ژرژ دومزیل

زبان شناسی تاریخی و ساختاری از اواخر قرن نوزدهم پیشرفت های زیادی کرد و همین امر سبب شد که از سال های ابتدایی قرن بیستم، تاریخ و زبان شناسی تطبیقی نیز  چشم اندازهای تازه ای را برای دانشمندان بگشاید. ژرژ دومزیل و پس از او امیل بنونیست، مهم ترین چهره هایی بودند که این روند را نمایندگی می گردند. دومزیل به ویژه با ارائه نظریه ساختار سه گانه جوامع هندو اروپایی تحولی عظیم در علم تاریخ و در نگاه عمومی به ساختارهای این جوامع به وجود آورد. در زیر برخی از  مطالبی را که تاکنون در مورد دومزیل در «انسان شناسی و فرهنگ» آمده اند، گرد آورده ایم و به چند سایت مربوط به او نیز پیوند داده ایم.

1-اسطوره شناسی تطبیقی و واژه شناسی تطبیقی
http://www.anthropology.ir/node/14535

2-استیک ویکاندر و ژرژ دومزیل
http://anthropology.ir/node/7386

3-درباره امیل بنونیست
http://anthropology.ir/node/7722

4- ساختار سه گانه جوامع هندو اروپایی
http://www.anthropology.ir/node/1134

5-آیا «رسوایی» دومزیل وجود داشته است؟
http://www.anthropology.ir/node/1128

6-درباره ژرژ دومزیل
http://www.anthropology.ir/node/666

7-ژرژ دومزیل
http://www.anthropology.ir/node/1146

8-اسطوره شناسی تطبیقی جوامع هندواروپایی بر اساس نظریه ژرژ دومزیل
http://www.anthropology.ir/node/1056

9- ژرژ دومزیل، اسطوره های باستانی آلمان و دیوان جدید
http://www.anthropology.ir/node/18615

 

 

 

روی اینترنت

 سایت ژرژ دومزیل
http://bibulus2.nexenservices.com/dumezil/en/index.php

دومزیل در ویکیپدیا
http://bibulus2.nexenservices.com/dumezil/en/index.php

 

ژرژ دومزیل، اسطوره های باستانی آلمان و دیوان جدید

تصویر: آرنالدو مومیگلیانو
چکیده: این مقاله به بررسی  اتهام آرنالدو مومیگلیانو 1 (1908-1987) در اوایل دهه ی 1980 می پردازد، وی بر این باور بود که ژرژ دومزیل 2 (1898-1986) در دهه ی 1930 از هواداران جنبش نازی حمایت کرده است و این بحث را پیگیری کرده است. این بحث عمدتا بین دانشمندان فرانسوی و ایتالیایی  در سراسر دهه ی 80 و پس از آن پیش آمده است. دانشمندان آلمانی و شمال آمریکا ، به استثنای چندین مورد خاص، به نظر علاقه کمی به این بحث داشتند. با این حال، این بحث شامل مسائل مهمی در زمینه شناخت شناسی تاریخ معاصر مذهب و مطالعه  اسطوره شناسی و روابط نزدیک اما اغلب پنهانی آن با ایدئولوژی های راست گرا است.

هدف از این مقاله این نیست که حقایق جدیدی را برملا سازد، بلکه ترجیح داده است چیزی  واضح و مبرهن  را در حد امکان به صورت مختصر و منصفانه ارائه کند تا بحث گسترده تری را در مورد برخی از مسائل  مورد بحث در میان تاریخ شناسان مذهب به راه بیندازد. یافته های اصلی اتهامات مومیگلیانو ( و کارلو گینزبورگ) را تایید نکردند. عناصر مشکل ساز متعدد در نگرش ها و حمایت های  دومزیل در بافت زمان خود بهتر درک شده اند. شاید چشمگیر باشد مومیگلیانو، کسی که به کرات بیان می کرد، به طور تجربی معنای حکومت دیکتاتوری را به خوبی میداند، هرگز به عضویتش در حزب فاشیست اشاره نکرد.

ژرژ دومزیل، بیش از ده سال پس از مرگش در سال 1896 هنوز یک شخصیت ناشناخته باقی مانده بود. نام او به طور گسترده با زمینه های مطالعه ای  زبان های قفقازی از یک سو، و از سوی دیگر به مذهب و اسطوره شناسی که در متون علمی اسکاندیناوی، رومی  و سانسکریت  نمود پیدا می کند پیوند خورده است. او یک نویسنده شدیدا پرکار بود کسی که کارهایش همیشه بسیار فنی بودند و نظریه او در مورد " سه کارکرد" که به زبان هندواروپایی نوشته شده است در محیط های اجتماعی گسترده ای جلب توجه کرد، البته عمده این جوامع کشورهای فرانسوی زبان بودند. این نظریه بعدها در جوامع متعددی ، مخصوصا در قرون وسطا و دنیای فئودال بکار برده شد. حتی کتابی اخیرا  بر کاربرد این نظریه در زبان های سامی  تاکید کرده است، حال معنای این عبارت هر چه می خواهد باشد. کارکردگرایی سه گانه دومزیل به عنوان بازتاب " ساختارهای عمیقِ " جوامع متعدد، نه تنها در گذشته، بلکه همچنین در زمان حال درک شده است. خود دومزیل به نظر تا اندازه ای به ارتقای چند عقیده اصلی از این نوع "ارتباط " علاقه نشان داده است.

تاثیری که دومزیل اعمال  کرده است ( در برخی موارد، می توان از این تاثیر به عنوان "علاقه زودگذر" دومزیل صحبت کرد)  به راحتی توضیح داده نشده است، برای نمونه  تاثیر عمیق ساختارگرایی را در نظر بگیریم که توسط کلود لوی استراوس(2009-1908) در زندگی فکری فرانسه در دهه شصت و هفتاد ترویج داده شده است. در دو دهه پایانی زندگی طولانی اش، او به یکی از شناخته شده ترین شخصیت های درخشان آسمان پاریس تبدیل شد و در نهایت توسط همکار قبلی اش در اکول پراتیک تحصیلات والا، لوی استراوس ، به آکادمی فرانسه راه یافت. باید خاطر نشان کرد که دومزیل معمولا در طاقت آوردن در برابر فشارهایی که توسط رسانه پاریسی بر روشنفکران اعمال می شد موفق بود و هیچ گاه در مورد مسائل سیاسی و مسائل دیگر روز عقیده ای ابراز نکرد.

از این رو، جای هیچ گونه تعجب نیست که  وقتی این چهره برجسته توسط یکی دیگر از محققان بزرگ، آرنالدو مومیگلیانو باستان شناس، متهم به حمایت از   هوادارن جنبش نازی شد،  در هر دو سمت آلپ غوغایی برپا شد. کارلو گینزبرگ 3 (1939) تاریخ شناس به زودی به این نزاع ملحق شد و به طور کارآمدی در پی تایید اتهام دومزیل بود. از سوی دیگر، دانشمندان و روشن فکران آمریکایی به کمک دومزیل آمدند و این اتهام را رد کردند و آن را یک افترا دانستند.  مطالب زیادی  در این رابطه نوشته شده است، که احتمالا خیلی زیاد هم هست، واین مطالب اغلب ماهیتی جدلی دارند و بجای استدلال واقعی از استدلال پر از لفاظی استفاده کرده اند. با این حال، این بحث، بجز  در ایالات متحده که به آن توجه نشان داده شده است، در جاهای دیگر چندان علاقه ای را به خود جذب نکرده است. من حقیقت جدیدی در دست ندارم که به این پرونده اضافه کنم، اما براین باورم که این روابط در بافت فرهنگی گسترده تر و التزامات ایدئولوژیکی پژوهش معاصر روشن گری ایجاد کرده است، مخصوصا وقتی این پژوهش با اسطوره شناسی و مذاهب باستانی سروکار دارد.

ابتدا در ژانویه 1983، مومیگلیانو کارگاهی در ارتباط با دومزیل در اسکولا نورمال سوپریره در پیسا ترتیب داد. اقدامات کارگاه، در شماره ویژه اپوس که جنبه های کار ژرژ دومزیل نام داشت منتشر شد، و مقدمه آن را مومیگلیانو نوشت، که مشکلات خود با جنبه های متعدد شیوه دومزیل در پرداختن به مذاهب رومی را پنهان نکرد. مومیگلیانو در ارتباط با قانونی بودن این شیوه شبهاتی ابراز کرد و او را متهم کرد که حداقل در بعضی مسائل سیاسی پراهمیت  بیش از حد "سیستم ذهن" را درگیر می کند. مومیگلیانو، بیست سال پیش از آغاز بحث ها، نظریات دومزیل را بی فایده در نظر گرفته بود. به طور دقیق تر، او در مورد تاکید  زیاد دومزیل بر روی ذهنیت به جای  رسومات معمول شکایت داشت. مومیگلیانو احساس می کرد که آثار پراکنده کارکردگرایی سه گانه در فرهنگ های هند و اروپایی متعدد در مسلم فرض کردن آن متقاعدکننده نیستند ، اما چیزی که او بیشتر  مورد لحاظ قرار می داد این حقیقت بود که دومزیل کتابی به نام "اسطوره ها و ایزدان ژرمنی"  داشت که در آن " نشانه های آشکاری برای فرهنگ نازی" معلوم بود. یا بلکه، این نشانه ها در مولفی نمایان شده بود که روش شناسی او پیش از این مورد شک بود. ترکیب این دو حقیقت بود که  زنگ خطر را به صدا در آورد. در سال بعد، مومیگلیانو به اتهام مشابهی برگشت و نوشت" هر خواننده بی طرفی که  چاپ نخست کتاب اسطوره ها و ایزدان ژرمنی دومزیل را خوانده باشد، در آن  حمایت از ایدئولوژی های نازی را می یابد. از این رو، آلبرت گرانیر (1891-نامعلوم) در کتاب "بررسی مطالعات انجام شده سابق(14، 1939، 378-379)، به صورت مستقیم او را مورد انتقاد قرار داد.  موملیگلیانو که می پنداشت  دومزیل از حزب راست گرایی فرانسه حمایت می کند ( دومزیل، در نزد حزب راستگرای فرانسه بسیار گرامی بود، حزبی که در واقع او به آن تعلق داشت) در واقع یک حقیقت است: قبل  از جنگ جهانی دوم، او به  جنبش سلطنت گرای فرانسه ،  نزدیک بود، علاوه براین، از سال 1933 تا 1935، او واقعه نگاری و سرمقاله های منظمی را در روزنامه روزانه "روز" که منتسب به حزب راست گرا بود، می نوشت. این حقایق توسط دیدیر اریبون 4 (1953)، در دفاعیه طولانی خود  از دومزیل آشکار شد. با این حال در کنار این نکته: حمایت از حکومت سلطنتی در دهه سوم ، معناهای خوشایندی ندارد و آنها قطعا یک نفرت شدید نسبت به دموکراسی بازتاب کردند، نفرتی که  روشن فکران زیادی در آن سهیم بودند. با این حال، آنها مطمئنا چیزی کاملا مشابه با حمایتگران نازی ها نبودند.

ممییگلیانو مشخص نکرد که اساس این اتهام چه بود، اما یک استدلال  مخصوص در سال 1984 توسط کارلو گینزبرگ منتشر شد که یک تاریخ شناس ایتالیایی از نسلی جوان تر بود. گینزبرگ به طور تصادفی مانند مومیگلیانو یک یهودی است اما در اینجا باید خاطر نشان ساخت که هیچکدام از آنها ، و هیچ کس دیگری، تا به حال دومزیل را به یهودی ستیزی متهم نکرده است.

گینزبرگ در کتابش Mitologia germanica e nazismo: su un vecchio libro di Georges Dumezil، کار خود را با اشاره به ارزیابی مجدد فرهنگ راستگرا آغاز کرده است. اگر چه او نژادپرستی را یکی از ملزومات این فرهنگ می داند. برای او، مورد ژرژ دومزیل یک ترسیم عالی از قدرت اغواکننده ای را عرضه می کند که در قرن بیستم توسط این فرهنگ اعمال شد. گینزبرگ با اشاره به MDG و مقبولیت آن، قطعا می تواند نشان دهد که چه چیزی می تواند به بهترین حالت ابهامات مباحث دانشگاهی در مورد (انجمن مردان) Männerbund  در دهه بیستم را نشان دهد(یکی از نمونه های بارز در کتاب ویکاندر 5 (1908-1983) و تحلیل های او در مورد bersekir می باشد، که  یکی از گروه های آغازین جنگجویان منتخب حماسه های North بوده اند). گینز برگ به طور خاص با Otto Hofler’s Kultische Geheimbiinde der Germanenls 6 سرو کار دارد، کتابی که نتایج اولیه و اصلی آن توسط دومزیل مورد پذیرش قرار گرفت. مخصوصا، تساوی بین برسکر و  سا (SA)، توسط دومزیل از هوفلر برگرفته شده است.

باید بگویم که زبان استوار دومزیل مرا در اولین بار خواندن کتاب، به عنوان یک دستاورد نسبتا شوکه کننده در هنر پوشاندن حقیقت تحت تاثیر قرار داد، انگار که او در سال 1939 ابعاد وحشتناک این نوع گفته را درک نکرد. برای اطمینان، دومزیل می توانست بگوید" روح هند و اروپایی چیست؟ تمام چیزی که می توانم بگویم چیزی است که در جهان هند و اروپایی می بینم و مرا می ترساند."  اما او این جمله را در سال 1983 بیان کرد. در هر صورت ، گینزبرگ مجبور است تشخیص بدهد آیا دومزیل  نمی تواند شیوه  نازی در MDG را حتی به قدر کمی محکوم کند، و همچنین نمی تواند به طور ویژه ای آن را مورد تحسین قرار دهد. اما نتیجه گیری گینز برگ جوابی به اتهام اصلی مومیگلیانو است:  می توان یک حمایت پنهانی از فرهنگ نازی را در فاش سازی های جداگانه دومزیل بررسی کرد.

به نظر می رسد که این کلمات بسیار مهم هستند. گینزبرگ دومزیل را  حتی برای مدت کمی  به این متهم نکرد که به حامیان فرانسوی نازی تعلق دارد، بلکه می گفت که از فرهنگ نازی حمایت هایی صورت داده است. فرد برای ارائه چنین اتهامی باید بسیار دقیق باشد. من نمی دانم ترکیب متضاد فرهنگ  نازی چیست. هفت سال بعد، گینزبرگ در واکنش به کتاب بحث برانگیز دیدیر اریبون در سال 1993، به این اتهام ها برگشت. گینز برگ در مقاله اش با کمال میل خاطر نشان ساخت که نمی توان دومزیل را به یهودی ستیزی متهم کرد و اضافه کرد"  فرهنگ نازی به حزب نازی یعنی نازی های آلمانی که توسط فرهنگ شان شناخته می شود یا حتی به ارزش های آنها اشاره ندارد، بلکه به پدیده ای اشاره دارد که در طول دهه سی در سراسر اروپا فراگیر بود.با توجه به درکی که من کسب کرده ام، دقیق تر این است که به این پدیده ها را " راست گراهای افراطی" " راست گرای دیکتاتور" یا حتی "فاشیسم" بنامیم. فاشیسم لغتی است که برخلاف نازی یک مفهوم عمومی دارد.

هسته ی  اتهامات گینزبرگ و مومیگلیانو در سه صفحه آخر MDG قرار دارد .این متن خیلی جالب است. دومزیل با اشاره کردن به این مطلب آغاز کرده است که می توان در 150 سال اخیر، تلاش های موفقیت آمیزی را در ارتباط با اسطوره سازی مجدد افسانه های آلمانی قدیمی  پی گیری کرد. دومزیل می گوید، از زمان دوره رمانتسیم به بعد، افسانه ها در معنای واقعی کلمه  اسطوره شدند، زیرا رفتار فردی و اشتراکی را توجیه، حمایت و پشتیبانی می کردند. واگنر 7 (1813-1883) بهترین نمونه از این اسطوره سازی مجدد است، و نام ها و موسیقی واگنری حمایت خوبی از سربازان آلمانی در طول اولین جنگ جهانی کرد. دومزیل اضافه می کند که آلمان هیتلری مجبور نبود اسطوره های بنیادی خود را ایجاد کند، بلکه فقط آنها را پیدا کرد. به واسطه  اسطوره شناسی آلمانی، که در قرن 19 بار دیگر کشف شد، هیتلر توانست مفهوم پادشاهی را که در آلمان از زمان ادین ناشناخته باقی مانده بود را درک کند. تبلیغ "نئوپاگانی 8  Neopaganism  در آلمان هیلتری در واقع برای تاریخ شناسان مذهب جالب است. با این حال، نکته جالب تر جنبش خودانگیز است که با استفاده از آن رهبران آلمانی  کنش ها و واکنش های خود را به سبک مرسوم در قالب های اساطیری و اجتماعی قرار دادند، و گاهی اوقات سازگاری خود با قدیمی ترین سازمان ها و اسطوره شناسی های آلمانی را نادیده می گرفتند.

خود دومزیل این متن را در رد اتهام مومیگلیانو نقل قول کرد. واکنش دومزیل  نسبت به اتهام که مبنی بر طرفداری مخفیانه او از اصول نازی بود، تند و کینه جویانه بود. او دلایل پنهانی مومیگلیانو را برای حمله  به او زیر سوال برد و گفت که این حمله حسادت این دانشمند به همکار موفق تر بود. دومزیل، چیزی که گیزنبرگ "پیشرفت از طریق خطاهای منطقی و بوسیله اشاره" می نامید را درک کرد.  در حالی که  که معمولا از بحث کردن لذت  می برد، فاصله خود را با این مورد خاص زیاد کرد." او نفرت عمیقش را برای این مورد خاص این گونه بیان کرد:  اوجیان همیشه چند جای ایستادن در آخور برای خود ذخیره می کرد. هرکول خسته بود و پس از آن من کارهای دیگری داشتم  "

دومزیل در واکنشی که در بالای به آن اشاره شد، گفت: فکر نمی کنم حتی در زمان آغاز کار، که او از واژه آریایی برای تخصیص آن به هند و اروپایی ها میکرده است، همیشه بدون نتیجه بوده است". در این جا حافظه دومزیل به او خیانت کرد. کریستیانو گروتانلی 9 (1946-2010) ، نویسنده ای با مطالعه مهم و فضیلانه اش در مورد منابع و التزامات تفکر دومزیل این مطلب را خاطر نشان کرد. دومزیل در کتابی که در سال 1941 منتشر شد، می نویسد"این هند و اروپایی ها بوده اند، اما آنها می گویند آریایی ها". از یک جهت باورش سخت است که در پاریس اشغال شده ، این استفاده سهل انگارانه از "آریایی ها" به طور کامل بدون تقصیر در نظر گرفته شده است. سخت است، اما شاید غیرممکن نباشد. دومزیل، همانطور که خواهیم دید، یک شخصیت بسیار پیچیده بود و نگرش مبهمی نسبت به تاریخ، سیاست و دنیای معاصر داشت. در یک کلمه، او گاهی اوقات خود را جوری ابرازی می کرد که انگار اسطوره های باستانی که مشغول مطالعه آنها بود حضور، واقعیت و کیفیت وجودی ای دارند که واضح تر از رخدادهای محسوس هستند که به جهان پدیده های زودگذر تعلق دارند. با استفاده از تخیل، شاید بتوان تصور کرد که در سال 1941 دومزیل می توانسته  به آریایی های باستان اشاره کند، بدون اینکه  این فکر به ذهنش خطور کند که در آن لحظه اربابان جدید اروپا، خود ورثه های آلمان باستان را تعیین کرده اند و میلیون ها غیرآریایی را به نابودی کشانده اند. و اگر این فکر به ذهنش خطور می کرد، او فکر نمی کرد که بخاطرش باید در یک کار پژوهشی یک پاروقی بگذارد .برای او، این کار کاملا بی ربط بود.

خود دومزیل توضیح داد که چگونه به عنوان یک فرد جوان( متولد سال 1989)، نسبت به واقعیت های معاصر یک نوع دوسوگرایی عمیق دارد: نگرانی در مورد سیاست وطنی خیلی سریع بی مورد بود. در حقیقت در سال 1924، تراژدی به تازگی پخش شده بود و من مطمئن بودم که نسل ما هیچ کاری نمیتواند انجام دهد. من به استانبول رفتم، جایی که من به خودم اجازه ی نفوذ در تقدیر گرایی شرقی را دادم"

از این رو، از سال 1925 تا 1931، به تدریس تاریخ مذاهب در دانشگاه استانبول مشغول بود. مصطفی کمال 10 (1881-1938) او را به منظور سکولار کردن فرهنگ ترکیه  به این دانشگاه فراخوانده بود.

دیدیر دیبون، در رساله مهمش  ( که متاسفانه با اشاره های تلویحی بیش از حد آسیب دیده است) فراتر از هر شکی نشان داده است که اتهامات طرفداری از اصول نازی اساس بسیار سستی دارد. دومزیل، همانند بسیاری از هم میهنان خود، پس از سال 1933 و همچنین قبل از آن، از آلمان و آلمانی  چندان طرفداری نمی کرد. اریبون با نقل قول از چند سرمقاله روزانه روز همچنین توانست نشان بدهد که او احساسات و برداشت های ضد نازی شدیدی (اگر چه طرفدار موسولینی بود) ابراز کرده است. در واقع، اغلب سلطنت طلبان فرانسوی سربازان آلمانی را بیشتر از مردم عادی فرانسه دوست نداشتند. اریبون به منظور پیچیده تر کردن  تصویری که پیش از این پیچده بود، نشان داد که در همان دوره، در سال 1936، یعنی در زمان "ائتلاف احزاب چپ و میانه رو" به یکی از شعب فراماسونی ملحق شد. در شهر ویشی، این عضویت برای دومزیل به قیمت از دست دادن شغلش تمام شد و تنها پس از تلاشهای متعدد همکاران و دوستانش ( از جمله دوست فاشیستش جروم کاروپینو) دوباره به سرکار خود برگشت.

اریبون نشان داد که دومزیل خود را در "مقدرنگری شرقی" به حدی که ادعا می کرد، غرق نکرده بود. همچنین او  کاملا از علایق سیاسی بی تقصیر شناخته نمی شد. او می توانست در مسائل دنیوی مشارکت نسبتا زیادی داشته باشد. به طور دقیق تر، دومزیل طرفداری خود از یک نوع حزب راست گرا، سلطنت طلبان فرانسه" و همچنین فاشیسم موسولینی را پنهان نکرد. در دهه بیست، چارلز موراس 11 (1868-1952)، ایدئولوژیست برتر سلطنت طلبان فرانسه را می شناخت و در طول سالیان متمادی دوست نزدیک پیر گاکوته 12 (1895 –1982)، یکی از رهبران فکری سلطنت طلب بود. دومزیل، در واکنش به ممیگلیانو خاطر نشان کرد که ترجیح دادن یک رژیم پادشاهی به معنای نفی شایستگی سیاسی نیست، و روی هم رفته در حکومت پادشاهی است که خود مومیگلیانو پس از فرار از حکومت ایتالیای فاشیست، پنهاهندگی گرفته بود .ظاهرا این بحث تا اندازه ای گول زننده است. موراس و دوستانش بدنبال برقراری یک رژیم انگلیسی در فرانسه نبودند. وابستگی فکری و گزینشی دومزیل به  راست گرایان افراطی  در دهه سی، شاید یا احتمالا  چیزی است که گینزبرگ آن را حس ناآرامی ای می داند که به سختی قابل تعریف است. " آیا می توان ماهیت این احساس ناآرامی را با تشخیص دقیق تر ویژگی های کلیدی" فرهنگ راستگرا" بهتر درک کرد؟

در دهه ی سی، احتمالا سلطنت طلبان کمی، سازنده نیز بودند. محققان بزرگی بنابه تعریف منحصر به فرد هستند. و تعداد کمتری می توانند قسمت اعظم کار خود را به اسطوره های هندی و اشعار رزمی اوستی ها بپردازند و در عین حال در روزنامه ها در مورد مسائل روز سیاسی مطلب بنویسند. این دوره، که آمیخته با تهدیداتی بود که همگی بوقوع پیوست، به نحوی بد بود که هیچ کس در بدترین کابوس هایش هم نمی توانست تصور کند و حتی در بهترین ذهن ها این مساله قابل هضم نبود. و ذهنی که آموزش داده شده بود تا  معماهای هزاره دوم پیش از میلاد را  کالبد شکافی کند، وقتی با این حقایق ناگهانی سروکار پیدا کرد، نتوانست چندان تند و تیز عمل کند.

شاید فردی بخواهد فراتر از این برود. شاید این حقیقت حمایت از علاقه به اسطوره ها و اسطوره شناسی های باستان این ریسک را داشت که فرد واقعیت های محسوس، رفتار روزانه مرد و زن  را نادیده بگیرد، چشم پوشی کند یا لااقل  تفسیر اشتباهی از آنها بدست بیاورد. این احتمال وجود دارد که رنگ های  کنونی با رنگ های اسطوره های باستان عرضه شود و اثار آن اسطوره ها در واقعیت معاصر مورد جست و جو قرار بگیرد.

همانطور که در بالا اشاره شد، دومزیل خود را جوری نمایش می دهد که همیشه مراقب بوده که اجازه ندهد عقاید سیاسی بر پژوهش هایش تاثیر بگذارد. او در مورد نگرش های سیاسی اش گفت که  این نگرش ها هر چند وقت یکبار تغییر می کردند. به عبارت دیگر، به نظر می رسد که دومزیل در مورد مسائل سیاسی به طور کامل به خودش اطمینان نداشت. فرد می تواند فرض کند که در یک معنا ( تنها در یک معنا)  او چندان اهمیتی به این مسائل نمی داد. او عمر خودش را تماما وقف پژوهش گری کرد. روی هم رفته، و همانند بسیاری از همکارانش، از جمله یهودیان، او سعی کرد با رژیم ویشی خود را وقف دهد، و وقتی این امر حاصل شد، بقیه سالهای جنگ را صرف کارکردن در اتاق پاریسی اش کرد. روی هم رفته، کشف حیاتی او در مورد سه کارکرد در جوامع هند و اروپایی در تاریخ 1938 ( که ازمیان آنها MDG اولین تفسیر او بود)  و سالهای پس از آن به ایجاد و بررسی نظریه وقف شد. از این رو، برای دومزیل، سالهای جنگ، در پاریس اشغال شده، از لحاظ فکری شدید و پر ثمر بود.

فیلیپ بورگاد، با نوشتن مطالبی در مورد میرچیا الیاده 13 1907 –1986))، تاریخ شناس برجسته مذهب، که روابط او در رومانی در اواخر دهه ی 30 با لژیون آرکانگل مایکل فاشیت قطعی است، […] در واقع، دومزیل ایلیاده نیست. علایق پژوهشگرانه ، ارتباطات ایدئولوژیکی آنها در اواخر دهه 30 و شیوه های این دو دانشمند و دوست هم عصر کاملا متفاوت بود. هیچ شکی وجود ندارد که در مورد ایلیاده، این ارتباطات نسبت به روابط دومزیل خیلی مشکوکتر به نظر می رسند. با توجه به افشاهای قابل توجهی که در چند سال اخیر مشخص شده است، میرچیا ایلیاده در دوران پیش از جنگ رومانی نه تنها یک همسفر در ارتباط با جنبش های سیاسی راست گرا بوده ، بلکه ایدئولوژیست همراه رسمی اش بوده است.  نوشته های پرشماری که  خود ایلیاده برجای گذاشته است، باعث رسوایی شخصیتی او شده است.با این حال،  تلاش های بعضی از دانشمندان فرانسوی که در مطالعه دابیسون نمونه آوری شده است، تا  به شکلی افراطی این دو را از هم مجزا نشان دهند، به نظر من تا اندازه ای غیرمنطقی است. در بعضی موقعیت ها، برخی از اشارات تلمیحی شوونیسم فرهنگی ( شاید به طور نا آگاهانه)  را بازتاب می کند. به نظر من، دابیسون بعضی ارتباطات بین انتخابات سیاسی ایلیاده و ابهامات اساسی در اصول معرفت شناختی را تشخیص می دهد. با این حال، اشارات کینه توزانه ایلیاده وقتی در مورد دومزیل صحبت می کند، به طور کامل از بین می رود. دابیسون در اینجا چنین ابهامی را تشخیص نمی دهد.

در واقع، به عقیده من " پل های نگرانی " ای که توسط بورگیاد در پیش فرض های فکری ایلیاده تشخیص داده شد، را تا اندازه ای می توان در مورد دومزیل نیز میتوان پیدا کرد. اگر چه دومزیل , همانند ایلیاده، از نمونه های موقتی، صحبت نمی کند، بعضی از پیش فرض های ضمنی او آزاردهنده هستند و این شاید همان چیزی باشد که گینزبرگ از آن به عنوان احساس ناآرامی یاد می کند. دومزیل در هیچ کجا  توجیه فکری و روش شناختی برای باور عمیقش مبنی بر اینکه  کهن الگوهایی که در جوامع  ماقبل تاریخی هند و اروپایی ( البته، مخصوصا کارکردگرایی سه گانه) را تا اندازه ای در جوامع مدرن، جدای از حافظه، دانش یا خواست بشری، دوباره  نمایان شوند تا این جوامع در اساسی ترین ساختارهایشان شکل بگیرند. به ادعای من، می توان از چیزی صحبت کرد که مشابه با آنچه است که بورگیاد افلاطون گرایی ایلیاده نامید. این باور، مخصوصا در چند بند MDG که مورد اتهام قرار گرفته شده بازتاب شده است و همچنین در جاهای دیگر نیز نمود پیدا کرده است. در واقع، برای دومزیل، ساختارهای بنیادی حکومت نازی بازتاب کننده ایدئولوژی سه حزبی هند و اروپایی بدون دانش ضمنی در مورد رهبران نازی و جدای از تمایل شخصی  است.( بر طبق گفته او، به طور تصادفی، یک سه حزبی گری مشابه را می توان در شوری پیدا کرد).  چطور می شود که این ایدئولوژی قدرت ساختاری خود را در طول قرون و حتی هزاره ، از بین تغییرات  تاریخی و اجتماعی شدید حفظ کند؟  از چه لحاظ می توان آلمان مدرن را بازتاب کننده ساختارهای عمیق قبیله های آلمان باستان دانست؟ علاوه براین، آیا یک ایدئولوژی که از قبیله های آلمانی باستانی خبر می دهد، در آلمان نازی بیشتر  نمود پیدا می کند یا در امپراطوری آلمان؟ این سوالات آزاردهنده و مرتبط توسط چارلز مالامود (1929) هندشناس فرانسوی در چند صفحه مطرح شده است، که بهتر از هر کس دیگری این مشکل اساسی را در تفکر دومزیل تشخیص می دهد

در این مساله، مالاموند، که از صحبت کردن در مورد کهن الگو در مورد تفکرات ایلیاده و دومزیل ابایی نداشت، جواب خودش را داشت: ما می گوییم محقق، در هنگامی که به بررسی رابطه بین روحیه انسانی و فرهنگ ها می پردازد، خودش اسطوره سازی می کند"

به عبارت دیگر، مالاموند براین باور است که مطالعه اسطوره شناسی به الگوهای اسطوره ای برای نزدیک شدن به مضمون خود نیاز دارد. با این حال، این توضیح جالب قانع کننده است. واقعیت دارد که تمامی دانشمندان، در تحقیق خود در ارتباط با ماهیت فرهنگ­ها ملزم به اسطوره سازی هستند؟ دومزیل، همانند بسیاری از دانشمندان دیگر نسل خود، "وجود روح ملت ها را مسلم فرض کرده است" شاید این نوع فرضیه انگاری، این مفاهیم انتزاعی بر واقعیت های محسوس و این افلاطون گرایی است که هسته فرهنگ راست گرا را شکل می دهد. برای چنین فرهنگی، هویت از لحاظ بنیادی به گروه  ارجاع می شود نه فرد. اساسا باید با اصطلاحات قومی و اشتراکی تعبیر شود. علاوه براین، این فرهنگ عمیقا دیرین و پابرجا است. در واقع، این رویکرد، یک واقعیت عمیقا پیچیده را بیش از حد ساده در نظر می گیرد: به نظر می رسد که گاهی اوقات موضوع این باشد که این دقیقا یک نگرش نادرست در مورد واقعیت است که به فرد این امکان را می دهد تا در مورد گذشته دور شهودات جدیدی ایجاد کند. فرد همچنین می تواند با احساسات مشکوک علم جالبی را صورت دهد. درک  رخدادهای معاصر که توسط فرهنگ راست گرا عرضه شده است می تواند نادرست یا حتی شریرانه باشد، اما امکان داشتن بینش هایی در مورد گذشته از قبیل قدرت اسطوره ها یا هویت های گروهی را فراهم می کند که گاهی اوقات دانشمندان را در جهان بینی خود آزادتر می گذارد. در واقع، در اینجا قدرت اغواکننده این نگرش نهفته است. به انحرافات و گمراهی های روشنفکران چپ گرا در اروپای غربی ( و تا اندازه کمتری در آمریکای شمالی )  هم قبل و هم بعد از جنگ جهانی ( همانند  حمایتی که باز استالینیسم و مائویسم شد) توجه زیادی شده است. با تمرکز بر روی کسانی که  پلیدی های راست گراها، در پایان جنگ سرد و با بازگشت،اغلب زشت و خشونت بار، از سراسر دنیا، با هویت قومی و مذهبی، آنها را قربانی کردند، به عنوان یک آرزوی ضروری معرفت شناختی مرا تحت تاثیر قرار داد.

در دهه هفتاد، تفکر دومزیل توسط چند متفکر فرانسوی جدید راست گرا، مخصوصا بوسیله به اصطلاح " مکتب جدید" کشف شد. این افراد سعی داشتند به صورت محترمانه موضوعات قدیمی حقِ نژادپرستان ، از جمله فرادانش نازی را ارائه کنند. برای اطمینان، پذیرش دومزیل در محیطهای مشکوک به خودی خود همانند ماهیت تفکرش ، نشانه ای ضروری نیست، اگر چه فرد آرزو می کند که ای کاش هر چه سریعتر از کاربردهای این عقاید جدا شده بود. اما قطعا به نوعی از تفکر که در این محیط اجتماعی مورد استقبال قرار گرفته است، اشاره دارد.

بیایید بار دیگر بیان کنیم که اتهامات مومیگلیانو و گینزبرگ در مورد حمایت از فرهنگ نازی را نمی توان تایید کرد و این مورد باید حذف شود. اما اولویت هستی شناختی دومزیل برای اسطوره های باستانی در مقابل رخدادهای کنونی ، یا خوانشش از مورد دوم با توجه به مورد قبلی را  نمی توان به طور کامل مبرا کرد. می خواهم آخرین مثال را عرضه کنم. در سال 1927، که در استانبول تدریس می کرد، در revue d anthropologie  مقاله ای که "برخی قتل عام های جعلی " نامیده شد را منتشر ساخت. او در این مقاله با چند داستان مشهور باستانی کشتار مثل موردی که در کتاب استر گزارش شده است سر وکار داشت و نشان داد که این داستان ها کشتارهایی را بازتاب نمی کند که در واقع اتفاق افتاده اند.

تاریخ شناس مذهب آمریکایی، بروس لینکولن، که کار او بر جنبه های مذهب هند و اروپایی متمرکز است، تلاش های زیادی را به منظور درک پیش فرض های ایدئولوژیک پنهانی و ضمنی روندها و رویه های مختلف در پژوهش گری صرف کرده است. مخصوصا، لینکلن در موقعیت های مختلف تلاش کرده است که جریان های اساسی تفکر دومزیل را تحلیل کند. او همچنین به دومزیل این اتهام را زده است که این مقاله را از این رو نوشته که یک مدل فکری برای ترکیه ای­ها عرضه کند که منکر نسل­کشی ارامنه توسط خودشان شوند. علیرغم پیشرفته بودنش و راهنمایی های پژوهشگرانه واضح لینکلن، این بحث نتوانست مرا قانع کند. اما چیزی که در توانایی دومزیل در متمرکز کردن توجه اش به اسطوره های قدرتمند و باستانی، و در عین حال نادیده گرفتن حقایق ناگهانی، از قبیل کشتار دسته جمعی ارامنه در سال 1915 هنگامی که در سال 1927 مشغول نوشتن مقاله بود، یا توجه فوری به آریایی ها در پاریس در سال 1941 چیزی است که باقی می ماند. به نام بی ارتباطی پژوهشگرانه، هیچ کدام از این حوادث شایسته آوردن پاورقی در کتاب ها و مقاله هایش نبود. آیا این پاورقی در مورد کشتار نزدیک و بسیار واقعی ارمنی ها در مطالعه کشتار اسطوره ای در متون علمی باستانی خود را تحمیل می کند یا مشروعیت دارد؟ اما فرد نباید فراموش کند که این مقاله در استانبول منتشر شد، جایی که در آن علاقه شدیدی به پاک کردن تمامی آثار کشتار وحشتناک از اذهان که دوازده سال پیش توسط مقامات دولتی صورت گرفته بود وجود داشت. بزودی سکوت در مورد نسل کشی ارمنی ها توسط  تمامی دانشمندان نادیده گرفته نشد، و گروتانلی به طور حق به جانب بر این عقیده است که حداقل یک ایدئولوژیست برجسته آریایی آتی، رودولف گلار، سردبیر قبلی نشریه مونشنر بئوباشتر، که در آن زمان در استانبول اقامت داشته، باید به خوبی مقاله دومزیل را خوانده باشد.

انگار به عنوان یک تلاش گروهی برای درک اسطوره های باستان، با خود یک فراموشی در مورد گذشته همراه آورده است، انگار که حافظه بلندمدت زیادی باید توسط تحلیل حافظه کوتاه مدت خرج شود. اخرین اما نه کمترین، نقش دانشمند این است که  حتی با وجود مشکلات بسیار شخصی در زمان انقلاب درک کند نه اینکه قضاوت کند. این مومیگلیانو بود که آغاز به پیداکردن همه­ی موارد مشکوک همدردی های دومزیل کرد. این رسوایی توسط او شکل گرفت. حقیقتی که احتمالا هیچ وقت توسط دانشمندان ایتالیایی نادیده گرفته نشد، اخیرا به اطلاعات عمومی تبدیل شده است. مومیگلیانو اصرار داشت با زندگی در یک رژیم دیکتاتوری به مدت شانزده سال و پنج ماه و یک روز و تقریبا هجده ساعت، ماهیت رژیم دیکتاتوری را به خوبی درک کرده است. به نظر می رسد که خود مومیگلیانوی جوان در سراسر آن شانزده سال مخالف شدید رژیم فاشیست نبوده است، اگر چه به نظر میرسد که هیچ وقت با این رژیم سرسازگاری نداشته است. او همانند افراد دیگر نمی­خواست سمت رسمی اش را فدا کند (از سال 1931، او برای  اداره دایره المعارف ایتالیایی که بودجه آن توسط دولت تامین می شد،کار می کرد)، او برای رژیم سوگند وفاداری خورد. همانطور که مشهور است، تنها یازده استاد دانشگاه (همچنین دانشگاهیانی با سمت کمتر) در سال 1931 از سوگندوفاداری خوردن نسبت به رژیم  دراولین بار تقاضا، خودداری کردند و متعاقبا اخراج شدند. با این حال، چیزی که اخیرا از منابعی جدیدا انتشار یافته عضویت مومیگلیانو در یک حزب فاشیت تا زمانی است که به دلایل نژادپرستانه در نوامبر 1938 از آن حزب اخراج شد. هیچ دلیلی وجود ندارد که باور کنیم این عضویت یک طرفداری عمیق از فرهنگ فاشیت را تداعی می کند. دانشمند جوان، که پدرش در سلسله مراتب حزب برای سالیان متمادی سمت های رسمی داشت، احتمالا  فکر می کرد که یک عضویت صوری برای داشتن شرایط کاری مناسب ارزش دارد. امروزه شرایط زندگی تحت رژیم دیکتاتوری در شصت سال پیش، به سختی باورپذیر است و محکوم کردن آن ساده تر از درک آن است. کسی نباید عجولانه مومیگلیانو را محکوم کند، اما همان کس آرزو می کند که او در کهنسالی چیزی را به یادبیاورد که یک داشمند یهودی برجسته دیگر در مورد ارتباط بین ذره و پرتو بیان کرده است. وقتی او اتهاماتش در مورد ارتباط بین علاقه دومزیل به اسطوره های باستان و شیفتگی او به دیوان امروزی عرضه می کرد، باید عضویت در حزب خود را به یاد می آورد. این کار باعث می شد که از او یک تاریخ شناس فکری دقیق تر ،ظریف تر و صادق تر در قرن تاریک ما بسازد.

Guy G. Stroumsa استاد بازنشسته دین تطبیقی ​​در دانشگاه عبری بیت المقدس و استاد ادیان ابراهیمی در دانشگاه آکسفورد

Arnaldo Dante Momigliano-1 (1987-(1908 مورخ ایتالیایی. که آثارش در تاریخ نگاری باعث شهرتش شد.

Georg­­­es -2 (1898 –1986) ریشه شناس تطبیقی. نظریه کارکرد سه گانه مهمترین نظریه اوست.

Carlo Ginzburg-3 (1939)  مورخ و علاقه مند در حیطه ی میکروهیستوری. اثر مهم او پنیر و کرمها می باشد.

Didier Eribon-4 (1953) نویسنده و فیلسوف فرانسوی

Otto Höfler Kultische Geheimbünde der Germanen-5 : 1934  اثر مورتز دیستروب با موضوع  فرهنگ آلمانی

(1908-1983) Oscar Stig Wikander-6 ایران شناس تطبیقی و دین شناس

 (1813 –1883)  Wilhelm Richard Wagner-7 آهنگسازآلمانی، همچنین رهبر ارکستر و کارگردان تئاتر و اپرا

 Neopaganism-8اصطلاحی برای اشاره به جنبش های مذهبی معاصر

   (1946-2010) Cristiano Grottanelli-9مورخ ادیان ایتالیایی که  استاد تاریخ ادیان در دانشگاه فلورانس بود.

 (1881 –1938) Mustafa Kemal Atatürk-10افسر عثمانی ، سیاستمدار انقلابی، نویسنده، و اولین رئیس جمهور ترکیه بود.

 (1868 –1952) Charles-Marie-Photius Maurras-11 شاعر،نویسنده و منتقد فرانسوی

(1895 –1982) Pierre Gaxotte-12 تاریخ شناس فرانسوی.

 (1907 –1986) Mircea Eliade-13 تاریخ ادیان شناسِ رومانیایی که همچنین فیلسوف و استاد دانشگاه شیکاگو بود.

 

پرونده ی «ژرژ دومزیل» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/3933

 

 

شاخه اصلی

نظریه

آیا «رسوایی» دومزیل وجود داشته است؟

(تصویر: ژرژ دومزیل)

 

موضوع مطالعات هند و اروپایی گاه با «رسوایی» هایی همراه بوده است! می دانیم که نازی ها علاقه زیادی به آن داشتند که به [نژاد] آریا استناد کنند و آریایی ها را به اصطلاح فاتحان هندو اروپایی بنامند. بنابراین زمانی این گونه به نظر می رسید که علاقمندی به اسطوره شنناسی هندو اروپایی و ادعای وجود کاست های سه گانه کارکردی و نابرابر در آنها می تواند مشکوک باشد. و با توجه به آنکه می دانیم ژرژ دومزیل از لحاظ سیاسی به «راست» نزدیک بود و در هنگام جوانی اش از طرفداران موراس بوده است و حتی تزهای او مورد علاقه راست افراطی بود ؛ همه این موارد به شک و تردید درباره خود وی نیز دامن می زد. دو تاریخدان، آرنولدو مومیلیانو (Arnaldo Momigliano) و کارلو گینزبورگ(Carlo Ginzburg) با حرکت از این مسائل به مطالعه ای عمیق بر آثار دومزیل در دوران جوانی اش دست زدند و تاریخ دانان دیگری نیز پیش از مرگ دومزیل به آنها پیوستند. بر اساس کار این مورخان ابتدا به نظر می رسید که دومزیل ظاهرا تا اندازه ای به ایدئولوژی نازی علاقمند بوده است. حتی این هم عنوان شد که تز های او تا حدی ناشی از گرایش «ناگفته» سیاسی اش بوده است. دومزیل خود به صورتی مختصر، اما با شدت زیاد این اتهامات را رد کرد، اما تنها پس از مرگ او بود که دیدیه اریبون(Didier Éribon) در کتابی با عنوان «آیا باید دومزیل را سوزاند؟» (Faut-il brûler Dumézil ?, Flammarion, 1992) و ماریو و. گارسیا کوینتلا (Mario V. García Quintela) در نوشته ای با عنوان «مسئله دومزیل» در کتاب «درآمدی بر دومزیل»((« L'affaire Dumézil », in Dumézil, une introduction, éditions Armeline, 2001) با دقت بسیار زیادی نشان دادند که این اتهامات بی پایه و اساس بوده اند.


Thomas Lepeltier

ژرژ دومزیل

تاریخ دان حدود دو قرن از آغاز پژوهش‌های زبان‌شناسی تطبیقی هند و اروپایی می‌گذرد. این پژوهش‌ها در دهه‌های اخیر پیشرفت بسزایی داشته‎اند. از سال‎های بسیار پیش دانشمندان بر آن بودند که زبان آغازین اقوام هند و اروپایی، یعنی آن زبانی را که این اقوام پیش از مهاجرت بدان سخن می‌گفتند، بازسازی کنند. ولی کم‌کم به این نتیجه رسیدند که حتی در آن زمان نیز گونه‌ها و گویش‌های مختلفی از آن زبان وجود داشته است. نتیجه‎ی این بررسی‌ها این شد که به جای بازسازی کامل این زبان، با مقایسه و تطبیق آن بخش‌هایی که از صورت‌های باقی‌مانده‎ی زبانی این اقوام بدست آمده است، صورتی ممکن را ارائه دهند(1). همراه این تحقیقات زبان‌شناسانه، از همان اوان برخی از زبانشناسان تطبیقی مقایسة اساطیر این اقوام را نیز آغاز کردند که پیش از همه می‌توان به تحقیقات مبالغه‌آمیز ماکس مولر (Max Müller) اشاره کرد. متاسفانه اسطوره‌شناسی تطبیقی سرنوشتی مشابه زبان‌شناسی نداشت و در شیوه‌های گوناگونِ به کار گرفته‌شده، پس از مقایسه‌های دلبخواهی و غیر منظم، به جای دادن اساطیر در قالب‌هایی بی‎نظم پرداختند. درست به دلیل همین روش‎های نامنظم و غیراصولی بود که اسطوره‌شناسی تطبیقی بر خلاف زبان‌شناسی که درپی تنظیم هرچه بیشتر قواعد خود برآمده بود، کم‌کم به جایِ یافتن جایگاهی در تحقیقات جدی، به فراموشی سپرده شد. تنها گروهی از دانشمندان دانشگاه اوپسالا در سوﺋد به سرپرستی ساموﺋل نیبرگ پژوهش‎های تازه‎ای در زمینه‎ی دین ایرانی آغاز کردند. شاگردان او استیگ ویکاندر و گﺋو ویدن‎گرن دامنه‎ی این بررسی‎ها را به حوزه‎ی اقوام هندواروپایی گسترش دادند. این پژوهش‎ها تاثیر بسزایی بر روی یکی از نامداران بعدی این حوزه، یعنی ژرژ دومزیل گذاشت.
سالها باید می‌گذشت تا محققی چون ژرژ دومزیل (1898-1986) بررسی اساطیر این اقوام را به طور جدی از سر گیرد. او بیش از 60 سال عمر خود را وقف اسطوره‌شناسی، ادیان و ادبیات و فرهنگ هند و اروپایی کرد. ژرژ دومزیل گرچه زبان سنسکریت و برخی دیگر از زبانهای هند و اروپایی را تحصیل کرد، اما او را نمی‌توان زبان‌شناس دانست. او تنها با بهره‌گیری از دانش زبانی خود، اهم توجة خویش را معطوف به جامعه و فرهنگ این اقوام کرد.
شیوه‌ای که او در بررسی‌های خود به کار می‌گیرد، همان ساختارگرایی است که بیش از همه با نام کلود لوی-استروس (C. Lévi-Strauss) شناخته می‌شود. اما خود او مخالف ملقب شدن به لقب ساختارگرا است، زیرا او این عنوان را آنگونه که در فرانسه شناخته می‌شود و سردمداران آن در حوزة مردم‌شناسی فرهنگی، لوی-استروس؛ در حوزة زبانشناسی، چامسکی (‍N. Chomski)؛ و در حوزة روانشناسی، پیاژه (J. Piaget) هستند، برای خود مناسب نمی‌داند. او بیش از هر چیز اصل همزمانی در روش این دانشمندان را با جنبه‎ی تاریخی پیوند می‌دهد و نیز در پی ساخت کلی و جهانی‌ای که این دانشمندان ساختارگرا به دنبال آن بودند، نیست. او بیشتر به فرهنگ‌های خاص و در حوزه‌ای مشخص می‌پردازد. با این حال دومزیل در آثار خود از واژه‎ی ساختار و ایدئولوژی بارها استفاده می‌کند. البته بیشتر منظور او ساخت ثابتی است که در طی قرن‌ها در این فرهنگ‌ها باقی مانده و به رغم گستردگی جغرافیایی این اقوام همچنان از پس سال‌ها نشان دادنی است. او در پی نمایان کردن نظم اجتماعی و ساختار این جوامع از طریق اساطیر است که پیش از او کسی به این گستردگی دست به این کار نزده بود. البته باید یادآور شد که او هرگز نسخه یا دستورالعملی برای پژوهش‎های خود ننوشته و تنها در مجموع آثار دومزیل است که می‌توان سیر الگوی منظم و دقیق شیوه‎ی او را دریافت.
درست به همین دلیل است که امروزه در اکثر مراجع و پانویس‌های مقالات نام دومزیل به چشم می‌خورد و لوی-استروس از چشم‌اندازهای نوینی که دومزیل برای پویایی روح بشر گشوده است، سخن می‌گوید.(2) او بر آن است که دومزیل در کارش شیوه‎ی کهن اسطوره‌شناسی تطبیقی را به کل درهم می‌ریزد و شیوة تطبیقی نوینی به جای آن می‌نشاند که در آن تجزیه و تحلیل لایه‌های عمیق‌تر و نه سطحی صورت می‌گیرد و از این طریق معنا و هدف پنهان اساطیر را آشکار می‌کند.
دومزیل در تحقیقی به شیوه‎ی تطبیقی که در درجه‎ی نخست با قصد شناخت سنن فرهنگی مختلف اقوام هند و اروپایی آغاز کرد، به نظریة «ایدئولوژی سه کنش (کارکرد)» رسید. با این بررسی‌ها، ایزدان و پهلوانان و دیگر مسائل و آیین‌های وابسته به آنها دیگر عناصری منفک نبودند، بلکه بخشی از ساختاری متشکل به شمار می‌آمدند که هر یک در آن کارکرد خاص خود را داشت. او با همین شیوه توانست فرهنگ کهن و دین روم را از نو کاملاَ بازسازی کند. به عبارتی او به تاریخ و دین روم باستان که فاقد چهره‌ای مشخص می‌نمود، محتوایی اسطوره‌ای داد و برای این کار، سنت هند باستان یاریگر تفسیر و تحلیل او شد. مثلاَ به زعم او گزارش‌های شاهان نخستین روم و جنگ‌های آن‌ها به تنهایی چیزی را نشان نمی‌دهند. این اسناد گزارش‎هایی از تغییر و تحول اساطیر و جهان‌بینی هند و اروپاییان و دیگر اقوام ایتالیایی باستان هستند که بسیار پیش از رومیان سایر بودند و کم‌کم به شکل تاریخ ارائه شدند.
نظریه‎ی «ایزدان سه کنش» که هسته‎ی اصلی تحقیقات او‎ست، با کشف کتیبه‎ی میتانی (در سال 1907) متعلق به 1400 پیش از میلاد، بیش از پیش به تقویت نظر او انجامید. در این کتیبه از چهار ایزد نام برده می‌شود که کاملاَ مطابق با فرهنگ هند باستان است. این چهار ایزد در نظریه‎ی ایزدان سه کنش، در کنش نخستین میترا- ورونا (Mitra-Varuna)؛ در کنش دوم ایندرا (Indra)؛ و در کنش سوم ناستیه (Nasātya) هستند. ایزدان کنش نخست، با کارکردی مقدس، نظم‌بخش و فرمانروا، به طور معمول دارای دو جنبه‌اند: ورونا ویژگی فرمانروایی جادویی و قهار را و میترا ویژگی انسانی و نظم‌بخش و صلح‌خواه را دارست. در کنش دوم ایزد جنگاور ایندرا متصف به جنگجویی و توان جسمی است که در جامعه‎ی کهن آریایی سبب شکل‌گیری انجمن مردان جوان و اصول و آیین‌های وابسته به آن شده و به نظر دومزیل حتی تا امروز نیز باقی مانده است. این کنش تحت نفوذ کنش نخست قرار می‌گیرد. ایزدان کنش سوم کارکردی تولیدی و اقتصادی با جنبه‎ی سلامتی، پزشکی، باروری و جنسی دارند که بیشتر مردم عادی را دربر می‌گیرد و به زعم او کمتر از دو کنش نخست متفق‌الشکل‌است و اشکال متفاوتی به خود می‌گیرد. او همین ویژگی سه کنش را در اصلاحات دین زرتشتی در امشاسپندان که به نوعی صفات اهورامزدا هستند نشان می‌دهد و معتقد است حتی چنین تحولاتی ساختار چنین ایدئولوژیِ مسلطی را تغییر نمی‌دهد، بلکه تنها به ظاهر متفاوت به نظر می‌رسد. زرتشت با تحولات دینی خود کوشیده است، ایزدان نام‎برده‎یِ مشترک فرهنگ هند و ایرانی را از صحنه خارج سازد، با این حال دومزیل در ساختار امشاسپندان، همان ساختار سه کنش را نشان می‎دهد. به این معنی که در کنش نخست ، دو امشاسپند وهومنه و اشا، در کنش دوم خشثرﺋیه (شهریور) و در کنش سوم آرمیتی و جفت دوگانه‎ی هورتات و امرتات (خرداد و مرداد).
 او نمونه‎ی دیگری از این ویژگیِ سه کنش را در کتیبه‎ی داریوش پرسپولیس (DPd 18-20) باز می نماید، آنجا که داریوش از اهورامزدا می‌خواهد: «اهورامزدا بپایاد این سرزمین را از (سپاه) دشمن، سال بد و دروغ. بر این کشور نیاید دشمن، سال بد و دروغ»؛ در این نمونه دروغ با کنش فرمانروایی و دشمن با کنش دوم و سال بد با کنش سوم مرتبط است.
با آنکه دومزیل کمتر به طور مستقل به اساطیر ایرانی پرداخته است، اما در بحث درباره‎ی شخصیت کاووس و مقایسه‎ی آن با شخصیت هندی کوی‌اوشنس به نتایج بسیار تازه‌ای درباره‎ی سلسله‎ی کیانیان می‌رسد و به نقد و بررسی آراء کریستین‌سن در مورد کیانیان می‌پردازد. کریستین‌سن قائل به تاریخی بودن کویان نام‌برده شده در اوستاست و آنان را متعلق به سلسلة تاریخی شمال شرقی ایران پیش از زرتشت می‌داند. دومزیل به نقد این نظر می‌پردازد و تفاوت ویژگی‎های برخی شاهان و یا قهرمانان پیش از آنها چون هوشنگ، یمه (جمشید) و کرساسپه و ثرتئونه (فریدون) را نسبت به کویان نه در اسطوره‌ای‌تر بودن آنها، بلکه در توصیف مفصل‌تر داستان‎های آنها می‌داند. به گمان او کریستین‌سن در بازسازی سلسله‎ی کیانیان به عنوان شاهان تاریخی، تنها به حفظ آن بخش‌های منطقی پرداخته که با نظر خود مناسب می¬دانسته و بسیاری از جنبه‌ها را نادیده گرفته است، به عبارتی شیوه‌ای ساده و دل‌بخواهی پیش گرفته است. دومزیل بیش از هر چیز می پرسد که اگر بتوان میان شخصیت کاووس و کوی‌اوشنس هندی که شخصیتی کاملاَ اسطوره‌ای است مشابهاتی را مطرح کرد، توضیح این شباهت‌ها چگونه قابل تفسیر است؟ او با نشان دادن این شباهت‌ها معتقد است که قائل شدن به وام‌گیری هند از ایران در این نمونه بی‌اساس است. وام‌گیری ایران از هند نیز ممکن نیست، زیرا آنچه به وام‌گرفته شده و بدست آمده روایاتی منسجم نیست و همین نشان می‌دهد که متن‎های کهن هندی و ایرانی حتی متون متاخرتر، ویژگی‎هایی را حفظ کرده‌اند که می‌توان متعلق به دوران مشترک هند و ایرانی به شمار آورد که هریک در طول زمان تحولات خاص خود را یافته‌اند. اما بسیاری از مواد همان مواد بسیار کهن پیش از زرتشت‌اند. او با دلایلی مستند نظر کریستین سن درباره‎ی کیانیان را رد می‌کند.
 البته خود او نیز قائل به دشواری‌های خاصی در تاریخ اسطوره‌ای ایران است. مثلاً یکی از این دشواریها محدود شدن دوره‎ی هخامنشی در تاریخ اسطوره‌ای ایران به دو دارا است. یکی داریوش بزرگ و دیگری آخرین دارا، شاه بداقبال و هماورد اسکندر. تاثیر این دوران به طور عجیبی در شاهنامه منعکس شده است.
همین دقت پژوهش‎های اوست که هر نوع ظن و گمانی را مبنی بر وجود تصادف در تشابهات نظریه‎ی سه کنش منتفی می‌سازد. زیرا او موضوع سه کنش را در ساختار، نظام و شرایط فرهنگ‌های مختلف هندواروپایی به طور نظام‌مند و دقیق، جزء به جزء پژوهش می‌کند و آن را ایدﺋولوژی مسلط این اقوام می‎شناساند و از این طریق، گستره‎ی روشنی از فرهنگ مشترک این اقوام در برابر دیدگان ما می‌گشاید.
با توجه به مطالب گفته شده، اهمیت ترجمه‎ی آثار دومزیل به فارسی برای گشودن مبحثی نو در زمینه‎ی اسطوره‌شناسی در ایران بیش از پیش مطرح می‌شود. در ایران متاسفانه اسطوره‌شناسی و یا ادیان ایران باستان از حوزه‌هایی است که کمتر مورد توجه قرار گرفته است و اهم تحقیقات در ایران در رشته‎ی فرهنگ و زبان‎های باستانی از نیم قرن پیش تا کنون به زبان محدود شده است و بیشتر توجه‎ی خود را معطوف به ترجمه‎ی متون، به ویژه متون فارسی میانه کرده است. در این رشته کمتر کوشیده شده است که محتوای این متون در پیوند با فرهنگ قوم هند و اروپایی مد نظر قرار گیرد. به همین دلیل هم، از این دانشمند بزرگ تا چندی پیش هیچ مقاله و کتابی ترجمه نشده بود. نخستین بار مقاله‎ی مشهور «ایزدان سه کنش» او به همت جلال ستاری در جهان اسطوره شناسی 4، نشر مرکز، تهران، 1379 ترجمه شد(3). از همین مترجم مقاله‎ی دیگری از ژرژ دومزیل با عنوان «پزشکی و سه کنش» در اسطوره و حماسه در اندیشه‌ی ژرژ دومزیل، جهان اسطوره‌شناسی 5، نشر مرکز، تهران، 1380، به همراه برخی از مقاله‌های دیگر محققانی که به پژوهش‌های دومزیل پرداخته‌اند، درآمده است. جز این مقاله‌ها سه کتاب مهم او نیز منتشر شده اند:
سرنوشت جنگجو(4) ، ترجمة مهدی باقی و شیرین مختاریان، نشر قصه، تهران 1383. در این کتاب دومزیل به بررسی کنش دوم (جنگاوری) که نماد آن ایزد ایندره است، می‎پردازد. او با روشی ساختارگرایانه، می‎کوشد نشان دهد که در بین این اقوام ایزدان مختلفی نمودی از این ایزد را نشان می‎دهند، ولی این به این معنی نیست که ایندره صورت اصیل اولیه‎ای است که دیگر نمونه‎ها از او برگرفته شده‎اند، بلکه همه‎ی صورت‎های دیگر، حتی آن‎هایی که در روایت‎های عامیانه می‎آیند، اصیل‎اند و در بررسی ساختارگرایانه بررسی همه‎ی آن‎ها به یک اندازه اهمیت دارد تا از این طریق ساز و کار چنین کنشی روشن شود.
سرنوشت شهریار(5) ، ترجمه‎ی مهدی باقی و شیرین مختاریان، نشر قصه، تهران 1383. در این کتاب به بررسی طبقه‎ی فرمانروا می‎پردازد و شاخص آن را در یمه‎ی (Yama) هندی و جم ایرانی نشان می‎دهد. او با مقایسه‎ی این‎دو، گرچه کارکردهای آن‎ها در بسیاری از جاها متفاوت است، در پی بازسازی صورت اولیه‎ی کهن‎تری است که این هردو نیز از آن برگرفته شده است.

بررسی اسطورة کاوس در اساطیر ایرانی و هندی(6) ، ترجمه‎ی مهدی باقی و شیرین مختاریان، نشر قصه، تهران، 1384. این کتاب تقریباَ تنها کتابی است که دومزیل به طور مستقل به یک از شخصیت‎های اسطوره‎های ایرانی می‎پردازد. او با مقایسه‎ی کوی اوسن (kava usan کاووس) و کاویه اوشنس(Kaviuśanas) پیوند اسطوره‎ای آن‎ها را روشن می‎سازد و از این طریق نظر کریستین سن مبنی بر تاریخی بودن کیانیان را رد می‎کند.
مقالات و کتاب‎های یادشده برای نخستین بار آشنایی با دومزیل در ایران را برای علاقه‌مندان ممکن ساخته و امید است در آینده آثار دیگری از او نیز ترجمه شود.

(1)- اطلاعاتی که در زیر می‌آید برگرفته از:
Dumézil, George, 1989, Mythos und Epos, Frankfurt/New York و دیگر آثار مربوط به این نویسنده است که در آخر گفتار معرفی شده‌اند.

(2)- در جلسه پذیرش ژرژ دومزیل به عضویت فرهنگستان فرانسه در سال 1979، لوی-استروش خطابه‌ای ایراد می‌کند که عنوان آن این است: Discours de reception de M. Georges Dumézil à L’Académie Française et réponse de M.Claude Lévi-Strauss, 1979, Paris.
بخش هایی از این خطابه به فارسی ترجمه شده است: کلود لوی-استروس، 1380، «طرح بی‌بدیل»، ترجمه جلال ستاری، در اسطوره و حماسه در اندیشه ژرژ دومزیل، جهان اسطوره‌شناسی V، 45-64، نشر مرکز، تهران.
(3)- متاسفانه مترجم در این مقاله اشتباهی در برگردان چند نام خاص ایزدان اسکاندیناوی، مانند ایزد ثور، نیورذر و فرییا به پور، نژوردر و فریژا روا داشته است.
(4)- متاسفانه مترجم در این مقاله اشتباهی در برگردان چند نام خاص ایزدان اسکاندیناوی، مانند ایزد ثور، نیورذر و فرییا به پور، نژوردر و فریژا روا داشته است.
(5)- این کتاب از ترجمه انگلیسی: The Destiny of the Warrior, Translated by Alf Hiltebeitel, Universitiy of Chicago Press, 1970. به فارسی برگردانده شده است و به رغم برخی از محاسن دارای غلط‌های چاپی و گاه عدم وضوح در انتقال برخی از عبارات است.
(6)- این کتاب از ترجمه انگلیسی: The Plight of a Sorcerer, Edited by Jaan Puhvel and David Week, Brakley, University of California Press, 1986.  

 

 

شاخه اصلی

نظریه
اشتراک در RSS - ژرژ دومزیل