فاشیسم

وقایع میان دو جنگ جهانی، اروپا را دچار یک سیر قهقرایی کرد که از دهه 1930 آغاز شد و این قاره را درون نظام های استبدادی و توتالیتر، فاشیستی و  کمونیستی فرو برد. نتیجه ویرانی و تخریب و کشتار میلیون ها انسان بود. اروپای بیرون آمده از جنگ جهانی دوم هر چند توانسته بود در بخش های از خود فاشیسم را نابود کند، نه فقط هنوز بخش بزرگی از خود را در زیر سلطه  نطام های توتالیتر  چپ (شوروی و اروپای شرقی) و راست (اسپانیا و پرتغال) باقی گذلشاهع بود  بلکه  حتی بعدها و تا امروز نیز نتوانست، شبح فاشیسم و نژاد پرستی را از خود بیرون براند. پرونده فاشیسم  مطالب انسان شناسی و فرهنگ در این مورد و سایت های مربوطه دیگر را گرد می آورد.

 

1-هایدگر و نیچه در تعامل و تقابل با رایش سوم
http://anthropology.ir/node/12786

2-پرسش از فرهنگ(63): «انحطاط فرهنگی» به چه معناست؟
http://anthropology.ir/node/11221

3-«نبرد من» آدولف هیتلر
http://www.anthropology.ir/node/8724

4-جامعه طبیعی و جنگ: نیچه و برگسون
http://www.anthropology.ir/node/534

5-توهم بازگشت ناپذیری
http://www.anthropology.ir/node/550

6-گزارش جلسه نمایش فیلم «آمین»
http://www.anthropology.ir/node/943

7-گفت‌وگو با اریک ج. هابزباوم: تاریخ بزرگ سرمایه‌داری
http://www.anthropology.ir/node/12

8-غزه، دور باطل خشونت و بن بست «مسئله یهود»
http://www.anthropology.ir/node/2270

9-لورکا و فاشیسم
http://www.anthropology.ir/node/678

10-فاشیسم را چگونه تحلیل کنیم؟ گفتگو با رابرت او. پاکستون
http://www.anthropology.ir/node/425

11-هانا آرنت: فیلسوف خشونت و رنج انسانی
http://www.anthropology.ir/node/685

12-ساختار روانشنناسی فاشیسم
http://anthropology.ir/node/15367

13- ملی گرایی ورزشی: آلمان، ورزش در بربر فاشیسم
http://anthropology.ir/node/15469

14- موسیقی در رایش سوم
http://anthropology.ir/node/17639

15- دوست اس اس : فردینان سلین
http://www.anthropology.ir/node/23851

16- معماری توتالیتر؛ فیزیک کنترل کنش، تهری سازی فرم و تعلیق تفسیر
http://www.anthropology.ir/node/24292

17- ابتذال شرارت
http://www.anthropology.ir/node/26547

18 فاشیسم ابدی و ویژگی های پیراهن سیاهان 
http://www.anthropology.ir/node/26607
 

 



روی اینترنت

فاشیسم در ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Fascism

فاشیسم ایتالیا (در پایگاه توتالیتاریسم)
http://www.thecorner.org/hist/total/f-italy.htm

فاشیسم ایتالیا در ویکیپیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Italian_Fascism

فاشیسم در فرانسه
http://www.worldfreeinternet.net/news/nws47.htm

فاشیسم و محیط زیست
http://www.ecofascism.com/

فاشیسم آلمان
http://www.spartacus.schoolnet.co.uk/GERfascist.htm

فاشیسم نو(لوموند دیپلماتیک)
http://mondediplo.com/1998/04/01leader

جنگ داخلی و فاشیسم در اسپانیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Spanish_Civil_War

 

درباره نظریه اصالت ِ شرارت در گفتگو با آبرام دو سووان

آیا هیتلر، آیشمن، گوبلز... افرادی عادی بوده اند؟ این پرسشی بوده است که بسیاری از کتاب ها را به خود اختصاص داده است. آبرام دو سوان، جامعه شناس، معتقد است که هر فردی نمی تواند به یک جلاد تبدیل شود.

«هرکدام از ما در شرایطی خاص ممکن است به یک جلاد تبدیل شود»: جامعه شناس هلندی، آبرام دو سوان(Abram de Swaan) استاد جامعه شناسی دانشگاه آمستردام و دانشگاه کلمبیا (نیویورک) در کتابش « جدایی انداختن برای کشتن» (Diviser pour tuer) رساله ای  اندیشمندانه و بسیار مستند،  این باور رایج  را به زیر  سئوال می برد. او دست به واژگونی چشم انداز می زند: برای تحلیل  فرایند  به وجود آمدن جلادان بزرگ توده ها، باید نه به سرنوشت این جلادان بلکه به سرگذشت کسانی پرداخت که به چنین  جلادانی تبدیل نشده اند. چرا که چنین شخصیت هایی هم وجود داشته اند. 

 

پیش از این تصور می شد که جنایتکاران بزرگ افرادی از لحاظ روانی بیمار بوده اند. هانا آرنت، با کتاب خود «آیشمن در اورشلیم» (Eichmann à Jérusalem) (1961) در  منشاء تز جدیدی قرار می گیرد، آنچه «ابتذال شرارت» نام گرفته است . تزی که نتیجه آن یک باور پیش پا افتاده است: هر کسی می تواند در شرایطی خاص به یک جلاد تبدیل شود. نظر شما چیست؟

پیش از هر چیز باید بر این نکته تاکید کنم که هیچ [دانشمند] جدی، هرگز این ادعا را مطرح نکرده است که جنایتکاران بزرگ بیماران روانی یا هیولا صفت بوده اند. برعکس، من با دقت  دفترچه خاطرات و روایت های روانپزشکان برجسته ای که از  اردوگاه های مرگ جان سالم به در برده اند را مطالعه کرده ام و در آنها  می بینیم که این شخصیت ها، آن جانیان را آدم هایی متعارف توصیف می کردند که مغزشان را شستشو داده اند.  شاید تنها  مطبوعات عامیانه ای را بیابیم که چنین تصویری را از  جانیان بزرگ ارائه کرده باشند.

به عبارت دیگر «موقعیتگرایان» (situationnistes) این جریان روان شناسی اجتماعی که بر تاثیر و نفوذ موقعیت بر رفتارهای انسانی تاکید داشت، دشمنی را ساخته اند که  وجود خارجی نداشته است. افزون بر این، گمان نمی کنم این رویکرد آرنت که  جانیان  را صرفا به مثابه پیچ و مهره هایی در دستگاه بزرگ  دیوانسالارانه تخریب می بیند، چندان با واقعیت آن دوران سازگاری ندارد. از این گذشته، آدولف آیشمن بدترین نمونه ای است که آرنت می توانست برای این تز انتخاب کند: او در واقع جنون ِ شکاریهودیان را داشت. البته می دانم که آرنت در فرانسه به دلیل  نوشته های فلسفی اش  اعتبار زیادی دارد، اما در این مورد به نظر من او اشتباه کرده است.  

بنابراین به نظر شما اینکه بگوییم هر آدمی ممکن است در شرایطی خاص تبدیل به یک جلاد  و آدمکش بشود، نمی تواند درست باشد؟

در حقیقت در علوم اجتماعی نوعی اجماع وجود دارد که من با آن مبارزه می کنم: اینکه آدم های عادی در شرایط  غیر عادی می توانند  دست به کارهایی خارق العاده بزنند. البته شکی  نیست که تاثیر  موقعیت همواره از آنچه ممکن است ما حاضر به پذیرفتنش باشیم،  بیشتر است. همه ما، خاطرات شرم آوری از کارهایی داریم که ممکن بوده از ما در  شرایطی مثل جشن ها سر بزند. ما شاهد هستیم که پدران محترم خانواده در استادیوم های فوتبال، مهار خود را از دست می دهند،  نعره می کشند و حرفهای کثیفی بر زبان می آورند، بیرون می روند و صف می کشند که مشروب بخرند و بعد دوباره به استادیوم بر می گردند و باز به همان صورت به  وحشی گری می پردازند.  بنابراین  شکی نیست که موقعیت و شرایطی که یک فرد در آن قرار می گیرد، اهمیت دارند، اما بهر دلیلی، اکثریت پژوهشگران دوست ندارند این پرسش را مطرح کنند که: آیا در شرایط یکسان برخی از افراد  بیشتر یک گرایش را نشان می دهند و برخی کمتر؟ آیا میتوانیم جلادهایی  داشته باشیم که در کار خود تردید دارند،  و برخی دیگر از آنها را که کارشان برایشان بی تفاوت باشد و بالاخره برخی را که  به آن کار علاقمند باشند؟ آیا ما آدم هایی را داریم که  کمتر اجازه دهند دیگران دستکاری شان کنند  و تحت تاثیر شرایط حاد قرار نگیرند؟

من در اینجا می توانم به خوبی از  واژه «الک کردن» استفاده کنم. وقتی  مشتی  سنگ ریزه را در الک می ریزیم، بعصی از آنها فقط کمی  درشت تر از بقیه هستند. اما در نهایت آنها از بقیه جدا خواهند شد. در  رخدادی همچون یک جنگ،  مجموعه بیشماری از حوادث وجود دارد، بیراهه هایی  که سبب می شود کسانی این یا آن راه را انتخاب کنند؛ تفاوت کوچک روان شناختی که در نهایت سبب می شود آدم ها در این یا آن سو قرار بگیرند. و اینجا است که ما با نوعی  نگاه نادرست، همه چیز را به حساب همه کس می گذاریم: وقتی قتل عامی اتفاق افتاده است ما فقط کسانی را می بینیم که دست به این جنایات زده اند و فراموش می کنیم که بسیاری نیز در آنها شرکت نداشته اند. بنابراین اینکه  فاصله نگاهمان را با موضوع زیاد کنیم و به جای دیدن جمعیت جنایتکار همه اهالی  روستایی را که گروهی از  ساکنانش دست به جنایت زده اند را ببینیم، خطا است.

آیا راهی هست که بتوانیم این تفاوت های روان شناختی را  مشخص کنیم؟

اسنادی که ما در دست داریم عمدتا  اسناد قضایی هستند، و در این حال همیشه  خطر یک انحراف وجود دارد، زیرا این جلادان به خوبی می دانند که چطور نقش فعال خود را در جنایات پنهان کرده و خود را در نقض مجریان کوچکی نشان بدهند که چندان آدم های هوشمندی هم نبوده اند.  با وجود این می توان با مقایسه رویدادهای شناخته شده به نتایجی رسید. نتیجه من آن است که جلادان از سه زاویه متفاوت هستند.

نخست آنکه آنها دارای آگاهای اخلاقی هستند و این امر را وفاداری ایشان به «دوستان همدست در جنایت»،  وفاداری به فرماندهان و به خانواده شان، ثابت می کند، و این حلقه بسیار کوچکی است. و فراتر از این حلقه ایشان، وجدانی اخلاقی از خود نشان نمی دهند. دوم آنکه، فکر نمی کنند آنچه «بر سرشان آمده» حداقل تا اندازه ای نتیجه کار خودشان بوده، یعنی واقعا فکر می کنند اینها «بر سرشان آمده» ... به عبارت دیگر خود را مسئول سرنوشت خویش نمی دانند. و سوم آنکه  در نزد آنها با نوعی  نبود کامل نوع دوستی مشاهده می شود. من یکی از افسران اس اس را به یاد دارم که توضیح می داد چقدر آن جنایات هولناک بوده اند، چقدر شنیدن آن فریاد ها برایش دردناک بوده و اینکه خون را روی یونیفورم خود می دیده است: یعنی در عمل از چیزی جز خودش صحبت نمی کرد.

به نظر من  این سه مشخصه را باید با دقت بیشتری بررسی کنیم. در نزد این جنایتکاران چیزی وجود دارد که  شاید بتوانیم نبود کامل «اخلاقمندی» بنامیم، سازوکاری  به یک فرد امکان می دهد رفتارهای خود یا دیگران را در پیوند با موقعیت های  روحی قلمداد کند.  نخسیتن مرحله زندگی افراد یعنی دوران نوزادی  از این لحاظ  بنیادین و اساسی است. شاید بتوان  فرض کرد که این نبود نوع دوستی در نزد آنها همواره وجود داشته است و  یا نقصانی است که در یک چارچوب  خشونت عمومی  اتفاق افتاده است. 

 

فرانتس استانگل (Franz Stangl) فرمانده پیشین اردوگاه تربلینکا (Treblinka) با گیتا سرنی (Gitta Sereny) می گوید که او  اندیشه خود را  به بخش های  جداگانه «تفکیک» می کرده است تا بتواند  به زندگی اش ادامه دهد. تعمیم  این ایده به کل جامعه مهم است...

بله در تحلیل من این یک مفهوم کلیدی است. نوربرت الیاس(Norbert Elias) جامعه شناس،  از فروپاشی  تمدن در دوره نازیسم سخن می گوید.  ترجیح من آن است که از «برون بوم» (enclaves) های «تمدن زدا» (décivilisation) نام ببرم: در این جامعه آلمان که به شدت پلیسی شده بود،  حفره هایی به وجود آمده بودند،که در آنها همه چیز مجاز بود و حتی وحشیگری به مثابه یک ابزار دولتی تشویق می شد. همه  شهروندان می دانستنند که درون این  حفره ها،  چیزهای هولناکی دارد اتفاق می افتد، اما دقیقا نمی دانستند چه چیزهایی.  در کشور رواندا نیز، در دوره قتل عام ها، روش هایی برای جدا کردن زمان و فضای کشتار از زمان و فضای  متعارف به وجود آمده بود. از این رو، این «تفکیک» کردن  یا «تکه تکه کردن» واقعیت  را باید بیشتر  تحلیل کنیم. متاسفانه باید بگویم  حملات تروریستی  اخیر در فرانسه بهانه های جدیدی در خدمت  استدلال کسانی بوده اند که از «تکه تکه کردن» هر چه بیشتر جامعه سخن می گویند.

گفتگوگر : ژولی کلارینی (Julie Clarini)

روزنامه لوموند، 4 فوریه 2016

صفحه روزنامه  لوموند در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/cooperation/936

تاریخ انتشار

چهارشنبه, اسفند 5, 1394 - 01:46

شاخه اصلی

روان‌شناسی اجتماعی

درد به روایت لذت: نگاهی به «سالومه و دکتر کالیگاری»

فیلم «کابینه دکتر کالیگاری» (1920) اثر روبرت وینه (Robert Wiene) را شاید بتوان یکی از  پیش‌نشانه‌های خلاق تاریخ سینما دانست که خبر از هوشمندی و درایتی  بالا می‌داد. نوعی هوشمندی حسی که در هنر این دوران به چشم می‌خورد و گویای  احساس نامطبوع و دردناکِ هنرمندانی بود که از راه رسیدن فاشیسم با قدم‌های آرام اما قدرتمند را تجربه می‌کردند. هیولایی که همه چیز و به خصوص فرهنگ غنی آلمان را به کام مرگ کشید و اروپا را برای سال‌های سال به پهنه‌ای برای زورگویی و استبداد و اردوگاه‌های مرگ تبدیل کرد. از میان صدها  نمایش این اثر، امروز نیز تقریبا صد سال پس از نخستین بار،  شاهدیم که امین اصلانی، پژوهشگر، هنرمند و کارگردان جوان تئاتر و سینمای ما،  با به روی صحنه بردن نمایش «سالومه و دکتر کالیگاری» تعبیر خود را از این فیلم تاثیرگذار سینما به بیان درمی‌آورد. در این یادداشت تلاش می‌کنیم با قراردادن این نمایش در متن  اجتماعی، سیاسی و فرهنگی آن در اروپا و به خصوص آلمان  ابتدای قرن بیستم،  نگاهی به کار اصلانی و تعبیر خاص او داشته باشیم.

هرچند شکل‌گیری و رشد  دولت ملی در آلمان قرن نوزدهم، به نسبت بریتانیا و فرانسه، با تاخیر بسیار زیادی انجام گرفت و در نهایت نیز نه به یک دولت متحد مرکزیت یافته، بلکه پس از مصیبت فاشیسم به فدرالیسمی سیاسی منجر شد، اما میراث فرهنگی آلمان در «قرن طلایی» بسیار فراتر از موقعیت سیاسی آن می‌رفت و حتی  به گونه‌ای در تناقضی آشکار با بخشی از رویکردهای آن قرار داشت. در حالی که  دولتمدان و حاکمان از گیوم دوم و بیسمارک تا هیتلر، هرکدام به شیوه خود،  در پی جا انداختن نوعی وحدت فرهنگی مبتنی بر قدرت سیاسی و به ویژه از خلال ژرمانیسم استوار بر «خاک و خون» بودند، روشنفکران و متفکران آلمانی زبان نیز تمایل به چنین وحدتی در حوزه فرهنگ داشتند، اما، اگر از گروه ملی‌گرایان افراطی بگذریم، اغلب آنها،  عناصر این وحدت را در هنر و ادبیات و به ویژه در زبان می‌جستند. دلیل این امر به آن نیز بر می‌گشت که مدرنیته قرن بیستم عملا در پهنه فرهنگ تفکری آلمانی ظاهر شده بود  که از امپراتوری اتریش- مجار در شرق تا  آلزاس در فرانسه گسترده بود. شخصیت های بزرگی چون فروید، یونگ، آدلر، آرنت، الیاس، تسوایگ، مان، مالر، شوئنبرگ، لانگ، برشت، بکمان، دیکس، گروس ، گروپیوس...و صدها نام دیگر، فرهنگی متکثر و پویا را می‌ساختند که سیاستمداران اکثرا نه فقط قادر به درک آن نبودند، بلکه تمام تلاش خود را می‌کردند که آن فرهنگ را ولو به ضرب تقلیل دادنش با وحدتی سیاسی - ایدئولوژیک در یک ملی‌گرایی مبالغه‌آمیز به زیر سلطه خود در آورند و البته هیتلر با سیات فرهنگی  توتالیتر خود گوی سبقت را از همه آنها برد و اکثر این فرهیختگان را از پهنه آلمانی زبان بیرون راند یا روانه اردوگاه های مرگ کرد. در حقیقت هرگز نباید فراموش کرد که آلمان یا پروس سیاسی در تمام  قرن نوزدهم در کنار روسیه تزاری، ارتجاعی‌ترین پهنه‌های اروپایی به حساب می‌آمدند. کشوری به شدت نظامی‌گرا و خشن که از سنت پروسی تبعیت بی چون و چرا می‌کرد و افتخارش نبردها وجنگ‌هایی بود که دائم به آنها دامن می‌زد و همواره  در آرزوی پیروزی‌های بزرگی بود که باید از راه می‌رسیدند؛ کشوری با جمعیتی بسیار روستایی و هراسان از شهرهایی که با صنعتی شدن همه جا را فرا می‎‌گرفتند و تجارتی که فرهنگ‌ها را در تماسی نزدیک با یکدیگر قرار می‌داد. آلمان سیاسی با اتکا بر همین جمعیت روستایی و پیاده نظام  جنگ‌هایش در پی ساختن «رایش بزرگ» بود.

اما حتی در چارچوب یک آلمان سیاسی مرتجع، آلمان نظامی، حتی با سیاست در معنای متعارف کلمه نیز در تضاد بود. از این رو نباید  به هیچ رو تعجب کرد که ژنرال بزرگ، هیندنبورگ، حاضرشد، فردی  کمابیش قابل طبقه‌بندی شدن به‌مثابه یک «آدم بی سر و پا»  یعنی آدولف هیتلر و دار و دسته اراذل و اوباش او را به صدراعظمی  خود بپذیرد و البته یک سال پس از این انتصاب و دو سال پس از انتخاب شدنش به مقام ریاست جمهوری برای بار دوم،  با مرگ خویش راه را  به طور کامل برای فاشیسم هیتلری بازگذارد. و باز نباید به شگفت آمد که چر دولتی همچون وایمار (1918-1933) نتواند  در چنین  امواجی از خشونت که از هر سو احاطه اش  کرده بودند دوام بیاورد: از یک طرف، نظامی‌گرایی پروسی، از طرفی دیگر  پیراهن قهوه‌ای‌های هیتلری. و در این میان، وایمار از درون تنش‌هایی نیز بیرون می‌آمد که از زمان انقلاب اکتبر در روسیه و پیش از آن در میان انقلابیون چپ این کشور، آلمان را فرا گرفته بودند و با پایان سخت جنگ جهانی اول تشدید شدند و به انقلاب اسپارتاکیست‌ها منجر شدند. انقلابیون رادیکالی که در راسشان روشنفکرانی چون رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت قرار داشتند به شدت باور داشتند آلمان هیچ چیز کمتر از روسیه عقب مانده ندارد که نتواند الگوی یکی نخستین تجربه‌های برپا شدن دولت کارگری و به کرسی نشستن ماتریالیسم دیالکتیک را به جهان عرضه کند. بدین ترتیب جمهوری وایمار تلاشی بود شاید مذبوحانه و بدون شک سست‌مایه برای رسیدن به عقلانیتی سیاسی در میان دریایی از جنون جنگ‌پرستی، اراده‌گرایی انقلابی و توحش نژادپرستانه که از همان ابتدا قربانی ضعف و تنش‌های درونی خود نیز بود. نتیجه آن که آلمان با انتخاب شدن فاشیست‌ها که پشتیبانی سرمایه‌داری این کشور و انتقال گسترده آرای زحمتکشان روستایی و شهری از حزب کمونیست به حزب ناسیونال سوسیالیست (نازی) را داشتند، به ظاهر به آرامشی رسید که باید بر پایه آن امپراطوری بزرگ خود را برای مردمانی که سرور جهان باشند، تاسیس می‌کرد. اما فاشیست‌ها با از میان بردن تمام نهادهای دموکراتیک به گونه‌ای که در برنامه‌های ایدئولوژیک خود اعلام کرده بودند، آغازگر حرکت مردمان این کشور به سوی جنونی گسترده و عمومی بودند که در انتهایش جز مرگ و نیستی و وجدان‌هایی آسیب خورده برای ابدیت چیزی نبود.

جنون،  خود مضمون پایدار هنر آلمان و به طور کلی اروپای  بین دو جنگ بود. و همین امر ما را به موضوع مورد بررسی‌مان دراینجا یعنی «کابینه دکتر کالیگاری» می‌رساند:  تیمارستانی که در ذهنی معیوب  بازتابی از آلمانی  جنون‌زده است و در این ماجرا، تناقض و رودررویی با فرهنگ، در حقیقت  تناقضی است  که با مدرنیته وجود داشت.هیولای خفته‌ای که بعدها در شخصیت «سزار»، خوابگرد جنایت‌پیشه، کالیگاری تجسم می‌یابد و با از خواب بیدار شدن خود، وحشت و سرکوب را در همه جا می‌پراکند و این پیش‌تصویر و حسی غریب و هراسناک است که در ذهن‌ها و احساس ِ فرهیختگان و بسیاری از اندیشمندان  و هنرمندان از طوفانی که از راه می‌رسید تا «قرن زیبا» را از میان ببرد، دیده می شد.  فاشیسم در ذهن هیتلر زاده نشده بود و  ریشه‌های آن به قرن‌ها فرهنگ عامه‌گرایانه مسیحی ِ یهودستیز برمی‌گشت که برای بسیاری از روستاییان در مفاهیمی چون ثروت،  اقتصاد بازار، شهرنشینی، صنعت، روشنفکران و هنرمندان معنا می‌یافت، حاشیه‌نشینانی که «شر مطلق» و  گناهکار اصلی را در حاشیه‌نشینی و فقر خود،  در شهرنشینان پرنخوت می‌دیدند و به همین دلیل به سادگی می‌توانستند از صفوف به ظاهر محکم کمونیستها بیرون بیایند و به پیراهن قهوه‌ای‌های هیتلری بپیوندند، و گفتمان انترناسیونالیست کمونیستی را با یک گفتمان به شدت ناسیونالیستی عوض کنند که به شدت با باورهای یهودستیزانه و نژادپرستانه آنها سازگار بود.

مدرنیته‌ای که در اتریش و آلمان اواخر قرن نوزده و اولیل قرن بیستم در ادبیات، علم (به ویژه روانشناسی وجامعه‌شناسی و به طور کلی در مارکسیسم اتریشی با شخصیت‌هایی چون ویلهلم رایش، ماکس آدلر و اوتو باوئر) ظاهر شده بود، بزودی چنان ابعاد گسترده‌ای به خود گرفت که  سیاستمداران را به وحشت انداخت. دلیل این وحشت به خصوص با سینما و  قابلیت‌های فراوانی که این هنر به ایجاد ارتباط میان مردم عادی و روشنفکران و هنرمندان می‌داد،  بیشتر می شد.  البته در کنار سینما  هنرهای تجسمی  نیز جایگاهی  اساسی داشتند.  گویی هر یک از این هنرها با بیان نومیدانه و در عین حال هشداردهنده خود (اکسپرسیونیسم) ضربه‌ای هولناک بر پیکر فرتوت و درهم‌شکسته نظامیان پیرسالار جنگ‌دوست و روستاییان خوش‌خیال ژرمانیک می‌زد، همان  پیکری که شاید بهترین تجسم واقعی خود را در شخصیت هیندنبورگ می‌یافت و بهترین تجسم خیالین خود را در شخصیت دکتر کالیگاری و بازآفرینی شخصیت‌های اسطوره‌هایی چون فرانکنشتاین و دکتر جکیل و مستر هاید. جهان روستایی از خلال هیتلریسم می‌رفت تا بار دیگر با تلاشی مذبوحانه، ایدئولوژی ملی‌گرای قرن نوزدهمی و شکست خورده آلمان را با استفاده از مفاهیم و زبان عامه‌گرایانه به ظاهر طرفدار زحمتکشان، زبان ملی‌گرایان و حتی زبان مدرن صنعت «رایش بزرگ» به یکدیگر  پیوند زده و از آن «انسان برتر ژرمانیک» خود را بیرون بکشد تا پرچم حزب بی‌پایه و ناپایدار و بی‌معنای  ناسیونال سوسیالیسم هیتلری را به دستش بدهد.

در یک کلام هیتلریسم چیزی نبود جز واکنشی  اجتماعی  از جامعه‌ای هراس‌زده که خود را در تهدید  نابودی می‌دید و به همین دلیل شرورانه‌ترین ابعاد ملی‌گرایی، کمونیسم و مدرنیته سرمایه‌داری صنعتی را با یکدیگر ترکیب می‌کرد تا فرانکنشتاین خود را به وجود بیاورد، هیولایی ویرانگر. در این رویکرد همانگونه که بارها در اسطوره‌شناسی مدرنیته با اندیشه تمایل به جدایی خیر و شر و رسیدن به «خلوص کامل» روبرو بوده‌ایم (از جمله در همان اسطوره‌ها) تصور آن بود که مدرنیته در صنعت و فناوری، در انسان سازنده و تولیدگر به اوج می‌رسد. اما در عین حال باید  جنبه «شرورانه» مدرنیته را که همان آزادی لذت و خوشی و شادی است به نابودی بکشاند.  و همان طور که خواهیم دید این مضمون تقابل درد/ لذت از آن زمان تا امروز، مضمون اصلی حیات انسانی، در  شیوه جدید زندگی او، یعنی روزمرگی شهری، تبدیل شده است. 

و البته نباید انتظار داشت که از کشتارهای بزرگ  و باورنکردنی جنگ جهانی اول که به نام غرور و شرافت و میهن‌پرستی و ملی‌گرایی این و آن نژاد و سرزمین،  بی‌رحمانه‌ترین جنایات تاریخ بشریت را به اموری روزمره  تبدیل کرده بودند،  چیزی بیش بهتر از این بیرون می‌آمد. خلاقیتی  که هنر اروپایی میان دو جنگ تقریبا در دو دهه به خود دید، دردناک و تنش‌آفرین و چون زخمی هولناک اما در زیباشناسی «شر»، بی‌نظیر بود. اکسپرسیونیسم آلمانی که در سینمای فریتس لانگ ( مرگ خسته  و در انگلیسی: سرنوشت،1921) وینه ( کابینه دکتر کالیگاری)، مورناو (نوسفراتو خفاش، 1922) پل وگنر ( گولم، 1922) و ...  یا  در نقاشی با دیکس، مولر، کیرشنر، هکل و... برخی از مهم ترین نمایندگان خود را می‌یافت، از این لحاظ بسیار گویاتر از دادائیسم و سوررئالیسم فرانسوی به شمار می‌آید که به شیوه‌ای نامتعارف و سنت‌شکنانه در عرصه ادبی-هنری- سیاسی  وارد عمل شده بود و بیشتر دلنگران گروه کوچک روشنفکرانی بود که ابتدا به گرد آندره بروتون جمع شده بودند (نظیر آراگون، سوپو، فرانکل، کوکتو، تزارا... ) اما برغم گرایش‌های انقلابی خود چندان انسجامی نداشتند و همین، آنها را به سرعت به سوی نوعی سیاسی شدن برد که بیشتر خود را در کمونیسم نویسندگان و هنرمندانی چون آراگون و پیکاسو و یا در تروتسکیسم بروتون نشان می‌داد که هیچکدام چندان جدی نبودند؛ اما دستکم در مورد این آخرین (تروتسکیسم) برغم موهوم بودنش عمری دراز (تا دهه 1970) داشت. و البته باز در مقایسه با روشن‌بینی اکسپرسیونیستها که می‌توانستند آثاری به قدرت کابینه دکتر کالیگاری یا تابلوهای اوتو دیکس خلق کنند و دستاوردهایشان بیشتر درحوزه درونی هنر ارزشمند بود، در مورد گرایش مشابهی  که در ایتالیا ظاهر شد، یعنی فوتوریست‌ها، بهتر است اصولا چیزی نگوییم (امثال  مارینتی، کاررا، بوکیچیونی ... ) که اصولا چندان نمی توانستند رادیکالیسم هنر انقلابی را از رادیکالیسم  نژادگرایانه و نظامی- فاشیستی موسولینی چندان  تمیز بدهند.

در این چارچوب فکری که از مدتها پیش به ویژه برای کتاب انسان‌شناسی هنر، درونش کار می‌کردم، زمانی که نمایش امین اصلانی را دیدم و وقتی کتاب هوشمندانه او را درباره «کالیگاریسم» خواندم، شکی نداشم  که دوست دارم  درباره این کار و این دوران یادداشتی بنویسم: از اینکه جوانان نسل امروز ما می‌توانند میان موقعیت‌های خود و موقعیت‌هایی چنین دور در تاریخ  روابطی  پیچیده و تودرتوهای ذهنی ایجاد کنند، بسیار خوشحال می‌شوم. هم از این رو  فکر می‌کنم نمایشنامه او روح کار وینه  (و بدیهی است  نه شکل آن) را به خوبی، در میزانسنی مدرن و حتی پسامدرن، در فرایندی از تبیین فضا  و مکان که در میانه تئاتر و سینما قرار می‌گیرد، می توان در این نمایش دید. اصلانی بازی زیرکانه و تیزبینانه‌ای با صدا، موسیقی، حرکات، میمیک و رنگ‌ها می‌کند که به نظر می‌رسد صدا، شاید به دلیل علائق و تخصص بیشتر او، و  نوعی تدوین  (مونتاژ)  نمایشی، در آن نقش اساسی را دارند که البته  این امر نقش بازیگران را که باید در نمایشنامه اساسی باشد و در این نمایشنامه نیز بسیار جذاب بود، به سود نقش میزانسن تا حدی کم رنگ می‌کند بدون آنکه از ارزش کار آنها به هیچ وجه بکاهد و همین طور بر خلاف  تعریف رایج مفهوم کالیگاریسم (که پیشتر به آن اشاره می کنم) در اینجا صدا و تصویر در یک درهم‌پیچیدگی که با ذهنیت اسطوره‌ای ایجاد می کنند، بازیگران اصلی‌اند. با وجود این، دکور همچنان  حتی به گونه‌ای اغراق‌شده با همان تمایلات وینه به کار گرفته شده اما، نمایش او در نهایت یک بازی میان نور و رنگ و صدا  از یک سو و اسطوره‌هایی است که البته باید تماشاچیان از آنها دارای شناخت باشند.

اسطوره سالومه،  در روایت اسکار وایلد  در نمایشنامه‌ای که در 1891 در فرانسه و به زبان فرانسوی (به دلیل سانسور  بریتانیا) نوشت،  روایت مارای انقلابی در تابلوی معروف ژاک لویی داوید (1793) که قتل انقلابی ژاکوبن را به دست  شارلوت کورده، نشان می‌دهد و چندین  پیچاپیچ دیگر روایی، داستان را در آن واحد هم جذاب می کند و هم پیچیدگی‌ای که  ذات یک هنر اندیشمندانه را می‌سازد، بدان می‌دهد. سالومه که با رقص خود در برابرهرود آنتیپاس، سر یحیی تعمید دهنده را بر روی یک سینی می‌خواهد،  قتل مارا به دست شارلوت با دست و سری آویخته از حمامش، و در نهایت در نقطه آغاز کالیگاری و هیولای  که درونش پدید آمده، یا هیولایی که کالیگاری را درون خود پدید می آورد... همه این ها را باید با خوانش اصلانی  شاید در میانه راهی از خودآگاهی و ناخودآگاهی، دید که به ایجاد یک پیچیدگی هنری رسیده و در معنایی می‌تواند به مارکی دو ساد یا آنتونن آرتو،  ژرژ بتای یا حتی لوتره آمون،  پیوند بخورد؛ یک جذابیت و زیبایی ِ «شر»: در حقیقت همه چیز پایه‌ای فاوستی دارد که ظاهرا تاثیر عمیق بر اندیشه اصلانی در بازخوانی  کالیگاری دارد یعنی مبادله‌ای نابرابر میان لذتی ناپایدار و از دست‌دادنی و در نهایت «تصنعی» و عذابی واقعی، ابدی و دردناک، یک سادومازوخیسم که در آن برنده نهایی سادیسم است.

هم از این رو نباید چنان که گفتیم کمتر باید در بند تعریفی بود که عموما در تاریخ سینما از کالیگاریسم داده شده است و آن را بیشتر نوعی تاکید مبالغه‌آمیز بر شکل‌هایی خاص در دکور و میزانسن (کالبدهای تیز و زاویه دار، رنگ‌های تیره و تند و...) دکوری «آشکارا تصنعی» دانسته‌اند، و البته درباره اکسپرسیونیسم نیز زیاد به کار گرفته شده است و در سینمای وینه و آثار پس از او در این دوره، دیده می شود، به عنوان تنها خصوصیت این رویکرد بسنده کرد. خوانش اصلانی نشان می‌دهد  که می‌توان با رویکردی دیگر نیز به این امر نگریست. 

از این رو آنچه در کار امین اصلانی به نظر ما جالب توجه است و خود در کتابی که با عنوان «کالیگاریسم» به همراه فیلمنامه  ارائه داده است، تلاش می کند آن را در قالب ایجاد رابطه‌ای میان امر سیاسی و امر نمایشی در مفهوم اجرا (performance) به بیان در آورد، بیش و پیش از هر چیز در رنگی است که در انی کار ازرابطه ای فاوستی در لذت/ درد تعریف می‌کند. در این معنا، کالیگاری/ شارلوت کورده/ سالومه، به گونه‌ای این لذت را در بدن  خود، در ذهن خود و در رویاهای خود، به جنایتی  بدل می کنند که باید سرمنشاء نوعی آزادی و  لذت  باشد و هست، اما جنایتی  که در «لذت» خلاصه نشده و به ویژه در لذت باقی نمی‌ماند، بلکه پایه و اساس گسترش دردی است که سرچشمه خود را به فراموشی می سپارد.

کالیگاریسم در خوانشی که اصلانی از آن ارائه می‌دهد، به همین دلیل  بیشتر از آنکه بازنمایی دوباره‌ای از کار وینه  برای مثال در قالب نمایش باشد، به نظر، گونه‌ای بازتابندگی (reflexivity) از خلال  ذهنیت نویسنده و کارگردان می‌آید که شاید میان موقعیت‌های تاریخی به ظاهر بسیار دور و روابطی که از عصر شخصیت‌های انجیلی وایلد تا عصر پسامدرن گسترش دارند، عناصر ثابت لذت و درد را در رقص نور، سیاه و سفید، عشق به سینما و تئاتر در برداشتن مرزهای میان آنها و به چرخش درآوردن همه اینها در رابطه‌ای بی نظیر میان تماشا کردن و تماشا شدن، که ذات تئاتر هم هست،  بازمی‌آفریند. و همین از کار او به مثابه مولف و پژوهشگر دوران وایمار اثری به یادماندنی  می‌سازد که برای درکش البته نیاز به شناخت نسبتا  عمیقی از داستان‌ها و توانایی تحلیل بالا و انعطاف‌پذیری در تفسیرپذیری و تماشای یک نمایش به مثابه یک متن است. بنابراین قدردانی از تلاش مولف جوان «سالومه و  دکتر کالیگاری » را در این کویر فرهنگی که به ویژه در حوزه نمایش با آن روبرو هستیم و در این سطحی‌بینی که تصور می‌شود هویت خود و کلید حل مشکلات خود را صرفا باید از آنچه درونی و معاصر می‌پندارنش، یافت،  و پیوند عمیق فکری با جهان بیرونی نه در حال و نه در گذشته، نه اندیشه «شدن ِ جهان» و نه درک «جهانی شدن»، نه تلاش برای درک  پیچیدگی روزافزون ِهستیِ اینجا و اکنون، ضروری می‌نماید.

برای مطالعه بیشتر در این زمینه و به همین فلم نگاه کنید به:

 

فکوهی، ن.، 1392، «زیباشناسی فاشیسم»، در، انسان شناسی هنر، تهران: نشرثالث.
فکوهی، ن.، 1393، «مقدمه ای بر تبیین اسطوره های بنیانگذار شهر مدرن»، در، جستارهایی در تجلیل از ابوالقاسم اسماعیل پور، تهران: نشر چشمه.

این مقاله نخستین بار در مجله سینما و ادبیات  شماره 50 دی ماه 1394 منتشر شده است. 

       

تاریخ انتشار

دوشنبه, بهمن 5, 1394 - 00:52

شاخه اصلی

نمایش و اجرا

شورش و وفاداری

دوستان آلمانی من!
شما در یک وضعیت تنش زا زندگی می کنید که تحمل آن از هر آنچه که روزانه با آن مواجه اید، برایتان سخت تر است. منظور من، تنشی است که میان آگاهی شما از نزدیک شدن آلمان به فاجعه و حس وظیفه شناسی تان، که شما را به جلوگیری از این فاجعه فرا می خواند، وجود دارد. شما می دانید که آلمان این جنگ را باخته است، اما به خود اجازه نمی دهید طوری رفتار کنید که انگار این را می دانید. شما می دانید که هر مقاومتی بیش از این، بی فایده است، اما نمی توانید با دست کشیدن از مقاومت کنار بیایید. بین احساسی که شما را به شورش علیه فرمانروایان آلمان می خواند، و احساسی که شما را به ادامه خدمت کردن به آن ها علیه دشمنان خارجی می راند، در نوسان هستید. امروز می خواهم با شما، از این تنش بگویم.

در ابتدا مایلم تأکید کنم که امروز، هر آلمانی می فهمد که آلمان جنگ را باخته است. اما انواع متفاوتی از این احساس وجود دارد. برخی این را می دانند، زیرا موقعیت نظامی را می شناسند: رهبران نظامی و لایه های بالایی [جنبش] ناسیونال سوسیالیسم. آن ها می دانند که تحت هر شرایطی، به لحاظ نظامی، آلمان جنگ را می بازد. حتی اگر دفاع از مرزها در شرق و غرب برای مدتی ممکن باشد، بالاخره دیر یا زود این دفاع درهم شکسته می شود. این مسئله ربطی به پیش بینی ندارد، بلکه نیازمند یک محاسبه ساده است. اگر یک طرفِ [جنگ] ضعیف و ضعیف تر شود، بدون این که بتواند نیروی از دست رفته اش را بازیابد، و طرف دیگر قوی و قویتر شود، و به سادگی هر فقدانش را دو برابر یا سه برابر جبران کند، آن گاه ناگزیر در آینده ای نه چندان دور، طرف ضعیف تر شکست می خورد. پرسُنل نظامی آلمان و نازی ها حسابگرهای خوبی هستند. البته بی شک، وقتی مسائل روحانی در میان است، دائماً دچار اشتباهات محاسباتی می شوند، زیرا هیچ چیز راجع به روح نمی دانند. با این حال، آن ها حتی ذره ای در محاسبه اعداد و امور مادی اشتباه نمی کنند. و آن ها از مدت ها پیش محاسبه کرده اند که هنگامی شمار و مادیات دیگران به شدت زیاد خواهد شد که بتوانند هر مقاومتی را سرکوب کنند. رهبران آلمانی این را می دانند اما نمی گویند، زیرا اگر بگویند، آن گاه مردم آلمان این سوال را پیشِ روی آنان می نهند: خب چرا به جنگیدن ادامه بدهیم؟ و این گونه می شود که روزگار رهبران سر خواهد آمد.

هنوز یک گروه دیگر در آلمان وجود دارد که از شکستِ پیشِ روی آلمان، آگاه است. آن ها کسانی هستند که ذهن شان می گوید فاجعه اجتناب ناپذیر است، ولی جرئت پذیرش این واقعیت را ندارند. احساسات آن ها با عقل شان در نزاع است. از نظر روانشناسانه، آن ها نمی توانند آنچه را مدت ها پیش، به لحاظ فکری، انکارناپذیر می پنداشتند، تحمل کنند. احتمالاً این موضع اکثریت بزرگی از آلمانی هاست. این چیزی است که غالباً به آن سیاست سر در برف کردن (head-in-the-sand) می گویند: آن ها چشمان خود را بر فاجعه­ ی پیشِ رو می بندند، و به این صورت، این فانتزی زودگذر را در سر دارند که فاجعه ای در کار نیست. در این لحظات، تخیل آن ها فعال است و باور دارد راه هایی را که در آن هیچ چیز وجود ندارد و گریزهایی را که در واقع در آن فقط پرتگاه هایی انتظار می کشند، می بیند. آنان به سخنان امیدوارکننده ای گوش می دهند که از دهان نازی ها بیرون می آید، ولی نازی ها خود به آن باور ندارند. آن ها هنگامی که نازی ها درخواست مقاومت می کنند، از آنان پیروی می کنند: "چه کسی می داند چیز غیرمنتظره به وقوع نخواهد پیوست تا جلوی کل شکست را بگیرد؟" آن ها طوری می پرسند "چه کسی می داند؟"، انگار خودشان نمی دانند. اما در واقعیت، آن ها می دانند و فقط آرزو می کنند ای کاش نمی دانستند. احساسات، داوریِ بهتر را سرکوب می کند. و همین طور ادامه می دهند به رؤیاپردازی، با وجود این که مدت هاست بیدار شده اند. و همین طور ادامه می دهند به امیدوار بودن، با وجود این که می دانند، در مسیری که برای امیدواری برگزیده اند، چیزی برای امیدواری نیست. و همین طور خودشان را به حماقت می زنند و مردم آلمان را قربانی می کنند- بر خلافِ داوری بهترشان.

اما، یک گروه سوم هم در میان ملت آلمان وجود دارد که حقیقتاً نمی داند فاجعه ای در کار است. با یک نگاه چرخاندن، می بینیم که [این گروه] چندان زنده نیست. تفکر آنان برای درکِ [اوضاع] به اندازه کافی گیرا نیست. محدوده دید آن ها، بیش از حد باریک است که ببینند چه چیزی نزدیک ترین به، چه چیزی دورترین و چه چیزی مملو از فاجعه است. و بدین صورت، آن ها باور دارند آنچه را که روزنامه و رادیو می گوید. آن ها، مطمئناً، یک ناخوشایندی احساس می کنند اما این احساس، آگاهانه نیست. آن ها مسلماً به تبلیغات نازی ها تردید دارند، ولی تردیدها به اندازه کافی قوی نیستند تا طلسم را بشکنند. و به این صورت، آن ها روز به روز در غفلتی آسوده خاطر زیست می کنند، مایل اند آنچه را به آن ها گفته می شود باور و آنچه را به آن ها فرمان داده می شود اجرا کنند. آنان هنوز بیدار نشده اند. هنگامی که زمان بیداری فرا رسد، وحشت خواهند کرد- بسیار بدتر از دو گروه دیگر در میان مردم آلمان؛ بسیار بدتر از نازی ها که از مدت ها قبل، باطناً و ظاهراً، خود را برای شکست آماده کرده اند؛ بسیار بدتر از آن هایی که بیدار شده اند اما هنوز نمی خواهند آگاهی خود را بپذیرند و به جای آن، تلاش دارند از فاجعه­ ی پیشِ رو، با ذهن هایشان، ممانعت کنند. آن ها کاملاً آماده نیستند. ولی آن هایی که امروز به خوابیدن ادامه می دهند و آن هایی که نمی توانند ببینند، بیداری دردناکی را تجربه خواهند کرد.

ما از سه گروه در میان مردم آلمان صحبت کردیم: آن هایی که می دانند شکست نزدیک است و خود را به حماقت نمی زنند اما این آگاهی را به زبان نمی آورند؛ آن هایی که می دانند شکست نزدیک است اما نمی خواهند بپذیرند، چرا که نمی توانند آن را تحمل کنند؛ و آن هایی که نمی توانند ببینند و با بیداری هولناکی روبرو خواهند شد. وقتی ما به این سه گروه نظر می اندازیم، پاسخ به این که چرا مردم آلمان امروز به جنگ می روند، دشوار نیست. نیروهای نازی، با وجود این که می دانند جنگ امیدوارکننده نیست، باید بجنگند، چون هر روزی که جنگ ادامه یابد، روزی است که بر حکمرانی شان و اغلب حتی بر حیات شان، افزوده می شود. حتی اگر زندگی شان را در جنگ از دست بدهند، بهتر از زمانی است که شکست بخورند و از دست خون خواهان جباریت و ضدبشریت شان بگریزند. آن ها باید به جنگیدن ادامه دهند، با این که می دانند، در پایان این جنگ، نابودی شان ایستاده است.

و آن هایی که به طور کلی، هیچ نمی دانند، که چشمانشان بسته است، کورکورانه می جنگندند. آن ها نمی فهمند که این جنگ را می بازند، و در پایانِ آن، فاجعه ایستاده است. و با این حال، من باور دارم که چیزی به همراه آن ها در جریان است. آن ها در وضعیتی مابین خواب و بیداری هستند، همانجایی که خواب های بد فرا می رسند. به باور من، اکثریت آن هایی که هنوز در آلمان بیدار نشده اند، از خواب های بد در عذاب اند. آنان، در اعماق روح خود، از آن چه فرا خواهد رسید حمایت می کنند، اما هنوز آن چیز به تحقق کامل نرسیده است. در یک پیش گویی تیره و تار، این امر در حال ظاهر شدن است، اما هنوز پذیرفته نشده است. از این گروه در میان مردم آلمان، تنها می توان امید داشت خواب هایشان ناگوارتر و ناگوارتر شود و پیش از این که فاجعه خود به اینجا برسد، بیدار شوند.

اما از همه مهم تر، جمعیت عظیم آن هایی است که می دانند اما هنوز نمی خواهند بدانند. باید به آن ها گفت: دیگر به این بازی ناامیدکننده خاتمه دهید. به آنچه پیشتر دیده اید بنگرید، چیزی را بپذیرید که فهمیده اید. آن [چیزی را که فهمیده اید] به این بهانه که نمی توانید تحملش کنید، انکار نکنید. خودتان را از رویارویی با آنچه که می دانید بالاخره شما را پیدا خواهد کرد، مخفی نکنید: شکست و فاجعه. شما احساس می کنید باید به خاطر وفاداری به آلمان بجنگید. شما می دانید که نازی ها آلمان را به ویرانه ای بدل کرده اند. شما آن ها را دوست ندارید. شاید از آن ها بیزار باشید و آنان را خوار بشمارید. اما به آن ها احساس نزدیکی می کنید زیرا سرنوشت آلمان را وابسته به آن ها می دانید. شما به آن ها وفادارید، چون می خواهید به آلمان وفادار باشید. و با این حال، شما با آن هایی که خواب اند، آن هایی که هیچ نمی دانند، قابل مقایسه نیستید. شما بی شک می دانید نازی ها آلمان را به سوی چه سرنوشتی پیش می برند. شما بی شک می بینید که پایان، یک پرتگاه است و گریزی از آن نیست. پس چرا از آن ها حمایت می کنید؟ شما چه نوع مسئولیتی دارید؟ مسئولیتی برای آلمان؟ مسلماً این طور است. اما مطمئناً این به معنای مسئولیتی علیه نازی هاست. زیرا آن ها هستند که به راستی هرگونه آینده ای را برای آلمان ناممکن می کنند. این وظیفه شماست که به خاطر آلمان، شر نازی ها را بکَنید. شما که می دانید و هنوز نمی خواهید بدانید، اکثریت ملت هستید. سرنوشت آن وابسته به شماست. اگر شما می دانید، پس آن چه را دانش تان به شما می گوید باید بُکنید، انجام دهید. به خاطر مسئولیت تان در قبال آلمان، مسئولیت تان را علیه نازی ها بپذیرید. شما هیچ وفاداری­ای نسبت به کسانی که عمداً به خاطر قدرت خود، گذاشتند خون مردم آلمان سرازیر شود، ندارید. از این جنگ کنار بکشید. این جنگ، دیگر جنگ شما نیست. این جنگ، دیگر جنگ آلمان نیست. این جنگ، جنگ نازی هاست، فقط جنگ آن هاست و آلمان و شما، دوستان آلمانی من، ابزار و قربانیان آن ها هستید.

* مطلب حاضر، متن یکی از سخنرانی های ضد نازی پل تیلیش (Paul Tillich) (1886-1965)، فیلسوف و الهیات دان اگزیستانسیالیست، است که از سال 1942 تا 1944، برای پخش رادیویی به زبان آلمانی در کشورهای اشغال شده اروپا در دوران جنگ جهانی دوم تهیه شده بودند. عنوان انگلیسی سخنرانی حاضر، «Rebellion and Loyalty» است و در تاریخ بیست و یکم مارس 1944 ایراد شده است. این سخنرانی، به همراه پنجاه و چهار سخنرانی دیگر تیلیش، در قالب کتاب زیر منتشر شده است:

Against the Third Reich: Paul Tillich's Wartime Addresses to Nazi Germany, editors Ronald H. Stone and Matthew Lon Weaver; Translator Matthew Lon Weaver, Westminster John Knox Press.

ایمیل مترجم :

ashahrabif@hotmail.com

پرونده فاشیسم :

http://www.anthropology.ir/node/4507

شاخه اصلی

نظریه

لویناس و کامو: تحلیل نازیسم بر اساس انسانشناسی فلسفی

امانوئل لویناس (Emmanuel Levinas) رخدادها و بلایای سیام ژانویه 1933 (1) را پیش از هر چیز، رویدادی متافیزیکی میدانست. وی در مقاله چشمگیر و پیشتاز خود تحت عنوان «تأملاتی درباره فلسفه هیتلریسم»، یکی از نخستین، ژرفترین و اصیلترین تحلیلهایی را که درباره انقلاب هیتلری صورت گرفته بود، به جهان ارائه کرد.(2) لویناس ظهور ناسیونال سوسیالیسم را به مثابه یک شکاف تمدنی (civilizational rift) میدید؛ به مثابه تلاشی برای براندازی و الغای دستاوردهای اخلاقی و سیاسی انباشته و جمعشده طی دو هزار سال هژمونیِ حقیقتاً بلامنازعِ یهودی-مسیحی (judaeo-Christian). هژمونیای که، بنابر نظر لویناس، راه را به سوی لیبرالیسم دموکراتیک، حقوق بشرِ جهانشمول و آداب انقلابیِ جهانشمولگرای 1789 باز کرد. در هماهنگی با نظر تاریخنگار اندیشه، یاکوب تالمون (Jacob Talmon)، که در دهههای پیش تلاشش در طول عمر افشای تبار ایدئولوژیک توتالیتاریسم راست و چپ قرن بیست و یکم بود(3)، لویناس، به محض آغاز سال 1934، دریافت که اقدامات و آزمایشات سیاسی ناسیونال سوسیالیسم تا چه حد از دیگر شیوههای مشابه آزمایش با اقدامات ملیگرایانه افراطی که نشان دهنده روح زمان بودند، مانند فاشیسم ایتالیا و اسپانیا، متفاوت است.

لویناس دریافت که نازیسم، دو دهه پیش از آغاز جنگ جهانی دوم، رویکردی هستیشناسانه به وضع بشر، به شکل کلی آن، بود. از این لحاظ، شاخههای همهگیر نازیسم، تماماً تا فراسوی قلمرو سیاسی گسترش یافت. این چنین است تحلیل شبهِ پیشگویانه وی از ماهیت رایش سوم بر اساس انسان شناسی فلسفی، در زمانی که قدرتهای غربی تهدید آلمانی را، در مقایسه با روسیه استالینیست، فرعی میدانستند.

لویناس مینویسد: "[ناسیونال سوسیالیسم] صرفاً با فُلان یا بَهمان جزء خاص از فرهنگ لیبرالی مخالف نیست. با فلان یا بهمان اصل دموکراسی، پارلمانتاریسم، دیکتاتوری یا سیاست مذهبی مخالفت نمیورزد. مخالفت آن با اساسِ بشریتِ بشر است."(4)

در موافقت با لویناس، کامو نیز توجهش به تأکید بر تمایلاتِ انسانزُدایانهی (dehumanizing) ذاتیِ فلسفه هیتلریسم است. در واقع، پژواکهای تحلیل لویناسی از لبّ لبابِ ماهیتِ هستیشناسانهی جهانبینیِ هیتلری، در نگرش کامو نسبت به توتالیتاریسم راستگرا، نفوذ دارد. بنابراین، نزد کامو نیز شاخههای رایش سوم، همان تجسمبخشیِ وضع بشری اند، و

نتیجه این است که انسان، اگر عضوی از حزب باشد، جز ابزاری در دستان پیشوا (Fϋhrer) و محصول زائد دستگاه نیست. نیروی محرک بهسوی عدم عقلانیتِ این جنبش، که برخاسته از شورش است، تا آنجا پیش رفته که تمامی آنچه را که از انسان چیزی بیش از چرخ دندهای در دستگاه میسازد، سرکوب میکند؛ به عبارت دیگر، ... فردگراییِ رُمانتیکِ انقلابِ آلمانی نهایتاً در جهانی از اشیای بیجان، محو میشود. ارعابِ غیرعقلانی انسانها را به ماده، یا بنابر فرمول هیتلر، به "باکتریهای سیارهای" (planetary bacilli) تبدیل میکند. این فرمول نه تنها طرح انهدام فرد را پیش میکشد، بلکه انهدامِ امکانهای جهانشمول فرد، تأملورزی، همبستگی و میل به عشق مطلق را نیز مطرح میکند.(5)

همچنین، در انسان عصیانگر (1951)، یکی از آثار ضدتوتالیتر برجسته در قرن بیستم، کامو مایل است رژیمِ نازی را به مثابه لحظهای تاریخی بداند که در آن همه ارزشها فرو میریزند و سرمایه اخلاقی روشنگری در برابر اخلاقیات گانگستری و تحسین نامقید قدرتهای تاریک خون و غریزه عقب مینشیند:

برای هیتلر در انقلابِ پوچگراییاش (Revolution of Nihilism)، در انقلاب هیتلری، دیگر ارزشها وجود خارجی ندارند؛ زیرا برای کسانی که از همه چیز ناامیدند، عقل نمی تواند ایمانآفرین باشد. دیگر هیچ معیاری برای سنجش ارزشها وجود نداشت. در نتیجه، آلمانِ 1933 توافق کرد که ارزشهای پَستِ مُشتی از انسانها را بپذیرد و کوشید آن را بر سراسرِ یک تمدن تحمیل کند. آلمانِ محروم از اخلاقیات، اخلاقِ دستهی جنایتکاران را برگزید و به آن سر سپرد.(6)

اشارات آغازین لویناس در "تأملاتی درباره فلسفه هیتلریسم" را می توان تأیید سخنان نیچه در تبارشناسی اخلاق، با توجه به تلاشِ نهانی و دیونیسیوسیِ (Dionysian)* طاقت فرسا[ی نیچه] برای رهایی از و بر زمین نهادنِ بار سنگین و قیود اخلاقیاتِ یهودی-مسیحی، دانست. نیچه به "جانوری سپید رو و زرّین مو" اشاره می کند که "گَه گاهی نیاز به فَوَران دارد، حیوانی که لازم است دوباره رهایی یابد و به حیات وحش بازگردد".(7) به همین شکل، لویناس از "نیرویی بَدَوی که چیزی بیش از سرایت یا بلاهت است" سخن می گوید، "زیرا این نیرو، بیداری احساسات بَدَوی است."(8)

آسیبشناسیِ کامو [با لویناس] مشابه است. وی همچنین بیش از همه به این امر توجه دارد که اینجا با "نیروهای بَدَویِ فرد، سرافرازیِ قوای تاریکِ خون و غریزه، توجیهِ زیستشناسانه همه امورِ پلیدی که با غرایز سلطه به وجود آمدهاند"(9)، سر و کار داریم.

لویناس اشاره می کند که در حقیقت در اینجا با "بازسنجیِ رادیکالِ همه ارزشها" مواجهایم، با وجود این واقعیتِ پلید که اینجا با تحریف و دستکاریِ عوامانه و سیاسیشده گفتارِ اگزیستانسیالِ نیچه نیز روبروییم، زیرا "فلسفه هیتلریسم، بر همه اصول تمدنِ [یهودی-مسیحی] سایه تردید میاندازد. این به تنش میان لیبرالیسم و هیتلریسم محدود نمیشود. خودِ مسیحیت در معرض خطر است."(10)

به همین سان، کامو تا جایی پیش میرود که ادعا میکند آزمایشات سیاسیِ رادیکالی که قرن بیستم به خود دیده است، از جناحِ راستِ طیفِ سیاسی گرفته تا اقتدارگراییِ قهوهای** و توتالیتاریسم، در تلاش برای پدید آوردنِ نسخهای ماهیتاً فاسد و تحریفشده از اَبَر مرد نیچه بودهاند: "پیشبینیهای شدیداً الهامبخش نیچه، با پدید آوردن یک دولتِ غیرعقلانی که بر پایه ارعاب بنا شده بود، به پایان رسیدند."(11) کامو تا حدی جلو میرود که مدعی میشود "فاشیسم میخواهد [لوازمِ] ظهور اَبَر مرد نیچهای را برپا کند."(12)

یادداشتها :

1) روزی که آدولف هیتلر صدراعظم آلمان شد.

2) Emmanuel Levinas, 'Quelques reflexions sur la philosophic de l'hiderisme, Esprit2 (1934), pp. 199-208.

3) در این زمینه به ویژه بنگرید به این اثر تالمون:

Myth of the Nation and the Vision of Revolution: Ideological Polarisation in the 20th Century (New Brunswick, NJ: Transaction Publishers, 1995).

4) Emmanuel Levinas, Unforeseen History: Some Thought on the Philosophy of Hitlerism (Urbana and Chicago: University of Illinois Press, 1994), p. 21.

5) Albert Camus, The Rebel (New York: Penguin Books, 1971), p. 152.

6) Ibid., pp. 147-8.

7) Friedrich Nietzsche, On the Genealogy of Morals andEcce Homo, trans. Walter Kaufmann (New York: Vintage Books, 1989), p. 40.

8) Levinas, Unforeseen History, p. 13.

9) Camus, The Rebel, p. 148.

10) Levinas, Unforeseen History, p. 13.

11) Camus, The Rebel, p. 146.

12) Ibid., p. 212.

پینوشتهای مترجم :

مطلب حاضر، ترجمه قسمتی از کتاب «لویناس و کامو: انسانباوری برای قرن بیست و یکم»، نوشته تال سسلر، است:

Sessler, Tal (2008), Levinas and Camus: Humanism for the Twenty-First Century, London: Continuum International Publishing Group.

در دومین ارجاعی که سسلر به انسان عصیانگر کامو داده بود، قسمتهای زیادی از متن اصلی حذف و به جای آن نقطهچین گذاشته شده بود. از آنجایی که تعدد نقطهچینها خوانش متن را دشوار میکرد، آنها را در ترجمه فارسی نیاوردیم و قطعات متن را به هم پیوست دادیم.

* دیونیسیوس (Dionysus) خدای تولید مثل و شراب بود. وی دو روی شخصیتی دارد: از یک سو، الهامبخش شادی و شور و خلسه الهی است. از سوی دیگر، وی بیرحم، بیفکر و خشمآلود است. به نظر میرسد اینجا منظور سسلر، روی دوم شخصیت دیونیسیوس است. (برگرفته از سایت اسطورهشناسی یونانی:

http://www.greekmythology.com/Other_Gods/Dionysus/dionysus.html)

** برای توضیح این واژه مورد خاصی در جستجوی اینترنتی یافت نشد. اما به نظر میرسد، با توجه به شهرتِ نیروهای شبهِ نظامی حامیِ موسولینی به لباس قهوهایها، منظور از «اقتدارگرایی قهوهای»، رژیم فاشیستی ایتالیا باشد.

 

ایمیل مترجم: ashahrabif@hotmail.com

 

پرونده فاشیسم در انسانشناسی و فرهنگ:

http://anthropology.ir/node/4507

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

ساختار روانشناسی فاشیسم

 باتای، ژرژ، 1391، ساختار روان شناختی فاشیسم  (به انضمام مقاله ی قدرت و امر قدسی)، ترجمه سمانه مرادیانی، تهران: انتشارات: رخ داد نو.
یادداشت پیش رو ی یادآوری کتابی است از یک هم دانشگاهی در دانشگاه تهران. سمانه مرادیانی؛ مترجم کتاب پیشرو که  در سالی که ما در آن زندگی می کنیم او  به استقبال مرگ رفت.

کتاب ساختار روانشناختی فاشییسم، با یادداشتی از دبیر مجموعه و یک مقدمه ی ضد مقدمه از مترجم این اثر آغاز می شود .مترجم معتقد است باید بدون مقدمه سراغ اصل مطلب رفت و خواننده ایی که به دنبال اطلاعات ویکی پدیایی است به سراغ همان ویکی پیدیا باید برود. آثار ژرژباتای هنوز به زبان فارسی ناشناخته است و هنوز متن باتای در ایران به خوبی خوانده نشده است.و این کتاب فراخوان کوچکیست برای آشنایی با متن باتای.

بخش همسان جامعه

نویسنده به دنبال این است با نگاهی به فاشیسم یک بازنمایی از روبنای اجتماعی و روابط آن با زیر بنای اقتصادی ارائه کند. در ذیل این عنوان باتای به سراغ بخش همسان جامعه می رود و آنهم  با این باور که تولید، شالوده ی همسانی اجتماعی است. باتای معتقد است در این بخش از جامعه هر عنصر به درد  نخور نه از کل جامعه که از بخش همسان آن بیرون رانده می شود. بر اساس قضاوت جامعه ی همسان، هر انسان به اندازه ی آن چه تولید می کند ارزش دارد، به عبارت دیگر او یک هستی برای خود نیست، همه چیز گره می خورد به تولید و نقش فرآیند در تولید.

دولت

باتای معتقد است در دوره ی معاصر همسانی اجتماعی به طور ناگسستنی با طبقه ی بورژوا در پیوند است. باتای می گوید:" به لحاظ عملی، سازوکار ِ دولت نتیجه ی برهم کنش میان اقتدار و سازگاری است.کم کردن تفاوت ها[میان نمایندگان] به واسطه ی ایجاد مصالحه به شیوه ی پارلمانی، نشان دهنده ی تمام پیچیدگی ِ ممکنِ سازگارسازی داخلی ای است که لازمه ی همسان سازی می شوند، اما دولت نیروهایی را که نمی تواند همسان سازی شوند، با ا قتدار قاطع متوقف می کند"

نویسنده کتاب معتقد است که همسانی اجتماعی اساسا به همسانی نظام تولید وابسته است و اوضاع و احوال اقتصادی را مولفه ای می داند که مستقیما بر عناصر همسان اثر می کند و به فروپاشی آن یاری می رساند.

هستی اجتماعی دگر سان

باتای بر این باور است که  در یک شرایط خاص، عناصر دگرسان، دست کم به طور فی نفسه خود را در معرض یک سانسور  می یابند و آن زمانی است که آنها را بتوان به عنوان ابژه ی مشاهده ی روش مند قرار داد. اینجاست که تاثیر باتای بر فوکو را در مفاهیم مشاهده و عینی سازی - که در آثار فوکو به ویژه مراقبت و تنبیه  آماده است- ببینیم.

جهان دگر سان هر چیز را که از هزینه پردازی غیر تولیدی ناشی بشود در بر می گیرد. از تولیدات زائد بدن بگیر تا اوباش و جنگجویان، طبقات اشراف و فقیر، انواع گوناگون افراد تخطی کننده یا دست کم آنها که از قوانین سرباز می زنند.(دیوانگان، پیشوایان،شاعران و...) و معتقد است که تخطی، هذیان و دیوانگی، هریک به اندازه ایی معرف عناصری از دگرسانی اند.

نویسنده، پیشواهای فاشیست را بی تردید بخشی از هستی دگرسان می داند. و معتقد است:" این حقیقت که به موجب عمل فاشیستی قوانین زیر پا گذاشته شده اند، به خودی خود آشکارترین نشانه ی طبیعت متعالی دگرسان عمل فاشیستی است".

حقیقت ساده ی سلطه یافتن ارباب را بر پیروانش باتای متضمن دگرسانی او می داند. اقتداری که با مفاهیم متعالی گره می خورد و از هرگونه قضاوت سود گرایانه به دور است. ونویسنده معتقد است حاکمیت سیاسی از آغاز خود را هم چون یک فعالیت سادیستی نشان می دهد. باتای معتقد است که جاذبه ی نظامی به عنوان خاستگاه قدرت سلطنتی احتمالا هیچ تقدمی بر جاذبه مذهبی ندارد. و وراثت در قدرت، حکایت از چیرگی شکل مذهبی دارد." قدرت مذهبی می تواند بر نسبت های خونی متکی باشد، در حالی که قدرت نظامی در وهله ی اول به شایستگی شخصی بستگی دارد". 

نویسنده در ادامه معتقد است که نخستین مشخصه ی قدرت فاشیستی بنیان مذهبی و نظامی توامان آن است و وجه نظامی وجه بارز آن است.

در مقاله ی " قدرت و امر قدسی" از میشل اچ.برچمن نیز  که در پیوست این کتاب آمده است، برچمن  بیشتر خواسته است به این پرسش باتای پاسخی داده باشد که؛ چطور می شود که نیروهای ناراضی به سمت و سوی غایاتی سرکوبگرایانه، که بیشتر فاشیستی است تا انقلابی/سوسیالیستی، جهت داده می شوند.

این یادداشت کوتاه در  بهار 91 در روزنامه مردمسالاری به چاپ رسیده است و به سایت انسان شناسی و فرهنگ ارائه شده است.

 

پرونده ی «فاشیسم» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/4507

شاخه اصلی

کتاب

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - فاشیسم