کارل مارکس

شخصیت کارل مارکس، ابعاد بسیار زیادی دارد و هم از این رو است که برغم آنکه امروز  نزدیک به دو قرن از درگذشت او فاصله داریم، هنوز نه تنها آثار او به تقریبا تمام زبان های جهان منتشر می شوند، بلکه اندیشه ها و افکار او موضوع مجادله ها و بحث های بی پایانی بوده و هست.  اگر فروپاشی شوروی پیشین و اروپای شرقی در ابتدای دهه 1990،  مارکس را در بعد سیاسی و اقتصادی  او تا حد زیادی به زیر سئوال برد، با فاصله اندکی، اندیشه وی در چارچوب های جامعه شاختی آن  بیش از پیش مطرح شدند. این اندیشه به خصوص به دلیل نفوذی که بر  نظریه پردازان علوم اجتماعی از آرون و لوی استروس گرفته تا بوردیو و فوکو داشته،  امروز به شدت مورد توجه است. و این امر را باید در رابطه با مکاتب جامعه شناسی و  انسان شناسی جدیدی که در قرن بیستم از اندیشه های مارکسی ملهم شدند نظیر «مکتب فرانکفورت» و «مکتب بیرمنگام مطالعات فرهنگی»  بار دیگر مورد تامل قرار داد. هم از این رو «انسان شناسی و فرهنگ» پرونده ی «کارل مارکس» می گشاید.  

 


صفحات مرتبط در انسان شناسی و فرهنگ ؛

1. مدرنیته، ماکس و وبر / زهره روحی
http://anthropology.ir/node/6136

2. نظریه های کلاسیک پیرامون جهانی شدن: کارل مارکس / رضا محمودی
http://anthropology.ir/node/3470

3 . نظریه به زبان ساده (8): مفاهیم «کار»، «از خود بیگانگی» و «هستی اجتماعی» با نگاهی به اندیشه های کارل مارکس – قسمت اول / زهره روحی
http://anthropology.ir/node/8111

4. نظریه به زبان ساده (8): مفاهیم «کار»، «از خود بیگانگی» و «هستی اجتماعی» با نگاهی به اندیشه های کارل مارکس – قسمت پایانی / زهره روحی
http://anthropology.ir/node/8200

5. هستی و آگاهی / محمد غزنویان
http://anthropology.ir/node/9213

6. مارکس و خودکشی / محمد غزنویان
http://anthropology.ir/node/9064

7. مارکس و کینز / پل ماتیک- ترجمه ی ناصر زرافشان
http://anthropology.ir/node/1222

8. مفهوم واقعی طبقه ی کارگر / خسرو صادقی بروجنی
http://anthropology.ir/node/1220

9. پنج مقاله ی مارکس و انگلس درباره ی ایران
http://anthropology.ir/node/4790

10. سه پژوهش در جامعه شناسی هنر: پرودن، مارکس، پیکاسو 
http://www.anthropology.ir/node/6024

11. نیچه، فروید، مارکس 
http://www.anthropology.ir/node/6006

12- مارکس و زمین شناسی
http://anthropology.ir/node/14076

13- فلسفه به زبان ساده (26): مارکس و انگلس و مانیفست کمونیست
http://anthropology.ir/node/14669

14- درسگفنتار محمد رضا تاجیک: پسامارکسیسم
http://anthropology.ir/node/15245

15- مارکس و انسان شناسی
http://anthropology.ir/node/16877

16- دیوید هاروی و مارکسیسم
http://anthropology.ir/node/17153

17- انتقام مارکس: چگونه مبارزه طبقاتی به جهان شکل می دهد
http://anthropology.ir/node/17265

18- گوردون چایلد و باستان شناسی مارکسیستی
http://anthropology.ir/node/17347

19- به یاد گوردون چایلد، سرآ»د نسل خویش
http://anthropology.ir/node/17370

20- باستان شناسی و پیش از تاریخ
http://anthropology.ir/node/17372

21- در جستجوی «فردیت» گم شده در اندیشه مارکس 
http://anthropology.ir/node/17474

22- تاریخ  اندیشه های سیاسی قرن بیستم
http://anthropology.ir/node/17503

23- دو گانه شهر و روستا از نگاه مارکس
http://anthropology.ir/node/17718

24- رد ایده باوری
http://www.anthropology.ir/node/17736

25- انسان شناسی آگاهی در اندیشه کارل مارکس
http://www.anthropology.ir/node/17888

26- درباره پیشگفتار مارکس بر ویراست اول سرمایه
http://www.anthropology.ir/node/19770

28- هانری لوفبور و تولید فضا: مارکس ِ زمان ما
http://www.anthropology.ir/node/19956

29- ژیژک و مارکسیسم
http://anthropology.ir/node/20266

30- مارکس: طعنه و اسطوره
http://www.anthropology.ir/node/20954

31- کارل مارکس «شایسته ترین دانشمندان»
http://www.anthropology.ir/node/21452

32- عبور از مارکس
http://www.anthropology.ir/node/23268

33- مارکسیسم آزادی خواهانه آندره بروتون
http://www.anthropology.ir/node/24182

34- ...و ناپلئون سوم تجارت آزاد را انتخاب کرد
http://www.anthropology.ir/node/24242

35- درباره فردریش انگلس
http://www.anthropology.ir/node/24331

36 مارکس، انسان شناس
http://www.anthropology.ir/node/25066

37- منشاء خانواده:  در دفاع از انگلس و مورگان
http://www.anthropology.ir/node/25245

38- کارل مارکس انسان شناس(پیشگفتار و گاه شمار زندگی مارکس)
http://www.anthropology.ir/node/25609

39- توماس پیکتی یا داو سرمایه داری با چهره انسانی
http://www.anthropology.ir/node/25820

40- منشاء خانواده در دفاع از مورگان و انگلس
http://www.anthropology.ir/node/26024

41-  بررسی «زندگی و و محیط کارل مارکس»
http://www.anthropology.ir/node/26481

 

::

o پیوند به بیرون ؛

(فارسی)

12. کارل مارکس / در ویکیپدیا
http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84_%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B3

13. سال شمار زندگی کارل مارکس / در رشد
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84+%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B3&SSOReturnPage=Check&Rand=0

14. کارل مارکس و اندیشه ی عدالت / در تاریخ فلسفه
http://philosophers.atspace.com/p_marx.htm

15. مقدرات تاریخی آموزش کارل مارکس / در مقاله های ترجمه شده لنین به فارسی
http://lenin.public-archive.net/fa/L2017fa.html

16- مقاومت در برابر رهایی
http://www.anthropology.ir/node/18402

- (انگلیسی) :

16. Karl Marx / Wikipedia
http://en.wikipedia.org/wiki/Karl_Marx

17. Karl Marx / The free dictionary- encyclopedia
http://encyclopedia2.thefreedictionary.com/Marx,+Karl

18. Karl Marx – Biography / The European granduate school
http://www.egs.edu/library/karl-marx/biography/


تهیه و تنظیم پرونده: مرضیه جعفری

تاریخ اندیشه های سیاسی قرن بیستم

بشیریه ، حسین، 1389، تاریخ اندیشه های سیاسی قرن بیستم، اندیشه های مارکسیستی ، لیبرالیسم و محافظه کاری ، تهران: نشر نی. 
مقدمه :قرن 20 ، قرن تحولات عظیمی در زندگی انسان در همه ی عرصه ها و به خصوص عرصه های سیاسی و اجتماعی است . این تحولات عظیم بدون شک بر تطور و تکوین اندیشه های سیاسی این قرن موثر بوده و از آن ها تاثیر گرفته است، انقلاب های بزرگ سیاسی و اجتماعی، جنگ های جهانی، جنش های کارگری و آزادیخواه و... شاهدی بر این مساله هستند.حوزه ی سیاسی بر حوزه اجتماعی موثر است و از آن تاثیر می پذیرد. کتاب حاضر در پی بررسی اندیشه های مارکسیستی و لیبرال که دو اندیشه  بسیار قوی و موثر هستند، است .

روش تقسیم اندیشه ها  

نویسنده پس از روشن ساختن پیوند میان اندیشه های سیاسی و واقعیت ها و علائق اجتماعی، 4 محور اساسی را برای طبقه بندی این اندیشه ها و روشنگری ماهیت آنها انتخاب می کند و  جریان های فکری قرن بیستم در حوزه های سیاسی به عنوان اندیشه های سیاسی تعبیر می شوند :

  1. دسته بندی اندیشه ها بر اساس محور  یتوپیایی یا ایدئولوژیک بودن به معنای منهایمی آن.
  2. چپ و راست بودن به مفهوم عمومی کلمه در طی قرن 20 ، که شاخص عمده ی اندیشه ها و جنبش_ های اجتماعی است.
  3.  دموکراتیک یا اقتدار طلب بودن که ناظر چگونگی تنظیم سازمان جامعه، قدرت سیاسی،حدود و اختیارات و وظایف فرد و دولت در برابر یک دیگر است .
  4. رابطه ی اندیشه ها با علایق اجتماعی عمده که پایگاه اجتماعی و یا منبع حمایت آن اندیشه ها به شمار می آید .

با توجه به کتاب "ایدئولوژی و یوتوپیا"  منهایم ، اندیشه های سیاسی و تحول در آن را تابع تحولات اجتماعی، اقتصادی و تاریخی می داند. به نظر وی شرایط زیست و تضاد منافع طبقات و گروه های مسلط و زیر سلطه موجب پیدایش گرایش های  فکری متضاد می شود که وی از آنها به عنوان ایدئولوژی و یوتوپیا نام می برد. ایدئولوژی عامل ایجاد ثبات سیاسی است و یوتوپیا زمینه ی فکری شورش و جنش را فراهم می کند. بر اساس این تمییز میان ایدئولوژی و یوتوپیا ، میتوان اندیشه های سیاسی سده بیستم را به دو طبقه ی عمده تقسیم کرد : 1) اندیشه های یوتوپیایی ( آنهایی که در پی نفی و تغییر وضع موجود بوده ) و 2) اندیشه های ایدئولوژیک (آنهایی که وضع موجود را موجه جلوه می دهند ).   بر این اساس اندیشه های متبلور در حول  جنبش های کارگری  به طور کلی و به ویژه سوسیالیسم، سوسیال دموکراسی، سندیکالیسم و تا اندازه ای آنارشیسم به معنای مورد نظر یوتوپیایی هستند.

 بر اساس محور دوم می توان از یوتوپیای راستگرا  نیز سخن گفت، اندیشه های راستگرای رادیکال به ویژه اندیشه های فاشیستی نیز اندیشه یوتوپیایی هستند، نمایانگر جنبش های خرده بورژوایی و طیقات قدیم . مظاهر اندیشه های ایدئولوژیک به معنای منهایمی را میتوان در لیبرال  دموکراسی، انواع محافظه کاری و لیبرالیسم جدید یافت که منطبق با مواضع  گروه های حاکم و طبقات جدید در درون جامعه مدنی است .

  جلد اول : اندیشه های مارکسیستی

اندیشه های مارکسیستی یکی از جنبش های فکری عمده قرن 19 و 20 به شمار می آید .این اندیشه های تاثیر بسزایی در تاریخ و اندیشه غربی و جهان داشته است . انقلاب روسیه ، پیدایش دولت های رفاهی و ... بر اساس تعبیر هایی از اندیشه های مارکسیسم به وجود آمد . در کل مارکسیسم به معانی مختلف آن تاثیر عمده ای در رادیکالی کردن جو قرن بیستم داشته است ، توجه به این نکته الزامی است که مارکسیسم بسیار گسترده تر از اندیشه های مارکس است . اندیشه های مارکس در قرن بیستم مورد تعبیر های گوناگونی قرار گرفت، این مساله تا اندازه ای به علت ابهامات موجود در اندیشه های وی  و تا اندازه ای حاصل تاثیرات مسائل اجتماعی و سیاسی قرن بیستم بر مفسران اندیشه های وی است . عواملی که مورد ابهام اندیشه مارکس در نزد اندیشمندان شدند، میتوان به پراکندگی دست نوشته های مارکس ، انتشار آثار جوانی وی در 1930 و فرموله شدن آراء و اندیشه های مارکس توسط جنبش های سوسیالیستی برای مصرف سیاسی ، اشاره کرد .

نویسنده به بررسی چگونگی پیدایش مکتب مارکسیسم، اندیشه های کائوتسکی و پلخاف به عنوان سردمداران مارکسیسم ارتدوکس می پردازد. مارکسیسم به عنوان یک مکتب محصول کتاب "آنتی دورینگ"  انگلس بود . بر اساس این کتاب تعابیر پوزیتویستی، عملگرایانه و ارتدوکس را فراهم آورد . در واقع ریشه اندیشه های مارکسیست های ارتدوکس  به ویژه کائوتسکی در برداشت های انگلس قرار داشت .

برداشت های کائوتسکی چنان که پیش از نیز گفتیم تحت نظر اندیشه های انگلس و تئوری تکامل داورین قرار داشت . به نظر وی تکامل مفهوم اساسی  و مشترک  نظریه داورین و مارکس بود وی به همین دلیل نظریه ی تکامل طبیعی را جانشین اندیشه دیالکتیک ساخت .

 کائوتسکی  تفسیر های اقتصاد گرایانه داشت، از نظر وی اگر چه نقش اراده و عمل انسان را باید به نحوی پذیرفت، اما باید بر شرایط عینی اقتصادی تاکید کرد که تعیین کننده ی جهت و ماهیت اراده و عمل انسان هاست.

نویسنده اشاره میکند که به طور کلی میتوان گفت که با توجه به نظریات ساختگرایانه ، اکونومیستی و اثبات گرانه از کائوتسکی از دیالکتیک، انقلاب برای او تنها به معنی تحول وجه تولید است . از نظر وی مبارزه با سرمایه داری مبارزه ای درازمدت و تدریجی خواهد بود و اهداف اصلی انقلاب سوسیالیستی، برابری اقتصادی، آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی است واین آرزوها  وقتی تحقق خواهد یافت که قدرت به وسیله ی اکثریت یعنی پروتالیا تصرف شود. وی از پروتالیای اخلاقی ، دیکتاتوری پروتالیا که در واقع دموکراسی را تقویت میکند و تمییز چهار معنای عمومی طبقه کارگز صحبت می کند . سوسیالست های همه کشورها نخست با کائوتسکی و بعدها آشنایی با نظریات مارکس شروع شد .

 از مباحث مورد توجه گئورگی پلخاف  یکی از مارکسیست های برجسته ارتدوکس، نقش ناچیز  فرد و به ویژه خشونت فردی در واژگون سازی نظام مستقر بود . طبق نظر دترمینیستی وی ، نیروهای اجتماعی هر عصری قهرمانان ۀن عصر را نیز تولید و گزینش می کنند.  به این معنا قهرمانان و مردان بزرگ تنها ابزار نیروهای اجتماعی هستند و نقش خارق العاده ای ندارند. تاریخ هر عصری به وسیله نیروهای اجتماعی آن رقم میخورد و نه قهرمانان . لنین از پیروان پلخاف بود .

مجموعه کوشش های فکری در نقد مارکسیسم ارتدکس و ارائه تفسیر دیگری از مارکسیم در جهت تطبیق با شرایط متحول سرمایه داری را تجدید نظر طلبی در مارکسیسم می گوییم . اندیشه های تجدید نظر طلبان در زمینه خصلت اصلاح طلبانه و دموکراتیک سوسیالیسم، بنیان فکری مواضع حزب سوسیال دموکرات در غرب است . تجدید نظرطلبانبه اصلاح و تکامل تدریجی در امور جامعه و عدم ضرورت انقلاب سیاسی اعتقاد داشتند و از این جهت تجدید نظر طلبی گرایش راست در دورن جنبش سوسیال دموکراسی اروپا بود .

این مکتب زاده ی اندیشه های ادوارد برنشاین  و پیروان وی بود .آنان هر گونه جزم گرایی را کنار گذاشته و اعلام کردند که سوسالیسم را میتوان با اندیشه ها ، نظریه ها و عقاید گوناگون تلفیق کرد . بدین صورت تجدید نظر طلبان اندیشه سرنگونی اجتناب ناپذیر نظام سرمایه داری را واهی خواندند و ضرورت دو قطبی شدن جامعه و پیدایش دو طبقه متخاصم و فقر فزاینده ی طبقه پروتالیا را رد کردند . با آنکه مواضع تجدید نظر طلبان مورد انتقاد شدید جنبش سوسیال دموکراسی و حزب سوسیال دموکرات قرار داشت ، در عمل خود حذب نیز رویه ای اصلاح طلبانه در پیش گرفت .

مواضع  نظری تجدید نظر طلبان و به ویژه برنشتاین را میتوان در سه مبحث کلی خلاصه کرد :

  1. نقد نظریه بحران به عنوان جزئی از مارکسیسم ارتدکس
  2. نقد اصول و مبانی اساس مارکسیسم
  3. مجادلات فلسفی میان مواضع نو کانتی تجدید نظر طلبان و مواضع اثبات گرایانه ارتدوکس ها .

سومین نسل مارکسیست ها که در جناح چپ جنبش سوسیال دموکراسی فعالیت میکردند به طور جدی تری به مشئله بحران ، انقلاب و جنگ و سلطه امپریالیستی پرداختند . این گروه جبر گرایی و طبیعی گرایی را کنار گذاشتند و عمل انقلابی آگاهانه را لازمه وقوع انقلاب تلقی کردند .این گروه تردید های جدی در مورد سقوط خود به خودی سرمایه داری در نتیجه تکامل نیرو های تولید داشتند.  مهم ترین  شخصیت این نسل لنین بود که تفسیری سراسر عملگرا و سیاسی از مارکسیسم به دست داد. مارکسیسم لنینیسم حاصب شرایط فکری ، تاریخی ، جغرافیایی خاص روسیه بود که تلاشی جدی برای نوسازی جامعه عقب مانده بود . این مارکسیسم یک برداشت گزینشی از آراء مارکس ، انگلس و لنین برای ایجاد یک نظام ایدئولوژیک شوروی بود که به صورت یک دستگاه فکری عرضه شد . این مکتب فکری از حدود آراء و نظریات مارکس به صورت فزاینده ای فرا تر رفت .

نکته قابل توجه در مارکسیسم مائوئیسم این است که در جامعه ی عقب مانده چین ، جای طبقه ی کار گر با طبقه ی دهقان  عوض شد . مائو در پی ایجاد یک انقلاب دهقانی بود . بر اساس  اندیشه های استالین و مائو  سوسیالیسم نتیجه تحول  صنعتی نبود بلکه مقدمه ای برای آن شد .  این اندیشمندان مارکسیسم را کاملا معکوس کردند.

پس از جنگ جهانی اول  کوشش های عمده ای برای احیای اندیشه های مارکس صورت گرفت .  مارکسیست غربی بر اثر انقاد بر دیالکتیک ماتریالیستی، تحلیل ایدئولوژی، از خود بیگانگی و شی گشتگی ، تاکید بر نقش عناصر رو بنایی شکل گرفت .لوکاچ با ارائه تفسیری هگلی از اندیشه های انقلابی مارکس ، دیالکتیک مارکس را قرنیه ی ماتریالیستی دیالکتیک  اید آلیستی هگل قرار داد. نظریات این مکتب به سمت و سوی انقلاب فرهنگی رفت .

مکتب فرانکفورت تحت تاثیر شرایط تاریخی در فاصله دو جنگ جهانی پیدا شد . نظریه های این مکتب نتیجه آمیزش های  نظری بین اندیشه های فروید ، مارکس و فروید بود.از دیدگاه این مکتب، تولید کالایی، استثمار، سلطه دیوانی و عقل ابزاری در سرمایه داری سازمان یافته ی مدرن، از طریق جذب انرژی های لیبیدوئی به پبدایش پرخاشگری در مقیاسی گسترده می انجامد .این مکتب عنوان می کند که در جهان سرمایه داری سرنوشت انسان به وسیله ی قانون مبادله و ارزش مبادله ای رقم خواهد خورد.

اندیشه های مارکسیستی در مکاتب مارکسیسم اگزستانسالیسم ، ساختارگرا و ... جنبه ی انقلابی خود را از دست داد و جنبه ی اعتراضی پیدا کردند . دست کشیدن از مواضع انقلابی، رشد و پیدایش دولت رفاه ، پیدایش ثبات و عواملی از این دست، نتیجا رشد مارکسیسم در علوم اجتماعی را در پی داشت و به سنت در تحقیق های جامعه شناسی  تبدیل شد . مفهوم " تعیین کنندگی" وجه تولید به نسبت کل روابط اجتماعی به عنوان مفهوم  اساسی در این رشته به کار می رود.

 

شرح و تحلیل جلد اول نظریات مارکسیستی

نویسنده ی کتاب با بررسی زمینه های تاریخی و اجتماعی رشد اندیشه های مارکس و تعابیر مختلف از آرای وی، تصویر اجمالی از مکتب بزرگ مارکسیسم به ما می دهد، کتاب مورد نظر از جهت این بررسی های دقیق و موشکافانه بسیار ارزشمند است.  اندیشه اصلی کتاب در این سوالها نهفته است :

 آیا میتوان از یک تعبیر معتبر و واقعی از مارکسیسم سخن گفت ؟ آیا اندیشه ی مارکس  به همان قوت سابق باقی مانده ؟ ابهام در متون مارکس چه تعابیری در پی داشته است ؟

مساله مرگ مولف بارت به طرز هوشمندانه ای به سوالات ما جواب خواهد داد . یک اندیشه پس از تولید دگر به مولف آن تعلق ندارد بلکه به جامعه تعلق دارد. جامعه از این متن میتواند تفسیر های متنوعی ارائه دهد . چانکه در بیشتر این مکاتب هسته ی اصلی مارکس پیدا بود اما تعبیر ها و تفسیر های متفاوت ما را به چند مارکس رهنمود می کرد . از مساله ی مهم شرایط اجتماعی، تاریخی و ... نیز نباید غافل شد، کما اینکه نویسنده کتاب با بررسی های دقیق خود اثر این شرایط زمینه ای را روشن می سازد .  

اندیشه های مارکسیستی کمک فزاینده ای به سرمایه داری کرده است . مطرح شدن این  اندیشه ها به مانند آموزگاری که  با بیان اشکالات دانش آموز سعی در تصحیح رفتار و پرورش فرد دارد ، عمل کرده است .  سرمایه داری با استفاده از این اندیشه ها سعی در حل بحران های خود داشته و به خوبی در برابر متلاشی شدن مقاومت می کند .

  گستردگی اندیشه و بیان مسئل تاریخی متواتر اگر چه یک حسن هم میتواند در نظر گرفته شود اما باعث گمراهی خواننده می شود . نویسنده با بیان مسائل تاریخی فقط به صورت اجمالی به نظریات نظریه پردازان می پردازد و متاسفانه  از شرح و بسط نظریات دوری می کند .

جلد دوم : لیبرالیسم و محافظه کاری

*لیبرالیسم

 این کتاب همان گونه که از نامش هم پیداست بر دو قسم است، نظریات لیبرالیسم و نظریات محافظه کاری . بشریه در کتاب خود عنوان میکند که :اندیشه های لیبرالی و دوموکراتیک مبادی و منابع مشترکی دارند، اما در کاربرد تاریخی آنها پیچیدگی هایی پدید آمده است . در واقع میتوان گفت که اندیشه های لیبرالی مبنای فلسفی و نظری نظام های دموکراتیک غرب، دموکراسی تحقق عینی این اندیشه هاست .

لیبرالیسم کوششی فکری به منظور تعیین حوزه خصوصی در برابر اقتدار دولتی و تحدید قدرت دولت در مقابل حقوق فرد در جامعه است .اساس فلسفی چنین نظری در این امر نهفته است که انسان موجودی خردمند است و بر اساس این خرد میتواند آزادانه در زندگی خود رفتار کند ، سلب آزادی از فرد به معنی نفی خردمندی اوست و نفی توان خردمندی انسان به نفی آزادی می انجامد . بر طبق اصول لیبرالیسم ، آزادی فرد در وجوه مختلف حافظ منافع راستین فرد و جمع است .

این دو اصل لیبرالیسم ( آزادی فردی و تحدید قدرت دولت) ،گاها با هم تعارض پیدا میکنند، به این معنی که گاه حفظ و توسعه ی حوزه آزادی فردی منوط به دخالت دولت می شود، از این جهت دموکراسی به عنوان  تحقق عینی لبیرالیسم، در عمل متضمن حمایت از دخالت های اجتماعی و اقتصادی بوده است . بر اساس همین اصل لیبرالیسم، یک امر سیال است و دولت های لیبرال _دموکراتیک، در هر اعصار مختلف تفاوت هایی کرده و مداخله هایی انجام داده است. در واقع لیبرال در عمل بسیار ناخاص تر از لیبرال به عنوان نظریه بوده است میتوان از نوع لیبرالیسم سخن گفت : لیبرالیسم اقتصادی(حفظ بازار آزاد و رقابتی ) و لیبرالیسم فرهنگی ( آزادی اندیشه و بیان )

 

این نکته حائز اهمیت است که دخالت دولت دموکراتیک در اقتصاد هیچ گاه به از میان بردن نظام سرمایه داری و مالکیت خصوصی بر وسایل تولید نیانجامیده و همواره در جهت اصلاح و ترمیم نظام بوده است .  در واقع اگر چه لیبرالیسم  در مفهوم فرهنگی و فلسفی آن زمینه ی اصلی اندیشه های دموکراتیک و حتی سوسیالیست است ، از نظر اقتصادی به نظام سرمایه داری نزدیک است .از نظر تاریخی، لیبرالیسم به معنای وسیع آن نخست در مقابل سلطه مذهبی و سپس در برابر  سلطه سیاسی حکام خود کامه پدید آمد .

مهم ترین مفهوم نظری اندیشه لیبرالیسم، قرارداد اجتماعی است که بر اساس آن حکومت موسسه ای مصنوعی است و مردم آن را برای تامین نظم وامنیت و تحصیل آسان تر حقوق خود ایجاد می کنند . از مهم ترین اصول لیبرالیسم در مفهوم وسیع آن میتوان در اعتقاد به ارزش برابر همه انسان ها، استقلال اراده فرد، عقلانیت و نیک نهادی انسان، حقوق طبیعی و سلب نشدنی،  وضعی بودن نهاد دولت و محدودیت قدرت حکومت به قانون است . مبارزه با استبداد اعم از طبقاتی، توده ای ، مذهبی و حزبی همواره هدف اصلی لیبرالیسم است .

در فلسفه لیبرالیسم حوزه عمومی از حوزه خصوصی تفکیک میشود و از حقوق جامعه مدنی ئر مقابل دولت مقتدر حمایت و بر ضرورت تحدید آن تاکید می شود. از نظرگاه لیبرال ، دولت در مقابل جامعه مسئولیت دیگری جز پاسداری از حقوق فردی ندارد. اما فلسفه دموکراسی که به تدریج با تعدیل لیبرالیسم پدید آمد، بر اصل  مسئولیت گسترده دولت در برابر جامعه بر تامین نوعی برابری تاکید دارد . در واقع در دموکراسی دولت تنها از حقوق مدنی حراست نمی کند بلکه در گسترش آن نیز مسئولیت دارد .   

 سه دریافت از دموکراسی باعث ایجاد تعابیر گوناگونی در قرن بیستم شد:

  1. دموکراسی در مفهوم  حکومت اکثریت
  2. دموکراسی در مفهوم حکومت قانون
  3. دموکراسی در مفهوم تعدد نخبگان و گروه های قدرت

به طور کلی نظریه لیبرال دموکراسی غرب بر دو درک اساسی و در عین حال متعارض از طبع انسان مبتنی است، یکی درک لیبرالی و فردگرایانه از انسان و دیگری مختار و آزاد دانستن انسان

بشیریه پس از بررسی نظریات اندیشمندان لیبرال انتقاداتی وارد می سازد :

  • متفکران لیبرال در سدد قطعیت و یقینی اقتدار آمیز هستند و از نظر بنیادی کارشان ایدئولوژیک است ، این امر خود با سررشت اصلی لیبرالیسم به معنای آزادی تعارض دارد . لیبرالیسم به منزله ی اندیشه سیاسی در حوزه عمل مدارا و تکثر گرا بوده اما در حوزه ی نظریه ی سیاسی و حکومت آرمانی این امر را نمی پذیرد که حکومت های مختلف میتوانند موجب تامین خرسندی و رفاه آدمیان شوند و نظام لیبرالی یک گزینش درست است .به طور کلی در قرن بیستم ایدئولوژی لیبرالیسم کوشیده است تا رحجان نظام های لبیرالی را بر نظام های دیگر ثابت کند.
  • رابطه میان لیبرالیسم و معرفت علمی بسیار نزدیک بوده است. از این دیدگاه جهان طبیعت و اجتماع  هر دو قاعده مند و به واسطه ی عقل فهمیدنی تلقی می شدند، علم بر همه مشکلات تواناست و حدی بر عقلانیت علمی وجود ندارد و هیچ نقطه تاریکی در شناخت انسان یافت نمی شود . در لیبرالیسم استدلال ها گوناگونی در باره ی رابطه ی علم و آزادی وجود دارد و قائل به امر هستند که رشد معرفت و حقیقت مهمترین علایق بشری است و آزادی وسیله ای برای رسیدن به آن . این مکتب این نکته را نادیده می گیرد که میان علائق انسان تعارض وجود دارد و رشد علم و معرفت فقط یکی از این علائق است .
  • جامعه لیبرال قرن بیستم محصول گزینش عقلانی  است که سابقه یآن به قرارداد اجتماعی باز میگردد.

هیوم از بنیانگذاران این مکتب معتقد است ماهیت انسان ها در همه زمان ها و مکان ها یکی است ، این استدلال برای ما خاطر نشان می سازد که  در سنت لیبرالیسم تصویری از هویت انسان وجود دارد که غیرتاریخی، استعلایی یا مابعدالطبیعی است.

 

*محافظه کاری

محافظه کاری به منزله ایدئولوژی سیاسی اصول و مبانی فکری و فلسفی دارد ، آنان خود را اهل تمییز و هوادار عقل سلیم و واقع بین میدانند ، با هر گونه طرح و اندیشه ای خیالی و انتزاعی برای ایجاد دگرگونی عمیق در جامعه و سیاست مخالف اند و اجرای چنین طرح هایی را ناممکن می دانند . محافظه کاران آراء و استدلال های خود را بر تجارب ملموس تاریخی استوار می سازند؛ و از همین رو ضدعقل گرایی انتزاعی و غیرتاریخی اند. آنها خود را عملگرا و پراگماتیسم میدانند . این مکتب واکنشی به مکتب لیبرالیسم و عقلگرایی بود .

اصول محافظه کاری :

  • بدبینی به عقل انسان
  • پیوند نزدیک میان مذهب و محافظه کاری
  • طبیعی بودن  تفاوت انسان ها به لحاظ توانایی
  • طبیعی بودن نهاد مالکیت
  • داشتن نگرشی پدرسالارانه
  •  تاکید بر قدرت و اقتدار سیاسی فراگیر دولت

 

 

منابع :

بشیریه، حسین،(1390)، تاریخ اندیشه های سیاسی قرن بیستم، ج1 "اندیشه های مارکسیستی"، تهران: نشر نی

بشیریه، حسین،(1390)، تاریخ اندیشه های سیاسی قرن بیستم، ج2 "لیبرالیسم و محافظه کاری"، تهران: نشر نی

 

Nejat.et@gmail.com

 

پرونده ی «کارل مارکس» در انسن شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/10313

 

در جستجوی "فردیت" گمشده در فلسفه کارل مارکس

پیشگفتار: ستیزه دو برابرنهاده آزادی فردی و تعاون اجتماعی، در منظری عام، همواره درکانون تخاصمات دوقرن اخیر بوده است. شاید بتوان در عرصه نظری، تجلی این دو را بنوعی در لیبرالیزم و  "کمونیزم" شناسایی کرد. این دو گرایش که در بستر تاریخی پیدایش خود از اصالتی معین برخوردار بودند، در روال تکوین خود و درارتباط با زمینه عینی صورتبندیهای سیاسی متناسبشان، به ایدئولوژی استحاله یافتند؛ نه این "آزادی فردی" را به ارمغان آورد و نه آن دیگری به "عدالت اجتماعی" واقعیت بخشید.

در نهایت معلوم شد که علت وجودی هر یک وابسته به دیگری است؛ یعنی هرکدام بواسطه نفی "غیر" خود را تصدیق می کند. لذا از جنبه نظری، فروپاشی یکی، تداوم دیگری را نیز بالقوه ناممکن می سازد. بنابراین بمحض ای‍‍‍نکه جهان از سرگیجه ریزش بظاهر ناگهانی کمونیزم بالواقع موجود بخود آمد، لیبرالیزم را با بحران هویت روبرو ساخت. عمر بسیار کوتاه "لیبرالیزم نو" که کمتر از دو دهه دچار فروپاشی درونی گشت، خود نشانگر آن بود که لیبرالیزم بدون اتکا به ضد خود، قابلیت نوسازی و تداومش را ازدست داده است.

تقارن بحرانهای عمیق اقتصادی با افول نئولیبرالیزم در عین حال منجر به بروز حرکتهای اجتماعی جدیدی شد که بدنبال راه خروج از بن بست کنونی جهان می باشند. این جنبشهای جهانی بنوبه خود راهگشای تحرکهای تازه ای درعرصه نظری گشته اند. به باور این نویسنده، بازگشت آثار مارکس به قفسه های کتابفروشی ها، روآوری به مفاهیم فلسفی - تاریخی نقد اقتصاد سیاسی وی، گسترش بی سابقه ی تارنماها و وبلاگ های مارکسی، پیدایش گروه های "مجازی" و واقعی مطالعه آثار مارکس و نیز شدت یابی تلاش پژوهشگران و ویراستاران آرشیوهای مارکس (موسوم به "مگای ۲") برای انتشار مجموعه کامل ۱۱۷ جلدی نوشتارهای مارکس و انگلس، جملگی معرف کششی همه جانبه بسوی "بدیل" مثبتی است که خود را صرفا ازطریق نفی ضد خویش تعریف و تایید نکند.

 دغدغه نوشتار کنونی معرفی چهره متفاوتی از مارکس است بوجهی که اندیشه وی دیگر صرفا با یک جامعه اشتراکی انتزاعی شناسایی نگردد. متن زیر بر این ادعاست که "مارکسیزم مارکس" در تمامیت خود دربردارنده کلیه شاخص های عبور از پارادوکس "فردیت" و "جمعیت"، آزادی فردی و رهایی اجتماعی است. همانطور که پیشتر اشاره شد، آنچه امروز ارائه سیمای واقعی مارکس را میسر کرده، شرایط عینی تغییر یافته جهان کنونی و ذهنیت پخته جنبشهای نوین اجتماعی است. لذا این نویسنده بستر فکری ملاحظات خود را نیز مدیون همین اوضاع جدید است.

 

۱ - ورود زودهنگام مارکس به "کانون طوفان"

کارل مارکس  (۱۸۸۳ - ۱۸۱۸) کار جدی برروی پایان نامه دکترایش را در ۲۱ سالگی آغاز و در سال ۱۸۴۱ به اتمام رساند. «تفاوت بین فلسفه طبیعی دموکریتوس و اپیکور» عنوان این پایان نامه بود. آنطور که از یادداشتهای مقدماتی وی برمی آید، بااینکه موضوع گفتمان تشریح و تبیین تفاوتهای دو فیزیکدان عهد عتیق بود، توجه اصلی مارکس به زمان خود و سمت گیری فلسفی شاگردان هگل از پس مرگ استاد (۱۸۳۱) معطوف بود.

همانطور که خود وی اظهار می نماید، در تاریخ فلسفه "نقاط عطفی" فرا می رسد که فلسفه کمال یافته و فی نفسه انضمامی شده را بسوی تمامیت جهان پدیداری متوجه می سازد. سپس فلسفه وارد ارتباطی عملی با واقعیت می گردد. اما ازآنجا که خود جهان واقع منقسم و متضاد است، فعالیت فلسفی نیز به تناقض کشیده می شود. بهمین خاطر "وقتی آتن با خطر انهدام روبرو بود، تمیستوکل کوشید آتنی ها را به ترک شهر قانع کند تا آتن جدیدی در دریا، در یک عنصر بنیادین دیگر، تاسیس کنند." (کلیات آثار ۱، ۴۹۲)

معضل مقدماتی مارکس در این پایان نامه اینست که چرا دو فیزیکدان که علمی وحد را با روشی مشابه تدریس می کنند، آنقدر در تبیین "رابطه بین تفکر و واقعیت اختلاف دارند." رکن اساسی تفاوت آندو در طرز تلقی آنها از "اتم" و حرکتش در "خلا" نمادین می گردد. اصل علمی دموکریتوس "جبر" و "تقدیر" و اصل پویای اپیکور "آزادی مطلق خودآگاهی" است. هردوی آنها درحرکت اتم معتقد به"سقوط در خطی مستقیم" و نیز ایجاد حرکت بواسطه "دفع" می باشند. اما اپیکور قائل به حرکت سومی است که آنرا انحراف یا "گریز" از خط مستقیم می نامد.

به تعبیر مارکس، اپیکور در این "گریز"، انصراف از "ضرورت کور" را یافته، آنرا بلافاصله به "آگاهی" مرتبط ساخته، و در "سینه اتم" نیرویی را تشخیص می دهد که به "مقاومت"، ایستادگی و ستیزه مجال بروز می دهد. اپیکور این اصل را "روح واقعی اتم" می خواند که با توسل به "علیت" صرف قابل فهم نیست. بقول او "زیستن زیر سلطه ضرورت نشانه یک نگون بختی است. ولی ضرورتی ندارد که زیر سلطه ضرورت زندگی کنیم." (ص ۴۳)

تا آنجا که به اتم مربوط می گردد، به باور اپیکور بدون "انحراف از خط مستقیم" امکان "ملاقات" و "تداخل" اتم ها و ازآنجا امکان "دفع" و "جذب" میسر نیست. برخلاف اپیکور، دموکریتوس همواره بر عنصر "مادی" تکیه می ورزد. بدیده وی، "اتم صرفا تجسم عام و عینی بررسی تجربی کلیت طبیعت است." درنزد وی، "اتم نه اصلی فعال بلکه یک مقوله انتزاعی خالص، یک انگاشته، که ماحصل تجربه است باقی می ماند." (ص ۷۳)

بنابراین دموکریتوس "جهان محسوس را به نمادی ذهنی تبدیل می سازد" و با پشت کردن به فلسفه، به "علم مثبته" و "مشاهده تجربی" رو می آورد. درعوض اپیکور "علوم مثبته" را تحقیر می کند، بطوریکه برخی از وی بعنوان "دشمن علم" نام می برند. ولی مارکس اپیکور را "فیلسوف عصر" نامیده و از او بعنوان برجسته ترین "نماینده روشنگری یونان" یاد می کند. اما این ابدا بدان معنا نیست که مارکس نسبت به اپیکور برخوردی غیر انتقادی دارد.

همانطور که در دموکریتوس "خط مستقیم" بمنزله "نفی نقطه" و در عرصه اجتماعی معرف حذف "فردیت" بود، درنزد اپیکور گریز از خط مستقیم بمعنی "خود سرنوشت سازی" است. لذا فلسفه اپیکور از نحوه مشروط و مقید هستی گریز حاصل می کند ولی از اینطریق صرفا مفهوم "فردیت انتزاعی" و "خودکفا" را برقرار می سازد. چنین فردی "موجودی برای خود محض" بوده و استقلالش از هستی بلاواسطه، نفی کامل "نسبیت"، یعنی ارتباط یابی با "غیر" است. این فردیت موقعی مؤثر است که از موجودیتی که دربرابرش ایستاده منتزع شود. هنگامیکه این" فردیت انتزاعی در اوج آزادی و استقلالش، در تمامیت وجودی اش ظاهر می گردد، معلوم می شود که وجودی که از آن گریز حاصل کرده بود، کل هستی است." (ص ۵۱)

لذا مارکس اپیکور را فیلسوف "اتمیزم" می نامد که پیش نهاده عامش کیفیت فرد یکتاست، نه کمیت و کثرت مجازی. اما ازآنجا که در درون خود امکان گذار به فردیت انضمامی یا جامع را حمل نمی کند، در عرصه اجتماعی زمینه "نزاع همه با همه" را فراهم می سازد. این ستیزه همگانی در "جامعه مدنی" معاصر، موضوعی است که ۲ سال بعد (۱۸۴۳) در «نقد فلسفه حقوق» هگل (از این پس «نقد») مرکز توجه خاص مارکس قرار می گیرد.

 

۲ - مارکس جوان آموزگارش را به چالش می کشد

آنطور که از متن بالا بر می آید، مارکس در بررسی تطبیقی دموکریتوس و اپیکور، پاسخی که بدنبالش بود را پیدا نمی کند. بااینکه فلسفه "اتمی" در برابر "دترمینیزم" به رویش عنصر "سوبژکتیو" قوام بخشیده، امکان شکل گیری "شخصیت" و از آنجا "خودآگاهی" را فراهم می آورد، تعارض "افراد" را برطرف نکرد.

همانطور که در پایان نامه اش خاطر نشان کرده بود، مارکس طی یکسال فعالیت شدید مطبوعاتی، توجه خود را بسوی ارتباط عملی با جهان پدیداری معطوف می کند. اما با کمال میل  از بسته شدن نشریه "راینیشه زایتونگ" استقبال کرده و بقول خودش "با اشتیاق فرصت را غنیمت داشته، از عرصه عمومی کنار کشیده و به پژوهش روآوردم. جهت رفع تردیدهایی که برمن هجوم آورده بودند، اولین اثری که دردست گرفتم، بررسی نقادانه فلسفه حقوق هگل بود." (مقدمه «سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی»)

 مارکس "نقد" را با مفهوم دولت شروع می کند که در واقع فصل نهایی کتاب هگل است. البته در خلال "نقد" اشاره می کند که گفتمان "جامعه مدنی" را در بخشی جداگانه پرورش خواهد داد. (ص ۸۲) معهذا بااینکه چنین مبحث جداگانه ای دراین دستنوشته ناتمام یافت نمی شود، وی در سراسر "نقد" به جامعه مدنی رجوع کرده و نقد موشکافانه دولت معاصر را فقط در ارتباط با آن قابل فهم می داند.

البته مارکس با تعریف هگل از جامعه مدنی مخالفتی ندارد. بطور خلاصه، هگل جامعه مدنی را عرصه نزاع همگانی ارزیابی می کند که در آن منافع "عام" بمعنی عمومیت یافتگی نفع خصوصی است. آنچه هگل "مجموعه نظام اخلاقی" می نامد، در جامعه مدنی بطور مفرط منقسم و خود گمگشته است، از خود بیرون است، "دولت خارجی" یا "مادی" است. از اینرو "جامعیت" یا "وهله اجتماعی"، حامل انبوهی از خصوصیات متعارض است. یعنی هنوز درمرحله انفصال بسر برده  و وابسته به "ضرورت" است بطوریکه هگل آنرا "سیستم نیازمندیها" می خواند.

مارکس که در این دوره کوتاه اقامت در کروزناخ دهها کتاب درمورد تاریخ و تئوری سیاسی را مورد بررسی قرار داده بود، همانند هگل به این نتیجه رسیده بود که با پیدایش "جهان مدرن"، برای نخستین بار دولت سیاسی و جامعه مدنی از هم تفکیک شده اند. به باور وی، در جمهوری یونان، دولت سیاسی منطبق با ماهیت واقعی شهروند بود ولی انسان خصوصی برده بود. در "استبداد آسیایی"، دولت معرف اراده خصوصی فردی واحد بود و دولت سیاسی و مادی هردو دربندگی بسر می بردند. در قرون وسطا نیز عرصه خصوصی، مستقیما سیاسی بود. شکلبندی جامعه، مترادف محتوی مادی دولت بود. "انتزاع دولت فی نفسه، فقط به عصر مدرن تعلق دارد."

انقلاب فرانسه درحکم آخرین کنشی بود که طبقات سیاسی را به طبقات اجتماعی تبدیل کرد و "جدایی بین زندگی سیاسی و جامعه مدنی را به کمال رساند." دراینجا تمامی "آحاد مردم در بهشت جهان سیاسیشان برابرند درحالیکه در هستی زمینی اجتماع نابرابرند." لذا هستی سیاسی "موجودیتی آسمانی است، ماورای طبیعه جامعه مدنی است." (ص ۸۰) درنتیجه شهروندان دولتی و اعضای جامعه مدنی نیز ازهم جدا هستند.

دردرون فرد کشمکشی ذاتی بین شهروند سیاسی و انسان خصوصی وجود دارد. دولت سیاسی کمال یافته بمنزله هستی انتزاعی انسان است که با هستی مادی اش درتعارض بسر می برد. فردگرایی، اصل حاکم جامعه مدنی است. بنابراین، "بندگی شخصی هدفی غایی است درحالیکه فعالیت، کار، ضمیر و غیره در حکم ابزاراند." (ص ۸۱) درجاییکه دولت به اوج خود رسیده باشد، "انسان یک زندگی دوگانه دارد… درجامعه سیاسی خود را موجودی اشتراکی می انگارد ولی درجامعه مدنی بعنوان فردی خصوصی فعالیت می کند." در چنین اوضاعی "تنها رابطی که آنها را بهم پیوند میزند ضرورت طبیعی، نیاز و نفع خصوصی است؛ حفاظت از مالکیت و خویشتن خودخواهشان." («درباره مساله یهود»، کلیات آثار ۳، ص ۱۵۴)

جامعه مدرن ذات عینی انسان را همچون عنصری خارجی و مادی از او جدا می سازد. این ماهیت انسان نیست که بعنوان فعلیت حقیقی او شناخته می شود. فرد بسان "فردی اجتماعی" ادراک نمی گردد. لذا "خاص" و "عام" با اینکه ارتباطی متقابل داشته و یکدیگر را مشروط می کنند، نافی همدیگرند. هدف، رفع تعارض خاص و عام است. اما در جامعه مدنی، جاییکه افراد "بورژوا یا شهروند از بند رسته اند"، هدفشان "با عامیتی وساطت می شود که خود یک وسیله است."

وقتیکه نیازمندیها و ابزار کیفیتی انتزاعی پیدا کنند، "انتزاع" به خصیصه روابط متقابل افراد با یکدیگر تبدیل می گردد. دراینجا "خرد جمعی" نیز خود را بصورت عمومیتی تجریدی تصریح می کند که از نظارت اعضای اجتماع خارج است. مارکس و هگل در تفیهم کلیه موارد بالا اتفاق نظر دارند. ریشه اختلاف مارکس با هگل در چگونگی رفع تعارضات جامعه مدنی نهفته است.

بدیده مارکس، هگل درعین اذعان به خصلت اتمی اجتماع معاصر، درصدد است که مجموعه پراکنده عرصه های تضادمند خصوصی را در کلیتی انتزاعی متحد کند. "ماتریالیزم" جامعه مدنی نیازمند روح و عقلی جامع است. اما هگل "ذهن عام" را در "خودآگاهی بالفعل شهروندان و روح اجتماعی آنان" جستجو نمی کند. خود هگل تایید می کند که دولت از سویی درحکم "ضرورتی خارجی" و قدرتی مافوق است اما ازسوی دیگر استدلال می کند که دولت غایتی است که دربطن جامعه مدنی حضور داشته و توانمندیش وابسته به وحدت اهداف عام اش با منافع خاص افراد می باشد.

مارکس دراین ادعای هگل تعارضی حل ناشدنی را تشخیص میدهد و تاکید می ورزد که یک عامل وحدت بخش خارجی نمی تواند واسطه دوگانگی انسان بمثابه یک "بورژوا" و یک "شهروند" باشد، چراکه یکی در درون خود آرزوها، آمال، نیازمندیها و انتظارات دیگری را برآورده نمی کند. انسان بیش از یک "شهروند" و زندگی انسانی فراتر از موجودیت سیاسی است.

لذا بعوض یک دولت سیاسی، مارکس مفهوم دموکراسی اجتماعی را طرح می کند که از خصلتی سیاسی برخوردار نیست. بدیده وی، "دموکراسی سیاسی" با اینکه در مقایسه با حکومت مطلقه قدم تاریخی بزرگی به جلو می باشد، هدف آزادی اجتماعی نیست. انقلاب فرانسه "روح سیاسی" را آزاد کرد ولی نتوانست عناصر مادی و معنوی سازای جامعه مدنی را به آزادی برساند. در یک دموکراسی سیاسی، انسان قدرتی والاست اما همچون انسانی که "خود را گم کرده ، بیگانه شده  و تحت سلطه شرایطی غیر انسانی قرار گرفته باشد. یعنی انسانی که هنوز همنوعی واقعی نیست."

بنظر وی، خصیصه بنیادین "دموکراسی حقیقی" دراینست که انسان هستی انسانی یافته باشد حال آنکه او در سایر اشکال فقط یک هستی حقوقی دارد. در این دموکراسی، اصول صوری و مادی قرین یکدیگرند؛ یعنی هم شکل است و هم محتوا که وهله حاکم برآن دیگر دولتی انتزاعی نیست. بنابراین مارکس نتیجه می گیرد که "در یک دموکراسی حقیقی، دولت سیاسی ناپدید می شود." (ص ۳۱)

مارکس بدلایلی که در حوصله این نوشتار نیست از انتشار این "نقد" در شکل کنونی اش منصرف شد. ولی بلافاصله پس از "اتمام" آن، درحین ادامه تحقیقاتش دوباره درگیر فعالیت مطبوعاتی گردید؛ ابتدا در "سالنامه های فرانسوی - آلمانی" و سپس در نشریه "وُروارت". او در جستاری «درباره مساله یهود» که درست پس از "نقد" بقلم کشید و دربهار ۱۸۴۴ منتشر ساخت، مضامین "نقد" را بازتولید می نماید.

او دراینجا دریکی از عالی ترین بیانات خود، سرشت ایجابی آزادی را بدین نحو توصیف میکند: "فقط هنگامیکه فرد بالفعل انسانی، شهروند تجریدی را به خود بازگردانده باشد، وقتیکه توانمندی اجتماعی خویش را بوجهی ادراک و سازماندهی کرده باشد که دیگر قدرت اجتماعی همچون نیرویی سیاسی از او جدا نشده باشد، فقط درچنان موقعی است که رهایی انسانی کامل می گردد." (ص ۱۶۸)

 

۳ - نقطه عطفی در تکامل فکری مارکس

مارکس که فضای حاکم بر آلمان را خفقانی می دید و امکانی برای فعالیت آزاد نمی یافت، در اواخر اکتبر ۱۸۴۳ رهسپار پاریس می گردد. او قبل از حرکت در نامه ای به آرنولد روگه پاریس را "مرکز همایش اذهانی مستقل و واقعا متفکر" ارزیابی کرده و جهت تاسیس نشریه ای بقصد "نقد بی امان تمامی شرایط موجود"، اندیشمندانی چون فرئرباخ، پرودون و باکونین را به همکاری دعوت می کند. اما بزودی چنان تحول عمیقی در خودفهمی و پالایش افکار مارکس بوقوع می پیوندد که دیگر جمع و جور کردن گرایشاتی متعارض حول یک حرکت نظری و عملی جدید را ناممکن می سازد.

مارکس طی اقامت خود در پاریس (پایان ۱۸۴۳ تا ژانویه ۱۸۴۵)، بیش از ۹ دفتر یادداشت از خود باقی می گذارد که دربر دارنده مطالعه فشرده آثار نویسندگانی است همچون آدام اسمیت، دیوید ریکاردو، جیمز میل، سیسموندی، ژان باتیست سی، مک کلوخ، بنتهام، فردریک انگلس و غیره. این یادداشتها همچنین حاوی مطالعه مجدد «پدیدار شناسی روح» هگل، بویژه فصل نهایی آن، "دانش مطلق"، است. ماحصل این مطالعات، نگارش کتاب نسبتا کاملی است که به «دستنوشته های اقتصادی - فلسفی ۱۸۴۴» شهرت یافته اند. او این اثر بنیادین را بین آوریل و اوت بقلم کشید و در فوریه ۱۸۴۵ با ناشری در دارمشتات قرارداد چاپ آنرا امضا کرد که بدلایلی عملی نگشت.

مطالعه دقیق این دستنوشته ها معلوم می سازد که مارکس با این اثر منظومه فکری جدیدی را پایه گذاری می کند که در سراسر عمر خود بدان وفادار می ماند. عمیق ترین دستاورد وی ارائه برداشت کاملا نوینی از آزدی است که در پرتو ادراک رابطه انسان با "کار" قابل تشخیص میباشد. او اذعان می کند که کشف نیروی کار توسط اسمیت و ریکاردو حاوی نقطه عزیمتی تازه بود. اما اقتصاد سیاسی، "کار" را صرفا بعنوان "جوهر" یا منشا ثروت و ارزش ادراک می کند، درحالیکه مارکس این جوهر را همچنین بعنوان "سوژه" معرفی می نماید.

بقول او، اقتصاد سیاسی انسان را فقط بمثابه "کارگر" یا فعله مد نظر دارد. لذا بیرون از محیط کاری، وضعیت وی را به "قانون جزایی، پزشکان، دین، جدولهای آمار، سیاست و سرپرستان خانه بینوایان" واگذار می نماید. بنابراین ضروری است که به ورای اقتصاد سیاسی رفته و پرسش کنیم: "در سیر تکامل انسان، نزول قسمت اعظمی از بشریت به کار انتزاعی چه معنایی دارد؟" (کلیات آثار ۳، ص ۲۴۱) یعنی چرا "ماده ای مرده بر انسان سلطه ای کامل پیدا کرده است"، (ص ۲۶۷) چرا "بی ارزش شدن جهان انسانی با رشد ارزش درجهان اشیا ارتباطی مستقیم پیدا کرده است"، (ص ۲۷۲) چرا انسان هرچه بیشتر تلاش می کند، سیطره جهان مصنوعات بیگانه ای که می آفریند توانمندتر شده و دنیای درونی اش فقیرتر می گردد؟ "اقتصاد سیاسی با بی توجهی به رابطه مستقیم کارگر (کار) با تولید، بیگانگی نهفته در سرشت کار را پنهان می سازد." (ص ۲۷۳) پس باید پرسید: "رابطه اساسی" کاری چیست و بیگانگی انسان ازکجا ناشی می گردد؟

به باور مارکس، فردیت یافتگی انسان با خلاقیت وی قابل شناسایی است. محصول کنش انسانی در یک فرآورده، یا "ابژه" نمادین می شود. سوژه انسانی از اینطریق است که "عینیت" یافته و به یگانگی می رسد. هستی فعال انسان درخلال باروری وی و با میانجیگری داده های طبیعت، ارتباط یابی فرد با "سرشت ذاتی" و خویشتن خویش را بهمراه می آورد و معرف انکشاف انرژیهای جسمانی و فکری اوست. انسان از اینطریق "شمولیت" یافته و خود را موجودی آزاد می یابد. کنش آزاد، آگاه، داوطلبانه و هدفمند، ضرورت وجودی انسان است و صرفا جنبه ای ابزاری ندارد. یعنی مفهوم هستی، تلاش برای معاش و ملازمات زندگی نیست بلکه بارآوری، خود "غایت خویش" است. پس "انسان حتی وقتیکه از نیاز جسمی مبرا باشد نیز تولید می کند، و موقعی حقیقتا تولید می نماید که از چنان نیازی رهایی یافته باشد." (ص ۲۷۶)

درعین حال انسان موجودی "نوعی" است. رابطه فرد با خودش ازطریق ارتباط با فردی دیگر عینی و بالفعل می گردد. فعالیت بارآور نه فقط رابطه فرد با فرآورده اش، که رابطه افراد دیگر را نیز با فعالیت و محصول خویش برقرار می سازد.

برخلاف اقتصاد سیاسی که با "مالکیت خصوصی" آغاز بکار می کند ولی قادر به توضیح علل پیدایش آن نیست، مارکس با شروع از سرشت کار و خودارتباطی انسان، مستدل می سازد که "مالکیت خصوصی محصول، نتیجه و پی آمد کار بیگانه شده، و ارتباط بیرونی انسان با طبیعت و با خویش است." (۲۷۹) این روش طرح مساله، پاسخ خود را نیز درخود دارد چراکه "وقتی صحبت از مالکیت خصوصی است، بنظر می رسد که با چیزی خارج از انسان سروکار داریم. [اما] وقتیکه از کار حرف می زنیم، مستقیما با خود انسان روبرو هستیم." (ص ۲۸۱)

مارکس باچنین برداشتی خود را نه فقط از اقتصاد سیاسی، بلکه از همه گرایشات سوسیالیستی و کمونیستی زمانش متمایز می کند. بعوض "نفی" مالکیت خصوصی، که واسطه ای ضروری است، "نفی نفی"، یا نفی خود آن واسطه را بعنوان یک "اومانیزم ایجابی" برنشانده و ابراز می دارد که این اومانیزم خود را "هم از ایده آلیزم و هم از ماتریالیزم متمایز کرده و درعین حال حقیقت متحد کننده هردوی آندوست." (ص ۳۳۶)

بدین منظور، مارکس با آن "کمونیزم کاملا مبتذل و تهی فکری که یکسره نافی شخصیت انسان است" مرزبندی کرده و عنوان می کند که این کمونیزم انتزاعی "مقوله کارگر را رفع نمی کند بلکه به تمامی انسانها گسترش می دهد."(ص ۲۹۴) درچنین منظری، جامعه درحکم یک سرمایه دار کل تجریدی است و خصلت بیگانه اجتماع با جهان اشیا و طبیعت را دست نخورده باقی می گذارد. "جامعه، اجتماع کار و برابری دستمزدهاست که از سوی سرمایه اشتراکی، از سوی جامعه بمثابه سرمایه دار عمومی، پرداخت می شود." (همانجا)

بنابراین هردوسوی رابطه سرمایه و کار تاحد جامعیتی کاذب ارتقا یافته است. کار بعنوان وضعیتی که همگان را دربر می گیرد و سرمایه بعنوان عمومیت رسمیت یافته قدرت اجتماع! آنچه مارکس بعنوان یک جامعه کاملا آزاد تعریف  می کند، بمعنی "رهایی کامل کلیه کیفیتها و حواس انسانی" است. در اینجا شکل تعاون و ارتباط پذیری انسانها با رفع کامل ازخودبیگانگی و ماهیت آزادنه تعاون همخوانی دارد.

اما فعالیت و بهره مندی اجتماعی بهیچوجه فقط در فعالیت مادی خلاصه نمی شود و همواره درشکل فعالیتی که مستقیما اشتراکی است نمادین نمی گردد. از همین روست که مارکس هشدار می دهد: "از همه مهمتر اینست که ما باید از استقرار مجدد 'جامعه' بمثابه یک انتزاع در مقابل فرد پرهیز کنیم. فرد، هستی اجتماعی است. بنابراین، بیان زندگی اش، حتی اگر درشکل مستقیم نمادی اشتراکی پدیدار نگردد، و در همکاری با دیگران هم انجام نگیرد، مبین و موُید هستی اجتماعی است." (ص ۲۹۹)

همانطور که مشاهده شد، بدیده مارکس انسان از "فردیتی خاص" برخوردار است و "درست همین مشخصه است که به او فردیت می دهد؛ فردیت واقعی موجودی انسانی." انسان در عین حال یک "کلیت"، یک "ایده آل جامع" است. "موجودیت سوبژکتیو" اجتماعی که "برای خود" تجربه و تفکر شده و "تجسم تمامیت هستی انسانی" باشد. تنها برمبنای چنین دیدگاهی است که می توان "جامعه" را بعنوان "وحدت انسان و طبیعت"، و بستر رهایی همگانی و فردی شناسایی کرد.

مارکس بلافاصله پس از نگارش این دستنوشته ها، هم مجددا درگیر فعالیت "عملی" منجمله درگیری مطبوعاتی گشت و هم ضروری دانست که دیدگاه جدید خود را از سایر گرایشات نظری زمانش تفکیک کند. «خانواده مقدس»، «ایدئولوژی آلمانی» (بعضا با همکاری انگلس) و نیز «فقر فلسفه»، همگی آثاری بودند که مارکس، طی دو سال (۱۸۴۷-۱۸۴۵) به نگارش درآورد که کلیه جریانهای "پسا هگلی" منجمله فوئرباخ و نیز گرایشات سوسیالیستی، بویژه پرودون، را مورد بررسی و نقدی همه جانبه قرار می دهند.

فعالیتهای شبانه روزی مارکس درآستانه انقلابات ۱۸۴۸، همکاری و سپس هدایت فکری سازمانهای نوبنیاد و روبه رشد کارگری در سراسر اروپا، همچنین سردبیری نشریه "راین جدید"، کار تحقیقاتی به شیوه سابق را عملا غیر ممکن ساخته بود. معهذا، مارکس با نگارش «مانیفست کمونیزم» که در فوریه ۱۸۴۸ انتشار یافت، هم از جنبه نظری و هم عملی، کل جهان را برای همیشه دگرگون ساخت. ضروی است که نقطه اوج این "بیانیه" و فرجامین کلامش را دوباره بازگو نمود تا "مارکسیزم مارکس" با جریانهای "پسا مارکسیستی" شناخته نگردد: " درعوض جامعه کهن بورژوایی، بهمراه طبقات و تعارضات طبقاتی اش، تعاونی خواهیم داشت که در آن تکامل آزادانه هر فرد، شرط تکامل آزاد همگان باشد."

 

۴ - «گروندریسه»، ثمره یک دهه تلاش

شکست انقلابات ۱۸۴۸ و سپس کودتای ناپلئون و الغای جمهوری فرانسه که موجی از خفقان و سرکوب را بدنبال داشت، منجر به تبعید همیشگی مارکس به انگلیس گردید. (مه ۱۸۴۹) همانطور که خود او در مقدمه «سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی» (۱۸۵۹) بازگو می کند، این وقایع "موجب قطع پژوهشهای اقتصادی ام گردید که فقط در لندن در ۱۸۵۰ می توانستم از سر بگیرم." منابع عظیم موجود در کتابخانه موزه بریتانیا و نیز خود انگلیس بعنوان آزمایشگاه کلاسیک جامعه سرمایه داری، "مرا ترغیب کرد تا دوباره از اول شروع بکار کرده و منابع جدید را بدقت وارسی کنم."

درمجموع دهه ۵۰ علیرغم مشقات بی پایان مالی و مرگ دو فرزندش، سالهای پرباری در بیوگرافی نظری مارکس به شمار می آید. در عین حال او بیش از ۱۰ سال برای "نیویورک دیلی تریبون" مقاله می نوشت و ازینرو مجبور بود برای ادامه کار تا دیروقت در موزه بریتانیا بماند. طی این دهه، دهها دفتر یادداشت از مارکس بجای مانده است. «گروندریسه» که شامل ۸ دستنویس است و بین اوت ۱۸۵۷ و ژوئن ۱۸۵۸ بنگارش درآمده، معرف نقطه اوج خلاقیت فکری مارکس در این دوره می باشد. 

ظاهرا بحران اقتصادی ۱۸۵۷ که منجر به سقوط موسسات مالی گردیده و مبادلات بانکی را متوقف ساخته بود، انگیزه اصلی مارکس در نگارش «گروندریسه» بوده است. همانطور که از نامه او به انگلس برمی آید (دسامبر ۱۸۵۷)، پیش بینی رخدادهای جدید اجتماعی ناشی از بحران، مارکس را بر آن می دارد تا چکیده ای از نتایج تحقیقاتش را دراختیارعموم قرار دهد: "من دیوانه وار مشغول کار شبانه روزی جهت جمع آوری پژوهشهای اقتصادیم می باشم بلکه بتوانم قبل از فرارسیدن طوفان، حداقل طرح کلی آنرا روشن کنم." ( کلیات آثار ۴۰، ص ۲۱۷)

صرفنظر از مجادلات نظری عصر حاضر پیرامون «گروندریسه»، همگان  برسر یک چیز توافق دارند؛ اینکه این اثر، "کار یک نابغه" بوده و انتشارش بر روی "کارگاه خلاق فکری" مارکس پنجره جدیدی را گشوده است. فوران "خودانگیختگی فکری" مارکس که بیش از ۸۰۰ صفحه را درمدتی کوتاه به قلم کشید، حاوی فشرده ترین مفاهیم نظری، منجمله مقدمه وسیع و عمیقی درمورد روش دیالکتیکی بررسی و ارائه نقد اقتصاد سیاسی است.

گفتمان حاضر که صرفا از دریچه طرح موضوع "فردیت آزاد" در کانون اندیشگی مارکس به «گروندریسه» می نگرد، نه توان واکاوی جامع آنرا دارد و نه امکان دنبال کردن مباحثی که از پس انتشارش درگرفت. بهر رو، نخستین پرسش «گروندریسه» اینست که نقد اقتصاد سیاسی را ازکجا باید آغاز کرد؟ این نقطه آغاز دربر گیرنده مبحث پیچیده ای است که آنرا با "متد" یا روش فکری مرتبط می سازد. شاخص اصلی دیدگاه مارکس "جامعیتی انضمامی" است. ازاینرو وی در این مقدمه دو نظریه را به نقد می کشد؛ یکی نظریه ای که با "فرد" بعنوان واحدی خودکفا شروع می کند و دیگری دیدگاهی که با "اجتماع" بسان "سوژه ای واحد."

 

بدیده او، خاستگاه نظریه اولی "جامعه مدنی" معاصر است و ژان ژاک روسو نماینده آنست. "معاهده اجتماعی" روسو، سوژه هایی که طبیعتا مستقلند را بواسطه یک معاهده وارد یک ارتباط و ائتلاف عمومی می کند. (ص ۸۴) اما خود این فرد خودمختار موُلفه اجتماعی است که برخلاف عهد کهن، دیگر جزو متعلقات یک مجموعه معین و محدود نیست بلکه فردی منفصل شده از پیوندهای طبیعی و انقیاد بی واسطه است؛ فرد "ایده آل" قرن هجدهم و مورد نظر آدام اسمیت و ریکاردو است. اما دیدگاهی که با "جامعه" و یا "جمعیت" شروع بکار می کند نیز "نگاهی نادرست و اسپکولاتیو" نسبت به جامعه دارد که شامل ادیبان سوسیالیست و اقتصاد دانانی مثل ژان باتیست سی می گردد. (ص ۹۴)

با وجودیکه شروع از جمعیت بظاهر واقعی و انضمامی بنظر می رسد، اما بررسی دقیقتر نشان می دهد که جمعیت بمحضی که طبقات اجتماعی را از آن حذف کنیم، یک "انتزاع" است. خود این "طبقات" نیز واژه ای بی معنی است مگر آنکه با عواملی که برآن تکیه دارند، مانند کار دستمزدی، سرمایه و غیره آشنایی پیدا کرده باشیم. بنابراین چنان شروعی بمعنی "مفهومی آشفته از کلیت" است. (ص ۱۰۰) پس ضروری است که بواسطه تعینات بعدی و توسل به تجزیه و تحلیل، از این برداشت متصورا انضمامی بسوی مفاهیم ساده تر و تجریداتی بسیط تر حرکت کرد تا بتوان به ساده ترین تعینات رسید.

از آنجا می بایست مسیر حرکت را از نو تعقیب کرد تا اینکه بالاخره بار دیگر به جمعیت رسید. ولی اینبار بعنوان جامعیت پربار تعینات و روابطی چند جانبه. یک امر انضمامی موقعی واقعا چنین است که "ترکیبی از تعینات همه جانبه بسیار و ازاینرو وحدت عواملی گوناگون" باشد. (ص ۱۰۱) چنین روشی "نتیجه فرآیندی فکری " بنظر می آید، اما در حقیقت بمنزله نقطه شروع در واقعیت و لذا همچنین در مشاهده و ادراک است.

بطور کلی، هرچه بیشتر به گذشته تاریخ جوامع برگردیم، فرد و لذا فرد بارآور، بیشتر به یک مجتمع کلان وابستگی دارد؛ چه در خانواده، چه در قبیله و چه در اشکال مختلف جوامع اشتراکی. "فقط در قرن هجدهم، در 'جامعه مدنی' است که اشکال متنوع پیوند اجتماعی دربرابر فرد بسان وسیله صرف امیال خصوصی وی، بعنوان ضرورتی خارجی، قرار می گیرند. اما عصری که چنین خاستگاهی را می آفریند، یعنی خاستگاه فرد منزوی، در عین حال دقیقا عصر پیشرفته ترین روابط اجتماعی است. موجود انسانی… فقط در بینابین اجتماع می تواند بخود فردیت ببخشد." (ص ۸۴) بنابراین هرگاه صحبت از "تولید" می شود، مقصود افرادی هستند که در درون جامعه تولید می کنند؛ یعنی افرادی اجتماعی. جامعه از آحاد جداگانه تشکیل نشده و حاصل جمع کمی افراد نیست بلکه مبین مجموعه روابط متقابل بین آنهاست. (ص ۲۶۵)

عصر جدید با اضمحلال کلیه روابط ثابت وابستگی شخصی، درحین ایجاد "فردی خودبنیاد"، همه جانبه ترین و گسترده ترین نوع وابستگی متقابل افراد را نیز بوجود می آورد. یعنی خود "نفع خصوصی"، واقعیتی است که توسط اجتماع به تعین رسیده. نکته در اینجاست که وارستگی فرد از کلیه اشکال مستقیم وابستگی به همبایی، با اینکه عامل "سوبژکتیو" یا ذهنیتی که خود را آزاد شده می پندارد را بهمراه می آورد، در عین حال درحکم "وابستگی عینی" فرد به کلیتی "نامرئی" و انتزاعی است.

به باور مارکس، این "استقلال ذهنی" نسبت به پیوندهای خونی، "طبیعی" و ارباب و رعیتی رجحان دارد و می تواند زمینه ساز "مرحله"ای عالی تر باشد که تحت آن "فردیت آزاد، متکی به رشد جامع افراد" بوده و "بار آوری اشتراکی و اجتماعی" را تابع چنان رشدی می کند. معهذا "آزادی واقعی" تنها در صورتی تحقق می یابد که با "خود واقعیت بخشی" یا "عینیت یابی سوژه" توام باشد. (ص ۶۱۱)

اما در اجتماع حاضر، بین "ذهنیت " و "عینیت" هیچ تعاملی برقرار نیست. در زمان ما "وابستگی متقابل و همه جانبه افرادی که نسبت به یکدیگر بی تفاوتند، شاکله پیوند اجتماعی آنها می باشد. ارزش مبادله واسطه این پیوند اجتماعی است." ( ص ۱۶۵) ارزش مبادله "عمومیتی" است که بواقع ویژگی و فردیت را "نفی" می کند. در اینجا خصلت اجتماعی فعالیت و نیز شکل اجتماعی فرآورده بسان "شیئی بیگانه و عینی" درمقابله با فرد اعلام وجود می کند. انگار که این واسطه خود محصول و تابع روابط متقابل بین آنها نیست بلکه از "وجودی مستقل" برخوردار است. این شئ "خودمختار" شده معرف "استحاله پیوند اجتماعی افراد به پیوند اجتماعی بین اشیا " است.

پس درواقع آنچه جایگزین نهادهای فرافردی اجتماع کهن گردیده، شکل جدیدی از یک مجتمع کلان و عمومیت یافته است که شالوده وابستگی انسان معاصر را تشکیل می دهد. وابستگی فردی و پیوند اجتماعی آنها همانند گذشته تعین یافته است اما برخلاف سابق این نه یک وابستگی شخصی بلکه مصلوب شدن به روابطی عینی است که از کنترل آنها خارج شده و بر آنان حاکمیت یافته است. بقول مارکس، "اکنون افراد زیر سلطه تجریدات بسر می برند." ( ص ۱۶۴)

این مناسبات نوین هم در خودآگاهی افراد تجسم می یابد و هم بشکلی "ایده آل" در مفاهیم اقتصادی، حقوقی و سیاسی. به تعبیر آدام اسمیت، در اینجا هرفرد با پیگیری منافع خصوصی خود، بدون آنکه خود اراده کرده یا دانسته باشد، منافع عمومی را به پیش می برد. ولی درحقیقت، در این "نزاع همگانی"، در این "رقابت آزاد"، هرفرد با دنبال کردن منافع خود متقابلا مانع تایید دیگران می گردد. بطوریکه بعوض تصدیق "وجه عام" با "سلبیتی عمومی" روبرو می گردیم! در این قاعده، نفع عام در حکم عمومی کردن منافع خودپوی خصوصی است.

شکل کلی معامله متقابل بین افراد، بدون هیچ تمایزی، برابری صوری آنها را بر می نشاند. دراین معامله گری افراد بطور متقابل برای رسیدن به امیال خود، خویشتن را ابزار تحقق منافع دیگران می کنند و دیگران را وسیله اهداف خود می نمایند.  هر فرد  در آن واحد هم "وسیله" و هم "هدف" است؛ رابطه ابزاری واسطه "برای خود" و "برای غیر" بودن می شود. لذا فرد، در خودآگاهی اش به این ادراک باژگون دست می یازد که برآورده کردن منافع شخصی اش، بمنزله حذف تعارضات اجتماعی است.

درعین حال، در انجام معامله، هریک از افراد در ذهن خود چنین می پندارد که "سوژه ای" ویژه و چیره است. لذا بهمراه برابری، "آزادی" فردی نیز برقرار شده است. مراوده ای آزادانه و داوطلبانه که نه تقلبی در آن صورت پذیرفته است و نه اعمال زوری. در نتیجه، درحالیکه شکل این مراوده متقابل "برابری" طرفین را بر می نشاند، "آزادی" ماهیت انرا رقم می زند! پس "آزادی و برابری" بسان "ایده هایی ناب"، بعنوان "بیان ایده آل" روابط اجتماعی موجود، محترم شمرده شده و در "وهله حقوقی" انسان نمادین می گردند.

ولی مبادله "برابر نهاده ها" که متصورا بر پیشنهاده مالکیت بر محصول کار فردی یا کار عینیت یافته فردی بنا شده و توسط قانون بعنوان "اراده عام" شناسایی گردیده، در حقیقت بمعنی دیالکتیک ضروری استحاله مالکیت فردی به "جدایی مطلق کار و مالکیت، و تصاحب کار غیر بدون مبادله برابرهاست." ( ص ۵۱۴)

بطور کلی، مبادله کالایی متعلق به فرایند گردش است که پس از خروج از تولید و ورود به بازار، دوباره به مبدا، به روند تولید، باز می گردد. اما فرآیند گردش حاوی بُعد دومی است که هیچگاه از فرآیند تولیدی خارج نشده و دائما درخلال تولید جریان دارد. این بُعد دوم، شامل آن بخش از سرمایه ای است که با ظرفیت کاری مبادله می شود. اما محتوای این مبادله درست خلاف "قانون مبادله برابرها" را به اثبات رسانده و نشان می دهد که ارزش مبادله صرفا معرف یک برابری صوری است. در درجه اول، آنچه در اینجا معاوضه شده، مبادله مستقیم سرمایه با کار نیست بلکه مبادله بنیه کاری با محصولاتی است که خود تجسم کار عینیت یافته اند؛ مبادله محصول کار با کار زنده که جهت بازتولید و بقای ظرفیت کار زنده پرداخت می شود. درعوض آنچه سرمایه دریافت می کند، نه ارزش مبادله بلکه ارزش مصرفی بنیه کار است. در درجه دوم، ارزش ظرفیت کار، نیرویی ارزش افزاست . 

پس در این مبادله کارگر معادل زمان کاری عینیت یافته خود را دریافت می کند، درحالیکه جوهری ارزش آفرین  یا زمان کار زنده ارزش افزایش را پیشکش می کند. "او خود را بعنوان معلول می فروشد و بمثابه فعالیت، جذب پیکر سرمایه بعنوان علت می گردد. لذا مبادله [آزاد] به ضد خود بدل گشته و قوانین مالکیت خصوصی - آزادی، برابری، مالکیت - مالکیت بر کار خود و آزادی جابجا کردنش، به خلع ید از کارگر و سلب مالکیت از کارش تبدیل می شود. بطوریکه بمثابه مالکیتی بیگانه خویشتن را بدان مرتبط می کند." ( ص ۶۷۴)

همانطور که از متن بالا بر می اید، درواقع این افراد نیستند که به آزادی رسیده اند، بلکه آزادی رقابت معرف آزادی حرکت سرمایه و "خود ارتباطی" آن می باشد. از اینرو ضروریست که جزمیات ثبات یافته ای که حذف رقابت آزاد را با نفی آزادی فردی مترادف می دانند، از ذهنیت زدوده و تصریح کنیم که این نوع آزادی بمعنی تعلیق کامل آزادی فردی و انقیاد کامل فردیت زیر سیطره شرایطی اجتماعی است که به شکل قدرتهایی عینی پدیدار گشته اند. اینکه روابط بین خود افراد به قدرتی بر فراز آنها تبدیل شده و بر آنان تسلط یافته "نتیجه محتوم این امر است  که فرد آزاد اجتماعی نقطه شروع نیست." ( ص ۱۹۴)

مارکس درعین شروع از این "نقطه آغاز" بعنوان پیشنهاده ای اساسی، بر این باور است که "تکامل دائمی توانمندیهای بارآور فردی" هم ابتدا و هم انتهاست؛ لذا لزوم فراروی از آن نقطه شروع؛ چرا که تلاش برای تحقق بخشیدن به این پیشنهاده ضروری، خود موُید آنست که افراد کماکان درکشاکش ایجاد شرایط زیست اجتماعی خویش اند، ولی هنوز زندگی کردن برشالوده چنین شرایطی را آغاز نکرده اند.

در حقیقت در چشم انداز مارکس، "مقصد" یا "پایانی" درکار نیست. برای همین در «گروندریسه» اعلام می کند که "تکامل کلیه توانمندیهای انسانی، بخودی خود پایانی در خویش است که با معیارهایی از پیش معین شده قابل سنجش نیست." این قلمروی کاملا نوین است که در آن انسان برای "آنچه شده است تکاپو نمی کند، بلکه در حال حرکت مطلق شدن است." (ص ۴۸۸)

 

 

۵ - کلام آخر: از «گروندریسه» تا «سرمایه» (۱۸۸۳ - ۱۸۶۱)

دانسته است که مارکس  «گروندرسیه» را منتشرنکرد. آنچه یکسال بعد (۱۸۵۹) تحت عنوان «سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی» در فصولی جداگانه به چاپ رسید، بهمراه یک مقدمه جدید، شامل ۳ فصل "کالا"، "پول" و "سرمایه" بود. اما یکم، باید خاطرنشان کرد  که مارکس تنها دو فصل اول آنرا منشر ساخت؛ دوم اینکه از کل «گروندریسه» فقط فصل فشرده و بازنویسی شده "پول" را بازتولید نمود؛ و سوم و از همه مهمر اینکه اینبار ارائه نقد اقتصاد سیاسی را با "کالا" آغاز نمود.

همانطور که خود وی در مقدمه این اثر اظهار می دارد "من نظام اقتصاد بورژوایی را به ترتیب زیر مورد بررسی قرار می دهم: سرمایه، مالکیت بر زمین، کار دستمزدی، دولت، تجارت خارجی، بازار جهانی." سپس ادامه می دهد که "متن کلی این طرح هم اکنون دراختیار من است، اما بصورت دستنویس هایی که برای انتشار نگاشته نشده بودند." زیرا "ملاحظات بعدی به من نشان داد که پیش بینی نتایجی که هنوز می باید به اثبات برسند قابل ایراد است، و خواننده ای که قصد دنبال کردن من را دارد می باید راه خود را از خاص به عام بازکند."

اینکه مارکس تا چه حد به آن "طرح کلی" که ۶ مبحث جامع را شامل می گشت وفادار ماند در توان گفتمان حاضر نیست. قدرمسلم اینکه کلیه آن مباحث در صورتبندی ۳ جلد «سرمایه» و نیز «تاریخ تئوری» بنوعی منظور و ترکیب شده اند. بهر حال چه «گروندریسه» را بعنوان "پیش نویس اول" کتاب «سرمایه» استنباط کنیم و چه «سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی» را "متن اولیه" آن بدانیم، مارکس بین سالهای ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۶ سه پیش نویس دیگر را بقلم می کشد که تازه طی سه دهه اخیر برای اولین بار به چاپ رسیده اند. این ۳ پیش نویس شامل دستنوشته های ۶۳-۱۸۶۱، ۶۵-۱۸۶۳ و ۱۸۶۶ می گردند.

بهر تقدیر، مارکس اولین جلد «سرمایه» را در ۱۸۶۷ منتشر ساخت. اما تا آخر عمر (۱۸۸۳) مشغول تصحیح، تدقیق و تکمیل کل «سرمایه» بود. شاید بیماری های متعدد، فعالیتهای نظری و عملی در تاسیس "بین الملل اول"، بویژه در حین و پس از "کمون پاریس" (۱۸۷۱)، تاحدی به وی فهمانده بود که ممکن است عمر کوتاهش امکان انتشار جلدهای بعدی «سرمایه» را ندهد. با این حال مارکس تا آخرین لحظات زندگی دست از پژوهش و نگارش نکشید و تاجای ممکن بسیاری از ملاحظاتش را در تغییرات متعدد همان جلد اول وارد می کرد.

باید تاکید کرد که مارکس پیش نویس های «سرمایه» را کاملا برعکس طرح نهایی انتشار آن نوشته بود. یعنی ابتدا «تاریخ تئوری» ( موسوم به «تئوری های ارزش اضافی»)، سپس مضامین جلدهای سوم و دوم (با قدری پس و پیش) و درآخر پیش نویس جلد اول را به نگارش درآورده بود. ( نگاه کنید به نامه مارکس به زیگموند شوت، ۳ نوامبر ۱۹۷۷‪,، کلیات آثار ۴۵، ص ۲۸۶ )

بنابراین مارکس نه فقط بر ساختمانبندی کل «سرمایه» وقوف کامل داشت، بلکه با عبور از چنین فرایندی بود که جلد اول را نوشت. حتی در بررسی جلد اول نیز باید خاطر نشان کرد که وی فصل اول را نه در ابتدا بلکه در انتهای کار به پایان رساند. نوشته حاضر که صرفا از زاویه ای معین به «سرمایه» نگاه میکند نه مجال و نه استطاعت واکاوی جامع این بزرگترین اثر مارکس را دارد. لذا تمرکز اصلی گفتمان کنونی عمدتا بر روی فصل اول است که بین چاپ اول تا چاپ فرانسوی اش (۸۵-۱۸۸۲) بارها درآن تجدید نظر شد. یکم، آنچه در اصل یک فصل بود، به ۳ فصل بسط پیدا کرد؛ دوم، آنچه تحت عنوان "شکل ارزش" ضمیمه فصل اول بود، درخود آن فصل ترکیب گردید؛ و سوم، قسمت چهارم آن فصل، "بتوارگی کالایی"، انکشاف و تکامل یافت.

همانطور که خود مارکس در مقدمه چاپ اول اظهار می دارد: "در کلیه علوم، نقطه شروع همواره دشوار است. بنابر این فهم فصل اول، بویژه قسمتی که کالاها را تجزیه و تحلیل می کند، معرف بیشترین دشواریها خواهد بود." ( ص ۸۸) سپس ادامه می دهد که عقل بشر بیش از ۲۰۰۰ سال است که بدون نتیجه درپی ادراک ماهیت "شکل ارزشی" بوده است چراکه "مطالعه کل یک بدنه آسان تر از سلول های آنست. مضافا اینکه در تجزیه و تحلیل صورتبندیهای اقتصادی نه از میکروسکوپ و نه از معرف های شیمیایی کمکی بر می آید. در اینجا قوه انتزاع می باید جایگزین هردو شود." (ص ۹۰)

مارکس در عین اذعان به دشواری فصل اول، بجای تن دادن به "عامیانه" سازی مفاهیم، با اعتماد به قدرت فاهمه خوانندگان «سرمایه» عنوان می کند که : " البته من خواننده ای را درنظر دارم که می خواهد چیزی بیاموزد و لذا برای خود فکر کند." (همانجا) اما چرا مارکس بجای شروع از فرآیند تولیدی، یا پول و استحاله اش به سرمایه، و یا "تاریخ" پیدایش و انباشت بدوی سرمایه ( قسمت نهایی کتاب)، با "کالا" آغاز می کند؛ یعنی با "ابتدایی ترین شکل" تجسم ثروت در جامعه سرمایه داری؟

به بیان خود او، درنظر اول، کالا یک چیز پیش پا افتاده و ساده فهم است. اینطور می نماید که کالا یک ابژه خارجی، یک شئ صاف و ساده و یک جنس قابل مصرف است که داری خواص جسمی و کیفیات ماده ای مفید می باشد. اما تجزیه و تحلیل و نفوذ مفهومی بدرونش نشان می دهد که کالا وحدت اضداد است. در درونش یک تعارض، یک دوگانگی، وجود دارد که بهنگام ارتباط یابی با کالا یا کالاهای دیگر نمادین می گردد؛ یعنی بسان کمیت معینی که حامل "ارزش مبادله" می باشد.

پس کالاها بمحض ظهور بعنوان ارزش مبادله از "کیفیت" و خواص طبیعی محموله ای که نیازی انسانی را برآورده می سازند به "کمیت" استحاله پیدا می کنند. در اینجا، در فعل مبادله کالایی، "تجردیدی کامل" صورت پدیرفته است. یعنی در کالا بمثابه ارزش مبادله، دیگر ذره ای ارزش مصرفی یافت نمی شود بلکه صرفا مقادیر متفاوتی از یک کمیت وارد معامله می گردند.

پس چنانچه از خاصیت یا مادیت محسوس یک کالا صرفنظر شود، آنچه باقی می ماند خصیصه عامی است که درهمه آنها مشترک است؛ اینکه آنها همگی حاصل "کار" انسان اند. اما نه همچون محصولات اشکال انضمامی و انواع معین کار، بلکه بعنوان نتیجه صرف کار یکسان و منجمد شده انسانی و بدون درنظر گرفتن چگونگی مصرف آن! کاری که جوهر ارزش را شکل می دهد، ظرفیت کاری انسان بعنوان یک نیروی کار مشابه است. بنابر این اگر مجموعه نیروی کار لحاظ شده در کلیه کالاهای یک اجتماع را درنظر بگیریم، با انبوه متراکم شده کاری تک ساحتی مواجه می گردیم که از آن فردیت زدایی شده است.

هر یک از این واحدهای کاری، همسان دیگری است که بعنوان کمیت های خالص مصرف نیروی کار با "زمان" اندازه گیری می شود؛ یعنی واحدی که مقدار ارزش را تعیین می کند، میزان کار اجتماعا لازمی است که برای تولیدش مصرف شده. این نیروی کار"عام"، کاری "خالص و ساده" است که خصوصیات و کیفیتهای افرادی که درحال کنشگری هستند را مدفون می سازد. آنچه بشمار می آید، "انسان ناب" یا انتزاعی است. پس معلوم می گردد که دوگانگی کالایی خود ناشی از دوگانگی کاری است که در تولیدش بکار رفته - کار معین انضمامی و کار تجریدی عامی که با هر کار دیگری "برابر" است.

کسانی که تا حدی با «سرمایه» مارکس آشنا هستند می دانند که مارکس سهم همه نویسندگانی که بنوعی در پیشبرد مفاهیم اقتصاد سیاسی موُثر بوده اند را ادا می کند. او حتی افرادی گمنام را مورد بررسی و تحقیق قرارداده و از آنها قدردانی می نماید. درهمه جا از اسمیت و ریکاردو بعنوان کاشفان "تئوری ارزش" نام می برد. اما وقتی به خصلت دوگانه کار می رسد، به صراحت اظهار می کند که: "من اولین کسی هستم که این ماهیت دوگانه کار مستتر در کالاها را نشان داده و مورد بررسی انتقادی قرار داده ام. از آنجا که این نکته برای فهم روش اقتصاد سیاسی حیاتی است، نیازمند واکاوی دقیقتر می باشد." (ص ۱۳۴) همانطور که مارکس بهنگام انتشار چاپ اول «سرمایه» درنامه ای به انگلس تاکید می ورزد تبیین ماهیت دوگانه کار یکی از "مهمترین نکات کتاب" است و "برای فهم کلیه داده ها اساسی است." بهمین خاطر " در همان ابتدای فصل اول ارائه شده." (۲۴ اوت ۱۸۶۷، کلیات آثار ۴۲، ص ۴۰)

ازسوی دیگر، وی از نخستین صفحات فصل اول توضیح داده بود که "ارزش مبادله فقط نحوه تجسم یابی، شکل پدیداری، چیزی است که در درونش نهفته"، تبلور جوهر اجتماعی کار همسانی است که در آن انباشت شده - یعنی "ارزش". پس ازآنجا که ارزش مبادله صرفا درحکم شکل ظهور ارزش می باشد، ضروری است که ماهیت ارزش را سوای شکل آن مورد بررسی قرار داد. مارکس کمی بعد عنوان می دارد که "وقتیکه در ابتدای این فصل باصطلاح معروف ابراز کردیم که یک کالا هم ارزش مصرف و هم ارزش مبادله است، به بیان دقیق، این اظهاری نادرست بود. یک کالا یک ارزش مصرفی یا ابژه مفید، و یک ارزش است." (ص ۱۵۲)

بنابراین تعارض "خارجی" بین شئ مصرفی و ارزش مبادله، از تعارضی "درونی"، یعنی از ماهیت ارزش، ناشی می شود. اجناس مصرفی موقعی شکل کالایی می یابند که محل ذخیره ارزش باشند. تنها در چنین صورتی است که به "دو شکل" مختلف، "شکل طبیعی" و "شکل ارزشی"، نمادین می شوند. شکل ارزشی درست نقطه مقابل اندام مادی و محسوس کالاهاست، یک "واقعیت خالص اجتماعی" و "ماورای طبیعی" است که در ارتباط اجتماعی بین کالا با کالا خود را ظاهر می کند.

بعقیده مارکس، تحلیل و توضیح این "شکل ارزشی" وظیفه ای است که به وی واگذار شده، چراکه از عهده اقتصاد بورژوایی خارج بوده است. به بیان او "یکی از عمده ترین کمبودهای اقتصاد سیاسی کلاسیک اینست که ازطریق تحلیل کالاها، بویژه ارزش آنها، هرگز موفق به کشف شکل ارزش که درواقع ارزش را به ارزش مبادله تبدیل می کند نشده است." چرا؟ برای اینکه "شکل ارزشی محصول کار، انتزاعی ترین و درعین حال جامع ترین شکل شیوه تولید بورژوایی است." (ص ۱۷۴)

بنابراین بمحضی که وارد انواع دیگری از تولید اجتماعی شویم، کل معمای کالاها، تمام قدرت "جادویی و غیبی" محصول فعالیت انسانها ناپدید می گردد. اقتصاد سیاسی با اینکه کار را بعنوان محتوای ارزش کشف نموده، هرگز از خود نپرسیده که چرا این محتوا کاملا تهی شده و چنین شکلی، شکل ارزشی، بخود گرفته و چرا اندازه گیری کار با زمان، در مقدار ارزشی محصول نمودار گشته است؟ این فرمولبندیها، این "اشکال نامعقول"، بی تردید مهر صورتبندی اجتماعی معینی را بر چهره دارند که در آن "فرآیند تولیدی بر انسان سروری دارد و نه بعکس." (ص ۱۷۵)

مارکس در قسمت "بتوارگی کالایی و رازش" می پرسد که این چیز موهوم، که مملو از نکات "متافیزیکی" است، به ورای حسیات آدمی رفته، و دارای خصوصیاتی اسرار آمیز می باشد، از کجا ناشی شده است؟ سپس پاسخ می دهد: "واضح است که از خود این شکل." (ص ۱۶۴) این "شکل"، شکل تعاون اجتماعی مستقیم بین مصنوعات کار انسان است و در "خصلت اجتماعی معجول" کاری ریشه دارد که آفریننده اش می باشد. شکل ارزشی، شکلی "مسطح سازنده"و "یکسان کننده" است که انسان را در کمیتش به "مخرج مشترک" یک انسان، یعنی "میانگین"انسانی، سوای کیفیات ویژه اش، کاهش می دهد.

دراینجا مجموعه روابط "عینی" و بهم پیوسته بین خود انسانها دچار یک جابجایی می گردد و بسان عینیت مرموز روابطی بر آنها ظاهر می شود که از خود آنها مستقل بوده، نسبت به آنها خارجی است و بر ایشان تسلط دارد. پس این "بتوارگی" چیزی نیست مگر شکل تاریخی معینی از یک سازماندهی اجتماعی که در نزد خود انسانها به شکل خارق العاده رابطه بین اشیا نمودار می شود. در چنین شکلی از تعاون اجتماعی، روابط خود انسانها نه بصورت رابطه مستقیم افراد بلکه "همانطور که واقعا هست"، یعنی "رابطه مادی بین افراد و رابطه اجتماعی بین اشیا" (ص ۱۶۶) پدیدار می گردد. "این است آنچیزی که من بتوارگی می نامم"؛ "شخصیت یافتگی اشیا و شئی شدن افراد." (ص ۲۰۹)

 

پرده از چهره این صورتبندی باژگون که ارتباط بین انسان و انسان، و انسان و طبیعت را از شکل شفاف و عقلانی اش خارج کرده است موقعی برمی افتد که "فرآورده انسانهایی که آزادانه به تعاون رسیده اند گردیده" و تحت نظارت آگاهانه انها قرار گیرد." (ص ۱۰۳) مارکس نه فقط در ابتدا بلکه در بخش نهایی کتاب ( "فرآیند انباشت سرمایه") نیز یکبار دیگر تاکید می کند که "شکل عالی تر اجتماعی، جامعه ای است که در آن،  رشد کامل و آزاد هرفرد اصل حاکم باشد." (ص ۷۳۹)

 

منابع:

 

 Marx, Karl,

______Capital, Vol. I, Ben Fowkes (New York, Vintage, 1976)

 

 

______ Critique of Hegel's Philosophy of Right,

            Cambridge University Press, 1970

 

 

______ The Contribution to A Critique of Political Economy,

             Progress Publishers, 1977

 

 

______ The Grundrisse, Martin Nicolaus (New York, Vintage, 1973

 

 

______ (MECW), Karl Marx - Frederick Engels, Collected Works,           International Publishers, 1975...

 

 

‪______ Marx ‪- Engels Selected Works‪, Vol‪. I‪, ‪"Manifesto of the Communist Party‪", Progress Publishers‪, 1969             

 

پرونده «کارل مارکس» در انسان شناسی  و فرهنگی
anthropology.ir/node/10313

 

دیوید هاروی و مارکسیسم

هر نوع ارزیابی از تحول نظریة مارکسیستی در پایان قرن بیستم، احتمالاً به دیوید هاروی یکی از جایگاه های نخست را اختصاص می دهد. هاروی در جهان انگلیسی زبان، که برای نخستین بار تبدیل به مرکز اصلی نوآوری روشنفکران مارکسیست در طول نسل گذشته شد، تنها نبوده است. (1) تری ایگلتون و فردریک جیمسون هم مانند او تعّهد سیاسی و روشنفکرانة استوار خود را به مارکسیسم نشان دادند که آن را در مخالفت با مُدهای آکادمیک متغیّر دنبال می کردند، اما به همراه تخیلی نوآورانه و گشودگی یی که به آنها در خلق آثاری طراز اول کمک نمود. هر سه این افراد، تفاسیر تأثیرگذاری در مورد پست مدرنیسم نوشته اند که به طرق گوناگون در پی تحقق حکم معروف جیسمون مبنی بر همواره تاریخمند کردن، بوده است.
از این رو، هاروی جدا از رفقایش نیست. با این حال، ویژگی تمایزبخش پیکرة اعجاب انگیز آثار او کدامند؟ به چهار مورد چشمگیر آن اشاره می کنم. نخست، مارکسیسم هاروی از طریق نهادینه شدن رابطه ای بیواسطه با اثر اصلی کل سنت مارکسیستی، یعنی سرمایه مارکس، متمایز میشود. با وجود این، او نویسندة دو متن اساسی دربارة اقتصاد سیاسی مارکسیستی، یعنی محدودیت های سرمایه (1982 الف) و وضعیت پسامدرنیته (1989 ب) است که در اولی بازسازی بلندپروازانة کل نظریة مارکسی تحول سرمایه داری را ارائه میکند و در متن دوم، این ساختار مفهومی را به واسطة مرتبط کردن تجربة فزونییافتة «فشردگی زمانی-مکانی»، که اعتقاد دارد رکن برسازندة فرهنگ پست مدرن است، به پیدایش اَشکال نوین انباشت منعطف سرمایه به کار میگیرد و آن را بسط میدهد. با این حال، یکی از وجوه قابل توجه این پروژة نظری، درگیری مداوم آن بوده که شامل چهارچوب مقولهای خود سرمایه شده است.
هاروی بارها بر تأثیری که سرمایه بر او گذاشته تأکید کرده است، مخصوصاً زمانی که برای نخستین بار به عنوان عضوی از یک گروه مطالعه در بالتیمور به سال 1971 با آن مواجه شد- تجربه ای که او هر ساله در قالب آموزگار تکرار کرده است (هاروی 2000 الف: فصل 1، و هاروی 2001 الف: 8). همانطور که خود او اشاره می کند، نخستین تجربة گروه مطالعة سرمایه برای او، نتیجة رادیکال شدن عظیمی بود که در پایان دهة 1960 به سرعت از جهان پیشرفتة سرمایه داری عبور کرد و بنابراین بخشی از یک تجربة بین المللی بسیار بزرگتر بود. به تأثی از الگوی درسگفتار معروفی که لویی آلتوسر در سالهای 5-1964 در اکول نرمال سوپریور ایراد کرد و نتیجة آن اثر جمعی خوانش سرمایه (Lire le Capital) بود، دهها و هزاران جوان انقلابی به این حکم آلتوسر واکنش نشان دادند: «روزی خواندن واو به واو سرمایه واجب خواهد شد» (آلتوسر و بالیبار 1969: 13). (من هم به خوبی گروه مطالعة سرمایه را که به سال 1971، یعنی یک سال پس از هاروی، در آکسفورد در آن شرکت کردم، به خاطر دارم). تلاش به منظور فهم سرمایه، نه به عنوان تمرینی برای دانشوری، بلکه به منزلة وسیله ای برای درک سرمایه داری که راه بهتری به نسبت مبارزه با آن است، ویژگی مشترک مارکسیسم های گوناگون و بسیار متفاوت از لحاظ ملی بود که در دهة 1960 و 70 پدیدار شدند- برای مثال، مدرسة «منطق سرمایه» در آلمان غربی و مدرسة وُرکریسم (operaismo) در ایتالیا.
هاروی محدودیت های سرمایه را با اشارهای به نخستین برخوردش با سرمایه آغاز می کند: «گفته میشود که هر کس که به مطالعة مارکس می پردازد، مجبور به نوشتن دربارة این تجربه میشود. این کتاب را به عنوان اثبات بخشی از این گفته ارائه میکنم» (1982 الف: xiii). با این حال، خوانشی که هاروی از سرمایه به دست میدهد به هیچ وجه نوشته ای در باب مکتب مشخصی از اندیشة مارکسیستی نیست: محدودیت های سرمایه تا حد زیادی از پرداختن به مباحث پُرتنش کنونی میان فلاسفة مارکسیست اجتناب میکند، ]مثلاً[ دربارة میزانی که سرمایه در آن به لحاظ مفهومی از طریق دیالکتیک هگلی ساختارمند میشود. محدودیت های سرمایه هاروی حتی عمدتاً خود را از مباحث مستقیماً مرتبط در میان اقتصاددانان هم کنار میکشد، مباحثی چون پیوستگی و رابطة نظریة ارزش کار. (2) با این همه، محدودیت های سرمایه، بازنمود غیر-انتقادی مفاهیم مارکسی نیست، بلکه درست عکس آن است. هاروی ابهام موجود در عنوان کتاب را توضیح نمی دهد، بلکه با این حال مشخص میکند که پیشرفت نظریة اقتصادی مارکسیستی مبتنی بر این امر است که مفاهیم سرمایه را تحت واکاوی انتقادی به عنوان بخشی از فرآیند بازسازی و بیان مجددی قرار دهیم که نتیجة آن- ولو آنکه بازنماگر «برداشتی باشد که مارکس هم به سمت آن حرکت میکند» (هاروی 1985ب: 42)- بسیار بهتر میشود و مفهوم پردازی های آشکار مارکس را اصلاح میکند.
رویکرد شدیداً فردگرایانة هاروی در برخوردش با یکی از بحث برانگیزترین مباحث در اقتصاد سیاسی مارکسیستی، یعنی نظریة مارکس در مورد گرایش نزولی نرخ سود، آشکار میشود. از یک سو، هاروی مارکس را، در توضیح این نظریه در قسمت سوم جلد سوم سرمایه، نه به خاطر ادغام نتایج تحلیلش از فرآیند جریان سرمایهدارانه در جلد دوم، نقد میکند و نه مشخصاً به دلیل چشمپوشی از تأثیر دورههای متفاوت دگرگونی سرمایه در زمان تعیین نرخ کلی سود (هاروی 1982: 89-177) (3). اما از دیگر سو، با نظریة نرخ نزولی سود صرفاً به عنوان توضیح «کاهش اول» (first- cut) نظریة بحران مارکس برخورد میکند، نظریهای که رفتار منفعت طلبانة سرمایه های شخصی را به عنوان ایجادکنندة گرایشی نظام مند به انباشت مازاد (over-accumulation) ترسیم میکند. نوآورانه ترین چیز در محدودیتهای سرمایه عبارت است از تحلیل هاروی از اینکه سرمایه چگونه در یک زمان در پی متوازن کردن گرایش مذکور است و در واقع به منظور تشدید آن به واسطة جایگزینی سرمایة مازاد در نظام اعتباری موفق میشود، یعنی جایی که بازارهای مالی در معرض بسط خطرناک خود در ورای شالودهای پولی اند که در نهایت ریشه در فرآیند تولید دارد («کاهش دوم» نظریة بحرانها)، و اینکه سرمایه همین کار را به میانجی جستجو برای «نقطهای فضایی» (spatial fix) نیز انجام میدهد، نقطة فضایی جایی است که سرمایة مازاد، با سرمایه گذاری ها در موقعیت های جغرافیایی ویژه ای برخورد میکند که در ابتدا سود فراوان در پی دارند، اما در طول زمان، سرمایه را در تراکم های آسیبپذیرِ در معرض تغییر تکنولوژیکِ بیشتر (کاهش سوم) از گردش خارج می نمایند (هاروی 1982: 326، 425). (4)
بسط تحلیل مارکس در سرمایه، دقیقاً با دومین ویژگی تمایزبخش مارکسیسم هاروی ارتباط دارد، که البته تکمیل بُعد فضایی (spatial) است: «ماتریالیسم تاریخی باید به ماتریالیسم تاریخی-جغرافیایی ترفیع یابد» (هاروی 1985الف: xiv). اگر چه رشد مشخص مارکسیسم هاروی از ساختار روشنفکرانة پیشین او به عنوان یک جغرافی دان جدایی ناپذیر است، با این حال مهم است متوجه شویم که ارتقای ماتریالیسم تاریخی از نظر او شامل الحاق سادة مفاهیم مستقلاً شکل یافته ای نمی شود که خواستار نشان دادن فضائیت اجتماعی (social spatiality) بودند. هاروی در عوض آنکه به دنبال چنین کار سطحی و بالقوه التقاطی یی باشد، از خلال خوانش دقیق گفتمان مارکس و با آشکار کردن مضامین آن، پیگیری نشانه ها و افشای محدودیت هایش، دست به تحلیل درون ماندگار توسعة جغرافیایی نامتوازن سرمایه داری میزند. هاروی تنها نظریه پرداز مارکسیست انگلیسی زبانِ برجسته نبود که پی به وجود جغرافی در رخنه های ماتریالیسم تاریخی برد. جی. اِی. کوهن با بیان برداشت بسیار متفاوتی از مارکسیسم به نسبت هاروی اشاره میکند که «ممکن است با کارگاه تولیدیِ یکپارچة اقتصادی پیچیده به عنوان یک جغرافیای انسانی تحمیلشده مواجه شویم» (کوهن 1978: 97). اما این اظهار نظر، که با آنچه آلن کارلینگ (1986: 30) «پاراگراف درخشانِ برقآسا» مینامد به پایان میرسد، از جانب کوهن یا هیچ یک از مارکسیستهای تحلیلی پی گرفته نمیشود (کارلینگ 1986: 30 شماره 14). (5)
هاروی بود که آنچه در مارکس در بهترین حالت اشاراتی صرف باقی ماند را تبدیل به یک برنامة تحقیقاتی با مقیاسی کامل کرد- موردی که دربارة آن، به طور مثال آنتونی گیدنز در حالی که مارکسیسم را به خاطر به اصطلاح شکست آن در موضوعیت دادن به نقش فضا در برساختن جامعه نقد می کرد، هرگز نتوانست ترسیمش کند (گیدنز 1981: 50-140). (6) هاروی گفتة مشهور در گروندریسه را مبنی بر اینکه «در حالی که سرمایه باید از یک سو در پی متلاشی کردن هر گونه مانع فضایی برای مراوده باشد، یعنی مبادله، و کل زمین را به خاطر بازار خود فتح نماید، از سوی دیگر باید در تکاپوی نابود ساختن همین فضا با کمک زمان باشد» (مارکس 1973الف: 539)، اتخاذ می کند و آن را با مضمون دگرگونی سرمایه که نقطة مرکزی نقد خود در مورد نظریة بحران مارکس است، ادغام می نماید. او استدلال می کند که از بین بردن فضا به واسطة زمان از طریق جستجو برای تغییرات تکنولوژیکی روی میدهد که توسط زمان دگرگونی «اجتماعاً لازم» برای سرمایه، نرخ سود را افزایش میدهد، ولو آنکه پیکربندی های جغرافیایی سرمایة ثابت (fixed capital) در معرض کاهش ارزش به عنوان ابتکارات نوینی باشند که سازمان فضایی تولید و توزیع را دگرگون می نمایند.(7) کاستن از زمان دگرگونی، همچنین یکی از تکانه های عمدة در پسِ گذار ناقص و ناکامل به «انباشت منعطف» است که در تحلیل هاروی از پست مدرنیسم جایگاه مرکزی دارد: تکنیکهای نوین تولیدی از قبیل نظامهای سرِ-وقت (just- in- time) فهرست کالا که در پی تقلیل دادن زمانهای دگرگونی و بدین طریق خواستار پایان بخشیدن به بحران انباشت مازاد بودند، انباشتی که درون آن، رژیم فوردیستی گذشته در اواخر دهة 1960 و اوایل دهة 70 نزول کرد (هاروی 1989 ب: بخش 2).
با این حال اگر هاروی از خلال نقدی درونماندگار به «ماتریالیسم تاریخی-جغرافیایی» می رسد، نقدی که از مفاهیم مارکس بیش از آنکه صرف نظر کند، آنها را بسط می دهد، به معنی آن نیست که گفتمان خاص او گفتمانی محدود و بسته است. در برابر، به نظر می رسد که ژرفای پرداختن هاروی به مارکس، به وی اطمینان خاطر داده که وارد گفتگو با سایر سنت های روشنفکری شود. به صورت مشخصتر، سومین ویژگی تمایزبخش مارکسیسم هاروی، اشتیاق آن به بررسی همدلانة تمایلات و مضامینی است که اغلب به عنوان وجه تمایز پست مدرنیسم پنداشته میشوند. در اینجا تفاوت قابل توجهی میان هاروی و سایر مشارکت کنندگان مارکسیست در مبحث پست مدرنیسم وجود دارد. برای مثال، برخی مانند نویسندة این سطور پیوسته نسبت به تمام دار و دستة پست مدرن احساس خصم میکنند؛ دیگران به ویژه جیمسون و ایگلتون، در حالی که از لحاظ فلسفی (با وجود اعتراض و انتقادهایشان) تحت تأثیر متفکران مرتبط با پست مدرنیسم- به ترتیب دلوز و دریدا، هستند، با این حال در ابتدا به کل پدیدة پست مدرنیسم به عنوان نشانة فرآیندهای تاریخی کلانتر علاقه مند بودند، برای مثال مورد جیمسون مبنی بر گذار تاریخی از سرمایه داری انحصارطلب به سرمایه داری چند-ملیتی. (8)
هاروی در برابر به مضامین مشخصی اشاره میکند که اغلب مرتبط با پست مدرنیسم اند- برای مثال مباحث مربوط به بدن در برخی از نوشته های اخیر او (هاروی 2000 الف: بخش دوم). البته به هنگام پی گرفتن چنین مسائلی، هاروی به عنوان یک مارکسیست به مضامین مشخص اشاره میکند، اما به منظور بیان صریح آنچه که منطوی در «ماتریالیسم تاریخی-جغرافیایی» میشود، او با گسترة عظیمی از سنت های گوناگون پیوند مییابد. برای مثال برخورد او با هایدگر، بر موضوعیت دادن هایدگر به وضعیت مندی وجود و نقد تأثیرگذار هاروی از فشردگی زمانی-فضایی در سرمایه داری مدرن متمرکز میشود، در حالی که منتهی به از دست دادن این بینش نمی گردد که چگونه این نقد منجر به ارادهای به نفع ناسیونال سوسیالیسم شد (هاروی 1989 ب: 10-207). (9) انگیزة در پس این اشتیاق به پی گرفتن گفتگوهای بی پایان با سایر سنت های روشنفکری، به طور گسترده تصور دیالکتیکی از طبیعت است که به عنوان تمامیتی از فرآیندهای از لحاظ درونی مرتبط با دگرگونی فهمیده شده اند، فرآیندهایی که میتوان در آنها تأثیرات مارکسیستی و غیر-مارکسیستی بسیاری را از برتل اولمان گرفته تا اِی. اِن. وایتهد شناسایی کرد. طبیعتگرایی غیر-پوزیتیویستی که نسبت به برساخت های ایدئولوژیکی گوناگون حساسیت دارد، ایدة طبیعت را به کار می گیرد، اما از در غلتیدن به سمت ضد-علم گرایی که شباهت مهمی میان تفکر هاروی و اندیشه های دیگر مارکسیست برجستة بریتانیایی، یعنی ریموند ویلیامز است، اجتناب میورزد (هاروی 1996 الف: بخش 1 و 2). (10)
هاروی به خاطر مفهوم «خاص نگری ستیزه جویانه» (militant particularism) مرهون ویلیامز است، مفهومی که او به منظور اشاره به بسترمندی (embeddedness) جنبش ها و مبارزات اجتماعی در یک زمان و مکان خاص به کار میگیرد که فراهم کنندة زمینه و معنا برای آنهاست، اما میتواند به طرز خطرناکی افق های سیاسی و اقتصادیشان را محدود نماید. هاروی استدلال میکند که «کنش نظری» (Theoretical practice) باید «به عنوان دیالکتیکی پیوسته میان خاص نگری ستیزه جویانة زندگی های زیسته، و مبارزه برای دستیابی به یک فاصلة انتقادی کافی و جداشدگی از صورتبندی جاه طلبی های جهانی، برساخته شود». (11) این نتیجه گیری از تأملات هاروی دربارة مبارزه برای نجات ماشین سازی راور (Rover car plant) در کاولی آکسفورد پدیدار شد که او در پایان دهة 1980 از آن حمایت می کرد. در اینجا با چهارمین ویژگی تمایزبخش مارکسیسم هاروی مواجه می شویم- وابستگی به کنشگری سیاسی.
پری اندرسون به خوبی مارکسیسم کلاسیک را، که مراد او مارکسیسم سه انترناسیونال نخست بود- که در خارج از آکادمی مشغول اقتصاد سیاسی و استراتژی انقلابی بود و ریشه در سازمان های توده ای طبقة کارگر داشت- در تقابل با مارکسیسم غربی قرار داد که در اروپای قارهای پس از جنگ جهانی دوم پدیدار گشت- مارکسیسمی که جایگاه آن در دانشگاه بود و بر فلسفه و ایدئولوژی تمرکز داشت و جدای از کنش سیاسی بود (اندرسون 1976). مارکسیسم انگلیسی زبان معاصر، فارغ از سایر تفاوتهایش با پیشگامان قاره ای خود، عمدتاً محدود به آکادمی بوده است. اگر بخواهیم مجدداً موارد جیمسون و ایگلتون را در نظر آوریم، هر نقش کنشگری سیاسی یی هم که آنها در گذشته ایفا کرده باشند، تأثیر کنونی شان تا حد زیادی ناشی از مطالبی است که به منظور بحث بر سر نظریة فرهنگی در جهان دانشگاهی انگلیسی-زبان نوشته اند. (12) هاروی نیز در این امر سهم دارد، اما از منظری کاملاً متفاوت. یکی اینکه نظریه پردازی های او هر چند از لحاظ فلسفی جاه طلبانه اند، اما از نظر تجربی باپشتوانه اند: برخی از بهترین نوشته های او تاریخی اند- برای مثال، جُستار مفصّل او دربارة پاریس تحت حکومت امپراتوری دوم (هاروی 1985 الف: فصل 3). (13) دیگر اینکه، از حمله های ابتدایی او به دانش پژوهی های رادیکال در دهة 70 گرفته تا تأملات معاصرش در باب مبارزاتی از قبیل مبارزات ایالت چیاپاس و سیاتل (Chiapas and Seattle)، اندیشة هاروی به واسطة تمرکز بر فهم و کمک به بیان صریح خواسته های جنبش ها برای عدالت اجتماعی مشخص می شود. در این بستر است که ما برای مثال باید علاقة او را به استفاده از زبان حقوق جهانشمول به منظور بسط افق های «جزئینگری ستیزهجویانه» در نظر آوریم که پویایی آن به طور چشمگیری ضد-سرمایهدارانه است. (14)
 این مثال مستقیماً حاکی از فاصلهای است که همچنان میان تفکر هاروی و مارکسیسم کلاسیک باقی می ماند، فاصلهای که (تقریباً به صورت نادرستی) گرایش به مردود شمردن صحبت از حقوق، و بهراستی تمام گفتمان هنجاری به مثابة پوشش محض منافع طبقاتی دارد. تفاوت های دیگر به سرعت به ذهن متبادر میشوند. برای مثال، شخصیت های بزرگ سنت سوسیالیستی انقلابی- اشخاصی چون مارکس، انگلس، لنین، لوکزامبورگ، تروتسکی و گرامشی- همگی به حزب سیاسی به منزلة شکلی سازمانی می نگریستند که در آن، لزوماً بین نظریه و عمل یک میانجی وجود دارد (هر چند آنها به طرق متفاوتی چنین حزبی را درک میکردند). هاروی در برابر، روشنفکری مستقر در آکادمی است که در جنبش های اجتماعی مشارکت می کند و در مورد آنها می اندیشد، جنبش هایی که خارج از آکادمی به وجود آمده و معمولاً تحت عنوان «جزئی نگری ستیزه جویانه» فاقد هر گونه برنامة جامع تصرّف اند، تصرفی که مطمئناً یکی از وجوه معرّف یک حزب است. این تفاوت شاید به تفاوت ظریف تری مرتبط باشد. گفته میشود که ایدة مارکسیسم کلاسیک به عنوان یک سنت، کم و بیش دلالت بر تلاشی پیوسته به منظور تداوم بخشیدن به پیکرهای از تفکر دارد که هر دوی آنها ]هم هاروی و هم سنت سوسیالیستی انقلابی[ اندیشه های مرکزی آن را ترسیم می کنند، اما در پی بسطشان به واسطة درگیر شدن با مشکلاتی هستند که نسخه های ابتدایی آن سنت، یا از آنها صرف نظر می کردند یا نیازی به مواجهه با آنها نمی دیدند. پیکرة بسیار غنی نوشته های مربوط به نظریة مارکسیستی امپریالیسم، مثالی از همین نوع تحول یک سنت است- تلاش جمعی نویسندگان گوناگون (از جمله هیلفردینگ، لوکزامبورگ، بائر، کائوتسکی، لنین، بوخارین، گروسمن) به طرقی که گاهی اوقات با تلاشهای دیگران مواجه میشد و گاهی هم از آنها حمایت می نمود، در پی بسط و گسترش تحلیل سرمایه بودند، تحلیلی به منظور فهم ویژگیهای اصلی آنچه آنها عموماً به عنوان مرحلة جدید تحول سرمایه داری می پذیرفتند. (15) البته هاروی با این کار آشنایی دارد: محدودیت های سرمایه در واقع با صحبت از رقابت و جنگ درون-سرمایه داری پایان می یابد که شدیداً با نسخة لنینی و بوخارینی نظریة کلاسیک امپریالیسم هم صداست (هاروی 1989 ب: 45-439).
با این حال به بیان کلی، تلقی بسیار ناچیزی از مارکسیسم به عنوان یک سنت (یا در واقع انبوهی از سنتهای نسبتاً مشترک یا متعارض) در نوشته های هاروی وجود داشته است: نقطة مقابل پرداختن زیاد هاروی به نوشته های اقتصادی مارکس، بی اعتنایی نسبی به آثار مارکسیست های پس از مارکس، و یقیناً مارکسیسم های انترناسیونال های دوم و سوم است.
از این منظر، کتاب جدید هاروی با نام امپریالیسم نوین نشانگر تغییری اساسی است. هر چند مؤلفه های نظری (کتاب تا حدودی در قالب گفتگو با جیووانی اریگی است) و تمرکز سیاسی کتاب (توصیف استراتژی اصلی نئوکانهای واشنگتن)، جدید است، اما هاروی در اینجا مجدداً به عرصة کلاسیک ها پا می گذارد. مفهوم پردازی او از امپریالیسم به عنوان ترکیب متناقضی از آنچه او (به تأثی از اریگی) منطقه ای سرمایه دارانه و منطقه ایِ قدرت می نامد، یادآور تحلیل بوخارین از ادغام رقابت میان-دولتی (inter- state) و اقتصادی در عصر سرمایة مالی است، در حالی که هاروی صریحاً به لوکزامبورگ در تفسیر مجدد خود از انباشت اولیه به مثابة «انباشت از طریق سلب مالکیت» ارجاع میدهد، نه به منزلة مرحلة ابتدایی تحول سرمایه داری ، بلکه به عنوان فرآیندی مداوم که امروزه نُمود آن، کالایی شدن بیامان جهان بنا بر خواسته های اجماع واشنگتون (Washington Consensus) است- تمام این ها در برابرِ زمینة بحران انباشت مازاد است که نخستین بار در محدودیت های سرمایه مورد تحلیل قرار گرفت. (16) به هر ترتیب، در بحبوحة درخشش وضعیت استثنایی جهانی که به واسطة مدیریت جرج بوش تحمیل شده، به نظر میرسد که هاروی مجبور به گفتگویی دقیقتر با مارکسیسم کلاسیک شده است و به صورت نرم اما مستقیم، به گسترش اتکای متمایزش بر میراث روشنفکری مارکس ادامه میدهد. فاصلة هاروی از سختگیری مباحث مارکسیستی احتملاً به او در متفاوت دیدن وقایع کمک نموده و سایر سنت ها را با ترکیب خصلت نمای سخاوت و موشکافی خود مورد ملاحظه قرار داده است. این امر حاکی از دیالکتیکی است که هاروی میان جزئی نگری ستیزه جویانه و دیدگاه های انتقادی و جهانی یی ایجاد می کند که درون خود مارکسیسم به وقوع می پیوندد. ما به دیوید هاروی، به خاطر اینکه در دنبال کردن این دیالکتیک در جهان متغیّر قرن بیست و یکم کمکمان کرده است، مدیونیم.


یادداشتها
1.اهمیت فزایندة مارکسیسم انگلیسی زبان در این پژوهش فرانسوی جدید، مشخص است: بنگرید به Bidet and Kouvelakis 2001.  
2. در مورد مبحث آخر بنگرید به هاروی 1982 الف: 8-35، و استیدمن و دیگران 1979.
3. به نظر میرسد جرارد دومنیل نخستین فردی بوده که به صورت نظام مند این نقد را بسط داده است: مخصوصاً بنگرید به دومنیل 1978: 97-283. هاروی هم از دومنیل نقل قول میکند (1982 الف: 185 شمارة 13).
4. هاروی به تازگی تأکید کرده که: «اشتباه است که این سه کاهش را به طور متوالی در نظر آوریم. باید آنها را به عنوان وجوه همزمان ساختار بحران و گسست درون وحدت ارگانیک سرمایه داری بدانیم» (1999 الف ]1882 الف[:xxii).
5. خود هاروی دشمن مارکسیسم تحلیلی است: برای مثال بنگرید به هاروی 1999 الف: xxi.
6. برای ارزیابی بیشتر این متن بنگرید به کالینیکوس 1985 .
7. برای مثال بنگرید به هاروی 1985ب: فصل 2 .
8. بنگرید به بحث پری اندرسون (1998) در مورد تفاسیر مارکسیستی پستمدرنیسم.
9. همچنین برای بحث مفصل تر از هایدگر به همراه بسیاری از نظریهپردازان زمان و فضا بنگرید به هاروی 1996 الف: بخش 3.
10. مقایسه کنید با ویلیامز 1980: بخش سوم.
11. هاروی 1996 الف: 44 و کلاً به فصل اول؛ برداشت اندک متفاوتی از این مقاله در هاروی 2001 الف منتشر شده است.
12. ایگلتون (2001: فصل 4) به طور شوخطبعانهای در مورد زمان حضورش در یک گروه شدیداً چپ نوشته است (همچنین در آکسفورد، همراه با شخصیتهایی که باید با شخصیتهای کمپین نجات ماشین سازی روور، که هاروی بعدها به آنها پیوست، همپوشانی داشته باشد).
13. روایت تجدیدنظرشده و بسطیافتة این مقاله اخیراً در هاروی 2003الف: بخش سوم منتشر شده است.
14. برای مثال بنگرید به هاروی 2000الف: فصلهای 5 و 12 و 2001الف: فصل 1.
15. برای تأملات بیشتر دربارة این مثال، بنگرید به کالینیکوس 2001 و 2002.
16. هاروی 2003ب، مخصوصاً فصول 2 و 4. مقایسه شود با اریگی 1994.

منبع:
-David Harvey: A Critical Reader, 2006, edited by Noel Castree & Derek Gregory, Blackwell Publishing: ch. 3: David Harvey and Marxism by Alex Callinicos

.پرونده ی «کارل مارکس» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/10313

 

شاخه اصلی

نظریه

درسگفتار: پسامارکسیسم (محمدرضا تاجیک)

طرح درس:
در زمانه‌ی ما، بر ویرانه‌های مارکسیسم ارتدوکس، نهالِ اندیشگی نوینی به‌نام «پسامارکسیسم» در حالِ روئیدن است؛ نهالی که هم نشانی از نوعی «بدعت» در آن نهفته و هم نشانی از چیزی «بدیع» در آن آشکار است. به بیان دیگر، پسامارکسیسم، هم پیام‌آورِ «گسست» است، و هم نویددهنده‌ی «پیوست»؛ هم «مابعد» است و هم «فراسو»؛ هم «آغاز» است و هم «ادامه»؛ هم «عبور» است و هم «توقف»؛ هم «سازه‌شکن» است و هم «سازه‌ساز»؛ و در یک کلام، هم «مارکسیسم» است و هم «مارکسیسم» نیست. مارکسیسم است، زیرا خود را «خوانشی دیگر» از میراثِ نظری مارکس می‌داند، و مارکسیسم نیست، زیرا بت و بت‌خانه‌ی مارکسیسم ارتدکسی را با هم به آتش کشیده است. هم‌چنین مارکسیسم است، زیرا نمی‌توان آن را محصولِ یک تحول و تبدل رادیکال ایدئولوژیک تعریف کرد، بل‌که بیش‌تر تلاشی است برای انطباق با دگرگونی‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جهان، و مارکسیسم نیست، زیرا نمی‌توان آن را صرفا حرکتی برای روزآمد کردن مارکسیسم تعریف کرد، بل‌که بیش‌تر می‌توان آن را تلاشی برای تجدید ساختار و بازسازی کامل این ایدئولوژی دانست. و بالاخره، پسامارکسیسم؛ به‌تصریح لاکلاو و موف، هم به‌معنای بازگشت به بنیان‌ها و اصول اساسی مارکسیسم، و هم به‌معنای تلاش برای بهره بردن از تئوری‌های جدید پساساخت‌گرایی، واسازی، پسامدرنیسم و فمنیسم در بازخوانش مارکسیسم ـ به‌گونه‌ای که آن را با فضای جدیدِ فرهنگی مخالفِ دکترین مارکسیسمِ کلاسیک مرتبط کند ـ است. در یک کلام، به تعبیر استوارات هال، پسامارکسیسم آمیزه‌ای از «یک جنگِ مانور» علیه چپِ مارکسیستی و «یک جنگِ موضع» درونِ حوزه‌ی دانشگاهی است.
 از این‌رو، پسامارکسیسم بیش از آن‌که در چارچوبِ اصولِ «رادیکالیسمِ سنتی» قابل تعریف و تحلیل باشد، در پرتو تحولاتِ سیاسی و فلسفیِ دو دهه‌ی اخیر قابل فهم است. با خوانشی دیگر می‌توان گفت، تجدیدنظر کردن در شرایطِ جدید سوسیالیسم، پسامارکسیست‌هایی هم‌چون لاکلاو و موف را لاجرم می‏کند تا اولاً، پذیرای دگرگونی‌هایِ جهانی که در آن زندگی می‏کنند ـ با همه‌ی ابعاد بی‌بدیلش ـ باشند، و برای سازگار کردنِ آن‌ها با طرح‏های کهنه و قدیمی تلاش نکنند. ثانیاً، عبور از شرایط و زمانِ حال به گذشته را مشی و هدفِ خود قرار داده و به کنکاش و وارسی و بررسی شالوده‌شکنانه وقایع گذشته، هم‌چون مبارزات، کشمکش‏ها و ستیزش‌ها، به‌عنوان شجره‏نامه‌ی وضعیتِ کنونی، بپردازند.
در این مسیر اندیشه‌سوز/ساز، این‌دو اندیشمند تلاش می‌کنند هم‌چون بازی‌گران مؤثر در تاریخ معاصر، ایفای نقشی فعال و آگاهانه و نه انفعالی و کورکورانه را در دستورکار اندیشگی خود قرار دهند و هدفِ خود را انتزاعی روشن (به‌طور نسبی) از کشمکش‏هایی که در آن سهیم هستند و فهم تغییراتی که پیشِ چشمان‌شان رخ می‏دهند ـ به‌ویژه، درکِ این واقعیتِ تاریخی که پروژه‌ی سوسیالیستی که امروزه با چهره‌ای متفاوت بروز و ظهور یافته ـ با واقعیتِ تاریخی چند دهه‌ی پیش تفاوتِ زیادی دارد و تنها زمانی می‌توان تعهد و رسالتِ خود را به‌عنوان یک متفکر و سوسیالیست، به انجام رساند که از همه‌ی تغییرات آگاه بود و در کوشش برای رسیدن به همه‌ی نتایج در سطح تئوری پافشاری کرد، تعریف کنند. بهتصریح آنان، تنها راهنمای سوسیالیست‌ها برای انجام این وظیفه، می‌باید «دقتِ بسیار و عمیقی» باشد که لئوناردو به‌عنوان قانونِ کار فکری از آن یاد می‌کند: دقتی که هیچ فضایی برای شعبده‏بازانی که صرفاً به‌دنبال حمایت از یک توجیه متروکند، باقی نخواهد گذاشت.
بر اساس آموزه‌های این‌دو، زمینه و بستر ایجاد روابط جدید سلطه و ابراز خصومت، مقاومت، و مخالفت با آن از زمان جنگ جهانی دوم زمینه‌ای به‌شدت در حال تغییر با پیچیدگی فزاینده‌ای بوده است که شامل دگرگونی‌های مهم اقتصادی، فرهنگی و سیاسی می‌شود. به‌لحاظ دگرگونی‌های اقتصادی، فرایند اشاعه‌ی روابط تولید سرمایه‌داری در حوزه‌های بیش‌تر و بیش‌تری از زندگی اجتماعی در جریان بوده است. فرایندِ کالایی‌شدن و منطق انباشتِ سرمایه‌داری اکنون دیگر هیچ حد و مرزی نمی‌شناسد و در عمل همه‌ی حیطه‌های زندگی فردی و جمعی را دربرگرفته است. با این حال، به موازاتِ اشاعه‌ی روزافزون روابط سرمایه‌داری و توسعه‌ی انواع جدید لذت و انقیاد، شکل‌های جدید و متعددی از مبارزه و مقاومت نیز، ایجاد شده است. به همین سیاق، رشد و نموِ سیاسیِ دولت‌رفاهِ مداخله‌گرای کینزی آثار و نتایج پیچیده و ناهمگونی به‌دنبال داشته است، از جمله فراهم آوردن شرایط لازم برای نظام نوین انباشتِ سرمایه‌داری؛ پروراندن نوع جدیدی از حق یعنی «حقوقِ اجتماعی»؛ برپا داشتن شکل‌های جدید سلطه و انقیاد و همراه با آن شکل‌های تازه‌ای از تخاصم و مبارزه.... «با توجه به منش بوروکراتیک مداخله‌ی دولت، ... ایجاد «فضاهای عمومی» نه به‌صورت دموکراتیزه کردن واقعی، بل‌که از طریقِ تحمیل شکل‌های جدیدِ سلطه و انقیاد انجام می‌پذیرد. در همین‌جاست که باید در پی بسترِ مساعدی باشیم که مبارزه‌های متعددی علیه شکل‌های بوروکراتیکِ قدرتِ دولتی در آن می‌رویند.» و سرانجام، مسئله‌ی دگرگونی‌های فرهنگی نیز مطرح است، به‌ویژه رشدِ سریع رسانه‌های ارتباط جمعی که موجبِ رشد و نمو صورت‌ها و کنش‌های فرهنگی جدیدی شده است. همانند تغییرات اقتصادی و سیاسی، پیامدهای دگرگونی‌های فرهنگی نیز، پیچیده و مبهم‌اند. از یک‌طرف، به‌نظر می‌رسد این دگرگونی‌ها موجبِِ «توده‌ای شدن»، «هم‌شکل شدن» و رام و خنثی‌گشتن شده باشند، اما از طرف دیگر، نشانه‌های دموکراتیزه شدن شکل‌های فرهنگِ مصرف نیز، دیده می‌شوند که برای مثال، در «پیدایش مبارزه‌های جدیدی که نقش مهمی در طرد شکل‌های قدیمی انقیاد ایفا کرده‌اند، مشهود است.‌
با این بیان، لاکلاو و موف می‌خواهند به‌ما بگویند در فضای سیاسی و فرهنگی موجود، گشتاوری‌های ساختاریِ سرمایه‌داری، منجر به افول طبقه‌ی کلاسیکِ کارگر شده است، روابطِ تولید سرمایه‌داری در حوزه‌ی زندگی اجتماعی نفوذِ عمیقی کرده و آن را دست‌خوش جابه‌جایی و دگرگونی کرده است، دستگاه بوروکراتیک دولتِ رفاه، منجر به تولید اشکال جدید اعتراضاتِ اجتماعی شده است، ظهور بسیج توده‌ها در کشورهای جهانِ سوم، الگوهای کلاسیکِ مبارزه‌ی طبقاتی را به چالش طلبیده است، ظهور بازی‌گران اجتماعی جدید، هم‌چون زنان، اقلیت‌های قومی و جنسی، طرفدارانِ صلح، مخالفینِ انرژی هسته‌ای، موجب تکثیر حاملان و عاملانِ تغییراتِ تاریخی شده است، بروزِ اشکال جدیدِ رفتار سیاسی، به‌گونه‌ای عمیق و گسترده بر قوانین حرکت آن‌چه به‌طور سنتی «زیرساخت» نامیده می‌شود، تاثیر گذارده است. در این وضعیت، دیگر نمی‌توان به هیچ «حقیقتِ ثابت» و هیچ «قانونِ تحولِ تاریخیِ اطمینان‌بخش» دل خوش داشت و بالمآل، در این وضعیت، چپ هیچ گزینه‌ای جز این‌که خود را تسلیم کثرت‌گرایی و منطق و منش جنبش‌های جدید اجتماعی نماید، ندارد. به بیان دیگر، چپ برای تضمین مانایی خود نیازمند پویایی عمیقِ نظری (تئوریک) است، و این نیز حاصل نمی‌گردد مگر از رهگذر نوعی واسازی رادیکال «انگاره‌ی سیاسیِ» سنتیِ حاکم بر جریان چپ. این فرایند، به‌نوبه‌ی خود، متضمن پیرایش چهره‌ی قدسی مارکسیسم و سوسیالیسم و حذف و طرد اصول مقدسی هم‌چون: «طبقه‌گرایی»،.«اقتصاد‌گرایی»، «دولت‌گرایی»، «جزمیت‌گرایی»، «انقلاب‌گرایی»، «تاریخ‌گرایی»، «جهان‌شمول‌گرایی»، «جوهر‌گرایی» و... است.

مواضع درون/برون‌مارکسیستی لاکلاو و موف، آشکارتر خود را در فاصله‌گیری توامان آنان از چپِ سنتی و مدرن و راستِ سنتی و مدرن ـ و تلاش آنان برای گشودنِ عرصه‌ای جدید برای سیاست، از یک‌سو، و عبور هم‌زمان آنان از ایده‌ی «عبور از مارکسیسم» رادیکالیست‌های پساساخت‌گرا ـ پسامدرن و اتخاذ رویکردِ سیاسی مستقل و متمایز، از سوی دیگر ـ نشان می‌دهد. به‌ اقتضای چنین مواضعی، لاکلاو و موف، در همان آغازین مباحثِ کتابِ خود، به‌صراحت اعلام می‌کنند که, نظریه‌ی مارکسیستیِ نظریه‌پردازانی هم‌چون کائوتسکی به‌غایت خام و ساده‌انگارانه است, آن‌هم درست به همان معنای ابتدایی و حقیقی کلمه که بر مبنای آن کائوتسکی به‌نحوی کاملا آشکار نظریه‌ای درباره‌ی فرایند ساده‌سازی رو به افزایش ساختار اجتماعی و آنتاگونیسم‌های نهفته در بطن آن، ارائه می‌کند. به تصریح او، جامعه‌ی کاپیتالیستی به‌سوی نوعی تمرکز فزاینده‌ی دارایی و ثروت پیش می‌رود که در دستانِ معدودی از بنگاه‌ها قرار دارد؛ و نوعی پرولتاریزه شدن سریع گوناگون‌ترین اقشار اجتماعی و مقولاتِ شغلی و حرفه‌ای نیز، با فقر رو به گسترش طبقه‌ی کارگر ترکیب می‌شود. این فقر و قوانینِ ضروری تحولِ سرمایه‌داری که در خاستگاه سرمایه‌داری نهفته است، موانعی بر سر راه نوعی خودآئین شدنِ واقعیِ عرصه‌ها و کارکردهای موجود در متنِ طبقه‌ی کارگرند: مبارزه‌ی اقتصادی، صرفا می‌تواند به موقعیت‌های اندک و بی‌ثبات دست یابد و این امر، به‌ نوعی انقیاد موجود و بالفعل اتحادیه‌ی کارگری تحتِ سازمان حزبی می‌انجامد، سازمانی که خود به تنهایی می‌تواند موضع پرولتاریا را از طریقِ تسخیرِ قدرتِ سیاسی به میزانی چشم‌گیر دست‌کاری کند. سویه‌ها یا مقوم‌های ساختاری جامعه‌ی کاپیتالیستی، هم‌چنین فاقد هرگونه شکل خودآئینی نسبی‌اند. از این‌رو، ساده‌انگاری موجود در پارادایم کائوتسکی، پیش از هر چیز، نشان از نوعی ساده‌سازی نظام تفاوت‌ها و تمایزهای ساختاری که برسازنده‌ی جامعه کاپیتالیستی‌اند، دارد. نظریه‌ی کائوتسکی، نه صرفا بدین‌دلیل که تفاوت‌ها و تمایزهای ساختاری را تقلیل می‌دهد، بل‌که به این علت که از طریق انتسابِ یک معنای واحد به هر یک از این تفاوت‌ها، آن‌ها را به‌مثابه یک «کلیت» تثبیت می‌کند، ساده‌انگارانه است.
در نهایت، سادگی یا ساده‌انگاری در یک ساحتِ سوم نیز، حضور دارد، یعنی آن ساحتی که به نقشِ خودِ نظریه ارجاع می‌دهد. اگر این متن کائوتسکى‌اى اولیه با متون دیگرى مقایسه شود که در زمره‌ی نوعى سنتِ متقدم یا متاخر مارکسیستى جاى دارند، آن‌گاه درمى‌یابیم که این متن خصلتى حیرت‌انگیزتر در دل خود جاى داده است: این متن، خود را نه به‌منزله‌ی نوعى مداخله براى عیان ساختن معناى بنیادین تاریخ، بل‌که به‌منزله‌ی سیستماتیزه کردن و تعمیم نوعى تجربه‌ی شفاف و واضح که در برابر انظار همگان قرار دارد، عرضه مى‌کند. از آن‌جایى که هیچ نوع هیروگلیف اجتماعى وجود ندارد تا رمزگشایى‌اش کنیم، ما با نوعى تناظر کامل میان نظریه و عملِ جنبش کارگران مواجهیم. در رابطه با ساختنِ وحدتِ طبقاتى، آدام پرزورسکى ویژگى غریب متن کائوتسکى را خاطرنشان کرده است: در حالى‌که مارکس از زمان نوشتنِ کتابِ فقر فلسفه، وحدتِ میان الحاق اقتصادى و سازمان‌دهى سیاسى طبقه‌ی کارگر را به‌منزله‌ی فرایندى ناتمام ارائه کرد، این همان فاصله و شکافى بود که تمایز میان «طبقه‌ی درخود» و «طبقه‌ی براى خود» مى‌کوشید تا آن را پر و مسدود کند. کائوتسکى، چنان استدلال مى‌کند که گویى طبقه‌ی کارگر از پیش فرماسیون وحدتِ خویش را تکمیل کرده است. «على‌الظاهر کائوتسکى بر این باور بوده است که در سال ۱۸۹۰، فرماسیون پرولتاریا به شکل یک طبقه، نوعى عمل انجام شده بود؛ پرولتاریا از قبل به‌منزله‌ی یک طبقه شکل یافته بود و در آینده نیز، به همین شکل باقى خواهد ماند. پرولتاریاى سازمان‌یافته هیچ‌چیزى را براى انجام دادن باقى نگذاشته بود، مگر پی‌گیرى ماموریتِ تاریخى‌اش و حزب نیز فقط مى‌تواند در تحققِ آن مشارکت کند.» به همین‌نحو، وقتى کائوتسکى به پرولتاریزه شدن و فقر روبه گسترش، به بحران‌هاى ناگزیر سرمایه‌دارى، یا به‌وقوع ضرورى سوسیالیسم ارجاع مى‌دهد، به‌نظر مى‌رسد که او از گرایشاتِ بالقوه‌اى که توسط تحلیل نظرى عیان مى‌شوند، سخن نمى‌گوید، بل‌که سخن او درباره‌ی واقعیات به‌نحو تجربى مشاهده‌پذیر در دو مورد اول [پرولتاریزه شدن و فقر و بحران‌هاى سرمایه‌دارى] و نوعى گذار کوتاه‌مدت در مورد سوم [وقوع سوسیالیسم] است. به‌رغم این واقعیت که «ضرورت»، مقوله‌اى غالب و مسلط در گفتار او محسوب مى‌شود، اما کارکرد این مقوله نه ضمانتِ نوعى معنا وراى تجربه، بل‌که سیستماتیزه کردنِ خودِ تجربه است.
افزون بر این، آنان تنها راه نیل به دموکراسی رادیکال (اتوپیای پسامارکسیستی) را، استقبال از تعدد و تنوعِ استراتژی‌های رهایی می‌دانند. از این منظر، اگرچه سوسیالیسم کماکان عنصرِ ضروری دموکراسی رادیکال است، لکن تنها یک عنصر در میان انبوهی از عناصر دیگر است. در واقع، در مقابل بازسازی یک جامعه‌ی سلسله‌مراتبی، آلترناتیو چپ باید تعیین جایگاه خود در عرصه‌ی انقلابِ دموکراتیک و گسترش زنجیره‌های همگونی میانِ کانون‌های مختلفِ مقاومت و مبارزه علیه ظلم و سرکوب باشد. بنابراین، وظیفه‌ی چپ نمی‌تواند کنار گذاشتن ایدئولوژی لیبرال‌دموکراسی باشد، بل‌که برعکس، تعمیق و گسترشِ آن در جهتِ یک دموکراسی رادیکال و متکثر است.
هم‌چنین، به اقتضای چنین مواصع تئوریکی، لاکلاو و موف اگرچه هم‌چون پساساخت‌گراها، دل‌مشغول زیر سؤال بردنِ اسطوره‌ی منشاهایی که بر فلسفه‌ی تاریخ مارکسیسم حاکم‌اند، هستند، و از این طریق نیز، درصدد تضعیفِ منطقِ سرمایه به‌عنوان اساسِ تاریخ، و در نتیجه، به حاشیه راندنِ ایده‌ی عقلانیتِ بنیادین اقتصادی و اصل ارتباط درونی میان ساختار اقتصادی و یک طبقه‌ی جهانی هستند، اما، در همان حال تصریح می‌کنند که از بین بردن اسطوره‌ی منشاءها، به معنی رد مارکسیسم نیست، چون این‌کار یعنی فرض سنتِ مارکسیستی به‌عنوان یک واحدِ به‌هم پیوسته که نادرست است. هدف آن است که مارکسیسم و مقولاتِ اساسی آن را از منظر مشکلات و موقعیتِ کنونی خودمان مورد بازبینی قرار دهیم. اگر نوع ادعاها و مقولاتی که از این طریق به آن‌ها می‌رسیم، با آن‌چیزی که مارکسیسم نامیده می‌شود متناسب نباشد، به این علت است که این ادعاها از مارکسیسم فراتر می‌روند و اگرچه ریشه در سنتِ مارکسیستی دارند، ولی باید آن‌ها را تحتِ عنوان پسامارکسیسم توسعه داد.

 

شنبه ها از تاریخ 20آبان ماه ساعت 17-19

شروع دوره: 20 آبان ماه1391


درسگفتارهای پاییزه موسسه پرسش,هفته چهارم آبان ماه
پسا مارکسیسم
دکتر محمدرضا تاجیک
شروع دوره شنبه 20آبان ماه(فردا)ساعت 17-19

جهت ثبت نام و حضور در کلاس با روابط عمومی موسسه تماس حاصل فرمایید
تلفن : 88658603 - 88658604 - 88658605


جهت ثبت نام و حضور در کلاس با روابط عمومی موسسه تماس حاصل فرمایید
تلفن : 88658603 - 88658604 - 88658605
 

 

پرونده ی «کارل مارکس» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/10313

 

مارکس: پول و تضادهای سرمایه داری

مارکس در سه اثر آخرش، توجه خاصی به کارکردهای پول در جامعه داشته است. در اولین اثرش به نام "دست نوشته های فلسفی اقتصادی 1844"، مارکس بخشی به نام "قدرت پول در جامعه بورژوا" ارائه کرده است. به نظر او پول بازنمای روابط انتزاعی در مالکیت خصوصی است که از روابط تبادل انسانی تفکیک شده است. پول در راس ازخودبیگانگی انسان است: "به واسطه پول است که می توانم چیزی بخرم، من مالک پول هستم". پول غایت سودمندی است، به محض اینکه مالک آن می شویم قدرت خرید کالا پیدا می کنیم، ولی پول قدرتهای واقعی انسان و طبیعت را به انتزاعات بیگانه شیئی شده در تبادل روابط تبدیل می کند.
رویکرد انسان گرایانه به از خودبیگانگی بیشتر در کار "گروندیسه" مارکس استادانه بیان شده است، در آنجا تحلیل اقتصادی تضادهای درونی سرمایه داری بیان شده است. پول در ارتباط با روابط کار- سرمایه در نظر گرفته شده و تمرکز بیشتر بر دستمزد و رشد سرمایه است تا اینکه بر پول باشد. انباشت معناهای تولید و تبدیل پول به سرمایه باعث شده پول تبدیل به نیروی مستقلی شود که بر روش تولید مسلط است. مارکس تاکید می کند که پول به طور فزاینده ای از روابط اجتماعی تفکیک می شود، در حالیکه پول خود باعث رشد آن روابط بوده است. این عاملی است که مارکس به ویژه در روابط کار- دستمزد تعریف می کند: "به نظر می رسد که سرمایه دار کار کارگران را با پول می خرد". بنابراین پول انعکاس دهنده و شی واره کننده روابط اجتماعی است و این روابط مستقل و بیرون از افرادی هستند که درگیر کار می شوند.
تفکرات مارکس در مورد اقتصاد و سرمایه داری به طور کامل در اثر ماندگارش به نام "سرمایه" بیان شده است. در کارهای اخیر مارکس، هنوز بیان هگلی وجود دارد، مارکس تحلیل اقتصادی جزئی ارائه داده و می گوید که ارزش پول توسط نیروهای تولید و نه توسط شرایط عرضه و تقاضای بازار تعیین شده است. به خصوص در فصلی از کتاب به نام "محصولات و پول"، مارکس به ذکر این نکته می پردازد که برای محصول شدن، یک کالا باید قابل انتقال به شخص بوده و پول است که فاصله این انتقال را ممکن می کند. فصل بعدی کتاب بحث در مورد اهمیت انتقال پول به سرمایه از میان انتقال پول به صورت محصول و برگشت آن به صورت پول است. تغییر از پول به سرمایه در خود پول رخ نمی دهد. در عوض برای اینکه پول به سرمایه تبدیل شود، محصول خاصی باید وجود داشته باشد که در آن مصرف تجسم کار و خالق ارزش است و این می تواند تنها قدرت – کار باشد. این نظریه ارزش کار بر پایه نقد مارکس از بت واره شدن کالا ست و مانند یک باور غیرقابل تردید است که در آن کالاها مانند  ارث دارای ارزش هستند.
مارکس می نویسد: "برای یافتن یک تمثیل، باید در نهانی ترین پهنه های جهان دینی منابع خود را بجوئیم. از آن جهان است، تولیدات هوش انسان به صورت اشیائی مستقل، در زندگی  ظاهر شده و در روابطی با  یکدیگر و نژاد انسانی وارد می شوند. بنابراین چنین جهانی، دنیای با محصولاتی ساخته  دستهای انسان است. و این همان چیزی است که من بت وارگی  می نامم که خود را به تولیدات کار متصل می کند و به محض اینکه به عنوان محصولات تولید می شوند، از تولید محصولات نیز غیرقابل تفکیک می شوند."
این بت وارگی، آشکارا، از ماتریالیسم تاریخی مارکس پرده برداشت که یک محصول فقط ارزش تبادلی دارد، زیرا بر پایه روابط خاص کار انسانی و تولید ایستاده است.
متناسب با نظریه ارزش مارکس، پول با کار و مفهوم ارزش که برپایه کار و تولیدات آن است پیوند خورده است. برای مارکس، خود پول یک محصول است، محصولی که به شکل انتزاعی بازنمای ارزش دیگر محصولات می باشد. در یک مقیاس جهانی برای ارزش (که کار هم شامل آن است)، پول نماد روش تولید سرمایه دار و روابط اجتماعی سلب مالکیت آن است. برپایه نظریه کار- ارزش است که مارکس نظریه های قدرت- کار و خلق ارزش اضافی و سلب مالکیت کارگر را بنا کرد. نقش محدود ولی خاص که مارکس به پول نسبت می دهد در سلب مالکیت تضادهای سرمایه داری واضح است: تقسیم کار، انباشت سرمایه و تضاد بین بورژوازی و پرولتاریا، و به طور ذاتی روش متناقض تولید سرمایه داری عوامل مرکزی هستند که جامعه صنعتی شده بیان می کند. مطالعه پول برای مارکس تنها مربوط به بخش سرمایه داری است و بیشتر تحلیل به آن برمیگردد.
زیمل و مارکس
یادآوری می کنیم که زیمل در مورد مطالعه اش درباره پول می خواهد ماتریالیسم تاریخی را با نگاهی به روندهای اقتصادی تعدیل کرده و در ضمن مدلی تبیینی که تاثیر زندگی اقتصادی را بر فرهنگ نشان می دهد، حفظ کند. ارتباط زیمل با مارکس در مورد مطالعه پول دارای شباهتها و تفاوتهایی در رویکرد است. از یک طرف برخی از موضوعات کار مارکس دوباره در اشکال دیگر در مطالعه زیمل ظاهر شده است. اول اینکه زمینه ای انقلابی از پول از معاملات ساده پایاپای تا معاملات پیچیده تر و حضور پول به صورت کامل به شکل اسکناس وجود دارد. با اینکه زیمل در دوران حیاتش  کار گروندیسه مارکس را ندیده بود، سهوا برخی از موضوعات کلاسیک مارکسیست را مانند چیزوارگی و از خودبیگانگی بازسازی کرده است. پول از نظر زیمل و مارکس خالص ترین شکل شی وارگی دیده شده و به لحاظ فنی، پول عالی ترین واسطه تبادل اقتصادی دنیای مدرن است که همه کیفیت ها را به کمیت تبدیل می کند، افراد را از هستی حقیقی شان بیگانه می کند و شخصیت آنان را به صورت اشکال مالکیت تکه تکه می نماید.
از طرف دیگر، رویکرد زیمل در کتاب "فلسفه پول" در ارجاعات مختلف با تفکر مارکس مغایر است. اصلی ترین تفاوت در رویکرد آنها این است که مارکس روش سرمایه داری را در تولید، مسئول تضادهای دنیای مدرن و صنعتی شدن جامعه می داند در حالیکه برای زیمل اقتصاد پولی باعث غیر شخصی شدن روابط اجتماعی ست.  نظریه مارکس با فضای سرمایه داری در تولید و ارتباط آن با پول، کار و سرمایه مرتبط است، در حالیکه زیمل بر توزیع و گردش کالاها متمرکز می شود که در دست ساخت فضای خالق ارزش در تبادل است. کتاب "فلسفه پول" زیمل نقدی اساسی به اقتصاد سیاسی مارکس است، زیرا زیمل در پی گذری عمیق تر از ماتریالیسم تاریخی بوده تا به معناهای متافیزیک و روان شناختی از جلوه های تاریخی متجسم در مورد اشکال اقتصادی برسد. در حالیکه در کار مارکس، پول کارکردهای متفاوتی دارد (سنجش ارزش، واسطه تبادل و معنای انباشت ثروت)، همیشه  در مرکز بوده و پول "متضمن کار انتزاعی ست و ارزش پول توسط شرایط تولید تعیین می شود." زیمل با این پول اقتصادی شده بسیار مخالف بوده و پول را در پهنای قلمرو تجربه انسانی قرار می دهد. به نظر زیمل، ارتباط دادن پول تنها به پایه های مادی آن بی ربط بوده و پول بازنمای پدیده اجتماعی به شکل تعاملی انسانی ست. تبادل برای او شکل قاطعی از زیست اجتماعی ست که در آن اقتصاد تنها یکی از اشکال تبادل است. در حالیکه نظریه ارزش مارکس بر پایه روابط تولیدی با موضوع انسان و طبیعت از طریق کار است، زیمل نظریه ای نسبی از ارزش را مطرح می کند و فرض را بر این قرار می دهد که ارزش چیزها براساس قضاوت ذهنی در ارزش گذاری است. بنابراین کالاهایی که بنا بر محدودیت به سختی بدست می آیند برای افراد با ارزش ترند.
تفاوتهای جامعه شناختی فلسفی صوری زیمل که در جستجوی انسانیت جهانی ست و تحلیل تاریخی- اقتصادی متجسم مارکس که در قوانین کلی سرمایه داری قرار دارد، نظریه های ارزش آنها را نمایان می کند. تا آنجا که به بخشهای مسئله ساز پول مربوط می شود (شی وارگی، پاره پارگی) تحیل مارکس خوش بینانه تر است، تحلیل زیمل به جای تاکید بر نقش پول در دنیای خودش، از طبیعت زندگی انسان مشتق شده که نمی تواند منحل شود. همانطور که پول به عنوان یک نماد خالص رشد می کند، از نظر زیمل آزادی در روابط مالکیت پول بوجود آمده و باعث تعهد در تعاملات اجتماعی می شود. برای مارکس این افزایش ظرفیت آزادی و فردگرایی کمتر مسئله ساز است: آزادی برخی می تواند فقط توسط عدم آزادی بسیاری دیگر توجیه شود. با پررنگ کردن این تناقضات رویکردی، نارضایتی زیمل با ایدئولوژی سوسیالیست می تواند قابل تشخیص باشد. برای زیمل سوسیالیسم نمی تواند تمایزات همه افراد را ریشه کن کند بدون اینکه آزادی آنها را از بین ببرد.
منبع:
Deflem, Mathieu,2003, the sociology of the sociology of money, journal of classical sociology

 نگاهی به کتاب "فلسفه پول" اثر جورج زیمل
http://www.anthropology.ir/node/12709
 

شاخه اصلی

اقتصاد سیاسی

روش مارکس و کارپایه اقتصاد سیاسى مارکسی‏ (1)


روش‌شناسی مارکس این سلسله مقاله‌ها قبلاً به بهانه‌ى انتشار ترجمه‌ی دوره‌ی کامل فارسى گروندریسه: مبانى نقد اقتصاد سیاسى،  و دست‌نوشته‌هاى ١٨٤٤، اثر کارل مارکس‏،  نوشته و منتشر شده بود. با ترجمه‌ی جدید جلد نخست سرمایه،  این نوشته ها بار دیگر انتشار می‌یابند. جلد اول سرمایه مهم‌ترین و جامع‌ترین اثر مارکس است که در زمان حیاتش منتشر شد و بی‌تردید معتبرترین مرجع اقتصاد سیاسی مارکسی است. گروندریسه از نظر وسعت مباحث بى‌تردید جامع‌ترین و پیچیده‌ترین مجموعه‌ى دست‌نوشته‌هاى مارکس‏، و به قولى مهم‌ترین اثر اوست که در زمان حیاتش‏ منتشر نشد و خود سرنوشت اسرارآمیزى یافت و تا حدود نیم قرن پس‏ از مرگ وى نیز انتشار نیافت. این دست‌نوشته‌ها مجموعه‌ى هفت دفترچه‌ى یادداشت است که مارکس‏ بین سال‌هاى ١٨٥٧ و ١٨٥٨ عمدتاً براى «روشن‌شدن ذهن خود» تنظیم کرده و جنبه‌هاى اقتصادى آن زمینه‌ساز مجلدهاى اثر عظیم وى، سرمایه، گردید. دست‌نوشته‌هاى ١٨٤٤، نیز که از مهم‌ترین آثار دوران جوانى مارکس‏ است، سرنوشت خاص‏ خود را داشت و پس‏ از نزدیک به یک‌صد سال از زمان نگارش‏ در اروپا انتشار یافت. اصل دست‌نویس‏ها از سه قسمت تشکیل شده که بخش‏هایى از آن‌ها از بین رفته است. ناشر آلمانى که براى اولین بار این مجموعه را در سال ١٩٣٢ منتشر ساخت کل متن را به ده سر فصل تقسیم نمود.   خواندن مقاله   مقاله مشترک سایت تحلیلی البرز و صفحه اقتصاد سیاسی انسان شناسی و فرهنگ    

 

 

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - کارل مارکس