فاشیسم

وقایع میان دو جنگ جهانی، اروپا را دچار یک سیر قهقرایی کرد که از دهه 1930 آغاز شد و این قاره را درون نظام های استبدادی و توتالیتر، فاشیستی و  کمونیستی فرو برد. نتیجه ویرانی و تخریب و کشتار میلیون ها انسان بود. اروپای بیرون آمده از جنگ جهانی دوم هر چند توانسته بود در بخش های از خود فاشیسم را نابود کند، نه فقط هنوز بخش بزرگی از خود را در زیر سلطه  نطام های توتالیتر  چپ (شوروی و اروپای شرقی) و راست (اسپانیا و پرتغال) باقی گذلشاهع بود  بلکه  حتی بعدها و تا امروز نیز نتوانست، شبح فاشیسم و نژاد پرستی را از خود بیرون براند. پرونده فاشیسم  مطالب انسان شناسی و فرهنگ در این مورد و سایت های مربوطه دیگر را گرد می آورد.

 

1-هایدگر و نیچه در تعامل و تقابل با رایش سوم
http://anthropology.ir/node/12786

2-پرسش از فرهنگ(63): «انحطاط فرهنگی» به چه معناست؟
http://anthropology.ir/node/11221

3-«نبرد من» آدولف هیتلر
http://www.anthropology.ir/node/8724

4-جامعه طبیعی و جنگ: نیچه و برگسون
http://www.anthropology.ir/node/534

5-توهم بازگشت ناپذیری
http://www.anthropology.ir/node/550

6-گزارش جلسه نمایش فیلم «آمین»
http://www.anthropology.ir/node/943

7-گفت‌وگو با اریک ج. هابزباوم: تاریخ بزرگ سرمایه‌داری
http://www.anthropology.ir/node/12

8-غزه، دور باطل خشونت و بن بست «مسئله یهود»
http://www.anthropology.ir/node/2270

9-لورکا و فاشیسم
http://www.anthropology.ir/node/678

10-فاشیسم را چگونه تحلیل کنیم؟ گفتگو با رابرت او. پاکستون
http://www.anthropology.ir/node/425

11-هانا آرنت: فیلسوف خشونت و رنج انسانی
http://www.anthropology.ir/node/685

12-ساختار روانشنناسی فاشیسم
http://anthropology.ir/node/15367

13- ملی گرایی ورزشی: آلمان، ورزش در بربر فاشیسم
http://anthropology.ir/node/15469

14- موسیقی در رایش سوم
http://anthropology.ir/node/17639

15- دوست اس اس : فردینان سلین
http://www.anthropology.ir/node/23851

16- معماری توتالیتر؛ فیزیک کنترل کنش، تهری سازی فرم و تعلیق تفسیر
http://www.anthropology.ir/node/24292

17- ابتذال شرارت
http://www.anthropology.ir/node/26547

18 فاشیسم ابدی و ویژگی های پیراهن سیاهان 
http://www.anthropology.ir/node/26607
 

 



روی اینترنت

فاشیسم در ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Fascism

فاشیسم ایتالیا (در پایگاه توتالیتاریسم)
http://www.thecorner.org/hist/total/f-italy.htm

فاشیسم ایتالیا در ویکیپیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Italian_Fascism

فاشیسم در فرانسه
http://www.worldfreeinternet.net/news/nws47.htm

فاشیسم و محیط زیست
http://www.ecofascism.com/

فاشیسم آلمان
http://www.spartacus.schoolnet.co.uk/GERfascist.htm

فاشیسم نو(لوموند دیپلماتیک)
http://mondediplo.com/1998/04/01leader

جنگ داخلی و فاشیسم در اسپانیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Spanish_Civil_War

 

۲۴ نکته در باره ی برکزیت

۲۴ نکته در باره ی برکزیت /تام  اوینگ (Tom Ewing)   برگردان عاطفه اولیایی /

 روز پنج شنبه ۲۳  ژوئن  بریتانیا تصمیم به خروج از اتحادبه ی اروپا گرفت.  پنجاه و یک و نه دهم درصد مردم  رآی به ترک و چهل و هشت و یک دهم درصد رأی به ماندن در اتحایه ی اروپا دارند.   موافقان گسست از اتحادیه ی اروپا، از « بازپس گرفتن کشورشان» در پوست خود نمی گنجند و مخالفان این رآی را نشانه ای عمدتا از بیگانه ستیزی  دانسته اند اما برخی  نژاد پرستان  به ماندن در اتحادیه  و برخی به  گسست از آن  رأی داده ان؛  برخی دیگر  دلایل  برکزیت ( خروج بریتانیا از اتحادیه ی اروپا)، را  در عدم کارآیی و شکست اتحادیه ی نيولیبرال اروپا  در پاسخگویی به نیاز عدالت اجتماعی دانسته اند.  فراموش نکنیم که  در سال های اخیر،  تقریبا همه ی کشور های اروپای غربی ( شاید به غیر از آلمان) دستخوش تکان های شدید اقتصادی و در نتیجه اعتراضات و  شورش هایی اجتماعی بوده اند. تصور این که رأی  گسست از اتحادیه فقط به دلایل نژاد پرستانه است نادرست است.  شهر های بزرگ شمالی با فرهنگی متکثر ( مانند شفیلد، بیرمینگهام) و بسیاری از کارگران نیز رإی به ترک اتحادیه داده اند.  بسیاری از چپ گرایان  در عین انتقاد از اتحادیه ی اروپا،‌ برکزیت  را فاجعه  می نامند اینان معتقدند که  اروپایی دیگر ممکن است و بدین  لحاظ،  راه حل  را در ماندن  در اتحادیه و اصلاح این نهاد می دانند .

 تام  اوینگ[1]  (Tom Ewing)  در مقاله ای با بررسی  این گسست از ۲۴ زاویه،  اقتصاد نيولیبرال را منشأ چنین وضعیت  می خواند.  در زیر برگردان مقاله ی وی را می خوانید.

 

۱)‌ اتحاد: به نظر می رسد شش دسته  با انگیزه های متفاوت در موضع ترک اتحادیه ی اروپا متحد بودند. *  گروه های عمده عبارتند از:  توری هایی که بریتانیا را استثنایی دانسته و  در سکوت،‌ خواب  بازیابی عظمت گذشته اش را می بینند؛ * فراموش شدگانی که عمدتا در شمال انگلیس، ویلز  رندگی می کنند و سیاست های ریاضتی را ناشی ازهجوم مهاجرین می دانند، * دست رااستی های افراطی که اصولا با مهاجرت مخالفند، * چپ گرایانی که باسیاست نئولیبرال اتحادیه ی اروپا مخالفند، * نيولیبرال های افراطی که فکر می کنند  سیاست های اتحادیه ی اروپا به اندازه کافی نئولیبرال نبوده است،‌  * بالاخره  گروه ی از UKIPهای اصلی همچون  آلن سکد که دم از استفلال و حاکمیت می زنند. 

نیمی از کشور که  در رأی داادن به ترک اتحادیه متحد بودند،  با انگیزه های بسیار متفاوت چنین کردند  و راضی کردن همه شان غیر ممکن است.

 

۲) بلر: آنتونی بارنت که بلر را «مرشد» خواند،  به تداوم سیاست بلر در دوره ی کمرون اشاره کرده است، یعنی ادامه ی همان  سیاست های مدیریت حکومت همچون شرکت های عظیم که در آن کار  نمایندگان  اساسا  فروش راه حل های بارسازمای دهی  به هیئت مدیره و سهامداران بریتانیاست.  در این شرایط برکزیت  به معنای کامل کردن روندی است که بلر در ۱۹۹۷ شروع کرد، البته با این تفاوت که بلر با چهره ی شاد تری عوام فریبی می کرد و کمرون در پوشش مدیریت بحران دروغ پردازی می کرد.  هر کدام از سیاست های کمرون هدفی جز حل کوتاهمدت مشگلا ت نداشته است و از آن که استراتژیک نبوده اند، خطرات را تشدید کردند.

 

۳) کاله:  یکی از دلایل پیروزی رای ترک اتحادیه  وعده ها و تهدید های  شهردار کاله ( شمال فرانسه)  و نیز اعلام  نادیده گرفتن  قرارداردی بود که  مرز فرانسه و انگلیس را عملا در فرانسه  قرار می داد.  این عمل، مباحثات مهاجرت را به کابوس تبدیل کرد.  با مشاهده ی هجوم مهاجرین به مرز بریتانیا،  و  این که شهرداری کاله   معضل مهاجرین را مشگلی خاص اتحادیه ی اروپا نداند،   جزیره دچار وحشتی فلج کننده شد.  اجسادی که امواج به ساحل برونمورث کشانده، اردوهای جزیره ی ویث، حملات نژادپرستانه ی  اعضای UKIP، همه  هیزم به آتش  به نتایج همه پرسی ریختند.

 

۴) واسپارش: به درود اسکاتلند! معذوریم ایرلند شمالی!  ولز:  از همراهی شما هم  خوشحال شدیم! ولی انگلیس بسیار جالب تر است! بارنت معتقد است که هدف  این همه پرسی  تأکید  سیاست های بوم گرایی است.  نتیجه گیری وی آن است که  سیاست ملی گرایی انگلیسی دیر یا زود ( مثلا با انتخاب پارلمانی انگلیسی) غلبه خواهد کرد. این امر عرصه را برای طرح افکار رایکال آماده ساخته و دیر یا زود نوعی هویت  انگلیس  متنوع رشد خواهد کرد.   البته ایمان به این امر ( با وجوی که چنین هویتی در حال حاضر واقعیت است)، درشرایط حاضر آسان نیست.

 

۵) امپراطوری: داستان این همه پرسی، داستان زخم کهنه ای است در روان نسل های پس از جنگ جهانی دوم  لانه دارد. آن ها حس می کنند چیزی راکه  برای همیشه  از دست رفته می دانستند می توانند با این همه پرسی بازیابند. بهانه ی  این خشمارنج  فقط غم غربت گذشته نیست بلکه احساس از دست دادن چیزی بس خطیر است.  این نسل در بریتانیایی رشد یافت که هم علیه فاشیسم جنگیده  و پیروز شده  بود و هم با سرعتی سرسام آور به ورطه فرو می علتید.  استثنایی بودن اتگلیس نه نتیجه ی ناسیونالیسم بلکه اسطوره ای سلطنتی بود.  ریشه ی روانی استنثاگرایی و خواست جدایی از اتحادیه ی اروپا،  در پیروزی افتخار آمیز جنگ و از دست دادن امتیازات اقتصادی دهه های۴۰  تا ۶۰ است.  در این همه پرسی،  برای لحظه ای، بریتانیا مهم شد.

 

۶) دست راستی های افراطی:  این گروه که به نظرم  شامل UKIP هم می شود،‌ بخشی کوچک از اتحادیه ی خواستار گسست است.  به نظر می رسد برای آنان عواقب این گسست فرق چندانی با ماندن در اتحادیه نمی کرد. نیمی از یوکبپ ها معتقدند همه پرسی تقلبی بوده.  بسیاری فکر می کنند بریتانیا به طور طبیعی علیه فاشیسم مصونیت دارد.  اما با بالا رفتن طرفداران یوکیپ ( بیش از ۱۳ در صد)   آینده تاریک است.

 

۷) لندن بزرگ:‌  غیر از ستن و یوری در جنوب و  نیز مرکز قدرت  یوکیپ در شرق، لندن به طور جدی خواستار ماندن در اتحادیه بود. پس از همه پرسی،  لندن از خواب پرید، حباب ترکید و معلوم شد  این شهر با مردم طیقه ی متوسط  رابطه ای ندارد.  لندن نه یک جباب بلکه مثالی است از رودر رویی نا آشکار بین  رشد  محلات اعیان نشین  و همسایگانی که ازعدم تساوی اجتماعی رنج می برند و باید  از محله بیرون رانده شوند. اما در عین حال نیز شهری است متنوع و برون گرا که می تواند باعث افتخار بریتانیا شود.   یکی از نماد های موفقیت  تجربه ی جدید  حرب کارگردر ساختن بریتانیایی نوین است. دلیل این امر به روشنی سرمایه گذاری های مداومی است که بقیه ی کشور از آن محروم بوده اند.  لندن روزنه ی امید سرمایه داری است و اگر چه در این همه پرسی،  قدرتی تعیین کننده نداشته است، هیچ طرف نمی توانند  لندن را بنادیده بگیرند.

 

۸) قیمت مسکن:  یکی دیگر از نکات مهم مؤثر در  این همه پرسی  بی تفاوت شدن طبقه ی متوسط انگلستان به محرک سنتی یعنی قیمت مسکن و نرخ بهره و غیره است. این  امر بخشا به آن دلیل است « دوباره به اختیارگرفتن کشور»  شعار چنان قوی بود که  رأی دهندگان فکر می کردند اوضاع چنان مشوش است که فقط تصمیمی افراطی قادر به حل مشگلات است. ( ـ فاکتور ترس ـ؟)

 

 ۹)  جرمی کربن: کمپین جرمی کربن به دلیل  مرعی نبودن وی  بسیار بد بود، دست پلید  سوماس  میلن ( روزنامه نگار و عضو کمیته ی ارتباطات  حزب کارگر) و عدم کارآیی وی در استفاده از رسانه های سنتی  در پس این شکست به خوبی هویداست.   برکزیت کوشش های وی را در گشودن دریچه ای به طرف چپ عقیم کرد. واقعیت آن است که مخالفان وی نیز کمپینی چندان مؤثر پیش نبردند، بجز صدیق خان که شاید کارش آسان تر بود.  تنها شخص مؤثر در حزب کارگر جان کاکس بود که او را کشتند.

 

 ۱۰) کندی:  مرگ ناگهانی جان اسمیت در راه را برای بلر در صحنه ی سیاسی  انگلیس     باز کرد. حالا  بیماری و مرگ چارلزکندی صحنه ی  سیاست بریتانیا را از  این شخصیت مردمی و مدافع اروپا محروم کرد.

 

۱۱)  بدترین سیاستمدار: دیوید کمرون به معنای واقعی بدترین نخست وزیر پس از جنگ است، قمار بازی که که  چیزی برای باختن نداشت و برکزیت هم  غیر از وعده ای توخالی و بی مصرف نیست.

 

۱۲)  اوضاعی میلتونی:‌ متأسفانه بی آبرویی کمرون معادل صعود جانسن شد.  حالا که کشور تبدیل به حهنمی شده است، وی به فکر خدمت به کشورش افتاده است ( و نه بروکسل).

 

۱۳) بن بست:  برکزیت هم بازگشت وهم  خاتمه ی  ۱۹۹۷ است.  ماندلسن در رأی قبلی گفته بود که خارج از اتحادیه جایی برای ما نیست ولی امسال در ۲۳ ژوين بریتانیا جایش را یافت!!

 

۱۴)  معضل معروف زندانی  مذاکره در مورد استراتژی خروج از اتحادیه را بخوبی توصیف می کند.   گفته می شود که اتحادیه ی اروپا از خروج بریتانیا به قدری ضرر می کند که با دست پر به این مذاکره می نشیند.   یعنی امید  آن است که موضع عدم همکاری بریتانیا ( رفراندم برای جدایی) با همکاری اروپا ( قرارداد های بازرگانی) روبرو شود؟ 

 

  ۱۵)  حملات شورای منتخبان:  دست راستی ها مرتبا  از مبارزات تعیین « مقررات» نام می برند و از واژه های «حمایت» و یا «حقوق» دوری می کنند.  لفظ مقررات معمولا اموری مانند  جرایم رانندگی  را به یاد می آورد که رأی دهندگان  اغلب در باره ی  آن ها توافق دارند. البته در حال حاضر مقرراتی که لازمه ی جامعه ای پسا برت اکزیتی است در کار نیستند ولی از آن ها چندان هم دور نیستیم.

 

۱۶) نژادپرستی:  اغلب می گویند صحبت از نژادپرستی مانع از «مباحثات مناسب» در باره ی مهاجرت است. در حالی که عکس قضیه درست است.

 

۱۷) خنجر از پشت:  برکزیت برنده شد ولی معلوم نیست چرا برندگان محتاج صحبت از  خیانت اند؟ به این دلیل که وعده هایشان عملی شدنی نیستند: از مبادلات تجاری سودند، و پول بیشتر برای NHS[2] خبری نخواهد بود.  حتی تأثیری قابل توجه بر مهاجرت نیز نخواهد داشت. بنا بر این به دنبال سپر بلایی می گردند و آن را در  ناپختگی مخالفین جوان  برکزیت،   عدم مقاومت جبون های مرز شمالی، مهاجرین ( به دلیل زنده بودن!)، باراز ها و نیرو های سایه وار پشت آن ... و  تئوری های توطئه  می جویند!

 

۱۸) خشکه مقدسین  جدید: روح تاریخ از شرق انگلستان با  ایندی جدید برینانیا : « طالب جنگیم!» یه خونخواهی برمی خیزد، و  دیگران نیز در این بسیج «هنری» شرکت کرده اند.   به نظر  می رسد  آهنگ  « طالب جنگیم!» هم وعده ای باشد و هم  و هم نفرین و لعنتی!

 

 ۱۹) وعده های پوج: رأی منفی فقط به معنای ناراضی ماندن کسانی که چنین رأیی داده اند نیست،  بلکه  مشغول شدنشان به  به  افشای گری وعده های پوچ یکریگر خواهند بود.  با  فراموش کردن بودجه های  NHS توسط فاراج  و محدودیت هایی برای مهاجرین توسظ هنان،   حملات بسیار زود تر از آنچه توقع می رفت شروع شده است.

 

 ۲۰) تزلزل:   قبل از  رفراندم بوریس ابراز کرد: « بگذار پوند هر قدر می خواهد نزول کند»، و « بحرانی در کار نیست!کدام بحران؟ »   شاید در ابتدای کار بعد از  برخی نوسانات بازار آرام شود ولی آیا ثابت خواهد ماند؟  به نظر می رسد این تنها بازار نیست که به نوسان افتاده بلکه خود این جزیر ه ی کوچک  که رابطه اش را با دوستانش  بریده است نیز در تلاطم است.  البته پس از چند سال، شاید وضع بریتانیا از اتحادیه ی اروپا بهترشود،‌  زیرا به اضمحلال آن کمک کرده است.

 

 ۲۱) زنان: در این میان معلوم نیست کسانی که به خروج از اتحادیه رأی داده اند، با کدام « مقررات» جدید  در پی ریشه کنی حقوق زنان از جمله  مرخصی های بارداری، نگهداری از کودکان در زمان کار والدین، و غیره خواهند بود؟

 

۲۲) شکاف نسل ها:  این طور به نظر می رسد که نسل پس از جنگ رآی به جدایی داد و جوانان برعکس.  البته این گسستگی  برای  جوانان  فاجعه است. ولی  برای  کسانی که در دهه ی چهل عمرشان زندگی می کنند ( مانند من) تأثیری متفاوت خواهد داشت که لزوما جنبه ی  اقتصادی ندارد.  پس زمینه ی زندگی همه ی مابریتانیا در اتحادیه ی اروپا یی انترناسیونالیست  بوده است  که روش زندگی و دیدمان نسبت به آینده،  را شکل داده است.   اتحادیه،خود،  کشور ما بود و حالامحوشده است.   در ۶۵ سالگی، آیا کسی می تواند  به ما امید «باز پس گرفتنش »  را دهد؟

 

 ۲۳) یورکشایر:  اگرملی گرایی انگلیسی باعث برکزیت شده  باشد،  کورنول، یورکشایر، لندن . مریساید را نیز  که زبان و جنبش های خاص خود،  و نیز تمایلات استقلال طلبانه  دارند را فراموش نکنیم.  آیا بالکانی شدن سرنوشت همه ی کشور های تحت فشاراست؟

 

 ۲۴) روح انگلستان:  برکزیت  از قاره ی اروپا  جداست ولی کاملا بریتانیا نیست. دمکراسی اسلحه ای احتمالی است که  باید شلیک شود.  رأی دهندگان می توانند برای شلیک آن به پای صندوق بروند  ولی  عاملی برای شلیک  آن لازم است.  و این نبوغ  فاراج،  جانسن، کوو، و شاید  ترامپ  است  که مردم را متوجه آن اسلحه  کرده ولی هرگز شلیک نکنند.  

 

 

 

http://tomewing.tumblr.com/post/146420642411/obsolete-units-surrounded-by-hail

 

[1] http://tomewing.tumblr.com/post/146420642411/obsolete-units-surrounded-by-hail

 

[2][2] National Health Service

 

تاریخ انتشار

دوشنبه, تير 21, 1395 - 03:42

نجات خاطره

 

متن که از نظرتان می گذرد، مصاحبه ای است با چامسکی در باره ی  یادآوری  تاریخ

جرج مجفید ( م): قیل از جنگ  جهانی،  احساسات ضد بهودی  و طرفداران نازیسم بسیار بیش از آنچه آمریکاییان امروزه بدان اذعان دارند شایع بود.   حکومت نازی به هنری فورد نشان لیاقت عقاب آلمان را داد و ژنرال موتور، آلکوآ و تکزاکو معدودی از سرمایه گذاری های طرفدار آلمان بوده اند.  بعد از جنک، در حالی که  یهودیان برای مهاجرت به ایالات متحده دچار مانع بودند، نازی ها از طریق مکزیک و با ویزا وارد ایالات متحده می شدند و به گسترش برنامه های ناسا کمک زیادی کردند.  آن زمان شما نوجوانی یهودی بودید.  از خاطرات  آن دوران تان بگویید.

چامسکی (چ) : در دهه ی ۱۹۳۰ و ۴۰ ضد یهودی گری بیداد می کرد، البته نه مانند آنچه در آلمان نازی می گذشت اما بسیار جدی بود و هر روز با آن روبرو می شدید. به عنوان مثال، پدرم در ۱۹۳۰، ماشین دست دومی خرید و آخر هفته ها به گردش می رفتنیم،  اما در هتل هایی که علامت «محدودیت»  را نسب کرده بودند نمی توانستیم بمانیم.  این علامت به معنای  عدم قبول یهودیان بود. در مورد سیاهان، چنین علامتی نبود زیرا طرد آنان جا افتاده بود. نیز سیاستی ملی وجود داشت  و لی خوب به عنوان کودک  از آن با خبر نبودم. در ۱۹۲۴، اولین قانون مهم مهاجرت  به تصویب رسید.   قبل از آن لایحه ی منزوی ساختن آسیایی ها را داشتیم ولی به جز این ها،  در اوایل قرن بیستم، مهاجرین اروپایی مانند والیدنم به راحتی به آمریکا پذیرفته می شدند. ولی قانون ۱۹۲۴، یهودیان و ایتالیایی ها را مورد تبعیض قرار می داد.

 (م): آیا این امر مربوط به «ترس سرخ» بود؟

(چ) : شاید به نوعی این طور بود. درست بعد از اولین سرکوبی  وودرو ویلسن  پس از جنگ اول بود  که هزار ها خبرنگار مستقل و اعضای اتحاد یه ها را احراج شدند. قانون ضد مهاجرت  که تا دهه ی  ۱۹۶۰ به قوت خود باقی ماند، درست پس از آن گذشت.  بسیاری از آلمانی ها که از فاشیسم آلمان فرار کردند، توانستند  به ایالات متحده بیایند، کوبایی ها هم انتظار ورود به آمریکا را داشتند ولی  دولت  زورولت  از ورود  مهاجرین جلوگیری کرد و  بسیاری در بازگشت به اروپا در اردو های کار اجباری کشته شدند.

(م): مورد  دیگری از سیاست ضد مهاجرت  نیز  با شرکت چند کشور دیگر وجود داشته است.

(چ): بله اما زیاد از آن خبری نداشتند.  حکومت ژاپن ( پس از معاهده ی روی ـ آلمان که لهستان را دوپاره کرد) به یهودیان لهستانی اجازه ی ورود به ژاپن را با این شرط  داد  که از آنجا به ایلات متحده فرستاده شوند.  ولی از آن جا که ایالات متحده آن ها را نپذیرفت، در ژاپن ماندند. ماروین توکه یر و ماری سوارتز کتاب بسیار جالبی به نام «طرح فوگو» ،  در باره ی ورود یهودیان اروپا به ژاپن نیمه فئودال نوشته اند.  پس از جنگ دوم،  تعداد معدودی در اروگاه های مهاجرین باقی مانده بودند.  گزارشی که به دستور ترومن تهیه شد،‌ حاکی از وضع بسیار بد آن ها  بود.  ورود تعداد معدود تری به ایالات متحده قبول شد.

(م): این سیاست ها  بسیاری  نتایج  بلند مدت  داشت.

(چ): البته: جنبش صیهونیسم  که هر مرد و زن بین سن های ۱۷ و ۳۵ را به فلسطین  روانه کرد و اجازه ی ورود به غرب را به آن ها نمی داد.   در ۱۹۹۸، پژوهشگری اسرائیلی به نام گرودزینسکی  مقاله ای به نام « مواد ناب انسانی» منتشر کرد، منظور برنامه ی مستعمره کردن فلسطین بود و آمادگی برای جنگی بود که سال ها بعد در گرفت.  این سیاست ها به نوعی  مکمل  سیاست های بریتانیا برای  اجازه ی ورود یهودیان به فلسطین و نه به آمریکا،  بود. سیاستمدار انگلیسی، ارنست بوین با این سیاست مخالفت داشت. به نظرم تعداد  بیشتری از نازی هایی که به آمریکا آمدند  به فلسطین رفتند. در سال های ۱۹۵۰  که دانشجوی هاروارد بودم،  دانشگاه عملا هیچ استاد  یهودی نداشت.

(م):  طبق برخی مقالات، روزولت از زیادی تعداد یهودیان در هاروارد ابراز ناخشنودی کرده بود.

(چ) : توضیحی مفصل در باره ی رییس دانشگاه :جیمز کونانت  که استخدام اساتید یهودی را سد می کرد در کتاب بسیار جالبی به نام «رایش سوم و برج عاج» نوشته ی اتفلن نوروود،  آمده است.  او همان کسی بود که از پذیرش بهودیان در دانشکده ی شیمی ( رشته ی خودش)   جلوگیری کرد، وی رابطه ی خوبی با نازی ها داشت.  فرستاده های نازی به روی خوش در هاروارد پذیرفته می شندند.

(م): این امری بسیار معمول بوده است اما امروزه کسی نمی خواهد آن را قبول کند.

(چ): در مجموع برخورد با نازیهای  آلمان  و بخصوص در ایالات متحده زیاد خصمانه نبود[1].    گزارش وزارت خارجه ی آمریکا در ۱۹۳۷ِ  هیتلر را « میانه رو» یی می خواند که در مقابل نیرو های راست و چپ مقاومت می کرد. سامر ولز، مشاور اول زورولت در بازگشتش از مجمع مونیخ در ۱۹۳۸   ابراز داشت که هیتلر شخصی معقول است که می توان با وی معامله کرد.  جرج کنان، کنسول آمریکا در برلین تا زمان جنگ بین آلمان و ایالات متحده یعنی دسامبر ۱۹۴۱ گزارش می داد که نباید زیاد هم به نازی ها سخت بگیریم. بریتانیا  منافع اقتصادی بیشتری در رابطه با آلمان ها می دید. موسولینی  هم مورد تمجید بسیار قرار می گرفت.

(م): به غیراز  یهودیان  و  سیاهان، گروه های دیگری نیز مورد تبعیض بودند، مثلا در دهه ی ۱۹۳۰،  حدود یک میلیون مکزیکی ـ آمریکایی مسؤل رکود شناخته شده و به انحاء مختلف اخراج می شندند و اغلب نیز  شهروندی آمریکایی داشتند.

(چ): تمایل بسیار قوی « بومی گری» در آمریکا،  معتقد به نیاز دفاع از خود است و ریشه در نحوه ی  شکل گیری کشور دارد. فرانکلین که از سردمداران روشنگری در  ایالات متحده ی آمریکاست، توصیه می کرد که جمهوری تازه تأسیس شده باید از ورود  آلمان ها و سوئدی ها به علت « سیه چردگی» شان ممانعت کند.

(م) : چرا این الگوی ترس در تاریخ تکرار می شود؟

(چ): به علت  اسطوره ی غریب آنگلو ساکسونی. زمانی که دانشگاه ویرجینیا  توسط توماس جفرسن تأسیس شد،‌ دانشکده ی حقوق، مطالعه ی « قوانین آنگلو ساکسون»  را پیشنهاد کرد.   آن اسطوره تا اوایل قرن بیستم ادامه داشت، با مهاجرین بسیار بد  رفتار می شد. ولی وقتی  مهاجرین   جذب شدند، همه آنگلو ساکسون شدیم.

(م): مثل ایرلندی ها که  به علت کاتولیک بودن و موی سرخشان مورد اذیت و آزار قرارمی گرفتند و به جای «یکی و همبسته شدن» با دیگران،  «محو» شدند.

(چ) با ایرلندی ها به شکل فاجعه باری رفتار شد، حتی در  شهر بستن.  در اواخر قرن ۱۹ تقریبا مانند آفریقایی‌ـ آمریکاییان با آن ها برخورد می شد.   علاماتی روی در رستوران های به مضمون: « ورود سگ ا و ایرلندی ممنوع»  دیده می شد.  بالاخره مورد قبول واقع شدند و دیدم کندی به ریاست جمهوری رسید.  این  در مورد یهودیان مهاجر دهه ی ۱۹۵۰ نیز صادق است.  یکی از دلایل برتر شدن ام آی تی  نسبت به هاروارد،  آن بود که ام آی تی، یهودیان را قبول کرد.

(م):  تغییر و تداوم  در تاریخ! مثلا برخورد با مکزیکی ها و مسلمانان  چندان تازگی ندارد.

(چ)  بله! و سوری ها نیز.  در سوریه بحرانی وحشتناک در جریان است و آمریکا عملا مهاجرین سوری را نپذیرفته است.  دهشتناک ترین وضع، مورد آمریکای مرکزی است. چرا مردم از آمریکای مرکزی فرار می کنند؟  به دلیل خشونت های ایالات متحده در آن جا. در همین بستن جمعیتی بزرک از مایایی ها زندگی می کنند. این مردم از قتل عام های گواتمالا که با حمایت رنالد ریگان  در اوایا ۱۹۸۰ رخ داد فرار کرده اند.  هنوز مردم از آن بلا فرار می کنند و برگردانده می شوند.   همین اواخر دولت اوباما که دست دیگران را در اخراج مهاجربن بسته است،  مردی گواتمالایی را که از منطقه ی  مایا فرار کرده بود و  از ۲۵ سال پیش در همین نزدیکی  با خاواده اش ها می زیست  کار می کرد،  اخراج کرد.  این واقعا تهوع آور است.

(م): در مورد گواتمالا داستان از ۱۹۵۴، با کودتای سیا علیه حکومت مردمی  بعقوب آربنز شروع شد.  

(چ): بله، اساسا از ۱۹۵۴ شروع شد،   افزون بر سایر وحشی گری های دهه ی ۶۰ و نیر آنچه در دهه ی ۸۰ رخ داد.  تحت حکومت ریوس مونت، قتل عام های بسیاری رخ داد و حالا  گواتمالا بالاخره به آن نام قتل عام می دهد و اتفاقا مونت تحت بازپرسی است.  ولی آمریکا از ورود  گوتمالایی ها جلوگیری می کند. دولت اوباما حکومت مکزیکو را  مجبور کرده است که  مهاجرین را در مرز مکزیکو متوقف کنند تا به ایالات متحده راه نبایند،  همان طور که ترک ها حرکت سوری ها را سد می کنند.

(م): طبق قوانین بین المللی، کودکان نباید در حین گذر از مرز کشوری غیر همسایه دستگیر شوند. قوانین امنیت ملی سال ۲۰۰۲  ایالات متحده   همین حقوق را برای کودکان قايل است اما آن را بار ها شکسته است. 

(چ):  بسیاری از کشور ها  قانون های بین المللی را می شکنند...  در ۱۹۹۰ انتخاباتی آزاد در هایئتی برگزار شد و کشیش محبوبشان، ژان برتراند آراستید برنده شد. چند ماه بعد کودتای نظامی که ایالات متحد به طور منفعلانه از حمایت می کرد، آراستید را برانداخت.  هائیتی ها گریختند  ولی به  گوانتانامو بازگردانده شدند.  البته این مخالف قوانین بین المللی است، ایالات متحده آن ها را پناهندکان اقتصادی می خواند.

(م) به رابطه تان با آنارشیست های اسپانیایی بپردازیم.  اهمیت جنگ داخلی اسپانیا در شکل دادن افکار اجتماعی شما چه نقشی داشت؟

(چ): بسیار اهمیت داشت. اولین مقاله ام ــــ

(م): که در یازده سالگی نوشتید ‌ـــ

(چ):در واقع در ده سالگی؛ اولین مقاله ام در باره ی آنارشیست ها نبود، در باره ی سقوط  بارسلونا و گسترش وحشتناک  فاشیسم  در اروپا بود. ولی دو سال بعد به جنبش آنارشیست ها متمایل شدم.

با فامیلم در نیویورک  زندگی می کردم. در آن روز ها، در منطقه ی بین میدان یونیون به طرف خیابان چهارم، کتابخانه ای کوچک بود که توسط مهاجرین اسپانیولی  که پس از پیروزی فرانکو فرار کرده بودند، اداره می شد.  به آن جا و به دفتر های بری اربیتر ستیمه ( صدای کارگران آزاد) نزد آنارشیست ها می رفتم.   در مراوده ام با آن ها  بسیار آموختم.  سال ها بعد، وقتی در باره ی جنگ داخلی اسپانیا می نوشتم، از منابعی که  در زمان  بچگی، از آن محل ها گرفته بودم استقاده کردم. بسیاری از آن ها چاپ نشده بودند ولی حالا در دست اند.  مرجع دیگرم نشریات چپ بود که در باره ی حمایت روزولت از فرانکو می نوشتند. این امر نه آن روزها و نه امروزه زیاد بر مردم آشکار نیست.

(م):  به نظر می رسد روزلت از موضعش پشیمان شد ولی دیگر دیر شده بود.  در واقع آلکوآ، جنرال موتور و تکزاکو در سقوط جمهوری دوم ، تنها دمکراسی اسپانیا بعد از قرن ها ( بدون به حساب آوردن جمهوری اول که تقریبا وجود نداست) و پیروزی فرانکو دست داشتند.  بسیاری از کوپانی های بزرگ با نازی ها و فرانکو همکاری داشتند.

(چ):  در اواخر دهه ی ۱۹۳۰، در نشریات چپ گزارش می شد  که  تورکید زیبر ، یکی از هواداران نازی ها در شرکت تکزاکو،  کشتی نفتکش را نه به جمهوری دوم  ( که با آن قرار داشت) بلکه  به  فرانکو فرستاد. وزارت امور خارجه ی ایالات متحده  مدت ها این امر را نفی و بالاخره  به آن اذعان کرد.  امروزه، بدون ذکر آن که وزارت امور خارجه آن واقعه را را قبول کرده است،  در کتاب های تاریخ  از آن صحبت می رود و توجیه  هم آن ست که لایحه ی بی طرفی ( عدم دخالت) ، دست روزولت  را بسته بود.  نفت کالایی بود که فرانکو نمی توانست بیابد ولی  دریافت  اسلحه از آلمان و ایتالیا،  برایش کاری نداشت.

(م):  چه اوضاع اشنایی!

(چ)  در دوران رژیم تروریستی هائیتی، سیای دوران کلینتن گزارش داد که  کشتی های نفتی  از ورود به هائیتی ممانعنت می شوند. این دروغی بزرگ بود من خود آنجا بودم و ورود نفت و ساختن اسکله های نفتی را دیدم.   بعد معلوم شد که کلینتن در خفا  به تکزاکو اجازه ی فروش نفت به حکومت نظامی  را داده بود و فقط  در ظاهر با آن مخالفت می کرد.  در آن  روز ها به آسوشیتدپرس دسترسی مستقیم داشتم  و می دانستم که از این  واقعه با خبر بودند ولی  صدایش را در نیاوردند.

(م): فکر می کنید آنارشیست های اسپانیا، در صورتی که توسط فرانکو متلاشی نشده بودند،  می توانستند  راه سومی ( غیر از استالینسم، فاشیسم و سرمایه داری غربی) ارائه کنند؟‌ 

(چ): مسؤل اصلی متلاشی شدن آن ها کمونیست ها بودند. والبته نه تنها در کاتالونیا.  ارتش های  کمونیست  اشتراکی ها را  ویران کردند. کمونیست ها در واقع همچو پلیس سیستم امنیتی جمهوری عمل می کردند و با آنارشیست ها شدیدا مخالف بودند، بخصوص که استالین هنوز فکر می کرد می تواند با غرب غلیه هیتلر معاهده ای ببندد. با شکست این امید،  استالین عقب نشینی کرد. حتی قبل از این هم آنارشیست ها از دشمنان درجه اوولشان بودند.  پرسش مهم این است که آیا آنارشیست ها بدیلی داشتند یا نه؟  پیشنهاد کامیلو برنری، که به نظر من چندان بد هم نبود، عبارت از مخالفت با شرکت در حکومت و نیز مخالفت با تشکیل ارتش بزرگی برای جنگ علیه فرانکو بود. وی  در پی جنگ چریکی بود که در اسپانیا سابقه ی تاریخی هم داشت.

(م) بخصوص در اوایل قرن بیستم، که تحت اشغال فرانسه بود.  

(چ):  بله، تحت اشغال ناپلئون بناپارت. همین روش می توانست در دوران جنگ داخلی اسپانیا نیز مورد استفاده قرار گیرد: جنگی چریکی علیه اشغال فرانکو. ولی  کامیلو برنری،  طالب جنگی سیاسی نیز بود.  ارتش فرانکو  اکثرا  اهل مراکش بود. مراکش درگیر شورشی  برای استقلال مراکش و شمال آفریقا  به رهبری عبدل کریم  بود (هوشی مین و چه گوارا از تاکتیک های وی آموختند)  و مراکشی ها به اسپانیا فرار می کردند. برنری پیشنهاد کرد که آنارشیست ها باید با ارتباط با مبارزات شمال آفریقا، در پی برانداختن حکومت اسپانیا بوده ، به اصطلاحات ارضی  پرداخته، پایه های ارتش مراکشی را جذب کرده  و مبارزها ی همزمان را در شمال آفریقا وعلیه  ارتش فرانکو  را به به هم گره بزنند.    مورخین به این پیشنهاد خندیدند ولی من فکر می کنم می توانست مؤثر باشد.  این نوعی از جنگ بود که می توانست فاشیسم اسپانیا را متوقف کند. 

(م): چند نمونه ی دیگراز  جنگ های چریکی موفق هم در تاریخ بوده است.

(چ): بله، مواردی همچون انقلاب آمریکا.  ارتش جرج واشنگتن  یک به یک جنگ هایش را با بریتانیا باخته بود و فقط جنگ چریکی توانست اشغال بریتانیایی ها را بشکند. انقلاب آمریکا بخش کوچکی از جنگ جهانی مهمی بین  فرانسه و انگلیس بود و دخالت فرانسه فاکتوری بسیار مهم شد. اما جنگ آمریکاییان اساسا جنگی چریکی بود.  جرج واشنگتن از چریک ها متنفر بود و در پی تقلید  از ارتش لباس سرخ های بریتانیا بود که با «استیل»  می جنگیدند. کتاب های جالبی در مورد این واقعه نوشته شده است مثلا  « سیاست های خشن» نوشته ی ر. پلک، مورخ آمریکایی . این کتاب  در مورد جنگ های چریکی از انقلاب آمریکا تا افعانستان و عراق است.  وی به جنگ چریکی اسپانیا علیه ناپلئون و سایر درگیری هایی که به جنگ سیاسی بدل شده و اشغالگر را که معمولا از قدرتی بسیار بیشتر برخوردار است، شکست می دهد (زیرا تحمل جنگ سایسی را  ندارد) پرداخته است.  با  چنین زمینه ای، فکر نکنم پیشنهاد برنری  چندان نادرست بود.

https://chomsky.info/rescuing-memory-the-humanist-interview-with-noam-chomsky/

 

 

 

[1] ا از تمایلات هیتلری  رضا شاه پهلوی نیز سخن رفته است. به علاوه سیبیل هیتلری بسیاری از تحصل کرده ها در آن دوره قابل توجه است.

تاریخ انتشار

چهارشنبه, تير 23, 1395 - 03:51

شاخه اصلی

سیاسی

چگونه فرشته ی تاریخ به پرواز در آمد؟

با دهانی گشاد ودندان هایی های کوتاه و بلند برآمده و قندیل شکل،‌ موهای آشفته و فری که بیشتر به صفحات کاغذ روغنی  می مانند تا به تار مو، گوش های  کوزه مانندی که  ازدو طرف صورت استوانه ای و چشمهای پلق زده اش،  بیرون زده، روبرویمان  ایستاده است.  بال های  بد قواره ی بزرگش را بازکرده.  ران های دوکی شکلش هم به پا های پنجه مرغی ختم می شوند.
این  نقاشی آبرنگ،  همان «فرشته ی نووس»  پل کله ( ۱۹۲۰)  است.   ‌فرشته ای ظریف اما  ترسناک،  مبهوت و پریشان،‌ که  در هوا معلق ست و خدا می داند  رو به چه دارد.  والتر بنیامینِ فیلسوف که اولین خریدار این نقاشی بود در باره ی آن چنین می گوید:  « طوفانی از بهشت آمده و با چنان خشونتی بال های این فرشته  را در خود پیچیده که باز کردنشان غیر ممکن است.... این تصویری است از فرشته ی تاریخ.» 
نمایشگاه «پل کله، ظنزی  دست اند کار»، درسال  ۲۰۱۵،  در مرکز ژرژ پمبیدو ی پاریس،  ۲۵۰ نقاشی و طراحی های بر کاغذ این نقاش مدرن  وخلاق سوئیسی را به نمایش گذاشت و بینندگانی بیش از نمایشگاه ۲۰۱۳ در لندن جلب کرد.
 نووس که در طی زندگی کله زیاد شناخته شده نبود، به یمن دست به دست شدن بین چهار فیلسوف مهم  مدرن ( قبل از ورودش به موزه ی اورشلیم) معروف شده است.
طی قرن گذشته،‌  «فرشته ی نووس»  بیش از هر اثر هنری دیگر،  خود را از چهار دیواری  موزه ها رها کرده است.   این نقاشی تصویری است که بیشتر به مثابه « اسطوره»  قابل درک است تا خلقی هنری.
 
بال های تمنا 
 کله این نقاشی را در جوانی، در سال های پس از جنگ جهانی اول  کشید؛ با آن که در ارتش  خدمت می کرد ولی اکثر اوقات دور از جبهه به سر برد و این امر امکان نقاشی در دوران جنگ را به وی داد.  بعد ها در ۱۹۲۱ به دانشکده ی باوهاس دروایمار ، سپس به دسايو پیوست. سال های بین اتمام جنگ و قبول تدریس نقاشی را با  درآمدی مختصر از فروش نقاشی هایش توسط واسطه ای به نام هانس گلتز گذراند.  در ۱۹۲۰،‌ هانس نمایشگاهی بزرگ از تابلوهایش ترتیب داد و در این نمایشگاه بود که تک نسخه ای اسرار آمیزی از نقاشی های کله،  که می رفت تا نسلی از متفکرین را به خود مشغول کند، عرضه شد. فرشته که مانند عروسک خیمه شب بازی  در زمینه ی زردو کدری معلق است، با بال هایی گشوده ولی ناتوان از حرکت  به جلو و یا به عقب،  به تصویر کشیده شده است. این تعلیق بسیار به طبع والتر بنیامین،  متفکر غیر سنتی که در زمینه ی  هنر و سیاست نامی در کرده بود،  خوش آمد. در بهار ۱۹۲۱، با وجود مشگلات مالی فراوان، بنیامین این  اثر هنری را  به مبلغ هزار مارک  خرید و در دفترش در برلین آویزان کرد. بنیامین متفکری سیستماتیک نبود.  اوبه طور پراکنده و دیالکتیکی می نوشت  تا از طریق آزمون و خطا به افکار جدید دست یابد.  کله نیز، مدرنیستی غیر سنتی،  همانقدر با مکتب باوهاوس احساس نزدیکی می کرد که با سوررئالیست های گیج و ویج! هر دو از استثناهای زمان خود بودند.  بنیامین از طرفداران پر و پا قرص کله شد.  می توان بخش اعظم  تفکر او را در باره ی هنر و مفهوم «هاله»  ـ aura ‌ـ  ( که در روند تولید مکانیکی هنر گم می شود) مدیون تعاملش با طراحی ها و هنر پویا ی کله دانست. بنیامین بار ها به فرشته ی نووس، به عنوان ارزشمند ترین  دارائیش اشاره کرد.
زندگی این هنرمند و فیلسوف، با صعود نازیسم به خطر افتاد. در ۱۹۳۳، کله از تدریس اخراج شد  و به برن،  پایتخت سویس رفت.  در ۱۹۳۷،‌ بیش از ده ها از نقاشی هایش در نمایشگاه هنر منحط  نازی ها  به نمایش در آمدند.  بنیامین نیز که درست قبل از به قدرت رسیدن هیتلر آلمان را ترک گفته بود اول به اسپانیا، سپس به پاریس رفت. در ۱۹۳۷، یکی از دوستانش،   تابلوی محبوبش، فرشته ی نووس را از برلین به وی رساند. در این سال بود که قوانین نورنبرگ، فیلسوف یهودی آلمانی را  از ملیت مبری  کرد.  با درگیری جنگ، بنیامین که به منظور درک حرکت چرخشی رو به نزول دنیا،‌ شروع به نگارش یادداشت هایی پراکنده تحت عنوان  « در باره ی مفهوم تاریخ»  کرده بود،  تصویر فرشته ی نووسِ کله  را همواره در نظر داشت.   در تز نهم خود نوشت: « در  یکی ازنقاشی های کله، فرشته ی نووس،‌  در عین خیره شدن به چیزی،‌  گویی در کوشش دور شدن از آن  است .» و ادامه می دهد: «صورتش رو به گذشته دارد . ما فقط  زنجیره ای از حوادث را می بینیم، و او فاجعه ای را می بیند که ویرانی پس از ویرانی به بار آورده است.»  سپس بنیامین به ابر ها می پردازد: «طوفانی از بهشت برخاسته و فرشته  را با چنان خشونتی در چنگال گرفته که دیگر یارای بستن بال هایش را ندارد.  در حالی که آوار سر راهش  تا به آسمان سر می کشد،  طوفان  او را به آینده ای که پشت بر آن دارد، پرتاب می کند.»
به دید بنیامین این فرشته جز تاریخ نبود که از ناچاری به راهی نادرست افتاده و بر آوار گذشته می نگرد. درکی  بدبینانه و حتی جبرگرا از وضع  دنیا که تا دهه ی پیش از آن، مورد لعن چپ گرایان بود.
 
فرشته ای ناتوان ولی پایدار در بحبوحه ی فاجعه.
 در  اواخر ۱۹۳۰، بسیاری از یهودیان و چپ گرایان آلمان، پس از سقوط رایش سوم، هنوز امید به حکومتی همچو شوروی، به عنوان الگوی عدالت بسته بودند. در ۱۹۳۹،  با قراداد مولوتوف ـ ریبنتروپ این آخرین امید بر باد رفت.  بنیامین  دیگر به وعده ی پیشرفت تاریخی مارکسیست ها اعتقادی نداشت.  تنها فرشته ی کله مانده بود تا  ناچار از تولد در آینده،  به پاسداری ویرانی های  گذشته بایستد.
 
بازگشت فرشته
 کمتر از یک سال بعد، در شهری در مرز بین فرانسه و اسپانیا، بنیامین با بلعیدن  مشتی قرص مرفین خودکشی کرد. سقوط فرانسه برای پناهندگان یهودی همچو وی که  در اردوگاهی موقت زندانی شده بودند،  فاجعه ای بود بدون هر گونه امید به آینده. وی قبل از ترک پاریس، نوشته ها و فرشته اش را به  ژرژ باتای داد، و وی نیز  آن را تا رهایی فرانسه،  به کتابخانه ی ملی فرانسه سپرد.  پس از جنگ، دار و ندار بنیامین به  آدورنو، دوست گروه فرانکفورتش داده شد، سپس به شولم رسید و بالاخره بیوه ی شولم، در ۱۹۸۷،‌ آن ها را به موزه ی اورشلیم  سپرد.
پل کله یهودی نبود اما عرفان یهودی و سنت  فلسفه و تاریخ  یهودی غالب بر مکتب فرانکفورت چنان با شاهکارهای دوران جوانیش عجین شده اند، که اسراییل تقریبا به ناچار مأمن فرشته گشت.   فرشته  به ندرت مسافرت می کند؛ در سال ۲۰۰۷، نه اصل بلکه نسخه ای از آن در نمایشگاه شهر کاسل به نمایش گذاشته شد. بازگشت فرشته به پاریس، فرصتی ( بود)  تا هنر  نهان در  اصول تراژیک تاریخ بنیامین که در این شهر نوشته شدند،  معرفی شود.  فرشته اسطوره ساخت و در عین  بحبوحه ی فاجعه، در طوفانی که هر دم شدیدتر می شد،‌ به پیش راند.   بنیامین « این طوفان را پیشرفت خواند.»      

 

*********
این مطلب بخشی از کتابی است که به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

تاریخ انتشار

شنبه, تير 12, 1395 - 04:48

شاخه اصلی

هنر مدرن

تیر خلاص به دمکراسی برزیل: بازگرداندن نئولیبرال فاسد به قدرت

تیر خلاص به  دمکراسی  برزیل: بازگرداندن نئولیبرال فاسد به قدرت

 درسال  ۲۰۰۲ ، لولا د سیلوا با  احراز اکثریت مطلق آرا، حزب کارگر را در برزیل  به قدرت رساند.  در ۲۰۰۶  دوباره لولا  با پیروزی بزرگی  بر سر قدرت ماند.  دشمنان حزب کارگر که شانس بیرون راندن این حزب را از صحنه ی سیاسی از دست داده بودند، در ۲۰۱۰  با پیروزی  دیلما روسف، با تفاوت دوازده امتیاز باز به حزب کارگر باختند. در سال ۲۰۱۴،‌ PSDB ( حزب سوسیال دمکرات برزیل)   منایع مالی هنگفتی برای شکست روسف به مبارزات انخاباتی سرازیر کرد ولی باز شکست خورد و روسف با ۵۴ میلیون رأی برنده شد. 

به طور خلاصه حزب کارگر، با برخورداری از حمایت طبقه ی  کارگرفقیر و حامیان حزب،  چهار بار  پی در پی، برنده ی انتخابات سراسری برزیل شده است.

در چنین شرایطی، پلوتوکرات های صاحب بزرگ ترین رسانه های پرنفوذ ملی تصمیم گرفتند به کلی  از خیر دمکراسی که مخالفین شان را به قدرت می رساند،  بگذرند. امروز، در برزیل، حزب PSDB  به منظور کسب قدرت،  با شوراندن مردم از طریق  رسانه ها، فردی غیر قابل انتخاب را به مسند می نشاند. سنای برزیل، به استیضاح روسف رأی مثبت داد و تا اخذ نتیجه در  پایان محکمه،‌ وی را از ریاست جمهوری معلق کرد.

 معاون و جانشین وی میشل تمر از حزب جنبش دمکراتیک برزیل (PMBD) است.  در نتیجه ی این  استیضاح،  جانشین وی  فردی خواهد بود  فاسد،  که اخیرا  نه تنها به جرم  معاملات غیر قانونی اتانول مجرم شناخته شده است،  بلکه مجبور به پرداخت  جرایمی کلان برای  خلافکاری های انتخاباتی و نیز ممنوعیت هشت ساله از نامزدی  در انتخابات  مقام های دولتی می باشد  طبق آمار، فقط ٪۲   مردم از ریاست جمهوری  تمر حمایت خواهند کرد و  ۶۰ ٪ درخواست استیضاح وی را دارند؛  درست همان درصدی که تقاضای استیضاح دیلما روسف را داشته اند).  با این حال وی با انتصاب گلدمن، سش و مأموران  صندوق بین المللی پول، این باند را بر اقتصاد برزیل مسلط خواهد کرد.  تیم وی متشکل از نئولیبرال های حرب  PSDB است که خارج از روند انتخابات بر مسند قدرت خواهند نشست.

 این خلاصه در دفاع از حزب کارگر برزیل نوشته نشده  است. در مصاحبه ام با لولا، خود وی ابراز داشت که حزب کارگر به طور جدی با فساد دست به گریبان است.  دیلما نیز با عدم موفقیت در بسیاری موارد و اتحاد با نخبگان،  محبوبت خود را از دست داده است.  برزیل  در مجموع و بخصوص از نظر اقتصادی دچار گرفتاری های جدی است. اما راهکرد چنین وضعیتی به در کردنش از طریق رآی گیری است و نه جانشین کردنش با فردی منتخب ثروتمندان.  ویرانی هایی  که حکومت پلوتوکرات ها، باند دزدان و حبرنگاران مبلغ شان برای برزیل مهندسی می کنند،  ده ها بار خطرناک تر از  صدماتی است که حزب کارگر به کشور وارد کرده است.  این باند،  دمکراسی را در پنجمین کشور بزرگ  دنیا   از بن ویران می کند.   حتی مجله ی اکونومیست، که با میانه رو ترین چپ ها مخالفت ورزیده و از حزب کارگر برزیل و دیلما ابراز تنفر می کند،  این استیضاح را «بهانه ای  برای به در کردن رییس جمهوری که محبوبیت خود را از دست داده است»  می داند. دو هفته پیش بود که اکونومیست هشدار داد: «کسانی که در پی بیرون راندن روسف هستند، به مراتب از وی بد ترند.»  پارسال،  قبل از آن که خود تمر درگیر چنین توطئه ای شود، استیضاح را بری از اساسی قضایی ـ  سیاسی وعملی غیر قابل تصور که باعث درگیری بحرانی نهادی  خواهد شد» خواند. شیادی عجیب و غریب آن است که رسانه های برزیل، اسیتضاح را به بهانه ی مبارزه با « فساد» وحفظ «دمکراسی»،  توجیه می کنند. چگونه می توان ادعای مبارزه با فساد این باند را که در صدد بر مسند نشاندن فردی بار ها فاسد تراست و  ادعای دلواپسی برای دمکراسی را  در حالیکه  از استیضاح تمر و رأی گیری مجدد خودداری می کند ،  باور داشت؟ پاسخ روشن است:  نتیجه ی انتخابات  پیروزی  لولا و یا کاندیدای دیگری که موافق میل شان نیست خواهد بود.

ماه پیش،‌ خبرنگاران بدون مرز نوشت: « رسانه های برزیل در به زیر کشیدن دیلما روسف بسیار فعال بوده اند. خبرنگاران این شبکه ها تخت نفوذ ثروتمندان اند و این امر با حرفه شان تضاد ی اشکار دارد.»   

برزیل، با جمعیتی ۲۰۰ میلیونی، با آزاد کردن خود از بند دیکتاتوری نظامی ۲۱ ساله ای که مورد حمایت آمریکا و انگلیس بود، و گام نهادن در راه دمکراسی مورد الهام بسیاری جوامع قرار گرفت.  محو این دمکراسی نو پا،  چنین آسان و سریع  وحشتناک و غم انگیز است.  جریان سیاسی برزیل  درسی است  در عدم اطمینان به امتداد روند پیشرفت.       

 

 

تاریخ انتشار

سه شنبه, ارديبهشت 28, 1395 - 03:02

شاخه اصلی

سیاسی

منابع مالی راست افراطی در آمریکا

 منابع مالی راست افراطی در آمریکا  /   نویسنده: بیدر   برگردان  عاطفه اولیایی  /            منابع مالی راست افراطی در آمریکا      تاریخ انتشار:   ۵   خرداد ۱۳۹۵      نویسنده: بیدر   برگردان  عاطفه اولیایی       آنچه رشد راست افراطی را در آمریکا میسرمی سازد، روی  نظریه ی توطئه را سفید کرده است. این بار نه «کمونیست های بی خدا» و نه « فمینیست های دشمن پدرسالاری»، بلکه دست راستی های لیبرترین  و فوق محافظه کاران ملی گرا دست به کار شده اند تا  با خرج بیلیون ها دلار و به هر وسیله ی ممکن،  پیروز شوند.    برنامه شان

 

 آنچه رشد راست افراطی را در آمریکا میسرمی سازد، روی  نظریه ی توطئه را سفید کرده است. این بار نه «کمونیست های بی خدا» و نه « فمینیست های دشمن پدرسالاری»،‌ بلکه دست راستی های لیبرترین  و فوق محافظه کاران ملی گرا دست به کار شده اند تا  با خرج بیلیون ها دلار و به هر وسیله ی ممکن،  پیروز شوند.  

برنامه شان کاهش قدرت دولت و محدود کردن آن به یک مورد است:  حمایت منافع سرمایه با حذف ممانعت های  قانونی یعنی مالیات، اتحادیه ها، قانون حداقل دستمزد، محافظت زیست ـ محیط، آلودگی هوا و آب  و غیره.  آرمان این تعداد معدود توطئه گران مرد سفید پوست و  فوق العاده ثروتمند، ایجاد جامعه ای  برده دار  تحت مالکیت خود است.

 جین مایر، در کتاب جدید خود: «پول مصیبت زا: تاریخ پنهان بیلیونر های حامی راست افراطی»  با تحقیقی همه جانبه این شبکه ی خبیث را افشا  کرده است. در ابتدا،  سردسته های این باند یعنی براردان کوک ( دیوید و چارلز) را با روایت داستان رقابتشان برای جلب نظر والدین و کنارزدن دوبرارد دیگر: بیل و فردریک ، معرفی می کند.   دیوید و چارلز، که مجموع درآمدشان به ۴۱ میلیون دلار می رسد، به مدیریت شرکت های نفت و گاز خانوادگی پرداختند،  و به حامیان پر و پا قرص جنبش محافظه کار  تبدیل شدند. نظریه های اقتصادی عدم  دخالت دولت و آزادی کامل بازار بری از هر نظارت که در  جوانی در جمعیت جان برچ  نژاد پرست  فرا گرفته  بودند، افزوده بر آموخته هایشان در آموزشگاه «فریدام» که به دست روبرت لوفور[1]،‌  در اواخر دهه ی ۱۹۵۰ تأسیس شده بود، تنفر عمیقشان را از برنامه های نیودیلی رفاه اجتماعی شکل داد و مستحکم ساخت.   به علاوه  اعتقاد به لزوم دستگیری و کمک به فقرا از جانب بخش خصوصی و شانه خالی کردن دولت از هر مسؤلیتی در این مورد از مقدسات کوک ها شد.

کوک ها سازمان های صوری بیشماری  برای کنترل قیمت ها در بازار تشکیل دادند.  چارلز ثروت به ارث برده را برای حمایت مالی مدرسه ی فریدام سرمایه گذاری کرد. مایر می نویسد که «این اولین قدم وی در راه طولانی  ضمانت های مالی  لیبرتریانیسم  آمریکاست. این هدایا البته مورد بخشش مالیاتی نیز قرار می گرفتند. وی به امید  نشر لیبرتریانیسم از طریق تبدیل مدرسه ی فریدام  ابتدا  به  برنامه ای درسطح لیسانس فلسفه ی لیبراترینیسم، سپس تبدیل آن به دانشکده ی رامپارت، سر کیسه را شل کرد.»

 پس از چند دهه  کوک ها به موفقیت هایی مهم دست یافتند و به همراه متحدان سیاسی شان، نه تنها برنامه هایی تحصیلی  در هاروارد، کلمسون، براون و جرج میسون را ضمانت  کردند بلکه سازمان های به ظاهر خنثای بیشماری برای کنترل بازار تشکیل دادند منجمله: آمریکاییان طرفدار امنیت شغلی،   صندوق تأمین آینده ی آمریکاییان،‌ آمریکاییان برای رونق اقنصادی،‌ راه حل های آمریکایی، انستیتوی کیتو، مرکز حمایت از حقوق بیماران، کلوب رشد،  اتحاد طرفداران وضع مسؤلانه قوانین، شورای سیاست ملی، فرصتی برای این نسل،  نهاد هریتج،‌  مؤسسه ی مطالعات بشری، انستیتوی عدالت، انستیتوی مطالعات بین دانشکده ای،‌ مرکز آزادی بیان جیمز مدیسون،  مرکز مرکیتس، مؤسسه ی منشور حقوق، مؤسسه ی مدیریت بازار بنیان، آلیانس سم ادمز، اتحادیه ی سالمندان بالاتر از ۶۰ سال،‌ رأی صادقانه،  بنگاه امانتی  تی سی چهار و .....

و ازآن بدتر  چند  دوجین «گروه» ادبی برای نشر افکار محافظه کارانه در نهاد های آموزشی  و دانشگاه ها، و به منظور نشر پیام های سرمایه داری  در سطح جامعه تشکیل دادند. هدف دیگرشان قبولاندن ایدئولوژی لیبرتریانیسم مبنی بر  بی نقص بودن  هر نوع حکومت طرفدار نظام بازار آزاد، ‌محکومیت  و از بین بردن لایحه ی بیمه های مقرون به صرفه، یکسانی منافع  افراد جامعه و سرمایه گذاران است.

تی پارتی  ( ۲۰۰۹)  ‌نفش مهمی در جا انداختن  چنین استدلال هایی داشت. این حزب  با کمک مالی کوک ها در شکل گیری  نهاد های محافظه کار از جمله بنگاه امانتی  خانواده ی سکایف،  مؤسسه ی سکایف، مؤسسه ی الین،  بنگاه امانتی اهدا کنندگان و مؤسسه ی برادلی، فعال شد. شکل گرفتنشان در پاسخ مستقیم به برنامه ی اصلاحی  بیمه ی سلامتی اوباما بود.   البته جنبش تی پارتی چندان بی ریشه هم نبود.  فکر این حزب که  در ۱۹۷۶ در مقاله ای نوشته ی ریچارد بینک، مشاور سیاسی کنونی کوک منتشر شده بود،  نظر کوک را جلب کرد.  گزارش کوک تحت عنوان « ساختار تغییر اجتماعی» استراتژی سه مرحله ای برای  در اختیار گرفتن  صحنه ی سیاست در آمریکا ست.

مرحله ی اول عبارتست از «سرمایه گذاری »  بر «روشنفکران» به مثابه  « ماده ی خام».

مرحله ی دوم تشکیل اتاق های فکر است.  به یاد بیاوریم که تأسیس بنگاه هریتج در ۱۹۷۳، انستیتوی  کیتو در  ۱۹۷۴ و مرکز مرکیتس در دهه ی ۱۹۸۰، به هدف تبدیل این «محصولات» به «سیاست های قابل بازاریابی» بود.

مرحله ی سوم پیشنهاد فینک،  تأمین مالی «گروه های شهروندان» است به منظور فشار آوردن به نمایندگان منتخب برای حمایت از لیبرتریانیسم.  مایر می نویسد: « طبیعت این روند، تولید لیبراترین هایی است که منتظر خریده شدن، مونتاژ و به کار افتادنند.» فعالیت  تی پارتی  در واشنگتن، نمونه ای ازعمل کردش است.  به عقیده ی مایر، «آنچه طرفداران  این حزب « آتش همه گیر پوپولیسم» خواندند،‌ نتیجه ی فعالیت گروهی بود که خود را شهروندان طرفدار اصلاح کنگره می خواند که با کمک مالی صد ها هزار دلاری کوک شکل گرفته بود. آن چه این آتش را می افروخت دسته چک های کوک بود.»  تمرکز آنان بر تغییرمدت نمایندگی  بود وکوک منابع مالی را برای پرداخت حرفه ای های «جمع کننده ی  امضا های کافی برای موفقیت در انتخابات» تأمین می کرد.

 

جنبشی توده ای!

خبرگزاری فاکس را  فراموش نکنیم!  ظاهرا  دیک آرمی، نماینده ی کنگره و مؤسس گروه Freedom Works، یکی از فعالان  تی پارتی،‌ در سال ۲۰۱۰  گلن بک  را با پرداخت یک میلیون دلار اجیر کرد تا نظرات  گروه فوق را از طریق تفسیر اخبار و  غیره، به بینندگان القا کند. او هم این نظرات را چنان که گویی از خود اوست در برنامه های تلویزیونی اش جاداد و توانست در مواردی  ـ  مثل  روز  اعتراض به مالیات، ( ۱۵ آوریل) ـ گروه زیادی را بسیج کند. در موراد دیگر پاسخ چندان توده ای نبوده است. با این حال و در شرایط  عدم وجود سلسله مراتب فعال در این گروه،‌  حمایت مالی بیلیونرها  توانسته صندوق های مالی  این سازمان را پر کند. ولی این پایان کار نیست.  بسیاری از «سازمان های» محافظه کار توانسته اند خود را  به عنوان   C) (4) 501)  به ثبت برسانند. بر طبق قانون، این گروه با رعایت محدودیت هایی  می تواند در روند انتخاباتی شرکت کند.  مایر می نویسد:  «برخلاف سازمان های سیاسی سنتی، این گروه غیر انتفاعی می تواند هویت  اهداکنند گان را از عموم مخفی کرده و فقط به اداره ی مالیت های داخلی آمریکا گزارش دهد.  و بدین طریق  افرادی که خواست مداخله در سیاست را داشته ولی ترجیح می دهند ناشناس بمانند،  می توانند  بدون جلب توجه،  به این سازمان ها کمک مالی کنند و سیاست را به میل خود در اختیار بگیرند.» وی اضافه می کند: «با این حال می دانیم که چارلز و دیوید کوک لااقل  صد میلیون دلار  برای انتخابات نیمه نهایی ۲۰۱۴ خرج کردند. به علاوه، ظاهرا  بین ۲۰۱۰ و ۲۰۱۵  با  رفقای نزدیکشان  مبلغ هنگفت  ۷۶۰ میلیون دلار  به سازمان هایی همچو    Freedom Works Partners، اتاق بازرگانی، مرکز حمایت از حقوق بیماران  و صندوق امانت  TC4 کمک مالی کرده  و این سازمان ها هم مبالغ بسیار بالایی به نمایندگان مورد نظر می پردازند.

 بازی بیمارگونه و تهوع آوری است، لیکن در چند سل گذشته، سیستم قضایی توانسته  برخی  بادکش ها این «کوک تاپوس» را قطع کند. به گفته ی مایر، در چند سال اخیر کوک ها به «جرم های  محیط ـ زیستی، رشوه خواری و عدم رعایت موازین ایمنی محیط کار  مورد دادخواهی واقع شده اند. به علاوه، در حال حاضر،   شرکایشان در «رنسانس تکنولوژی»  مورد بازرسی قرار دادند و همکارانشان در SAC Capital به دلیل معاملات ممنوع، یک میلیون و هشتصد هزار دلار جریمه شده اند. 

 مهر چنین بدنامی هایی، کوک ها را مجبور به اتخاذ روش هایی دیگر کرده است و به اهدای کمک های هنگفت  انسان دوستانه به هنر روی کرده اند.  به علاوه،  برادران کوک با شراکت در  United Negro College Fund و اهدای کمک هزینه های تحصیلی به  اتحادیه ی ملی وکلا جنایی به منظور «اصلاح» سیستم  جزایی  در راه  تغییر تصویر اجتماعی خود، قدم برداشته اند.

 خودفروشی و کارچاق کنی بی شرمانه؟  البته!  زیرا که کوشش های این دو برادر برای توسعه ی بازارآزاد به مثابه تنها  راه نجات، و یاری  به نمایندگان،   بدون وقفه ادامه دارد.  به یمن Citizen United،  این دو برادر  پول هنگفتی به مبارزات انتخاباتی نامزد هایی که  کمر به خدمت بازار« آزاد»!  بسته اند سرازیر می کنند و در شرایط حاضر روبیو و کروز از کمک  « کوکتاپوسی»  برخوردارند. 

سر و صدا های لیبرالتریانیسم  در به تصویر کشیدن  ما، ( این اکثریت عظیم ۹۹ درصدی ها) همچون  جناح چپ حمله  ‌چندان خوش یمن نبوده و طبلی تو خالی ای بیش نیست.    ثروت  کوک ها همچنان رو به افزایش است:  در عرض شش سال،  از ۲۸ میلیون در ۲۰۰۹  به حدود ۴۲ میلیون رسیده است.

 

پژوهش های مایر وقابع تلخی را در صحنه ی سیاست  آمریکا آشکار می کند، با این وجود به گفته ی مایر « شناخت  دشمنانمان  بهتر از بی خبری از آن هاست.»

 

 

 

 

 

 

*********

 این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شناسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.

 

 

 

********************

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe
 *********************

 

[1]  مردی که به جرم دخالت در مراسلات پستی  به دادگاه کشیده شد و بعد  در بحبوحه ی  تفتیش های مک کارتی مآمور اف بی آی شد

تاریخ انتشار

يكشنبه, ارديبهشت 5, 1395 - 00:28

شاخه اصلی

اقتصاد سیاسی

اوضاع کنونی جهان ـ– بخش یکم : آلن بدیو ـ برگردان: عاطفه اولیایی

سرمایه داری جهانی  از سی سال پیش  به منصب قدرت نشسته است.  این موفقیت،  بازگشت کاملا آشکار نوعی نیروی ابتدایی سرمایه داری است  که نه چندان درست، به نام نئولیبرالیسم شناخته شده است  در واقع ظهور دوباره ی ایدئولوژی  سرمایه داری اولیه یعنی لیبرالیسم  است.  همان دیدگاهی که در آخر قرن هجدهم نظریه بندی شده بود.  لیکن بازگشت آن، این بار با تسلط کامل بر کره ی زمین همراه است. موضوع دیگر ضعف دول است که به طوری نه چندن آشکار ناشی از جهانی شدن سرمایه  و شایسته ی تحلیل است.   نظریه ی ضعف و از بین رفتن دولت ها همواره مورد تمسخر قرار گرفته است، لیکن در حال حاضر، حتی با وجود چند دولت قدرتمند،  شاهد روند از هم پاشیدگی دول هستیم . از آن جا که گسترش این سرمایه داری، جهانی است، در پی رابطه ی صریح با دولت های ملی نیست.  با وجودی که  از دهه ی ۶۰، تمام  خصوصیات چند ملیتی شرکت های بزرگ شناخته  شده بودند، لیکن امروز این شرکت ها غول هایی جهانی واز نوعی دیگرند.  و بالاخره سومین موردی که نیاز به توجه دارد،  شیوه های جدید سلطه و گسترش جهانی سرمایه است.

 

۱) موفقیت سرمایه داری جهانی

 

موفقیت سرمایه داری جهانی بر همه روشن است. لرزشی کوچک در بورس های شانگهای تمام دنیا را نگران و  مرعوب آینده می سازد.  خشونت  و تعدی گسترش این سرمایه داری هولناک است. همگی شاهد خنثی شدن  هرگونه برنامه ای برای کنترل آن هستیم.   منظورم از برنامه، طرح هایی است که پس از آخرین جنگ جهانی به هدف  کنترل های دولتی، سازش با سندیکا ها، جلوگیری از تمرکز صنعتی و بانکی،‌ ملی کردن ها،  کنترل مالکیت خصوصی و قانون های ضد تراست به اجرا گذاشته شده بودند.  تمام این سیاست ها حتی در کشور های مبدع آن به طوری برنامه زیری شده  در حال محو شدن اند.  فرانسه یکی از کشور های مدل پیاده کردن این برنامه ها بود.  این روند از خصوصی سازی شروع شد. واژه ی « خصوصی سازی» کلمه ای کاملا ستیزه جویانه است زیرا عموم را از حق استفاده از امتیازاتشات محروم کرده و این امتیازات را  در اختیار بخش خصوصی قرار می دهد.  دراین مورد دیگر چپ و راست فرقی ندارند.  ببینید چه بر سر آموزش و پرورش،  قانون کار،‌ و برنامه های رفاهی کهنسالان آمده است!  ضعف  مقاومت  در مقایل این ویرانی،  بسیار نگران کننده  است.  مقاومتی که از سی سال گذشته، محلی، پراکنده، تحت کنترل کمپانی ها و بری از برنامه ای دراز مدت  شده است.

مدتی است که به طور روز افزون از هر نوع دخالتی در فعالیت سرمایه داری ممانعت می شود و به این شکل سرمایه  یعنی  لیبرالیسم به دو شکل آزاد شده است: ۱)‌ در قدرت فوق العاده ی تمرکز سرمایه، و ۲)‌ در  جهانی شدن و دست اندازیش به  به هر قلمروی ممکن ‌( مثلا چین).  گسترش و تمرکز دو روش  بهم پیوسته و ویژه ی دگرگونی دائم شکل سرمایه است.

روند تمرکز همزمان و به موازات  با خصوصی سازی ادامه یافته و باعث تشدید ویرانی شده است. در فرانسه، همگی شاهد تلفیق دو توزیع کننده ی بزگ  فنک و دارتی بودیم.  تلفیق کتاب و یخچال!؟   بدون کوچکترین  توجهی به مصالح عموم،  این تلفیق کاملا و به روشنی  در پی منافع سرمایه است. این تلفیق  ها به مرور تبدیل به قطب های قدرتی می شوند که مانند یک دولت،  از پرسنل، بوروکراسی و حتی میلیشای خود برخوردارند؛ و  اغلب به نحو خشونت آمیز و همواره با فساد در پی گسترش مناطق تحت نفوذ خودند. رابطه ای مورب با دولت ها برقرار کرده و  ماورا ملل عمل می کنند.   پیش فرض حاکمیت  دول،  از دید این قدرت های عظیم و ماورا ملل،  منتفی است.  به همین لحاظ است که  چند سالی است که  شرکت عظیم  «توتال» که در فرانسه فعالیت می کنند به دولت مالیات نمی پردازد.  پرسش آن است که فرانسوی بودنش به چه معنی است؟ مرکزش در فرانسه است اما می بینیم که دولت فرانسه بر چنین شخصیت هایی حقوقی که خود را فرانسوی می خوانند،  قدرتی ندارد.  شرکت های ماورا ملی در راه کسب پیروزی مطلق حاکمیت بر دول هستند.

این غلبه ی عینی سرمایه داری، یک پیروزی ذهنی نیز به همراه آورده است: ریشه کنی کامل ایده ی  هرشیوه ی عمل ممکن دیگری.  این موضوع از اهمیتی  استراتژک  و مهم بر خورد است زیرا  عملا به معنی قبول نبود  راهی جهانی و سیستماتیک،  برای  منظم سازی تولید و تدارک لازمه های اجتماعیش  در برهه ی فعلی است.  در حال حاضر  پیشنهاد های مقاومت و قانونمند کردن  فعالیت این شرکت ها  با انفعال برخورد  می شود.  دیگر فکر عملی کردن چنین افکاری به ذهن خطور هم نمی کند و به ورطه ی غم غربت برای  دوران سازش های سرمایه و کنترل نیم بند دولت  پرتاب شده است. برنامه هایی که پس ازپایان اشغال نازی ها پیاده شد و نتیجه ی اتحاد گلیست ها با کمونیست ها بود، به هدف مهار دولت وبازتوزیع ثروت طرح زیری شده بودند  ولی  کسانی که  غبطه ی این برنامه  را می خورند،‌ فراموش کرده اند که در آن زمان اولا فرانسه از جنگ جهانی دوم خارج شده بود، ثانیا بورژوازی فرانسوی که با نازی ها همکاری کرده بود،‌ جرأت ابراز وجود نداشت و سوما، در آن زمان حزب کمونیست پر قدرتی وجود داشت. امروزه هیچکدام از این عوامل وجود ندارد و غم غربت خوردن CNR برای  برنامه های اجتماعی،  خواب و خیالی است کاملا منفک ازپیروزی خارق العاده ی سرمایه ی جهانی.  این پیروزی باعث شده که در دورانی بسیار کوتاه، از ۱۹۷۵ تا امروز، نیرویی که در پی امید و فکریافتن راهی دیگری بود (هر قدرهم دشوار)،  بسیار ضعیف شده و تقریبا از بین رفته است.   امید ی  که در سال های ۶۰ تا ۷۰،‌ میلیون ها معترض را سراسر جهان  به حرکت در آورد.

نام این تفکر که امروز  به دلیل بیماری شدیدش،‌حتی از به زبان آوردنش شرم دارند ، کمونیسم است که در سطح عام ( و نه به نظر من) جرمی مستوجب کیفر شناخته شده است.    کیفری شدن  کمونیسم  می تواند  به دلایل اخلاقی و اعمال استالین  باشد، لیکن هدف سردمداران سرمایه داری جهانی دغدغه های اخلاقی  نبوده بلکه ریشه کن کردن هر بدیل جهانی و نظام مند  سرمایه داری است.

 

۲) تضعیف دولت ها

 

   امروزه به طور قطع، دولت ها غیر از مدیران بومی سرمایه ی داری جهانی نیستند. البته هنوزدولت هایی پر قدرت مانند  قطب های آمریکا و چین وجود دارند ولی روند حرکت، حتی در این دولت ها نیز چنان است که  توضیح دادم.  همان طور که ذکر کردم بسیاری از شرکت های عظیم مانند دولت های متوسط عمل می کنند، فراموش نکنیم که حتی دول پر قدرت اذعان کرده اند که برخی نهاد های بانکی آمریکا سقوط ناپذیرند شده اند. (!Too big to fall) . این به معنای پیروزی  نهاد های کلان اقتصادی  بردولت هاست.   و این همان است که من تضعیف دول می خوانم. همان طور که مارکس پیش بینی کرده بود، نه تنها ‌« دول  دست نشانده ی سرمایه اند»، بلکه به طور روز افزونی توازن  بین وجود دول وشرکت های بزرگ  بر هم خورده است.  نهاد های عظیم اقتصادی، مجتمع های صنعتی، بانکی و یا تجاری دیگر با دولت ها و یا حتی با اتحاد آن ها  گفتگو ندارد  بلکه به طور مورب از آن ها می گذرندِ و در عین استقلال از دول، آن ها را در اختیار می گیرند.

 

و با این موضوع به نکته ی سوم یعنی شیوه ی عملکرد جدید امپریالیسم می رسم.

 

 

دنباله ی این مقاله را در صورت تمایل در یک شنبه ی آینده  بخوانید.  

 

 

 

 

 

*****************

 

این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب هاین احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.

 

********************


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe
 

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858

 *********************

 

تاریخ انتشار

يكشنبه, ارديبهشت 5, 1395 - 04:05

شاخه اصلی

اقتصاد سیاسی

برنامه ریزی هلری کلینتن برای کودتای ۲۰۰۹ هندوراس

 برنامه ریزی هلری کلینتن برای کودتای ۲۰۰۹ هندوراس /    مصاحبه با گرگ گرندین  ـ برگردان: عاطفه اولیایی/   هلری کلینتن  با موج نویی از پرسش در باره ی دخالتش در برنامه ریزی کودتای ۲۰۰۹ در هندوراس که به خلع مانويل زلایا،  رییس جمهور منتخب مردم منتهی شد، روبروست.   متاقعب این کودتا، هندوراس به یکی از خشن ترین جوامع دنیا تبدیل شده است.  هفته ی گذشته، برتا کاچرس  رهبر کنشگران زیست محیط  و حقوق بشر هندوراس،  در خانه اش به قتل رسید. دو سال پیش، در مصاحبه ای کاچرس  نقش هلری کلینتن را در کودتای هندوراس  این چنین

 هیلاری کلینتون  با موج نویی از پرسش در باره ی دخالتش در برنامه ریزی کودتای ۲۰۰۹ در هندوراس که به خلع مانويل زلایا،  رییس جمهور منتخب مردم منتهی شد، روبروست.   متاقعب این کودتا، هندوراس به یکی از خشن ترین جوامع دنیا تبدیل شده است.  هفته ی گذشته، برتا کاچرس[1] رهبر ‌کنشگران زیست محیط  و حقوق بشر هندوراس،  در خانه اش به قتل رسید. دو سال پیش، در مصاحبه ای کاچرس  نقش هیلاری کلینتون را در کودتای هندوراس  این چنین بر ملا کرده بود: «   هنوز نتوانسته ایم بر نتایج این کودتا غلبه  واین روند را معکوس کنیم... و حالا هم موضوع انتخابات مطرح  شده است.»  وی اضافه کرد: « تمامی نداشت، اول کودتا، بعد انتخابات.  هیلاری کلینتون  در کتابش : تصمیمات سخت، به روشنی بیان کرده بود چه بر سر هندوراس خواهد آمد. این نشانه ی دخالت آمریکای شمالی در امور کشورمان است.  با مطرح شدن انتخابات،‌ بازگشت مل زلایا  به موضوعی ثانوی تبدیل شد،‌  کلیتن به روشنی ابراز کرد که بازگشت مل زلایا به ریاست جمهوری مجاز نیست. در حالی که کمیته های بین المللی و مقامات رسمی برگزاری اننخابات را تأیید کردند، ما اعلام کردیم که این امر باعث خشونت نه تنها در هندوراس بلکه در منطقه خواهد شد، یعنی همان چیزی که حالا شاهدش هستیم»

 

امی گلدمن‌( ا) :  آنچه خواندید گفته های کاچرس، کنشگر محیط زیست هندوراسی و برنده ی جایزه ی حفظ محیط زیست گلدمن بود. وی در ۲۰۱۴‌  در باره ی نقش هلری کاینتن در کودتای ۲۰۰۹ هندوراس،  در برنامه ی تلویزیونی   Resumen Latinoamericano  سخن گفت.   برتا، روز سوم مارس ۲۰۱۶،  در لااسپرنزا ـ هندوراس ـ  در خانه اش به قتل رسید. 

هیلاری کلینتون در خاطراتش در باره ی روز های متعاقب کودتا نوشت: «طی روز های بعدی [ متعاقب کودتا] با همقطارانم در منطقه، منجمله پاتریشیا اسپینوزا  در مکزیکو  گفتگو داشتم.  برنامه ای برای استقرار نظم در هندوراس ریختیم تا انتخابات آزاد به سرعت و به طور مشروع صورت گیرد وبه موضوع زلایا خاتمه دهد.»

پس از کودتا، هندوراس از خطرناک ترین مکان های دنیا شده است.

 پروفسور گراندن ممکن است نظرتان را در این مورد بیان کنید؟

گراندن (گ): درست است. زمانی که کلینتن به عنوان یک «روشن بین پراگماتیست»‌  مشغول به مداخله  در هندوراس بود،  کاچرس  وی  را مورد انتقاد قرار داد. به نظر من این کتاب در واقع یک اعتراف است. تمام کشور های آمریکای لاتین  در خواست استقرار دمکراسی و بازگشت منوئل زلایا را داشتند و این کلینتن بود که با پا فشاری بر انتخابات،‌  موضوع بازگشت زلایا را ثانوی کرد  و این امربه نویه ی خود به مشروعیت  حکومت کودتا  و دهشت فعلی منجر شد.  این موضوع در ایمیل های کلینتن نیز هست.  رسوایی مهم ایمیل های کلینتن مربوط به «روند کار» نیست. می دانید که او در صدد ایجاد کانالی ارتباطی  مصون از  قانون آزادی اطلاعات (FOIA)[2] بود. رسوایی بزرگ ایمیل ها درمحتوای آن هاست.  این ییغام ها حاوی برنامه های وی  برای  بی اعتبار ساختن  زلایا و مشروعیت انتخابات  است.  جعلی بودن انتخابات و شرایط فوق العاده نظامی هندوراس که کاچرس در باره ی آن صحبت می کند، همه  در ایمیل های کلینتن است.

خوان گنزالس (خ): به طور خاص در این مورد، در این ایمیل ها چه گفته است؟ 

گ:  کلینتن در باره ی تلاشش در جهت  مشروع ساختن این روند و جلب موافقت سایر کشور ها در قبول نتایج انتخابات و فراموش کردن خواست بازگشت زلایا  نوشته است.

ا: درماه  مارس ۲۰۱۰  کلینتن برای ملاقات با پروفیریو «پپه»، رییس جمهور، به هندوراس سفر کرد. انتخاباتی که منجر به قدرت رسیدن وی شد از جانب طرفاداران زلایا بایکوت شده بود.  کلینتن سعی در قانع کردن حکومت های آمریکای لاتین به شناسایی حکومت کودتای هندوراس و ایجاد رابطه با آن داشت . وی با بیانات زیر  حکومت کودتا را به رسمیت شناخت:  « به نظر ما هندوراس قدم های لازم را برای مشروع شناخته شدن و ایجاد روابط سیاسی با سایر کشور ها در صحنه ی بین الملل برداشته است. هم اکنون نامه ای به کنگره ی ایالات متحده  فرستادم و آنان را از سر گیری روابط طبیعی با هندوراس با خبر ساختم.  سایر کشور های منطقه ترجیح می دهند کمی تأمل کنند.  معلوم نیست معطل چه هستند ولی این حق آن هاست.»   چه روالی هندوراس را از کودتا به فاجعه ی هفته ی گذشته، قتل برتا کاچرس، کشاند؟

گ: این فقط یکی از فجایع است. صد ها کنشگر  کشاورز، کشیش، و همجنس گرا به قتل رسیده اند. این کودتا، هندوراس را طعمه ی غارت های فراملی کرده است.  برتا کاچرس  تأکید کرد که پس از کودتا ، سرمایه های فراملی  یک حکومت دایمی ضد شورشی  برقرار کرده اند.   چنین شرایطی بدون کمک  هیلاری کلینتون در مشروع نمایاندن انتخابات امکان نداشت.  

 

*********

 این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شناسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.

 

********************

 

[1] http://www.goldmanprize.org/recipient/berta-caceres/

[2] https://en.wikipedia.org/wiki/Freedom_of_Information_Act_(United_States)

 

تاریخ انتشار

شنبه, فروردين 15, 1394 - 06:21

فاشیسم در آمریکا؟

  فاشیسم در آمریکا؟  / گودمن و مونیهان  ـ برگردان: عاطفه اولیایی / «فاشیسم در آمریکا در پوششی از پرچم و صلیب به دست خواهد آمد.» این گفته ی سنکلر لوییس،  برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات سال ۱۹۳۵ است.  کتاب وی به نام « اینجا رخ نخواهد داد» صعود فاشیسم را در ایالات متحده مطرح کرد.  می گویند که فاشیسم در ۱۹۴۵ با تسلیم آلمان و ژاپن در جنگ جهانی دوم شکست خورد، لیکن سایه ی مهیب آن امسال بر مبارزات انتخاباتی ایالات متحده افتاده است. ‌ دونالد ترامپ،  پر طرفدارترین نامزد حزب جمهوری خواه،  کارگردانی خشونت ها و سلام های نا

«فاشیسم در آمریکا در پوششی از پرچم و صلیب به دست خواهد آمد.» این گفته ی سنکلر لوییس،  برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات سال ۱۹۳۵ است.  کتاب وی به نام « اینجا رخ نخواهد داد» صعود فاشیسم را در ایالات متحده مطرح کرد.  می گویند که فاشیسم در ۱۹۴۵ با تسلیم آلمان و ژاپن در جنگ جهانی دوم شکست خورد، لیکن سایه ی مهیب آن امسال بر مبارزات انتخاباتی ایالات متحده افتاده است. ‌ دونالد ترامپ،  پر طرفدارترین نامزد حزب جمهوری خواه،  کارگردانی خشونت ها و سلام های نازی را طی مبارزات انتخاباتیش بر عهده گرففته است.   به قول جرج سنتانیا، فیلسوف قرن بیستمی،  « کسانی که گذشته را به یاد نمی آورند، محکوم به تکرارش هستند.» وی  طی جنگ های جهانی،‌ در اروپا می زیست و شاهد دست اول  فاشیسم ایتالیا بود.  فاشیسم، جنبش خشونت باری بود که توسط بنیتو موسولینی در ۱۹۲۲ شکل داده شد. وی دستور حمله، حبس و شکنجه مخالفانش را صادر کرد و تا سال ۱۹۴۳ که با کمک متحدین واژگون شد،  با مشتی آهنین  بر ایتالیا حکومت کرد.  او را به نام   « Il DUCE یا « رهبر» می شناختند و از دهه ی  ۱۹۳۰  با به قدرت رسیدن هیتلر به نازی ها در آلمان  کمک می کرد.

 

 امروزه اهیمت این امر در چیست؟

 

اخیرا دونلد ترامپ نقل قولی از موسولینی توییت کرد به این مضمون:  «  زندگی یک روزه  همچو شیر به  صد روز همچو بره زیستن ارجح است.» و در جواب  شبکه ی خبری NBC  که او را برای توییت دوباره ی این نقل قول مورد  پرسش قرار داد گفت: « البته! اشکالی ندارد بدانیم  این گفته ی موسولینی است.  موسولینی، موسولینی بود ....  نقل قولی  بسیار خوب است. بسیار جالب است.»  تشابه وی با فاشیست ها به این نقل قول ختم نمی شود.  سخنرانی های انتخاباتی وی به بستری از کشمکش های خشن تبدبل شده  که خود ترامپ، دائما  با گفتمان تنفر برانگیز علیه اقلیت ها و مخالفینش، رهبری می کند.  وی در مورد  معترضی متعلق به جنبش « زندگی سیاهان اهمیت  دارد»  که  در سخنرانی انتخاباتی اش  مورد ضرب و شتم قرار گرفت،  اظهار کرد:  « شاید هم حقش بود.»  در ماه فوریه در لاس وگاس، بعد از این که یکی از مخالفانش  را بیرون انداختند، وی فریاد زد: «می دانید در گذشته با این جور آدم ها در چنین سخنرانی هایی  چه می کردند؟  روی برانکارد بیرون می بردنشان.» و ادامه داد : « بهتون بگم!  دلم می خواهد  صورتش را مشت باران کنم.»  چند هفته بعد، مشت جانانه ای به یکی دیگر از مخالفان ترامپ حواله شد ونیرو های امنیتی،  رکیم جونز، سیاه پوست ۲۶ ساله ی آفریقایی را که   در لافایت کارولینای شمالی مورد حمله ی ناگهانی و غیر منتظره ی جان مک گرای سفید پوست قرار گرفت، از استادیوم خارج کردند.  معاون محلی بخشدار، نه  مک گرای مهاجم  بلکه جونز را که مورد حمله قرار گرفته بود با کلنجار به  زمین کشاند.  برنامه ی تلویزیونی «Inside Edition»  بلافاصله بعد از این حمله، با مک گرا مصاحبه کرد و او گفت: « دفعه ی بعد شاید بکشیمش.» فردای آن روز مک گرا بازداشت شد. ترامپ شخصا تقبل پرداخت هزینه های لازم برای دفاع طرفدارانش را که  به چنین  مشگلات  قانونی بر می خورند، منجمله مک گرا،  کرده است.  و از پاسخ  در مورد  نظرش در باره ی حمایت دیوید دوک، مغز متفکر   KKK ـ  کوکلوس کلان ها از او، طفره رفت.

  پکستن، استاد و پژوهشگر تاریخ، ضمن اظهار این که خواست ترامپ در استفاده از خشونت، روش های فاشیستی و اطاعت مردم از وی  بسیار نگران کننده است،  تاریخ مختصری از صعود فاشیسم در آلمان، ارایه کرد: «نتایج انتخابات ۱۹۲۴ برای هیتلر و حزب حاشیه ایش بسیار بد بود.  طی رکود ۱۹۲۹ و ۱۹۳۰ حکومت به بن بست رسیده و  ده ها میلیون بیکار شده بودند . دولت  نمی توانست هیچ قانونی بگذراند، و در ۱۹۳۰ جمهوری وایمار از هر گونه قدرت عملی سافط شده بود...  بنا بر این بین سال های ۱۹۳۰ و ۱۹۳۳، رییس جمهور وقت،  هیندنبورگ بدون صلاحید از مردم و صرفا با فرمان های حکومتی با خودکامگی عمل می کرد.  در این شرایط بود که هیتلر با ۳۷ در صد آرا،  از دیگران پیشی گرفت. البته هیچاه اکثریت آرا را کسب نکرد.  الیت سیاسی مستأصل که در  پی راه حلی  برای خروح از بن بست سیاسی بود با هیتلر و حزب نازی اش همراه شد. لیکن این شراکت نتیجه ی  مورد توقع را به همراه نداشت.  هیتلر با توسل به  نیرنگ و  زور مخالفانش را دستگیر و به قتل رساند و اروپا را در مهلک ترین جنگ های تاریخ بشر فرو برد.»

 

این  هیزم کش  آتش تعصب و نژاد پرستی،  برامواج ترس سفید پوستان و طبقه ی کارگر که  افق روشنی در اقنصاد نمی بینند، می راند.  آیا حزب جمهوری خواه  ترامپ  را نماینده ی خود در انتخابات ۲۰۱۶ معرفی می کند؟  آیا تابستان امسال،‌ کلیولند شاهد آنچه ترامپ در مصاحبه اش با CNN  قول داده، خواهد بود؟   « فکر می کنم شورشی به پا شود... من نماینده ی میلیون ها میلیون آمریکایی هستم.»

 

 

 

 

*********

 این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شناسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.

 

 

 

********************

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe

******************

تاریخ انتشار

يكشنبه, فروردين 29, 1395 - 08:31

شاخه اصلی

سیاسی

پاسخ یکسان نتانیاهو و داعش به انتقاد

   پاسخ یکسان نتانیاهو و داعش به انتقاد  /شوارتز. برگردان عاطفه اولیایی /مرتکبین  خشونت های مفرط سیاسی، همگی  به انتفاد های .... از طرف کمپ خود دقیقا  به طور مشابه پاسخ می دهند.  جواب ها گویی واژه های جا افتاه ی متنی مشابه  اند.  مثلا الظواهری،  رهبر القاعدن در پاسخ به انتقاد  استاد قدیمی خود در باره ی سوء تفسیر القاعده در باره ی  جهاد گفت:

مرتکبین  خشونت های مفرط سیاسی، همگی  به انتفاد های .... از طرف کمپ خود دقیقا  به طور مشابه پاسخ می دهند.  جواب ها گویی واژه های جا افتاه ی متنی مشابه  اند.  مثلا الظواهری،  رهبر القاعدن در پاسخ به انتقاد  استاد قدیمی خود در باره ی سوء تفسیر القاعده در باره ی  جهاد گفت:‌ «چرا دوستان مسلمانمان از آنچه در آمریکا اتفاق افتاد انتقاد می کنند ولی راجع به کاری که آمریکا در کارخانه ی سودانی کرد  سکوت می کنند؟ ...  و در مورد  گرسنه نگاه داشتن عراقی ها  و حمله ی روزانه به آن ها چه؟.... و در مورد محاصره و حمله به افغانی ها چه؟‌

داعش نیز،‌ اعلامیه ای رسمی  به انگلیسی دست و پا شکسته،‌  دقیقا با پیروی از همین الگو در مورد قتل عام بروکسل‌ و به هدف توجیه آن،  صادر کرد:  «محققین»  شیطان صفت هم با رجوع به متون مقدس،  استدلالی خارج از موضوع کرده اند. ... آن ها، بدون احساس خطر از حمله  های هوایی که روزانه  صد ها زن و مرد مسلمان، پیر و جوان و کودک، جان  می بازند،  در مرگ کفار گربه و زاری می کنند.

نتانیاهو هم به جمع پیوست.  سناتور لیهی و ده نفر از اعضای مجلس به  وزیر خارجه،  کری نامه ای نوشته و از او خواستند  در مورد اعتبار گزارشی که مدعی است   کمک نظامی آمریکا به اسراییل و مصر علیه قوانین آمریکاست، زیرا این کشور ها  « مرتکب  جنایات وحشتناکی علیه حقوق بشر» شده اند؛ نتانیاهو به طور رسما،  چنین جوابی داد:  « و اما در مورد  حقوق بشر اسراییلی هایی که به دست تروریست های وحشی کشته و معلول شده اند چه؟

البته منظور آن نیست که نتانیانو  «دقیقا» از پاسخ داعش و یا القاعده الگو برداری کرده است: پاسخ نتانیاهو مختصر تر بود!!

 

 

 


****************************************
صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe

 

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858


 *********************
 

تاریخ انتشار

يكشنبه, فروردين 22, 1395 - 06:25

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

دهشتی ورای توصیف: مرحله ی اخیر جنگ علیه ترور

دهشتی ورای توصیف_ مرحله ی اخیر جنگ علیه ترور/  مصاحبه ی پلیکرونیو   با  نوآم چامسکی  برگردان :  عاطفه  اولیایی// در حال حاضر «جنگ علیه ترور»   جنبه ی جهانی یافته است لیکن هنوز دلایل واقعی ظهور و رشد سازمان های سبعی چون داعش پنهان است.  در پی قتل عام پاریس درماه نوامبر، کشور های مهم غرب مانند فرانسه و آلمان در جنگ علیه ترور اسلام گرایان افراطی با آمریکا متحد شدند.    روسیه نیز که خود از گسترش این خطر می ترسد به آن ها پیوست.  در واقع، پس از سقوط شوروی، روسیه در گیر «جنگ خود علیه ترور» بوده است.  در عین حال،

در حال حاضر «جنگ علیه ترور»   جنبه ی جهانی یافته است لیکن هنوز دلایل واقعی ظهور و رشد سازمان های سبعی چون داعش پنهان است. در پی قتل عام پاریس درماه نوامبر، کشور های مهم غرب مانند فرانسه و آلمان در جنگ علیه ترور اسلام گرایان افراطی با آمریکا متحد شدند.    روسیه نیز که خود از گسترش این خطر می ترسد به آن ها پیوست.  در واقع، پس از سقوط شوروی، روسیه در گیر «جنگ خود علیه ترور» بوده است.  در عین حال، نیرو های غربی که علیه تروریسم بین المللی  می جنگند،‌ یاری  مستقسم و یا غیر مستقیم متحدین نزدیک آمریکا را (همچون عربستان سعودی، قطر و ترکیه)‌ به راحتی نادیده می گیرند. پس از سرنگونی هواپیمای روسی توسط ترکیه ،‌این کشور اخیرا ترکیه را « همدست تروریست ها» خواند. بهانه ی این سرنگونی تجاوز به حریم هوایی ترکیه بود ( فراموش نکنیم که ترکیه، خود مرتبا به حریم هوایی یونان تجاوز می کند  مثلا تنها در سال ۲۰۱۴ ، ۲۲۴۴ مورد آن گزارش شده است).  

«جنگ با ترور»  به چه معناست؟  آیا سیاستی مثمر ثمر است؟  مرحله ی فعلی آن با دو مرحله ی قبلیش تحت فرماندهی ریگان و بوش چه فرقی دارد؟ به علاوه، چه نیرویی واقعا از «جنک علیه ترور» منفعت می برد؟ آیا  رابطه ای بین صنایع نظامی آمریکا و درگیری این جنگ ها وجود دارد؟ طی این مصاحبه، نوآم چامسکی، منقد مشهور سیسات خارجی آمریکا نظرات خود را در این زمینه ابراز می کند.

 

پلی کرونیو ( پ) : نوآم، از شما برای  قبول انجام این مصاحبه ممنونم.  در ابتدا  نظرتان  را در باره ی  اقدامات اخیرآمریکا  در  جنگ علیه ترور می پرسم،  یعنی سیاستی که با ریگان شروع شد، سپس با نظریه ی « جنگ صلیبی» ( اسلام هراسی) جرج بوش  با آن همه تلفات انسانی و نادیده گرفتن قوانین بین المللی، ادامه یافت. با ورود سایر کشور ها ( هر کدام طبق برنامه و منافع خود)‌  به این جنگ، وضعیت بسیار حطرناک تر شده است.  اولا آیا با این برآورد موافقید و در آن صورت،  نتایج  اجتماعی، افتصادی و سیاسی یک چنین جنگ دایمی در سراسر جهان را چگونه ازریابی می کنید؟ تاثیرات آن بخصوص برای جوامع غربی چیست؟  

چامسکی (چ):  دو مرحله ی جنگ علیه ترور، به غیر از یک مورد مهم،  بسیار با هم متفاوتند. جنگ ریگان به زودی به قتل عام تبدیل شد و شاید به همین دلیل « ناپدید شد».  این جنگ عواقب  دهشتناکی برای  آمریکای لاتین، آفریقای جنوبی و خاور میانه داشت. آمریکای مرکزی که مسقیم ترین هدف  بود،‌ هنوز دچار عواقب این جنگ   یعنی آوارگی پناهجویانش است. این وضعبت در مورد مرحله ی دوم جنگ علیه ترور که بیست سال بعد در ۲۰۰۱  اعلام شد نیز صادق است؛  پس از آن،  درون های اوباما، با کشتار  گسترده درسراسر جهان،‌ به جای حل مسأله بر تعداد  تروریست  ها افزوده است.

 امروزه  جهان  آمریکا را بزرگترین خطر برای صلح می داند.  جنگ بوش علیه القاعده بود لیکن از افغانستان،  عراق  تا لیبی،‌  جهادیون توانسته اند جنگ خود را از دهکده ی کوچکی در افغانستان به غرب آفریقا،‌ خاور نزدیک و تا آسیای جنوب شرقی بکشانند و در این بین،‌  نیرویی بس مخرب ترجانشین القاعده  شده است.   در حال حاضر،‌ حکومت اسلامی عراق و شام ( داعش)‌ رکورد حیوان صفتی و خشونت را شکسته است.   اندرو کاکبرن ،‌تحلیل گر نظامی در کتاب زنجیره ی کشتار این روند جایگرینی را بررسی کرده بود. او به طور مستند نشان داد که قتل رهبر، در صورتی که با برخورد با و حل مسایل پایه های یک سازمان همراه نباشد، به جایگرینی رهبر مقتول با فردی جوان تر و معمولا سبع تر می انجامد.  نتیجه ی چنین امری در گیری غرب با جوامع مسلمانان خشمگین از یک طرف و از جانب دیگر محدودیت حقوق بشر، سرکوب  و تحمیل هزینه  های کمر شکن در جوامع غربی است.  اوباما به خواب  خیال های بن لادین و داعش جامه ی عمل پوشانده است. 

  شناسایی گروه های تروریست و یا دول حامی تروریسم  نه تنها کاملا دلبخواهی است، بلکه  در بعضی موارد،  همان طرفی  که به  کارآیی سیاست های آمریکا شک برده  و آن را توجیهی برای سیاست های توسعه طلبانه ی آمریکا می داند، متهم به ترور می شود.

 پ: القاعده و داعش بدون شک  سازمان هایی تروریستی هستند؛ لیکن رسانه ها و سیاستمداران آمریکایی هرگز سخنی از متحدانش یعنی عربستان و قطر و حتی اعضای ناتو مثل ترکیه، به میان نمی آورند. نظر شما در این باره چیست؟

چ: در مورد ریگان و بوش نیز چنین بود.  دخالت ریگان در آمریکای لاتین تحت لوای «جنگ علیه ترور» صورت گرفت.  ریویرا  ای داماس،‌ اسقف سالوادوری که  جای  اسکار رومرو، اسقف اعظم  مقتول را گرفت، جنگ ریگان را ‌« جنگی به منظور نابودی و قتل عام  شهروندان بی دفاع »‌ خواند. در گواتمالا اوضاع بد تر بود و در هندوراس هم وحشتناک! گواتمالا تنها کشوری بود که ارتشی برای دفاع از کشور علیه تروریست های ریگان داشت؛ در کشور های دیگر نیرو های امنیتی ( داخلی) نقش تروریست ها را بازی کردند.

 در آفریقای جنوبی، « جنگ علیه ترور»  سرپوشی  بر حمایت از فجایع داخلی ومنطقه ای بود. گفته می شد  که هدف آمریکا دفاع از  تمدن در مقابل «  یکی از قوی ترین گروه های تروریستی»  جهان یعنی کنگره ی ملی آفریقای نلسون مندلا بود.  خود مندلا تا سال ۲۰۰۸ هنوز در  فهرست تروریست ها بود. در خاور میانه « جنگ علیه ترور»  در واقع کمکی بود  به حمله ی اسراییل به لبنان.  بوش هم از این ادعا برای  حمله به عراق استقاده کرد.  و داستان ادامه دارد...

 آنچه در سوریه رخ می دهد  در توصیف نمی گنجد.  به نظر می رسد کرد ها  که در فهرست تروریست های آمریکا قرار دارند،  مهمترین نیروی زمینی علیه داعش باشند. در هر دو کشور، کرد ها هدف حمله ی  متحدمان در تاتو  یعنی ترکیه قرار دارند،   لیکن  ترکیه  از نیروی  متحد القاعده در سوریه یعنی جبهه ی  النصرت  که چندان با داعش فرق نمی کند،  دفاع می کند.  حمایت ترکیه از النصرت  به حدی است که  نیرو های مخصوص آمریکا را که برای جنگ با النصرت فرستاده شده بودند لو داد و النصرت آن ها را قلع و قمع کرد.  النصرت و احرار الشام مورد حمایت عربستان و قطر نیز هستند و به نظر می رسد از اسلحه های پیشرفته ی سیا  نیز برخوردار می شوند: گزارشده است که از ضد تانک های  TOW دریافتی ازسیا در جنگ علیه نیرو های بشار اسد استفاده می کنند. این خود می تواند بهانه ای برای دخالت روسیه شود. جهادیون مرتبا  با عبور از مرز های  ترکیه  به داعش می پیوندند. ترکیه عضو مهم ناتوست و موقعیت جغرافیایی مهمی دارد. طی دهه ی ۱۹۹۰،  ترکیه در  دهشتناک ترین حملات علیه  کرد ها، از  تسلیحات  آمریکا برخوردار بود. البته در سال ۲۰۰۳ عدم  همکاری ترکیه  با آمریکا در حمله به عراق ( به علت مخالفت  ۹۵ درصد جمعیت ترکیه)، روابط دو کشور را مکدر ساخت.  اخیرا، آمریکا و ترکیه در جنگ علیه داعش به توافقی رسیدند که طبق آن ترکیه پایگاه های نزدیک سوریه را در اختیار آمریکا بگذارد و با داعش نیز بجنگد، ولی در عوض ترکیه به کرد ها حمله کرد.

 عربستان،  سال ها نه تنها  با حمایت مالی  بلکه از طریق مدارس مذهبی، مساجد و روحانیون نظرات افراطی وهابیون را اشاعه داده است.  پتریک کاکبرن ‌« وهابی شدن» اسلام سنی را از خطرات بزرگ این زمان می شمارد.   عربستان  و امارات، علیرغم برخورداری ازامتیازات بسیار در زمینه ی نظامی،  چندان  در جنگ با داعش درگیر نشده اند ولی در یمن به فاجعه ای انسانی دامن زدند و شرایط پیدایش  نسل بعد تروریست ها را تسهیل می کنند.

 دلیل چشم پوشی غرب بر حمایت  برخی کشور های خلیج فارس از داعش، نفت است.

 و اما در مورد سوریه، تغییر سیاست ضروری است.  به نظر می رسد  تنها امید مذاکرات بین نیرو های متفاوت، منجمله افراد فاسدی همچو بشار اسد باشد،‌ البته به غیر از داعش.

پ: شاید بسیاری با این برآورد موافق نباشند، ولی به نظر می رسد روسیه، بر خلاف آمریکا، کمتر متوسل به قهر می شود. در صورتی که با این نظر موافقید، فکر می کنید دلیل آن چیست؟ 

چ:  آن ها ظعیف ترند،  مثلا مانند آمریکا،  در دنیا هشتصد پایگاه نظامی ندارند و مسلما توانایی کشتاری را که  اباما در سراسر جهان  با  درون ها به راه انداخته است  نیز ندارند.  در دوران جنگ سرد هم همین موضوع  صادق بود: در حوالی مرز های خود می توانستند بجنگند ولی نه در هندوچین.

پ: به نظر می رسد فرانسه هدف اسلام گرایان افراطی شده باشد. دلیل این امر چیست؟

چ: در واقع تعداد کشته شدگان در  آفرقا توسط تروریسم اسلامی بیشتر است.  در اروپا فرانسه عمدتا به علت جنک الجزایر مورد هدف قرار گرفته است.

پ: تروریسم داعش مورد انتقاد حمص و حزب الله قرار گرفته است. تفاوت آن ها در چیست؟ خواست واقعی داعش چیست؟

چ: در استفاده از  نام « سازمان های تروریست» باید احتیاط کنیم.  پارتیزان های ضد نازی از ترور استفاده کردند. ارتش جرج واشنگتن نیز چنان وحشتی ایجاد کرد که مردم از آن  فرار می کردند و  بومیان او را «ویران گر شهرها» می خواندند. به سختی می توان یک جنبش رهایی بخش ملی را نام برد که از ترور استفاده نکرده باشد.  حزب الله و حمص در پاسخ به اشغال اسراییل  شکل گرفتند. با هر معیاری بسنجیم، داعش با آن ها  متفاوت است. داعش در پی ایجاد خلافت با دست اندازی بر سرزمین های دیگران است.

 پ: در پی  قتل عام پاریس در نوامبر ۲۰۱۵، اوباما در کنفرانسی مشترک با هولاند اظهار کرد که «داعش باید نابود شود» فکر می کنید این ممکن باشد؟

چ:  البته غرب توانایی قتل عام در زمین های اشغالی داعش را دارد لیکن این به نابودی آن منتهی نخواهد شد، یا این که همان طور که توضیح دادم  گروهی خونخوار تر جای آن را خواهد گرفت.  یکی از اهداف داعش در گیر کردن همه ی مسلمانان  در جنگ است. ما می توانیم در این  فاجعه به آن ها  کمک کنیم،  یا به ریشه ی این مسأله پرداخته و شرایطی ایجاد کنیم که  نیرو های منطقه بر داعش فائق شوند. پیشنهاد ویلیام پولک، پژوهشگر خاورمیانه ( که در تصمیم گیری در سطح دولت نیز با تجربه است) شاید راه گشا باشد. وی مورد حمایت اسکات اتران نیر هست لیکن متأسفانه احتمال مقبولیتش زیاد نیست.

پ: آیزنهاور، با هشدار در باره ی  مجتمع های صنعتی ـ نظامی اظهار کرده بود که قتصاد سیاسی  آمریکا  چنان شکل گرفته که  جنگ را غیر قابل اجتناب می سازد.  به نظر شما چگونه می توان آمریکا را از این سیاست جنگ طلبی دور کرد؟

چ: البته منافع آن بخش از اقتصاد در جنگ طلبی است ولی فکر نمی کنم این دلیل اصلی باشد. منافع سوق الجیشی و اقتصاد بین المللی نیز از اهمیت بسیاری برخوردارند.   بعد ار جنگ جهانی دوم، برنامه های رفاه اجتماعی کشور را از رکود نجات داد.  طبق مقاله ای منتشره در مجله ی  «  اقتصاد این هفته»  در ۱۲  فوریه ی ۱۹۴۹، اگر چه تأثیر  اختصاص بودجه به جنگ و یابه  برنامه های رفاه اجتماعی، به عنوان نیروی محرکه ی اقتصاد یکسان است، لیکن برای  نهاد های بازرگانی، تفاوت های اقتصادی و اجتماعی بسیاری در این دو نوع سیاست اقتصادی وجود دارد. بودجه های مصرفی در صنایع جنگی ساختار اقتصاد را تغییر نمی دهد در حالی که مصرف چنین بودجه هایی  برای برنامه های رفاه اجتماعی،  با ایجاد کانال های جدید تولیدی و مصرفی،‌ درآمد را بازتوزیع کرده و اقتصاد را دگرگون می کند.  در حالی که مصرف بودجه های رفاه اجتماعی  نقش دمکراتیزه کردن دارد،‌  بودجه های نظامی با  بخش همگانی زیاد  سر و کار ندارد و به همین دلیل، اساس برنامه ریزی دولت  می گردد.

پ:  آیا سقوط اشکار تسلط آمریکا بر صحنه ی جهانی، باعث جنگ طلبی بیشتر آن است؟

چ:  نقطه ی اوج قدرت آمریکا، پس از جنگ جهانی دوم بود لیکن با «از دست دادن چین»، پدیدار شدن رقبای قدرتمند صنعتی، روند ضد استعماری و اخیرا با وجود  تنوع اشکال قدرت رو به سقوط گذاشت.  پاسخ آمریکا به این امر می تواند متنوع باشد: یا مانند بوش  رو به  تجاوز و فتح طلبی  بگذارد یا مانند اوباما سیاست خود داری از استفاده از نیرو های زمینی باشد.   البته امکانات فراوان دیگری نیز هست.

 

 

 

*********
این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع  درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

 

  

******************

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe
 *********************

 

تاریخ انتشار

شنبه, فروردين 15, 1394 - 01:58

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - فاشیسم