مرگ

بزرگترین معمای زندگی انسانی، به صورتی  پارادوکسال، مرگ است: مرگ هم به مثابه پایان زندگی و هم به معنای آغاز هستی. مرگ، که زندگی می زاید و مرگ که زندگی را می ستاند. این معما تا به حال موضوع بسیاری از تاملات فلسفی و مطالعات اجتماعی بوده است و در این پرونده بخشی از مطالب سایت انسان شناسی و فرهنگ و برخی از سایت ها در این زمینه معرفی شده اند.   



مرگ
http://www.anthropology.ir/node/598

مرگ در اثر اعتیاد
http://www.anthropology.ir/node/340

نقشه مرگ و میر کودکان در افریقا
http://www.anthropology.ir/node/614

شب و مه
http://www.anthropology.ir/node/3239

دیالکتیک مرگ و فراموشی
http://www.anthropology.ir/node/4163


بررسی انسان شناختی تاثیرات مرگ در خانواده
http://www.anthropology.ir/node/342

بررسی اعلامیه های مرگ (با مطالعه در پنج شهر ایران)
http://www.anthropology.ir/node/293

ما و گورستان نگاهی بر فضای گورستان از منظر انسان‌شناسی مکان
http://www.anthropology.ir/node/2456

مرگ از دیدگاه جانبازان شیمیایی
http://www.anthropology.ir/node/308

تاملات فرهنگی: خودکشی
http://www.anthropology.ir/node/591

گزارش جلسه نمایش فیلم «آمین»
http://www.anthropology.ir/node/943

گزارش سخنرانی:همنوع خواری در جوامع پارینه سنگی
http://www.anthropology.ir/node/1484

هویت جویی و سنگ قبر(اتنوگرافی بهشت زهرای فیروزآباد)
http://www.anthropology.ir/node/339

انسان شناسی مرگ: بررسی موردی سقط جنین غیر قانونی در ایران
http://www.anthropology.ir/node/298

تن زدن تا مرگ برای هنرمند ماندن
http://www.anthropology.ir/node/3352

کافکا در دروازه غار
http://www.anthropology.ir/node/2252

اتانازی(خوش مرگی)
http://www.anthropology.ir/node/307

تصاویر سنگ قبرهای تاریخی سفید چاه، کلید رمز زندگی و مرگ
http://www.anthropology.ir/node/1137

گزارش تصویری: چهره پردازی مرگ
http://anthropology.ir/node/5161

انسان شنانسی مرگ: حضور مردگان در جامعه
http://anthropology.ir/node/12048

شیدایی و مرگ در فیلمنامه مالیخولیا
http://anthropology.ir/node/12609

مرگ سیاسی شده : در باب دستکاری در مرگ
http://anthropology.ir/node/12839

سال هایی که متولد می شوند تا زندگی ما نمیرد!
http://anthropology.ir/node/13178


روی اینترنت

مرگ در ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Death

مرگ در دائره المعارف فلسفی استنفورد
http://plato.stanford.edu/entries/death/

فهرست سالانه درگذشتگان مشهور
http://www.deathlist.net/

مرکز اطلاعات درباره مجازات مرگ
http://www.deathpenaltyinfo.org/

سایت طرفداران مجازات مرگ
http://www.prodeathpenalty.com/

درباره مجازات مرگ
http://www.deathpenalty.org/

پرتال مجازات مرگ و مباحث آن
http://www.derechos.org/dp/

درباره تابوی مرگ در موزه استرالیا
http://australianmuseum.net.au/Death-The-Last-Taboo

«مرگ سیاه» در قرون وسطا
http://www.insecta-inspecta.com/fleas/bdeath/

سایت مرگ طبیعی
http://www.naturaldeath.org.uk/

نگاهی به فیلم «خانه پدری» اثر کیانوش عیاری: این خانه سیاه است ...

مرگ لایِ چینِ قبا پنهان است ...
بلز ساندرار
دانش، بینش و پژوهش سه رکن هرمی است که می تواند منزلگاه هنرمندانی باشد که همواره سودایِ چیستیِ هستی و مقولات بنیادین آن را در سر می پرورانند. در میان موضوعات مورد علاقه این دسته از هنرمندان، همواره (مرگ) از جایگاهی ویژه و معتبر برخوردار بوده و سینماگرانِ مختلف از زوایا و سطوحِ متعدد به بررسی آن پرداخته اند. فیلم (خانه پدری) به نویسندگی و کارگردانی کیانوش عیاری، گزارشگر خانواده ای است که موضوعی به نام مرگِ معما گونه، عناصر روایی آن را ساخته است. طرح، شخصیت، داستان و ... همگی در زیر چتر چنین موضوعی و در تداوم نسل های گوناگون سرایت می یابند. آن چیز که به شکلِ بدیع، ویژه و ممتاز به بازنمایی چگونگی اجرای مرگ در این فیلم می پردازد، توجه به مکانی است که مرگ در آن رخ می دهد. مرگِ اول یعنی مرگ دختر در زیرزمینِ خانه اتفاق می افتد. از آنجا که جنسِ مقتولِ اولیه مونث می باشد، انتخاب زیرزمین به عنوان محلِ وقوعِ حادثه می تواند نشانی از جایگاه اجتماعی زنان در جامعه وقت آن زمان باشد. با این تصور، دخترِ مقتول نماینده زنانی است که طبق دستورات و احکامِ دُگم اندیشانه و منجمدانه در جامعه هستند اما از جامعه نیستند. تحتِ چنین تصوری است که کوچکترین گریز از معیارهای مردسالارانه، نتیجه اش لکه ننگ شدن است و سزایش قتل...

انگیزه مرگِ اول که به شکلِ قتلِ دخترِ خانواده توسط پدر با همکاری پسرش انجام می گردد، تعصبِ منجمدانه ای می باشد که گویی در چند نسل گذشته همچون گلوله ای برفی در شیبِ زمان، بزرگ و بزرگ تر شده و در نهایت همچون بهمنی سترگ، فاجعه ای اینچنینی را به ثمر می رساند. از روابط خانوادگی که درابتدای فیلم می بینیم متوجه خواهیم شد که تعصب در هیئت عنصری ژنتیک در شناسه شخصیتی آدمهای این خانواده خانه کرده و در کُنه وجود آنان به شکل اپیدمی رخنه یافته است.

فیلیپ آریس در بخشِ آغازینِ کتاب خود با عنوان «تاریخِ مرگ»، نوعی از مرگ را با نام (مرگِ رام شده) باز می شناسد که در تاریخ پرفراز و نشیب این گیتی، صبغه و سابقه ای بس کهن دارد. فرد، تحتِ سیطره چنین مفهومی، از مرگِ خود پیش آگاهی داشته و فرصتِ مواجهه با آن را دارد. عیاری در صحنه های آغازین فیلم که سازنده سکانسی مقتدر در حوزه مدیریت میزانسن است، متبحرانه و زیرکانه،  خشونتِ متعصبانه پدر خانواده را با هویتِ رام شده مرگِ دختر پیوند زده و با تاکید بر اِمتزاج افق، تاثیرات این جنایت را در سلسله مراتب نسل ادامه می دهد. مواجهه آگاهی زنانه و مردانه و برخورد تظاهر گونه دنیای آنیمایی و آنیموسی  است که سکانس آغازین را بدل به مراسمی منزجر کننده و تاسف برانگیز می سازد. عاملی دیگر که از منظر اجرایی سکانس اول را ماندگار می سازد، تنیدن روح میزانسن در تقطیعِ نماها می باشد که حاوی نگاهی دقیق، ماجراجویانه و نامرئی در دیدگان کارگردان فیلم است.کارگردانِ فیلم به واسطه دانشِ خود در اجرا، ترجمان درستی از مفهوم میزانسنی که آستروک مد نظر داشت ارائه می دهد. میزانسنی که از حرکتِ جسم فراتر رفته و رقصِ روح را به نمایش می گذارد.   

مرگ در طولِ فیلم و طی سیر کرونولوژیک و گاه شمارانه، جلوه های دیگر خود را نیز نمایان می سازد. تمام مرگ هایی که بعد از مرگ اول که در منظر دیگر اعضای خانواده همچنان مشکوک باقی مانده رخ می دهد، می تواند مضامینی همچون غافلگیری، پشیمانی و.. را به مخاطب منتقل نماید. عنصر مهمی که در سرایت مرگ در این فیلم قابل توجه است ناتوانی جادو، مذهب و فلسفه در تقابل با تعصب کورکورانه در مرگهای آغازین  می باشد و تنها در انتهای فیلم است که (علم) در قامتِ دخترِ پرستار و مواجهه با پدر خانواده که در قتل خواهر خود نقش داشته،  نشانی از خشکیده شدن تعصب و دفنِ آن همراه با خانه پدری است. از منظر دیگر می توان گفت در پایان فیلم معمای ابولهول گونه مرگِ آغازین  با جمله پسر خانواده که حال پدر شده و درصدد تبرئه خود است حل شده و با حلِ این معماست که خانه پدری دیگر نیازی به بقا نداشته و نابود می گردد.   

ویژه نامه ی «هشتمین سالگرد انسان شناسی و فرهنگ» 
http://www.anthropology.ir/node/21139

ویژه نامه ی نوروز 1393 
http://www.anthropology.ir/node/22280
 

شاخه اصلی

نظریه

سال هایی که متولد می شوند تا زندگی ما نمیرد!

مدتی با خودم  فکر می کردم مرگ من در قرن 21 چگونه خواهد بود؟ از سرطان؟ آلودگی هوا؟ سقوط هواپیما؟ فقر یا جنگ؟
با پیشرفت صنعت و تکنولوژی و با پیچیده تر شدن سطح روابط و آگاهی، و با توجه به تمام متعلقات و ملزومات دنیای مدرن و گاه پست مدرن، انتظار می رود مرگ نیز همچون تصویری در دوردست ها و به شکلی بسیار پیچیده و دور از ذهن و تنها بر اثر رویدادی خاص صورت گیرد. می توان مرگ را ناشی از شرایط تحمیلی (همچون جنگ، اعدام، پیری، بیماری و...) و یا تحت شرایط اختیاری (خودکشی، اتانازی و...) تصور نمود. می تواند به دلیل محرومیت انسان از دستیابی به دانش و وسایل کافی که بر حسب زمان، پول، قدرت، نفوذ، مهارت، آزادی، حیثیت فردی و اجتماعی و... متغیر است، منجر به عدم دستیابی به موقع و مناسب انسان به خدمات مورد نیاز زندگی و درنهایت مرگ شود. اما وقوع آن اینقدرها هم آرمانی و دور از ذهن و تنها در قالبی شکل گرفته و معین نیست. بلکه در هر لحظه و در هر مکان می تواند رخ دهد. نشانه های مرگ هر روز و در هر کنش ما دیده می شوند. مرگ در هر روز ما، در روزمرگی ما، در مکان های پیرامون ما، در زمان ها و وقفه های زمانی ما، در وقایع و خاطرات ما حضور دائم دارد: اخلاق هایی که می-میرند، فضاهایی که می میرند، ارتباطاتی که می میرند، هنجارهایی که می میرند، ارزش هایی که می میرند، موقعیت هایی که می میرند و... این نوع تخریب و نابودی را می توان دربرگیرنده عوامل وجودی چون تعلق داشتن به فرهنگ ها و ارز-شهای گوناگون، ناتوانی در رسیدن به اهداف، کم اقبالی یا اعتماد به نفس پایین، نارضایتی از شرایط مادی و معنوی و... دانست. مرگ گاهی دامنگیر زندگان هم می شود. اصطلاحاتی چون مرگ مؤلف، مرگ هنرمند، این روزها بر سر زبان هاست.
می توان گفت هر فردی در بُعد زمانی تنها چند لحظه و از بُعد مکانی کم ترین فاصله را با مرگ داراست. حتی در لحظاتی که برای آرامش و آسایش زندگی تلاش می کنیم ساده ترین رویداد برای نزدیکی با مرگ ممکن خواهد بود. انحراف رانندگی یک راننده خطاکار، خوردن غذای آلوده، پریدن یک لقمه غذای گوارا به درون حلق، شکسته شدن شاخه درختی در پیاده رو و یا حتی تکیه دادن به درب اتوبوس واحد بعد از یک روز کاری و برای رفع خستگی... همگی بیانگر جاری بودن پارادوکس مرگ و زندگی در هر لحظه از زمان زندگی ماست. برای درونی کردن آن نیازی به بازتعریف این پارادوکس در مدرنیته و پسامدرنیسم نیست. مرگ از جایگاه ماورایی خود خارج شده و به تعریفی دیگر همراه با کنش انسان در جامعه رسیده است و مانند تولد، به چشم اولین همراه با آدمی نگریسته می شود. این همان لحظه ای است که مرگ از حالت تراژدی درآمده و انسان دیگر از مرگ نمی ترسد.
شاید بتوان گفت آنچه که انسان مدرن را با وجود انزوا و مرگ تمام وابستگی هایش در حرکت نگه داشته، آگاهی بشر برای دیدن نمودهای زندگی روزمره است. انسان می تواند با پروراندن مفهوم زندگی، بسیاری از واقعیت های زندگی روزمره، حتی نزدیکترینِ آن به زندگی را کمرنگ و گاهی نادیده بگیرد. مرگ به مثابه واقعیتی بیرونی و خارج از اراده و خارج از ذهنیت کنشگر تصور می شود که نه در ماتم از دست رفتگان، که برای سوگ احتمالی دیگرانی که دارند می-میرند نیز قابل تصور باشد.
هر سالی که می گذرد، زندگی با مرگ توأم با تولد خود، جانی دوباره می یابد. با هر جشن نوروز و سال نو، و با هر نوع مرگ و تخریب، به حیات خود ادامه می دهد. نوروز، نوزایی، حیاتِ پس از خاموشی، و خوشی و شادمانی در برابر مرگ. این نوزایی طبیعت می تواند تمام نمودهای اطراف ما را بگیرد گویی چیزی جز زندگی حول انسان پرسه نمی زند. طراوتش را روی تمام تخریب هایی که شاید در همان نوروز در کنار ما نشسته باشد، پهن می کند. آغاز دوباره اش را نشان می دهد. به نزدیکترن همراهش دهن کجی می کند. اگرچه مرگ از خلال زندگی روزمره درک می شود و هر روز با نشانه هایش روبه رو می شویم، اما زندگی نیز در همین روزهای ما جاری است. گاهی پررنگ می شود، وسیع و قدرتمند تا خاموشی و سکوت، انفعال و ناامیدی را در لایه های زیرین خود پنهان کند. بازگرداندن حیات، به زنجیره ای طولانی و گسترده از موجودات زنده و به هم پیوسته، کاری است که هر سال نوروز، با آغاز بهار، آن را انجام می دهد. اینگونه شاید بتوان گفت سال ها متولد می شوند تا زندگی ما نمیرد.
 

پرونده «مرگ» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/4165

 

 

شاخه اصلی

نظریه

ردپای تاریخ بر گونه لرستان

تلخیصی از کتاب آثار باستانی و تاریخی لرستان ،تالیف : حمید ایزد پناه
لرستان پهنه کشاکش تاریخی کهن است که طی سالیان متمادی گاه نادیده گرفته شده یا به علت مشکلات داخلی حتی به چشم نیز نیامده است. در متن زیر که تلخیصی از کتاب آثار باستانی و تاریخی لرستان اثر حمید ایزد پناه است‏،بخشی از گذشته مکتوم لرستان و آثار باقی مانده از دوره های مختلف تاریخی معرفی می گردد.

آثار باستانی بیش از اسلام
1-تپه وایشان
وایشان Vasiyan نام دهکده ای است که در شرق پل دختر واقع شده است . این تپه بسیار بزرگ در میان دشت قرار دارد و ارتفاع آن نزدیک به 10 متر است . روی آن سفالهای مختلف که شاخص چند نوع تمدن است مشاهده شده است
2-غار کلهاکره
غار کلهاکره Kalmakara نام مرکبی است از دو وازه (کلها) به معنای غار (کره)که درخت انجیر کوهی را گویند. نام این غار از سال 1364 بر سرزبانها افتاد که مردم شهر پلدختر از آن تعدادی از ظروف و آثار و مجسمه های نقره بسیار ارزنده و نفیس از زمان هخامنشیان را به طور اتفاقی یافتند و بازار قاچاق عتیقه عرضه کردند این غار بر لبه یکی از بریدگیهای جنوبی و دره ای مرله ma-1a در شمال باختری پل دختر قرار دارد

برای خواندن این مطلب در زیر کلیک کنید :

شاخه اصلی

نظریه

" تنهایی دم مرگ "


الیاس، نوربرت، 1384، تنهایی دم مرگ ، ترجمه ی امید مهرگان و صالح نجفی، تهران: گام نو، 134 صفحه.


دوره روشنگری در درون خویش عقلانیتی را رشد و پرورش داد که خاستگاه های تفکر مدرن و عقلانیت مدرنیته بود. عقلانیتی که ظرفیت و توانایی تحمل نقیض و ضدخود را در خود داشت، عقلانیتی که پس از هر بار فروپاشی، مجددن ساختار می گرفت. اگر در خود، عقلانیت ابزاری  را رشد می داد اما از سوی دیگر توانایی زایش عقلانیت انتقادی را نیز داشت. قرن بیستم میلادی؛ زمانی برای بلوغ اندیشه انتقادی بود که ریشه های خود را ریزوم وار در آبشخورگاه های مختلف چه از فلسفه پیشا سقراطی و چه پس از آن مهیا آمده بود. اوایل دهه سی این قرن، شاهد تبلور منسجم اندیشه ای بودیم که اغلب یهودیان آلمانی آن را نمایندگی می کردند.

مکتب فرانکفورت؛ جایگاه اندیشه های منتقدانه ای از فرهنگ مدرن بود که در خود باب انتقاد از کوچکترین نشانه و تصویر های مدرن را گشود و سنگ بنای تفکر پسامدرن را گذارد. تئودور آدورنو، ماکس هورک هایمر، والتر بنیامین، هربرت مارکوزه، نوربرت الیاس، یورگن هابرماس، و... از اندیشمندان این نحله ی فلسفی ـ اجتماعی به شمار می آیند. از بین کتب و اندیشه های متکثر این نحله، در ایران، نوربرت الیاس از ناشناخته ترین آنهاست که در همین چندسال اخیر مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است.
 نوبرت الیاس  در شهر برسیواو به دنیا آمد که هنگام تولد او جزء خاک آلمان بود و اکنون در شمار شهرهای لهستان است. الیاس در آغاز فلسفه خواند و پس از پایان تحصیل به همکاری با کارل مانهایم؛ جامعه شناس در دانشگاه فرانکفورت روی آورد. در همین دوران هورکهایمر و آدورنو پایه ی انستیتو تحقیقات اجتماعی فرانکفورت را گذاشتند، و در آن جا بود که الیاس کار نگارش کتاب «جامعه درباریان» را در سال 1939 به پایان برد. هواداران حزب ناسیونال ـ سوسیالیست(نازی) در همین زمان، وی را از خاک آلمان بیرون راندند؛ او از راه پاریس به انگلستان رفت و در لندن اقامت کرد، و پرآوازه ترین کتاب اش؛ «فرآیند گسترش تمدن» را در آنجا تحریر کرد. اندیشه های او سال های سال چندان غریب و خلاف آمد بود که رخصت تدریس در دانشگاه ها نیافت تا اینکه در سال 1954، در دانشگاه لیسستر مجال بیان پیدا کرد و در آن جا بود که بر بسیاری از جامعه شناسان پیشرو معاصر تأثیر گذارد. سرشاری ذهن پویا و نفوذ فکری واقعی او در نظریه اجتماعی در دهه 1970 هویدا شد و اوج گرفت، چنان که نسخه های بی اجازه چاپ و تکثیر شده ی کتاب «فرآیند گسترش تمدن» را در کنار کتاب «مراقبت و تنبیه» میشل فوکو، دانشجویان آن دهه تهیه و مطالعه می کردند. تأثیر و نفوذ اندیشه های عرف شکن الیاس در نظریه اجتماعی روز به روز بیشتر می شد، خاصه آن که پارادایم و خمیرمایه ی تفکر او در باب مسائلی چون تاریخ ذهنیت یا سوبژکتیو بشری، قدرت، معرفت، دانش، خشونت، شکل گیری دولت، عواطف بشری، تلقیات مختلف از تن آدمی، عقده اروس (زندگی) و عقده تاناتوس(مرگ) که بسیار به زمینه های واکاوی متفکران پسا مدرن نزدیک است.

«تجزیه و تحلیل او از روند رشد و انکشاف تاریخی عواطف و حیات روانی بشر از این حیث اهمیت دارد که این روند را در پیوند با فرآیندهای بزرگ مقیاس تری چون شکل گیری دولت، گسترش تمدن و شهرنشینی، جهان گستری و توسعه اقتصادی قرار می دهد.»

نوربرت الیاس در کتاب «غربت محتضران یا تنهایی دم مرگ» به بیان و رونمایی از فرآیند سرکوب و واپس راندن مرگ از آگاهی عمومی و صحنه های حیات اجتماعی می پردازد، فرآیندی که از قضا همپای روند پرده برداری از جنسیت و روابط جنسی در قرن اخیر صورت گرفته بود. در جوامع مدرن، انسان ها هرچند به شیوه های بهداشتی تر می میرند، اما این مرگ در انزوای عاطفی کامل به وقوع می پیوندد. جابجایی از بستر احتضار در میانه ی خویشان و نزدیکان به تخت بیمارستان در میانه ی پزشکان و پرستاران، خود معرف تغییری گسترده تر در شکل بندی اجتماعی و رفتار متمدنانه است، تغییری که دقیقن الزامات و دلالت های سیاسی خاص خود را به همراه دارد.

این اندیشه و نگره به شدت به الگوی تفکری و تحقیقی میشل فوکو، فیلسوف پسامدرن فرانسوی نزدیک ست. میشل فوکو در کتاب «اراده به دانستن؛ تاریخ جنسیت» به بیان این نکته در مورد نیروی اروس و روابط جنسی در دوران مدرن و معاصر می پردازد که در درون دیسپیلین و نظم مکانیکی خاص ادا و برآورده می شود و چه بسا سرکوب می شود که این نظم و مراقبت در مقابل دوران ویکتوریایی قرار می گیرد که در آن نظم و قرار خاصی جهت روابط جنسی وجود نداشت و چه بسا در کنار سرکوب این عقده ی اروس در دنیای مدرن، نوربرت الیاس از سرکوب عقده ی تاناتوس(مرگ) نیز صحبت به میان می آورد. آنجا که می گوید: « جنسیت و مرگ، هردو، واقعیاتی زیست شناختی اند که از رهگذر تجربه و رفتار به شیوه ای اجتماعاً خاص، شکل پیدا کرده اند، یعنی در تطابق نام با مرحله ای که مسیر رشد و تحول بشریت ـ و نیز سیر تمدن به مثابه ی سویه ای از این تحول ـ بدان رسیده است. هر فرد الگوهای رایج اجتماعی را به سبک و سیاقی مختص خود می پروراند. اگر این نکته را درک کنیم که آنچه در رابطه ی آدمیان با مرگ تعیین کننده است نه صرفن فرآیند زیست شناختی مرگ، بلکه ایده ی دستخوش تحول و مرحله ـ ویژه مرگ، و نگرش درآمیخته با آن است، آن گاه سویه ی جامعه شناختی مسأله ی مرگ نمودی برجسته تر خواهد یافت. در این صورت، درک دست کم پاره ای از ویژگی های خاص جوامع معاصر، و نیز ساختارهای شخصیتی گره خورده با آن ها، آسانتر خواهد شد، ویژگی هایی که غرابت تصویر مرگ، و لاجرم سرشت و درجه ی سرکوب اجتماعی مرگ در جوامع مدرن، را رقم زده اند.»  به بیان دیگری، اینکه فضای تنفسی جوامع مدرن چنان در سرکوب این مسئله و به حاشیه راندن آن، اقتدار گرایانه عمل کرده است که حتی صحبت کردن از مرگ، سالمندان، رابطه با سالمندان و مسائل مربوطه، تحت شعاع قرار گرفته و همچون عقده ای اروس(سکس) به مسئله ای در نهان مبدل گشته است.

کتاب«تنهایی دم ِ مرگ» چه بسا متاثر از مرگ مادر و پدر الیاس در اردوگاه های کارِ اجباریِ آشووتیس باشد. او پس از ترک اجباری وطن همراه با والدین اش، چند مدتی با آن ها بود اما آن ها تصمیم به بازگشت گرفتند که او بسیار ناراضی از این تصمیم بود اما آن ها بازگشتند و دیگر خبری از آن ها نشد. او حدس زد که آن ها در اردوگاه های کار اجباری تلف شده اند. مرگ خوفناک آن ها، مرگی ناشی از توحش در قرن استیلای تمدن مدرن ـ برای الیاس 44 ساله در حکم ضربه ای روحی و جبران ناپذیری بود. این تروما و یا شوک آسیب زا، یادگار دوران جوانی جامعه شناس آلمانی، به واقع همان سویه یا زخم غیر مفهومی/غیر فکری تفکر الیاس است، پرداختن به موضوعی چنین عام و کلی آن هم با عنوانی کمابیش «احساساتی»؛ انگیزه ای از این گونه می تواند داشته باشد. اما لحن سرد و نثر به اصطلاح مدرن ـ علمی الیاس در این کتاب کوچک، که ضرورتن بر محتوای اش نیز تأثیر گذارده، آن را به کتابی بری از هر نوع توهم اسطوره ای/ ماوراء طبیعی در باب مرگ بدل ساخته است. باری، رازوری و اسطوره پردازی درباره مرگ، یا بخشیدن هر نوع معنای عجیب و غریب به مرگ، بیش از هر چیز دیگری ممکن است تجربه ی آن را دردناک یا حتی بی معنا سازد.
 این کتاب درباره سوگ یا ماتمِ ناشی از مرگ عزیزان نیست، بلکه درباره ی سوگ احتمالی عزیزان/دیگرانی ست که دارند می میرند. الیاس قصد ندارد از تجربه ی مواجهه با مرگ سخن بگوید بلکه چه بسا نهایتن به نظر می رسد او نیز با آدورنو متفوق القول باشد که « مرگ چیز کثیفی ست» و صحبت از این به میان می آورد که مراقبت از خود بیماران گاهی در سایه ی روند مراقبت از اندام های ایشان رنگ می بازد و از یاد می رود. رابطه تمدن و تن و یا همان فرآیند ضبط تن و ساخته شدن نفس، مضمونی ست که الیاس همچون فوکو از آن می گوید. چنان که چون فوکو از روند سلطه بر تن در قالب گفتارها، متن جامعه و لاجرم نهادهای مختلف را دنبال می کند. و نحوه ی شکل گیری هنجارها و الزامات فرهنگی را پی می گیرد؛ یعنی همان اموری که با تنظیم رفتارهای روزانه و شیوه ی تعاملات فردی و ظهور تن ـ جسم( از آداب اتاق خواب و شکل رقصیدن ـ شکل عکس گرفتن ـ شکل عبادت از محتضران ـ شکل غذا خوردن) در محیط های مختلف مرتبط اند، که این گفتارها از مفهوم مکانیسم ادغام هرمونی هنجارهای مدرن با شکل گیری تن و جسم در سایه ی آنها می باشد. به زعم وی، هرچند تسهیلات بهداشتی و توفیق های علم پزشکی طول عمر آدمیان را افزایش داده و از رنج جسمانی کاسته، اما در عوض فرآیند مردن را نیز به اصطلاح غریبانه تر کرده است.

نهاد بیمارستان(همچون نهاد پادگان، مجنون خانه، مدرسه، کلینیک، زندان، خانه سالمندان با قرائتی فوکویی از نظم و مراقبت در آن ها) موجب شده است محتضران از اطرافیان خویش جدا افتند و در انزوا بمیرند. اما الیاس قصد ندارد هیچ نوع راه حل عجیب و غریبی پیش نهد. اتفاقن بزرگی کار او این جاست که او کتابی درباره ی مرگ نوشته و خیلی ساده پیشنهاد کرده که دست کم محتضران را در دم مرگ تنها نگذاریم و سالمندان در پیری و از کار افتادگی را به دست نظم خشک خانه سالمندان نسپریم. کتاب «تنهایی دمِ مرگ» اثر جامعه شناس نحله فرانکفورت؛ نوربرت الیاس با برگردان امید مهرگان و صالح نجفی از سوی نشرگام نو چاپ گردیده  و چه بسا توانایی گشودن باب بحثی عمیق را در جامعه ی در حال پیشروی به سوی سالخوردگی ایران را داشته باشد؛ جامعه ای که چه بسا در پی ایجاد انگاره های مدرن و تعاملات مدرنیته در خویش است.

paaraadox.blogspot.com

درگذشت بهمن جلالی

دیروز جمعه 25 دی 1388 (15 ژانویه 2010) بهمن جلالی ، عکاس برجسته ایرانی در سن 65 سالگی (متولد 1323)درگذشت. جلالی  ده ها سال از پایه های استواری عکاسی ایرانی به ویژه در حوزه عکس مستند بود و اخیرا نمایشگاهی را درباره  تاریخ عکاسی ایران در  پاریس برگزار کرده بود. او در همین حال یکی از هنرمندانی بود که از پروژه عکاسی دختران افغانی حمایتی جدی کرده بود. «انسان شناسی و فرهنگ» درگذشت این هنرمند بزرگ را به هانواده محترم او و به عموم فرهنگ دوستان ایران  تسلیت می گوید. مراسم تشیع پیکر آ« مرحوم روز یکشنبه از مقابل خانه هنرمندان به طرف بهشت زهرا برگزار خواهد شد. در زیر خبرهایی مربوط به درگذشت این هنرمند ارزشمند را به نقل از سایت های خبری می آوریم و در آینده ای نزدیک امیدواریم بتوانیم  یادبودی را به وی اختصاص دهیم.

خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و هنر - هنرهای تجسمی

بهمن جلالی هنرمند عکاس عصر امروز جمعه ـ 25 دی ماه ـ در تهران از دنیا رفت.
به گزارش خبرنگار تجسمی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، این هنرمند برجسته‌ی عکاسی ایران که متولد سال 1323 تهران است در سن 65 سالگی درگذشت.
بهمن جلالی فارغ‌التحصیل رشته‌ی علوم سیاسی و اقتصاد است و عکاسی را به‌شکل تجربی آموخته است.
وی مدت کوتاهی پس از پایان جنگ ایران و عراق با آژانس خبری سیپا همکاری کرد، ولی خیلی زود به‌خاطر آنچه خود او علاقه به عکاسی مستند می‌نامید این همکاری را قطع کرد.
جلالی همواره علاقه داشت، کار خود را به سبک عکاسی آماتور نزدیک کرده و از سبک‌ها و قواعد عکاسی حرفه‌یی دوری کند.
تدریس و تحقیق در دانشگاه‌های تهران، هنر و دانشگاه آزاد اسلامی و مرکز تحقیقات و مطالعات ارشاد از سال 1359 تاکنون، برگزاری بیش از 50 نمایشگاه عکس در ایران، فرانسه، آلمان، مجارستان، چک‌، فنلاند و...، تاسیس عکس‌خانه‌ی ایران و سردبیری فصل‌نامه "عکسنامه" ازجمله فعالیت‌های حرفه‌یی وی به‌شمار می‌روند.
"روزهای خون، روزهای آتش"، با همکاری کریم امامی، "خرمشهر"، با همکاری کریم و گلی امامی و "گنج پیدا" عکس هایی از دوران قاجار از جمله مجموعه‌های منتشر شده‌ی اوست.
قرار بود در بهار سال 2011 جایزه معتبر «سپکتروم» از سوی بنیاد فرهنگی ایالت «نیدرزاکسن» آلمان به این هنرمند عکاس اهدا ‌شود.
به گزارش ایسنا، زمان مراسم تشییع بهمن جلالی تاکنون اعلام نشده است.

همشهری آنلاین
بهمن جلالی متولد سال ۱۳۲۳ در تهران است او لیسانس اقتصاد خود را از دانشگاه ملی (شهید بهشتی) گرفته ولی یکی از بهترین عکاسان ایران شده است.
برخی از آثار او که به صورت کتاب در‌آمده‌اند عبارت است از: روزهای خون، روزهای آتش (با همکاری کریم امامی)، خرمشهر، کتاب عکاسی سیاه و سفید (با همکاری کریم و گلی امامی)، گنج پیدا( عکس‌هایی از دوران قاجار) و …
وی از فارغ‌التحصیلی از دانشکده اقتصاد دانشگاه ملی (دانشگاه شهید بهشتی) همکاری خود را با “قباد شیوا” در نشریه‌ای به نام “تماشا” متعلق به صدا و سیما شروع کرد.
بهمن جلالی پس از پایان دوران خدمتش عازم انگلستان شده و در استودیوی «جان ویکرز» عکاس سرشناس آن دوران شروع به کار می‌کند. همکاری او با استودیوی جان ویکرز منجر به عضویت او در انجمن سلطنتی عکاسان انگلستان شد.
در سال ۱۳۵۵ و با ورود مرحوم “اسد بهروزان” ایرانشناس سرشناس و در برابر اصرار او برای بازگشت جلالی به ایران بالاخره جلالی به ایران باز می‌گردد و در پروژه‌ای با او همکار می‌شود.
در همین سال او در مسابقه‌ای تحت عنوان “نمایشگاه هنر آفریقای سیاه در ایران” شرکت کرده و پس از آن که به عنوان عکاس برتر ایران انتخاب می‌شود از هفت کشور مهم این قاره شامل کشورهایی چون نیجریه ، غنا ، سنگال ، ساحل عاج ، سیرالئون و … عکاسی می‌کند. این عکس‌ها در مجموعه‌ای تحت عنوان «کتاب هنر آفریقای سیاه» به چاپ می‌رسد.
جلالی اولین نمایشگاه انفرادی خود را در سال ۱۳۵۰ برپا کرده است. اما برپایی نمایشگاهی در سال ۱۳۵۶ در نگارخانه شهر به عنوان نقطه عطفی در زندگی هنری جلالی قلمداد می‌شود.
سال ۱۳۵۷ سال بهمن جلالی و عکاسان مشهوری چون مرحوم گلستان بود . آنها با به تصویر کشیدن روزهای انقلاب نایاب‌ترین لحظات تاریخ معاصر ایران را به ثبت رسانده بودند.
جلالی بعدها درباره آن روزها می گوید: « اتفاقی جلوی چشمان می افتاد که فقط در کتاب‌ها در مورد آن خوانده بودیم؛ چیزهایی مثل انقلاب اکتبر (انقلاب روسیه) یا انقلاب کوبا. انقلاب به قدری عجیب و جذاب بود که می‌خواستیم هر تکه آن را بخوریم. برای ما که در دوره خود هیچ اتفاقی را ندیده بودیم خیلی تازه بود. عکاسی از این اتفاقات هم لذت داشت.
حتی از خطری هم که وجود داشت لذت می‌بردیم. دوست داشتیم جلوتر از همه باشیم و همیشه فکر می‌کردیم که ممکن است همه افراد تیر بخورند ولی چون ما عکاسی می‌کردیم تیر نمی‌خوریم. همه عکاس‌ها این جوری فکر می‌کردند.”
سال ۵۸ دولت ایران او را به نیکاراگوئه فرستاد تا از انقلاب تازه به پیروزی رسیده این کشور عکاسی کند ولی کمتر کسی عکس‌های جلالی و روایتش را از اوضاع و احوال این کشور و انقلاب آن دیده است.
با آغاز جنگ تحمیلی جلالی راهی خرمشهر می‌شود ما حصل این عکس‌ها کتاب “خرمشهر” بود که فقط دو بار تجدید چاپ شد. البته اخیرا بهمن جلالی توانست  ۱۲۵ اسلاید و عکسهایی از اشغال خرمشهر و هشت سال دفاع مقدس را در برلین به نمایش بگذارد و فیلمی ۱۲ دقیقه‌ای را نیز در فستیوال فیلم و عکس مستند برلین عرضه کند. او در این «اسلایدشو» که نام «روایت شهری که بود» را انتخاب کرده است چگونگی اشغال این شهر را نشان داد.
بهمن جلالی طی این سال‌ها گردآوری و اصلاح نگاتیوهای شیشه‌ای گنجینه کاخ گلستان را برعهده گرفت. جلالی با نگاهی متفاوت این عکس‌های قاجاری را تغییر داده و در نمایشگاه‌هایی در خارج و داخل کشور به نمایش درآورده است.
بهمن جلالی در پیشگفتار کتاب «گنج پیدا» (که در واقع کتاب چاپ شده از همان نگاتیوهای مکشوفه و نگاتیوهای آلبوم خانه است) دوره عکاسی که از حدود سال های ۱۲۶۰ هجری قمری در ایام سلطنت ناصرالدین شاه شروع و تا دوران کوتاه سلطنت احمدشاه ادامه داشت را «دوران طلایی» عکاسی ایران می‌نامد.
 دوره‌ای که مردانی با علاقه‌مندی، کوشش و زحمت بسیار، با دوربین‌های بزرگ و سنگین، به وسیله شیشه‌های حساس، شکننده و بسیار کند از هر چه توانستند عکس گرفتند و مراحل ظهور و چاپ عکس را که استادکاری ظرافت، مهارت و دقت بسیار طلب می‌کرد طی کردند. آنها دوربین و وسایل خود را در مراسم رسمی، شکار ییلاق و روبه روی ابنیه تاریخی و مردم عادی قرار دارند و هزاران سند مهم و معتبر را از دوره خود ثبت کردند که بی‌شک می‌توان آن را مهم‌ترین اسناد تصویری دوره‌ای معین از تاریخ ایران دانست.
عکس‌های آن دوران اطلاعات بسیار مهمی را در خود حفظ کرده‌اند: لباس ها، معماری، مراسم، چهره‌ها، نوع خانه‌ها، شوخی‌ها و بسیاری اطلاعات دیگر. جدا از ارزش‌های مستند، عکس‌های دوره قاجار دیدی ناب، خلاق و هنرمندانه را نشان می‌دهند که بدون هیچ “پشتوانه تصویری” از قبل به وجود آمده‌اند. برش‌های کناره عکس‌ها، ترکیب‌بندی تصویرها، حالت‌ها و استفاده از وسایل زندگی مثل صندلی، میز و گلدان‌های شمعدانی و همچنین پس زمینه‌هایی را که زاییده خلاقیت عکاسان آن دوره بوده است می‌توان در این زمره به شمار آورد.
برگزاری بیش از ۵۰ نمایشگاه عکس در ایران، فرانسه، آلمان، مجارستان، چکسلواکی سابق، فنلاند، اسپانیا و سایر کشورها، تدریس و تحقیق در دانشگاه‌های تهران ، هنر و دانشگاه آزاد و مرکز تحقیقات و مطالعات ارشاد از سال ۱۳۵۹ تا کنون، همکاری با پروژه چاپ کتاب عکسی درباره ایران که در آلمان به چاپ رسیده ، تحت عنوان “ایران”، تأسیس عکسخانه ایران، سردبیر فصلنامه “عکسنامه” از دیگر فعالیت‌های این استاد عکاسی است.

عکس آنلاین
فیلم مستند«عکس ناتمام : بهمن جلالی» برنده سیمرغ بلورین بهترین فیلم مستند بلند از بیست‌و هفتمین جشنواره فیلم فجردر سینماتک موزه هنرهای معاصر تهران به نمایش در می‌آید.
به گزارش ایسنا، فیلم مستند «عکس ناتمام: بهمن جلالی» ساخته مشترک عمید راشدی و تورج ربانی چهارشنبه ۱۱ آذرماه ۱۳۸۸ ساعت ۱۶ در سینماتک موزه هنرهای معاصر تهران به نمایش درمی‌آید. این فیلم به زندگی وآثار بهمن جلالی عکاس شناخته شده ایرانی می‌پردازد و زوایایی از تاریخ عکاسی ایران را نیز جستجو می‌کند.
فیلم حاصل سه سال فعالیت مداوم سازندگان آن است که در اولین حضور جشنواره ای در بهمن ماه ۸۷ موفق به کسب سیمرغ بلورین بهترین فیلم مستند بلند از بیست‌و هفتمین جشنواره فیلم فجر گردید.
فیلم را تورج ربانی تهیه کرده است و عمید راشدی و تورج ربانی کارگردانی آن را بر عهده داشته‌اند. تدوین این فیلم را نیز بیژن میرباقری کارگردان سینما انجام داده است.
این فیلم به مدت ۶۲ دقیقه تهیه شده است و عواملی که در ساخت آن همکاری داشتند،عبارتند از:کارگردان :عمید راشدی و تورج ربانی، تدوین: بیژن میرباقری،تصویر برداران:عمید راشدی- تورج ربانی – مهدی قاسمی،موسیقی:علی منتظری، صداگذاری و میکس: حسین مافی،عنوان بندی و دستیار تدوین:ایمان کارجو،دستیار کارگردان: امیرراشدی،مدیرتدارکات:عزت اله ربانی،تحقیق و پژوهش: عمید راشدی- تورج ربانی،عکس :مریم تخت‌کشیان و تهیه‌کننده:تورج ربانی


تحلیل بهمن جلالی از نمایشگاه «چشم درون» موزه هنرهای معاصر
آفتاب نیوز .

آفتاب: بهمن جلالی معتقد است: «موزه‌ هنرهای معاصر تهران هیچ راه دیگری ندارد جز اینکه به انتخاب خودش چند کوریتور یا مشاور در بخش‌های مختلف هنرهای تجسمی، انتخاب کند. هنرمندان هم بپذیرند که کسی به‌عنوان کوریتور حق دارد انتخاب خودش را داشته باشد و نظمی را ارایه کند که خودش فکر می‌کند درست است. در همه‌ دنیا این اتفاق می‌افتد».

به گزارش سرویس هنری آفتاب، به نقل از ایسنا، این هنرمند عکاس در گفت‌وگویی درباره‌ نمایشگاه "چشم درون" گفت: «نمی‌دانم علت دعوت از ریکاردو زیپولی چه بوده و چه زمانی انجام گرفته است، ولی می‌دانم از او دعوت شده که نمایشگاهی از عکس‌های ونیزش برگزار شود. اما نخستین پرسشی که پیش می‌آید این است که آیا میان موزه‌ هنرهای معاصر تهران و یک گالری، فرقی در مدیریت هنرهای معاصر وجود دارد یا خیر»؟

وی افزود: «موزه‌ هنرهای معاصر تهران معمولا نمایشگاه‌هایی را باید برگزار ‌کند که دست کم شش ماه تا یک‌سال کار پژوهشی متمرکز بر یک موضوع مشخص کرده باشد، تا بتواند این فضای
” متاسفم که فرهنگستان هنر در حال تبدیل‌شدن به برگزارکننده دوسالانه‌هاست؛ در حالی که وظیفه‌اش پژوهش در هنرهای تجسمی است، نه برگزاری دوسالانه “
نسبتا بزرگ را پوشش دهد. حال چگونه موزه فکر کرده است با ۴۰ عکس نمایشگاه را شروع کند، منبایش روشن نیست و تنها می‌توان یک دلیل ارتباطی پیدا کرد».

این مدرس دانشگاه چنین استدلال کرد که موزه برنامه ندارد و نتیجه اینست که نمایشگاه قرار می‌شود در فلان تاریخ به ایران برسد، خب بقیه موزه را با چه چیزی پر کنیم؟ آیا وقت داریم چیزی را درست کنیم؟ به‌سمتی می‌رویم که نمایشگاه قبلی را یک ماه تمدید کنیم، تا وقتی پیدا کنیم موزه را پر کنیم. این اتفاقی است که افتاده است. حالا تنها ناجی که می‌توانیم پیدا کنیم سیف‌الله صمدیان است که اتفاقا ناجی بسیار فوق‌العاده‌ای است و توانست بقیه‌ موزه را در کنار نمایشگاهی از عکس‌های زیپولی که به‌ زعم من ارزش نمایش دادن در موزه هنرهای معاصر را نداشت، با نمایشگاهی جامع پر کند.

به‌باور جلالی، عکس‌های زیپولی قشنگ‌اند و زیبا، همین و بس، اکنون دوره‌ عکاسی شکل‌گرایانه نیست و اساسا در دنیا مطرح نیست. بلکه نوعی از عکاسی در این جهان عجیب غریب که در آن زندگی می‌کنیم مطرح است که حرفی داشته باشد. حال می‌خواهیم برچسب شعرگونه به عکس‌های زیپولی بزنیم و اینکه نشات گرفته از عرفان شرق است، خیلی متوجه نمی‌شوم و بحثی جداگانه دارد.

او درباره‌ی کوریتوری در عموم نمایشگاه‌های هنرهای تجسمی و نمایشگاه‌های عکس به‌طور خاص، با اشاره به کوریتور نمایشگاه "چشم درون"، گفت: «کوریتور این نمایشگاه تنها فردی است که در زمان کوتاه قادر به انجام هر کاری است. این انرژی، قابلیت و نیروی او برای من فوق‌العاده است».

وی افزود: «عکاس‌ها به او اعتماد داشته و قبولش دارند. شما در کدام نمایشگاه مثل تصویر سال می‌بینید ۳۰۰
” تا وقتی می‌خواهیم همه چیز را آسان و سهل به‌دست آوریم، سرنوشت‌مان هم همین دوسالانه‌هاست “
عکاس عکسشان را ارایه دهند. عکاس‌ها برای هیچ کس این کار را نمی‌کنند. این قابلیت صمدیان است. او اول فکرهای دیگری برای چشم درون داشت، حال به اینجا رسید. کار او برای من قابل احترام است».

او اضافه کرد: «برگزارکننده گنجینه‌ عکس‌هایی را که در دوران گذشته خریداری شده بود و یک‌بار سال‌ها پیش در نمایشگاهی با عنوان عکاسی ابداعی نمایش داده شده، از گنجینه بیرون کشید و عرضه کرد. حال اگر دانشجویان، بیننده‌ها متوجه می‌شوند که چه گنجینه‌ی با ارزشی را مشاهده می‌کنند و اگر اسامی این عکاس‌ها را ببینید که در دنیا چقدر ارزشمند است و دیدن این عکس‌ها بر کاغذ‌هایی که خودشان چاپ کردند، فرصت بسیار مغتنمی برای هر عکاسی بود که از نزدیک لمس کند و ببیند؛ اگر متوجه نشوند که دیگر هیچ»!

نکته دیگر مورد اشاره‌ جلالی نمایش تعدادی عکس از تاریخ عکاسی ایران بود. وی گفت: «خدا خیرش دهد که تاریخ عکاسی ایران را در موزه نمایش داد. یادم هست ۲۰ سال پیش نمایشگاهی را در یکی از گالری‌های کوچک موزه برپا کردم با ۳۰ - ۴۰ عکس؛ دیگر چنین چیزی در موزه ندیده بودم، صمدیان این کار را کرد و اتفاقا انتخاب خوبی هم داشت. با خود من تماس گرفت و گفت می‌خواهد چنین کاری را انجام دهد. پرسید که عکس را خودت می‌دهی یا خودم انتخاب کنم، گفتم که قبولت دارم هر انتخابی که بکنی درست است؛ این همان نقش کوریتور است. باید به نقش این آدم‌ها احترام بگذاریم. خودم انتخابش را قبول می‌کنم چون
” آرام آرام باید به این سمت حرکت کنیم که به افرادی که قابلیت کوریتور شدن دارند بها دهیم و این که آن‌ها را در انتخاب کاری که از هر کس می‌خواهد ارایه کند، محق بشناسیم “
در سال چند هزار عکس در ایران و دنیا می‌بیند. به عکاسی ایران و جهان اشراف دارد».

بهمن جلالی با برشمردن این مسائل، نتیجه گرفت: «این نوع نمایشگاه برپا کردن، نمایشگاه گذاشتن بی‌برنامه است ما در دنیای بی‌برنامه زندگی نمی‌کنیم. با این شکل مقطعی کار کردن جز اتلاف پول و وقت هیچ خاصیت دیگری ندارد».

وی در بخش دیگری از این گفت‌و‌گو همچنین عنوان کرد: «شاید عده‌ای بگویند برخی عکس‌هایی که در نمایشگاه چشم درون بوده، تکراری بودند، بله که تکراری‌اند. تکراری‌اند چون در نمایشگاه‌های دیگر هم عرضه شده‌اند، قبول؛ اما کوریتور چه کار دیگری می‌توانست بکند. او آرشیو بزرگی از عکاسی معاصر ایران را دارد و می‌شناسد و از آن استفاده کرده است و وقتی می‌توانیم ادعا و طلب کنیم که آثار تکراری نباشند که به او به‌عنوان یک کوریتور وقت داده باشیم و بگوییم که هشت ماه تا یک سال وقت داری به‌عنوان یک کوریتور این کار را انجام دهی. آیا این وقت به او داده شده است؟ در عرض یک ماه خواستیم این کار را بکند. به‌نظر من موزه است که باید تکلیف خود را روشن کند».

او افزود: «آرام آرام باید به این سمت حرکت کنیم که به افرادی که قابلیت کوریتور شدن دارند بها دهیم و این که آن‌ها را در انتخاب کاری که از هر کس می‌خواهد ارایه کند، محق بشناسیم».

جلالی در عین حال گفت: «اینکه اگر فلانی نبود هیچ کس دیگری هم این‌کار را نمی‌کرد، اصلا امتیاز بالایی ندارد، نشان می‌دهد که ۳۰ سال است کار نکرده‌ایم. باید به صراحت قبول کنیم اگر چنین فردی وجود دارد، خودش به وجود آورده است. او یک نفر است که با دست خالی نمایشگاه برپا می‌کند و این عجیب است».

وی در عین حال اذعان داشت، حالا یا تغییر مدیریت‌های پی در پی در امور فرهنگی باعث این کار می‌شود یا ارتباط‌های
” عکس‌های زیپولی قشنگ‌اند و زیبا، همین و بس، اکنون دوره‌ی عکاسی شکل‌گرایانه نیست و اساسا در دنیا مطرح نیست “
جدای از حرفه‌، امکان ندادن به افراد دیگری که قابلیت‌هایی برای دخالت در این امور دارند، دخیل می‌شود و یا مهمتر از همه این‌ها بی‌برنامگی دخیل است.

این هنرمند عکاس و مدرس دانشگاه تصریح کرد: «متاسفانه آنچه که اکنون به‌عنوان کوریتور به صمدیان اطلاق می‌شود با آنچه که در دنیا متداول است فرق دارد. کوریتورها ایده و دیدگاهشان را به یک مرکز فرهنگی ارایه می‌دهند و اگر آن مرکز قبول کرد باید در پی همه آن چیزی باشد که می‌خواهد عرضه کند و معمولا یک سال تا یک سال و نیم طول می‌کشد. منابع، هنرمندان، طراحی صحنه، طراحی مکان و... زیر نظر کوریتور انجام می‌شود، کوریتور حق دارد انتخاب خود را با مشورت با خود هنرمند داشته باشد و حتا در برخی موارد به هنرمند می‌گوید که چه کار کند. اگر قبول می‌کنیم باید بپذیریم. انتخاب، راهنمایی و طراحی تمام نمایشگاه‌ها هم بپذیریم. ما در ایران چنین آدمی را نداریم. به کدام کوریتوری در دنیا گفته می‌شود یک ماهه با نمایشگاهی موزه‌ی هنرهای معاصر را پر کن».

او اضافه کرد: «اکنون تنها راه نجاتی که پیدا کردیم که بسیار ساده و آسان هم هست، برگزاری دوسالانه است. به خدا این کار جدی نیست. کاری در حد فرهنگستان هنر و موزه هنرهای معاصر نیست. متاسفم که فرهنگستان هنر در حال تبدیل‌شدن به برگزارکننده دوسالانه‌هاست؛ در حالی که وظیفه‌اش پژوهش در هنرهای تجسمی است، نه برگزاری دوسالانه. دوسالانه را هر جایی می‌تواند برگزار کند».

بهمن جلالی در پایان گفت: «تا وقتی می‌خواهیم همه چیز را آسان و سهل به‌دست آوریم، سرنوشت‌مان هم همین دوسالانه‌هاست».     

نقشه مرگ و میر کودکان در افریقا

نرخ مرگ و میر کودکان یکی از مهم ترین شاخص های موجود برای اندازه گیری میزان فقر در یک کشور است. کودکان موجوداتی شکننده تر از بزرگسالان هستند و به همین دلیل عدم توسعه خود را به سرعت در مرگ و میر کودکان زیر 5 سال نشان می دهد. این مرگ و میر ها اغلب به دلیل کمبود یا نبود تغذیه مناسب و بهداشت و وسایل رفاهی اتفاق می افتد. قاره افریقا یکی از سخت ترین موقعیت ها را در جهان کنونی از این لحاظ داراست، موقعیتی که نتیجه چندین قرن استعمار و بهره کشی بی رحمانه از این قراه به وسیله سایر نقاط جهان و به خصوص به وسیله تجار برده اروپایی و آمریکایی است. امروز این قاره نه فقط قربانی گسترش شگفت انگیز بیماری ایدز در میان جوانان خود است، بلکه در میزان مرگ و میر کودکان نیز بدترین موقعیت را در جهان دارد. این نقشه به مجموعه ای از نقشه های دانشگاه کلمبیا درباره فقر تعلق دارد که در روزهای آینده میزان مرگ و میرکودکان را در سایر نقاط جهان نیز خواهیم دید. همانگونه که در نقشه مشاهده می شود، کشورهای افریقاس سیاه برخلاف کشورهای عربی شمال و کشورهای جنوبی افریقا، نامناسب ترین موقعیت را دارند، در این میان وضعیت کشورهایی چون نیجر، سیرالئونه، مالی، در غرب، بخش هایی از آنگولا در جنوب غربی و کشورهای سودان، اتیوپی، در شرق و بخش هایی از آنگولا در جنوب شرقی بدترین موقعیت ها را دارند. و جالب اینجاست که این کشورها به بیشترین حد زیر سلطه استعماری قرار داشته اند. اطلاعات این نقشه به ابتدای سال های 2000 مربوط می شوند.
ورود به نقشه

گفتگو: چرا خود سوزی؟

توضیح: طی چند هفته گذشته یکی از اهالی بم در اعتراض به عدم رسیدگی به وضعیت زلزله زدگان و شهر بم، مقابل ساختمان نهاد ریاست جمهوری، یک نفر در اعتراض به عدم پاسخگویی به خواستش مبنی بر ملاقات با نماینده شهرشان برای دادن نامه ای به او برای رسیدگی به بیکاری اش مقابل ساختمان مجلس شورای اسلامی، جانبازی از خرم آباد مقابل ساختمان بنیاد شهید تهران در اعتراض به عدم رسیدگی به پرونده جانبازی اش در این بنیاد و یک دانشجوی دکترای هنر دانشگاه تهران در محوطه این دانشگاه خودشان را به آتش کشیدند. تکرار این واقعه در انظار عمومی و عموما مقابل برخی نهادهای حکومتی بهانه کافی بود تا سراغ دکتر ناصر فکوهی ، استاد مردم شناسی و نویسنده کتاب های متعدد در زمینه انسان شناسی با تاکید بر انسان شناسی سیاسی و شهری برویم و به تحلیل چرایی و چگونگی این خودسوزی ها بنشینیم. تصور می کنید دلیل این خودسوزی ها چیست؟

برای آنکه درباره یک واقعه خاص اظهارنظری کنیم. نیاز به داده های کامل آن داریم و بدون چنین اطلاعاتی، اظهارنظر می تواند به سرعت شکل یک موضع گیری سیاسی را به سود این یاآن جناح به خود بگیرد که طبعا برای من ناصحیح خواهد بود.
در عین حال این واقعه چندان جدید یا منحصر به فرد نبوده است و تا کنون بارها وقایع مشابهی در کشور ما و در سایر کشورها رخ داده که نمی توان در برابر آن بی تفاوت بود. بنابراین سعی می کنم که پاسخ شما را با این فرض ارائه دهم که قربانیان این حوادث، افرادی بوده اند که به دلیل متاثر شدن از فشارهای اجتماعی و نه انگیزه ها و مشکلات و اختلالات روانی شخصی دست به خودسوزی زده اند. این نکته را نیز یادآوری کنم که خودسوزی یا خودکشی افراد که اوج ناامیدی و یاس آنها رااز سیستم اجتماعی نشان می دهد، به هر دلیل اجتماعی باشد، قابل تامل است و جامعه باید در برابر آن واکنش نشان دهد. این نکته را از آن جهت می گویم که عنوان شده است برخی از این افراد «معتاد» بوده یا مشکلات دیگری داشته اند. حتی بسیاری از جامعه شناسان بر آن هستند که بیماران روانی و کسانی که به دلیل فشارهای ناشی از آنها، دست به خودکشی می زنند، را باید به نوعی به حساب جامعه گذاشت و نمی توان با گفتن اینکه مسئله «شخصی» بوده از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرد، منتهااگر من در ابتدا گفتم مسائل شخصی را در بحثم دخالت نمی دهم به دلیل آن بود که موضوع بسیار طولانی و پیچیده می شود.
بنابراین به نظر من در هر حال جامعه مسئول است که به این نشانه ها که نشانه های ناتوانی اش در مدیریت مشکلات و آسیب های اجتماعی است توجه کند، هر چند که بنا بر مورد، این مشکلات می تواند کمتر یا بیشتر جامعه و مسئولان را درگیر کند. در برخی از موارد همچون قربانیان و رزمندگان جنگی و همچنین قربانیان حوادث طبیعی به نظر من، مسئولیت جامعه فوق العاده بالاست و هر گونه مشکلی برای این گونه قربانیان پیش بیاید باید در اولویت مطلق بررسی و یافتن راه حل قرار گیرد. در برخی موارد دیگر برای مثال فقر،اعتیاد و بیکاری و غیره هر چند مسئولیت جامعه شاید کمتر باشد اما باید به این حوادث باز هم به عنوان زنگ های خطری اساسی نگاه کند.

زنگ خطر اساسی برای چه؟
با کنار گذاشتن دلایل روانی، ریشه این مشکلات همانگونه که گفتم در عدم توانایی یا ناتوانی نسبی یک جامعه برای مدیریت مشکلات آن جامعه است. گروهی از این مشکلات شناخته شده هستند و در تمام جوامع وجود دارند بنابراین باید برای آنها برنامه ریزی اجتماعی داشت: فقر، بیکاری، اعتیاد، فروپاشی خانواده و غیره. ما می دانیم که عواملی این مشکلات را ایجاد می کند و باید پیش از آنکه کار به یک تراژدی بکشد به سراغ یافتن راه حلهای مناسب برویم و از رها کردن مردم به حال خودشان به شدت پرهیز کنیم.گروهی دیگر از مشکلات، خاص یک جامعه هستند و به تاریخ و موقعیت خاص آن جامعه بر می گردند. در ایران، ما مسئله جنگ و مشکلات ناشی از آن و حوادث طبیعی را داشتیم. در این موارد نیز باید افراد و کسانی که مستقیم یا غیرمستقیم از این مشکلات رنج می برند شناسایی شده و تک تک زیر مراقبت باشند. وظیفه جامعه آن است که خود به سراغ این افراد برود و نه آنکه منتظر باشد آنها دست کمک به سویش دراز کنند.
بسیاری از افراد به دلایل مختلف و از جمله شأن انسانی خود حاضر نیستند کمک بخواهند و این وظیفه ما است که به یاری آنها برویم. من تاکید خاصی بر تمام قربانیان جنگ دارم که همه ما زندگی و آسایش ولو نسبی خود را مدیون آنها هستیم و بنابراین هر اندازه به آنها یاری کنیم باز هم کم است و در واقع کاری نکرده ایم جز ادای دینی که نسبت به آنها داریم. سیستم های اجتماعی جدید باید هر چه بیشتر به سوی انسان محور شدن پیش بروند و مسئله یاری ها و نظام همبستگی اجتماعی را نهادینه کرده و آن را از شکل فردی و دلبخواهی خارج کنند. این اختلاف اصلی ما با نولیبرال ها است که با گفتن اینکه هر کس وظیفه دارد مسئول خود باشد، وظایف جامعه را از یاد برده و در نهایت وضعیت را به جایی می رسانند که بخش بزرگ یک جامعه زیر خط فقر قرار می گیرد و موقعیت همه و از جمله افراد دارای امتیازات بالای اجتماعی دچار تزلزل و شکنندگی می شود. صدقه و اعانه دادن چیزی نیست که در شأن یک جامعه عادلانه و مدرن باشد بنابراین باید از طریق بسط سیستم های همبستگی اجتماعی و بیمه ها کاری کرد که همه افراد احساس ایمنی و آسایش کنند بدون آنکه شأن انسانی خود را از دست دهند و تا مرز اعمال هولناک چون خودسوزی پیش بروند.

سابقه چنین حوادثی در جهان و ایران چیست و آیا ریشه ها و علل یکسانی موجب این حوادث شده است؟

در جهان این امر بیشتر جنبه اعتراض عمومی داشته است. بنابراین ریشه های آن ریشه های ایدئولوژیک و اعتقادی بوده است. خودسوزی ها در اعتراض به جنگ و به شرایط غیرعادلانه ای که در یک منطقه، یا کشور و یا برای یک قوم و ملت خاص ایجاد شده تا کنون بارها اتفاق افتاده است. عملیات انتحاری در دوران مدرن،ابتدا در جنگ جهانی دوم به وسیله نظامیان ژاپنی آغاز شد و سپس از اواخر قرن بیستم به شدت رواج یافت و در مقابل اشغال نظامی کشورهایی چون فلسطین، عراق و افعانستان شاهدشان بودیم؛ نمونه های دیگری از این کار بوده اند که البته گاه از سر اعتقاد و گاه کاملا سازمان یافته و برنامه ریزی شده و سیاسی بوده اند. اما اشکال مختلف خودکشی، از قرن نوزده موضوع تحقیق جامعه شناسان بوده است.

کتاب معروف دورکیم با همین عنوان «خودکشی» یکی از معروف ترین کتاب های کلاسیک جامعه شناسی در این زمینه است و دورکیم در آن نشان می دهد که چرا این عمل که به نظر یک عمل شخصی می آید، در واقع حاصل جمع مجموعه ای از موقعیت های اجتماعی و بنابراین قابل اجتناب است. جوامعی که دچار ناهنجاری های مختلف می شود به شدت با خطر افزایش آسیب های اجتماعی از جمله پدیده هایی چون خودکشی، اعتیاد، فقر، بیکاری و غیره روبرو هستند که ابتدا در اقشار و گروه های محدودی دیده می شود ولی می تواند پی آمدهایی بسیار سخت و درازمدت برای جامعه در بر داشته باشد.


این گونه اعتراض و تخریب خود نشانه چیست و چگونه باید با آن مواجه شد؟ منظور جامعه و دولتمردان است؟

ما دقیقا نمی دانیم در ذهن کسی که دست به این کار می زند چه گذشته است. اما، کاملا می توان تصور کرد که اغلب در این موارد با نوعی اعتراض در درجه نخست نسبت به نهادها روبرو هستیم. البته این امر لزوما بدان معنی نیست که آن نهاد در آن زمینه خاص مسئول بوده باشد. ممکن است اصولا فرد به درستی نداند که چه نهادی مسئول مصیبت های اوست. اما همین که این کار را در برابر یک نهاد انجام می دهد می تواند نشان دهنده ذهنیت او باشد و یا اینکه گرایش او به اینکه افکار عمومی را با شدت بیشتری نسبت به موقعیت خود و موقعیت افرادی نظیر خود حساس کند. به هر تقدیر به گمان من، این مسئولیت تک تک نهادهای اجتماعی و نه فقط نهادی که اعتراض ظاهرا نسبت به آن انجام شده و همچنین مسئولیت تک تک افراد یک جامعه است که نسبت به چنین مصیبت هایی با تامل زیاد بنگرند و تلاش نکنند چنین حوادثی را به حساب مشکلات شخصی افراد گذاشته و از خود رفع مسئولیت کنند. هر موردی که به این صورت اتفاق می افتد تک تک ما را زیر سئوال می برد و ما را در برابر وظایف اخلاقی و انسانی مان قرار می دهد. هیچ کسس نمی تواند بگوید در این ماجرا بی گناه است زیرا سیستم اجتماعی یک کلیت است که همه اجزایش با یکدیگر ارتباط دارند و همه با هم آن را اداره یا تحمل می کنند
این گفتگودر سایت جمهوریت در تاریخ 10 اسفند 1387 منتشر شده است.
http://www.jomhoriyat.com/tag/page/news-688.html

دیالکتیک مرگ و فراموشی

گفتن از مرگ و شنیدن از مرگ در جهان کنونی، از همان ابتدا حسی ناراحت کننده و اضطراب آمیز را در گوینده و شنونده ایجاد می‌کند، حسی که برای انسان شناسان آشنا است و در مفهوم «تابو» خود را متبلور می‌کند: آنچه نباید بر زبان راند، آنچه نباید به سویش رفت و به کنش رساند. مدرنیته، مرگ را از زندگی ما بیرون رانده است، همانگونه که شروع فرایندهای بزرگ شهرنشینی پس از رنسانس به گونه‌ای نمادین با بیرون راندن گورستان‌ها از شهر همراه بود. مدرنیته مرگ را در زندگی ما به یک حوزه‌ای تابویی رانده است و این همان چیزی است که درباره حوزه‌ها و گروه‌های اجتماعی متعدد دیگری نیز اتفاق افتاده است: نگاه کنیم به پدیده‌هایی چون سالمندی، بیماری، ناتوانی‌های فیزیکی و ذهنی، جنون، و در یک کلام متفاوت بودن و متفاوت زیستن و حرکت در خلاف جریان متعارف روزمرگی در معنای عام آن و با سکانس‌ها و کلیشه‌های از پیش تعریف شده آن؛ مدرنیته در رویکرد سود جویانه و ابزارگرایانه و ابزار سازنده خود نسبت به انسان، تلاش کرده است همه این پدیده‌ها را از زندگی ما بیرون براند. با این وصف، بیرون راندن همواره شکل همگن و یکدست نداشته است و بنا بر مورد، فرهنگ، دوره و موقعیت‌های متفاوت، بیشتر یا کمتر، قطعی‌تر یا نسبی تر بوده است. اما، کنترل کالبدی، هدایت اندیشه و کنش و بخصوص مرزهای نامرئی‌ای که از خلال زبان، ما را درون خود اسیر کرده و ما را ناچار به تبعیت از خود می‌کنند، اینجا هستند تا ما با این پدیده‌ها صرفا در زمانها و مکان‌های خاصی وارد رابطه حسی/ ذهنی/کنشی شویم: بیماران روانه بیمارستان‌ها می‌شوند، کهن سالان روانه خانه‌های سالمندان، دیوانگان روانه تیمارستان‌ها؛ گروهی نیز به زندان فرستاده می‌شوند و یا خواسته و ناخواسته از زندگی فیزیکی محروم می‌شوند و در تمام این موارد جهان مدرن برای کالبد، ذهن و حس‌های ما «زمان و مکان ملاقاتی» تعیین می‌کند که معنای دیگرش به حاشیه راندن و فراموشی آن موجوداتی است که دیگر جایی در جهان روزمرگی و نظم بی رحم آن ندارند.
فراموشی، معادلی برای ناپدید شدن است همانگونه که در اسطوره شناسی یونانی‌هادس، خدای زیر زمین و دوزخ، یکی از پسران کورنوس(خدای زمان) در کنار زئوس (خدای آسمانها) و پوزه دیون(خدای دریاها)، حاکم جهان مردگان بود و در عین حال نامش معنی «ناپدید شدن» می‌داد و یوئانیان گروهی از مردگان خود را «نونومنوی» (nonomenoi)به معنی ناپدید‌شده و بی نام، خطاب میکردند: کالبدی که روح خود را از دست داده است، نمادی از ناپاکی همچون واژه فونستوس (funestus) بوده و هست که حضورش بر خلاف کالبد زنده ایجاد ترس و اضطراب و وحشت از «آلودگی» می‌کند. این همان مرزی است که مری داگلاس در حد فاصل میان برون (جهان دیگری و شیطانی) و برون (جهان خودی و خدایی) قائل می‌شود: کالبد بی جان از روح جدا می‌شود تا دو سفر آغاز شوند: سفری به مرگ و سفری به فراموشی. دیالکتیک مرگ و فراموشی نیز از همین‌جا آغاز می‌شود.
فرهنگ‌های باستانی بر خلاف فرهنگ مدرن، مردگان را به حاشیه‌ای شدن و فراموشی محکوم نمی‌کردند. انسانیت انسان در آن بود که می‌دانست که خواهد مرد، که مرگ امری ناگزیر است که در بطن زندگی نهفته شده و زندگی از آن می‌زاید چنانکه رومی‌ها می‌گفتند: mores janua vitae (مرگ زندگی می‌زاید)، از این رو از قدیمی ترین ایام و در اغلب تمدن‌ها مرگ، به مثابه یکی از مراحل گذار در تعبیر وان جنپی از این اصطلاح، همچون تولد، بلوغ و ازدواج، به شمار می‌آمده است. رابطه نزدیک میان زایش و مرگ در نمادگرایی زمین به مثابه سمبل زن، باروری و مادری کاملا نمایان است: مادری که آنچه را زائیده است بار دیگر طلب می‌کند. همین نماد گرایی در ادیان و باورهای مختلف به اشکال گوناگون دیگری نیز درآمده اند، چنانکه در بسیاری موارد آسمان یا دریا (که دو خدای دیگر زاده کرونوس بودند) جایگزین زمین شده‌اند و پدر جایگزین مادر(همچنان که خود کرونوس حاصل ازدواج زمین و آسمان بود) و ما نیز می‌گوئیم: ما از خدا آمده‌ایم و به خدا باز می‌گردیم و یا در تعبیری گویا از مولانا: ما ز بالائیم و بالا می‌رویم/ما ز دریائیم و دریا می‌رویم.
بازماندن روح در دیالکتیکی روشن با از میان رفتن و حتی نابودی کالبد پیش می‌رود، ولو آنکه ما خود این تخریب را در مناسک گذار سازمان دهی کنیم و یا آن را گاه در اشکالی که شاید به نظر غیر انسانی و وحشیانه بیایند به انجام رسانیم: در بسیاری فرهنگ‌ها، جنازه همچون نوزادان تازه به دنیا آمده، شسته می‌شود، عطرآگین شده و تزئین می‌شود و در لباسی نهایی، نمادی از پاکی (کفن) و یا در لباس‌هایی فاخر به خاک سپرده می‌شوند. در فرهنگ‌هایی دیگر چون زرتشتیان و تبتی‌های باستان مردگان را خوراک جانوران می‌کردند و گروه‌هایی از سرخپوستان حتی به خوردن مردگان خود می‌پرداختند که به این پدیده در انسان شناسی درون مرده خواری(endonecrophagy) می‌گوییم. اما در همه این موارد درست برخلاف آنچه جوامع مدرن تلاش می‌کنند استدلال نمایند ما نه با بی حرمتی و زیر پا گذاشتن احترام نسبت به عزیز از دست رفته، بلکه با باور به مرگ به مثابه یک مرحله هستی‌شناسانه از زندگی در مفهوم کلان کیهانی (macrocosmic) آن سروکار داریم. در این مناسک «آلودگی» و « فرو پاشی» جسد، پشت سر گذاشته می‌شود و کالبد روانه سفری به فراموشی یا بی نام و نشان شدن و ناپدید شدن نمی‌شود، تا روان، بتواند برعکس سفری دیگر را در قالب زایشی دوباره تجربه کند.
زایش از مرگ، در دو معنای بیولوژیک و نمادین – فرهنگی اتفاق می‌افتد تا فراموشی جسم سبب فراموشی روان که همان دوزخ ابدی است، نشود. این زایش از یک سو زایشی بیولوژیک، بازتولیدی در نظام خویشاوندی و در روابط جسمانی است، فرزند بر جای مانده، تداوم ژنتیکی – مادی یک روح است که در حیات آتی خود به جنگی روزمره و بی پایان با فراموشی موجود از میان رفته دست خواهد زد. حضور فیزیکی انسان درگذشته، یک تجربه فیزیکی و بنابراین طبیعی است، تجربه‌ای که جهان را در مقیاس‌هایی متفاوت، دگرگون کرده است، جهان پس از او، دیگر جهان پیش از او نیست، مگر آنکه، انسانی به بدترین معنای ممکن در یادها و خاطره‌ها مرده باشد و نام (یا به تعبیر ادبی ما نام نیکوی) خود را از دست داده باشد. اما زایش دیگری نیز در کار است و آن زایش فرهنگی / نمادین است، تغییری که عزیز از دست رفته در جهان اندیشه‌ها و ذهنیت‌ها، نشانه‌ها و باورها بر جای گذاشته است: بدین ترتیب هر بار یادی از او می‌شود، هر بار کتابی که نقش قلم او در آن حک شده، تصویر یا اثری هنری که خلق کرده در چارچوبی حسی- شناختی و در مسیر نگاهی انسانی قرار می‌گیرد، زایشی دوباره انجام می‌گیرد: ابدیت از آن از دست‌رفتگانی است که جهان را تغییر داده‌اند و یادگاری از خود برجای گذاشته‌اند.
از این رو و در نتیجه گیری هرچند نمی‌توان انکار کرد که تعبیر مرگ با مفاهیمی چون خواب، تاریکی و سیاهی، جنون و تسخیر کابوس، ریشه‌هایی عمیق و تاریخی در همه فرهنگ‌ها دارد، اما بر خلاف مدرنیته که فراموشی و به حاشیه راندن و اخراج از زندگی روزمره را به مثابه ابزار اصلی مقابله با این سرنوشت ناگزیر پیش می‌نهد. فرهنگ‌های انسانی با دیدن مرگ به مثابه دروازه‌ای به سوی استعلا و دست یابی به خداوند (در سنت‌های ابراهیمی)، دروازه‌ای به سوی آزادی روح از قفس جان(همچون سنت‌های عرفانی و مانوی) و یا دروازه‌ای برای بازگشتی ابدی و آغاز دوباره چرخه‌ای بی پایان (همچون در سنت‌های پیش کلمبی) فراموشی را به مثابه غیبت، هیچ بودگی و نیستی از اندیشه مرگ و اندیشه زندگی خود بیرون رانده‌اند و نبود آنکه را می‌رود در بودنش، در حضورش و تبلور زندگانی بخش یادها و خاطراتش بازآفریده‌اند.
با این همه، درد و اندوه و افسوس اینجاست، زخم ندیدن و نیستن کالبدی که تا دیروز حسش می‌کردیم، نیز، اما از یاد نبریم که درد، خود نشانه حسی زنده و زندگی آفرین است و بی دردی مطلق، نشانه مرگی مطلق.

آذر 1386 – بخشی از سخنرانی در یادبود دکتر یحیی امامی  در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

شاخه اصلی

نظریه

ژاک دریدا: از دست دادن یک دوست ویک شاهد بی نظی

بوردیو دوستی بسیار قدیمی  بود که خاطرات بی شماری با هم داشتیم. روابط دوستی ما که همواره بسیار پر بار و تنگاتنگ بود، گاه نیز به تنش و البته نمی توان انکار کرد ، به مشکل بر می خورد. من از شنیدن خبر مرگ او زیر و رو شدم. آشنایی ما به کلاس های پیش دانشگاهی دبیرستان لویی لوگران(Louis le Grand) در سال 1949 می رسید  و سپس به دوران تحصیل مشترکمان در دانشسرای عالی. در آن زمان او هنوز جامعه شناس نشده بود و ما از فلسفه و به خصوص  از لایبنیتز و هایدگر با یکدیگر صحبت می کردیم. ما بار دیگر در الجزایر با یکدیگر  بودیم. من در آنجا خدمت سربازی ام را انجام می دادم و او شروع کارش را به عنوان جامعه شناس. اما تبادل فکری بین ما در واقع از دهه 1960 شروع شد ، زمانی که او پروژه خود را برای بازسازی جامعه شناسی آغاز کرده بود. او برای این کار تلاش می کرد از فلسفه استفاده کند تا بتواند نوعی «جامعه شناسیِ جامعه شناسی» را به وجود بیاورد. بوردیو در سراسر جهان چهره ای اصیل و بزرگ در جامعه شناسی معاصر به حساب می آمد. 
بوردیو از این جاه طلبی برخوردار بود که تمام میدان های فعالیت اجتماعی  از جمله میدان های روشنفکرانه و میدان کار خود را مورد مطالعه قرار دهد. این ساخت «فرانقدوار» به گرد یکی از واژگان مورد علاقه او یعنی «عینی کردن» (objectiver) (تحلیل عینی  و عینی کردن تمام چیزهایی که به ظاهر کاملا خود انگیخته می آیند) انجام می گرفت و محور اصلی کار او را تشکیل می داد. ما در  مورد رویکرد او به حوزه فلسفی مباحث و اختلافاتی با هم داشتیم اما در پروژه های مبارزه اجتماعی اغلب دوش به دوش یکدیگر فعالیت می کردیم به خصوص در دفاع از مهاجران. از جمله این فعالیت های مشترک می توانم به تشکیل مجلس (پارلمان) نویسندگان در استراسبورگ در سال 1994 اشاره کنم. از سال 1995 بوردیو به مثابه یک روشنفکر متعهد، نقشی  که همواره بر عهده داشت، در مبارزات اجتماعی مواضع بسیار رادیکالی گرفت که او را تا اندازه ای منفرد می کرد. من خود را نسبت به تمام آنچه برای او اهمیت داشت نزدیک احساس می کردم، هر چند رفتارهای ما یکسان نبود و روش های برخورد مان با مسائل متفاوت بود. اما باید بگویم که با رفتن او من یک دوست و یک شاهد بی نظیر را از دست دادم.

منبع: لوموند 24 ژانویه 2002     

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - مرگ