ترجمه درایران

در میانه شرق شناسی و پسااستعمارگرایی: تاملاتی درباره مترجم فقید بوشهری، حسن زنگنه

 1328- 1393
یک. کشورهای پیرامونی(هر کشوری غیر از کشورهای غربی و اروپایی) در نیمه دوم قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم مورد هجمه مسافران و مستشاران غربی و اروپایی واقع شد و مطالعات جدی و آکادمیکی درباره شیوه های زیست مردمان این ملتها انجام گرفت. ازهمین طریق بود که رشته انسان شناسی و مردم شناسی ملتهای پیرامونی و مستعمره شکل گرفت. ادبیاتی در سطح دانشگاه ها و مراکز مطالعاتی جهان شکل گرفت که در پی شناخت آداب، رسوم، سنن، نحوه زیست و اعتقادات مردمان کشورهای مستعمره بود. این نوع مطالعات بعدها توسط ادوارد سعید به مطالعات شرق شناسی(Orientalism) تعبیر شد و کتابی با همین عنوان نیز به نگارش در آمد. اغلب شرق شناسان متشکل از افرادی بودند که یا به عنوان مسافران و گردشگران غربی به کشورهای مستعمره می آمدند و یا کارمندان نهادهای مستقر مانند کنسولگری ها و شرکتها در این کشورها بود که شرح حال خودشان و یا گزارشهایی از وضعیت زندگی مردمان این کشورها را می نوشتند و در کشورهای خود منتشر می نمودند. این سلسله مطالعات از کشورهای پیرامونی در غرب و دانشگاه های اشان به امری بسیار مهم و استراتژیک بدل شده بود. وجه استراتژیک این مطالعات و نوشتارها در این بود که منبع دست اولی برای غربیان و کشورهای مرکز به وجود می آورد که بتوانند به شناختی از دریچه ذهن خودشان نسبت به کشورهای پیرامونی و مستعمره شده دست بیابند و این شناخت در برنامه ریزی های اشان برای نحوه حضور در این کشورها بسیار موثر بود. از سوی دیگر این مطالعات شرق شناسانه منبع بسیار خوب و باارزشی برای مردمان کشورهای پیرامونی به وجود می آورد که خودشان را از دریچه "دیگری"(Otherness) ببینند و از درون این دریچه شرق شناسانه به برخی از مولفه های هویت ملی یا قومی و یا منطقه ای خودشان واقف شوند. این جریان دانشگاهی بسیار قدرتمند برای اروپاییان استراتژیک بوده و حجم عظیمی از مطالب و نوشتارها از کشورهای مستعمره را شکل داده و برای خودش تبدیل به شکلی از نوشتن و تحلیل فرهنگی شده است. حجم عظیمی از این مطالب شرق شناسانه در باره کشوری مانند هندوستان در دست هست و همچنین درباب ایران و فرهنگ مردمی و اجتماعی اش نیز اسنادی در دست هست که می شود به آنها مطالب و تحلیل های  شرق شناسانه نامید.

دو. مطالعات شرق شناسانه در باب شهرهای بندری و تجاری هر کشور مستعمره ای بسیار امر راهبردی و حساسی بود که علاوه بر اینکه به شناخت فرهنگ مردمی این مناطق می انجامید، به شناختی از وضعیت جغرافیایی و ژئواستراتژیک منطقه نیز ختم می شد. به دلیل حساس بودن حفظ مناطقی که در سیطره کشوره های استعماری قرار گرفته بود باید مطالعات جدی و دقیقی در این باب می شد و این در قالب مطالعات شرق شناسانه جای گرفت. بعداز جنگ جهانی دوم و ضعیف شدن کشورهای استعماری به دلیل رکود اقتصادی ناشی از جنگ باعث شد که کشورهای مستعمره به سمت استقلال خواهی پیش بروند و یکی بعد از دیگری مستقل شوند. این استقلال باعث شد که حجم عظیمی از این مطالعات شرق شناسانه به کار مردمان و سیاستگذاران این کشورها بیاید و ازهمین رو مترجمین و نویسندگانی از درون این فرهنگها و ملتها به رشته های انسانشناسی وارد شوند. و یا حتا اگر به طور آکادمیک این مطالعات را پیگیری ننمایند اما کتابهایی را که به دست ترجمه و انتشار می سپرند، کتابهایی باشد که از فضای مطالعات شرق شناسی و مردم شناسی جوامع پیرامونی شکل گرفته است. از جمله این مترجمین پر کار درباب تاریخ و فرهنگ مردم بوشهر و خلیج فارس می شود به مترجم فقید بوشهری؛ حسن زنگنه اشاره نمود.

سه. حسن زنگنه اقدام به ترجمه کتابهایی نموده که به معنای دقیق کلمه در جریان مطالعات شرق شناسانه قرار می گیرند و ازهمین رو پارادایم علمی ترجمه های حسن زنگنه؛ پارادایمی شرق شناسانه هست. این مطالعات و ترجمه از آن ها برای شناخت از دورانی که هیچ اثر جامعه شناختی و انسان شناسانه از آن در دست نیست، می تواند برخی از اخلاقیات و آداب زیستن مردمان این بخش از ایران را به صورتی حداقلی بازنمایی کند. اهمیت و ارزش این ترجمه ها چنان هست که برخی از گره های هویتی یک سرزمین را می تواند بگشاید و راهی برای شناخت دقیق تر از خویشتن را بازگشاید. بزرگترین خدمتی که اگر از درون ترجمه های متعدد حسن زنگنه از کتابهای شرق شناسانه کسانی چون سرپرسی کاکس، ویلم فلور، فیلیپ گریوز و دیگران می تواند برآید همین شناخت از خویشتن سالهای دور می باشد که هیچ مدرکی و منبعی از آن دوران توسط ایرانیان و بوشهری باقی نمانده است.

چهار. این مطالعات شرق شناسانه که توسط ترجمه های مترجمینی مانند حسن زنگنه به نهادهای آکادمیک ایران و محققان و پژوهشگران به میراث مانده باید در مطالعات تحلیلی و تفسیری دیگری با عنوان مطالعات پسااستعمارگرایانه(Post-colonialism) مورد استفاده قرار گیرد که در غیر اینصورت کار و تلاش این مترجمین ناتمام می ماند. از زمانی که کشورهای مستعمره به سمت استقلال خواهی پیش رفتند، گرایشی در همان دانشگاه های اروپایی شکل گرفت البته این بار بیشتر از طرف مهاجرین و دانشجویانی که دورگه بودند و از کشورهای مستعمره به کشورهای اروپایی برای تحصیلات عالیه رفته بود. این مطالعات در پی آن بود که از درون این نوشتارهای شرق شناسانه، برخی زوائد و اشتباهات تاریخی و تحلیلی را روشن سازد و واقعیت این جوامع مستعمره را شفاف تر و بدون گرایش های خود-برتربینی اروپایی ها بازنمایی کنند. لذا ادامه کار مترجمینی مانند حسن زنگنه به طور منطقی باید به سمت مطالعات پسااستعمارگرایانه در این حوزه ها حرکت نماید. در این حوزه متاسفانه در تاریخ بوشهر و خلیج فارس مطالعه آکادمیکی موجود نیست. نویسنده به عنوان عضو هیئت موسس انجمن هامون ایران(NGO)     پژوهشگران و نویسندگان در حوزه جنوب و خلیج فارس شناسی را به این مطالعات جدید در باب تاریخ و فرهنگ و تمدن و جغرافیای این منطقه فرامی خواند و از افتادن در همان تحلیل های نخ نماشده ی شرق شناسانه برحذر می دارد. برای مثال مطالعات مردم شناسانه پرفسور مرتضا فرهادی با عنوان "فرهنگ یاریگری در ایران" یا "واره" می تواند راهنمای خوبی برای این مطالعات پسااستعمارگرایانه قلمداد شود که در باب مناطق کویری ایران می باشد.

عناوین کتابهای ترجمه شده توسط حسن زنگنه:

  یک:   1)-میر مهنا و شهر دریاها (گرد آوری و ترجمه)، 2)-دریای پارس و سرزمین های متصالح (نوشته دونالد هاولی)، 3)-هجوم انگلیس به جنوب ایران (نوشته جی. بی. کلی)، 4)-لشکرکشی انگلیس به جنوب ایران (نوشته گرنی داد)، 5)-خلیج فارس از دوران باستان تا اواخر قرن هیجده میلادی (نوشته راجرز ام. ساوری و جی. بی. کلی)، 6)-گزارش های سالانه سِر پِرسی کاکس، سرکنسول انگلستان در بوشهر (نوشته پی. زد. کاکس)، 7)-خاطرات فردریک اوکانر (نوشته فردریک اوکانر)، 8)-چالش برای قدرت و ثروت در جنوب ایران (نوشته گرمون استفان ری)، 9)-حمله ناپلئون به مصر و رقابت فرانسه و انگلیس در ایران (نوشته جی. بی. کلی)،10)-خلیج فارس در آستانه قرن بیستم (نوشته ملکم یاپ و بریتون کوپر بوش)، 11)-اعراب و تجارت برده در دریای پارس (نوشته توماس ام. ریکس و جی. بی. کلی)، 12)-مأموریت سِرپِرسی کاکس در حوزه خلیج فارس و ایران (نوشته فلیپ گریوز)، 13)-روابط ایران و انگلیس در خلال جنگ جهانی اول (نوشته ویلیام ام. جی. اولسون)، 14)-نخستین فرستادگان پرتغال به دربار شاه اسماعیل صفوی (نوشته دونالد بیشاپ اسمیت)، 15)-مشروطیت جنوب ایران به گزارش بالیوز بریتانیا در بوشهر از 1905 تا 1915(سر پرسی کاکس)، 16)-نقش ارامنه در انقلاب مشروطیت (نوشته حوری بربریان )، 17)-ظهور و سقوط بوشهر (نوشته ویلم فلور)، 18)- روابط دولت و جامعه شهری در بوشهر و جزیره خارگ (نوشته وانِسا مارتین)، 19)-روابط هلندی ها و خلیج فارس (نوشته ویلم فلور)، 20)-ایران و خلیج فارس (نوشته استاندیش)، 21)-برازجان، بازارشهری در پسکرانه خلیج فارس (نوشته ویلم فلور)، 22)-عهد قاجار -مذاکره، اعتراض و دولت در ایرانِ قرن سیزدهم- (نوشته وانِسا مارتین)، 23) ترجمه دو داستان کوتاه، 24)-

دو: گردآوری شامل؛ 1)- فرهنگ ضرب المثل های انگلیسی فارسی و 2)-فرهنگ اصطلاحات اقتصادی (حسن زنگنه و فریده مواجی) و مجموعه ای از ترجمه های متعدد در مورد مسایل سیاسی و تاریخی خلیج فارس، مشروطیت ایران، جنگ جهانی اول

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

ترجمه، علم نیست

پدیده‌ی ترجمه در جامعه‌ی ما قدمت قابل تأملی دارد، از امواج مهم و گسترده‌ای که معمولن از آن نام می‌برند، به قرن دوم هجری و همزمان با حکومت عباسیان بازمی‌گردد که طی آن بسیاری از متون علمی، فلسفی و غیره به ویژه از زبان یونانی به عربی ترجمه شد و طی این فرایند که از دربار مورد حمایت مالی و سیاسی بود، جامعه با گشودگی فراوانی از ورود اطلاعات علمی مواجه شد. چنان‌چه آن را یکی از نهضت‌های مهم ترجمه دانسته‌اند. این وضعیت به گونه‌ای است که بسیاری از تحلیل‌گران، رنسانس اسلامی را محصول این موج ترجمه در همین دوران می‌دانند. در اینجا باید گفت که قصد این یادداشت کوتاه نقض این اندیشه نیست، بلکه بیش‌تر بر آن است که نگاهی عمیق‌تر را جستجو کند و طرح مسئله‌ای باشد بر این امر که این گفته اگرچه می‌تواند درست باشد، اما کامل نیست. زیرا تأکید بیش از حد به چنین گزاره‌ای خطرناک است و موجب نوعی خود‌تخریب‌گری فرهنگی ما از درون می‌شود، بدون آنکه ما متوجه عمق ماجرا باشیم.

 واقعیت آن است که در دوره‌های بعدی و بیش‌تر آنچه آن را رنسانس اسلامی می‌نامند ما شاهد تولد متفکران بسیاری در حوزه‌ی جغرافیایی و فرهنگی ایرانی-اسلامی هستیم که تا قرن‌های متمادی طیف وسیعی از رشته‌های علمی به اندیشه‌های آنان ارجاع می‌دادند و هنوز هم در میان آثارشان مطالب شگرفی وجود دارد که علاوه بر قابل استنادبودن، مایه‌ی مباهات نیز می‌شود. اما نکته اینجاست که این بزرگان تنها محصول امواج ترجمه نیستند. قابل باور نیست که بزرگانی مانند ابوریحان بیرونی که در اصطلاح آن روزگاران جامع‌الاطراف (متخصص چندین رشته‌ی علمی) نامیده می‌شد، تنها حاصل ورود متون ترجمه‌ای باشد، چه اینکه علاوه بر تسلط به عربی و هندی به یونانی نیز مسلط بود. در احوال بیرونی همین بس که با ورود و زندگی در هند دست به پژوهشی گسترده درباره‌ی فرهنگ هندیان زده و کتاب پرآوازه‌ی« التحقیق فی ماللهند» حاصل بینش عمیق اوست و گروهی به دلیل همین کتاب او را به عنوان پدر مردم‌شناسی نیز می‌شناسند و یا ابن سینا که در فلسفه، طب، هیئت(ستاره‌شناسی)، ریاضی، موسیقی و غیره سرآمد دوران بود، آیا می‌تواند تنها محصول خواندن متون یونانی به عربی باشد؟ پاسخ این پرسش در خودش نهفته است و در یک عبارت کوتاه خلاصه می‌شود: به یقین خیر!  در این میان می‌توان از خیام، فارابی، رازی و غیره نیز مثال‌های فراوانی آورد و نشان داد که ترجمه با همه‌ی قدرتی که از جانب دربار پادشاهی می‌گرفت در طول سالیان مدید نمی‌توانست قدرت پرورش ذهن‌های با حدت و شدت و تند و تیز را داشته باشد و در یک کلام، جای علم را بگیرد. وضعیتی که در حال حاضر با همه‌ی وجود بر فضای علمی ما سایه‌ی خطرناکی گسترده است و اگر به موقع به دادش نرسند، با پوشیدن لباس مبدل علم، جای علم را به طور کامل خواهد گرفت. بنابراین جای این پرسش است که چگونه؟

بیست و هفتمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران، جای خوبی است که با دیدگاهی اتنوگرافیک به پیشخوان ناشران بزرگ و کوچک سری زد و از وضعیت نشر در علوم انسانی تحلیلی توصیفی داشت. در میان ناشرانی که در حوزه‌های مختلف علوم اجتماعی، ، روان‌شناسی، تاریخ و غیره فعالیت می‌کنند، پدیده‌ای مشترک به چشم می‌خورد و آن دست‌زدن به ترجمه به شکلی باورنکردنی در ابعادی گسترده است، امری که در سال‌های اخیر عمده‌ترین بخش فعالیت نشر کتاب را در ایران شکل داده و بسیاری از ناشران صاحب نام و بنگاه‌های نشر بزرگ به دلیل مهم سود اقتصادی به آن هجوم آورده‌اند. نتیجه‌ی این مسئله کشیده‌شدن فارغ‌التحصیلان مترجمی زبان‌های گوناگون از مؤسسات و دانشگاه‌های مختلف دولتی و آزاد و غیره به سوی ترجمه در کنار نسل‌های قدیمی‌تر است اما از سوی دیگر به بحران میدان نشر ایران یعنی تألیف دامن زده است. در حال حاضر کمتر ناشری حاضر خواهد شد برای کتاب‌های تألیفی حق‌الزحمه بپردازد و آن را منتشر کند زیرا چنین رفتاری را دارای ریسک می‌داند و حاشیه‌ی امن ایجادشده برای ترجمه را با تألیف عوض نمی‌کند. بنابراین در چنین آشفته‌بازاری جای چند چیز خالی است. به عبارتی و در دیدگاهی شاید منصفانه‌تر، به سختی می‌توان "مترجم خوب"، "ترجمه‌ی خوب" و "اثر خوب" پیدا کرد. نه این‌که چنین پدیده‌های خوبی دیگر نیستند، ابدن منظور این یادداشت چنین چیزی نیست، بلکه جامعه‌ی نشر در چنین میدان رقابتی با سرعت و شتاب زیادش به دنبال ترجمه‌ی هرچه‌بیش‌تر آثار است و در چنین شرایطی کمیت جای کیفیت را هرچه‌بیش‌تر می‌گیرد. مثال این قضیه  ترجمه و انتشار کتاب‌هایی با موضوعات واحد به شکل مجموعه‌ای است که تقریبن در کارهای بیش‌تر ناشران صاحب نام به چشم می‌خورد که با نام‌های مختلف از افرادی چون کامو، فوکو، دریدا، کریستوا و غیره و یا در موضوعاتی مانند فلسفه، علوم اجتماعی، منطق، تاریخ و غیره در ابعادی کوچک و کم‌حجم و خلاصه چاپ شده‌اند. نگاهی گذرا کافی است که بدانیم چنین مجموعه‌هایی در پیشخوان بیش‌تر ناشران در شکل‌ها و اندازه‌ها و رنگ‌های متنوع در جای جای نمایشگاه حضور پررنگ و قابل تأملی دارند و بیش از هر چیز به فعالیتی شتاب‌زده شبیه هستند. مثال دیگر وجود زیادتر مترجمان انگلیسی زبان در مقایسه با مترجمان فرانسوی، آلمانی و غیره باعث شده که بیش‌تر متون از زبان انگلیسی ترجمه شوند و و در این میان آثار بزرگانی مانند بارت، فوکو، هایدگر و غیره به جای زبان اصلی و مادری‌شان یعنی فرانسوی، آلمانی و غیره ترجمه‌ی ترجمه‌ی انگلیسی آنان باشد و همین امر به هاویه‌ی خطرناکی راه می‌برد که همانا عدم فهم درست از اندیشه‌های آنان است. زیرا تا مترجم به زبان اصلی یک اندیشمند و به عبارت دقیق‌تر به فرهنگ زبانی وی مسلط نباشد، فهم اندیشه‌های وی بسیار مشکل است، چه این‌که دست به ترجمه‌ی متنی بزند که در حقیقت فهم یک مترجم دیگر از زبان مبدأ به زبان خودش است نه دقیقن اثر آن اندیشمند! اما در این میان مهم‌ترین خطر قرارگرفتن تدریجی معنای ترجمه به جای علم در ذهن جامعه است. این رویکرد سطحی که بسیاری از ناشران در سال‌های اخیر اخذ کرده‌اند علاوه بر کم‌رنگ‌تر‌کردن امر مهم و اندیشه‌ساز و اندیشه‌پرور تألیف، به لایه‌های بسیار سطحی دانش منتهی می‌شود که طی آن خبری از تفکر پیچیده و در عین حال عمیق نخواهد بود. در چنین خلأیی جامعه ضررها و آسیب‌های فراوان خواهد دید که با رشد و توسعه‌ی افراد سطحی‌نگر مواجه خواهد شد. بنابراین در پایان با تأکید بر این خود امر ترجمه علم نیست، اگرچه فعالیت ترجمه می‌تواند امری علمی باشد و این که در دوره‌های متقدم اگر با حضور اندیشمندان بزرگی چون ابن سینا و بیرونی و خیام و فارابی و غیره مواجیهم تنها به دلیل امواج ترجمه نیست، بلکه به دلیل آن است که چنین ذهن‌هایی خود قدرت تحلیل، سنتز، تجزیه و در عین حال انتقاد دارند و ترجمه یکی از ابزارهایی می‌شود که راه سخت آنان را اندکی تسهیل می‌کند و گرنه تنها با دست‌یازیدن به ترجمه جامعه‌ی بشری به تولید علمی نخواهد رسید و علم بیش از ترجمه به پرورش ذهن‌های خلاق و تند و تیز نیاز دارد.

 

پرونده‌ی فاطمه سیارپور در انسان‌شناسی و فرهنگ:

http://www.anthropology.ir/node/22543

 

ایمیل نویسنده: fsayyarpour@gmail.com

 

ویژه نامه ی «هشتمین سالگرد انسان شناسی و فرهنگ»
http://www.anthropology.ir/node/21139

ویژه نامه ی نوروز 1393
http://www.anthropology.ir/node/22280

 

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

شاخه اصلی

علم

مترجمان ایرانی: مهستی بحرینی

مهستی بحرینی شاعر و مترجم ایرانی متولد 1317 است. او فارغ التحصیل دکترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران است، اما کار خود را با ترجمه آغاز نکرد، بلکه سال ها در سمت های اداری و تدریس مشغول بود و پس از یک دوره تدریس در دانشگاه تونس، هنگام برگشت به ایران به تقاضای خود بازنشسته شد، تقاضایی که خود بعدها از آن پشیمان شد. با اینهمه این بازنشستگی، دوران شکوفایی او در ترجمه را به همراه داشت.

خانم بحرینی دوست داشت ترجمه را بسیار زودتر از این شروع می کرد. به گفته خودش، حالا دیگر به جز پرداختن به امور زندگی، تقریبا تمام زمان خود را صرف ترجمه می کند تا ترجمه ای ماندگار از آثاری "ارزشمند" ارائه دهد. ارزشمند از نظر او لزوما آثار پرفروش نیست، همان طور که با نگاهی به ترجمه هایی که تاکنون انجام داده درمی یابیم، اگرچه نویسندگان و آثار خوبی را انتخاب می کند، اما این آثار به ادبیات جدی تعلق دارند که به قول خود او معمولا تجدید چاپ هم نمی شوند. ترجیح می دهد برای ترجمه آثار پرفروش، زمان خود را به هدر ندهد. این به معنای زیرسوال بردن شیوه کار خانم بحرینی و مترجمان شبیه به او نیست. درست به عکس، چه بسا در چنین روزگاری، وجود مترجمانی از این دست غنیمتی برای حفظ گنجینه های علمی و ادبی محسوب شود. چرا که اختیار خود را به کلی به دست ناشر و بازار نمی سپارند و به عنوان صاحب دانش، اندیشه خود را در مسیر انتخاب، ارائه و معرفی آثار خارجی به مخاطب ایرانی به کار می گیرند. خانم بحرینی هم مانند دیگر مترجمان بزرگ کشورمان کتاب های خود را در خلال سفرهای خود به فرانسه یا حین مطالعه و یا معرفی دوستان انتخاب می کند، چرا که ترجیح می دهد اثر حرفی برای گفتن داشته باشد و نیز او بتواند با آن ارتباط برقرار کند ولواینکه ترجمه بسیار دشواری پیش رو داشته باشد.

به افول کنونی ادبیات و نویسندگی در فرانسه اعتقاد دارد و مترجم فرانسه امروز را دست بسته تر از مترجم دیروز می بیند، چرا که معتقد است به دلیل کاهش آثار ارزشمند در زبان فرانسه، بازار به سمت ترجمه انگلیسی حرکت کرده و آن زمینه است که عرصه ای برای ظهور و رقابت بیشتر مترجمان فراهم می آورد. حتی اظهار می کند هنگامی که در میان جوایز دست اول فرانسه مانند گنکور و فمینا و رونودو جستجو می کند، نتیجه آنقدرها چنگی به دلش نمی زند. به هر تقدیر این امر سبب نمی شود خانم بحرینی به ترجمه هر اثری بپردازد. با ترجمه تکراری به شدت مخالف است و اظهار می کند در صورتی که از جریان ترجمه کتابی به دست مترجمی دیگر آگاه باشد، هرگز به سمت ترجمه آن کتاب نخواهد رفت حتی اگر کتابی برنده جایزه ای جهانی باشد و طبیعتا ناشران به سمت آن رفته باشند. جای بسیاری از آثار را در زبان فارسی خالی می بیند و مانند بسیاری از مترجمان دیگر، از نبود نهادی برای اطلاع رسانی درباره ترجمه کتاب ها به شدت شکایت دارد. از نظر او ترجمه دوباره یا همزمان دو مترجم از یک اثر، زحمت هر دو را به هدر می دهد، هرقدر هم که ترجمه خوب باشد، تفاوتی نمی کند. البته ترجمه دوباره آثاری که سال های زیادی از ترجمه دیگرشان می گذرد را تنها به منظور نزدیک کردن زبان ترجمه به زبان روز و نیز برطرف کردن اشکالات احتمالی پیشین – بی آنکه بخواهد از ارزش کار مترجمانشان بکاهد- از این امر مستثنا می دارد.

مهستی بحرینی کارترجمه را در دهه شصت آغاز کرد و به انتخاب خود یکی دو کتاب را ترجمه کرد و به ناشر سپرد: "زمستان سخت" که رمانی سیاسی و طولانی با حال و هوای کمونیستی و سیاست زده از اسماعیل کاداره نویسنده آلبانیایی است. و نیز "یک زن" نوشته آن دلبه، هنرپیشه و کارگردان فرانسوی که به زندگی تراژیک یک زن پیکرتراش، کامی کلودل که خواهر پل کلودل نیز هست، می پردازد. اما با توجه به وضعیت فرهنگی کشور در آن دوره و انتظار دراز او برای انتشار ترجمه هایش، از ترجمه رمان دلسرد شد و به پیشنهاد دوستان، به ترجمه آثار شرق شناسان روی آورد که نه تنها خالی از فایده نبود، بلکه آنطور که خود او می گوید با آنکه مدت ها از چاپشان گذشته بود، جای ترجمه آنها در زبان فارسی خالی بود. به این ترتیب با توجه به زمینه تحصیلی او که خوشبختانه اشراف بر زبان شناسی و ادبیات فارسی – به عنوان زبان مقصد- و نیز تجربه حرفه ای که یادگیری زبان فرانسه – به عنوان زبان مبدا- را برایش به همراه داشت، به ترجمه دو اثر مهم از شرق شناس فرانسوی، ژیلبر لازار پرداخت: دستور زبان فارسی و شکل گیری زبان فارسی. نیز بعدها مجموعه مقالاتی از او ترجمه و منتشر کرد.

ترجمه ای که او از کاداره ارائه داد، توجه نخبگانی چون رضا سیدحسینی را به خود جلب کرد و پس از آن بود که ناشران و مترجمان مطرح با آشنایی با این نویسنده، به سمت ترجمه دیگر آثار او رفتند. از دیگر آثاری که خانم بحرینی به ترجمه آنها همت گماشت، کتابی از سیمون دوبووار است، گواینکه خود او زبان قوی تر سارتر را ترجیح می دهد و نبوغ دوبووار را نه در نویسندگی، که در تفکر او می داند. به هر تقدیر از آنجا که در هنگام زندگی این دو او نیز در فرانسه حضور داشت و تاثیر آنان را بر جوانان فرانسوی دیده بود، "سوءتفاهم" دوبووار را ترجمه کرد. قریحه ترجمه خانم بحرینی همانند قریحه شاعری او، اصولا به سمت آثار کلاسیک معطوف می شود و در این میان، خواننده را لحاظ می کند که از نظر او در داستان به دنبال رشته ایست که از آغاز تا پایان ادامه دارد. از این رو آنقدرها به رمان نو نپرداخت و به عنوان مترجم با وجود میل باطنی برای ترجمه رمانی از روب گریه، باز هم به خاطر نبود اطلاعات موثق و منسجم درباره ترجمه های احتمالی دیگر از کتاب او، نتوانست به این کار بپردازد. در عوض این بار ادبیات شرق را با "کوهسار جان" اثر گائوشینگ جیان چینی مطرح کرد. این هم کتابی دشوار از نویسنده ای برنده جایزه نوبل بود که البته با توجه به پیشینه سیاسی او در کشورش، خانم بحرینی با وجود تلاش بسیار برای ارائه ترجمه ای دقیق به همراه روشن کردن لایه های فرهنگی موجود در کتاب، نتوانست از حمایت سفارت چین به این منظور برخوردار شود و یک تنه این بار سنگین را به مقصد رسانید.

خانم بحرینی نیز مانند دیگر مترجمان حرفه ای، علاوه بر پیام نویسنده، ارزشی خاص برای سبک و سیاق سخن او قائل است و دست و پنجه نرم کردن با متن برای انعکاس سبک نویسنده در ترجمه را در میان اهداف اصلی خود برای انتخاب کتاب گنجانده است، چرا که با حق الزحمه ناچیز ترجمه که شرایط اقتصادی و فرهنگی امروز آن را عملا به صفر کلوین تبدیل کرده، چیزی جز لذت ادبی حاصل از مشاهده حاصل زحمت خویش باقی نمی ماند!

از نظر مهستی بحرینی، ترجمه ادبی به کاری هنری نزدیک است، البته هنرمند اصلی، نویسنده اثر است و مترجم در صورتی که بتواند با دانش و خلاقیت خود، امانتدار خوبی برای انعکاس محتوا و صورت اثر در زبان مقصد باشد، می تواند خود را تا اندازه ای هنرمند بداند. او برای فیتزجرالد، مترجم خیام، جایگاه یک هنرمند را قائل است. خانم بحرینی نه تنها به ترجمه بسته و واژه به واژه متن اعتقاد ندارد، بلکه خلاقیت را جزیی از کار مترجم در جهت انتقال واحدهای معنایی البته در قالب سبک و واژه هایی نزدیک به انتخاب نویسنده در زبان اصلی می داند. بنابراین با تقسیم مطلق متن اصلی به واحدهای مشخص کلمه یا حتی جمله و ترجمه مکانیکی آن ها موافق نبوده و مسیری بینابینی در میان انتقال مفهوم به همراه برگزیدن بهترین و نزدیک ترین واژگان به زبان نویسنده و صدالبته رعایت نقطه گذاری را ترجیح می دهد. آنچه رعایت نکردن آن به عمد یا سهو حین ترجمه از سوی برخی مترجمان یا حین مراحل ویرایش و چاپ از سوی بسیاری از ناشران، یکی از مشکلات عمده ترجمه امروز را تشکیل می دهد.

او همچنین به نظریه ای که مترجم را نویسنده شکست خورده می داند، چندان اعتقادی ندارد. چرا که می گوید هیچ وقت وسوسه نوشتن نداشته، گواینکه شعر نیز سروده و به صورت پراکنده در مجلات مختلف و یا به صورت کتاب منتشر کرده است. خانم بحرینی سبک و سیاق را متعلق به نویسنده و کار مترجم را انتقال این امانت می داند. او از اینکه می بیند بسیاری از مترجمان امروز برای خود سبکی دارند، تعجب می کند. شاید یکی از علل این امر، کمبود ویراستاران حرفه ای خوب باشد که بتوانند میانداری کرده و مترجم تازه کار را به جهت پیشگیری از دخالت کمتر و بیشتر از اندازه و مطرح کردن خویشتن در ترجمه راهنمایی کنند، مهمی که البته مستلزم مترجمانی پذیرا، پرهیز از خودمحوری از سوی هرکدام و همکاری دوجانبه است. چرا که همان طور که خانم بحرینی نیز به روشنی در یکی از مصاحبه های خود بیان می کند، ترجمه خوب آن ترجمه ایست که بوی ترجمه ندهد، به بیان دیگر، ترجمه ای با سایه محو مترجم، ترجمه ای با نزدیک ترین زبان ممکن به زبان نویسنده.

روی دیگر این سکه، خودداری از ارائه متون عصا قورت داده است، یعنی متونی که در آنها مترجم از شدت رعایت ساختار زبان خارجی، از زبان مقصد به دور افتاده و نخستین احساسی که با خوانش متن نهایی برای خواننده حاصل می شود، فرسنگ ها فاصله با فهم مطلب و پذیرش نویسنده و به دنبال آن، کنارگذاشتن مطالعه و استفاده از بخش تفکر مغز و روی آوردن به محیط های پیش پاافتاده و البته چشم پرکن وب است. البته این عصا قورت دادگی، ترجمه های "پارسی سره" را نیز شامل می شوند، متونی که در آن ها پافشاری عجیبی از سوی مترجم یا ناشر (!) برای بازگشت به "زبان فارسیِ" معلوم نیست متعلق به کدام دوره و کدام ادیب و کدام قوم دیده می شود و برای نمونه از فلان نویسنده قرن بیستمی اروپایی و آمریکایی، ترجمه ای "کلیله و دمنه ای" – در معنای مورد نظر مرحوم جلال- و به خیال خود متنی حریف نوشتار بیهقی ارائه می دهند و به پارسی نویسی خود افتخار هم می کنند، بی توجه به اینکه یکی از رازهای ماندگاری "گلستان همیشه خوش" سعدی، نوشتار روشن، همه فهم و روان آنست. نوشتاری که معادل آن، امروز با توجه به شرایط تاریخی و جغرافیایی سرزمین و عصر ما، به کارگیری زبانی را می طلبد که به هر تقدیر- راضی باشیم یا نباشیم- آمیزه ای از واژگان عربی و ترکی و فرانسوی و انگلیسی ... را می طلبد و تلاش برای زدودن اینهمه واژگان یکجا و "تراشیدن" معادل هایی با ادعای پارسی بودن و ریشه دار بودن و درست بودن و ... ملغمه ای ناسره به بار خواهد آورد.

مهستی بحرینی، با دکترای زبان و ادبیات فارسی خود همین نظر را دارد و معتقد است نباید مفهوم و ساخت مورد نظر نویسنده بینوا را فدای "تعصب های فارسی سره نویسی" کرد. به هر حال این باعث تاسف است که عربی اینقدر با زبان ما آمیخته باشد، اما این واقعیتی است که ما امروز در متن آن زندگی می کنیم و – نه منفعلانه، اما به هر رو- باید آن را پذیرفت، و تلاش برای نادیده گرفتن یا انکار آن، شاید گاه بازتابی از منطقی گِرد باشد! در واقع، نوعی تلاش برای ارائه متنی که کسی آن را نفهمد و حتی زحمت به پایان بردن خوانش آن را هم به خود ندهد، آن هم پس از گذر لنگ و لوک و چفته شکل و سینه خیز از هفت خوان رستمی که امروز به قریب هفتاد بدل شده. گاه کلمه هایی که از زبان های دیگر در فارسی وجود دارند مقصود نویسنده را بهتر بیان می کنند که -متاسفانه- باید از آن ها استفاده کرد تا معادل های فارسیِ مناسب تر- در صورت وجود- رفته رفته جای خود را در زبان بگشایند یا ساخته شوند.

نکته جالب دیگری که خانم بحرینی در میان مصاحبه هایش به آن اشاره می کند، تلاش برای معرفی ادبیات فارسی امروز به دنیاست. از آنجا که زبان فارسی در عصر ما جزو زبان های پرگویشور دنیا نیست، این خود ما هستیم که باید کمر همت ببندیم و از مهجورتر شدن آن جلوگیری کنیم. در شرایط حاضر نیز به جای تعصب بیجا برای نوشتن به زبان "فارسی ای" که فارسی زبان هم آن را نفهمد و حتی نتواند آن را روخوانی کند، شاید بهتر باشد حمایتی جدی از مترجمان – هر زبانی- قوی و دارای اشراف به دو زبان مبدا و مقصد یا مترجمان خارجی در جهت ترجمه این آثار به زبان های مورد نظر صورت گیرد تا هم از ارائه آثار ایرانی به زبان های خارجی با کیفیت پایین جلوگیری و هم نظمی در معرفی برترین ها به دنیا برقرار شود. البته بی تردید رسیدن به این مهم، مستلزم گرایش نویسندگان فارسی زبان به ساده و روان نویسی است، چرا که متاسفانه معلوم نیست بر اساس کدام نظریه علمی و غیرعلمی، پیچیده سخن گفتن و پیچیده تر نوشتن، به نوعی گواه فرهیختگی و در نتیجه، امتیازی در ایران امروز تبدیل شده، آنهم زمانی که دنیا به سمت ساده نویسی پیش می رود! معضل فوق گرایش به خوانش این آثار را حتی در میان خوانندگان فارسی زبان کاهش می دهد. از این رو بر ماست که با ظرافت و تیزبینی، پیامدهای این قبیل گرایشات عجیب و غریب و باورهای یک شبه را پیش بینی کنیم و به سهم خود برای زدودن آنها بکوشیم، به بیان دیگر، منطق خود را به شفافیت نزدیک تر و تکلیفمان را با خودمان روشن کنیم.

 

کتابشناسی مهستی بحرینی

  • زمستان سخت، اسماعیل کاداره
  • یک زن، آن دلبه
  • سوء تفاهم، سیمون دوبووار
  • کوهسار جان، کائوشینگ جیان
  • دستور زبان فارسی معاصر، ژیلبر لازار
  • شکل گیری زبان فارسی، ژیلبر لازار
  • سوییت فرانسوی، ایرن نمیروفسکی
  • دگرگونی، میشل بوتور
  • عصیانگر، آلبر کامو
  • اسطوره سیزیف، آلبر کامو
  • مائده های زمینی و مائده های تازه، آندره ژید
  • آندره ژید، کلود مارتن
  • اعترافات، ژان ژاک روسو
  • ترجیع گرسنگی، ژان ماری گوستاو لوکلزیو  
  • از کتاب رهایی نداریم، اومبرتو اکو، ژان کلود کاریر
  • عارف جان سوخته، نهال تجدد
  • در جستجوی مولانا، نهال تجدید، فدریکا ماتا
  • روز مادر: مجموعه ای از بهترین قطعات نظم و نثر فارسی و ادبیات جهان درباره مادر (تالیف)
  • دیدار با روشنایی، گزیده اشعار (تالیف)

 

منابع

شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی، گفتگو با مهستی بحرینی

همشهری آنلاین، تصویر یک زن در میان کلمات

آفتاب آنلاین، گفتگو با مهستی بحرینی: رابطه بین اثر و تئوری در ادبیات ایران واژگونه است.

کتابخانه ملی

کتابناک

ویکی پدیا

 

شاخه اصلی

نظریه

مترجمان بزرگ معاصر ایران (زبان فرانسه): احمد سمیعی گیلانی

تصویر: سمیعی
احمد سمیعی گیلانی، مترجم و ویراستار بزرگ ایرانی در سال 1299 در خانواده ای با اصالت گیلانی در سنگلج تهران متولد شد. دوران دبستان و دبیرستان را با رتبه ممتاز در رشت پشت سر گذاشت. ابتدا در آزمون دانشکده فنی دانشگاه تهران پذیرفته شد، اما دیری نپایید که علاقه به ادبیات او را به این سو کشانید و دانشکده ادبیات را برگزید. در این رشته نیز با رتبه عالی فارغ التحصیل شد و به دنبال آن، وارد دوره دکترا شد. اما از آنجا که این دوره با محاصره ایران به دست متفقین همزمانی کرد، او برای گذراندن خدمت وارد دانشکده افسری شد.

پس از گذشت بیش از ده سال سمیعی تحصیل در مقطع دکترای ادبیات فارسی را از سر گرفت. از آنجا که به دلیل مبارزات سیاسی و زندان هایی که در ده سال یاد شده متحمل شده بود، ساواک حکم خدمت او در راه آهن را به آماده خدمت تقلیل داد، سمیعی به موسسه انتشارات فرانکلین قدم گذاشت و با عنوان ویراستار مشغول شد که این رشته، تا امروز رشته اصلی زندگی او را تشکیل داده است. او در موسساتی دیگر از جمله بنگاه ترجمه و نشر کتاب، موسسه مطالعات علمی و فرهنگی، مرکز نشر دانشگاهی، دانشنامه جهان اسلام، پژوهشگاه علوم انسانی، شورای عالی ویرایش صداوسیما و انتشارات سروش در سمت های ویراستاری، سرپرستی بخش ویرایش و نیز مشاور علمی به خدمت پرداخته است. سمیعی همچنین عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی بوده و سردبیری و مدیریت گروه ادبیات معاصر را نیز داراست.

احمد سمیعی نیز مانند ابوالحسن نجفی دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته زبان شناسی است و بنابراین، عجیب نیست اگر با وجود تسلط به زبان های فرانسه و انگلیسی، همانند یار دیرینه خود، بیشتر به سمت ویرایش و نگارش فارسی، یعنی لایه دوم ترجمه معطوف شده باشد که همین طور هم هست، آنقدر که رضا سیدحسینی جایی درباره او می گوید "ویرایش سمیعی به مقاله جان بخشیده"، نیز سمیعی را "پدر ویرایش در ایران" می دانند. او جریانات ادبی اروپا را نیز به خوبی می شناسد و آثاری قابل توجه از آن میان را به فارسی برگردانده، برای نمونه آثاری از ژرژ ساند، گوستاو فلوبر و ژان ژاک روسو.

سمیعی بنا بر اظهارات اطرافیان به خوبی با جریانات جدید ارتباط برقرار می کند. موسی اسوار، رییس شورای عالی ویرایش، درباره او می گوید جزو کسانی بود که به زودی با اشعار شاملو ارتباط برقرار کرد. نیز در زمان مدیریت گروه ادبیات معاصر فرهنگستان، طرح هایی نوین در این زمینه به تصویب رساند و نیز برخی رمان های ایرانی را نیز خیلی زودتر از دیگران مطالعه کرد. رویهمرفته سمیعی از بهادادن به جوانان حمایت می کند، البته در مقابل، از آنان نیز می خواهد هرآنچه را که قلم می زنند و "مشق" می کنند، برای چاپ به ناشر نسپارند. چرا که این امر، آشفتگی ادبی و فرهنگی کشور را به دنبال خواهد داشت. از نظر او "باید 100 کتاب خواند و یک مقاله نوشت، در حالی که امروز برخی به خود اجازه می دهند یک کتاب نخوانده 100 کتاب و مقاله چاپ کنند." از این رو وظیفه ناشران در این شرایط، سنگین تر بوده و نباید به صرف نامدار بودن یا صاحب لقب و عنوان بودن کسی، به انتشار آثار او بپردازند، چرا که "هیچ کس کامل نیست" و همگان به "کامل تر شدن نیاز دارند،" به بیان دیگر به اصلاح و ویرایش.

سمیعی در پاسخ به پرسشی که درباره ارتباط ترجمه با نگارش فارسی در مورد دانشجویان رشته های مترجمی از او مطرح شد، اظهار کرد زبان محاوره را نباید از ادبیات جدا کرد، چه برای نمونه کنایاتی که اکنون در گفتگو از آن استفاده می شود روزی جزو ادبیات بوده. اما در مورد دانشجویان ترجمه، آموزش دستور زبان فارسی موضوعیت ندارد چرا که فرض بر آن است آنان به زبان مبدا و مقصد آشنایی دارند، چه در غیر این صورت اساسا نمی توانند ترجمه کنند. گواینکه در انواع ترجمه به درجات مختلف به خلاقیت ادبی نیاز است و برای نمونه در ترجمه های فنی، به چنین امری نیاز چندانی نیست. با این همه از نظر احمد سمیعی آشنایی صرف با زبان نمی تواند شرط کافی برای پرداختن به ترجمه باشد، بلکه آشنایی با فرهنگ آن زبان نیز لازم است، وگرنه اشتباهات فاحشی در ترجمه ها رخ می دهد، همان طور که در ترجمه های خارجی به فارسی و حتی فارسی به خارجی شاهد چنین مواردی هستیم.

احمد سمیعی بر این باور است که شیوه آموزش زبان در ایران معمولا درست نیست. چه بر دستور و قواعد کلاسی تکیه می شود و زبان آموزان نیز عموما گمان می کنند با تکیه بر همین قواعد کلاسی می توانند زبان دان شوند. در حالی که روند زبان آموزی اصولا به طور شفاهی و کاربردی انجام می شود. به بیان دیگر برای یادگیری زبان باید خواند و شنید و آن را به کار برد. سمیعی از نجف دریابندری به عنوان نمونه ای از ترجمه از این دست یاد می کند، مترجمی که اگرچه تحصیلات دانشگاهی ندارد، اما نه تنها با زبان انگلیسی، بلکه با فرهنگ آن آشنایی نزدیک دارد و هنگام ترجمه به جای کمک گرفتن از فرهنگ واژگان، بییشتر به سراغ افرادی می رود که با این فرهنگ و زبان آشناترند. یعنی برای ترجمه تنها به فرهنگ تکیه ندارد. چرا که فرهنگ واژگان در امر ترجمه، اصولا نقش کلیدی ندارد و تنها یک وسیله کمکی است.

از نظر سمیعی، وسیله اصلی در ترجمه، "شم زبان" است، یعنی اینکه "ساختار زبان در ذهن مترجم باشد." به بیان دیگر مترجم بتواند به زبان خارجی ای که با آن کار می کند، فکر کند. امری که زمینه اصلیش، قریحه است و قسمت اعظم آن، با خواندن و نوشتن زیاد و بخش کمتر آن با کمک گرفتن از راهنمایی استاد حاصل می شود. با این اوصاف روشن است که ترجمه، کار هر کسی نیست، زیرا زبان دانستن و حتی خوب صحبت کردن، مقوله ای جدا از فن ترجمه هستند و آنچه در دانشگاه ها ارائه می شود، فنون اولیه ترجمه است و نه لزوما مهارت آن. مهارت، با استعداد و تمرین حاصل می شود. بنابراین طبیعی است در شرایط کنونی که بسیاری از دانشجویان این رشته بدون آشنایی قبلی و حتی علاقه ای برای آموختن، و تنها از سر اجبارهای گوناگون در رشته ای وارد دانشگاه می شود، نباید انتظار داشت روال طبیعی آموزش را طی کنند. از این رو "سرفصل هایی اضافی بار می شود" تا آنجا که گاه مسائل اصلی که آموزش آن ها لازم است، در حاشیه و یا ناگفته باقی می ماند و سرانجام نیز با وجود تمام این قضایا، نتیجه کار بسیار پایین تر از حد انتظار است. سمیعی در این خصوص، نمونه ای از انگلستان ارائه می دهد که در آنجا ممکن نیست کسی که با ادبیات آشنایی ندارد و نام بزرگان ادبی را نشنیده یا آنکه نمی تواند درست بنویسد، در دانشگاه وارد رشته های ادبی شود، در حالی که در اینجا اوضاع وارونه است!

احمد سمیعی نقدی نیز بر زبان شناسان دهه های اخیر وارد می کند که بیشتر به مبانی ترجمه پرداخته اند، در حالی که ترجمه نیز یک فن است و مانند فنون دیگر، نه تنها از طریق نظری، که باید از راه عملی و در کارگاه آموخته شود. بنابراین توصیه می  کند کارگاه های ترجمه با سطوح گوناگون تشکیل شود و یا دانشجویان در سمینارهای ترجمه شرکت کنند که البته تعداد آن ها در کشور بسیار اندک است که این خود موضوعیست در خور نقد.

سمیعی در مورد لایه دوم ترجمه یا همان ویرایش، بر این باور است که میزان ویرایش با نام و سبک نویسنده ارتباط مستقیم دارد، به بیان دیگر دست ویراستار در پالایش نوشتار فردی صاحب سبک بسته تر است، اگرچه متن روان و خوشخوان نباشد یا با قواعد پذیرفته شده ادبی در تناقض باشد. برای نمونه بازهم به نجف دریابندری اشاره می کند که نثری نزدیک به سبک محاوره دارد و نیز به شاهرخ مسکوب که صاحب نثر دشواری است و هر دو از افرادی به شمار می روند که نمی توان در متون آنان دست برد. به هر تقدیر باید برای افراد صاحب سبک احترام زیادی قائل شد. اما از آنجا که حتی در میان این افراد نیز حین نوشتن یک اثر، گاه انسجام فکری درستی دیده نمی شود، ویراستار مجبور است در نوشته آنان دست ببرد. سمیعی نیز مانند ابوالحسن نجفی، سنگینی این مسئولیت را بر دوش ویراستار نهاده و اظهار می کند اگر ویراستار آداب کار خود را بداند و فروتنانه و بدور از امتنان و یا شکستن حرمت صاحب قلم، آن ها رعایت کند، اعتماد نویسنده را برمی انگیزد و چه بسا دوستی ها و همکاری هایی که با همین اعتماد آغاز می شود و سالها ادامه می یابد.

از نظر او ویرایش نیز فنی دارای انواع گوناگون است و نوع لازم برای یک اثر، بسته به تالیف یا ترجمه، علمی یا ادبی، پژوهشی یا داستانی بودن و نیز با توجه به مخاطب مورد نظر، تفاوت می کند. در این فن نیز قریحه جایگاه خود را دارد. به باور سمیعی، "ویراستار باید منتقد باشد" و شم کشف زودهنگام اشکالات را داشته باشد.

 

نکته ظریف دیگری که سمیعی به آن اشاره می کند، "مترجم بودن" و آن هم "مترجم خوب بودن" ویراستار ترجمه است. به عقیده او ویراستار باید خود روزی مترجم بوده باشد تا هم به متن آغازین و هم به متن پایانی اشراف داشته باشد و بتواند به خوبی روالی را که مترجم در ذهن خود طی کرده تا به پایان کار رسیده، درک کند. البته این امر را تنها شامل ویراستار ترجمه می داند و نه ویراستار فنی متن ترجمه شده، که بدون آشنایی با زبان مبدا نیز می تواند کار ویرایش فارسی را انجام دهد.

سمیعی نیز مانند ابوالحسن نجفی، بر این باور است که  اثری که برای چاپ می رود باید تا اندازه ای قابل پذیرش باشد. البته آثار زودگذری که در تب و تاب بازار منتشر می شوند یا کتاب هایی که مثلا به دلیل کمبود باید به هر قیمت، حتی با متن اولیه نامناسب چاپ شوند را از این میان مستثنا می کند. در مقابل، تکلیف کتاب های درسی – با شمارگان بالا و تجدید چاپ مکرر- و یا آثار دایره المعارفی نیز معلوم است.

از نظر سمیعی، تشتت کنونی در رسم الخط آنقدرها آزاردهنده نیست، چرا که به هر حال خواننده همه نوع اثر را می خواند و می فهمد. البته با گوناگونی رسم الخط موافق نیست و بر نزدیک شدن آن ها به وحدت تاکید دارد. یعنی اینکه تکلیف خواننده مشخص شود و بتواند واژه را "بازشناسی" کند و دریابد کدام صورت، در متن پیش روی او مورد نظر است، امری که به بیان سیدحسینی، به تصویر کلمه بازمی گردد و بیشتر با شناخت زمینه متن حاصل می شود تا املای کلمه. به این ترتیب، هر ناشر باید شیوه نامه ای برای ویرایش داشته باشد و در اختیار ویراستار قرار دهد.

احمد سمیعی بر این باور است که امروز جوانان حتی اگر یک زبان خارجی بیاموزند، کافی نیست و باید دو یا سه زبان مهم خارجی را بدانند. آن هم در حدی که بتوانند متون مربوط به رشته خود را بخوانند و ترجمه کنند و به آن زبان بنویسند تا به این ترتیب بر شمار خوانندگان خود نیز بیفزایند. البته تمام این ها را در کنار اشراف بر زبان مادری قرار می دهد و شناخت فرهنگ خود را اصل می داند.

آثار احمد سمیعی گیلانی

  • دلدار و دلباخته، ژرژ ساند
  • خیال پروری ها، ژان ژاک روسو
  • چیزها، ژرژ پرک
  • سالامبو، گوستاو فلوبر
  • دیدرو، پیتر فرانس
  • ساخت های نحوی، نوام چامسکی
  • چامسکی، جان لاینز
  • جهان بینی در ایران پیش از انقلاب (تحلیل ادبی آثار چند نویسنده در بافت تاریخ افکار)، کلاوس پدرسن
  • داتا گنج بخش (زندگی نامه و تعالیم شیخ ابوالحسن هجویری)، شیخ عبدالرشید
  • هزیمت یا شکست رسوای آمریکا، ویلیام لوئیس و مایکل له دین
  • شیوه نامه دانشنامه جهان اسلام
  • فرهنگ آثار: معرفی آثار مکتوب ملل جهان از آغاز تا امروز (هیات سرپرستی)
  • فرهنگ آثار ایرانی- اسلامی: معرفی آثار مکتوب از روزگار کهن تا عصر حاضر (سرپرستی)
  • گلگشت های ادبی و زبانی
  • نارسایی ها در تدوین تاریخ ادبیات فارسی و ضرورت اصلاح و رفع آنها
  • آیین نگارش
  • نگارش و ویرایش
  • آشنایی با زبان شناسی (کلیات و واج شناسی)
  • آشنایی با ادبیات عصر اشکانی و ساسانی: نگاشته ها و نوشته های زبان های ایرانی دوره میانه
  • به فرهنگ باشد روان تندرست، مقاله ها و نقدهای نامه فرهنگستان درباره شاهنامه، با همکاری ابوالفضل خطیبی
  • شعر امروز ایران (همکاری)
  • تالیف کتاب های زبان فارسی راهنمایی و دبیرستان (همکاری)
  • ویرایش آثار پرشمار

 

منابع

  • کتابخانه ملی ایران
  • شمال نیوز، تقدیر از استاد سمیعی گیلانی در دانشگاه گیلان
  • http://www.shomalnews.com/view/6491
  • باشگاه ویراستاران حرفه ای پارس  http://forum.viraiesh.ir/index.php?topic=217.0
  • خبرگزاری کتاب ایران، سمیعی گیلانی: همت کنید به ارج نهادن جوانان ادیب
  • همشهری، زندگینامه احمد سمیعی گیلانی
  • کتاب نیوز، جشن نودسالگی احمد سمیعی گیلانی
  • hawzah.net، گفتگو با احمد سمیعی گیلانی
  • ویکی پدیا

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

شاخه اصلی

زبان‌شناسی

ترجمه به مثابه خیانت

در مدارس ارامنه ایران، بر خلاف تصور عموم، همان کتاب‌های درسی فارسی زبان تدریس می‌شود و بیشتر معلم‌ها هم ارمنی نیستند و زبان ارمنی نمی‌دانند. سرکلاس بچه‌ها از ارمنی ندانستن معلم‌ها استفاده می‌کردند و به زبان ارمنی حرف خنده‌داری می‌پراندند یا به تقلب جواب پرسشی را که معلم از دانش‌آموزی پرسیده بود، به زبان ارمنی به او می‌رساندند. یک بار سر کلاس فیزیک یکی از بچه‌ها داشت آزمایشی را شرح می‌داد که با پر کردن لوله آزمایشگاه از آب شروع می‌شد. او گفت ”یک لوله آزمایش بر می‌داریم“ و ماند. دبیر چند بار از او پرسید ”خُب، حالا توی لوله آزمایش چی می‌ریزیم؟“. بچه‌ها یواش پچپچه کردند ”جور“. جور به ارمنی یعنی آب. نمی‌شنید و هاج و واج نگاه می‌کرد. بالاخره دبیر داد زد ”جور می‌ریزیم دیگر“. این دبیر زرنگ بود و کمی ارمنی یاد گرفته بود و به این وسیله به حوزه زبانی بسته ما نفوذ کرده بود. در واقع زبان ارمنی برای ما حوزه امنی به وجود آورده بود که می‌توانستیم در آن بین خودمان حتی در حضور دیگران رابطه ایجاد کنیم. یک حصار که ما و مسائل دورنی‌مان را در مقابل دنیای بیرون که دنیای غیر ارمنی‌زبان‌ها بود، محافظت می‌کرد. حالا فرض کنید یکی پیدا می‌شد هرچه را ما به ارمنی می‌گفتیم، برای دبیرها یا مدیر مدرسه ترجمه می‌کرد. این کار خیانت نبود؟ باز کردن حوزه بسته روابط درونی به روی غیر.
بگذارید رازی را با شما در میان بگذارم. وقتی یک غیرارمنی زبان ارمنی یاد می‌گیرد، ما احساس دوگانه‌ای داریم. از یک طرف، بخصوص اوائل که هنوز زیاد نگرفته، با علاقه کلمات ارمنی و ویژگی‌های اصوات آن را شرح می‌دهیم و ته دل‌مان احساس افتخار می‌کنیم که زبانی داریم کامل و مستقل. امّا وقتی می‌بینیم یک غیرارمنی خوب ارمنی حرف می‌زند و می‌فهمد (برخی از دانشجویان ایرانی مقیم ارمنستان ارمنی را بهتر از من حرف می‌زنند)، احساس چندان خوبی نداریم. احساس می‌کنیم آن حفاظ شکسته شده است. حتی همین الان که من دارم این‌ها را به فارسی می‌نویسم احساس می‌کنم شاید دارم کار بدی می‌کنم. هر چیزی را که نباید به فارسی (یا زبان دیگری) نوشت.
و این امر نه محدود به محیط مدرسه است و نه محدود به ارامنه. امروز هم ما در مجله دوزبانه‌مان ”هویس“، وقتی می‌خواهیم ترجمه مطلبی را که در بخش ارمنی درباره فلان نارسایی جامعه ارامنه نوشته‌ایم در بخش فارسی‌ بگذاریم، روی برخی مسائل درنگ می‌کنیم. آیا صلاح است که این موضوع را هم به همان صراحت که به ارمنی نوشته‌ایم به فارسی هم بنویسیم. شاید ترجمه هر چیزی صلاح نباشد؟ ترجمه به منزله باز کردن فضای جامعه بسته به روی جامعه بزرگ‌تر است و کاری نه چندان خوشایند. این مسئله به احتمال زیاد درباره کردها و بلوچ‌ها و عرب‌ها و سایر اقوام ایرانی نیز صدق می‌کند.
می‌دانیم که اکثریت مردم ایران دوزبانه‌اند. یعنی یک زبان قومی و مادری دارند که در خانه و بین خود به آن تکلم می‌کنند و در عین حال همه زبان فارسی را در مدرسه و از طریق رسانه‌های جمعی می‌آموزند. بنابراین جامعه بزرگ‌تر، یعنی کسانی که زبان مادری‌شان هم فارسی است، از این حفاظ زبانی محروم هستند. ارامنه و سایر قوام ایرانی زبان فارسی می‌دانند و فارس‌زبان‌ها چیزی را که بین خود در حوزه عمومی عرضه می‌کنند، برای آن‌ها نیز مفهوم است. امّا زبان فارسی به مثابه حفاظی برای فارسی‌زبانان در برابر دنیای بیرون عمل می‌کند. انتقاداتی که به عرضه فیلم‌های ایرانی به جشنواره‌ها می‌شود، تا حدودی از همین منظر است. این فیلم‌ها با عرضه مسائل درونی ما که از جمله با ترجمه دیالوگ‌های فیلم‌ها میسر است، مسائل خودی را پیش دیگران باز می‌کنند. منظور آن‌ها که می‌گویند این فیلم‌ها سیاه‌نمایی می‌کنند این است که بیایید مشکلات بین خودمان را خودمان (به زبان خودمان) حل کنیم، چرا حرف‌های خصوصی‌‌مان را پیش دیگران باز می‌کنید. و در اینجا باز ترجمه (که جزئی از فرایند عرضه فیلم‌ها به مخاطب غیر است) باز نوعی خیانت به حساب می‌آید.
بیچاره‌ جوامع انگلیسی‌زبان که تقریباً همه مردم دنیا می‌دانند واتر یعنی آب.


پرونده ی «روبرت صافاریان» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/9574

 

شاخه اصلی

نظریه

سایت هایی درباره فرهنگ ایتالیا

تمدن عظیم  ایتالیا ، پیشینه اریخی بزرگی دارد که بخشی از آنها را می توان در  پرتال ها و سایت های زیر مشاهده کرد این سایت ها اغلب به زبان انگلیسی هستند و برای تمام علاقمندانی که به این زبان آشنایی داشته باشند قابل استفاده اند.  

ایتالیا در ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Italy

پرتال تاریخ ایتالیا
http://vlib.iue.it/hist-italy/Index.html

امپراتوری رم در ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Italia_%28Roman_Empire%29

راهنمایی به فرهنگ ایتالیا
http://www.italiamia.com/

مرکز فرهنگی ایتالیا در شیکاگو
http://www.casaitaliachicago.net/

تصاویر ایتالیا
http://www.shunya.net/Pictures/Italia/Italy.htm

تصاویر ایتالیا
http://www.planetware.com/pictures/italy-i.htm

تصاویر ایتالیا
http://goitaly.about.com/od/italypictures/Italy_Pictures_Travel_Pictures_of_Italy_and_Italian_Landscape_Photos.htm

فرهنگ ایتالیا در ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Culture_of_Italy

فرهنگ ایتالیا
http://italian.about.com/od/italianculture/u/culture.htm

پرتال فرهنگ و تاریخ ایتالیا
http://www.boglewood.com/

فرهنگ ایتالیا
http://www.lifeinitaly.com/culture

موسسه فرهنگی ایتالیا در لندن
http://www.icilondon.esteri.it/IIC_Londra

پرتال فرهنگ ایتالیا
http://www.tricolore.net/

مقالاتی درباره فرهنگ ایتالیا
http://www.accessmylibrary.com/archive/557-italian-culture.html

بنیاد فرهنگ و هنر ایتالیا
http://www.fiacfoundation.org/

گفتگو با لیلی انور:مترجم 40 شعر (فارسی به فرانسه)

مجموعه ی "مشرق، هزار سال شعر و نقاشی"
لیلی انور در ایران، در سال 1967 میلادی متولد و در تهران بزرگ شد. پدر او ایرانی و مادرش فرانسوی ست. وی در سن 15 سالگی به فرانسه رفت و در دانشگاه در دو رشته ی ادبیات انگلیسی و ادبیات فارسی مشغول به تحصیل شد. انور مدرک دکترای ادبیات فارسی را در فرانسه و با پایان نامه ای در رابطه با دیوان شمس دریافت کرد. او در حال حاضر استاد زبان و ادبیات فارسی در موسسه ی ملی زبانها و تمدنهای شرقی  INALCO) National des Langues et Civilisations Orientales و نیز مدرسه ی مطالعات عالی علوم اجتماعی در پاریس l'Ecole des hautes études en sciences sociales de Paris است. لیلی انور در جایگاه مترجم و متخصص ادبیات عرفانی، به طور ویژه بر ادبیات عاشقانه و سلوک معنوی تمرکز کرده است. او در سال 2004 کتابی با نام  "رومی" Rûmî منتشر کرد ، تالیفی پیرامون زندگی و آثار شاعر و عارف بزرگ ایرانی مولانا جلال الدین رومی. انور در سال 2004، در گزیده ای از اشعار عربی، فارسی و ترکی با عنوان " مشرق، هزار سال شعر و نقاشی" دست به ترجمه ی اشعار فارسی این مجموعه زد و دیان دو سلیر Diane de Selliers ناشر  کتابهای  نفیس نیز آن را منتشر نمود. در سال 2007،  لیلی انور کتابی با نام " ملک جان نعمتی: «زندگی کوتاه نیست، اما زمان هم مهم است» " « la vie n’est pas courte, mais le temps est compté »، را با همکاری نشر دیان دو سلیر منتشر کرد. این تالیف، زندگینامه ی زنی شاعر به همراه گزیده ای از اشعار وی می باشد.
از دیگر فعالیتهای ادبی انور می توان به شماری مقاله با موضوع شناخت سوفیسم و فرهنگ ایرانی اشاره کرد که در فرانسه و کشورهای دیگر به چاپ رسیده اند.

قاسمی: خانم  انور در پایان نامه ی دکترای تان دیوان شمس مولانا را از چه دیدگاهی مورد بررسی قرار داده اید؟
انور : در این رساله سعی کرده ام توضیح دهم که از لحاظ ساختار شعری، مولانا در غزل فارسی چه نوع آوری هایی داشته است و ضمنا چگونه از استعاره های شاعرانه استفاده می کند تا بتواند از چیزهایی صحبت کند که معمولا ناگفتنی ست. در واقع نشان داده ام که او چگونه از پارادوکس به وحدت می رسد، اینکه مولانا چگونه از طریق شعر توانسته است مسئله ی پارادوکس را حل کند. زیرا تجربه ی معنوی همیشه عارف را وارد دنیایی می کند که دنیای پارادوکس است. برای همین است که معمولا نمی شود راجع به آن حرف زد، تنها زبانی که می تواند چگونگی تجربه ی پارادوکس در عرفان را توضیح دهد زبان شعر است.
ق : منظورتان از پارادوکس، تناقض میان چه عناصری ست؟
ا: در واقع پارادوکس تناقض نیست، بلکه تناقض نمایی ست. پارادوکس چیزی ست که به نظر می آید تناقض دارد ولی در واقع تناقض ندارد برای نمونه مولانا که خود از این لحاظ شاگرد عطار است می گوید در عشق کفر و ایمان، خوب و بد دیگر وجود ندارد و این را به صورت شاعرانه بیان می کند یعنی پیوسته از آتش به آب و از شب به روز. اینها به شکلی در شعر او  آورده می شوند که گویی بینشان رابطه ای هست که انسان را به یگانگی و وحدت می رساند، یعنی در شعر مولانا بازتاب این را می بینیم که عالم کثرت انسان را به عالم وحدت می رساند به شرط اینکه بتواند از عالم کثرت بگذرد و آن را بفهمد.
ق: آیا رساله ی شما منتشر هم شد و اینکه انعکاس این رساله در فضای ادبی فرانسه چگونه بود؟
ا: خود رساله خیر ولی بعدها کتابی نوشتم که خلاصه ای از این رساله بود. می توان گفت که سال ها بود به زبان فرانسه نقد ادبی پیرامون مولانا انجام نشده بود. کاری که من در رابطه با مولانا انجام دادم نقد ادبی بود و نه نقد فلسفی. زیرا معمولا مولانا از دیدگاه فلسفی مورد بررسی قرار می گیرد. ولی من سعی کردم نشان دهم که فلسفه، فکر و عرفان مولانا واقعا با شعر او در آمیخته است.
ق: ایده ی کتاب "مشرق، هزار سال شعر و نقاشی" توسط چه کسی و چگونه شکل گرفت؟
انور: مدتی پیش ناشر این کتاب ، که ناشر معتبری است و کتابهای نفیس را چاپ می کند از من خواست کتابی آماده کنیم که گلچین شعرهای شرقی باشد. در واقع شعرهایی از عربی، ترکی و فارسی مورد نظر او بود. ناشر از من خواست تا نقاشی هایی را که به بهترین شکل با اشعار در هماهنگی قرار می گیرند به او معرفی کنم. من هم پاسخ دادم که شعرهای عربی، فارسی و ترکی فضای فکری مشابهی دارند ولی برای نقاشی در دنیای عرب و ترک  ما مانند ایران مینیاتور نداریم. در گذشته ایرانی ها صاحب مینیاتور بوده اند و عرب ها صاحب چنین سبکی از مینیاتور نبوده اند و در اینجا پروژه با مشکل روبرو می شد . البته خیلی از این مینیاتورها بعدها در زمان عثمانی ها توسط ترکها کشیده شد اما باید گفت که الهام آن از دنیای ایرانی بود.  بنابراین تصمیم گرفته شد که  شعرها را انتخاب کنیم و بعد به سراغ مینیاتورها برویم. پیش از این ترجمه ی شهرهای عربی و ترکی در جای دیگر چاپ شده بود و ما تنها این شعرها را انتخاب و گردآوری کردیم ، اما همه ی شعرهای فارسی این کتاب به جز چند رباعی از خیام توسط من ترجمه شدند، آنها را ترجمه کردم زیرا از ترجمه هایی که در کتابهای دیگر بود راضی نبودم و اینکه برخی از شعرهای انتخاب شده هم تا به حال به فرانسه ترجمه نشده بودند. بنابراین برخی از شعرهای کلاسیک فارسی را به فرانسه ترجمه کردم و بقیه را هم گردآوری کردیم.
ق: تصاویر کتاب از کیفیت بالایی برخوردارند. آنها را چگونه گردآوری کردید؟
انور: بسیاری از این مینیاتورها از مجموعه ی "آقاخان" گردآوری شده اند و برخی از آنها هم به صورت پراکنده پیدا کرده ایم . اما گروهی  مستقیما به موزه ها رفتند و از تصاویر عکس برداری کردند. واقعا هم همیشه کتابهای این انتشارات چاپ نفیسی دارند. این نخستین بار است که تا این حد شعر و مینیاتور به یکدیگر نزدیک هستند. برای نمونه وقتی گروه عکس برداری به ژنو رفته بود تا از مینیاتورها عکس برداری کند، ناشر با مینیاتور زیبایی از داستان شاهنامه - ملاقات رستم و سام- روبرو شد. او بسیار تحت تاثیر این مینیاتور قرار گرفت و از من خواست تا شعر آن را هم ترجمه کنم . بنابراین گاهی من شعر را ترجمه کرده بودم و مینیاتور آن را بعدا پیدا کردیم و گاهی هم مینیاتور آن قدر زیبا بود که از من خواسته می شد تا شعر آن را هم ترجمه کنم . یا مثلا مینیاتور داستان بهرام گور از نظانی بسیار نفیس بود و باز هم به همین جهت ناشر خواست تا شعر آن را ترجمه کنم. بنابراین سعی کردیم مینیاتور و شعر با یکدیگر گفتگو داشته باشند، زیرا اساسا مینیاتورها را باید اینگونه نگاه کرد چرا که مینیاتور هیچگاه تابلو نبوده بلکه همیشه در کتاب و همراه شعر دیده می شده است.
ق: بر چه اساسی این چهل شعر را انتخاب کردید؟
ا: چند معیار در گزینش اشعار دخیل بوده اند. گاهی همانطور که اشاره کردم انتخاب شعر تنها به دلیل هماهنگی با مینیاتور بود. سلیقه ی شخصی البته در کار بود. سعی کرده ام که از شعرای مهم دست کم یک شعر باشد و از نظر زمانی هم شاعران از زمان رودکی تا جامی انتخاب شده اند و هر یک از شعرهای انتخاب شده نمایانگر یک جنبه از شعر فارسی باشند. سبک های گوناگون شعر فارسی در این 40 شعر دیده می شوند. اگرچه 40 شعر عدد بسیار ناچیزی ست ولی باز در این تعداد محدود سعی کردم انواع شعر در ادبیات فارسی و موضوعات متفاوت در آن را نشان دهم.
ق: به عنوان آخرین پرسش، دشوارترین شعر برای ترجمه کدام یک بود؟ چرا؟
انور: مرثیه ی خاقانی. چون اساسا خاقانی شاعر دشواری ست. یعنی به زبان فارسی هم خواندن و فهمیدن اشعار او آسان نیست، بنابراین ترجمه ی آن هم سخت می شود. هر چه شعر آسان تر باشد ترجمه ی آن هم ساده تر خواهد بود. مثلا سبک اصفحانی به دلیل ایهام های فراوانی که دارد بسیار پیچیده است، شعری که بیش از اندازه ایهام و بازی با واژگان داشته باشد دیگر قابل ترجمه نیست.
ق: و در صورت ترجمه مقدار زیادی از زیبایی اش را از دست می دهد.
انور: درست است، البته من فکر می کنم خیلی وقتها به دلیل اینکه فقط زیبایی اش ظاهری است خیلی چیزها را از دست می دهد، وقتی زیبایی واقعا در معنی هم باشد درصدی از آن باقی خواهد ماند .
 
منابع:
http://www.fondationostadelahi.fr/front_content.php?idart=628
http://www.evene.fr/celebre/biographie/leili-anvar-29833.php

گفتگوی علی صلح جو با دکتر علی خزاعی فر در باره ترجمه ادبی در ایران

در ایران بحث درباره ترجمه قدمت زیادی ندارد. در پنجاه سال اخیر برخی ادبا و مترجمان جسته گریخته درباره ترجمه صحبت کرده اند اما دکتر علی خزاعی فر اولین کسی است که با آگاهی از مباحث نظری ترجمه و به صورت پیگیر و مستدل به بحث درباره ترجمه در ایران پرداخته است.
خزاعی‌فر، استاد دانشگاه فردوسی و سردبیر مجله مترجم و مجله انگلیسی زبان The Reader، لیسانس خود را در رشته ادبیات انگلیسی، فوق لیسانس خود را در رشته آموزش زبان از ایران و دکترایش را در رشته زبانشناسی از دانشگاه یومیست انگلستان گرفته است. خزاعی‌فر محققی است که در قلمرو حوزه مطالعات ترجمه فعالیت می‌کند. نگاه او به ترجمه نگاهی صرفاً پدیدار شناختی و توصیفی نیست، بلکه توصیفش را با داوری و تجویز آمیخته است زیرا از نظر خزاعی فر ترجمه فعالیتی است که در زبان مقصد صورت می‌گیرد و بر زبان و فرهنگ مقصد تأثیر می‌گذارد و بنابراین نمی‌توان فارغ از هر نوع دغدغه از دیدگاهی صرفاٌ عینی و توصیفی به آن نگریست. به این دلیل نگاه خزاعی فر به وضعیت ترجمه، بخصوص ترجمه ادبی، در ایران نگاهی از سر مسئولیت است. این نکته را می‌توان در نوشته‌های ایشان در مجله مترجم که از سال 1370 در مشهد منتشر می‌شود به وضوح احساس کرد.
خزاعی‌فر بحث درباره ترجمه را حق انحصاری محققان زبانشناس نمی‌داند، بلکه معتقد است ادبا و مترجمان که از دید خود به ترجمه می‌نگرند همیشه حرفهای مفیدی درباره ماهیت ترجمه زده‌اند. اولین همایش ترجمه ادبی در ایران که در سال 1379 در مشهد به همت خزاعی‌فر برگزار شد، همایشی صرفاً دانشگاهی در مورد ترجمه ادبی نبود، تلاشی بود برای شناخت ماهیت ترجمه ادبی و ایجاد پلی میان عمل و نظریه ترجمه ادبی در ایران.در این گفتگو با نظریات خزاعی فر در مورد ماهیت ترجمه ادبی، نقد ترجمه و آموزش ترجمه در ایران آشنا می‌شویم. در خلال گفت و گو خزاعی فر خلاصه ای از نظریه خود درباره لفظ گرایی در ایران را نیز بازگو می‌کند
علی صلح جو

صلح جو: آقای دکتر خزاعی‌فر، بسیار خوشحالم که می‌خواهم دربارة ترجمة ادبی با شما گفتگو کنم. اکنون نزدیک به یک دهه و نیم از عمر مجلة مترجم می‌گذرد. فکر می‌کنم بهار 70 بود که اولین شمارة مجلّه منتشر شد. همین عمر پانزده ساله را باید بسیار غنیمت شمرد زیرا شاهدیم که این روزها فعالیتها دیر نمی‌پایند و افراد مرتباً با شکست مواجه می‌شوند و بلافاصله فعالیت خود را تغییر می‌دهند. به هر حال، اتفاق خجسته‌ای است و امیدوارم این 15 به 150 نیز برسد. قبل از انتشار مترجم نیز فعالیتهایی در زمینة ترجمه شده است. مثلاً، فکر می‌کنم حدود سال 1355 بود که مجلة فرهنگ و زندگی یکی از شماره‌های خود را به موضوع ترجمه اختصاص داد. یادم هست که دکتر فرشید‌ورد در این شماره مقاله‌ای داشت با عنوان "تأثیر ترجمه در زبان فارسی" که در آن می‌گفت بزرگترین مسئله زبان فارسی ترجمه است و ابراز تأسف می‌کرد که چرا دانشگاهها و معلمان ادبیات به این مسئله توجه ندارند. یا اینکه، فکر می‌کنم پنج شش سال قبل از انتشار اولین شمارة مترجم، آقای محمدخانی، در جهاد دانشگاهی دانشگاه علامه طباطبایی، 5 شماره مجله‌ای به نام ترجمه منتشر کرد که حاوی مقالات خوبی بود. فریدون بدره‌ای نیز سالها قبل فکر می‌کنم در مجلة الفبا، یوجین نایدا را معرفی کرد. این فعالیتها سبب شد که ماهی ترجمه، که تا آن هنگام آرام و بی‌دغدغه شنا می‌کرد و به هیچ وجه به عمل‌ شنای خود توجهی نداشت، به چگونگی حرکات خود توجه کند، توجهی که گاه شادی‌آور، گاه یأس‌آور بود. بسیار پیش می‌آید که فعالیتی در جریان است اما به علت حرف نزدن از آن و، به‌خصوص، نام نداشتن آن فعالیت، توجهی به آن نمی‌شود. مثلاً، به نظر من، هنگامی که این سخنِ کهنِ دنیای ترجمه، که ترجمه همچون زن است، اگر زیباست وفادار نیست، اول‌بار در محافل ترجمة‌ایران مطرح شد، توجه مترجمان، به خصوص آنهایی را که به شدت با این مشکل درگیر بودند، به نکته‌ای جلب کرد که ذات و ماهیت ترجمه را بهتر نشان می‌داد. مباحثی که بعدها در مجلة مترجم مطرح شد، تقریباً پیکر ترجمه را کالبدشکافی کرد. با اینکه برخی از افراد اصولاً از کالبدشکافی خوششان نمی‌آید، کنجکاوی انسان به پدیده‌ها، در مرحله‌ای معین، کار را به اینجا می‌کشاند. جناب خزاعی‌فر، اکنون که قرار است دربارة ترجمه ادبی باهم گفتگو کنیم، مایلم بفرمایید اصطلاح ترجمة ادبی در برابر یا در کنار چه اصطلاحی است؟ مثلاً، آیا در برابر ترجمة علمی است یا چیز دیگر؟

اجازه بدهید قبل از پاسخ به سؤالتان، به استعار‌ه‌ای که بکار بردید اشاره کنم. ترجمه با زبان و فرهنگ پیوند دارد. ترجمه تمدن ساز است. ترجمه را نمی‌توان ندیده گرفت. ترجمه، همانطور که جنابعالی اشاره کردید، نمی‌تواند بی‌آنکه توجهی برانگیزد، مثل ماهی در عمق آب به زندگی آرام خود ادامه بدهد. به قول حافظ، من از آن حُسن روزافزون که یوسف داشت دانستم، که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را. استعاره ماهی را شاید بتوان با استعاره کبک دقیق‌تر بیان کرد. کبک اگر هم سرش را زیر برف کند، باز دیده می‌شود. با توجه به اهمیت فرهنگی و زبانی ترجمه ادبی در جوامعی مثل ایران، توجه به ترجمه و کالبد شکافی آن امری اجتناب‌ناپذیر است. کاری است که دیر یا زود اتفاق می‌افتاد. مقاله دکتر فرشید ورد و تعداد کمی مقاله دیگر از جمله مقاله دکتر ابوالحسن نجفی با عنوان "امانت در ترجمه" به موضوع رابطه میان ترجمه و زبان فارسی پرداخته‌اند، اما ما هنوز در آغاز راه تحقیق در مورد ترجمه بخصوص در مورد تأثیر متقابل ترجمه و زبان و فرهنگ فارسی هستیم. روز به روز ضرورت درک ماهیت ترجمه و نیز ضرورت درک رابطه میان ترجمه و زبان و فرهنگ فارسی در 150 سال اخیر آشکارتر می‌شود.
اما در مورد اصطلاح ترجمة ادبی، این سؤال یک پاسخ ساده و یک پاسخ دشوار دارد. پاسخ ساده این است که ترجمة ادبی کاری است که مترجمان ادبی می‌کنند. این تعریف، به قول منطقیون، مستلزم دور است. همچنین اگر بگوئیم ترجمة ادبی یعنی ترجمه آنچه که در عرف بنام ادبیات شناخته شده است، در این تعریف مفاهیم ترجمه و ادبیات بدیهی فرض شده‌اند، حال آنکه اهل فن می‌دانند که نه تعریف ترجمه کار ساده‌ای است نه تعریف ادبیات. در ترجمه، متنی از یک زبان با متنی از زبان دیگر جایگزین می‌شود، ولی آیا این جایگزینی مستلزم نوعی تعادل زبانی است، یا تعادل معنایی؟ آیا ترجمه، تفسیر نشانه‌های کلامی یک زبان با استفاده از زبانی دیگر است؟ آیا جایگزینی پیامی با پیامی دیگر است؟ آیا هدف ترجمه ایجاد نوعی تعادل سبکی یا تأثیر مشابه در زبان دیگر است؟
تعریف ادبیات از تعریف ترجمه هم دشوارتر است. نظریه‌پردازان ادبی گاه از برخی ویژگیها نام می‌برند که ادبیات را از غیر ادبیات متمایز می‌کند، اما اگر بر سر این ویژگیها توافق هم بکنیم، باز این ویژگیها در متون مختلفی پیدا می‌شود که در کتابخانه‌ها همه آنها را تحت عنوان ادبیات دسته‌بندی نمی‌کنند. مثلاً تذکره‌الاولیاء یا تاریخ بیهقی در اصل کتب ادبی نبوده‌اند اما امروزه آنها را کتبی ادبی می‌شمارند و در دپارتمان‌های ادبیات فارسی تدریس می‌کنند. در عصر حاضر نیز متون بسیاری نوشته می‌شوند که از ویژگیهای ادبی برخوردارند اما ادبیات به معنی خاص آن نیستند. این ویژگیها تقریباً در انواع متون علوم انسانی به نسبت کم و بیش پیدا می‌شود. بنابراین در تعریف مفهوم ترجمه ادبی، لازم است نوعی توافق بعمل آید. در مجله مترجم، که عمدتاً به مسایل ترجمه ادبی می‌پردازد، از متن ادبی، ادبیات در معنی خاص آن یعنی شعر، داستان کوتاه، نمایشنامه و رمان است. متن ادبی، در معنی مورد نظر ما، در مقابل متن علمی قرار نمی‌گیرد بلکه متن ادبی در یک سوی پیوستاری قرار می‌گیرد که در سوی دیگر آن متن علمی قرار دارد. متن علمی متنی است که هدف آن صرفاٌ انتقال اطلاعات به خواننده است. در میانه این پیوستار، یعنی بین دو نوع متن ادبی و علمی، انبوهی از متون قرار دارند که هدفشان صرفاٌ انتقال اطلاعات نیست بلکه نویسنده به جنبه‌های دیگر از جمله سرگرم کردن خواننده یا به هیجان آوردن او نیز نظر داشته است. در روی پیوستار هر چه به سوی ادبیات پیش می‌رویم، جنبه اطلاع رسانی متن ضعیف تر شده و نقش و اهمیت زبان بارزتر می‌شود. بنابراین ترجمه ادبی از ترجمه غیرادبی متفاوت است و این تفاوت نه فقط در فرآیند ترجمه ادبی بلکه در محصول این فرایند نیز دیده می‌شود.

صلح جو: اینکه می‌فرمایید محصول فرایند ترجمه ادبی با محصول انواع دیگر ترجمه، مثلاً علمی، تفاوت دارد موضوعی است که به راحتی می‌توان آن را فهمید؛ یعنی، محصول ترجمة ادبی یک اثر ادبی است و محصول ترجمة علمی یک اثر علمی، اما تفاوت میان فرایند ترجمه ادبی و غیر ادبی قدری پیچیده می‌نماید. اگر ممکن است این تفاوت را توضیح دهید. برای مثال، به نظر شما در مسیر ترجمه اثر ادبی چه چیزی رخ می‌دهد که در ضمن ترجمة اثر علمی پیش نمی‌آید؟

عمل ترجمه در ذهن مترجم اتفاق می‌افتد. در برنامه‌هایی که برای ترجمه ماشینی می‌نویسیم، مراحل تبدیل جمله زبان مبدأ به جمله زبان مقصد به صورت عینی توصیف می‌شود، اما ما به ذهن مترجم دسترسی نداریم و نمی‌دانیم دقیقاً در "جعبه سیاه" ذهن مترجم چه می‌گذرد و چه مقدار از تصمیمات او آگاهانه است چه مقدار ناآگاهانه، هر چند که معلوم است استراتژیهایی که مترجم ادبی برای حل مسأله انتخاب می‌کند با استراتژیهایی که مترجم متون علمی انتخاب می‌کند متفاوت است. با این حال، در سالهای اخیر برخی محققان ترجمه با استفاده از روشی که در روانشناسی متداول است در پی درک فرآیندهای ذهنی مترجم برآمده‌اند. در این روش مترجم همه آنچه را که در ذهنش اتفاق می‌افتد با صدای بلند بر زبان می‌آورد و محقق ترجمه صدای او را ضبط می‌کند و سپس آن را تجزیه و تحلیل می‌کند تا بفهمد مترجم در خلال ترجمه چه مراحلی را پشت سر گذاشته، چه استراتژیهای بکار گرفته و چگونه به تصمیمات خود رسیده است. این روش که هنوز در مراحل اولیه است، امتیازات و اشکالاتی دارد که از بحث ما خارج است. هدف این روش در نهایت این است که فرآیندهای ذهنی را که تا حدی ناخودآگاه و پیچیده و تا حدی به طریق عینی قابل مشاهده است کشف کند.
محققان ترجمه این روش را از دهه 90 به طور نظام‌مند در تحلیل فرآیندهای ذهن مترجم بکار گرفته‌اند، اما در گذشته مترجمان، بیشتر در مقدمه‌ای که بر ترجمه‌های خود می‌نوشتند، به مشکلاتی که درخلال ترجمه برمی‌خورند و به نحوه حل این مشکلات اشاره می‌کردند و از استراتژیها و معیارهای خود در ترجمه سخن می‌گفتند. برای درک تفاوت‌هایی که میان فرآیندهای ذهنی مترجم ادبی و مترجم متون علمی وجود دارد، لازم نیست لزوماً روش تجربی بکار ببریم. بسیاری از این تفاوتها هم از زبان مترجمان حرفه‌ای نقل شده و هم می‌توان با اندکی تأمل به وجود آنها پی برد. برای مثال، در خلال عمل ترجمه، مترجم ادبی با مشکل درک نوانس‌های معنایی روبروست. او باید برای کشف معنی جملات، روابط درونی میان اجزای جملات را درک کند و میان جملات ارتباط برقرار کند. برقراری این ارتباط و کشف معنی، به طور کلی در متون ادبی بسیار دشوارتر از متون علمی است. هر چه متن پیچیده‌تر می‌شود، فرآیند ذهنی درک معنی پیچیده‌تر می‌شود. همچنین، در مرحله بازنویسی جمله اصلی، مترجم ادبی، برخلاف یا بیش از مترجم متون علمی، سراغ فرهنگ لغت می‌رود تا معادلهای متفاوتی برای کلمات پیدا کند و آنها را در جملات مورد نظر خود آزمایش کند. در این مرحله، مترجم ترجمه‌های متعددی می‌نویسد و خط می‌زند تا به ترجمه نهایی می‌رسد. و باز در ترجمه متون ادبی، مترجم ممکن است از همان ابتدا قالبی مشخص برای ترجمه جمله متن اصلی پیدا نکند بلکه اجزای جمله اصلی را جدا جدا ترجمه کند و بعد آنها را به صورتهای مختلف کنار هم بچیند تا به جمله مطلوب خود برسد چون درمتون ادبی ترتیب اجزای جمله از جهت تأثیرات معنایی و زیباشناختی که ایجاد می‌کنند و نیز از جهت انسجام و ربط با جملات قبل اهمیت خاصی دارند.

صلح جو: آقای دکتر خزاعی‌فر، خاطرتان هست که شما در یکی از جلسات همایش ترجمة ادبی در مشهد اصطلاح "لفظ‌گرایی" را به‌کار بردید که با توصیفی که از آن می‌کردید برای عده‌ای، از جمله من، تا حدی ابهام داشت. در مقالاتی که بعداً شما در این باره نوشتید، منظورتان را روشنتر کردید. آیا مایلید در این‌باره توضیحی بدهید؟

همان طور که اشاره فرمودید، اصطلاح لفظ‌گرایی را اول بار در اولین همایش ترجمه ادبی در مشهد بکار بردم. این اصطلاح برخی از شرکت کنندگان در کنفرانس را گیج کرد. آنها معتقد بودند من باید از اصطلاح ترجمه تحت اللفظی یا ترجمه لغوی استفاده می‌کردم ولی واقعیت این است که این اصطلاحات ماهیت روشی را که از آن به لفظ‌گرایی تعبیر کرده‌ام نشان نمی‌دهد. من از لفظ "گرایش" در این اصطلاح استفاده کرده‌ام چون لفظ گرایی نه یک روش واحد است و نه فی نفسه روشی مطلوب یا نامطلوب. لفظ گرایی گرایشی نسبی است که آن را می‌توان روی پیوستاری تصور کرد. در یک سوی پیوستار صورت افراطی لفظ‌گرایی است. صورت افراطی همان است که از آن به روش تحت اللفظی تعبیر می‌کنیم. این روش طبعاً در ترجمه متون غیرادبی و بخصوص در ترجمه متون ادبی، مطلوب نیست. در سوی دیگر پیوستار، صورت معتدل لفظ‌گرایی است. این صورت معتدل در نزد بسیاری از نظریه پردازان و مترجمان روشی مطلوب و بلکه تنها روش مجاز در ترجمه بحساب می‌آید و در ترجمه انواع متون، بخصوص متون ادبی، بکار می‌رود. آنچه من ادعا کرده‌ام این است که اولاً در ایران روش حاکم بر ترجمه انواع متون از جمله متون ادبی روش لفظ‌گرایی است. ثانیاً در عموم ترجمه‌های ادبی، میل مترجم به ساخت زبان متن اصلی بر میل او به ساخت زبان فارسی به درجات کم یا بیش غلبه دارد، در نتیجه ترجمه‌های ادبی به نسبت کم یا زیاد این گرایش را نشان می‌دهند.
در اینجا سئوالات زیادی مطرح است که باید پاسخ داد. از جمله این سئوالات این است که چرا مترجمان ادبی، و غیرادبی، در ایران به لفظ گرایی گرایش دارند؟ آیا شق دومی برای مترجمان ادبی قابل تصور است؟ چه اشکال دارد مترجم به ساخت زبان متن اصلی گرایش نشان بدهد؟ مگر امانتداری هم معنی هم ساخت را در برنمی‌گیرد؟ مگر ممکن است زبان ترجمه، مثل زبان تألیف، از تأثیر متن اصلی کاملاً‌ بدور باشد؟ من در مقالات متعددی که بدنبال مقاله لفظ‌گرایی نوشتم، سعی کردم به این سئوالات پاسخ دهم.

صلح جو: به احتمال قوی، عدة زیادی مقالات شما را در مجلة مترجم در این باره خوانده‌اند، اما بد نیست در اینجا خلاصه‌ای از نظریاتتان را برای ما بیان کنید.

به اعتقاد من مفهوم ترجمه ادبی را با استناد به دو اصل می‌توان تعریف کرد. این دو اصل از درون مفهوم ترجمة ادبی بدست می‌آید و از بیرون بر ترجمة ادبی تحمیل نمی‌شود. بنابر اصل اول، ترجمه باید تا حد امکان به اصل وفادار باشد. بنا بر اصل دوم، ترجمه باید با معیارهای زبان مقصد، اثری ادبی بحساب بیاید. اهمیت این تعریف وقتی آشکار می‌شود که ما آن را با تعاریف متداول از ترجمه ادبی مقایسه کنیم. در تاریخ ترجمه، ترجمه ادبی را براساس ملاحظاتی تعریف کرده‌اند که بر مبنای فردی و تجویزی داشته است. این ملاحظات عبارتند از ملاحظات فرهنگی، ملاحظات زبانی، ملاحظات اخلاقی و ملاحظات زیباشناختی. این ملاحظات به شکل گزاره‌هایی متضاد بیان شده‌اند. روایت ساده ای از این ملاحظات به قرار زیر است:
ملاحظات فرهنگی
الف. ترجمه ابزاری فرهنگی است. متن اصلی را تا آنجا که لازم است باید تغییر داد تا با فرهنگ مقصد سازگاری پیدا کند.
ب. ترجمه ابزاری فرهنگی است. متن اصلی را باید با کمترین تغییر ترجمه کرد تا بیانگر شیوه‌های تفکر و بیان مردمی دیگر باشد.
ملاحظات زبانی
الف. مترجم باید تا حد امکان کلمات و تعبیرات نویسنده را بکار ببرد و از این راه زبان مقصد را غنی کند.
ب. مترجم باید تا حد امکان از بکار بردن کلمات و تعبیرات نویسنده که زبان مقصد را فاسد می‌کند پرهیز کند.
ملاحظات اخلاقی
الف. مترجم باید لفظ به لفظ به نویسنده متعهد باشد.
ب. مترجم باید به روح اثر متعهد باشد.
ملاحظات زیباشناختی
الف. مترجم باید با نقض قراردادهای عرفی زبان مقصد و آشنایی زدایی، غرابت زبانی متن اصلی را تا حد امکان به ترجمه متنقل کند.
ب. مترجم باید غرابت زبانی متن اصلی را به حداقل برساند و زبان ترجمه را تا حد امکان طبیعی و روان کند. چنانکه ملاحظه می‌کنید، تعریف ما از ترجمه مبتنی بر دو اصل است که مبنای فردی ندارد و تجویزی نیست بلکه برخاسته از ماهیت فعالیتی است که آن را ترجمه ادبی می‌نامیم.
این دو اصل شاید به نظر متناقض بیاید ولی اگر تناقضی وجود دارد، این تناقض در ماهیت کاری است که آن راترجمة ادبی می‌نامیم. ترجمه ادبی باید هم وفادار باشد هم زیبا. بی‌جهت نیست که برخی به ناممکن بودن ترجمه معتقد شده‌اند، اما ناممکن بودن ترجمه با واقعیت ترجمه سازگار نیست. ترجمه عملاً اتفاق می‌افتد و به اندازه کافی نمونه‌های خوب ترجمه هم وجود دارد. توفیق درترجمه امری است نسبی و مترجم موفق کسی است که این دو اصل بظاهر متناقض را به میزان بیشتری در ترجمه خود منعکس کند. مترجم باید بین دو اصل فوق، تعادلی پذیرفتنی برقرار کند. برخی مترجمان قادر به برقراری این تعادل نیستند و به طرف اصل اول می‌لغزند.

صلح جو: به نظر شما علت گرایش مترجمان ادبی به لفظ چیست؟
لفظ‌گرایی معلول عوامل متعدّدی است. در اینجا من فقط به دو مورد اشاره می‌کنم. اولین مورد خود مترجمان هستند. ما وقتی می‌گوئیم مترجم، فردی را تصور می‌کنیم که با مهارتی نسبی -- نسبی در حد یکه اعتماد ما را به درستی ترجمه جلب می‌کند-- متنی را از زبانی به زبان دیگر برگردانده است. این تعریف در مورد مترجمی که در چارچوبی حرفه‌ای کار می‌کند صادق است تا در مورد مترجمی که در جامعه‌ای غیرحرفه‌ای مثل ایران کار می‌کند. به غیر از مترجمان سرشناس و شناخته شده، مترجمانی که در ایران کار می‌کنند، تسلط لازم را به دو زبان مبدأ و مقصد ندارند. در واقع یکی از مشکلات ترجمه ادبی در ایران، تعریفی است که ما از مترجم ادبی داریم. بنظر می‌رسد جامعه ادبی و انتشاراتی ما هنر مترجم را سهل می‌پندارد. کار مترجم ادبی از کار نویسنده سهل تر نیست، بلکه به نظر من دشوارتر هم هست. مترجم باید فکر نویسنده را همانگونه که هست ترجمه کند. ولی نویسنده می‌تواند فکر خود را تغییردهد یا در هر قالبی که می‌خواهد بریزد. هنر مترجم هنری است دو گانه هم باید امانت را رعایت کند هم باید به زبانی بنویسد که خواننده آن را زبانی ادبی بیابد و با آن ارتباط برقرار کند. هنر هر مترجم را می توان از یکدستی سبک او و درستی زبان او دریافت. اگر از این دید به ترجمه نگاه کنیم، ‌بسیاری از مترجمان ادبی نمره قبولی نمی‌گیرند.
مورد دوّم اشکال نظری است. در اینجا ما با مترجمان ضعیف سر و کار نداریم، با مترجمانی سر و کار داریم که دو زبان را در آن حد نسبی که گفتم می‌دانند ولی اعتقاد به لفظ‌گرایی دارند. اینان نه به ناچار بلکه به اختیار به لفظ‌گرایی رو می‌آورند و خود را به چهارچوب این روش محدود می‌کنند چون خیال می‌کنند تنها روش درست همین است. بنظر من مترجمان ادبی ما باید درباره برخی مفاهیم نظری از جمله مفهوم تعادل و وفاداری و خواننده متن تجدید نظر کنند. ما در زمینه نظریه ترجمه سالها از غرب عقب‌تریم. شاید بعضی‌ها به این حرف خرده بگیرند و بگویند نظریه ترجمه از زمانی که بوجود آمده تا به امروز تحول اساسی پیدا نکرده، بلکه در هر زمان سلیقه‌ها حاکم بوده، گاهی به یک روش اقبال می‌شده، گاهی به روشی دیگر. این نکته درست نیست. ما در نیمه دوم قرن بیستم، بیش از کل تاریخ ترجمه در مورد ترجمه حرف زده‌ایم. علیرغم اینکه رسیدن به توافقات کلی در این زمینه مشکل است، توافقاتی کلی ایجاد شده است. امروزه برای مثال نظریه‌پردازان از روش ترجمه شعر به شعر دفاع نمی‌کنند. کمتر نظریه ترجمه وجود دارد که خواننده را درنظر نگیرد، مفهوم تعادل زبانی که معادل را صرفاً در مقایسه با متن اصلی تعیین می‌کرد دیگر اعتبار خود را از دست داده و آن ذوق و سلیقه‌ای که زمانی بر نظریه ترجمه حاکم بود، جای خود را به استدلال داده است.
برای اینکه بدانید ما از جهت نظری چقدر از غرب عقب‌تر هستیم، کافی است یوجین نایدا را مثال بزنم. یوجین نایدا در سال 1964 مفهوم تعادل پویا را مطرح کرده است، آنهم در چارچوب ترجمة‌ انجیل. این مفهوم پس از چهل سال هنوز برای جامعه مذهبی و جامعه ادبی ما که جای خود دارد، برای جامعه مترجمان غیرادبی هم مفهومی انقلابی است. شاید مترجمان ما در مقام نظر آن را تأیید کنند، اما در مقام عمل کمتر ترجمه‌ای را می‌بینیم که با اعتقاد تام و تمام به این مفهوم نوشته شده باشد. نظریه تعادل پویا بر ایجاد تأثیر مشابه در زبان مقصد تأکید می‌کند. این نظریه را باید سرآغاز برخی نظریه‌های خواننده محور دانست که در همه آنها احترام به خواننده و زبان مقصد جای خود را به پیروی لفظ به لفظ از شیوه بیان نویسنده داده است. مترجمان ما باید دست به تجربه‌های جدید در ترجمه بزنند و قابلیت‌های زبان فارسی را بیشتر در ترجمه نشان بدهند.
ترجمه برای مخاطب فارسی زبان نوشته می‌شود و لذا زبان ترجمه با معیارهای زبان فارسی سنجیده می‌شود. این اصل را باید مبنای کار خود در ترجمه قرار بدهیم. البته این اصل صرفاً مبنای عقلی ندارد، بلکه در جامعه‌ای که مردم زیاد کتاب نمی‌خوانند، مبنای فرهنگی و اخلاقی هم دارد. زبان ترجمه هرچند به زبان مردم نزدیک‌تر باشد، لذّت خواندن را افزایش می‌دهد.

صلح جو: نظرتان درباره علت اول کاملاً درست است. بسیاری از کسانی که کلمه به کلمه ترجمه می‌کنند، کسانی هستند که زبان خارجی را خوب نمی‌دانند. در واقع، از ترس افتادن است که محکم به نحو زبان خارجی می‌چسبند. در مورد دوم، با اینکه نظرتان از دید یک محقق ترجمه درست است، آیا فکر نمی‌کنید مسائل دیگری نیز در میان باشد؟ منظورم این است که درست است که کسی که به رغم فهم کامل جمله همچنان به ترجمه لفظ گرا ادامه می‌دهد دچار نوعی برداشت نظری نادرست از ترجمه است، اما آیا فکر نمی‌کنید که بیشتر مترجمان فاقد اطلاعات نظری دربارة ترجمه‌اند؟ مترجمان غالباً اطلاعی از نظریه‌های ترجمه ندارند و حتی در مواردی به مفید بودن آن مشکوک‌اند. منظورم این است که آیا فکر نمی‌کنید فضای روشنفکری فعلی ایران در این امر دخیل باشد؟ به هر حال، امیدواریم که مترجمان به این نتیجه برسند که شیوه‌های دیگری جز لفظ‌گرایی برای ترجمه وجود دارد. و بالاخره اینکه، آیا به نظر شما از چه طریق می‌توان این جو را شکست و مترجمان را از روی آوردن صرف به ترجمه لفظ‌گرا دور نگه داشت؟
با شما کاملاً موافقم. اولاً‌ مترجمان، با بحث‌های نظری درباره روشهای ترجمه و مبانی استدلالی آنها چندان آشنا نیستند، ثانیاً فضای روشنفکری در ایران تا حد زیادی در گرایش مترجمان به لفظ گرایی مؤثر بوده است. اجازه بفرمائید این دو مورد را کمی با تفصیل توضیح بدهم.
در مورد اول باید اذعان کرد که در غرب نیز مترجمان ادبی و ادبا میانه خوبی با محققان زبانشناس ترجمه ندارند و هر گروه حرفهایش درباره ترجمه را در مجلات مخصوص خود می‌نویسد. این بی‌اعتنایی به این دلیل است که مترجمان ادبی زبانشاسان و محققان ترجمه را خارج از گود و "بیگانه" با کار عملی ترجمه می‌دانند. از طرف دیگر ترجمه برای محققان دانشگاهی موضوع بسیار جذابی است زیرا ترجمه با مسایل فرهنگی، زبانی، فلسفی، ادبی، زیباشناختی و تاریخی پیوند دارد. بنابراین مترجمان ادبی ایران اگر به قول یکی از آنها "بی‌علاقگی خاصی" نسبت به بحث‌های نظری ترجمه دارند تا حدی حق دارند زیرا ما در مقام زبانشناس سخنی نگفته‌ایم که به کار آنها بیاید.
در اینجا لازم است بین دو دسته محقق ترجمه تمایز قایل شوم. دسته اول محققان دانشگاهی هستند که کار خود را منحصر به "توصیف" ترجمه می‌دانند. نتیجه تحقیقات این دسته از محققان به شکل مقاله یا حتی کتاب منتشر می‌شود و هیچ تأثیری در روند ترجمه در کشور نمی‌گذارد. برای اینان ترجمه یک دلمشغولی تحقیقاتی است،‌نه یک مسأله فرهنگی و زبانی. دسته دوم محققان مترجم یا مترجمان محقق هستند. من خود را وابسته به این دسته می‌دانم و اعتقاد دارم بین نظریه و عمل ترجمه باید رابطه وجود داشته باشد. تا سخنی به درد کار مترجم نخورد، آن را بر زبان نمی‌آورم. به نظر من اساساً با پرداختن به کار عملی ترجمه است که می‌توان درباره آن نظر داد. اگر از درون ترجمه به ترجمه نگاه کنیم، مترجمان ممکن است به حرفهای ما گوش کنند چون از تجارب مشترک سخن می‌گوئیم.
در مورد نکته دومی که فرمودید، عوامل متعددی در لفظ‌گرایی مؤثرند. قبلاً به دو مورد اشاره کردم. فضای روشنفکری هم عامل دیگری است که نمی‌توان آن را ندیده یا دست کم گرفت. به نظر می‌رسد تأثیر روشنفکران بر جریان ترجمه در ایران به دو صورت خود را نشان داده است، یکی در انتخاب کتاب برای ترجمه دیگری در روش ترجمه. در مورد اول، مترجمان روشنفکر یا مترجمانی که تحت تأثیر فضای روشنفکری دست به انتخاب کتاب برای ترجمه زده‌اند، سراغ کتابهای بزرگ ادبی رفته‌اند و لو اینکه این کتابها زبان دشواری داشته و مترجمان توان لازم برای ترجمه آنها را نداشته‌اند. در 100 سال اخیر انبوهی ترجمه تولید کرده‌ایم که همگی از یک درجه کیفی برخوردار نیستند. برخی شاهکارند، برخی خوبند، برخی متوسطند، برخی هم فقط تصویری کژ و کوژ از متن اصلی هستند. خواننده فارسی که برایش امکان خواندن این آثار به زبان اصلی وجود ندارد باید مرهون تلاشهای چندین نسل از مترجمان باشد که با این آثار سنگین ادبی دست و پنجه نرم کرده‌اند. ما از این بابت از مترجمان ادبی سپاسگزاریم. ولی من تردید دارم که در این خوشه‌چینی، اولویت‌های فرهنگی را رعایت کرده باشیم. کتاب را برای دل خود انتخاب کردن و ترجمه کردن یک چیز است و برای مردم انتخاب کردن و ترجمه کردن چیز دیگر. خوشبختانه در سالهای اخیر گرایش به سوی کتابهای سرگرم کننده و نه لزوماً ادبی آنهم از نوع کلاسیک بیشتر شده و مردم طبقه متوسط فکری هم کتابهای بیشتری برای خواندن در اختیار دارند.
تأثیر دیگر روشنفکران بر روش ترجمه بوده است. به نظر می‌رسد روشنفکران ما حساسیت فوق العاده‌ای نه تنها در انتخاب کتاب بلکه نسبت به "درستی" و "دقت" ترجمه دارند و گمان می‌کنند روش لفظ‌گرا بیش از هر روش دیگر "قداست" متن اصلی را حفظ می‌کند. حساسیتی که نسبت به زبان نویسنده وجود دارد، به تلقی ما نسبت به عوامل دخیل و مرتبط با ترجمه از جمله نویسنده، خواننده، فرهنگ و زبان مقصد بستگی دارد. مسأله این است که در خلال ترجمه برای چه چیز یا چه کس اولویت قائلیم. آیا نویسنده را بر خواننده ترجیح می‌دهیم؟ آیا برای زبان نویسنده نسبت به ز بان فارسی اولویت قائلیم؟ ترجمه‌هایی که به زبان انگلیسی می‌شود عموماً خواننده محور است. زبان متن اصلی هر چه دشوار یا بیگانه با زبان انگلیسی باشد، در ترجمه مقهور زبان انگلیسی می‌شود و به قالب این زبان ریخته می‌شود. این تلقی نسبت به ترجمه یک تلقی ایدئولوژیک است. مبنای ارزشی و اعتقادی دارد. و این فی نفسه اشکالی ندارد. مسأله این است که اولویت‌های ما کدام است. وقتی ما پذیرنده آرای نویسنده و ستایشگر او هستیم، طبعاً در ترجمه اثر او حساسیت بخرج می‌دهیم. اگر نویسنده تعبیری را به کار می‌برد که فقط در چارچوب تجارب فرهنگی و زبانی نویسنده قابل درک است آن را عیناً ترجمه می‌کنیم. از متن اصلی ابهام‌زدایی نمی‌کنیم چون ابهام‌زدایی مستلزم تفسیر است و تفسیر افزودن بر متن است. حتی از آزادیهای مشروع خود از جمله تصریح استفاده نمی‌کنیم، حال آنکه تصریح یعنی به لفظ در آوردن آنچه که در متن نیست اما خواننده متن اصلی آن را می‌داند چون جزیی از دانش اوست که نویسنده آن را در ذهن داشته است. تلاشی برای ساده‌تر کردن زبان نویسنده هم نمی‌کنیم. نه محدودیتهای زبان فارسی را رعایت می‌کنیم نه قابلیت‌های آن را به کار می‌گیریم.
اگر می‌شد نمونه‌ها را ذکر کنیم، این حرفها بیشتر معنی پیدا می‌کرد. در مواردی هم کتابی را ترجمه کرده‌ایم که اصلاً نباید آن را ترجمه می‌کردیم چون بسیاری از کتابهای مقدماتی که قبل از این کتاب باید ترجمه می‌شد هنوز ترجمه نشده است. هنوز مکتبی یا نظریه‌پردازی بدرستی شناخته نشده اما کتابی در نقد این مکتب یا نظریه پرداز ترجمه شده است.

صلح جو: به این ترتیب، شما نیز قبول دارید که درحال حاضر دنیای ترجمه در دست فرم‌گرایان است. تشبیهی که می‌خواهم بکنم قدری زمخت است، اما به نحوی مطلب را می‌رساند. هم‌اکنون، هموطنانی داریم که همة آرزوشان این است که به آمریکا یا اروپا بروند و در آنجا زندگی کنند. در مقابل، عدة بسیار بیشتری از ایرانیان مایلند در همین ایران بمانند اما دستاوردهای مادی و معنوی تمدن غرب را در همین‌جا داشته باشند. به نظر من، لفظ‌‌گرایان افراطی در ترجمه شبیه گروه اوّلند: اینها فقط می‌خواهند خود را به آنجا برسانند و پروای از دست دادن هویت خود را نیز ندارند. از آنجا که هویت به ندرت از دست می‌رود– گیرم که گاه التقاطی می‌شود– به نظر می‌رسد که لفظ گرایی افراطی در ترجمه راه به جایی نبرد، زیرا در تقابل با هویت قرار می‌گیرد. نظر شما چیست؟

با شما کاملاً موافقم. تشبیه دقیقی بکار بردید. برخی مترجمان با به قول شما فرم‌گرایی افراطی نه تنها مسئولیت خود در قبال زبان مادری‌شان را فراموش می‌کنند بلکه اساساً به نقش فرهنگی خود هم بی‌اعتنا هستند. آثار نوشته شده به زبانهای دیگر را نمی‌توان عیناً بدون ملاحظه زبان و فرهنگ و پیشینه خواننده به فارسی ترجمه کرد. کتابها، بخصوص کتابهای علوم انسانی و هنر،‌کالاهای فرهنگی هستند که انتقال آنها از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر کاری صرفاً زبانی نیست. بنده تا کنون بیشتر بحث‌هایم درباره جنبه‌های زبانی ترجمه بوده، یعنی تأثیرات مطلوب یا نامطلوبی که زبان اصلی بر زبان مادری می‌گذارد. محققان ترجمه در دو دهه اخیر بیشتر علاقه‌مند به جنبه‌های فرهنگی ترجمه بوده‌اند. ازنظر بسیاری از محققان، مباحث نظری ترجمه در اصل مباحث فرهنگی ترجمه است زیرا صورتهای زبانی یا روشهای ترجمه که مترجمان بکار می‌گیرند، انعکاسی از انگیزه‌ها و عوامل فرهنگی است. از نظر اینان، ترجمه کاری فرهنگی است که نمودی زبانی دارد. بنابراین ترجمه با مسأله هویت ارتباط پیدا می‌کند.

صلح جو: امروز داشتم "گفت و گو با محمد شهبا در باره ترجمه ادبی" را در روزنامة شرق (9/3/84) می‌خواندم. در این مصاحبه ایشان به نکته‌ای اشاره کرده‌اند که مایلم نظر شما را دربارة آن بدانم. در بحث مخاطب، به کتاب نظریه‌های روایت، که خودشان ترجمه کرده‌اند، اشاره می‌کنند و می‌گویند. "شما همین کتاب نظریه‌های روایت را در نظر بگیرید. والاس مارتین این کتاب را برای دانشجویان رشتة ادبیات دورة لیسانس دانشگاههای آمریکا نوشته است. می‌بینید که مختصات زیادی پشت این اثر است. قرار است من این کتاب را برای طیف گوناگونی از آدمها ترجمه کنم که در این طیف گوناگون می‌توانیم پزشک‌ها،‌مهندس‌ها، دانش‌آموزان دبیرستانی، علاقه‌مندان به ادبیات و سینما و حتی دست اندرکارهای آن و دیگران را ببینیم. در نتیجه من نمی‌توانم همان‌گونه بنویسم که والاس مارتین نوشته است. من توضیحاتی می‌دهم، حتی در جاهایی لحن را عوض می‌کنم، تا مخاطب راحت‌تر بتواند با آن ارتباط برقرار کند. اگر شما دو بخش آخر همین کتاب را خوانده باشید، می‌بینید که من چقدر لحن آنرا فارسی کرده‌ام. برای اینکه مخاطب این متن،‌فارسی زبان است. همة این مسائل سبب می‌شود که اثربخشی اثر بیشتر شود" سئوال من این است که آیا اصولاً ممکن است مترجمی در وضعیتی قرار بگیرد که لازم باشد متنی را برای طیفی چنان‌گسترده و متنوع ترجمه کند؟ دوم اینکه، حتی در صورت لزوم، آیا این کار عملی است؟ این را از این نظر می‌گویم که به محض اینکه ما بخواهیم یکی از این گروههای طیف را راضی کنیم، گروه دیگر را ناراضی کرده‌ایم. سوم اینکه، چگونه ما می‌توانیم کتابی را، که در اصل برای مخاطبانی تقریباً یکدست نوشته شده، برای مخاطبانی چند دست ترجمه کنیم؟

سئوالات شما شاید ناشی از همان تصور سنتی است که از ترجمه در ذهن خود داریم. متن اصلی در فرهنگ خود کارکردی خاص دارد و برای مخاطبی خاص نوشته می‌شود. چه اشکالی دارد که، با تغییر مخاطب متن، کارکرد متن را نیز عوض کنیم؟ در اینجا مترجم یا ناشر است که تصمیم می‌گیرد نه مؤلف، ومترجم یا ناشر خود مسئول کلیه تغییراتی هستند که در متن ایجاد می‌کنند. در جهان امروز تعهد مترجم به خواننده اگر مهمتر از تعهد او به نویسنده نباشد، از آن کمتر نیست. متن در خلأ ترجمه نمی‌شود. متن مخاطب می‌خواهد. متن باید با مخاطب ارتباط قرار کند. متن باید نیاز معیّنی را برآورده کند. متن باید کارکرد معینی داشته باشد.
مترجم میتواند مخاطبی معینی در نظر بگیرد و کتاب را در سطح آن مخاطب و برای آن مخاطب ترجمه کند. هر تغییری که به ناچار صورت بگیرد، ارتباطی با مسأله اخلاق در ترجمه ندارد. مسأله این است که در گذشته مترجمان، از نظر اخلاقی، خود را در قبال نویسنده متعهد می‌دیدند، حالا در قبال خواننده. این تغییر در موضع اخلاقی متأثر از تغییرات بنیادی در بسیاری از جنبه‌های فرهنگی، علمی، آموزشی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جوامع است. البته ممکن است کسی با تغییراتی که مترجم در متن ایجاد کرده مخالف باشد ولی در هر حال مترجم نباید ازنقش میانجیگرانه خود غافل باشد. این را هم بگویم که تغییرات در آثار ادبی کمتر پیش می‌آید. بیشتر در متونی پیش می‌آید که جنبه اطلاع‌رسانی دارد.

صلح جو: جناب خزاعی‌فر، اجازه بفرمائید به موضوع مهم دیگری یعنی نقد ترجمه بپردازیم. در این زمینه هم، گویا هم مشکلات نظری وجود دارد، هم مشکلات عملی. بنظر شما این مشکلات کدامند و اساساً منتقد ترجمه باید از چه دید به ترجمه بنگرد و خصوصیات نقد ترجمه خوب کدام است؟

نقد ترجمه از دو جهت قابل بررسی است، ازجهت فرهنگی و از جهت زبانی. از جهت فرهنگی، نقد ترجمه نوعی رفتار اجتماعی است که مثل هر رفتار اجتماعی دیگر کم و کیف آن تابع شرایط فرهنگی جامعه است. هر چه درجه پذیرش نقد در جامعه بالاتر می‌رود، یعنی جامعه خصلت‌های دموکراتیک بارزتری پیدا می‌کند، نقد ترجمه هم تداول و مقبولیت بیشتری می‌یابد تا آنجا که به امری بدیهی و در عین حال ضروری تبدیل می‌شود. در حال حاضر متأسفانه چنین شرایطی آرمانی برای نقد ترجمه وجود ندارد. نقد ترجمه، حتی نقدهای خوب ترجمه، تنش زا و دشمن ساز است. خوشبختانه وضعیت روز به روز دارد بهتر می‌شود.
مسأله اساسی در نقد ترجمه مسأله درست نقد کردن است. از جهت زبانی نقد ترجمه مستلزم داشتن ملاک است. بدون ملاک چگونه می‌توان درباره ترجمه‌ای داوری کرد؟ بسیاری از منتقدین،‌ترجمه را با ملاک متن اصلی نقد می‌کنند، یعنی آن را از حیث درستی یا نادرستی با متن اصلی مقایسه می‌کنند. کار این نوع نقد به پیدا کردن خطاهای مترجم دردرک متن یا در یافتن معادلهای درست محدود می‌شود. برخی دیگر از منتقدین، ترجمه را با ملاک زبان فارسی می‌سنجند. برخی مترجمان می‌گویند در ترجمه باید تاآنجا که زبان فارسی اجازه می‌دهد ویژگیهای لفظی و نحوی و تعبیرات نویسنده را به فارسی منتقل کرد. برخی دیگر می‌گویند هر جمله را باید با قابلیت‌‌های فارسی نوشت بطوریکه انگار مستقیماً به زبان فارسی نوشته شده است. نظریات این دو گروه در عمل به دو نثر متفاوت منجر می‌شود. گروه اول ملاک را متن اصلی و گروه دوم ملاک را زبان فارسی می‌دانند. این دو دیدگاه متفاوت در نقد ترجمه هم وجود دارد. به نظر من ترجمه را باید با هر دو ملاک نقد کرد.
در تعریف ترجمة ادبی گفتم که ترجمة ادبی اولاً ترجمه است، پس با ملاک متن اصلی قابل نقد است. ثانیاً ادبی است، پس با ملاک زبان فارسی قابل نقد است. درواقع ترجمه ادبی را با همان دو ملاکی که نوشته‌ایم باید نقد کنیم. باید هم خطاهای مترجم را در سطح خُرد شناسایی کنیم و هم خطاهای او را در سطح کلان. مسأله تعادل سبک، مسأله نوشتن با قابلیت‌های زبان فارسی و مسأله زیبا‌شناسی ترجمه همگی در سطح کلان مطرح می‌شوند و با معیارهای رایج در فرهنگ و ادب فارسی سنجیده می‌شوند. خطاهای مترجم در سطح خُرد اهمیت کمتری دارد، مگر اینکه خطاها در این سطح آنقدر زیاد باشد که دیگر جای بحث درباره سطح کلان ترجمه باقی نگذارد. در نقدهایی که من خودم نوشته‌ام، ترجمه را در هر دو سطح و بیشتر در سطح کلان و از منظر زبان فارسی و معیارهای متداول در ادب فارسی بررسی کرده‌ام. دربیشتر ترجمه‌هایی که من نقد کرده‌ام به درجات کم یا زیاد عناصری از زبان متن اصلی در آنها پیدا می‌شود.

صلح جو: گمان نمی‌کنید که این امر تا حد زیادی طبیعی است؟ بالاخره مترجم دارد از زبانی ترجمه می‌کند که به فرهنگی متفاوت تعلق دارد. این را هم نباید فراموش کرد که برخی نویسندگان اساساً و عمداً دشوار می‌نویسند. اگر بخواهید شیوة بیان آنها را به ترجمه منتقل کنید، زبان ترجمه به ناچار دیگر روان یا زیبا نخواهد بود.

به نکته مهمی اشاره کردید. جان کلام در همین جاست. زبانها با هم متفاوتند. برخی نویسندگان هم مغلق می‌نویسند. اینها واقعیت است، ولی اگر کسی واقعاً به زبان فارسی تسلط داشته باشد، محدودیتها را زیر پانمی‌گذارد و از قابلیت‌های فارسی غافل نمی‌ماند. محدودیتها و قابلیت‌های زبان فارسی هم واقعیت‌های زبان فارسی هستند. هر فکر، هر چند ناآشنا، هر جمله هر چند پیچیده، وقتی به فارسی نوشته می‌شود بناچار قالب فارسی پیدا می‌کند. مترجم باید همیشه برای مصالحه آماده باشد. تعبیرات نویسنده و پیچیدگی جملات او همیشه عیناً قابل انتقال به فارسی نیست، ترجمه امری است نسبی. به نظر من، غیرطبیعی بودن وغیر روان بودن زبان بسیاری از ترجمه‌های ادبی به دلیل عدم تسلط مترجم بر زبان فارسی است و گرنه چرا در کارهای مترجمان خوب و صاحب سبک که اتفاقاً در دسته لفظ گرایان هم قرار می‌گیرند به چنین زبانی غیر طبیعی و غیر روان بر نمی‌خورید.

صلح جو: آقای خزاعی فر، شما معتقدید که زبان ترجمه باید هر چه بیشتر به زبان فارسی نزدیک شود و میزان نزدیکی به زبان فارسی را ملاک نقد ترجمه می‌دانید. در عرصه مطالعات ترجمه تمایلات دیگری وجود دارد. برخی نظریه‌پردازان ازجمله لارنس و نوتی، معتقدند که در آمریکا و انگلستان روش غالب در ترجمه این است که اندیشه نویسنده را از قالب زبانی آن انتزاع کرده و آن را به زبان انگلیسی روان و معیار بازنویسی می‌کنند. در چنین ترجمه‌هایی مترجم نامریی است چون اصلاً وجودش احساس نمی‌شود. ترجمه هیچ رنگ و بوی زبان و فرهنگ متفاوت را ندارد. ونوتی با این روش مخالف است. او معتقد است مترجم باید خصلت‌های فرهنگی و زبان نهفته در متن اصلی را تا آنجا که زبان انگلیسی اجازه می‌دهد، به ترجمه منتقل کند. این تفاوت نظر را چگونه توضیح می‌دهید؟

ببینید نگفتم مترجم باید رنگ و بوی ترجمه را بکلی از ترجمه خود بزداید. همه متون از یک سنخ نیستند. وانگهی مترجمان خوب بخوبی می‌دانند که زبان فارسی چه عناصری را می‌پذیرد و چه عناصری را نمی‌پذیرد. مترجمان خوب مدام عناصری از متون انگلیسی وارد فارسی می‌کنند ولی آنها نه از قابلیت‌های فارسی غافل‌اند ونه محدودیتهای فارسی را ندیده می‌گیرند. لارنس ونوتی روش حاکم بر ترجمه در غرب را بدرستی توصیف کرده است. این روش ناشی از روحیه استعماری، تبختر فرهنگی و موقعیت زبان انگلیسی در جهان است. در دنیای انگلیسی زبان، هر چه از هر زبانی ترجمه شود، حکم ترجمه از زبانی مغلوب یا نازل را دارد که به زبان "منطقی"، " زیبا"، "جهانی" و "برتر" انگلیسی درمی‌آید. ونوتی می‌گوید ما باید از این شیوه مترجم نامریی خلاص شویم و سعی کنیم متن اصلی را با تمام ویژگیهای زبانی و فرهنگی‌اش به زبان انگلیسی منتقل کنیم و از این راه با وارد کردن شوک به زبان انگلیسی آن را تقویت کنیم. حرف ونوتی در چارچوب فرهنگ او حرف معقولی است. او به جامعه انگلیسی زبان تعلق دارد. جامعه‌ای که از نظر زبانی و فرهنگی استعمارگر است. موقعیت ما با او یکسان نیست. ما نمی‌توانیم اجازه بدهیم ویژگیهای زبانی متون انگلیسی به فارسی راه یابد. برعکس، ما باید در عرصه ترجمه هویت زبانی خود را حفظ کنیم. ما باید درک کنیم که قربانی استعمار زبانی هستیم. انگلیسی از آمیزش با زبانهای دنیا آسیبی نمی‌بیند ولی فارسی بسیار آسیب‌پذیر است. انگلیسی مثل اقیانوس است فارسی مثل دریایی کوچک. دوایی که ونوتی تجویز می‌کند برای ما حکم سم را دارد. به همین دلیل است که من نسبت به تأثیرات منفی و نامطلوب لفظ‌گرایی اینقدر حساسم و تعجب می‌کنم که برخی مترجمان و روشنفکران اینقدر نسبت به خطرهایی که فارسی را تهدید می‌کند بی اعتنا هستند. روشنفکران و اهل قلم باید بیش از دیگران نسبت به این امر حساس باشند چون این مسأله با هویت زبانی ما سروکار دارد. به بهانه اینکه نویسنده مغلق نوشته و ما می‌خواهیم سبک او را به فارسی منتقل کنیم حق نداریم به فارسی جفا کنیم و چیزهایی بر فارسی بار کنیم که با ماهیت فارسی سازگاری ندارد. نقد ترجمه در سطح کلان اساساً باید به چنین موضوعاتی بپردازد.
به نظر من پیشرفت ما در نقد ترجمه زمانی ‎‏آغاز می‌شود که مطابقت صوری میان ترجمه و متن اصلی را تنها ملاک نقد ندانیم، بلکه به تحلیل عوامل مؤثر دیگر مثل زبان فارسی، خواننده و فرهنگ نیز بپردازیم. نقدهایی که با دیدگاههای گسترده و استدلالی نوشته می‌شود بر شیوه کار مترجمان اثر می‌گذارد. واقعیت این است که مترجمان کمتر سراغ کتابهای نظری ترجمه می‌روند تا با بحث‌های نظری درباره روشهای ترجمه آشنا بشوند، اما نقد ترجمه را می‌خوانند. نقد ترجمه بهترین موقعیت برای گفتگو با مترجمان است.
نقدها مثل آئینه‌ای کار مترجمان را منعکس می‌کنند و به شیوه‌ای صریح و مؤثر نتیجه گرایش آنها به لفظ را نشان می‌دهند و این توهم را که لفظ‌گرایی تنها روش ممکن برای حفظ امانت در ترجمه است از ذهن آنان می‌زدایند و خطای نظری آنان را تصحیح می‌کنند.

صلح جو: جناب خزاعی‌فر، اگر موافقید، به مسئله بسیار مهم آموزش ترجمه بپردازیم. به طور کلی، نظرتان دربارة برنامه دانشگاهها برای تربیت مترجم چیست؟

به نظر من یکی از عواملی که وضعیت ترجمه در ایران را آشفته‌تر کرده، مسأله برنامه تربیت مترجم است. تعداد افرادی که همه ساله از این رشته از دانشگاههای دولتی و آزاد فارغ‌التحصیل می‌شوند رقم قابل توجهی را تشکیل می‌دهد. البته تردیدی نیست که در میان فارغ التحصیلان افرادی هستند که توان کار مترجمی در سطح قابل قبول حرفه‌ای را دارند، اما مسأله این است که اساساً برنامه آموزش تربیت مترجم یک اشکال عمده نظری دارد که تا‌بحال توجهی به آن نشده است. اشکال در پیش فرض این برنامه است. در این برنامه دانشجو هم زبان خارجی می‌آموزد هم ترجمه. دروسی که به آموزش زبان خارجی اختصاص دارند، مشکلی ندارد. مشکل، دروسی است که به ترجمه اختصاص دارد. در این دروس فرض بر این است که دانشجو زبان مادری خود را می‌داند و لذا کار آموزشی بیشتر بر تحلیل متن خارجی و تمرین در ترجمه به فارسی متمرکز است. هر کس که کمی تجربه در کار عملی ترجمه دارد می‌داند که کسی به صرف اینکه زبان مادری‌اش فارسی است مترجم نمی‌شود. ترجمه باز آفرینی خلاق است، نه انتقال مکانیکی کلمات از زبانی به زبان دیگر. اگر قرار است مترجم تربیت کنیم، باید نخست اطمیان حاصل کنیم که دانشجویان ما از حداقل توان و استعداد لازم برای ترجمه برخوردارند. ما از دانشجویانی که در حد دیپلم فارسی می‌دانند چگونه می‌توانیم انتظار داشته باشیم روزی مترجم بشوند. به نظر من اصلاً برنامه تربیت مترجم نباید در دپارتمان زبان خارجی ارائه شود و اگر این دپارتمانها بخواهند این برنامه را ارائه کنند، باید نخست با گرفتن امتحان خاص و مصاحبه از توان و استعداد دانشجویان در نگارش فارسی اطمینان حاصل کنند. نتیجه برنامه‌های تربیت مترجم که مخصوصاً در شعب دانشگاه‌های آزاد رشدی نامعقول یافته، انبوهی فارغ التحصیل ترجمه است که یا چون در بازار حرفه‌ای کار، توان ترجمه ندارند، جذب کارهای دیگر می‌شوند و یا اگر در جاهایی به ترجمه می‌پردازند حاصل کارشان در حد استاندارد نیست. ما چون به این فارغ‌التحصیلان مدرک ترجمه داده‌ایم،‌ طبیعی است که اینها خودشان را مترجم بدانند و انتظار داشته باشند که درحرفه‌ای مرتبط با آموزشی که دیده‌اند کار کنند.

صلح جو: آیا منظورتان این است که ترجمه قابل آموزش نیست؟

منظور من این نیست. بر عکس، من معتقدم که ترجمه قابل آموزش است، منتها من بین دو نوع آموزش ترجمه تفکیک قایل شده‌ام: آموزش حداکثر و آموزش حداقل. آموزش حداکثر ممکن نیست. ما نمی‌توانیم مترجمان بزرگ "تربیت کنیم". مترجمان بزرگ ممکن است حداقل آموزش را دیده باشند، ولی هنر آنها در نتیجه استعداد، علاقه، زیاد خواندن و زیاد نوشتن بدست آمده است. ما می‌توانیم به دانشجویان آموزش حداقل بدهیم و در نتیجه حداقل انتظار را از آنها داشته باشیم. در نتیجه‌ این آموزش دانشجویان باید بتوانند ترجمه‌ای بنویسد که اگر زیبا و عالی نیست، درست و قابل قبول باشد.
اخیراً من به دپارتمان ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی پیشنهاد کردم که برنامه تربیت مترجم ادبی در سطح فوق لیسانس تأسیس کنند. به نظر من دپارتمان ادبیات فارسی در مقایسه با دپارتمانهای زبان خارجی شایستگی بیشتری برای تربیت مترجم دارد. ولی حتی در این برنامه هم نباید مرتکب این خطا بشویم که هر کس که لیسانس ادبیات فارسی دارد، کاندید خوبی برای مترجم شدن است. ماهیت خلاق ترجمه اقتضا می‌کند که برای پذیرش دانشجو در این رشته، مثل رشته‌های هنر، کنکور خاص برگزار کنیم. در پیشنهادی که من داده‌ام، فرض بر این است که اگر اطمینان حاصل کنیم دانشجو توان و استعداد لازم برای کار ترجمه را دارد، می‌توان به او زبان خارجی را تا سطحی که مورد نیاز است آموزش داد اما، بر عکس، اگر به دانشجویی که توان و استعداد لازم برای ترجمه ندارد، هر چند هم که زبان خارجی را آموزش بدهیم، لزوماً به نتیجه نمی‌رسیم. به نظر من در کار عملی ترجمه، بخصوص ترجمه ادبی، زبان فارسی و زبان خارجی از سهم یکسان برخوردار نیستند. اگر بخواهم این نسبت را به زبان کمّی بیان کنم، باید بگویم سهم زبان خارجی حداکثر 30 درصد و سهم زبان فارسی 70 درصد است.

صلح جو: به نظر شما در برنامه تربیت مترجم آیا جهت‌گیری رشته‌ای هم باید انجام گیرد یا اینکه کلیه دانشجویان صرفاً در جهت رسیدن به قابلیت‌ مترجم عمومی تعلیم ببنند؟ منظورم این است که آیا دانشجویان مورد نظر شما، که قرار است دورة فوق لیسانس مترجمی را بگذرانند، صرفاً از فارغ التحصیلان دورة کارشناسی ادبیات فارسی انتخاب می‌شوند یا از سایر رشته‌های علوم انسانی؟ به نظر می‌رسد که جامعه ما به مترجمانی در همة رشته‌های علوم انسانی نیاز دارد نه فقط به مترجمان ادبی. به نظر می‌رسد اگر از رشته‌های گوناگون علوم انسانی دانشجو گرفته شود این منظور برآورده می‌شود.

نظر جنابعالی کاملاً درست است. پیشنهادی که من به دپارتمان ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی دادم، پیشنهاد تربیت مترجم ادبی بود. بدیهی است برای ترجمه متون علوم دیگر نیاز به مترجمان خاص داریم. خاص بودن به این است که مترجم با اصطلاحات آن علم آشنا باشد. به عبارت دیگر، مترجم باید حداقل دارای مدرک کارشناسی در آن رشته علمی باشد در غیر این صورت مترجم هر چند هم که به زبان فارسی مسلط باشد، در ترجمه مفاهیم ممکن است مرتکب اشتباهات مضحک بشود. تصور بکنید کسی که فلسفه یا پزشکی نمی‌داند، متون فلسفی یا پزشکی ترجمه کند. مترجم نمی‌تواند فقط به فرهنگ لغت اکتفا کند. فرهنگ لغت معادل را می‌دهد، اما مفهوم را توضیح نمی‌دهد. مترجم قبل از آنکه با کلمات سروکار داشته باشد. با مفاهیم سروکار دارد. شناخت اصطلاحات هر علم یعنی شناخت مفاهیم آن علم. چند سال پیش ما در مجله مترجم با تعدادی از اساتید رشته جامعه شناسی در مورد وضعیت ترجمه متون جامعه شناسی گفتگو کردیم. نظر آنها این بود که بسیاری از ترجمه‌های کتابهای جامعه شناسی به دست نااهلان صورت گرفته، مترجمانی که دانش جامعه شناسی ندارند اما به تصور اینکه این متون جزء متون "عام" علوم انسانی است سراغ این متون می‌آیند و آنها را ضایع می‌کنند. در قلمرو علوم، متن "عام" وجود ندارد. هر متن علمی با استفاده از اصطلاحات و مفاهیمی نوشته می‌شود که به آن حوزه علمی تعلّق دارد. بنابراین ما برای هر دسته از رشته‌های علوم که با یکدیگر سنخیت دارند نیاز به مترجمانی داریم که با مقدمات آن علوم در حد کارشناسی آشنا باشند. بدین ترتیب برنامه تربیت مترجم برای رشته‌های خاص باید در مقطع فوق لیسانس ارائه شود.

صلح جو: گویا قرار است امسال دومین همایش ترجمه ادبی را نیز برگزار کنید. موضوع این همایش چیست؟ آیا قرار است این همایش بصورت واقعه‌ای ثابت در دانشگاه‌فردوسی برگزار شود؟

دومین همایش ترجمه ادبی در روزهای ششم و هفتم مهر امسال در دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی برگزار می‌شود. موضوع همایش رابطه میان زبان ترجمه و زبان تألیف ادبی است، موضوعی که به گمان من مورد علاقه نویسندگان و مترجمان و محققان ادبیات و ترجمه است. در واقع ترجمه ادبی محل تلاقی علایق همه پژوهشگران زبان و فرهنگ است و نباید و نمی‌توان آن را به یک گروه خاص محدود کرد.
متأسفانه در زمینه ترجمه، به خصوص ترجمه ادبی، همایش زیادی برگزار نمی‌شود چون ترجمه ادبی متولی ندارد. دانشگاه فردوسی طبعاً از برگزاری این همایش به صورت هر چند سال یکبار استقبال می‌کند. مشکل اساسی بودجه بسیار محدود دانشگاه است که آن‌هم هر چند سال یکبار در اختیار گروه زبان انگیسی قرار می‌گیرد.صلح جو: متشکرم

این گفتگو در مجله مترجم چاپ مشهد در بهار 1384 منتشر شده است و برای تجدید انتشار به وسیله سردبیر این نشریه در اختیار انسان شناسی و فرهنگ قرار داده شده است.

چرا باید ترجمه کنیم؟ چرا نباید ترجمه کنیم؟

در برابر این پرسش اساسی در علوم اجتماعی ایران که کدام کار اهمیت بیشتری دارد: ترجمه یا تالیف چه پاسخی باید داد؟ و آیا پاسخ ما در تمامی رشته ها یکسان خواهد بود؟ بهتر است در این یادداشت کوتاه به شیوه ای موجز تنها به پرسش اول آن هم در بخش نخست آن پاسخ دهیم: آیا باید ترجمه کنیم؟ پاسخ صریح و روشنی نمی توان به این پرسش داد، مگر آنکه بگوئیم: چه چیز را، چه کسی، برای چه مخاطبی و در قالب چه رسانه ای باید ترجمه کند؟ زیرا بر اساس پاسخ هایمان می توانیم پرسش را به صورتی کاملا منفی و یا در برخی از اجزایش به صورت منفی نیز مطرح کنیم: چه چیز را، چه کسی، برای چه مخاطبی و در قالب چه رسانه ای نباید ترجمه کند؟
نخست بر چند نکته که شاید بدیهی بیایند ولی به گمان ما از فرط بدیهی بودن امروزه کمتر دیده می شوند و یا عمدا نادیده گرفته می شوند تاکید کنیم: 1) برای ترجمه مترجم باید نه فقط به زبان مقصد بلکه به زبان مبدا مسلط باشد؛ 2) برای ترجمه مترجم باید بر موضوعی که ترجمه می کند اشراف داشته و نسبت به آن از آگاهی بالایی برخوردار باشد؛ 3) برای ترجمه مترجم باید از الگوهایی مناسب و از ابزارهایی لازم ( فرهنگ ها و واژگانی تدوین شده به وسیله متخصصان دیگری که سازندگان برابر نهاده ها و واژه ها هستند) برخوردار باشد؛ 4) برای ترجمه ، مترجم باید دارای یک استراتژی باشد که این استراتژی خود از یک منطق علمی از نیازهای یک علم بنا بر موقعیت آن علم در جامعه مربوطه تعیین شده باشد؛ و سرانجام 5) برای ترجمه، مترجم باید «مترجم» باشد. شاید این جمله آخر از جملات پیشین بدیهی تر بیاید ولی به همین نسبت نیز بیشتر دیده نمی شود یا نادیده گرفته می شود: ترجمه نوعی فناوری ذهنی بسیار پیچیده است که نه فقط نیاز به تمرین و تداوم زمانی در کنشگر آن دارد بلکه باید آموزش لازم و دراز مدتی را نیز برای آن دید. به عبارت دیگر هر کس که زبان مبدا یا زبان مقصد را به طور کامل و با اشراف کامل نیز بداند، لزوما نمی تواند مترجم شود، ترجمه یکی از مهارت های خاص زبانی- شناختی است که از فرایندهای آن ما هنوز چندان چیزی نمی دانیم.
با این وصف این امر مانعی از آن نشده است که طبق فرمول فوق الذکر منتها در شکلی آسیب شناختی در کشور ما: هرچیزی، به دست هر کس، برای هر مخاطبی در هر قالبی و اضاقه کنیم با هر کیفیتی ترجمه شود، بدون آنکه هیچ یک یا تقریبا هیچ یک از شرایط بدیهی پیش گفته رعایت شود. در حقیقت بازار و تنها بازار، و مد های روشنفکرانه و الزامات «استادانه» معیارهای انتخاب ترجمه و انتشار هر چیز به نام ترجمه در کشور ما بوده اند و اگر قرار بر آن بود یا باشد که روزی تمامی ترجمه ها با دقتی موشکافانه به زیر ذره بین گذاشته شوند، شاید بتوان ده ها جلد کتاب درباره ضرباتی که مترجمان بر پیکر نحیف متون وارد کرده اند منتشر کرد. چه بسیار نویسندگانی که پیش از آنکه در زبان فارسی به دنیا بیایند در این زبان «به قتل رسیده اند» و چه بسیار نویسندگانی که « سر حادثه و تصادف» بخت بلندی داشته اند و مترجم با انصاف و با سوادی به سراغشان رفته است و در نتیجه تولیدی شادمانه و حیاتی پر تداوم در این زبان را تجربه کرده اند.
و ما متاسفانه بر اساس یک رسم قدیمی و بی معنی همواره از نقد و خرده گیری و اعتراض و زیر سئوال بردن پرهیز می کنیم. شاید زمان آن رسیده باشد که به تدریج این رسم «من در آوردی » را به کنار بگذاریم و جدی تر با این فرایند اساسی و تعیین کننده در تاریخ انتقال علوم و دانش بشری روبرو شویم. و البته راه حل پیشنهادی ما بی شک آن نخواهد بود که فقط کسانی دست به ترجمه بزنند که به مقام استادی در این رشته رسیده اند زیرا برای رسیدن به این مقام نیاز به یک عمر تمرین و تلاش و کوشش وجود دارد، و اگر منطقمان این باشد، خود را اسیر دایره ای بسته کرده ایم. بحث صرفا در همان سئوال اولیه است که یک بار دیگر در انتها اما این بار به صورت باز هم منفی مناها از زاویه ای دیگر تکرارش می کنیم تا در فرصتی دیگر به این بحث بازگردیم: «هر چیزی را نباید هر کسی، برای هر مخاطبی، و در هر قالبی ترجمه کند» و شاید بد نباشد که از تجربه دیگران و متخصصان هر رشته نیز بهره ای ببریم و سر در آستین یک تنه به پیش نتازیم.

سال ۲۰۰۷ میلادی، "سال ترور"

سال ۲۰۰۷ میلادی هم دارد پایان می‌گیرد. به‌گُمانم با نگاهی به‌رویدادهای ‌این سال، مناسب‌ترین نامی که می‌توان به‌آن داد "سال ترور" است. این سال با ترور آغاز شد، با ترور ادامه یافت و دیدیم که با ترور هم پایان گرفت.
با ترجمه شعری از شاعری که خود ترور و کشتار را در منطقه بالکان تجربه کرده است، این سال را بدرقه می‌کنم؛ با این امید و آرزو که جهان در سال ۲۰۰۸ میلادی از هیولای نکبت‌بار تروریسم در امان بماند.
در میان مه و دود
مهِ آلوده به‌خون
در خون، مه و طوفان.
لاشه‌ها در لجن.
کرم‌ها در جمجمه‌ها.

معبد و مناره در آتش و خون.
جنایتی مرگبار.
دود، آتش، مه، غبار
و زوزه‌ی سگها.

مه و دود
و مردگان بر خاک
گدایان در راه
مردان و زنان با فریاد.

سایه‌ای که در پس ِیوار می‌گذرد:
روسپی کر و لال.
در میان دود و مه
ردِ پای هولناکِ طاعون و وبا.

میروسلاف کرلِژا
ترجمه خسرو ناقد

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - ترجمه درایران