راهگشا باشد.

 

شکل گیری دولت شهرهای یونان که از قرن هشتم پیش از میلاد آغاز شد، سامان دهی نهادهای گوناگون جامعه در هر چهار گروه نهادهای مدنی بنیادین، یعنی نهادهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، و اعتقادی را به دنبال داشت. قوانینی که حقوق شهروندی را تعریف و تعیین می کردند، در هریک از این چهار گروه امتیازها و الزام هایی برای شهروندان قائل می شدند. به لحاظ سیاسی، حق عضویت در شوراهای حکومتی مانند اِکلِسیا (ecclesia = مجمع) و شورای پانصد نفره (که اغلب برای رسیدگی به دعواهای حقوقی تشکیل می شد) و نیز حق رأی برای انتخاب اعضای این شوراها از مهم ترین حقوق شهروندی به شمار می رفت. در سامانه اقتصادی، حق مالکیت زمین، خانه، و مانند این ها معمولن فقط در انحصار شهروندان بود. در نظام دینی، عهده داری وظیفه ای در هنگام برگزاری جشن و عید، به ویژه پشتیبانی مالی و اجرای آیین ها یا سرپرستی بر اجرای آنها، مقام ها و منسب های بزرگ و کوچکی را تعریف می کرد که اغلب نه تنها امکان دستیابی به آنها فقط برای شهروندان مهیا بود، بلکه در برخی موارد فقط به عده خاصی از شهروندان تعلق می گرفت.

 

شهروندی در یونان باستان، برخلاف امروز، وابسته به جغرافیای محل تولد یا سکونت نبود بلکه با به دنیا آمدن در یکی از خاندان هایی به دست می آمد که رسمن جزء دِمِس (demes = مردم) آن شهر ثبت شده بودند. یک یا چند خاندان یا دِمُس که ساکن شهری واحد بودند، یک فوله (phyle = قبیله) را تشکیل می دادند. طبق قانون اساسی ای که کلِیستِنِس در راستای ایجاد دموکراسی آتن تدوین کرد، هر فوله ممکن بود در یک بندر، یک شهر، یا سرزمینی بین این دو ساکن باشد. بدین ترتیب، بروکونتی نام، احتمالن تنها، دِمِس شهر بروکوس یا وروکوس است که در جزیره کارپاتُس قرار داشت. دیگر کتیبه های به دست آمده از کارپاتُس از دو شهر دیگر، علاوه بر کارپاتُس و بروکوس، نیز نام می برند. این چهار شهر تا حدود 400 پیش از میلاد یعنی پایان قرن پنجم متحدان آتن بودند و پس از آن به اشغال رُدِس درآمدند. از همین رو، شهروندان بروکونتی، هرچند ساختار سیاسی و مدنی خود را از آتن دارند، در آغاز این کتیبه قرن سومی خود را رُدِسی معرفی می کنند. اما مِنُکریتُس اهل سامُس، جزیره ای در شمال جزایر دُده کانی، است و از قرار معلوم با وجود دست کم بیست سال سابقه زندگی در بروکوس همچنان شهروند آنجا شمرده نمی شود.

 

با این حال، به گواه سنگ نوشته حاضر، مِنُکریتُس اخلاق حرفه یی پزشکی را رعایت کرده و نه تنها پیرو رفتاری فرا-دموکراتیک به درمان همه مردم، حتا خارج از شهر بروکوس، پرداخته بلکه روی هم رفته شخصیتی شایسته و قابل احترام و بی نقص از خود ساخته است. یاد کردن از ویژگی های برتر یک شخص در تقدیرنامه او امری غیرعادی نیست، اما صفت ویژه «عاری بودن از سرزنش» می تواند به طور ضمنی گویای این نکته باشد که شهروندان روی هم رفته بیگانگان را مستعد خطاکاری می شمردند. در همین رابطه، برابرنگری مِنُکریتُس نسبت به مردمان شهرنشین و حاشیه نشین نیز چشم گیر جلوه کرده، در حالی که در تفکر امروزین توقع می رود چنین نگرشی جزء اخلاق معمول پزشکی باشد. اما می بینیم که در ذهن جمعی فرهنگ هلنیستی، که شاید قابل تعمیم به بخش بزرگی از کل تاریخ یونان باستان نیز باشد، مسئله «خویش» و «بیگانه» در نردبان اصول عرف و اخلاق در جایگاهی بالاتر از سوگند بقراطی یا شرافت شغلی قرار می گیرد. به هر تقدیر، هرچند این کتیبه از اعطای حق شهروندی به مِنُکریتُس خبر نمی دهد، اما با مقایسه با قوانین مدنی آتن که کم و بیش در سراسر جهان یونانی رواج داشتند، می توان دریافت شایستگی های کم نظیر و بنابراین نام بردنی او موجب اعطای امتیازهایی ورای محدوده بیگانگان، و بنابراین متعلق به حوزه حقوق شهروندی، به او شده است.

 

امتیازی که بیش از همه مِنُکریتُس را به مقام شهروندی نزدیک می کند اجازه مشارکت فعال در برگزاری عیدها و جشن های عمومی است. اما اهدای تاج زرین و تقدیر رسمی در جریان بازی های آسکلپیوس، ایزد پزشکی و درمان که آیین پرستش او از قرن چهارم پیش از میلاد به بعد در بسیاری شهرهای یونان اهمیت یافت، بسیار فراتر از این می رود. چنین بزرگداشتی معمولن مختص قهرمانان پیروز در مسابقه هایی سراسری مانند اُلمپیک بود، و نکته قابل توجه این که قهرمان مزبور از آن پس به نماد افتخار شهر و دیار خود تبدیل می شد. گزارش های فراوانی از مجسمه ها و یادبودها و هدیه هایی که نثار این افراد می شد به جا مانده، از جمله ورزشکاری به نام تئاگِنیس اهل تاسُس که، به روایت پائوسانیاس (Pausanias, vi:5-6)، مجسمه اش در این شهر، و حتا در جاهای دیگر، تا قرن ها مورد پرستش قرار داشت و معروف بود که بیماران را شفا می بخشد. تقدیر از یک پزشک در بازی هایی که به افتخار ایزد پزشکی برگزار می شد و در بستر فرهنگ هلنیستی از مهم ترین مناسبت های دینی سال به شمار می رفت، به احتمال زیاد از بالاترین افتخارها بود. با این حال، این کتیبه نشان می دهد که حق شهروندی همچنان در مرتبه ای بالاتر از آن قرار می گرفته که شامل حال فردی از تبار غیربروکونتی بشود.

 

بدین ترتیب، سنگ نوشته کارپاتی شماره 364 موزه بریتانیا بازتابی از آن کشمکش فراگیر بر سر پایبندی به استقلال و تمامیت قومی در برابر وابستگی و تسلیم به فرهنگ قوی تر را به نمایش می گذارد که برآیند دو وضعیت تاریخی سرنوشت ساز یعنی پیدایش سامانه دموکراسی در پایان قرن ششم پیش از میلاد و سلطه طلبی قدرت های منطقه در هردو قالب دموکراتیک و استبدادی بود. دولت شهرهای یونان از میانه جنگ های ایران و یونان در اوایل قرن پنجم تا غلبه نهایی روم بر سراسر جهان یونانی در میانه قرن دوم پیش از میلاد همواره بین حفظ استقلال و هویت قومی خود، که در نهایت ریشه در هویت ملی یونانی داشت، و ناگزیری از پذیرفتن حمایت سلطه جویانه قدرت های بزرگ تر همچون امپراتوری ایران، شاهان مقدونی و سلوکی، دولت اسپارت و البته امپراتوری آتن در نوسان بودند. بالا بردن جایگاه حق شهروندی تا مرتبه ای فراتر از هر گونه افتخار می تواند بیانگر ژرفای نفوذ تفکر قوم – محوری باشد که در اصل سامان یابی و انسجام خود را مدیون فلسفه دموکراسی بود. رواداری این دموکراسی تا حدی هست که به فردی از «اتباع بیگانه» امتیازهایی برابر با والاترین شهروندان اعطا کند، اما برای حفظ انسجام و استقلال خود چاره ای جز بسته نگه داشتن مرزهای قومی نمی بیند. با این حال، نکته جالب توجه این است که پیوندهای فرهنگی در عمل ورای چارچوب ملاحظه های سیاسی و اقتصادی ظاهر می شوند. چرا که مِنُکریتُس، همانند سایر افتخارآفرینان عرصه ورزش، نظامی گری، و سیاست، در نهایت به رفاه و اعتبار اجتماعی ای همپایه شهروندان برجسته بروکونتی می رسد.

منابع

Antiquities, British Museum. Dept. Of Greek and Roman. 1883. The Collection of Ancient Greek Inscriptions in the British Museum, C. T. Newton, C. T. (ed.), vol. 3, London: The British Museum. 

 

Wescher, S. and Wescher, B. 1886(?). Revue Archéologique, N.S. viii.

 

Ager, S. L. 1996. Interstate Arbitrations in the Greek World, 337-90 BC, Berkeley and Los Angeles: University of California Press.

 

Anderson, C. A. and Dix, T. K. 2013. Karpathos. In Bagnall et al (eds), The Encyclopedia of Ancient History, first edition, London: Blackwell.

 

Dietz, S. and Papachristodoulou, I. 1988. Archaeology in the Dodecanese, Copenhagen: National Museum of Denmark.

تاریخ انتشار

سه شنبه, آذر 17, 1394 - 04:43

شاخه اصلی

باستان‌شناسی

سخن سنگ: کنکاشی در اپیگرافی

اپیگرافی یا کتیبه خوانی یکی از شاخه های علم باستان شناسی است. مقصود از به کارگیری گزاره «علم باستان شناسی» به جای «باستان شناسی» صِرف در این جا تأکید روی این واقعیت است که برای به دست آوردن شناختی تا حد ممکن دقیق از زندگی بشر در روزگار باستان، دوره ای تاریخی از سقوط امپراتوری روم غربی در سال 476 میلادی به قبل، استفاده از رویکردها و روش های علمی – گردآوری و تجزیه و تحلیل داده ها بر مبنای رویکردی مشخص - اهمیتی تعیین کننده دارد. فرهنگ های باستانی، جوامعی که خارج از محدوده پانصد سال تاریخ مدرن و هزار سال قرون وسطا می زیستند، چنان از ما دور اند که صرف اندیشیدن به آنها زمینه را برای خیال پردازی و، با قدری اغماض، گمانه زنی های سست بنیان آماده می سازد. فاصله زمانی، تصویر ما از گذشته را در پرده ای از ابهام فرو می برد و کورسوی هر نمایی که عاقبت پس از صدها سال خود را به این پرده برساند در نگاه هیجان زده مردمان امروز هزاران نقش گوناگون به خود می گیرد. چنان که، برای مثال، کشف شدن جامی در محوطه یک کاخ ایرانی متعلق به قرن ششم پیش از میلاد، تنها به این دلیل که از بستر زمانی و مکانی هم تراز با هخامنشیان به دست آمده، این گمان را پیش می آورد که جام مزبور احتمالن روزگاری در دست کورش یا داریوش اول بوده است. چنین فرضیه ای می تواند چنان مجذوب کننده باشد که قابل اتکاتر از آن چه واقعن هست، یعنی یک گمان محتمل، به حساب بیاید. در نتیجه، کشف یک شیء باستانی به عنوان یک داده خام اگر با پردازش علمی همراه نشود می تواند گزارشی پرتفصیل و افسانه وار از چند و چون زندگی شاهانه در دربار هخامنشی به بار آورد که بیشتر شایسته یک متن ادبی است تا شرحی روشنگر از واقعیت های تاریخی. نمونه ای از این حاکمیت تخیل بر تعقل در نتیجه گیری های باستان شناختی را می توان در گزارش شاعرانه، اسطوره زده، و آرمان پرستانه هاینریش شلیمان از کاوش هایش در حیصارلیک، محل احتمالی شهر باستانی تروآ، در شمال غربی آسیای صغیر مشاهده کرد (Schliemann 1875, 1878). جواهراتی که شلیمان از دل خاک بیرون کشید و به نام پادشاه اسطوره یی تروآ «گنجینه پریام» نامید، در بررسی های چینه شناختی که بعدها توسط کارل بلِگِر انجام شد متعلق به صدها سال پیشتر از زمانی از کار درآمدند که با اتکا به حماسه های هُمِر، ایلیاد و اُدیسه، دوران پادشاهی پریام بر سرزمین تروآ دانسته شده است.

 

با این همه، نمی توان گناه افسانه پردازی درباره گذشته را تنها به گردن کاوشگران مفتون و شاعرانه اندیشی انداخت که امروز در شمار «باستان شناسان سنتی» یا «باستان شناسان کلاسیک» رده بندی می شوند. در نوشته های به جا مانده از روزگار باستان – گزارش های تاریخی به اصطلاح دست اولی که تنها سخنان به جا مانده از مردمان گذشته هستند و هیچ پژوهشی بدون مراجعه به آنها به سرانجام نمی رسد - نیز واقعیت های گردآوری شده توسط نویسندگانی همچون هرُدُت و توکودیدس اغلب چنان با افسانه پردازی، باورهای رایج و قوم محور، دیدگاه های شخصی، و خوش ذوقی های ادبی درآمیخته اند که جداسازی و تشخیص آنها از یکدیگر اغلب جز به کمک شواهد باستان شناختی امکان پذیر نیست. به عبارت دیگر، هرگز نمی توان به طور مطلق به نوشته های تاریخی و ادبی کهن اعتماد کرد و متن آنها را به صرف اعتبار و شهرت نویسنده شان ثبت مستند رویدادهای تاریخی دانست. در مقابل، متن های غیرادبی به عنوان شواهدی که همزمان از وجاهت تاریخی و عینیت باستان شناختی برخوردار اند جایگاهی ویژه در پژوهش های مربوط به فرهنگ های باستانی پیدا می کنند. از جمله این متن ها می توان به کتیبه های سنگی، لوح های گِلی، و طومارهای پاپیروسی اشاره کرد که نوشته هایی مربوط به امور روزمره مثل صورت حساب ها، سندهای ملکی یا ازدواج، گورنوشت ها، و تقدیر نامه ها را ثبت و ضبط کرده اند. اپیگرافی عبارت است از خواندن این گونه متن ها، ترانویسی و ترجمه آنها، تشخیص بستر زمانی و مکانی و فرهنگی تهیه آنها و دسته بندی شان، و سرانجام مطالعه تطبیقی آنها به کمک مقایسه با داده های تاریخی – جغرافیایی و زبان شناختی هم روزگار آنها (مقایسه کنید با تعریف ارائه شده از اپیگرافی در The Oxford Encyclopaedia of Ancient Greece and Rome, 2010, vol. 7, Inscriptions, Greek, p. 72). مطلب حاضر، ترسیمی است از فرآیند این روش شناسی با استفاده از بررسی موردی سه سنگ نوشته به عنوان نمونه. اما پیش از هرچیز، نگاهی دقیق تر به شاخه اپیگرافی رشته باستان شناسی می تواند به درک بهتر فرآیندهای کاربردی این علم کمک کند.

 

اپیگرافی چیست؟

 

واژه اپیگرافی ترکیبی اروپایی از دو کلمه یونانی «اِپی» به معنای «به، به صورتِ» و «گرافی» به معنای «نوشته» است که در مجموع می توان آن را «به صورت نوشته» ترجمه کرد. در زبان یونانی باستان فعل اِپیگرافِین (epigraphein) به معنی «نوشتن روی چیزی» یا «حک کردن» است و واژه اِپیگرافه (epigraphē) به معنی «نوشته حک شده». مقصود از اپیگرافی در مقام یک شاخه علمی، رفتار با شواهد نوشتاری به دست آمده از فرهنگ های باستانی به مثابه اعضای فرهنگ مادی (material culture) است، رفتاری که عبارت است از تشخیص و پیاده کردن جزء به جزء (سنگ) نوشته های باستانی، برگردان آنها به قالبی امروزی و قابل انتشار، و دسته بندی آنها بر اساس یک معیار ثابت و بنیان ساز. بر این اساس می توان گفت که ساختار یک نوشته باستانی نیز به اندازه محتوای متنی آن، اگر نگوییم بیشتر، می تواند برای ما اطلاع رسان باشد. از این رو، اپیگرافی را می توان بررسی ساختاری/نشانه شناختی شواهد متنی، بدون پردازش و تحلیل و تفسیر محتوای معنایی، تعریف کرد. محور تمرکز این شاخه از باستان شناسی، همان طور که در بالا اشاره شد، روی تشخیص و بازخوانی حرف نگارها و واژه هایی است که در قالب کتیبه روی سنگ یا لوح های گِلی کنده شده یا روی ورق های پاپیروس به نگارش درآمده اند، اما در ادامه می تواند خواندن نوشته های روی سکه ها، گلدان ها، پارچه ها، و اشیای دیگر را نیز دربر داشته باشد. بدین ترتیب، خواندن نوشته های کتیبه بیستون و ترانویسی و ترجمه آنها کار اپیگرافیست است، اما بررسی محتوای این نوشته ها به کارشناس تاریخ باستان مربوط می شود. اپیگرافی می تواند به ما بگوید نوشته های روی استوانه کورش به کدام زبان نگاشته شده اند و معنی لفظی آنها چیست، اما تفسیر این نوشته ها، مقصود از نگاشتن خود کتیبه و قرار دادن آن زیر دروازه ورودی یک معبد بابلی از حوزه اپیگرافی خارج می شود، هرچند نباید فراموش کرد در بستر کنونیِ گرایش به پژوهش های چندرشته یی و بینا – رشته یی مرزبندی های خشک و سخت در عمل کمتر پابرجا می مانند. بدین لحاظ، اپیگرافی و زبان شناسی در کنار پژوهش های تاریخی و باستان شناختی بستگی ای تنگاتنگ و تعاملی با انسان شناسی دارند. این بستگی، همان طور که خواهیم دید، از نخستین قدم برای خواندن یک کتیبه خود را نشان می دهد.

 

با این که اپیگرافی به طور عمده با خواندن کتیبه ها سر و کار دارد، در مطلب حاضر به جای معادل فارسی «کتیبه خوانی» یا هر معادل دیگر، از نام جهانی این شاخه استفاده شده است. مهم ترین دلیل این کاربری، گذشته از همگامی با جریان جهانی پژوهشگری، تنوع و گوناگونی پس زمینه هایی است که متن های باستانی را روی خود جا داده اند: کاشی کاری ها، دیوارهای سنگی، سنگ قبر ها، اسناد حقوقی، مُهرها، طومارها و بسیاری دیگر. وقتی کاوش های باستان شناختی اُبژه ای از این دست را از لا به لای غبار زمان بیرون می کشند - اُبژه ای که علامت هایی روی آن نقش بسته - کار اپیگرافیست آغاز می شود. اما، شاید قدری برخلاف انتظار، نخستین قدم در یک پژوهش اپیگرافی نه تشخیص الفبا یا زبان نوشته بلکه مشخص کردن شکل کامل و نهایی هر علامت (از ورای محوشدگی ها و شکستگی ها) و سپس معلوم کردن این نکته است که آیا علامت های نقش بسته روی اُبژه مورد نظر اصولن نشانه هایی زبان شناختی از جنس الفبا محسوب می شوند یا نه. برای رسیدن به پاسخ این پرسش به شناختی از بستر فرهنگی اُبژه نیاز داریم که همواره محیا نیست. تکه سنگ تراش خورده ای که وسط ویرانه های چند بنای صدها ساله در منطقه ای دورافتاده یافت شده و تعدادی خط و واخط رنگ و رو رفته به زحمت روی سطح آن پیداست، مسئله ای چندین مرحله یی پیش روی اپیگرافیست می گذارد: این تکه سنگ چیست (جزئی از یک دیوار، ستون، کف سازی خیابان، یا اُبژه ای مستقل مثل نیمکت یا سنگ قبر)؟ در چه سازه ای به کار رفته (عمارت مسکونی، پرستشگاه، ساختمان دولتی یا خدماتی، بنای یادبود)؟ آن سازه چه جایگاهی در چشم انداز محوطه باستانی محل کاوش داشته (مرکز توجه و یا مراجعه دائم یا خلوتی خصوصی و یا کم اهمیت)؟ محوطه باستانی مزبور متعلق به کدام فرهنگ است؟ و مهم تر از همه، زبان آن فرهنگ چیست؟ آیا علامت های مورد بررسی حرف نگارهای همین زبان هستند یا متعلق به زبانی دیگر؟ آیا حرف نگار اند یا جزئی از نگاره های تصویری معنادار یا صرفن علامت هایی خالی از معنا؟

 

روش شناسی اپیگرافی

 

پرسش های بالا ما را با نخستین دشواری این شاخه آشنا می کنند: کتیبه های باستانی در بیشتر موارد به صورت سالم و کامل و یک تکه به دست نمی آیند. کشف تکه های گمشده یک متن و سپس کنار هم نشاندن و جورچین کردن آنها اپیگرافی را به شاخه های موزه شناختی مثل حفظ و مرمت آثار باستانی پیوند می زند. اگر تکه ها از کاوش در منطقه ای واحد به دست آمده باشند، کارشناسان مرمت به تنهایی از عهده همبند کردن آنها برمی آیند. اما اگر تکه گمشده ای از یک کتیبه با کاوش در منطقه ای متفاوت یافت شود، یا زبان آن با زبان غالب منطقه همخوانی نداشته باشد – مثل کهن ترین خط نوشته پهلوی که در نزدیکی تورپان در شمال غربی چین یافت شد (Weber 1992: 32-33) – باید از تخصص اپیگرافیست در زبان شناسی کمک گرفت. خبر خوش این که بیشتر متن هایی که امروزه در اپیگرافی با آنها سر و کار داریم به زبان های شناخته شده مربوط می شوند: یونانی، لاتین، مصری، پارسی، عبری، عربی، آرامی، گجراتی، سغدی، و از این دست. پس از به دست آمدن بخشی تا حد ممکن کامل از یک نوشته و شناسایی زمان و مکان و زبان نگارش آن، کار تخصصی اپیگرافیست با ثبت دقیق علامت ها – حرف نگار (الفبایی) یا تصویرنگار (هیروگلیف) - و سپس ترانویسی آنها به الفبای امروزی آغاز می شود.

 

همان گونه که پیش از این اشاره شد، تهیه رونوشتی تا حد ممکن برابر با اصل از متن کتیبه یکی از مقوله های اصلی و بسیار مسئله ساز در کار اپیگرافی است. این مقوله در رابطه با اپیگرافی کتیبه های سنگی به ضرورت به کارگیری تمهیدها و وسیله های گوناگون راه می برد. نوشته های کنده شده بر سطح سنگ های سخت یا نرم درجه های گوناگونی از خوانایی، از محوشدگی یا خردشدگی کامل تا رنگ باختگی یا شکستگی جزئی، را به نمایش می گذارند. به همین خاطر، برای تهیه رونوشت از این متن ها از وسیله ها و شگردهای مختلفی استفاده می شود. اگر سنگ نوشته از پس زمینه اصلی خود – مثلن یک دیواره صخره یی، بلندای افریز یک پرستشگاه، یا کنگره یک برج – جدا نشده و همچنان در همان مکان نصب مانده باشد، تعداد و تنوع وسیله های لازم برای دسترسی به آن نیز بیشتر خواهد شد. برای اطمینان از دقت رونوشت تهیه شده از کتیبه های سنگی اغلب از شگردی به نام «پرینت» یا «حرف برجسته» (squeeze) استفاده می کنند. این روش عبارت است از گستردن یک برگ کاغذ صافی (filter paper) روی سطح سنگ، خیس کردن آن و سپس کوبیدن آن با فرچه اپیگرافی (squeeze brush) تا حدی که تمامی فرورفتگی های موجود در سنگ روی کاغذ به صورت برجسته نقش ببندد. با خشک شدن این کاغذ رونوشتی عینی از متن کتیبه به دست می آید که به راحتی قابل جا به جایی و رونویسی است (شرح مفصل تر این روش در McLean 2002 : pp 69-72).

 

در پیاده کردن متنی که رونوشت آن تهیه شده دانش زبان شناسی نقشی تعیین کننده ایفا می کند. این نکته را به کمک یک مثال بهتر می توان توضیح داد. الفبای یونانی، به گمان غالب، در قرن هشتم پیش از میلاد با الگوبرداری و اقتباس از روی الفبای فنیقی به وجود آمد (شرح کامل تر در Cross 2009). با این حال، بخش های مختلف سرزمین های یونانی نشین شکل هایی مختلف و گاه بسیار متفاوت از این الفبا را به کار می بردند. نمودار نهایی الفبای یونانی، که تا حد زیادی وامدار نوع آتنی آن بود، سرانجام در حدود 370 پیش از میلاد تثبیت شد. با این همه، استفاده همگانی از یک سامانه الفبایی استاندارد به معنای استاندارد شدن زبان گفتاری نبود. در نتیجه، کتیبه های به دست آمده از مکان های گوناگون، با وجود هم زمانی و پیروی از سامانه الفبایی یکسان، همچنان تفاوت هایی املایی را به نمایش می گذارند که، گذشته از احتمال بروز اشتباه نوشتاری، ممکن است بازتاب گویش محلی فرهنگ خود باشند. با توجه به نبود نقطه گذاری، فاصله گذاری بین کلمه ها، یا استفاده از حروف کوچک در کتیبه های یونانی دست کم تا قرن دوم پیش از میلاد، تشخیص هر جمله یا قسمت های تشکیل دهنده آن نیازمند آگاهی هرچه بیشتر از پیچ و خم های تحول و تکامل خط و زبان یونانی و دگرگونه های محلی آن است. ترجمه متن حاصل، به همراه ارائه اطلاعات موزه شناختی مربوط به ساختار و محتوای آن، مرحله پایانی اپیگرافی است که اُبژه متنی را به عنوان یک گواه باستان شناختی معتبر به ثبت می رساند.

 

ثبت یک اُبژه متنی به معنای افزودن آن به کُرپُرا (جمعِ کُرپوس = بدنه) یا، به تعبیر امروزین این مفهوم، بانک اطلاعاتی دانش اپیگرافی است. اما برای به وجود آوردن یک کُرپُرای به سامان باید ملاک یا ملاک هایی برای طبقه بندی متن ها تعریف شود. در این رابطه نخستین گزینه ای که به ذهن می رسد ملاک زبان شناختی است. طبقه بندی دست نوشته های کلاسیک بر این اساس منجر به پیدایش دو کُرپُرای بزرگ و عمده شده است: کُرپوس اینسکریپتیونِس لاتیناروم (Corpus Inscriptiones Latinarum) یا به اختصار CIL، مجموعه مدونی از تمامی کتیبه های رومی به جا مانده – و یافت شده - که بنیان آن، مجموعه دست نوشته های مربوط به قوانین ناپل، اینسکریپتیونِس رِنیی نئاپُلیتانی  (Inscriptiones Regni Neapolitani)، با گردآوری تئودُر مامزِن در 1852 است (Mommsen 1852)؛ و کُرپوس اینسکریپتیونوم گره کاروم (Corpus Inscriptionum Graecarum) با نشان اختصاری IG، مجموعه کتیبه های یونانی که نخستین ویراست آن به دست آوگوستوس بوک در 1828 منتشر شد (Boeckh 1828). تا پیش از این دو، تلاش هایی برای گروه بندی مجموعه ها با ملاک موضوعی صورت گرفته بود. اما این ملاک نتوانست اعتبار علمی پیدا کند. چرا که بسیاری متن ها را می شد هم زمان در گروه های موضوعی مختلفی، از حقوقی و سیاسی گرفته تا فرهنگی و ادبی، طبقه بندی کرد. بدین ترتیب، راه برای اعمال سلیقه و نظر گردآورنده باز می شد و اجازه تعلق بسیاری از متن ها را به یک گروه مشخص و چارچوب بندی شده نمی داد. سرانجام دو مجموعه بالا رویکرد باستان شناختی را در پیش گرفتند و متن ها را بر اساس مکان یا، به بیان دقیق تر، جغرافیای فرهنگی آنها دسته بندی کردند. بدین ترتیب، هر اُبژه متنی جدید پس از پیاده کردن و ترجمه متن می تواند با سایر نوشته های مربوط به منطقه خود، مثلن آتن، در یک گروه قرار بگیرد. این ترتیب به ویژه در بررسی های تطبیقی از کارآیی خوبی برخوردار است.

 

اطلاعات به دست آمده به کمک اپیگرافی نقش بسیار مهمی در اعتبار دانسته های ما درمورد جهان باستان ایفا می کنند. این گفته را باید شمشیری دولبه دانست: خواندن نوشته هایی که مردمان از هفت هزار سال پیش به این سو به صورت های مختلف به جا گذاشته اند به اندازه سایر انواع شواهد باستان شناختی هم روشنگر اند هم پرسش برانگیز. سنگ قبری رومی از قرن اول پیش از میلاد که از جانب شوهر یک کنیز به همسر درگذشته اش تقدیم شده و طبق رسم روز نام بانوی آن کنیز را همراه با چندتایی از مشخصات خود او ذکر کرده، در برابر تأمین داده هایی قابل اتکا درباره خانواده مزبور این واقعیت تاریخی مستدل را زیر سوال می برد که در بستر فرهنگی مورد بحث ازدواج با بردگان ممنوع بوده است. بدین ترتیب، پیداست که در کنکاش برای خواندن واقعیت های تاریخی از روی یک نوشته باستانی از هر شاخه ای، چه اپیگرافی و چه جز آن، آغاز کنیم، مشکل می توانیم کار پژوهش را به چارچوب های همان شاخه محدود کنیم. مطالعه های موردی ای که ارائه خواهند شد، بازتاب های عمیق تری از این واقعیت را به نمایش خواهند گذاشت.

 

منابع

 

Cross, A. 2009. The Development of the Greek Alphabet within the Chronology of the Ancient Near East, University of Calgary.

 

Gagarin, M. 2010. The Oxford Encyclopaedia of Ancient Greece and Rome, vol. 7, Inscriptions, Greek, p. 72.

 

McLean, B. H. 2002. An Introduction to Greek Epigraphy of the Hellenistic and Roman Periods from Alexander the Great down to the Reign of Constantine (323 BC – AD 337), Ann Arbor: University of Michigan Press.

 

Weber, D. 1992. Texts I: Ostraca, Papyri und Pergamente, Corpus Inscriptionum Iranicarum. Part III: Pahlavi Inscriptions, IV. Ostraca, V. Papyri, London: School of Asian Studies (SOAS).

تاریخ انتشار

سه شنبه, آبان 19, 1394 - 07:14

شاخه اصلی

باستان‌شناسی

پرُدس اُکتُر شروو: پژوهشگر زبان، تاریخ و فرهنگ ایران باستان

پرُدس اُکتُر شروو

لیکن افتخار/ هرگز نمی میرد/ برای آن که قادر است به چنگش آورد. (اِدای منظوم، هاوه مال، 76) پرُدس اُکتُر شَروو در 30 دسامبر 1944 به دنیا آمد. زادگاهش شهر استِین شِر بود، بندر کلیدی و مهمی در ابتدای خلیج (فیورد) بیتستاد، از شاخابه های خلیج ترُندهِیمس در ولایت نُرد – ترُندِلاگ در نروژ. پدرش، آسبیُرن، اهل بیُرنُر در کرانه غربی و مادرش، آنا، اهل جزیره لِکا بود. بستگان پدری او در اصل از جزایر شَروویا آمده بودند و نام خانوادگی او از همین جا سرچشمه می گیرد. پرُدس (یا اُکتُر چون بعدها بسیاری از همکاران به این نام صدایش می کردند) دومین پسر از چهار برادر به نام های بیارنه، پرُدس اُکتُر، شِل آسبیُرن و هال وارد بود. سال های کودکی را در شهر زادگاهش گذراند و همان جا به مدرسه رفت. در کودکی به اندازه هر پسربچه دیگری زخم و زیلی شد؛ یک سوختگی اجاق گاز داشت و چند حادثه آتش بازی که سر یکی از آنها نزدیک بود آقا اُکتُر کل مدرسه را بفرستد هوا! تعطیلی ها سر کار می رفت و انواع و اقسام شغل ها را امتحان می کرد، از آویزان کردن ماهی های صید تازه به داربست های سنتی مخصوص خشک کردن ماهی گرفته تا شاگردی مغازه رنگ فروشی پدرش. در گروه موسیقی مدرسه کلارینت می زد، و از جمله سرگرمی هایش یکی جمع کردن پاکت سیگار بود و یکی هم، که برای ما مهم تر است، جمع کردن زبان های خارجی.

          اُکتُر تا پایان دبیرستان زبان های نُرس قدیم، انگلیسی، فرانسه و آلمانی را یاد گرفته بود. علاوه بر این ها، ایتالیایی را پیش خود و از رادیو یاد گرفت و بعد اسپانیایی و لاتین را با گذراندن دوره های مکاتبه یی. پاداش رفتن پیش دندانپزشک این بود که بعد از هر جلسه اجازه داشت از لینگافن زبان اسپانیایی آقای دکتر استفاده کند. یکی از کتاب هایی که همین وقت ها خرید دستور زبان اسپانیایی کریستوفر نیرُپ بود که یک بخش هم درباره فیلولژی تطبیقی گروه زبان های رومی (لاتین) داشت. همین ماجرا نقطه آغاز یک عمر علاقه به زبان و فرهنگ هند و اروپایی را برای او رقم زد. پیگیری همین علاقه موجب شد که او، در همان دوران دانش آموزی، یک کتاب آلمانی دستور زبان سانسکریت را در کتابخانه قدیمی ترین انجمن فرهیختگان نروژ، انجمن سلطنتی علم و ادب نروژ (Det Kongelige Norske Videnskabers Selskab)، در ترُندهِیم کشف کند. اُکتُر این کتاب را، همراه با خلاصه دستور زبان تطبیقی زبان های هند و ژرمنی (Kurze vergleichende Grammatik der indogermanischen Sprachen) اثر کارل بروگمان، امانت گرفت و برای آشنایی کامل با مطلب هردو را به زبان نروژی ترجمه کرد.

          اُکتُر در 1963 وارد دانشگاه اُسلو شد و به تحصیل زبان های فرانسوی، لاتین، و سانسکریت پرداخت. در همین دوران در سال 1965 یک ترم در دانشگاه سُربُن پاریس درس خواند. سال های 1966 تا 1968 را به تدریس زبان های نروژی، انگلیسی، و فرانسوی در دبیرستان سابق خود، استِین شِر جیمناس، گذراند، و در این حال به آموختن زبان روسی به کمک دوره های مکاتبه یی پرداخت. سپس بار دیگر به دانشگاه برگشت و در 1970 مدرک کارشناسی (کاندیداتوس ماگیستِریی) خود را دریافت کرد. مهم ترین استادان او در دانشگاه عبارت بودند از نیلس سیمُنسُن، استاد زبان سانسکریت؛ فریدریک تُردارسُن که میترا یَشت را به زبان اوستایی به او تدریس کرد؛ کنوت کریستیان سِن، استاد زبان های هندی جدید؛ و مهم تر از همه، گئورگ مُرگِنستیِرن، استاد زبان ها و ادبیات هندی. مُرگِنستیِرن برجسته ترین متخصص زبان های جدید سرزمین های هندو- ایرانی به شمار می رفت که در 1937 جانشین پژوهشگر بزرگ زبان های هندو – ایرانی و ختنی، استِن کُنو، شده بود، و حتا پس از بازنشستگی رسمی در 1962 همچنان در «بنیاد هندو – ایرانی» حضوری بسیار پررنگ داشت. مُرگِنستیِرن به اُکتُر زبان های ایرانی قدیم و ایرانی جدید را آموخت و به گواه زندگی نامه نویسش خیلی زود به وجود اشتیاقی مشترک بین خود و شاگردش پی برد (Ringdal 2008: 661).

          در 1970 اُکتر پس از دریافت مدرک کارشناسی تصمیم گرفت تخصص در رشته ایران شناسی را دنبال کند. از آنجا که دانشگاه اُسلو مقطع کارشناسی ارشد رشته فیلولُژی ایرانی را نداشت، او در همان حال که تحصیل خود را در اُسلو ادامه می داد در دانشگاه کپنهاگ به عنوان دانشجوی میهمان ثبت نام کرد. برنامه درسی سختگیرانه او ایجاب می کرد علاوه بر نوشتن پایان نامه شماری از متن های ادبیات کهن اوستایی، پارسی قدیم، پهلوی، پارسی میانه مانوی، پارتی، سغدی، ختنی، پارسی جدید، پشتو، آسی، کردی، ودایی و سانسکریت کلاسیک را نیز امتحان بدهد. اُکتر از 1971 تا 1972 برای آموختن پارسی جدید یک سال در ایران ماند و طی این مدت توانست در جنوب شرقی ایران به کار میدانی در زمینه زبان شناسی بپردازد. حاصل این پژوهش ها نخستین اثر او، مقاله ای درباره گویش های میناب و هرمز[گان]، بود که در 1975 منتشر شد (Skjærvø 1975). او یک سال پیش از آن، در 1974، مدرک کارشناسی ارشد خود را با پایان نامه «کاوشی در سامانه های کلامی پارسی قدیم و ایرانی میانه غربی» (Undersøkelser til verbalsystemet I gammelpersisk og vestlig middeliransk) دریافت کرد که بعدها مبنای مقاله «نکته هایی درباره سامانه کلامی پارسی قدیم» (Skjærvø 1985) شد.

          از 1973 تا 1975 در استخدام دانشگاه اُسلو بود و واحدهای مقدماتی لاتین و زبان های گوناگون ایرانی را تدریس می کرد. یکی از دانشجویان او، ایویند کارس، اکنون استاد سانسکریت در دانشگاه کمبریج است. این دو در 1972 با هم آشنا شدند و با همکاری یکدیگر به خواندن کتاب ختنی زَمباستا پرداختند [منظومه ای درباره کیش بودایی و طولانی ترین متن ادبیات کهن ختنی که مبنای رمزگشایی این زبان است]. اُکتر هم زمان سرگرم کار روی مجموعه نوشته های کُنُف و مُرگنستیِرن در کتابخانه «بنیاد هند و ایرانی» بود. در همین دوران به سنگ نوشته های پِیکولی [مجموعه ای از کتیبه های سنگی دوزبانه به پارتی و پارسی میانه] و نیز متن ختنی معروف به سوترای نور طلایی (Suvarṇabhāsottama sūtra) علاقه مند شد. از 1975 تا 1977 عضو گروه پژوهش «انجمن پژوهش های علوم انسانی نروژ» (Norsk Forskningsråd) بود و این شغل برای او امکان «سفرهای سیاحتی» گسترده و تماس با سایر ایران شناسان اروپایی را فراهم می ساخت. نخستین مقصد او، در اکتبر 1975، لندن بود که به دیدن موزه بریتانیا رفت و توانست اصل «نامه های سغدی باستان» [پنج نامه به زبان سغدی متعلق به اوایل قرن چهارم میلادی] را، که در کتاب رایشِلت مطالعه کرده بود، ببیند. سپس در کمبریج با نیکلاس سیمز – ویلیامز آشنا شد و دوستی پایداری با او برقرار کرد. او در مطلبی که برای تک نگاری چهره نیکلاس نوشته (Skjærvø 2009) این دیدار را شرح می دهد و تعریف می کند چقدر سرخورده شد وقتی فهمید نیکلاس زودتر از او کشف کرده نخستین کلمه در قسمت نشانیِ گیرنده «نامه های سغدی» آرامی – نگار [حرفی متعلق به الفبای آرامی] «اُ د» است که به جای آت سغدی به معنای «به» به کار رفته است. اما این دلخوری با دلخوشی کشفی جبران شد که نیکلاس از آن غافل مانده بود: آرامی – نگارهای «اُل» و «اُل – زک، اُل – زک و» به جای پَر و پَر – اُ سغدی (Skjærvø 1976).

          همان سال اُکتر در هامبورگ با رانلد امریک آشنا شد و درباره امکان انتشار نسخه جدیدی از سوترای نور طلایی صحبت کرد. در ماینتس به دیدار هلموت هومباخ رفت، که او هم روی سنگ نوشته های پِیکولی کار می کرد. وقتی اُکتر پژوهش خود در این باره را به او نشان داد، هومباخ از او دعوت کرد همکار سرویراستاری این اثر باشد. به گفته هومباخ در مقدمه بر جلد اول این اثر، ورود اُکتر به این پروژه و همکاری او در آن «تحولی» بود که راه انتشار حاصل همکاری مشترک این دو، کتیبه های ساسانی پِیکولی (Humbach and Skjærvø 1978, 1980, 1983) را هموار ساخت.

          اُکتر از 1977 عضو گروه پژوهش دانشگاه اُسلو بود. در فاصله سال های 1978 و 1979 ده ماه در هامبورگ با همکاری امریک روی زبان ختنی کار می کرد. پس از این دوره یک ماهی در لندن ماند تا با مجموعه های موجود در «دپارتمان کتاب های خطی و چاپی شرق» متعلق به کتابخانه بریتانیا، که در آن زمان هنوز در موزه بریتانیا جا داشتند، و نیز مجموعه های «کتابخانه اسناد هند» در اُربیت هاوس، بلک فرایرز [بخشی از کتابخانه بریتانیا که ساختمانی جداگانه دارد] آشنا شود. در این موقعیت بود که نخستین دیدار بین ما صورت گرفت و دوستی و همکاری نزدیکی را آغاز کردیم که بیش از سی سال است ادامه دارد. اُکتر در موزه بریتانیا برای نخستین بار به مطالعه کتاب خطی زیبای سوترای نور طلایی به زبان ختنی قدیم (Or.9609) پرداخت و در همان حال اجازه یافت بدون محدودیت در انبارهای اُربیت هاوس به کندوکاو مشغول شود و در نتیجه انبوهی مواد پژوهشی جدید پیدا کند. در همین دیدارها طرح تدوین فهرست راهنمای مجموعه آثار ختنی کتابخانه بریتانیا را پیشنهاد کرد، و از همان موقع همکاری ما روی این پروژه آغاز شد و طی سفرهای تابستانی منظم او به لندن و کمبریج ادامه یافت تا سرانجام پس از بیش از 20 سال در سال 2002 به پایان رسید (Skjærvø 2002).  [ترجمه انگلیسی سوترای نور طلایی در وبگاهی به همین نام با این پیوند قابل دسترسی است: http://www.sutraofgoldenlight.com .]

          در 1980 قرارداد اُکتر در مقام پژوهشگر با دانشگاه اُسلو پایان یافت و او به ماینتس رفت تا به مدت چهار سال در سمت همکار علمی (Wissenschaftlicher Mitarbeiter) در دانشگاه یوهانس گوتنبرگ با هومباخ کار کند. او در این دانشگاه استاد درس های گوناگون در هردو رشته مطالعات ایران و اسکاندیناوی بود و در پروژه های پژوهشی این نهاد نیز شرکت می کرد، از جمله تدوین یک لغتنامه خوارزمی (Benzing 1983)، سنگ نوشته های پِیکولی، سوترای نور طلایی، و فهرست متن های ختنی. در همین زمان با گاتها نیز آشنا شد، هرچند بعدها گفت تنها کمکی که به ویراست سال 1991 هومباخ از این اثر کرده – برخلاف ادعای صفحه عنوان بندی خود کتاب! – در زمینه برگردان انگلیسی این سرودها بوده نه تفسیر آنها. اُکتر به هومباخ به چشم مقتدای آکادمیک خود نگاه می کرد، و خود را عمیقن مدیون او می دانست. همکاری او در سرپرستی بر انتشار تک نگاری چهره هومباخ (Schmitt and Skjærvø 1986) تا حدی ادای همین دِین بود. اُکتر در مارس 1982 با پایان نامه «سنگ نوشته های پِیکولی: بازسازی و تفسیر» دکترای خود را از دانشگاه اُسلو دریافت کرد، و در 1984 با «سووارنابهاسُتاما سوترای ختنی: متن اجمالی ختنی و برگردان انگلیسی آن به همراه متن سانسکریت اثر در تطبیق با نسخه های تبتی و چینی آن» از ماینتس نیز تخصص گرفت. او بعدها در سال 2004 نسخه بازنگری شده این پایان نامه را منتشر کرد (Skjærvø 2004). این دوره پربار شاهد تدوین سنگ نوشته های پِیکولی در 1983 و سپس انتشار آنها نیز بود، که در 1986 برای اُکتر جایزه گیرشمن را به ارمغان آورد. انتشار جلد اول پژوهش هایی در واژگان ختنی (Emmerick and Skjærvø 1982) نیز حاصل همین دوره است.

          اُکتر در پاییز 1984 مدت کوتاهی جانشین هومباخ در کرسی استادی زبان شناسی تطبیقی و زبان های ایرانی دانشگاه یوهانس گوتنبرگ ماینتس شد. سپس در بهار 1985 به آمریکا رفت تا سمت دستیار پژوهش و دستیار ارشد ویراستاری دانشنامه ایرانیکا را در «مرکز پژوهش های ایران شناسی» دانشگاه کلمبیا در نیویورک برعهده بگیرد. ویراستاری دانشنامه ایرانیکا کار بسیار سنگین و طاقت فرسایی بود، اما در نهایت تأثیری کلیدی در پیشرفت آکادمیک او داشت چرا که فرصت آشنایی با تمام جنبه ها و مقوله های پژوهشی مربوط به ایران را در کنار بخت تماس با ایران شناسان سراسر دنیا در اختیارش گذاشت. گفتگو با متخصصان تاریخ هنر از همه ارزشمندتر از کار درآمد چون نحوه ارزش یابی آثار هنری را به او آموخت، به ویژه پرودِنس هارپر از موزه هنر متروپلیتن و جودیت لِرنر که در نوشتن چند مقاله با او همکاری کرد. اُکتر با وجود فشار همه جانبه ای که کار تولید پنج تا شش جزوه برای دانشنامه تحمیل می کرد – به مدد همراهی یک دستگاه مکینتاش پلاس وفادار که در 1986 به خدمت او درآمد – توانست پژوهش های مفصلی درمورد نوشته ها و زبان های ختنی، تومشوقی، ایرانی قدیم و ایرانی جدید منتشر سازد و در نوشتن مقاله هایی درمورد زبان های لارستانی، کومزاری، باشکردی، زبان های ایرانی جدید شرقی، پشتو، یدغه، و مونجانی برای کُمپندیوم لینگوآروم ایرانیکاروم (ویراست ر. اشمیت، ویسبادِن، 1989) شرکت کند.

          در 1991 اُکتر (با پیروزی در رقابتی تنگاتنگ!) جانشین ریچارد فرای در کرسی استادی پژوهش های ایران شناسی بنیاد آقا خان در هاروارد شد. متأسفانه در همین زمان نیز همکارش، رابرت گرِیسن، که از دوران دانشجویی در اُسلو در 1969 با هم دوست بودند، به سختی بیمار شد. باب روز به روز تحلیل می رفت و عاقبت در 23 ژوئن 1992 از بیماری اِیدز درگذشت. با این همه، اُکتر همچنان برنامه کاری مفصل انتشار مطلب، تدریس و پژوهش را به هر زحمتی بود دنبال می کرد. علاقه او به دین های زرتشتی و مانوی و سنجش فرضیه نقش ادبیات شفاهی و اسطوره شناسی تطبیقی در شناخت ادبیات و دین ایران باستان بیشتر از همیشه بود. او در این سال های اخیر با تلموذشناسان به کار تطبیقی روی زرتشتی گری ساسانیان و یهودیت خاخامی بابلی پرداخته است. فهرست کامل آثار او، که بیش از 200 عنوان کتاب و مقاله و نقد را دربر می گیرد، به دلیل کمبود جا در این مکان نمی گنجد، اما می توان با استفاده از نشانی اینترنتی زیر به آن دست یافت:

http://www.fas.harvard.edu/~nelc/faculty/skjaervo.htm

          در کنار دستاوردهای آکادمیک، اُکتر ریاست «کمیته پژوهش های آسیای میانه و آلتایی» را از 1993 تا 2000، ریاست «دپارتمان سانسکریت» را در دوره پرتلاطم 1995 تا 1996، و ریاست «دپارتمان زبان ها و تمدن های خاور نزدیک» را از 2002 تا 2006 و بار دیگر در 2009 برعهده داشته است. در 1997 نیز استاد میهمان در دانشگاه ایوتفُس لُراند تودُمانی بوداپست بوده، و در دانشگاه های سوربن پاریس و اونیورزیتا دی استودی دی روما، لا ساپیه نتسا تدریس کرده است. در ماه های مه و ژوئن 2000 استاد مهمان کلژ دو فرانس پاریس بوده است.

          سابقه تدریس اکُتر در هاروارد به دلیل تعهد مثال زدنی نسبت به دانشجویان و علاقه به تأمین بهترین محتوای درسی ممکن برای آنها ممتاز شمرده می شود. متن درس های او در رشته های اوستایی، پارسی قدیم، و سغدی مانوی در کنار معرفی مقدماتی دین های مانوی و زرتشتی در صفحه اینترنتی او به رایگان قابل دسترسی است و دانشجویان از سراسر جهان به آن مراجعه می کنند. او در مقام معلم شکیبایی شگفت انگیزی از خود نشان می دهد و روش خاصی در بیرون کشیدن پاسخ صحیح از شاگرد دارد. من این را هم از دانشجویانش شنیده ام و هم خودم وقتی بارها تلاش می کرد نکته های پیچیده دستوری را برای من توضیح بدهد تجربه کرده ام! در عین حال، ذوق و شوق مسری او برای همه اطرافیانش الهام بخش است. او خارج از مسئولیت های معمول تدریس، دوره های خارج از برنامه فراوانی برای آموزش زبان های آلمانی و فرانسوی (همراه با پیتزا!) برای دانشجویان خود برگزار می کند تا استفاده از ادبیات دست دوم در آن زبان ها را برای آنان امکان پذیر کند. همیشه هم با کمال اشتیاق آماده کمک به ارائه (و ویرایش) مقاله ها، ترجمه ها، یا هر مطلبی است که برای مشاوره پیش او بیاورند.

          اُکتر مقدار زیادی از وقت آزاد خود را صرف گوش دادن موسیقی، به ویژه اپرا، می کند. عاشق نرمش و هواخوری زیر نور آفتاب است. همصحبت خوبی است و پایه همیشگی رفتن به کافی شاپ. محبت و احترام همکارانش نسبت به او از سپاسگزاری هایی که در مقدمه کتاب ها برای او نوشته می شوند، پیداست. حیف که کمبود جا به ما اجازه نمی دهد تا دل مان می خواهد از این گونه نوشته ها نقل قول بیاوریم. اما می توانیم از جانب همه به او بابت شصت و پنجمین سالگرد تولدش و نیز دستاوردهای فراوانی که تا امروز به بار آورده تبریک بگوییم، و چشم به راه دستاوردهای بیشتر او در سال های بعد باشیم.

 

سخن مترجم

نویسنده متن بالا، خانم اورسولا سیمز- ویلیامز، کارشناس موزه و رئیس بخش مطالعات آفریقا و آسیا در کتابخانه بریتانیا است. پژوهش های گوناگونی در زمینه مجموعه آثار خطی زرتشتی و پارسی دارد، و نمایشگاه هایی از این آثار و دست ساخته های مربوط به آنها در کتابخانه بریتانیا برگزار کرده است، از جمله "زرتشت، مرد خردمند مشرق زمین" (2005)، "رباعیات عمر خیام" (2009)، و "هند مغولی: هنر، فرهنگ و امپراتوری" (2013).

مترجم برای آشنایی بیشتر خواننده با برخی مقوله های تخصصی، توضیح هایی به متن اضافه کرده که در داخل کروشه آمده اند.

شماری از آثار پروفسور شروو در وبگاه آکادمیا قابل دسترسی است:

https://harvard.academia.edu/POktorSkjaervo

 

نشانی صفحه مترجم (با امکان دسترسی به مقاله "دین هخامنشی"):

http://anthropology.ir/choobinehnatali

  منابع

 

Benzing, J. 1983. Chwaresmischer Wortindex, mit einer Einleitung von Helmut Humbach; herausgegeben von Zahra Taraf, Wiesbaden.

 

Emerick, R. E. and Skjærvø, 1982, 1987, 1997. Studies in the Vocabulary of Khotanese. 3 vols. Vienna.

 

Humbach, H. 1991. The Gāthās of Zarathushtra and the Other Old Avestan Texts, in collaboration with J. Elfenbeing and P. O. Skjærvø, 2 vols. Heidelberg.

 

Humbach, H. and Skjærvø, P. O. 1978, 1980, 1983. The Sassanian Inscription of Paikuli, 3 vols. Wiesbaden.

 

Ringdal, N. J. Georg Valentin von Munthe af Morgenstiernes forunderlige liv og reiser. Oslo.

 

Schmitt, R. and Skjærvø, P. O. (eds.) 1986. Studia Grammatica Iranica: Festschrift für Helmut Humbach, Munich.

 

Skjærvø, P. O. 1975. Notes on the Dialects of Mīnāb and Hormoz. Norwegian Journal of Linguistics, 29, pp. 113-28.

 

Skjærvø, P. O. 1976. Sogdian Notes. Acta Orientalia, 37, pp. 111-16.

 

Skjærvø, P. O. 1985. Remarks on the Old Persian Verbal System. Münchener Studien zur Sprachwissenschaft, 45, pp. 211-27 (= Festgabe für K. Hoffmann).

 

Skjærvø, P. O. 2002. Khotanese Manuscripts from Chinese Turkestan in The British Library: A Complete Catalogue with Texts and Translations, with contributions by Ursula Sims-Williams, London.

 

Skjærvø, P. O. 2004. This Most Excellent Shine of Gold, King of Kings of Sutras: The Khotanese Suvarṇabhāsottamasūtra, 2 vols, Cambridge, Mass.

 

Skjærvø, P. O. 2009. OL’ News: ODs and Ends. In Exegisti monumenta: Festschrifts in Honour of Nicholas Sims-Williams, ed. W. Sundermann, A. Hintze and F. de Blois, pp. 479-95, Wiesbaden.

تاریخ انتشار

سه شنبه, مهر 21, 1394 - 12:18

شاخه اصلی

زندگینامه

دین هخامنشی - بخش دوم

نقش رستم

در بخش نخست این مطلب، ماهیت دین زرتشتی در کنار آیینی که پادشاهان هخامنشی به پیروی از باورهای خود برگزار می کردند به کمک شواهد باستان شناختی بررسی شد. هدف از این بررسی، همان گونه که نویسنده خود اشاره می کند، یافتن پاسخی برای این پرسش است که آیا دینی که هخامنشیان به گواه آیین هایی که اجرا می کردند پیرو آن بودند همان دین زرتشتی است؟ پرسشی که خود به مسئله پیچیده دیگری راه می برد: دین زرتشتی چیست؟ زرتشت کیست و رابطه او با دینی که به گواه اوستا می توان با اطمینان گفت صدها سال پیش از او وجود داشته چیست؟

نکته شایسته یادآوری این که پرُدس اکتر شروو (نویسنده در مکاتبه های شخصی با مترجم که به قصد کسب اجازه ترجمه این مطلب انجام شده بود، پس از دیدن نسخه منتشرشده بخش نخست تلفظ صحیح نام خود به زبان نروژی را تذکر داد که اکنون اصلاح شده است) بیش از آن که بخواهد پاسخی قطعی به پرسش های بالا بدهد، ضمن مطرح کردن آنها به طور دقیق و مفصل فهرستی توضیحی از پژوهش های انجام شده در این زمینه ارائه کرده که می تواند برای واکاوی های بعدی بسیار سودمند باشد. از این رو، فهرست منابع، که در پایان بخش نخست آمده بود، بار دیگر در پایان بخش دوم نیز آمده است.

 

چندخدایی

بخش های جدیدتر اوستا از ایزدان و ایزدبانوان بسیاری نام می برد که قربانی می پذیرند. این وضعیت در بخش های قدیمی تر با چنین شفافیتی بیان نشده، فقط نام برخی ایزدان در این رابطه آمده است (برای نمونه، در Boyce 1975, p. 195; Skjærvø 2011c, pp. 344-45). «بزرگترین ایزد» البته اهورامزدا است، ولی پادشاه در عالم بالا یاری گران دیگری نیز سراغ می کند: «اهورامزدا مرا یاری رساند، نیز سایر ایزدانی که هستند» (DB §63; Kent 1953, p. 132; Schmitt 2009, p. 83; Skjærvø 2011a, p.231; Boyce 1992, p. 126: “divine helpers”) (کلنز Kellens 1994, p. 124  گزاره «که هستند» را هم ارز با «آن موجودات» در تفسیر اوستا در نظر می گیرد که به گمان او شامل همه ایزدان خیر و شر می شود، ص. 117). گفته هایی از این دست باعث می شوند فرضیه یگانه پرستی داریوش مسئله ساز شود. بویس (1982a, p. 83, n. 16) این حرف داریوش را «ترجمه اکدی» می داند و رد می کند، درحالی که حرف او با متنی که بستر آن است همخوانی کامل دارد، چون در این متن داریوش صفت خود را با صفت آنان که به اردوی غیر پیوسته اند مقایسه می کند: «به این خاطر اهورامزدا مرا یاری رساند، نیز سایر ایزدانی که هستند، زیرا من به اردوی اهریمن نپیوستم، من دروغگو (دروجَنَه) نبودم» (درمورد بحث بر سر اصلاح دینی زرتشت در راستای یگانه پرستی، نک. به Herrenschmidt 1987 و نیز Skjærvø 2011c, pp. 321-28).

          منابع باستانی غیرفارسی شواهد بیشتری در این زمینه به دست داده اند. در نامه های ارامی، علاوه بر مزدا – یزنا [کذا] «آن که برای (اهورا)مزدا قربانی می کند» و میترا – داتا «(فرزندی که) میترا داده»، میترا – یزنا [کذا] «آن که برای میترا قربانی می کند» و میترا – پاتا «آن که میترا نگهدار اوست» به نام هایی مانند هوما – داتا «(فرزندی که) هوم (ایزد نوشیدنی مقدس هوم) داده» و آرما(ن)تی – داتا «(فرزندی که) آرامیتی (سپنتا، اوستایی)، دختر اهورامزدا و ایزدبانوی زمین و یکی از امشاسپندان (جاودانگان جان بخش) داده» نیز برمی خوریم (در همین زمینه نک. به Schmitt 1991b).

          در کتیبه های عیلامی سپنتا آرامیتی (اسپندارامیتی؛ Razmjou 2001) را در کنار میترا، نریسانگا (نیریه سانگا در اوستا) و ارتانا فره ورتی (اشونام فره وشی، اوستایی) می بینیم که در اصل «ارواح (ازلی) درستکاران» هستند. همین کتیبه ها از هدیه های تقدیمی به ایزدان غیرایرانی مثل هومبان که ایزدی عیلامی است و نیز دو خدای بابلی یعنی ادد، ایزد هوا، و کای، ایزد زمین، هم یاد می کنند. این که آیا این ایزدان در حقیقت عیلامی بودند یا خدایان ایرانی ای بودند که با نام های دیگر شناخته می شدند، مسئله ای است که نمی دانیم. از این گذشته، رودها، کوه ها، مکان ها، و شهرهای گوناگون ایزدانی به نام خود داشتند که به آنان هدیه تقدیم می شد (Koch 1988, pp. 401-2؛ مقایسه کنید با یسنا در اوستا، سرود 38، بند 3 تا 5، که سرودی است خطاب به آب ها، نک. به Skjærvø 2011a, pp. 44-45).

 

آیین ها

صحنه تقدیم قربانی توسط پادشاه به اهورامزدا نمونه هایی در نقش برجسته های سلطنتی دارد (مرور آنها در Garrison 2013؛ مقایسه کنید با Briant 1996, pp. 259-62). در نقش برجسته های آرامگاه داریوش [نقش رستم] پادشاه را می بینیم که جلوی آتشگاه ایستاده و دست خود را به جانب اهورامزدا دراز کرده است، نقش اهورامزدا در قرصی بالدار بین پادشاه و آتشگاه در هوا معلق است (برای نمونه، Boucharlat 2013, p. 517). این قرص بالدار که همه جا به چشم می خورد (و برگرفته ای مصری است که از راه آشور به ایران رسیده؛ Jacobs 1991) به احتمال زیاد نماد خورشید و اشه است که، بنا بر اوستا، «خورشید را دربر دارد» (خوانوات، یسنا، سرود 32، بند 2)، و اهورامزدا وسط آن ایستاده و حلقه ای می گرداند که شاید نماد سلطنت باشد (چنان که بعدها ساسانیان استفاده کردند، برای نمونه، Canepa 2013, p. 864 fig. 43-5). درمورد نمادپردازی این نقش بسیار صحبت شده: برخی آن را تصویرگر فره وشی پادشاه، روح نگاهبان او، دانسته اند، اما چنین تفسیری در تضاد با این واقعیت قرار می گیرد که فره وشی ها هیچگاه روح نگاهبان توصیف نشده اند و از آنها به عنوان زنان جنگجو یاد شده است (Skjærvø in Alram et al. 2007, pp. 28-29, and 2011a, pp. 18-19)؛ عده ای دیگر آن را نماد خوارنا، ثروت یا شکوه (ولی با معنی و کاربری نامشخص) یا حتا دو نمود مختلف از این معنی تفسیر کرده اند (Shahbazi 1974, 1980) اما این تفسیر نیز تک بعدی است چون هیچ پشتوانه ای در شواهد نوشتاری ندارد (نک. به بحث های مرتبط در Boyce 1982a, pp. 100-5, Stausberg 2002, pp. 177-80؛ درمورد خوارنا نک. به Skjærvø 2011a, p. 18, 2013a, pp. 167-68).

          کتیبه های عیلامی گوشه های دیگری از آیین هایی که در تخت جمشید برگزار می شد را نیز برای ما روشن می کنند (Koch 1988). آیین اصلی «لان» (عیلامی) نام داشت، که با داوری از روی حجم عظیم تدارکاتی که برای آن ثبت شده به نظر می رسد تنها آیینی باشد که در مقیاس بزرگ برگزار می شده است. لان اغلب در کنار نام ایزدان آمده، و چون از خود اهورامزدا در این کتیبه ها به ندرت نامی برده شده، فرض معمول این است که لان آیینی برای برترین ایزد بوده و بدین ترتیب نیازی به نام بردن احساس نمی شده، هرچند شواهد بعدی درستی این فرض را زیر سوال می برد. آیین دیگری که از آن یاد شده دائوسا یا «جرعه فشانی» (زائوترا در اوستا و (بغا-) دائوسیا است، «آیین جرعه فشانی (برای ایزدان)» (در این مورد نک. به Boyce 1982b).

          موبدان حاضر عبارت بودند از شاتن (عیلامی) یا همان «کاهن» (معمول ترین گروه)؛ مگوشان (مجوسان) که بیشتر در لان شرکت داشتند ولی گاه به طور استثنا در آیین های ایزدان دیگر، مثلن یک رود یا کوه، نیز حضور می یافتند؛ یشتا (یشته در اوستا) یا «قربانی کننده»؛ و آتروَخشا (آتروخشه ارتاکا در اوستا)، که در اصل مسئول آتش بود.

          نوشته های ارامی به دست آمده از تخت جمشید از برگزاری آیین هئوما خبر می دهند، از جمله این نوشته ها می توان به حکاکی های روی هاون ها (هاونه، اوستایی) و دسته هاون ها (آبیزهاون) یافت شده در محل اشاره کرد. آیین مزبور همان آیین «قربانی» معروف یسنا در دین زرتشتی است و هسته مرکزی آن آماده سازی و تقدیم عصاره هوم (سومای هندی) و قربانی کردن یک حیوان است (نک. به Stausberg 2004, pp. 306-35؛ مرور کوتاه در Skjærvø 2011a, pp. 34-36).

          درمورد نقش برجسته های دیواره پلکان بزرگ کاخ آپادانا، که تصویر نمایندگانی از تمام ولایت های امپراتوری در حال آوردن هدیه برای پادشاه را در خود جا داده است، تا مدت ها گمان می رفت که این نقش ها نمایانگر مراسم نوروز باشند، اما اکنون در این مورد جای تردید وجود دارد. چرا که این نقش ها ممکن است به مناسبت های سنتی – حماسی دیگری نیز اشاره کنند (مقایسه کنید با Briant 1996, p. 198)، از جمله تصویرهایی که می توانند نمایانگر روایتی از روزگار فرمانروایی جمشید هم باشند (مقایسه ای در این زمینه در Skjærvø 2008, p. 504a).

 

پلشتی و تدفین

نخستین شواهد درمورد توجه خاص ایرانیان به مسئله آلوده شدن آب و آتش با «جسم بی جان» و آلوده شدن خاک با مردار را تاریخ نگاران یونانی به دست داده اند، این نگرانی ها به طور آشکار در اوستا و در قسمت ویدوداد مطرح شده که به مسئله آلودگی و پلشتی می پردازد (مقایسه کنید با Skjærvø 2007). از میان برداشتن جسد چالشی ویژه می طلبید، و شاهان هخامنشی شاید به این دلیل برای خود آرامگاه های سنگی در نقش رستم، یا پاسارگاد درمورد کورش بزرگ (Zournatzi 1993)، ترتیب می دادند که خطر آلودگی خاک به کمترین حد برسد (نک. به Russell 1989, Jacobs 2010).

 

داریوش و خشایارشا و ایزدان بیگانه، دیوان

داریوش و خشایارشا هرکدام به سهم خود پرستش ایزدان بیگانه (دیوان) را ممنوع کردند تا مستمسکی برای سرکوب و انقیاد شورشیان محلی در دست داشته باشند، به ویژه عیلامی ها که برای دیوان قربانی می کردند (DB §72, Kent 1953, p. 134, Schmitt 2009, p. 89). خشایارشا به خصوص روی نقش خود در نابود کردن دیودان ها تأکید می گذارد (به لفظ، «دربردارندگان دیو»؛ XPh §4b/5, Kent 1953, pp. 151–52, Schmitt 2009, p. 167, Skjærvø 2011a, p. 129). کاوشگران به پرستشگاه های مختلفی برخورده اند که به دست خشایارشا ویران شده، و نمونه های آن از پارتنون در آتن گرفته تا معبد مردوک در بابل را شامل می شود، با این حال امروزه کمتر کسی به این مسئله اشاره می کند (Gnoli 1993).

          خشایارشا در همین فراز می گوید که در محل دیودان ها برای اهورامزدا قربانی کرده و این عمل را به حکم ارتاکا برَزمنی انجام داده است، گفته ای که تفسیرهای گوناگونی از آن وجود دارد (برای نمونه، Boyce 1982a, pp.174-76 و Schwartz 1985, pp. 689-90، Herrenschmidt and Kellens 1993, p.61). پژوهشگران در کلمه ارتاکا معمولن واژه قدیمی ارتا را تشخیص می دهند که اشه اوستایی، نظم کیهانی – آیینی، از آن مشتق شده، و از همین رو ارتاکا را معادل اشات هکا اوستایی به معنای «مطابق با نظم» در نظر می گیرند. مهم ترین تفسیر خلاف این را اشمیت (Schmitt 2000, p.95) ارائه داده که می گوید ارتا ممکن است شکلی از ارتو باشد، که در زبان هندی به زمان اشاره دارد، بدین ترتیب ارتاکا را می توان «در زمان (آیینی) مناسب» ترجمه کرد (در این مورد نک. به Skjærvø 2011d). واژه دوم، برَزمنی، به «آیین (سلوک)» تعبیر شده و هنینگ (Henning 1944) آن را با برهمن هندی مرتبط دانسته است، این تفسیر را معمولن همگان می پذیرند. با این حال شَروو (Skjærvø 2011d) تلاش کرده نادرستی استدلال هنینگ را نشان دهد و پیشنهاد می کند برزمنی به «در بلندا» ترجمه شود، بدین ترتیب کتیبه چنین خوانده می شود که «من برای اهورامزدا قربانی کردم، مطابق با نظم کیهانی – آیینی، در بلندا» (همچنین Skjærvø 1999, pp. 41-43).

 

آیا هخامنشیان زرتشتی بودند؟ - پرسش های روش شناختی

در قرن بیستم از جانب ایران شناسان تردیدهایی در رابطه با این پرسش مطرح شد که آیا هخامنشیان «به واقع» زرتشتی بودند یا خیر. این تردیدها بیش از هرچیز ریشه در تعدادی حذف و ناهمخوانی داشت که در متن های اوستایی و پارسی قدیم یافت شده بود (نک. به Duchesne-Guillemin 1958, pp. 52-69, 1962, pp. 165-68, و 1972 که جمع بندی روشنی از شواهد و نظرها به دست می دهد؛ مروری بر پژوهش های اخیر در Herrenschmidt 1980؛ Boyce 1983, p. 428b; Ahn 1992, pp. 95-101; Stausberg 2002, p. 157 with refs). برای آشنایی با چند و چون این وضعیت باید به چند نکته اشاره کرد.

          در پایان قرن نوزدهم که هنوز شناخت عمیقی از اوستا به دست نیامده بود، رسم بود که زرتشت را نه نویسنده کل اوستا، بلکه فقط صاحب قدیمی ترین بخش آن یعنی پنج گاتها بدانند. بنا بر تصور همگان این پنج متن شخصیت زرتشت را چهره ای تاریخی ترسیم می کردند که نوعی اصلاح مذهبی را موعظه می کند و مقصود او از این اصلاح فاصله گرفتن از باورهای به جا مانده از روزگار حاکمیت فرهنگ هند و ایرانی است. بدین ترتیب، نتیجه می شد که نظام اعتقادی ارائه شده در بخش به اصطلاح جوان تر اوستا باید شکل تحریف شده ای از آموزه های زرتشت باشد (مقایسه کنید با Gerhevitch 1986, p. 12؛ زرتشت «از چهره ای واقعی و قابل شناسایی در گاتها به شخصیتی روحانی و نیمه – افسانه یی تبدیل شد» Boyce 1992, p. 113). حکم دیگری که موافقت همگانی را داشت این بود که شناخت و درک گاتها بی اندازه مشکل است (برای مثال، Gershevitch 1968, pp. 13, 17) با این حال تفسیرهای گسترده ای از گاتها صورت می گرفت که زیربنای همه آنها چهره افسانه یی جدید زرتشت پیامبر و عقاید شخصی پژوهشگران درباره موضع دینی او بود. تنها چند نفر بودند که حاضر نمی شدند موجودیت تاریخی زرتشت را بپذیرند، و عاقبت از اواخر دهه 1950 پیش فرض های زیربنایی مزبور را به پرسش گرفتند (Herrenschmidt 1987; Kellens 1991, pp. 84-85; Skjærvø 1997, pp. 104-7, 2011b, pp. 76-89, 2011c, pp. 321-37, 2013b, pp. 123-27) 

          پس، ماهیت حقیقی دین زرتشتی با آموزه های اصلی زرتشت یکی دانسته می شد و زرتشتی واقعی کسی بود که از آن آموزه ها پیروی کند. درمورد هخامنشیان استدلال این بود که نام نبردن از شخص پیامبر و استفاده نکردن از واژگان کلیدی رهنامه (دکترین) او، مثلن امشاسپندان، نشان می دهد که هخامنشیان دست کم از بنیادگرایان این دین نبودند.

          در مقابل، برداشت دیگری هم وجود داشت که بنیادگرایی زرتشتی را برساخته پژوهشگران غربی می دانست، برساخته ای که از اواخر قرن نوزدهم و بر مبنای این گمان شکل گرفته بود که دین زرتشتی یک دین تازه و اصلاح طلبانه است و بنیان گذار آن شخصیتی به نام زرتشت (بدین ترتیب، باز هم Boyce 1975-1982a). از آن جا که هیچ گواهی بر موجودیت تاریخی شخصی به نام زرتشت، چه پیامبر و چه اصلاح طلب، در دست نیست، تعریف چیزی به نام بنیادگرایی زرتشتی خود مسائل تازه ای به همراه می آورد.

          یکی از این مسائل از این واقعیت سرچشمه می گیرد که در حدود سال 490 پیش از میلاد تقویمی که از روی متن های زرتشتی پسا-اوستایی می شناسیم در کاپادوکیه و نیز، به احتمال زیاد، در کل امپراتوری [هخامنشی] رواج داشت (de Blois 1996; Panaino 1990, pp. 665-66, 2010, 2013) اما، در کتیبه بیستون داریوش (520 تا 518 پیش از میلاد؛ Schmitt 1989) تاریخ های موجود بر اساس یکی از تقویم های محلی پارسی ارائه شده، که نام ماه های آن ارجاع های آشکار به واژگان زرتشتی را بروز می دهند، در حالی که تقویم های دیگر به پدیده های فصلی ارجاع دارند یا تقویم های عیلامی و بابلی را مبنا قرار داده اند. برهان این فرض که تقویم کاپادوکیه یی بر مبنای شکل پارسی قدیم تقویم زرتشتی تنظیم شده نام اولین ماه یعنی آرتانا است، که تنها معادل نزدیک برای آن را در کتیبه های عیلامی و به صورت ارتانه فره ورتی می توان یافت (Koch 1988, p. 401) و پانایینو (Panaino 2002, p. 229) خاطرنشان می کند که در تقویم هخامنشی ردپای تقویم های گوناگون، هم محلی و هم زرتشتی، قابل مشاهده است. سرگذشت جالبی از دگرگونی های این تقویم توسط بویس با استفاده از شواهدی اندک و پراکنده بازسازی شده است (Boyce 2005).

          نحوه خاکسپاری شاهان هخامنشی، که خلاف قوانین حکم شده در ویدوداد به نظر می آید، نیز زمینه را برای بحث انگیز شدن زرتشتی گری آنها فراهم می سازد (برای نمونه، نک. به Widengren 1965, pp. 144-45, 154-55 به ویژه آن جا که می گوید «به نا – زرتشتی ترین شکل ممکن»؛ همچنین نک. به بویس که مسئله حداقل رسانی خطر [آلودگی] خاک و آب در ساختمان آرامگاه ها را بررسی کرده است Boyce 1982a, pp. 56, 110-12؛ و Ahn 1992, pp. 122-30). این مشکل اغلب بدین صورت رفع و رجوع می شود که ویدوداد را متعلق به پایان دوره هخامنشی یا پس از آن می دانند (درمورد نامحتمل بودن این تاریخ گذاری، نک. به Skjærvø 2007, pp. 112-16).

          در یک سر این طیف عقاید، ویدن گرن (Widengren 1965, p. 149 به پیروی از استاد خود Nyberg 1937, p. 416, 1938, p. 373) به این نتیجه می رسد که به واقع در زرتشتی نبودن هخامنشیان جای تردید نیست؛ در سر دیگر، دوشان – گیمن و بویس نتیجه می گیرند که هخامنشیان زرتشتی بودند، شیکد (Shaked 1991, p. 90) بر این باور است که زرتشتی گری آنها شکل صحیح دین مزبور است، در حالی که شوارتس (Schwartz 1985) و اشمیت (1983, p. 424) زرتشتی بودن هخامنشیان را واقعیتی وابسته به عمل می دانند. دو بلوآ (de Blois 2000, p. 3) عاقبت تا آن جا پیش می رود که می گوید «هخامنشیان دین زرتشتی را مذهب رسمی امپراتوری قرار دادند» (مقایسه کنید با Stausberg 2002, p. 157). بویس (Boyce 1982a, pp. 7-9, 39) استدلال می کند در منابعی که در اختیار داریم هیچ گواهی مبنی بر رخ دادن هر گونه اصلاح مذهبی در دوره مورد بحث یافت نمی شود و هم مادها و هم پارس ها پیش از این زمان به کیش زرتشت درآمده بودند (Boyce 2005, p. 6b). به همین سیاق، دوشان – گیمن (مثلن در 1962, pp. 166-67) استدلال کرده که پیدایش تقویم جدید «سروصدای چندانی به پا نکرد» و این نکته نشان می دهد دین زرتشتی در آن زمان «چیز تازه ای» نبوده است.

          مهم ترین اطلاع در ماهیت خود منابع زرتشتی نهفته است. ما نمی دانیم به طور دقیق چه مقدار از متن های اوستایی در دوران هخامنشی موجود بوده، بنابراین خبر نداریم کدام دستورهای دینی به «اوستای هخامنشی» راه پیدا کرده اند. به قول کِلِنز (Kellens 1991, p. 84): «مطرح کردن مسئله زرتشتی بودن هخامنشیان به طور ضمنی به معنای رو به رو کردن یک واقعیت کم شناخته شده، یعنی دین هخامنشی، با یک واقعیت حتا کمتر شناخته شده، یعنی دین زرتشتی، است» (همصدا با دوشان – گیمن و «دو نهاد جداگانه... دو ناشناس» او، در Duchesne – Guillemin 1972, p. 61). د یونگ (de Jong 2010) نیز در انتقاد از رویکردهای سنتی در مطالعه دین هخامنشی با استفاده از اوستا «به عنوان منبع معیارساز» می گوید که پادشاهان هخامنشی هیچ گونه «کارگزاری امور مذهبی» را قبول نمی کردند (ص. 537)، بلکه، به گمان او، «به جای آن که اجازه دهند دین شان [هویت] آنها را تعریف کند... خود به آن شکل می دادند» (ص. 542).

          این واقعیت از اهمیتی همه جانبه برخوردار است چون دین هخامنشی از دید نویسندگان گوناگون (برای مثال، Gnoli 1980; Boyce 1982a و دیگران؛ مقایسه کنید با de Jong 2010, p. 534) بارها از منظر رشد و تکامل دین زرتشتی مورد بررسی قرار گرفته است. نکته مهم دیگر این که شفاهی بودن اوستا و مسئله «مولف» در ادبیات شفاهی در نظر گرفته نشده است (نک. به Skjærvø 2005-2006).

          پژوهشگرانی که زرتشت را بر اساس تاریخ گذاری سنتی متعلق به «258 سال پیش از اسکندر» یعنی 330+258 = 588 پیش از میلاد می دانند (Henning 1951, pp. 40-41; Gnoli 2000, p. 165: 618-541 BCE) گذشته از معضل زبان شناختی، با این مسئله هم رو به رو می شوند که هیچ اسمی از او در منابع آن روزگار برده نشده است (Skjærvø 2003-2004).

          اگر مرجع دین هخامنشی را اعتقاد به باورهایی فرض کنیم که در منابع گوناگون دست اول و دست دومی که در اختیار داریم آمده اند و دین زرتشتی را همانی که در کل اوستا بیان شده، روشن است که هخامنشیان زرتشتی بودند و شاهان هخامنشی با سرسپردگی به وظایف دینی خود عمل می کردند. اگر بحث اصلاح دینی زرتشتی را کنار بگذاریم، با توجه به بستر تاریخی – جغرافیایی می توان مسئله را به بیانی دیگر مطرح کرد: این که آیا هخامنشیان همواره زرتشتی بودند یا در برهه ای پیش از تاریخ مکتوب زرتشتی شدند. این واقعیت که شرق ایران (نک. به Genito 2013) در اوستا بازتاب یافته به محبوبیت دین زرتشتی در آن خطه اشاره دارد (Boyce 1982a, p. 42). پس چگونه می توان زرتشتی گری پارسی را با این الگو هماهنگ کرد، وقتی بنا بر شواهد پارسیان از یک مسیر بسیار متفاوت وارد غربی ترین قسمت فلات ایران شدند؟ منابع این دانستنی ها به همراه پاسخ ها و گمانه زنی های مسئله را در Boyce 1982a, pp. 1-43 می توان یافت؛ برای بررسی بیشتر نک. به Skjærvø 2005, pp. 80-81. نیز توجه کنید به نظر کراینبروک (Kreyenbroek 2010, p. 108) مبنی بر «گسترش بی مقاومت دین زرتشتی در غرب ایران در دوره هخامنشی».

          دین هخامنشی هنوز تا حد زیادی جای کار دارد. نکته های نامعلوم درباره خاستگاه و اصالت پارسیان شکل گیری هرگونه فرض نزدیک به یقین درباره گسترش جغرافیایی دین زرتشتی را با دشواری رو به رو می کند، اما با ادامه کار ویراستاری کتیبه ها در شیکاگو و ایران و نیز پیشرفت های کنونی در کاوش های باستان شناسی (نک. به Briant et al. [eds.] 2008; Boucharlat 2013; Henkelman 2013) دانسته های ما از فرهنگ هخامنشی رو به بهبود می رود.

 

درباره نویسنده

پرُدس اُکتُر شَروو پژوهشگر نروژی، استاد کرسی ایران شناسی دانشکده زبان ها و تمدن های خاور نزدیک در دانشگاه هاروارد، و جانشین ریچارد فرای، پروفسور ایران شناسی بنیاد آقا خان، است. گستره علاقه مندی های پژوهشی او زبان و ادبیات و دین های ایرانی پیش از اسلام و نیز گویش شناسی زبان ها و لهجه های رایج در ایران امروز را دربر می گیرد. نوشته های او شامل کتاب ها و مقاله هایی درباره کتیبه های پارسی میانه و متن های ختنی و زبان شناسی تطبیقی است که به طور مستقل یا گروهی در قالب نشریه های گوناگون منتشر شده اند، از جمله دانشنامه ایرانیکا، تاریخ دین های جهان باستان کمبریج، راهنمای تاریخ ایران آکسفورد، راهنمای ایران باستان آکسفورد، و لغتنامه عتیق پسین آکسفورد (زیر چاپ)، دانشنامه زبان و زبان شناسی، و لغتنامه تفسیری جدید کتاب مقدس. تازه ترین کتاب او، روح زرتشتی گری، که ترجمه متن های اوستایی و پارسی قدیم و میانه را در خود جا داده، با هدف عرضه ادبیات زرتشتی به سطح گسترده تری از مخاطبان تهیه شده است. از دیگر آثار او ترجمه متن های زرتشتی و مانوی در دو جلد به زبان نروژی است. حجم زیادی از کارهای جدید او با تمرکز ویژه بر اهمیت مطالعه ادبیات ایران قدیم به عنوان ادبیاتی شفاهی نوشته شده، و او در حال حاضر سرگرم کار روی متن های حقوقی ایران باستان با همکاری پژوهشگران تلموذشناس است.

شَروو دانش آموخته دانشگاه اُسلو است. او پس از دریافت دکترای خود در 1981، دستیار علمی پروفسور هلموت هومباخ در دانشگاه یوهانس گوتنبرگ شهر ماینتس شد و در 1984 از این دانشگاه دکترای شایستگی علمی (habilitation) گرفت. در 1985 سمت دستیار ویراستاری (سپس دستیار ارشد ویراستاری) دانشنامه ایرانیکا در دانشگاه کلمبیای نیویورک را به دست آورد، اما در 1991 از این سمت کناره گیری کرد و از همان زمان تا کنون کرسی استادی دانشگاه هاروارد در رشته ایران شناسی را در اختیار دارد.

 

پیوند به بخش نخست:

http://anthropology.ir/article/29512

 

صفحه مترجم در وبگاه:

http://anthropology.ir/choobinehnatali

 

فایل فهرست منابع

تاریخ انتشار

سه شنبه, شهريور 17, 1394 - 05:06

شاخه اصلی

اسطوره‌شناسی

مروری بر مطالعات انسان‌شناسی زیستی در باستان‌شناسی ایران (پارینه‌سنگی و نوسنگی)

شش دهه کاوش و بررسی باستان‌شناسی در ایران بیانگر این نکته است که گستره جغرافیایی امروزی ایران به طور حتم حداقل از دوران پلیئستوسن جدید مکان زیست جوامع انسانی بوده است. اگرچه دانش ما در خصوص جوامع انسانی پیش از نوسنگی در ایران بسیار محدود است، ولی تعداد قابل توجهی از محوطه‌های باستانی منتسب به ادوار پس از نوسنگی در ایران دارای بقایای اسکلت انسانی هستند. عمده محوطه‌های کلیدی باستانی در ایران مانند تپه

 

وحدتی‌نسب، حامد (1390)، مروری بر مطالعات انسان‌شناسی زیستی در باستان‌شناسی ایران (پارینه‌سنگی و نوسنگی)، پژوهش‌های انسان‌شناسی ایران، سال 1، شماره 1، صص: 119ـ 101.

شش دهه کاوش و بررسی باستان‌شناسی در ایران بیانگر این نکته است که گستره جغرافیایی امروزی ایران به طور حتم حداقل از دوران پلیئستوسن جدید مکان زیست جوامع انسانی بوده است. اگرچه دانش ما در خصوص جوامع انسانی پیش از نوسنگی در ایران بسیار محدود است، ولی تعداد قابل توجهی از محوطه‌های باستانی منتسب به ادوار پس از نوسنگی در ایران دارای بقایای اسکلت انسانی هستند. عمده محوطه‌های کلیدی باستانی در ایران مانند تپه حصار، گوهر تپه، تپه سیلک، تپه زاغه، شهر سوخته، حسنلو، گنج دره و غیره واجد بقایای انسانی بوده‌اند و بیشتر این بقایای انسانی هرگز به طور کامل و صحیح مورد مطالعه قرار نگرفته‌اند. هدف از این تحقیق ریشه‌یابی این کمبود علمی در بدنه انسان‌شناسی و باستان‌شناسی ایران است. داده‌های این پژوهش نشان می‌دهند که از عمده دلایل این وضعیت می‌توان به عدم وجود کافی متخصصین انسان‌شناسی زیستی در ایران، جدایی تاریخی انسان‌شناسی و باستان‌شناسی در مراکز آموزشی و نبود درک کافی از اهمیت مطالعات انسان‌شناختی در تکمیل پژوهش‌های باستان‌شناسی اشاره نمود.

کلید واژگان: انسان‌شناسی زیستی، باستان‌شناسی، پارینه‌سنگی، نوسنگی.

این مقاله برای نخستین بار در شماره اول نشریه پژوهش‌های انسان‌شناسی ایران (بهار و تابستان 1390) به چاپ رسیده است و سپس بر روی پایگاه الکترونیکی نشریات دانشگاه تهران با آدرسhttp://ijar.ut.ac.ir/page/article-frame.html?articleId=1349619 در دسترس عموم قرار گرفته است. انسان‌شناسی و فرهنگ با هدف افزایش امکان مطالعه مقاله‌های علمی- پژوهشی ارزشمند اقدام به بازنشر این مقاله کرده است.

برای خواندن مقاله در زیر کلیک کنید:

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

اطلاعیه گروه باستان شناسی ِ انسان شناسی و فرهنگ

به اطلاع کلیه دانشجویان همکاران و علاقمندان می رساند مجموعه انسان شناسی و فرهنگ اقدام به بازنگری در خط مشی های  علمی پژوهشی خود در سال 1394 نموده است. متناسب با این موضوع صفحه باستان شناسی نیز اقدام به طراحی ساختار جدید نموده  و موضوعات نوینی را  برای سال 94 در دستور کار خود قرار داده است. نظر به آنکه تقریبا هیج مجله تخصصی، وبگاه یا فضای مجازی برای انتشار یا بحث و تبادل نظر در خصوص موضوعات نوین و آخرین تحولات دانش  باستان شناسی در ایران وجود ندارد اولویتهای پژوهشی گروه باستان شناسی در سال 1394 پرداختن به موضوعات نوین و آوانگارد خواهد بود.

 

خاظر نشان میسازد از آنجا که فضای کافی برای انتشار پژوهشهای سنتی بویژه با رویکرد توصیفی در نشریات داخلی فراهم است از این پس انتشار پژوهشهای با موضوعات متعارف سنتی در اولویت های این صفحه نخواهد بود. صفحه باستان شناسی از هر نوع پژوهش(در قالب مقاله تالیفی، ترجمه ،یادداشت ،مصاحبه، عکس، گزارش، فایل صوتی-تصویری و ...) که به بحث و بررسی موضوعات نوین بپردازد استقبال خواهد نمود. تم های کلی  صفحه باستان شناسی در سال 1394 عبارتند از:

 

نسبت باستان شناسی با جامعه معاصر  در ایران.

معرفی و بررسی آخرین تحولات داشن باستان شناسی در مقیاس جهانی.

معرفی رویکردهای میان رشته ای.

باستان شناسی  برای مردم.

نقش و جایگاه باستان شناسی در کشورهای در حال توسعه و ...

دکتر مریم دژمخوی و دکتر لیلا پاپلی یزدی مدیران گروه باستان شناسی انسان شناسی و فرهنگ

نقش صرف در بین النهرین : شواهدی برای تبادل و تجارت عمان و دره سند

چکیده:دست افزارهای صدفی از سایت های اصلی بین النهرنی از 4 تا 3 تا هزار سال قبل از میلاد به طور منتقدانه از نظر نقش آنها در بافت بین النهرین و ارزش آنها به عنوان شاخص ارتباطات تجارت خارجی، دوباره امتحان شده اند. گونه های مختلف صدف که در ساخت اشیاء خاص استفاده می شدند به وسیله ی مناطق منبع دردسترس یا احتمالی آنها یا شناسایی می شدند. خلیج عمان و ساحل رود سند می تواند به عنوان مناطق منبع بر اساس گونه های شاخص معرفی شوند یا شناخته شوند.اهمیت صدف ها به عنوان کالاهای تجاری در تجارت دریایی بین النهرینی ها با عمان و تمدن دره سند مطرح است.

 

معرفی:

در پیش از تاریخ، بیشتر در دوره های اخیر، نرم تنان یک منبع مهم بهره برداری در سراسر جهان بودند.پوسته آنها به خصوص گونه های دریائیشان، برای ساختن اشیاء سودمندواشیاء زیستی استفاده می شده اند، بسیاری از آنها همچنین ممکن است در نقش های اجتماعی و مراسم خاص به خدمت گرفته شده باشند. فن آوری ها برای پردازش های موثر این مواد خام، همراه تکنیک های متفاوت برای پردازش کردن گونه های متفاوت به خاطر ریخت شناسی آنها، توسعه یافته بودند.بعضی از گونه ها برای تولید انواع خاصی از اشیاء بهتر ومناسب تر هستند. در حالی که بقیه آنها برای رنگ های خاص و یگانه شان یا به خاطر شکل شان ظاهر شده و جمع آوری شده اند.

تقاضا برای گونه های خاص صدف در مناطق دور از منبع، به ناچار منجر به گسترش شبکه های توزیع بین مناطق منبع و مصرف کنندگان در سرزمین های دوردست شده بود. ردیابی حرکت این گونه ها از مکان منبع شان به وقوع خود در سایت ها می تواند به اتصالات بین فرهنگی و روشن شدن مکانیسم هایی که با این تغییر نقش تبادلی در طول زمان است،کمک بکند.

با یک توضیح با جزئیات تر و مفصل تر از نقش صدف و هنر و آیین های بین النهرین و با مطالعه مناطق خاص منبع، ممکن است در آینده، درک جدید از اهمیت تبادل و تجارت شان در طول هزاره چهار و سه قبل از میلاد ممکن شود و به دست آید.

گونه های مهم صدف:

یکی از اولین مشکلات در شناخت گونه های صدف در زمینه باستان شناسی این واقعیت است که بسیاری از مصنوعات صدف از صدف های بزرگتر بریده شده اند و غالباً فاقد ویژگی های تشخیصی لازم برای شناسایی اند. یکی از گونه های صدف شناسایی شده است، اگر چه مشکلی برای شناسایی مکان و منطقه منبع کنونی اش و بعد از آن بازسازی بالقوه مناطق منبع باستانی آن مشکلاتی وجوددارد.

با توجه به عدم بررسی راه حل های مشکل در خلیج فارس، اظهارات قطعی در مورد وجود یا عدم وجود برخی از گونه های مهم در طول هزاره چهارم و سوم قبل از میلاد سخت و دشوار است. اما بر اساس مدارک منفی ما می توانیم بعضی از الگوهای توزیع اولیه را دوباره بازسازی کنیم. می توان آن را به عهده گرفت که بسیاری از گاستروپودها و دوکفه ای ها که اکنون در خلیج سلیتی سالتی بسیار رایج است ، و همچنین در زمان های باستانی در این مناطق در دسترس بوده است. مثل Cardidoe, Spondulidae, Arcidoa, Olivideo, Nextidao, Conidao و...

دیگر دست افزارهای صدفی می تواند به عنوان، ساخته شده از گونه هایی که دارای توزیع محدود در خلیج شرقی اند، در خلیج عمان یا حتی بیشتر در امتداد سواحل شبه قاره هند، شناخته و معرفی شوند.مهم ترین این گونه ها در زیر توضیح داده شده اند.

 انجین مندیکاریا* ,گاستروپود کوچک و متحدی است که در هر دو طرف خلیج پراکنده پیدا شده است، اما در درجه اول در دور لبه شرقی آن،در خلیج عمان و در امتداد ساحل مارکان شایع تر بوده اند.این گونه ها به حدود 25mm در طول می رسند و آنها معمولاً سوراخ شده اند که به عنوان مهره و یا آویز پوشیده شده واستفاده میشوند.

فسیولاریاتِرَپزیوم *به طورقطع یک گاستروپودنسبتا بزرگ است (20mm تا 150) با مجموعه ای از برامدگی کوتاه بر روی شانه بدنه پیچی اش، (fig 2.1a) و گلوملای مرکزی 2 یا 3 پشته متمایز یا برابردارد.

اگرچه به طور کلی این گونه ها در مناطق صخره ای یا در سر تا سر صخره های مرجانی زندگی می کنند، اما می توانند در کف اقیانوس های شنی هم پیدا شوند.

اف.ترپزیوم *ها یک توزیع گسترده در دریای عرب دارند، در خلیج کوچک و در خلیج عمان رایج اند، اما در ساحل ماکران چندان رایج و متداول نیستند.

اگرچه ممکن است که این گونه ها در خود خلیج وجود داشته باشند، امااحتمالاً از دوره ای که بسیار نادر بوده است یا احتمالاً منقرض شده باشد متداول نبوده است.

لمبیس ترونکاتا سبائه *کمی بزرگتر است. (حدود 300mm) و گاستروپودهای بسیار بزرگ بیشتر از 6 یا 7 ویژگی انگشتی که از لب بیرونی اب گسترش پیداکرده اند.

*Engine mendicardia         

* Fasciolaria TrapeziumL

* F.Trapezium                        *  Lambis truncate sebae

 

به جز برای تجمع ضخیم بر روی لبه های بیرونی، باقی مانده این صدف کاملاً نازک است، با بقیه نسبتاً ضعیف و کلوملای نازک، این نوع گونه ها بر کف شنی یا قلوه سنگ زندگی می کنند. از منطقه تاجرز 10 متر، ترغیب اطراف به سوی دریا از صخره.

توزیع این گونه ها در منطقه ما، به سواحل عمان محدود می شود، جایی که کاملاً رایج است و نمونه های گاه به گاه بهبود داده شده اند. از ساحل کاراچی و خلیج کوچ *هیچ مقدارزیادی ازداخل خود خلیج گزارش شده است، هر چند اقای اسمیت* پیشنهاد می کند که آنها ممکن است در امتداد ساحل ایران رخ داده باشد که احتمالاً هنوز باقی نمانده اند.

چیکورئوس راموسوس* یک گاستروپود بزرگ دیگر است که با بدن پیچی شکل متورم و پوشش داده شده با مجموعه ای از کرنش های برآمده وبرامدگی های متعدد شناسایی و قابل تشخیص اند. این گونه ها در مناطق صخره ای یا صخره های مرجانی زندگی می کنند و در سواحل جنوبی خلیج کوچ رایج و متداول است(در هند) در غرب در امتداد سند و سواحل مارکان*کمتر رایج است. اگرچه در سواحل عمان، نزدیک مسقط کاملاً رایج است. اما در خود خلیج یا بسیارنادر است و یا کاملاً منقرض شده اند.

توربینلا پیروم*این موضوع یکی از مهم ترین گاستروپودها است و اگرچه به طور متداول به عنوان ماده خام در دره سند به کار برده می شده، در بین النهرین کاملاً نادر و کمیاب بوده است. این گونه ها با گونه هایی که در فسیولاریاترپزیوم*است هم سایز هستند. اما شکل تخم مرغی دارند. و به شدت بدنه ظریف ونازک پیچی شکل دارند که اطراف آن پیچی است.

 

*Kutch Gulf          *Smyth

*Chicoreus ramosus

*Turbinella pyrum

* Fascelaria trapezium

این گلوملا دارای پشته متمایز کامل هستندکه ازگونه های اف.ترپزیوم کاملامتفاوتند. تی.پیروم بر روی کف های شنی که از گونه های اف.ترپزیوم کاملاً متفاوت اند زندگی می کنند و توزیع آن محدود به آب های شبه قاره سند است. این کاملاً در خلیج کوچ و در امتداد ساحل، تنها غرب کاروچی ولی در ساحل مارکان فقط تا پسنی یافت شده.

مطالعه های تغییرات جغرافیایی در امتداد مناطق ساحلی سند و پاکستان نشان می دهد که مناطق عمده زیستگاه ها برای این گونه های مهم و پر اهمیت از 3 تا4 میلیون سال قبل از میلاد به طور قابل توجهی تغییر نکرده اند.اگرچه در خلیج فقدان مطالعات مشابه وجوددارد. ما می توانیم فرض کنیم که محتوای شوری و گل و لای بالای آب در خلیج یک حقیقت مهم به سمت محرومیت جمعیت های بزرگتر گاسترپودها بوده است. به علاوه، احتمال وجود هر جمعیت جدا شده ای ممکن است ازنظردسترسی به منابع مناطق دیگردرخلیج عمان,برای بهره برداری تبلیغاتی یا تجاری کاملاً ناچیز بوده باشدengina mendicaria fasciolaria trapezium,lambis truncata sebae,chicoreus ramosuss از خلیج عمان و احتمالاً در انتهای شرقی خلیج در نظر گرفت که جمع آوری شده اند. توربینلا پیروم راازسوی دیگر می توان فقط از مناطق ساحلی تمدن سند می توان به دست آورد.

نقش صدف درمیان دورود (بین النهرین)

در بین النهرین، کاربرد صدف های مشخص به عنوان زیورآلات می تواند برگردد به دوره های نوسنگی و مس و سنگ جدید. به طور خاص، مهره های صدفی دیسکی بر روی زمین هستند که یک ویژگی متداول در مجموع صدف ها در بسیاری از سایت های تدفینی در بین النهرین جنوبی هستندو آنها همچنین در سایت هایی در سراسر فلات ایران و حتماً تا شرق مانگارادر پاکستان. این پراکندگی و توزیع نشان دهنده تداخل متعدد حضور تجارت با هم است/ شبکه های تجارتی که به ساحل خلیج متصل شده اند، به همراه سایت های دور داخلی، از هزاره هفت قبل از میلاد آغاز شده اند.

در اواخر هزاره چهار و اوایل هزاره سه ما استفاده گسترده ای از صدف در بین النهرین را در هر دو اشکال طبیعی و کار شده می توانیم پیدا کنیم. نشانه هایی وجود دارد که نشان می دهد صدف ها ممکن است در مراسم مذهبی خاص که برگزار می شده استفاده می شده اند و یا اهمیت آیینی آنها که در پایه ها و ریشه های معابد پیدا شده اند و در متون جادویی اشاره شده اند به عنوان داشتن قدرت پیشگیری وحفاظتی. کشیش چهارم درماری، وقوع یا یافت صدف آویز (گردنبند)، دستبندهای صدفی کارشده یا النگوها و سفالگری با صدف خاتم کاری ممکن است به عنوان شواهد بیشتر برای ارزش آیینی که به اشیاء صدفی پیوند خورده اند گرفته شده باشد.

صدف های دریایی همچنین به طور متداول به عنوان محصولات تدفینی استفاده می شده است، یا بدنشان از ثروت یا به عنوان طلسم.آویزها (گردنبند) و مهره هاازانجینامندیکاریاساخته شده است. Cowries Conus ebroaues های مختلف، و گاسترپودهای کوچک دیگر در تلوهای تدفینی کاملاً متداول بوده اند. درخفاجه و در بیشتر سایت ها در سر تاسر بین النهرین در طول این دوره در قبور و تدفین های قبرستان رویال در اور زنان بالا ربته کمربندهایی از حلقه های صاف بر روی لباس های تشریفاتی خود می پوشیده اند و این رسوم در گورهای سلسله های اولیه در خفاجه دیده شده است. بیشتر این حلقه های صدفی از منار مخروطی از صدف های مخروطی ساخته شده، دیده شده اند. صدف های چروک دار اغلب با رنگ های دارویی پر می شدند و در بسیاری از قبرهای خانم ها قرارداده می شد.

تقلید از اشیاء صدفی در فلزات گرانبها و سنگ بیشتر به اهمیت مراسم های آیینی – اجتماعی گواهی می دهد که صدف ها ممکن است استفاده شوند. قبر یا تدفین ملکه پوابی- شامل دو جفت از صدف های چروک تقلیدی است، یکی در طلا و د یگری در نقره و قبر مسکالومدوگ شامل لامپ طلا که شبیه لامپ های صدفی ساخته شده از lambis truncate هستند.

قبرستان رویال در اور، بسیاری از مثال های خوبی از حدی که صنعتگران بین النهرین توسعه داده اند شالوده هنر صدف هایی که کار می کردند در طول قبل و اوایل دوره های سلسله را فراهم می کند. خاتم  کاری پیچیده صدف ها در مجسمه سازی و صحنه های سلطنتی در استانداردهای اور، پلاک صدف های حک شده، کنده کاری شده، در تزئینات آلات موسیقی استفاده می شده و تعداد زیادی از آویزهای حک شده همگی، این بار را به دوش می کشند (تحمل می کنند). باید به این نکته اشاره شود که اگرچه، همه این اشیاء به زمینه های بزرگان ونخبگان درمعبدها یا در امتداد دیگر اشیاء آیتم های لوکس در ارائه های قبرها محدود می شود.

دست افزارهای صدفی به عنوان شاخص های تجاری (تجارت)

این واقعیت است که صدف هایی به کار می آیند و اشیاء صدفی نقش مهمی در هنر و آیین های بین النهرین بازی می کند، مهم این است که به گونه های خاص مورد استفاده برای ساخت اشیاء مختلف توجه داشته باشید. یکی از گونه ها که بدن را حتی شناسایی شده است. Engina Mendicaria است که از زمانی که به طور کلی سوراخ شد به عنوان مهره یا آویز در گردنبند استفاده شد. اهمیت این گونه ها در این است که به نظر می رسد که به خلیج شرقی، ساحل مارکان و خلیج عمان محدود شده اند. از این مناطق منبعی دور، این ها تجارت می شده اند در محوطه های داخلی سایت ماری در صحرا (کویر) سوریه جایی که در گردنبندها استفاده می شده گاستروپودهای کوچک مشابه در گردنبندها از تدفین ها در سایت های دیگر به کار برده می شده اند از جمله تپه گارا و همچنین بعضی از آنها قطعاً درکنوس و بقیه Engina mendicara یافت شده اند. اگرچه بازنگری در این گردنبد کاوش شده قبلی، به سختی امکان پذیر است. این نکته مهم است که قابل توجه قرار گرفته شود. اهمیت این گونه ها به عنوان شاخص های مهم تجارت و داد و ستد است.

سایت F. trapezium یکی دیگر از گونه های قابل توجه استفاده شده به عنوان ماده خام در بین النهرین است.بخش بیرونی این صدف هاشایدبرای تولیدوساخت گونه های مختلف خاتم کاری استفاده میشده.

اگرچه ، بر اساس تصاویر منتشر شده، اغلب تشخیص تفاوت های این گونه ها از دیگر گونه ها سخت است ممکن است از طریق بررسی های دقیق تر از ساختارهای قطعات صدف های خاص منبت کاری شده صورت بگیرد. گلوملای جامد پیچ در پیچ یا فزاینده از این گونه ها در زمین و سوراخ شده برای ساختن مهره های طولانی استوانه ای و پشته های متمایز گلوملا اغلب حتی پس از کار هم قابل مشاهده هستند. نمونه های زیاد مهره ها در وارکا ، کیش و یکی در قبر سارگن پیشین ازتلو یافته شده اند و یکی دیگر از مثال هایی که گزارش شده است از قبرها و تدفین حمدت نصر در اور هست، جایی که دو مهره صدفی استوانه ای بر روی گردنبندی یافت شده است.

یکی از مهره ها به طور واضح پشته های گلوملارا نشان مید هد، اما دیگری مدور وپوشیده است. پس آنها در تصاویر منتشر شده غیر قابل تشخیص اند. گفته می شود یا نشان داده می شود که بیشتر مهره های صدفی لوله ای یا استوانه ای از قبور این دوره ها که احتمالاً از گلوملاوf.trapeziumاست گزارش شده . به علاوه مهره ها، گلوملا برای مهر و موم کردن استوانه ها استفاده می شده. با توجه به قطر نسبتاً کوچک گلوملا، مهر و موم های استوانه ای که از این گونه ها ساخته می شدند، مشخصاً بلند و باریک (با ضخامت کم) هستند، به طور کلی کمتر از 25میلیمتر قطرد ارند.

یکی دیگر از گونه های مهم صدف لمبیس ترونکاتای بزرگ و عظیم است که در قالب ظروف و همچنین برای ساخت قطعات منبت مورد استفاده قرار گرفته است. از دوره پیش از تسلسل قبور در اور ما بسیاری از مثال هایی از این صدف ها می یابیم که توخالی و پوک شده اند و با خاتم کاری تزئین شده یا حکاکی شده اند. یکی از مکان هایی که استادانه درست شده اند حکاکی شده مدل داده شده اند که سر یک اردک به رأس آن متصل شده و صدف هایی با شکل های پوک و توخالی به صورت بدن اردک شکل گرفته اند.

باید به این نکته توجه شود که اگرچه این اشیاء معمولاً به عنوان لامپ اشاره شده اند، هیچ نشانه ای از استفاده از ظرفیت آنها نشده است. فقدان وجود حرارت و سوزندگی در لبه و قسمت های پایینی که مدور اند در گذشته اشاره شده اند. اما متأسفانه برچسب های نامناسب تداوم داشته اند.

جستجوی دقیق برای این صدف ها کاملاً مشهود است که برای ریختن به جای یک فتیله مناسب تر است، از زمانی که نفت به عنوان غرق شدن توسط فتیله بود. پیشنهاد اصلی وولی (woolley) این بود که برای نوشیدن شراب یاریختن استفاده می شده ومک کی(mackay )یک پیشنهاد مشابه استفاده برای ظروف صدفی تقریباً یکسان در فرهنگ شهری سندپیداکرده.

همه این ظروف قسمتهای حذف شده دارند، اما وولی گزارش داده است که لامپ البستر حک شده یا ظرفی که هنوز انشعاب متمایز را حفظ می کند. او به اشتباه بیان می کند که این قطعه به عنوان تقلید از صدف  ترونکاتا ازمانی که در حقیقت هفت شاخص انشعابی به همراه شکل پایه نشان می دهد که این یک تقلید از صدف لمبیس بوده است. همانطوری که به همراه برچسب لامپ بوده است. واژه tridaca در ادبیات تکرار شده است هنگامی که واقعاً هیچ مدرکی برای استفاده از تریانکاهای دوکفه ای برای تولید ظرف وجود ندارد.بیشترظروف انشعاب های نازکی ندارند.

(طرح انگشت مانند) و دلیلی برای اینکه ممکن است این ها بریده شده باشند برای ساختن پیکره های کوچک یا پلاک های منبت.

دو مثال برای صورت های کوچک حکاکی شده در اتاق کشیشان در ماری و بررسی دقیق از افزایش و رشد ساختارهای صدفی نشان می دهد که آنها ازانشعاب صدف لمبیس نازک حکاکی شده اند.

ساختار کنگره ای به لبه بیرونی بسیار مشخص است که همچنین ممکن است که این گونه ها حتی از گونه های خاتم کاری شده کوچک شناخته شود. اگرچه فقدان بیشتر جزئیات لازم در تصاویر،پلاک های صدفی حکاکی شده در تل العبید به طور واضح رشد خطاهای پرچین را نشان مید هد. این غیر منطقی نیست که پیشنهاد کرد که بیشتر پلاک های بزرگتر صدف های حکاکی شده در بین النهرین استفاده می شده ممکن است از این گونه ها ساخته شده باشد.

اگرچه Chicorues ramosus یک صدف متداول در بین النهرین نبوده است، مجموعه دو مثال گزارش شده است، یک صدف بزرگ باکتیبه ی  لوگال کیسی*ثبت شد و یک ملاقه بزرگ اوتلو که از میان این گونه ها این از مد افتاده (از رده خارج) است.

همانگونه که پیشتر اشاره شد این گونه های عظیم یا نادرو کمیابند و یا کاملاً غایب اند ووجود ندارند که در خود خلیج و نزدیک ترین مناطق منبع اصلی می بایست در خلیج عمان بوده باشد. وقوع یا وجود این گونه ها در سایت های بین النهرین در طول پروتو و دوره های سلسله های اولیه همراه با توسعه شبکه های تجاری در منطقه خلیج همزمان بوده است. و این صدف ها بدون شک یک کالای تجاری است.

صدف های خام ممکن است مراکز شهری بین النهرین داد و ستد می شده در شکل طبیعی آنها با آنها می توانستند در سایت های تولیدی ساحلی پردازش شود، اما هنوز بیشتر تحقیقات با این سوالات که در ذهن است انجام شده است برای به دست آوردن هر نتیجه ای سخت است. با این وجود، یک نگاه جزئی، و مختصر بر روی استفاده صدف و تمدن سندو ارتباط های آن با منطقه خلیج ممکن است به سر درآوردن از بعضی از سوالات مهم کمک کند.

کاربرد و استفاده از صدف و تجارت در تمدن سند

در حدود هزاره سوم قبل از میلاد یک شبکه مهم تجاری در دره پایینی سند گسترش پیدا کرد که به وسیله آن همه صدف ها به سایت های داخلی دور توزیع می شده اند، گرچه بیشتر تجارت به سایت های جدیدسندمحدود می شد.

* Rimus Lugal Kisi

 بعضی از صدف ها به مناطق مجاور توزیع می شدند حتی تا نزدیکی دوره شهر سوخته در سیستان حدود 2500 سال قبل از میلاد یا کمی بعد تر شبکه های تجاری هاراپان به بالاتر از دره سندگسترش پیدا کرد و ساخت صدف در سایت های شمالی از جمله هاراپا و حتی کالیبانگان انجام می شده، در طول دوره های بلوغ هاراپا، کار صدف ها بسیار تخصصی شده، هم در دوره فن آوری و در انواع دست افزارهایی که تولید می شد.

زیورآلات متمایز شخصی از جمله، النگو، حلقه ها، آویزها و زیور آلات حلقه ای تولید می شدند، به همراه یک گستره بزرگ از منبت کاری ها، قطعات بازی، پیکرک های حیوانات و حتی گاری های اسباب بازی، به خصوص گونه هایی از سطل ها از Chiroresu romasus ساخته شده است و حکاکی های کاملاً پیچیده و اشیاء حکاکی شده برای نوشیدن شراب از توربینلا تولید شده است.

گستردگی و پراکندگی استفاده از صدف در همه سایت های سندنشان دهنده فراوانی محلی منابع صدف و شبکه های تجارت تأثیر گذار است، هم داخلی و هم خارجی، که عرضه تولیدات مراکزشهری را به همراه مواد خام نشان می دهد.

تکنولوژی ای که در مراکز تولیدی مختلف استفاده می شده کاملاً یکسان هستند و مطالعات دست افزارهای صدفی که هنوز کامل نشده اند و تولید دورریزها یک بهره برداری از گونه های خاص صدف را نشان مید هد.

اگرچه بیشتر مواد خام از Turbinella pyrum و Chircoreus romosus بوده است، هاراپان ها همچنین ازlambis truncataو Fasciolaria استفاده می کرده اند، به ویژه برای تولید خاتم کاری ها، قطعات بریده شده از لمبیس*از موهنجودارو* شاید کاملاً مشابه با آن چیزی که در سایت کارگاه های صفحه در بین النهرین بوده باشد اگرچه  هنوز هیچ یک گزارش نشده اند.

   *Lambis

*Mohenjo Daro

کانویِر*پیشنهاد می کند یا نظر میدهد که این دو گونه صدفی اخیر برای کارگاه های سندتولید می شده اند ازمناطق منبع دور در خلیج عمان و آنها فقط در شاخه هایی از مراکز شهری استفاده می شده اند. این تفسیر بر پایه حقیقتی است که این گونه ها در ابتدا درساحل های محلی کوچ و سندرایج نبوده اند و هیچ یک از سایت های ساحلی هاراپان این گونه ها را درکارگاه هایشان استفاده نمی کردند.

استفاده منحصر به فرد این صدف ها در مراکز شهری بزرگ مثل هاراپان وموهنجو نشان می دهد که آنها ارتباطات تجاری مستقیم داشته اند. با مراکز منبع دوردست. حضور سایت های راپان در سراسر ساحل ماکران و سنگ یک سایت هاراپان در رأس الجنیز در عمان همه تولید مدارک مهم برای وجود تجارت دریایی با منطقه خلیج در طول هزاره سوم قبل از میلاد

مصنوعات صدفی موجود  سند در بین النهرین

اگر توضیحی کوتاه و مختصر در مورد مدارک تجارت صدف بین عمان و دو شاخه تمدن و فرهنگ شهر به شرق و غرب داشته باشیم، اجازه دهید ما نگاه کنیم، اگر نشانه و گواهی از تجارت مستقیم بین بین النهرین و سندوجود داشته است.

در گذشته، شواهد و نشانه های توربینلا پیروم *در بین النهرین به عنوان مدرک ارتباط استفاده می شد یا تجارت با تمدن سنداما اطلاعات موجود گاهی به هم ریخته قاطی است و اغلب گمراه کننده.

 

*Kanoyer

* Turbinella pyrum

 

هورنل*اولین کسی بود که به ارتباطات اشاره کرد، هنگامی که او به پدیده چانک هندی اشاره کرد. (Turbinella pyrum) در سایت های اور، لاگاش و کیش و در مرور سایت مربوط گزارش شده است که شناخت این گونه ها از هر یک از تصاویر منتشر شده از این گونه ها غیر ممکن بوده و اگر کسی از یکی متعجب شود (آن را دریابید) دیگری آان را گیج می کند، راحت ترین آنها گاستروپودهای در دسترس با این صدف های سندمهم هستند.هورنل همچنین به جایگاه آویزها اشاره می کندکه از سایت تلو و از جنس T.pyrum به دست آمده اند، اما دوباره بدون تصاویر یا منابع، و شناخت یا شناسایی او از طرف سایت منتشر کننده گزارش ها پشتیبانی نشده است.

در دیگر موارد، اگرچه، این ممکن است که شناخت دست افزارهای خاص چک و بازنگری شود و بسیاری از آنها واضح و مشخص اند از جنس پیروم هستند. یک مثال از دو لامپ صدفی ازتلو، که اصلاً به عنوان تی پیروم  ساخته شد آن ها را نشان مید هد که ممکن است لمبیس ترونکاتا*باشند.

رتناگار*همچنین بر می گردد به لامپ های صدفی مشابه که از جنس t.pyrum در قبور در او بدست آمده اند. و ادعا می کند که اینها مشخصاً از هند وارد می شده اند. دیگر دست افزارهای صدفی در قبرهای قبرستان Y کیش پیدا شده اند که همچنین به عنوان تی.پیروم شناخته شده اند. ماه همه این منبع های مثال نامشخص اند و مشخصاً از صدف لمبیس ساخته شده اند.

اگرچه چندین نمونه از اشیاء صدفی وجود دارد که به عنوان توربینلاپیروم*شناخته می شود یا در کارگاه های سندتولید می شده. ظاهر شده اند. یک النگوی بزرگ پهن از شوش کشف شد که به عنوان فسیولاریا ترپزیوم*شناخته شده.

*Hornell

* Lambis trucata sebae

* Ratnagar                   * Turbinella pyrum    * Fasciolaria trapezium

 

اگرچه ایالت و محلی برای این دست افزارها شناخته نشده است، با یک “V” یا دستکش تزئینی کنده کاری شده اند که شاخصه و مشخصه بلوغ سند بوده است و اما برخلاف شناسایی بقاودوام به نظر می آید که از گونه های سند ساخته شداند.النگوهای مثل تی.پیروم مجموعه ای از دیسک های سوراخ کننده، همچنین یک النگوی بزرگ پهن از شوش گزارش شده اند و مشابهت آنها به دیسک های صدفی ساخته از تی.پیروم در سایت های سند مثل هاراپان کاملاً برجسته است.

 

گردنبند صدفی4500-4300.B.C. (تصویر)

نشانه این گونه ازدست افزارها در سایت های میانه در عمان یا خلیج فارس نشان می دهد که اشکالی از تجارت مستقیم بین شوش و دره سند در طول هزاره سوم وجود داشته است. مدارک برای استفاده از تی.پیروم می تواند همچنین یافت شود.

 در اواخردرجه ی تسلسل دراور، جایی که ماتعداد زیادی از مثال های از صدف های بزرگ استوانه ای پیدا می کنیم در قبر مسکالامدی *یک مهر بوده است که آن مهر حدود mm49 در طول و 3mm در قطر ارزیابی شده است و در انتهایشان باسنگ لاجورد حکاکی شده است. چندین مثال دیگر از این صدف های استوانه ای مهره بزرگ از گروه قبور نظامی آمده اند که کاوش شده اند در pit x در اور. این مهره های اخیر همگی با صحنه ای که یک شکارچی و یک شیر که بر یک بز کوهی و یا یک گاو نر چیره و مسلط شده و به وسیله وولی*تفسیر شده است که به عنوان اشکالی از مدال ها و نشان های جنگی و نشانی از این سربازها هستند. همانطور یکه در بالا اشاره شد گلوملای  f.trapeziumبلندو باریک است، و حتی بزرگترین نمونه آن نمی تواند یک حجم استوانه ای با قطر 30 را تولید کند.

اگرچه تی.پیروم گلوله های بیشتری دارد و متوسط است نسبت به صدف های بزرگتر راحت می تواند استوانه هایی با قطر 30 تا 50mm در طول را تولید کنند. مطالعات مقدماتی مهره های استوانه ای بزرگ از قبور اور می گویند که (نشان مید هند که) آنها فقط می توانستند از تی.پیروم ساخته شوند. دیگر مثال های مجزا و تک از مهر های استوانه ای صدفی بزرگ از شوش و تپه گارا گزارش شده اند و آنها نشان می دهند که کارگاه های بین النهرین شامل گلوملای تی.پیروم یا استوانه های صخره ای می شده اند. از میان ارتباطات تجاری با دره سندپیش از این قابلیت ها و  در دسترس بودن استوانه های صدفی بزرگ، ظاهراً با متصل کردن قطعه های صدف به هم ساخته می شدند. همانطوریکه در مهرهای استوانه ای در قبرستان رویان دیده شده است.

 

 

* Meskalamdy

Woolly*

 

 

دیگر شواهد از تجارت صدف بین دره سند و بین النهرین در رویداد سازه های ملاقه ای از جنس chicoreus ramosus در تلو می تواند دیده شود. تولید این نوع از ملاقه ها در سایت های تمدن سند فقط در مدراکش دیده شده است، جایی که خصوصی سازی تکنیک گسترش پیدا کرد.

برای حذف مارپیچ های ظاهری و بیرونی و یک یاد و ملاقه از هر صدف دیده شده است. دست افزارها از محوطه تلو با  آنهایی که از سایت های سندبه دست آمده یکسان و همانندند و استفاده از تکنیک های تولیدی یکسان نشان می دهد. گرچه این گونه ها همچنین در خلیج عمان هم رایج هستند. شواهدی بر تولید اینها در منطقه خلیج وجود ندارد، پس ماباید فرض کنیم که مثال تلو از دره سندآورده شده.

نتیجه گیری

هیچ گونه سوالی در مورد حضور ارتباطات تجاری بین دره سندو بین النهرین در طول نیمه دوم هزاره سوم قبل از میلاد وجود ندارد. اما ما هنوز در فقدان برای تعریف دقیق ذات این معامله هستیم. شواهد متنی از بین النهرین بر می گردد به تجارت های دریانوردی که اشیاء و وسایل را از دیلمون ماگان، ملوها، می آورده اند، مورد آخر به وسیله ای منقطه ای سندشناخته شده است. دیگر شواهد باستان شناسی برای دست افزارهای هاراپان در سایت های بین النهرینی به وسیله تعداد زیادی از دانش پژوهان و محققان به طور خلاصه بیان شده است و حتی تعداد کمی اتفاقات پیشنهادی از دست افزارهای بین النهرین در سایت های هاراپان وجود دارد.

بر اساس دست افزارهای صدفی، ممکن است مقداری اطلاعات اضافی به وجود آید به عنوان ساختار این تجارت ها. این نشان مید هد که بیشتر منابع صدف که در بین النهرین استفاده می شده اند خلیج عمان بوده است. حضور نوعی از سفال جمدت نصر در بیشتر سایت های عمان و شواهد متنی برای گسترش ارتباطات قوی تجاری بین این دو منطقه از آغاز هزاره سوم قبل از میلاد وجود دارند.

اگرچه، تفسیر پیش آمد تی.پیروم و تمام شدن ملاقه های Chicorues romesus نشان مید هد که در نیمه هزاره یا کمی دیرتر، تعدادی صدف های تمام شده و یا تمم نشده از سواحل سندوارد می شده اند.

به همین نحو، بیشتر سایت های شهری در دره سند صدف های معینی را از خلیج عمان وارد می کرده اند، شاید در اتصال با قالب های مسی . تغییر مکامن صدف های سند و دیگر اشیاء به بین النهرین شاید از میان مشترکان این دو شبکه بزرگ در عمان بوده باشد. فشار این تجارت توانسته است در ارتباطات خلیج بزرگتر باشد نسبت به بین النهرین یا دره سند و حتی این ممکن است که برای فلورانس اخر معتبرتر از فرهنگ ام النار باشد(B.C2500-2000). این واقعیت که بازرگانان عمانی صدف های خود را صادر می کردند، می تواند آنها را در شرایط خوبی قرار دهد تا آن زمان که دوباره توزیع کننده و یا صدف ها را از وسیله نقلیه یا به وسیله دیگرازدره ی سند انتقال دهند. فقدان هر گونه شواهدی برای استفاده از تی.پیروم درسایت های خلیج می تواند به اخیرتر اشاره کند.

تعداد زیادی سوال درباره نقش صدف در بین النهرین بدون جواب باقی ماند و مقدار یکی در مورد آنها مید انیم و گاهی در مورد وجود کارگاه های واقعی صدف در مراکز بزرگ شهری هیچ گونه اطلاعاتی نداریم.

آیا دست افزارهای صدفی که در بین النهرین استفاده می شده اند در این سایت های شهری ساخته می شده اند یا ممکن است در خلیج تولید شده باشند، بیشتر، راه یکسان دارندکه رگه های کلوریت در ایران به خوبی ساخته می شده اند. برای جواب کافی و مناسب به این سوال ما نیاز بیشتر به مطالعات سایت ها در جهان داریم، برای تعیین محل جمع آوری صدف ها و شاید این می تواند تنها به وسیله گسترش اهمیت مطالعه مورد توجه قرار گریرد. حدود یک چهارم صنعتگران و مناطق تولید سایت های بزرگتر.

 

نویسنده:توماس گنشیمر

مترجم:فرانک اسماعیلی-دانشجوی کارشناسی باستانشناسی-دانشگاه نیشابور

Faranakesmaeily1375@gmail.com

استادراهنما:دکترمحمدحسین رضایی-استادیارگروه باستانشناسی دانشگاه نیشابور

همزن تپه درپرتو یافته های جدید

چکیده: یافته هایی از سایت در همزن تپه ارزیابی شده وشباهت ها وتفاوت ها به وسیله مقایسه با سایت های نزدیک نوسنگی قبل ازسفال سنجیده می شوند به طورخاص تمرکز برروی کشف دوساختمان با پلان مدور توسط عتیقه جویان به عنوان یک کشور جدید است وحضوراین در ساختمان به عنوان اولین عناصر پلان مدور (مدنی ، شهری ، اجتماعی) درمنطقه اورفا است. سایتی در همزن تپه که اولین بار در سال 2000 کشف شد در طول فهرست فرهنگ سنلی اورفاواقع در محدوده شهرستان سنلی اورفا(قبل ازشهرستان اورفا و درزمان های قدیم ،شهرادسا*) درترکیه جنوب شرقی به عنوان سنگ بنای هلال حاصلخیزی.همزن تپه هم اکنون درده کیلومتری جنوب مرکزسفلی اورفا جدید قرارداردمانند گوبکلی تپه ،کاراهان تپه وسنلی اورفا.سایت های نوسنگی پیش از سفال همزن تپه همچنین در مناطق مرتفع فلات در لبه دشت حران واقع است درطول بررسی  همزن تپه در سال 2000 میلادی گودال هایی از سنگ بستر ومقدارزیادی از ابزارهای سنگ چخماق مشخص شده است.

با استفاده از این یافته ها قابل درک است که این سایت به عنوان یک تپه درهردو دوره ی پارینه سنگی پایین تر(قدیم) ونوسنگی قبل از سفال مورد استفاده قرار می گرفته هم چنین یک ستون tشکل که ان هم اشناست, از طریق نوالی چوری وگوبکلی تپه پیداشده براساس نتایج اخرین بررسی در سال 2010م پلان معماری مدور باقی مانده که به وسیله حفاران غیرقانونی حفاری شده وپید اشد.

 

نگاه کنید به فایل پیوست

اسطوره و منطق - بخش سوم

پرومتئوس آتش آسمانی را برای انسان می دزدد

استفاده از خصوصیت‌های انسانی جهان‌شمول، ویژگی‌هایی که بتوان ثابت کرد هر انسانی متعلق به هر زمان و مکان و فرهنگی که باشد واجد آنهاست، برای ساختن پل ارتباطی مستقیم بین «خود» و فرهنگ‌های «دیگر» در وهله نخست آسان و نویدبخش به نظر می‌رسد. اما مُرلی پس از پیشنهاد چنین راهکاری به نقد و بررسی آن می‌پردازد و دو ایراد اساسی را در این رابطه مطرح می‌کند: نخست این که اسطوره از درون انسان، از تخیل و اندیشه، سرچشمه می‌گیرد و از جنس آن است، حال آن که منطق به هر تقدیر ریشه در واقعیت‌های جهان بیرونی دارد. حتا دانش روانکاوی، با همه تلاش برای ارجاع به داده‌های گردآوری‌شده از روان انسان‌هایی بیرون از شخص روانکاو، نمی‌تواند به کلی از قید دخالت‌های تخیل و ضمیرناخودآگاه انسان‌های مورد مطالعه و حتا روانکاو پژوهشگر، که در نهایت خود یک انسان است، رهایی یابد. به همین دلیل است که وقتی اسطوره‌هایی هرچند سراپا همانند یکدیگر را در بستر فرهنگ‌های متفاوت خود بررسی و مقایسه می‌کنیم، تفسیرهای روان‌شناختی آنها با هم تفاوت پیدا می‌کنند و به دنبال آن پل ارتباطی مستقیم ما به اندیشه فرهنگ‌ساز «دیگران» نیز دچار فروریختگی کامل یا موردی می‌شود.

ایراد دیگر این که منطق به اصطلاح «علمی» نیز برای بررسی روشمند مقوله‌های علوم انسانی کارآیی لازم را ندارد. اگر خصوصیت‌های روان‌شناختی انسان را فقط حاصل کارکرد ژن‌ها بدانیم، بسیاری از پرسش‌های فرهنگ، حتا در رابطه با مقوله‌هایی بنیانی و بسیار شناخته‌شده مثل نابرابری و تبعیض جنسی/جنسیت‌مدار، اگر نگوییم بی‌پاسخ می‌مانند دست کم پاسخ کامل و یکسر قانع‌کننده‌ای پیدا نمی‌کنند. یکی از راه‌حل‌های بینابینی برای برون‌رفت از این بن‌بست پیشنهاد داوکینز مبنی بر نشاندن «میم» به جای «ژن» در معادله‌های علمی است: ایده یا اندیشه‌ای ثابت که در فرهنگ‌های انسانی از نسلی به نسل دیگر و از گروهی به گروه دیگر انتقال می‌یابد. بدین‌ترتیب زنجیره‌ای قابل پیگیری از شواهد فرهنگی به دست می‌آید که قابل رمزگشایی و تفسیر به کمک قوانین و قواعد و روش‌های منطقی و داده‌پردازانه هستند. 

در بخش نهایی این بحث، مُرلی نشان می‌دهد اسطوره، که به تصور سنتی و نسبتن همگانی ماهیتی ناپایدار و دلبخواهی و بنابراین غیر قابل سنجش آزمایشگاهی دارد، چگونه می‌تواند در نقش اُبژه‌ای عینی و قابل مشاهده و بررسی ظاهر شود. پاسخ، استفاده روشمند از ساختارگرایی است. اگر هر عنصر فرهنگی – مثلن یک اندیشه، یک مفهوم، یک اسطوره، یک باور، یک کلمه – در ارتباط با ساختار بستر فرهنگی که در آن به وجود آمده و پرورش یافته تفسیر شود بیشتر می‌توان به شناخت درست آن امیدوار بود. بدین ترتیب، در عمل ثابت می‌شود رویکرد ساختارگرایانه بدون تکیه بر پژوهش‌های انسان‌شناختی و مردم‌نگارانه نمی‌تواند به ما در شناسایی فرهنگ‌های «دیگر»، چه باستانی و چه امروزی، کمک کند. اما مسئله این‌جاست که ماهیت فرهنگ در گذر زمان دچار دگرگونی می‌شود. تحقیق‌های مردم‌نگارانه محدود به مرزهای زمان و مکان هستند. از این گذشته، نگرش پژوهشگر، که اغلب یا غربی است یا دست‌پرورده نظام آکادمیک غرب، به عنوان ناظر بیرون از گود و برون‌فرهنگ روی تفسیرها اثر می‌گذارد. در این حال، تنها راهکاری که مُرلی سراغ می‌کند، گردآوری بیشترین داده‌های ممکن با هدف فراهم کردن چیزی است که کلیفُرد جیرتز آن را «توصیف ضخیم» برای یک پدیده می‌نامد.

 

ساختارها

یکی از عناصر کلیدی بحث حاضر، قطعیت بخشیدن به این حکم است که «ویژگی» خاص انسان در حقیقت چیزی نیست جز زبان؛ این ویژگی شاید منحصر به نوع بشر نباشد، اما به هرحال همه انسان‌ها دارای توانمندی ذاتی برقراری ارتباط کلامی، استفاده از زبان و فهمیدن آن، هستند. بنابراین، از آن‌جا که فرهنگ بشر به زبان وابسته است – یا، در واقع، از زبان تشکیل شده – جا دارد که آن را از منظر شناخت و درک‌ خود از نحوه عملکرد زبان بررسی کنیم. رویکرد این چنینی نسبت به «ساختارگرایی» بیش از همه به آرای انسان‌شناس فرانسوی، کلود لوی – استراوس، پیوند خورده، که تأثیری گسترده بر نسلی از اسطوره‌نگاران و متخصصان فرانسوی تاریخ کهن داشتند.

          «ساختارگرایی» - این برچسب نیز با مقاومت بسیاری از پژوهشگران دست‌اندرکار خود این سنت روبه‌رو است – با زبان‌شناسی نظری جدید آغاز می‌شود، قانون‌ و قاعده‌هایی که بر کاربری هر زبانی حاکم هستند حتا اگر کاربران آن زبان از وجود آنها هم بی‌خبر باشند. فردینان دو سُسور در اوایل قرن بیستم این نظریه را مطرح کرد که زبان را می‌توان به مثابه یک سامانه معناگری (system of signification) دید، که در آن هر علامت (کلمه، حرف) فقط در رابطه با علامت‌های دیگر معنی پیدا می‌کند (Barry 2002: 41-4). علامت‌های زبان‌شناختی دلبخواهی تعیین می‌شوند (در ذات خود ماهی چیز خاصی وجود ندارد که القا کند اسم این موجود حتمن باید «ماهی» باشد نه مثلن «سیخ» یا «کلاه»)؛ معنی هر کلمه فقط بخشی از سامانه‌ گسترده‌تر معناگری، و مرتبط با کلمه‌های دیگر است (به همین دلیل، کلمه «ماهی» به‌طور قراردادی به هر جانور آبزی که از راه آبشش نفس بکشد اما تک‌سلولی نباشد اطلاق می‌شود). «روز» فقط در ارتباط با مفهوم تعادل‌ساز «شب» معنی پیدا می‌کند، «بهار» فقط در سامانه تقسیم خودخواسته سال به چهار فصل معنی می‌دهد، و نمونه‌های دیگر. این «سامانه‌های معناگری» می‌توانند یک زبان مثل انگلیسی یا فرانسوی باشند، می‌توانند زیرمجموعه‌هایی کوچک‌تر باشند؛ مثلن «طبقه» در بستر مارکسیسم معنای خاصی دارد.

          این همان تفکر پایه‌ای است که لوی – استراوس و دیگران درمورد فرهنگ به‌ کار گرفتند: معنا در ذات چیزها نیست، بلکه برحسب مکان قرارگیری آنها در شِمای گسترده‌تر معناگری به آنها منسوب می‌شود. به بیان دیگر، هیچ چیزی در حالت تک‌افتاده معنی ندارد. این «چیز» می‌تواند آداب ازدواج، عادت‌های غذایی، ساختارهای اجتماعی، اسطوره، آیین، یا ادبیات باشد؛ چون ساختار تفکر انسان با زبان شکل می‌گیرد، فرآورده‌های زبان نیز رونوشت همان ساختارها هستند. برای مثال، رنگ قرمز به خودی خود معنایی ندارد؛ فقط یک رنگ است و بس. اما در بسترهای مختلف معناهای مختلفی به آن نسبت داده می‌شود: نماد یک تیم فوتبال، لباس نظامی یک کشور، حوضچه‌ای روی زمین، لکه‌ای روی ملافه، رنگ گونه‌های یک آدم، چراغ راهنمایی. این معناها ممکن است با یکدیگر همپوشانی یا درهم‌آمیزی داشته باشند؛ بر همین مبنا مفهوم «زن»، اگر نقطه مقابل (و منفی) «مرد» تعریف شود، با نقطه مقابل (و منفی) همه چیزهایی که «مرد» را تداعی می‌کنند مرتبط قلمداد می‌شود – کنش‌پذیر در برابر کنش‌گر، ضعیف در برابر قوی، دمدمی در برابر جدی – و همین باعث می‌شود مفهوم‌هایی مثل دمدمی‌ بودن نیز تداعی‌کننده زنانگی شوند.

          محور تمرکز بیشتر تحلیل‌های ساختارگرایانه رابطه‌هایی است که بین مفهوم‌ها یا کاربست‌های مختلف سازنده‌ی معنا برقرار است. بدین ترتیب معنای چراغ قرمز را مکان قرارگیری آن در ردیف قرمز – زرد و قرمز – سبز – زرد – قرمز تعیین می‌کند. پیوند مفهوم‌ها با یکدیگر یا حاصل تداعی و تشبیه است (مرد – پرمو – خشن؛ سرخ – خون – خطر)، یا حاصل تقابل و تضاد (سفید – سیاه؛ خوب – بد)، یا حاصل روندهای پیچیده‌تر. لوی – استراوس با الگو قرار دادن «مثلث‌های زبان‌شناختی»، که رابطه‌ی بین آواهای مختلف از نظر زیر و بمی و شدت بلندی را تعیین می‌کنند، «مثلث خوردنی‌ها» را پیدا کرد که سه کنج آن عبارت اند از «خام»، «پخته» و «خراب». طبقه‌بندی خوراکی‌ها بر اساس میزان دگرگونی آنها از شکل اصلی و تعادل بین «طبیعت» و «فرهنگ» (یک دوقطبی کلیدی در تحلیل‌های ساختارگرایانه) انجام می‌شود. هر خوراکی در مکان به‌خصوصی از این مثلث قرار می‌گیرد: صدف خوراکی در کنج «خام»، پنیر استیلتن عمل‌آمده در کنج «خراب»، و سوسیس گیاهی که اجزای تشکیل‌دهنده‌اش نه تنها پخته شده بلکه به عمد در پوسته دیگری پنهان شده‌اند، در کنج سوم. در همین حال، هر یک از خوراکی‌ها را می‌توان از نظر تعادلی که بین «زیادی» و «نه زیاد» در خود دارند سنجید: پنیر استیلتن یا شراب ممکن است فرآیند طبیعی دگرگونی را زیادی ادامه بدهند تا جایی که دیگر قابل مصرف نباشند؛ درحالی که گوشت نپخته هنوز به حد مصرف نرسیده است؛ بسیاری از خوردنی‌های جدید به عینه زیادی فرآوری شده و بیش از حد از اصل خود فاصله گرفته‌اند. هیچ‌یک از این ویژگی‌ها ذاتی اُبژه نیست، بلکه به سامانه معناگر خاصی وابسته است؛ سوشی را در غرب جزء «خام»ها می‌دانند و در ژاپن جزء «پخته»ها (به این معنا که به خاطر فرآیند فرهنگی آماده‌سازی دقیق و مفصلی که دارد خیلی دگرگون شده است). حتا این که آیا یک اُبژه را خوردنی بدانیم یا نه به لحاظ فرهنگی امری نسبی است؛ گوشت سگ در غرب به کلی از مثلث خوردنی‌ها کنار گذاشته شده درحالی‌که در کره یک غذای شاهانه به شمار می‌آید.

لوی – استراوس طبقه‌بندی‌های ناخودآگاه را به هیچ عنوان خلاف منطق یا کارکردی صرف نمی‌داند، بلکه آنها را دارای به اصطلاح نوعی منطق عقل سلیم می‌بیند. تعیین رمزگان [برای چیزها] عملی است ناخودآگاه – و منطقی. در نتیجه، خیلی طبیعی است که او در سامانه آواشناختی زبان‌شناسی ساختاری جامع‌ترین، شفاف‌ترین و جهان‌شمول‌ترین مدل آن منطق ناخودآگاه را می‌بیند که زیربنای همه پدیده‌های اجتماعی است، چه با نظام‌های خویشاوندی سر و کار داشته باشیم چه با ابداع اسطوره‌ها (Paz 1970: 11).   

 

          این ایده‌ها طبعن به درد مطالعه‌ی غذاهای باستانی می‌خورند: مجموعه‌ کاملی از معناها و تداعی‌های «سه‌گانه مدیترانه‌یی» گندم، انگور و زیتون (اولین نمونه‌اش تقابل تمدن و توحش)، تداعی‌های گوشتخواری (از جمله پیوند آن با بزچران بی‌سروپا نه مزرعه‌دار محترم)، تابوی فیثاغورثی علیه مصرف حبوبات (Garnsey 1999: 62-99). با همین روش می‌توان جنبه‌های دیگری از زندگی در عهد باستان را نیز بررسی کرد: آداب زناشویی، آیین‌های دینی، مبارزه‌های گلادیاتوری. در حقیقت، لوی – استراوس تأکید دارد که ساختارهای مختلف معنا (که گاه به آنها «رمزگان» گفته می‌شود) در درون یک فرهنگ با یکدیگر همپوشانی و تداخل پیدا می‌کنند و همدیگر را تقویت می‌کنند؛ پس دست کم روی کاغذ می‌توان مرتبه اجتماعی را به کمک مطالعه عادت‌های غذایی روشن کرد، چون بررسی عادت‌های غذایی در بستر ساختار اجتماعی انجام می‌گیرد (این که یک روند چقدر به چشم چه تعداد از تاریخ‌دانان و جامعه‌شناسان قابل مشاهده می‌آید) (Goody 1982: 14-29).

          رویکردهای ساختارگرا تا حدی روی نحوه‌ تحلیل اسطوره اثر گذاشته‌اند: بدین ترتیب اسطوره به ارائه‌کننده‌ی دریچه‌ای روشنگر به محتوا و ساختار «ذهن بدوی» (که از قضا فقط هم محدود به «مردمان بدوی» نیست) تعبیر می‌شود. لوی – استراوس استدلال می‌کند که تک تک عناصر یک داستان (یا به قول او «اسطوره - مایه» (mytheme)) تنها در بستر یک سامانه گسترده‌تر معنی پیدا می‌کنند: نه فقط در مقایسه با بقیه داستان، بلکه در مقایسه با همه روایت‌های دیگرگونه آن اسطوره؛ کل داستان‌هایی که به یک شخصیت به‌خصوص مربوط می‌شوند، یا اصلن مجموعه اساطیر یک فرهنگ مشخص. از این گذشته، اسطوره فقط یک داستان به حساب نمی‌آید بلکه وسیله‌ای است در دست جامعه تا به کمک آن بتوان تضاد‌های موجود در سامانه‌های معناگری را کشف و حل کرد؛ اسطوره بازتاب‌های فراوانی در سایر جنبه‌های یک فرهنگ دارد. بر این مبنا، لوی – استراوس اسطوره اُدیپوس را به شکل تضاد بین رابطه‌های خویشاوندی افراطی (اُدیپوس که با مادر خود ازدواج می‌کند) و عدم آگاهی کافی از رابطه‌های خویشاوندی (اُدیپوس که پدر خود را می‌کشد) ارزیابی می‌کند. این اسطوره، مثل بسیاری دیگر (اُرِستیا نمونه‌ای بدیهی است که تضاد وفاداری به خویشاوندی با مادر و پدر را به نمایش می‌گذارد)، با کندوکاو در مقوله سرکشی و تخلف سرمشق‌های نانوشته رفتار درست را تثبیت می‌کند (اما نقد ورنان از تفسیر لوی – استراوس از اُدیپوس را هم ببینید: Vernant 1980: 226-33).

          اسطوره‌های دیگر را می‌توان از زاویه علت‌شناسی، یا حتا هستی‌شناسی، تعبیر کرد و آنها را توضیح پدیده‌های طبیعی و پاسخ چیستی انسان دانست. ژان – پی‌یِر ورنان، که کار لوی – استراوس را «نقطه عطف و تحول» می‌داند، تحلیلی دقیق از سطح‌های مختلف معنا در دو روایت هزی‌یُد از اسطوره‌ پرومتئوس به دست داده است (Vernant 1980: 233؛ نمونه‌های دیگر رویکردهای ساختارگرا نسبت به دین و اساطیر یونان در Burkert 1979 و Gordon 1981). هدف او معلوم کردن «سازمان‌دهی آن فضای ذهنی (همراه با طبقه‌بندی‌های آن و چگونگی مرتب‌سازی و رمزگان‌گذاری واقعیت و مرزبندی حوزه‌های گوناگون معنایی در آن) است که این اسطوره‌ها در آن تولید شده‌اند و تفسیرهای جدید نیز فقط در رابطه با آن می‌توانند ارزش کامل و چندگانه خود را بازیابند» (Vernant 1980: 177).

منطق این داستان بازتابی است از ماهیت پررمز و راز وضعیت بشر، وضعیتی که در آن هر بار معلوم می‌شود خوبی‌ها و پلشتی‌ها، در نتیجه‌ی دخالت‌های «مخفیانه» خدایان، به طرزی چاره‌ناپذیر به هم گره خورده‌اند. در عین حال همین داستان تعریفی از منزلت انسان نیز به دست می‌دهد، که بینابین منزلت حیوان و منزلت خدایان است: علامت مشخصه آن فداکاری است، آتشی در خدمت پخت و پز و کارهای فنی؛ زن در این اسطوره هم همسر در نظر گرفته شده و هم شکم، و نیز غلات و کشاورزی... پاندورا با بی‌یُس پیوند دارد، غله خوراکی که زئوس آن را نیز همراه با آتش آسمانی «مخفی» کرده، درست همان‌طور که پرومتئوس غذا را در قالب گوشت در گاستِر (شکم) و بذر آتش دزدیده‌شده را درون ساقه خالی گیاه مخفی می‌کند. شکم زن، که مرد برای داشتن فرزند باید آن را کشت کند، همچون شکم زمین است که برای رسیدن به گندم باید آن را کشت کرد. (Vernant 1980: 177)

 

          ورنان در کندوکاو مفاهیم نهفته در پیروزی قرن پنجمی (هرچند موردی و ناکامل) لُگُس (منطق) بر میتُس (اسطوره)، به این نظر می‌رسد که «اسطوره، در شکل اصلی خود، بدون بیان صریحی از ترکیب دقیق اجزای مسئله تنها به ارائه‌ پاسخ‌ها می‌پردازد. [اما] زمانی که تراژدی زمام حاکمیت بر اسطوره‌های سنتی را به دست می‌گیرد، از آنها برای مطرح کردن مسائل و مشکلاتی استفاده می‌کند که راه‌حلی ندارند» (Vernant 1980: 214). بدین ترتیب نکته مهمی رخ می‌نماید؛ یونان و روم جامعه‌هایی بودند که در آنها سامانه‌های سنتی معنا، قوانین رفتاریِ نانوشته و بینش‌های موروثی نسبت به جهان، به دقت و آگاهانه مورد نقد و بررسی قرار می‌گرفتند. منابع ما امکان دسترسی مستقیم به پیش‌فرض‌های ناخودآگاه جامعه‌های باستانی را فراهم نمی‌کنند بلکه فقط کندوکاوهای خودآگاه آن مردمان در محدوده شرح‌حال سنتی روزگار گذشته (تخریب سرگذشت حکمرانان آتن به دست توکیدیدس) یا اخلاق سنتی (سقراط، اوریپیدس) را در اختیار می‌گذارند که بدون توجه به پی‌آمدهای اجتماعی آن گونه کندوکاوها نوشته شده‌اند. در چنین بستری، می‌توان گفت که اسطوره دیگر حق ندارد تضادهای موجود در معناگری به شیوه سنتی را با یکدیگر آشتی بدهد. البته این گفته بدان معنا نیست که رویکردهای ساختارگرا از اعتبار افتاده‌اند؛ حتا یک فرهنگ چندلایه و خودآگاه نیز به هرحال بر پایه زبان شکل گرفته و بنابراین ساختارهای آن را بازتاب می‌دهد. کارتلج در تعمق بر نقش دوقطبی‌ها در شکل‌گیری مفهوم یونانی هویت (مرد و نه زن، آزاد و نه برده، انسان و نه حیوان، و به همین ترتیب) علاوه بر نوشته‌های ارسطو و توکیدیدس به منابع کمتر روشنفکرانه نیز استناد می‌کند (Cartledge 1993).

          انسان‌شناسی لوی – استراوس تنها رویکرد «ساختارگرایانه» به مطالعه فرهنگ‌ها نیست؛ این اندیشه در مکتب آنال نیز در کنار مفهوم منتالیته (mentalitiés = ذهنیت‌ها)) یا همان ساختارهای ذهنی‌ای که، به قول برودل «زندان‌های لانگ دوره (طولانی مدت) را تشکیل می‌دهند»، پرورش می‌یافت. البته برودل سپس کل عامل‌های فرهنگی را یکجا کتمان می‌کند تا به جریان‌های نفوذی مادی اثرگذار بر تاریخ بشر بپردازد. اما آنالیست‌های دیگر، به ویژه دو بنیان‌گذار یعنی بلُک و فاور، برای شناسایی و بررسی اندیشه‌های شکل‌دهنده رفتار انسان وقت می‌گذارند – همان اندیشه‌هایی که، احتمالن، محدوده ممکن برای تفکر را تعریف کرده‌اند. پژوهش کلاسیک بلُک روی «مرض شاه»، نوعی بیماری پوستی که تصور می‌شد با لمس شاهان شفا می‌یابد، با این هدف انجام شد که علت ماندگاری اندیشه‌ای را پیدا کند که لابد رویدادهای مختلف (یا رخ ندادن درمان معجزه‌آسا) مدام خلاف آن را ثابت می‌کرده‌اند (Bloch 1973). گزارشی که او از فئودالیسم ارائه کرده تأثیر اندیشه‌های قرون وسطایی درباره خویشتن خویش، زمان و مکان، و دوستی و خویشاوندی در شکل‌گیری ساختار اجتماعی را بررسی می‌کند (Bloch 1962).

          شرح کلاسیک دیگر بر منتالیته را در نوشته لو روآ لادوری درباره دهکده مُنته‌یو در کوه‌های پیرنه در اواخر قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم می‌توان یافت.

چه چیز می‌توانست یک شهروند مُنته‌یو را در دوره 1290 تا 1325 «برجسته» جلوه دهد؟ کدام انگیزه‌های بنیانی، کانون‌های منفعت، می‌توانستند، فراتر و ورای سایق‌های زیست‌شناختی‌ای مثل غذا و ارضای جنسی، به زندگی او معنا ببخشند؟ (Le Roy Ladurie 1980: 353)

         

          مبنای پژوهش او بررسی دقیق گزارش‌های ثبت‌شده از محاکمه‌های تفتیش عقاید کلیسا است، که گفته‌های ساکنان دهکده با دقتی تقریبی در آنها مکتوب شده و بدین ترتیب امکان بازسازی جهان عاطفی آنان نیز در کنار جهان مادی زندگی‌شان فراهم آمده است.

در این مورد آماری در اختیار نداریم، ولی می‌توان احتمال داد که اهالی مُنته‌یو در عروسی و عزا اندکی راحت‌تر از ما اشک‌شان درمی‌آمد. طبعن همه هنگام پیش‌بینی یا تحقق مصیبت گریه می‌کردند، مثلن مرگ یک عزیز، به خصوص فرزند، حتا اگر نوزادی بیش نبود. مرد و زن به یک شکل رنگ‌ از رخ‌شان می‌پرید، تن‌شان می‌لرزید و اشک‌شان جاری می‌شد وقتی قرار بود تفتیش عقاید محاکمه‌شان کند. بین چوپان‌ها مردهایی را می‌دیدی که سر به هم خوردن یک دوستی یا تنهایی های های گریه می‌کردند، چه برسد به این که خطر بازداشت شدن توسط بازرسان تفتیش عقاید در بین می‌آمد (Le Roy Ladurie 1980: 139).

 

          آنالیست‌ها الگوی دقیقی از چند و چون پژوهش روی منتالیته‌ها ارائه نمی‌دهند؛ لو روآ لادوری توانسته در کار روی یک مورد محدود از منابعی استفاده کند که به طرزی استثنایی غنی هستند، بی آن‌که ناگزیر از تحمل مشکلات نظری و روش‌شناختی نهفته در جور درآوردن منابع گوناگون با یکدیگر و کنار هم نشاندن آنها برای بنای «ساختارهای ذهنی» کل یک فرهنگ باشد: این‌که کدام منابع را انتخاب کنیم و اولویت بدهیم (ارسطو بهتر می‌تواند اندیشه یونانی را «نمایندگی» کند یا افلاطون؟)، آیا وجود یگانگی فرهنگی را فرض بگیریم یا نگیریم، و از این دست. البته ایده منتالیته همچنان صرفن به عنوان روشی برای تفکر درمورد رابطه اندیشه‌های فرهنگی با افراد به درد می‌خورد؛ نیز می‌تواند به مسئله دگرگونی فرهنگی بال و پر بدهد و آرای برودل را درباره سطح‌های گوناگون زمان در تاریخ مطرح کند. می‌توان جریان‌های گذرای روشنفکری را، که در زندگی روزمره افراد و خودآگاهی آنان نقش اصلی را ایفا کرده‌اند، در تقابل با مفاهیم مدت‌ها معتبر، و در ذهن جا افتاده‌ای قرار داد که بینش آن افراد نسبت به جهان را در گذر قرن‌ها شکل داده‌اند. به عنوان یک نمونه از این مفاهیم می‌توان اعتقاد به این که زمین مرکز منظومه شمسی (اگر نگوییم کل عالم) است را مثال زد، که تا قرن هفدهم زیربنای نظریه‌های علمی را تشکیل می‌داد؛ مثال دیگر این اعتقاد باستانی است که جامعه بشری از عصر طلایی به بعد رو به زوال گذاشته و همچنان نیز رو به زوال می‌رود، عقیده‌ای که، بنا بر برهانی، عامل بازماندن مردمان باستان از پیشبرد فناوری در راستای بهبود زندگی انسان‌ها بوده است (Reece 1969).

          با این حال، آنالیست‌ها در عمل به همان اندازه لوی – استراوس به سراغ اکتشاف هم‌ارز در عرصه ساختارهای ایستا می‌روند و کمتر به این توجه می‌کنند که ساختارهای تفکر چگونه و چرا در گذر زمان دستخوش دگرگونی شده‌اند. لوی – استراوس بی‌اندازه نسبت به این نکته اشراف دارد که فرهنگ‌های مورد مطالعه او در حال از بین رفتن هستند و به یک معنا دارند فاسد می‌شوند، هم در نتیجه خود فرآیند تماس و برقراری ارتباط بین فرهنگ‌ها و هم به خاطر اشاعه فرهنگ غربی در سراسر جهان، همان فرهنگی که زیربنای انسان‌شناسی را تشکیل می‌دهد:

اروپای غربی انسان‌شناس تولید کرده شاید درست به این دلیل که به شدت دستخوش احساس پشیمانی بوده است، احساسی که او را واداشته دست به مقایسه تصویر خود با سیمای جوامع گوناگون بزند بلکه آنها هم همان عیب و نقص‌ها را از خود بروز بدهند و به یافتن علت بروز عیب و نقص درون او کمک کنند. ولی حتا اگر این هم درست باشد که مقایسه جامعه خود با تمام جوامع دیگر گذشته و حال بنیان جامعه خودمان را برمی‌اندازد، جامعه‌های دیگر نیز گرفتار همین سرنوشت خواهند شد (Lévi-Strauss 1977: 443).

 

          علت دگرگونی فرهنگی در فرهنگ‌های غیرغربی را می‌توان در تماس آنها با فرهنگ غرب جست؛ دگرگونی در فرهنگ غربی درون‌زاد تلقی می‌شود. حالا فرهنگ غربی در وهله اول چگونه به چنین جایگاهی رسیده درست معلوم نیست، مگر این‌که ویژگی‌های خاص آن در برهه توسعه‌طلبی اروپایی‌ها را یک واقعیت طبیعی یا گرایش ذاتی بدانیم که در قوم‌نگاری یونانی‌ها و امپریالیسم رومی‌ها هم به چشم می‌خورد. همین دیدگاه روی بینش ما از جهان باستان هم اثر می‌گذارد. اگر نظریه دگرگونی درون‌زاد در بین نباشد، این خطر پیش می‌آید که یا به بن‌بست بخوریم – نقطه‌ای که دیگر فقط بتوانیم بگوییم یونانی‌ها و رومی‌ها مثل ما نبودند – یا همه فرق‌های بین گذشته و حال را پاک کنیم، چون می‌بینیم تنها توضیح برای عادت‌های ذهنی ما این است که فرض کنیم لابد از روز ازل همین شکلی بوده‌اند.

 

فرهنگ‌ها

اساطیر و سایر کاربست‌های فرهنگی در هر فرهنگ بی‌اندازه با فرهنگ دیگر تفاوت دارد. واکنش معمول پژوهشگران نسبت به این واقعیت این بوده که سعی کنند چند و چون این تفاوت‌ها را دریابند و توضیح دهند، یا در قالب روایتی از رشد و تکامل بشر از انسان اولیه به انسان امروزی، یا با تأکید بر اصول و قواعدی که از راه‌های گوناگون ابراز شده‌اند. ساختارگرایی، همچون روانکاوی و زیست‌شناسی جامعه‌شناختی، فرض را بر این می‌گذارد که فرهنگ‌ها همگی از بنیان قابل مقایسه با یکدیگر اند: «این اسطوره‌ها با وجود دوری ناحیه‌ها و تفاوت‌های موجود در داستان‌هاشان، همگی یک درس را می‌آموزانند» (Lévi-Strauss 1972: 228). نظم و خردورزی را هنوز در جای جای جهان به ظاهر آشوب‌زده و متطور تفکر بشر می‌توان تشخیص داد.

آن‌چه لوی – استراوس برای خود درست کرده نوعی ماشین دوزخی فرهنگ است. دستگاهی که تاریخ را باطل می‌کند، عاطفه را به سایه‌ای از هوشمندی تقلیل می‌دهد، و ذهنیت‌های خاص عده خاصی از مردمان بدوی برخی جنگل‌های خاص را به جای «ذهن بدوی» نهادینه در وجود همه ما می‌نشاند (Geertz 1973: 355).

 

          کلیفُرد جیرتز انسان‌شناس مسیر کاملن متفاوتی را در رویکرد لازم نسبت به «تفاوت فرهنگی» در پیش می‌گیرد. او نیز مانند ساختارگرایان فرهنگ را نوعی سامانه عمومی معناگری و معنادهی می‌بیند، «مجموعه‌ای از مکانیسم‌های کنترل – برنامه‌ریزی‌ها، راهکار‌ها، قواعد، دستورعمل‌ها (همان که مهندسان رایانه به آن می‌گویند «برنامه») – برای حاکمیت بر رفتار» (Geertz 1973: 44). همه جوامع چنین قواعد و آداب و رسومی را دارند، که هر یک آشکارا پاسخگوی یک نیاز انسانی است: «انسان درست همان حیوانی است که چاره‌ناپذیرترین وابستگی را به این مکانیسم‌های کنترلی فرا – ژنتیک و خارج از بدن دارد، برنامه‌های فرهنگ برای نظم بخشیدن به رفتار» (همان). با این حال، هرچند محور بیشتر رویکردها تأکید بر زیرساخت‌ها است، اما مهم‌ترین و جالب‌ترین واقعیت برای جیرتز گونه‌گونی است، این واقعیت که انسان‌ها می‌توانند این همه راه‌های گوناگون برای مدیریت روابط جنسی یا تعیین نوع غذای خود پیدا کنند. محدود کردن چنین تنوعی به یک مجموعه واحد از اصول یعنی انکار فردگرایی مردمان و فرهنگ‌هاشان، یعنی پیوند تنگاتنگ با حس برتری فرهنگی نسبت به «وحشی‌ها» - جیرتز خود را «نسبی‌گرا – ستیز – ستیز» می‌نامد و از پایبندی خود به اعتقاد به کاهش‌ناپذیر بودن دیگر افق‌های فرهنگی می‌گوید (Geertz 1984).

دلیل اصلی رو برگرداندن انسان‌شناسان از ویژگی‌های فرهنگی هنگام بحث بر سر ارائه تعریفی از انسان و در عوض پناه بردن به جهان‌شمول‌های بی‌روح این است که آنان در مواجهه با تنوع عظیم رفتارهای انسان گرفتار ترس از تاریخ‌زدگی می‌شوند، یا به وحشت می‌افتند که نکند در گرداب نسبی‌گرایی فرهنگی غرق شوند، و این نگرانی‌ها آن‌قدر عمیق هست که توان هرگونه جهت‌گیری ثابتی را از آنها بگیرد (Geertz 1973: 43-4).

 

          نکته‌ تعیین‌کننده در تحلیل جیرتز این است که «تقلیل‌گرایی» نه تنها قوم‌محور است بلکه به کلی خارج از حوزه این بحث قرار می‌گیرد. معنای کنش‌های فرهنگی نه در ساختارهای زیربنایی بلکه در توده عناصر بسترساختی خاص جامعه مورد نظر یافت می‌شود. اهمیت محتوای رمزگان‌های حاکم بر عادت‌های غذایی یا زناشویی بسیار بیشتر از اهمیت این واقعیت است که پاره‌ای از اصول سازمان‌دهی آنها با اصول سازمان‌دهی رمزگان‌های مشابه در فرهنگ‌های دیگر یکی است.

من با این باور مشترک با ماکس وبر که انسان حیوانی است معلق مانده در تار عنکبوت دلالت‌هایی که خود تنیده، فرهنگ را همان تار عنکبوت می‌دانم، بنابراین تحلیل آن را نه یک دانش تجربی در جستجوی قانون‌های علمی بلکه نوعی دانش تفسیری در جستجوی معنا به حساب می‌آورم. من به دنبال شفاف‌سازی هستم، خواهان تفسیر گزاره‌های اجتماعی بر مبنای ظاهر معماوارشان (Geertz 1973: 5).

 

          جیرتز به عنوان نمونه دو پسر را مثال می‌زند که دارند پلک چشم راست خود را باز و بسته می‌کنند:

در یکی از آن دو، این یک تیک غیرارادی است؛ در دیگری، علامت همدستی در شیطنتی با دوستش. هردو حرکت، در مقام حرکت، عین هم هستند... اما تفاوت‌، هرچند غیرقابل عکسبرداری، بین تیک عصبی و چشمک شیطنت‌آمیز از زمین تا آسمان است؛ هر کسی ممکن است از بخت بد اولی را به جای دومی بگیرد. پسرک چشمک‌زن در حال برقراری ارتباط است، ارتباطی به واقع بسیار دقیق و مشخص... پسرک چشمک‌زن دو کار انجام داده، باز و بسته کردن پلک و علامت دادن، درحالی‌که پسرک تیک‌دار فقط یک کار، باز و بسته کردن پلک. باز و بسته کردن پلک به عمد در جایی که رمزگانی عمومی برای این کار وجود دارد که آن را علامت همدستی معرفی می‌کند می‌شود چشمک زدن. موضوع همین است و بس: یک جو رفتار، یک ارزن فرهنگ، و – بفرمایید! – یک اشاره (Geertz 1973: 6).

 

          البته معنی دقیق یک چشمک طبعن برحسب بستر رخ دادن آن فرق می‌کند. منظور جیرتز این است که اگر اشاره را به یک «جوهر» (حرکت جسمانی) تقلیل دهیم نمی‌توان معنای آن را فهمید. برای فهمیدن معنای یک کنش فرهنگی به بیشترین اطلاعات ممکن درباره بستر رخ دادن آن نیاز داریم، تمام رمزگان‌های گوناگون حاکم بر معنا؛ توصیف «ضخیم» نه تحلیل «نازک» ساختارگرایان. وظیفه انسان‌شناس (یعنی تکلیفی که برعهده هرکسی است که می‌خواهد یک فرهنگ غریبه را بشناسد) توصیف، توضیح و تفسیر است، مطرح کردن انواع و اقسام کاربست‌ها و مفاهیم محتمل.

می‌توان کار را از هر نقطه از کارگان شکل‌ها و قالب‌های یک فرهنگ آغاز کرد و در نقطه دیگری پایان داد. می‌توان در محل ماند، مثل من که این‌جا [در تحلیل خروس‌دعوا در جزیره بالی] مانده‌ام و فقط در یک قالب کم و بیش مرزبندی‌شده مدام می‌چرخم. می‌توان در جستجوی فصل مشترک‌های بزرگ‌تر یا تضادهای گویا از قالبی به سراغ قالب دیگر رفت. حتا می‌توان قالب‌های متعلق به فرهنگ‌های گوناگون را با هم مقایسه کرد و از روی برجستگی‌ها و فرورفتگی‌های بینابین آنها به تعریفی از شخصیت خاص‌ هرکدام رسید. اما در هر سطحی که کار کنیم، هر قدر هم که پیچیده باشد، اصل اول یکی است: هر جامعه، مثل سرگذشت هر فرد، تعبیر و تفسیرهای خاص خود را دارد. کافی است بفهمیم از چه راهی می‌توان به این تعبیر و تفسیرها دسترسی پیدا کرد (Geertz 1973: 453).

 

          روش جیرتز در حقیقت نوعی ضد – روش است؛ او مفاهیم نظری را به درد نخور و اصولن تقلیل‌گرایانه می‌بیند، و ترجیح می‌دهد حکم کلی را در چارچوب یک مورد صادق بداند نه در همه موارد (مقایسه کنید با Levi 1991: 98-104). این از برخی جنبه‌ها شبیه رویکرد ذات‌گرایان نسبت به اقتصاد باستان است که روی به‌کارگیری رده‌های مختلف «بازیگران» به جای تحمیل مفاهیم امروزین نابه‌گاه (و قوم‌محورانه) پافشاری می‌کنند. بدین‌ترتیب این پرسش پیش می‌آید که آیا واقعن امکان «ترجمه» یک فرهنگ دیگر به این روش بدون حذف یا تحریف چیزی در این میان وجود دارد. جیرتز تصدیق می‌کند که بی‌تردید حاصلی که به دست ما می‌رسد «خود فرهنگ» نیست بلکه فقط تفسیر انسان‌شناختی آن است، حکایتی تخیل‌پردازانه، که چون کمتر می‌توان تجربه کار میدانی را تکرار کرد (یا برای کاوش عینی یونان باستان به گذشته‌های دور سفر کرد)، چاره‌ای جز قضاوت با ملاک پیش‌بینی‌ها و نظرهای (نابه‌گاه) شخصی خود نیست (مقایسه کنید با Hopkins 1999).

فرهنگ هر قوم منظومه‌ای است ترکیبی از متن‌ها، که خود ترکیب‌هایی هستند که انسان‌شناس تقلا می‌کند با سرک کشیدن از پشت شانه‌های صاحبان اصلی‌شان آنها را بخواند. چنین تقلایی با دشواری‌های عظیم همراه است... اما نگاه کردن به این قالب‌ها به چشم «چیزی که از چیزی خبر می‌دهد» و مخاطبی هم دارد، دست کم زمینه را برای تحلیلی هموار می‌کند که به ذات این قالب‌ها می‌پردازد و آنها را به فرمول‌های اظهارفضل درباره‌شان تقلیل نمی‌دهد (Geertz 1973: 453).

 

          از نظر جیرتز، این تنها کاری است که از دست ما برمی‌آید، و کافی هم هست؛ هدف او جان دادن به یک فرهنگ است، تلاش برای شناخت و درک آن به اندازه بومی‌های اهل آن فرهنگ، تنها با هدف «گسترش کهکشان گفتگوی انسان‌ها». تفاوت چیزی نیست که نیاز به توضیح داشته باشد؛ ما باید فرهنگ‌های دیگر، از جمله فرهنگ‌های قدیم، را از دید خودشان مطالعه کنیم. کسانی که گذشته را به هوای یافتن انواع دیگری از دانستنی‌ها جستجو می‌کنند خواهند دید که «توصیف ضخیم» بدون معرفی مفاهیم نظری کلی فقط تا آن حد پیش می‌رود که مقایسه فرهنگ‌ها با یکدیگر را امکان‌پذیر سازد. اما نباید هشدار جیرتز را ندیده گرفت که تقلیل پیچیدگی تجربه انسان به اصول زیربنایی، چه روان‌شناختی باشد، چه زیست‌شناختی و چه زبان‌شناختی، موجب غفلت از تقریبن هرچیز متمایز و معناداری درباره رفتار و فرهنگ بشر خواهد شد.

 

منابع

 

Barry, P., 2002, Beginning Theory: An Introduction to Literary and Cultural Theory, 2nd edn, Manchester.

Bloch, M., 1962, Feudal Society, 2nd edn, London.

Bloch, M., 1973, The Royal Touch, London.

Burkert, W., 1979, Structure and History in Greek Mythology and Ritual, Berkeley, CA.

Cartledge, P., 1993, The Greeks: A Portrait of Self and Others, Oxford.

Garnsey, P., 1999, Food and Society in Classical Antiquity, Cambridge.

Geertz, C., 1973, The Interpretation of Cultures, New York.

Geertz, C., 1984, Anti anti-relativism, American Anthropologist 86, 263-78.

Goody, J., 1982, Cooking, Cuisine and Class: A Study in Comparative Sociology, Cambridge.

Gordon, R.L., ed., 1981, Myth, Religion and Society, Cambridge.

Hopkins, K., 1999, A World Full of Gods: Pagans, Jews and Christians in the Roman Empire, London.

Le Roy Ladurie, E., 1980, Montaillou: Cathars and Catholics in a French Village, Harmondsworth, Middx.

Levi, G., 1991, On microhistory, in Burke, P., ed., New Perspectives on Historical Writing, Cambridge, pp. 93-113.

Lévi-Strauss, C., 1972, The Savage Mind, London.

Lévi-Strauss, C., 1977, Tristes Tropiques, New York.

Paz, O., 1970, Claude Lévi-Strauss: An Introduction, Ithaca, NY.

Reece, D.W., 1969, The technological weakness of the ancient world, Greece & Rome 16, 32-47.

Vernant, J.-P., 1980, Myth and Society in Ancient Greece, Hassocks, Sussex.

 

 

شاخه اصلی

باستان‌شناسی

حرکت تقدیمی(Precession) و نگاهی به متافیزیک فلات مرکزی ایران در دوره مس سنگی

معرفی و بررسی یک فرایند در آغاز شهرنشینی: توتگانیسم (Toteganism)
در این مقاله سعی شده است مفهومی متافیزیکی که حدفاصل بین مفاهیم و دوره های توتمیسم و پاگانیسم چندخدایی قرار می گیرد به طور اجمال معرفی شود. در کالکولیتیک خاور میانه بزکوهی از یک توتم قبیله ای به یک توتگان تبدیل می شود که به مرور زمان چند رب النوع پاگانی از آن سرچشمه می گیرند. تقدیم اعتدالین مفهومی نجومی است که به واسطه آن این فرایند تبدیلی یعنی (توتگانیسم بزکوهی) به وجود آید. از آن جا که این نمونه نخستین نمونه ای است که در بحث توتگانیسم مورد بررسی و شناسایی قرار می گیرد سعی شده است علاوه بر آن که خود آن به نحو کافی مورد توجه قرار گیرد، از آن به عنوان پایه ای جهت تعریف عمومی تری از توتگانیسم استفاده تعمیمی شود. به طور کلی این مقاله سعی در تبیین دوره ای از زندگی متافیزیکی و باستانی انسان دارد که توتگانیسم نام داشته و مابین توتمیسم و پاگانیسم قرار دارد. از منظر باستان شناسی این اتفاق در ابتدای انقلاب شهرنشینی اتفاق می افتد و می تواند یکی از عوامل موثر و تسهیل کننده در پیدایش این انقلاب یا تطور باشد.
کلید واژگان: توتگانیسم؛ توتمیسم و پاگانیسم؛ کالکولیتیک؛ تقدیم اعتدالین؛ انقلاب شهرنشینی؛نقش بزکوهی

مقدمه
یافتن گوشه هایی از آن چه انسان باستانی در قالب متافیزیک به آن می اندیشیده است همیشه؛ از یک سو یکی از نهایی ترین اهداف باستان شناسی پیش از تاریخ محسوب شده و از سوی دیگر سختی کار؛ باستان شناسان این شاخه را از آن فراری داده است. از میان فیچرهایی مانند معماری، گور، سفال و ...  که یک باستان شناس  برای رسیدن به اندیشه انسان پیش از تاریخ در دست دارد شاید نقوش روی سفال- به این علت که مستقیما و با فاصله زمانی کمتری از ذهن، به عنوان مکان متافیزیک، به دست و مرحله عمل می رسد- بهترین واسطه باشد.
در میان سفال های مس سنگی خاور میانه می توان به نقوشی برخورد کرد که در یافتن اندیشه به ما کمک می کنند. نقوش روی سفال های مس سنگی هلال حاصلخیزی و نواحی اطراف آن را می توان از اولین نمونه هایی دانست که می توان از آن اندیشه را استخراج کرد. در توجیه این (اولین) می توان بیان کرد: اگرچه (انسان اندیشمند اندیشمند) و یا اسلاف (نئاندرتال) آن ها از زمان غارنشینی بوسیله تصاویر سعی در انتقال مفاهیم – و متافیزیک به عنوان مهمترین آن ها- داشته اند؛ بعد زمانی ما از آنها باعث می شود مفاهیم درون آن اشکال و یا پیکرک ها بسیار گنگ می نماید و؛  از آن جا که مس سنگی دورانی است چسبیده به (سپیده دم خط و ادبیات) و یا (تاریخ) که در این دوران اخیرالذکر می توان دیدی شفاف تر به آن چه متافیزیک نامیده می شود داشت ؛ اولین دوره ای است که مسایل بیشتری را می توان با اطمینان بیشتر  از تمام وجوه اندیشه ای بشر بیان کرد و یکی از این وجوه متافیزیک است.
 

برای خواندن مقاله کامل در زیر کلیک کنید:

 

ویژه نامه «شهر و فرهنگ»
http://anthropology.ir/node/10240
 

 

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - باستان شناسی