هانا آرنت

هانا آرنت، از مهم ترین اندیشمندان  قرن بیستم  به شمار می آید و خوشبختانه در ایران به برکت ترجمه  برخی از آثارش چهره ای شناختته شده است. تحلیل آرنت با محوریت توتالیتاریسم و خشونت در این قرن، امروز که این قرن به پایان رسیده و قرن بیست و یکم آغاز شده است، معنایی تازه و به روز یافته است. پرونده ای که انسان شناسی و فرهنگ از این پس برای هانا آرنت خواهد گشود همچون سایر پرونده ها، شامل مطالبی می شود که تاکنون به وی اختصاص یافته و همچنین گروهی از  سایت های اینترنتی درباره او. این پرونده نیز  به تدریج  با نوشته های جدید  انسان شناسی و فرهنگ افزایش خواهد یافت. 

1-وضع بشر
http://anthropology.ir/node/14576

2-آرنت و پرسش از اتوریته
http://anthropology.ir/node/11031

3-منشاء توتالیتاریسم
http://www.anthropology.ir/node/10686

4-بررسی آرا و نظریات هانا آرنت
http://www.anthropology.ir/node/376

5-هانا آرنت: فیلسوف خشونت و رنج انسانی
http://www.anthropology.ir/node/685

6-توتالیتاریسم
http://www.anthropology.ir/node/3094

7-آرنت و آزادی
http://www.anthropology.ir/node/4279

8-انقیاد انسان: درباره کتاب توتالیتاریسم آرنت
http://www.anthropology.ir/node/6919

9- درباره هانا آرنت(1) :
http://anthropology.ir/node/15112


10- درباره هانا آرنت(2):
http://anthropology.ir/node/15318

11- درباره هانا آرنت(3): 
http://anthropology.ir/node/15732

12-درباره هانا آرنت (4):
http://www.anthropology.ir/node/15786

13- انسان، چیرگی تام، آغازگری: بازخوانی نظریه توتالیتاریسم هانا آرنت با تکیه بر داستان «میرا»
http://anthropology.ir/node/16721

14- قدرت مردم: نقد آرنت بر وسیله - غایت اندیشی در سیاست
http://anthropology.ir/node/16803

15-روح انقلاب: آرنت و بنیانگذاری آزادی
http://anthropology.ir/node/17036

16- بشریت و ارعاب
http://anthropology.ir/node/17292

17- جنگ افزار مدرن، قدرت و سیاست
http://www.anthropology.ir/node/17765

18- نگاهی به کتاب فلسفه هانا آرنت
http://www.anthropology.ir/node/17798

19- بازنگری دریافت آرنت از سیاست (1)
http://www.anthropology.ir/node/18583

20- بارنگری دریافت آرنت از سیاست (2)
http://anthropology.ir/node/18765

21- بازنگری دریافت آرنت از سیاست(3)
http://anthropology.ir/node/18911

22- بازنگری دریافت آرنت از سیاست (4)
http://anthropology.ir/node/19153

23- آرنت ، نظریه پرداز مقاومت مردمی: گفتگو انسان شناسی و فرهنگ با پروفسور شیلا بن حبیب
http://anthropology.ir/node/19264

24- زندگی نامه هانا آرنت (بخش اول)
http://anthropology.ir/node/19078

25- تفکر آرنت در خیات ذهن
http://www.anthropology.ir/node/19055

26- مفهوم انقلاب  نزد آرنت
http://www.anthropology.ir/node/19690

27- زندگی نامه هانا آرنت (بخش دوم)
http://www.anthropology.ir/node/19867

28- نقدِ مدرنِ مدرنیته
http://www.anthropology.ir/node/22036

29- مسئولیت انسان در نمایشنامه «آدم آدم است» برشت بر اساس آرای هانا آرنت
http://www.anthropology.ir/node/22501

30 - ابتذال شرارت
http://www.anthropology.ir/node/26547

 

روی اینترنت

سایت هانا آرنت
http://www.hannaharendt.org/

هانا آرنت در ویکیپدیا
en.wikipedia.org/wiki/Hannah_Arendt

هانا آرنت در  فرهنگ فلسفه استنفورد
http://plato.stanford.edu/entries/arendt/

دست نوشته های هانا آرنت در کتابخانه کنگره آمریکا
http://memory.loc.gov/ammem/arendthtml/

تاملاتی درباره خشونت
www.cooperativeindividualism.org/arendt-hanna_reflections-on-violence.html

عکس های هانا آرنت
http://images.google.fr/images?num=100&hl=fr&lr=lang_en&resnum=1&q=Hannah+arendt&um=1&ie=UTF-8&ei=Z0atS76LMNCq4Qbk1OXXDw&sa=X&oi=image_result_group&ct=title&resnum=5&ved=0CCgQsAQwBA

مجموعه سایت هایی درباره آرنت
http://www.phillwebb.net/history/twentiethcentury/continental/phenomenology/Arendt/Arendt.htm

 

زندگی‌نامه هانا آرنت (بخش سوم)

وقتی مجادله بر سر «آیشمن در اورشلیم»، پس از چاپ آن در 1963 در نیویورکر و سپس در شکل کتاب (تجدید نظر شده در 1965)، به زندگی آرنت وارد شد، دوران آرام و پربارش به پایان رسید. دوره‌ای هنوز پربار ولی همچنین پرتلاطم آغاز شد که در طول آن غرق دعوت‌نامه‌هایی به سخنرانی بود ولی در گفت‌وگوهای عمومی همواره حالت تدافعی داشت. همزمان با آن که واکنش‌های وی به وقایع سیاسی، توسط شمار روزافزونی از خوانندگان در همه جا به‌ویژه توسط جوانان پیگیری می‌شد، او خود را در میان روشنفکران یهودی در آمریکا، اروپا واسراییل به عنوان یک مطرود (pariah) می‌یافت. جز در چند بیانیه کوتاه به انگلیسی و آلمانی، اغلب پاسخ به مجادلات را به دوستانش وامی‌گذاشت. ماری مک‌کارتی(Mary McCarthy) که در دهه قبل از دوستان نزدیک او بود، در «پارتیزان ریویو» دفاعی تاثیرگذار نوشت، ولی با این وجود آرنت مورد بی‌توجهی بسیاری از افراد حلقه آن مجله بود.

در اروپا ،کارل یاسپرس از منزلش در بازل، درباره کار آرنت و مسایل قانونی مربوط به محاکمه آیشمن نوشت و مصاحبه رادیویی انجام داد. در اسراییل،هیچ مدافعی پدیدار نشد و آرنت باید قطع رابطه با دوست قدیمی‌اش کورت بلومنفلد (Kurt Blumenfeld) را تاب می‌آورد.

همزمان با تغییر جهت جدل آیشمن، آرنت، خود دوباره  شروع به تامل بر این موضوع کرد: او می‌خواست به فراسوی «گزارشی درباره ابتذال شر» برود تا آنچه را او «بی‌اندیشگی» آیشمن نامید به شیوه‌ای فلسفی بکاود و پشت پرده‌ی فلسفه اخلاق روشنگری، داوری‌های او یا امتناعش از داوری، که فقط از خواست پیشوا فرمانبرداری می‌کرد، را بررسی کند. همان‌طور که او این مرد را در جریان محاکمه‌اش مشاهده کرد، پرسشی خود را به وی تحمیل کرد – پرسشی که آرنت نمی‌توانست بیش از آگاهی‌اش از نقش آیشمن در اداره اردوگاه‌های نابودسازی از آن بگریزد: «آیا فعالیت اندیشیدن، به عنوان عادت آزمودن هرآنچه بدون توجه ما رخ می‌دهد و یا آنچه جلب توجه می‌کند، بی‌توجه به نتایج و محتوای خاص آن، می‌توانست در میان شرایطی باشد که انسان را از عمل شریرانه بازمی‌دارد یا حتی درواقع آنان را در برابر اعمال شریرانه مقید می‌کند؟»

آرنت به‌تدریج،طرحی برای یک اثر سه جلدی به نام «حیات ذهن» ایجاد کرد. جلدهای این کتاب – تفکر، اراده، داوری – همچنان‌که او در مورد بی‌اندیشگی، درباره تسلیم اراده یک شخص به سلطه دیگری و درباره امتناع از داوری نوشت، یادآور تصویر آیشمن بودند. ولی هر جلد، یک تور تاریخی-فلسفی و شاهکاری پیرامون بازنگری و مفهوم‌پردازی دوباره برای رسیدن به توصیف فعالیت هر قوه (به عنوان مثال اندیشیدن "گفتگویی میان من و خود من"بود) و بازنگری سه قوه در ارتباط بین‌شان بود. این کتاب، یک "پدیدارشناسی ذهن" بود، بدون هیچ جنبه‌ای از متافیزیک هگلی یا حتی بهتر، سه نقد، مانند سه نقد کانت، بود بدون هیچ استنادی به امر دستوری یا امر مطلق.

همزمان با این‌که دغدغه فلسفی آرنت به سوی زندگی ذهن رفت، به نوشتن در مورد سیاست آمریکا و اروپا ادامه داد و دوره زمانی اواخر دهه 1960، قطعاً او را به انجام این کار با حس ضرورت و خطر بیشتر سوق داد. در زمینه مسائل شخصی، او نگران سلامت هاینریش بلوشر بود و این یکی از دلایل قبول کاری در کالج تحصیلات تکمیلی «دانشکده جدید برای پژوهش اجتماعی» (New School for Social Research) بود که در نیویورک، نزدیک خانه قرار داشت و نیازی به مسافرت برای تدریس در دانشگاه شیکاگو و دیگر دانشگاه‌هایی که پیش از این تدریس می‌کرد،نداشت. در باب مسائل سیاسی،او همچنین با آنچه سلامت بیمار می‌نامید، مواجه بود: به نظر می‌رسید جمهوری آمریکایی که او با چنان اشتیاق و تحسینی در «انقلاب» توصیف کرده‌بود، با عدم مدارا و فقدان حافظه برای سنت انقلابی، تهدید می‌شود. نشانه اصلی این فقدان، جنگ ویتنام بود که او با «قبیله» مهاجر آلمانی خود – قبیله‌ای که با گسترش خود توانست هانس موگنتاو(Hans Mogenthau)، مشاور امنیت ملی رییس جمهور لیندون جانسون، را نیز جذب کند – از آغاز به آن اعتراض کرده‌بود، چنان‌که آن‌ها از جنبش دانشجویی که تلاش می‌کرد اعتراضات را به حوزه عمومی بکشاند، حمایت کردند. به دنبال تمایل تمرکز او بر یک مفهوم کلیدی که بدفهمی آن عواقب وخیم سیاسی داشت، آرنت توجه خود را برعواقب خشونت متمرکز کرد و مقاله‌ای بلند به نام «تأملاتی درباره خشونت» تنظیم کرد که در فوریه 1969 در معرفی کتاب نیویورک خلاصه شد.

بخش اعظم این متن، به نام «درباره خشونت»، در قالب کتاب‌های دهه 1970، معطوف به دانشجویان جنبش‌های دانشجویی آمریکا و اروپا بود تا به آنها در مورد توسل به خشونت به عنوان وسیله‌ای برای نیل به اهدافشان، هشدار دهد. او پیشنهاد نقد مخرب فلسفه‌های مختلف حامی خشونت،از سورل (Sorel)تا فانون ( Fanon) و سارتر ( Sartre) و ایدئولوژی‌های مختلف توجیه کننده خشونت، از جمله مائوایسم، را داد. ولی، مهمتر از همه، در مورد تمایز مفهومی بین خشونت که ابزاری است، با قدرت که وقتی مردم به هم می‌پیوندند و بدون خشونت، عملی هماهنگ انجام می‌دهند، به وجود می‌آید، بحث کرد. او گفت مردم زمانی که قدرتی ندارند یا قدرتی را که دارند از دست می‌دهند، به خشونت متوسل می‌شوند. گواه آن «قدرتمندترین ملت روی زمین» بود که در آن زمان،در فقدان قدرتش، بر ویتنام بمب می‌بارید؛ جایی که شهروندان ویتنام شمالی دوباره و دوباره، قدرت خود را در شهرها و حومه‌ها به نمایش می‌گذاشتند. قدرت پارتیزانی آن‌ها توسط غیرنظامیان ایجاد و حفظ می‌شد.

«درباره خشونت» آخرین تحلیل سیاسیی بود که آرنت پیش از یکی از دو مصیبت – شخصی و نه سیاسی – که او در طول تمام این دوره ناآرام از آنها هراس داشت، منتشر کرد. نقصان ناگهانی سلامت کارل یاسپرس هشتاد و شش ساله منجر به مرگ وی شد و تلگرامی غم‌انگیز از همسرش در 26 فوریه 1969 به آرنت رسید:

Heute starb mein Lebensgefahrte Karl Jaspers.”

"امروز همراه زندگی‌ام کارل یاسپرس درگذشت."

آرنت فوراً برای مراسم تدفین به بازل پرواز کرد،و در یادبود او مدحی زیبا خواند، تأملی پیرامون این‌که چگونه تفکر و حفظ آنچه «ناپایدارترین و همچنین شاید بزرگترین گفته‌های او و اخلاق بی‌مانند او» می‌تواند موجب تقسیم اندوه سوگواران با «رابطه‌ای با شخص درگذشته» شود.

مرگ یاسپرس،آرنت را به شدت در مورد بلوشر،که در اواخر دهه 1960به طور فزاینده‌ای دچار مشکلات جدی گردش خون شده بود، نگران ساخت. با این وجود او توانست به کار بر روی «حیات ذهن» ادامه دهد. مقاله‌ای مقدماتی درباره «تفکر و ملاحظات اخلاقی» در 1969منتشر کرد و با مقاله‌هایی قوی در مورد «نافرمانی مدنی» و «دروغ و سیاست»(تفسیری بر نشریات پنتاگون و اینکه چگونه «تصویرسازی» داشت بر زندگی سیاسی تسلط می‌یافت) به اظهار نظر در مورد وضعیت سیاسی در آمریکا ادامه داد. در حالی‌که در خانه کار می‌کرد و تا جایی که برنامه شلوغش اجازه می‌داد، به خانه نزدیک می‌ماند، بلوشر از ضعف‌های زیادی در سلامتی‌اش و همچنین زوال کلی انرژی‌اش رنج می‌بُرد.

با وجود این، آن‌ها فرصت تعطیلات تابستان 1970را غنیمت شمردند. ولی بلوشر به طور غیر منتظره‌ای در منزل‌شان واقع در ریورساید درایو در منهتن دچار حمله قلبی شد و ساعاتی بعد در بیمارستانی در 31ام اکتبر درگذشت. تلگرام مختصر و سرد آرنت به دوستان اینطور بود: «شنبه هاینریش بر اثر حمله قلبی درگذشت. هانا.»

سوگوارانی که برای مراسم یادبود بلوشر جمع شدند، از قدیمی‌ترین قسمت زندگی مشترک آنها – از فرانسه در سالهای 1930 – تا اعضای «قبیله» مهاجر که آنها را در سالهای 1940 در نیویورک ملاقات کرده‌بودند، دوستان آمریکایی که سالهای 1950 را با آنها گذرانیده‌بودند و دوستان جوان‌تر او و دانشجویان سابقش در کالج بارد، جایی که عمیقا مورد احترام بود، آمده بودند. با حضور آنها آرنت تسلی یافت، و در تلاش برای شکل دادن به «رابطه‌ای با شخص درگذشته» مخصوصاً توسط ماری مک‌کارتی و دوستشان لوت کوهلر(Lotte Kohler)،یک پرفسور آلمانی در دانشگاه سیتی که چندین تعطیلات تابستانی سالیانه را با بلوشر در کوههای کتسکیل در شمال شهر نیویورک گذرانیده‌بود، یاری گرفت. ولی او خسته بود و با این فقدان، تهی گشته بود،بلوشر در سی سال زندگی مشترکشان،وطن او،پناهگاهش،و مایه دوام وی بود.

آرنت شصت و چهار ساله بود که بلوشر درگذشت ،بااین‌حال انرژی فوق‌العاده‌ای برای کارش،همراهی با دوستان و مسافرت در اروپا داشت-بعد از مرگ بلوشر،محل تعطیلات تابستانی خود را در کتسکیل با آرامش یک پانسیون نزدیک لوکارنو (Locarno) عوض کرد- او هیچ‌گاه توجه خاصی به سلامت خودش نداشت.بعد از توصیه پزشک مبنی بر ترک سیگار،سعی خود را کرد ولی در صورتی که سیگار نکشیدن باعث توقف نوشتن او می‌شد،دست از تلاش برمی‌داشت.وقتی به دست‌نوشته‌هایش از "زندگی ذهن" بازگشت،با خود بر ترک سیگار مصالحه کرد،ولی با شدت بسیاری مشغول به کار شد و به مطالعه فلسفه حتی وسیع‌تر از زمان جوانی‌اش که دانشجوی فلسفه بود،پرداخت.با دعوت شدن وی به ارائه سخنرانی‌ معتبر گیفورد ( Gifford) در آبردین (Aberdeen)اسکاتلند،برای خود مهلتی برای پایان جلدهای "تفکر و خواست"( “Thinking” and “Willing” )(جلد "داوری"هیچ‌گاه شروع نشد)معین کرد.ولی در می 1974در حالی که در آبردین در حال ارائه بخش دوم سخنرانی‌اش بود،دچار حمله قلبی شد.

بعد از بهبودی در پانسیونش در سویس، شروع به انجام مراقبتهای بیشتر کرد.او به خود اجازه داد که زمان بیشتری را به فراغت بگذراند و عصرها را به استراحت یا رفت‌و‌آمد با دیگران می‌پرداخت یا با دوستانش،دوستان امیگره(émigré)،آمریکایی‌ها و جوانترها و دانشجویان سابقش، به سینما یا کنسرت می‌رفت.او تا آنجا که ممکن بود،به بازیابی دوستیهایی که در جریان مجادله آیشمن لطمه‌ دیده‌بودند، پرداخت، و شروع کرد به دیدن کسانی که از زمان مرگ بلوشر،دیدارشان بیش از حد غمناک بود.در این دوره آرامتر ،خبر رسید که برای دریافت جایزه زونینگ (Sonning) دولت دانمارک، برای مشارکت در مدنیت اروپایی برگزیده شده‌است.او به کپنهاگ رفت و در سخنرانی دریافت جایزه، به تحلیل پیچیدگیها و خطرات شهرت و مشهوربودن،مخصوصا برای کسانی که تلاش می‌کنند بیاندیشند، پرداخت. سخنرانی او نوعی مراقبه بود بر اینکه چگونه از "زندگی ذهن" مراقبت و مواظبت کرد، نه بر مبنای عقب‌نشینی از ملاحظات سیاسی،بلکه به منظور داوری خوب.

آرنت بسیاری از دعوتنامه‌های سخنرانی در دانشگاهها و کنفرانسها را رد کرد اما با این وجود دعوتی را برای یک سخنرانی سیاسی پذیرفت:او به گروهی برجسته پیوست که در Boston Hall Forum برای نامگذاری سال آینده ،1976،به عنوان دویستمین سالگرد جمهوری آمریکا،سخنرانی می‌کردند.  وقتی سخنرانی وی با عنوان “Home to Roost” در رادیوی ملی پخش شد و در New York Review of Books منتشر شد،گزارش مختصری از تهدیدهایی  بود بر شکل قانون اساسی و جمهوری دولت آمریکا که او در طول جنگ ویتنام و در دوره واترگیت دیده‌بود.

آرنت در 1975 در پانسیونش در سویس، تابستانی دیرهنگام داشت که همراه بود با مطالعه کانت برای نوشتن جلد "داوری"ش ،ملاقات دوستان و تلاش برای بازیابی خود از یک ماه کار پرحرارت در آرشیو ادبی آلمانی( Deutches Literatur Archiv )در ماربورگ (Marburg) برای طبقه‌بندی مقالات کارل یاسپرس در مقام یک قیم  ادبی و ملاقات پرشورش با هایدگر که بیمار و تقریبا کر و تک‌افتاده شده‌بود.

آرنت که تا حدودی تجدید قوا کرده‌بود به نیویورک بازگشت و با مشاهده گسترش خطرناک خیابانهای نیویورک در دوران رکود اقتصادی بیمناک شد. در اواخر نوامبر، پاییز را خارج از آپارتمانش گذراند و چند روز بعد، زمان ملاقات با دوستانی که برای شام دعوت کرده بود، دچار حمله قلبی دیگری شد که این بار وخیم بود.

مانند مراسم تشییع بلوشر، مراسم هانا آرنت نیز در the Riverside Chapel نزدیک خانه‌اش، مردمی را از تمامی دوره‌های زندگی‌اش و زندگی مشترکشان گرد هم آورد. ولی بسیاری که او را فقط از طریق کتابهایش و نظرات سیاسی‌اش می‌شناختند نیز آمدند و این آغازی بود بر پدیده هانا آرنت پس از مرگ. خوانندگان و ستایندگانی که به تمجید از زندگی و خدمات او – نه فقط به مدنیت اروپایی بلکه به فرهنگ جهان – می‌پرداختند در هر کدام از سی و سه سالی که از مراسم تشییع می‌گذشت،چشمگیرتر می‌شد. در سال 2006 که یک سده از تولد او می‌گذشت،کنفرانس‌ها و قرائت‌ها و کارگاه‌هایی در سراسر دنیا، از نیویورک تا پاریس، برلین تا رم و بلگراد، پکن تا کاراکاس، سازمان داده‌شد. امروزه صدها نفر کتاب‌هایی در مورد کار او، توضیح آن، شرح آن و انتقاد بر آن،  چاپ کرده‌اند.بسیاری از مورخان روشنفکر، او را به عنوان مهم‌ترین متفکر سیاسی دوره بعد از جنگ در قرن بیستم داوری کرده‌اند – نه به دلیل تاثیر مستقیمش بر فعالان یا حوادث سیاسی، بلکه به دلیل عمق و وسعت ادراکش از آنچه سیاست در قرن بیستم،در بدترین وضعیتش در توتالیتاریسم و در بهترین وضعیتش در "آغاز جدید" خودانگیخته مردم که برای عمل آزادانه به هم پیوستند، بود.

Source: http://elisabethyoung-bruehl.com/articles/hannah-arendt-articles/hannah-arendt-1906-1975

 

قسمت اول 
http://anthropology.ir/node/19078

 

قسمت دوم
http://www.anthropology.ir/node/19867

 

پرونده ی «هانا آرنت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/4498

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

زندگی‌نامه هانا آرنت (بخش دوم)

در مقاله‌هایی که او در 1946 و 1950 نوشت و در کتابش استدلال کرد که عناصری – از جمله دولت-ملت – در اروپا گسترش یافته است که در نهایت در آلمان به شکل توتالیتاریسم متبلور می‌شود (و همچنین در بسط بیشتر استدلالش به اتحاد جماهیر شوروی، دیگر دولت امپریالیستی قاره‌ای،اشاره می‌کند.)توتالیتاریسم به عنوان نوع جدیدی از دولت، نمی‌توانست بدون بسط بنیان توتالیتری پا به عرصه بنهد.او جزئیات بغرنج اینکه چگونه روابط طبقاتی دولت-ملت گسترش یافت،مستحکم شد، سپس سقوط کرد و چگونگی پدیدار شدن جامعه توده‌ای و اینکه چگونه "مردم مطرود" ریشه‌کن‌شده و محروم از حقوق شهروندی‌شان،به قربانی و وسیله‌ای برای امپریالیسم بدل می‌شوند،را مطالعه کرد. او درباره طبیعت بوروکراسی‌هایی که دولت‌های امپریالیستی نیاز دارند و کارگزاران و انواع ایدئولوژی‌هایی که ایجاد می‌کنند تا رژیم توتالیتر را به عنوان امری طبیعی و یا مارش اجتناب‌ناپذیر تاریخ توجیه کنند، پژوهش کرد. (زمانی‌که او در مورد روشنفکران همداستان در آلمان به عنوان ایدئولوگ نوشت، شامل آنچه که در 1946 در مقاله‌ای در پارتیزان ریویو "آخرین رمانتیک آلمانی" -هایدگر- نامید نیز می‌شد.)

هر یک از سه قسمت "سرچشمه‌های توتالیتاریسم" – یهودستیزی، امپریالیسم و توتالیتاریسم – و تمام این کتاب وقتی در1951 به عنوان یک کل چاپ شد، به یک اثر کلاسیک ویک مرجع برای همه مطالعات ثانوی مبدل شد. در حین جنگ سرد که در آن زمان داخل آمریکا – درست هنگامی که هانا آرنت تابع امریکا شده بود – به دلیل نقش سناتور جوزف مک کارتی Joseph) (McCarthy و خانه کمیته سازمان غیرامریکایی، تهدیدکننده می‌شد، مجادله‌ی آرنت در مورد توتالیتر بودن رژیم اتحاد شوروی جرقه‌ای بر بسیاری از مناقشات زد. ضد کمونیستها از این امر استقبال کردند، و کسانی هم که در چپ امریکا از مک کارتییسم رنج می‌کشیدند و هنوز امیدوار بودند که کمونیسم راه حل بحرانی باشد که آرنت مطالعه کرده است، کتاب او را برای مبارزان با جنگ سرد بیش از حد امیدوارکننده می‌دانستند. کتاب او مانند کتاب‌های بعدی‌اش به راحتی در تفکر چپ و راست – دسته‌بندی‌هایی که از نظر او در عصر توتالیتاریسم بی‌معنا شده بود – قرار نمی‌گرفت. کسانی که در بند این دسته‌بندی‌ها بودند، به سختی می‌توانستند ضرورت و فوریت پیام مقدمه کتاب او را بشنوند: "نگاهی به طبیعت قوانین توتالیتر، که از ترس ما ازاردوگاه تمرکزدهی نشات گرفته، ممکن است منجر به منسوخ شدن گرایش سیاسی چپ و راست شود و علاوه بر آن و مهمتر از همه این که ضروری‌ترین معیار سیاسی برای داوری رویدادهای دوره‌ی ما را، معرفی میکند: آیا به حکومت توتالیتر منجر می‌شود یا خیر؟ "کسانی که در بند مقوله‌های کهنه بودند، همچنین نمی‌توانستند امید او را به پاسخ‌دادن به توتالیتاریسم توسط "کمیته‌ای از ملت‌ها"و با اتحادیه‌ای از دولت‌های چند-ملیتی، که برعکس سازمان ملل تازه تاسیس با فرم‌های مسدود "کمیته" توسط رقبای جنگ سرد بلوکه نشود، دریابند.

بعد از تکمیل دست‌نوشته‌های "سرچشمه‌ها" که به زبان انگلیسی نوشته شد (و رز فیتلسون (Rose Feitelsohn)،یک دوست آمریکایی بعداً دوباره آن را به انگلیسی برگرداند) طولی نکشید که شروع به ترجمه آن به آلمانی کرد. در زمستان 50-1949، زمانی که آرنت به عنوان کارمند اداره بازیابی فرهنگی یهودیان،آژانسی وقف پیدا کردن اشیای فرهنگی یهود که در طول جنگ ربوده و جابه‌جا شده بودند، به آلمان بازگشت، پروژه ترجمه‌اش را نیز همراه خود برد و از قسمتهایی از آن به عنوان متن سخنرانی در دانشگاههای مختلف - بازآوردن داستان توتالیتاریسم آلمانی به وطنش – استفاده کرد.

پذیرش عقاید آرنت به ویژه در آلمان، پیچیده بود، تا اندازه‌ای به دلیل این‌که [آلمانی‌ها] هنوز بر گذشته نازیستی خود فائق نیامده بودند. علاوه بر آن، تعهد آرنت به "کمیته‌ی ملتها" – که او آن را شامل اتحادیه‌ای از کشورهای اروپایی می‌پنداشت – هر نوع ملی‌گرایی آلمانی بازیابی‌نشده را به چالش می‌کشید. با وجود این، درابتدا از طرف گروه کوچک پیرامون نشریه واندلونگ (Die Wandlung)، به مدیریت کارل یاسپرس، دُلف اشترن‌برگر(Dolf Sternberger)، ورنر کراوس(Werner Kraus) و آلفرد وبر (Alfred Weber)از کار او مشتاقانه استقبال شد. واندلونگ، ترجیحا به عنوان یک نشریه اروپایی نه به عنوان نشریه‌ای آلمانی، نسبت به هر نشریه‌ای در آلمان پس از جنگ از "جناح‌بندی‌های منسوخ چپ و راست" فراتر بود. نشریه نه تنها ترجمه مقاله‌هایی که هانا آرنت در زمان نوشتن سرچشمه‌های توتالیتاریسم نگاشته بود را چاپ کرد، بلکه در 1948 به صورت مجموعه‌ای تحت عنوان «شش مقاله» توسط انتشارات اشپرینگر منتشر نمود. همکاری آرنت با واندلونگ از طریق کارل یاسپرس میسر شد، که به همراه همسر یهودی‌اش، گرتوده ( Gertude) در هایدلبرگ Heidelberg) (از جنگ جان سالم بدر برده بود. اولین تجدید دیدار و بسیاری از دیدارهای آینده‌شان همان‌جا اتفاق افتاد و آغازی بر یک دوستی بود که تاریخچه‌اش به طور کامل در مکاتبات‌شان ثبت شده است: 1926-1969. سرانجام او قادر بود احساساتش در مورد هایدگر – و نظرش که هایدگر دو شخصیت جداگانه داشت، نیمی سطحی و دروغگو و نیمی عمیق و حقیقی – و همچنین احساسات استوارش درباره همسرش را با آزادی با یاسپرس در میان بگذارد. یاسپرس که رابطه خود را با هایدگر به دلیل امتناع وی از قطع پیوند با نازی‌ها گسسته بود، خوشحال بود که می‌توانست به وسیله یک رابط، با بلوشر پیوند برقرار کند. آرنت همچنین می‌توانست با یاسپرس از تاثیری بر آلمان سخن بگوید که در مقاله‌ای به نام "عواقب قوانین نازی" به آن اشاره کرد و در مجله آمریکایی-یهودیِ کامنتری (Commentary)  در سال 1950 چاپ شد – مقاله‌ای که می‌تواند به عنوان ضمیمه‌ای بر «سرچشمه‌های توتالیتاریسم» خوانده‌شود.

نازیسم برای آلمان‌ها بدتر از یک حکومت استبدادی بود، زیرا توتالیتاریسم ریشه‌های زندگی سیاسی، اجتماعی وشخصی مردم را با شر مطلق (radical evil) نابود می‌کند؛ این جوهره‌ی چیزی بود که به کمپهای انهدام منجر شد. تا 1952 او هیچ اعتقادی مبنی بر اینکه ریشه‌های مردم آلمان خشکانیده نشده است و ممکن است بازسازی شود، ابراز نداشت. در این زمان، رای‌دهندگان آلمانی کاری کردند که او در ابتدا آن را به عنوان انکار مردد گذشته نازی تشخیص داد.آلمانیها با ترک "ملی‌گرایی اولیه" خود، خود را به تصوری از اروپای آینده متعهد کردند که با حمایت کونراد آدنائر (Konrad Adenauer) توسط انجمن پیشنهادی دفاع اروپا(EDC)  نمایندگی می‌شد. ولی آرنت به زودی به این رای و در حقیقت به خود آدنائر که دفاعش از "اروپای مسیحی" و بازسازی ارتش ملی را نازی‌سازی دوباره (renazification) می‌دید، بی‌اعتماد شد. وقتی او در نهایت یک انتشارات آلمانی برای ترجمه "سرچشمه‌ها" پیدا کرد، با ناامیدی انتظار داشت که دیدگاه‌اش درباره نازیسم و توتالیتاریسم شوروی در کتاب توسط اکثریت آدنائریست‌ها تحریف و بهره‌برداری شود، همانگونه که در آمریکا توسط ضدکمونیستها این کار انجام شد – و حق با او بود. وقتی که آرنت بار دیگر مشغول به اصلاح و بازبینی و به‌روزرسانی سرچشمه‌ها برای چاپ 1958بود، "ملاحظات نهایی" را که در آن امیدش به "کمیته‌ی ملتها" را به منظور پاسداشت"حقِ داشتنِ حق" بیان کرده بود، به بخش‌های دوم و سوم منتقل کرد. در عوض این نتیجه‌گیری اصلی، او این مجلد را با مقاله‌ای به نام "ایده‌ائولوژی و ارعاب" به پایان رسانید. او در این‌جا ادعای خود مبنی بر توتالیتر بودن اتحادیه شوروی استالین را با جزئیات بیشتری توجیه کرد. او همچنین موخره‌ای پیرامون انقلاب 1956 مجارستان نوشت. در این ضمیمه، به اتحاد شوروی بعد از استالین پرداخت و به تحسین نهادی پرداخت که در مجارستان برای مخالفت مستقیم اردوگاه‌های تمرکزدهی و کار اجباری برخاسته بود: انجمن‌های انقلابی. این اصلاحات بر «سرچشمه‌ها»، از تغییر رویه آرنت از دهه 1950 و به دهه1960 به کاوش در سنتهای انقلابی در اروپا و آمریکا خبر می‌داد. او هیچ‌گاه دوباره از امکان "کمیته ملت‌ها" ننوشت، با وجود این عقیده او درباره جهان‌وطنی و رد هرگونه شووینیسم ملی همواره روشن بود.

آرنت در دهه 1960 اصلاحی دیگر بر سرچشمه‌های توتالیتاریسم نوشت. او در 1961 برای شهادت در محاکمه آدولف آیشمن (Adolf Eichmann) به بیت المقدس رفت. واکنش به این حادثه، جنبه‌ای جدید به تفکر او افزود. کتاب مجادله‌برانگیز او تحت عنوان «آیشمن در اورشلیم: گزارشی درباره ابتذال شر» که اولین بار در نیویورکر و سپس به عنوان کتابی منتشر شد، در عمل به بخشی از حکایت افشاگرانه سرچشمه‌های توتالیتاریسم، همراه با مجادله‌اش راجع به شر مطلق مبدل شد. آرنت آگاه بود که با جای دادن شر مطلق در فقدان هدف نظامی و سیاسی که اردوگاه‌های نابودسازی را توصیف می‌کند، در سرچشمه‌ها به پرسش در مورد انگیزه نمی‌پردازد، او به ایدئولوژی نازی نگریسته‌ بود، اما به هیچ شخص خاص نازی – نه حتی هیتلر – به عنوان یک فرد هدفمند یا یک متفکر نپرداخته ‌بود. آرنت با مشاهده آیشمن در دادگاه اورشلیم، به این نتیجه رسید که او مطمئناَ شخصی فاقد قوه داوری یا فکر بوده و بدون تفکر، خواست پیشوا را برآورده می‌کرده است. او بازتاب‌دهنده اخلاق محیط زندگی خود بوده است. این نتیجه‌گیری، همراه با تعمق‌هایش راجع به این‌که چگونه نازی‌ها با بی‌رحمی شوراهای یهودی را دستکاری و مدیریت کردند، گزارشش را به مرکز یک مجادله بین‌المللی بدل کرد. درآلمان، این مجادله به دنبال نمایشنامه رُلف هوخ‌هوت (Rolf Hochhuth)با عنوان نماینده (1963)، با پرسش‌هایش در مورد چرایی سکوت پاپ پیوس دوازدهم( Pope Pius  XII) به هنگام آگاهی از اردوگاه‌های نازی‌ها، به یک آشوب انجامید. این «آیشمن در اورشلیم» بود که در آلمان برای نسل 1968 به پیشگامی بدل شد تا بتوانند از پدران نازی‌شان بگسلند.

در میانه دهه 1960، امکان این‌که توتالیتاریسم – در میانه قرنی که او تحلیل کرده بود – بازگردد، دیگر هراس محرک آرنت یا تنها معیار او برای داوری سیاسی نبود. «سرچشمه‌ها» به کتابی بدل شد که می‌شد در قالب سه کتاب منتشر شود؛ هر کدام از این سه کتاب یکی از سه بخش کتاب اصلی – یهودستیزی، امپریالیسم، توتالیتاریسم – را در بر می‌گرفت و هر یک به همراه یک دیباچه جدید که واقعیت‌های سیاسی میانه و اواخر دهه 1960 را شرح می‌داد، منتشر می‌شد. مقدمه «توتالیتاریسم» می‌توانست در مورد توتالیتاریسم‌زدایی شوروی، بازگشتش به مقاصد سیاسی، منافع ملی و فرم اواخر قرن بیستم امپریالیسم قاره‌ای – همسان با فرم اواخر قرن بیستم امپریالیسم اقتصادی که توسط آمریکا در آمریکای لاتین و آسیای جنوبشرقی اعمال می‌شد – بحث کند.

در طول دهه میان بازگشت آرنت به آمریکا پیش از دیدار مبسوطش از آلمان در سال 1950 و تصمیم وی در 1961 مبنی بر رفتن به محاکمه آیشمن در اورشلیم، او نیازی به گرفتن کار از موسسه‌های یهودی یا شرکت‌های انتشاراتی نداشت. بلوشر – با وجود نداشتن مدرک رسمی و بی‌علاقگی به دانشگاه‌ها – در کالج بارد استخدام شد. آرنت هم برای چند نیمسال به [تدریس در] دانشگاه‌های مختلف آمریکایی دعوت شد و جوایز و امتیازات مختلفی(شامل جایزه لسینگ) به وی اعطا شد. آن‌ها به دوره‌ای آرام‌تر، شکوفاتر و پربارتر وارد شدند که مملو از انتظار فاجعه سیاسی نبود. آرنت از مصاحبه‌های دانشگاهی‌اش برای آماده‌کردن کنفرانس‌هایی استفاده کرد که بعداً تبدیل به مقاله و کتاب شدند: «وضع بشر»، که در 1959 منتشر شد؛ مجموعه‌ای از مقالات که در1961 «میان گذشته و آینده» عنوان گرفت؛ و «انقلاب» در1962. (متنی درباره کارل مارکس که هنوز چاپ نشده بود، بعدا در پس‌زمینه کتاب مذکور منتشر شد.)

این‌ها کتاب‌هایی بودند که آرنت از سال‌های 1930، زمانی که هایدگر ایده‌ی پایان سنت فلسفی اروپایی – و در واقع سنت اروپایی به طور کلی – را به او نمایاند، در خیال می‌پروراند. این کتاب‌ها "دانش نوی سیاسی" مورد نظر آرنت را عرضه می‌کردند. ولی او به سویه دیگر شکست سیاسی، بعد از ظهور یک فرم بی‌سابقه دولت، توتالیتاریسم، می‌اندیشید. او در مقالاتش، همه مفاهیم مهم فلسفه سیاسی از زمان افلاطون را مورد تحلیل تاریخی قرار داد – با استفاده از بسیاری از تکنیکهای تحلیل ریشه‌شناسانه و فلسفی که از هایدگر فراگرفته‌بود – و بعضی مفاهیم را بازسازی کرده و در بعضی موارد مفاهیم قدیمی را دوباره مورد استفاده قرارداد. او در«وضع بشر» پیشکشی بیش از این داشت، چارچوبی جدید برای اندیشیدن: طرحی از شش وضعیت که معرف زندگی بشر است – خودِ زندگی، مقیدبودن به زمین، سکونت در یک جهان (یک فرهنگ)، زادگی، میرایی، تکثر (زندگی با دیگرانِ متمایز)؛ و طرحی از گونه‌های فعالیت بشری – کار، زحمت، عمل. این چارچوبها او را قادر ساخت تا بسیار عمیق و وسیع، درمورد تغییرات معطوف به وضعیتها و واژگونی در فعالیتهایی که اکنون هستی انسان را توصیف می‌کند، بیندیشد. او در «انقلاب» با استفاده از نمونه تاریخ آمریکا، محرکه انسان به عمل را مطالعه کرد – تا نوآوری‌هایی پیش آورده و فرم‌های سیاسی جدید به وجود آورد. او انقلاب آمریکا را که به شکل‌گیری مشروطیت و یک جمهوری منجر شد، با انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه و همین‌طور با انقلاب ناموفق آلمان در جوانی‌اش – همه انقلاب‌هایی که منجر به جمهوری نشدند و نظام‌شان از آزادی محافظت نکرد – مقایسه کرد.انقلاب‌های مدرن به طور نهادی به انواع مختلف شوراها تبدیل می‌شدند و او می‌پنداشت این‌ها فرمهای سیاسیی‌ بودند که بیشترین ظرفیت را برای حفظ فضا، برای انواع گفتار و اعمالی که آن‌ها را به وجود می‌آورند، دارند. این فرمهای سیاسی احیاکننده بودند که بیش از هر چیز برای زندگی سیاسی در دنیای پساتوتالیتر مورد نیاز بودند.

source: http://elisabethyoung-bruehl.com/articles/hannah-arendt-articles/hannah-arendt-1906-1975

 

قسمت اول زندگی نامه آرنت
http://anthropology.ir/node/19078

 

پرونده ی «هانا آرنت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/4498

 

 

شاخه اصلی

نظریه

مفهوم انقلاب نزد آرنت (پاور پوینت)

آرنت انقلاب آمریکا را انقلابی برای آزادی می داند و از این انقلاب به عنوان نمونه ایده آل انقلاب یاد میکند؛انقلابی که بنیان آن حل فقر توده هااست که آرنت با عنوان مسأله اجتماعی از آن یاد میکند از نظر آرنت مردود است و به بهبودی حوزه عمومی و عرصه گفت و گو کمکی نمی کند و از دسترسی به بنیاد آزادی هم دور است.برای مشاهده پاور پوینت در زیر کلیک کنید :

 

پرونده ی «هانا آرنت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/4498

 

شاخه اصلی

آزمایشگاه

آرنت نظریه‌پرداز مقاومت مردمی است: گفتگوی اختصاصی انسان‌شناسی و فرهنگ با شیلا بن‌حبیب

مقدمه: پروفسورشیلا بن‌حبیب، استاد علوم سیاسی و فلسفه در دانشگاه ییل آمریکاست. او در 9 سپتامبر 1950 در استانبول ترکیه به دنیا آمد. در سال 1970، مدرک لیسانس خود را از کالج آمریکایی دختران استانبول دریافت. در همین سال، ترکیه را به قصد آمریکا ترک کرد. در سال 1972، از دانش براندیس مدرک لیسانس و در 1977 از دانشگاه ییل دکترا گرفت. حوزه‌های پژوهشی مورد علاقه او عبارتند از اندیشه سیاسی هانا آرنت و یورگن هابرماس، نظریه انتقادی، نظریه دمکراتیک، حقوق مهاجران و پناه‌جویان. از جمله آثار او می‌توان به «نقد، هنجار، آرمانشهر»، «دمکراسی و تفاوت»، «مدرنیسم بی‌میل هانا آرنت»، «حقوق دیگران: بیگانه‌ها، مُقیمان و شهروندان»، «جهان‌وطن‌گرایی دیگر»، «سیاست در اعصار تاریک: رویارویی‌هایی با هانا آرنت» و «گوناگونی کرامت: حقوق بشر در اعصار مصیبت‌بار» اشاره کرد. حدود شش ماه پیش به پروفسور بن‌حبیب ایمیل زدم و تقاضا کردم به چند سوال در رابطه با اندیشه‌های هانا آرنت پاسخ دهد. با وجود این‌که درگیر همایش‌هایی در سطح اروپا بود، پذیرفت پاسخ‌هایش را تا یک ماه برایم ارسال کند؛ هرچند، یک ماه به حدود پنج ماه کشید.

***

در ابتدا باید تشکر کنم به خاطر زمانی که برای پاسخ‌گویی به این پرسش‌ها اختصاص دادید. همان‌طور که ماه گذشته در ایمیل خود نوشتم، پرسش‌های من درباره جنبه‌های مختلف اندیشه هانا آرنت است. پرسش اول پیرامون ریشه‌های فکری اندیشه سیاسی آرنت است. در میان اندیشمندان و فعالین سیاسی در طول تاریخ فکری-سیاسی غرب، آرنت بیش از همه به چه کسی مدیون است؟ همان‌طور که می‌دانید بخشی از شهرت آرنت به خاطر انتقادش از میراث سنت اندیشه سیاسی غرب، از افلاطون تا مارکس، است. با وجود این، سهم آرنت از این میراث چیست؟

از لحاظ دِین آرنت به سنت فکری غرب، برای آرنت مهم‌ترین اندیشمندان عبارتند از ارسطو، سنت آگوستین، ماکیاولی، کانت، نیچه، تامس جفرسون، جان آدامز، دو توکویل و هایدگر. اگر بخواهیم از اصطلاح هارولد بلوم استفاده کنیم، آرنت مانند بیشتر اندیشمندان از «دلواپسیِ تأثیرپذیری» رنج می‌برد، یعنی تعیین نمی‌کند متفکرانی که به شدت با آنان مخالف بوده است، از جمله افلاطون، روسو، هگل و مارکس، تا چه اندازه برای او معنا و اثربخشی داشته‌اند.

در مورد فعالین سیاسی، بهترین کار این است که با برخی اشاره‌های زندگی‌نامه‌ای آغاز کنیم: آرنت جناح رُزا لوکزامبورگ در حزب سوسیال‌دموکرات را می‌ستود. در دوران کودکی، مادرش او را به سخنرانی لوکزامبورگ بُرده بود. شوهر آرنت، هاینریش بلوشر، نیز به گروه «اسپارتاکیست» که لوکزامبورگ رهبر آن بود، تعلق داشت. به نظر من، بلوشر در زمینه کنشگری سیاسی، مهم‌ترین تأثیر را بر آرنت داشته است. آرنت درباره چپ مارکسیستی و غلتیدن آن به آغوش توتالیتاریسم، چیزهای زیادی از بلوشر آموخت.

در ضمن، خود آرنت کنشگری بود که نخست در سیاست یهودی اروپا فعالیت می‌کرد؛ پس از آن، در آمریکا درباره مسائل گوناگون مرتبط با حقوق مدنی سخنرانی کرد. در دوران تبعید در فرانسه (1933-1941)، به اقامت‌دادن کودکان یهودی در فلسطین کمک کرد.

او همچنین ستایشگر مقاومت فرانسویان در برابر نازی‌ها بود. پس از این‌که به آمریکا رفت، نسبت به جنبش حقوق مدنی آمریکا و جنبش دانشجویی ضد جنگ سرشار از حس احترام و تمجید بود.

آثار اولیه آرنت، مانند رساله دکترای او (مفهوم عشق نزد آگوستین) و تک‌نگاری او درباره زندگی رائل فارنهاگن، بر کارهای متأخرتر او چه اثری داشته‌اند؟

رساله دکترای او سال‌ها به زبان انگلیسی ترجمه نشد و در اصل به زبان لاتین نگاشته شده بود! او تا هنگام کار بر روی جلد دوم حیات ذهن با عنوان تفکر، شرحی صریحی از آگوستین ارائه نداد. در این جلد از حیات ذهن، او مفهوم اراده نزد آگوستین و به طور خاص، فهم او را از این‌که «انسان به‌گونه‌ای آفریده شده است که آغازی پدید آمده باشد»، شرح داد. فهم این عبارت خیلی هم ساده نیست.

همچنین، در رساله دکترای او با تحلیل انواع گوناگون عشق روبرو می‌شویم – عشق به مثابه اشتیاق به گونه‌های مختلف ارضای میل؛ عشق به خدا؛ عشق به دیگران، عشق همسایه‌وار. این «عشق به دیگران» را می‌توان به عنوان بذرهای مفاهیم تکثر بشری و عمل بشری در کارهای بعدی‌اش دید.

زندگی‌نامه «رائل فارنهاگن» قرار بود دومین رساله او باشد که در آلمانی به آن Habilitationsschrift (رساله استادی) می‌گویند. گفته می‌شود که استادش، هایدگر، او را به بررسی زندگی رائل فارنهاگن تشویق کرده بود. آرنت فصل پایانی کتاب را تا سال‌های 58-1957 ننوشت. این کتاب اولین بار به زبان انگلیسی منتشر و بعدها به آلمانی ترجمه شد.

من این اثر را در کتاب خودم با عنوان مدرنیسم بی‌میل هانا آرنت (Sage Publications, California, 1996; reissued in 2003) به طور گسترده‌ای شرح داده‌ام. مضمون‌های بسیاری وجود دارند که به کارهای بعدی او راه می‌یابند: نخست، او بر ایده سالُن‌های قرن هجدهمی، به مثابه گونه‌ای حوزه عمومی، تمرکز می‌کند؛ دوم، او به پدیده رمانتی‌سیسم و ظهور ایده‌آل جدیدی از دوستی، به ویژه از طریق نامه‌نویسی، می‌پردازد؛ سوم، آرنت به این مسأله پرداخت که رائل فارنهاگن هویت یهودی خودش را کشف کرده و دریافته است که حتی اگر به مسیحیت بگرود، یک یهودی باقی می‌ماند.

من در کتاب خود استدلال کرده‌ام که الگوی حوزه عمومی در سالن‌های قرن هجدهم که توسط زنان اداره می‌شد، بیشترین اهمیت را برای آرنت دارند. این سالن‌ها تضاد مهمی دارند با الگوی یونانیِ «مردانه»‌تر و پهلوانانه از حوزه عمومی، آن‌طور که در وضع بشر می‌بینیم.

سرچشمه‌های توتالیتاریسم آرنت، در ایران، شناخته‌شده‌ترین اثر در زمینه رژیم‌های توتالیتر است. چه‌چیزی ارزیابی آرنت از توتالیتاریسم را از ارزیابی‌های دیگر، مانند ارزیابی مارکوزه در انسان تک‌ساحتی، متمایز می‌کند؟

به نظر من آرنت نخستین کسی بود که توتالیتاریسم را به مثابه گونه نوینی از حکومت در تاریخ بشری می‌دید؛ حکومتی که در واقع با انهدام مرزهای میان خود و دیگر جنبه‌های حیات بشری، حوزه سیاسی را نابود کرد. او مقایسه زیبایی دارد: آرنت توتالیتاریسم را به یک «نوار آهنین» تشبیه می‌کند که چنان محکم دور مردم بسته می‌شود که فضاهای میان آنان را از میان می‌برد. توتالیتاریسم تمامی حوزه‌هایی چون زندگی خانوادگی، مذهب و انجمن‌های فرهنگی و سیاسی را تابع خود قرار می‌دهد. البته، هیچ یک از رژیم‌های توتالیتر در تاریخ – ناسیونال سوسیالیسم و استالینیسم – خیلی به این الگو نزدیک نشدند. آن‌ها به دنبال این چیرگی تام (Total Domination) بودند؛ این‌که چقدر توانستند به آن برسند، موضوع دیگری است.

یکی از جنبه‌های دیگر توتالیتاریسم، رابطه میان حزب و جنبش است. حزب بر جنبش مسلط است و خود را تجلی جنبش می‌داند. این یعنی توتالیتاریسم نمی‌تواند ایستا باقی بماند و به جنگ نیاز دارد تا اعضای خود را «برای آرمان جنبش» بسیج کند.

ایدئولوژی‌های توتالیتر می‌کوشند جهان را بر اساس تخیل خود بسازند. آنان واقعیت را با بازنویسی تاریخ و ایجاد شبه‌علم تحریف می‌کنند – برای نمونه می‌توانید به همه نظریه‌های نژادی غلط که به ایدئولوژی یهودستیزانه نازی‌ها کمک کرد و یا به «ژنتیک لیسنکو» در دوران استالین بنگرید. حتی واقعیت‌های علوم طبیعی از تحریف‌های ایدئولوژیک توتالیتاریسم در امان نبود.

در مقابل، اثر مارکوزه به جامعه‌ای می‌پردازد که با وجود اعطای توهم آزادی و حق انتخاب، فرد نمی‌تواند شیوه‌ی بدیلِ بودن را تصور کند. انسان تک‌ساحتی فردی است در یک جامعه مصرفی پیشرفته که برای ارضای و تأمین ابزار بعدی و دستاورد بعدی زندگی می‌کند. او خیال می‌کند آزادی همان چیزی است که این جامعه به عنوان زندگی خوب برای او ارائه و تعریف می‌کند.

برخی آیشمن در اورشلیم را گسستی میان دوره نخست زندگی فکری آرنت، که بیشتر تأکیدش بر عمل بود، و دوره دوم زندگی فکری او، که بیشتر تأکیدش بر تفکر و داوری بود، می‌دانند. آیا شما با وجود چنین گسستی در اندیشه آرنت موافق‌اید؟

من فکر نمی‌کنم چنین گسستی وجود داشته باشد، بلکه تنها تغییر تأکید در میان است. در دوره اول فکری، آرنت به مسائل تفکر و داوری از نظرگاه حیات فعال سیاسی نگاه می‌کرد. در حیات ذهن، او داوری و تفکر را به مثابه قوای فکری در نظر می‌گیرد. این تغییر در حد یک گسست نیست.

شما در درس‌گفتار تنر خود (Tanner Lecture) با عنوان اصلاح جهان‌شمول‌گرایی: گفتگو میان حق تعیین سرنوشت جمهوری‌خواهانه و هنجارهای جهان‌وطنانه، محاکمه آیشمن را گسستی در ماهیت حقوق جنایی بین‌المللی دانستید. ویژگی‌های این نظم حقوقی بین‌المللی جدید چیست؟ این محاکمه چه تأثیری بر اندیشه سیاسی آرنت داشت؟

اینجا هم اصطلاح «گسست» گمراه‌کننده است. محاکمه آیشمن پرسش‌هایی را در حقوق بین‌الملل برانگیخت زیرا، بر خلاف محاکمه‌های نورمبرگ، تا آن زمان یک جنایتکار نازی در سرزمینی غیر از سرزمینِ وقوع جنایت‌ها، محاکمه نشده بود. آرنت از حق دولت اسرائیل برای محاکمه آیشمن دفاع کرد، زیرا اسرائیل پیمان لندن را که محاکمه‌های نورمبرگ بر اساس آن انجام شد، امضا کرده بود.

دو مسأله حقوقی در رابطه با محاکمه آیشمن وجود داشت: نخست، اصلی در حقوق غربی وجود دارد که می‌گوید «بدون قانون، هیچ مجازاتی و هیچ جنایتی وجود ندارد» (Nolla poena, nulla crimen, sine lege). آیشمن و وکیل‌اش استدلال می‌کردند که آیشمن در زمان خدمت‌اش در رژیم نازی در اجرای «راه‌حل نهایی» نقش داشته، بنابراین در حال پیروی از قانون آن کشور بوده است. متعاقباً، متفقین رژیم هیتلر را متهم به «جنایت علیه بشریت» کردند. آیشمن نیز به خاطر همین محاکمه شد. پاسخ به این مسأله این است که حتی در زمان رژیم هیتلر، جنبه‌ای از حقوق بین‌المللی مرسوم میان ملت‌ها وجود داشته است مبنی بر این‌که یک دولت نمی‌تواند شهروندان بی‌گناه، از جمله زنان و کودکان بی‌گناه، را بکشد. رژیم نازی یک دولت جنایتکار بود که قوانین جنگی مفروض در اروپا را هم زیر پا گذاشته بود.

علاوه بر این، آرنت فکر می‌کرد که آیشمن می‌بایست پیش از هر چیز تحت اتهام «جنایت علیه بشریت» محاکمه شود. این یک مقوله‌ی نو بود که برای نخستین بار در نورمبرگ و به منظور مواجهه با جنایت نسل‌کشی که از دیگر «جرایم جنگی» – مانند شکنجه تا قتل دشمن مجروح – متفاوت بود، به کار رفت. آنچه در اردوگاه‌های نابودسازی برای تاریخ بشر بسیار نو و بدیع بود، این بود که یک مقوله جدید، یعنی مقوله نسل‌کشی – که بعدها پس از اقتباس توسط سازمان ملل در 1948 به قانون بدل شد – مورد نیاز بود. با وجود این‌که برخی از شکاکان استدلال می‌کنند که هیچ «جنایتی» ممکن نیست علیه «بشریت» رخ دهد، زیرا بشریت نه یک شخص عینی که مقوله‌ای اخلاقی است، آرنت شدیداً از این مفهوم دفاع می‌کند.

سیاست، به مثابه قلمرویی متمایز در زندگی بشری، چه معنایی برای آرنت داشت؟ او امر سیاسی را چگونه تعریف می‌کرد؟ تفاوت میان تعریف آرنت از امر سیاسی و تعریف کارل اشمیت و متفکر متأخرتر، شانتال موفه، چیست؟

برای آرنت، سیاست عمل‌ورزی و سخن‌گویی انسان‌ها به همراه یکدیگر برای دستیابی به خیر عمومی است. این ساده‌ترین تعریفی است که می‌توان ارائه داد. در مخالفت با دیگر اندیشمندانی که سیاست را یا به صورت ابزاری و برای مثال چونان مذاکره‌ای در راستای منافع یا سودبری یک گروه خاص می‌دیدند (هابز، لاک یا نظریه‌پردازان قدرت مثل وبر و شومپیتر)، یا به صورت مبارزه‌ای آنتاگونیستیک (تخاصم‌جویانه/antagonistic) و اگزیستانسیال برای تعریف و بازشناسیِ هویت (کارل اشمیت و شانتال موفه)، آرنت بر متقاعدسازی و ظرفیتِ عمل‌ورزیِ مشترک تأکید داشت. آرنت قدرت را از خشونت و زور جدا می‌کند. زور همان نیروی بیشتر است. اگر شما از من نیرومندتر باشید، آن‌گاه می‌توانید به زور مرا به زمین بکوبید. خشونت را می‌توان علیه اشیاء یا انسان‌ها به کار برد؛ خشونت هم شامل زور می‌شود و هم شامل سلطه. برای مثال، بردگی یک نظام مبتنی بر خشونت است که شامل سلطه‌گری هم می‌شود.توتالیتاریسم نظامی است مبتنی بر خشونت.

نزد آرنت، سیاست نه با زور مرتبط است نه با خشونت؛ موضوع سیاست، قدرت است و قدرت یعنی ظرفیت انسان‌ها برای عمل‌ورزی مشترک به منظور دستیابی به اهداف مشخص. قدرت، اقتدار مشروع است. آرنت بر خلاف ماکس وبر و یورگن هابرماس، به طور ویژه شرایطی را که تحت آن مشروعیت به وجود می‌آید، نمی‌کاود.

یکی دیگر از ضعف‌های مفهوم امر سیاسی نزد آرنت این است که توجه کافی به نهادینه‌شدن قدرت نمی‌کند. چگونه نهادها ساختارهای اقتدار، نابرابری و استثمار را مستحکم می‌کنند؟

از بسیاری جهات، آرنت را می‌توان نظریه‌پرداز مقاومت مردمی در برابر قدرت دانست. او به تفکر درباره آن لحظاتی می‌پردازد که مردم به‌گونه‌ای خودجوش گرد هم می‌آیند، در برابر قدرت موجود مقاومت می‌کنند و واقعیتی نو می‌سازند، مانند آنچه که ما در میدان تحریر مصر در 2012 و 2013، در پارک قزی استانبول در تابستان 2013 و در همین زمان در برزیل دیدیم.

او امکان همیشه‌حاضرِ گردهم‌آیی مردم را در حوزه عمومی به منظور مقاومت در برابر قدرت و ایجاد ساختارهای جدید قدرت برای آینده، به ما نشان می‌دهد.

رابطه فکری آرنت با یورگن هابرماس را چگونه می‌توان تبیین کرد؟ آیا می‌توان میان ایده حوزه عمومی نزد آرنت و تأکید او بر شوراها و انجمن‌های سیاسی با دموکراسی گفتگویی هابرماس پیوندی برقرار کرد؟

یورگن هابرماس اذعان داشته است که فهم ارتباطی او از قدرت تا حد زیادی مدیون نفوذ آرنت بر اثر اولیه او دگرگونی ساختاری حوزه عمومی است. اما هابرماس این مفاهیم را به گونه‌ای جذاب تغییر داد. نخست، هنگامی که آرنت از «قلمرو عمومی» می‌نویسد، هابرماس می‌گوید «حوزه عمومی» و نه تنها بر الگوی امر عمومی مبتنی بر حضور رودرروی مردم بلکه بر ساخت امر عمومی از طریق مطالعه، تلویزیون، رادیو، و در دوران ما، از طریق رسانه‌های الکترونیک، تأکید می‌کند. در 1963، هنگامی که هابرماس کتاب خود درباره حوزه عمومی را نوشت، اینترنت در دسترس نبود؛ حتی کاربرد تلویزیون هم محدود بود. از این نظر، لازم است نظریه حوزه عمومی هابرماس را برای عصر جدید به روز کنیم.

همچنین، آنچه هابرماس بنا می‌نهد رابطه‌ای فلسفی میان لیبرال‌دموکراسی‌های مدرن و زایش مشروعیت از طریق حوزه‌های عمومی در جوامع پیچیده است. در جوامع ما، حوزه‌های عمومی بسیاری وجود دارد: در رسانه‌های مکتوب و همین‌طور رسانه‌های الکترونیک؛ در دانشگاه‌ها؛ در جوامع علمی؛ در نهادهای فرهنگی؛ در نهادهای دینی. میان همه این قلمروها گفتگو جریان دارد و از طریق این گفتگوی پیچیده و مجادله‌آمیز، کاربست قدرت همواره مورد داوری و ارزیابی قرار می‌گیرد. قدرت سیاسی همواره در معرض آزمون افکار عمومی است؛ مشروعیت از مجرای این جریان‌های گفتگویی پراکنده، بی‌نام و چندگانه زاییده می‌شود. به همین علت، همه حکومت‌ها، تا این حد نسبت به کنترل رسانه‌ها و افکار عمومی نگران‌اند و هنگامی که اوضاع به هم می‌ریزد و مردم علیه باورهای حکومت می‌شورند، پیش از همه رسانه‌ها را محکوم می‌کنند.

هابرماس روابط میان سخن و «ادعاهای اعتبار» را که در سخن مطرح می‌شوند، تحلیل می‌کند. این بنیان مفهوم «عمل ارتباطی» اوست. کافی نیست که مانند آرنت بگوییم ما یکدیگر را از طریق سخن متقاعد می‌کنیم. هابرماس نشان می‌دهد که چگونه زبان در سخن‌گفتن عمل می‌کند و «متقاعد شدن با دلایل خوب دیگران» یعنی چه. بنابراین، او به مفهوم قدرت نزد آرنت، بنیانی فلسفی می‌بخشد که با فلسفه‌های زبان قرن بیستم بیشتر سازگار است.

میراث آرنت برای اندیشمندان سیاسی امروز چیست؟ علاوه بر این، آرنت چه میراثی می‌تواند برای جنبش‌های سیاسی گوناگونی که در جهان پیرامون خود می‌بینیم، داشته باشد؟

هیچ‌کس مانند آرنت درباره «نو بودن امر سیاسی» در قرن بیستم، نیندیشیده است. هیچ‌کس به قدرتمندی او این امر را تحلیل نکرد که به‌بیراهه‌رفتن سیاست، چقدر می‌تواند فاجعه‌بار باشد.

تأکید او بر ظرفیت بشری برای «عمل‌ورزی هم‌آهنگ» و ایجاد شکل‌های جدیدی از قدرت هنوز الهام‌بخش مردم در همه‌جای جهان است. همه جنبش‌های اعتراضی از پراگ و ورشو تا قاهره، استانبول و تهران در تجربه‌های سیاسی خود، حقیقت آرنتیِ «ایجاد قدرت از طریق عمل مشترک» را باز می‌یابند.

 

پرونده ی «هانا آرنت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/4498

 

مطالب همین مترجم از و درباره هانا آرنت:

1- درباره هانا آرنت(1) : 
http://anthropology.ir/node/15112

2- درباره هانا آرنت(2): 
http://anthropology.ir/node/15318

3- درباره هانا آرنت(3): 
http://anthropology.ir/node/15732

4- درباره هانا آرنت (4): 
http://www.anthropology.ir/node/15786

5- انسان، چیرگی تام، آغازگری: بازخوانی نظریه توتالیتاریسم هانا آرنت با تکیه بر داستان «میرا» 
http://anthropology.ir/node/16721

6- قدرت مردم: نقد آرنت بر وسیله - غایت اندیشی در سیاست 
http://anthropology.ir/node/16803

7-روح انقلاب: آرنت و بنیانگذاری آزادی 
http://anthropology.ir/node/17036

8- بشریت و ارعاب (درس‌گفتاری از هانا آرنت)
http://anthropology.ir/node/17292

9- جنگ افزار مدرن، قدرت و سیاست 
http://www.anthropology.ir/node/17765

10- بازنگری دریافت آرنت از سیاست (بخش نخست)
http://www.anthropology.ir/node/18583

11- بازنگری دریافت آرنت از سیاست (بخش دوم)

http://anthropology.ir/node/18765

12- بازنگری دریافت آرنت از سیاست (بخش سوم)

http://anthropology.ir/node/18911

13- بازنگری دریافت آرنت از سیاست (بخش چهارم و پایانی)

http://anthropology.ir/node/19153

 

 

شاخه اصلی

نظریه

زندگی‌نامه هانا آرنت

اشاره: الیزابت یانگ برول (1946-2011)، روانکاو و تحلیلگر سیاسی آمریکایی و از شاگردان هانا آرنت و یکی از برجسته‌ترین شارحین و مفسرین اندیشه او بوده است. او، همان‌طور که خود می‌گوید، این مقاله را در برای یک کتاب درسی آلمانی‌زبان درباره هانا آرنت نگاشته است. این مقاله چکیده‌ای است از کتاب جامع یانگ برول درباره زندگی و اندیشه هانا آرنت با عنوان «هانا آرنت: برای عشق به دنیا».هانا آرنت تنها فرزند پُل آرنتِ مهندس و مارتا کوهن آرنت، در 14 اکتبر 1906 در هانوفر آلمان متولد شد.هر دو والدینش در کونیگسبرگ (Königsberg) موطن ایمانوئل کانت متولد و بزرگ شده بودند. خانواده‌های‌شان از طبقه متوسط بازرگانان یهودی بودند؛ از اخلاف یهودیانی که در قرن نوزدهم از آزار سزار از پروس شرقی مهاجرت کرده بودند. آرنت‌ها سال‌ها بعد از تولد دخترشان به کونیگسبرگ بازگشتند؛ جایی که پال در سال 1911 به خاطر سیفلیس درجه سه بستری شد. در 1913 حالش وخیم شد و قادر نبود که خانواده خود را بازشناسد. او جان سپرد و همینطور پدرش ماکس آرنت که در طول بیماری پدر برای هانا آرنت همچون پدری بود. سال بعد که ارتش روسیه پروش شرقی را در شروع جنگ جهانی اول در هم کوفت، مارتا آرنت با دخترش به برلین گریخت. وقتی هانا قادر شد که به مدرسه برود، همان‌طور که زیر سایه همگانی جنگ قرار داشت، زیر سایه شخصی غم خانوادگی نیز بود.

آرنت در کودکی به لحاظ هوشی پیش‌رس بود به گونه‌ای که پیش از رفتن به کودکستان خواندن آموخته بود. مادرش زنی روشنفکر و مترقی و یک فعال سوسیال دموکرات بود. او از تحصیل فرزندش و ورود او به یک  مجموعه ورزشی دخترانه در کونیگسبرگ حمایت کرد. حتی زمانی که ازمدرسه لوییزه (Luiseschule) به دلیل نقض مقررات اخراج شد و مجبور شد به تنهایی درسش را ادامه دهد، پشتیبان او بود. یهودستیزی معمولاً تاثیری بر کار خانواده‌های سازگاری‌یافته نداشت، ولی وقتی هانا آرنت در مدرسه با آن مواجه شد مادرش او را به دفاع از خود تشویق کرد و به مسئولین مدرسه نامه‌های اعتراضی نوشت.

در 1920 مارتا آرنت با مارتین بیروالد، یک بازرگان بیوه با دو دختر نوجوان کلارا و اوا، ازدواج کرد. خانه بیروالد به مرکزی برای دوستان جوان و با استعداد هانا آرنت – شامل بهترین دوستِ دخترش آن مندلسون (که در تمام طول عمر به او نزدیک ماند) و یک دوستِ پسر به نام ارنست گروماخ که پنج سال از او بزرگتر بود – و مکانی برای حلقه مطالعات یونانی او شد. از 1922 تا 1924 برای دریافت مدرک فارغ‌التحصیلی از دبیرستان (abitur) که برای ورود به دانشگاه لازم بود با کار کردن در منزل همراه معلم خصوصی و با شرکت در دوره‌های حسابرسی در دانشگاه برلین اماده شد. او در دانشگاه برلین با رُمانو گواردینی (Romano Guardini)، الهیات‌دان و اگزیستانسیالیست مسیحی، که کیرکگارد درس می‌داد، آشنا شد. رویکرد اصلی مطالعاتی او فلسفه بود و تحت تأثیر جریان انتقادی نوپدید به رهبری کارل یاسپرس و مارتین هایدگر قرار داشت. با قبولی در امتحان، به دانشگاه (Marburg) رفت، جایی که هایدگر تدریس میکرد و جوانانی که قرار بود به فیلسوفان نخبه‌ی آلمانی بدل شوند – گرچه در تبعید، چراکه بیشترشان یهودی بودند – به سمینارهای او جذب می‌شدند.

وقتی آرنت در 1924 به ماربورگ رسید، طوفان سیاسی‌ای که در 1933 به وقوع پیوست در حال شکل گیری بود. ولی آن سال برای او سال تحول شخصی بود. او خود را وقف مطالعه زبان یونانی و الهیات عهد جدید زیر نظر رادولف بولتمان (Rudolf Bultmann) کرد. ولی توجه هجده ساله‌اش بر هایدگر بود – و توجه هایدگر هم به طور افزاینده‌ای بر او. رابطه استاد-دانشجو به عشقبازی مخفیانه‌ای بدل شد که فقط هانس یوناس، یکی از دوستان دانشجویش، از آن خبر داشت و با دقت از همسر و فرزندان هایدگر پنهان نگه داشته شد. تنها مدرک از این رابطه در نامه های عاشقانه است که تعدادی از آنها (بیشتر متعلق به هایدگر) باقی مانده و با عنوان «نامه‌ها: 1925-1975» حدود بیست و پنج سال پس از مرگ هر دو چاپ شد.

از نامه های باقیمانده معلوم است که عشقشان تا 1926 ادامه یافت، یعنی زمانی که آرنت ماربورگ را ترک کرد تا سرانجام در هایدلبرگ (Heidelberg) به تحصیل مشغول شود و تز دکترایش را زیر نظر کارل یاسپرس کامل کند. ولی آن دو ارتباط خود را حفظ کردند تا وقتی که وضعیت سیاسی آلمان به طور قطعی عوض شد و هایدگر که به ضد یهود بودن متهم شده بود ولی هنگامی که آرنت در این باره از او پرسیده بود، انکار کرده بود، در زمستان 33-1932 رسماً به حزب نازی پیوست و پست رییس دانشگاه (Rector) را در دانشگاه فرایبورگ بر عهده گرفت. در این دانشگاه، همانند دیگر دانشگاههای آلمان، بعد از صدراعظم شدن هیتلر در 1933، اعضای یهودی هیئت علمی‌ها اخراج شدند. آرنت تا سال 1950 دیگر ارتباطی با هایدگر نداشت.

اغراق در اهمیت تاثیر هایدگر بر هانا آرنت در شروع کارش به عنوان یک متفکر و یا در پرورش شخصیت او دشوار است. هایدگر برای او یک متفکر نمونه بود و در او جدیتی را بنا نهاد که باقی عمر به آن پایبند ماند و تا مدت‌ها بعد از آن که ضدمدرنیسمِ رمانتیک اساس اشتیاق هایدگر به سوسیالیسم ملی را مضحک یافت و غیر جهانی بودن (unworldliness) او را رد کرد. هایدگر فلسفه اروپایی را از افلاطون تا نیچه یک واحدِ یکپارچه و به عنوان سنت پیوسته "فراموشی هستی" (Oblivion to Being) می‌دانست و با عزمی راسخ خود را خارج از آن حفظ میکرد. به همین سان، او در "پایان متافیزیک" تعمق میکند که در انزوایی بزرگ چه خواهد آمد، آنچه ممکن است یک پذیرندگی تازه از بودن را شکل دهد.

رویکرد هایدگر در هستی و زمان(1926)، تعهد درونی او به یک "بازگشت پدیدارشناسانه به خود چیزها" ،الهام بخش آرنت بود و حتی تا توصیف کاملاً متفاوت آرنت از پایان سنت اروپایی، نه به امید پایه‌گذاری یک فلسفه بودن، بلکه برای پایه‌گذاری یک "علم سیاست جدید"، راهی جدید برای تفکر درباره سیاست که مجرد و انتزاعی نباشد و به ساحت تفکر ولی معطوف به "وضع بشر" وابسته باشد،ادامه یافت. هایدگر،گرچه به نظر نمی‌رسید که بعد از قطع رابطه هیچ‌گاه به پیشرفت‌های فلسفی آرنت توجهی داشته باشد،به او گفت زمانی که داشت اولین کتابش را می‌نوشت، و همواره پس از آن، آرنت الهام بخش او و عشق زندگیش بوده است.

در 1950بعد از این که آرنت تصمیم به از سرگیری رابطه با هایدگر گرفت، توانست به خود اجازه دهد نیاز خود را به آنچه "پیوستگی" با گذشته‌اش و عشق بزرگ‌اش می‌نامید محترم شمارد. او که در سن 45 سالگی قرار داشت، قادر بود صریح‌تر و صادقانه‌تر با هایدگر صحبت کند. ولی یک سفر پیچیده و عشقی جدید او را به تصمیم‌گیری واداشت. او در یاسپرس هم یک هیأت پدرانه و هم یک الگوی فلسفی جدید می‌دید: مردی که اخلاق فردی و تعهدش به ایده‌آل‌های سیاست روشنگری – به کانت حس نزدیکی می‌کرد – او را به ایستادگی شجاعانه در برابر ناسیونال سوسیالیسم هدایت کرد. با تشویق‌های او، دغدغه فلسفی آرنت به کاوش در ارتباطات اجتماع (پایان نامه او راجع به مفهوم عشق همسایه‌وارِ (neighborly love) آگوستین بود) تغییر کرد. سپس او برای کاوش در زندگی محفلی یهودیان در قرن هجدهم و دستیابی به معنایی که فقدان جامعه سیاسی برای یهودیان آن زمان داشت، زندگی‌نامه‌ای درباره رائل فارن‌هاگن (Rahel Varnhagen) نوشت. او کورت بلومن‌فلد (Kurt Blumenfeld)، رهبر صهوینیست‌های آلمان، را یک مرشد سیاسی یافت و با توصیه او بود که آرنت در 1933 شروع به فعالیت سیاسی عملی‌ای برای صهیونیست‌ها کرد – مأموریتی که منجر به دستگیری او توسط گشتاپو و پروازش بلافاصله بعد از آزادی اتفاقی‌اش توسط نازی‌ها از آلمان به فرانسه شد. او در این زمان از گونتر اشترن (Gunter Stern) (بعدها آندرس) یک دانشجوی فلسفه یهودی که در 1929 با او ازدواج کرده بود و با او در برلین زندگی میکرد،جدا شد و ازدواج‌شان که برای آرنت یک وصلت عاشقانه نبود به درستی پایان یافت.

آرنت در پاریس به همکاری با صهیونیست‌های آلمانی ادامه داد و برای گروه مهاجران جوان (Jugend Aliyah)، سازمانی که برای یهودیان جوان سفر به فلسطین را تدارک می‌دید (و او خود یک گروه را در سفر به فلسطین همراهی کرد) کار می‌کرد. او همچنین در پاریس یک جماعتی از تبعیدشدگان را یافت که بیشتر آن را فعالان سیاسی چپ‌گرا و روشنفکران برلینی تشکیل می‌دادند که با نویسندگان و هنرمندان هم‌فکر فرانسوی در کافه‌ها جمع می‌شدند. به زودی با والتر بنیامین ،یک منتقد ادبی، آشنا شد. اما مهمترین رابطه او با هاینریش بلوشر (Heinrich Blucher)، یک غیر یهودی برلینی متعلق به طبقه کارگر، خودآموخته و مستقل‌اندیش بود. بلوشر دنباله‌رو رزا لوکزامبورگ بود و در گروه اسپارتاکوس (Spartakusbund) فعالیت می‌کرد. در ابتدا آرنت که تسلیم این ایده شده بود که هیچ رابطه‌ای نمی‌تواندجایگزین رابطه ده سال پیش او با هایدگر شود، دودل بود. ولی از نامه هایی که در 37-1936 با بلوشر رد و بدل می‌کرد – نامه‌های که اکنون تحت عنوان میان چهار دیوار  (Between four walls)چاپ شده است – روشن است که بلوشر – مردی چنین متفاوت،جهانی، با خردی انسانی، لایق دوستی عمیق و فداکارانه، علاقه‌مند به آرنت و تفکراتش – نظر آرنت را تغییر داد. در 1940 وقتی که آرنت خود را از بند قانونی ازدواج با اشترن رها کرد، در پاریس با بلوشر ازدواج کرد و پس از تحمل هفته ها بازداشت در اردوگاه‌های دولتِ جمهوری سوم در جنوب فرانسه، که به منظور جمع‌آوریِ "دشمنان خارجی" انجام شده بود، توانستند با هم به نیویورک مهاجرت کنند. مسیر گریز آن‌ها، از میان جنوب فرانسه و پیرنه به لیسبون همان راهی بود که والتر بنیامین استفاده کرد ولی موفق نشد و بعد از توقف در مرز اسپانیا خودکشی کرد. آرنت قادر شد ترتیبی دهد تا مادرش در نیویورک به آنها بپیوندد. آنان سه نفره، دوره‌ای از زندگی پناهندگی را آغاز کردند، مبارزه ای برای پول، یادگیری انگلیسی و شگفتی از اخبار هراس‌انگیزی که روزنامه‌های صبح راجع به اخبار اروپا می‌آوردند. بلوشر کارگری روزمزد شد، مارتا آرنت با تکه‌های پارچه نخ قیطانی درست می‌کرد و هانا آرنت با اندک انگلیسی کاربردپذیرش، نقد کتاب می‌نوشت و همزمان در آئوف‌باوو (Aufbau)، یک روزنامه پرمخاطب، به زبان آلمانی ستون سیاسی می‌نوشت. همان‌گونه که آن‌ها در پاریس جماعتی از تبعیدیان پیدا کرده بودند که همگی به یکدیگر یاری می‌رساندند، آرام آرام با آمریکایی‌ها آشنا شدند، به خصوص گروهی که بعدا پارتیزان ریویو (Partisan Review) را تاسیس کردند. آرنت چند مورد شغل تدریسی پاره‌وقت در دانشگاه بروکلین پیدا کرد و به عنوان پژوهشگر در کنفرانس روابط یهودیان (با همکاری تاریخ‌دان بزرگ یهودی، سالو بارُن) شرکت کرد و در نهایت به عنوان ویراستار در انتشارات شُکِن بوکس (Schocken Books)، جایی که می‌توانست فرانتس کافکا را به خوانندگان آمریکایی معرفی کند، مشغول به کار شد. ولی در پیشروی آهسته‌شان به سوی ثبات شخصی، هیچ چیز نمی‌توانست بلوشرها را از دغدغه‌های‌شان بازدارد. این دغدغه‌ها با شروع زمستان 43-1942، وقتی خبر رسید که نازی‌ها در حال عملی‌سازی طرح اردوگاه‌های نابودسازی (extermination camps) هستند، با تلاش برای درک آنچه در اروپا و جهان به وقوع پیوسته بود، آغاز شد. آرنت شروع کرد به حرکتی فراتر از ستونهای سیاسی برای آئوف‌باوو به سوی کتابی که در نهایت سرچشمه‌های توتالیتاریسم عنوان گرفت.

او با وجود اینکه  تمام زمان بیداری خود را که سر یکی از شغل‌هایش نبود به کار بر روی کتاب تاریخی خود اختصاص داده بود، در 1948آخرین حمله سیاسی خود را انجام داد. این اقدام نه در حمایت از تشکیلات صهیونیستی آلمانی (در تبعید)، بلکه علیه آن و علیه همه صهیونیست‌هایی بود که در تلاش‌شان برای ایجاد یک دولت یهودی با هدف پایان بی‌وطنی خود، نمی‌توانستند خطر یا فاجعه‌ی اخلاقی بی‌وطن کردن یک ملت را – عرب‌های فلسطین – پیش بینی کنند. آرنت به یهودا ماگنش (Judah Magnes)، رییس دانشگاه عبری اورشلیم، پیوست، کسی که گروهی کوچک از یهودیان غالباً آلمانی در فلسطین برای دفاع از یک دولت دو-ملیتی را رهبری می‌کرد. ماگنس، بعد از خواندن مقاله‌های هانا آرنت در آئوف‌باوو و چند نشریه مختلف آمریکایی مانند دِ نِیشِن (The Nation)، او را چون خویشاوند خود شناخت و به جنبش خود جذب کرد. آرنت به عنوان نویسنده رسمی گروه ماگنس، در نیویورک کار کرد ولی با محو شدن ایده دولت دو-ملیتی درجریان جنگ استقلال 1948 که منجر به ایجاد دولت یهودی و درحقیقت تبدیل تعداد بسیاری از عربهای فلسطینی به پناهندگان بی‌وطن شد، کناره‌گیری کرد. تأملات او در سرچشمه‌های توتالیتاریسم در دولت-ملت‌های به سبک اروپایی، به عنوان فُرمی سیاسی که مردمِ درون قلمرو یک دولت را سرکوب می‌کند و نه اعضای گروه ملی سلطه‌گر، مرهون نقد او از صهیونیسم و ملی‌گرایی اسراییل است.

Source: http://elisabethyoung-bruehl.com/articles/hannah-arendt-articles/hannah-arendt-1906-1975

پرونده ی «هانا آرنت» در انسا شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/4498
 

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

بازنگری دریافت آرنت از سیاست (بخش نخست)

1- آثار پسا-مرگِ آرنت درباره سیاست
دریافت آرنت از سیاست عموماً به عنوان یکی از اصیل‌ترین‌ها در تاریخ اندیشه سیاسی غرب مورد ستایش قرار گرفته است. برخلاف فلاسفه باستان مانند افلاطون یا ارسطو، او سیاست را وسیله‌ای برای فعلیت‌بخشیِ یک نظم انسانی ایده‌آل یا پی‌جوییِ شادمانی نمی‌داند. برخلاف فلاسفه مدرن مانند هابز یا لاک، او زندگی سیاسی را نتیجه یک قرارداد اجتماعی که از طریق آن توده‌های متخاصم (antagonized multitude) از وضع طبیعی جنگ‌زده‌شان دور می‌شوند، نمی‌داند. حتی در میان نظریه‌پردازان سیاسی معاصر، تأکید آرنت بر وضع بشریِ تکثر (human condition of plurality) و خصلت افشاگرانه عمل (relevatory feature of action)، دریافت او از سیاست را از دریافت لئو اشتراوس (Leo Strauss) که بر پی‌جویی "نظم سیاسیِ برحق یا نیک" تأکید دارد، و از دریافت جان رالز که بی‌طرفیِ وضعیت/دولت (neutrality of state) و به‌کارگیری "خرد عمومی" (public reason) را پیش‌فرض قرار می‌دهد، جدا می‌کند.

آرنت در آثاری که در دوران حیات او منتشر شد، هیچ‌گاه صریحاً توضیح نداد که "سیاست" یعنی چه یا چه معنا و اهمیتی برای جهان انسانی دارد. او در وضع بشر (The Human Condition)، ظرفیت انسانیِ عمل، وضع گریزناپذیرِ تکثر و زایندگی (natality) و تقسیم‌بندیِ امر عمومی و امر خصوصی را تشریح کرد، اما در آن زمان صحبتی از معنا و مفهوم سیاست نکرد. همچنان که در بالا گفته شد، موضوعات مورد بحث او با بیان خاصی از خودِ سیاست همسان هستند. در میان گذشته و آینده (Between Past and Future/BPF)، او به بررسی مفاهیمِ سنت، تاریخ، اقتدار، آزادی، آموزش، فرهنگ و ... می‌پردازد؛ اما اینجا هم فصل منفردی درباره سیاست وجود ندارد. مشهورترین بیاناتی که او درباره سیاست می‌نویسد مانند این است: "علت وجودیِ سیاست، آزادی و میدانِ تجربه‌ی آن، عمل است." (BPF: 146) با این حال، این نه تعریف و نه تبیینِ مفهوم سیاست است.

تا انتشار کتاب نوید سیاست (The Promise of Politics/PP) در سال 2005، ما دسترسی مستقیم به فهم آرنت از خودِ سیاست نداریم. در این اثر که پس از مرگ آرنت با ویرایش جروم کُن (Jerome Kohn) منتشر شده، چندین تک‌نگاری آرنت درباره سیاست و سنت اندیشه سیاسی برای اولین بار کنار هم گذاشته شده است. مقاله "درآمدی به سیاست" که به زبان آلمانی در کتاب Was ist Politik? (سیاست چیست؟) ویراسته اورزولا لودز (Ursula Ludz) آمده است، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. همان‌طور که جروم کُن به درستی توضیح می‌دهد "(عنوان مقاله) به هیچ وجه به مقدمه‌ای برای مطالعه علوم سیاسی یا نظریه سیاسی اشاره نمی‌کند، بلکه برعکس، راهنمایی است برای تجربه سیاسی اصیل" (PP: viii). این تک‌نگاری به همراه دیگر مقاله‌ها، بهترین فرصت را برای فهم ما از آنچه آرنت از سیاست یا زندگی سیاسی در نظر داشت، فراهم می‌کند.

مقاله من کوششی است برای خوانش دقیق اثر پسا-مرگِ آرنت، نوید سیاست. می‌کوشم این مسائل را واکاوی کنم: آرنت از سیاست چه مقصودی داشت؟ او چگونه سیاست را با تکثر بشری و حوزه عمومی پیوند می‌داد؟ چرا آرنت ادعا می‌کرد که سنت اندیشه سیاسی به روح سیاست اصیل خیانت کرده است؟ و چگونه اختراع سلاح‌های کشتار جمعی مدرن، جهانی را که سیاست قصد دارد بسازد و از آن محافظت کند، تهدید می‌کند؟

در یک کلام، من ایده سیاست را نزد آرنت باز-آزمایی می‌کنم. این کار را نه تنها با جای‌دادن آن در نظریه سیاسی آرنت، بلکه همچنین با روشن‌کردن یکتایی و تازگی آن انجام می‌دهم. در بخش نهایی ارزیابی‌های انتقادی خود را از این‌که آیا دریافت آرنت از سیاست، ارتباطی با جهان کنونی ما دارد یا نه، ارائه می‌کنم.

2- معنای سیاست

استفاده آرنت از واژه "سیاست" را می‌توان به دو حالت تقسیم کرد. نخست، او، مانند بسیاری از ما در این دوران، "سیاست" را برای اشاره روند شکل‌دهی به منافع و درگیری بر سر قدرت به کار می‌برد. در میان گذشته و آینده، او به این دریافت از سیاست به عنوان "پایین‌ترین سطح امور بشری" اشاره می‌کند. دوم، او سیاست را به مقام دستاورد اصلی‌ای که تمدن بشری می‌تواند به آن دست یابد، ارتقا می‌دهد، به شرطی که ما ظرفیت انسانی‌مان برای عمل‌ورزیِ هماهنگ و مشترک را فعلیت بخشیم. این دریافت آرنت از سیاست، یا – اگر بخواهیم اصطلاح مطابق با روحیه او نام‌گذاری کنیم – "بالاترین سطح امور بشری" است.

صحیح است که آرنت در آثار دوران حیاتش، این تمایز را به روشن‌ترین شکلی که یک نظریه‌پرداز سیاسی می‌تواند انجام دهد، مشخص کرده بود. آرنت در مقاله‌ای که در آن به شرح حقیقت و سیاست می‌پردازد، می‌گوید: "من به گونه‌ای سخن گفتم که انگار قلمرو سیاسی چیزی جز رزمگاه منافع متضاد حزبی نیست که در آن هیچ چیزی به شمار نمی‌آید مگر لذت و سود، جانبداری و طمع سلطه" (BPF: 263). حقیقتی که آرنت با اشتیاق از آن دفاع می‌کند همواره با این معنای سیاست در تضاد است، زیرا سیاستمداران مایل‌اند با دروغ، تبلیغات و دستکاری افکار عمومی برای رسیدن به قدرت مبارزه کنند. به هر حال، آرنت به سرعت می‌افزاید که این کل ماجرا نیست. "از این منظر، ما از محتوای واقعی زندگی سیاسی، از خوشی و سربلندی‌ای که از همراهی با همتایان خود، از عمل‌ورزی با یکدیگر و نمایان‌شدن در ملأ عام و از جای‌دادن خودمان در جهان به وسیله سخن و کردار ناشی می‌شود، و بنابراین از کسب و حفظ هویت شخصی‌مان و شروع چیزی تماماً نو، ناآگاه می‌مانیم" (BPF: 263). این دریافت دوم از سیاست، بی‌شک همان ایده‌آل آرنت از سیاست اصیل است.

در نوید سیاست، آرنت دوباره به دو سطح متفاوت از سیاست اشاره می‌کند. سیاست را می‌توان "به معنای معمول آن، به عنوان رابطه میان حاکمان و محکومان" تعریف کرد. اما اگر این‌گونه تعریف شود، هیچ راهی برای جلوگیری از جانبداری‌های مردم علیه سیاست – این جانبداری‌ها که "سیاست داخلی پارچه‌ای است بافته‌شده از دروغ‌ها و فریبکاری‌های منافع مشکوک و حتی ایدئولوژی‌های مشکوک‌تر، در حالی که سیاست خارجی بین تبلیغات بی‌روح و کاربست قدرت برهنه، در نوسان است" (PP: 97-98) – باقی نمی‌ماند. در اثر این درک "معمول" یا "کوته‌فکرانه" از سیاست، هیچ بختی برای این‌که امور عمومی بتواند مردمی را که می‌خواهند یک زندگی شرافتمندانه یا حداقل تا حدی نجیبانه داشته باشند، جلب کند.

خوشبختانه، سیاست را می‌توان به گونه‌ای دیگر نیز معنا کرد. به بیانی بسیار کوتاه، آرنت ادعا می‌کند: "معنای سیاست، آزادی است." این یعنی، سیاسی‌بودن همانا و آزاد بودن همان. این تعریف ساده و مختصر است، اما همان‌طور که آرنت توضیح می‌دهد، سادگی و نیروی قطعیت‌بخش آن در این واقعیت نهفته است که سیاست، درون جهان بشری وجود دارد (PP: 108). آزادی علت وجودی و ذات سیاست است. علت وجودی است، زیرا موجودات انسانی، با نظر به لذت‌بردن از تجربه آزاد بودن، همراه با هم زندگی می‌کنند، همراه با هم عمل می‌کنند، یا حتی همراه با هم مبارزه می‌کنند. ذاتِ زندگی سیاسی است، زیرا بدون آزادی، عمل به سطح رفتار و سخن به سطح لفاظی تقلیل پیدا می‌کند.

تقریباً همه پژوهشگران آرنتی می‌دانند تمایز گذاشتن بین "آزادی" و "عمل"، یا بین "عمل" و "سیاست" در نظریه آرنت چقدر دشوار است. آزادی ظاهراً علت این است که چرا مردم زندگی سیاسی دارند، حال آن‌که زندگی سیاسی، تعامل و ارتباط اشخاص آزاد و برابر را در بر می‌گیرد. هنگامی که مردم سیاست "می‌ورزند"، یعنی هنگامی که آنان، با نظر به آزادی، عمل می‌کنند و با یکدیگر سخن می‌گویند، در حال آغازیدن چیزی نو و ایجاد یک فضای عمومی هستند که به شیوه‌ای دیگر ایجاد نمی‌شود. تحسین آرنت از پدیده عمل‌ورزی آزاد در یک فضای عمومی او را به یکسان‌پنداری عمل سیاسی با یک معجزه‌ی غیر دینی می‌رساند – معجزه‌ای که با میلاد زندگی بشری برانگیخته می‌شود و با به وجود آمدن دنیا قابل مقایسه است. همان‌طور که در نوید سیاست شرح می‌دهد:

خودِ انسان آشکارا استعدادی شگفت‌انگیز و اسرارآمیز برای معجره‌آفرینی دارد. واژه عادی و آشنایی که زبان ما برای این استعداد به کار می‌برد، "عمل" (action) است. عمل از این جهت یکتاست که روندهایی را به حرکت در می‌آورد که خودانگیختگی‌شان بسیار شبیه روندهای طبیعی است. عمل نیز نشانگر آغاز چیزی است، چیزی نو را آغاز می‌کند، قوه ابتکار و پیشگامی را به کار می‌اندازد، یا به اصطلاح کانتی، زنجیره خود را پیش می‌برد. معجزه‌ی آزادی، ذاتیِ توانایی آغاز کردن است. خودِ توانایی آغاز کردن، در ذات این واقعیت قرار دارد که هر موجود انسانی، صرفاً به خاطر زاده‌شدن در جهانی که پیش از او وجود داشته و پس از او نیز وجود خواهد داشت، خود یک آغاز تازه است (PP: 113).

اگر معنای سیاست، آزادی است، پس معنای آزادی چیست؟ آرنت این پرسش را با اشاره به شهرِ (polis) یونانی پاسخ می‌دهد، زیرا او بر این باور است که یونانیان اولین مردمی بودند که آزادی را تجربه کردند و به آن فعلیت بخشیدند. "معنای آزادی در اصل چیزی جز تواناییِ رفتن به هر آن‌جا که می‌خواهی نیست،" اما این صرفاً همان "آزادیِ نقل مکان" که ما امروزه می‌فهمیم نیست. برای نقل مکان آزادانه، باید خود را به عنوان یک شهروند آزاد ثابت کرد، شخصی که در معرض سلطه یا اجبار دیگری نیست. اما آزادی معنایی بیش از این دارد. علاوه بر این، یک انسان آزاد  کسی است که نیازی به تحمل بار اداره خانه ندارد – او باید بتواند خود را از اجبار امور خانه برهاند (PP: 121). تضاد بین آزادی و ضرورت آن‌قدر مضمون ماندگاری در نظریه آرنت است که لازم نیست این‌جا تکرارش کنیم. شرح آرنت از رویارویی و تضاد شهر و خانه در یونان باستان و دسته‌بندی سه‌گانه او از امر عمومی، امر خصوصی و امر اجتماعی در وضع بشر، پیشتر توضیح داده است که چرا آزادی نمی‌تواند همراه با ضرورت زیستن وجود داشته باشد.

آنچه در این‌جا برای ما اهمیت دارد، این است که آرنت با وجود حمایتش از آزادی نقل مکان و رهایی از ضرورت زیستن، تأکید دارد که این آزادی "مقصود غایی سیاست نیست." به عبارت دیگر، "سیاست و آزادی یکسان‌اند، و هرجا این نوع از آزادی وجود نداشته باشد، فضای سیاسی به معنای حقیقی آن وجود نخواهد داشت" (PP: 129، کج‌نویسی از نگارنده مقاله). آزادی، به خودی خود، ماهیت سیاست است، در حالی که وسیله‌ای که با آن فضای آزادی بنا نهاده می‌شود، لزوماً "سیاسی" نیست. در تجربه یونانی، قانونگذاری، سیاست خارجی و جنگ "وسیله"هایی بودند برای بنا نهادنِ یا حفاظت از یک فضای سیاسی، اما خود این موارد "قطعاً سیاسی نیستند." "آن‌ها پدیده‌های حاشیه‌ای برای سیاست هستند و بنابراین خودِ سیاست نیستند" (PP: 129-130).

این‌همانیِ سیاست با آزادی را می‌توان تا زندگی پیشا-شهریِ (pre-polis) یونان دنبال کرد. نزد آرنت، همانند بسیاری از دیگر پژوهندگانِ تاریخ اندیشه سیاسی، همین واژه "سیاست" از تجربه‌ی فعلیت‌یافته‌ی شهرِ یونانی مشتق می‌شود. زندگیِ پیشا-شهری، منبع واژگان سیاسی یونانی است؛ حال آن‌که واژگان سیاسیِ شهر، به محض ایجاد شدن، به معیار همه زبان‌های اروپایی برای سیاست بدل می‌شود؛ حتی با وجود این‌که روزگار خوش شهر یونانی مدت‌هاست به سر آمده است. شهر، یک فُرم بسیار ویژه زندگی جماعتیِ بشر (human communal life) است که در آن "انسان‌ها در آزادی خویش، می‌توانند بدون اجبار، زور و تسلط یکی بر دیگری، با یکدیگر به مثابه برابرها در میان برابرها، تعامل کنند. تنها در شرایط اضطراری، مانند زمان جنگ، فرماندهی بر و فرمانبری از یکدیگر وجود دارد، اما از سوی دیگر همه امورشان را از طریق با هم سخن‌گفتن و یکدیگر را اقناع‌کردن، مدیریت می‌کنند" (PP: 45, 177). این فُرمِ خاص زندگی سازمانی بشر، آنچه را که بعدها غربی‌ها از سیاست فهمیدند و تقریباً به نوعی اعتبار جهان‌شمول نیز دست یافت، به شیوه‌ای سرمشق‌وار و قاطعانه تعیین کرد. غربی‌ها قادر نیستند درباره سیاست سخن بگویند، مگر با اندیشیدن به شیوه‌ای که امور عمومی در شهر یونان باستان هدایت می‌شد.

آرنت استدلال می‌کند که طبق تجربه یونانی، آنچه زندگی در شهر را از همه فُرم‌های دیگر زندگی جماعتی بشر جدا می‌کند، "آزادی" است. این بدین معنا نیست که یونانیان آزادی‌شان را به وسیله سیاست به دست آورده بودند، بلکه همان‌طور که در بالا گفته شد، "آزاد بودن و زیستن در شهر، به معنای دقیق واژه، یکی و شبیه بودند." آزادی با زندگی سیاسی یکسان است؛ آزادی مقصود یا غایتی نیست که زندگی سیاسی به دنبال آن باشد. با نگریستن از این زاویه، آزادی را می‌توان "به گونه‌ای سلبی، به معنای سلطه‌گر یا تحت سلط نبودن و به گونه‌ای ایجابی، به معنای فضایی که تنها توسط انسان‌ها ساخته می‌شود" فهمید (PP: 116-117).

اگر سیاست و آزادی به یکدیگر مقید و هر دو از ضرورت زیستن یا از وسیله‌بودن برای هر چیز دیگر، جدا شوند، آن‌گاه روشن می‌شود که تنها لحظه‌هایی در تاریخ طولانی انسان‌ها بوده است که معنای سیاست تمام و کمال فعلیت یافته یا آشکار شده است. با این حال، همین چند لحظه تاریخیِ عظیم، حیاتی و اثرگذار هستند. آرنت می‌گوید آن‌ها "معیار تعیین می‌کنند"، نه به این معنا که می‌توان از آن‌ها تقلید کرد، بلکه ایده‌ها و مفاهیم ویژه ذاتی در آن‌ها می‌توانند "آن دوره‌های تاریخی که یک تجربه کامل را از واقعیت سیاسی نفی کرده‌اند، مشخص کنند." (PP: 119-120). سیاست در معنای "والاتر" به معیاری برای داوری بدل می‌شود که با آن می‌توانیم درجه یا گستره‌ی فعلیت‌یابیِ آزادیِ سیاسی را در هر لحظه تاریخی خاص ارزیابی کنیم. هرگاه امیدِ عمل‌ورزیِ آزادانه در فضای عمومی وجود داشته باشد، روحیه اصیل سیاست نیز وجود خواهد داشت؛ هرگاه صرفاً مبارزه برای قدرت و سلطه خشونت‌آمیز وجود داشته باشد، سیاست در واقع به پایین‌ترین سطح امور انسانی تغییر شکل می‌دهد.

ادامه دارد ...

 

* یی‌هوا ژیانگ، سیاستمدار تایوانی و استاد دپارتمان علوم سیاسی دانشگاه ملی تایوان است. این مطلب ترجمه مقاله‌ای است از او با عنوان «Hannah Arendt Idea of Politics Revisited».

 

پرونده ی «هانا آرنت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/4498

 

 

مطالب همین مترجم از و درباره هانا آرنت:

9- درباره هانا آرنت(1) :
http://anthropology.ir/node/15112

10- درباره هانا آرنت(2):
http://anthropology.ir/node/15318

11- درباره هانا آرنت(3): 
http://anthropology.ir/node/15732

12-درباره هانا آرنت (4):
http://www.anthropology.ir/node/15786

13- انسان، چیرگی تام، آغازگری: بازخوانی نظریه توتالیتاریسم هانا آرنت با تکیه بر داستان «میرا»
http://anthropology.ir/node/16721

14- قدرت مردم: نقد آرنت بر وسیله - غایت اندیشی در سیاست
http://anthropology.ir/node/16803

15-روح انقلاب: آرنت و بنیانگذاری آزادی
http://anthropology.ir/node/17036

16- بشریت و ارعاب (درس‌گفتاری از هانا آرنت)
http://anthropology.ir/node/17292

17- جنگ افزار مدرن، قدرت و سیاست
http://www.anthropology.ir/node/17765

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

شاخه اصلی

سیاسی

نگاهی به کتاب فلسفه هانا آرنت

 فصل نخست : از تولد تا مرگ
هانا آرنت در ژوئیه 1926 به معلم و دوستش ،کارل یاسپرس ،نوشت((تلاش میکنم از منظری که تجربه شخصی ام به من داده است تاریخ را تفسیر کنم و بفهمم چه چیزی در تاریخ به بیان درآمده است))تجربه هانا آرنت او را به این اعتقاد و باور رساند که هر چند همه انسان ها باید بمیرند اما هر انسانی به دنیا می آید تا از نو آغاز کند.

شروع زندگی در آلمان

هانا در چهاردهم اکتبر 1906 در لیندن در نزدیکی هانوفر به دنیا آمد.پدرش پل و مادرش مارتا از یهودیان ثروتمند یهودی بودند.در 1913 پدر او بر اثر بیماری سیفیلیس در گذشت و از این به بعد هانا با مادرش زندگی کرد.پدر و مادر هانا به او تذکر می دادند که در چه دوره مهمی  زندگی می کند و به او می گفتند که در مقابل یهودستیزی سکوت نکند.آنها دوران جنگ جهانی اول را با ثبات نسبی زندگی کردند. هانا بعد از رفتن به مدرسه با سیاست آشنا شد .مادر هانا یک فرد سیاسی نبود اما در جلسات سوسیال دمکرات ها شرکت می کرد و در مسائل سیاسی رویاروی آلمان فعالانه مشارکت می نمود.در سال1920 مادر هانا ازدواج مجدد می کندو هانا دچار یک تنهایی و افسردگی می شود .همین باعث شد تا هانا یک محفل یونانی تشکیل دهد و به همراه دوستانش به مطالعه کلاسیک های یونان نظیر کانت،کیرگگورو... بپردازد.رشد فکری هانا آغاز شده بود و در سالهای تحصیل در دانشگاه شاگرد چند تن از پرغوغاترین متفکران قرن 20 شد.

 

برای خواندن این معرفی در زیر کلیک کنید:

 

پرونده ی «هانا آرنت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/4498

 

شاخه اصلی

کتاب

جنگ‌افزار مُدرن، قدرت و سیاست

مقدمه مترجم: مطلب حاضر، ترجمه یکی از یادداشت‌های بخش «نقل قول هفته» در وب‌سایت مرکز سیاست و علوم انسانی هانا آرنت  است. در این بخش از سایت، هر هفته یکی از اساتید حوزه‌های نظریه سیاسی، فلسفه، مطالعات فرهنگی، انسان‌شناسی، زبان‌شناسی و ... یادداشتی درباره قطعه‌ای از یکی از آثار هانا آرنت می‌نویسد. این یادداشت، تحت عنوان «تأثیر جنگ‌افزار مدرن بر قدرت و سیاست» توسط راجر برکُویتز (Roger Berkowitz)، استاد علوم سیاسی و حقوق بشر کالج بارد (Bard College)، نوشته شده است. مطلب حاضر ترجمه بخشی از این یادداشت است. برکُویتز در حوزه‌هایی چون اندیشه حقوقی، نظریه سیاسی، حقوق بشر و فلسفه قاره‌ای تخصص دارد. از جمله موضوعات پژوهشی مورد علاقه وی می‌توان به ایده عدالت و حقوق بشر (در زمینه اندیشه حقوقی) اندیشه هانا آرنت و سیاست و زیبا‌شناسی (در حوزه نظریه سیاسی)، هایدگر، نیچه، کانت، افلاطون، ارسطو و لایبنیتز (در حوزه فلسفه قاره‌ای) اشاره کرد. در اینجا می توانید صفحه شخصی برکُویتز را در سایت کالج بارد مشاهده کنید. متن کامل یادداشت نیز از اینجا قابل دسترسی است. لازم به ذکر است که راجر برکُویتز ریاست علمی مرکز سیاست و علوم انسانی هانا آرنت را نیز بر عهده دارد.

***

«حکومتی منحصراً بر وسایل خشونت بنا شده باشد، هرگز وجود نداشته است. حتی حاکم توتالیتر که ابزار اصلی حکمرانی‌اش شکنجه است، نیازمند یک پایه قدرت است – پلیس مخفی و شبکه مُخبِران‌اش. تنها ایجاد سربازهای روباتی که همان‌طور که پیشتر اشاره شد عامل انسانی را به کلی نابود می‌کنند و احتمالاً به شخص اجازه می‌دهد با فشار یک دکمه هر که را مایل است منهدم کند، می‌تواند این چیرگی بنیانی قدرت بر خشونت را تغییر دهد.»

  • هانا آرنت، درباره خشونت

هانا آرنت این جملات را به هنگام شکست ایالات متحده آمریکا در ویتنام نوشت. استدلال او این بود که تا جایی‌که سربازان روباتی چیزی مربوط به آینده هستند، خشونت و زور عریان، مانند آنچه آمریکا افسارش را گسیخته بود، در برابر قدرت جمعی، مانند آنچه توسط وی‌یِت کُنگ به نمایش گذاشته شد، سر تسلیم فرود می‌آورند. آوای آرنت، حداقل تا اندازه‌ای، آوایی امیدبخش بود و ناتوانی خشونت در برابر قدرت را می‌ستود.

اگر بخواهیم امروز، به هنگام ظهور جنگ‌افزارِ بدون سرنشین، جملات آرنت را بخوانیم، توان و ظرفیت اظهارات او جرح و تعدیل می‌شود. بدون سرنشین‌ها، نمونه‌های نخست روزافزون و حتی تجسم "سربازهای روباتی"ای هستند که آرنت نگران بود از جنگ انسان‌زادایی کنند و خشونت را بر قدرت برتری دهند. اگر ما پیامدها را از منطق آرنت استنتاج کنیم، پس بدون سرنشین‌ها ممکن است جایگزین محدودیت‌های سنتی‌ای شوند که سیاست بر خشونت می‌گذاشته است؛ به عبارت دیگر، بدون سرنشین‌ها سطوح پیش‌بینی‌ناپذیری از خشونت نامحدود را ممکن می‌سازد.

نگرانی آرنت از ظهور بدون سرنشین‌ها ارتباط چندانی با ترور، دغدغه اکثر مخالفین بدون سرنشین‌ها در این زمانه، ندارد. به طور ویژه، نگران مسئله نظارت و کنترل نیز نیست؛ بلکه آرنت در مخالفت با کسانی مانند ژنرال استنلی مک‌کریستال که باور داشتند بدون سرنشین‌ها صرفاً ابزاری نو در فعالیت کهن جنگ هستند، هشدار می‌دهد که بدون سرنشین‌ها و سربازان روباتی می‌توانند خودِ پویایی جنگ و سیاست را تغییر دهند.

برای این‌که ببینیم چگونه بدون سرنشین‌ها حساب خشونت در سیاست را تغییر می‌دهد، لازم است تز آرنت را درباره برتری سیاسی سنتی قدرت بر خشونت، بفهمیم. اولویت قدرت بر خشونت مبتنی است بر این ایده که قدرت "در خودِ هستی جماعت‌های سیاسی ذاتی است." آرنت می‌نویسد قدرت "با توانایی بشر نه تنها برای عمل‌کردن بلکه برای هماهنگ عمل‌کردن متناظر است." قدرت "هرگاه مردمان گرد هم آیند و با هماهنگی عمل کنند، بیرون می‌جوشد." هر حکومتی برای عمل‌کردن نیازمند قدرت است، و این برای تز آرنت نقشی محوری دارد.

این نیاز به حمایت مردمی حتی در مورد حکومت‌های توتالیتر که آنان نیز به قدرت مردمی عمل‌کردن با یکدیگر را ادامه می‌دهند – حداقل گروه گزیده‌ای از آن‌ها مانند پلیس مخقی و مُخبران‌اش – وابسته‌اند صحت دارد.  این نیز یک افسانه است که حکمرانی توتالیتر می‌تواند بدون حمایت مردم وجود داشته باشد. این‌که در آلمان نازی یا سوریه معاصر، حکومت‌های توتالیتر یا جبّار هنوز بر قدرت مبتنی هستند از حمایت بخش‌های کلیدی جمعیت ناشی می‌شود.

حتی اگر همه حکومت‌ها بر حدی از قدرت مبتنی باشند، آن‌ها اعمال خشونت نیز می‌کنند – ولی آن خشونت توسط محدودیت‌های سیاسی کنترل می‌شود. هنگامی که یک حکومت حمایت مردمی‌اش را از دست بدهد، وسوسه می‌شود "خشونت را به جای قدرت قرار دهد." مشکل این‌جاست که به هنگام تسلیم‌شدن حکومت‌ها در برابر وسوسه کاربست خشونت برای پر کردن جای خالی قدرت مردمی نحیف‌شده، کاربست خشونت توسط آن‌ها قدرت‌شان را بیشتر از بین می‌برد و منجر به ناتوانی می‌شود. هرچه یک حکومت به خشونت بیشتری برای اتکا بر آن نیازمند باشد، قدرت کمتری در ذخیره‌اش دارد. بنابراین محدودیتی سیاسی بر میزان خشونتی که هر حکومت می‌تواند اعمال کند وجود دارد پیش از آن‌که فقدان قدرت خودش را به بار بیاورد.

آرنت به همان میزان که دعوی‌های قدرت بر خشونت را محترم می‌شمارد، دیده‌اش نسبت به آسیبی که خشونت می‌تواند وارد کند، بیناست. در تقابل مستقیمِ میان قدرت و خشونت، خشونت پیروز خواهد شد – حداقل در کوتاه مدت. آرنت می‌نویسد که اگر "راهبرد قدرتمند و موفقیت‌آمیز مقاومت غیرخشونت‌آمیزِ" گاندی با دشمنی متفاوت – یک استالین یا بشار اسد به جای یک چرچیل یا مبارک – روبرو شده بود، "پیامد نه استعمارزدایی، بلکه قتل عام و تسلیم می‌شد." خشونت ناب ممکن است پیروزی به دنبال بیاورد، اما هزینه چنین فتحی بالاست، نه تنها برای بازندگان، بلکه همچنین برای برندگان.

 

پرونده «هانا آرنت» در انسان شناسی و فرهنگ 
http://www.anthropology.ir/node/4498
 

شاخه اصلی

نظریه

روح انقلاب: آرنت و بنیان‌گذاری آزادی

مقدمه مترجم: مطلب حاضر، ترجمه یکی از یادداشت‌های بخش «نقل قول هفته» در وب‌سایت مرکز سیاست و علوم انسانی هانا آرنت  است. در این بخش از سایت، هر هفته یکی از اساتید حوزه‌های نظریه سیاسی، فلسفه، مطالعات فرهنگی، انسان‌شناسی، زبان‌شناسی و ... یادداشتی درباره قطعه‌ای از یکی از آثار هانا آرنت می‌نویسد. این یادداشت، تحت عنوان «روح انقلاب» توسط راجر برکُویتز (Roger Berkowitz)، استاد علوم سیاسی و حقوق بشر کالج بارد (Bard College)، نوشته شده است.  برکُویتز در حوزه‌هایی چون اندیشه حقوقی، نظریه سیاسی، حقوق بشر و فلسفه قاره‌ای تخصص دارد. از جمله موضوعات پژوهشی مورد علاقه وی می‌توان به ایده عدالت و حقوق بشر (در زمینه اندیشه حقوقی) اندیشه هانا آرنت و سیاست و زیبا‌شناسی (در حوزه نظریه سیاسی)، هایدگر، نیچه، کانت، افلاطون، ارسطو و لایبنیتز (در حوزه فلسفه قاره‌ای) اشاره کرد. در اینجا می توانید صفحه شخصی برکُویتز را در سایت کالج بارد مشاهده کنید. متن یادداشت «روح انقلاب» نیز از اینجا قابل دسترسی است. لازم به ذکر است که راجر برکُویتز ریاست علمی مرکز سیاست و علوم انسانی هانا آرنت را نیز بر عهده دارد.

***

"پایانِ شورش، رهایی است، در حالی که پایانِ انقلاب بنیان‌گذاریِ آزادی است."

- هانا آرنت، انقلاب -

 

آزادیِ فیزیکی، پیش‌نیاز آزادی است، اما آن‌طور که آرنت می‌نویسد، آزادی "در روند عمل‌ورزی، و نه در جایی دیگر، تجربه می‌شود". رابطه نزدیک بین عمل‌ورزی و آزادی آن چیزی است که اشتیاق به انقلاب را جان می‌بخشد. در زمانی که آزادی تکریم می‌شود، اما غالباً در شکاف‌ها، انقلاب‌ها ما را به امید این‌که "جریان تاریخ ناگهان از نو آغاز می‌شود، این‌که داستانی سراسر نو، داستانی که پیش‌تر هیچ‌گاه دانسته و گفته نشده، در حال آشکار شدن است، اغوا می‌کند." انقلاب، در مقام نقطه تلاقیِ ایده آزادی و تجربه آغازی نو، به "تجربه آزاد بودن" فعلیت می‌بخشد.

آرنت می‌نویسد که "روح انقلابیِ" آزادی، دو عنصر ظاهراً متناقض را با هم متحد می‌کند. اولین مورد، "عملِ بنیان‌گذاشتنِ هیئتِ (تن‌واره) سیاسیِ جدید"، عملی که "دغدغه ژرف را با ثبات و ماندگاریِ ساختار نو همراه می‌کند". عمل انقلابی، به مثابه عملی بنیان‌گذارانه، می‌کوشد نهادهای حکومتیِ نو، با این حال ماندنی را بیابد. اغلب در میان توجه و تمرکز بر روی خشونت انقلابی، تمایل محوریِ روح انقلابی به بنا کردنِ ساختارهای باثبات مورد غفلت واقع می‌شود.

با این حال، عنصر دوم روح انقلابی، تجربه انقلابی از انقلاب است. این "تجربه‌ای است ... که آنان که در این مشغله جدی شرکت می‌جویند، آن را در اختیار دارند"، یعنی تجربه یک "هشیاریِ روح‌بخش به استعداد بشریِ آغازگری". انقلاب، که در بندِ آفرینش گیر افتاده، "جان‌های والایی را که همواره انتظارِ میلادِ چیزی نوین را بر روی زمین داشته‌اند" به وجود می‌آورد. بنابراین، روح انقلابی شامل شادمانی و هیجانی می‌شود که با هر تلاشی برای در‌هم‌کوبیدن و بازساختن همراه است. شادمانی در تخریبِ امر کهن، که نیچه آن را به یاد ما می‌آورد، از شادمانی در ساختن چیزی نو جدایی‌ناپذیر است.

آرنت از دست‌رفتنِ روح انقلاب را – آنچه که وی گنجینه انقلابی می‌خواند – به یک علت مهم و برجسته نسبت می‌دهد. مشکل این‌جاست که جمهوری‌هایی که انقلاب به وجود آورد – یکی پس از دیگری، در فرانسه، روسیه یا آمریکا – هیچ فضایی برای آزادی‌ای که بخشی از گنجینه انقلابی را تشکیل می‌داد، باقی نگذاشت. پرسشی که آرنت مطرح می‌کند این است: کدام گونه از فضاهای نهادی، به طور بالقوه، از مکانی برای روح انقلابیِ آزادی درون یک جمهوری حفاظت می‌کند؟

اکنون من، در سایه بهار عربی، بهار اسرائیلی و پائیز آمریکایی، به توصیف دوگانه آرنت از روح انقلابی اشاره می‌کنم. در مصر، تونس و لیبی، شورشیان مردم را از چنگ رژیم‌های سرکوب‌گر رها کردند، و شورشیان در سوریه، سودان و بحرین به رهایی‌خواهی ادامه دادند. با این حال، دورتادور دنیا، انقلابیون در حال دست و پنجه نرم‌کردن با پرسش آرنت درباره چگونگیِ یافتنِ روح انقلابیِ آزادی درون یک نظم سیاسی هستند. در میان حس محرومیت و بی‌قدرتیِ مطلقی که منجر به خیزش این جنبش‌ها در قلب دولت/کشورهای دموکراتیک شد، لازم است کار کنیم تا فضاها و امکاناتِ تجربه آزادی را بازیابیم.

آرنت افسوس می‌خورد که، در آمریکا، بنیان‌گذارانِ ایالات متحده "نتوانستند نشست‌های شهرستانی و تالار‌های شهری را در قانون اساسی بگنجانند". نشست‌های تالار شهر "فضاهای آزادی" بودند؛ بدین ترتیب، آن‌ها نهادهای حیاتیِ جمهوری جدید بودند. آرنت می‌نویسد، زندگی یک انسان آزاد نیازمند "مکانی است که مردم بتوانند در آن گرد هم آیند." امکانِ آزادیِ عمومی نیازمند انجمن‌های به‌طور نهادی رسمیت‌یافته، برای عمل آزاد است که در آن شهروندانِ آزاد خودشان را برای دیگران آشکار کنند.

علاقه آرنت به این شوراها و نشست‌های تالار شهر – و همچنین پیشنهاد در نطفه خفه‌شده توماس جفرسون برای یک "نظام ناحیه‌ای" که کشور را به "جمهوری‌های ابتدایی و پایه‌ای" تقسیم کند – ندایی نوستالژیک برای تصمیم‌گیریِ مستقیم نیست. هدف این جوامع و شوراها ضرورتاً تصمیم‌گیری یا حکومت‌کردن یا مدیریت یک بخش شهری نبود. در واقع، آرنت به طور خاص از یک باشگاه فرانسوی که خود را از هر اقدامی برای اثرگذاری بر مجلس فرانسه (General Assembly) بر حذر داشته بود، تمجید کرد. این باشگاه فقط "برای صحبت کردن درباره [امور عمومی] و تبادل آرا بدون رسیدن الزامی به پیشنهادات، طومارها، خطابه‌ها و چیزهایی از این قبیل"، وجود داشت. شوراها فضایی برای آزادی بودند، فضایی برای این‌که مردم گرد هم آیند و درباره مسائل روز با یکدیگر بحث کنند. اهمیت آن‌ها نه در آنچه به دست می‌آوردند، بلکه در آنچه می‌پروراندند بود.

باشگاه‌ها، به عنوان فضاهای نهادیِ "تجربه سیاسیِ سازمان‌یافته، گونه مشابهی از همسویی با وقایعی را که انقلابیون را به سوی عمل و به راه آن کشانده‌اند، پروراندند." به عبارت دیگر، شوراها تجربه‌ای از آزادی را پیش کشیدند که "در روند عمل‌ورزی، و نه در جایی دیگر، تجربه می‌شود."

 

از همین مترجم درباره هانا آرنت :

درباره هانا آرنت - بخش اول (زندگی شخصی، حیات علمی، رویکرد به مدرنیته)، مائوریتزیو پاسرین دانترو

درباره هانا آرنت - بخش دوم (نظریه عمل)، مائوریتزیو پاسرین دانترو

درباره هانا آرنت - بخش سوم (نظریه داوری)، مائوریتزیو پاسرین دانترو

درباره هانا آرنت - بخش چهارم (نظریه شهروندی)، مائوریتزیو پاسرین دانترو

قدرت مردم : نقد آرنت بر وسیله-غایت‌اندیشی در سیاست، گاراث ویلیامز

انسان، آغازگری، چیرگی تام: بازخوانی نظریه توتالیتاریسم هانا آرنت با تکیه بر داستان «میرا» نوشته کریستوفر فرانک

 

پرونده هانا آرنت  در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/4498

 

 

شاخه اصلی

نظریه

قدرت مردم : نقد آرنت بر وسیله-غایتاندیشی در سیاست

مقدمه مترجم: مطلب حاضر، ترجمه یکی از یادداشتهای بخش «نقل قول هفته» در وبسایت مرکز سیاست و علوم انسانی هانا آرنت  است. در این بخش از سایت، هر هفته یکی از اساتید حوزههای نظریه سیاسی، فلسفه، مطالعات فرهنگی، انسانشناسی، زبانشناسی و ... یادداشتی درباره یکی از جملات هانا آرنت مینویسد. این یادداشت، تحت عنوان «قدرت مردم» توسط گاراث ویلیامز (Garrath Williams)، استاد دپارتمان فلسفه و سیاست دانشگاه لنکستر (Lancaster University)، نوشته شده است. ویلیامز در حوزههایی چون فلسفه اخلاق، نظریه سیاسی و اخلاق کاربردی تخصص دارد. از جمله موضوعات پژوهشی مورد علاقه وی میتوان به چهرههای گوناگون مفهوم مسئولیت اخلاقی و نقش نهادها در حیات اخلاقی و اجتماعی (در هر سه حوزه مذکور)، اندیشه کانت (در حوزه فلسفه اخلاق)، اندیشه هانا آرنت (در حوزه نظریه سیاسی)، سیاستگذاری عمومی در زمینه سلامت و کودکان (در حوزه اخلاق کاربردی) اشاره کرد. در اینجا می توانید صفحه شخصی ویلیامز را در سایت دانشگاه لانکستر مشاهده کنید. متن اصلی یادداشت «قدرت مردم» نیز از اینجا قابل دسترسی است.

***

"نهادهای سیاسی، فارغ از اینکه تا چه اندازه خوب یا بد طراحی شدهاند، برای تداوم وجود به انسانهای عملورز وابستهاند؛ ماندگاریشان با همان وسایلی دستیافتنی است که این نهادها را به وجود آوردهاند. وجود مستقل، نشانه کار هنری به مثابه محصولِ ساختن است؛ وابستگی مطلق بر عملهای بیشتر به منظور موجود نگه داشتن آن، دولت را بدل به محصول عمل میکند."

هانا آرنت، «آزادی چیست؟»، در میان گذشته و آینده

مجادلههای آرنت ضد تفکر وسیله-غایت در سیاست در سرتاسر کتاب وضع بشر برجستهاند، و در بسیاری از نوشتههای دیگر او نیز پژواک دارند. بسیاری از خوانندگان وی مایلاند خطرهای تفکر وسیله-غایت را، چنانکه در قضیه "شما نمیتوانید بدون شکستن تخم مرغ، املت درست کنید" آمده است، بپذیرند. از این لحاظ، سخنان آرنت بهراستی غیرقابلپاسخ هستند: "شاید ما اولین نسلی باشیم که کاملاً از پیامدهای مرگبار ذاتیِ خط فکری که ما را به پذیرش این امر سوق میدهد که همه وسایل، به شرط اینکه کارآمد باشند، برای دستیابی به آنچه به عنوان هدف تعریف میشود، مجاز و موجه هستند."(Human Condition, 229) با این وجود، بسیاری از خوانندگان از این متعجباند که وی تا حدی مصرانه اهمیت سیاسی تفکر تحت هدایت هدف و عمل راهبردی را انکار میکند، چنان که گویی بیش از حد به پودینگ تخم مرغ میزند*.

به نظر من، این پاره متن از «آزادی چیست؟»، ما را قادر میسازد تا مستقیماً به این تردیدهای طبیعی درباره گزارش آرنت از عمل در کتاب وضع بشر پاسخ دهیم. آرنت مینویسد، اشتباه است که "دولت یا حکومت را اثری هنری، نوعی شاهکار جمعی،" بدانیم.(Between Past and Future, 153) کار هنری، برای ماندگاری، تنها به درجه معینی از مراقبت وابسته است. پاکسازی یا نگهداری، یا در اصطلاح آرنت زحمت، کار هنری را حفظ میکند، که – چنانچه از نامش بر می آید – از فعالیت کار منتج می شود. در مورد نهادهای سیاسی، مسئله متفاوت است: "ماندگاریشان با همان وسایلی دستیافتنی است که این نهادها را به وجود آوردهاند" – این وسایل عبارتند از عملِ هماهنگ و موزونِ بسیاری از مردم. به عبارت دیگر، ما شاید به آسانی ماهیت اهداف مورد نظر در سیاست را، با اشتباه گرفتن آنها با غایتهایی که ممکن است کسب یا تحمل شوند، درست نفهمیم – غایتهایی که شاید تنها گاهاً نیاز به کمی "نظم و تشریفات" داشته باشند.

البته، بسیاری از عملهای سیاسی بر این هدفاند که تغییری پایدار در جهان بیافرینند. با این حال، در هر مورد، این هدف نهایتاً با شرایط روابط انسانی مداوم در ارتباط است. هر هدف سیاسیای که ممکن است به آن بیندیشیم – کسی که مقامی سیاسی را به دست میآورد، تغییری در قانون یا بنیانگذاری دولتی جدید، حتی چیزی به مادیتِ بنا کردن یک یادبود یا یک دیوار مرزی – در هر مورد، مردم بهراستی هیچ واقعیتی را به دست نمیآورند، مگر اینکه رفتار و روابطشان را بر حسب این واقعیتهای جدید تعدیل و تنظیم کنند. یک مقام منتخب ممکن است خود را بیقدرت بیابد؛ یک قانون ممکن است وارد اساسنامهها شود، اما یک تکه کاغذ بیروح باقی بماند؛ تاریخ بسیاری از اعمال باطل و بیهوده قانون اساسی را میشناسد. یک یادبود یا دیوار تا حدودی متفاوت است: آنها اشیایی مادیاند که تا حدی بدون فعالیت بیشتر کسی دیگر پیرامونشان، دوام میآورند. البته، تحولیابی آنها بر توافقی برای تصدیشان – که بیشتر بر عمل متکی است تا کار – بنا دارد. اینکه آنها هیچ ربط و معنای سیاسیای دارند یا نه، اینکه خاطرات را زنده یا مرزها را مستحکم نگه میدارند یا نه، اینکه آنها بدل به جاذبههای گردشگری میشوند یا پاره سنگ، همگی بر عقاید و رفتار مردمانی بستگی دارد که کنارشان زندگی میکنند. اگر بسیاری از عملهای سیاسی هدفشان تغییر پایدار باشد، آنگاه هدف بسیاری دیگر از این عملها، حفظ کردن است: "ماندگاریِ [هرگونه دستاورد سیاسی] با همان وسایلی به دست میآید که آنها را به وجود آوردهاند."

به بیانی دیگر، با وجود اینکه قلمرو سیاسی ممکن است تحت تأثیر ساختارهای مادی و اسناد نوشتاری قرار بگیرند، نهایتاً تنها این را شامل میشود که افراد چگونه رفتار خود را در برابر دیگران هدایت میکنند. یکی از دلایل آرنت برای رد تفکر مبتنی بر وسیله-غایت این است که غایتی برای سیاست وجود ندارد. عمل سیاسیِ ما هیچگاه سفت و سخت به یک نقطه غایی نظر ندارد، برای آن هیچ [پایانی] وجود ندارد مگر پایان خود تاریخ (Understanding and Politics" in Essays in Understanding، 320"). دوباره، ممکن است آرنت را به اغراق متهم کنند که اهمیت عملِ تحتِ هدایتِ هدف را در سیاست نادیده میگیرد. اما اشاره ژرفتر وی این است که اهداف و دستاوردهای سیاسی همواره با روابط انسانی مداوم در ارتباط است. این امر ممکن است توسط مقامها یا قوانین، یادبودها یا میادین عمومی ابراز شود؛ اما ممکن نیست جسمیت یابد. هیچ سند نوشتاریای، و نه حتی مستحکمترین و سنگیترین دیوار، آن شرایط را تشکیل نمیدهد. تنها عملِ هماهنگ و مداوم، که با اصول خاصی جان مییابد و فضیلتهای خاصی را نمایش میدهد، میتواند این کار را انجام دهد.

هیچ غایتی در سیاست وجود ندارد، به این دلیل که دستاوردهای سیاسی تنها به شکل عملها، اصول و روابط دوام مییابند. موافقت و حمایت مردم، قدرتی که از آن برمیخیزد، آمادگی مداوم برای پایبند ماندن به قوانین و مقررات مربوطه؛ این پدیدههای مربوط به عملورزی و ارتباط بشری، هدف ذاتی هر پیشگامیِ سیاسی است. "وسیله" و "هدف" ساخته از مادهای یکسان هستند، که این امر هر نظریه سیاسیای را که آنها را از هم جدا میکند، شکست میدهد و بر تباهی هر کنش سیاسیای که به طور جدی عملها یا شخصها را صرفاً وسیلهای برای یک هدف بدانند، میافزاید. هیچ یک از این موارد، به معنای انکار این نیست که دستاوردهای سیاسی پایداری وجود دارند، یا اینکه عمل سیاسی مسئولیتپذیر میتواند به سوی چنین اهدافی رهنمون شود. نکته مهم صرفاً این است که آن دستاوردها تنها به شرطی که توسط "انسانهای عملورز" – و چنانکه آرنت مایل است بیفزاید، در داستانهایی که ما درباره آنها میگوییم – زنده نگه داشته شوند، پاینده میمانند.

 

* over-egg the pudding: اصطلاحی انگلیسی به معنای «زیادهروی کردن در کاری». م


 

پرونده هانا آرنت :

http://anthropology.ir/node/4498

 

 

شاخه اصلی

نظریه
اشتراک در RSS - هانا آرنت