شاهنامه

شاهنامه فردوسی، را می توان از ابعاد مختلف، یک «سند ملی» پیش از ایجاد مفهوم مدرن ملیت به حساب آورد. فردوسی با این کتاب به بازآفرینی و  نوعی تالیف میان  اندیشه ایران باستان  و  دانش و شناخت ایران پس از اسلام در قرون ابتدایی شکل گیری  هویت های ایرانی- دولتی جدید می پردازد و با تثبیت زبان در قالبی حماسی – اسطوره ای ، تاثیری پایدار بر جای می گذارد که نه تنها تا امرور حفظ شده بلکه به یکی از محورهای اصاسی و معدود  مشترک هویتی در ایران کنونی تبدیل شده است. در  این پرونده برخی از مطالب منتشر شده در انسان شناسی و فرهنگ در حوزه مطالعات شاهنامه را گرد آورده ایم.  

 

1-مقالات قدیمی : آرش کمانگیر
http://anthropology.ir/node/14760

2-جشن مهرگان و نابودی اژدها در اسطوره فریدون ضحاک
http://www.anthropology.ir/node/10811

3-شاهنامه: گذار از اسطوره تا حماسه
http://www.anthropology.ir/node/1075

4-خدایان و آفرینش جهان در ایران باستان
http://www.anthropology.ir/node/1066

5-اسطوره ها و اسطوره سازی ها: ”شاهنامه خوانی” در بازی قدرت
http://www.anthropology.ir/node/572

6-اسطورهء کیخسرو در شاهنامه
http://www.anthropology.ir/node/1084

7-بررسی تطبیقی شخصیت آشیل-اسفندیار و رستم-هکتور در ایلیاد و شاهنامه
http://www.anthropology.ir/node/748

8-اسطوره ی زال: مناسک گذر از پلیدی به خرد
http://www.anthropology.ir/node/1126

9-اهمیت ادا (Edda) در اسطوره شناسی شاهنامه
http://www.anthropology.ir/node/747

گردبانوان یل زای
http://www.anthropology.ir/node/2132

10-اسطوره ها و اسطوره سازی ها: «شاهنامه خوانی» در بازی قدرت
http://www.anthropology.ir/node/1113

11-معرفی کتاب حماسه و نافرمانی
http://anthropology.ir/node/12841

12-فردوسی کجاست؟
http://anthropology.ir/node/13292

13-شخصیت بهرام گور ، ابر مرد آرمانی فردوسی
http://anthropology.ir/node/13436

14-آشنایی با ایراان شناسان : فیروزه عبدالله یوا
http://anthropology.ir/node/13769

15-شاهنامه فردوسی در اثار نقاشان ارمنی
http://anthropology.ir/node/14104

16- داراب نامه: داستان قهرمانی فیروز شاه پسر داراب
http://anthropology.ir/node/15977

17- دو کتاب از آیدنلو درباره شاهنامه پژوهشی
http://anthropology.ir/node/16423

18- اپرای عروسکی رستم و سهراب
http://www.anthropology.ir/node/18535

19- تقدیر باوری در منظومه های حماسی ایران
http://www.anthropology.ir/node/20673

20- گفتگو با محمود امید سالار : بازگردیم به خانه پدری
http://www.anthropology.ir/node/21338

21- شاهنامه و قابلیت گفتگو  با تاریخ
http://www.anthropology.ir/node/21567

22- کهن الگوی قهرمان در فیلم کوتاه و مستند، با نگاهی به قهرمانان اساطیری شاهنامه
http://www.anthropology.ir/node/22895

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

 

فردوسی کجاست؟

وقتی شنیدیم شعری از سعدی بر سر در ورودی سازمان ملل نوشته شده است فارغ از صحت یا نادرستی آن، موجی از شادی و غرور ملی همه کشور را دربرگرفت اما اگر از ما میخواستند بدون آمادگی تنها پنج دقیقه در مورد شخصیت سعدی و آثارش صحبت کنیم، چه داشتیم بگوییم جز اینکه او در قرن هفتم میزیسته، مقبرهاش در شیراز و کتابهای معروفش بوستان و گلستان است و احتمالا چند جمله بیشتر که مجموعه آنها حداکثر به سه دقیقه میرسد.
سالهاست میشنویم ایران مهد مفاخری است که توانایی جهانیشدن دارند و ادبیات و شعر ما با فرهنگ و هنر پیوند خورده؛ با این همه تصور ما از این شخصیتها و آثارشان آنقدر محدود است که گاهی بیگانگان اطلاعاتی بیشتر از ما دارند.
 همه ما بارها نام فردوسی و البته اثر معروفش «شاهنامه» را شنیدهایم؛ البته در اینهم که اسامی قهرمانهای آن را همچون رستم، سهراب، بیژن، منیژه، زال، سیمرغ و...میدانیم، شکی نیست اما تردید، آنجا پیش میآید که بیشترین اطلاعات ما از ذکر نام و شاید خلاصهای از داستان هریک از این شخصیتها فراتر نمیرود و تاسف آنجاست در روزگاری که سواد و کتابت تنها برای عده محدودی از مردم امکانپذیر بود، فردوسی و شاهنامه، سینه به سینه به نسل بعد منتقل شد ولی در عصر ارتباطات با انواع وسایل نوین، فردوسی و داستانهای شاهنامه دیگر جزیی از زندگی ما محسوب نمیشوند. آنچه باعث شده است نسل امروز با مشاهیر و به خصوص فردوسی که او را یکی از ملیترین افراد تاریخ میدانند، نتواند ارتباط برقرار کند، صرفا فقدان برنامه یا نبود اطلاعات نیست. در کشورهایی که به هویت و گذشته خود اهمیت میدهند، قهرمانان و مشاهیر به روز و به جزیی از زندگی مردم تبدیل میشوند؛ مشکلی که در ایران نهتنها توجهی به آن نشده بلکه حتی کمتر به عنوان یک معضل به آن پرداخته میشود
در تقویم رسمی کشور 25 اردیبهشت ماه با عنوان روز بزرگداشت فردوسی به ثبت رسیده؛ به همین دلیل هرسال ارگانهای دولتی و نهادهای خصوصی برنامههایی از سخنرانی و شاهنامهخوانی تا معرفی کتابهای برتر این حوزه برگزار میکنند؛ البته در تمام کشورهای دیگر نیز این بزرگداشتها وجود دارد؛ با این تفاوت که آنها علاوه بر برپایی برنامهای در یک روز خاص برای پاسداشت شخصیتهای ملی خود، برنامهریزیهای سالانه و بلندمدتتری هم دارند.
یکی از گامهایی که برای معرفی مفاخر به نسل جوان صورت میگیرد، کتابهای درسی و سیستمهای آموزشی است. در ایران نیز مانند همه کشورهای دیگر کتابهای درسی به عنوان یکی از برنامههای دولت در زمینه معرفی شاعران و نویسندگان به نسل جوان به شمار میرود؛ بر همین اساس در تمام مقاطع آموزشی حداقل یک درس به اشعار شاهنامه یا تاثیر آن بر دیگر داستانهای ایرانی اختصاص داده شده است؛ مثلا در دوره پیشدانشگاهی داستانی از «کاوه آهنگر» به همراه تحلیل اجتماعی این داستان از «غلامحسین یوسفی» و «گذر سیاوش از آتش» گنجانده شده و در سال سوم دبیرستان تحلیلی از داستان «رستم و اسفندیار» از«محمدعلی اسلامی ندوشن» با عنوان «داستان داستانها» آمده است. در ادبیات تخصصی رشتههای علوم انسانی نیز مقدمهای بر داستان «رستم و اسفندیار» از «شاهرخ مسکوب» آمده و درسهایی هم به صورت غیرمستقیم به شاهنامه میپردازند؛ مثلا در سال دوم دبیرستان درسی به داستان «سو و شون» اختصاص پیدا کرده است. در همین سال داستان «رستم و اسفندیار»، «رستم و اشکبوس» و «حمله حیدری» که به تأسی از شاهنامه سروده شده، نقل و در دوره پیشدانشگاهی یک روایت عامیانه از «انجوی شیرازی» برای دانشآموزان ذکر شده است. یک طنز از «کیومرث صابری» نیز با عنوان «اسفندیار در چشم پزشکی» در سال سوم دبیرستان آمده است. در سه سال اول دوره ابتدایی هم از بازنویسی و سادهنویسی شاهنامه استفاده شده تا داستانها قابلفهمتر شوند و از دوره چهارم و پنجم اشعاری از فردوسی برای دانشآموزان آورده شده است. در دوره راهنمایی هم اشعار بیشتری مانند زال و سیمرغ و...منتشر شده است.
حسین ذوالفقاری، عضو هیات علمی دانشگاه تربیت مدرس و مولف کتابهای ادبیات دوره دبیرستان و دبستان درباره حجم مطالبی که در مورد فردوسی در کتابهای درسی در اختیار دانشآموزان قرار میگیرد، اعتقاد دارد: «اصولا برنامهریزی ما طوری بوده است که باید در هر سال متنی از شاهنامه، تحلیل یا تقلیدی از داستانهای آن برای دانشآموزان آمده باشد. فضای کتابهای درسی محدود است و به غیر از فردوسی، شاعران و نویسندگان دیگری هم هستند که همگی باید معرفی شوند.»
او در مورد اینکه میزان استفاده از اشعار فردوسی تا چه حد با نیازهای جامعه فعلی تطابق دارد، میگوید: «فرصتی بیشتر از این نیست. بالغ بر 10 الی 15درصد از حجم کتابهای درسی به فردوسی اختصاصیافته است. بازنویسی این کتابها از سال 75 شروع شد و 15 سال از تالیف آنها گذشته؛ هرچنداعتقاد بر این است که حداقل هر 10 سال یکبار باید با توجه به روند آموزشهای درسی و ایجاد تازگی برای معلمها کتابها را بازتالیف کرد.»
وی سپس در مورد نحوه ارائه اشعار و زندگی فردوسی به نسل جدید میافزاید: «واقعیت این است که ما در این زمینه خیلی ضعیف عمل کردهایم. در کشورهای دیگر، ادبیات کهن را امروزی میکنند. من مراجعهکنندگان زیادی دارم که دوست دارند داستان شاهنامه را به نثر و ساده بخوانند. پس علاقهمندان زیادی داریم اما متناسب با این افزایش نتوانستهایم شاهنامه را به صحنه اجتماعی بیاوریم.»
ذوالفقاری درباره صورتهای امروزی کردن مشاهیری مانند فردوسی پیشنهاد میکند: «نیاز داریم داستانهای شاهنامه را برای کودکان به نثر ساده درآوریم. حتی میتوان روی پیراهن کودکان، داستانهای شاهنامه را به تصویر کشید، در تبلیغات شهری  ابیاتی از شاهنامه را استفاده کرد و حتی  شکلهای فانتزیای  از شاهنامه ارائه داد. وقتی شاهنامه به شکلهای گوناگون مطرح شود، افراد متوجه اصل داستان میشوند.»
این استاد دانشگاه سپس نبود چنین راهکارهایی را ناشی از غفلت مدیران فرهنگی میداند: «متاسفانه این شاهکار فردوسی در تلویزیون و سیاستگیری مدیران فرهنگی ما دچار فراموشی شده است. دیدگاههایی در مورد فردوسی وجود دارند که بزرگ کردن این شخصیت را تقابلی میان هویت دینی و ملی میدانند؛ درحالیکه شاهنامه منافاتی با هویت دینی ما ندارد. مردم میدانند چه زمانهایی از هویت دینی و ملی خود دفاع و هردو را با هم همراه کنند.»
او ادامه میدهد: «وقتی مدیران فرهنگی میخواهند مسائل را به سمت هویت ملی سوق دهند، به یکباره به یاد شخصیتهایی همچون فردوسی میافتند.»
ذوالفقاری همچنین باردیگر بر نقش هویتدهی داستانهای شاهنامه به نسل امروزی تاکید میکند: «امروزه هویت ما کمی دچار تزلزل شده و جوانان ما به فرار و رفتن گرایش پیدا کردهاند. بنابراین نیاز داریم که دوباره این روحیه را میان مردم تقسیم کنیم. کتاب درسی بخشی از یادآوری هویت ماست اما در کنار آن نیاز داریم شاهنامهخوانی و استفاده تئاتر و سینما از شاهنامه را به عنوان یک کار مداوم رواج دهیم.»
اما گذشته از کتابهای درسی، رمان و کتابهایی که توسط نویسندگان معاصر نوشته میشوند میتوانند بخش قابل دسترسی برای عموم جامعه باشند تا بدینوسیله مردم با فردوسی و شاهنامه آشنا شوند. با اینهمه کمتر کتابی نوشته شده است که این نیاز جامعه فعلی را جواب داده باشد. اگر سری به انتشاراتیها یا کتابفروشیهای مختلف بزنید شاهنامه را به عنوان اثری فاخر که معمولا با تزئینات، صفحهآرایی و حتی نگارگری همراه است، مشاهده میکنید که معمولا قیمت بالایی هم دارند و بیشتر به عنوان هدیه یا اثری نفیس از سوی مشتریانی که علاقه خاصی به تاریخ و ادبیات گذشته دارند، خریداری میشوند اما مساله مهم این نیست که شاهنامه یا کتابی در مورد فردوسی تنها برای هدیه یا به نمایشگذاشتن در قفسه کتابخانه مورد استفاده قرار گیرد. این نوع کتابها باید درحدی ارائه شوند که بیشتر مردم برای استفاده روزانه بتوانند آنها را بخرند. مردم تمایلی ندارند کتاب نفیسی بخرند که با صفحهآرایی زیبایی مزین شده و آن را در اختیار کودکی که به تازگی خواندن و نوشتن فراگرفته است، قرار دهند؛ بنابراین میتوان کتابهای ساده و ارزانتری هم تولید کرد که پدرومادرها قادر به خرید آنها باشند تا بتوانند با خیال راحت این کتابها را در دسترس بچههایشان قرار دهند. مشکل اینجاست که تعداد چنین کتابهایی آنقدر محدود است که به جز تعدادی انگشتشمار، آثار دیگری دیده نمیشود و البته در این میان تعداد کتابهایی که دیدگاه نویسندهای معاصر در مورد فردوسی و شخصیتهای شاهنامه در زمان حاضر را بازتالیف کرده باشند، اندکتر هستند. آتوسا صالحی، یکی از نویسندگان کودک و نوجوان است که با انتشار نه جلد از داستانهای شاهنامه از دیدگاهی تازه سعی کرده گامی در این راه بردارد. او در مورد قابلیت شاهنامه برای بازتالیف داستانهای امروزی میگوید: «شاهنامه از نظر دراماتیک یک اثر بینظیر است. از طرفی شاهنامه، شناسنامه هویتی ماست و تلاقی این دو عنصر میتواند برای نوجوانان ما پلی برای هویتیابی ایرانیان و نردبانی برای نویسندگان معاصر باشد.»
او در مورد کاربرد ادبیات کهن در آثار نویسندگان معاصر اظهار میکند: «در جهان بسیار مرسوم است که ادبیات کلاسیک را بازخوانی کنند؛ حتی گاهی این داستان را طوری دراماتیک میکنند که رمانی مدرن شود. در کشور ما خلأ این موضوع خیلی احساس میشود. بازنویسیهای شاهنامههایی که تاکنون انجام شده، خیلی ساده بودهاند و دراماتیک کردن آن به صورت خلاقانه خیلی کم صورت گرفته است.»
صالحی سپس به روشی که خودش برای بازنویسی شاهنامه استفاده کرده است، اشاره میکند: «هر نویسندهای با توجه به رویکرد خود میتواند یک بازخوانی از شاهنامه انجام دهد؛ مثلا من در آثارم بیشتر موضوعهای روانشناختی را مدنظر قرار دادم و شخصیتهای خاکستری را که تا به حال کمتر در شاهنامه دیده شده بودند، پررنگ کردم.»
او در این مورد به ذکر مثالی میپردازد: «داستان ضحاک را از زاویه دید ارمایل و کرمایل بازخوانی کردم. ارمایل و کرمایل خورشگران ضحاک بودند که هر روز باید مغز جوانی را میخوردند و به نوعی خیر و شر در کنار هم گرد آمده بود. میخواستم افرادی را نشان دهم که میتوانند قاتل یا نجاتبخش باشند اما در دیالوگها سعی کردم از قهرمان و ضدقهرمان فاصله بگیرم. در یکی دیگر از داستانها ضحاک را از زاویه دید هفت راوی نگاه کردم. در کتاب دیگری که در دست چاپ است، سیاوش را از زاویه دید چهار عنصر مورد توجه قرار دادم.»
صالحی همچنین در مورد تغییراتی که میتوان در بازخوانی ادبیات کلاسیک انجام داد، چنین عقیده دارد: «در داستاننویسی مدرن تکنیکهایی وجود دارد که میتوانیم به کمک آنها و با خلاقیتهای مختلف تخیل را وارد ادبیات کلاسیک کنیم. اینکه دقیقا عین همان داستان دوباره نقل شود جذابیت خاصی ندارد و تکرار مکررات است.»
وی در مورد تجربه خود میگوید: «بازآفرینی برخی از داستانهای شاهنامه کار جدیدی بود که من برای نوجوانان انجام دادم. اوایل وقتی میخواستم این کار را شروع کنم برای خودم هم مبهم بود که نوجوانان میتوانند با اثر ارتباط برقرار کنند یا نه اما الان که سه جلد اولیه کتابم 13 بار منتشر شده است، فکر میکنم نسل جوان از چنین کتابهایی استقبال میکند. از طرفی زبان شاهنامه، قدیمی بود که باید آن را امروزی میکردم؛ البته با حفظ فضای حماسی و انتقال آن به مخاطب . بنابراین برای به دست آوردن این زبان زیاد کار کردم.»
آنچه امروز در مورد بازتالیف متون کلاسیک با آن مواجه هستیم تکرار داستانها و چاپ دوباره همان ادبیات و اشعار است؛ البته در وهله اول آشنایی جامعه با این موضوع که فردوسی در چه فضا و دورانی شاهنامه را سرود و هریک از شخصیتها چه نقشی در تاریخ ایران دارند، مهم است؛ با اینحال قرار نیست همواره داستانهای شاهنامه با همان ابزار و وسایل برای بچههای امروزی نقل شود. معاصر کردن داستانهای شاهنامه به این معنا نیست که متن اشعار آن را سادهتر کنیم و با همان شکل و سیاق به مخاطب ارائه دهیم. واقعیت این است که تصور کاوهای که در یک سفینه فضایی در مقابل ضحاکی که قصد حمله به کره زمین را دارد، برای خیلی از ما غریب و حتی غیرقابل باور است اما چنانچه بخواهیم، میتوانیم به راحتی همین برداشت را در مورد شخصیتهای خارجی انجام دهیم؛ مثلا رابینهودی را در نظر بگیریم که رهبر یک زیردریایی است. در خیلی از کشورها به روز کردن شخصیتهای تاریخی به امری عادی تبدیل شده اما هنوز این امر در ایران اتفاق نیفتاده است. بهنظر میرسد نویسندگان و نمایشنامهنویسان ما هنوز جرأت کافی برای دخل و تصرف در داستان را ندارند؛ شخصیتهایی مانند رستم و سهراب میتوانند متناسب با نیازهای امروزی جامعه ما حضور پیدا کنند و تصویری از یک ایرانی که خواهان آرمانهای نوینی است ارائه دهند. نهتنها در مورد شخصیتهای داستانهای شاهنامه حتی در مورد محیطها و مکانهایی که وقایع در آن روی میدهند میتوان داستانی امروزی ارائه داد. هرچند بهنظر میرسد در بررسی اول، این موضوع به خلاقیت نویسندگان و میزان آشنایی آنها با متون گذشته برمیگردد اما محمدجعفر یاحقی، عضو هیات علمی دانشگاه فردوسی در تحلیل اینکه چرا تاکنون تصویر معاصری از فردوسی ارائه نشده است، به نبود بسترهای فرهنگی نیز اشاره میکند: «هنوز زمینه فرهنگی این کار میسر نشده است و ما به عنوان یک ضرورت، معاصر کردن شخصیتهای برجسته را باور نکردهایم که این موضوع تنها منحصر به فردوسی نمیشود. متاسفانه این ضرورت برای مسوولان و تصمیمگیرندگان و از سوی دیگر برای مردم توجیه نشده است.»
وی میگوید: «مردم به سمت کالاهای وارداتی گرایش پیدا کردهاند؛ بدون اینکه متوجه باشند. در حوزه اقتصاد تلاشهایی شده است تا زمینه برای رشد تولیدات ملی فراهم شود اما در حوزه فرهنگی همچنان عقب هستیم.»
 یاحقی همچنین پس از ایجاد بسترسازی برای معاصرکردن مشاهیر، بحث خلاقیت و بودجه را عنوان میکند: «چنین کارهایی ذوق، امکانات و بودجه نیاز دارند که این موارد، بازدارندههایی در کشور ما دارند. تولید این برنامهها هزینه زیادی میطلبدکه دستاندرکاران خیلی به ساخت این تولیدات تمایل ندارند و بیشتر به کالاهای وارداتی و ارزان بسنده میکنند؛ مانند خرید مجموعه جومونگ.»
او درباره تبعات بیتوجهی به حمایت از تولیدات داخلی عقیده دارد: «این صرفهجوییهای غیرلازم و زیانبار به مسائل فرهنگی لطمه میزنند. اشتباه است فکر کنیم یک برنامه خارجی ترجمه شده صرفهجویی در مقابل هزینه زیادی است که تولید یک برنامه ملی میخواهد. البته حتی وقتی چنین آثاری ساخته میشود، فارغ از خلاقیت لازم است.»
یاحقی میافزاید: «معمولا استعدادهای خلاق خارج از گود هستند؛ مثلا به هرکسی اجازه نمیدهند وارد این حوزه شود یا بودجهها به افراد خاصی برای نوشتن یا تولید یک اثر فرهنگی در زمینه مشاهیر و بزرگان اختصاص مییابد. گاهی بودجهها در اختیار کسانی قرار میگیرد که استعداد خود را پرورش ندادهاند. بنابراین یک اثر عبث، تکراری و نادرست تولید میشود. در این حوزه بیشترین منظور من برنامههای صدا و سیما و تولیدات فرهنگی پرمخاطب است.» او اما بر این باور است که با وجود عنوانشدن تصمیمهایی برای توجه به فردوسی این قولها هنوز عملی نشده است: «باید باور داشته باشیم اگر اثر فاخری در مورد فردوسی نوشته یا ساخته شود، جهان غرب آن را میخرد اما نهتنها زمینهها فراهم نشده بلکه بهنظر میرسد اصلا به آن سمت نرفتهایم. ممکن است گفتوگوهایی از مسوولان بشنویم اما همت قوی دیده نمیشود. در نتیجه مصرف کننده آثار خارجی شدهایم و حتی اگر کتاب یا فیلم خوبی هم ساخته شود، مخاطبان ما نمیپسندند چون مذاق آنها تغییر پیدا کرده است.» این پژوهشگر سپس در نتیجهگیری از سخنانش اینگونه میگوید: «این شکاف، ایجاد شده و نتوانستهایم به صورت مسالمتآمیز، رابطهای میان دنیای جدید و گذشته خود ایجاد کنیم و آنچه را که داشتهایم به روز نکردهایم؛ پس فردوسی به جای اینکه به همه ایرانیان تعلق داشته باشد برای امثال من، دانشگاهیان و کلاسهای محدودی که مخاطب چندانی ندارد، باقی مانده است.» قرار نیست در معاصر کردن فردوسی و شاهنامه تمام عناصر داستان و اصول آن از بین برود بلکه میتوان با پایبندی به اصل داستان، فضا و شرایط نوینی را که ناشی از نیازهای زندگی امروزی یک فرد ایرانی است برای فردوسی یا شخصیتهای شاهنامه متصور شد. با اینکه این کار در ادبیات خیلی از کشورها مرسوم شده است اما در ایران بیشتر با ارائه همان شکل کلاسیک اشعار فردوسی مواجه هستیم؛ البته در سالهای اخیر تلاشهایی برای این کار انجام شده است؛ ولی هنوز این موضوع بهدلیل رواج نیافتن میان مردم، غریب و حتی ممکن است برای برخی توهینآمیز باشد. با همه اینها جوانان ما علاوهبر آشنایی با واقعیت خلق شاهنامه و ویژگیهای فردوسی باید بتوانند با این اثر ارتباط برقرار کنند؛ به همین دلیل یکی از راهکارها امروزی کردن شاهنامه است. این کار نهتنها خلاقیت و توانمندی نویسندگان و پژوهشگران را میطلبد بلکه در یک حرکت گسترده، نهادهای دولتی و مرتبط با ادبیات نیز باید با یک برنامه ملی علاوه بر اختصاص بودجهای برای تدوین طرحهای جدید، علاقهمندان این حوزه را تشویق کنند ولی بهنظر میرسد تاکنون اقدامی در این جهت از سوی مدیران فرهنگی و تصمیمگیر صورت نگرفته و اگر هم بودجهای به افرادی برای اجرای پروژهای داده شده، با شکست مواجه شده است.

این مطلب در چارچوب همکاری انسان شناسی و فرهنگ با نشریه همشهری ماه منتشر می شود.
 

پرونده «شاهنامه» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/3739

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

معرفی کتاب حماسه و نافرمانی

کتاب معرفی شده:
Davis, Dick, 1992, Epic and Sedition, University of Arkansas Press
نویسنده ی کتاب «حماسه و نافرمانی»،  دیک دیویس،  نویسنده و مترجم برجسته انگلیسی در سال ۱۹۴۵ در شهر پرتسموس در انگلستان متولد شد. دیک دیویس در رشته ادبیات انگلیسی از دانشگاه کمبریج فارغ التحصیل شد. سپس به اخذ درجه دکترا در رشته ادبیات فارسی از دانشگاه منچستر نایل آمد.
دیک دیویس مدت هشت سال در ایران زندگی کرده است و در این مدت زبان فارسی را یاد گرفته و بعدها در دانشگاه تهران به تدریس پرداخت. بعد از انقلاب ۱۳۵۷ به همراه خانواده اش ایران را ترک کرد. علاقه شدید او به زبان فارسی وی را برآن داشت که تحصیلات خود را در زمینه ادبیات فارسی ادامه دهد.
وی در دانشگاه تهران و سپس در دانشگاه درهام و نیو کاستل در انگلیس و دانشگاه کالیفرنیا ( سانتا باربارا) تدریس کرده است. دیک دیویس در حال حاضر در دانشگاه اوهایو به تدریس ادبیات فارسی مشغول میباشد. علاوه بر تدریس به عنوان نویسنده و مترجم بیش از بیست اثر ادبی از خود بجای گذاشته است. وی چندین اثر ادبی منظوم را از زبان ایتالیایی و زبان فارسی ترجمه نموده و همچنین خود نیز آثاری به شعر نگاشته است.
بعد از ترجمه ی بخشهایی از شاهنامه، این ادیب در سال 2006 ترجمه ای کامل از شاهنامه را با همکاری انتشارات پنگوئن به دنیای انگلیسی زبان تقدیم کرد. همانطور که در ذیل خواهد آمد، یکی از دغدغه های اصلی دیویس در حدود دو دهه قبل (زمان چاپ کتاب حماسه و نافرمانی) نبودِ ترجمه ای خوب و برآمده از متنی منقح و به روز از شاهنامه به زبانهای اروپایی بوده است که حالا خود توانسته پس از سالها به این مهم دست یابد. جدای از این کار مهم و بزرگ، دکتر دیویس در سال 2008 ویس و رامین را نیز به انگلیسی ترجمه کرده است. از جمله کتابهای ترجمه شده ی ایشان از فارسی به انگلیسی میتوان کتاب دائی جان ناپلئون ایرج پزشکزاد را نیز نام برد.


حماسه و نافرمانی:
دیک دیویس کتاب خود را غافلگیرانه آغاز میکند چرا که میگوید هدف او از نوشتن این کتاب تغییر فهم عوام درباره شاهنامه می باشد. البته خود اذعان دارد که اینگونه نگاه کردن به قضیه و اینگونه بیان کردن قصد نوعی غرور و گستاخی است و نشان از این دارد که گویی او بیش از دیگران در این باره می فهمد. منظور از "عوام" نیز برای او عوامی است که میتواند شاهنامه را به فارسی بخواند چرا که شاهنامه خارج از ایران بواسطه ی ترجمه های نابسنده رواج محدودی داشته است. به نظر دیویس این نابسندگی هم متنی است (اکثر ترجمه های موجود از روی متن های بدی ترجمه شده اند)؛ هم ادبی (خوانایی و روان بودن ترجمه های موجود در سطح مطلوب نیست).
به نظر نویسنده شاهنامه در همان ابتدا به سرعت مورد توجه عامه ی مردم واقع شد و به سرعت جایگاه برتر را در سنت نقالی منظوم فارسی که به سرعت به شکوفایی رسیده بود به دست آورد. شاهنامه با اینکه بسیار طولانی است در نسخه های بسیاری نسخه برداری شد به گونه ای که در این زمینه کمبودی به لحاظ دستنوشته وجود ندارد. (هر چند با مشکل کمبود دستنوشته های اولیه از شاهنامه مواجه هستیم.)
دیویس اعتقاد دارد به چندین دلیل به شاهنامه بعنوان کتابی که به بزرگداشت سلطنت می پردازد نگریسته شده است. یکی اینکه در آن تقسیم بندی تاریخ ایران بر محور تعدادی از پادشاهان ایرانی شکل گرفته است؛ دیگر اینکه شاهنامه در دربار و برای پادشاهان نسخه برداری میشده است. و همچنین البته خود نام کتاب است که آشکارا به ما متذکر میشود کتاب روی چه مسائلی متمرکز است. دیویس میپرسد که اگر اینطور است، شاهنامه چگونه میتواند چیز دیگری باشد؟
به نظر دیویس پس از قرون وسطی دو سلسله در ایران آگاهانه و به شدت روی تمایل سلطنت طلبانه ی شاهنامه سرمایه گذاری کردند: صفویه و پهلوی. برای مثال برای رضاشاه، شاهنامه سند تمدن پیش از اسلام ایران بود، همچنین سند تمایز ایران از همسایگان عربش و سند هویت نژادی باستانی ایرانیان. هر دوی این سلسله ها از سلطنت طلبی آشکار شاهنامه برای تامین اهداف سیاسی خود بهره جسته اند؛ مخصوصا دولت پهلوی. در زمان پهلوی ها برای مثال دانش آموزان صرفا تکه هایی از شاهنامه را در مدرسه میخواندند که مربوط به وابستگی ایران به وجود قانون پادشاهی بود. نویسنده مدعی است که دولت پهلوی در این معرفی سوگیرانه و سیاسی از شاهنامه موفق هم بوده است و میگوید مگر چند نفر از این دانش آموزان بعدا سراغ خود شاهنامه میرفتند و کل آن را میخواندند؟
وی معتقد است موفقیت رضاشاه در ربط دادن شاهنامه به سلطنت پهلوی را میتوان از تلاش برای تخریب مقبره ی فردوسی (که توسط رضاشاه ساخته شده بود) بعد از انقلاب 57 درک کرد. عجیب نیست ببینیم روشنفکران ایرانی – مخصوصا بعد از انقلاب 57 – به شاهنامه به چشم بی اعتمادی نگاه بکنند و آن را بیشتر پروپاگاندای سلطنت طلبانه در نظر بگیرند و یا گاهی آن را مرتجع یا فئودالی بخوانند. دیویس همه ی اینها را به گونه ای در راستای موفقیت پروژه ی پهلوی ها برای بهره بردن از شاهنامه میداند.
به نظر او با موفقیت پروژه ی پهلوی، خواننده ی معمولی وقتی سراغ شاهنامه میرفت با این پیش زمینه بود که شاهنامه کتاب ستایش پادشاهان است. ولی یک خارجی این پیش زمینه را ندارد و اگر هم از آن اطلاعی داشته باشد، وقتی خلافش را ببیند زود از آن دست برمیدارد و این موضوع، ویژگی فرهنگی نیست که او در آن بزرگ شده است. البته از جهتی این تمایل و شیفتگی ایرانی به ذات شاهنامه شاهدی گویاست بر بقا و دوام آن در فرهنگ ایرانی؛ گو اینکه بدون تردید این اثر درباره سیاست است. همچنین این هم صحیح است که شاهنامه تا درجه ی زیادی درباره ی پادشاهی است. اما "درباره" پادشاهی بودن بسیار متفاوت است از ستایش بی چون و چرا و بدون نقد پادشاهی. به نظر نویسنده یک خارجی برای خواندن شاهنامه با هر عیبی که در مقایسه با یک ایرانی مواجه باشد، اما شاید این مزیت احتمالی را نیز داشته باشد که تصورش از شاهنامه به لحاظ فرهنگی بسیار کمتر نسبت به یک ایرانی مشروط شده است.
جاذبه ی اثر بزرگ شاعر توس – از جنبه های مختلف – میتواند هر نویسنده و محققی را به سالها تحقیق و تفحص درباره ی آن بکشاند. مواجهه و زندگی با شاهنامه فردوسی میتواند شبیه مواجهه و زندگی با "در جستجوی زمان از دست رفته" اثر پروست یا "داستان گنجی" اثر مورازاکی باشد. در نگاه اول طولانی بودن آن انسان را به وحشت می اندازد اما، همانگونه که برای پروست و مورازاکی نیز اینگونه است، طولانی بودن ملازم لازم هدف و عمق اثر است؛ اینگونه آثار نمیتوانند کوتاه باشند و همان که هستند بمانند.
طبق نظر دیویس اما در اظهارنظرهای غربیها کمتر میتوان در ستایش از کار بزرگ فردوسی چیزی دید و غربی ها خیلی که خوشبین باشیم آن را با اکراه می پذیرند. دیویس در فصل یک کتاب به دلائل این امر می پردازد اما در مقدمه ی کتاب اشاره میکند که دلیل اصلی بی تفاوتی غربی ها نسبت به شاهنامه عدم علاقه ی ادوارد بروان و قضاوت منفی او درباره ی شاهنامه است. کتاب تاریخ ادبیات ایران براون هنوز هم بعنوان مرجع برای غربیان در این زمینه مورد استفاده است. به نظر نویسنده ممکن است "دیدگاه براون" درباره شاهنامه به همراه نابسندگی اکثر ترجمه های موجود غفلت نسبی پژوهشگران ادبی غرب را نسبت به شاهنامه توضیح دهد.
 لذا دیویس متذکر میشود که اگرچه تغییر تصور عامه از شاهنامه هدف اصلی نوشتن کتابش بوده است اما این تنها هدفش نیست. "دلیل دوم من برای نوشتن این کتاب، البته تا آنجایی که قادر باشم، تصحیح "دیدگاه براون" درباره شاهنامه در جهان غرب است؛ و امیدوارم که پژوهشگران حماسه و داستانسرایی منظوم جدای از ایرانیان آن را بخوانند؛ و امیدوارم دفاع من از شاهنامه مورد توجه استادان و خوانندگان کتابهای ادبی به طور کلی قرار بگیرد. اعتقاد دارم نگاه عادلانه تری نسبت به شاهنامه منجر به بازیابی آن در جهان غرب نه بعنوان منبع مهم انسان شناسانه - آنگونه که اکنون بدان نگریسته میشود - بلکه بعنوان اثری ادبی در نظر گرفته شود که وجودش در تاریخ حیات آدمی را باید مانند وجود آثاری چون داستان گنجی، ایلیاد و نمایشنامه های شکسپیر جدی گرفت." (ص XVI)
دیویس در ادامه اضافه میکند متاسفانه به هیچ وجه برای یک غیر فارسی زبان آسان نیست تا بتواند با شاهنامه خو بگیرد. ترجمه های کاملی از شاهنامه به زبانهای اروپایی موجود است که احتمالا بهترین آنها ترجمه ی مول به فرانسه است. مول این ترجمه را از روی نسخه ی خودش متعلق به اواسط قرن XIX انجام داد. گرچه که این ترجمه توان بالایی دارد و هنوز هم از مراجعه به آن میتوان بهره برد، و گرچه که نسخه ی مول با توجه به موارد در دسترس او اثر پژوهشی گرانقدری محسوب میشود اما کارهای جدید نسخه ی او را کاملا اصلاح کرده اند و تغییر داده اند. امروزه میگویند که نسخه ی مول بیت های مشکوک بسیاری دارد و متن های جدید آنها را نادیده میگیرند. امروزه بویژه به جزئیات ساختگی و نامعقولی که در چاپهای قرن XIX (من جمله کار مول) دیده میشود، به عنوان افزوده های بعدی به شاهنامه نگریسته میشود. چنین اصلاحاتی و اینگونه نگرش به شاهنامه باعث میشود که فردوسی، وقایع نگار یا مورخی جدی تر و کمتر دچار تخیلات نشان داده شود.
طبق ادعای دیویس پس از این تجدید نظرها هنوز ترجمه ی کاملی از شاهنامه به زبانهای اروپایی در دست نیست. هر چند ترجمه های خوبی صرفا از بخش هایی از شاهنامه وجود دارد؛ برای مثال کار بسیار خوب Jerome Clinton درباره داستان رستم و سهراب. نویسنده در ادامه به معرفی مختصر چند ترجمه ی انگلیسی قرن بیستمی شاهنامه میپردازد. و در ادامه صفحات چندی از مقدمه ی کتاب را به توضیح وقایع و داستانهای شاهنامه برای کسی که با شاهنامه آشنایی ندارد اختصاص میدهد.
کتاب پس از بخشهای قدردانی و مقدمه و پیش درآمد با چهار بخش "بی هیچ نافرمانی ...؟"، "پادشاه و فرمانبردار"، "پدر و پسر" و "دردنیای افراسیاب" ادامه می یابد و با پیوست و یادداشتها و کتابشناسی برگزیده پایان می یابد.


faryademurcheha@gmail.com
 

پرونده «شاهنامه» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/3739

 

شاخه اصلی

کتاب

شاهنامه و مردم بختیاری

اردیبهشت ماه زیبایی ها و نو شدن های طبیعت است. اردی بهشت از واژه های «اَرت» و « هیشت» به معنای بهترین راستی است. ایرانیان در این ایام با پوشش سفید در باغ ها و گلستان ها به پرستش اهورامزدا(الله) می پرداختند.در بین امشاسپندان( جاودانان مقدس)، نیز اردی بهشت نگاه بان «آتش» است.  آتش بهترین و پاک ترین جلوه ی راستی و زیبایی است و نماد پاکی است.خداوند زشت کاران را به آتش می سوزاند و آنچه به غلط گروهی می پندارند؛ هیچگاه ایرانیان آتش پرست نبوده و نیستند؛ این نیز جفایی بود که بیگانگان از سر خشم و غضب به نیاگان ما نسبت دادند. حکیم توس می گوید:
نگویید کاتش پرستان بُدند     پرستنده ی پاک یزدان بُدند
اردیبهشت با روزفرخنده ی نکوداشتِ شیخ اجلّ سعدی بزرگ آغاز می شود و بزرگ داشت  شخصیت های فرهنگی وچهره هایی چون شیخ بهایی، شیخ صدوق، شیخ کلینی، حکیم عمر خیام  و بزرگ مرد حمسه ی ایران نیز در این ماه در گاهشمار ملی ما قرار دارد. بیست و پنجم اردیبهشت ماه یادمان  مردی است که با دانایی و توانایی بی نظیر خود، ایران و ایرانی را در جهان پایدار و جاودان ساخت.
حکیم منصور یا حسن(؟؟؟) ابوالقاسم فردوسی توسی( فرزند علی یا اسحاق بن شرف شاه) در روستای باژ ناحیه ی طابران(تابران) توس در خراسان بزرگ به دنیا آمد. اگرچه نام و آوازه ی این شاعر ، بلند و عالم گیر است ولی اطلاعات ما از او بسیار کم است. گویا بین سال های 325 تا 329 ه.ق. زاده شد. وی مسلمان و شیعه ی دوازده امامی است . ظاهرا هنگامی که آدم الشعرا رودکی سمرقندی، پدر شعر فارسی، درگذشت وی به دنیا آمد، این عنایت خداست که زمین هیچگاه از مردان خدا خالی نخواهد بود.
وی در عهد شاهان فرهنگ دوست و هنرپرور سامانی  زندگی کرده و دوران غزنویان را نیز درک نمود. سی و پنج تا چهل سالگی به نظم شاهنامه پرداخت. همانگونه که خود می فرماید:( بسی رنج بردم در این  سال  سی/ عجم زنده کردم بدین پارسی) قریب به سی سال( یا سی و پنج سال) از عمر پر برکت خود را صرف مطالعه، نسخه یابی، مصاحبه ، تحقیق میدانی و سرایش این اثر سترگ و بی بدیل نمود.
محققان و شاهنامه پژوهان معتقدند که ایشان یک بار اثر خود را در سال 384 اتمام نمود ولی بر اساس دقت علمی و تعهد بی مانند کاری، بازنگری و اصلاح آن را نیز خود انجام داد و نسخه ای نهایی را در سال 400 هجری منتشر کرد. حکیم توس با بی مهری های فراوان معاصرانش به ویژه حکومت متعصب و قدرنشناس محمود غزنوی، در فقر مالی و حتی تعقیب و گریز جان سپرد. قشری های متعصب آن زمان هم اجازه ندادند پیکر او در قبرستان عمومی مسلمانان دفن شود، لذا به تدبیر دختر فرهیخته و ادیبش در مِلک شخصی خود ( مکان فعلی آرامگاه او) به خاک سپرده شد.
قضاوت ها و ارایه نظر در باره ی آن مرد بزرگ اگر از سر آگاهی و انصاف نباشد، خیانتی آشکار به فرهنگ ایران زمین و ادب متعالی ماست. برخی معتقدند حتی فردوسی به سبب روح بلند ایرانی ، ادب و اخلاق ناب خود، نه تنها مدح و ستایش محمود بیگانه را نگفت که هجونامه ای که به او منتسب نموده اند؛ از وی نیست. این مرد ایرانی تبار روح سرافراز و جهانی اندیش  خود را به زر و سیم نیازمند ندانست چون او مال و ثروت فراوان پدر و شخصی خود را برای تهیّه ی کتاب ها و انجام دادن سفرها و مطالعات میدانی و کتابخانه ای هزینه کرد. بی شک راویان و گویندگانی بودند که داستان های حماسی و اسطوره های ایرانی را از بر می دانستند؛ فردوسی با این افراد سال ها هم نشینی نمود، کتاب های زیادی را خواند و با کمک همسر فرهنگ دوست و دانشمند خود، که زبان پهلوی را می دانست این متن ها را دسته بندی کرد و این شاهکار بی مانند عمر بشری را خلق کرد.
بی شک نباید نقش و تاثیر بزرگان ایرانی و نام دارانی چون بزرگ مردان دولتی سامانیان را در پیدایش و برگردان این متون به فارسی دری و نظم موجود غافل شد. اگر چه این دولت تا پایان به نظم کشیدن شاهنامه دوام نیافت ولی آغاز کار به تشویق و حمایت این بزرگ نژادان ایرانی بود.بسیاری از پژوهشگران سرایش شاهنامه را دنباله ی « نهضت شعوبیّه» می دانند. این کتاب قریب به 60000 بیت دارد( البته برخی نسخه ها بین 52 تا 54 هزار بیت دارند).
شاهنامه مجموعه ای از فراز و فرودها، پیروزی ها و شکست ها، کامیابی و ناکامی ها، داد و بیدادهاست، شاهنامه تاریخ عمر بشر و سرگذشت اقوام و ملت هاست، نه  به صورت خاص تاریخ افسانه وار پادشاهان و شاه زادگان!
در فرهنگ ما واژه ی حکیم به کسی گفته می شود که دانش های رایج عصر خود را بداند. این مرد ایرانی نژاد و با ایمان دانشمندی بود که ریاضی، شیمی، پزشکی، فلسفه، ادبیات و ... را بخوبی می دانست این قبیل افراد در فرهنگ ما زیاد نیستند؛ از چهره هایی چون سنایی، نظامی گنجه ای، ناصر خسرو، عمر خیام و چند کس دیگر یاد می کنند. فردوسی به ضرورتی فرهنگی و ادبی به عنوان سنت مبارزه با بیگانگان و ترک تازی سلسله های غیر ایرانی پی برد و به همین علت با اندیشه و قلم به احیا، پاس داشت و توسعه ی فرهنگ ملی خود پرداخت. اگر هم از قهرمانانی چون رستم، سهراب، سیاووش، فرود،کاوه، گردآفرید و... یاد می کند، نمایندگان افکار و اندیشه های ایرانی هستند که هیچگاه در برابر ظلم و ستم، تجاوز و بیدادگری یا زشتی سکوت نکردند.
من این نامه ی شهریاران پیش     بگفتم بدین نغز گفتار خویش
جهان کرده ام از سخن چون بهشت     ازین بیش تخم سخن کس نکشت
بسی رنج بردم بدین سال سی         عجم زنده کردم بدین پارسی
چنان نام داران و گردن کشان      که دادم یکایک از ایشان نشان
همه مرده از روزگار دراز        شد از گفت من نامشان زنده باز
ایرانیان بیش از هزار سال است که با این کتاب بی نظیر زندگی می کنند . در غم و شادی ، مهر و کین، جنگ و آشتی، سفر و حضَر، از آن مدد می گیرند. در نام گذاری، تولد، مرگ و هرمناسبتی از آن بهره می برند. این همان سخن حکیم توس است که به فرزانگی چنین مرتبه ای را برای اثر خود پیش بینی کرده است:
بناهای آباد گردد خراب      ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند      که از باد و باران نیابد گزند
بدین نامه بر، عمرها بگذرد      بخواند هر آن کس که دارد خرد
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین   پس از مرگ بر من کند آفرین.
مردم بختیاری زبان نیز از این حماسه ی ملی و پهلوانی از تولد تا مرگ بخوبی بهره می برند.مصادیقی از این نامه ی ارجمند را در فرهنگ و ادبیات خود دارندک
نام های مردم بختیاری گواهی از این تاثیرپذیری است؛ رستم، سهراب، توس، گودرز، اسفندیار، هومان،زال، نریمان، افراسیاب، تهمینه، رودابه، قیدافه،  و....
نواحی و مناطقی در بختیاری وجود دارد که با نام های شاهنامه تناسب دارد: دژسفید، تپه ی بهرام گور و...
سوگ سرودها و سوگینه خوانی ها با استفاده از ابیات و اشعار شاهنامه، یا بازسرایی غم سروده ها با وزن و بحر ادبی شاهنامه و حزن انگیز بودن این سخن. سنت های عشایری چون موکندن، خراشیدن چهره در مرگ عزیزان، بریدن دم اسب، بر دهل کوبیدن و نوحه خوانی دسته جمعی و... نمونه هایی از سنت های شاهنامه است که هنوز در بختیاری رواج دارد.
خواندن شاهنامه از دوران مکتب خانه ها تا کنون و داشتن شاهنامه در کنار کتاب های مذهبی و دینی، و آثار ادبی چون دیوان های نظامی، سعدی، مولوی، حافظ و....
سرایش شاهنامه به زبان بختیاری به همت استاد ارجمند آ جواد خسروی نیا . ایشان تا کنون داستان های سیاووش، هفت خوان و گل چینی از این کتاب را بازسرایی کرده اند. در این کار بزرگ فرهنگ، اندیشه ها، آداب و رسوم قوم بختیاری هم منعکس شده است.
بختیاری ها به شاهنامه« هفت لشکر» می گویند. نبردهای مهمی چون، نبرد رستم و سهراب، رستم و اسفندیار،  جنگ هماون وشکست افراسیاب ، شهادت سیاووش و مرگ مظلومانه ی فرود و... را اکثر بختیاری ها حتی کسانی که از خواندن و نوشتن محروم بودند؛ از بر می دانستند.
در نبرد های سپاه بختیاری و قاجار برای فتح تهران، آن ها شاهنامه می خواندند و با این ابیات شور انگیز سواران بی باک و غیرتمند خود را به نیروی ایمان و اراده مجهز می کردند. محققان غیر بختیاری هم به این موضوع اشاره نموده اند( ر.ک. دانشور علوی، 1377:63).
گرامی داشتِ بزرگان، احترام به پدر، حرمت نهادن به بانوان و زن های صاحب نام(بی بی ها)، صلح و جنگ بهنگام، دشمن ستیزی و دشمن شناسی، اتحاد و همدلی، اطاعت از فرماندهان ، مشورت و هم اندیشی، نیایش و سپاس پس از نبردها و موفقیّت ها و هزاران سنت پسندیده در فرهنگ هم تباران ما آموزه های کاربردی و تاثیرگذاری است که از فرهنگ غنی ایرانی و به ویژه «شه نامه ی » حکیم ابوالقاسم فردوسی، به آنان ارث رسیده است.
این گنج معنوی و ثروت عظیم فرهنگی از پیشینیان خردمند، یکتا پرست، میهن دوست و پرافتخار ما به ملت ما رسیده است.حق این است که با گرامی داشتن مقام و منزلت معنوی حکیم توس و دیگر خردمندان و نخبگان ایرانی نسل های آینده را از این میراث بهره مند سازیم.
برگزاری همایش ها، نشست های شاهنامه خوانی و شاهنامه پژوهی، قصه گویی های شاهنامه، ساخت پویانمایی( انیمیشن)، فیلم و تئاتر در باره ی این آثار ارزنده، کمترین قدرشناسی ملت ما به پیشگاه این فرزانگان جاوید خواهد بود.شاهنامه سند افتخار ملی ما و شناس نامه ی هویتی ایران و ایرانی خواهد بود و باید هر ایرانی در کتاب خانه ی خویش نسخه ای زیبا و کامل از این سند خانوادگی و کتاب آموزنده ی مهر و اخلاق، خداپرستی واهریمن ستیزی، وطن دوستی و دشمن شناسی را داشته باشد.
به روح و روان بزرگ مرد حماسه ی ملی ایران زمین، حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی درود می فرستیم و با این سخن حکیم توس باغ اندیشه ها را نظاره کنیم:
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
ز خاکیم و باید شدن زیر خاک
همه جای ترس است و تیمار و باک
جهان سر به سر عبرت و حکمت است
 چرا زو همه بهرِ من غفلت است؟؟؟
منابع:
دانشور علوی، نورالله( مجاهد السلطان)، (1377)، جنبش وطن پرستان اصفهان و بختیاری، تهران: آنزان.
رزمجو، حسین،(1381)، قلمرو ادبیات حماسی ایران، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، مشهد: سخن گستر.
مینوی، مجتبی،(1372)، فردوسی و شعر او، تهران: توس.
یادداشت های مولف در باره ی بختیاری ها و شاهنامه.

شاخه اصلی

نظریه

اهمیت ادا (Edda) در اسطوره شناسی شاهنامه

ما ایرانیان به طور معمول بسیار خوشنود و مفتخریم که آثار بزرگان ما به زبان های دیگر ترجمه شده اند و آن را به صورت خرسندانه ای تنها دلیل بر اهمیت این آثار می دانیم. این که آیا ترجمۀ آثار ما به دیگر زبان ها و بخصوص انتخاب این آثار بیشتر به این دلیل می تواند باشد که دیگران بیشتر از ما در پی شناخت هستند و نه تنها آثارفارسی بلکه آثار دیگر ملل نیز برایشان به همان اندازه اهمیت دارد، گاه در ذهنِ خرسند ما نمی گنجد. شاید گاهی مقایسۀ نوعی ِ آثار فارسی ترجمه شده به زبان های دیگر (بخصوص زبان های اروپائی) با آثار خارجی ترجمه شده به فارسی بتواند ما را به حقیقتی آگاه کند که از آن غافل مانده ایم. بیشتر یا تمام آثار کلاسیک و مهم (از نظر شناخت) فارسی به زبان های مهم دنیا ترجمه شده اند. این امر بیش از آنکه صرفا اهمیت اثار ادبی فارسی را برساند، ناشی از نظام منسجم پژوهش در فرهنگ اروپاست. و از این حیث آثار فارسی استثناء نیستند. اما بر عکس، در ایران بیشتر آثاری که به فارسی برگردانده شده اند نه تنها از انگیزۀ شناخت برخوردار نیستند که گاهی انگیزۀ مترجمان ما را (حتی آن جا که به آثار نظری می پردازند) بازار تعیین می کند. ترجمۀ آثار فلان برندۀ جایزۀ نوبل یا فلان رمان پرفروش، شاید پیش از هر زبان دیگر به فارسی ترجمه شود. اما از آثار مهمی که می توانند ما را به شناختن فرهنگ خود از راه مقایسه با فرهنگ دیگران یاری رسانند، خبری نیست. جادوی چنین تصوراتی دامن پژوهش های علمی را هم گرفته و هنوز هم پس از سال ها معرفی و ترجمۀ آثار مهم ادبی جهان در ایران به خوبی صورت نگرفته است. یکی از این آثار که از نگاه ما دور مانده است، «ادا» نام دارد و به طور شگفت آوری هم از لحاظ زمانی تقریبا همزمان با شاهنامۀ فردوسی است وهم دارای محتوای یکسانی است.


نام «ادا» به دو اثر مختلف ادبی ایسلندی کهن اطلاق می شود. در اصل این اثر به منظومه ای که اسنوری استورلسون (Snorri Sturluson تولد 1179 و مرگ 1241) در 1220 میلادی به شاه نروژ، هاکون هاکونارسون (Hákon Hákonarson) پیشکش کرد، گفته می شود. و در واقع، کتاب آموزشی برای شاعران (Skalden) به شمار می آید. سنوری استورلسون اثر خود را در سه بخش سروده است. در دو بخش نخست موضوعات اسطوره ای و افسانه ی شاعران پیش از خود را به نثر بیان می کند و در بخش سوم که «فهرست ابیات» است، مثال هائی از اشعار کهن می آورد.
در سال 1643 میلادی، نسخه ای دیگر به دست آمد که اشعاری از آن عینا در اثر اسنوری استورلسون نیز به کار رفته بود. این اثر دیگر که باز« ادا» نامیده می شود و به خطا به اسنوری منسوب است، بسیار مشهورتر است. تاریخ کتابت آن 1270 میلادی است و در ایسلند نگاشته شده و شامل مجموعه ای از اشعار کهن ایزدان و پهلوانان است. سرایندۀ این اثر، نخست سموندر زیگفوسن (Saemundur Sigfússon) تصور شد که در سال های 1056 تا 1133 یکی از کهن ترین و نام آورترین شاعران ایسلند به شمار می رفت. از ین جهت این سروده ها «سموندر-ادا» خوانده شد.
در دوران معاصر، این سرودها هم، بر اساس همان اثر اسنوری، به خطا، «ادا» خوانده شد. به همین جهت امروزه برای این که این دو اثر با هم خلط نشوند، اثر نخست را اسنورا-ادا (Snorra-Edda) یا «ادای نو» و اثر دوم را «سرودهای ادا» (Liederedda) یا «ادای کهن» می نامند. اما از آنجا که تاریخ نگارش «سرودهای ادا» نسبت به اثر اسنوری متاخرتر است، امروزه دیگر کاربرد اصطلاح نو و کهن برای نامگذاری معمول نیست.
معنای نام «ادا» هنوز روشن نیست. برخی آن را برگرفته ازoddi ، ایزدبانوی بزرگ مادر ِ نخستین می دانند، که منشاء سرایش به شمار می رفته است. برخی آن را از ریشۀ odr به معنی «سرودن» می گیرند و نامگذاری اسنوری بر کتاب آموزشی خود را نیز به این دلیل تصور می کنند. سرودهای ادا از سرنوشت جهان از آغاز سخن می گوید، از دلاوری های و کارهای ایزدان و پهلوانانی چون ثور (Thor)، ماجراجویی های ادین (Odin)، عشق فریر (Freyr) به گرد (Gerd) دختر زیبای یک غول و نیز از بالدر (Balder) و ماجرای رویای او، مرگش و کین خواهی برای او. شخصیت منفی این داستان ها، لوکی (Loki) است که به مجمع ایزدان نفوذ یافته است.

پژوهش های اسطوره شناسی تطبیقی فرهنگ هند و اروپایی در غرب سوای توجۀ خاصی که به ریگ ودا دارند، به این اثر نیز زیاد ارجاع می دهند. جالب اینجاست که پژوهش مندانی چون استیگ ویکاندر (Stig Wikander) که در زمینۀ اسطوره شناسی و دین شناسی ایرانی پژوهش های ارزشمندی کرده است معمولا به همسانی های اسطوره های ایرانی و اسکاندیناوی اشاره کرده اند. مواد این پژوهش ها اساسا برگرفته از ادا از یک سو و اوستا و متون فارسی میانه از سوی دیگر است.
راقم این سطور در مقالۀ «سیاوخش و بالدر: پژوهشی در اسطوره شناسی هند و اروپایی» (نامۀ انجمن، 1386)، برای نخستین بار به مقایسۀ یکی از مهمترین شخصیت های اسطوره ای ادا با سیاوش ایرانی پرداخت. شخصیت بالدر در پژوهش های اسطوره شناسی و دین شناسی غرب و تاثیر آن در مسیحیت زیاد مورد توجه قرار گرفته بود، اما آنچه از نظر بسیاری دور مانده بود، همسانی های این شخصیت با سیاوش در داستان سرایی شاهنامه بود. این همسانی ها چنان در بافت دو داستان مشهود بود که احتمال الگوی مشترک را دوچندان می کرد. قابل ذکر است که ژرژ دومزیل از دانشمندان اسطوره شناسی هند و اروپایی الگوی بالدر و هماورد او، یعنی لوکی را در داستان های دیگر اقوام، از جمله روایت های قفقازی و ارمنی بررسی کرده بود، اما شخصیت سیاوش به جهت ویژگی داستان سرایی شاهنامه و جای گشت های بسیاری که در این اثر وجود دارد، از نظر او هم دور مانده بود. ویکاندر نیز میان لوکی و ضحاک در سرانجام آندو که همان بسته شدن در دل کوهی است، همسانی یافته بود و خاستگاه آن را هند و اروپایی مطرح نمود. جالب اینجاست که فریزر نیز برای نخستین بار کشته شدن اسفندیار با شاخۀ گز را همانند کشته شدن بالدر با شاخۀ میستل مطرح می کند. این نظر نیز در پژوهش هایی که در مورد اسفندیار صورت گرفته، از نظر دور مانده است. گرچه در همان مقالۀ سیاوخش و بالدر، راقم کوشید نظر فریزر را نقد کند و به طور مختصر همانندی های رویین تنی بالدر را اساسا با رویین تنی سیاوش که در لایه های پنهان ابیات شاهنامه وجود دارد، مطرح سازد. در پژوهش های اسطوره شناسی تطبیقی ایران متاسفانه هنوز الگوهای منظم و دقیق به کار گرفته نمی شود و توجه صرف به همسانی های صوری این یا آن شخصیت، به نتایجی کلی می رسد، بی آنکه ساختار داستان ها و عناصر سازندۀ آنها مورد توجه قرار گیرد. برای نمونه همین شخصیت اسفندیار از زمانی با شخصیت آشیل همسان دانسته شده است، بی آنکه به دیگر عناصر و مؤلفه های این هر دو داستان توجه شود. تازه در همان همسانی که تیر خوردن به یکی از اعضای هر دو قهرمان است، توجه نمی شود که اگر چشم اسفندیار مانند پاشنۀ آشیل نقطۀ ضعف پهلوان بود، دیگر نیازی به تیر گز نبود تا راز آن به مدد سیمرغ گشوده شود و این نقطۀ ضعف با هر تیر و پیکانی مرگ او را مقدر می ساخت.
سرآخر باید یادآور شد که سوای «ادا» در پژوهش های اسطوره شناسی و در پیوند با شاهنامه آثار دیگری چون حماسۀ «نارت ها» (به معنی «نران» از آسی ها نیز اهمیت فراوان دارد که آن نیز در پژوهش های ایرانی از نظر دور مانده است.
با توجه به مختصری که یاد شد، این را نیز می توان خاطر نشان کرد که در پژوهش های شاهنامه شناختی بایستی پژوهشگران شاهنامه پیش از هر چیز به ماخذشناسی منابعی می پرداختند که از نظر فرم و محتوا به شاهنامه نزدیک بود. این ماخذ شناسی بایستی هم به معرفی منابع می پرداخت و هم اهمیت ترجمۀ این آثار را برای پژوهشگران خاطرنشان می کرد. شاهنامه شناسی ای که از خود شاهنامه آغاز می شود و به خود شاهنامه پایان می پذیرد، می تواند خطاهای یک بعدی بسیاری در بر داشته باشد و افق پژوهش های وابسته به آن ، یعنی اسطوره شناسی را، بسته نگاه دارد.

اسطورهء کیخسرو در شاهنامه

اسطورهء کیخسرو در شاهنامه[1]    ابوالقاسم اسماعیل پور استاد دانشگاه شهید بهشتی تهران     مقدمه داستان های شاهنامه در طول روزگاران متمادی تحول یافته و دگرگون شده اند. "مطالب اوستایی، چه آنها که در اوستای موجود دیده می شوند و چه آنها که از دست رفته و تنها ذکری از آنها در دینکرد بازمانده، فقط از شاهان پیشدادی و کیانی سخن می گویند، آن هم تا عصر گشتاسب. از داستان ها و قهرمانی های خاندان سام، زال و رستم در اوستا نشانی نیست و چنان نشانی نیست که به حذف شباهت داشته باشد، و معلوم است هنوز این داستان ها در عصر اوستایی شکل نگرفته بوده است، زیرا وجود همین داستان­هاست که شاهنامه را به اثری عظیم تبدیل کرده است." (بهار، 1385، 103)  اگر داستان خاندان زال و رستم در دورهء اوستایی وجود داشت، در متون اوستا اشارهای به آن می شد. برعکس، همه جا در اوستا سخن از گرشاسب، قهرمان و دلاور دینی، است. در حالی که تنها نام خاندان گرشاسب و لقب او، سام نریمان، به صورت نام پدر و پسر به شاهنامه رسیده است. نام سام در شاهنامه و گرشاسب نامهء اسدی طوسی، ربطی به روایات اوستایی و پهلوی مربوط به گرشاسب ندارد. در اوستا از بهمن، نوهء گشتاسب، و تداوم خاندان او تا اسکندر نیز سخنی به میان آورده نمی شود.     از این رو، می توان نتیجه گرفت که در گذار از اسطوره به حماسه تحولی عظیم و بنیادی رخ داده است. حماسهء ملی ایران، هرچند ریشه در اساطیر کهن زرتشتی دارد، اما بیشتر مبتنی بر حفظ روایان شفاهی اساطیری حماسی بوده است و در این گذار، روند خاص خود را پیموده، دگرگونی و استحاله یافته تا به عصر اسلامی رسیده و در شاهنامهء فردوسی بازتاب یافته است. استاد بهمن سرکاراتی چه نیک آورده است که "در حقیقت، شاهنامه بیش از آن که به سنت اوستا و متن های پهلوی زرتشتی وابسته باشد، به سنت زنده و پویای روایات شفاهی و گاه مکتوب شرق ایران وابسته است و دلیل تفاوت های جدی آن با متن ها و مطالب اوستایی و زرتشتی پهلوی همین است. تنها شباهت عمدهء شاهنامه با روایات حماسی زرتشتی کهن و میانه، در نام شاهان پیشدادی و کیانی است. هرچند بنیان اساطیری شاهنامه امری مسلم است، اما "حماسهء ملی ایران در تدوین نهایی­اش، که اینک به دست ما رسیده، نمای ظاهری تالیفی از نوع تواریخ ایام و کارنامهء شاهان دارد و طرح کلی آن در بازگویی تاریخ ایران باستان به شیوه ای پرداخته شده است که ضمن آن زمان اساطیری با تدبیری زیرکانه به زمان تاریخی پیوسته و آنچه اسطورهء محض بوده، اینک به صورت بخشی از تاریخ و پاره ای از آن وانمود شده است." (سرکاراتی، 1378: 71-72)     برخی از دانشمندان مانند لومل و دومزیل کیانیان یا برخی از شاهان این سلسله را اساطیری می دانند و برخی دیگر مانند هرتل و هرتسفلد آنها را تاریخی می شمارند و برخی مانند کریستنسن آنها را سلسله­ای از فرمانروایان شرق ایران می دانند که پیش از هخامنشیان حکومت های محلی داشته اند.     اگر به متون اوستایی استناد کنیم، کیکاووس و کیخسرو که پادشاه هفت کشورند و بر مردمان، دیوان، جادوان و پریان مسلط اند، مانند هوشنگ و تهمورث اساطیری اند. پس پادشاهان پیشدادی و کیانی یا دست کم بسیاری از آنها جنبهء اساطیری دارند. حتی می توان گفت که کیکاوس یک شخصیت اساطیری هند و ایرانی است. رستم و سهراب نیز سگزی اند و به حماسه های سکایی مربوط اند.     از پیشدادیان تا پایان عصر کیخسرو تقریبا یک دورهء سه هزارسالهء تاریخ حماسی ماست که شامل سه بخش است: از نخستین ایام تا ضحاک، فرمانروایی هزارسالهء ضحاک، و عصر فریدون تا به آسمان رفتن کیخسرو.     در هزارهء اول، پادشاهان با فره اند، در هزارء دوم ضحاک بی فره و پیرو اهریمن است، و در هزارهء سوم، افراسیاب از میان می رود و کیخسرو شاه و موبد پیروز می شود و حکومت سلطنت و دین، و پیروزی راستی بر دروغ شکل می گیرد. چون بنابه روایت شاهنامه، پیشدادیان 1441 سال، ضحاک 1000 سال و کیانیان تا کیخسرو 310 سال پادشاهی می کنند و مجموعا از نظر تاریخی، کیومرث تا به آسمان رفتن کیخسرو 2750 سال طول می کشد. (بهار 1385: 1-5)    مهم­ترین شخصیت­های اساطیری شاهنامه عبارتند از: جمشید که در اصل خورشیدی و با درخشندگی مربوط بوده است. در وداها، یمه نخستین انسان است و با خواهرش ، یمی، نخستین زن و مرد را تشکیل می دهد. در نوشته­های زرتشتی به صورت مشی و مشیانه درآمده که در شاهنامه بازتابی ندارد، اما در شاهنامه جمشید ادعای خدایی می کند و غرورش مایهء سرشکستی اوست.    ضحاک بر جمشید چیره می­شود، در اوستا اژدهاست، اما در شاهنامه پادشاهی ستمگر است. فریدون در اساطیر ودایی تریته نام دارد و اژدهایی سه سر را می­کشد. در شاهنامه فریدون پسر آبتین یا آتبین است. کیقباد در اساطیر زرتشتی به این صورت وصف شده که پس از تولد، او را در جعبه ای گذاشتند و در آب رها کردند. وقتی از آب گرفته شد، به پادشاهی رسید. شاهنامه از روایات زرتشتی استفاده کرده است. کیکاوس در اساطیر ودایی کاوی اوشنس نام دارد و با آیین های قربانی مربوط است. او در اوستا شخصیتی پرهیزگار و راستکار است، اما در اساطیر شاهنامه شهریاری نابخرد و ستمکار است. گشتاسپ در اساطیر زرتشتی شخصیتی راتکار و پشتیبان زرتشت است، اما در اساطیر شاهنامه شخصیتی متفاوت دارد و محبوب نیست. گرشاسپ پهلوان نام آور اساطیر زرتشتی است ولی در شاهنامه جایگاهی ندارد و رستم، قهرمان ملی ایرانیان جای او را می گیرد و مهم ترین نقش را از روزگار منوچهر پیشدادی تا بهمن کیانی بر عهده دارد. و سرانجام، کیخسرو واپسین شخصیت مهم اساطیری اوستا و شاهنامه است که در این جستار مورد بررسی قرار می­گیرد.   داستان کیخسرو داستان کیخسرو با این دیباچه آغاز می­گردد که سه چیز مکمل یکدیگرند هنر، نژاد و گوهر (جوهر یا سرشت آدمی)؛ چون به هر سه رسیدی، خرد کامل کننده و نتیجه­بخش هر سه است: چو هر سه بیابی خرد بایدت                 شناسندهء نیک و بد بایدت (شاهنامه، 1/425)    کیخسرو از این چهار چیز بی­نیاز بود. چون "تاج بزرگی" بر سر نهاد، همه جا را آبادان و فراخ و سرسبز کرد: به هر جای ویرانی آباد کرد                دل غمگنان از غم  آزاد  کرد زمین چون بهشت شد آراسته              ز داد و ز بخشش پر از خواسته                                                                                  (همانجا)    فردوسی تلاش کیخسرو برای آبادانی میهن را به جمشید و فریدون همانند کرد و او را همتای آنان نشان داد: چو جم و فریدون بیاراست گاه              ز داد و بخشش نیاسود شاه                                                                                          (همانجا)    کیخسرو، پسر سیاوش، مادرش فرنگیس، دختر افراسیاب هنوز در شکم مادر است که پدر کشته می­شود. افراسیاب تصمیم به نابودی جنین دارد که با وساطت پیران ویسه[2] از این کار چشم می­پوشد. گیو به توران زمین می­رود و کیخسرو و فرنگیس را به ایران می­آورد، کیکاووس تصمیم دارد که تاج و تخت را به کیخسرو بسپارد ولی با مخالفت طوس مواجه می­شود که حامی فریبرز پسر کیکاووس است. کاووس به ناچار، تصرف بهمن دژ را شرط سلطنت قرار می­دهد. فریبرز و طوس از گشودن آن درمی­مانند، ولی کیخسرو آن محل را تصرف کرده و به جای آن آتشکده آذرگشسب را می­سازد. (عادل، 1372: 374)    کیخسرو به محض نشستن بر تخت، طوس را با سپاهی گران برای کین­خواهی از خون سیاوش، به توران می­فرستد. این لشکرکشی، نخست مرگ فرود، پسر سیاوش و جریره، و آنگاه شکست طوس را در پی دارد. در لشکرکشی دوم نیز طوس با شکست فاصله­ای ندارد که رستم به یاری ایرانیان می­آید. پس از کشته شدن پیران ویسه، وی شخصا به نبرد افراسیاب می­رود که منجر به دستگیری افراسیاب می­شود و کیخسرو خود او را می­کشد. کیخسرو پس از شصت سال پادشاهی، از بیم افتادن در خودپسندی، تصمیم به کناره ­گیری از تاج و تخت می­گیرد. بعد از سپردن تاج و تخت به لهراسب، از میان مردم ناپدید می­شود. (همانجا)   بررسی و تحلیل داستان آنگاه رستم چون شنید کیخسرو بر تخت نشسته، تاج و تخت را سزاوار و شایستهء او دید، عزم دیدار شاه کرد و با زال و سام و نریمان و بزرگان کابل به سوی کیخسرو راه افتادند. گیو و گودرز و طوس با نای و کوس به پذیره شتافتند و همگی نزد کیخسرو رسیدند. چو خسرو گو پیلتن را بدید          سرشکش ز مژگان به رخ برچکید فرود آمد از تخت و کرد آفرین      تهمتن  ببوسید  روی  زمین    کیخسرو رستم را نواخت و او را "پروردگار سیاوش" خواند. زال را نواخت و پهلوانان را به "تخت مهی" برنشاند.    رستم به یاد سیاوش، پدر کیخسرو، افتاد و دلش پر خون و پر درد شد. پس، از کار سیاوش یاد کرد و کیخسرو را تنها یادگار نیکو و سزاوار پدر خواند: ندیدم من اندر جهان تا جور            بدین فر و مانندگی پدر                                                              (شاهنامه، 1/ 427)    شهریار جهان با رستم به نخجیر شد و آنگاه با سپاهی به همراه طوس، گودرز و گیو همهء بوم ایران را بگشتند، ناآبادان را آبادان کرد و در هر شهری تخت نهاد تا آذرآبادگان همی رفت و به آذرگشسپ رسید و "به آتشکده در نیایش گرفت". آنگاه سوی کاووس شاه رفتند و کاووس شاه از افراسیاب سخن گفت و آن ناجوانمردی که بر سر سیاوش آمده بود و بس شهرها که ویران شده بود و پهلوانان و زنان و کودکان به هلاکت رسیدند. کیخسرو جوان چو بشنید، سوی آتشگاه به خورشید و ماه و به تخت و کلاه سوگند یاد کرد که "پر کین کند دل ز افراسیاب" و مبادا "ز خویشی مادر" بدو بگرود. پس، بر آن شد که : به کین پدر بست خواهم میان            بگردانم این  بد  ز ایرانیان (شاهنامه 1/ 429)    رستم و طوس و گودرز نیز با او هم­پیمان شدند و: رخ شاه شد چون گل ارغوان           که دولت جوان بود و خسرو جوان (شاهنامه،1/ 230)    دو هفته طول کشید تا سپهبدان و نام­آوران و گوان و پهلوانان را فراخواندند: صد و ده سپهبد از خویشان کاوس به فرماندهی فریبرز کاووس، هشتاد گرزدار از نوادگان نوذر به سرکردگی زرسپ سپهبد، فرزند طوس، هفتاد و هشت دلیر از نوادگان گودرز کشواد، شصت و سه تن از تخمهء گژدهم، صد سوار از خویشان میلاد مانند گرگین پیروزگر، هشتاد و پنج سوار رزمنده از تخمهء لواده، سی و سه مهتر از تخمهء پشنگ به فرماندهی او که داماد طوس بود؛ هفتاد مرد جنگی از خویشان شیروی که بهترینشان فرهاد نام­آور بود؛ صد و پنج گرد از نژاد گرازه همه آماده شدند برای نبرد سوی توران زمین.    بزرگان ایران زمین نیز صدها جامهء دیبای روم و گوهر و زر، خز و منسوج و پرنیان و جام­ها پر از گوهر همه باز آوردند و پیش شاه سر فراز نهادند تا برای جنگ هزینه شود، از جمله بهای "سر بی­بهای" افراسیاب داده شود.    بیژن گیو بر پای خاست و عزم "کشتن اژدها" کرد. گنج برگرفت تا "تاج ­تژاو" را که افراسیاب بر سر نهاده بود، برگیرد. کیخسرو به بیژن گفت که در میان پردگیان افراسیاب پرستنده­ای هست "کز آواز او رام گردد پلنگ": به رخ چون بهار و به بالا چو سرو      میانش چو غرو و به رفتن تزرو یکی ماه رویست  نام    اسپنوی          سمن پیکر و دلبر و مشک بوی (شاهنامه، 1/ 432)    کیخسرو سفارش کرد که وقتی او را یافتی، نباید بر او تیغ بکشی، بلکه فقط با کمند او را دستگیر کن و نزد من آر. آنگاه به گیو گودرز گفت که این گنج و دینار و گوهر بردار و سر پهلوان تورانی را به بارگاه من آور. بعد به افسری خسروی گفت که به "کاسه رود" اندر شو، به روان سیاوش درود بفرست و آنجا را به آتش بکش. گیو این وظیفه را برعهده گرفت. آنگاه گرگین پذیرفت که پیامی نزد افراسیاب برد و پاسخش را بگیرد.    رستم نزد شاه آمد و گفت که در زابلستان شهری هست که از آن تورانیان بود و منوچهر آن را از ترکان تهی کرد، اما در دوران پیری کاوس، آنها هنوز به توران زمین باج می­دهند. پس بایسته است که سپاهی به آنجا بفرستیم تا "سر از باژ ترکان برافرازند" و تسلیم ایران شوند. آن مرز برای پیروزی بر تورانیان بس اهمیت دارد. فرامرز را برای این مهم می­گمارند که پیروز می­گردد و پادشاه سیستان می­شود.   جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب آنگاه کیخسرو گردان ایران زمین را فراخواند و سی­هزار لشکر نامدار و سواران شمشیرزن گردآورد و پس از آن، رستم سران و بزرگان را گرد آورده و آنها را به خونخواهی سیاوش فراخوانده بود. همگی زیر پرچم رستم به سوی توران روانه شدند. رستم بر کشور افراسیاب دست یافت، بر بهشت کنگ دست یافت و در جایگاه افراسیاب نشست و گفت: "اگر چه دشمن را نکشتیم، لیکن او را تارومار کردیم و بر سراسر کشور، گنجینه­ها و جنگ­افزار و ستورانش دست یافتیم." (ثعالبی، 1372: 142-143) این نخستین پیکار رستم بود به خونخواهی سیاوش.    پس از آن، پیشروان سپاه ایران به سرکردگی کیخسرو بر پیشاهنگان سپاه افراسیاب تاختند و آنان را شکستند و کشتارشان کردند و بازماندگان را به گریز واداشتند. در این نبرد، سپاه کیخسرو در بیرون بلخ بود و سپاهیان افراسیاب میان سغد و بخارا جای گرفته بودند. این جنگ چهل سال به درازا کشید. لشکر افراسیاب عقب­نشینی کرد و سپاه کیخسرو پیش رفت. افراسیاب به شکست تن درداد و گریخت.    افراسیاب با سپاهیانش از جیحون گذشت و چون خبر مرگ پیران ویسه و فرماندهان دیگر به او رسید، توان از دست داد. آنگاه "از تخت به زیر آمد و جامه بر تن درید و سر بر خاک نهاد و با اشک روان، درد از دل بیرون ریخت و آه سرد از سینه برآورد و بیتابی نمود. سپس جامهء دیگر بر تن کرد و به سرکردگان و بزرگان لشکر بارداد و با آنان درد دل کرد و اندوه خود در میان نهاد و ایشان را به جنگیدن برانگیخت". (ثعالبی، 1372: 146)  اما در این نبرد افراسیاب شکست خورد و گریخت. گزارش افراسیاب را در پس چین یافتند که با نیرنگ از دریا گذشته و در دژ خود "کنگ دژ" پنهان شد. کیخسرو در پی او روان شد و چون به چین رسید، با کشتی از دریا گذشت تا به نزدیکی کنگ دژ رسید، افراسیاب مانند سیماب از آنجا گریخت و پنهان شد گویی زمین او را در خود فرو برد. چون کیخسرو به کنگ دژ آمد، آن را چون بهشتی یافت سخت زیبا و پاکیزه و سرشار از خوراک و آذوقه، در آن به آسایش و آرامش پرداخت و داد عیش و نوش بداد و دارایی­های آن را گردآورد. (همان، 148) رستم و فرماندهان کیخسرو را به بازگشت به ایران ترغیب کردند. پس، کیخسرو روانهء ایران شد.    به روایت ثعالبی، "نیکمردی از بندگان خدا، هوم نام، روزی افراسیاب را تنها و آواره و بیچاره و زبون، در حالی که شکل بگردانیده بود تا کس نشناسدش، بدید و بشناخت و دستگیر کرد و چون یقین کرد، پیکی تیزتاز به سوی گودرز که از همه نزدیک­تر بود، فرستاد و او را آگاه کرد، ولی چون گودرز آمد، افراسیاب با جادوگری از دست هم گریخته و به آبگیری از کنارهء کم آب دریا درآمده و در آن پنهان شده بود." (همان، 149)    آنگاه گودرز، گرسیوز، برادر افراسیاب، را فراخواند و او را برهنه کرد، چندان تازیانه بر او زدند که فریادش به گوش افراسیاب رسید و نتوانست بیش از این ساکت بماند، و سر از آب برآورد، گودرز کمند انداخت و او را دستگیر کرد و به یارانش سپرد تا روانهء ایرانش کردند. کیخسرو افراسیاب را خوار و خسته یافت و بی­درنگ شمشیر برکشید و او را به دو نیم کرد. سپس به گریه افتاد ولی اشک خود را به آتش پاک کرد و فرمان داد او را به گور بسپارند. (همان، 150)     ریشه­های اساطیری داستان کیخسرو کیخسرو در شمار شهریاران اساطیری شاهنامه است. شهریاری که زاده شدن، پرورش، خویشکاری­ها (کارکردها) و فرجام کارش فراتاریخی و تا حدی فراطبیعی است. کیخسرو در سرزمین دشمن زاده می­شود، سرزمین ظلمت و تیرگی، یعنی توران زمین که در برابر ایرانشهر نورانی قرار دارد، چونان اهریمن ظلمانی در برابر هرمزد درخشان. او در توران زمین به دست پیران ویسه پهلوان خویشاوند و وزیر افراسیاب – که همسر آبستن سیاوش را از مرگ رهایی بخشیده بود-  پرورده می­شود. خبر به دنیا آمدن کیخسرو، امید کین­خواهی را در دل ایرانیان زنده کرد و کاوس گیو، پسر توانای گودرز و یکی از سرداران پادشاه را به یافتن شاهزاده و آوردنش به ایران فرستاد. کیخسرو پس از سفری پرمخاطره، پیروزمندانه به دربار ایران آورده می­شود." (یارشاطر، 1368: 487)    گفتیم زادنش شگفت­آور بود و همچون فریدون، زال و کیقباد در کوه­ها و جنگل­ها به شکلی غیرعادی پرورش یافت. افراسیاب به محض شنیدن تولد نوزاد، فرمان داد که او را به کوه­های بلند ببرند و به شبانان بسپارند و "غرض او از این کار این است که ذهن و ضمیر او از گذشته و سرنوشت پدر خالی بماند، خرد و فرهنگ نیاموزد مبادا هشیار شود.... {اما} همهء آگاهی­های دهر در جامی نمادین به دست اوست، آینه­ای که از گذشته تا آینده را بازمی­تاباند. او آمده است تا هزارهء آمیزش نیکی و بدی و تناوب پیروزی این یا آن، بر دیگری (گومیچشن) {گومیزشن} را به سود نیکی فیصله دهد. (حمیدیان، 1372: 310)    از شگفتی­های کودکی کیخسرو این که او در ده سالگی گراز و خرس را بر زمین می­افکند و به نخجیرگاه می­رود و شیر و پلنگ شکار می­کند. شبان پرورندهء او پیش پیران ویسه می­رود و شکوه می­کند که کیخسرو اول آهو می­گرفت و از شیر و پلنگ می­ترسید، اما حالا از شیر و پلنگ هم نمی­ترسد. (همانجا)    کیخسرو در شمار واپسین کَوی­[3]هاست. کَوی در نوشته­های ودایی برابر کَوی اوستایی است. کی در زبان پهلوی و نیز در نوشته­های کهن فارسی به معنای "دانا و حکیم" است، اما کَوی­ها بدان گونه که در اوستا آمده، شامل روحانیون یا مغانی­اند که همچنان سنت­های باستانی را پاس می­دارند و زرتشتِ نوظهور را باور ندارند و حتی با او دشمنی می­ورزند. در سراسر اوستا از هشت کَوی نان برده می­شود که مردانی پارسایند و افزون بر اینها، دو کَوی دیگر نیز هستند که یکی­شان پشتیبان زرتشت بوده است و در اوستا او را ستوده­اند. (بهار، 1386: 117)    کیخسرو از همان آغاز، شهریاری نورانی و درخشان شمرده می­شده است. چهره­اش بس منوّر توصیف شده است، گویی که از خورشید گوی سبقت برده باشد. او در نخستین دیدار با گیوِ پهلوان، به صورت جوانی زیبا، نورانی، با جامی در دست و دسته گلی بر گیسو و در کنار چشمه­ای درخشان توصیف گردیده است. (حمیدیان 1372: 312) کیخسرو اساطیری به راستی نویددهندهء تحول عظیمی است که بنا به باورهای آریایی و به­ویژه بنا به اساطیر زرتشتی باید در پایان جهان رخ دهد. این دگرگونی شگفت­آور همان پیروزی فرجامین نور بر ظلمت است، پیروزی نیکی بر بدی و تیرگی پارسایی بر دُژکرداری. از کشته شدن ناجوانمردانهء سیاوش تا پیدایی و بُرناییِ کیخسرو، زمانهء شگفت­آورِ غریبی است که سرشار از فساد، تباهی، کشتار، شهرسوزان و ویرانی است. همهء این نشانه­های بد و اهریمنی دورهء آمیزش خیر و شر یا آمیزش نور و ظلمت را به یاد می­آورد، پدیده­هایی اهریمنی که در روزگار کیخسرو به اوج خود می­رسد. افراسیاب نماد کل ظلمت و تیره روزی­هاست و کیخسرو نماد نور و آفتاب و آزادی است.    از شگفتی­های دیگر شخصیت اساطیری کیخسرو، اسب اوست که بهزاد نام دارد. روایت کرده­اند که وقتی بهزاد، اسب زیبای سیاوش، به کیخسرو می­رسد، و "چون سوارش می­کند، در یک لحظه کیخسرو از نظرها پنهان می­شود. به طوری که گیو می­اندیشد، مبادا اهریمن به صورت اسب درآمده و کیخسرو را از بین برده است. (شاهنامه، 3/210)    همنام کیخسرو در نوشته­های کهن ودایی، سرشروَس[4] (نیک آوازه) است که جزو یاران همکار ایندرا، خدای جنگ در اساطیر هندی است. ایندرا به کمک اوست که بیست تن از فرمانروایان دشمن و نیز 60099 تن از جنگاورانش را با چزخ­های گردونه کشنده­اش نابود می­کند. (یارشاطر، 1368: 561-562)  در اوستا کیخسرو خیلی بیشتر از دیگر پهلوانان کیانی ستوده شده است. در فروردین یشت، بندهای 133 تا 135، فره ­وشی­های هفت شهریار کیانی پیش از روزگار کیخسرو و یکجا ستوده می­شوند، در حالی­که فره ­وشی او جداگانه با توصیفاتی برجسته مورد ستایش قرار می­گیرد. او را "از برای نیروی خوب ترکیب یافته، از برای پیروزیِ اهورا آفریده، از برای برتری فاتحانه، از برای حکم خوب اجرا شده، از برای فرمان تغییرناپذیر، و از برای فرمان مغلوب ناشدنی­اش" می­ستایند. کیخسرو جنگاور است، با یک ضربه بر دشمنانش پیروز می­شود، چون که دارای فرّه است. او بهشت را تصاحب کرده است. (یارشاطر، 1368: 561-562)    در یشت 19 (زامیاد یشت)، بند 17، دربارهء کیخسرو چنین آمده است : "... بدان­سان که کیخسرو بر دشمنِ نابکار چیره شد و در درازنای آوردگاه – هنگامی که دشمنِ تباهکارِ نیرنگ­باز، سواره با او می­جنگید- به نهانگاه گرفتار نیامد. کیخسرو سرورِ پیروز، پسر خونخواه سیاوشِ دلیر – که ناجوانمردانه کشته شد – و کین­خواهِ اَغریرثِ دلیر، افراسیابِ تباهکار و برادرش گرسیوز را به بند درکشید. (دوستخواه، 1370: 499)    بی­شک کیخسرو در اوستا سَروری بلند پایه است که همچون جاودانان ستوده می­شود. در یشت 15 (رام یشت)، بندهای 31-33 چنین آمده است: "اَوروَسارَی بزرگ در جنگل سپید، در برابر جنگل سپید، در میان جنگل سپید، بر تخت زرّین، بر بالش زرّین، بر فرش زرّین، در برابر بَرسَمِ گسترده با دستان سرشار او را بستود... و از وی خواستار شد: ای اندروایِ زبردست! مرا این کامیابی ارزانی دار که پهلوانِ سرزمین­های ایرانی­ استوار دارندهء کشور –{کی}خسرو-  ما[5] را نکشد؛ که خویشتن را از چنگ کیخسرو بتوانم رهاند. کیخسرو او را برافکند در همهء جنگل ایرانیان. اندروای زبردست، این کامیابی را بدو ارزانی داشت و کیخسرو کامروا شد.[6]    در یشت 15، بندهای 73-77، به پیروزی بزرگ کیخسرو و یکی از نقطه­های عطف در حماسهء ملی، یعنی کشتن افراسیاب و گرسیوز در جنگل سفید پهناور، پس از نبردی طولانی و دشوار اشاره رفته است. در شمار دیگری از یشت­ها، صحنهء این رویدادها به کرانه­های دریاچهء چیچَست انتقال یافته است. (یارشاطر، 1368: 562)    در نوشته­های پهلوی، کیخسرو به گونهء یک زرتشتی بت­شکن قلمداد شده است. چون شخصیت اساطیری او در آثار دینی دورهء میانه شرح و بسط یافته و جنبه­های دینی و آیینی آن بیشتر مورد توجه قرار گرفته است. گویند که وی آیین زرتشتی می­ورزید (دینکرد 9، 16 و 19)؛ و به عنوان یک زرتشتیِ بت­شکن بتکده­ای را بر کران دریاچهء چیچَست ویران ساخت. بنای آتشکدهء معروفِ شیز را به او نسبت می­دهند. وی آتشکدهء آذرگشسپ را بر یال اسب خویش برمی­آورد تا هنگامی که وی بر کوه اسنوند با تیرگی در نبرد است راه او را روشن سازد. او همچنین به عنوان یکی از جاودانان ظاهر می­شود و نقشی در آینده دارد که باید در رستاخیز ایفا کند. وی به سوشیانس در برانگیختن مردگانِ یاری می­دهد و در نبرد نهایی به او می­پیوند.[7] (همانجا)    کیخسرو در فتوحاتش، دژ بهمن (دژی واقع در کوهی بلند در نواحی اردبیل امروز) را – که جایگاه دگرکیشان و کافران است-  تسخیر می­کند.    به دستور او گیوِ پهلوان، نامه بر دیوار دژ می­نهد، اما نامه بی­درنگ ناپدید می­شود. بسیاری از دیوان کشته می­شوند و ظلمت و تیرگی دژ ناگهان به نوری فراخ تبدیل می­شود. کیخسرو دژ را فتح کرده و آتشکدهء آذرگشسپ را در آن بنا می­کند. (شاهنامه، 3، 244-247) این حرکت او نمونهء دیناوری اوست. نوشته­های پهلوی بیشتر در جهت اثبات دیناوری و نجات­بخشی کیخسرو قلم فرسوده­اند و او را همچون شخصیتی تاریخی ستوده­اند. در واقع شخصیت اساطیری کیخسرو او در نوشته­ها و آثار زرتشتی گرایش به تاریخی شدن دارد، اما کاتبان زرتشتی از این نکته غافل بوده­اند که هر چه او را به کیش زرتشتی نزدیک­تر می­سازند، بر شخصیت اسطوره­ای­اش افزوده و از شخصیت تاریخی­اش کاسته­اند.    ماجرای عزیمت سیاوش به توران زمین، حکایت دوستی او با افراسیاب، دشمن سرسخت ایران، ازدواج با دختر وی، و ساختن کنگ دژ و سیاوش­گرد احتمالا به اسطوره­ها و آیین­های بین­النهرینی ربطی ندارد، "گرچه مرگ سیاوش و روییدن گیاهی از خون او در داستان کیخسرو عملا جزیی از بخش اول روایت سیاوشی است. (بهار، 1386: 124)    در دینکرد هفتم دربارهء کیخسرو چنین آمده است: "آمد به کیخسروِ سیاوخشان، {که} بدان شکست داد و اوژد (کشت) افراسیاب تور جادو را و خویشاوند نابکار او، گرسیوز و گیرگان[8] و بسی دیگر میرانندهء بتّر جهان را؛ و برآشفت {و ویران کرد} بتکده را بر ساحل دریاچهء چیچَست {و} زد {و} درهم شکست آن دروج شگفت را {که این،} بایستگی {و ضرورت بود} همانا برای ابزار {و توانمندی برای آراستن} فرشکرد؛ با یاوری از آن وَخش کوچید به {آن} جایگاه رازمند که در آن {است} با دارندگی تنِ بیمرگ تا فرشکرد، به کام دادار. (بهار، 1375: 209)    در اینجا نیز با شخصیت بت­شکن کیخسرو روبه­رو می­شویم و نیز دوباره می­بینیم که بر ساحل دریاچهء چیچست، زمینه را برای آراستن و آماده کردن جهان برای فرشکرد و نوسازی جهان فراهم می­کند. این بخش از دینکرد با روایت شاهنامه که در بالا آوردیم، کاملا هماهنگ است.    کیخسرو همچون سیاوش با کنگ دژ نیز نربوط است. به طوری که در روایت پهلوی آمده است: "سیاوش کاوسان را پیداست که ورجاوندی چنان بود که به یاری فرّه کیان کنگ دژ را با دست خویش و نیروی هرمزد و امشاسپندان، بر سر دیوان ساخت و اداره کرد... تا آنگاه که کیخسرو آمد متحرک بود. پس کیخسرو به مینوی کنگ گفت که خواهر منی و من برادر توام، زیرا تو را سیاوش با دست ساخت و مرا از گند (بیضه) کرد. به سوی من، بازگرد و کنگ به همین گونه کرد، به زمین آمد، در توران، به ناحیهء خراسان، در جایی که سیاوش­گرد است، بایستاد و (کیخسرو) هزار اَرم[9] اندر افگند و هزار میخ اندر هشت و پس از آن (کنگ دژ) نرفت و همهء توران را با گوسفند و ستور نگاه دارد." (بهار، 1357: 263) زنده یاد مهرداد بهار تحلیل جالبی از این اسطوره به دست داده است:  "نخست باید توجه کرد که کنگ دژ شهری بر زمین نبوده است و در آسمان قرار داشته و دوم این که چون به زمان کیخسرو، فرود آورده شد، بر جای سیاوش گرد قرار گرفت. آیا این بدان معنا نیست که کنگ دژ فرود آمده بر زمین همان سیاوش­گرد است؟ از نظر اسطوره­ شناسی این بدان معناست که سیاوش­گرد عینا به صورت کنگ دژ آسمانی ساخته شد." (همانجا)    بنابه اساطیر زرتشتی پایان هزارهء سوم همزمان با پادشاهی کیخسرو است. در حماسه­های ایرانی نیز، هزارهء سوم با دوران سه­هزار سالهء گومیزش (آمیزش) در روایات دینی، از پادشاهی فریدون آغاز می­شود و با پادشاهی کیخسرو پایان می­یابد. در این زمان ویژه، "همچنان که کیخسرو به عنوان شاه بوختار (نجات­بخش) مظهر نیروهای اهورایی در زمین است، نمایندهء قوای دوزخی نیز افراسیاب تورانی است و جنگ بزرگ کیخسرو و افراسیاب در پایان این دوره تصویری است حماسی از جنگ بزرگ رستاخیزی. با پایان گرفتن این جنگ نهایی، زمان اساطیری نیز در حماسهء ملی ایران به انجام می­رسد. (سرکاراتی، 1378: 112)    اگر بخواهیم به یک محاسبهء تقویمی مطابق با روایت شاهنامه بسنده کنیم، می­توانیم هزارهء سوم را بدین­گونه برسنجیم: پادشاهی کیخسرو خودش فقط 60 سال بود که در تاریخ اساطیری ایرانی، جزو هزارهء سوم (حالت گومیزش یا آمیخته) قرار می­گیرد. این دورهء هزار ساله در آغاز 500 سال با پادشاهی فریدون همزمان است، 120 سال پادشاهی منوچهر است، 150 سال پادشاهی کاوس و 150 سال پادشاهی لهراسب و گشتاسپ است که رویهم رفته دوره­ای هزار ساله را فرا می­گیرد. سه هزارهء پس از کیخسرو و گشتاسپ، هزاره­های زرتشت –اوشیدر، اوشیدرماه و سوشیانس- است. (یارشاطر، 1368: 496-497)    بی­شک، کیخسرو با اسطورهء نجات­بخشی در پایان جهان – طبق روایات زرتشتی- پیوندی تنگاتنگ دارد. او با فرشکرد و نوسازی جهان مربوط است و دین­ستایی و دیناوری جزو کارکردهای مهم اوست. در  روایت پهلوی آمده است: "پس از آن، به پایان هزارهء اوشیدرماه، سوشیانس، به سی­سالگی، به دیدار هرمزد رسد. آن روز خورشید بایستد، تا سی روز به بالای {آسمان} بایستد و سوشیانس چون از دیدار باز آید، آنگاه کیخسرو که بر وایِ درنگ خدای[10] نشسته است، به پیشباز او آید. سوشیانس برسد که "تو کدامین مردی که بر وای درنگ خدای روی {که} تو را فراز گشت بدان تنِ اشتر؟" کیخسرو پاسخ گوید که "من کیخسروام" و سوشیانس گوید که تو {همان} کیخسروی {که} به دانایی و به هوش دوریاب بردیدی {این زمان را} هنگامی که بتکده­ای را به دریای چیچست بکندی؟"[11]    کیخسرو گوید که "من آن کیخسروام" سوشیانس گوید که "تو ایدون نیکو کنشی ورزیدی، چه اگر تو {چنان} نمی­کردی، همهء آن گردانِش که فرشکرد سازی نیکو است، دشوار می­شد."    دگر پرسد که "تو از میان بردی افراسیاب تورانی تبهکار را؟" گوید که "من از میان بردم." سوشیانس گوید که "ایدون نیکو کنشی ورزیدی، چه اگر تو از میان نمی­بردی افراسیاب تورانی تبهکار را، همهء آن گَردانِش که فرشکرد سازی نیکو است، دشوار می­شد.    سوشیانس گوید که "ای کی! برو و دین بستای". کیخسرو دین بستاید. پس اندر آن پنجاه و هفت سال، کیخسرو شاه هفت کشور باشد و سوشیانس موبدان موبد شود." (بهار، 1375: 280-281)    منابع اسلامی بیشتر به گریختن کیخسرو از توران زمین و نبردهای بعدی او با افراسیاب اشاره کرده­اند. مطابق این روایات، بسیاری از پهلوانان به فرمانروایی کیخسرو به توران زمین می­تازند و با دلاوران تورانی نبرد می­کنند و پهلوانان خاندان ویسه را از پای درمی­آورند. خداینامه بیشتر مطالبش دربارهء کیخسرو از روایات پهلوانی اخذ کرده است، اما متون دینی پهلوی بیشتر به جنبه­های آیینی، دینی و رستاخیزشناختی او اشاره دارند.    گزارش ناپدید شدن کیخسرو در برف با شماری جنگاوران پرآوازه­اش احتمالا در نتیجه همان نسبت دادن امر جاودانگی به اوست. (یارشاطر، 1368: 562) نامرئی شدن یکبارهء کیخسرو به معنی پایان یک دورهء مهم حماسی است. در واقع، با پایان یافتن سرگذشت پرماجرای کیخسرو دوران اساطیری حماسهء ملی ایران نیز به پایان می­رسد. کیخسرو صاحب فرّه ایزدی بود و "درحالی که فرّه ایزدی از او می­تافت، پیش آمد و پیران {ویسه} را نماز برد و پیش او ایستاد. زیبایی کودک پیران را سخت خوش آمد و از تابش و روشنایی وی بسیار در شگفت شد. (ثعالبی، 1372: 141) تنها فرّه ایزدی نبود که کیخسرو فرّه­اومند را در میان شخصیت­های اساطیری و حماسی ایران ممتاز می­کرد، بلکه یک نکتهء مهم دیگر او را از بسیاری از شخصیت­های مهم اساطیری جدا و منحصر به فرد می­کرد و آن "جام گیتی­نما" بود.    در نوشته­های اوستایی و پهلوی از این جام گیتی­نما یا جام جهان­نما سخنی به میان نیامده است و در واقع در هیچ یک از منابع اساطیری و داستانی پیش از شاهنامه نیز "قرینه­ای یا الگویی برای مفهوم "جام جهان­نما" دیده نمی­شود." (آیدنلو، 1376: 126) کتایون مزداپور جام گیتی­نمای کیخسرو را تصوری دیگر از همان طشت سیمین و زرّینی می­داند که از آنِ هوم است و در مراسم دینی به کار می­رفته است. (مزداپور، 1371: 336)    نگارنده با سجاد آیدنلو همداستان است در این که پیرامون مطلب مورد نظر در یسنا (هات 10، بند 17) دربارهء طشت هوم، "کاملا آشکار می­شود که منظور از هوم در اینجا، گونهء گیاه – نوشابهء آن است نه شخص خاص که احیانا طشتی ویژه هم داشته باشد. ثانیا ارتباط هوم و طشت از نوع مالکیت و تخصیصی که در نمونه­های جام ویژه و صاحبان آن (به سان جام کیخسرو) وجود دارد، نیست و هر طشت زرّین و سیمین را به طور عام شامل می­شود که طی آیینی خاص، افشرهء هوم را در آن فراهم می­کنند یا می­ریزند. از این­رو، نمی­توان طشت هوم­گیری را در یسنا، نمونهء کهن جام جهان­نما در اساطیر و روایات ایرانی دانست." (آیدنلو، 1386: 126)    از سویی، روایت جام کیخسرو به گونه­ای دیگر در عجایب­المخلوقات و غرایب­الموجودات محمدبن­ محمودهمدانی (اواسط قرن 6 ه.ق.) نیز آمده و آن را برآمده از آسمان دانسته است که بر پشت اسب مردی افتاده و به کیخسرو رسیده است. روایت جام گیتی­نما در داستان بیژن و منیژه و انتساب آن به کیخسرو بی­شک ماخذی اشکانی دارد[12] (همدانی، 1375: 194-195؛ به نقل از آیدنلو، 1386: 126-127)    برخلاف منابع دیگر که جمشید را مالک این جام می­دانند، در شاهنامه، این جام از آنِ کیخسرو است و او با نگریستن در آن، محل زندان بیژن را می­یابد. (عادل. 1372: 374)        در شاهنامه می­خوانیم: یکی جام برکف نهاده نبید             بدو اندرون هفت کشور پدید زمان  و نشان  سپهر بلند             همه کرده پیدا چه و چون وچند ز ماهی به جام اندرون تا بره          نگاریده پیکر همه یکسره چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر    چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر همه بودنی­ها بدو اندرا                بدیدی جهاندار افسونگرا (شاهنامه، 5/43)    این جام که با نام­های جام جهان­نما، جام گیتی­نما، جام جهان­بین، جام عالم بین و جام جهان­آرا نیز در فرهنگ­ها و متون کهن به کار رفته است، جامی بوده است که "احوال عالم و راز هفت فلک را در آن می­دیده­اند. در خداینامه­ها آمده­است که صُوَر نجومی و سیارات هفت کشور زمین بر آن نقش شده بودند و خاصیتی اسرارآمیز داشت، به طوری که هر چه در نقاط دوردست کرهء زمین اتفاق می­افتاد، بر روی آن منعکس می­شد. (یاحقی، 1386: 274) به هر حال، جام گیتی­نمای کیخسرو هر چه بوده جزو ابزار مهم کشف و شهودی و جزو نیروهای مافوق­طبیعی او بوده در راه شکست ظلمت و بازکردن سد راه نور و کمک به نجات و رستگاری جهان و هموار ساختن راه فرشکرد در پایان هزارهء سوم. از این­رو، او در شمار یاران سوشیانس پیروزگر است.     مقام تقدس و جنبهء روحانی یافتهء کیخسرو در آیین مزدیسنا بسیار اهمیت دارد. تا آنجا که به گفتهء حمزهء اصفهانی، ایرانیان وی را پیغمبر می­دانسته­اند. (همان: 682)    کیخسرو در اواخر عمر از دنیا کناره گرفت، یک هفته به نیایش ایستاد و در به روی همگان بست. یکی از شب­ها "سروش را در خواب دید که به او مژدهء سفر مینوی داد و گفت لهراسب را جانشین خود گردان. کیخسرو از آن پس با بزرگان به کوه و بیابان رفت و دیگر او را نیافتند. در شاهنامه داستان سفر کیخسرو به جهان باقی چنین آمده است که شبانگاه در چشمه­ای تن بشست و چون بامداد شد، از او اثری نیافتند... چنان­که از مجموعهء روایات برمی­آید، کیخسرو بر خلاف بسیاری از پادشاهان بدنام و دژخوی، نه تنها پادشاه کامل بلکه انسان کامل نیز هست. او چون جمشید دارای جام جهان­نماست که با چشم­های همه بین خورشید و با بینش رازدان خدا، عین بینایی و دل­آگاهی است، با دلی که آیینهء گیتی­نماست." (همان: 682-683)    پادشاهی پرهیزگارانهء کیخسرو و فرمانروایی نابخردانهء کیکاووس در شاهنامه نمونه­ای آشکار از دو الگوی شهریاری در ایران زمین است و "قرار گرفتن این دو الگو در کنار هم در شاهنامه، نمونه­ای از روش آموزش غیرمستقیم و بسیار موثر الگوهای رفتاری در ادبیات ماست. نفرت فردوسی از الگوی کیکاوسی و ستایش از الگوی کیخسروی نشانهء روشنی است که فردوسی به مطلق سلطنت نمی­اندیشد، بلکه او فقط به نمونهء پرتقوای آن نظر دارد و آن را می­ستاید. (بهار، 1386: 122) شخصیت کیخسرو در روایات اسلامی آنچند اهمیت دارد که گفته­اند روز ششم فروردین، که نوروز بزرگ نام داشت، کیخسرو در این روز بر هوا عروج کرد. "در این روز ایرانیان غسل می­کنند و سبب آن این است که چون کیخسرو از جنگ با افراسیاب برگشت، در این روز به ناحیهء ساوه عبور نمود و به کوهی که به ساوه مشرف است، بالا رفت و تنها خود او بدون هیچ یک از لشکریان به چشمه­ای وارد شد و فرشته را دید و فی­الفور مدهوش شد. ولی این کار با رسیدن بیژن پسر گودرز مصادف شد و قدری از آب چشمه بر روی کیخسرو ریخت و او را به سنگی تکیه داد و گفت ای پادشاه (ماندیش) و قریه­العین را در آنجا ساخت و نام آن را ماندیش گذاردند و کم­کم تخفیف یافت و اندیش شد و رسم اغتسال و شست­وشوی به این آب و دیگر آب­های چشمه­سارها باقی و پایدار ماندند از راه تبرک و اهل آمل در این روز به دریای خزر می­روند و همه روز را آب­بازی می­کنند." (بیرونی، 1363: 329-336) نتیجه الگوی شاه – پیامبری کیخسرو در زمرهء الگوهای اساطیری حماسی شاهنامه است که او را از همهء شهریاران نیکو خصلت اساطیری ایران ممتاز می­سازد. پایان کار و حاصل کار او به راستی رسیدن به پایگاه انسان کامل است. بُن­مایه­ای که حکیم توس پیش از عصر عرفانی یا در آغاز آن، مطرح ساخته است و پایگاه کیخسرو را به پایگاه ایزدی و پیامبری ارتقا بخشیده­ است. آنچه در فرجام زندگی پرماجرای کیخسرو اهمیت دارد، "مشی و معاملت عارفانهء اوست که نخستین نمونهء کامل را از این دست به دست می­دهد. او درحالی که جهان را به اطاعت آورده و دشمنی آشکار یا نهان برایش نمانده، درست در جایی که مطابق منطق رایج آدمیان باید پس از آن همه رنج بیاساید، برخورَد و حکومتی به کام دل برانَد، در اندیشه می­شود: مبادا قدرت فراوان وی را چون جم، ضحاک، سلم و تور و افراسیاب از راه یزدان به در کند. پس، به دنیای دل و درون پناه می­برد... با پوزخندی بر کار جهان! آنکه جهان در مشت او باشد و آن را از دست بگذارد، اهل پایمردی و مرد راه است نه آنکه از ناداشت مُراد نمی­رانَد... نه همسری گزیده و نه به فرزندی دلشاد بوده است.[13] تنها چیزی که خواسته پالایش زندگی از عوامل آلودگی است. (حمیدیان، 1372: 323)    از سویی داستان سیاوش و کیخسرو در واقع بازتابی از اسطورهء یکی از ایزدان در آسیای غربی (به­ویژه بین­النهرین) است ایزدی که شهید می­شد و دوباره باز می­گشت. در اساطیر سومری، این ایزد دوموزی و در اساطیر بابلی تموز نام داشت. سیاوش می­میرد، آنگاه فرزندش، کیخسرو برمی­گردد و با بازگشت خود به این جهان، همچون ایزد گیاهی، برکت، نعمت و استقلال می­آورد و افراسیاب را که دیو خشکی است، از بین می­برد و به زیر زمین می­راند (بهار، 1384: 226و 266)    کیخسرو به راستی شاخه­ای از درخت خون سیاوش است. اکنون که کیخسرو برومند شده و به شهرِ بازماندهء پدر می­رسد، گیاهی که از خون او رُسته بود، به درختی سترگ و سربه فلک کشیده تبدیل می­شود. (شاهنامه، 3/ 163-168) فردوسی کیخسرو را "به شاخی از درختی برکنده (سیاوش) ماننده می­کند و بی­درنگ به توصیف گیاه معروف به "خون سیاوش" می­پردازد. (شاهنامه، 3/ 167؛ حمیدیان 1372: 311) به راستی که کیخسرو از خون سیاوش روییده است و این یکی دیگر از ویژگی­های ممتاز اوست.    فرجام کیخسرو واقعا شگفت­آور بود، چون او در اوج نیکنامی و پُرآوازگی درحالی که فرمانروایی جهان را برعهده داشت، یکباره کنار گذاشت و راه معنوی پیمود. او که پس از مرگ افراسیاب، دیگر سالار جهان شده بود و همهء شهریاران، پهلوانان و گَوان دلیر پیش او سر خم می­کردند، از کار گیتی کناره گرفت و خود را به مراقبه و نیایش سپرد و به شکلی اسطوره­ وش ناپدید شد. او از جاودانان بود که در پایان جهان، برای نوسازی زمین و انسان­ها و فرشکرد سازی در روز رستاخیز بازخواهد آمد، در روزی درخشان و منور، در جهان شادمانه­ای که آسمان به زمین خواهد پیوست.   کتابنامه آیدنلو، سجاد، 1386. از اسطوره تا حماسه: هفت گفتار در شاهنامه­پژوهی، مشهد: جهاد دانشگاهی . بهار، مهرداد، 1357. "کنگ دژ و سیاوش­گرد"،  شاهنامه­شناسی، مجموعه گفتارهای نخستین مجمع علمی بحث دربارهء شاهنامه، 23 تا 27 آبان 1356، تهران: بنیاد شاهنامه شناسی. -----------، 1375. پژوهشی در اساطیر ایران، ویراستهء کتایون مزداپور، تهران: آگه، چ 1، ویراست 2. -----------، 1384. از اسطوره تا تاریخ، گردآورنده و ویراستار: ابوالقاسم اسماعیل­پور، تهران: چشمه، چ 4. -----------، 1386. جستاری در فرهنگ ایران، گردآورنده و ویراستار: ابوالقاسم اسماعیل­پور، تهران: اسطوره، چ 2. بیرونی، ابوریحان، 1363. آثارالباقیه، ترجمهء اکبرداناسرشت، تهران: امیرکبیر، چ 3. ثعالبی، حسین بن محمد، 1372. شاهنامهء کهن، پارسیِِ تاریخ غررالسیر، ترجمهء سید محمد روحانی، مشهد: دانشگاه فردوسی. حمیدیان، سعید، 1372. درآمدی بر اندیشه و هنر فردوسی، تهران: مرکز. دوستخواه، جلیل، 1370. اوستا: کهن­ترین سرودها و متن­های ایرانی، (گزارش و پژوهش)، تهران: مروارید. سرکاراتی، بهمن، 1378. سایه­های شکار شده، گزیدهء مقالات فارسی، تهران: قطره. عادل، محمدرضا، 1372، فرهنگ جامع نام­های شاهنامه، تهران: صدوق. فردوسی، ابوالقاسم، 1382، شاهنامه، برپایهء چاپ مسکو، تهران: هرمس. یاحقی، محمد جعفر، 1386. فرهنگ اساطیر و داستان­واره­ها در ادبیات فارسی، تهران: فرهنگ معاصر. یارشاطر، احسان، 1368. "تاریخ ملی ایران"، تاریخ ایران، از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی، پژوهش دانشگاه کمبریج، ج 3، ق 1، ترجمهء حسن انوشه، تهران: امیرکبیر.  
[1] . در دست چاپ در مجموعه مقالات فرهنگستان هنر. [2] پیران، پسر ویسه، وزیر افراسیاب و شاه ختن که همراه افراسیاب به ایران تاخت ولی از رستم شکست خورد. پس از پناهندگی سیاوش، دختر خود، جریره، را به سیاوش داد. پس از کشته شدن سیاوش نیز جان فرنگیس و کیخسرو را نجات داد. پس از فرار گیو و کیخسرو به سوی ایران، او به دنبالشان تاخت. گیو او را اسیر کرد ولی به وساطت کیخسرو رهایش کرد. در حملهء اول طوس به توران، پیران بر ایرانیان شبیخون زد و آنان را شکست داد. در حملهء دوم طوس، مجددا پیران ایرانیان را شکست داد و آنان در کوه پناه گرفتند. با رسیدن رستم، تورانیان شکست خوردند و پیران از برابر رستم گریخت. پس از دستگیری بیژن، هنگامی که افراسیاب فرمان مرگ او را صادر می­کرد، پیران سررسید و مانع مرگ وی شد. چندی بعد او با پنجاه هزار سپاه به ایران تاخت و برابر گودرز در کوه اردو زد. پس از کشته شدن تمامی پهلوانان توران و ایران، وی و گودرز هم­نبرد شدند. یکدستش کنده شد و به بالای کوه گریخت. (عادل، 1372: 132-133) [3] . اوستا: kavay ، نامواژه­ای به معنی "روحانی و دیناور" است. وجود این لقب گویای نقش روحانی کیانیان است و محتملا مربوط به دوره­ای است که روحانی-پهلوان بر جامعهء ایرانی آسیای میانه فرمان می­رانده است. عنوانی که بعدها صورت شاه-موبد گرفت. رک. بهار، 1386: 17. [4]. Susravas [5] . در متن، "ما" به جای "من" آمده است. [6] . این دو جمله آشفته است. چنین می­نماید که در اصل بدین­گونه بوده است: "اندروای زبردست، او را کامیاب نکرد و در برابر، هُمستار او کیخسرو را پیروزی بخشید." (دوستخواه، 1370: 453) [7] . برای آگاهی بیشتر دربارهء شخصیت کیخسرو در متون پهلوی، رک. دینکرد، کتاب هشتم، 1/40، کتاب نهم، 28/10. [8] . پهلوی: wagiragān ، منسوب به bagir/ bakir/ wagir ، نام کوهی است که مقر افراسیاب بود. [9] . اَرم به معنای بازوست و اصطلاحا به بندهایی اطلاق می­شده است که چادر و خیمه را به میخ­های اطراف پیوند می­دهد. [10] . {وای} در پهلوی : way، اوستا: vayu / vayav به معنای فضا و نیز نام ایزد جنگ است. واژهء دروای و اندروای در فارسی با این واژه مربوط است. در ادبیات جدیدتر زرتشتی، وای به دو موجود هرمزدی و اهریمنی تقسیم می­شود که وای نیک یا رام، و وای بد یا استویهاد نام دارند. فضای میان جهان روشنی و تاریکی به این دو وای تعلق دارد وای نیک را وای درنگ خدای نیز خوانند. رک. بهار، 1375: 40. [11] . این نکته مربوط به زمین کیخسرو به دژ بهمن و گرفتن آن است. در این سفر، چنان­که در بالا ذکر کردیم، گیو پهلوان همراه او بود. رک. شاهنامه، 3/758 به بعد. نیز رک. بهار، 1375: 289، یادداشت 12.     [12] . دربارهء فرضیهء بن­مایه­های سامی-تورانی جام گیتی­نما و نیز ترکیب جام کیخسرو پس از شاهنامه در ادب فارسی از جمله در منظومه­های پهلوانی پیرو فردوسی (مانند  بهمن­نامه و کوش­نامه رک. سجاد آیدنلو، "جام کیخسرو و جمشید" در اسطوره تا حماسه: هفت گفتار در شاهنامه پژوهی، مشهد، 1386: 125-144.   [13] . هر چند خاطرهء پسری از کیخسرو به نام آخرورَ Axrura که عنوان کوی نداشته، در یادها مانده است. رک. سرکاراتی 1378: 77.  

 

 

شاخه اصلی

نظریه

شاهنامه: گذار از اسطوره تا حماسه

    شاهنامه: گذار از اسطوره تا حماسه[1]   ابوالقاسم اسماعیل پور دانشیار فرهنگ و زبان های باستانی دانشگاه شهید بهشتی a-esmailpour@sbu.ac.ir       به استاد برجستهء ایران شناسی دکتر بهمن سرکاراتی         مقدمه در این نکته که حماسهء ملی ایران بنیانی اساطیری دارد، اکثر دانشمندان اتفاق نظر دارند، اما باید چگونگی و کیفیت گذار از اسطوره به حماسه را در شاهنامه، تا آنجا که مقدور است، بررسی و تحلیل کرد. اساطیر هر ملتی پیرامون آفرینش، ایزدان، انسان و طبیعت، و ارتباط میان انسان و هستی، و نگهدارندهء کهن نمونه های آن ملت است. از این رو، اسطوره های شاهنامه به نوعی روایتگر ساختارهای اجتماعی، آیین ها و نمونه های اخلاقی و رفتاری ایرانیان باستان به شمار می روند.     از سوی دیگر، حماسه به روایاتی طولانی گفته می شود که عمدتا منظوم اند و "به زبانی پهلوانانه سروده شده، از دلاوری های پهلوانان و شاهان بلند آوازه و قهرمانان قوم در زمانی بسیار کهن (ولی نه آغازین بدان گونه که در اساطیر وجود دارد)، یا در عصر تاریخی و از فتوحات جهان گشایانهء آنان یاد می کنند." (بهار، 1385: 94)     در حماسه نیز می توان با رفتارهای اجتماعی و ساختار قومی آشنایی پیدا کرد، اما در اساطیر بیشتر با برداشت های جهان شناختی روبه روئیم.     اسطوره و حماسه گاه چنان در هم ادغام شده اند که نمی توان آنها را کاملا از هم جدا کرد. مثلا کیومرث شاهنامه را نمی توان کاملا از گیومرتن اساطیری جدا پنداشت. چون این دو مکمل یکدیگرند. در شاهنامه آمده است: کیومرث شد بر جهان کدخدای         نخستین به کوه اندرون ساخت جای. اما کیومرث در اوستا gayō.marətan  و در پهلوی gayōmard به معنای "زندگی میرنده" نام نخستین انسان است. در بندهش آمده که گیومرث پهنایش با درازایش برابر است، او را بیشتر به نطفهء نخستین شبیه می سازد تا انسان واقعی و میان او و آسمان که آن هم درازا و پهنایش برابر است، نوعی شباهت و ارتباط دیده می شود. (بهار، 1375: 49) این نطفه همان تخمهء کیومرث است که از آن گیاه ریواس رویید که به نخستین جفت انسان، یعنی مشی و مشیانه مبدل شد. (یارشاطر، 1368: 526)     معمولا در اساطیر همهء اقوام، خدایان اساطیری به نیاکان و فرمانروایان برتر تبدیل می شوند یا برعکس، "خدایان اساطیری گذشته خدایی را فرو نهاده، از عالم اساطیر به جهان حماسه فرود آمده اند و در عداد فرمانروایان و پهلوانان بزرگ و آغاز ین قوم خویش قرار گرفته اند." (همان: 95)   بررسی و تحلیل داستان های شاهنامه در ایام باستانی بدین شکل نبوده و در طول روزگاران متمادی تحول یافته و دگرگون شده اند. "مطالب اوستایی، چه آنها که در اوستای موجود دیده می شوند و چه آنها که از دست رفته و تنها ذکری از آنها در دینکرد بازمانده، فقط از شاهان پیشدادی و کیانی سخن می گویند، آن هم تا عصر گشتاسب. از داستان ها و قهرمانی های خاندان سام، زال و رستم در اوستا نشانی نیست و چنان نشانی نیست که به حذف شباهت داشته باشد، و معلوم است هنوز این داستان ها در عصر اوستایی شکل نگرفته بوده است، زیرا وجود همین داستان هاست که شاهنامه را به اثری عظیم تبدیل کرده است." (بهار، 1385، 103) اگر داستان خاندان زال و رستم در دورهء اوستایی وجود داشت، در متون اوستا اشارهای به آن می شد. برعکس، همه جا در اوستا سخن از گرشاسب، قهرمان و دلاور دینی، است. در حالی که تنها نام خاندان گرشاسب و لقب او، سام نریمان، به صورت نام پدر و پسر به شاهنامه رسیده است. نام سام در شاهنامه و گرشاسب نامهء اسدی طوسی، ربطی به روایات اوستایی و پهلوی مربوط به گرشاسب ندارد. در اوستا از بهمن، نوهء گشتاسب، و تداوم خاندان او تا اسکندر نیز سخنی به میان آورده نمی شود.     از این رو، می توان نتیجه گرفت که در گذار از اسطوره به حماسه تحولی عظیم و بنیادی رخ داده است. حماسهء ملی ایران، هرچند ریشه در اساطیر کهن زرتشتی دارد، اما بیشتر مبتنی بر حفظ روایان شفاهی اساطیری حماسی بوده است و در این گذار، روند خاص خود را پیموده، دگرگونی و استحاله یافته تا به عصر اسلامی رسیده و در شاهنامهء فردوسی بازتاب یافته است. استاد بهمن سرکاراتی چه نیک آورده است که "در حقیقت، شاهنامه بیش از آن که به سنت اوستا و متن های پهلوی زرتشتی وابسته باشد، به سنت زنده و پویای روایات شفاهی و گاه مکتوب شرق ایران  وابسته است و دلیل تفاوت های جدی آن با متن ها و مطالب اوستایی و زرتشتی پهلوی همین است. تنها شباهت عمدهء شاهنامه با روایات حماسی زرتشتی کهن و میانه، در نام شاهان پیشدادی و کیانی است.  هرچند بنیان اساطیری شاهنامه امری مسلم است، اما "حماسهء ملی ایران در تدوین نهایی اش، که اینک به دست ما رسیده، نمای ظاهری تالیفی از نوع تواریخ ایام و کارنامهء شاهان دارد و طرح کلی آن در بازگویی تاریخ ایران باستان به شیوه ای پرداخته شده است که ضمن آن زمان اساطیری با تدبیری زیرکانه به زمان تاریخی پیوسته و آنچه اسطورهء محض بوده، اینک به صورت بخشی از تاریخ و پاره ای از آن وانمود شده است." (سرکاراتی، 1378: 71-72)     دربارهء پیشدادیان که در مروج الذهب (چاپ پاریس، ج 2: 237) "از آنان با عنوان جالب "الخداهان" یاد شده، می توان تقریبا با اطمینان گفت که از دیرباز همه همداستان بوده اند که شاهان این طبقه سرشت اساطیری دارند. اما دربارهء کیانیان چنین اتفاق آرایی وجود ندارد." (همان: 73)     برخی از دانشمندان مانند لومل و دومزیل کیانیان یا برخی از شاهان این سلسله را اساطیری می دانند و برخی دیگر مانند هرتل و هرتسفلد آنها را تاریخی می شمارند و برخی مانند کریستنسن آنها را سلسله ای از فرمانروایان شرق ایران می دانند که پیش از هخامنشیان حکومت های محلی داشته اند.     اگر به متون اوستایی استناد کنیم، کیکاووس و کیخسرو که پادشاه هفت کشورند و بر مردمان، دیوان، جادوان و پریان مسلط اند، مانند هوشنگ و تهمورث اساطیری اند. پس پادشاهان پیشدادی و کیانی یا دست کم بسیاری از آنها جنبهء اساطیری دارند. حتی می توان گفت که کیکاوس یک شخصیت اساطیری هند و ایرانی است. رستم و سهراب نیز سگزی اند و به حماسه های سکایی مربوط اند.     دومزیل در کتاب اسطوره و حماسه، "برای اثبات نااستواری بنیادی تاریخی سلسلهء کیانی کوشیده است که جنبه های افسانه ای شخصیت کاووس را بازنماید و با بررسی دقیق قراین اوستایی دربارهء کوی اوسن Kavi Usan/usaan و شواهدی هندی باستان دربارهء Kāvya Ušanas نشان داده که کیکاووس، بیش از آن که فردی تاریخی و متعلق به سلسله ای از شاهان ایران شرقی باشد، یک شخصیت افسانه ای هند و ایرانی است که اخبارش در اوستا و هم در ریگ ودا و حماسهء مهابهاراتا آمده است. Dumezil, 1970: 137 seq))؛ سرکاراتی، 1378: 85)     از پیشدادیان تا پایان عصر کیخسرو تقریبا یک دورهء سه هزارسالهء تاریخ حماسی ماست که شامل سه بخش است: از نخستین ایام تا ضحاک، فرمانروایی هزارسالهء ضحاک، و عصر فریدون تا به آسمان رفتن کیخسرو.     در هزارهء اول، پادشاهان با فره اند،  در هزارء دوم ضحاک بی فره و پیرو اهریمن است، و در هزارهء سوم، افراسیاب از میان می رود و کیخسرو شاه و موبد پیروز می شود و حکومت سلطنت و دین، و پیروزی راستی بر دروغ شکل می گیرد. چون بنابه روایت شاهنامه، پیشدادیان 1441 سال، ضحاک 1000 سال و کیانیان تا کیخسرو 310 سال پادشاهی می کنند و مجموعا از نظر تاریخی، کیومرث تا به آسمان رفتن کیخسرو 2750 سال طول می کشد. (بهار 1385: 1-5)     این تاریخ روایی حماسه ملی ایران، "ملهم از نحوهء روایت تحول عالم در روایات ایرانی است که بر طبق آن اورمزد، خدای بزرگ، جهان را به نه هزار سال آفرید: سه هزار سال جهان آسوده از هر پلیدی و اهریمنی، در آرامش مطلق بود. پس، اهریمن حمله کرد و سه هزار سال بر جهان مادی فایق بود، و سرانجام با ظهور زردشت و آمدن پسرانش، به صورت نجات بخشان رأس هزاره های واپسین، جهان در آخرین سه هزاره از اهریمن و دیوان رهایی خواهد یافت. آن تقسیم سه بخشی تاریخ حماسی با این تقسیم سه بخشی تحول عالم نباید بی ارتباط بوده باشد." (همان: 105-106 )     این نگرش هزاره گرا خود نشان دهندهء گذار از اسطوره به حماسه در شاهنامه است. شاهنامه در کلیت حماسی خود، بنی اساطیری دارد. در اینجا به مهم ترین شخصیت های اساطیری شاهنامه اشاره می کنیم و چگونگی گذار آنها به مرحلهء حماسه را شرح می دهیم:   1.       جمشید در ریگ ودا  یمه (Yama)نام دارد. پدرش ویوسونت ( سنسکریت: ، Vivasvant ، اوستا Vivahvant ، در پهلوی و فارسی "ویونگهان" برگرفته از صفت اوستایی Vivanghāna) نام دارد که خدایی خورشیدی است. یمه نیز مانند پدر خدایی خورشیدی است و جمشید هم با خورشید و درخشندگی مربوط است . ترکیب اوستایی Yama.xšaeta  به معنی "جم درخشان"  یا "جم مقتدر" است.  یمه و خواهرش یمی نخستین زن و مرد ودایی اند که در روایات فارسی به صورت جم و جمیگ درآمده اند. اما در ادبیات زردشتی به مشی و مشیانه تبدیل شده اند که در شاهنامه منعکس نشده اما در روایات عامه محفوظ مانده است. گناه  یمه  در بعد اساطیری منبعث از همبستری او با خواهرش یمی است که در شاهنامه به صورت ادعای خدایی و غرور جمشید تجلی یافته است.   2.       ضحاک یا "اژی دهاکه" Ažidahāka بر سلطنت جمشید فایق می آید.ضحاک در اوستا اژدهای سه سر است ولی در شاهنامه به شکل پادشاهی ستمگر آمده که دو مار بر شانه ها دارد. ضحاک اساطیری به شکل اژدهای سه سر منشاء هند و ایرانی دارد و نمودگار پلشتی، قحطسالی و بدیمنی است. در اساطیر هندی نیز آمده که ویشو روپه Višva.rupa اژدهایی سه سر و شش چشم بود. (همان: 111)   3.       فریدون که بر ضحاک چیره می شود، در ریگ ودا تریته Trita و در اوستا Thrita نام دارد، و بنابه مندرجات ریگ ودا، ویشو روپه اژدهای سه سر را می کشد. تریته لقب ودایی اش ptyaĀ است که برابر thvyaĀ اوستایی است. از این رو، در فارسی آبتین (دارای ریشهء سنسکریت) و آتبین (دارای ریشهء اوستایی) است. در شاهنامه نیز فریدون پسر آبتین  یا  آتبین است.   4.       کیقباد در اوستا نام برده نشده، اما بنابه متون پهلوی از جمله بندهش، او را پس از تولد در جعبه ای نهادند و در آب رها کردند، هنگامی که از آب گرفته شد، به سلطنت رسید. (بهار 1369: 150) در بندهش، از رفتن رستم به کوه، آوردن قباد و بر تخت نشاندنش سخنی نیست. این نشان می دهد که شاهنامه در داستان کیقباد از روایات زردشتی بهره برده است. همان گونه که مثلا داستان اساطیری آرش کمانگیر در شاهنامه نیامده، در حالی که این داستان در تیشتریشت اوستایی وصف گردیده است. (Panaino, 1990: 30seq ) هر چند قباد شخصیتی هند و ایرانی نیست، اما "از آب گرفتن وی یا در کوه بودن و از کوه فرود آمدن و به سلطنت رسیدن وی، خود نمونه ای از بن مایه های مربوط به سرسلسله ها یا پیامبران اعصار کهن است." (بهار، 1385: 117-118)   5.       کیکاووس که قبلا به خاستگاه اساطیری اش اشاره کردیم که برابر کاوی اوشنس (Kāvi. Ušanas(ودایی، حکیم و خردمندی مرتبط با آیین های قربانی، است. کاووس اوستایی نیز شخصیتی پرهیزگار و پهلوانی درستکار است، اما در شاهنامه به پادشاهی بی خرد و مستبد بدل شده است.   6.       گشتاسب اوستایی نیز با گشتاسب شاهنامه تفاوتی اساسی دارد. گشتاسب شاهنامه شخصیتی محبوب نیست، قهر می کند و به روم می رود و با کتایون دختر قیصر ازدواج می کند، اژدهاکش است و به سلطنت می رسد، اما گشتاسب در اوستا و متون پهلوی بس ستوده و محبوب است. چون پشتیبان زرتشت و دین بهی بوده است.   7.       گرشاسب پهلوان نام آور و بزرگ نوشته های اوستایی و پهلوی است. می توان او را قهرمان دینی خواند که یکی از سه پارهء فره جمشید به او می رسد. اما گرشاسب در شاهنامه جای خاصی ندارد. برعکس، رستم قهرمان بزرگ ملی ایرانیان است. در حالی که ادبیات رسمی زردشتی از او یادی نکرده اند. در اوستا نامی از رستم برده نشده و تنها یک بار در بندهش از او یاد شده حتی بدون ذکر نام زال.  در دینکرد  نیز نام زال و رستم نیامده است. در حالی که زال و رستم مهم ترین نقش را از عصر منوچهر پیشدادی تا بهمن کیانی در شاهنامه ایفا می کنند.     یکی از دلایل منطقی برای عدم ذکر نام رستم در اوستا، "مقدم بودن عصر اوستا بر عصر تدوین داستان های زال و رستم است. در حالی که تدوین یشت های اوستایی حداکثر، اواسط عصر هخامنشی به انجام رسیده است، داستان های زال و رستم ... باید به احتمال بسیار، در حوالی آغاز میلاد مسیح شروع به شکل گرفتن و تلفیق یافتن با روایات پیشدادی و کیانی در شرق ایران کرده باشد؛ و این زمانی است که بلخ و شمال شرق نجد ایران دیگر مرکز دین زردشت نیست." (همان: 132)     آشکار است که فردوسی به بهترین وجه از شیوهء حماسه سرایی شرق ایران پیروی می کند و با گرینش یا حذف داستان های اساطیری حماسی و تدوین شکل نهایی حماسهء ملی ایران، نبوغ خود را نشان داده است.   نتیجه از طرح مباحث فوق می توان نتیجه گرفت که بنیاد حماسه ملی ایران، اساطیر کهن هند و ایرانی است که در اعصار متاخر شکل اساطیری اش کمرنگ تر شده و شکلی حماسی و شبه تاریخی گرفته است. ایزدانی چون یمه از پایگاه ایزدی خود هبوط کرده، به پادشاه بدل می گردند و بدین گونه، روند گذار از اسطوره تا حماسه را در داستان های اوستا ، متون پهلوی و شاهنامه می توان دنبال کرد. در این گذار و تغییر و تحولات آن، سنت شفاهی و روایت سینه به سینه و درک شرایط اجتماعی، اقلیمی و فرهنگی را نباید نادیده گرفت. سنت حماسی ایران و به ویژه شاهنامه نشان داد که هرگز به شکل یکسو نگرانه  و صرفا از روایات دینی زمانه و سنت زردشتی تقلید نکرده، بلکه با اتکا به روایات شفاهی محفوظ در سینه های مردم، در صدد تکمیل آن بوده است. تردیدی نیست که روش فردوسی در تشریح گذار از اسطوره به حماسه کاملا بخردانه بوده است.     فهرست منابع بها ر، مهرداد، 1385. جستاری در فرهنگ ایران، تهران: اسطوره. بهار، مهرداد، 1375. پژوهشی در اساطیر ایران، ویراست دوم، به کوشش کتایون مزداپور، تهران : آگاه. بهار، مهرداد، 1369. بندهش، تهران: توس. دوستخواه، جلیل، 1370. اوستا، کهن ترین سرودها و متن های ایرانی، تهران: مروارید. حمیدیان، سعید، 1372. درآمدی بر اندیشه و هنر فردوسی، تهران: مرکز. سرکاراتی، بهمن، 1357. "بنیان اساطیری حماسه ملی ایران"، در شاهنامه شناسی، تهران: بنیاد شاهنامهء فردوسی. سرکاراتی، بهمن، 1378. سایه های شکار شده، تهران: قطره. یارشاطر، احسان، 1368. "تاریخ ملی ایران" در جی. آ. بویل (گردآورنده)، تاریخ ایران از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی (ج 3، قسمت اول)، تهران: امیرکبیر. Dumezil, George 1970. Mythet  epopée, ll; Panis. Macdonell, A. A. 1963. The Vedic Mythology, Bombay.       [1] . چاپ شده در جشن­نامهء دکتر بهمن سرکاراتی، نشر قطره، 1387.  

 

 

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - شاهنامه