باراک اوباما

شب گذشته، 6 نوامبر  2012 کمی پیش از نیمه شب، نتایج انتخابات امریکا، مشخص شد و باراک اوباما ، نخستین رئیس جمهور سیاه پوست امریکا برای دومین بار  به کاخ سفید راه یافت.  با وجود این،  پیروزی اوباما به مثابه رئیس جمهوری در دومین دور انتخاباتی اش چندان درخشان نبود و  میزان فاصله او با  رقیب محافظه کارش،  اندک بود. در این حال  هر چند، بحران گسترده جهانی تا حدی این امر را توجیه می کند ، اما  این اتخابات  اوباما را با موقعیتی  در عین حال تا حدودی تثبیت شده و لی تا حد  قابل توجهی شکننده نیز روبرو می کند.  میت رامنی، رقیب  او، به مثابه  یک نمونه حتی مضحک تر و ارتجاعی تر از  بوش پسر،  که به وسیله لابی های جنگ طلب و بنیادگرایان افراطی مذهبی  مسیحی  به صورتی مبالغه آمیز حمایت می شد،  توانست آرای بسیار بیشتر از  خوش بینانه ترین پیش بینی ها به دست بیاورد و این امر زنگ خطری است برای امریکا و برای کل جهان. اینکه فردی با اعلام رسمی  تمایل به وارد کردن کشورش در جنگ، بر تشدید سلطه امریکا بر جهان ، بر نظامی کردن بیشتر جهان و  سخت گیری بیشتر بر فقرا و اقشار کم درآمد این کشور  چنین رای بالایی بیاورد، و حتی در ایالات فقیر نیز  با رای خود گویای شکست نسبی سیاست های داخلی اوباما باشد و اینکه در سطح بین المللی حمایت سران کشورها از اوباما  به صورتی  نسبی و نه چندان روشن انجام  گرفت،  گویای شکست نسبی سیاست بین المللی اوباما است. در  سخنرانی پیروزی اوباما که شب گذشته انجام شد، او بار دیگر با  استناد به پیروزی ملت آمریکا از  استعمار  در دویست سال پیش، بر آرمان های اسطوره ای این کشور برای  صلح و پیشرفت تاکید کرد که گفتمانی رایج و حتی کلیشه ای است. اما امروز بیش از هر زمان دیگری آشکار است که اگر در چهار سال آینده وی نتواند یا نخواهد  ساختارهای آمرانه و سیاست های نظامی گرا و  هژمونیک  امریکا را در سطح بین المللی و نظام سرمایه داری  مالی  بی رحمانه درون این کشور را تغییر اساسی دهد، راه را برای پیروزی  رقیب محافظه کار خود باز خواهد کرد و امریکا و حهان بار دیگر  کابوسی همچون دوران بوش پسر را خواهد شناخت.
      از این رو، پرونده انتخابات امریکا، یا شاید بتوان گفت پرونده نقش امریکا در جهان در چهار سال آینده که بی شک نقشی تعیین کننده خواهد بود،  با  ورود دوباره اوباما به کاخ سفید  بسته نشده و اکنون می تواند گشوده شود، پرونده ای که در طول سال های آینده و تا انتخابات بعدی گشوده خواهد ماند و اوباما در بطن آن قرار خواهد داشت. این سال ها شاید  سرنوشت جهان را در دهه های آینده رقم بزنند. انسان شناسی و فرهنگ از امروز این پرونده را می گشاید و نوشته های پیشین درباره اوباما را در این پرونده قرار می دهد و از خوانندگان و علاقمندان می خواهد که در این زمینه  مطالب خود را برای ما ارسال کنند.
 

1-  دگردیسی جهان
http://anthropology.ir/node/15202 

2-جهان در بحران - بحران قانونمند
http://anthropology.ir/node/1264

3-همایش کاپیتالیسم: بحران اجتماعی یا اقتصادی
http://anthropology.ir/node/554

4-نوبل افتصاد و قصه پر غصه ما
http://anthropology.ir/node/554

5-صفر بزرگ
http://anthropology.ir/node/2354

6- لطفا فیلم را از نو آغاز کنید!
http://anthropology.ir/node/2333

7-مریلین: تجسمی از رویای امریکایی
http://anthropology.ir/node/6348

8-پایان یک کابوس؟
http://anthropology.ir/node/2338

9-سقوط آزاد
http://anthropology.ir/node/7836

10- انتخابات امریکا
http://anthropology.ir/node/624

11- کدام یک جهان عرب را تغییر خواهد داد؟ مردم یا ایالات امریکا
http://anthropology.ir/node/9731

12-بن لادن، فراواقعیتی به نام خدا و به کام امریکا
http://anthropology.ir/node/9624

13-دروغی بزرگی به نام تغییر ؟ تداوم در سیاست خارجی امریکا
http://anthropology.ir/node/527

14-انتقام تاریخ
http://anthropology.ir/node/2352

15-نوبلی برای جنگ
http://anthropology.ir/node/1611

16- جنسیت در برابر نژاد (در انتخابات امریکا)
http://anthropology.ir/node/563

17- گفتگو با چامسکی: غرب از دموکراسی های غربی هراسیده است
http://anthropology.ir/node/10391

18- هنر ایدئولوژیک امریکا پس از جنگ جهانی دوم
http://anthropology.ir/node/5687

19- ژئوپلیتیک مقاوت و درد زایش خاور میانه اسلامی
http://anthropology.ir/node/10714

20-آغاز فروپاشی یا چرخه سرمایه داری ؟
http://anthropology.ir/node/11487

21- آری ما تخیل گرائیم!
http://anthropology.ir/node/11498

22- پیکار برای دموکراسی واقعی در بطن جنبش وال استریت
http://anthropology.ir/node/11426

23-اول اشغال کنید، خواسته ها از پی اش می آید
http://anthropology.ir/node/11857

24- گزارش جلسه جنبش وال استریت
http://anthropology.ir/node/11774

25- پیش به سوی سقوط بزرگ
http://anthropology.ir/node/12646

26- پوست و قدرت
http://anthropology.ir/node/2258

27- امپریالیسم، بهار عربی و بحران
http://anthropology.ir/node/12997

28- 2012  و جهانی خود ویرانگر
http://anthropology.ir/node/12060

29-جهانی شورشگر یا عصر جدید تیرگی؟ در باب تاریخچه زوال افتصاد امریکا
http://anthropology.ir/node/13665

30- پرونده جنگ
http://anthropology.ir/node/3672

31- امپراتوری در عصر امپریالیسم
http://anthropology.ir/node/13718

32- روایتی نو از تقدیر گرایی سیاسی: آیا تاریخ به راست می چرخد؟
http://anthropology.ir/node/14277

33- پرونده ی «جنبش وال استریت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/11522

34- یک طالب در گوانتانامو
http://anthropology.ir/node/14426

35- پیش بینی های والرشتاین برای جهان امروز
http://anthropology.ir/node/14415

36- اوباما در کاح سفید: یک پیروزی برای فرهنگ حهانی
http://anthropology.ir/node/2256

37- اوباما: «معجزه سیاه» در «کاخ سفید»
http://anthropology.ir/node/625

38- اوباما: نماد و واقعیت
http://anthropology.ir/node/2273

39- امریکا و بقیه دنیا
http://anthropology.ir/node/14950

40- میت رامنی: برآیند اتحاد نامقدس سرمایه داری لجام گسیخته و بنیادگرایی مسیحی
http://anthropology.ir/node/15218

41- راز ناموفق بودن ما!
http://anthropology.ir/node/15194

42- باراک اوباما ، به شدت سرخورده ام کرد!
http://anthropology.ir/node/11219

43- تب انتخابات امریکا: میت رامنی ، آیینه دیپلماسی استوار بر زور سرنیزه
http://anthropology.ir/node/15300

44- آمریکا در تب انتخابات: رئیس جمهور اوباما، از دریافت جایزه صلح نوبل  تا گسیل هواپیماهای مرگبار
http://anthropology.ir/node/15398

45- آمریکا در تب انتخابات: فاجعه به روایت سینما
http://anthropology.ir/node/15429

46- تب انتخابات امریکا: معرفی دو کتاب
http://anthropology.ir/node/15457

47- خطای اوباما؟
http://www.anthropology.ir/node/24444

 


دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

 

 

خستگي ايالات متحده از دست دنيا

از باراک اوباما تا دونالد ترامپ، مداخله گري ديگر دربرنامه نيست

خستگي ايالات متحده از دست دنيا

به نظرمي آيد که نامزد جمهوري خواه انتخابات رياست جمهوري نوامبر ٢٠١٦، کمتر از حريف دموکرات خود نسبت به مداخلات نظامي نظر مساعد دارد.  وضعيتي که از زمان جنگ جهاني دوم بي سابقه است.  اما کوشش واپس نشيني، که از سال ٢٠٠٩ برسياست خارجي آقاي باراک اوباما سايه افکنده، از اين پس هردو حزب را دربرمي گيرد.

«گيج»، «ضعيف»، «غيرمصمم»، «خائن»، «سست»، «ساده لوح»، «بي منطق»، «بي بصيرت» و «بي تجربه»؛ اينها واژه هايي است که جمهوري خواهان در مدت ٨ سال براي توصيف باراک اوباما و سياست خارجي او به کار برده اند. [به زعم آنان] رئيس جمهوري با اجتناب از کاربرد زور به شالوده بزرگي و اعتبار ايالات متحده آسيب رسانده است

اگرچه جمهوري خواهان هيچ فرصتي را براي تاکيد براين که آقاي اوباما تا چه حد ايالات متحده را تحقيرکرده، ازدست نداده اند، دو کانديداي اصلي حزب در انتخابات مقدماتي از گفتمان هاي افراطي  فاصله گرفته اند  .  در دسامبر ٢٠١٥، آقاي تد کروز از «محافظه کاران نوي ديوانه اي که مي خواهند همه کشورهاي دنيا را اشغال کنند و فرزندانمان را به خاور نزديک بفرستند و به کشتن بدهند (١)» انتقاد کرده است.  درهمان ماه، او دربرابر بنياد خيلي محافظه کار «هريتيج» بر ويژگي مضر دخالت آمريکا، با تکيه بر نمونه ليبي تاکيد کرد و افزود: «ما نبايد از هيچ يک از جناح ها در جنگ داخلي سوريه حمايت کنيم».  گفته هايي که کمي با يک جمله آقاي اوباما در ١٠ سپتامبر ٢٠١٣ مطابقت داشت که درگيري سوريه را «جنگ داخلي ديگري» عنوان مي کرد.

آقاي دونالد ترامپ نيز بيش از اين خواهان اعزام نيرو به خاور نزديک نيست.  او درتاريخ ٣ مارس گفت: «ما در آنجا هزاران ميليارد دلار هزينه مي کنيم و زيرساخت هاي کشور خودمان درحال ازبين رفتن است».  در اينجا نيز، مي توان پنداشت که اين صداي مستاجر کنوني کاخ سفيد است که شنيده مي شود: «درطول دهه اخير، جنگ براي ما هزار ميليارد دلار هزينه داشته و اين در زماني بوده که بر بدهي ما درشرايط اقتصادي دشوار به شدت افزوده شده بوده است (...) زمان آن رسيده که ما بر سازندگي کشور خود متمرکز شويم».  اينها گفته هاي آقاي اوباما درسال ٢٠١١، هنگام اعلام عقب نشيني آتي سربازاني بود که هنوز در افغانستان بودند.

«معاينه مغز»

در جناح   دموکرات نيز درجريان رقابت هاي بين نامزدها غالبا از مداخله گري نظامي انتقاد شده است.  از جمله اين موارد، مخالفت با جنگ ويتنام توسط جرج مک گاورن درسال ١٩٧٢، کشيش سياه پوست جسي جکسون درسال هاي ١٩٨٤ و ١٩٨٨ – که به عنوان نمونه از اقدامات ايالات متحده براي سرنگون کردن دولت نيکاراگوئه انتقاد کرد -، ياحتي آقاي اوباما منتقد سرسخت جنگ عراق در سال ٢٠٠٨ است.  اما، براي يافتن موردي از مخالفت يک جمهوري خواه با اعزام نيروي نظامي بايد به سال ١٩٥٢ بازگشت که رابرت تفت توسط حزب خود  نامزد مطلوب رياست جمهوري محسوب مي شد.  او که سناتور ايالت اوهايو بود، با طرح مارشال مخالفت مي کرد و سازمان پيمان اتلانتيک شمالي (ناتو) را ناکارآمد و خيلي پر هزينه مي دانست و براين باور بود که ايالات متحده جز در موردي که «آزادي ملت» مستقيما مورد تهديد باشد، نبايد به کاربرد زور دست زند.  او در رقابت با دوايت آيزنهاور در مرحله مقدماتي با فاصله اي اندک باخت.  ازآن پس، کليد موفقيت در مرحله مقدماتي انتخابات رياست جمهوري در ميان جمهوري خواهان، تاکيد بر نقش رهبري جهاني ايالات متحده است.  همين مورد موضوع مرکزي برنامه سياست خارجي آقاي جان مک کين درسال ٢٠٠٨ و آقاي ويلارد («ميت») رامني درسال ٢٠١٢ بود.  چرخش کنوني جمهوري خواهان ازآن جهت بيشتر تعجب برانگيز است که جناح محافظه کار درمدت ٨ سال به «ضعف» آقاي اوباما معترض بوده و ازاين که از بمباران کشورهاي ديگر اکراه نشان مي داده ابراز ناخرسندي مي کرده است.

اين چرخش با تحليل تحول کلي سياست خارجي آمريکا از سال ٢٠٠٩ بهتر قابل درک است.  اوباما در دو دوره اقامت درکاخ سفيد متهم به اِعمال سياستي است که هيچ اصلي آن را هدايت نمي کند.  سياستي که متفاوت با سياست هاي هري ترومن («ازبين بردن» اتحاد شوروي)، دوايت آيزنهاور («عقب راندن» کمونيسم)، ريچارد نيکسون («تنش زدايي» نيرومند)، جيمي کارتر («حقوق بشر»)، رونالد ريگان (رودررويي با «امپراتوري شر» اتحاد شوروي) يا حتي جرج دبليو بوش («جنگ عليه ترور») است و اوباما پشت سرخود هيچ دکتريني که نام او را برخود داشته باشد به جا نمي گذارد و کارش تنها سرهم بندي گزينه هايي گاه متناقض بوده است.  او درسال ٢٠١١ با ائتلافي براي سقوط معمر قذافي در ليبي همراهي کرد و سپس علاقه خود به اين کشور را ازدست داد، به بمباران هاي شديد کاملا غيرقانوني (ازنظر حقوق بين الملل و آمريکا) توسط هواپيماهاي بدون سرنشين پرداخت و درپي آن به تلاش ديپلوماتيک چندجانبه براي امضاي يک توافق درمورد برنامه هسته اي ايران دست زد و درمورد برقراري  روابط با کوبا به نمايش شجاعت پرداخت.

رئيس جمهوري مي بايد ميان نيروهايي حرکت کند که همه مي کوشند بر ديپلوماسي او نفوذ يابند: افکار عمومي  که به خاطر رويدادي مانند انجام يک سوء قصد يا گردن زده شدن يک روزنامه نگار آمريکايي، مي تواند بين  انزواجويي  و مداخله گري نوسان کند  ؛ نمايندگان حزب حريف – که آماده اند او را به  ضعف متهم کنند ؛ مشاوران، وزيران، همکاران و متحداني – که انتظار دارند واشنگتن مطابق با منافع آنان رفتار کند - و حريفان – که در کمين کوچک ترين گام خطا هستند تا مهره هاي خود را به پيش برانند.  برخي از رئيس جمهوري ها تصميم هاي خود را با همکاري تنگاتنگ با وزير خارجه خود مي گرفتند: ترومن و دين آچسن، آيزنهاور و جان فاستر دالس، ريگان و جرج پي شولتز.  رئيس جمهوري هاي ديگري به مشاوران امنيت ملي يا وزيران خارجه خود متکي بودند: نيکسون و هنري کيسينجر، کارتر و زبيگنيو برژينسکي.  درمورد آقاي اوباما، او به تنهايي يا با همکاران نزديکش تصميم مي گيرد: آقايان بنجامين رودز، دنيس مک دونو، مارک ليپرت.  مرداني که کمتر از ٥٠ سال سن دارند و خدمت نظامي خود را نه درزمان جنگ سرد، بلکه پس از ١١ سپتامبر ٢٠٠١ انجام داده اند و به جريان ضد مداخله گري تعلق دارند (٢).

البته رئيس جمهوري کنوني اشخاص با تجربه تري را نيز به سمت هاي کليدي دستگاه ديپلوماتيک و نظامي گمارده است: آقايان رابرتز گيتز، لئون پانتا و چاک هيگل به وزارت دفاع، خانم هيلاري کلينتون و آقاي جان کري به وزارت خارجه و غيره.  اين افراد گاه بر تصميم هاي او سنگيني کرده اند، مانند سال ٢٠٠٩، هنگامي که خانم کلينتون آقاي اوباما را  به حمايت از کودتا عليه مانوئل زلايا در هندوراس متقاعد کرد.

اما در زمان هاي بحران، صداي ايشان هميشه گوش شنوا نيافت.  آقاي گيتز در خاطراتش (٣) چنين روايت مي کند که: «از زمان ريچارد نيکسون و هنري کيسينجر، کاخ سفيد در دوران او بيشترين حد تمرکز و اقتدارگرايي در زمينه امنيت ملي را داشته است». 

نخستين اختلاف نظرها بين آقاي اوباما و اطرافيانش در سپتامبر ٢٠٠٩، درمورد افغانستان ظاهر شد.  درحالي که رئيس جمهوري وعده پايان اين جنگ را داده بود، ژنرال استانلي مک کريستال، مسئول عمليات در محل، به خلاف او نظرش اين بود که دستيابي به پيروزي مستلزم افزايش حضور نظامي آمريکا است و برآورد مي کرد که به ٤٠ هزار سرباز نياز است.  ظرف مدت ٣ ماه، جلسه پشت جلسه برگزارشد، وزير خارجه، وزير دفاع، رئيس آژانس مرکزي اطلاعات (سيا)، مشاور امنيت ملي و مدير اطلاعات ملي کوشيدند آقاي اوباما را به پذيرش اين  خواست  وادارند.  رئيس جمهوري بي وقفه تکرار مي کرد «اين برمبناي منافع ملي نيست» و او نمي خواهد «هزار ميليارد دلار هزينه کند» و خود را درگير «اقدام براي بازسازي ملي در درازمدت» کند (٤).  او با خودداري از انتخاب بين عقب نشيني و تعهد نظامي نامحدود مورد درخواست ژنرال مک کريستال، راه حلي بينابيني را برگزيد: باقي ماندن ٣٠ هزار سرباز به مدت ١٨ ماه.  او در روز اول دسامبر ٢٠٠٩ در توجيه گزينه خود گفت: «آمريکا بايد نيرومندي خود را به شيوه اي نشان دهد که بر پايان بخشيدن به جنگ ها و پيش بيني درگيري ها منجر شود».  بيشتر کارشناسان نظامي اين راه حل ميانه را خيلي ناکارآمد ارزيابي کردند زيرا به طالبان راه نشان مي داد صبر پيشه کنند تا توفان بگذرد.

  درسال ٢٠١١، درآغاز «بهار عرب» ماجرايي مشابه رخ داد.  آيا بايد در ليبي، براي سقوط معمر قذافي، به اين بهانه که شورشيان بنغازي را به کشتار جمعي تهديد مي کند، مداخله نظامي کرد؟  اين بار، اطرافيان آقاي اوباما، به استثناي خانم کلينتون، حزم انديش تر بودند.  آقاي گيتز حتي علنا  ابراز کرد که هرکس درنظرداشته باشد نيروهاي جديدي به خاور نزديک بفرستد بايد «اقدام به معاينه مغز خود» کند (٥).  اما فشارهايي ازجانب رسانه ها و خارج – به ويژه ازجانب فرانسه و انگلستان که مصمم به ترک ائتلاف بودند – و کنگره وارد شد که سناتور دموکرات جان کري و همتاي جمهوري خواه او جان مک کين باهم خواستار برقراري يک منطقه پرواز ممنوع بودند.  ازنو، رئيس جمهوري به گزينه اي «ميانه» دست زد: او مداخله را منتها در چهارچوب يک ائتلاف گسترده با مجوز ازسوي سازمان ملل متحد پذيرفت – مجوزي که تنها  ايجاد يک منطقه پرواز ممنوع را پيش بيني مي کرد و به سرعت از آن تخطي شد – و عملياتي نيز انجام نشد.

آيا در اينجا مي توان اثري از «دکترين اوباما» يافت؟  ايالات متحده قصد داشت براي دفاع از منافع خود «از طريق پشت جبهه»( lead from behind) مديريت کند بدون آن که خود را نشان دهد: با بمباران هايي توسط هواپيماهاي بدون سرنشين، ارجحيت دادن به استفاده مقطعي از نيروهاي ويژه يا ديگران را به جاي خود گماشتن.  روزنامه نگار محافظه کار نوي واشنگتن پست (٦) با خشم اين کار را چنين توصيف مي کند: «مديريت از پشت جبهه ، مديريت نيست، پا پس کشيدن است».  جنگ سوريه نشان داد که اين امر يک دکترين براي رئيس جمهوري آمريکا نبوده بلکه مانند مورد افغانستان انتخابي موردي بوده است: آقاي اوباما کوشيد هواداران و مخالفان کاربرد زور را مديريت کند، بدون آن که رضايت هيچيک را جلب نمايد

هفت کشور بمباران شده ازسال ٢٠٠٩

سابقه ليبي ترديد و اکراه او درمورد مداخله نظامي را بيشتر کرد.  درمدت دوسال، بين سال هاي ٢٠١١ و ٢٠١٣ او برشمار محکوم کردن هاي شفاهي افزود و خواستار کنار رفتن بشار اسد شد و از شورشيان حمايت لفظي کرد، اما هرگز به فکر استفاده از ارتش نيفتاد.  سوريه ليبي نيست که کشوري بدون متحدان واقعي باشد.  وضعيت درماه اوت ٢٠١٣ زماني تغيير يافت که رژيم بشار اسد متهم به استفاده از سلاح شيميايي در حومه دمشق شد و به اين ترتيب خط قرمز ترسيم شده در يک سال پيش توسط آقاي اوباما را زيرپا گذاشت.  آيا ايالات متحده، درحالي که پاي اعتبارش درميان بود، مي توانست غيرفعال بماند؟  درکاخ سفيد توافقي برمبناي ضرورت «تنبيه» بشار اسد شکل گرفت.  جو بايدن، معاون رئيس جمهوري که معمولا چندان هوادار اعزام نيروهاي نظامي نبود مي گفت: «ملت هاي بزرگ بلوف نمي زنند» (٧).  به نظر مي آمد که آقاي اوباما متقاعد شده باشد و حتي از پنتاگون خواست که هدف هاي بمباران را تعيين نمايد.

اما در آخرين لحظه، درپي گفتگويي با آقاي مک دونو، ضد مداخله جو ترين مشاورش، رئيس جمهوري اقدام به چرخش کرد و از گروه خود خواست که راه گريزي برايش بجويند.  اين تصميم با رگباري از مخالفت ها در فرانسه، عربستان سعودي اسرائيل و کشورهاي حاشيه خليج فارس روبرو شد و موجب گرديد که جمهوري خواهان به او نسبت «بزدلي» بدهند و شماري از دموکرات ها نيز به خشم آيند و آقاي کري احساس کند که «سرش کلاه گذاشته شده» است (٨).  لئون پانتا، وزير پيشين دفاع در خاطراتش مي نويسد که آقاي اوباما «پيام بدي براي دنيا فرستاد»، «اين امر تاکيدي بر ضعف بيش از پيش او بود (...).  به نظر من، رئيس جمهوري غالبا منطق يک استاد دانشگاه را بر شور و شوق يک رهبر ارجحيت مي دهد (٩)».

شماري از محافظه کاران تصميم آقاي اوباما را نقطه عطفي همانند توافق «مونيخ جديد» مي دانند که پيامدهاي طولاني ناگواري خواهد داشت: آنها تاکيد مي کنند که اگر ايالات متحده درسال ٢٠١٣ دمشق را تنبيه کرده بود، سازمان حکومت اسلامي (داعش) موفق به جهش نمي شد، ايران جايگاهي چنين قابل ملاحظه در صحنه سوريه اشغال نمي کرد، مسکو جرئت الحاق کريمه به خاک روسيه را نمي داشت و غيره.  آقاي اوباما پاسخ مي دهد که روسيه از لحن رزمجويانه آقاي جرج دبليو بوش و نيز حضور صدهزار سرباز آمريکايي در عراق نگراني به خود راه نداد و درسال ٢٠٠٨ در درگيري گرجستان مداخله کرد.  به نظر او، مشاهده نشانه بازگشت به زورمداري روسيه در رفتار آقاي ولاديمير پوتين به خاطر «عدم شناخت ماهيت قدرت  در عرصه سياست خارجي است.  معناي قدرت واقعي اين است که بتوانيد بدون توسل به خشونت به آنچه مي خواهيد دست يابيد.  روسيه زماني که اوکراين دولت فاسد دست نشانده اي بود که مسکو سرنخ هاي آن را دردست داشت، از قدرت بيشتري برخوردار بود (١٠)».  به علاوه، واشنگتن در دوران بحران اوکراين غيرفعال نمانده است.  آقاي اوباما فزون بر تجديد فعاليت «ناتو» در اروپاي مرکزي بر اتحاديه اروپا فشار مي آورد تا درمورد روسيه تحريم هاي ديپلوماتيک و اقتصادي اِعمال کند.

به رغم همه اينها، تصميم درمورد سوريه چرخشي همه جانبه در ديپلوماسي آمريکا است.  براي نخستين بار پس از سال ٢٠٠٩، آقاي اوباما به يک راه حل ميانه نظامي دست نزده و با مذاکره با روسيه درمورد برچيدن زرادخانه شيميايي دمشق بر انديشه اقدام نظامي و هرگونه «تحريک» دربرابر ايالات متحده نقطه پايان نهاد.  اين گسست بر انتخاب واشنگتن درمورد راهبرد « عدم سنگر سازي مجدد » (١١) مهر تاييد زد.  از عقب نشيني نيروهاي نظامي از عراق و افغانستان تا کاهش بودجه و خودداري از اعزام نيروهاي جديد نظامي، آقاي اوباما کوشيد از حضور نظامي آمريکا در دنيا بکاهد تا بتواند خود را روي مشکلات داخلي و چاره جويي براي دخالت هاي  بي ثبات کننده بوش متمرکز کند.  علاوه براين، ايده عدم سنگر سازي مجدد  آشکارا برمبناي «راهنماي راهبردي» منتشرشده توسط وزارت دفاع درسال ٢٠١٢ تدوين شده است: «براي دستيابي به هدف هاي امنيتي، ما به تاکتيک هايي نرم و کم هزينه دست خواهيم زد (...).  نيروهاي آمريکايي ديگر در موقعيت انجام عمليات درازمدت درمقياس وسيع نخواهند بود».

اين موضع گيري چندان ربطي به انزواجويي ندارد: ايالات متحده دهها پايگاه نظامي خود درسراسر دنيا را حفظ مي کند، بزرگ ترين ارتش جهان است، سرويس هاي اطلاعاتي آن ازهمه جهت رشد مي يابند، ٧ کشور (عراق، سوريه، افغانستان، يمن، پاکستان و سومالي) را بمباران کرده و به دخالت در امور حکومت هاي ديگر و اقدام براي بي ثبات کردن دولت ها، عمدتا در آمريکاي لاتين ادامه مي دهد (١٢).  اين عقب نشيني   ناشي از رويکرد ايده آليستي، به مفهوم بازتوزيع قدرت درسطح جهاني يا صلح گرايي نيست.  آقاي اوباما، چنان که مکرر مي گويد مخالف جنگ نيست بلکه با «جنگ احمقانه» مخالف است، جنگي که درخدمت منافع آمريکا نبوده و تراز هزينه – فايده آن منفي باشد.  امروز، پناهجويان از ترکيه يا لبنان راه اروپا را درپيش مي گيرند، بهاي نفت پايين باقي مانده است، سوء قصدهايي در آنکارا، بروکسل، تونس و باماکو رخ مي دهد: واشنگتن چرا بايد خود را با اعزام نيرو به خاور نزديک درگير کند؟  اما يک حمله گسترده در خاک آمريکا – بزرگتر از تيراندازي ٢ دسامبر ٢٠١٥ در سن برناردينوي کاليفرنيا که موجب کشته شدن ١٤ تن شد -، در هرلحظه مي تواند وضعيت را تغيير دهد.  آقاي جرج دبليو بوش در اکتبر سال ٢٠٠٠ مي گفت: «اگر ما گستاخ باشيم، [کشورهاي ديگر] نسبت به ما بغض خواهند داشت، اگر ملتي متواضع ولي قوي باشيم، ما را  تمجيد خواهند کرد» و حتي  افزوده بود: «من فکر نمي کنم که از نيروهاي ما بايد در کارهايي استفاده شود که "سازندگي ملي" ناميده مي شود».  وبعد، ١١ سپتامبر رخ داد...

آقاي اوباما با تصميم قاطع براي برگرداندن ورق دراين مورد، به کاخ سفيد راه يافت تا بتواند توجه خود را بر «آسيا» متمرکز کند که سير رويدادهاي آن توجه برانگيز است.  اين موضوعِ «چرخشي» بود که درسال ٢٠١٠ آغاز شد.  استفن سستانوويچ استاد دانشگاه کلمبيا مي نويسد: « "برقراري مجدد تعادل" به سوي "آسيا" همان نقشي را در راهبرد عدم سنگر سازي مجدد  دستگاه مديريتي اوباما دارد که گشايش به سوي چين در رويکرد آمريکا در پايان جنگ ويتنام داشت.  اين ثابت مي کند که ايالات متحده، چنان که نيکسون گفته بود درحال «ازبين رفتن به عنوان ابرقدرت» نيست (١٣).  با آن که اين امر موجب اقدامات نماديني مانند (ديدارهاي حکومتي، گشايش يک پايگاه نظامي در استراليا، تقويت ناوگان دريايي آمريکا در اقيانوس آرام...) شد و در ٤ فوريه ٢٠١٦ به امضاي توافق دوسوي اقيانوس آرام انجاميد، اين جهت گيري جديد به نتيجه نهايي خود منتج نشد.  درواقع، «بهارعرب» درسال ٢٠١١ ايالات متحده را به خاور نزديک فراخواند.  آقاي اوباما در گفتگو با جفري گلدبرگ به ستوه آمدن، اگرنه بي علاقگي نسبت به اين منطقه، که به نظر مي آيد آن را موردي نااميدکننده مي داند آشکار مي کند.  او بر تمايل و ترجيح خود نسبت به مردمان «آسيا»، «آفريقا» و «آمريکاي لاتين» تاکيد مي نمايد که «ازخود نمي پرسند چگونه آمريکائيان را بکشند، بلکه خواستار آموزش بهتر و ايجاد چيزي ارزشمند هستند».  ايالات متحده براي «بازسازي» افغانستان بيش از بازسازي ١٦ کشور اروپايي در طرح مارشال پس از جنگ جهاني دوم (١٤) هزينه صرف کرده، بدون آن که بتواند نظمي ايجاد کند.  اين شکست هاي پي درپي آقاي اوباما را به شاخصه محدوديت قدرت آمريکا و اين که نمي تواند خاور نزديک را به دلخواه خود شکل دهد متقاعد کرده است.

اززمان جنگ جهاني دوم، ايالات متحده به تناوب در دوره هاي اطمينان و ترديد درمورد توانايي خود در اداره مقتدرانه دنيا به سرمي برد.  شعف ناشي از پايان جنگ درسال هاي دهه ١٩٥٠ جاي خود را به پرسش هايي درمورد برتري اش داد: آيا آمريکا آنقدر قدرتمند است که بتواند جلوي پيشرفت کمونيسم را بگيرد که با پيشروي هايش در انقلاب چين و دستيابي به بمب اتمي توسط اتحاد شوروي رو به گسترش بود؟  ازسال ١٩٥٢، داگلاس مک آرتور، که مي خواست کره را با سلاح اتمي بمباران کند، اعلام خطر مي کرد که «ناتواني ما درحفظ منابع، سنگيني رشد يابنده تعهدات بودجه اي، افزايش سرسام آور بدهي عمومي» کشور ما را در سراشيب يک «انحطاط نسبي» مي اندازد .  دهه بعد نشان از کوشش برتري طلبانه داشت.  جان اف کندي، در سخنراني مراسم معرفي اش به عنوان نامزد رياست جمهوري اعلام کرد: «ما هر بار سنگيني را تحمل خواهيم کرد، هر آزموني را پذيرا خواهيم شد، ازهر دوستي حمايت خواهيم کرد.  ما براي تضمين پيروزي يا بقاي آزادي، با هر دشمني رودررو خواهيم شد».

مرحله هاي اطمينان غالبا مربوط به دوره هايي است که نابرابري هاي اقتصادي کاهش مي يابد و به نظرمي آيد که آينده براي طبقه متوسط مساعد است.  به محض آن که افق تيره مي شود، قدرت به صورت يک بار سنگين درمي آيد.  درسال هاي دهه ١٩٧٠، درحالي که نرخ بهره و بدهي خانوارها افزايش مي يافت و دو شوک نفتي اقتصاد کشور را تضعيف مي کرد، فاجعه ويتنام و پيشروي اتحاد شوروي در آسيا و آفريقا نقطه ضعف هاي برتري نظامي آمريکا را نشان داد.  و در سال ١٩٧٦، بنابر تحقيقي توسط «شوراي روابط خارجي»،         ٤٣  درصد از آمريکايي ها براين نظر بودند که ايالات متحده مي بايد «در درجه اول به امور مربوط به خود بپردازد»، اين رقم يک رکورد از زمان آغاز اين تحقيق درسال ١٩٦٤ (٢٠ درصد) بود.

دوشکل يک نوع ملي گرايي

درسال ٢٠١٣ اين رقم به ٥٢ درصد رسيد که باز يک رکورد بود.  بنابر يک نظرسنجي در ماه مارس ٢٠١٤، تنها ٣٠ درصد آمريکاييان خواهان اين بودند که درصورت حمله روسيه، کشورشان از لهستان دفاع کند.  اين رقم براي لتوني ٢١ درصد بود وحتي درمورد انگلستان به زحمت به ٥٦ درصد مي رسيد.  درنظرسنجي هاي پي درپي، تنها حملات توسط پهبادها و بمباران عليه داعش، که پس از تصرف موصل و گردن زدن جيمز فولي روزنامه نگار آمريکايي درمورد آن تصميم گرفته شد، از حمايت گسترده اي برخوردار بود.

بي گمان «براي ساخت افکار عمومي بايد  کار کرد» و اين امکان وجود دارد که جنگي که هوادار نداشته محبوبيت يابد (١٥).  آقاي اوباما حاضر به انجام اين کار نيست، آقايان کروز و ترامپ هم همين طور و حتي ترامپ پيشنهاد کرده که کشورش از پيمان «ناتو» خارج شود زيرا اين سازمان «منسوخ» شده و بسيار پرهزينه است.  چنان که تاريخ دان انگليسي پري آندرسون نشان داده، مداخله گري و انزواجويي دو وجه يک ملي گرايي را تشکيل مي دهد.  يکي ازاين دو وجه به سلطه جويي آمريکا مشروعيت مي دهد و جهاني گرايي آن را ارزش مي شمارد (اين وجه فعاليت منجي وار واشنگتن در رهنموني دنيا به راه راست را توجيه مي کند)، وجه ديگر  استثناگرايي (که حفظ ويژگي منحصر به فرد جامعه اي که در جهان  تافته جدابافته است را ترغيب مي کند) را مشروعيت مي بخشد.

انزواجويي که پيش از جنگ جهاني دوم چيرگي داشت، در دوران جنگ سرد تقريبا به کلي از اردوگاه محافظه کار محو شد، اما درپي فروپاشي اتحاد شوروي ازنو سربرآورد.  در آن زمان اين جريان دو شکل به خود گرفت: يکي درخود فرو رفتن کامل، که توسط يک آزادي خواه به نام ران پل و يک ضد مداخله گري محافظه کار به نام پاتريک بوکانان، که پيشتر همکار نيکسون و ريگان بود نمايندگي و ترويج مي شد.  بوکانان درسال ٢٠٠٦ مي گفت: «اگر ما رفتار مشابه امپراتوري بريتانيا را متوقف نکنيم، به همان سرنوشت دچار خواهيم شد (١٧)».  اين جريان که درسال هاي دهه هاي ١٩٩٠ و ٢٠٠٠ خيلي در اقليت بود، در دوران رياست جمهوري اوباما نيرويي تازه يافت.  اين گروه با جمع شدن گرد محور «انستيتو کاتو» و نشريه «آمريکن کنسرواتيو» (که درسال ٢٠٠٢ توسط آقاي بوکانان براي مخالفت با جنگ عراق بنيانگذاري شد)، به پيش بيني فاجعه هاي افغانستان و عراق، و نيز زمينه بحران اقتصادي و اجتماعي پرداخت.  درواقع، بدهي عمومي برخي از جمهوري خواهان را به گزينش کاهش هزينه ها و بودجه نظامي واداشت.  در ماه اوت ٢٠١١، کنگره به يک برنامه رياضت اقتصادي (موسوم به « در بند نگهداشتن ») راي داد که کاهشي هزار ميليارد دلاري در بودجه ارتش درمدت ١٠ سال را پيش بيني مي کرد.  به اين ترتيب «بازهاي بودجه اي» بر «بازهاي نظامي» غلبه يافتند.

موفقيت نامزدي آقايان ترامپ و کروز تائيدي بر اين گرايش جديد است و شکاف فزاينده بين سياست خارجي رسمي و راي دهندگان خواهان عدم مداخله را نشان مي دهد.  امروز هم هنوز، متنفذترين انديشکده ها، مقامات بلندپايه پنتاگون و وزارت خارجه، تحريريه هاي «وال استريت جورنال»، «واشنگتن پست»، «فاکس نيوز» يا «سي ان ان» درحد وسيع خواهان مداخله گري هستند و صدايشان همچنان نيرومند است.  بنجامين فريدمن (١٨) مي گويد: «دستگاه رسمي سياست خارجي تقريبا به طور کامل از محافظه کاران نو در جناح راست و مداخله جويان   ليبرال در جناح چپ تشکيل شده است».  غالب ناظران مطلع گفته اند که اگر آقايان کروز يا ترامپ به عنوان نامزد حزب جمهوري خواه انتخاب شوند، از آنان دوري خواهند جست و حتي به خانم هيلاري کلينتون راي خواهند داد.  نامزد حزب دموکرات از جنگ عراق و بمباران سوريه و ليبي حمايت کرده و براين نظراست که توافق اتمي امضا شده با ايران فاقد قاطعيت است و از زماني که وزارت خارجه را ترک کرده، در انتقاد از آقاي اوباما ترديد نکرده است.  او حتي با آن که اخيرا اظهارات خود را به خاطر مقابله با حملات رقيبش برني ساندرز – که همواره به جناح ضد جنگ دموکرات تعلق داشته – تعديل کرده و همچنان هوادار سرسخت مداخله گري و مطمئن ترين فرد براي نخبگان سياست خارجي آمريکا است.  فريدمن تاکيد مي کند که: «واقع بينان و ديگر پژوهش گران درمورد مداخله گري ها افکاري نزديک به هم دارند».

با تمرکز بر روي ايالات متحده: استدلال را غالبا مي توان از زبان آقايان کروز، ترامپ و اوباما براي توجيه انفعال مبارزه جويانه شنيد.  همچنين، هرسه اينها در اين ايده سهيم اند که متحدان واشنگتن – از عربستان سعودي گرفته تا فرانسه و کشورهاي حاشيه خليج فارس، آلمان و ژاپن – مي بايد از گذاشتن بار سنگين نظام امنيت بين المللي بردوش آمريکا دست بردارند.  سرانجام، با آن که همه اينها بر اراده خود براي جلوگيري از آسيب رساني داعش تاکيد مي کنند، و حتي برخي پيشنهاد مي نمايند که داعش زير «فرش بمب» قرار گيرد، به صورتي متناقض براين نظر توافق دارند که «خاور نزديک» ديگر کانون منافع آمريکا نيست.

اين ايده که بي ترديد درعرصه اقتصادي درست است، از ديدگاه اخلاقي و سياسي پرسش برانگيز است: آيا ايالات متحده مي تواند از امروز به فردا تصميم بگيرد که ديگر نمي خواهد رهبري اي که در مدت ٦٠ سال به نيروي اسلحه به دست آورده را به عهده داشته باشد؟  آيا ايالات متحده مي تواند بدون هيچ گونه ناراحتي روحي و بازپرداخت و جبران (مالي، حمايت ديپلوماتيک برمبناي همکاري دوجانبه وعادلانه و غيره) خود را از منطقه اي که مدت ها آن را بي ثبات کرده کنار بکشد؟  جِرِمي شاپيرو، پژوهشگر «بنياد بروکينگز» و مشاور وزارت خارجه موضوع را به شکلي خلاف عرف چنين خلاصه مي کند: « آنچه اهميت دارد دستيابي به صلح [درخاورنزديک] نيست، بلکه اين است که ايالات متحده تا چه حد در بوجود نيامدن صلح مسئوليت دارد ».  اما تاريخ را نمي توان محو  کرد: حتي زماني که ايالات متحده ديگر سربازي در منطقه نداشته باشد، مسئول هرج و مرجي است که ايجاد کرده است.

پی نوشت:

(1) Tim Alberta et Eliana Johnson, « Many GOP foreign-policy leaders are suspicious of Ted Cruz », National Review, New York, 14 décembre 2015.

(2) Justin Vaïsse, Barack Obama et sa politique étrangère (2008-2012), Odile Jacob, Paris, 2012.

(3) Robert M. Gates, Duty : Memoirs of a Secretary at War, Knopf, New York, 2014.

(4) Bob Woodward, Obama’s War, Simon & Schuster, New York, 2010.

(5) Greg Jaffe, « In one of final addresses to army, Gates describes vision for military’s future », The Washington Post, 26 février 2011.

(6) Cité dans Owen Harries et Tom Switzer, « Leading from behind : Third time a charm ? », The American Interest, vol. III, no 5, Washington, DC, mai-juin 2013.

(7) Cité dans Jeffrey Goldberg, « The Obama doctrine », The Atlantic, Washington, DC, avril 2016.

(8) Cité dans Jeffrey Goldberg, art. cit.

(9) Leon Panetta, Worthy Fights : A Memoir of Leadership in War and Peace, Penguin, New York, 2014.

(10) Cité dans Jeffrey Goldberg, art. cit.

(11) Colin Dueck, The Obama Doctrine : American Grand Strategy Today, Oxford University Press, New York, 2015.

(12) Lire Maurice Lemoine, « En Amérique latine, l’ère des coups d’Etat en douce », Le Monde diplomatique, août 2014.

(13) Stephen Sestanovich, Maximalist. America in the World from Truman to Obama, Knopf, New York, 2014.

(14) Le calcul est corrigé en fonction de l’inflation. Cf. Ian Bremmer, Superpower. Three Choices for America’s Role in the World, Portfolio Penguin, 2015.

(15) Cf. Serge Halimi, Dominique Vidal, Henri Maler et Mathias Reymond, « L’opinion, ça se travaille ». Les médias, les « guerres justes » et les « justes causes », Agone, Marseille, 2014 (1re éd. : 2000).

(16) Perry Anderson, Comment les Etats-Unis ont fait le monde à leur image, Agone, 2015.

(17) Patrick J. Buchanan, « Why are we baiting Putin ? », antiwar.com, 9 mai 2006.

(18) Benjamin Friedman, « The state of the Union is wrong », Foreign Affairs, New York, 28 janvier 2014.

نويسنده:        Benoit Breville

لوموند دیپلماتیک مه 2016

تاریخ انتشار

سه شنبه, تير 29, 1395 - 21:50

شاخه اصلی

سیاسی

چه کسی بر دنیا حکومت می کند ؟ (3)

گ: کارنامه ی اوباما را چگونه ارزیابی می کنید؟

چ: همان طور که در سال ۲۰۰۸، قبل از اولین دوره ی انتخابات، بر اساس اطلاعاتی که از وب سایتش خوانده بودم  نوشتم،  از او توقعی نداشتم. اغلب  لفاظی های  پوچ. چند نکته ی مثبت وجود داشت: بما در مورد بوش هم می توان چنین گفت. امکاناتی زیادی برای ایجاد دگرگونی های معنا دار  در اوایل ریاست جمهوریش، وقتی که کنگره با او همراهی می کرد، وجود داشت لیکن آن ها از دست داد.  طبق معیار های سیاست های ریاست جمهوری کار قابل تقدیری  نکرده است.

گ: در مورد مرگ میشل رتنر، رئیس قبلی مرکز حقوق اساسی،  وکیل پیشکسوت  حقوق بشر که هفته ی پیش  در ۷۲ سالگی از دنیا رفت صحبت کنید. در مورد بازگشایی سفارت کوبا گفته بود؛ « به غیر از روز تولد فرزاندم ابن بهترین روز زندگیم است.  لااقل از اوایل دهه ی ۷۰  در بریگاد های ونسرموس  فعال بوده ام و کار ساختمانی می کردم. کوبا تصمیم به  استقرار تساوی در جامعه گرفته بود و ما شاهد آن بودیم که ایالات متحده، چگونه  بدون امان آن را مورد حمله قرار داد. اما شاهد پیروزی کوبا هم بودیم. امروز نمی توان گفت کوبا کشوری شکست خورده است.  امروز وزیر امور خارجه از تاریخ امپریالیستی ایالات متحده علیه کوبا، از زمان مداخلات در جنگ اسپانیا ـ آمریکا تا الحاقیه ی پلَت  که ایالات متحده را بخش دائمی  حکومت کوبا کرد سخن گفت، از گرفتن گوانتانامو تا عدم شناسایی موبا در ۱۹۵۹، قطع رابطه در۱۹۶۱ سخن گفت. این پیروزی بزرگی برای کوبایی هاست. هرگز فکر نمی کردم چنین روزی  در تاریخمان برسد.»

نوآم آیا ممکن است در باره ی میشل رتنر ، از کارش در باره ی گوانتانامو که  با دقاع از  حق زندانیان  (در مورد  قرار احضار زندانی)   گوانتانامو را به چالش کشید  و درخواست دادگاهی کردنشان را به در  دادگاه عالی برد و پیروز ش تا نمام فعالیت هایش در مورد کوبا صحبت کنبد.

چ: کارنامه ی میشل رتنز، شخصی با چنان  شجاعت، شعور و تعهد بی سابقه باورنکردنی است.  مرکز حقوق اساسی که او تقریبا یک تنه هدایت کرد، دست آورد هایی  خارق العاده ای در باره کوبا و سایر موارد داشته است.  زندگی، فعالیت های  وی الهامی برای همه است.

در مورد رابطه ی کوبا‌ـ ایالات متحده،‌آنچه رتنر گفت اساسا درست است و اوضاع حتی بد تر است. بعد از خلیج خوک ها، دولت کندی که  عملا دچار  هیستری  انتقام  شده بود، دستور جنگ تروریستی علیه کوبا داد.   طبق  گفته ی آرتور شلزینگر مورخ، هدف کندی «دچار ساختن کوبا به وحشت عظیم» بود.   یکی از اهداف حکومت ترساندن کوبا بود و آنر را بسیار جدی گرفتند. هزاران نفر جان دادند، کارخانجات پتروشیمی و سایر یاختار های زیر بنایی را منفجر کردند.  به کشتی های روسی در بندر هاوانا حمله می کردند. فقط تصورش را بکنید که اگر کشتی های آمریکایی مورد حمله قرار می گرفتند چه می شد! شاید در رابطه با مسموم ساختن محصولات کشاورزی بوده است. تا دهه ی ۱۹۹۰ ادامه داشت. در دهه ی ۱۹۷۰، بعد از شورشی، یکی از هواپیماهای کوبانا منفجر شد. از  همدستان این جنایت یکی مرد و دیگری، لوییس پوسادا، به راحتی  در  میامی زندگی می کنند.

  ایالات متحده بدون کوچترین حقی، جنوب شرقی  کوبا را طبق الحاقیه ی پلت باز پس گرفتند.  حالا نه تنها یکی از بزرگترین پایگاه های ایالات متحده استِ بلکه به عنوان عامل مانع رشد و  توسعه ی کوبا، اتاق شکنجه و نیز جایی برای فرستادن پناه جویان هائیتی فراری  از حکومت میلیتاریستی  مورد دفاع کلینتن  مورد استفاده است.

البته بسیار در مورد نقض حقوق بشر در کوبا می توان گفت. ولی مفتضخ ترین آن تسلط بربخشی از کوباست که دون هیچ حقی و به زور اسلحه در اختیار گرفته ایم؛   الحاق کریمه توسط پوتین  در مقایسه با این جرمی است کوچک. و اما از تصمیم اوباما برای عادی سازی رابطه با کوبا  به مثابه عملی  والا و تاریخی یاد می شود. به گفته ی هود وی و مبرخی مفسران: « پنجاه سال، بدون موفقیت،  در پی استقرار دمکراسی در کوبا بودیم. روش هایمان کارآ نبودند و حالا روشی دیگر اتخاذ می کنیم.». واقعیت آن است که طی  پنجاه سال ایالات متحده دست به ترور، خشونت و خرابی، و نه تنها از طریق جنگ تروریستی بلکه نیزبا  تحریم ویران کننده ، زده است.  برخورد کلینتن به خارج شدن کشتی های روسی ( که بهانه ی آن سیاست ها بود) از صحنه تشدید تحریم بود. در مبارزات انتخاباتی،  کلینتن از موضع راست به جرج بوش  پیش دستی کرد.  توریچلی، دمکرات اهل  نیوجرسی نیز در این زمینه در قوه ی مقننه فعال شد.  بعد با هام ـ بوش اوضاع وخیم تر شد.  این شیوه ی ما در استفرار دکراسی در کوبا بود. 

و اما این دگرگونی در رابطه با کوبا به این علت است که ایالات متحده  در حال اخراج از نیمکره بود. جلسات نیمکره  نماد این واقعیت اند.  درگذشته، حکومت های  آمریکای لاتین کاملا مطیع  آمریکا بودند  و در غیر این صورت به راحتی  برکنار می شدند. در ده، بیست سال گذشته چنین نبوده است. حدودا سال ۲۰۱۲ بود که جلسه ی نیمکره در کلمبیا برگزار شد. در آن جلسه، در دو مورد،  ایالات متحده  و کانادا  کاملا منزوی شده بودند . یکی پذیرش موبا در نظام می کره ای بود و دومین جنگ با مواد مخدر بود. ابن کشور ها به طرق مختلف در پی آزادسازی و اتحاذ معبار های دیکر هستند و آمریکا و مانادا  مخالفت می کند.  روشن بود مه در جلسه آینده ی نیمکره که قرار بود در  در پاناما برگزار شود، کشور های آمریکای لاتین بدون توجه به موضع آمریکا به راه خود ادامه خواهند داد. در حال حاضر نهاد های نمیکره ای مانند       CELAC  و UNASUR  بدون قیول حضور  آمریکا  فعالند. و این جهت حرکتشان در آینده است.اوباما به واقعیت سر خم کرد و به عادی سازی روبابط با کوبا تن داد. این نه حرکتی شجاعانه در خارج کردن کوبا از انروا، بلکه دقیقا مخالف آن، برای نجات ایالات متحده از انروای خود است.

در بقیه ی دنیا نیز  وضع آمریکا بهتر از این نیست. به رأی گیری های سالانه ی ملل متحد در مورد تحریم های ایالات متحده  توجه کنید. فکر می کنم نتیجه ی آخرین چنین رآی گیری ها ۱۸۰ به ۲ بوده است: ایالات متحده و اسرائیل!   و این روند چند سال اخیر است.

گ: و بالاخره در مورد کتابتان: چه کسی بر دنیا حکم می راند؟ شما در حدود صد کتاب دیگر نوشته اید. شما متفکرو کنشگر جهانی هستید و از چهادره سالگی  در باره ی اوضاع ایالات متحده و جهان می نوشتید.   در صورتی که با لوتر کینگ موافقید که  دنیای اخلاق به سمت عدالت خم می شود،  پرسشم از شما این است که امروزه کجای کاریم؟

چ: در واقع از ده سالگی شروع به نوشتن کردم و البته این موردی برای خودستایی نیست. اگر۷۵ سال گذشته را در نظر بگیریم، حرکت به سمت عدالت بوده است.  در زمینه ی حقوق زنان تا حدودی، و حقوق مدنی پیشرفت هایی جدی داشته ایم.  به یاد بیاورویم که تا اوایل دهه ی ۱۹۵۰ در جنوب سیاهان را لینچ می کردند.  در حال حاضر اوضاع چندان خوب نبیت ولی لااقل لینچ کردن ممنوع است. گام های مثبتی برداشته شده است. ایستادگی  امروزه در مورد خشونت  سابقه نداشته است.   دغدغه های زیست محیط وجود نداشت. این گام ها تاریخ را به سمت عدالت می راند.  پس رفتگی البته وجود داشته است.  سیر  پیشرفت  مسیری مستقیم  و آسان نیست.   در گدشته بر سختی ها فايق آمده ایم . به نظر من امکانات حل مشکلاتی که  بشر از ۲۰۰ هزار سال با آن روبرو نبوده است، و حالا بر اپ عازض شده است وجود دارد.  مشگلاتی که بود و نبود بشر به آن ها بستگی دارد.  البته به چنین مشکلات بسیاری از انواع  با کشتنشان پاسخ داده ایم! 

 

 

 

 

 

بخش اول
http://www.anthropology.ir/node/31560

بخش دوم
http://www.anthropology.ir/node/31561

،‌

 

 

************

این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 

درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

******************

http://telegram.me/atefeholiai

 

 

 

 

تاریخ انتشار

دوشنبه, شهريور 1, 1395 - 06:34

شاخه اصلی

سیاسی

چه کسی بر دنیا حکومت می کند؟

اوباما بیشتر از هر رئیس جمهوردیگری در تاریخ آمریکا در جنگ بوده است: بیشتر از جرج بوش، فرانکلین روزولت، و آبراهام لینکلن.  او حداقل در هفت کشور به عملیات نظامی دست زده است: عراق، افغانستان، لیبی، سوریه، پاکستان، یمن و سومالی.  همین ماه گذشته بود که وی اعلام کرد ۲۵۰ نیروی ویژه به سوریه فرستاده و بدین طریق حضور نظامی آمریکا در سوریه دو برابر شده است. فقط درطی سال گذشته، با گسترش جنگ در جهان ، ۶۰ میلیون نفر از خانه ی خود آواره گشته اند.  متخصصان هشدار داده اند که تأثیرات گرمایش زمین، بحران پناه جویان را شدید تر نیز خواهد کرد.  طبق داده های منتشره ی ناسا طی چند روز اخیر،  سال ۲۰۱۶، با شکستن رکوردسال ۲۰۱۵،  گرم  ترین سال در تاریخ دمای ثبت شده ی  کره ی زمین است. در عین حال بسیاری هشدار داده اند که با رقابت  ایالات متحده، چین و روسیه در ساختن سلاح هسته ای کوچک تر،  مسابقه ی تسلیحات هسته ای أغاز شده است. در حالی که  در آمریکا مردم برای انتخابات ۲۰۱۶ آماده می شوند، این کشور دچار بحران های متعددی است.

در گفتگوی زیر، نوآم چامسکی، یکی از والا مرتبه ترین روشنفکران جهان  و استاد بارنشسته ی  انستیتوی فناوری ماساچوست،  در باره ی کتاب اخیرش: چه کسی بر دنیا حکم می راند  سخن گفته و   دیگر مسايل دنیای امروز را نیز مد نظر قرار می دهد.

گزارشگر (گ) :  نوآم چامسکی، چه کسی بر دنیا حکم می راند؟

چامسکی ( چ):  این، تا حدودی بستگی دارد به ما.  امکان این که مردم بر دنیا حکم برانند هست  اما برای احراز آن باید مبارزه کنند؛ و اگر چنین نکنند دنیا توسط  مراکز قدرت ( قدرت اقتصادی و  دولت ها) اداره خواهد شد.

گ:چگونه ایالات متحده سیاست جهانی را طرح می ریزد و در حال حاضر در دنیا چه می گذرد؟

چ:   اوضاع فعلی اساسا نتیجه ی جنگ دوم جهانی است یعنی زمانی که  قدرت و ثروت ایالات متحده همتایی نداشت،  از نیم دارایی دنیا برخوردار بود و کنترل  نیمکره و دو طرف اقیانوس ها را نیز در اختیار داشت.  از نظر نظامی نیز قدرتی مطلق بود. سایر جوامع صنعتی بسیار ضعیف شده بودند.  جنگ در واقع  پایانی بر رکود وبه نفع اقتصاد آمریکا بود. تولید صنعتی چهار برابر شده بود. البته وامی  نیز بر دوش اقتصاد سنگینی می کرد ولی به دلیل رشد اقتصادی، به راحتی قابل پرداخت بود. بنا بر این ایالات متحده در شرایطی بود که به راحتی می توانست روال سیاسی دنیا را مشخص کند.  

البته  چنین شرایطی قابل دوام نیست اما با تمام تغیراتی که ایالات متحده تجربه کرده است، می توان گفت که هنوز دارای موقعیتی خاص است. در حال حاضر حدود  یک چهارم ثروت دنیا در اختیار ایالات متحده است.  از نظر نظامی ازموقعیتی کاملا منحصر به فرد برخوردار است:  تنها کشوری است با صد ها، شاید هزار هاپایگاه نظامی، و به سراسر دنیا ارتش گسیل گرده است.  هزینه ی نظامی ایالات متحده معادل  مجموع بودجه های نظامی تمامی کشور هاست و از نظر فناوری بسیار پیشرفته تراز آن هاست.  با در نظر گرفتن تاریخ  هفتاد سال گذشته،  ایالات متحده نقش تعیین کننده و مسلط بر دنیا را بازی کرده است و دیگر کشور ها نیز در این چارچوب تعامل کرده اند.

گ:   در مورد خطرات هسته ای و تغییرات اقلیمی صحبت کردید. ممکن است در باره ی آن ها توضیح دهید.

چ: می دانید که «ساعت قیامت»  ساعتی است نمادی که مجله ی دانشمندان اتمی، از سال ۱۹۴۷ ( کمی پس از بمباران اتمی) در نظر گرفت.  هر سال گروهی از متخصصین برآوردی از زمان رسیدن نیمه شب کذایی می کنند.  منظوراز نیمه شب، زمان نابودی انواع است.  طی سال ها،  تاریخ این نیمه شب تغییر کرده است.  همین پارسال بود که ساعت دو دقیقه به  نیمه شب  نزدیک تر شد، و درست به همان دو دلیلی که بیان کردید.   در ۱۹۸۰ که احتمال جنگ  وحشتی بزرگ ایجاد کرده بود،  ساعت راسه دقیقه به نیمه شب میزان کرده و اوضاع را به طور جدی وخیم برآورد کردند. حالا که اسناد بایگانی شده ی روسیه قابل دسترسی هستند می بینیم که اوضاع بسیار وخیم تر از آن بود که برآورد می شد.  ساعت در حال حاضر یک دقیقه به نیمه شب است یعنی  طبق این ساعت، جنگ هسته ای در  یک دقیقگی ماست.  در مرز روسیه، عملکرد قدرت های سیاسی و نظامی چنان است که گویی جنگ بسیار محتمل است.  از این  مرز بود که آلمان (عضوی از متحدین)  دو بار به روسیه حمله کرد و آن را در خطر نابودی قرار داد. در همین مرز است که امروز، ایالات متحده هزینه های نظامیش را چهار برابر کرده است.  روس ها هم برخوردی مشابه دارند. در این منطقه  جت ها به طور مرتب در خطر برخورد با یکدیگرند. دو ماه پیش یک جت روسی با هواپیمایی مسافربری دانمارکی تصادف کرد. نیرو های ایالات متحده در مرز روسیه رزم آرایش دارند. این خطری بسیار جدی است. ویلیام پری، متخصص هسته ای و وزیر دفاع سابق برآورد کرده است که خطر فعلی بسیار جدی تر از  خطرسال ۱۹۸۰ است.   برخورد ها در دریای جنوبی چین،  نزدیک مرز های چین، خطری بزرگ و جدی است.  

و دیگری همان طور که گفتید خطر مهیب گرمایش زمین است. یخ های قطبی که قبلا بسیار پایدار فرض می شدند،  تماما به سرعتی بیش از آنچه فکر می کردیم، در حال آب شدن اند.  سال هاست، خشک سالی های جدی  تقریبا ۳۰۰ میلیون نفر را در هند  در مرز گرسنگی قرار داده است. با آب شدن یخچال های طبیعی هیمالایا،  منطقه ی وسیعی از جنوب آسیا بدون آب خواهد ماند. بحران مهاجرت فعلی در مقابل آنچه در پیش است هیچ می نماید. سطح آب دریاها بالا می آید. احتمال بالا رفتن سطح دریا تا آخر قرن (و به گفته ی برخی زود تر) سه تا شش پا (یک تا دو متر) است. در این صورت تأثیر آن نه تنها بر شهر های ساحلی بلکه بر دشت های ساحلی همچون بنگلادش نیز می باشد وصد ها میلیون نفر در مهلکه قرار خواهند گرفت.  در حال حاضر، با نابودی سایر انواع شاهد پنجمین  انقراض هستیم.  ۶۵ میلیون سال پیش، با برخورد سیارکی به کره ی زمین دوره ی دایناسورها به اتمام رسید و زمینه را برای رشد پستانداران کوچک و در نهایت  انسان هوشمند، که حالا همچون آن سیارک  عمل می کند، مهیا کرد. و اوضاع بد تر نیز خواهد شد زیرا که سرعت گرمایش زمین صد بار و یا بیشتر از دوران های گذشته ی  تاریخ زمین شناسی است.  بدتر آن که در حال حاضر  سیاست های  ایالات متحده آینده ی خوشی را ترسیم نمی کنند. جالب است که درست در زمانی که بشریت احتیاج به گرفتن تصمیمات حیاتی در این موارد دارد، امسال در مباحثات انتخابی صحبتی از آن ها نیست.  دمکرات ها چنین بار  تنها اشاره هایی کرده اند، جمهوری خواهان هم  گرمایش زمین را کاملا نفی  می کنند.  کاسیک هم که آن را قبول کرد ابراز داشت نباید در باره اش کاری کرد!

گ: آیا ممکن است در باره ی سوریه و راه حل آن صحبت کنید؟ 

چ: سوریه در حال سقوطی کامل  است.  تنها برخورد عاقلانه حرکت در جهت کاهش خشونت، برقراری آتش بس در منطقه ای کوچک به منظور توافق های سیاسی است. گام هایی در این راه برداشته شده اند. باید جریان اسلحه به این منطقه متوقف شود؛ واین در مورد همه ی اطراف درگیر صادق است.توقف از  بی رحمی در این کشور ضروری است.  از روسیه و دیگران گرفته تا داعش که ازطرف ترکیه و جبهه ی النصرة یاری می شود.  این گروه که از القاعده منشعب شده است در واقع همچون متحد آن عمل می کند و حالا در پی ایجاد امیر نشین خود با کمک قطر و عربستان  است! سیا به طور پنهانی نیز آن ها را مسلح می کند.  کمک هایی بسیار بیشتر از آنچه فعلا به نام «کمک های انسان دوستانه» فرستاده می شود لازم است.  کرد ها که در پی ساختن جامعه ای در سوریه هستند باید مورد حمایت و یاری قرار گیرند. با این اقدامات جهادیون به این منطقه سرازیر نخواهند شد. باید دلیل وجودی و حرکت جهادیون را شناخت. نابودی آن ها با بمباران راهکرد این معضل نیست.  برخی از دلایل وجودی  آن ها را متآسفانه نمی توان از بین برد مانند اشغال عراق توسط ایالات متحده که دلیل اصلی درگیری های فرقه ای است که به این فجایع انجامیده اند. اما  می توان  تصمیم به عدم ادامه ی آن گرفت. علیرغم  خواست ما، داعش در منطقه از حمایت گروه هایی از مردم ( حتی آنان که از این نیرو تنفر دارند)  برخوردار است.  بسیاری از سنی های عراق و سوریه آن را به بدیلش ترجیح می دهند. جهایون غربی جوانانی هستند که در شرایط خواری و سرکوب زندگی می کنند و در پی کسب احترام و یافتن آرمانی در زندگی راهی به غایت اشتباه را انتخاب کرده اند، لیکن می توان انگیزه هایشان را درک کرد.  پژوهش های اسکات اتران این تفاسیر را ثابت می کند.  کاهش خشونت راهی مؤثر در برخورد با این معضل است.  در عرض ۱۵ سال گذشته شاهد بوده ایم که چگونه بمباران وسیع و فرستادن نیروی نظامی اوضاع را وخیم تر کرده است.   به جنگ علیه تروریسم که بوش دوباره در ۲۰۰۱  ( پس از ریگان)  اعلام کرد بنگرید.  نتیجه ی هر حمله  گسترش و سرایت تروریسم به مناطق دیگر است به طوری که از افغانستان به عراق، سوریه،  آفریقا و  جنوب آسیا کشانده شده است. بمباران سوریه را در نظر بگیرید که هلری کلینتن مدافع سر سختش بود، جامعه ای را از کار انداخت، خشونت را ده ها برابر کرد و پایگاهی برای داعش  فراهم ساخت.  سیر اسلحه های سنگین هم از آفریقا  به خاور میانه سرازیر است.  بنا بر پژوهش های سازمان ملل، سال پیش،  مهلک ترین حملات تروریستی در بوکوحرام بوده است  و بقیه ی  حملات نتایج بمباران لیبی بوده اند. این نتیجه ی حمله به رژیمی است که خود در خطر نابودی  است و شما نیز نه ریشه های این ضعف و خواست مردم را می شناسید و نه می دانید چه در انتظارجامعه است. در گذشته چنین تجربیاتی داشته ایم. به تروریست های ایرلند فکر کنید.  زمانی بود که عملا کل هیئت دولت انگلیس را ترور کردند و تا زمانی که پاسخ بریتانیا خشونت بود، اوضاع وخیم و وخیم تر می شد.  بالاخره، وقتی بریتانیا با برخی کمک های ایالات متحده شروع به توجه به شکایات و خواست های کاتولیک های شمال ایرلند کرد، خشونت کاهش یافت.  رهبران تروریست ها به پای میز مذاکره آمدند و حالا حتی در دولت جای دارند.  این تنها راه مقابله با تروریسم است.  

آنچه  در سوریه می گذرد مهلک است.  فراموش نکنیم که تقریبا یک قرن پیش، در پایان جنگ جهانی اول، در سوریه صد ها هزار نفر از گرسنگی جان سپردند.  درصد جمعیت سوری که در جنگ جهانی اول جان خود را از دست داد بیشتر از درصد جان باختگان هرطرف دیگر درگیر در جنگ  بود. سوریه دوباره جان یافت و  باز می تواند  جان بگیرد.

گ: و اما عربستان سعودی:  در باره ی  رابطه اش با ایالات متحده در جنگ  یمن، اعمال کنترلش  در منطقه و رابطه اش با سوریه بگویید.

چ:  پیشینه ی این موضوع طولانی است.  خلاصه آن که  ایالات متحده مانند بریتانیا (در گذشته) به طور مستمر و بلند مدت،  از اسلام رادیکال در مقابل ناسیونالیست های سکولار دفاع کرده است.  عربستان مرکز اسلام افراطی است.  اخیرا، پتریک کاکبورن از مفسران برجسته، به درستی اشاره کرده است که وهابی گری سنی (این اصطلاح از وی است)‌،  نظریه ی وهابیون افراطی را به سراسر جهان گسترانده است. این یکی از فجایع دوران مدرن است. عربستان نه تنها منشأ جهادیون است بلکه مکتب های افراطی  اسلامی، گروهی از سلفی ها و مساجد خاص   را در سراسر جهان  گسترش داد و بر آم ها تسلط دارد.  واین اول کار است.  کارنامه ی حقوق بشر سعودی ها بر همه روشن است.   سر زدن داعش که همه را وحشت زده کرده است، به طور مرتب در عربستان جریان دارد.  زنان حتی اجازه ی رانندگی ندارند. آمریکا و متحدینش، فرانسه و انگلیس،  به طمع نفت و پول، ار این رژیم حمایت جدی می کنند. عربستان مشتری پرو پا قرص اسلحه است.  ده ها میلیون دلار اسلحه! و عملیات نظامیش در یمن، به فاجعه ای انسانی در کشوری فقیرو شکل گیری جهادیون (البته با اسلحه های آمریکایی و انگلیسی)  دامن زده است. فرانسوی ها هم سعی  دارند وارد این معرکه شوند. 

اقتصاد عربستان بر هدر دادن منابع طبیعی پی ریخته شده است.  البته گزارشاتی در مورد اقدامات متنوع ساختن اقتصاد عربستان  داده شده است، قدم هایی  که می بایست ۵۰ سال پیش برداشته می شدند. عربستان منابعی  غیر ویرانگر دارد:  مثل نور خورشید.  ولی احتمالا دیگر دیر شده است.

گ: فکر می کنید برخورد اوباما با عربستان سعودی با برخورد بوش فرق داشته است؟

چ: نه به نحوی محسوس.

پایان بخش اول

ادامه دارد

 

 

************

این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع  درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

******************

http://telegram.me/atefeholiai

 

تاریخ انتشار

سه شنبه, مرداد 19, 1395 - 06:20

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

چه کسی بر دنیا حکومت می کند؟ بخش دوم

گ: و اما در مورد برزیل:  رییس جمهور السالوادور، سرن،  استیضاح  دیلما روسف را کودتا خوانده است و از شناسایی حکومت جدید برزیل سر باز زده است. بوش با  مشغول شدن در عراق و افغانستان،  و بی توجهی به آمریکای لاتین، باعث نجات آن شد لیکن اوباما توجه بیشتری به این ناحیه دارد.

چ: فکر نمی کنم موضوع فقط بر سر بی توجهی است.  در عرض ۱۰ ـ ۱۵ سال گذشته، آمریکای لاتین  عمدتا خود را از یوغ  تسلط  ایالات متحده آزاد کرده است. این  یک دگرگونی جدی در اوضاع دنیاست.   بنا بر این،  این به اصطلاح بی توجهی، در واقع  بیرون رانده شدن ایالت متحده از این نیمکره است و نه البته به خواست خودش.   در گذشته، ایالات متحده  قادر بود به میل خود کودتا راه بیندازد. در حال حاضر نیز سعی بر آن دارد. درطی قرن بیست و یکم  لااقل در سه کشور سعی  کرده است  کودتا کند:  در ۲۰۰۲ در ونزويلا که چند روزی موفق بود ولی با شورش مردمی سرنگون شد،  دومی در ۲۰۰۴ در هائیتی. ایالات متحده و فرانسه با کمک کانادا رییس جمهور را دزدیده و به آفریقای مرکزی فرستادند و به حزبش امکان برقراری انتخابات ندادند. این یکی، کودتایی موفق بود. اوباما نیز در هندوراس کودتایی نظامی علیه رئیس جمهور اصلاح طلب به راه انداخت و ایالات متحده تنها کشوری بود بود که با قانونی خواندن انتخابات تحت کودتا،  به آن مشروعیت بخشید.  هندوراس،  این کشور بسیار فقیرو سرکوب شده،  تبدیل به دخمه ی وحشت شد.  سیل پناهندگان هندوراسی را که خود ایجاد کرده بودیم،  از مرز برگرداندیم . کودتای آمریکایی در پاراگوئه نیز در پی بیرون راندن کشیش پیشرویی بود که به مدت کوتاهی به کشور سر و سامان داد.

  شرایط برزیل از بسیاری جهات   تأسف آور است. اول آن که  فسادی گسترده بر کشور پنجه افکنده است. متأسفانه حزب کارگران نیز، (لولا به آن تعلق دارد) که  تغییرات مثبتی ایجاد کرد  به دسته ی راهرنان پیوسته و آعشته به فساد است و باید مجازات شود.  آنچه در مورد برزیل مطرح کردید بسیار صحیح است و نوعی کودتا در آن کشور در جریان است.  نخبگان که از حزب کارگران دل خوشی ندارند، از این  رکود اقتصادی  و فساد بی حد که کشور را گرفته  برای سرنگونی این حزب استفاده می کنند. البته تا انتخابات صبر نخواهند کرد زیرا باز  بازنده خواهند بود.  حتی نیویورک تایمز هم می گوید دیلما روسف تنها سیاستمداری است که درپی  پر کردن جیب خود نبوده است. او را به جرم دستکاری بودجه، که امری عادی در آن کشور است و در واقع  از جیبی به جیب دیگر گذاشتن است،  محکوم می کنند. شاید کاری خلاف باشد ولی مسلما شایسته ی استیضاح نیست.  عده ای دزد، تنها سیاستمداری را که برای منافع شخصی مرتکب خطایی نشده است به استیضاح می کشند: کودتایی مخملی!

گ: به آمریکا برگردیم و به حزب جمهوری خواه. نظرتان در باره ی نامزد این حزب چیست؟ با وجودی که هنوز امکان تغییر وجود دارد، به یاد ندارم که هرگز چنین موردی داشته ایم. شلدون آدلسن اظهار کرده است که ده ها میلیون دلار به ترامپ کمک خواهد کرد. برادران کُک ( فکر می کنم چارلز) می گوید در صورت امکان،  از هلری حمایت خواهد کرد. چه شده؟

چ: این جریانی است که سال ها در اولین دوره ی انتخابات جمهوری خواهان رخ داده است.  به انتخابات قبلی فکر کنید. هر بار کاندیدایی از حمایت توده ی جمهوری خواه برخوردار شد ( باکمن، سنتوروم، مک کین، ماکبی-ـ یکی دیونه تر از دیگری)، حرب جمهوری خواه او را کوباند و کاندیدای خود، رامنی‌ را عرضه کرد.  اما امسال ، به دلیل فشار توده ای، موفق نبوده اند. این پدیده تاریخی طولانی دارد و مانند حرکت جهادیون  ریشه ای است.    هر دو حزب در دوران  سیاست نيولیبرالی به راست گرویده اند.  در این دوره که از کارتر شروع  و در دوره ی ریگان شدید تر شد،  اقتصاد، امنیت و غیره رو به افول بوده است.  تمرکز ثروت در دست اقلیتی بسیار کوچک (اغلب سازمان های مالی)  تأثیری وحشتاک بر اقتصاد داشته است. این شرایط ار نسل پیش شروع شد و تبدیل به دور باطلی شد که ثروت و قدرت سیاسی، قوانینی برای تسهیل ادامه ی آن گذراندند. این روال بخش عظیمی از جمعیت را به حاشیه راند .تخریب برنامه ی رفاه اجتماعی و نیر قوانین مجازات های زندان،  توسط کلینتن،  طبقه ی کارگر سفید پوست، راخشمگین کرده است. با وجود این هنوز از ترس بد تر، از دمکرات ها دفاع می کنند.  دمکرات های میانه روی امروزی همان جمهوری خواهان معتدل پیشین اند. جمهوری خواهان نیز، همان طور که نورمن اُرنستین و تومای من   توصیف کرده ونامشان داده اند،  شورشیانی افراطی هستند که سیاست پارلمانی را رها کرده اند و از ابراز آن نیز ابایی ندارند.  به محض انتخاب اوباما، میچ مکانل به صراحت گفت: « سیاست ما یگانه و روشن است: کشور را غیر قابل حکمرانی می کنیم  و شاید بتوانیم دوباره قدرت را به دست بیاوریم.»   سیاست واقعی جمهوری خواهان ( فرقی نمی کند دونالد ترامپ و یا پل رایان، تد کروز و یا خود نهاد) ثروتمند و قدرتمند کردن پولدار ترین و قدرتمند ترین ها و شرکت های عظیم است.  از آن جا که از این طریق نمی توان رأی به دست آورد، جمهوری خواهان به بخشی از جامعه رو کرده اند که توانایی بسیج و سازماندهی  را بر پایه ی مواضعی دیگر دارند تا طبقه ی کارگر سفید پوست را به  انتخاب دشمن قسم خورده اش بکشانند. در این راه به شعار های محافظه کاری همچون سقط جنین، نژاد پرستی، ملی گرایی و غیره دست می آویزند و تا حدودی نیز موفق بوده اند.  فریتز سترن در مقاله ای در باره ی فروپاشی آلمان و سقوطش به وحشی گری نیز از سیاست هایی مشابه نام برده است.  پایه های جمهوری خواهان،   طبقه ی کارگر سفیدپوست، نژادپرستان خشمگینِ  مسیحیون انجیلی مافوق ملی گرایان هستند  که با معیار های جهان اول ( و نه سوم)‌، شدیدا لطمه خورده اند. حتی نرخ مرگ در میان این طبقه بالا رفته است، امری که در جوامع توسفه یافته نباید رخ بدهد.  دیگر مانند گذشته، نمی توانند  این توده  راکه باعث وحشت  شرکت های عظیم ثروتمندان و نخبگان است، در اختیار بگیرند. این وضع فعلی حزب جمهوری خواه است.   حقیقتی که گفتنش به علت بد تعبیری، خطرناک است، آن است که حزب جمهوری خواه  خطرناک ترین سازمان در تاریخ بشر است.  به موضع آن ها در باره ی دو معضل اساسی جنگ هسته ای و تغییرات اقلیمی فکر کنید:  حتی صحبتی از گرمایش زمین نمی کنند. در مورد جنگ هسته ای: در پی نظامی کردن روز افزون از طریق افرایش بودجه ی نظامی که در حال حاضر بیش از نیمی بودجه را تشکیل می دهد، هستند.  در نظر دارند مالیات ثروتمندان را نیز کاهش دهند. هیچ خطری چنین هولناک در مقابل بشر وجود نداشته است.

گ: آیا به نظر شما اوباما  با تخصیص یک تریلیون دلار بودجه برای مدرنیزه کردن تسلیحات اتمی، این خطر را تشدید کرده است؟

چ:  تصمیمی بسیار بد است. مسإله فقط بر سر مدرنیزه کردن تسلیحات  که در واقع باید  کاهش یابند، نیست. خوب است به یاد بیاوریم که ایالات طبق قانون باید تسلیحات هسته ایش را کاهش داده و در نهایت از بین ببرد.  جالب است: تمایل به استفاده از تسلیحات هسته ای کوچک تر بیشتر است زیرا با خود می گویند: « خطر نابود کردن یک شهر کامل را ندارد». ولی به محض استفاده از آن،  امکان تلافی شدید تر به وجود می آید و این به معنای ایجاد امکان جنگ هسته ای واقعی و در نتیجه زمستانی هسته ای است.

گ: اوباما به هیروشیما خواهد رفت. آیا فکر می کنید وی باید از استفاده ی آمریکا از بمب اتمی در هیروشیما و ناکازاکی د ۱۹۴۵ عذر خواهی کند؟

چ:  فاجعه ی هیروشیما را به خوبی به یاد دارم. سیاه ترین روزی است که به خاطرم مانده است. و بعد ناکازاکی، فقط به منظور آزمایش اسلحه ی اتمی تازه ای!   به یاد بیاوریم که پس از دو بمب اتمی، و ورود روسیه به جنگ،  که  امید ژاپن را برای مذاکرات صلح  پایان داد و رسما تسلیم شد، ایالات متحده طی هزار پرواز، شهر های ژاپن را بمباران کرد تا نشان دهد ارباب کیست.   بازماندگان این فجایع مانند ماکودو اودا، نویسنده ی مشهور ژاپنی که اخیرا در گذشت، گزارش داد که  درکودکی دراوزاکا، بمب ها را همراه با اعلامیه هایی با متن « ژاپن تسلیم شد»  پرتاب می کردند.  این حوادث ما را به  باز ارزیابی می خوانند و بله، پوزش لازم است و البته نه بدون ارزیابی مجدد سیاست های نظامیمان در دنیا.

در نظر داشته باشد که این جریان ادامه دارد. بمب هایی که در سال ۱۹۴۵ ریخته شدند، در مقیاس با بمب های امروزی  کوچک بودند.   ادامه ی زندگی نوع بشر پس از ۱۹۴۵ معجزه ای بیش نیست.         ‌

 

 

************

بخش اول 

http://www.anthropology.ir/node/31560

این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 

درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

 

تاریخ انتشار

سه شنبه, مرداد 26, 1395 - 06:27

شرکت سهامی جنگ

حکومت اوباما و خود وی از ابتدای ریاست جمهوری ادعا داشته و تبلیغ کرده اند که  مبارزه با تروریسم و حمایت از آمریکاییان ازطریق جنگ های پهیادی به نوعی « تمیز تر» و با تلفاتی کمتر است.  علیرغم آن که پهباد های اوباما در مبارزه با تروریست ها موفقیت هایی به دست آورده اند، ادعای وی در مورد جنگ تمیز تر به جز دروغی اشکار نیست. واقعیت آن است  که هویت ٪۹۰ از کشته شدگان توسط حملات پهبادی روشن نیست .   شیوه ی عمل این جنگ ها، شناسایی کامل  فرد سپس حمله نیست،  بلکه از طریق  ردیابی سیم کارت های آنان است . از آن جا که  تلفن ها مرتبا امواجی بدون اطلاع  شخص حامل آن ها می فرستند، با محاسبه ی محدوده ی این امواج، آن منطقه را مورد حمله قرار می دهند. در واقع آن  ها به  تلفن  و نه به فرد حمله می کنند.  تلفنی که می تواند توسط هر کسی حمل شود!  به منظور راه گم کردنم، اعضای طالبان دائما در حال تعویض سیم کارت هایشان هستند و معلوم نیست سیم کارت هایی که دیگر مورد استفاده شان نیست به دست چه کسی می افتد!  به غیر از زنان و کودکان، کشته شدگان دیگر حملات پهبادی،‌ همه  دشمن محسوب می شوند. هویت کشته شدگان نیز فقط پس از مرگ قابل شناسایی است.  یعنی روند،  معکوس آن است که می بایست باشد.  آمار ها هم طوری دستکاری می شوند که تلفات غیر نظامی ها را صفر نشان دهد، مگر آن که  افشا شود که چنین نبوده و مثلا یک خبرگزار افشا کند که در واقع یک  عروسی مورد حمله فرار گرفته بوده است.  حکومت اوباما اظهار داشته که هویت تلف شدگان را اعلام می کند تا نشان دهد تلفات غیر نظامی بسیار محدودند، لیکن دمکرات ها از ترس آن که این اطلاعات به دست جمهوری خواهان بیفتد،   ترجیح می دهند آن  را مخفی نگاه دارند!  این در واقع به معنای پنهان کردن زنجیره ی کشتار پهبادی است زیرا که هویت و نقش  بسیاری از نهاد های افتصادی که دستشان در این کشتار آلوده است را مخفی می کند.

در این میان سرمایه ای که شرکت های بزرگ به جیب می زنند باور نکردنی است. شرکت های بزرگ پیمان کار با آموزش هادیان  پهباد ها، شرکت های اطلاعاتی ( آی بی ام و ....)، شرکت های هواپیمایی،  شرکت های فناوری که در استخدام حکومتند، دست در دست هم ،  دست در جیب یکدیگر وجیب  مردم، در هدایت و انجام این حملات  سهیم اند.  و به این نحو،  با شکل گیری شرکت های سهامی جنگ روبرو هستیم.  شعار های وطن پرستانه شان هم به گوش همه آشناست. آیا وافعا در نهاد جنگ تغییری رخ داده است؟   تنها تغییر در نوع فناوری مورد استفاده است.  جنگ در حال حاضر را ه رشد سرمایه داری است همان طور که زمانی از طریق  تسلط بر زمین و منابع، سپس بر انسان ( نیروی کار) رشد کرده بود.  به عنوان مثال،‌ سیاست اآیالات متحده در آفریقا غیر از استمار نوین نیست.  به جای فرستادن نیروی نظامی، در حال حاضر پهیاد فرستاده می شود و ایالات  متحده،  با برخورداری از همکاری حکومتهای فاسد محلی،‌ به جنگ های رباتی پرداخته است.  دراین میان حتی از نیروی هوایی خصوصی آمریکایی نیر برخورداراست.

و اما از نظر نظامی شدن جامعه ی آمریکا،   اوضاع  آمریکا بهتر از کشور های مستعمره نبست:  همچون آن جوامع، در آمریکا نیزدر حال حاضر،  نیرو های امنیت داخلی  ( مثل پلیس . ... ) به سلاح های سنگین مجهزند و  بخشی از جامعه  یعنی  سیاهان و بخصوص جوانان سیاه را هدف قرار داده اند.   آیا این شبه نظامی کردن نیرو های پلیس نیست؟  سلاح های بافیمانده از جنگ ها  توسط این نیرو های داخلی خریداری شده و علیه خود آمریکاییان: سیاهان و فقرا،  مورد استفاده قرار می گیرند.   

این جنگ ها که هم اکنون به شکل شرکت های سهامی مدیریت می شوند نه تنها به منظور حفظ موقعیت استرایژیک ایالات منحده  در جهان است بلکه سرپوشی نیز هستند برای جنگ شرکت های سهامی بزرگ علیه آمریکاییان که  به طور دائم،‌ در میدان های اقتصادی و امنیتی داخلی در جربان است.   

 

 

 

 

**********

 

 

 

این  مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف   انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 

درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

******************

http://telegram.me/atefeholiai

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858

صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ

 http://anthropology.ir/oliaiatefe


 

تاریخ انتشار

يكشنبه, شهريور 14, 1395 - 01:36

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

کوبا در آستانه ی تغییرات، اما در چه جهت؟

کوبا در آستانه ی تغییرات، اما در چه جهت؟ / نویسنده:  برکرریچ ـ برگردان: عاطفه اولیایی /  اوباما، اولین رئیس جمهوری است که در طی دوران ریاست،  پس از ۸۸ سال ( بعد ازسفر کلون کولیج) ، از کوبا  دیدن کرد. اخیرا رولینگ استون  اولین کنسرت گروهی انگلیسی را  تحت عنوان «کنسرت دوستی»  مجانا در هاوانا اجرا کرد،  و  پس از ۱۷ سال، تیم بیسبال تمپای  لیگ برتر آمریکا،  با تیم ملی کوبا در آن کشور بازی کرد.

اوباما، اولین رئیس جمهوری است که در طی دوران ریاست،  پس از ۸۸ سال ( بعد ازسفر کلون کولیج) ، از کوبا  دیدن کرد. اخیرا رولینگ استون  اولین کنسرت گروهی انگلیسی را  تحت عنوان «کنسرت دوستی»  مجانا در هاوانا اجرا کرد،  و  پس از ۱۷ سال، تیم بیسبال تمپای  لیگ برتر آمریکا،  با تیم ملی کوبا در آن کشور بازی کرد. چهل سال پیش به کوبا رفتم واین بار،  با آن که   بازگشتم به این کشور هیجان و خطر گذشته  را ندارد، بسیار خوشحالم.  اخیرا آمریکا و کوبا قراردادی  در بازگشایی پرواز های مسافری امضا کردند. در ۱۹۷۳ و ۱۹۷۷ با گروهی، از راه مکزیک به کوبا پرواز کردیم.  در ۱۹۷۳، در سیاهی شب به هاوانا رسیدیم، پاسپورتمان مهر نخورد  و ما را  با اتوبوسی به اردویی  نه چندان دور از شهر بردند. صبح روز بعد  شورولت و فورد های ۱۹۵۰ نظرمان را جلب کرد.  برای آمریکاییان، نماد کوبایی که از زمان آیزنهاور تحت تحریم  قرار گرفته بود، همین ماشین ها ی قراضه بود.  به قول جیمز بالدوین « در کشور دیگری» از تابوها و نشناخته ها بودیم. زمانی که در کوبا مشغول ساختن خانه  در مجتمع های کشاورزی خارج هاوانا بودیم، در آمریکا، اف بی ای به  والدینمان سر می زد.  هدفمان از آن دو سفر، شکستن تحریم اطلاعاتی، درک وضعیت کوبا،  و انتقال  یافته هایمان به مردم آمریکا بود. با کوبایی هایی از هر سنخ کار کردیم و بیشتر از آنچه توقع داشتم فرا گرفتم. بعد از شش هفته کار، دو هفته هم به مسافرت در سراسر کوبا پرداختیم.  این  دو سفر خود انگیره ای شدند  تا در بازگشت به جنبش کشاورزان متحد بپیوندم.

این بار، هدفم  عبارت بود از دیدن کوبا، قبل از آن که همه چیز تغییر کند.

حال که دولت اوباما در حال «طبیعی کردن»  رابطه با کوباست،  دیواری که آمریکا برافراشته بود کم کم فرو می ریزد.  آژانس های مسافرتی فهرست انتظار بلندی برای  مسافرت به کوبا دارند.  پارسال،  یکی از برنامه ی تلویزیونی  کونان اوبرایان  ( کانال تاریخ)‌ در کوبا تهیه شد،‌ جی کید، بابی کاناوال عکس های  برنامه ی « نمایش مد» را در خیابان های هاوانا برداشت، و اولین برنامه ی سریال آنتونی بوردن برای سی ان ان  در کوبا تهیه شد.   به گزارش نیویورک تایمز، برای اولین بار پس از پنجاه سال، قانون جدید خزانه داری آمریکا، «به آمریکایی ها اجازه می دهد  در کوبا فیلم و برنامه  تهیه کنند.»

تقریبا هر مجله ی  گردشگری مقاله ای در باره ی «تغییرات در شرف وقوع» در باره ی کوبا چاپ کرده است.  به قول سناتور فرانکلن که برای دیدن خانه ی کوبایی همینگوی مسافرت کرده بود: « می خواستم قبل از چیپوتله  به کوبا برسم» (  نام یک تن خوراک). عامه ی مردم معتقدند تغییرات کوبا سریع و خشن خواهند بود. تغییراتی که از روز سال نوی  مسیحی  ۱۹۵۹، زمانی که  فیدل کاسترو و همراهان انقلابیش  به هاوانا وارد شدند، به خود ندیده است. آیا این آغازی بر پایان سوسیالیسم  در کوبا و ابتدای سرمایه داری افسار گسیخته است؟ آیا چوب حراجی است بر هر چیز‌؟

گفتمان خداحافظی با سوسیالیسم که رواج بسیاری  یافته است،‌ بی پایه و بدون استدلال است. برخی آن را غیر قابل تصور می دانند. به نظر می رسد هیچ کس مطمئنا نمی داند چه در انتظار کوباست.

این بار به تنهایی به این سفر می روم  و فکر نمی کنم دوباره ی تجربه ی  خواندن صد سال تنهایی گارسیا مارکز، در طول سفر هایم با اتوبوس های قراضه و گذشتن از بین مناظر زیبای کوبا،  برایم تجدید شوند.  این بار برنامه ای مشخص  و فرصت زیادی برای دیدن دارم. دیدنی ها را خواهم دید و مطمئنم  تصوری  دقیق ازتغییرات سیاست آتی کوبا نخواهم داشت.  از موزه ها  بازدید می کنم و  جوانی رهبران انقلاب کوبا حیرت زده ام می کند.

همزمان با ما، کوبایی های ساکن فلوریدا هم از کشور دیدن می کنند. صاحبین صنایع کوچک و بازرگانان راه رسیدن به ثروت را می کوبند. سیاستمداران نیز  توطئه ی  حرکت های بعدی خود را می ریزند. امکان این که قبل از چیپوتلی به کوبا برسیم هست، ولی زیاد از ما عقب نخواهد بود.    

 

 

 

 

 

*********

 این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب هاین احتمالی فاقد  منابع  درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.


 

****************************************

 

http://telegram.me/atefeholiai


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe

 

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858


 *********************

تاریخ انتشار

يكشنبه, ارديبهشت 12, 1395 - 04:36

روابط گوگل با حکومت آمریکا بخش اول

هفته ی پیش وقتی که اوباما  حمایت خود را از تشکیل  کمیسیون ارتباطات فدرال اعلام کرد (که منتج به شکستن بازار انحصاری دستگاه های گیرنده ی  دیجیتال تلویزیون می شود)، نه تنها مصرف کنندگان بلکه گوگول نیر در پوست خود نمی گنجیدند، لیکن انحصار کنندگان بازار  دستگاه های گیرنده ی  دیجیتال تلویزیون خشم خود را پنهان نکردند.    رییس گروه فشار   AT&T  ، جیم سیکونی، کاخ سفید را به مداخله در بازار از جانب گوگل متهم کرد و بسیاری دیگر نیز از ارتباط نزدیک کاخ سفید با سیلیکان ولی انتقاد کرده اند.

طی هفت سال گذشته، کمک های گوگل  به کاخ سفید، از مشاوره گرفته تا ارايه ی خدمات، پرسنل برای پروژه های کاخ سفید روز به روز گسترش یافته است. البته روشن نیست این رابطه تا چه حد قدرت نفوذی گوگل را افرایش می دهد، لیکن در نظر داشته باشیم که  اتحادیه ی اروپا دو پرونده جزایی ضد تراست  علیه گوگل، به جرم سلطه بر بازار سیستم های عامل تلفن های موبیل و موتور های جستجو،‌ باز کرده است. بر عکس  در آمریکا،‌ کمیسیون منتخب اوباما پرونده ی تحریم گوگل را مختوم اعلام کرد.  وایزمن،  مدیر اجرایی «کمپین برای پاسخگویی»  معتقد است‌ :« آمریکایی ها بسیار کم در باره ی توقعات و دریافتی های گوگل از دولت خبر دارند.»  به منظور تفییر این وضعیت، وایزمن کمپین شفافیت اطلاعات در مورد تعامل گوگل و  واشنگتن را به  برنامه ریزی کرد.

پرسش این جاست که اولا ملاقات های گوگل و دولت بر سر چه موضوعاتی است وثانیا  چه بده بستان هایی  بین این دو نهاد  صورت می گیرد؟

طبق آمار،  از زمان آغاز ریاست جمهوری اوباما تا اکتبر ۲۰۱۵،  نمایندگان گوگل و کاخ سفید به طور متوسط بیش از یک بار در هفته ملاقات داشته اند، و تقریبا ۲۵۰  نفر از سرویس حمل و نقل دولتی برای این ملافات ها  استفاده کرده اند. بر اساس تحلیل داده های مکتسب از کاخ سفید،‌  جوانا شلتن،‌لابی گر گوگل  بیش از ۱۲۸ بار از کاخ سفید دیدن کرده است. این عدد بسیار بالاتر از تعداد ملاقات های دیگر لابی گران و بیش از دو برابرملاقات های ماکروسافت و کامکست است.   البته این آمار شامل ملاقات های  صرف شام و غیره نیست.   وایزمن معتقد است « این اطلاعات نمایانگرنفود گوگل بر حکومت، صحنه ی سیاسی  و زندگی شهروندان است.»  سخنگوی گوگل در پاسخ به پرسش در مورد  دلیل این همه ملاقات، به  پاسخی که سال پیش در بلاگ وال استریت نوشته شده بود ارجاع کرد که در آن  سانسور اینترنتی، اصلاح قوانین مجوز،‌ بازرگانی و سرمایه گذاری،  آموزش STEM،  محاسبات کلاود، و لنز هوشمند  را  ازعلل این ملاقات ها شمرده  بود. گوگل همچنین ادعا کرد که ماکروسافت و کامکست  نیز همین تعداد ملاقات با کاخ سفید داشته اند لیکن صحبتی از معیار های تحلیل خود از آمارش نکرد.

قدرت روز افزون لابی گریِ  گوگل  پوشیده نیست.   تا قیل از ۲۰۰۷،  گوگل تقریبا هیچ توجهی به واشنگتن نداشت، لیکن بعد از این تاریخ  به سرعت تغییر سیاست داد.  16.7 میلیون دلار، فقط در ۲۰۱۵ برای لابی گری  هزینه کرد و در ۲۰۱۲  مقام بالایی در صفوف  لابی گر ها داشته است.   لیکن  میران هزینه های بدون مجوز مصروف برای لابی گری، نمایتگر ست فقط بخشی از بازی های نفوذی شرکت هاست.  به غیر از این ، ترتیب دادن میهمانی های مجلل،  تخصیص بودجه به گروه های تجارتی،  تشکیل سازمان های  طرفدار و اتاق های فکر، اهدای خدمات و آموزش رایگان به دست اندرکاران  مبازرات انتخاباتی، دفاتر کنگره و  روزنامه نگاران و استفاده از دانشگاه ها برای مشروع نمایاندن موضع سیاسی  گوگل از دیگر شگرد های این شرکت بوده است.  اریک اشمیت،‌ مدیر اجرایی شرکت Alphabet (  مهم ترین شرکت   تشکیل دهنده ی گوگل) ، از طرفداران پر و پا قرص اوباما واز اهدا کنندگان بزرگ به حزب دمکرات است. در مقابل،  دولت اوباما  که در پی طرحی مبتکر و ماورا حزبی برای حل مشکلاتی که دهه هاست  آمریکا را به خود مشغول داشته است،‌  از اتحاد  با گوگل،  یکی از بزرگتربن شرکت های فناوری آمریکا  استقبال کرد.  

گوگل فقط در پی جلب حمایت کاخ سفید نیست بلکه با اولیای امور همکاری نزدیک داشته و تبدیل به نوعی زائده ی دولت در حیطه فناوری دیجیتالی گشته است. طی همین چند سال گذشته، گوگل با اشاعه ی اینترنت در کوبا به یاری سیاسی حکومت پرداخت، با همکاری با وزارت مسکن و توسعه ی شهری،  گوگل ـ فایبر را به عموم عرضه کرده است،‌ از منابع گوگل به منظور نظارت لحظه به لحظه بر مشگل خشکسالی،  و حتی دید ۳۶۰ درجه ای از داخل کاخ سفید را ممکن ساخت.   زندگی مدرن  به فناوری اطلاعاتی چنان محتاج است که کاخ سفید دست نیاز به طرف شرکت های فناوری ( کارمندان سابق گوگل)  دراز کرده است.   علاوه بر پاسخگویی به احتیاجات زورمره ی  حکومتی،   دولت به طور علنی از سیلیکان ولی برای مقابله با تروریسم درخواست کمک کرده است و دراین راه، سیلیکان ولی از استخدام افراد از طریق  اینترنت، امن کردن اینترنت،‌ خنثی کردن حملات سایبری،‌ به روز کردن نه تنها  فناوری اطلاعاتی  وزارت دفاع  بلکه تمام  فناوری مورد نیاز حکومت،‌ به کمک  دولت شتافته است؛  حل فاجعه ی مشگلات نام نویسی اینترنتی برای  بیمه ی سراسری  اوباما از بارز ترین این موارد است.   و البته روشن است که درخواست های دیگر  دولت نیز پنهانی برآورده می شود.

ملاقات های گوگل و دولت تحت عنوان ارائه ی خدمات برای حل مشکلات IT است لیکن برخورد حکومت به گوگل باید بر پایه ی نطارت بر شرکت خصوصی باشد و نه منبعی برای برآوردن نیاز های فناورانه ی اش. پرسشی که دراین زمینه مطرح می شود،‌  توانایی دولت در کنترل گوگل است: آیا  حکومتی که تا این حد مدیون کمک های گوگل است می تواند به طور قانونی بر آن نظارت کند؟

گوگل معتقد نیست که فعالیت هایش مشکلات ضد تراستی ایجاد می کند  و برای خود  هیچ محدودیتی در حفظ  مقدار غیر قابل تصور  اطلاعات و داده هایی که در اختیار دارد،‌  قائل نیست.  ولی  آیا گوگل باید در این مورد  تصمیم گیرنده باشد؟   چه اندازه نفوذ بیش از حد است؟؟؟؟

مورد دیگر  دغدغه،‌ میزان اطلاعاتی است که گوگل و حکومت در باره ی شهر وندان آمریکایی  جمع آوری می کنند.  اخیرا دولت اذعان کرد که داده های مربوط به جستجو های دانشجویان را استخراج  کرده است و در بسیاری از موارد دیگر نیز  مکررا به  تجاوز به حریم خصوصی کاربران متهم شده است.

خطر دیگر این همکاری، دست یابی دولت به همه ی اطلاعات گوگل و یا بالعکس است.  در شرایطی که یک دولت ویک شرکت خصوصی از جهان بینی یکسانی برخوردارند و از تحلیل های مشابه ( ارايه شده توسط افرادی ثابت) برخوردارند، شکاف در سیاست، اجنتاب ناپذیر است.  آشکارا، صعود گوگل به واشنگتن به سیاست هایی به نفع این شرکت منجر شده است.  سال هاست گوگل برای نفود در بازار و کنترل آن به منظور از میدان به در کردن رقبا، دست اندازی به حقوق کاربران و .... مورد کند و کاو  قرار گرفته است؛  حتی  اورین هچ، سناتور جمهوری خواه گوگل را مورد انتقاد قرار داده است.  در ۲۰۱۲،‌ اعضای کمیسیون تجارت فدرال علیه فعالیت های تراستی و انحصار گر و سوء استفاده از موقعیتش در بازار پرونده ای باز کرد. بر اساس اطلاعاتی که  پس از تشکیل این پرونده  نشت کرد  « اعمال گوگل،  مصرف کنندگان و ابداعات پژوهشی و تبلیغات اینترنتی را متضرر ساخته و کماکان می سازد.»   طبق گزارش وال استریت، ملاقات های گوگل از کاخ سفید در همین دوران افزایش یافت.  مأموران کمیسیون FTC  در ۲۰۱۳، پرونده را به نفع گوگل، بدون هیچ جریمه ای  بستند.  جف چستر، مدیر اجرایی مرکز دمکراسی دیجیتالی اظهار داشت: « با حمایت از گوگل درعدم محدودیت بازار و متوقف کردن  قانون حمایت از حریم کاربران،‌  دولت کمکی قابل ملاحظه به گوگل ارايه کرده است و گوگل نیز  با  شکستن حریم کاربران و شهروندان کمکی بزرگی به دولت کرد.»  اخیرا، ریچارد بلومنتال،  از FTC  درخواست رسیدگی به پرونده ای را کرد که در اروپا علیه گوگل  باز شده است، لیکن  اوباما  قوانین اروپا را  در جهت حمایت از شرکت هایی  با قابلیتی کمتر از گوگل دانسته  و بیش از حد تهاجمی  خواند.

 

 

 

*********

 این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب هاین احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.


****************************************
 

تاریخ انتشار

سه شنبه, خرداد 4, 1395 - 05:55

شاخه اصلی

سیاسی

دهشتی ورای توصیف: مرحله ی اخیر جنگ علیه ترور

دهشتی ورای توصیف_ مرحله ی اخیر جنگ علیه ترور/  مصاحبه ی پلیکرونیو   با  نوآم چامسکی  برگردان :  عاطفه  اولیایی// در حال حاضر «جنگ علیه ترور»   جنبه ی جهانی یافته است لیکن هنوز دلایل واقعی ظهور و رشد سازمان های سبعی چون داعش پنهان است.  در پی قتل عام پاریس درماه نوامبر، کشور های مهم غرب مانند فرانسه و آلمان در جنگ علیه ترور اسلام گرایان افراطی با آمریکا متحد شدند.    روسیه نیز که خود از گسترش این خطر می ترسد به آن ها پیوست.  در واقع، پس از سقوط شوروی، روسیه در گیر «جنگ خود علیه ترور» بوده است.  در عین حال،

در حال حاضر «جنگ علیه ترور»   جنبه ی جهانی یافته است لیکن هنوز دلایل واقعی ظهور و رشد سازمان های سبعی چون داعش پنهان است. در پی قتل عام پاریس درماه نوامبر، کشور های مهم غرب مانند فرانسه و آلمان در جنگ علیه ترور اسلام گرایان افراطی با آمریکا متحد شدند.    روسیه نیز که خود از گسترش این خطر می ترسد به آن ها پیوست.  در واقع، پس از سقوط شوروی، روسیه در گیر «جنگ خود علیه ترور» بوده است.  در عین حال، نیرو های غربی که علیه تروریسم بین المللی  می جنگند،‌ یاری  مستقسم و یا غیر مستقیم متحدین نزدیک آمریکا را (همچون عربستان سعودی، قطر و ترکیه)‌ به راحتی نادیده می گیرند. پس از سرنگونی هواپیمای روسی توسط ترکیه ،‌این کشور اخیرا ترکیه را « همدست تروریست ها» خواند. بهانه ی این سرنگونی تجاوز به حریم هوایی ترکیه بود ( فراموش نکنیم که ترکیه، خود مرتبا به حریم هوایی یونان تجاوز می کند  مثلا تنها در سال ۲۰۱۴ ، ۲۲۴۴ مورد آن گزارش شده است).  

«جنگ با ترور»  به چه معناست؟  آیا سیاستی مثمر ثمر است؟  مرحله ی فعلی آن با دو مرحله ی قبلیش تحت فرماندهی ریگان و بوش چه فرقی دارد؟ به علاوه، چه نیرویی واقعا از «جنک علیه ترور» منفعت می برد؟ آیا  رابطه ای بین صنایع نظامی آمریکا و درگیری این جنگ ها وجود دارد؟ طی این مصاحبه، نوآم چامسکی، منقد مشهور سیسات خارجی آمریکا نظرات خود را در این زمینه ابراز می کند.

 

پلی کرونیو ( پ) : نوآم، از شما برای  قبول انجام این مصاحبه ممنونم.  در ابتدا  نظرتان  را در باره ی  اقدامات اخیرآمریکا  در  جنگ علیه ترور می پرسم،  یعنی سیاستی که با ریگان شروع شد، سپس با نظریه ی « جنگ صلیبی» ( اسلام هراسی) جرج بوش  با آن همه تلفات انسانی و نادیده گرفتن قوانین بین المللی، ادامه یافت. با ورود سایر کشور ها ( هر کدام طبق برنامه و منافع خود)‌  به این جنگ، وضعیت بسیار حطرناک تر شده است.  اولا آیا با این برآورد موافقید و در آن صورت،  نتایج  اجتماعی، افتصادی و سیاسی یک چنین جنگ دایمی در سراسر جهان را چگونه ازریابی می کنید؟ تاثیرات آن بخصوص برای جوامع غربی چیست؟  

چامسکی (چ):  دو مرحله ی جنگ علیه ترور، به غیر از یک مورد مهم،  بسیار با هم متفاوتند. جنگ ریگان به زودی به قتل عام تبدیل شد و شاید به همین دلیل « ناپدید شد».  این جنگ عواقب  دهشتناکی برای  آمریکای لاتین، آفریقای جنوبی و خاور میانه داشت. آمریکای مرکزی که مسقیم ترین هدف  بود،‌ هنوز دچار عواقب این جنگ   یعنی آوارگی پناهجویانش است. این وضعبت در مورد مرحله ی دوم جنگ علیه ترور که بیست سال بعد در ۲۰۰۱  اعلام شد نیز صادق است؛  پس از آن،  درون های اوباما، با کشتار  گسترده درسراسر جهان،‌ به جای حل مسأله بر تعداد  تروریست  ها افزوده است.

 امروزه  جهان  آمریکا را بزرگترین خطر برای صلح می داند.  جنگ بوش علیه القاعده بود لیکن از افغانستان،  عراق  تا لیبی،‌  جهادیون توانسته اند جنگ خود را از دهکده ی کوچکی در افغانستان به غرب آفریقا،‌ خاور نزدیک و تا آسیای جنوب شرقی بکشانند و در این بین،‌  نیرویی بس مخرب ترجانشین القاعده  شده است.   در حال حاضر،‌ حکومت اسلامی عراق و شام ( داعش)‌ رکورد حیوان صفتی و خشونت را شکسته است.   اندرو کاکبرن ،‌تحلیل گر نظامی در کتاب زنجیره ی کشتار این روند جایگرینی را بررسی کرده بود. او به طور مستند نشان داد که قتل رهبر، در صورتی که با برخورد با و حل مسایل پایه های یک سازمان همراه نباشد، به جایگرینی رهبر مقتول با فردی جوان تر و معمولا سبع تر می انجامد.  نتیجه ی چنین امری در گیری غرب با جوامع مسلمانان خشمگین از یک طرف و از جانب دیگر محدودیت حقوق بشر، سرکوب  و تحمیل هزینه  های کمر شکن در جوامع غربی است.  اوباما به خواب  خیال های بن لادین و داعش جامه ی عمل پوشانده است. 

  شناسایی گروه های تروریست و یا دول حامی تروریسم  نه تنها کاملا دلبخواهی است، بلکه  در بعضی موارد،  همان طرفی  که به  کارآیی سیاست های آمریکا شک برده  و آن را توجیهی برای سیاست های توسعه طلبانه ی آمریکا می داند، متهم به ترور می شود.

 پ: القاعده و داعش بدون شک  سازمان هایی تروریستی هستند؛ لیکن رسانه ها و سیاستمداران آمریکایی هرگز سخنی از متحدانش یعنی عربستان و قطر و حتی اعضای ناتو مثل ترکیه، به میان نمی آورند. نظر شما در این باره چیست؟

چ: در مورد ریگان و بوش نیز چنین بود.  دخالت ریگان در آمریکای لاتین تحت لوای «جنگ علیه ترور» صورت گرفت.  ریویرا  ای داماس،‌ اسقف سالوادوری که  جای  اسکار رومرو، اسقف اعظم  مقتول را گرفت، جنگ ریگان را ‌« جنگی به منظور نابودی و قتل عام  شهروندان بی دفاع »‌ خواند. در گواتمالا اوضاع بد تر بود و در هندوراس هم وحشتناک! گواتمالا تنها کشوری بود که ارتشی برای دفاع از کشور علیه تروریست های ریگان داشت؛ در کشور های دیگر نیرو های امنیتی ( داخلی) نقش تروریست ها را بازی کردند.

 در آفریقای جنوبی، « جنگ علیه ترور»  سرپوشی  بر حمایت از فجایع داخلی ومنطقه ای بود. گفته می شد  که هدف آمریکا دفاع از  تمدن در مقابل «  یکی از قوی ترین گروه های تروریستی»  جهان یعنی کنگره ی ملی آفریقای نلسون مندلا بود.  خود مندلا تا سال ۲۰۰۸ هنوز در  فهرست تروریست ها بود. در خاور میانه « جنگ علیه ترور»  در واقع کمکی بود  به حمله ی اسراییل به لبنان.  بوش هم از این ادعا برای  حمله به عراق استقاده کرد.  و داستان ادامه دارد...

 آنچه در سوریه رخ می دهد  در توصیف نمی گنجد.  به نظر می رسد کرد ها  که در فهرست تروریست های آمریکا قرار دارند،  مهمترین نیروی زمینی علیه داعش باشند. در هر دو کشور، کرد ها هدف حمله ی  متحدمان در تاتو  یعنی ترکیه قرار دارند،   لیکن  ترکیه  از نیروی  متحد القاعده در سوریه یعنی جبهه ی  النصرت  که چندان با داعش فرق نمی کند،  دفاع می کند.  حمایت ترکیه از النصرت  به حدی است که  نیرو های مخصوص آمریکا را که برای جنگ با النصرت فرستاده شده بودند لو داد و النصرت آن ها را قلع و قمع کرد.  النصرت و احرار الشام مورد حمایت عربستان و قطر نیز هستند و به نظر می رسد از اسلحه های پیشرفته ی سیا  نیز برخوردار می شوند: گزارشده است که از ضد تانک های  TOW دریافتی ازسیا در جنگ علیه نیرو های بشار اسد استفاده می کنند. این خود می تواند بهانه ای برای دخالت روسیه شود. جهادیون مرتبا  با عبور از مرز های  ترکیه  به داعش می پیوندند. ترکیه عضو مهم ناتوست و موقعیت جغرافیایی مهمی دارد. طی دهه ی ۱۹۹۰،  ترکیه در  دهشتناک ترین حملات علیه  کرد ها، از  تسلیحات  آمریکا برخوردار بود. البته در سال ۲۰۰۳ عدم  همکاری ترکیه  با آمریکا در حمله به عراق ( به علت مخالفت  ۹۵ درصد جمعیت ترکیه)، روابط دو کشور را مکدر ساخت.  اخیرا، آمریکا و ترکیه در جنگ علیه داعش به توافقی رسیدند که طبق آن ترکیه پایگاه های نزدیک سوریه را در اختیار آمریکا بگذارد و با داعش نیز بجنگد، ولی در عوض ترکیه به کرد ها حمله کرد.

 عربستان،  سال ها نه تنها  با حمایت مالی  بلکه از طریق مدارس مذهبی، مساجد و روحانیون نظرات افراطی وهابیون را اشاعه داده است.  پتریک کاکبرن ‌« وهابی شدن» اسلام سنی را از خطرات بزرگ این زمان می شمارد.   عربستان  و امارات، علیرغم برخورداری ازامتیازات بسیار در زمینه ی نظامی،  چندان  در جنگ با داعش درگیر نشده اند ولی در یمن به فاجعه ای انسانی دامن زدند و شرایط پیدایش  نسل بعد تروریست ها را تسهیل می کنند.

 دلیل چشم پوشی غرب بر حمایت  برخی کشور های خلیج فارس از داعش، نفت است.

 و اما در مورد سوریه، تغییر سیاست ضروری است.  به نظر می رسد  تنها امید مذاکرات بین نیرو های متفاوت، منجمله افراد فاسدی همچو بشار اسد باشد،‌ البته به غیر از داعش.

پ: شاید بسیاری با این برآورد موافق نباشند، ولی به نظر می رسد روسیه، بر خلاف آمریکا، کمتر متوسل به قهر می شود. در صورتی که با این نظر موافقید، فکر می کنید دلیل آن چیست؟ 

چ:  آن ها ظعیف ترند،  مثلا مانند آمریکا،  در دنیا هشتصد پایگاه نظامی ندارند و مسلما توانایی کشتاری را که  اباما در سراسر جهان  با  درون ها به راه انداخته است  نیز ندارند.  در دوران جنگ سرد هم همین موضوع  صادق بود: در حوالی مرز های خود می توانستند بجنگند ولی نه در هندوچین.

پ: به نظر می رسد فرانسه هدف اسلام گرایان افراطی شده باشد. دلیل این امر چیست؟

چ: در واقع تعداد کشته شدگان در  آفرقا توسط تروریسم اسلامی بیشتر است.  در اروپا فرانسه عمدتا به علت جنک الجزایر مورد هدف قرار گرفته است.

پ: تروریسم داعش مورد انتقاد حمص و حزب الله قرار گرفته است. تفاوت آن ها در چیست؟ خواست واقعی داعش چیست؟

چ: در استفاده از  نام « سازمان های تروریست» باید احتیاط کنیم.  پارتیزان های ضد نازی از ترور استفاده کردند. ارتش جرج واشنگتن نیز چنان وحشتی ایجاد کرد که مردم از آن  فرار می کردند و  بومیان او را «ویران گر شهرها» می خواندند. به سختی می توان یک جنبش رهایی بخش ملی را نام برد که از ترور استفاده نکرده باشد.  حزب الله و حمص در پاسخ به اشغال اسراییل  شکل گرفتند. با هر معیاری بسنجیم، داعش با آن ها  متفاوت است. داعش در پی ایجاد خلافت با دست اندازی بر سرزمین های دیگران است.

 پ: در پی  قتل عام پاریس در نوامبر ۲۰۱۵، اوباما در کنفرانسی مشترک با هولاند اظهار کرد که «داعش باید نابود شود» فکر می کنید این ممکن باشد؟

چ:  البته غرب توانایی قتل عام در زمین های اشغالی داعش را دارد لیکن این به نابودی آن منتهی نخواهد شد، یا این که همان طور که توضیح دادم  گروهی خونخوار تر جای آن را خواهد گرفت.  یکی از اهداف داعش در گیر کردن همه ی مسلمانان  در جنگ است. ما می توانیم در این  فاجعه به آن ها  کمک کنیم،  یا به ریشه ی این مسأله پرداخته و شرایطی ایجاد کنیم که  نیرو های منطقه بر داعش فائق شوند. پیشنهاد ویلیام پولک، پژوهشگر خاورمیانه ( که در تصمیم گیری در سطح دولت نیز با تجربه است) شاید راه گشا باشد. وی مورد حمایت اسکات اتران نیر هست لیکن متأسفانه احتمال مقبولیتش زیاد نیست.

پ: آیزنهاور، با هشدار در باره ی  مجتمع های صنعتی ـ نظامی اظهار کرده بود که قتصاد سیاسی  آمریکا  چنان شکل گرفته که  جنگ را غیر قابل اجتناب می سازد.  به نظر شما چگونه می توان آمریکا را از این سیاست جنگ طلبی دور کرد؟

چ: البته منافع آن بخش از اقتصاد در جنگ طلبی است ولی فکر نمی کنم این دلیل اصلی باشد. منافع سوق الجیشی و اقتصاد بین المللی نیز از اهمیت بسیاری برخوردارند.   بعد ار جنگ جهانی دوم، برنامه های رفاه اجتماعی کشور را از رکود نجات داد.  طبق مقاله ای منتشره در مجله ی  «  اقتصاد این هفته»  در ۱۲  فوریه ی ۱۹۴۹، اگر چه تأثیر  اختصاص بودجه به جنگ و یابه  برنامه های رفاه اجتماعی، به عنوان نیروی محرکه ی اقتصاد یکسان است، لیکن برای  نهاد های بازرگانی، تفاوت های اقتصادی و اجتماعی بسیاری در این دو نوع سیاست اقتصادی وجود دارد. بودجه های مصرفی در صنایع جنگی ساختار اقتصاد را تغییر نمی دهد در حالی که مصرف چنین بودجه هایی  برای برنامه های رفاه اجتماعی،  با ایجاد کانال های جدید تولیدی و مصرفی،‌ درآمد را بازتوزیع کرده و اقتصاد را دگرگون می کند.  در حالی که مصرف بودجه های رفاه اجتماعی  نقش دمکراتیزه کردن دارد،‌  بودجه های نظامی با  بخش همگانی زیاد  سر و کار ندارد و به همین دلیل، اساس برنامه ریزی دولت  می گردد.

پ:  آیا سقوط اشکار تسلط آمریکا بر صحنه ی جهانی، باعث جنگ طلبی بیشتر آن است؟

چ:  نقطه ی اوج قدرت آمریکا، پس از جنگ جهانی دوم بود لیکن با «از دست دادن چین»، پدیدار شدن رقبای قدرتمند صنعتی، روند ضد استعماری و اخیرا با وجود  تنوع اشکال قدرت رو به سقوط گذاشت.  پاسخ آمریکا به این امر می تواند متنوع باشد: یا مانند بوش  رو به  تجاوز و فتح طلبی  بگذارد یا مانند اوباما سیاست خود داری از استفاده از نیرو های زمینی باشد.   البته امکانات فراوان دیگری نیز هست.

 

 

 

*********
این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع  درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

 

  

******************

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe
 *********************

 

تاریخ انتشار

شنبه, فروردين 15, 1394 - 01:58

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

تب انتخابات امریکا، معرفی دو کتاب: دروغی کهن ؛ خوابی آشفته

دروغی  کهن

در سال های دهه ۱۹۴۰ «جفرسون»، جوان سیاه پوستی که ناحق به اتهام قتل پیشه وری سفید پوست، به اعدام محکوم شده بود واپسین روزهای زندگی خویش را در زندان می گذراند؛ او در آنجا  با آموزگار آفریقائی تباری آشنا شد که می خواست سواد خواندن به وی بیاموزد.

– گوش کن "جفرسون" این آدم ها بهتر از ما نیستند. بدتر هم هستند. به همین خاطر دائم دنبال کسی می گردند تا گناهانشان را به گردن او بیاندازند، کسی دیگر تا ملامتش کنند. دلم می خواهد فرق بین آنچه از تو در ذهن خویش می پندارند و آنچه تو می توانی باشی را نشان شان بدهی. به خیال آنها تو فقط زنگی سیاهی هستی در میان زنگیان دیگر: نه شأن و شرفی داری، نه قلبی، و نه [حتی] مهری به مردم خویش در تو هست. تو  می توانی ثابت کنی حق با آنها نیست. از تو کاری بیش از همه آنچه هرگز از عهده من ساخته بود بر می آید. من همواره همان چیزی که از من خواسته اند کرده ام، آموختن خواندن و نوشتن و حساب کردن به کودکان. نه هیچ چیز دیگر؛ نه چیزی در باره عزت و کرامت، نه چیزی در باره هویت، نه چیزی در باره عشق و احترام متقابل. آنها هرگز باور نداشته اند که ما توان یادگیری این جور چیزها را داریم. «به این زنگیان بیاموز که نامشان را بنویسند و روی انگشتان دست بشمارند.» و من اطاعت کرده ام، اما با نفرت از انجام آن در طول تمام این مدت.

 

ما به سوی میز بازگشتیم. نشستگان دور آن خاموش شده و گوش هایشان را تیز کرده بودند تا از گفتگوی ما سر درآورند. پیش از آنکه از جلوی آنها رد شویم به صحبت نیآغازیدم.

 

–  از او پرسیدم "جفرسون" آیا تو معنی افسانه را می دانی؟ افسانه دروغی دیرینه است که مردم آنرا باور کرده اند. سفید پوستان خیال می کنند که از همه دیگرانی که روی زمین اند بهترند؛ و این یک افسانه است. آخرین چیزی که در زندگی می خواهند ببینند اینست که یک سیاه پوست جرأت کند روبرویشان بایستد، و بیاندیشد و انسانیتی که در هریک از ما هست را  به رخ شان بکشد. این، همه افسانه آنها را بر باد می دهد. آنها دیگر توجیهی نخواهند یافت که چرا ما را برده خویش کردند و در وضعیتی که گریبانگیرمان است نگه داشتند. تا وقتی هیچیک از ما سر بلند نکند، آنها ایمن اند. آنها با من ایمن اند، با پدر مکرم روحانی Ambrose ایمن اند. نمی خواهم که با تو هم خود را ایمن احساس کنند.

گزیده ای از Ernest J. Gaines,، به آنها بگوئید که من یک انسانم، انتشارات Liana Levi، پاریس، ۲۰۰۴‌(۱۹۹۳).

 

خوابی آشفته
James R. Agee
رمان نویس آمریکائی در کتاب مصوری که مشترکا با Walker Evans عکاس  نوشته است، آثار رکود بزرگ [دهه ۱۹۳۰] بر سرزمین های جنوبی ایالات متحده را شرح داده.

با هرچه انتظارش را داشتم فرق داشت، چون به آنچه در روزهای دیگر هفته می گذرد فکر کرده بودم، اما آنروز یکشنبه بود. در طول ردیف خانه های مرکز خرید پرنده پر نمی زد، هیچ اتومبیلی هم به چشم نمی آمد مگر دو ماشین پارک شده کنار خیابان، چنان تفته از آفتاب که می گفتی نکند تا یکی دو لحظه دیگر آتش بگیرند. هیچ درختی در دیدرس نبود، و حتی سایه ساختمان های کوتاه هم فقط بخشی از این تاول گدازان را می پوشاند، خانه های سینه کش آفتاب، لخت و عور و زمخت افتاده بودند و رنگی سفید خیابان و پیاده روها را می پوشاند. نور کور کننده ای چشمانم را تا نیمه بسته بود. خیابان کشیده میان دو ردیف ساختمان ها چنان می نمود که انگار ملاط آهکی در تغاری طویل پیش خزیده باشد. سر و کله توله سگی پیدا شد که می کوشید لنگ لنگان راهی خیابان شود، آرام می رفت، چون حس می کرد که از وقتی زاده شده همین طور راه  می پیموده. اما داغی سنگفرش وادارش می کرد تا در جهش های کوتاهی دست ها و پاهایش را ورچیند، انگار همه هُرم روزهای دیگر هفته را برهم انباشته باشند، انگار به تعداد روزهای هفته ذره بین برهم نهاده باشند تا از ورای آنها روز هفتم را  با تیغ آفتاب بکوبند. به محض آنکه پا سست کردم و به خیابان پیچیدم، عرق از سر تا پایم سرازیر شد، و ناگهان دریافتم که یک روز یکشنبه تابستان ِ شهرکی در جنوب چه  فاجعه هولناکی است، و چقدر اثر آن بر قربانیان و تمدن آنها سنگینی می کند، و اینکه بر کیلومترها و صد ها و صدها کیلومتر اطراف من، در تمام جهاتی که از خاطرم بگذرند، از پانصد انسان یا جانور یکی نیست که بجنبد، درست همانند برگ درختان و ساقه های کشتزاران، مگر خزش مارپیچ کابوسی خاموش و سپید.

 

James Agee, Walker Evans، بیائید از مردان مشهور تمجید کنیم. آلاباما: سه خانواده کشاورز در سال ۱۹۳۶،  (Let Us Now Praise Famous Men) مجموعه Plon، « Terre Humaine »، ۲۰۰۳ (۱۹۳۹).

 

این دو معرفی در چارچوب همکاری میان انسان شاسی و فرهنگ و سایت دوستان لوموند دیپلماتیک منتشر می شود و در لومئتد دیپلماتیک اکتبر 2012 به انتشار رسیده است.

پرونده ی «لوموند دیپلماتیک» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/15007

 

پرونده ی «باراک اوباما» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/15225

<

شاخه اصلی

کتاب

آمریکا در تب انتخابات: رئیس جمهور اوباما، از دریافت جایزه صلح نوبل تا گسیل هواپیماهای مرگبار

توقیف های دلخواه، بازداشت های غیر قانونی، محاکم سریع ... آقای باراک اوباما علیرغم وعده ها، سیاست امنیتی سلفش را پی گرفته است.
«بارک اوباما» در سال ۲۰۰۸، وقتی نامزد مقام ریاست جمهوری بود وعده می داد که زندان «گوانتانامو» را ببندد، قانون سال ۲۰۰۱ درباره امنیت داخلی («لایحه وطن پرستی») را لغو و در برابر هر اقدام تلافی جویانه، از نظامیان یا اعضاء دستگاه های اطلاعاتی حمایت کند که سؤ استفاده های دوایر متبوع خویش را فاش سازند. متقاضی دموکرات آنروز کاخ سفید وانمود می کرد که رام کننده پر زور سرکشی های دستگاه امنیتی است که از زمان سؤقصد های ۱۱ سپتامبر، به دیوانسالاری درندشت و غالبا عنان گسیخته ای تبدیل شده بود.

 

با اینهمه چهار سال بعد، «گوانتانامو» همچنان به کار خود ادامه می دهد، دادگاه های نظامی آن، محاکمات را از سرگرفته اند و «لایحه وطن پرستی» تمدید شده است. وزارت دادگستری، مصمم به تنبیه هر گونه افشای اطلاعات حساس، به پیگرد شش فقره اتهام نقض قانون ناظر بر جاسوسی پرداخته –یعنی دو بار بیش از تمام پیگردهای قضائی مشابه در طول زمامداری همه دولت های پیش از خود. افزون بر آن، طی سال های ۲۰۱۱‌ و ۲۰۱۲، فهرستی که به تبع ضوابطی غالبا خودسرانه و منظماً ناشفاف از کسانی تنظیم کرده اند که پرواز آنها به آسمان آمریکا ممنوع است، دوبرابر شده و اینک بیست و یک هزار نام را در خود جای داده است. در پایان سال ۲۰۱۱، کاخ سفید قانون مجوز دفاع ملی را تنفیذ کرد که به دولت فدرال اجازه می دهد، بی اعتنا به حق «دادخواست علیه بازداشت غیرقانونی»* [ ظن برائت] (۱) و اصل تفکیک قوا، هر شهروند آمریکائی مظنون به تروریسم را بدون محاکمه، به مدت نامحدودی به زندان اندازد. و سرانجام دولت اوباما اجازه قتل کسانی را در بیرون از مرزهای کشور داده است که کمابیش عجولانه «تروریست» تشخیص داده اند، حتی اگر مستقیما در عملیات مسلحانه مشارکتی نداشته باشند. به رغم خبط های ذاتی این دریافت شتابزده از امنیت –مانند مورد نوجوان ۱۶ ساله آمریکائی، فرزند یک مسئول فرضی القاعده که به اشتباه در سپتامبر ۲۰۱۱ در یمن به قتل رسید –، آقای اوباما، به گواه کاربرد بیش از پیش مکرر هواپیماهای بدون سرنشین در پاکستان و یمن و سومالی، عملیات «سری» اعدام های بی محاکمه ای را شدت بخشیده است که بیکانگان آماج آنها هستند.

 

از اینرو آیا باور [آنوقت] به آنکه آقای «اوباما» می رود تا به گسترش دستگاه امنیتی پایان بخشد را ساده لوحی می باید پنداشت؟ همه چیز به کنار، وعده او بر پیشینه ای تاریخی استوار بود. در میانه سال های دهه ۱۹۷۰، در گرماگرم ماجرای «واترگیت» و جنگ ویتنام، دموکرات های کنگره که اکثریت داشتند اختیارات پلیس و دستگاه های ضدجاسوسی داخلی را محدود کرده بودند که «جرالد فورد»، رئیس جمهور جمهوریخواه، می خواست آنها را قانونا به فرمان خویش درآورد. چنین بود که آنها از بسط امتیازات قوه مجریه، در زمینه نظامی، مشخصا برای عملیات مخفی در خارج از کشور جلوگیری کردند. پس بی پایه نبود که انتخاب کنندگان آقای «اوباما» هم تا اندازه ای اعتباری به صداقت وعده های نامزد خود بدهند.

 

باورمندان سرخورده و دلسرد شدند. چهارچوب های امنیتی، نظارت مداخله گرانه در زندگی روزمره آمریکائی ها را هر روز بیشتر کرده اند، نمودار آن تفتیش گرهای الکترونیکی است که امروزه صد و چهل فرودگاه کشور را به آنها مجهز کرده اند تا تصویری عریان از اندام مسافران بردارند. حتی به اعتراف برخی از کارشناسان چنین رفتارهائی «حیطه ای امنیتی» بوجود آورده اند که بیش از حفاظت مسافران وقت آنان را می گیرد. وانگهی یک گزارش «اداره امنیت حمل ونقل» برآنست که این تفتیش های تصویری «آسیب پذیرند» و خنثی کردن آنها آسان (۲). درست است که مسافران می توانند از سپردن خویش به داوری این دستگاه ها سر باز زنند، اما در آنصورت ناچارند به تفتیش های بدنی تن در دهند که غالبا با احساس تحقیر همراه است.

 

 

در سال ۲۰۱۲، واشنگتن هفتاد میلیون سند را به نام دفاع از کشور سرّی طبقه بندی کرد

 

بارز تر از آن، تقویت مراقبت های درونمرزی طی دوران زمامداری «اوباما»ست: دولت فدرال ایالات متحده امروز سی هزار تن را به شنود مکالمات تلفنی آمریکائیان گمارده. وزارت امنیت داخلی که در سال ۲۰۰۲ پدید آمد، در دهسال گذشته پس از «پنتاگون» و وزارت رزمندگان پیشین، در رده سوم قوی ترین دیوانسالاری کشور جای گرفته است. برای انباشتن داده های گرد آمده از این دستگاه با شاخک های هر سویه اش، مرکز تازه ای در «بلاف دیل» (Bluffdale) در ایالت «یوتا» (Utah) در زمینی به مساحت نُه هکتار در دست ساختمان است که جمع هزینه های آن به دو میلیارد دلار می رسد (۳).

 

گسترش ابعاد دولت امنیت محور را به دشواری می توان اندازه گرفت. از زمان سؤ قصدهای ۱۱ سپتامبر، آمیزه سردرگمی از تیول های دیوانی، هریک برخوردار از بودجه ای بیش از پیش دامن گستر (که منابع مالی ناشفاف خصوصی را نیز برآن باید افزود)، به ساخت و ساز در مرکز شهر واشنگتن رونق بخشیده است. بدینسان بر روی زمینی به مساحت کل صد و پنجاه هکتار –معادل سه برابر زیربنای «پنتاگون» و بیست و دو برابر «کاپیتول» [مقر مجالس قانونگذاری فدرال] سی و سه ساختمان جدید ساخته اند. این سیستم تازه مراقبت هر سال پنجاه هزار گزارش، یعنی روزانه صد و سی و شش گزارش تولید می کند. به عقیده «Dana Priest» روزنامه نگار «واشنگتن پست»، برنده جایزه «Politzer» و کارشناس مسائل امنیت داخلی، هزینه این «میل وافر به ولخرجی های امنیتی» به ۲ هزار میلیارد دلار طی دهسال بالغ می گردد. و اینهمه در غیاب کوچکترین مرجع نظارتی که کار مراقبان را زیر نظر گیرد: یگانه مافوق بنگاه های امنیتی قاعدتا، مدیر اطلاعات ملی است که در عمل هیچ قدرتی را اعمال نمی کند.

 

همزمان، واشنگتن سیاست راز داری خود را سخت تر کرده است. در سال ۲۰۱۱، هفتاد و هفت میلیون سند، یعنی ۴۰‌% بیش از سال پیش از آنرا بدینگونه جزو طبقه بندی سری نهاده اند. به برآورد آقای «William Bosanko»، یکی از مدیران پیشین دفتر نظارت بر امنیت اطلاعات، پویه «طبقه بندی» به تنهائی ۱۰ میلیارد دلار در سال خرج بر می دارد. در چنین وضعی شگفتی آور نیست که انتشار اسناد محرمانه به شیوه قطره چکانی انجام پذیرد. سال پیش، «بنگاه امنیت ملی» پرونده های مربوط به جنگ ... سال ۱۸۱۲ با بریتانیا را منتشر ساخت. تنها سازمان های مستحکم و ثروتمندی که بتوانند فوجی از وکلای مجرب را به خدمت گیرند موفق می شوند که، با استناد به قانون اطلاعات، نقبی به دیوار راز و رمز بزنند –گرچه موفقیت آنها هم محدود است.

 

با اینهمه این دستگاه غول پیکر که ثروت های هنگفتی را می بلعد از برخی مشکلات نشت اطلاعات رنج می برد. در وهله اول، افزایش «مجوز های امنیتی» (دسترسی کسانی به اطلاعات امنیتی)، بر نفس مفهوم سر و رمز سایه تردیدی انداخته است– امروزه هشتصد و پنچاه و چهار هزار تن امریکائی از حق دسترسی نسبی به اطلاعات محرمانه برخوردارند. سوای آن، کم نیست موارد گذار مطالب و اسناد طبقه بندی شده از کامپیوترهای قابل حمل به سامانه ای اینترنتی، که شبکه های دسترسی مشترک به اطلاعات رایانه های همتا به همتائی** میسر ساخته که فرزندان فلان یا بهمان مسئول بلند پایه و پا به سن گذاشته و کم آشنا با ساز و کار تارنما نصب کرده اند (۴). «Mathiew M. Aid»، تاریخدان متخصص جاسوسی در آمریکا هم، از دیدن کامپیوترهای ارتش آمریکا، مجهز به سخت افزار هائی دست نخورده و آکنده از بایگانی های محرمانه ای که در بازارهای کابل به فروش می رسیدند شگفتزده شده بود (۵). و به رغم سرکوب بیش از پیش سختگیرانه «دهن لقی»، اعضای بلند پایه دولت آمریکا همچنان با درز دادن اطلاعاتی که محرمانه طبقه بندی شده اند، روزنامه نگاران را سیراب می کنند. «گزارش» بسیار سری «اطلاعات ملی در باره افغانستان» بدینگونه در ماه ژانویه گذشته به بیرون راه یافت و بمباران های پاکستان با هواپیماهای بدون سرنشین نیز موضوع رازگشائی هائی پیاپی در مطبوعات بوده اند.

 

طی دو دوره زمامداری آقای «جورج دبلیو بوش» آمریکائیان بسیاری، گسترش [دست و پاگیر] تأمینات ملی را چونان تهدیدی انگاشتند؛ امروز دیگر چنین نیست. از جنگ دوم جهانی، دفاع از آزادی های مدنی در ایالات متحده انگار پیشرفی به خود ندیده است، مگر آنگاه که مانند آغاز سال های دهه ۱۹۷۰ حزب دموکرات در موضع مخالف دولت قرار داشته است. به محص آنکه این حزب به قدرت رسیده، جنبش دفاع از آزادی های مدنی هم از نفس افتاده. امروز بسیاری از روشنفکران طرفدار دموکرات ها می کوشند به مردم توضیح دهند که هدف مخالفت های گذشته آنها، ساز و کارهای امنیتی به خودی خود نبوده است، بلکه تنها استفاده حزبی نا اهل از آن را در نظر داشته اند. «Jonathan Turley» حقوقدان نکوهش کرده که «این استدلال ورد زبان ترقی خواهانی است که از حمله به "اوباما" برخلاف "بوش"، روی گردانند» (۶). گرچه کم رنگی انتقادات چپ گرایان از دور داد می زند، مسئولان پیشین دولت «بوش» –نظیر آقای «Richard “Dick” Cheney»– از تشویق ایثار رئیس جمهور در راه تأمینات ملی پس از ۱۱ سپتامبر ابائی ندارند.

 

 

آیا دیوانسالاری امنیتی از سیاست های ریاضتی زیان خواهد دید

 

با اینهمه به نظر می آمد که آقای «اوباما» در آغاز دوران زمامداری خود می خواست که به وعده هایش وفا کند. اما چیزی نگذشته خود را با خصومت پارلمان رو در رو دید. در ۲۱‌ مه ۲۰۰۹، کنگره از تخصیص ۸۰ میلیون دلاری سر پیچید که برای اجرای طرح وی لازم بود. «Eric Holder» دادستان کل ایالت متحده بی اعتنا به مسدود کردن اعتبار مزبور بدون هشداری از پیش اعلام داشت که پنج تن از بازداشت شدگان غیر نظامی «گوانتانامو»، به یک دادگاه غیرنظامی در نیویورک انتقال خواهند یافت. تصمیمی جدال برانگیز که اینبار به مخالفت سرسختانه نمایندگان نیویورک در گنگره برخورد و آقای «اوباما» را بر آن داشت تا اذعان کند که قادر نیست زندان یادشده را در موعد مقرر ببندد. از آن هنگام مجتمع «گوانتانامو» و آویزه هایش (بازداشت برای مدتی نامعلوم، محاکم نظامی ...) از همدلی بیش از پیش بی قید و شرط کنگره، مشخصا در بین دموکرات ها برخوردار گردیده. از اینرو حق با کسانی نیست که کجروی امنیتی آقای «اوباما» را چون نشانگان یک «ریاست جمهوری سلطنتی» تعبیر می کنند، که محدودیت های تعدیل کننده قوای مقننه و قضائیه را زیر پا می گذارد.

 

بیشتر از آنرو که گسترش سریع مراقبت ها از امنیت ملی در تاریخ آمریکا پدیده تازه ای نیست. «هاری ترومن» (Harry Truman) (۱۹۵۳‌– ۱۹۴۵) سلف رئیس جمهور کنونی که او هم دموکرات بود در اینباره پیشتر و بیشتر از وی گام برداشته بود. او که امواج کمونیسم ستیزی باب روز پس از جنگ جهانی دوم بر آتشش می دمید، زرادخانه مراقبت ها و سرکوبی های داخلی را بطور چشم گیری سنگین کرده بود. این سیاست طی زمامداری «جان اف. کندی» (۱۹۶۳‌– ۱۹۶۱) و «رونالد ریگان» (۱۹۸۹‌– ۱۹۸۱) سختگیرانه تر هم شد. در دوران جنگ سرد، حوزه امنیت کشور عموما همه بودجه و استقلالی را که می خواست دریافت می کرد.

 

گرچه شهره آفاق است که آمریکائی ها هرشکلی از مداخله دولت در زندگی خصوصی را برنمی تابند، با اینحال مردم کشور کمابیش خود را با اقدامات امنیتی وفق می دهند. خواستاران رهائی از قیود دولتی (جناح اقلیتی در حزب جمهوریخواه)، یقینا این امید را در دل پرورانده اند که «تی پارتی» (Tea Party) که خصوصا به مفهوم آزادی های فردی علاقه دارد، شاید توفیق یابد که گسترش دستگاه های مراقبت و کنترل را متوقف سازد و مداخلات نظامی آمریکا در خارج از کشور را کاهش دهد. اما آنها گویا این نکته را فراموش کرده اند که آزادی طلبی راستگرایان این نحله اساسا به مشغله دفاع از حق مالکیت محدود می شود، کما اینکه نمایندگان آنها در کنگره به تمدید مهلت اعتبار لایحه سال ۲۰۱۱ وطن پرستی یک صدا رای دادند. سخن پردازی های ضد واشنگتنی «تی پارتی» هرچند هم پر طمطراق بنماید، این جناح هیچ دغدغه ای از سیاست هائی ندارد که به نام امنیت ملی با نظارت و دخالت در کار دیگران پیش برده می شود.

 

امروز مقاومت در برابر ایدئولوژی امنیت محور به گروه های کوچک و پراکنده ای در هردو گرایش راست و چپ فرو شکسته است. «اتحادیه آزادی های مدنی آمریکا» با گرایش چپ میانه، که استوار جا افتاده و از امکانات مهمی برخوردار است، دهه ها علیه مراقبت های غیرقانونی، اسرار دولتی و سؤ استفاده از قدرت مبارزه کرده. عجیب آنکه یگانه شخصیت سیاسی شناخته شده در مقیاس ملی که به روشنی علیه اقدامات امنیتی موضع گرفت، «Roland “Ron” Paul»، نامزد گزینش درون حزبی جمهوریخواهان برای رقابت های انتخابات ریاست جمهوری ماه نوامبر امسال بود. این نمایندۀ خواستار تندرو آزادی های فردی «تگزاس» در مجلس نمایندگان، نمود آمیزه ای تماشائی از گفتمان ضد امپریالیستی و راست کیشی ورا «لیبرالی» است. اما تلاش برای دفاع از آزادی های مدنی از هرسوئی که برخاسته به شکست انجامیده است. هنگامی که این تکاپوها پژواکی انتخاباتی می یابند نیز، بیش از مجتمع های کلان شهر ساحلی، در نواحی کم جمعیت درون کشور جای دارند (ایالات کوهستانی، جنوب غربی و شمال غرب ایالات کناره اقیانوس آرام [Midwest]). در «کالیفرنیا» همانند «نیویورک»، سناتور های دموکرات تمایل داشته اند که دست در دست سردمداران امنیت ملی، مدیران صنعت مخابرات راه دور و مهره های درشت فراهم آورنده تکنولوژی برای برنامه های نظارتی و مراقبتی دولت گام بردارند.

 

گسترش دیوانسالاری امنیتی با ضربآهنگ مداخلات نظامی آمریکا در خارج پیش رفته است. در زمانی که ایالات متحده با بحران بودجه ای وخیمی روبروست، برخی، حتی در صحن حزب جمهوریخواه، در نظر دارند بودجه ارتش را کاهش دهند. آیا هزینه سیاست های ریاضتی گریبانگیر ساز و پیرایه های نظارت و مراقبت نیز خواهد شد؟

 

* habeas corpus ad subjiciendum

** peer-to-peer

 

نویسنده:  Chase Madar

وکیل حقوق مدتی

 

 

 

پی نوشت ها

 

۱. اصلی حقوقی که زندانی کردن هر شخصی را بدون محاکمه ممنوع ساخته است.

 

۲. David Kravets، «اداره امنیت داخلی به "آسیب پذیری های" دستگاه های تصویر بردار فرودگاه ها اذعان دارد»، سامانه اینترنتی Wired، سانفرانسیسکو ۷‌ مه ۲۰۱۲ (http://www.wired.com).

 

۳. James Bamford، «"بنگاه امنیت ملی" در کار ساختن بزرگترین مرکز جاسوسی کشور است (حواستان به آنچه می گوئید باشد)»، سامانه اینترنتی Wired، ۱۵‌ مارس ۲۰۱۲.

۴.

Dana Priest et William M. Arkin, Top Secret America : The Rise of the New American Security State, Little Brown, New York, 2011

۵.

Matthew M. Aid, Intel Wars, Bloomsbury, New York, 2012

 

۶. Jonathan Turley، «ده دلبل آنکه چرا ایالات متحده دبگر سرزمین آزادگان نیست»، روزنامه واشنگتن پست، ۴‌ ژانویه ۲۰۱۲.

 

این مقاله در چارچوب همکاری میان انسان شناسی و فرهنگ و سایت دوستان لوموند دیپلماتیک منتشر می شود و در اکتبر 2012 به انتشار رسیده است.

 

پرونده ی «لوموئند دیپلماتیک» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/15007

پرونده ی «باراک اوباما» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/15225
 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - باراک اوباما