جنبش وال استریت

وال استریت نخستین جنبش ضد سرمایه داری نیست که در طول  یک قرن اخیر شاهد آن بوده ایم. اما ویژگی هایی منحصر به فرد دارد. یکی از این مشخصات، در ترکیب بسیار ناهمگن شرکت کنندگان در این جنبش است. این بار ما صرفا با دانشجویان و روشنفکرانی چپ گرا روبرو نیستیم که رویاهایی خیالین برای از میان بردن سرمایه داری و جایگزین کردن آ« با  سوسیالیسنم یا نظام های های دیگر اقتصادی داشته باشند، بلکه در بسیاری موارد با جوانان و  افراد میانه سال و حتی مسنی روبروئیم که به دنبال دفاع از خق خود و حفظ دستاوردهای خویش در نظامی هستند که خود را بسیار بیشتر از صاحبان وال استریت، مالک آن می دانند. این جنبش  ممکن است امروز یا فردا به پایان موقتی برسد اما چیزی در  مرکز سرمایه داری مالی جهان شکسته شده است و آینده دیگر  شبیه به امروز نخواهد بود. پرونده وال استریت از امروز در انسان شناسی وفرهنگ گشوده می شود و خوانندگان می توانند برای این پرونده و سایر پرونده های ما، مطالب خود را ارسال کنند.



o    صفحات مرتبط در انسان شناسی و فرهنگ؛

1.    نسل من دیگر نه توهمی دارد و نه آینده ای!
http://anthropology.ir/node/11175

2.    برای ما بازنشستگی وجود نخواهد داشت!
http://anthropology.ir/node/11196

3.    بانک هایی که به کلی از زندگی مردم جدا افتاده اند!
http://anthropology.ir/node/11208

4.    – باراک اوباما به شدت سرخورده ام کرد!
http://anthropology.ir/node/11219

5.    بازیافتن حس تعلق به یک جامعه
http://anthropology.ir/node/11237

6.    سرمایه داری مالی بافت اجتماعی آمریکا را نابود می کند!
http://anthropology.ir/node/11241

7.    برای «وال استریت»
http://anthropology.ir/node/11243

8.    چرا وال استریت؟
http://anthropology.ir/node/11255

9.    وال استریت: انقلابی در کار نیست!
http://anthropology.ir/node/11269

10.    از دست دادن مصونیت!
http://anthropology.ir/node/11273

11.    قذافی و وال استریت دو روی سکه ی نظام سرمایه داری
http://anthropology.ir/node/11284

12.    پیکار برای "دموکراسی واقعی" در قلب جنبش وال استریت مایکل هارت و آنتونیو نگری
http://anthropology.ir/node/11426

13.آغاز فروپاشی یا چرخه سرمایه داری؟
http://anthropology.ir/node/11487

14.آری ما تخیل گرائیم!
http://anthropology.ir/node/11498

15.    تنها صدای امید: فریاد اعتراض
http://anthropology.ir/node/11499

16. رویایی برای  «آنها»، کابوسی برای  «ما» 
http://www.anthropology.ir/node/11538

17- ما 99.9 درصدی ها!
http://anthropology.ir/node/11715

18- گزارش جلسه «وال استریت» در انجمن جامعه شناسی (1)
http://anthropology.ir/node/11750

19- گزارش جلسه «وال استریت» در انجمن جامعه شناسی(2)
http://anthropology.ir/node/11750 

20- گزارش جلسه «وال استریت» در انجمن جامعه شناسی (3)
http://anthropology.ir/node/11774

21- گزارش جلسه «وال استریت» در انجمن جامعه شناسی(4)

22- موفقیت خیره کننده جنبش تسخیر وال استریت
http://anthropology.ir/node/11794

23- سرمایه داری در بحران: بهای خون و اشک
http://anthropology.ir/node/11822

24- اول اشغال کنید، خواسته در پی اش می آید
http://anthropology.ir/node/11857

25- پیش به سوی سقوط بزرگ!
http://anthropology.ir/node/12646

26- جنبش تسخیر: زایش دوباره فرهنگ مقاومت
http://anthropology.ir/node/13067

27- کسر کوچکی از 99 درصدی ها آمده بودند
thropology.ir/node/13311

28- جنبش 99 درصدی ها: نمادین یا واقعی
http://anthropology.ir/node/14082

29- نوزایی یک مطالبه: سقف بندی در آمد ها
http://anthropology.ir/node/17021

:

o    پیوند به بیرون :

- فارسی؛
1.    فیلترینگ علیه جنبش وال استریت / همشهری آنلاین
http://www.hamshahrionline.ir/news-150662.aspx

2.    وال استریت در ویکیپدیا
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%D8%A7%D9%84_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%AA

3.    ایمیل یا هو هم جنبش وال استریت را سانسور کرد ! / تابناک
http://www.tabnak.ir/fa/news/193179

4.    جنبش وال استریت به هند رسید / خبر آنلاین
http://www.khabaronline.ir/detail/181933/%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%AA-/%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88-%D9%82%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B2/%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84

5.    ادامه ی تحصن جنبش وال استریت در نیویورک
http://www.tabnak.ir/fa/news/199798/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D8%B5%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%A9

انگلیسی؛
6.    Occupy Wall Street
http://en.wikipedia.org/wiki/Occupy_Wall_Street

7.    Occupy Wall Street
http://occupywallst.org/

8.    Giuliani: Obama owns Occupy Wall Street movement
http://politicalticker.blogs.cnn.com/2011/11/05/giuliani-obama-owns-occupy-wall-street-movement/

9.    About Occupy Wall Street
http://occupywallst.org/about/

10.    Videos of  Occupy Wall Street
http://www.google.com/search?q=wall+street+movement&start=20&hl=en&sa=N&biw=1024&bih=478&prmd=imvnsu&source=univ&tbm=vid&tbo=u&ei=CWy9Tt_wBuP34QS9782zBA&ved=0CDcQqwQ4FA

11.    Occupy Wall Street Spreads Worldwide
http://www.theatlantic.com/infocus/2011/10/occupy-wall-street-spreads-worldwide/100171/

12.    Why the Occupy Wall Street Movement Has Libraries
http://www.libraryjournal.com/lj/home/892578-264/why_the_occupy_wall_street.html.csp

13.    Occupy Wall Street movement reaches other cities
http://stream.aljazeera.com/story/occupy-wall-street-movement-reaches-other-cities

14.    Can Capitalism be Reformed? Occupy Wall Street Movement (OWS) in a Bind: Does not Want to Mention the S-Word
http://www.globalresearch.ca/index.php?context=va&aid=27371

15.    Socialist offers views on Occupy Wall Street movement
http://www.mcccagora.com/features/socialist-offers-views-on-occupy-wall-street-movement-1.2695466

::

تهیه و تنظیم : مرضیه جعفری

 

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

حق شهر

ما امروزه در دورانی زندگی می کنیم که آرمان­های حقوق بشر هم از نظر اخلاقی و هم از نظر سیاسی در مرکز توجه قرار گرفته اند. انرژی زیادی صرف افزایش اهمیت آنها به منظور ساخت دنیایی بهتر می شود. اما اکثر مفاهیم موجود منطق های بازاری لیبرال و نئولیبرال هژمونیک، یا شیوه­های مشروعیت و کنش دولتی[i] غالب را بطور بنیادین به چالش نمی کشند. ما در دنیایی زندگی می کنیم که در آن حق مالکیت خصوصی و نرخ سود بر همه حق­های دیگر تقدم و اولویت دارند.  من در این مقاله سعی دارم نوع دیگری از حق انسانی ـ حق شهر ـ را بررسی کنم.

آیا طی صدسال گذشته سرعت و مقیاس حیرت آور شهرسازی به افزایش رفاه انسان کمک کرده است؟ جامعه شناس شهری رابرت پارک شهر را اینگونه تعریف می کند:

«شهر موفق ترین تلاش انسان برای شکل دادن جهانی که در آن زندگی می­کند مطابق میل خود است. اما اگر شهر جهانی باشد که انسان خلق کرده، در عین حال جهانی است که انسان محکوم است از این پس در آن زندگی کند. بنابراین انسان بدون داشتن درک درست از ماهیت کاری که انجام داده، با ساختن شهر خود را نیز بازآفرینی کرد.»

این مسئله که چه نوع شهری می خواهیم را نمی توان از این مسئله که خواستار چه نوع پیوندهای اجتماعی، رابطه با طبیعت، سبک زندگی، تکنولوژی و ارزشهای زیبایی­شناختی هستیم جدا کرد. حق شهر چیزی فراتر از آزادی فردی برای دسترسی داشتن به منابع شهری است؛ حق به چالش کشیدن خودمان از طریق تغییر شهر است. وانگهی، بیشتر حقی مشترک محسوب می شود زیرا این دگرگونی لاجرم مبتنی بر اِعمال قدرت جمعی برای تغییر شکل فرایند شهرسازی می باشد. من معتقدم آزادی ساختن و بازسازی شهرها و خودمان یکی از باارزشترین و در عین حال نادیده گرفته شده­ترین حقوق انسانی است.

شهرها از زمان شکل­گیری­اشان تا کنون بخاطر تمرکز جغرافیایی و اجتماعیِ محصول مازاد ایجاد شده اند. بنابراین شهرسازی همواره یک پدیده طبقاتی بوده است زیرا این مازادها از جایی و از کسی استخراج شده اند در حالیکه کنترل قیمت آنها تنها در اختیار عده معدودی قرار دارد. البته این وضعیت کلی تحت سلطه سرمایه داری ادامه می­یابد؛ اما از آنجایی که شهرسازی بر بسیج محصول مازاد بستگی دارد، ارتباط نزدیکی نیز بین گسترش سرمایه داری و شهرسازی ایجاد می شود. سرمایه دارها مجبور هستند برای تولید ارزش اضافی محصول مازاد تولید کنند؛ این ارزش اضافی به نوبه خود باید برای تولید ارزش اضافی بیشتر مجددا سرمایه گذاری شود. نتیجة سرمایه گذاریِ مداوم، افزایش تولید اضافی با بهره مرکب[ii] و در نتیجه افزایش منحنی­های لگاریتمی[iii] (پول, بازده[iv] و جمعیت) است که به تاریخچه تجمع سرمایه مرتبط بوده و با رشد شهرسازی تحت سلطه سرمایه داری همراستا است.

نیاز مداوم به یافتن عرصه های سودآور برای تولید و جذب سرمایه مازاد  سیاست سرمایه داری را شکل می دهد. همچنین موانعی بر سر راه گسترش و توسعه مداوم و بری از دردسر سرمایه دار قرار می دهد. اگر نیرویِ کار محدود و دستمزدها بالا باشد یا باید نیروی کار موجود تحت نظارت درآمده و کنترل شود ـ بیکاری ایجاد شده بواسطه پیشرفت تکنولوژی یا تضعیف قدرت سازمان یافته طبقه کارگر دو شیوه اصلی انجام این کار هستند ـ یا باید از طریق مهاجرت، صدور سرمایه و پرولتاریایی کردن عناصر مستقل جمعیت نیروی کار تازه یافت شود. همچنین سرمایه­دارها باید شیوه های تولیدی و بویژه منابع طبیعی جدید کشف کنند که این مسئله ـ بدست آوردن مواد خام و جذب زباله ها و مواد زائد ـ فشار روز افزونی بر محیط طبیعی وارد می آورد. آنها نیاز دارند برای استخراج مواد خام قلمروها و سرزمین های جدید بیابند که هدف اصلی تلاشهای امپریالیستی و نئواستعماری است.

قوانین قهریِ رقابت بکارگیری مداوم تکنولوژی های جدید و صورتهای سازمانی را نیز ضروری می سازد, زیرا این موارد سرمایه دارها را قادر می سازد افرادی که از شیوه های قدیمی­تر و پایین تر استفاده می کنند از دور رقابت خارج سازند. نوآوری­ها خواسته­ها و نیازهای جدیدی را تعریف می کنند و زمان بازگشت سرمایه و میزان اصطکاک مسافت[v] را کاهش می دهند؛ اصطکاک مسافت دامنه جغرافیایی که سرمایه دار می تواند به دنبال نیروی کار گسترده, مواد خام و غیره باشد را محدود می سازد.  اگر قدرت خرید کافی در بازار نباشد, باید از طریق گسترش تجارت خارجی, ترویج محصولات و سبک زندگی جدید، خلق ابزارهای اعتباری نوین, تهیه منابع پرداخت بدهی و هزینه­های خصوصی  بازارهای جدیدی پیدا شود. سرانجام اگر نرخ سود خیلی پایین باشد آنگاه قوانین دولتی «رقابت ویرانگر»، انحصاری کردن و صدور سرمایه راه فراری فراهم خواهند آورد.

اگر هیچ یک از موانع فوق را نتوان رفع کرد، سرمایه دارها نمی توانند محصول مازاد خود را بطور مفید مجدداً سرمایه گذاری کنند. انباشت سرمایه قطع شده و آنها را با بحرانی مواجه می سازد که طی آن ممکن است ارزش سرمایه کاهش یافته و حتی در مواردی خود سرمایه کلاً از بین برود. کالاهای مازاد ممکن است ارزش خود را از دست داده یا نابود شوند، در حالیکه بهای اسمی سهامِ ظرفیت تولیدی و دارایی ها کاهش یافته و بلااستفاده می مانند؛ خود پول بواسطه تورم و کار بخاطر بیکاری گسترده ارزش خود را از دست می دهند. بنابراین نیاز به غلبه بر این موانع و گسترش قلمرو فعالیت سودبخش چگونه انگیزه شهرنشینی کاپیتالیستی شده است؟ من در این مقاله چنین استدلال خواهم کرد که شهرسازی به همراه پدیده هایی همچون هزینه های نظامی نقش فعالی در جذب محصول مازادی که سرمایه دارها دائماً در تلاش خود برای بدست آوردن سود تولید می کنند داشته است.

انقلابهای شهری

در ابتدا مورد پاریس طی دوران امپراطوری دوم[vi] را در نظر بگیرید. در سال 1848 یکی از نخستین بحرانهایِ سرمایه اضافی بی مصرف و نیروی کار اضافی بیکار در سطح اروپا آغاز شد. این بحران بویژه در پاریس بسیار شدید بود و به انقلاب ناموفق کارگران بیکار و آرمان شهرگرایان بورژوایی منجر شد که جمهوری اجتماعی را روش مقابله با حرص و طمع و نابرابریِ حاکم طی حکومت سلطنتی جولای[vii] می دانستند. بورژواهایِ جمهوری خواه انقلابیون را سرکوب کردند اما نتوانستند بحران را رفع کنند. نتیجه این آشفتگی ها به قدرت رسیدن لوئی ناپلئون بوناپارت بود که در سال 1851 کودتایی را برنامه ریزی و سال بعد خود را امپراطور اعلام کرد. وی برای ابقای سیاسی سلطنتش به سرکوب گسترده جنبش های سیاسی روی آورد. و با بکارگیری برنامه گسترده ای از سرمایه گذاری زیرساختاری در کشور و خارج از آن با وضعیت اقتصادی مقابله کرد. این برنامه در خارج از کشور شامل ساخت خطوط راه آهن در سراسر اروپا و شرق، همچنین حمایت از پروژه های عظیمی همچون کانال سوئز می شد. در داخل فرانسه به معنای تقویت و یکپارچه کردن شبکه راه آهن، ساخت بنادر و خشک کردن مرداب ها بود. اما قبل از همه چیز متضمن پیکربندی مجدد زیرساختار شهری پاریس بود. سال 1853 بوناپارت ژرژ یوژن هاوسمن را مسئول کارهای ساختمانی همگانی پاریس کرد.

هاوسمن به خوبی متوجه بود که وظیفه اش کمک به حل مشکل سرمایه مازاد و بیکاری از طریق توسعه شهری است. بازسازی پاریس نیازمند نیروی کار عظیم و سرمایه زیاد بود که به همراه سرکوب فعالیتِ نیروی کار پاریسی, ابزار اصلی تثبیت اجتماعی به شمار می رفت. او از نقشه های شهری که فوریریست و سنت سیمونیاس در سال 1840 برای بازسازی پاریس ارائه کرده بودند استفاده کرد اما تغییر اساسی در این نقشه ها داد: مقیاسی را که برای فرایند شهرسازی در نظر گرفته شده بود افزایش داد. هنگامی که ژاک ایگناک هیتورف معمار نقشه هایش برای بلوار جدید را به هاوسمن نشان داد, هاوسمن نقشه ها را به طرف او پرت کرده گفت: «به اندازه کافی عریض نیست . . . عرضش را 40 متر در نظر گرفتی, من می خواهم 120 متر باشد». او حومه ها را به هم متصل ساخت, و محله هایی همچون Les Halles را از نو طراحی کرد. برای انجام این کار به نهادهای مالی و اسنادهای بدهی جدید ـ کردیت موبیلیه[viii] و کردیت ایموبیلیه[ix] ـ  نیاز داشت که بر اساس راهبردهای سنت سیمونیاس ایجاد شدند. در حقیقت وی با ایجاد یک نظام شبه کینزیِ توسعه زیرساخت­های شهری مشکل مصرف سرمایه اضافی را حل کرد.

این نظام به مدت پانزده سال به خوبی کار کرد و نه تنها شامل دگرگونی زیرساخت­های شهری بلکه دربرگیرنده ساخت شیوه زندگی و پرسونای[x] شهری جدید نیز بود. پاریس به «شهر نور»، مرکز بزرگ مصرف، توریسم و لذت تبدیل شد؛ کافه ها، فروشگاه ها، صنعت مد و نمایشگاه های مجلل همگی زندگی شهری را طوری تغییر دادند که بتواند از طریق مصرف گرایی مازادهای گسترده را جذب کند. اما در سال 1868 نظام مالی و ساختارهای اعتباری سفته بازانه و بیش از حد گسترده در هم شکست و سقوط کرد. هاوسمن برکنار شد؛ ناپلئون سوم در عین ناامیدی با بیسمارک وارد جنگ شد و شکست خورد. در خلأ متعاقب این دوران کمون پاریس، یکی از بزرگترین فصلهای انقلابی در تاریخ شهری سرمایه داری شکل گرفت که حس نوستالژی برای دنیایی که هاوسمن نابود کرده بود و تمایل افرادی که بواسطه کارهای او خلع ید شده بودند به بازپس گرفتن شهر به آن دامن زد.

حال به سراغ دهه 1940 در آمریکا می رویم. بسیج عظیم برای جنگ بطور موقت مشکل مصرف سرمایه مازاد را که در دهه 30 این چنین لاینحل بنظر می رسید و مشکل بیکاری که همراه آن بوجود آمده بود را از بین برد. اما همه از پایان جنگ می هراسیدند. موقعیت از نظر سیاسی خطرناک بود: دولت فدرال در حقیقت یک اقتصاد ملی شده را اداره می کرد و با اتحاد جماهیر شوروی متحد شده بود در حالیکه در دهه 30 جنبشهای اجتماعی قوی با گرایشهای سوسیالیستی شکل گرفته بودند. در این برهه نیز مانند دوران حکومت لوئی بناپارت، طبقه حاکم به سرکوب سیاسی متوسل شد؛ همه ما با حوادث سیاست مک­کارتیسم و جنگ سردِ پس از جنگ که در اوایل دهه 40 نشانه­های بسیاری از آن آغاز قریب الوقوع آن وجود داشت آشنا هستیم. اما در عرصه اقتصاد مسئله چگونگی جذب سرمایه مازاد همچنان حل نشده باقی ماند.

در سال 1942 ارزیابی گسترده ای از تلاشهای هاوسمن در فوروم معماری[xi] منتشر شد. در این گزارش جزئیات کارهای وی بطور دقیق ثبت و تحلیلی از اشتباهات وی ارائه شد اما سعی شده بود شهرت وی به عنوان یکی از بزرگترین طراحان شهری احیا شود. این مقاله را رابرت موزز نوشت که پس از جنگ جهانی دوم طرح هاوسمن برای پاریس را در نیورک اجرا کرد. البته موزز مقیاس فرایند شهرسازی را تغییر داد. وی از طریق سیستمی از بزرگراه ها و دگرگونی های زیرساختی، حومه سازی و طراحی مجدد نه تنها خود شهر بلکه کل منطقه کلان شهری[xii], مشکل جذب مازاد سرمایه را حل کرد. وی برای انجام این کار از نهادهای مالی و قوانین مالیاتی جدیدی که تأمین اعتبار برای توسعه شهری به کمک تامین محل برای پرداخت دیون[xiii] را آزاد می ساخت استفاده کرد. این فرایند هنگامی که در سطح ملی برای تمامی مراکز کلان شهری کشور بکار گرفته شد ـ یعنی تغییر دوباره مقیاس ـ نقشی حیاتی در تثبیت کاپیتالیسم جهانی پس از 1945 ایفا کرد: دورانی که طی آن آمریکا می توانست با کسر تجاری خود موتور اقتصاد غیر کمونیستی جهانی را به حرکت  درآورد.

در ایالات متحده انتقال جمعیت به حومه صرفاً مسئله ایجاد زیرساختارهای جدید نبود. بلکه مانند پاریس در دوران امپراطوری دوم مستلزم دگرگونی اساسی شیوه زندگی, تولید محصولات جدید ـ از خانه گرفته تا یخچال و دستگاه تهویه مطبوع ـ همچنین داشتن دو اتومبیل در پارکینگ و افزایش شدید در مصرف نفت نیز بود. مالکیت خانه در حومه برای طبقه متوسط فوکوس کنش اجتماعی را به سمت دفاع از ارزش ملک و هویت های فردی, و گرایش سیاسی حومه نشینان را به سمت جمهوری­خواهی محافظه کارانه سوق داد و بدین ترتیب دورنمای سیاسی را دگرگون ساخت. اعتقاد بر این بود که احتمال اعتصاب کردن مالکینِ خانة مقروض کمتر است. این پروژه با موفقیت سرمایه مازاد را جذب, و ثبات اجتماعی را تضمین کرد؛ البته به بهای خالی شدن مرکز شهرها و ایجاد ناآرامی شهری بین ساکنان اکثراً آفریقایی آمریکایی که از دسترسی به این شکوفایی و رونق جدید محروم شده بودند.

در اواخر دهه 60 بحران دیگری شکل گرفت: موزز هم مانند هاوسمن اعتبار خود را از دست داد و راه حل­های او نامناسب و غیرقابل قبول تشخیص داده شدند. سنت گرایان به حمایت از جین جاکوبز برخاسته و سعی کردند با استفاده از زیبایی شناسی همسایگی متمرکز[xiv] با مدرنیسم موزز مقابله کنند. اما حومه ها دیگر ساخته شده و تغییر اساسی در شیوه زندگی که این حومه ها نشانگر آن بود پیامدهای اجتماعی بسیاری داشت. برای مثال فمنیست ها حومه را کانون تمامی نارضایتی های اصلی خود می دانستند. اگر هاوسمن­گرایی نقش عمده­ای در دینامیک کمون پاریس داشت, ویژگی های بی­روح زندگی حومه ای نیز نقش اساسی در وقایع قابل توجه 1968 در آمریکا ایفا کرد. دانشجویان سفیدپوست طبقه متوسط ناراضی شورش کردند، با گروه های به حاشیه رانده شده که خواستار حقوق مدنی خود بودند متحد شده و به منظور خلق جنبشی برای ساخت جهانی دیگر ـ که دربرگیرنده تجربه شهری متفاوتی باشد ـ به مقابله با امپریالیسم آمریکایی پرداختند.

در پاریس مبارزه برای متوقف ساختن شاهراه ساحل غربی و جلوگیری از نابودی محله های قدیمی بخاطر ساخته شدن آسمانخراش­هایی همچونPlace d’Italie  و  Tour Montparnasseبه شعله­ورتر شدن ناآرامی های سال 1968 کمک کرد. در این زمان و در این شرایط بود که هنری لوفبور کتاب انقلاب شهری را نوشت و پیش بینی کرد که شهرسازی برای بقای سرمایه داری ضروری است و بنابراین مرکز توجه کشمکش­های سیاسی و طبقاتی شده و همچنین تدریجاً از طریق تولید فضاهای یکپارچه در سطح ملی تمایز ایجاد شده بین شهر و روستا را از بین خواهد برد. حق شهر به معنای حق تسلط بر کل فرایند شهرسازی بود که بطور روزافزونی بواسطه پدیده های مختلف همچون تجارت محصولات کشاورزی و خانه های دوم و توریسم روستایی بر ییلاقات حاکم شده بود.

همزمان با شورش 68 نهادهای اعتباری که از طریق تأمین محل برای پرداخت دیون، سرمایه شکوفایی بخش املاک در دهه های پیش را فراهم آورده بودند دچار بحران شدند. در اواخر دهه 1960 این بحران به اوج خود رسید و کل نظام سرمایه داری از هم فروپاشید؛ این جریان سال 1973 با سقوط بازار املاک جهانی آغاز شد و با ورشکستگی مالی شهر نیویورک در سال 1975 ادامه یافت. همانطور که ویلیام تب می نویسد واکنش نسبت به پیامدهای ورشکستگی نیویورک باعث شکل­گیری پاسخی نئولیبرال به مسئله دائمی ساختن قدرت طبقاتی و احیای توانایی جذب سرمایه مازادی شد که سرمایه داری برای بقای خود باید تولید کند.

دربرگرفتن جهان

حال به سراغ موقعیت فعلی می رویم. سرمایه­داری بین المللی نوسانات، بحرانهای منطقه ای و ورشکستگی­های زیادی را پشت سر گذارده است ـ آسیای شرقی و جنوب شرقی 98-1997، روسیه در سال 1998، آرژانتین سال 2001 ـ اما تا همین اخیراً حتی در مواجهه با ناتوانی دائم در زمینه مصرف سرمایه مازاد نیز از فروپاشی جهانی اجتناب کرده بود. شهرسازی چه نقشی در تثبیت این وضعیت داشت؟ در آمریکا این مسئله که بخش خانه سازی بویژه پس از ورشکستگی بازار سهام تکنولوژی پیشرفته[xv] در اواخر دهه 90 نقش مهمی در تثبیت وضعیت اقتصادی داشت ـ گرچه در اوایل این دهه مولفه فعال توسعه اقتصادی محسوب می شد ـ امری پذیرفته شده است. بازار املاک از طریق ساخت خانه­ها و دفاتر در حومه و مرکز شهر سرمایه مازاد را مستقیما جذب می کرد، در حالیکه تورم سریع قیمت دارایی­های مستغلاتی ـ بواسطه موج گسترده ای از تأمین اعتبار برای رهن با نرخ بهره بسیار پایین ـ موجب شکوفایی بازار داخلی کالاهای مصرفی و خدمات در آمریکا شد. توسعه شهری در آمریکا تا حدی به اقتصاد جهانی ثبات بخشید زیرا آمریکا کسری تراز تجاری زیادی با باقی جهان دارد و روزانه برای تأمین سرمایه مصرف گرایی سیری ناپذیر خود و جنگهای افغانستان و عراق حدود روزانه 2 میلیارد دلار قرض می گیرد.

اما مقیاس فرایند شهرسازی دوباره دچار تغییر گردید؛ جهانی شد. شکوفایی بازار املاک در انگلستان و اسپانیا، همچنین کشورهای دیگر دینامیک کاپیتالیستی را ایجاد کرده که از بسیاری لحاظ مشابه آن چیزی است که در آمریکا روی داد. اما گسترش شهرسازی در چین طی بیست سال گذشته بخاطر تمرکز شدید روی توسعه زیرساختارها با سایر کشورها تفاوت دارد و از اهمیت بیشتری نیز برخوردار است. این فرایند پس از رکود کوتاهی در سال 1997 سرعت گرفت تا جایی که از سال 2000 تا کنون چین نزدیک به نیمی از تولید سیمان جهان را مصرف می کند. درین دوره جمعیت بیش از صد شهر از مرز یک میلیون گذشت و دهکده های کوچک مانند شنزن به کلان شهرهایی با جمعیت 6 تا 10 میلیونی تبدیل شده اند. پروژه های زیرساختاری عظیم مانند سدها و بزرگراه ها ـ همگی با تأمین محل برای پرداخت دیون ـ در حال تغییر دورنما[xvi] هستند. این مسئله پیامدهای مهمی برای اقتصاد جهانی و جذب سرمایه مازاد داشته است: چایل بخاطر قیمت بالای مس شکوفا شده، اقتصاد استرالیا و حتی برزیل و آرژانتین تا حدی بخاطر نیاز بالای چین به مواد خام بهبود یافته است.

بنابراین آیا امروزه شهرسازی چین تثبیت کننده اصلی سرمایه داری جهانی است؟ تا حدی بله. زیرا چین مرکز فرایند شهرسازی است که اکنون تا حدی بخاطر ادغام حیرت­انگیز بازارهای مالی که از انعطاف­پذیری خود برای تأمین اعتبار توسعه شهری در جهان استفاده کرده اند جهانی شده است. برای مثال در حالیکه بانک Goldman Sachs در بازار رو به شکوفایی املاک مومبی مشارکت داشت، بانک مرکزی چین در بازار گروی دست دوم[xvii] در آمریکا فعال بوده و هنگ کنگ در بالتیمور سرمایه گذاری کرده است. با ورود سیلی از مهاجرین ساخت و ساز در ژوهانسبورگ, تایپه, موسکو و دیگر شهرها در کشورهای سرمایه­داری هسته­[xviii] مانند لندن و لس آنجلس گسترش یافت. پروژه های شهرسازی بسیار عظیم و حیرت انگیزی در خاورمیانه در دوبی و ابوظبی در حال انجام است که سرمایه مازاد بدست آمده از ثروت نفتی را بگونه ای که از نظر اجتماعی غیرعادلانه و از لحاظ محیطی افراط کارانه است مصرف می کنند.

جهانی بودن مقیاس این فرایند درک این مسئله را که آنچه در حال روی دادن است عملاً مشابه دگرگونی های ایجاد شده توسط هاوسمن در پاریس می­باشد, دشوار می سازد. زیرا توسعه شهرسازی جهانی بر ساخت نهادها و قوانین مالی جدید برای سازماندهی اعتبار لازم برای انجام و ادامه این فرایند مبتنی است. نوآوری های مالی که در دهه 1980 آغاز شد ـ بصورت اوراق قرضه درآوردن رهن خانه ها و فروش آنها در سطح جهان و ایجاد ناقل­های[xix] جدید برای دیون با وثیقه اضافی ـ نقش حیاتی در این زمینه ایفا کرد. یکی از مزایای بی شمار این نوآوری ها پخش کردن خطر[xx] و مقدور ساختن دسترسی راحت­تر سرمایه­گذاری هایِ مشترک به تقاضای خانه سازی مازاد بود؛ همچنین نرخ بهره کل را کاهش داده و برای واسط­های مالی که در این زمینه فعال بودند ثروتهای کلان به ارمغان آورد. اما پخش کردن ریسک آن را از بین نمی برد. وانگهی این حقیقت که می توان خطر را در چنین مقیاس گسترده ای توزیع کرد ـ از آن جهت که دیون را می شود به جای دیگری منتقل نمود  ـ رفتارهای خطرناک­تری را در مقیاس محلی موجب شد. اکنون این موج مالی­گرایی[xxi] که فاقد اقدامات کافی در جهت برآورد خطر بود به بحران ارزش املاک ملکی و وامهای رهنی تبدیل شده است. این بحران نخست در شهرهای آمریکا متمرکز بود و بویژه برای آفریقایی آمریکایی های ساکن مرکز شهرها که درآمد پایینی دارند و خانواده هایی با سرپرست زن پیامدهای جدی داشت. همچنین افرادی که استطاعت پرداخت قیمت سرسام­آور خانه در مراکز شهری نداشتند ـ بویژه در ناحیه جنوب غربی ـ مجبور شدند به مناطق پیرامونی کلان­شهرها نقل مکان کنند؛ آنها ابتدا توانستند خانه های ساخته شده در مقیاس انبوه را به قیمت ارزان خریداری کنند اما اکنون بخاطر افزایش قیمت نفت با هزینه ایاب و ذهاب رو به افزایش، و بخاطر افزایش نرخ های بازار با رهن های سرسام­آور مواجه هستند.

بحران فعلی که پیامدهای غیرمستقیم ناخوشایندی روی زندگی و زیرساختارهای شهری دارد در عین حال کل معماری نظام مالی جهانی را نیز تهدید می کند و ممکن است موجب رکود گسترده ای شود. وضعیت فعلی مشابهت­های بسیاری با شرایط دهه 1970 دارد؛ مانند واکنش گشایش پولی[xxii] سریع بانک مرکزی در سال 8-2007 که اگر منجر به تورم/رکود نشود در آینده نزدیک بی شک جریانات قوی تورم غیرقابل کنترل ایجاد خواهد کرد. اما اکنون موقعیت بسیار پیچیده تر است و این پرسش وجود دارد که آیا چین خواهد توانست ورشکستگی آمریکا را جبران کند؟ حتی در چین هم سرعت شهرسازی رو به کاهش است. عناصر نظام مالی نیز بیش از پیش به هم وابسته هستند. همیشه این خطر هست که تجارت کامپیوتری در زمان کوتاه، واگرایی[xxiii] زیادی در بازار بوجود بیاورد ـ هم اکنون فراریت غیرقابل باوری را در بازار سهام ایجاد کرده ـ و به بحران گسترده ای منجر شود. بحرانی که مستلزم تجدیدنظر کلی در عملکرد سرمایه مالی و بازارهای پولی منجمله رابطه آنها با شهرسازی باشد.

املاک و آرام­سازی[xxiv]

توسعه اخیر فرایند شهرسازی همانند دوره های پیشین دگرگونی عمیقی را در سبک زندگی موجب شده است. در جهانی که مصرف­گرایی، توریسم، صنایع فرهنگی و مبتنی بر دانش[xxv] به جنبه های اصلی اقتصاد سیاسی شهری تبدیل شده­اند، سبک زندگی شهری نیز نوعی کالا شده است. گرایش پسا مدرنیستی در جهت حمایت از تشکیل بازارهای هدف ـ بصورت عادات مصرفی و اشکال فرهنگی ـ تجربه شهری معاصر را در هاله ای از آزادی انتخاب (در صورت داشتن پول) پیچیده است. مراکز خرید, مالتی کامپلکس­ها، فست فودها و بازار فروش محصولات دستی در حال افزایش هستند. ما امروزه همانطور که شارون زوکین جامعه شناس شهری می گوید با «آرام­سازی به کمک کاپوچینو» مواجه هستیم. اکنون جنبش «شهرسازی نوین» که برای برآوردن رویاهای شهری، اجتماع و سبک زندگی بوتیکی را تبلیغ می کند در حال مقابله با ساخت و سازهای انبوه یکنواخت و کسالت­آور در حومه است که همچنان در نواحی بسیاری انجام می شود. امروزه در جهانی زندگی می­کنیم که الگو و قالب اجتماعی شدن انسانها را اصول اخلاقی نئولیبرالِ یک فردگراییِ مالکیت طلبانه و عقب نشینیِ سیاسی از اشکال جمعی کنش تشکیل می دهد. دفاع از ارزش املاک چنان از نظر سیاسی اهمیت می یابد که همانطور که مایک دیویس می گوید انجمن مالکلین خانه در ایالت کالیفرنیا تبدیل به مراکز واکنش سیاسی ـ و گاه مراکز فاشیسم محله­ای[xxvi] ـ شده اند.

ما در نواحی شهری تفکیک شده و مستعد درگیری و کشمکش زندگی می کنیم. در سه دهه گذشته گرایش نئولیبرال قدرت طبقاتی را به طبقه نخبه ثروتمند باز گردانده است. از آن زمان تا کنون 14 نفر در مکزیک به ثروتهای میلیونی دست یافته اند و در سال 2006 که این کشور لافِ وجود ثروتمندترین مرد جهان ـ کارلوس اسلیم ـ را می زد درآمد طبقه فقیر یا متوقف شده و یا به شدت کاهش یافته بود. نتایج چنین روندی بر صورتهایِ فضایی شهرهای ما حک شده اند؛ بخشهای مورد حفاظت, اجتماع های محصور و فضاهای همگانیِ خصوصی شده که تحت نظارت دائم هستند. شهر در توسعه جهان بویژه از طریق فعالیتهای تبهکارانه امنیت فردی را به خطر می اندازد و تقاضای عامه برای سرکوب پلیس را موجب می شود. حتی تصور اینکه شهر ممکن است در قالب یک واحد سیاسی جمعی ـ مکانی که از آن ممکن است جنبشهای اجتماعی پیشرو نشأت بگیرد ـ عمل کند غیرمحتمل به نظر می رسد. البته جنبشهای اجتماعی شهری وجود دارند که سعی می کنند بر این انزوا غلبه کرده و شهر را بگونه ای متفاوت از آنچه توسعه دهندگان و سازندگان ارائه کرده اند ـ و مورد حمایت سرمایه شرکتی و بخش مالی و دستگاه سیاسی محلی با گرایش اقتصادی قرار دارد ـ بازسازی کنند.

خلع ید[xxvii]

جذب سرمایه مازاد از طریق دگرگونی شهری جنبه تاریک تر و منفی تری نیز دارد؛ مستلزم دوره های مکرر بازسازی شهری از طریق «تخریب خلاق» است که معمولاً همیشه بُعد طبقاتی دارد زیرا همیشه فقرا، محرومین و افرادی که از قدرت سیاسی به حاشیه رانده شده اند بیشتر و پیشتر از همه از این فرایند آسیب می بینند. ساخت دنیای جدید روی ویرانه های دنیای قدیم مستلزم کاربرد خشونت است. هاوسمن با استفاده از حق سلب مالکیت به نام نوسازی و بهسازی مدنی زاغه ها و محله های فقیرنشین پاریس را ویران کرد. وی عامدانه طبقه کارگر و عناصر متمرد از مرکز شهر ـ جایی که تهدیدی برای نظم همگانی و قدرت سیاسی محسوب می شدند ـ را جابجا نمود. وی فرم شهری را خلق کرد که اعتقاد می رفت در آن می توان برای متوقف ساختن جنبشهای انقلابی به سطوح کافی نظارت و کنترل نظامی دست یافت، اعتقادی که در سال 1871 نادرستی آن اثبات شد. با اینحال همانطور که انگلس در سال 1872 نوشت:

«واقعیت آن است که بورژوازی تنها یک روش برای حل مسئله مسکن به سبک خود دارد؛ یعنی به گونه ای که راه حل بطور مداوم مشکل را بازتولید کند. این روش هاوسمن نامیده می شود. دلایل کار هر چه باشند، نتیجه همواره یکسان است؛ کوچه ها و خیابانهای رسوایی­آمیز ناپدید می شوند تا طبقه بورژوا بخاطر این موفقیت عظیم بر خود ببالند، اما بلافاصله در جای دیگری ظاهر می شوند. . . همان ضرورت اقتصادی که در وهله اول آنها را ایجاد کرد دوباره تولیدشان می کند»

بیش از صد سال طول کشید تا بورژوایی کردن پاریس مرکزی کامل شود و البته در سالهای اخیر پیامدهای آن در قالب شورش و خرابکاری در محله های منزوی که مهاجرین به حاشیه رانده شده، کارگران و جوانان بیکار را در خود جا داده است بروز کرد. نکته تأسف­بار آن است که آنچه انگلس می­گوید طی تاریخ تکرار می شود. رابرت موزز به گفته خودش «برانکس را نابود کرد» و موجب شکایت و اعتراض گروه ها و جنبشهای اطراف گردید. در پاریس و نیویورک هنگامی که مقاومت در برابر قدرت خلع ید دولتی موفقیت آمیز بوده و این جریان متوقف شد، پیشرفت حیله­گرانه و سرطان واری از طریق انضباط مالی شهری، سوداگری ملک[xxviii] و طبقه­بندی کاربرد اراضی بر اساس میزان بازگشت «بالاترین و بهترین کاربرد» آغاز شد. انگلس به خوبی این توالی را شرح می دهد:

«رشد شهرهای بزرگ در برخی نواحی، بویژه نواحی که موقعیت مرکزی دارند ارزشی می بخشد که بطور مصنوعی رو به افزایش است؛ ساختمانهایی که درین نواحی بنا می شوند به جای بالا بردن ارزش از آن می کاهند، زیرا دیگر به شرایط تغییر یافته تعلق ندارند. خراب می شوند و ساختمانهای دیگری بنا می گردد. این اتفاق بیش از همه درباره خانه کارگران می افتد که در مرکز واقع شده و اجاره آنها حتی با وجود افزایش جمعیت از حد بیشینه مشخصی بالاتر نمی رود. این خانه ها خراب و به جای آنها مغازه، انبار و ساختمانهای همگانی بنا می شود».

 گرچه این توصیف در سال 1872 نوشته شده، درباره توسعه های شهری در بسیاری از شهرهای آسیا ـ دهلی، سئول، مومبی ـ و همچنین اعیان­سازی[xxix] در نیویورک صدق می­کند. فرایند جابجایی[xxx] و آنچه من «انباشت از طریق خلع ید» می خوانم در قلب شهرسازی تحت سلطه سرمایه داری قرار دارد.

این فرایند قرینه جذب سرمایه از طریق توسعه مجدد شهری است و بخاطر ضبط زمین ارزشمند از افراد کم درآمد که ممکن است مدت طولانی در آن ناحیه زندگی کرده باشند، درگیری ها و برخوردهای فراوانی را موجب شده است.

مورد سئول در دهه 1990 را در نظر بگیرید: شرکت های ساختمانی و بساز بفروش ها مزدورهایی را اجیر کردند تا به محله های واقع در دامنه تپه های شهر حمله کنند. این مزدورها نه تنها منازل، بلکه تمام مایملک ساکنان را ـ که طی دهه 1950 در آن ناحیه و روی زمینی که اکنون ارزش زیادی یافته بود ـ خانه ساخته بودند، نابود کردند. اما امروزه در برجهای آسمان خراشی که این ناحیه را پوشانده­اند هیچ اثری از خشونتی که ساخته شدن آنها را امکان­پذیر ساخت به چشم نمی خورد. در مومبی 6 میلیون نفر که رسماً ذاغه نشین در نظر گرفته می شوند روی زمینی که هیچ مالک قانونی ندارد زندگی می کنند؛ در همه نقشه های شهر این نواحی خالی گذاشته می شود. به منظور تبدیل کردن مومبی به مرکز مالی جهانی که با شانگهای برابری کند فعالیتهای ساختمانی سرعت گرفته اند و هر روز بر ارزش زمینی که زاغه نشین­ها در آن ساکن هستند افزوده می شود. ارزش داراوی که یکی از مهمترین زاغه های مومبی محسوب می شود حدود 2 میلیارد دلار تخمین زده شده است. و فشار برای پاکسازی آن ـ به دلایل محیطی و اجتماعی که معمولاً انگیزه اصلی یعنی تصرف زمین را پنهان می سازد ـ هر روز بیشتر می شود. قدرتهای مالی مورد حمایت دولت خواستار پاکسازی اجباری زاغه ها و در برخی موارد تصرف خشونت­آمیز زمینی هستند که به مدت یک نسل مردم روی آن زندگی می کرده اند. از آنجا که زمین تقریبا بطور رایگان به دست آمده است انباشت سرمایه از طریق فعالیت ملکی به شدت افزایش می یابد.

آیا به مردمی که به این صورت از خانه های خود رانده شده اند خسارتی پرداخت می شود؟ اگر خوش شانس باشند پول کمی به دست می آورند. اما در حالیکه در قانون اساسی هند تصریح شده که دولت وظیفه دارد بدون در نظر گرفتن کاست یا طبقه اجتماعی از زندگی و رفاه همه مردم حمایت و حق مسکن و سرپناه را تضمین کند، دادگاه عالی احکامی صادر کرده که این مقرره قانون اساسی را تغییر می دهد. از آنجا که زاغه نشینان ساکنان غیرقانونی هستند و بسیاری نمی توانند اقامت طولانی مدت خود را ثابت کنند، حق دریافت خسارت ندارند. واگذاری این حق مانند آن است که به جیب برها بخاطر اعمالشان جایزه داده شود. بنابراین زاغه نشینان یا مقاومت کرده و مبارزه می کنند، یا به همراه متعلقات ناچیز خود به اطراف بزرگراه ها یا هرجایی که بتوانند فضای کوچکی بیابند نقل مکان می کنند. نمونه خلع ید و تصرف زمین را در آمریکا هم می توان مشاهده کرد، گرچه این موارد چندان خشونت آمیز نبوده و بیشتر قانونی هستند؛ به منظور کاربرد اراضی مرتبه بالا[xxxi] ـ مانند آپارتمان ها و فروشگاه ها ـ و تخلیه ساکنان ثابت از منازلشان، از حق ضبط اموال خصوصی برای مصارف عمومی[xxxii] سواستفاده شده است. هنگامی که پرونده این مسئله به دیوان عالی آمریکا ارجاع داده شد، قضات دیوان اعلام کردند طبق قانون اساسی حوزه های قضایی محلی حق دارند برای افزایش پایه مالیات ملک این کار را انجام دهند.

در چین میلیون ها نفر ـ سه میلیون فقط در پکن ـ از فضاهایی که مدتهای طولانی در آن ساکن بودند بیرون رانده شده اند. از آنجا که این افراد فاقد حق مالکیت خصوصی هستند، دولت می تواند به سادگی و با استفاده از حکم تخلیه آنها را بیرون براند, خسارت اندکی به آنها پرداخت کرده و زمین را با سود بیشتری به شرکت های ساختمانی بفروشد. در برخی موارد ساکنان طوعاً منازل خود را تخلیه می کنند، اما اخباری از مقاومت روزافزون نیز دریافت شده است که واکنش معمول نسبت به آن سرکوب خشونت آمیز توسط حزب کمونیست است. در جمهوری خلق چین معمولاً جمعیت ساکن در حاشیه های روستایی جابجا می شوند که این خود شاهدی بر اهمیت استدلال لوفبور است؛ وی در سال 1960 نظریه ای ارائه کرد مبنی بر اینکه تحت سلطه هژمونیک سرمایه و دولت تمایز بین شهر و روستا به تدریج درون فضاهای متخللی از توسعه های جغرافیایی نابرابر محو می شود. این مسئله در هند نیز صدق می کند؛ امروزه حکومتهای مرکزی و ایالتی از تأسیس نواحی اقتصادی ویژه[xxxiii] ـ بظاهر برای توسعه صنعتی ـ حمایت می کنند، گرچه بخش اعظم زمین به شهرسازی اختصاص داده شده است. این سیاست به جنگ سختی علیه تولیدکنندگان زراعی منجر شده است که بدترین نمونه آن ـ قتل عام ناندیگرام در بنگال غربی ـ در مارس 2007 به دستور حکومت مارکسیستی ایالت رخ داد.

 حزب کمونیست حاکم بر ناحیه که مصمم بود زمینی را برای سالیم گروپ ـ مجموعه شرکتهای اندونزیایی ـ فراهم کند پلیس مسلح را برای پراکنده کردن روستاییان معترض فرستاد؛ حداقل 14 نفر کشته و ده ها نفر زخمی شدند. در این مورد حقوق مالکیت خصوصی از ساکنان حفاظت نکرد.

اما در این بین طرح پیشنهادیِ ظاهراً در حال پیشرفت برای دادن حق مالکیت خصوصی به زاغه نشینان ـ فراهم آوردن دارایی هایی که به آنها امکان دهد از این فقر رها شوند ـ چه می شود؟ اکنون انجام چنین طرحی برای فاولاهای[xxxiv] ریو پیشنهاد شده است. مشکل اینجاست که فقرا ـ که بخاطر عدم امنیت و مشکلات مالی فراوان به ستوه آمده اند ـ را می توان به آسانی متقاعد کرد این دارایی را در ازای مبلغ نسبتا کمی واگذار کنند. طبقه ثروتمند معمولا حاضر نمی شوند دارایی های ارزشمند خود را به هیچ قیمتی واگذار کنند، به همین خاطر است که موزز توانست برانکس فقیرنشین را نابود کند اما نتوانست به محله پارک اونیو[xxxv] نزدیک شود. پیامد ماندگار خصوصی­کردن مسکن اجتماعی طی دوران نخست وزیری مارگارت تاچر در انگلستان, بوجود آمدن ساختار اجاره بها و قیمتی در لندن بود که از دسترسی طبقه پایین و حتی متوسط به منازلی نزدیک مرکز شهر ممانعت می­کرد. من مطمئنم که اگر جریانات فعلی ادامه یابد, طی چند سال آینده آپارتمانهایی مشرف به خلیج جای تمامی زاغه های حاشیه ریو را گرفته و زاغه نشین ها به مناطق حاشیه ای دور افتاده ای رانده خواهند شد.

تنظیم و تدوین تقاضاها

می توان چنین نتیجه گرفت که شهرسازی ـ در مقیاس های جغرافیایی همواره رو به افزایش ـ نقش مهمی را در جذب سرمایه مازاد ایفا کرده است؛ البته این مسئله به شکل­گیری فرایندهای مداوم تخریب خلاقانه منجر شد که شمار زیادی را از هرگونه حق نسبت به شهر محروم ساخت. سیاره به مثابه مکانی ساختمانی با سیاره زاغه ­ها[xxxvi] تعارض دارد. همانطور که در سال 1871 در پاریس یا در سال 1968 پس از ترور مارتین لوترکینگ در آمریکا شاهد آن بودیم, این مسئله بطور متناوب به شورش و ناآرامی منجر می شود. اگر دشواری ها و مشکلات مالی افزایش یابند و دوران نئولیبرال, پسامدرنی و مصرف گرایانه جذب سرمایه مازاد از طریق شهرسازی که تا کنون موفقیت آمیز بوده به پایان برسد و بحران بزرگتری آغاز شود ـ که محتمل بنظر می رسد ـ این مسئله مطرح می شود: تکرار وقایع 68, یا دقیق تر بگوئیم وقوع صورت نوین کمون در دوران ما به چه صورت خواهد بود؟ بخاطر جهانی شدن مقیاس فرایند شهرسازی پاسخ به این سوال بسیار پیچیده تر از موارد پیشین است. نشانه های شورش را همه جا می توان مشاهده کرد: ناآرامی مداوم در چین و هند, جنگهای داخلی در آفریقا, و شورش و آشفتگی در آمریکای لاتین. هر یک از این شورشها ممکن است فراگیر شود. گرچه برخلاف نظام مالی جنبشهای اپوزیسیون شهری که تعداد آنها در جهان بسیار است خیلی به هم مرتبط و وابسته نیستند؛ در حقیقت بسیاری از آنها هیچ ارتباطی به هم ندارند. اما اگر به نوعی با هم متحد شوند, چه درخواستی باید داشته باشند؟

پاسخ به این سوال نسبتاً ساده است؛ کنترل دموکراتیک بیشتر بر روی تولید و کاربرد سرمایه مازاد. از آنجا که فرایند شهرسازی کانال اصلی کاربرد سرمایه مازاد است، ایجاد مدیریت دموکراتیک روی مصارف شهری آن حق شهر را تشکیل می دهد. طی تاریخ سرمایه داری برای بخشی از ارزش اضافی مالیات تعیین شده و در دوران سوسیال دموکرات سهم دولت از ارزش اضافی تا حد قابل توجهی افزایش یافت. اما طی سی سال گذشته نئولیبرالیسم به سمت خصوصی ساختن این کنترل گرایش داشته است. البته اطلاعات به دست آمده از کشورهای عضو OECD[xxxvii] نشان می دهد از دهه 1970 تا کنون سهم دولت از بازده ناخالص[xxxviii] ثابت بوده است. بنابراین دستاورد اصلی نئولیبرالیسم ممانعت از افزایش سهم همگانی ـ برخلاف دهه 1960 ـ است. همچنین سیستم های نظارتی جدیدی ایجاد کرده است که منافع دولتی و شرکتی را تلفیق می کند و از طریق بکارگیری قدرت پول در شکل دادن به فرایند شهرسازی تضمین کرده است که توزیع سرمایه مازاد به نفع سرمایه شرکتی و طبقه مرفه جامعه باشد. افزایش سهم دولت از سرمایه مازاد تنها در صورتی تأثیر مثبت دارد که خود دولت تحت کنترل و نظارت مردمی باشد.

بطور روزافزون شاهد قرار گرفتن حق شهر در اختیار منافع خصوصی و نیمه خصوصی هستیم. برای مثال مایکل بلومبرگ شهردار میلیونر نیویورک در حال تغییر شهر در راستای خواسته­های شرکت های ساختمانی، وال استریت و اعضای طبقه سرمایه دار فراملی است و شهر را به مثابه مکان مطلوب مشاغل ارزشمند و مقصد خارق العاده ای برای توریست ها معرفی می­کند. در حقیقت می خواهد منهتن را به اجتماع محصور گسترده ای برای ثروتمندان تبدیل کند. در مکزیکو سیتی کارلوس اسلیم سنگفرش خیابانهای مرکز شهر را عوض کرده است تا برای توریست ها خوشایندتر شود. البته توانایی اعمال قدرت مستقیم فقط در اختیار ثروتمندان نیست. در شهر نیوهاون که از لحاظ منابع لازم برای سرمایه­گذاری شهری مجدد در مضیقه قرار دارد، دانشگاه ییل ـ یکی از ثروتمندترین دانشگاه های جهان ـ در حال تغییر بافت شهری مطابق نیازها و خواسته های خود می باشد. دانشگاه جان هاپکینز همین کار را در بالتیمور شرقی انجام داده, و دانشگاه کلمبیا تصمیم دارد چنین برنامه هایی را در نواحی از نیویورک پیاده کند که این مسئله با مقاومت محله های مزبور مواجه شده است. حق شهر ـ به آن صورت که امروزه شکل گرفته است ـ بسیار محدود و در بسیاری موارد تنها در اختیار نخبگان سیاسی و اقتصادی قرار دارد که می توانند شهرها را هرچه بیشتر طبق خواسته های خود شکل دهند. دفتر حسابداری ایالت نیویورک هر ژانویه گزارشی از سود کل وال استریت طی دوازده ماه گذشته منتشر می کند. در سال 2007 که از همه لحاظ سال مصیبت باری برای بازارهای مالی محسوب می شد این سودها بالغ بر 33.2 میلیارد دلار, یعنی تنها 2 درصد کمتر از سال گذشته بودند. در اواسط تابستان 2007 بانکFederal Reserve  و بانک مرکزی اروپا برای تضمین ثبات نظام ملی اعتبار میلیاردها دلار کوتاه مدت وارد این نظام کردند و پس از آن دولت فدرال نرخ بهره را تا حد زیادی کاهش داد و هر زمان که [xxxix]Dow در خطر سقوط قرار داشت نقدینگی هنگفتی به کشور تزریق می کرد. در این اثنا نزدیک به دو میلیون نفر بخاطر سلب حق فک رهن، خانه خود را از دست داده اند و یا در آستانه بی خانمان شدن هستند. در آمریکا بسیاری از محله ها و حتی در برخی موارد کل اجتماع های واقع در حاشیه شهر بخاطر رویه وام دهی غارتگرانه نهادهای مالی تخلیه و ویران شده اند. به این افراد هیچ سود قرضه ای تعلق نمی گیرد. در حقیقت از آنجا که سلب حق فک رهن به معنای بخشش دین است ـ و این در آمریکا به مثابه درآمد تلقی می شود ـ به بسیاری از افرادی که از خانه خود رانده شده اند بخاطر پولی که هرگز در اختیار نداشتند مالیات بر درآمد سنگینی تعلق گرفته است. این عدم تقارن را نمی توان چیزی جز برخورد و تعارض طبقاتی در مقیاس گسترده دانست. «کاترینای مالی» در حال شکل گیری است که احتمال می رود بهتر و سریعتر از حق تصرف اموال شخصی جهت کاربرد عمومی محلات فقیرنشین واقع بر زمین های بالقوه ارزشمند در بسیاری نواحی نزدیک به مرکز شهر را نابود کند.

البته هنوز در قرن بیست و یکم با مقاومت منسجمی در برابر این توسعه ها روبرو نشده ایم. البته در هند، برزیل، چین، اسپانیا، آرژانتین و ایالات متحده جنبشهای اجتماعی مختلفی وجود دارند که هدف فعالیتهای آنها مسئله شهر است. در سال 2001 بخاطر فشارهای وارده از سوی جنبشهای اجتماعی در قانون اساسی برزیل موقعیت قانونی برای شهر[xl] تعریف شد که طبق آن حق جمعی شهر به رسمیت شناخته می شد. در آمریکا فشارهای زیادی برای واریز کردن بخش اعظم 700 میلیارد وجه الضمان در نظر گرفته شده برای نهادهای مالی به Reconstruction Bank[xli] وجود دارد که از سلب حق فک رهن ممانعت کرده و روی تلاشهای انجام شده برای تجدید حیات محله ها و احیای زیرساختارهای شهری سرمایه گذاری کند. در این صورت بحران شهری که زندگی میلیون ها نفر را تحت تأثیر قرار داده است بر نیازهای سرمایه گذاران اولویت خواهد یافت. متاسفانه این جنبش های شهری آنقدر نیرومند یا سازمان یافته نیستند که بتوانند این راه حل را به دولت تحمیل کنند و هنوز برای دستیابی به هدف کسب کنترل بیشتر روی کاربرد سرمایه مازاد ـ چه رسد به شرایط تولید آن ـ با همدیگر متحد نشده اند.

در این برهه از تاریخ چنین کشمکش و مقابله ای با سرمایه مالی در سطح جهانی رخ می دهد, زیرا فرایند شهری در مقیاس جهانی عمل می کند. و وظیفه سیاسی سازماندهی چنین مقابله ای بسیار دشوار است. اما فرصت های بسیاری وجود دارند زیرا همانطور که درین مقاله کوتاه نشان دادیم بحرانهای محلی و جهانی بطور مداوم حول فرایند شهرسازی رخ می دهند و کلان شهر محل وقوع برخوردها و کشمکش های گسترده بر سر انباشت از طریق خلع ید ـ که بر فقرا تحمیل شده ـ و محرک توسعه­ای است که می خواهد فضا را برای ثروتمندان تسخیر کند. یکی از اقدام هایی که می توان برای متحد ساختن این تلاشها انجام داد آن است که حق شهر را به عنوان آرمان سیاسی و شعار کار انتخاب کنیم, از آن جهت که دقیقا به این مسئله که چه کسی بر ارتباط ضروری بین شهرسازی و تولید اضافی و کاربرد آن تسلط دارد می پردازد. اگر افراد خلع ید شده بخواهند کنترلی را که مدتها از آنها سلب شده بود باز پس بگیرند و اگر بخواهند شیوه های جدید شهرسازی را پایه گذاری کنند، دموکراتیزه کردن این حق و ساخت یک جنبش اجتماعی گسترده برای تقویت قدرت آن ضروری است. هنگامی که لوفبور می گفت انقلاب باید به معنای واقعی کلمه شهری باشد یا اصلاً صورت نگیرد حق با او بود.

پی نوشت

[i] . state action

[ii] . compound rate

[iii] . logistic curves

[iv] . out put: برونداد

[v] . friction of distance: مفهومی مبنی براینکه غلبه بر مسافت مستلزم صرف انرژی/پول و تلاش است. بخاطر این اصطکاک معمولا تعامل­های  فضایی در مسافتهای کوتاه تری واقع می شوند: کمیت تعامل با افزایش مسافت کاهش می یابد

[vi] . second empire: دوران حکومت ناپلئون سوم در فرانسه (70-1852)

[vii] . July Monarchy: دوران حکومت سلطنت لیبرال که پس از انقلاب جولای در فرانسه آغاز شد

[viii] . Crédit Mobilier: شرکتی با سهام مشترک که برای انجام امور بانکی معمولی یا ساخت ساختمانهای همگانی به کمک رهن املاک شخصی تشکیل می شود – اعتبار قابل انتقال

[ix] . Crédit Immobilier : اعتبارغیر قابل انتقال

[x] . persona: شخصیت

[xi] . Architectural Forum

[xii] . metropolitan region

[xiii] . debt-finance

[xiv] . neighbourhood aesthetic

[xv] . high tech stock market

[xvi] . landscape

[xvii] . secondary mortgage market

[xviii] . core

[xix] . vehicle

[xx] . spreading risk: پخش کردن خطر در عرصه های مختلف

[xxi] . financialization

[xxii] . easy money: وضعیتی که در آن بهره های نازل و موجودی فراوان اعتبار وجود دارد

[xxiii] . divergence

[xxiv] . pacification

[xxv] . knowledge-based

[xxvi] . neighbourhood fascisms

[xxvii] . Dispossessions

[xxviii] . property speculation

[xxix] . gentrification

[xxx] . displacement

[xxxi] . higher order land use

[xxxii] . eminent domain

[xxxiii] . Special Economic Zones

[xxxiv] . favela: زاغه نشینان و فقرای ریو

[xxxv] . Park Avenue

[xxxvi] . planet of slums:درباره اینکه چطور زاغه ها سراسر جهان را فرا می گیرند  نام رمانی اثر مایک دیویس

[xxxvii] . سازمان همکاری و توسعه اقتصادی

[xxxviii] . gross output

[xxxix] . The Dow Jones Industrial Average: یکی از چندین نمایه های بازار سهام است که توسط دو جونز سردبیر وال استریت ژورنال ایجاد شد.

[xl] . city status

[xli] . Reconstruction Bank: بانک بازسازی

 

این مطلب متعلق به ویژه نامه «شهر و فرهنگ» است.

http://anthropology.ir/publication/10240

تاریخ انتشار

چهارشنبه, بهمن 28, 1394 - 10:29

شاخه اصلی

شهر و فرهنگ

چهره ی ماه سپتامبر: موفقیت خیره‌کننده‌ی جنبش تسخیر وال‌استریت

جنبش «تسخیر وال استریت» ـ در حال حاضر این یک جنبش است ـ مهم‌ترین رخداد سیاسی در ایالات متحده از هنگام خیزش‌های 1968 و حاصل یا استمرار آن است.
هیچ‌گاه به‌یقین نمی‌توان گفت که چرا این جنبش در این زمان در ایالات متحده آغاز شد ـ و نه سه روز، سه ماه، سه سال دیرتر یا زودتر. شرایط مهیا بود: فشار حاد فزاینده‌ی اقتصادی نه تنها بر روی شوربختان واقعی که بر بخش هرچه گسترده‌ای از فقرایی که کار می‌کنند (کسانی که در شرایط دیگر به «طبقه‌ی متوسط» مصطلح بودند)؛ فشار باورنکردنی (بهره‌کشی، طمع‌ورزی) یک درصد ثروتمندترین بخش جمعیت ایالات متحده («وال استریت»)، نمونه‌ی شورش‌های خشمگینانه در سرتاسر جهان («بهار عربی»، شورش‌های موسوم به خشم اسپانیایی، دانشجویان شیلیایی، اتحادیه‌های کارگری ویسکانسین، و فهرستی طولانی از شورش‌های دیگر). این که چه جرقه‌ای آتش را شعله‌ور کرد واقعاً اهمیتی ندارد. جنبش آغاز شد.  
در مرحله‌ی نخست ـ چند روز اول ـ جنبشی انگشت‌شمار از افرادی بی‌پروا، اغلب جوانانی بود که تلاش می‌کردند تظاهرات کنند. رسانه‌ها اصلاً آن‌ها را نادیده گرفتند. سپس فرماندهان نادان پلیس  فکر کردند با کمی خشونت تظاهرات فروکش می‌کند. از این‌ها فیلم گرفته و این فیلم از طریق یوتیوب منتشر شد.   
این ما را به مرحله‌ی دوم رساند ـ تبلیغات. رسانه‌ها دیگر نمی‌توانستند تظاهرکنندگان را کلاً نادیده بگیرند. بنابراین تلاش کردند با آنان مدارا کنند. این جوانان نادان و جاهل (و شماری زنِ سالخورده) از اقتصاد چه می‌دانند؟ آیا برنامه‌ای اثباتی دارند؟ آیا «منضبط‌ »اند؟ به ما گفته شد که تظاهرات زود فروکش می‌کند. آن‌چه رسانه‌ها و قدرت‌ها در نظر نگرفتند (و به نظر می‌رسد هیچ‌گاه نمی‌آموزند) آن است که مضمون اعتراض به شکل گسترده‌ای طنین‌انداز شد و به‌سرعت رشد یافت. شهر در پی شهر، «تسخیر‌های» مشابهی آغاز شد. بی‌کاران 50 ساله‌ هم به اعتراض‌ها پیوستند. همین طور افراد مشهور. به همین ترتیب اتحادیه‌های کارگری، ازجمله رییس فدراسیون کارگری و کنگره‌ی سازمان‌های صنعتی امریکا(1). حالا مطبوعات خارج از امریکا نیز حوادث را دنبال می‌کردند. تظاهرکنندگان در برابر این سؤال که چه می‌خواهند، پاسخ دادند «عدالت». به نظر می‌رسد این پاسخی پرمعنا برای تعداد هرچه پرشمارتری از مردم بود.
این ما را به مرحله‌ی سوم رساند ـ مشروعیت. دانشگاهیانی که شهرتی دارند گفتند که حمله به «وال استریت» توجیهاتی دارد. ناگهان، نیویورک تایمز، صدای اصلی مورد احترام میانه‌روها، سرمقاله‌ای در هشتم اکتبر منتشر کرد که در آن گفت معترضان در حقیقت «پیامی روشن و پیشنهادهای سیاسی مشخص» دارند و این جنبش چیزی «بیش‌تر از شورش جوانان» است. تایمز ادامه داد که «نابرابری مفرط نشان از اقتصادی دچار سوءکارکرد است که بخش مالی بر آن چیره است که نیروی محرک آن بخش مولد نیست بلکه سوداگری، اخاذی و پشتیبانی دولت است.» این زبانِ تندی برای تایمز است. و سپس کمیته‌ی کارزار دموکرات‌ها در کنگره دادخواستی به گردش آورد که از پشتیبانان حزب می‌خواست اعلام کنند که «من با معترضان تسخیر وال‌استریت همراهم».
جنبش رسمیت و احترام یافت. و با احترام دچار مخاطره شد ـ مرحله‌ی چهار. یک جنبش مهم اعتراضی معمولاً در معرض دو تهدید عمده قرار می‌گیرد. اولی سازمان‌دهی یک ضدتظاهرات عمده‌ی جناح راست در خیابان‌ها است. اریک کانتور، رهبر افراطی (و کاملاً زیرک) جمهوری‌خواهان در کنگره پیش‌تر در عمل چنین فراخوانی داد. این ضدتظاهرات می‌تواند کاملاً سبعانه باشد. جنبش تسخیر وال استریت لازم است برای این کار آماده باشد و فکر کند چه‌طور با آن مقابله کند یا محدود نگه‌دارد.  
اما تهدید دوم و بزرگ‌تر از موفقیت جنبش ناشی می‌شود. این جنبش همچنان‌که حمایت بیش‌تری می‌یابد، تنوع دیدگاه‌ها در میان معترضانِ فعال در آن افزایش می‌یابد. مسئله در این جا، همچنان که همواره چنین بوده، این است که چه‌طور از این تهدید(2) که فرقه‌ی تنگ‌نظرانه‌ای باشد که به خاطر آن که بیش از حد خود را محدود ساخته شکست بخورد و تهدید دیگر آن است که چون بیش از اندازه گسترده است دیگر فاقد انسجام سیاسی باشد. صورت‌بندی ساده‌ای وجود ندارد که چه‌طور می‌توان از این دو حد غایی اجتناب کرد. دشوار است.
در آینده این جنبش می‌تواند هرچه قدرتمندتر بشود. جنبش می‌تواند دو کار انجام دهد: تجدیدساختاری کوتاه‌مدت در آن‌چه دولت می‌تواند انجام دهد به وجود آورد تا فشار روی مردم که اکنون به شکل حادی سنگین است به حداقل رسانده شود، و تحولی درازمدت در شیوه‌ی تفکر بخش‌های بزرگی از مردم امریکا درباره‌ی واقعیت‌های بحران ساختاری سرمایه‌داری و تحولات مهم جغرافیای سیاسی که در شرف وقوع است پدید آورد؛ چرا که ما در جهانی چندقطبی زندگی می‌کنیم.
حتی اگر جنبش تسخیر وال‌استریت به سبب فرسودگی یا سرکوب رو به افول برود، تاکنون موفق شده میراثی برجای ماندنی از خود بگذارد، همان‌طور که شورش‌های 1968 چنین بودند. ایالات متحده تغییر خواهد کرد و این تغییر در راستایی مثبت خواهد بود. چنان که گفته می‌شود «تغییرات مهم یک شبه به دست نمی‌آید» و سیستم جهانی جدید و بهتر، و ایالات متحده‌ی جدید و بهتر، کاری است که حاصل تلاش متوالیِ نسل‌های متوالی است. اما جهانی دیگر واقعاً ممکن است (هرچند ناگزیر نیست). و می‌توانیم تفاوتی پدید آوریم. تسخیر وال استریت تفاوت، تفاوتی بزرگ، پدید می‌آورد(3).

پی‌نویس‌ها
1  AFL-CIO
  
2- در متن اصلی، والرشتاین از اسطوره‌های یونانی «سیلا» و «کاریبد» برای توصیف این دو خطر استفاده می‌کند. سیلا و کاریبد دو هیولا به شمار می‌رفتند که در آغاز دختران زیبایی بودند، امّا برای توهین به خدایان مسخ شده و تغییرشکل داده شده بودند، آن دو روبروی هم در دو طرف تنگه‌ی مسینا (مسین) اقامت داشتند. کاریبد در زیر صخره‌ای می‌زیست و هر روز سه بار مقدار زیادی از آب دریا را با آنچه در آن بود بالا می‌کشید و گرداب وحشتناکی به‌وجود می‌آورد. سیلا شش سر و دوازده پا داشت و درون غاری در جزیره روبروی کاربید می‌زیست. برای کسانی که قصد عبور از تنگه را داشتند، کاربید بسیار خطرناک‌تر از سیلا بود و اسطوره آن‌ها نشان‌دهنده‌ی خطراتی است که تنگه‌ی مسینا برای دریانوردی داشته‌است.

   3- © این ترجمه با اجازه والرشتاین برای انسان شناسی و فرهنگ،  انجام شده است. مالکیت معنوی این اثر متعلق به امانوئل والرشتاین و کلیه‌ی حقوق برای ایشان محفوظ است. دانلود کردن، انتقال الکترونیکی به غیر یا پست الکترونیک این نوشته به دیگران و یا قرار دادن آن در پایگاه‌های اینترنتی غیر تجاری، مجاز اعلام شده مشروط براین که تمامی اثر به طور کامل منتشر و بخش مربوط به حق مالکیت معنوی نمایش داده شود. به منظور ترجمه یا انتشار این اثر به شکل چاپی و/ یا به هر شکل دیگر از جمله انتشار آن در پایگاه‌های تجاری روی اینترنت و یا نقل قول از بخش‌هایی از آن با نویسنده در آدرس immanuel.wallerstein@yale.edu  یا شماره نمابر (1-203-432-6976) تماس حاصل فرمایید.


این یادداشت‌ها که دو بار در ماه منتشر می‌گردند، با هدف اندیشیدن به صحنه‌ی جهان معاصر، نه از نگاه تیترهای خبری آنی، که از منظری بلند مدت است.

پرونده  «وال استریت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/11522 

پرونده ی «پرویز صداقت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/9137

چهره های ماه  های پیشین

 

اوت 2013

کلیفورد گیرتز(1926-2006)


زندگینامه
http://www.anthropology.ir/node/683

گیرتز
http://www.anthropology.ir/node/1390

مروری بر نظریات و روش شناسی گیرتز
http://www.anthropology.ir/node/299

امیک و اتیک
http://www.anthropology.ir/node/13901

جنگ خروس در بالی
http://www.anthropology.ir/node/1396

مردم نگاری تفسیری  گیرتز
http://www.anthropology.ir/node/19142

کاربردهای تنوع
http://www.anthropology.ir/node/19124

رویکرد تفسیری گیرتز با تاکید بر نظریه دین
http://www.anthropology.ir/node/19122

 

ژوئیه 2013 

هربرت مارکوزه (1898-1979)

 

گفتگوی هربرت ماکوزه

http://anthropology.ir/node/13908

گفتگو با مارکوزه درباره جنبش دانشجویی

http://anthropology.ir/node/16364

پایان آرمانشهر

http://anthropology.ir/node/18934

از بعد زیباشناسی

http://anthropology.ir/node/18932

مسئله ی خشونت و تضاد ریشه ای

http://anthropology.ir/node/18946

انقلاب یا اصلاح

http://anthropology.ir/node/9191

درباره «چپ نو»

http://anthropology.ir/node/14610

مکاتبات مارکوزه و فروم با رایا دونایفسکایا

http://anthropology.ir/node/14794

نامه آدورنو به مارکوزه
http://anthropology.ir/node/16462

 

ژوئن 2013

آلفرد کروبر(1876-1960)

 

درباره الفرد کروبر

http://anthropology.ir/node/17712

نگاه یک انسان شناس به تاریخ
http://anthropology.ir/node/18228

هجده رسالت
http://anthropology.ir/node/18332

وراثت بدون جادو
http://anthropology.ir/node/18217

 

 

مه 2013

رالف دارندورف (1929-2009)

 

درباره دارندورف
http://anthropology.ir/node/11128

تاملی بر مجموعه های شهروندی
http://anthropology.ir/node/11128

به سوی نظریه ای در باب تضاد اجتماعی
http://anthropology.ir/node/17672

انسان اجتماعی
http://anthropology.ir/node/17685

 

 

آوریل 2013

گوردون چایلد(1892-1957)

چایلد و باستان شناسی مارکسیستی
http://anthropology.ir/node/17347

مارکس و زمین شناسی
http://anthropology.ir/node/14076

 

مارس 2013

گئورگ زیمل (1858-1918)

درباره زیمل
http://anthropology.ir/node/16858

http://anthropology.ir/node/13670

نقدی بر مفهوم بیگانه ی زیمل
http://anthropology.ir/node/11308

مقالاتی درباره تفسیر در علم اجتماعی اثر زیمل
http://anthropology.ir/node/6457

آینده فرهنگ ما
http://anthropology.ir/node/16834

بی تفاوتی مدنی زیمل و فضای اینترنتی
http://anthropology.ir/node/7645

تقارن وسازمان اجتماعی
http://anthropology.ir/node/13438

خنده در تاریکی ناباکوف با تکیه بر نظریه کلانشهر زیمل
http://anthropology.ir/node/726

فردیت و فرم های اجتماعی
http://anthropology.ir/node/18731

نگاهی به کتاب «فلسفه پول» زیمل
http://anthropology.ir/node/12709

فهرست آثار زیمل
http://anthropology.ir/node/16863

 

ریمون آرون (1905-1983)

خاطرات پنجاه سال اندیشه سیاسی
http://anthropology.ir/node/17074

مجموعه آثار آرون به فارسی
http://anthropology.ir/node/17072

درس افتتاحیه آرون در کلژ دو فرانس
http://anthropology.ir/node/17079

آرون روزنامه نگار
http://anthropology.ir/node/10067

آرون در میان دو راه
http://anthropology.ir/node/8646

آرون و توتالیتاریسم
http://anthropology.ir/node/17052

 

 

شاخه اصلی

نظریه

نوزایی یک مطالبه : سقف بندی درآمدها

اگر فقر انزجاری همگانی برمی انگیزد - برای ساختن دنیایی عادلانه تر باید با آن به مبارزه برخاست -، ثروت دیگر به ندرت به عنوان یک مشکل شناخته می شود.  اما با توفان مالی [کنونی]، پیوند بین این و آن ظاهر می شود.  همزمان با آن که یک قرن پیش اندیشه ای در ایالات متحده زاده شد: محدود کردن درآمدهای ثروتمندترین ها. 

درمیان خواسته های هواداران جنبش وال استریت را اشغال کنید، یکی از آنها عمیقا  ریشه درتاریخ ایالات متحده دارد: برقراری یک سقف برای درآمدهای بالا.  پس از دوران طلایی بعدازجنگ داخلی امریکا، همواره فراخوان های بزرگی به نفع عدالت اقتصادی شکل گرفته اند که امروز «حد اکثر درآمد» نامیده می شود.  این فرمول نه فقط دربرگیرنده دستمزد، بلکه تمام درآمدهای سالانه است و پیوند با مفهوم «حد اقل دستمزد» را تداعی می کند.

نخستین بار فلیکس آدلر فیلسوف – که شهرتش مدیون بنیان گذاری وریاست کمیته ملی کارکودکان درآغازقرن بیستم است – بود که این درخواست را مطرح کرد.  به نظراو، بهره گیری ازکارگران، جوان و پیر، ثروت های سرشارخصوصی را تولید می کند که «نفوذی فاسد کننده» برزندگی سیاسی امریکا اعمال می کنند.  برای کاستن از این نفوذ، اوبرقراری یک نظام مالیاتی سختگیرتصاعدی که بتواند باگذر از حد معینی به ١٠٠ درصد برسد را پیشنهاد می کرد.  این نرخ [مالیات] برای فرد «آنچه را که واقعا برای گذران یک زندگی انسانی مفید است» مجاز می دارد و «آنچه را که به کار جلال وشکوه، تفاخروقدرت» می آید ازاو سلب می کند (١).

باآنکه [روزنامه] نیویورک تایمز به فراخوان آدلر بازتابی وسیع داد، مفهوم «حد اکثر درآمد» تا جنگ جهانی اول وجهه قانونی نیافت.  درآن زمان، به منظور تامین مالی امور جنگ، هواداران تصاعد مالیاتی پیشنهاد کردند که درآمدهای بیش از ١٠٠ هزاردلار(معادل ٢.٢ میلیون دلار در ٢٠١٠)  مشمول ١٠٠ درصد مالیات شوند.  کمیته امریکایی تامین مالی جنگ، که ازاین امر حمایت می کرد، درسراسرکشور شبکه ای شامل ٢ هزار داوطلب را بسیج کرد.  این [کمیته] کوپن های جداکردنی را درروزنامه ها منتشرکرد که خوانندگان می توانستند با امضای آن «برای اعلام سریع یک قانون» جهت محدود کردن درآمدها اقدام نمایند: نوعی «احضار به خدمت ثروت».  بنابرواژه های کمیته: «اگرحکومت حق سلب زندگی یک انسان را برای تامین نفع عمومی دارد، یقینا باید قدرت مصادره دارایی فرد را نیز برای همان دلایل داشته باشد».  [این را] وکیل دعاوی آموس پینچات، دربرابرکنگره اظهارداشت و تاکیدکرد که ٢ درصد از امریکایی ها صاحب ٦٥ درصد از مجموع ثروت های کشورهستند.  او نتیجه گیری کرد که: «ایالات متحده مانند هرکشوردیگرنمی تواند جنگی را اداره کند که درعین حال منافع ثروت سالاران و مردم سالاری را تامین نماید.  اگرجنگ درراه خداست، نمی تواند درخدمت قارون [هم] باشد»(٢).  پینچات و یاران پیشرو او در دستیابی به این درخواست توفیق نیافتند، اما کارزار آنها بطورعمیق نظام مالیاتی ملی را تغییرداد: نرخ مالیات برتر برای درآمدهای بیش از یک میلیون دلار از ٧ درصد درسال ١٩١٤ به ٧٧ درصد درسال ١٩١٨ افزایش یافت.

«ترس سرخ»ی (٣) که درپی جنگ جهانی اول آمد، امیدها به یک امریکای دارای برابری بیشتر را ازبین برد.  دست راستی ها با بازگشت به قدرت، به بازسازی یک ملت پذیرای ثروت سالاری در ایالات متحده پرداختند.  سال های دهه ١٩٢٠ شاهد تسریع روند تراکم و تمرکز ثروت بودند.  درکنگره، دموکرات ها و جمهوری خواهان برای بدست آوردن کاهش مالیات درآمدهای بالا باهم می جنگیدند.  در ١٩٢٥، حد اکثرنرخ مالیات ٢٥ درصد بود.

اما بحران سال ١٩٢٩، که اقتصاد را به مرزفروپاشی کشاند، ازنووضع را دگرگون کرد.  در ١٩٣٣ یک چهارم کارگران امریکایی بیکاربودند.  درخواست یک سقف درآمد ازنو بازگشت.  از ایالت لوییزیانا، سناتور جوان و درخشان هویی پی لانگ، جنبش «ثروتمان را تقسیم کنیم» را براه انداخت  که به سراسرکشورگسترش یافت.  اوبرقراری یک سقف یک میلیون دلاری برای درآمدهای سالانه فردی – معادل بیش از ١٥ میلیون دلار در ٢٠١٠ – و ٨ میلیون دلار برای دارائی را پیشنهاد کرد.

در ژوئن ١٩٣٥، رییس جمهوری فرانکلین روزولت امریکای ثروتمند را با اعلام قصد خود مبنی بر «وادارکردن ثروتمندان به پرداخت» برای حل بحران، تکان داد.  او مالیاتی ٧٩درصدی بر درآمدهای بیش از ٥ میلیون دلار (تقریبا ٧٨ میلیون دلار در ٢٠١٠) برقرارکرد.  این تصمیم - و کشته شدن [سناتور] لانگ در اوت ١٩٣٥ – مدتی فکر حد اکثر درآمد را دور کرد.  اما این فکر در آوریل ١٩٤٢ بازگشت.  روزولت، با الهام گرفتن از سندیکاهای متعدد، پیشنهاد برقراری یک [مالیات] حد اکثر درآمد درزمان  جنگ با رقم ثابت ٢٥ هزاردلار درسال (حدود ٣٥٠ هزاردلار در ٢٠١٠ ) را داد.  کنگره که نمی خواست تا این حد پیش رود، در ١٩٤٤ نرخ مالیات درآمدهای بیش از ٢٠٠ هزاردلار را درحد بی سابقه ٩٤ درصد تصویب کرد.

ثروتمندترین ها نفعی شخصی و مستقیم در بهزیستی کسانی که ثروت کمتری دارند، خواهند داشت

در درازای دودهه بعدی – دوران رونق و رفاه فراوان برای طبقه متوسط امریکایی – نرخ مالیات درآمدهای بالا به حدود ٩٠ درصد کاهش یافت و در دوران ریاست جمهوری لیندون جانسون (نوامبر ١٩٦٣ – ژانویه ١٩٦٩) تا کمتر از ٧٠ درصد پایین آمد.  در دوران [ریاست جمهوری] رونالد ریگان، این نرخ بازهم سقوط کرد تا درسال ١٩٨١ به ٥٠ درصد ودرسال ١٩٨٨ به ٢٨ درصد رسید.  امروز این نرخ ٣٥ درصد است.  به نظربرخی همین هم زیاد است.  اما خوشبختانه برای اینان، بخش اعظم درآمدهای مالی اظهار شده توسط ثروتمندترین ها ناشی از درآمد سرمایه، سود بدست آمده ازخرید وفروش سهام، اوراق قرضه و دارایی های دیگراست که نرخ مالیاتی آنها ١٥ درصد است.  یک آمار این دگرگونی را نشان می دهد:درسال ٢٠٠٨، چهارصد نفرازثروتمندترین مودیان مالیاتی هریک ٥.٢٧٠ میلیون دلار درآمد داشتند و ١.١٨ درصد مالیات به حکومت فدرال پرداختند، در ١٩٥٥، اینان از٣.١٣ میلیون دلار درآمد (به نرخ ثابت دلار، بادرنظرگرفتن تورم) ٢.٥١ درصد مالیات پرداخته بودند.

گرانیگاه بحث تغییر یافته است.  امروز وارثان آدلر، پینچات و لانگ بیشتر از درآمدهای فردی برروی موسسات متمرکز شده اند.  به نظر اینان، سطوح مختلف قدرت (محلی، ایالتی، فدرال) باید از این واقعیت که موسسات خصوصی پول عمومی – به شکل های سفارشات دولتی، یارانه های «توسعه اقتصادی» یا امتیازات مالیاتی – دریافت می کنند بهره ببرند و از آنان انتظار سیاست های تازه درزمینه دستمزد داشته باشند.  هیچ پول ناشی از منابع مالیاتی نباید به صندوق موسساتی برود که حقوق مدیرانشان ده، بیست، حتی پنجاه برابر بیشتر از کارمندانشان است (٤).  ارزیابی یک گزارش انستیتو برای پالیسی استادی (مطالعات خط مشی) این است که: «درحال حاضردولت فدرال از امضاء قرارداد با موسساتی که دارای عملکرد نژادی یا جنسیتی در گزینش کارکنان خود هستند خودداری می کند.  همین اصل می تواند با خودداری ازبستن قرارداد با موسساتی که با پرداخت حقوق های زیاد ازحد نابرابری اقتصاد ملی را افزایش می دهند، رعایت شود (٥).

هدف نهایی؟  یک «حد اکثر درآمد» است که مالیات بندی شده برمبنای حد اقل دستمزد که به شکل یک نظام مالیاتی قویا تصاعدی، چنان که یک قرن پیش آدلر پیشنهاد کرده بود، عمل کند.  حد اکثر براساس ضریبی دقیق از حد اقل [دستمزد] خواهد بود و هر درآمدی که بیش از ١٠ یا ٢٥ برابر حد اقل باشد مشمول پرداخت مالیاتی ١٠٠ درصدی خواهد شد.  چنین ترتیبی تقریبا بلافاصله موجب تشویق یا تغذیه شکلی از اقتصاد همبستگی  خواهد شد.  برای نخستین بار ثروتمندترین ها نفعی شخصی و مستقیم در بهزیستی کسانی که ثروت کمتری دارند خواهند داشت.

پیش از جنبش وال استریت را اشغال کنید، چنین چشم اندازی یک شبح سیاسی به نظرمی آمد.  اکنون دیگر چنین نیست.  نشانه [ایجاب] زمان: دو دانشگاهی بلندمرتبه امریکایی، یکی حقوقدان در دانشگاه ییل و دیگری اقتصاددان در دانشگاه برکلی در نیویورک تایمز گفتمان درخور پذیرشی را مطرح کرده اند که برمبنای آن در یک اصلاح مالیاتی درآمد ١ درصد ثروتمندترین امریکایی هارا به ٣٦ برابر درآمد متوسط محدود کند (٦).  امروز به نظرما حد اقل دستمزد یک دستاورد اجتماعی است.  چرا حد اکثر درآمد چنین نباشد؟

١-

Felix Adler, « Social reform : proposing a system of grand taxation », The New York Times, 9 février 1880.

٢-

The Public, New York, 28 septembre 1917.

٣- سالهای ١٩١٩-١٩٢٠ که در آنها احساسات ضد کمونیستی بسیار شدید بود

٤- اصلی ترین  صاحبکاران امریکائی هرکدام ٣٢٥  برابر حقوق هفتگی یک کارمند متوسط درآمد دارند.

٥-

 Executive Excess 2007 : The Staggering Social Cost of U.S. Business Leadership. 14th annual CEA Compensation Survey », Institute for Policy Studies, Washington, DC, 29 août 2007.

٦-

Ian Ayres, Aaron Edlin, « Don’t Tax the Rich. Tax Inequality Itself », The New York Times, 18 décembre 2011.

نویسنده:*  Sam Pizzigati

*پژوهشگر سهیم در انستیتو مطالعات خط مشی (واشنگتن دی سی) و ناشر هفته نامه «توماچ» www.toomuchonline.org

نویسنده: «ثروتمند همیشه برنده نیست: پیروزی فراموش شده برثروت سالاری» ، انتشارات سون استوریز، نیویورک، انتشار درپایان سال ٢٠١٢.

این مقاله در چارچوب همکای با «دوستان لوموند دیپلماتیک» منتشر می شود و در فرانسه در ماه فوریه 2012 به انتشار رسیده است.

پرونده ی «لوموند دیپلماتیک» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/15007

پرونده ی «جنیش وال استریت» در انسان شاسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/11522

شاخه اصلی

نظریه

جنبش «99 درصدی‌ها»؛ نمادین یا واقعی؟!

جنبش تسخیر وال استریت، خواه آن را جنبشی سازماندهی شده بدانیم، و یا چون نافیان و ناقدان، آن را حرکتی خودجوش و بدون سازماندهی ارزیابی کنیم، واکنشی به سرمایه‌داری مالیِ (کازینویی) (به بیان یکی از دوستان لازم است برای نشان دادن ماهیت اصلی این سنخ از سرمایه‌داری، عنوان "سرمایه‌داری دلالی" را برای آن برگزینیم، چرا که اصطلاح "سرمایه‌داری مالی" بسیار محترمانه می‌باشد و این خلاف مکانیزم درونی چنین ساختاری است!) برآمده از اعتلای ایدئولوژی نولیبرالیسم در عصر حاضر است. به عبارت دیگر هر چند با نظر مخالفان آن مبنی بر ضدساختار نبودنِ جنبش تسخیر وال استریت موافق باشیم، نمی‌توان کتمان کرد که این جنبش معلول ساختاری است که نتیجه‌ی عملی آن نابرابری فزاینده طی دو سه دهه‌ی گذشته بوده است.
اگر همچون «جووانی اریگی» معتقد باشیم که «خزانِ امپراتوری‌ها، بهارِ مالی‌گرایی است»، ناگزیر بایستی با «سمیر امین» نیز هم نظر باشیم که سرمایه‌داری متأخر در مرحله‌ی فرتوتی و گندیدگیِ خود قرار دارد. بحران‌های مالی متعدد (که ریشه در بحران ساختاری نظام سرمایه دارند) و از پی آن خیزش و اعتراض مردم در کشورهای مختلف تاییدی بر این ادعا است.
جنبش تسخیر وال استریت، مفهوم نوینی را از طبقه‌ی کارگر نشان داد که پیش از آن نیز در آثار صاحب‌نظران مختلف به آن پرداخته شده بود. این جنبش، نظریات مذکور را به طور جدی وارد مرحله‌ی عملی و کاربردی کرد و بیش از پیش رویکردها و نظریه‌های سنتی و کلاسیک منسوخ شده‌ای را که «استثمار» را فقط در «کارخانه» جستجو می‌کنند به چالش کشید.
نگاهی به ترکیب جمعیتی معترضین، میزان تحصیلات، تخصص، پایگاه اجتماعی و ... آن‌ها نشان می‌دهد که در دوران فعلی تحولی در راستای کم شدنِ تمایز‌ میان اقشار گوناگونِ نیروی کار در حال وقوع است.
«ما 99% هستیم»، گرچه شعاری بود که با اهداف نمادین از سوی معترضین انتخاب شده است، اما با بررسی آمار مربوط به توزیع درآمد طی چند دهه‌ی اخیر، این شعار نمادین، پایه‌ی واقعی‌تری می‌یابد و از بزرگ نمایی و نمادگونگی آن کاسته می‌شود.
طبق جدول شماره شماره (1)، در فاصله‌ی سال‌های (2007- 1979) که اوج اجرای برنامه‌های نولیبرالی و مالی‌گرایی در آمریکا بوده است، سهم ثروت یک درصد بالای جمعیت 14.1 درصد افزایش یافته است و در همین دوران، سهم ثروت 99 درصد پایین جمعیت به همان میزانِ 14.1 کاهش یافته است. بر اساس مشاهده‌های صورت گرفته و مطالعات میدانی و مصاحبه‌‌هایی که با افراد شرکت کننده در جنبش تسخیر وال استریت صورت گرفته است، این افراد و اقشار که سهم ثروت آن‌ها تنزل پیدا کرده است، از چنان تنوع و گستردگی‌ای برخوردارند و چنان اقشار متخصص و نخبه‌ای را در برمی‌گیرند که گزاره‌های رایجِ و داروینسیتی طرفداران «نظم انتزاعی بازار» و اساتید دانشگاهی مبتی بر شایستگی و کارایی «برندگان» در چنین نظامی را به شدت زیر سوال می‌برد. چرا که بسیاری از اقشار مورد نظر علی‌رغم مدارج بالای علمی و توانایی‌های شایسته، معیشت و امنیت شغلی‌شان با تهدیدهای جدی روبرو شده است.
 

برای مطالعه مقاله کامل در زیر کلیک کنید:

 


پرونده «جنبش وال استریت» در انسان شناسی و فرهنگ

http://anthropology.ir/node/11522

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

جنبش تسخیر: زایش دوباره‌ی فرهنگ مقاومت

هفدهم سپتامبر 2011، وقتی معترضان نیویورکی به وال‌استریت در اعتراض به نابرابری‌های اقتصادی در زاکوتی پارک نیویورک گردهم آمدند، جنبشی آغاز شد که خیلی زود پهنه‌ی جهان را درنوشت: از نیویورک تا آتن، و از دانشگاه‌های شیلی تا خیابان‌های لندن. شهرهای بزرگ صحنه‌ی حضور میلیون‌ها شهروندی بود که در اعتراض به نابرابری، سرمایه‌ی افسارگسیخته‌ی مالی و برنامه‌های ریاضت‌طلبانه‌ی اقتصادی  به تسخیر نمادهای سرمایه‌داری نولیبرالی دست می‌زدند.
این جنبش به لحاظ گستردگی جغرافیایی قابل مقایسه با جنبش 1968 بود. در 1968 از برکلی تا پراگ صحنه‌ی اعتراضات مردمی بود؛ اعتراض علیه جنگ، علیه هلوکاست اتمی، علیه تبعیض،.... اما همان‌گونه که جهان فرهنگی بعد از جنبش 68 شکل دیگری گرفت، به نظر می‌رسد جنبش تسخیر وال‌استریت نیز موجی فرهنگی با خود همراه داشته باشد که مهم‌ترین پی‌آمد آن نفی شکست‌باوری دهه‌های اخیر است.
در پی جنبش 1968، مؤلفه‌های جدیدی وارد حیات اجتماعی ـ فرهنگی جهان شد: مناسبات نژادی، مناسبات پدرسالارانه، مناسبات زن و مرد، مناسبات جنسیتی،... همه به‌تدریج دگرسان شد و سبک جدیدی از زندگی را رقم زد.
درست است که پیروزی نولیبرالیسم در سال‌های بعد در عرصه‌ی اقتصاد بسیاری از دستاوردهای چندین دهه مبارزات مردم را که در دولت رفاه تبلور یافته بود به نفع طبقات فوقانی جامعه از آن‌ها بازپس گرفت و از دهه‌ی 1980 راست جدید و بعد هم نومحافظه‌کاران پهنه‌ی سیاست جهانی را درنوشتند، اما فرهنگ بعد از 68 با پیش از آن متفاوت بود.
در جنبش جهانی کنونی، قبل از هرچیز، مهم‌ترین پی‌آمد فرهنگی، نفی شعاری است است که به‌اصطلاح «بانوی آهنین» بر زبان رانده بود: «بدیلی نیست». این جنبش قبل از هر چیز در پی نشان دادن آن است که بدیلی هست و در حقیقت بدیلی باید وجود داشته باشد، بدیلی باید زاده شود. جست‌وجوی بدیل خود به معنای نفی هژمونی نولیبرالی سه دهه‌ی اخیر است.
وقتی ناخودآگاه فرهنگی در عرصه‌ی عمومی بپذیرد بدیلی نیست، آن‌گاه باور به شکست روحیه‌ی غالب می‌شود و وقتی شکست را بپذیریم یا مبدل به کارشناسان خنثای بوروکراسی غرق در فساد و تباهی می‌شویم و یا در بهترین حالت، سرخورده از کنش‌گری سیاسی به «مطالعات فرهنگی» پناه می‌آوریم. اما موقعیت هژمونیک ایدئولوژی نولیبرال‌ که در پی فروپاشی دیوار برلین به نظر خدشه‌ناپذیر می‌رسید، در پی سقوط مالی 2007 به زیر سؤال رفت و اکنون در برابر هماوردطلبی جنبش تسخیر به ضعیف‌ترین موقعیت خود در دهه‌های اخیر رسیده است.
در وضعیت نو، آن‌گاه که بدیل را در پهنه‌ی خیابان، یعنی عرصه‌ای که میدان‌گاه حضور بی‌واسطه‌ی مردم است جست‌وجو می‌کنیم این کنشگری سیاسی است که حرف نخست را می‌زند و در میدان کنشگری سیاسی آن‌چه زاده می‌شود فرهنگ ایستادگی است، نه تسلیم.
و این سرآغاز زایش لحظه‌ی بزرگ فرهنگ مقاومت که به قول چامسکی هدف آن «نه تسخیر وال‌استریت که تسخیر آینده» است.
 

پرونده «پرویز صداقت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/9137

پرونده جنبش وال استریت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/11522

 

 

شاخه اصلی

نظریه

گفتگو با پرویز صداقت : بحران اقتصادی، جنبش وال‌استریت و بازار آزاد

به مناسبت انتشار کتاب «از سقوط مالی تا رکود اقتصادی»؛  مقاومت؛ تنها روزنه امید
«از سقوط مالی تا رکود اقتصادی» درست در شرایطی منتشر شده که بحران اقتصادی نفس وال‌استریت را به شماره انداخته است. مقاومت مردمی در سراسر اروپا و امریکا شکل گرفته و دیگر بدون در نظر گرفتن جنبش تسخیر خیابان‌ها نمی‌توان به تحلیل این پدیده نشست. مجموعه مقالاتی که در این کتاب گردآمده، چنان که از زیر عنوان کتاب هم برمی‌آید، ریشه‌های بحران بزرگ مالی را بررسی می‌کند. کتاب شامل سه رویکرد مکتب سیستم جهانی، مکتب مانتلی ریویو، نوکینزی‌ها و نیز دیدگاه دیوید هاروی، اسلاوی ژیژک و انور شیخ به بحران اقتصادی 2008 است که تا به امروز نیز ادامه داشته است. پرویز صداقت گردآورنده و مترجم کتاب در انتهای این گفت‌وگو به خطر مهمی اشاره می‌کند: بروز جنگ برای کمک به برون‌رفت سرمایه از بحران. خطری که لااقل بنا به تجربه‌ی تاریخی نمی‌توان آن را نادیده گرفت. از صداقت پیش‌تر کتاب‌هایی همچون «ایدئولوژی نولیبرال»، «مارپیچ سرمایه» و... منتشر شده است.
 

کتاب حاضر از منظر‌های مختلفی به نخستین رکود بزرگ قرن بیست‌ویکم (به بیان انور شیخ) می‌پردازد؛ رویکرد مکتب سیستم جهانی، دیدگاه مکتب مانتلی ریویو، نوکینزی‌ها و غیره. وجه تمایز این رویکردها در چیست؟

تلاش کرده‌ام در این کتاب، طیف متنوعی از دیدگاه‌های دگراندیش در تحلیل بحران کنونی اقتصاد جهانی ارائه شود. قبل از اشاره به وجه تمایز، لازم است به وجه اشتراک این دیدگاه‌ها اشاره کنم. ریشه‌ی اصلی دگراندیشی در اقتصاد به قرن نوزدهم و شکل‌گیریِ دوگانه‌ی «اقتصاد سیاسی» در برابر «علم اقتصاد» بازمی‌گردد. جریان مخالف ارتدکسی و راست‌آیینی در نظریه‌ی اقتصاد، مخالفان و ناراضیان از جریان اصلی علم اقتصاد را دربرمی‌گیرد.
امروز جریانِ مخالف اقتصاد ارتدکس که می‌توان آن را جریان دگراندیش یا دگرآیین Heterodox خواند اصطلاحی جاافتاده در میان پژوهشگران عرصه‌ی اجتماعی است و طیفی رنگارنگ از اقتصاددانان نهادگرا، مارکسی و پساکینزی را شامل می‌شود.
از دهه‌ی 1990 به این سو برای نامیدن این طیف متنوع فکری بیش‌تر از عنوان «دگراندیش» استفاده شده است. توسعه‌ی رویکردهای اقتصادی دگراندیش با شکست فاحش اقتصاد نولیبرالی در سال‌های اخیر شتاب پیدا کرد مثلاً امروز در حدود 140 نشریه‌ی دانشگاهی با رویکرد دگراندیشانه منتشر می‌شود و ده‌ها نشریه‌ی دیگر نیز با چنین رویکردی اما با زبانی ساده‌تر مفاهیم منتقدانه‌ی این دیدگاه‌ها را ترویج می‌کنند. همچنین هزاران اقتصاددان در سرتاسر جهان مشترک خبرنامه‌ی علم اقتصاد دگراندیش هستند که از سال 2004 منتشر شده است. بنابراین، وجه اشتراک این رویکردها آن است که همگی منتقد نظام بازارند و نولیبرالیسم افراطی دهه‌های اخیر را عامل بروز رکود بزرگ کنونی می‌دانند.
اما در مورد وجه تمایز این دیدگاه‌ها نخست باید رویکرد نوکینزیِ استیگلیتز و کروگمن را از سایر دیدگاه‌ها تفکیک کرد. سیاست‌های پیشنهادی اینان اساساً در چارچوب سنت کینزی ـ سوسیال‌دموکراتیک قرار دارد در حالی که سایر دیدگاه‌ها از منظری رادیکال بحران کنونی را تبیین می‌کنند.
نزدیک‌ترین نگاه تحلیلی به رویکرد نوکینزی، مکتب مانتلی‌ریویو است. البته در ارائه‌ی بدیل، این رویکرد به‌غایت رادیکال‌تر است. اما از منظر نوع نگاه به بحران، تحلیل بحران از دیدگاه کم‌مصرفی و نیز تأثیرپذیری از کینز و نیز دیدگاه‌های کینزگرایانی مانند هایمن مینسکی در تحلیل رشد سرمایه‌ی مالی، خاستگاه‌های فکری مشابهی با رویکرد کینزی دارد.
البته، در همه‌ی این رویکردها عناصر مشابه تحلیلی هست. ولی هرکدام بر وجوه خاصی تأکید دارند. مثلاً رویکرد سیستم جهانی بیش‌تر از منظر تحلیل تاریخی ـ سیستمی و چرخه‌های درازمدت انباشت سرمایه در مقیاس جهانی و تغییرات هژمونیک به پدیده نگاه می‌کند. هاروی ضمن نگاه متأثر از چرخه‌های درازمدت انباشت سرمایه و رشد بخش مالی در این چارچوب، بر موانع گردش سرمایه تأکید دارد و می‌گوید سرمایه، خونی است که در کالبد تمامی جوامعی که سرمایه‌داری می‌خوانیم جریان دارد؛ گاهی مثل یک قطره و گاه همچون سیلاب. و وقتی گردش سرمایه مختل می‌شود، مانند گردش خون در بدن انسان، کارکرد کالبد جامعه‌ی سرمایه‌داری را مختل می‌سازد.

از رویکردهای دگراندیش در علم اقتصاد گفتید، مگر مکتب اتریشی در این چارچوب قرار نمی‌گیرد، پس چرا صحبتی از مکتب اتریشی نیست؟

گرایش مهجور مکتب اتریشی ظاهراً جدیدترین کشف نولیبرال‌های وطنی است که اکنون دایماً در نشریات‌شان پرونده و ویژه‌نامه برایش منتشر می‌کنند. در شرایطی که دو دهه توصیه و تجویز آموزه‌های درسنامه‌های اقتصادی مکتب شیکاگو به وضعیت فلاکت‌بار کنونی اقتصادی در سطح ملی و منطقه‌ای و جهانی انجامیده و به نظر می‌رسد دنیا در شرف انفجار است، مکتب اتریشی گریزگاه نظری بدی برای نولیبرال‌ها به نظر نمی‌رسد چراکه با ظاهری مخالف‌خوان همان آموزه‌های نولیبرالی را تکرار می‌کند.
در پاسخ به سؤال پیشین دگرآیینی را به طور ضمنی مترادف ترقی‌خواهی در نظر گرفته‌ام. حال آن که مکتب اتریشی گرایشی است که در وجه غالب آن به‌غایت ارتجاعی است. اگر برخی آن را در میان گرایش‌های دگراندیش قرار می‌دهند بیش‌تر به سبب روش‌شناسی قیاسی این مکتب و نگرش «کانتی» آن در تحلیل‌های اقتصادی است که در مقابل روش‌شناسی استقرایی ـ تجربی و دیدگاه پوزیتویستی اقتصاد دانشگاهی قرار دارد.
اما آن‌چه مکتب اتریشی حقیقت‌های پیشینی و مقدم بر تجربه a priori تعریف می‌کند. یعنی، حقوق مالکیت و نظام قیمت‌ها، در واقع امر پدیده‌های تاریخی هستند که در مقطعی زاده شدند و بر جامعه و حیات انسانی چیره شدند.
تعریف به اصطلاح پدران فکری مکتب اتریشی مانند هایک، محترم شمردن حقوق مالکیت و عدم تعدی به آن از سوی دولت (حداقل) است. این گرایش به افراطی‌ترین وجه طرفدار آزاد گذاشتن بازارهاست. یعنی همان چیزی که سقوط مالی را در پی داشت با این تفاوت که توصیه می‌کنند بعد از سقوط دولت نباید مداخله کند. باید همه چیز را به بازار واگذارد. دست نامرئی بازار برای آنان همچون قدیسی است که ناجی اقتصاد از بحران است. واژه‌ی قدیس را به این خاطر به کار می‌برم که این گروه برای بازار حرمتی قدسی قائل‌اند که با نیرویی ماورایی قادر است معضلات اقتصادی را حل کند.
در پاسخ به ادعاهای مکتب اتریشی باید تأکید کرد که چیرگی بازار بر جامعه حقیقتی قدسی نیست و پی‌آمد قرن نوزدهم و سرمایه‌داری لیبرال است و حیات درازمدت چنین نهادی مستلزم انهدام سرشت انسانی و طبیعی جامعه می‌شود. مصالحه میان از سویی کار و سرمایه و از سوی دیگر سرمایه و طبیعت در افق درازمدت تاریخی امکان‌پذیر نیست و از همین روست که تنها دو بدیل در پیش داریم یکی فرا رفتن از انقیاد سرمایه و دیگری بازگشت به بربریتی که سرمایه با انهدام طبیعت فراروی بشر می‌نهد.
بد نیست یادآوری کنیم هایک، مهم‌ترین چهره‌ی این مکتب، همان کسی است که در دوران دیکتاتوری پینوشه در شیلی در دفاع از وی اظهار کرده بود که شاید دیکتاتوری شکل مناسب سیاسی برای دوران گذار باشد.
متأسفانه مکتب اتریشی که حتی در حوزه‌ی دانشگاهی غربی نیز گرایشی مهجور و به‌شدت کم‌طرفدار است و تنها به مدد کمک‌های مالی راست‌گرایان افراطی ثروتمند و برخی جناح‌های افراطی حزب جمهوری‌خواه امریکا توانسته به حیات خود ادامه دهد قبله‌گاه جدید برخی ‌ژورنالیست‌ها و اقتصاددانان وطنی شده که سه دهه است مدافع برنامه‌ی تعدیل ساختاری و ایده‌های بانک جهانی بوده‌اند و اکنون در برابر واقعیت سخت و عریان بحران و رکود اقتصادی هیچ ندارند بگویند.

از هر منظری که به بحران اخیر بنگریم همه در یک نکته متفق‌القولند: رکود مالی 2008 عمیق‌ترین و ساختاری‌ترین رکود دهه‌های اخیر است که از برخی جنبه‌ها حتی به رکود دهه 30 آمریکا پهلو می‌زند. نظام سرمایه جهانی آیا و چگونه می‌تواند از ورطه سقوط جان سالم بدر برد؟

البته، صرف وجود رکود و بحران اقتصادی ضرورتاً به سقوط سیستم نمی‌انجامد. درست است که وضع موجود و نظم کنونی قابل استمرار نیست، اما برای فراتر رفتن از نظم موجود نیازمند به «بدیل» داریم. گفتن این هم که بدیل خود در جریان پویش مبارزاتی شکل می‌گیرد هرچند حاوی بخش مهمی از واقعیت است به‌تنهایی راه‌گشا نیست. از این رو اندیشیدن به بدیل و طراحی آن را نباید فراموش کرد. به خصوص آن که تجارب گران‌بهای قرن بیستم را پشت سر گذاشته‌ایم.
در قرن بیستم، سه بدیل در برابر نظم موجود قد علم کرد. نخست، بدیلی که انقلاب روسیه و بعد به‌اصطلاح کشورهای سوسیالیستی در برابر سرمایه‌داری طراحی کردند. دوم بدیل سوسیال‌دموکراسی در کشورهای کانونی سرمایه‌داری و سوم بدیل جنبش‌های استقلال‌طلبانه‌ی کشورهای پیرامونی.
دو دهه‌ی 1970 و 1980، سال‌های شکست هر سه بدیل و ظهور و قدرت‌گیری به‌اصطلاح ضدانقلاب نولیبرالی بود. همه‌ی این‌ بدیل‌ها به‌رغم تمامی دستاوردها و پی‌آمدهای شیرین و تلخی که می‌توان برایشان فهرست کرد در ساخت یک نظام قابل‌اتکای پایدار ناکام ماندند.
بدیل سوسیال‌دموکراسی که از دهه‌ی 1970 گرفتار رکود تورمی ساختاری در اقتصاد شده بود، در برابر مطالبات مردمی قرار داشت که سیاست‌های عدالت‌طلبانه‌تر طلب می‌کردند و در عمل ناتوان از برآوردن این نیازها بود و سرانجام شاهد شکست این بدیل در برابر راست جدید و نوظهوری شدیم که از دهه‌ی 80 یکه‌تاز عرصه‌ی سیاست جهانی شده بود.
تلخ‌ترین پی‌آمد بدیل‌های رادیکال آن بود که همه در ساخت نظام جایگزین در عمل نظاماتی مبتنی بر سلسله‌مراتب پدید آوردند و سلسله‌مراتب‌های جدیدی را جایگزین سلسله‌مراتب کهنه کردند. دوگانه‌ی نومونکلاتورها و مردم در کشورهای سوسیالیستی سابق، وشکل‌گیری طبقه‌ی مسلط بوروکرات ـ نظامی در کشورهایی که به اصطلاح راه رشد غیرسرمایه‌داری را طی می‌کردند در نظام‌هایی غیردموکراتیک، واقعیت تلخی است که هیچ‌گاه از حافظه‌ی تاریخ پاک نمی‌شود.
بنابراین، در پاسخ به سؤال شما گمان من این است که بدون تردید وضع موجود قابل استمرار نیست. اما این ضرورتاً بدان معنی نیست که آینده‌ی بهتری پیش رو داریم. آینده‌ی بهتر در گرو ساختن بدیلی قابل‌اتکا است که بتواند منازعات و تضادهای گوناگونی را که امروز در پهنه‌ی جهانی شاهد هستیم، از جمله تضادهای طبقاتی را تقلیل دهد و راهکاری برای غلبه بر بحران اکولوژیک کنونی داشته باشد.

کتاب شما دست بر قضا در دوره‌ای از بحران دامن‌گیر و فزاینده اقتصادی و مالی منتشر شده که این بحران وارد فاز جدیدی از حیات خود شده است؛ شکل‌گیری جنبش اعتراضی ضد‌وال‌استریت در آمریکا و سراسر اروپا. با اضافه‌کردن این عنصر به معادلات بحران چه افق‌های جدیدی پیش‌روی ما گشوده می‌شود؟

اکنون مقاومت مردمی گسترده‌ای برای مقابله با ریاضت‌های اقتصادی در جریان است. برای اولین بار در تاریخ است که این مقاومت گستره‌ی جغرافیایی چنین فراگیری دارد: از یونان تا وال استریت، از میدان تحریر در قاهره تا دانشگاه‌های شیلی در امریکای لاتین.
شاهدیم که سه دهه سرکوب و تحمیق نولیبرالی دیگر قادر به ادامه‌ی حیات نیست. بسته‌های نجات مالی در عمل تنها به نفع بانک‌ها و سرمایه‌های بزرگ مالی عمل کردند و قادر نیستند بحرانی را که ریشه در ساختارهای اقتصادی ـ اجتماعی و فقدان تقاضای مؤثر دارد حل کند.
در هر عرصه‌ای که به موضوع نگاه کنیم مقاومت تنها روزنه‌ی امید است که می‌تواند افق‌های جدیدی پیش روی جنبش اعتراضی بگشاید. چرا که با محدود شدن هر چه بیش‌تر قدرت نهادهای انتخابی در سیاست‌گذاری اقتصادی، دولت‌ها در کنترل سرمایه‌ی مالی امکانات بسیار محدودی دارند. جنبش تسخیر وال‌استریت و جنبش‌های اعتراضی مردم به خصوص در جنوب اروپا تا همین امروز دستاوردهای بسیاری داشته است. البته دولت‌ها از سیاست‌های ریاضت‌طلبانه دست نکشیده‌اند. اما این جنبش‌ها روزنه‌ای از امید بر ما گشودند چرا که نشان داده‌اند که همان عنصر تعیین‌کننده و سرنوشت‌ساز همیشگی بار دیگر در صحنه حضور یافته است: مردم و طبقات فرودست.
تنها در صورتی می‌توان به آینده امیدوار بود که این خیزش‌های اجتماعی همچنان هدفمندانه استمرار داشته باشد. در خیابان، در محیط کار، در دانشگاه، در تمامی عرصه‌های تعامل اجتماعی باید مقاومت را سازمان‌دهی کرد.

با توجه به انتشار کتاب نکته‌ی دیگری را نیز مد نظر دارید؟

مایلم در پایان به نکته‌ی مهمی اشاره کنم که در کتاب آمده است. هشداری مهم را در لابه‌لای نوشته‌های نویسندگان می‌بینیم. یکی آن‌جا که والدن بللو در مقاله‌ی آغازین کتاب که در نخستین روزهای پس از سقوط وال استریت نوشته شده چنین می‌نویسد «آیا اقتصاد امریکا به حباب سوداگرانه‌ی دیگری نیاز دارد که خود را از بحران خارج سازد؟ و اگر چنین است، حباب سوداگرانه‌ی بعدی از کجاست؟ برخی می‌گویند مجتمع‌های نظامی ـ صنعتی یا سرمایه‌داری فاجعه‌ که نائومی کلاین درباره‌ی آن می‌نویسد، خاستگاه حباب بعدی است».
در تحلیلی از منظری دیگر انور شیخ می‌نویسد: «جنگ شکل ویژه‌ای از بسیج اجتماعی در خدمت افزایش تولید و اشتغال است. در چنین رویدادی، بخشی از اشتغال به دست آمده ناشی از تقاضا برای تسلیحات و کالاها و خدمات کمکی و تقاضا برای دیگر اقلامی است که به نوبه‌ی خود حاصل آن هستند. اما بخش دیگر اشتغال مستقیم در نیروهای مسلح، ادارات دولتی، امنیتی، نگهداری و بازسازی تسهیلات عمومی و خصوصی و جز آن است... بنابراین پرسش زمانه‌ی ما این است که آیا قادر خواهیم بود از بسیج اجتماعی برای مقابله با پی‌آمدهای «رکود بزرگ» بدون درگیرشدن در جنگ برخوردارم باشیم. این پرسشی جهانی است، زیرا بی‌کاری، فقر و تخریب محیط زیست به‌تمامی جهانی است.»
تأکید و نگرانی پایانی‌ام این است که به نظر می‌رسد اکنون خطر بروز جنگ‌هایی برای کمک به برون‌رفت سرمایه‌ از بحران بیش از هر زمان دیگری احساس می‌شود.

پرویز صداقت مدیر گروه اقتصاد سیاسی انسان شناسی و فرهنگ است.

گفت‌وگوی بالا نخست در روزنامه شرق سه‌شنبه 18 بهمن 1390 منتشر شده و برای بازنشر به انسان شاسی و فرهنگ ارائه شده است.
 

پرونده «جنبش وال استریت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/11522

پرونده «پرویز صداقت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/9137

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

سرمایه ‏داری در بحران: بهای خون و اشک

آنچه در پی می‏آید، بخشی از فصل دوم کتاب‌ تری ایگلتون است با عنوان «چرا مارکس راست می‌گفت.» ایگلتون در این کتاب، که ترجمه آن رو به پایان است، در 10فصل شبهات و انتقادات وارده به مارکسیسم را مطرح کرده و به هریک با زبانی روان و گیرا پاسخ می‌دهد. او در فصل دوم (که خلاصه‌ای از آن را می‌خوانید) به بررسی ادعاهای مدافعان نظام سرمایه‌داری مبنی بر نبود آزادی، کمبود مواهب، کشتار، ارعاب، سرکوب، شکنجه، کار اجباری، اقتصاد ورشکسته و غیره در نظام‌های سوسیالیستی می‌پردازد. به گمان ایشان مارکسیسم ممکن است در مقام نظر خیلی هم خوب باشد اما هر وقت به مقام عمل در آمده است نتیجه‌ای جز این موارد نداشته است و اینها هیچ نیستند مگر نتایج قهری برچیدن بساط بازار. خواندن این سطور در این روزها که نفس اقتصاد بازار آزاد به شماره افتاده می‌تواند مقدمه خوبی باشد برای فکر کردن به جهان‌های ممکن دیگر. جهان‌هایی از آن دست که اشغال‌کنندگان وال‌استریت در جست‌وجوی آن هستند. جهانی نه از آن بانکداران و بورس‌بازان که مالِ مردم.

در غرب مردان و زنان بسیاری هستند، هوادار سینه‌چاک نظام‌هایی که دست‌شان به خون آلوده است. بر آدم‌های دل‌رحم و محترم پوشیده نیست که هیچ تمدنی بدون خون و خون‌ریزی دوام نمی‌آورد، از جمله لیبرال‌ها و محافظه‌کارها. ممالک سرمایه‌داری مدرن حاصل تاریخی لبریز از برده‌داری، نسل‌کشی، خشونت و استثمارند که دست‌کمی از جنایات رژیم مائو در چین یا استالین در اتحاد شوروی ندارد. سرمایه‌داری هم به بهای خون و اشک میلیون‌ها انسان پدید آمد؛ قضیه فقط این است که سرمایه‌داری آنقدر زنده مانده است تا بخش زیادی از این وحشت را از یاد ببرد، این قضیه در مورد رژیم استالین و مائو صدق نمی‌کند. اگر مارکس از گزند این ضعف حافظه در امان ماند بعضا به این دلیل بود که او در روزگاری می‌زیست که نظام سرمایه‌داری هنوز در تکاپوی ساخته‌شدن بود.
مایک دیویس در کتاب «هولوکاست‌های اواخر عصر ویکتوریا» درباره ده‌ها میلیون هندی، آفریقایی، چینی، برزیلی، کره‌ای، روسی و دیگرانی می‌نویسد که در سال‌های پایانی قرن نوزدهم بر اثر قحطی‌ها، خشکسالی‌ها و بیماری‌هایی جان باختند که کاملا قابل پیشگیری بودند. بسیاری از این فاجعه‌ها نتیجه اصول جزمی بازار آزاد بودند، چه (برای مثال) افزایش سرسام‌آور بهای غلات باعث شد مردم عادی از تهیه غذا عاجز شوند. همه این‌چنین فاجعه‌های هولناک قدمت فاجعه‌های عصر ویکتوریا را ندارند. طی دو دهه پایانی قرن بیستم شمار کسانی که در جهان با درآمدی کمتر از دو دلار در روز زندگی می‌کنند تقریبا 100 میلیون نفر افزایش یافته است. از هر سه کودک در بریتانیای امروز یک کودک زیر خط فقر به سر می‌برد و حال آنکه بانکداران اگر خدای ناکرده مساعده سالانه‌شان به یک میلیون پوند کاهش یابد قهر می‌کنند.
کسی شک ندارد که سرمایه‌داری در کنار این همه مصیبت و فاجعه، مواهب و نعمات بس گرانقدری به ما ارزانی داشته است. بدون طبقات متوسطی که مارکس با تمام وجود آنها را می‌ستود، ما میراثی چنین غنی نمی‌داشتیم؛ از طرفی آزادی، دموکراسی، حقوق مدنی، فمینیسم، جمهوری‌خواهی، پیشرفت علمی و یک عالم چیزهای خوب دیگر و از طرف دیگر تاریخی سرشار از رکود و کسادی، بیگاری‌خانه، فاشیسم، جنگ‌های امپریالیستی و مل‌گیبسون. البته نظام به‌اصطلاح سوسیالیستی هم دستاوردهای خود را داشت. چین و اتحاد شوروی شهروندان‌شان را از جهان عقب‌مانده اقتصادی وارد جهان صنعتی مدرن کردند و البته به بهای جان میلیون‌ها انسان؛ و این بها تا اندازه‌ای به علت خصومت سرمایه‌داری غرب این‌همه سنگین بود. آن خصومت همچنین اتحاد شوروی را به مسابقه تسلیحاتی کشاند که اقتصاد ملتهبش را بیش از پیش زمین‌گیر کرد و سرانجام باعث فروپاشی آن شد.
البته در همان اثناء اتحاد شوروی به اتفاق اقمارش موفق شدند برای نیمی از شهروندان اروپا مسکن و سوخت و حمل‌و‌نقل و امکانات فرهنگی ارزان، اشتغال کامل و خدمات موثر اجتماعی فراهم کنند و در ضمن میزان بی‌سابقه‌ای از برابری و (آخرالامر) رفاه مادی برای آن ملت‌ها به ارمغان آورند. آلمان شرقی کمونیستی می‌توانست به جهت یکی از بهترین نظام‌های نگهداری کودکان در جهان به خود ببالد. اتحاد شوروی نه تنها در دفع شر فاشیسم بلکه همچنین در کمک به سرنگون‌کردن قوای استعماری نقشی حماسی ایفا کرد. در ضمن در میان شهروندان خویش آن نوعی از همبستگی را پروراند که ملت‌های غربی از قرار معلوم فقط هنگام کشتار بومیان سرزمین‌های دیگر به آن دست می‌یازند. البته همه اینها جای آزادی، دموکراسی و سوپرمارکت را نمی‌گیرد، نباید آنها را نادیده گرفت. وقتی آزادی و دموکراسی سرانجام به نجات بلوک شرق شتافتند، لباس شوک‌درمانی اقتصادی را بر تن کردند، دزدی در روز روشن که اسم مودبانه‌اش خصوصی‌سازی است، یعنی بیکار‌شدن ده‌ها میلیون انسان، افزایش سرسام‌آور فقر و نابرابری، بسته‌شدن مهد‌کودک‌های رایگان، از‌دست‌رفتن حقوق زنان و نابودی تقریبی شبکه‌های رفاه اجتماعی که نیازهای مردم را در این کشورها به خوبی برآورده می‌کردند.
با همه این اوصاف، نمی‌توان به راحتی گفت محاسن کمونیسم به معایب‌اش می‌چربید. شاید نوعی از حکومت دیکتاتوری در اوضاع و احوال اسف‌بار اوایل تشکیل اتحاد شوروی تقریبا ناگزیر بود؛ ولی این اصلا به معنای رژیم استالینی یا چیزی از آن دست نبود. روی‌هم‌رفته مائوییسم و استالینیسم تجربه‌های سرسری و خون‌باری بودند که نفس ایده سوسیالیسم را بدنام کردند، آن‌هم در نظر کسانی که بیشترین نیاز را به برخورداری از مواهب سوسیالیسم داشتند. اما سرمایه‌داری چه؟ حالا که این سطرها را می‌نویسم [این کتاب در اوایل سال 2011 منتشر شده است] بیکاری در غرب گریبان میلیون‌ها نفر را گرفته و با سرعت در حال افزایش است و اقتصادهای سرمایه‌داری فقط با تصرف میلیاردها دلار پول بی‌نوای شهروندان فلک‌زده‌شان می‌توانند خود را از مهلکه‌ای خلاص کنند که با دست خود در آن افتاده‌اند. بانکداران و سرمایه‌گذارانی که نظام مالی جهان را به لبه پرتگاه نابودی کشانده‌اند بدون شک در صف‌های طولانی جراحی پلاستیک می‌ایستند تا مبادا شهروندان خشمگین آنها را شناسایی و تکه پاره کنند.
درست است که سرمایه‌داری در مقطعی از زمان خوب پیش می‌رود، چرا که برای بخش‌هایی از جهان رونق و ثروتی بی‌حساب به ارمغان آورده است. اما این کار را درست همچون استالین و مائو به بهای بهت‌انگیز میلیون‌ها انسان انجام داده است. مساله فقط بر سر نسل‌کشی، قحطی، امپریالیسم و تجارت برده نیست. سیستم همچنین نشان داده است که نمی‌تواند بدون برجاگذاشتن محرومیت‌های عظیم رونق و فراوانی ایجاد کند. راست آن است که این موضوع ممکن است در دراز‌مدت چندان اهمیت نداشته باشد، زیرا شیوه زندگی در نظام سرمایه‌داری اکنون به جایی رسیده که کل سیاره خاکی ما را تهدید به نابودی می‌کند. یکی از اقتصاددانان برجسته غربی تغییرات جوّی را به‌عنوان «بزرگ‌ترین شکست بازار در تاریخ» توصیف کرده است.
در مخیله مارکس هم نمی‌گنجید که هرگز بتوان در کشورهای محروم و مستضعف به سوسیالیسم دست یافت. چنین پروژه‌ای نیازمند گردشی چنان عجیب و غریب در زمان است که انگار بخواهیم اختراع اینترنت را در قرون وسطی تصور کنیم. تا زمان استالین هیچ متفکر مارکسیستی در مخیله‌اش نمی‌گنجید که چنین چیزی ممکن باشد، حتی لنین، تروتسکی و دیگر رهبران بلشویک. شرط اینکه بتوان ثروت جامعه را به نفع همگان از نو سازماندهی کرد، این است که حداقلی از ثروت مازاد برای سازماندهی مجدد موجود باشد. در شرایط کمیابی منابع نمی‌توان طبقات اجتماعی را از میان برداشت، زیرا وقتی مازاد ثروت مادی کمتر از آن است که نیازهای همگان را برآورده کند، آن‌گاه کشمکش بر سر آن مازاد نتیجه‌ای جز احیای دوباره طبقات اجتماعی نخواهد داشت. همان‌طور که مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» گوشزد می‌کند نتیجه انقلاب در چنین اوضاع و احوالی صرفا ظهور دوباره «همان داستان کثیف قدیمی» خواهد بود. تنها چیزی که به دست خواهد آمد سوسیالیستی‌شدن کمیابی است. اگر لازم باشد سرمایه را کم و بیش از اول انباشت کنیم، آن‌گاه موثرترین راه، هر قدر هم سبعانه، از انگیزه سود‌جویی می‌گذرد. منفعت‌طلبی آزمندانه ممکن است با سرعتی چشمگیر به انباشت ثروت بینجامد اما به احتمال زیاد یک عالم فقر و فلاکت هم به همراه می‌آورد.
مارکسیست‌ها ضمنا هرگز تصور نمی‌کردند که بتوان در یک کشور واحد به سوسیالیسم دست یافت. نهضت سوسیالیسم یا بین‌المللی بود یا هیچ نبود. این ادعایی ماتریالیستی و ناظر به واقعیت‌های عملی بود و نه اعتقادی ایده‌آلیستی بر اساس جزم و تعصب. به اعتقاد ایشان، اگر مملکتی سوسیالیستی نتواند از حمایتی بین‌المللی در جهانی برخوردار شود که تولید در آن شاخه‌شاخه و میان ممالک مختلف تقسیم شده است، به هیچ‌روی نمی‌تواند آن منابع جهانی را به‌دست آورد که برای غلبه بر کمیابی لازم دارد. ثروت مولد یک کشور واحد نمی‌تواند کافی باشد. تصور عجیب و غریب سوسیالیسم در یک کشور واحد ساخته و پرداخته شخص استالین در دهه 1920 بود، بعضا با هدف دلیل‌تراشی کلبی‌مسلکانه برای این واقعیت که دیگر ملت‌ها قادر به استمداد از اتحاد جماهیر شوروی نبوده‌اند. این تصور هیچ پشتوانه‌ای در آرای خود مارکس ندارد. شک نیست که انقلاب‌های سوسیالیستی بالاخره باید یک‌جا شروع شوند، اما نمی‌توانند درون مرزهای ملی تکمیل شوند. قضاوت درباره سوسیالیسم بر اساس نتایج عینی آن در یک کشور تک‌افتاده منزوی به آن می‌ماند که از مطالعه بیماران روانی در کالامازوی میشیگان به نتایجی عام درباره کل نژاد بشر برسیم.
تقویت یک اقتصاد عقب‌مانده و توسعه‌نیافته کاری کمر‌شکن و دلسرد‌کننده است. در چنین اقتصادی بعید است مردان و زنان به اراده خود تن به سختی‌های ملازم توسعه اقتصادی بدهند. بنابراین اگر این پروژه به تدریج، با نظارت دموکراتیک و مطابق با ارزش‌های سوسیالیستی، اجرا نشود ممکن است دولتی خودکامه و اقتدارطلب میدان را به‌دست گیرد و شهروندانش را وادار به انجام کارهایی کند که از آن اکراه دارند. نظامی‌شدن کار در روسیه بلشویکی مصداق بارز چنین روندی است. نتیجه طنز‌آمیز اما هولناک ماجرا این خواهد بود که نفس تلاش برای تقویت زیربنای اقتصادی سوسیالیسم به تضعیف روبنای سیاسی آن (دموکراسی خلقی و خود‌مختاری اصیل) منجر می‌شود. این به‌آن می‌ماند که به میهمانی بروید و ناگهان دریابید که نه تنها مجالی برای خوردن کیک و نوشیدنی ندارید بلکه باید مثل عمله‌ها پارکت‌های کف را کار بگذارید، وقتی برای خوش‌گذرانی ندارید. در حالت آرمانی شرط لازم تحقق سوسیالیسم وجود جمعیتی درس‌خوانده، کارآزموده و آشنا به پیچیدگی‌های سیاست، نهادهای شکوفای مدنی، فناوری پیشرفته، سنت‌های روشنی‌یافته و آزادی‌خواه و عادت به دموکراسی است. به هیچ‌یک از اینها نمی‌توان در جامعه‌ای دست یافت که حتی توان تعمیر تک‌و‌توک بزرگراه‌های موجودش را هم ندارد یا سیاست‌های بیمه‌اش برای مقابله با بیماری و گرسنگی از حد یک خوک در آغل فراتر نمی‌رود. ملت‌هایی که در تاریخ خود تجربه استعمار‌شدن دارند غالبا از مزایایی که فهرست کردم محروم‌اند، زیرا قدرت‌های استعمارگر اشتیاقی به جا انداختن آزادی‌های مدنی یا نهادهای دموکراتیک در میان ممالک زیر‌دست خویش نداشته‌اند. همان‌طور که مارکس تاکید می‌کند سوسیالیسم در ضمن در گرو کم‌کردن ساعات کار روزانه است – تا اندازه‌ای به علت فراهم‌کردن اوقات فراغت برای مردان و زنان تا استعدادهای شخصی خود را شکوفا کنند و تا اندازه‌ای برای مجال‌دادن به خود‌مختاری سیاسی و اقتصادی. وقتی مردم کفش ندارند نمی‌توان دست به این کارها زد و توزیع کفش میان میلیون‌ها شهروند چه بسا به یک دولت متمرکز دیوان‌سالار نیاز داشته باشد. اگر مملکت شما همچون روسیه بعد از انقلاب بلشویکی مورد تهاجم قدرت‌های متخاصم سرمایه‌داری قرار گرفته باشد، روی کار آمدن دولتی استبدادی ناگزیرتر از همیشه می‌نماید. بریتانیا در سال‌های جنگ جهانی دوم به‌هیچ‌وجه نظامی استبدادی نبود اما به‌هیچ‌روی کشوری آزاد هم نبود، هیچ‌کس هم چنین توقعی نداشت.
ادامه در صفحه 12 ادامه از صفحه 9
بنابراین برای رسیدن به سوسیالیسم باید پول‌تان از پارو بالا برود. هیچ مارکسیستی از مارکس و انگلس تا لنین و تروتسکی هرگز رویایی غیر از این در سر نداشته است. به بیان دیگر، اگر پول خودتان هم از پارو بالا نمی‌رود، آن‌وقت همسایه دلسوزی که هیچ کمبودی از جهت منابع و امکانات مادی ندارد باید به کمک شما بشتابد. در مورد بلشویک‌ها این به معنای داشتن همسایگانی (به‌خصوص آلمان) بود که انقلاب‌های خودشان را داشتند. اگر طبقات کارگر این کشورها می‌توانستند اربابان سرمایه‌دار خویش را به زیر کشند و تملک نیروهای مولدشان را به دست گیرند، آنگاه قادر بودند با استفاده از آن منابع و امکانات نخستین دولت کارگری تاریخ را از سقوط و زوال حتمی نجات دهند. این پیشنهاد بر خلاف ظاهر اصلا محال یا غیرعملی نبود. اروپا در آن زمان در شعله‌های آتش امیدهای انقلابی می‌سوخت، در شهرهایی چون برلین، ورشو، وین، مونیخ و ریگا شوراهای کارگری و نمایندگان (یا شوراهای) سربازان یک به یک سر برمی‌آوردند. همین که این قیام‌ها و شورش‌ها شکست خوردند، لنین و تروتسکی دریافتند که انقلاب‌شان در ورطه هولناکی افتاده است.
قضیه این نیست که بنای سوسیالیسم را نمی‌توان در کشورهای محروم آغاز کرد، بلکه این است که بدون منابع و امکانات مالی سوسیالیسم در این کشورها ممکن است به کاریکاتور هیولاوشی از سوسیالیسم که به نام استالینیسم می‌شناسیم بدل شود. انقلاب بلشویک‌ها خیلی زود خود را نه تنها در محاصره ارتش‌های امپریالیستی غرب بلکه در معرض تهدید نیروهای ضد‌انقلاب، قحطی در شهرها و یک جنگ داخلی خونبار یافت. انقلاب یکه‌ و ‌تنها در اقیانوسی از دهقانان عمدتا متخاصمی رها شد که هیچ دل‌شان نمی‌خواست به زور اسلحه مازاد بر تولید خود را که به صد خون دل به دست آمده بود به شهرهای قحطی‌زده تسلیم کنند. به‌علت ضعف زیربنای سرمایه‌داری در روسیه تزاری، سطوح پایین و فاجعه‌بار تولید مادی، کمبود فاحش نهادهای مدنی، طبقه کارگری قتل‌عام‌شده و از‌پا‌در‌آمده، شورش دهقانان و یک دیوان‌سالاری متورم که دست‌کمی از دیوان‌سالاری تزاری نداشت، انقلاب تقریبا از همان آغاز دچار مشکلاتی حاد شد. در پایان بلشویک‌ها بر آن شدند تا مردم گرسنه، دلمرده و خسته از جنگ خود را به زور سرنیزه وارد عرصه مدرنیته کنند. بسیاری از کارگران فعال در مبارزات سیاسی در جنگ داخلی که با حمایت غرب به راه افتاده بود، جان باختند و در نتیجه پایگاه اجتماعی حزب بلشویک بیش از پیش تحلیل رفت. هنوز زمان زیادی از این وقایع نگذشته بود که حزب شوراهای کارگری را قبضه کرد، فعالیت مطبوعات و نظام قضایی مستقل را قدغن ساخت، دگراندیشان سیاسی و حزب‌های مخالف را سرکوب کرد، انتخابات‌های را مهندسی کرد و عرصه کار را نظامی و پادگانی کرد. این برنامه سراپا ضد‌سوسیالیستی در بستری از جنگ داخلی، گرسنگی فراگیر و تجاوز نیروهای خارجی روییدن گرفت. اقتصاد روسیه به خاک سیاه نشست و تار‌و‌پود اجتماعی‌اش از هم گسست. بنا به طنز غمباری که بارزه کل قرن بیستم بود، امکان تحقق سوسیالیسم در جایی که بیشترین ضرورت را داشت از همه جا کمتر از کار درآمد.
مورخ بزرگ، آیزاک دویچر این وضعیت را با شیوایی بی‌همتای همیشگی‌اش چنین توصیف می‌کند: «وضعیت روسیه در آن زمان نشان می‌داد که نخستین و تاکنون یگانه تلاش برای برپایی سوسیالیسم می‌بایستی در بدترین اوضاع و احوال ممکن به عمل آید، آن‌هم بدون برخورداری از مزایای تقسیم کار فزاینده بین‌المللی، بدون بسترسازی لازم از سوی سنت‌های فرهنگی دیرینه و پیچیده در محیطی مبتلا به آنچنان فقر و عقب‌ماندگی و ناپختگی مادی و فرهنگی بهت‌آوری که نفس تلاش برای رسیدن به سوسیالیسم را ناکام گذاشت و به بیراهه برد.» این قضیه به منتقدان قسم‌خورده مارکسیسم جرأت می‌دهد تا ادعا کنند که اصلا نیازی به این حرف‌ها نیست زیرا مارکسیسم به هر تقدیر مکتبی استوار بر اقتدارگرایی و خودکامگی است. بنا بر این استدلال، اگر خدای ناکرده فردا‏روزی مارکسیسم زمام امور را در استان‌های اطراف لندن به دست گیرد، در عرض کمتر از یک هفته در شهری مثل دورکینگ (در جنوب لندن) اردوگاه‌های کار اجباری برپا خواهد شد.
چنان‌که خواهیم دید خود مارکس منتقد جزم‌اندیشی، ارعاب نظامی، سرکوب سیاسی و استفاده خودسرانه از قدرت دولتی بود. او معتقد بود نمایندگان منتخب سیاسی باید در برابر انتخاب‌کنندگان‌شان پاسخگو باشند و سوسیال‌دموکرات‌های آلمان آن دوره را به جهت سیاست‌های دولت‌گرایانه‌شان به باد انتقاد می‌گرفت. او همیشه بر وجوب آزادی بیان و آزادی مدنی پای می‌فشرد، از اعمال زور در ایجاد طبقه پرولتاریای شهری وحشت داشت (‌در مورد او در انگلستان و نه در روسیه) و معتقد بود مالکیت اشتراکی در حومه‌ها باید فرآیندی اختیاری و نه اجباری باشد. با این‌همه از آنجا که مارکس نیک می‌دانست سوسیالیسم نمی‌تواند در کشورهای فقر‌زده شکوفا شود، اگر زنده می‌ماند به خوبی درک می‌کرد که از چه رو کار انقلاب روسیه به شکست انجامید.
به‌واقع به معنایی متناقض‌نما می‌توان گفت استالینیسم نه تنها کار مارکس را از اعتبار نمی‌اندازد بلکه خود گواهی است بر صحت و اعتبار آن. اگر به دنبال شرحی جامع و قانع‌کننده از چند‌و‌چون پیدایش استالینیسم می‌گردید باید سراغ مارکسیسم بروید. به هیچ‌وجه کافی نیست هیولای استالینیسم را صرفا از منظر اخلاقی محکوم کنیم. باید بدانیم که این هیولا در چه شرایط مادی سر برمی‌آورد، چگونه عمل می‌کند و چگونه ممکن است از پای درآید و بهترین منبع برای شناخت این موضوع برخی جریان‌های اصلی مارکسیسم‌اند. چنین مارکسیست‌هایی که بسیاری‌شان پیرو لئون تروتسکی یا دیگر شعبه‌های «اختیارگرا»ی سوسیالیسم‌اند، از یک جهت بسیار مهم با لیبرال‌های غربی فرق می‌کنند: نقدهای ایشان بر جامعه‌های به‌اصطلاح کمونیستی به مراتب ریشه‌دارتر بوده است.
 

 

این مطلب به دنبال مطالب منتشر شده در چارچوب جلسه وال استریت در انجمن جامعه شناسی  که در روزنامه شرق منتشر می آید و مربوط به پرونده خود این روزنامه می شود.

 

پرونده ی «وال استریت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/11522

 

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

گزارش جلسه جنبش وال استریت در انجمن جامعه شناسی ایران(4): ما و وال استریت!

بخش چهارم
در ماه‌های اخیر مقالات متعددی به بررسی جنبش وال‌استریت پرداخته‌اند. از جمله خود من در چندین مقاله و سخنرانی این موضوع را مطرح و تحلیل کرده‌ام و فکر نمی‌کنم جای تحلیل علمی این موضوع در جلسه‌ای محدود و در شرایطی که بحث آرام و بی‌تنش را ممکن نکند، باشد. به همین دلیل ترجیح داده‌ام عنوان سخنرانی خود را «ما و وال‌استریت» بگذارم. منظور من آن است که برای ما و موقعیتی که داریم بیشتر نسبت ما با این جنبش از
•  بازخوانی یک ماجرای تلخ
•  ما و وال‌استریت
•  ناصر فکوهی

•  
در ماه‌های اخیر مقالات متعددی به بررسی جنبش وال‌استریت پرداخته‌اند. از جمله خود من در چندین مقاله و سخنرانی این موضوع را مطرح و تحلیل کرده‌ام و فکر نمی‌کنم جای تحلیل علمی این موضوع در جلسه‌ای محدود و در شرایطی که بحث آرام و بی‌تنش را ممکن نکند، باشد. به همین دلیل ترجیح داده‌ام عنوان سخنرانی خود را «ما و وال‌استریت» بگذارم. منظور من آن است که برای ما و موقعیتی که داریم بیشتر نسبت ما با این جنبش از لحاظ معنایی و در سیاست‌گذاری‌های اقتصادی و اجتماعی مطرح است، تا سرنوشت خود این جنبش که ما لزوما تاثیر چندانی بر آن نداریم زیرا به بحران عمومی نظام سرمایه‌داری و به ویژه سرمایه‌داری مالی مربوط می‌شود.
کشور ما بیشتر از آنکه در جهان کنونی از لحاظ جمعیتی یا بازار خود مهم باشد، به عنوان یکی از نقاط بسیار پراهمیتی مطرح است که الگو‌هایی برای جهان آتی در حوزه کشورهای در حال توسعه و اسلامی ساخته شود. اما شرط کارایی و تاثیر این امر در آن است که خودمان آنها را به صورتی واقع‌بینانه در نظر بگیریم و به کار ببریم. ما باید نسبت‌ها را در نظر بگیریم، بنابراین باید وزنه خود را از لحاظ فرهنگی و اقتصادی بسنجیم و بنا بر آن به نحوی سخن بگوییم و به ویژه به نحوی در سطح داخلی و خارجی عمل کنیم که به بیشترین حد جدی گرفته شویم و سخن و کنش ما در جهان و به سود ما تاثیر داشته باشد. بحث نیز همین است که به نظر من، برای ما بیشتر از آنکه تحلیل جنبش ضد وال‌استریت به مثابه جنبشی ضدجهان سرمایه‌داری و یافتن بدیلی برای آن مطرح باشد، این مهم است که از خود در برابر تهدید‌هایی که این سرمایه‌داری مالی و خطرناک در سراسر جهان ایجاد کرده، مصونیت بیابیم. یعنی فرآیندهای ورود آن را به نظام خود دریافته و آنها را به سود مردم خود تعدیل کنیم و این تهدیدها به نظر من پیش از هر چیز اقتصادی هستند اما در حال تبدیل شدن به آسیب‌های بی‌شمار اجتماعی و فرهنگی نیز هستند. یعنی خطر فروغلتیدن ما در سیاست‌های نولیبرالی و پولی و به دور از اقتصاد کار واقعی و ارزشمند و سقوط اخلاقی ناشی از آن. در غیر این صورت پرسش این است که نظر دادن در مورد وال‌استریت چه مشکلی را برای ما حل می‌کند؟ البته من مخالف نظر دادن نیستم. نه از آن‌رو که این نظرها در سرنوشت وال‌استریت تاثیر مثبت یا منفی دارد، بلکه چون همان‌گونه که گفتم در سرنوشت ما تاثیر دارد. در سال‌های اخیر در ایران در کنار رشد روزافزون سیاست‌های سودجویانه نولیبرالی در حوزه اقتصاد ما در حوزه رسانه‌ای و مطبوعاتی نیز ظاهرا با جریان مشابهی روبه‌روییم، بی‌آنکه کمتر کسی به آن اشاره کند؛ جریانی که دایما اهداف نولیبرالی را در ترجمان اجتماعی و فرهنگی‌شان مطرح می‌کند: یک ‌بار روشنفکران ایران را زیر سوال می‌‌برد، یک ‌بار جنبش ملی شدن نفت و دکتر مصدق را هدف می‌گیرد تا از خصوصی‌سازی صنایع نفت را به عنوان یک هدف توجیه کند و برای این کار حتی حاضر است نقش استعمار بریتانیا و سیاست خارجی آمریکا را در وقایعی چون «انقلاب مشروطه» و «کودتای بیست و هشت مرداد» کم‌رنگ کند و ظاهرا حالا هم در پی آن است که جنبش ضد «وال‌استریت» را تحقیر کند و آن را تجمع گروهی آدم‌های «بی سر و پا» ببیند که «قدر زندگی در یک دموکراسی بزرگ» را نمی‌دانند. در اینجا البته ترجیح می‌دهیم از جریان‌هایی که در طول نیم‌قرن اخیر، زیر لوای نظریه‌پردازان لیبرالیسم اقتصادی غرب در واقع در پی سیستم‌های رانت‌خواری در چارچوب‌های سیاست‌های متولی‌گری دولتی بودند و یک‌دم نیز از اصرار بر لزوم «دولت‌زدایی» و «خصوصی‌سازی» دست بر نداشتند، سخن نگوییم. این در حالی است که اگر امروز زیر این سقف نشسته‌ایم و از زیربناهایی کمابیش استوار برخورداریم به دلیل مبارزه ضداستعماری و ملی شدن صنعت نفت بوده است.
اکنون نیز همین جریان‌ها به جنبش وال‌استریت حمله می‌کنند. به سخره گرفتن و حمله به روشنفکرانی که در غرب از جنبش ضد وال‌استریت حمایت کرده‌اند، بدون ورود جدی به بحث در این زمینه در زمینه‌های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و غیره به جریانی عمومی در برخی از رسانه‌های ما تبدیل شده است که نظیر آن را شاید تنها بتوان در مطبوعات و رسانه‌های نوفاشیست و جنگ‌طلب اروپایی و آمریکایی یافت. بنابراین گمان می‌کنم به جای آنکه اصرار داشته باشیم دایما در فکر موضع‌گیری درباره همه وقایع جهان باشیم و آن هم موضع‌گیری‌ای که همه چیز را در اهداف نولیبرالی ما خلاصه کند، به فکر خطراتی باشیم که این نولیبرالیسم هیولایی ما را تهدید می‌کند. به نظر من نولیبرالیسم را شاید بتوان به دو دو نوع تقسیم کرد: نوعی نولیبرالیسم که در کشورهای با تجربه طولانی دموکراتیک و دارای انسجام کمابیش بالای نهادهای مدنی شاهدش هستیم که در این صورت زیان‌های آن بسیار کمتر خواهد بود. برای مثال در آمریکا می‌بینیم که جنبش بزرگی به خیابان‌ها آمده و اکثریت روشنفکران نیز با این نولیبرالیسم مخالفند و مواضع آنها نیز در پیوستاری بسیار متنوع قرار دارد. اما ما یک نولیبرالیسم جهان سومی نیز داریم که به دلیل کم بودن تجربه دموکراتیک در این کشورها و نبود عمر کافی برای شکل‌گیری فرآیندهای دولت‌سازی و ملت‌سازی و رشد کافی نهادهای مدنی و روابط اجتماعی، من آن را به نوعی نولیبرالیسم هیولایی تشبیه می‌کنم زیرا می‌تواند کل نظام اجتماعی را نابود کند. این وضعیت را البته کشورهای قدرتمند به کشورهای پیرامونی تحمیل کرده‌اند اما امروز حاضر به پذیرش مسوولیت خود نیستند. در کشور ما طبق قانون اساسی سرمایه‌داری خصوصی باید کنترل‌شده باشد و رشد محدودی داشته باشد، در حالی که امروز در کوچه و خیابان‌هایمان تعداد بانک‌ها از بقالی‌ها بیشتر شده است. و شاید به‌زودی شاهد آن باشیم که بر سر مکان با بقالی‌ها بر سر جا رقابت کنند. پدیده «بانک‌های کامیونی» را یعنی کامیون‌هایی که در آنها دستگاه ‌خودپرداز تعبیه شده است، من جایی جز در ایران ندیده‌ام. و این خطری است که از آن یاد می‌کنم و باید نسبت به آن حساس باشیم. این امر به معنای از میان رفتن تمام دستاوردهایی است که در صد سال اخیر به دست آورده‌ایم. بنابراین و درنهایت باز هم تکرار می‌کنم که هدف ما در این بحث که باید از سیاست‌زدگی در آن به شدت اجتناب کنیم، باید آن باشد که بفهمیم جنبش‌هایی مثل نبش وال‌استریت اگر بتوانند حتی تا حدی سرمایه‌داری مالی را محدود کنند، در واقع نه فقط به خود که به همه ما و به ویژه به ما خدمت کرده‌اند تا از حرکت به سوی اقتصادهای سودجویانه، رانتی و حباب‌های مخرب در نظام‌های بانکی جلوگیری کنیم.
سرانجام امیدوارم که این جلسه و مباحثی که به صورت شفاهی در فضایی که به دلیل کمبود جا کنترل آن تا اندازه‌ای مشکل شده است، سبب آن نشود که بار دیگر شاهد به راه افتادن جنجال‌های مطبوعاتی، تیترسازی‌ها و سوءاستفاده از مباحث شود. چنین سوءاستفاده‌هایی به سود هیچ‌کس نیست و داغ کردن تنور مطبوعات چیزی بر علم و سطح شناخت و تحلیل ما نمی‌افزاید.

پرونده ی «وال استریت» در انسنا شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/11522


پرونده ی «ناصر فکوهی» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/9132

 

سایر مقالات این ویژه نامه روزنامه شرق که رحمان بوذری مسئول آن بود و در هماهنگی با انسان شناسی و فرهنگ منتشر شد، به صورت مقالات مستقل در روزهای آینده در سایت منتشر می شند.

 

 

<

شاخه اصلی

اقتصاد سیاسی

گزارش جلسه جنبش وال استریت در انجمن جامعه شناسی ایران(3)

بخش سوم
در وال‌استریت بحران توفان زایید. روی یکی از شعارهای معترضان وال‌استریت نوشته بود: «جهان به اندازه نیاز هرکس دارد ولی به اندازه حرص هرکس ندارد.» در همه جای آمریکا شرکت‌کنندگان در جنبش وال‌استریت اندیشمند، هوشیار و آگاهند. گرچه به طور متوسط از متوسط جامعه کم‌درآمدترند. اما از متوسط جامعه درد‌آشناتر و هدفمندترند. آنها نه جامعه خیالی را در سر می‌پرورانند و نه در نوستالژی بازگشت به گذشته‌اند.


•    وال‌استریت در برابر تی‌پارتی
•    بحران توفان زایید
•    فریبرز رییس‌دانا

•    
در وال‌استریت بحران توفان زایید. روی یکی از شعارهای معترضان وال‌استریت نوشته بود: «جهان به اندازه نیاز هرکس دارد ولی به اندازه حرص هرکس ندارد.» در همه جای آمریکا شرکت‌کنندگان در جنبش وال‌استریت اندیشمند، هوشیار و آگاهند. گرچه به طور متوسط از متوسط جامعه کم‌درآمدترند. اما از متوسط جامعه درد‌آشناتر و هدفمندترند. آنها نه جامعه خیالی را در سر می‌پرورانند و نه در نوستالژی بازگشت به گذشته‌اند. آنها نقطه مقابل تی‌پارتی محافظه‌کارند زیرا به آینده‌ای شدنی، بهتر و مطمئن‌تر می‌اندیشند. برای آنان ایدئولوژی نظریه را نمی‌سازد و نظریه زندگی را فدا نمی‌کند. برعکس آنها به زندگی شادکامانه، مردمی و آزاد می‌اندیشند و از آنجا نظریه می‌گیرند و از آن نظریه‌هاست که به ایدئولوژی مقاومت و مبارزه دست می‌یابند. تی‌پارتی آنقدر خواهان نظام راست‌گرای کهن است که فریاد می‌زند دست دولت را از سیستم درمانی کوتاه کنید. یعنی بگذارید نظام کور و کر و بی‌رحم بازار این‌بار همه‌شمول‌تر تمامی سرنوشت سلامت و پزشکی جامعه را درهم نوردد و بگذارید در این راه اقلیت‌ها و محرومان قربانی شوند؛ قربانی رقابت خیال و جامعه صد سال پیش. جنبش وال‌استریت خواهان دولتی دموکراتیک، صلح‌طلب و پاسخگوی نیازهای انسانی از جمله بیمه‌های اجتماعی، همگانی و درمانی است که از قید ظاهرسازی دموکراسی دروغین رهیده باشد. نماد و چکیده تی‌پارتی سارا پیلین این عروسک خوش‌ساخت و اولترامحافظه‌کاری بود که می‌خواست معاون کاندیدای ریاست‌جمهوری مک‌کین در انتخابات 2008 باشد و با سرکوب اقتصادی گسترده‌تر مردم فقیر و تصاعد جنگ در جهان نگرانی مساله اقلیت نخبه، زبده و موفق و برجسته آمریکایی را حل و راه ادامه سلطه را هموار کند. البته اوباما نقطه مقابل او نبود. فقط کسی بود که در راه آرمان آمریکای برتر به گونه‌ای دیگر می‌اندیشید و می‌اندیشد. جنبش وال‌استریت خواهان رسیدگی به حساب‌های فدرال است. مبارزه با فساد و مداخله‌های رانتی را در سر می‌پرورد. خواهان جدی و سرسخت قطع سیستم تامین دفاعی برای شرکت‌ها و قطع کمک مالی به بانک‌هاست که تاکنون در زمان بوش و اوباما هر دو به بیش از سه‌هزارمیلیارد دلار رسیده است. شگفت آنکه راست پوپولیستی یعنی تی‌پارتی نیز این حرف‌ها را تکرار می‌کند اما هدف آن بازگشت به یک فضای اقتصادی و سیاسی است که تغییرات اخیر را برای بازگشت به فضای دهه‌های میانی قرن بیستم می‌خواهد - که به ویژه پیش از جرج بوش حاکم بود - منهای برخی مداخله‌های رفاهی دولت کلینتون. اما جنبش وال‌استریت قاطعانه خواهان تجدیدنظر اساسی در همه سیاست‌های آغازشده از زمان ریگان است که در آن سرمایه‌داری به رهبری ریگان و تاچر با بیشترین قوا به حیطه محرومان و نیروی کار حمله‌ور شد و رشد هر چه ناعادلانه‌تر و سیاست‌های نظم نوین جهانی، تعدیل ساختاری و نوراست‌گرایی را تثبیت کرد. جنبش وال‌استریت بیانگر خشمی است که بخش اعظم مردم آمریکا و بنا به قول‌هایی بیش از 90 درصد مردم نسبت به قدرت ویرانگر وال‌استریت به‌ویژه در سه، چهار سال اخیر پیدا کرده‌اند. اوباما که با شعار «تغییر» پا به عرصه رقابت انتخاباتی گذاشته بود و پیروز هم شد در واقع کاری نکرد جز جلوگیری از «تغییر». جنبش وال‌استریت اگر ادامه یابد ناگزیر از روش تهاجمی در عرصه آگاهی‌رسانی و اجتماعی است. اکنون کسانی از پافشاری بر وجوه مشترک راست میانی نوستالژیک (یا همان تی‌پارتی) و جنبش چپ پیشینه‌دار وال‌استریت صحبت می‌کنند و تظاهرات‌کنندگان را بر ارایه برنامه مشترک فرامی‌خوانند. من گمان نمی‌کنم اولی اساسا بتواند احیا شود و به آرمان‌های مردمی جنبش وال‌استریت وفادار بماند. جنبش وال‌استریت باید به جمع‌آوری تجربه، سازماندهی، نگاه بلند‌مدت و تهاجم آگاهی‌بخش و تداوم مبارزه در لایه‌های زیرین، میانی و تبعیض‌دیده جامعه بپردازد. تی‌پارتی کاملا با حزب جمهوری‌خواه و بیشتر با جناحی از آن همساز است. اما جنبش وال‌استریت از حزب دموکرات و وعده‌ها و جهت‌گیری‌های متناقض این حزب و رییس‌جمهور اوباما سرخورده است. دموکرات‌ها برای نفوذ و بهره‌برداری انتخاباتی البته به شدت کار می‌کنند اما اساس جنبش وال‌استریت متعلق به حزب دموکرات نیست. اخیرا برخی روزنامه‌نگاران مطالبی در مورد وابستگی جنبش وال‌استریت به جناح اوباما منتشر می‌کنند. این چیزی نیست جز بدخواهی. آنها تمامی جنبش خاورمیانه را نیز توطئه قلمداد می‌کنند. این خود اصلی‌ترین توطئه برای خلع سلاح ذهنی و ایجاد بی‌اعتمادی در صفوف جنبش است. جریان‌های آگاه در جنبش وال‌استریت ساده‌انگاری نمی‌کنند که در اولویت‌شان تی‌پارتی را دشمن اصلی تلقی کنند. آنها می‌دانند چه نیرویی را در کجا و در کدام مسیر به کار گیرند. در جنبش وال‌استریت به جز مارکسیست‌ها و سوسیالیست‌ها، آنارشیست‌ها، رادیکال‌ها، لیبرال‌های سیاسی، دموکرات‌ها و تی‌پارتی‌ها هم حضور دارند. تدبیر برای همکاری و سازماندهی مستقل کار دشواری است اما بسیاری به این نکته اندیشیده‌اند. جریان‌های راست مانند تی‌پارتی در واقع از مشکلات و نابسامانی‌های اقتصادی و نابرابری نژادی بهره‌گیری می‌کنند تا به آنچه تضعیف دولت می‌نامند برسند. اما همین دولت در همان حال از جنبه دفاع از محرومان و رفاه اجتماعی تضعیف می‌شود و نه در حراست از نابرابری‌ها و نظام بهره‌کشی و نئو‌امپریالیستی. جنبش وال‌استریت به درستی غول‌های مالی را نشانه گرفته است. به درستی خواهان دولت دموکراتیک و مردمی است. درخواست عدالت، شغل عادلانه، جلوگیری از اسراف، مخالفت با جنگ‌طلبی، مخالفت با نابودکردن مواد غذایی، همه و همه خواسته‌های جنبش وال‌استریت است. این جنبش با آگاهی خوب و رشد‌یابنده دانسته نظام بهره‌کشی که اریستوکراسی و الیگارشی غول‌آسای مالی جدید بر روی آن مستقر شده، مانع از تحقق آزادی و رفاه و عدالت می‌شود. اسلاوی ژیژک چه گفته بود که سرسخت‌ترین نماینده سرمایه‌داری ایران و سردبیر فلان و بهمان نشریه اینچنین او را استهزا می‌کند. ژیژک یک کلام از مدیریت سخن نگفت و فقط گفت نباید به خودمان غره شویم. او گفت ما فقط جان‌مان به لب‌مان رسیده از این جهان پر از ظلم و ستم. سردبیر مامور گفته بود که روشنفکران روح‌القدس استبداد مدرن بوده‌اند و این بینوای فلاکت‌زده وابسته به عقب‌مانده‌ترین سرمایه‌داری سوداگر ایران این واژه را از خود ژیژک دزدیده بود. در حالی که ژیژک گفته بود روح‌القدس در این مکان حاضر است و آن چیزی جز جماعتی از مومنان برابر و برادر که به واسطه عشق به یکدیگر پیونده خورده‌اند، نیست. و شما ببینید که سردبیر فلان نشریه که حتی اوباما را هم چپ و سوسیالیست می‌خواند، آشکارا و صریح چه کابوس وحشتناکی برای سرکوب هر منتقدی دیده است. وال‌استریت نماد ریشه‌ای علیه نظامی است که این ستم‌گری‌های را ذاتا ایجاد می‌کند. در سال 2010 در آمریکا یک درصد از جمعیت 42درصد از ثروت را در اختیار داشتند درحالی که 80درصد از جمعیت 13درصد از ثروت ملی را در اختیار داشتند.





•    سه مضمون، سه ادعا، یک جنبش
•    از خیابان به سیاست
•    محمد مالجو

•    
از زمانی که جنبش اشغال وال‌استریت شروع شد، سه مضمون بیش از پیش شنیده می‌شود: تعمیق بحران سرمایه‌داری، تشدید منازعه طبقاتی و تشکیل نظام بدیل. با اتکا بر این یا آن تبیین به‌درستی گفته می‌شود که نظام سرمایه به بحرانی عمیق فرورفته است. همچنین با استفاده از شعار بسیار ساده‌ای که جنبش وال‌استریت باب کرد، از رویارویی 99درصدی‌ها در برابر یک‌درصدی‌ها‌ به‌منزله تشدید منازعه طبقاتی دم زده می‌شود. نهایتا در این اثنا نیز تکه‌کلام خیلی‌ها امکان‌پذیربودن جهانی دیگر است، نظام بدیل برای سرمایه‌داری.
مارکسیسم ارتدوکس در زمینه‌گذار از سرمایه‌داری به کمونیسم درباره همین سه مضمون اتفاقا سه ادعا داشت. در مورد مضمون اول، یعنی تعمیق بحران نظام سرمایه، مارکسیسم ارتدوکس از این گرایش می‌گفت که سرمایه‌داری الزاما بذرهای نابودی خودش را می‌افشاند، یعنی رقابت میان سرمایه‌داران منفرد به مهارت‌زدایی و نوآوری تکنولوژیک و از این‌رو اخراج کارگران و رشد ارتش ذخیره بیکاران و کاهش دستمزدها و نهایتا حرکت به سوی بحران‌های اضافه‌تولید از سویی و نرخ نزولی سود از دیگر سو می‌انجامد. در مورد مضمون دوم، یعنی تشدید منازعه طبقاتی، ادعای مارکسیسم ارتدوکس از این قرار بود که به موازات تعمیق بحران‌ها، تجمع ثروت در یک قطب جامعه و تجمع فقر در قطبی دیگر به وقوع می‌پیوندد و دوقطبی‌شدن جامعه به تشدید تضادهای طبقاتی می‌انجامد: ابتدا در منازعات پراکنده بر ضد سرمایه‌داران منفرد، سپس در ائتلاف‌های اتحادیه‌های کارگری در کارخانه‌ها، سرانجام نیز در سطح سیاست ملی با تاسیس حزب کارگران. نهایتا در مورد مضمون سوم، یعنی تشکیل نظام بدیل نیز مارکسیسم ارتدوکس مدعی بود شرایط مادی کمونیسم در زهدان سرمایه‌داری زاده می‌شود و تحقق نظم کمونیستی فقط اقدام نهایی برای تسخیر قدرت دولتی را می‌طلبد. کم نبوده‌اند مارکسیست‌هایی که این واقعیت سرسخت را تبیین ‌کردند که چرا این سه فرآیند یا به وقوع نپیوستند یا دست‌کم با هم مصادف نشدند. با صعود به چند قله از قلل رفیع اندیشه مارکسیستی از آغاز سده بیستم تاکنون، در اینجا می‌کوشم مناسبات متقابل میان سه مضمون بحران سرمایه‌داری و منازعه طبقاتی و نظام بدیل را استخراج کنم تا مبنایی برای ارزیابی انتقادی نقاط قوت و ضعف جنبش اشغال وال‌استریت فراهم کرده باشم.
لنین درباره مضمون اول، یعنی تعمیق بحران سرمایه‌داری، به بحران نهایی نظام سرمایه اصولا باور نداشت. او معتقد بود سرمایه‌داری رقابتی در آستانه سده بیستم به سرمایه‌داری انحصاری جای سپرده است و خود را به شکل امپریالیسم تحت تسلط سرمایه مالی به‌طرزی ناموزون در سراسر جهان بسط داده است. آنچه موجب وقوع بحران می‌شود سرمایه مازاد است اما سرمایه‌داری در مرحله امپریالیسم می‌کوشد همین سرمایه مازاد را به کشورهای عقب‌مانده صادر کند. نظام سرمایه به مدد سیاست امپریالیستی از بحران می‌گریزد. دیگر هیچ قوانین ثابتی در بین نیست که فاجعه نهایی سرمایه‌داری را رقم بزند. این نتیجه‌گیری را مارکسیست‌های امروزی به شکل روشن‌تر و مدون‌تری بازگو کرده‌اند. اگر بحران سرمایه‌داری از مازاد سرمایه یا مصرف ناکافی نشأت می‌گیرد، نظام سرمایه می‌تواند از راه‌هایی بسیار متنوع با تعمیق حاکمیت منطق سرمایه در جغرافیاهای گوناگون از عهده حل چنین مشکلی برآید. کالایی‌سازی‌ هرچه بیشتر حیات اجتماعی جوامع گوناگون در جغرافیاهای گوناگون در حقیقت هم خلق فرصت‌های سودآور برای سرمایه‌گذاری سرمایه مازاد است و هم ایجاد تقاضای موثر برای رفع مصرف ناکافی. دیوید هاروی با وارد کردن بیش از پیش عنصر جغرافیا به فرآیند انباشت سرمایه همین نتیجه را اخذ می‌کند. نظام سرمایه جهانی فقط هنگامی منطقا به مرزهای نهایی خود می‌رسد که همه چیز به معنای دقیق کلمه به کالا بدل شده باشد. نظام سرمایه به این معنا هنوز به مرزهای نهایی خود نرسیده است و منطقا می‌تواند از عمیق‌ترین بحران‌ها سربلند بیرون‌ آید. درعین‌حال، هر بحرانی هر چقدر هم که سطحی باشد، منطقا می‌تواند بحران نهایی نظام سرمایه باشد. نکته این است: عمق بحران نیست که عامل تعیین‌کننده بقا یا نابودی نظام سرمایه است. عامل تعیین‌کننده بقا یا امحای نظام سرمایه را باید در مضمون دوم جست، در تشدید منازعه طبقاتی. اگر نظام سرمایه تاکنون توانسته است از همه بحران‌ها به سلامت عبور کند، علت را باید نه در قوت سرمایه‌داری بلکه در ضعف منازعه طبقاتی جست.
چرا منازعه طبقاتی در حدی که مارکسیسم ارتدوکس در نظر داشت، شکل نگرفت؟ رُزا لوکزامبورگ که اعتقاد داشت بحران سرمایه‌داری فرا رسیده است مشکل را در سیاست‌های رفرمیستی سوسیال دموکرات‌ها می‌دید و بر سیاست انقلابی‌تری اصرار می‌ورزید. برنشتاین معتقد بود منازعه طبقاتی اصلا تشدید نمی‌شود چون ساختار طبقاتی به وضعیتی دوقطبی بدل نشده بلکه با ظهور طبقه متوسط هرچه مبهم‌تر شده است. لنین بر این باور بود که منازعه طبقاتی به‌طرز خودبه‌خودی تشدید نمی‌شود زیرا امپریالیسم نوعی اشرافیت کارگری در کلانشهرها پدید آورده است، یعنی در جایی که کارگران و سرمایه‌داران در استثمار مستعمره‌ها نفع مشترکی دارند. لوکاچ علت را در شی‌وارگی می‌جست که آگاهی کاذب را در کارگران سبب می‌شود چندان که درنمی‌یابند نفع جمعی‌شان در کمونیسم است و از این‌رو موقتا به‌طور ذهنی از درک عینی رسالت تاریخی‌شان بازداشته می‌شوند. مکتب فرانکفورت به تاسی از لوکاچ معتقد بود عقلانیت ابزاری اصولا ذهنیت انقلابی را نفی می‌کند ولو اینکه انقلاب به‌طرزی عینی هرچه امکان‌پذیرتر و حتی ضروری‌تر شود. گرامشی برای پاسخ به این پرسش کوشید مفهوم هژمونی را بپروراند یعنی نشان داد که در جامعه مدنی بورژوایی چگونه معانی و ارزش‌هایی تولید می‌شوند که رضایت خودجوش اقشار مختلف جامعه از وضع موجود را به بار می‌دهند. آلتوسر از نقش سازوبرگ‌های ایدئولوژیک دولت گفت که پروسه تبعیت استثمارشدگان و استثمارکنندگان از ایدئولوژی غالب را تحقق می‌بخشند. اما به قول فوکو، هر جا که قدرت هست مقاومت هم هست. اگر گرامشی و آلتوسر نظریه‌های مجاب‌کننده‌ای درباره قدرت سرمایه‌داری در استفاده از ایدئولوژی و سیاست برای تخفیف منازعه طبقاتی ارایه دادند، اما هیچ کدام اصلا نظریه قانع‌کننده‌ای درباره پروژه ضدهژمونی نداشتند. گویی بر عهده کارل پولانی گذاشته شده بود که پروژه ضدهژمونی را بپروراند. پولانی نشان داد که طبقات و اقشار گوناگون جامعه مدنی چگونه ضدجنبشی حمایتی را به‌طرزی خودجوش از پایین بر ضدنظام سرمایه راه می‌اندازند و در مقابل مخاطره‌های ذاتی نهفته در نظام سرمایه از خودشان حفاظت می‌کنند. نکته این است: عمق بحران سرمایه‌داری نیست که تعیین می‌کند آیا بحران نهایی نظام سرمایه فرارسیده است یا خیر. عامل تعیین‌کننده عبارت است از چگونگی توازن قدرت میان پروژه‌های هژمونیک و ضدهژمونیک. هر چقدر کفه ترازو به نفع پروژه ضدهژمونیک سنگین‌تر باشد بحران نهایی سرمایه‌داری نیز محتمل‌تر است، صرف‌نظر از عمق و گستره خود بحران. اما نیروی محرکه تقویت پروژه ضدهژمونیک و تضعیف پروژه هژمونیک را باید در سومین مضمون جست، در پرسش‌های مربوط به تشکیل نظام بدیل.
برخلاف پیش‌بینی مارکسیسم ارتدوکس، شرایط مادی تشکیل نظام بدیل تاکنون به‌طرزی خودجوش در زهدان سرمایه‌داری فراهم نیامده است. اگر چنین شرایطی به‌طرز خودجوش فراهم نمی‌شود، پس دو پرسش در این زمینه اهمیت می‌یابد. پرسش اول درباره چیستی نظام بدیل است. بدیل سوسیال دموکرات‌هایی مثل جوزف استیگلیتز یا پل کروگمان؟ بدیل اینو ایرومنتالیست‌هایی چون جیمز لاولاک؟ بدیل آنارشیست‌هایی مثل جیمز اسکات یا نوآم چامسکی؟ بدیل اتونومیست‌هایی مثل آنتونیو نگری یا فلیکس گاتاری یا مایکل هارت؟ بدیل پساتوسعه‌گرایانی چون آرتورو اسکوبار یا مجید رهنما؟ بدیل سوسیالیست‌هایی چون دیوید هاروی؟ یا بدیل کمونیست‌هایی چون مایکل لبوویتز یا مایکل آلبرت؟ کدام بدیل؟ پرسش دوم درباره راه سیاسی مناسب برای دستیابی به نظام بدیل است. آیا، به قراری که برنشتاین می‌گفت، راه مناسب برای دستیابی به بدیلِ مثلا سوسیالیستی از مبارزات پارلمانتاریستی می‌گذرد؟ یا، به قراری که لنین می‌گفت، ابتدا باید دولت سرمایه‌دارانه را تخریب کرد و سپس شکل جدیدی از دولت را ساخت؟ راه سیاسی مناسب برای دستیابی به نظام بدیل کدام است؟ اصلاح یا انقلاب؟ مبارزه پارلمانتاریستی یا مبارزه فراپارلمانتاریستی؟ نکته اصلی این است: اگر فرارسیدن بحران نهایی سرمایه‌داری نه به عمق بحران بلکه به قوت منازعه طبقاتی بستگی دارد، نیروی محرکه منازعه طبقاتی نیز از حداقل‌هایی از اجماع بر سر نوع نظام بدیل و شیوه سیاسی مناسب برای دستیابی به نظام بدیل سرچشمه می‌گیرد.
جنبش اشغال وال‌استریت، هم در زمان مناسبی آغاز شده است و هم در مکان مناسبی: در زمانی که نظام سرمایه به عمیق‌ترین بحران دهه‌های اخیر فرو رفته است و در مکانی که گرچه علت اصلی بحران نیست اما سرچشمه اولین نشانه‌های بحران جاری بوده است. بااین‌حال عمق بحران نیست که نظام سرمایه را تهدید می‌کند. تغییر در نظم موجود در گرو تغییر در توازن قدرت میان هژمونی سرمایه و پروژه رهایی‌بخش ضدهژمونیک است. دهه‌هاست که منطق سرمایه در حکم منطقی تمامیت‌خواه از دیوار کارخانه‌ها عبور کرده و همه عرصه‌های حیات اجتماعی را تحت حاکمیت خود درآورده است. پروژه ضدهژمونیک نیز فقط به شرطی می‌تواند با تهاجم بی‌امان سرمایه هماوردی کند که از خیابان‌ها فراتر رود. حداقلی از اجماع بر سر تعریف نظام بدیل و تعیین راه سیاسی مناسب برای دستیابی به بدیل در این میان مهم‌ترین نیروی محرکه گسترش دامنه پروژه ضدهژمونیک است. استمرار جنبش اشغال وال‌استریت هم در گرو فراتر رفتن از خیابان‌ها و رسوخ به سایر پهنه‌های حیات اجتماعی معاصر است و هم برقراری اجماعی حتی حداقلی بر سر تعریف نظام بدیل و راه سیاسی مناسب برای دستیابی به آن در سطوح گوناگون محلی و ملی و منطقه‌ای و بین‌المللی.
* متن سخنرانی در نشست تحلیل اجتماعی
جنبش ضد وال‌استریت

 

پرونده ی «وال استریت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/11522

 

 

شاخه اصلی

نظریه

گزارش جلسه جنبش وال استریت در انجمن جامعه شناسی ایران(2)

بخش دوم
بحث اصلی من مساله وجود وال‌استریت به عنوان یک جنبش همگانی است. تفاوتی اساسی میان جامعه‌شناسی دانشگاهی و جامعه‌شناسی علمی وجود دارد. جامعه‌شناسی علمی آن نوع از جامعه‌شناسی بود که از فلسفه جدا شد. فلاسفه قدیم عمدتا جهان را تفسیر می‌کردند. از قرن نوزدهم به بعد فلاسفه به این نتیجه رسیدند که جهان را نباید تفسیر کرد بلکه باید تغییر داد. جامعه‌شناسی از نظر علمی باید به فکر تغییر جهان باشد.
•  جیب‌های خالی مردم و تزریق پول به بانک‌ها
•  سرمایه‌داری دیگر راه‌حلی ندارد
•  علیرضا ثقفی

بحث اصلی من مساله وجود وال‌استریت به عنوان یک جنبش همگانی است. تفاوتی اساسی میان جامعه‌شناسی دانشگاهی و جامعه‌شناسی علمی وجود دارد. جامعه‌شناسی علمی آن نوع از جامعه‌شناسی بود که از فلسفه جدا شد. فلاسفه قدیم عمدتا جهان را تفسیر می‌کردند. از قرن نوزدهم به بعد فلاسفه به این نتیجه رسیدند که جهان را نباید تفسیر کرد بلکه باید تغییر داد. جامعه‌شناسی از نظر علمی باید به فکر تغییر جهان باشد. درحالی که جامعه‌شناسی دانشگاهی ما بیشتر به فکر تفسیر است، بنیان جنبش وال‌استریت بر تغییر جهان است نه بر تفسیر آن. وقتی از تغییر صحبت می‌کنیم منظور اندیشیدن به چیزی است که موجود است. وضع موجود بیانگر نابسامانی‌ها، بی‌عدالتی‌ها، اختلافات طبقاتی و نظایر آن است که باید تغییر کند. در جامعه جهانی نوعی اقتصاد انگلی به چشم می‌خورد. جامعه‌شناسی در چنین شرایطی باید وارد شود. اساسا چه چیزی باعث شد که عده‌ای خواهان تغییر وضع موجود باشند. مبنای اصلی جنبش ضد‌سرمایه‌داری که به راه افتاده، آن است که سلطه بازار مالی حاکم بر جهان موجب بدبختی موجود در جهان است. در آمریکا بیش از 40میلیون نفر زیر خط فقر هستند. نه‌تنها این عده زیر خط فقر هستند بلکه حتی خود سرمایه‌دارها هم از وضعیت موجود راضی نیستند. نگاهی گذرا به وضعیت تاریخی نشان می‌دهد بعد از جنگ جهانی دوم آمریکا بازار مالی جهان را بر عهده داشت. بعد از این جنگ بود که پول به دولت‌ها منتقل شد. قبل از جنگ جهانی دوم پول در دست بانک‌های خصوصی بود. در سال 1972 به دلیل بحران‌هایی که سرمایه‌داری با آن مواجه شد، رییس‌جمهور آمریکا اعلام کرد دیگر پشتوانه دلار طلا نیست. در نتیجه به یکباره جیب مردم خالی شد. تمام کشورهای سرمایه‌داری به هر میزان که می‌خواستند پول چاپ کردند. کار به جایی رسید که خود پول نه به عنوان وسیله مبادله کالا، بلکه فی‌نفسه به ارزش بدل شد. پس هرگاه سرمایه‌داری با بحران مواجه می‌شد، می‌کوشید آن را با پول جبران کند. تزریق پول به هر وسیله ممکن صورت می‌گرفت. نظام سرمایه‌داری به راحتی این پول را در دست بازار مالی جمع می‌کرد. همین اتفاق در ایران هم رخ داده است. یارانه‌هایی که دولت در یک سال گذشته داد به راحتی در بازار مالی جمع می‌شود. یعنی بازار مالی و بورس ما که قبل از یارانه‌ها کمتر از 100میلیارد دلار در گردش داشت با یارانه‌ها به 140میلیارد دلار رسید. این بازار به قدری شکننده است که در همین دو هفته اخیر 40میلیارد دلار سقوط کرد. در نتیجه این فرآیند بازار مالی به صورت انگلی بر جامعه درآمد. یکی از مسایل اصلی دیگر صدور سرمایه بود. سرمایه‌داری از 1990 آغاز به صدور سرمایه کرد. اما بازار مالی به جایی رسید که این انگل دیگر توان ارتزاق نداشت. حبابی ایجاد شده بود و یکباره در سال 2008 حباب قیمت‌ها شکست. خانه‌ای که 700هزار دلار بود به 300هزار دلار رسید. حباب ترکید. ترکیدن حباب اولین گام برای حضور بحران جدید بود. سرمایه‌داری کوشید با تزریق پول وضع را بهبود بخشد، اما این‌بار سیاست تزریق پول نه‌تنها مشکل را حل نکرد بلکه به آن دامن زد. کار به جایی رسید که خود طرفداران نظام سرمایه‌داری خواستار بازگشت سرمایه‌های صادر‌ه شدند. سیر تاریخی بحران به‌طور گذرا از این قرار بود. بازار مالی با وضعیتی دشوار مواجه شد. گندیدگی این نظام به حدی است که بخش‌هایی از این نظام به بن‌بست رسیده‌اند. اکنون بازگشت به دوران قبل و بازار رسمی سرمایه نه‌تنها برای کارگران که برای خود سرمایه‌داران نیز آرزو شده است. در دهه‌های 60 و70 شغل رسمی برای 80-70 درصد نیروی کار وجود داشت ولی از سال 1991 به بعد تمام شغل‌های رسمی به قراردادهای موقت تبدیل شده است. سرمایه‌داری از دو دهه گذشته مجبور شد بسیاری از امتیازهایی را که پس از جنگ‌ جهانی دوم با اکراه به کارگران و مزدبگیران اعطا کرد، پس بگیرد. همین قضیه در مورد خود سرمایه‌داری رسمی هم به وجود آمد. یعنی اقتصاد بازار رسمی، به یک اقتصاد بازار قاچاق و غیررسمی و بازار مالی و انگلی تبدیل شد. در دوران اخیر با حاکمیت بازار مالی اقتصاد رسمی به‌طور کامل تحت فشار قرار گرفته است. اقتصاد انگلی شبیه وضعیت اشرافیت فئودالی در اواخر عمر خود شده است. این اقتصاد انگلی نه سرمایه‌داران را راضی می‌کند و نه کارگران زحمت‌کش را. در مبارزات جدید سازماندهی، خواسته‌ها و روش کار با آنچه در گذشته بوده تفاوت دارد. همه چیز نشان از آن دارد که سرمایه‌داری دیگر راه‌حلی ندارد. در پرتغال سه میلیون نفر بیرون ریخته‌اند. به همین سیاق در اسپانیا، فرانسه و انگلیس. این مساله‌ای است که باید حل شود.

•  تنها راه‌حل، انقلاب جهانی است
•  بهشت دروغین سرمایه‌داری
•  محسن حکیمی

این جنبش پرچمی را در سایت خود گذاشته که من آن را ترجمه کردم. «جنبش تصرف وال‌استریت یک جنبش مقاومت بدون رهبری است با مردمی از رنگ‌ها، جنسیت‌ها و باورهای سیاسی مختلف. ما برای رسیدن به اهداف خود از راهکار انقلابی بهار عربی استفاده می‌کنیم و برای به حداکثر رساندن ایمنی تمام شرکت‌کنندگان در این جنبش کاربرد عدم خشونت را در پیش می‌گیریم. این جنبش به مردم واقعی اختیار می‌دهد که جامعه را از پایین تا بالا تغییر دهند. ما می‌خواهیم در هر خانه و در هر گوشه از خیابان مجمع عمومی تشکیل شود زیرا نه به وال‌استریت نیاز داریم و نه به سیاستمدارانی که می‌خواهند برای ما جامعه بهتری بسازند. تنها راه‌حل انقلاب جهانی است.»نقاط قوت این جنبش آن است که این جنبش یک جنبش ضد‌سرمایه‌داری است. برای اولین‌بار است که جنبشی صریحا سرمایه‌داری را نشانه رفته، ترکیب این جنبش عمدتا از بیکاران، زنان، دانشجویان و بی‌خانمانان است. بر اساس آماری که سازمان همکاری و توسعه اقتصادی ارایه داده است، نرخ بیکاری در آمریکا حدود 18درصد است. برخلاف تصور عموم در مورد نقش زنان در جوامع پیشرفته باوجود برخورداری از حقوق برابر در واقعیت ستم جنسی همچنان ادامه دارد. طبق آمار سازمان بین‌المللی کار نرخ دستمزد زنان در شرایط مساوی حدود 70 تا 80درصد دستمزد مردان است. عامل دیگر ستم بر زنان آن است که جنبش زنان خواهان تسلط بر امور خود است، به خصوص در مورد سقط جنین. اما در آنجا زنانی به دلیل سقط جنین در زندان به‌سر می‌برند. همچنین خشونت علیه زن نیز وجود دارد. پس به دلیل مظاهری که سرمایه‌داری به زنان تحمیل کرده یک رکن جنبش را زنان تشکیل می‌دهند. بخش دیگری از جنبش دانشجویان هستند که به دلیل سیاست‌های نئولیبرالی دهه‌های اخیر مقروض شده و خواهان رایگان ‌بودن دانشگاه‌ها هستند. نکته مهم دیگر اینکه این جنبش برای اولین‌بار فضاهایی را تحت پوشش قرار داده است. برای مثال در همین اجتماع‌ها بیماران را تحت پوشش قرار می‌دهد یا به بی‌خانمان‌ها و غیره توجه می‌کنند. یکی از نقاط مثبت جنبش آن است که این مسایل را تحت پوشش قرار داده است. بدنه اصلی جنبش در اعماق جامعه خوابیده است. به همین دلیل است که می‌گویند ما 99درصد هستیم. عامل قوت دیگر جنبش آن است که صف‌بندی 99درصد در مقابل یک درصد یک صف‌بندی طبقاتی است؛ یک طبقه کارگر در مقابل طبقه سرمایه‌دار. برخلاف درک‌های پیشین از طبقه کارگر ما با یک جمعیت 99درصدی از طبقه کارگر روبه‌روییم. پس این جنبش درک قدیمی ما را از طبقه کارگر زیر سوال برده است. بعد از اوج‌گیری بحث‌های پست‌مدرنیسم که مدعی آب‌ رفتن طبقه کارگر در آمریکا بودند و طبقه کارگر را در بخش صنعتی خلاصه می‌کردند، این جنبش در عمل نشان داده چیزی که به عنوان طبقه کارگر علیه سرمایه‌داری برخاسته است، فقط به طبقه کارگر صنعتی منحصر نمی‌شود. معلمان، پرستاران و بی‌خانمانان جزو طبقه کارگرند. بنابراین این یکی از نقاط قوت جنبش است چرا که تعریف جدیدی از طبقه کارگر را ارایه می‌کند. البته تعریف چندان هم نو نیست بلکه تعریفی است که زیر خروارها آوار سرمایه‌داری رفته بود. یکی از خواسته‌های جنبش تغییر از پایین تا بالا است. نکته دیگر برگزاری مجمع عمومی در سراسر جامعه است. فعالان جنبش قصد دارند در چهارم جولای تدارک یک مجمع عمومی سراسری را در آمریکا ببینند. این جنبش همچنین در پیوند با جنبش‌های دیگر در اروپا بیانگر نوعی انقلاب جهانی است. یونان، ایتالیا، اسپانیا و دیگران هم در معرض بحران جهانی قرار خواهند گرفت. بیشتر این کشورها بیش از 100درصد تولید ناخالص داخلی خود بدهکاری دارند. آمریکا باید تا حدود 15 سال دیگر هرساله 20درصد از بودجه‌های رفاهی مردم را کم کند تا سال 2026 به 60درصد برسد. این جنبش دو نقطه قوت دیگر دارد: 1- رهایی از سلطه احزاب و اتحادیه‌های سنتی 2- این جنبش به کسانی که وعده لیبرال‌دموکراسی به ایران می‌دهند، نشان داد این نظام یک بهشت دروغین است که نمی‌تواند الگوی ما باشد. الگوی ما باید فرارفتن از لیبرال‌دموکراسی باشد. البته جنبش اشغال وال‌استریت نقاط ضعفی هم دارد که به‌طور گذرا به آن اشاره می‌کنم. این جنبش، یک جنبش متشکل و خودآگاه و پیوند‌خورده با جنبش کارگران شاغل نیست به همین دلیل توان لازم را برای به زانو درآوردن سرمایه‌داری ندارد. ضعف دیگر این است که سرمایه را یک رابطه اجتماعی نمی‌داند و آن را در نهادهای مالی خلاصه کرده است. ضعف دیگرش اینکه در مورد قدرت دولت نیز متوهم است. این خود ناشی از این تفکر است که جنبش مرزبندی مشخصی با سرمایه‌داری ندارد. آخرین ضعف آن اینکه این جنبش برای رسیدن به اهداف خود باید یک منشور مطالباتی داشته باشد و آن را از آمریکا مطالبه کند، با این هدف که توان مادی و فکری خود را افزایش دهد و با سرمایه‌داری مبارزه کند.

پرونده ی «وال استریت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/11522

 

 

شاخه اصلی

نظریه

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - جنبش وال استریت