شاهنامه

شاهنامه فردوسی، را می توان از ابعاد مختلف، یک «سند ملی» پیش از ایجاد مفهوم مدرن ملیت به حساب آورد. فردوسی با این کتاب به بازآفرینی و  نوعی تالیف میان  اندیشه ایران باستان  و  دانش و شناخت ایران پس از اسلام در قرون ابتدایی شکل گیری  هویت های ایرانی- دولتی جدید می پردازد و با تثبیت زبان در قالبی حماسی – اسطوره ای ، تاثیری پایدار بر جای می گذارد که نه تنها تا امرور حفظ شده بلکه به یکی از محورهای اصاسی و معدود  مشترک هویتی در ایران کنونی تبدیل شده است. در  این پرونده برخی از مطالب منتشر شده در انسان شناسی و فرهنگ در حوزه مطالعات شاهنامه را گرد آورده ایم.  

 

1-مقالات قدیمی : آرش کمانگیر
http://anthropology.ir/node/14760

2-جشن مهرگان و نابودی اژدها در اسطوره فریدون ضحاک
http://www.anthropology.ir/node/10811

3-شاهنامه: گذار از اسطوره تا حماسه
http://www.anthropology.ir/node/1075

4-خدایان و آفرینش جهان در ایران باستان
http://www.anthropology.ir/node/1066

5-اسطوره ها و اسطوره سازی ها: ”شاهنامه خوانی” در بازی قدرت
http://www.anthropology.ir/node/572

6-اسطورهء کیخسرو در شاهنامه
http://www.anthropology.ir/node/1084

7-بررسی تطبیقی شخصیت آشیل-اسفندیار و رستم-هکتور در ایلیاد و شاهنامه
http://www.anthropology.ir/node/748

8-اسطوره ی زال: مناسک گذر از پلیدی به خرد
http://www.anthropology.ir/node/1126

9-اهمیت ادا (Edda) در اسطوره شناسی شاهنامه
http://www.anthropology.ir/node/747

گردبانوان یل زای
http://www.anthropology.ir/node/2132

10-اسطوره ها و اسطوره سازی ها: «شاهنامه خوانی» در بازی قدرت
http://www.anthropology.ir/node/1113

11-معرفی کتاب حماسه و نافرمانی
http://anthropology.ir/node/12841

12-فردوسی کجاست؟
http://anthropology.ir/node/13292

13-شخصیت بهرام گور ، ابر مرد آرمانی فردوسی
http://anthropology.ir/node/13436

14-آشنایی با ایراان شناسان : فیروزه عبدالله یوا
http://anthropology.ir/node/13769

15-شاهنامه فردوسی در اثار نقاشان ارمنی
http://anthropology.ir/node/14104

16- داراب نامه: داستان قهرمانی فیروز شاه پسر داراب
http://anthropology.ir/node/15977

17- دو کتاب از آیدنلو درباره شاهنامه پژوهشی
http://anthropology.ir/node/16423

18- اپرای عروسکی رستم و سهراب
http://www.anthropology.ir/node/18535

19- تقدیر باوری در منظومه های حماسی ایران
http://www.anthropology.ir/node/20673

20- گفتگو با محمود امید سالار : بازگردیم به خانه پدری
http://www.anthropology.ir/node/21338

21- شاهنامه و قابلیت گفتگو  با تاریخ
http://www.anthropology.ir/node/21567

22- کهن الگوی قهرمان در فیلم کوتاه و مستند، با نگاهی به قهرمانان اساطیری شاهنامه
http://www.anthropology.ir/node/22895

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

 

تاریخچۀ علم جغرافیا و جهان نگاری در ایران

گر ز جـغرافی پُرسی، به تو بنـماید راسـت

عرض و طول و جهت و مردم هر شهر و دیار

«ملک­الشّعراء بهار»

     «جغرافیا» (Geographia)، واژه­ای یونانی و مرکّب از دو بخش Geo به معنای «زمین» و Graphia به معنای «ترسیم» است. از این­ روی می‌­توان جغرافیا را دانشِ ترسیم، تشریح و توصیف زمین دانست. این کلمه را مارینوس صوری (ف:130م) و بطلمیوس (ف:167م) برای عنوان کتاب­‌های خود در این باب به کار بردند و بعدها نیز همین واژه به صورت­‌های «جائوغرافیا» و «جاوغرافیا» در میان برخی دانشمندان عربی­‌زبان روایی یافت. دانشمندان جهان اسلام مانند خوارزمی، ابن­حوقل و دیگران، برگردانی لغوی از واژۀ جغرافیا را با نام «صورت­‌الأرض» (سیمای زمین) برگزیدند. اما واژۀ جغرافیا به هیچ­روی معرّف دیرینگیِ علم شناخت زمین و مناطق آن نیست. سده­‌ها پیش از آنکه مارینوس و بطلمیوس اقدام به نگارش مطالبی در این باب نمایند، سنّت شناخت سیمای زمین و وصف آن در جهان و به ویژه در بین‌­النّهرین (میانْ­‌رودان) پایه­‌گذاری شده بود...

متن کامل این مقاله را در فایل پی دی اف پیوست مطالعه فرمایید

 

این مطلب در چارچوب همکاری رسمی و مشترک انسان شناسی و فرهنگ و موزه ملک منتشر می شود.

تاریخ انتشار

دوشنبه, خرداد 24, 1395 - 13:14

شاخه اصلی

اشیا و موزه‌شناسی

شاهنامه در جامعه عشایری بختیاری: جنبه‌های مردم شناسانه‌ی پهلوان و پهلوانی

شاهنامه یا "کتاب شاهان" نوشته­ ی ابوالقاسم حسن فردوسی[1] طولانی­ترین کتاب شعری است که توسط یک نفر سروده شده است. حماسه ­اش در مورد تاریخ ایران (پارس) از زمان نخستین پادشاه، یعنی کیومرث که فرمان­روایی­اش را در روزگار آغازین بنیاد نهاد تا شکست ایرانیان از اعراب مسلمان در اوایل قرن 7 میلادی، روایت می­کند. فردوسی در سال 935 میلادی زاده شد و در سال 1020 میلادی از دنیا رفت. بنابراین او کار نوشتن کتابش را 4 قرن پس از فروپاشی شاهنشاهی باستانی ساسانی و آمدن اسلام به ایران، آغاز کرد (Davis 1992).

شاهنامه فردوسی آمیزه­ای از اسطوره، تاریخ، ادبیات، هنر و تبلیغات است و شعر زنده­ی حماسی است که جنبه­ها و نمودهای بی

شمار فرهنگی ایرانی را بیان و انتشار می­سازد. این کتاب، 62 داستان، 990 باب و در حدود 60 هزار بیت دارد که از این نظر بیشتر از 7 برابر کتاب ایلیاد هومر حجم دارد (Melville pers. Comm. Sept. 2005).

بنابراین سودمندترین و با نفوذ­ترین نوشته ادبی در قرون میانی اسلامی که در راه احیای زبان پارسی و فرهنگ ایرانی کمک شایانی کرد، حماسه فردوسی است که به ویژه از نظر زنده نگه داشتن میراث باستانی ارزشمند ایران، به درون جامعه ایرانی نفود کرده است. رویدادهای حماسی شاهنامه تنها مربوط به محدوده جغرافیایی ایران کنونی نمی­شود، بلکه مردمان و سرزمین­هایی چون افغان­ها، تاجیک­ها، ازبک­ها و قرقیزها را نیز دربرمی­گیرد.

به منظور درک آنچه شاهنامه به ارث برده و آنچه خود ایجاد کرده است، باید نسبت به سنت­های شفاهی و نوشتاری نهفته در این کتاب، به عنوان بخشی از فرایند انتقال داستان­ها و افسانه­های ملی، نیز آگاهی داشته باشیم. در حالی که سنت نوشتاری و مکتوب  شاهنامه به صورت گسترده مورد مطالعه قرار گرفته است، اما سنت شفاهی به معنای واقعی بررسی و کنکاش نشده است (Davis 1996: 48 – 57). ماهیت سنت شفاهی هیچ­گاه مخالف شرط لازم بودن این نوع سنت مانند آنچه در کتاب فردوسی موجود است، نمی­باشد، اما از طرف دیگر چنین فرضی به طور حتم نمی­تواند مسلم انگاشته شود و ابهام منشأ شاهنامه غیر قابل حل باقی می­ماند.

ماری بویس (1957: 10 – 45) خاطر نشان می­سازد که سنت­های شفاهی با جمع­آوری و پیوند لایه­های مختلف داستان­ها و روایت­ها، نقش مهمی را در انتقال افسانه­ها و حماسه­های ملی ایفا می­کنند و تأثیر آنها بر شکل و وضعیت حماسه­های پارسی باستان و میانه را آشکار می­سازد. اولگا داویدسون (2000) با این استدلال که فردوسی نه تنها سنت شفاهی ایران قدیم را به ارث برد، بلکه او اشعار شفاهی پارسی جدید را از نو و در قالب شاعر شفاهی، ایجاد کرد، معتقد است که شاهنامه دارای بافتی شفاهی است. البته در این مقاله ما قصد نداریم تا در مورد شاهنامه به عنوان حماسه­ای شفاهی بحث کنیم، هر چند این اثر متنی نوشته و مکتوب است، ولی به نظر می­رسد به صورت غیر مستقیم متأثر از سنت­های شفاهی بوده است. هر چند حدود ده قرن از سرایش این اثر ارزشمند و یادمانی به جا مانده از فردوسی می­گذرد، اما حماسه­های پهلوانی و داستان­های شاهنامه هنوز منبع اصلی داستان­گویی در ایران به حساب می­آید.[2] تمرکز بر جنبه­های عملکردی شاهنامه خوانی به عنوان تجربه­ی دست اول از یک سنت شفاهی زنده محسوب می­شود. به عنوان مطالعه موردی، شاهنامه خوانی در میان قوم بختیاری در این مقاله مورد بررسی خواهد گرفت.[3]

عشایر و کوچروهای بختیاری:

در حدود 70 سال قبل جامعه ایران دچار تغییرات بنیادی گردید که به ویژه در میان گروه­های کوچرو بیشتر قابل ملاحظه بود. این تغییرات بیشتر در نتیجه­ی سیاست­هایی بود که توسط دولت­های مرکزی ایران اعمال می­شد و به روش زندگی کوچروی توجه نشان می­دادند. علاوه بر آن به نظر عامل مهم دیگری که در تسریع این فرایند دخالت داشت، جریان مدرنیزه کردن ایران در طول قرن گذشته بود. به همین دلیل هرگونه پژوهش و تحقیقی که در راه به دست آوردن اطلاعات و محافظت از تاریخ جوامع عشایری و کوچروی ایران کمک کند، امروزه از اهمیت فراونی برخوردار است (Khosronejad, 2006: 23).

بختیاری­ها یکی از ایلات مهم ایران هستند که دارای ارتباطات طولانی مدت با هم بوده­اند و تأثیر زیادی بر حیات سیاسی کشور ایران در سه قرن گذشته داشته­اند (Garthwaite 1983: 17 – 46). با این وجود، در تاریخ ایران همیشه به تعدادی شخصیت برجسته در میان بختیاری چون سردار اسعد[4] ، سردار مظفر توجه شده است و نه به خود اقوام کوچرو و عشایر (Khosronejad 2006).

بخشی از مردمان کوچروی بختیاری در جنوب غرب زاگرس[5] زندگی می­کنند که در سال دوبار بین مراتع زمستانی و تابستانی خود در حرکت هستند (Garthwaite 1983: 17 – 46)، در واقع در بهار آنجا را ترک می­کنند و پاییز دوباره به آن بازمی­گردند. بختیاری­ها مسلمان و شیعه­ی دوازده امامی هستند (Brooks, 2002: 91 – 11).

پژوهش نگارنده بر مناطق جنوب غربی در جلگه مرتفع لالی[6] در استان چهار محال و بختیاری متمرکز شده است. بخش بزرگی از زاگرس از نظر تاریخی به دو قسمت تقسیم می­شود: لر کوچک  و لر بزرگ (Digard 2002: 49 – 89). کوهستان­ها، متشکل از مرز شمال و شمال شرقی خوزستان، در فهم روند تکاملی و پیشرفت فرایند کشاورزی ایران بسیار حائز اهمیت است. منطقه از نظر اقتصاد ترکیبی با تمرکز بر دامداری بسیار ایده­آل است. دره­ها با دامنه­های بسیار حاصلخیز و فراوانی منابع آبی شرایط بسیار مساعدی را برای ترکیبی از فعالیت کشاورزی گسترده به همراه شبانی و کوچروی فراهم نموده است (Zagarell 1982).

بختیاری و شاهنامه:

سر اوستن هنری لایارد (1817 – 94) دیپلمات و باستان­شناس بریتانیایی، از معدود مسافرانی است که اطلاعات درستی را در مورد عشایر بختیاری، سبک زندگی، سنت­ها و عقاید آنها در اختیار قرار می­دهد (Layard 1894: 1 0 105). او همچنین تنها فردی است که جزئیات دقیقی را در مورد شاهنامه و خواندن آن در میان بختیاری­ها در دسترس قرار داده است. تاکنون ما هیچ اطلاعات و شواهدی در مورد جوامع عشایری و کوچروی دیگر در ایران که از شاهنامه به صورت منظم در زندگی روزانه­شان و به ویژه طول جنگ­هایشان استفاده می­کردند، نداریم.

لایارد در مورد شیوه­ی صحبت­کردن و گویش محلی بختیاری می­گوید:

" آنها به زبان فارسی که عموماً با نام لری شناخته شده است، صحبت می­کنند. در واقع شاخه­ای از پارسی اصیل باستان است که واژگان جدید عربی و ترکی به آن راه نیافته است. آنها فارسی قدیم و یا زبان پارسی باستان را حفظ کرده­اند. زبان آنها بیشترین شباهت را به زبان شاهنامه دارد تا آثار شاعران پارسی متأخرتر و ادبیات پارسی جدید و معاصر." (Layard 1894: 162)[7].

در بخش دیگری از دفتر یادداشت­های روزانه­اش در مورد شاهنامه، او می­نویسد:

"شفیع خان یکی از معدود افراد عضو ایل­اش بود که می­توانست، بخواند و بنویسد. او بخش قابل توجهی از شاهنامه و دیگر اشعار شاعران بزرگ پارسی را از بر می­خواند و با روحیه­ی شاد و انبساط خاطر در حالی که با هم در حال سواری بودیم، ابیاتی را می­خواند" (Layard 1894: 132).

و در بخش دیگر در مورد اهمیت شاهنامه­خوانی قبل و در جریان جنگ خاطر نشان می­سازد:

" اردوی محمد تقی خان منطقه­ی بزرگی را دربرمی­گرفت. او نیروی در حدود 8000 هزار مرد را جمع کرده بود که شامل سواره­نظام و پیاده­نظام می­شد. آنها همیشه خود را در موقعیت جنگی قرار می­دادند و تفنگ­هایشان دائماً برای شلیک کردن آماده بود. و همواره خظر را نزدیک می­دیدند و رقص­هایشان،رقص­های حماسی و بانگ­ها و فریادهایشان، چون آوازهای جنگی بود. من بارها در طول اردوی محمد تقی خان شاهد تأثیر شعر بر مردانی بودم که در میدان جنگ هیچ ترحمی نشان نمی­دادند و کاملاً آماده بودند تا جان انسانی را با کمترین انگیزه و محرکی بگیرند. آنها تا دیروقت سرپا و ایستاده بودند و شب هنگام دایره­ای را دور محمد تقی خان که روی قالی­اش نشسته بود و در مقابل او آتش شعله­ور قرار داشت، تشکیل می­دادند. این آتش شعله­ور و سهمگین به سیمای بی­باکانه­ی آنها بیش از آنکه حالت انسانی بدهد، حالت خدایی و اسطوره­ای بخشیده بود. آنها با اشتیاق تمام به شفیع خان که در کنار خان نشسته بود و در حال خواندن بخش­هایی از شاهنامه در وصف کردار و قهرمانی­های رستم، پهلوان اسطوره­ای ایران، با صدای بلند و به صورت آهنگین بود، گوش می­دادند" (Layard, 1894: 211).

لایارد همچنین صحنه­های خاصی از شاهنامه که در مورد فرماندهان، نبرد تن به تن و فرزانگی و حکمت است و چگونگی اهمیت آن برای بختیاری­ها خاطر نشان می­سازد:  

" گاهی اوقات یکی از شاعران و یا آوازخوانانی که مدام از اردوگاهی به اردوگاه دیگر سرگردان هستند، در میان قبایل با صدای بلند آواز می­خوانند و به افتخار خان و رئیس ایل اشعاری را در ارتباط با اینکه چگونه او دشمنانش را در میدان نبرد و جنگ تن به تن شکست داده، آنی و بدون لحظه­ای اندیشه می­خواند. او برخاست تا با دلاوری، فرزانگی، عدالت و خیرخواهی­اش نسبت به بیچارگان، رهبری به عنوان رئیس و خان [کلمه گم شده است؟] باشد. هیجان این مردان بی­باک هیچ حد و مرزی را نمی­شناسد. وقتی که کارهای شگفت­انگیز رستم که چگونه با یک ضربه­ی شمشیرش اسب و سوارکار را به دونیم می­کند و یا چگونه تنهایی لشکری از دشمن را شکست می­دهد، توصیف می­شود، چهره­های مصمم آنها، جسورانه و بی­باکانه­تر می­گردد. آنها بانگ و فریاد می­زنند و شمشیرهایشان را بیرون می­کشند و با دشمنان خیالی مبارزه می­کنند" (Layard 1894: 211).

و در نهایت به عنوان نکته­ای مهم برای این مبحث خاطر نشان می­سازد:

" وقتی شاعر از مرگ پهلوان مورد علاقه­یشان صحبت می­کند، آنها شروع به گریه و زاری می­کنند و به سینه­هایشان ضربه می­زنند و ناله­ی سوزناکی سر می­دهند و بر کسی که باعث و بانی این کار بوده لعنت و نفرین می­فرستند" (Layard 1894: 211).

مرگ و بختیاری:

مرگ و مراسم تدفین در میان بختیاری­ها از اهمیت زیادی برخوردار است. مرگ یکی از اعضای خانواده و یا ایل تنها یک رویداد زیستی مربوط به سوگواری در میان بستگان محروم به حساب نمی­آید، بلکه وظایف اخلاقی و اجتماعی که از نظر فرهنگی در قالب مراسم تدفین و ترحیم خود را نشان می­دهد، را شامل می­شود (Khosronrjad 2006، آماده چاپ).

وقتی شخص می­میرد، در واقع مراسم از همان لحظه مرگ او آغاز می­گردد و ممکن است برای چندین هفته و حتی یک سال به درازا بکشد. بستگان زنده از یک سو در پی دل کندن از مرده هستند و از سوی دیگر می­خواهند این ارتباط طولانی و همچنان وجود داشته باشد. بستگان نزدیک مرده در طول مراسم نسبت به میهمانان و حضار احترام ویژه­ای دارند و قبل از به خاکسپاری مرده به جسد توجه زیادی نشان می­دهند.این بستگان همچنین نسبت به جایگاه و مقام سوگواران برای خود تعهد و الزام اجتماعی قائل هستند و ناراحتی و سوگواری خود را در جمع ابراز می­دارند. بنابراین در بسیاری از بخش­های فولکلور بختیاری، سوگواری­ها، زندگی مردم و واقعیت­های جامعه­­ای را که این سوگواری­ها در آن وجود دارد، منعکس می­کند (Vahman and Asatarian 1991; 1995: 26 – 27)[8].

در مراسم مردان و خوانین بزرگ ایل بختیاری، هنوز می­توان برخی سنت­های قدیمی را که در مناطق دیگر ایران از بین رفته است، مشاهده کرد (Khosronejad 2001: 56 – 75). زن مورد علاقه، همسر، دختر، خواهر و مادرش، گیس­های خود را می­برند، صورت خود را زخمی می­کنند و گاگِریو که نوعی سوگواری سنتی است سر می­دهند (Khosronejad 3005). مردان نیز با لباس سنتی، تفنگ­های خود را بیرون می­­آورند و به احترام و یاد بزرگ و خان خود تیراندازی می­کنند. تُشمال (نوازندگان سنتی) چپی (موسیقی ساز چپ)، یا موسیقی سنتی بختیاری در مراسم تدفین می­نوازد؛ مرد مجرب و متخصصی شروع به مرثیه­خوانی و شاهنامه سرایی می­کند (Khosronejad 2001: 60).[9] مردی که به مرده نزدیک است، به صورت سنتی لباس می­پوشد و مادیان سفیدی را که مزین به نوارهای رنگی است و تفنگ­ها و سلاح­های متوفی را با خود حمل می­کند، تا نزدیکی مافِه – گَه ( بنای یادبود مکعبی مشخص) می­آورد. در شب اول قبر، آنها آتشی را بر مقبره­اش روشن می­کنند که تا صبح می­سوزد (Khosronejad 2001: 59).

شاهنامه­خوانی:

سرودخوانی و شاهنامه­خوانی (خواندن کتاب شاهان) نام آوازهایی هستند که توسط خوانندگان حرفه­ای به منظور عزاداری برای خان و مرد محبوب ایل خوانده می­شوند (Khosronejad 2001: 61). مصاحبه­هایی که با مردم بختیاری ترتیب داده شد و نیز تجزیه و تحلیل داستان­هایی که توسط آوازه­خوانان مجرب انتخاب می­شود، دلالت بر این نکته دارند که این آوازها منحصراً برای مردان بزرگ ایل، کسانی که شجاعت و دلاوری زیادی را از خود نشان داده بودند و یا از پایگاه اجتماعی مهمی برخوردار بودند، خوانده می­شد.[10]

شاهنامه­خوانی به عنوان ابزاری برای مرثیه و سوگواری، پدیده­ای است که نمی­توان منشأ پیدایی آن در میان بختیاری­ها مشخص ساخت (Khosronejad 2005). بر اساس اظهارات لایارد، می­توان استدلال کرد که شاهنامه و شاهنامه­خوانی در میان بختیاری­ها کارکرد اجتماعی بسیار ویژه­ای داشته است که امروزه از تک­خوانی یا موسیقی جنگ (سرود) به سوگواری (شاهنامه­خوانی) تغییر شکل داده است (Layard 1894: 211 – 13). نسخه­ی شاهنامه که بختیاری­ها بر پایه­ی آن آواز مربوط به سوگواری را تنظیم می­کنند به طور کلی با نسخه­ی موجود شاهنامه فردوسی متفاوت است. آوازه­خوانان سنتی تنها قسمت­هایی از متن اصلی شاهنامه فردوسی را انتخاب می­کنند و ابیات جدیدی را به اول، وسط و آخر اشعار و آوازشان اضافه می­کنند. خوانندگان به صورت کلی، دفترچه­ای که آنها بخش­هایی از شاهنامه را در آن یادداشت کرده­اند و در میان خودشان آن ابیات رایج است، با خود دارند.[11] سپس خوانندگان ابیات جدیدی را بر اساس شکل و سبک شاهنامه در وصف خصلت­های شخصی متوفی، ایل و طایفه، دین و اعتقادش و یا اطلاعاتی که خانواده متوفی به آنها می­دهد، تنظیم می­کنند.[12] از این اشعار جدید به سبک شاهنامه می­توان مفهوم پهلوان و پهلوانی را ادراک و استنباط نمود. در این نوع از سوگواری­ها می­توان همیشه اثری از شاهنامه فردوسی را تشخیص داد.

اشعار مربوط به سوگواری در شاهنامه بختیاری، اکثراً صحنه­هایی را که از نظر سنت مهم هستند، توصیف می­کنند. باید خاطر نشان ساخت که سبک زندگی کوچ­نشینی ناچاراً مسئولیت­های مشخصی چون رسیدگی به امور ایل، دفاع از زن و بچه در برابر حیوانات و دزدان و مراقبت از احشام را برای مردان ایل ایجاب می­کند، وظایفی که در اندیشه این جامعه ماندگار و تثبیت شده است (Brooks 2002: 91 – 97). امروزه می­توان چنین صحنه­هایی را در اشعار شاهنامه که به صورت سوگواری و مرثیه در میان بختیاری­ها بازگو می­شود، شناسایی کرد.

صحنه­های جنگی چون، نبرد پهلوانان، خان­ها و ایلات با دشمنان، حیوانات وحشی و طبیعت، از رایج­ترین موضوعات مربوط به شاهنامه­خوانی محسوب می­شوند. بنابراین ما در بافتی از آدب و رسوم و سنت­های مربوط به تدفین قرار داریم و چیزی که باید انتظار داشت این است که در پایان، پهلوان ما خواهد مرد. اشعار، با متوفی (پهلوانان، خان­ها) شروع می­شوند و در مورد آنها صحبت می­کنند و گاهی اوقات دیالوگ و گفتگویی بسیار گیرا و احساسی میان خواننده و متوفی به وجود می­آید.

برآمد :

اندیشه تدفین و رستاخیز نمادین، موضوعی قدیمی و مشخص در جامعه بختیاری به حساب می­آید؛ به همان اندازه که یاد و خاطره­های فرد زنده نگه­داشته می­شود. تأکید و تکیه شاهنامه­خوانی بر تغییر شکل حافظه به سوی حکایت و روایت قرار می­گیرد. بنابراین با تحقیقات مردم­شناختی، ما باید نسبت به ارتباطات روایی­شناختی که نیازمند رعایت ساختاری روایی است، حساس شویم و توانایی لازم برای تفسیر تجاربی چون تصورات الگویی و شماتیک را داشته باشیم. در واقع، تبدیل خاطره به روایت، ارتباطات تجربه اصلی را سست می­کند و درست مانند متون نوشتاری است که اطلاعات مستقل و در دسترس را از الهام اولیه نویسنده تفکیک می­سازد. بختیاری­ها در صدد ادامه دادن سنت­های دلاوری و "مردانگی" از طریق شاهنامه­خوانی هستند و این دیگران را تشویق می­سازد تا تصدیق کنند که مردان ایل بختیاری، نوادگان همان جنگجویان بزرگی­اند که دیگر زنده نیستند.

در نبود تاریخ نوشتاری و مکتوب، سنت­های شفاهی به عنوان وسیله­ای هستند که با استفاده از آن، جامعه بختیاری گذشته خود را سامان می­دهد. اشعار و آداب و رسوم مرتبط با سنت­های تدفین اهمیت بیشتری در ثبت رویدادهای تاریخی دارند و به بازسازی بخش­هایی از هویت بختیاری کمک می­کنند. برای آنها مرگ تنها پدیده­ای شخصی نیست، بلکه وظیفه­ای اجتماعی است که در آن خانواده و اجتماع در بستر کرده حاضر می­شوند، تا صبح بیدار می­مانند و مراسم مرتبط با تدفین و تشییع را انجام می­دهند. بنابراین این مراسمات، ارتباطات از هم گسسته را دوباره بازسازی و محکم می­سازد و مجدداً بر استمرار و انسجام اجتماعی تأکید می­کند. همچنین مرگ به همراه تشریفات خاصی است و اهمیت زیادی دارد.

شاهنامه­خوانی درجامعه بختیاری باعث می­شود که خانواده­ها و طایفه­ها به هم نزدیک­تر گردند و تقویت گروه اجتماعی را در پی دارد. کارکرد اجتماعی شاهنامه­خوانی تنها به مرگ افراد محدود نمی­شود، و این تجربه­های فرهنگی، سطح بالایی از هیجانات و احساس و استحکام پیوندهای اجتماعی را به وجود می­آورد. آنها در جامعه بختیاری حس خوشایندی از نامیرایی می­بخشند و در عین حال با مرگ یکی از اعضای ایل، این پیوند که به صورت موقت از هم گسسته شده بود، دوباره برقرار می­شود.

با ادامه­ی روند تحقیقات در مورد مراسم­های سوگواری جامعه کنونی بختیاری می­توان به شواهد زیاد قوم­نگاری و مردم­شناختی دست یافت که این مدارک برای انسان­شناسان علاقه­مند به زندگی جوامع کوچرو و عشایری در ایران بسیار مفید است. این شواهد تنها اطلاعاتی در مورد دارایی، جایگاه و اعتبار اجتماعی بختیاری­ها نیست، بلکه بدون هیچ اغماضی در مورد تشریفات و مراسم­های مذهبی، باوره، عقاید و حتی در مورد اشخاص و به خصوص افرادی که به سوگواری می­پردازند، نیز اطلاعاتی سودمندی را در بردارند.

برخی از اشعار مرتبط با شاهنامه­خوانی

سراینده: استاد بهروز احمدی، مسجد سلیمان، 2004.

سُرایند یکی قصه­ی دردناک

که شیران جنگی بخفتند به خاک

زِ شیران اگر من حکایت کنم

به دفتر دِویست سَر روایت کنَم

چو بیشه تهی گشت از نره شیر

شغالان درآیند به بیشه دلیر

که ای پهلوان زاده بچه شیر

نزاید دگر چو تو شیرمرد و دلیر

زِ دست تهی بر نیاید هنر

اگر بشکند گردن شیر نر

به کوه، شیر لرزد زِ نامت هنوز

چه فرقست که پیشت شب است یا که روز

کنم جستجو رد اسبانشان

دهد بوی غیرت جای اطراقشان

 

پی­نوشت­ها:

 

[1]  فردوسی، اهل توس خراسان در شمال شرق ایران بود.

[2]  به دلیل مزیت­های این شاهکار ادبی و برتری و استیلای فارسی در منطقه، سنت­های نقالی و نیز شاهنامه­خوانی به صورت کلی در فارسی جدید شکل گرفت (نقالی نوعی سنت داستان­گویی ایرانی است که در آن روایت­های حماسی و مذهبی به شکل­های گفتاری و نوشتاری منتقل می­شده­ است). در مورد نقالی، بنگرید Dustkhah 1966: 73 – 88; Kazem 1975: 142 : 48, Page 1977. در مورد شاهنامه­خوانی بنگرید Lesan 1975: 2 – 16.  و در مورد داستان­گویی در ایران بنگرید Page 1979: 195 – 215.

[3] در کنار تحقیقات میدانی در ایران، افراد و مؤسسات دانشگاهی زیادی در زمانی بیشتر از چهار سال نگارنده را در جمع­آوری اطلاعات برای استفاده در این مقاله کمک کردند. لازم می­دانم قدردانی خودم را از این افراد داشته باشم: دکتر Henry T.  Wright  و بخش مرد­م­شناسی دانشگاه میشیگان، پروفسور Gene R. Garthwaite و بخش تاریخ کالج دارتموس (Dartmouth) و در ارتباط با مطالعه جوامع ایرانی، دکتر J. P. Digard، استاد راهنمای پایان­نامه دکترای نگارنده و سرانجام مرکز تحقیقات آزمایشگاهی CNRS/Monde Iranien, Paris.

[4]  حاجی علی قلی خان سردار اسعد، یکی از برجسته­ترین سران ایل بختیاری است. برای اطلاعات بیشتر در مورد او و دیگر سران بزرگ بختیاری، بنگرید: Digard and Sadidi Sirjani 1935: 543 – 51.

[5]  بخش مرکزی کوه­های زاگرس. در مورد کوه­های زاگرس، بنگرید: Ehlers 1935: 551 – 52; Zagarell 1982.

[6]  عرض جغرافیایی 32 درجه و 19 دقیقه و 40 ثانیه شمالی و طول جغرافیایی 49 درجه و 5 دقیقه و 37 ثانیه شرقی و ارتفاع از سطح دریا در حدود 339 متر. منطقه­ای که نواحی شمال خوزستان در نزدیکی مسجد سلیمان و کوهرنگ [عرض جغرافیایی 32 درجه و 38 دقیقه و 5 ثانیه شمالی و طول جغرافیایی 50 درجه و 7 دقیقه و 17 ثانیه شرقی و حدود 2282 متر ارتفاع از سطح آبهای آزاد.] را در بر می­گیرد.

[7]  در مورد گویش بختیاری بنگرید: Lorimer 1954: 542 – 55; 1955: 92 – 110; 1963: 55 – 68.

[8]  در اینجا فرصت را غنیمت می­شمارم تا از آقای دکتر وَهمن (F. Vahman) به خاطر مهمان­نوازی در مدت اقامت نگارنده در موسسه­ آموزشی­اش در دانمارک و نیز ابراز لطف او در بخشیدن دو کتاب از کتابخانه شخصی­اش سپاس­گزاری کنم.

[9]  فردوسی ترکیبات موسیقایی زیادی را در شاهنامه بیان می­دارد که از آن میان می­توان به سرود و ترانه اشاره داشت. سرود نوعی موسیقی است که معنا و مفهوم مذهبی ندارد و شامل انواع مشخصی مانند موسیقی درباری، موسیقی نظامی، موسیقی اجرا شده در محاکم ابتدایی و در خانه­ها اشراف می­شود. موسیقی نواخته شده در دربار با نام خسروانی شناخته می­شود. موضوعات چنین ترکیباتی منحصراً بر زندگی شاهان تمرکز دارند.  

[10]  اطلاعات به دست آمده از طریق مصاحبه­های شخصی و تحقیق میدانی انجام گرفت.  

[11]  اطلاعات این بخش به واسطه­ی کار شخصی و میدانی و مطالعات یکی از شناخته شده­ترین و محبوب­ترین شاهنامه­خوانان به نام استاد بهروز احمدی در مسجد سلیمان به دست آمد. لازم می­دانم سپاس­گزاری خود را از او به خاطر لطف و صبری که در طول مدت اقامت نگارنده در خانه­اش و نیز اطلاعات ارزشمند و مهم او در مورد شاهنامه و سوگواری­های سنتی قوم بختیاری، ابراز دارم.

[12]  اطلاعات این بخش به روش مطالعه میدانی، شخصی و تجزیه و تحلیل اشعار مرتبط با سوگواری­ها صورت پذیرفت.

 

 

Bibliography:

Boyce, M. 1957. “The Parthian Gozan and Iranian Minstrel Tradition”, JRAS: 10-45.

Brooks, D. 2002. “Sacred Spaces and Potent Places in the Bakhtiari Moimtatins” in The Nomadic People of Iran, ed. R. Tapper and J. Thompson, pp. 91-101. Azimuth Edition, U.K.

Davidson, O. 2000. Comparative Literature and Classical Persian Poetic: Seven Essays. Costa Mesa, California, Mazda Publisher.

Davis, D. 1992. Epic and Sedition: The Case of Ferdowsis Shahnameh. Fayetteville, University of Arkansas Press.

  • 1996. “The Problem of Ferdowsi’s Sources”, JAOS 116 no. 1:48-57.

Digard, J.P. 2002. “The Bakhtiari”, in The Nomadic People of Iran, ed. R. Tapper and J. Thompson, pp. 49-89. Azimuth Edition, U.K.

  • and Sadidi Siijani, A. 1935 “Bakhtiari Chefs”, Elr, vol. Ill: 543-51.

Dustkhah, J. 1966. Naqqali, honar-e dastansarayie me Hi, vol. 3, pp. 73-88. Jong.

Ehlers, E. 1935. “Bakhtiari Mountains”, Elr, vol. Ill: 551-53.

Garthwaite, G.R. 1983. Khans and Shahs: A documentary of the Bakhtiari in Iran, pp. 17^46. Cambridge University Press.

Kazem, S. 1975. “Naqqali va Shahnameh khvani”, Honar ve mardom, nos. 153/154: 142^48.

Khosronejad, P. 2001. UEtude et Г analyse des lions tombaux en pierre dans les societes nomades bakhtiaris de Г Iran, Memoire de D.E.A. Ecole Pratique des Hautes Etudes, Sorbonne.

  • 2005. The Missing: Material culture, Spiritual and Personal Loss in Traditional Lamentation. Paper presented at seventh

BIPS workshop, Cambridge. Abstract published in BIPS Newsletter 2005.

  • 2006. “Learning About the Nomads in Iran Through their Material Culture and Oral Traditions of Death and Dying”, Anthropology News, vol. 47, no. 3, p. 23.
  • 2006, in press. “Where is my place? Be an Ethnographer in Women Lamentation Ceremonies”, Anthropology News, vol. 47, no. 4 (in press).

-t Layard, A.H.A. 1846. “Description of the Province of Khuzistan”, Journal of the Royal Geographical Society of London, vol. 16: 1-105.

  • 1894. Persia, Susiana, And Babylonia: Including A Residence Among the Bakhtiari and Other Wild Tribes Before The Discovery of Ninneveh. John Murray, London.

Lesan, H. 1975. “Shahnameh khani”, HM, vol. 14, nos. 159/160: 2-16.

Lorimer. D.L.R. 1954. “The Popular Verse of the Bakhtiari of

S.W. Persia: I”, BSOAS, vol. 16, no. 3: 542-55.

  • 1955. “The Popular Verse of the Bakhtiari of S.W. Persia: II: Specimens of Bakhtiari Verse”, BSOAS, vol. 17, no. 1: 92-110.
  • 1963. “The Popular Verse of the Bakhtiari of S.W Persia: III: Future Specimens”, BSOAS, vol. 26, no. 1: 55-68.

Melville, Ch. September 2005. The Shahnama.

http://shahnama.caret.cam.ac.uk/theShahnama.php

Page, M. 1977. “Naqqali and Ferdowsi: Creativity in the Iranian National Tradition”. PhD. dissertation, University of Pennsylvania.

  • 1979. “Professional Storytelling in Iran: Transmission and Practice”, Iranian Studies, vol. XII, nos, 3^4: 195-215.

Vahman, F. and Asatarian, G. 1991. West Iranian Dialect Materials, II: Short-Stories of the Bakhtiaris. Museum Tusculanum Press, University of Copenhagen.

  • 1995. Poetry of the Bakhtiari: Love poems, Wedding Songs, Lullabies, Laments with Introduction, Translation & Notes, pp. 26-27. The Royal Danish Academy of Science and Letters. Munksgard, Copenhagen.

Zagarell, A. 1982. The Prehistory of the Northeast Bakhtiari Mountains, Iran: The Rise of a Highland Way of Life. Wiesbaden.

 

 

 

 

مقالات قدیمی: داستان پیدایش شطرنج (1338)

در شهر سندل از شهرهای هند مردی به نام جمهور شاهی می‌کرد. از بست و کشمیر تا مرز چین همه در زیر فرمان او بودند، صاحب گنج و سپاه و نگین و کلاه بود و با دانش و آبرو. از زن هوشمند و هنرمندش صاحب پسری شد و نامش را گو گذاشت. چندی نگذشت که شهریار بیمار گشت و پس از وصیت به کدبانوی خویش و سپردن شاهی به پسر خردسالش جان داد. اما چون مردم از سپاهی و شهری گرد آمدند و زن و مرد و پیر و برنا شور کردند چنان دیدند

داستان پیدایش شطرنج در شاهنامة فردوسی ضمن پادشاهی انوشیروان آمده و شاید اصل هندی داشته باشد.

 اینک خلاصة آن:

در شهر سندل از شهرهای هند مردی به نام جمهور شاهی می‌کرد. از بست و کشمیر تا مرز چین همه در زیر فرمان او بودند، صاحب گنج و سپاه و نگین و کلاه بود و با دانش و آبرو. از زن هوشمند و هنرمندش صاحب پسری شد و نامش را گو گذاشت. چندی نگذشت که شهریار بیمار گشت و پس از وصیت به کدبانوی خویش و سپردن شاهی به پسر خردسالش جان داد. اما چون مردم از سپاهی و شهری گرد آمدند و زن و مرد و پیر و برنا شور کردند چنان دیدند

که این خرد کودک نداند سپاه                        نه داد و نه خشم و نه تخت و کلاه

همه پادشاهی شود پر گزند               اگر شهریاری نباشد بلند

پس قرار بر آن نهادند که برادر شاه گذشته را به نام «مای» که در شهر دنبر فرمانروائی داشت به شاهی برگزینند. مای به سندل آمد و تاج شاهی بر سر نهاد و زن برادر را به عقد ازدواج درآورد.

پریچهره آبستن آمد ز مای                پسر زاد از این نامور کدخدای

شاه نام پسر را طلحند نهاد و مهر او را در دل نشاند، اما چون او دو ساله و گو هفت ساله شد، مای نیز بیمار گشت و پس از دو هفته در گذشت.

همه سندلی زار و گریان شدند           ز درد دل مای بریان شدند

ماهی سوگواری کردند و پس از آن نامداران سپاه و خردمندان گرد هم آمدند و دربارة شاه آیندة کشور شور کردند، سرانجام همه یکدل و یک رای بر آن شدند که در دوران کودکی پسران، مادرشان بر تخت نشیند زیرا زنی درست و دادگر و شایستة فرمانروائی است. پس به او گفتند:

که تخت دو فرزند خود را بگیر            فزاینده کاری است این ناگزیر

چو فرزند گردد سزاوار گاه                 بدو ده بزرگی و گنج و سپاه

وز آن پس هم آموزگارش تو باش        دلارام و دستور و یارش تو باش

زن نیکبخت این رای پذیرفت و تخت و تاج شاهی را با خوبی و داد آراست. دو مؤبد هنرمند پاکیزه رای برگزید و فرزندان خود را به آنها سپرد. سالها گذشت. پسران دانا و توانا شدند، از آن پس هر یک جدا نزد مادر می‌آمد و از او می‌پرسید:

که از ما کدام است شایسته‌تر             به دل برتر و نیز بایسته‌تر

مادر چنین پاسخ می‌داد که هر کدام از شما که خردمندتر و پرهیزکارتر و دیندارتر باشد شایسته‌ترست.

باز می‌پرسیدند:

که از ما دو فرزند کشور کراست           همان گنج و با تخت و افسر کراست

مادر به هر یک می‌گفت که تخت و تاج از آن تست و با این نوید دل آن‌ها را شاد نگه می‌داشت تا بزرگ شدند. اما رشک در دل هر دو جای گرفت و برای به دست آوردن تاج و گنج آشفته گشتند و در دل احساس رنج و اندوه کردند، بدآموزان نیز ایشان را برمی‌انگیختند و نزد مادر می‌فرستادند:

بگفتند کز ما که زیباتر است              که بر نیک و بد بر شکیباتر است

مادر پاسخ داد که با مؤبدان نیکدل و رای‌زن باید نشست و بزرگان شهر را خواند و از یکایک پرسید که کار چگونه خواهد شد زیرا کسی که تاج و تخت می‌جوید باید خرد و داد داشته باشد که جهان از شاه بیدادگر تباه می‌گردد، اما گو به مادر می‌گفت: بهانه مگیر و راست بگو. اگر من درخور شاهی نیستم تخت و تاج را به طلحند بسپار تا برایش کهتری نیکخواه گردم و اگر می‌بینی که من از حیث سال بزرگتر و از حیث خرد بر او برترم و پسر جمهور دلاور هستم، به طلحند بگو که از تخت و تاج چشم بپوشد و کار را سخت نگیرد. مادر اندرزش می‌داد و می‌گفت که برای تخت و تاج نباید دل را دردمند کرد که دنیا بر کسی نمی‌ماند چنانکه جمهور شاه با آن همه کردار نیک مرد و برادرش مای را به شاهی برگزیدند، او هم بر تخت مهی چندان نپائید، اکنون که تو برادر مهتری و به سال و خرد برتر چنان کن که جای را نیازاری:

یکی از شما گر کنم من گزین                        دگر گردد از من پر از درد و کین

مریزید خون از پی تاج و گنج             که بر کس نماند سرای سپنج

طلحند هم گمان می‌کرد که مادر از گو پشتیبانی می‌کند و می‌گفت: راست است که برادر به سن از من بزرگتر است اما بهتر و شایسته‌تر نیست، اگر پدرم در جوانی مرد تخت و تاج را به کسی نسپرد:

دلت خیره بینم همی سوی گو            بر آنی که او را کنی پیشرو

مادر سوگند خورد که چنین نظری ندارد، آخر ناچار از پند و اندرز چشم پوشید و راه دیگری را برگزید. پس همة دانایان را خواند، مطلب را در میان گذارد و کلید گنج دو پادشاه را به آنها سپرد و آرزوی دو فرزند را به آنها باز گفت، پس از آن گو  به طلحند گفت: شنیده‌ای که پدر من جمهور به سال و عقل از مای پدر تو بزرگتر و مهتر بود، بهمین جهت پدر نیکخوی تو هرگز آرزوی تخت نکرد و از کهتری ننگ نداشت و مهتری نجست.

اکنون نیک بنگر آیا یزدان می‌پسندد که من پیش برادر کهتر کمر خدمت بر بندم؟ حال مهان و خردمندان را می‌خوانیم و هر چه فرزانگان گفتند می‌پذیریم زیرا دانش ما از ایشان است. پس دو فرزانة نیک رای حاضر شدند و میانشان گفتگو در گرفت. فرزانة گو می‌خواست که شاهی به گو برسد و تاج و تخت و سندل از آن او باشد و فرزانة طلحند می‌کوشید شاگرد خود یعنی طلحند را به تخت نشاند، از اینرو بین فرزانگان نیز آتش کینه شعله‌ور شد. سرانجام دو تخت در ایوان نهادند، دو برادر بر آن نشستند و دو فرزانه بر دست راست هر یک قرار گرفتند، مهان و گرانمایگان را خواندند و در چپ و راست نشاندند، فرزانگان خطاب به بزرگان گفتند: از این دو برادر که را به شاهی می‌خواهید و کدام یک را پارسا می‌دانید. مؤبدان و بزرگان درین کار فرو ماندند و دانستند که انتخاب دشواری است و کار به جنگ می‌کشد و شاهی به دو نیم می‌شود و خردمندان در رنج می‌افتند، پس قرار گذاشتند که انجمنی تشکیل دهند و با هم شور کنند و پیامی به دو شاهزاده بفرستند. آنگاه با دلی غمگین و چهره‌ای دژم کاخ شاهی را ترک کردند و همة شب را با اندوه و ماتم بسر آوردند و سحرگاه در چارسوی شهر سرو صدا پیچید و دربارة این موضوع سخنها رفت، یکی را عقیده به گو بود و دیگری به طلحند، زبان‌ها از سخن گفتن به ستوه آمد و گروه مردم با هم همرأی نگشتند. عاقبت انجمن پراکنده گشت و پیامها بسوی دو شهریار روان شد، یکی سوی طلحند پیام فرستاد و به گو دشنام داد و دیگری سوی گو رفت و خود را جان‌نثار خواند، باین ترتیب کشور سندل با آن یکدلی و نیکخواهی پرآشوب و فتنه گشت.

خردمند گوید که در یک سرای           چو فرمان دو گردد نماند به جای

پس دو شهریار پیشنهاد کردند که هر یک پیشرو برزنی گردد و نپسنددکه شهر از برای هوس آنها ویران شود. دو شاه جوان با چهره‌ای پر آژنگ و سری پرجنگ روبرو گشتند و گفتگوی بسیار کردند و هر یک دیگری را به اطاعت و تسلیم دعوت کرد اما نتیجه‌ای به دست نیامد و جز جنگ چاره‌ای بکار نرفت. طرفداران دو شهریار به درگاه روی آوردند و خود را برای رزم آماده ساختند، نخست طلحند در گنجهای پدر گشاد و سپاه را جوشن داد و خود نیز جامه جنگ ببر کرد و آمادة خون ریختن شد. گو نیز خفتان و خود پوشید و به جان پدر درود فرستاد و آمادة دفاع گشت.

نهادند بر کوهة پیل زین                   تو گفتی همی جنگ جوید زمین

همه چشم بر زنگ و هندی درای         همه گوش بر نالة کر نای

سپهر اندر آن رزمگه خیره شد                        ز گرد سپه چشمها تیره شد

دو لشگر بر دو میل صف کشیدند و دو شاه جوان بر پشت پیل به لشگرگاه آمدند، نیزه داران پیاده و سپرداران همه پیش آمدند. گو که دشت را آمادة خون دید و جانش از اندوه در آتش بود باز خرد را بکار بست و سخنگوئی برگزید و به برادر پیام فرستاد که به جنگ قدم پیش مگذار و به گفتار بدگوی از راه راست دور مشو و مپسند:

که این کشور هند ویران شود             کنام پلنگان و شیران شود

اگر دل مرا از آشتی شاد کنی و از این مرز بیرون روی، هر چه ملک و زمین بخواهی به تو می‌دهم و مهرت را با جان برابر می‌کنم، تخت و افسر به این رنج نمی‌ارزد، اما اگر جنگ و بیداد پیش گیری و این رمة گرد شده را بپراکنی، جز نکوهش و پشیمانی راهی ندارد. طلحند که پیغام برادر شنید پاسخ فرستاد که در جنگ بهانه مگیر.

برادر نخوانم ترا من نه دوست             نه مغزی تو از دودة ما نه پوست

همه پادشاهی تو ویران کنی               چو آهنگ جنگ دلیران کنی

گنهکار هم پیش یزدان توئی              که بدنام و بدگوهر و بدخوئی

دیگر آنکه گفتی که بمن مرز با ارز و تخت و عاج می‌بخشی، بدان که:

هر آنگه که تو شهریاری کنی             مرا مرز بخشی و یاری کنی

نخواهم که جان باشد اندر تنم                        اگر چشم بر تاج و تخت افکنم

اکنون سپاه می‌رانم و به جنگ می‌شتابم و گو را دست بسته پیش می‌آرم تا سپاهش روی شکست ببیند و از تیغ من بیجان و پیچان شود.

دل گو از پاسخ برادر خشمگین شد و به سفارش فرزانه، درشتی نکرد و باز کوشید تا با نرمی رامش سازد، باز پیغام داد که از جنگ برادر دست بردار که گرداگرد، همه دشمانند، از ففغور چین و شاه کشمیر همه ما را نکوهش می‌کنند که دو برادر از بهر تخت و تاج با هم جنگیدند، اگر نزدم آیی از دیبا و دینار و اسبان و گنج همه چیز به تو می‌بخشم و آرزوی جنگ ندارم. طلحند در پاسخ برادر باز درشتی کرد و گفت:

شنیدم همه خام گفتار تو                  نبینم جز از چاره بازار تو

چگونه دهی گنج شاهی به من            تو خود کیستی زین بزرگ انجمن

توانائی و گنج شاهی مراست               ز خورشید تا برج ماهی مراست

همانا زمانت فراز آمدست                  کت اندیشه‌های دراز آمدست؟

اکنون که نشیب در برابر می‌بینی از جنگ می‌گریزی و افسون و فریب پیش می‌آری، آمادة جنگ باش و در رزم درنگ مکن.

گو ناچار آمادة جنگ شد و همینکه خورشید چادر زرد بر گنبد لاجورد گسترد

درفش دو شاه نو آمد پدید                سپه میمنه میسره برکشید

دو شاه جوان در قلب سپاه قرار گرفتند و دو فرزانه در کنارشان ایستادند، اما گو فرمود درفش را برپای دارند و کسی از یلان پا پیش نگذارد و هیچ پیا‌ده‌ای از جا نجنبد که شتاب به جنگ کار خردمندان نیست، اندکی درنگ کنیم تا:

ببینم که طلحند با این سپاه              چگونه خرامد به آوردگاه

از راه مهر و پند او را آزمودیم اما طلحند چهرة خوش به ما نشان نداد، اگر یزدان در این کار ما را پیروز کرد، زینهار برای گنج و خواسته خون کسی مریزید و اگر از سپاهیان ما کسی به قلب دشمن زد و طلحند را یافت مبادا که آسیبی بر او وارد آورد، همه فرمان گو را اطاعت کردند، از سوی دیگر طلحند، سپاهیان را دستور داد که اگر اختر نیک ما را پیروز گرداند:

شما تیغها را همه برکشید                 به یزدان پناهید و دشمن کشید

چو گیرید گو را نبایدش کشت           نه باوی سخن نیز گفتن درشت

بگیریدش از پشت آن پیل مست         به پیش من آرید بسته دو دست

جنگ آغاز شد، دو شاهزاده از قلب سپاه اسب بیرون راندند و یلان پیرامون کارزار گشتند و تا هنگامیکه خورشید از افق ناپدید شد، خون ریختند. سرانجام گو رو به سپاهیان برادر فریاد آورد که هر یک از شما که زینهار بخواهد، به او پناه می‌دهیم و کینه نمی‌جوئیم. چه بسا از سپاهیان زینهار خواستند و چه بسا کشته شدند تا:

پراکنده گشتند لشگر همه                 رمه بی‌شبان شد شبان بی‌رمه

چون طلحند بر روی پیل تنها ماند، گو او را با صدای بلند خواند و گفت:

که رو ای برادر به ایوان خویش                       نگه کن به ایوان و دیوان خویش

نیابی همانا ز من رنج تن                              نه زین تیغزن نامدار انجمن

طلحند چون آواز برادر شنید از ننگ بر خود پیچید و از دشت جنگ بیرون رفت سپاهیان را گرد کرد و در گنج گشاد، همه را خلعت و دینار داد، چون از آسایش سپاه آسوده‌خاطر شد، نزد برادر پیامی فرستاد که من آمادة جنگم، تو هم:

دلیری کن و جنگ شیران بسیچ                      نباید که گیری از این باب هیچ

چون گو پیغام درشت از برادر شنید مهر او از دل بیرون کرد و اندوهگین شد باز پیغام مهرآمیز داد و سخنان نرم گفت و او را به آشتی دعوت کرد و در ضمن گفت اگر مصمم به جنگ هستی منهم آماده خواهم شد، به این ترتیب که ما از این سرزمین بیرون می‌رویم و سپاه را نزدیک دریا می‌کشیم، خندقی به گرد سپاه می‌کنیم و راه را بر جنگجویان می‌بندیم.

بدان تا هر آنکس که بیند شکست                   ز کنده نباشد ورا راه جست

طلحند سران سپاه را خواند و نقشة برادر را با ایشان در میان نهاد و گفت:

چو در جنگ لشگر بود همگروه                       چه دشت و چه هامون چه دریا و کوه

پس از آنکه به سپاه گنج و خواسته و وعدة بسیار داد، همه به جنگ حاضر گشتند، پس سپاه را سوی دریا کشیدند و دو برادر در برابر هم فرود آمدند، خندقها کندند و از آب دریا پر کردند. شاهان در قلب سپاه قرار گرفتند، جنگ سخت در گرفت. هوا از گرد سپاه آبنوس شد و دریا به جوش آمد

گروهی به کنده درون پر ز خون                      دگر سر بریده فکنده نگون

همه دشت مغز و جگر بود و دل                      همه نعل اسبان ز خون پر ز گل

چون طلحند از پشت پیل نگاهی افکند زمین را چون دریا از خون سرخ دید و هر چه نگریست نه راه گریز دید و نه از شمشیر تیز امان می‌یافت خود را گرفتار و روزگار را سیاه دید. نا امید و غمگین شد و طاقتش به آخر رسید. پس:

بر آن زین زرین بخفت و بمرد                        همه کشور هند گو را سپرد

چون گو از قلب سپاه نگریست و درفش برادر را ندید سواری فرستاد تا ببیند آن درفش و آن سپهدار کجاست که جوش نبرد فرو نشسته است، سوار رفت و بازگشت و گفت که از شاه اثری نیست. گو از اسب فرود آمد و گریان و نالان دو میل پیاده راه پیمود اما طلحند را مرده یافت و رخ لشگر را زرد و پژمرده دید خروشی از دل برآورد و به سوگواری نشست.

همی گفت زار ای نبرده جوان             برفتی پر از درد و خسته روان

ترا گردش اختر بد بکشت                  وگرنه نزد بر تو بادی درشت

به پیچید از آموزگاران سرت              تو رفتی و مسکین دل مادرت

بخوبی بسی رانده‌ام با تو پند              نیامد ترا پند من سودمند

پس فرزانة گو سر رسید و او را پند داد و به آرامش دعوت کرد. شاه برخاست و فرمود تابوتی از چوب عاج و زر و پیروزه بسازند و رویش را با پرند چینی بپوشانند و سرش را با کافور و مشک ببندند و همة لشگر را زینهار دهند.

از سوی دیگر چون مادر شنید که برادرها به جنگ پرداخته‌اند، خورد و خواب از او دور شد و با تلخی روز را به سر آورد و دیدبانی گماشت تا خبری از رزم بدست بیاورد، چون گرد سپاه از راه برخاست و دیدبان از دیدگاه نگریست، درفش گو از دور دید اما هر چه نظر کرد از طلحند و تاج و پیلش اثری ندید. پس سواری روانه کرد و از حقیقت امر آگاهی یافت و به مادر خبر داد.

ز مژگان فرو ریخت خون مادرش         به خون اندرون گشته برش

همه جامه بدرید و رخ را بکند                        به ایوان و کاخ آتش اندر فکند

پس فرمود آتش سوزانی بر افروختند و خواست تا به آئین هندوان خود را به آتش سوزاند اما همینکه گو از عزم مادر آگاه شد خود را به او رساند و تنگ در برش گرفت و با چشم خونین از او خواست که به سخنانش گوش دهد.

نه من کشتم او را نه یاران من                        نه گردی از این نامدار انجمن

نیارست دم زد برو کس درشت            ورا گردش اختر بد بکشت

چون دید که مادر سخنش را نمی‌پذیرد و او را بد کنش و برادرکش می‌خواند گفت: برای آنکه بدگمانی از دل تو رخت بربندد، نخست آرام بگیر تا پس از آن رزمگه و کارشاه و سپاه را به تو نشان دهم و ثابت کنم که کسی درین مرگ گناهکار نیست و او را عمر سر آمده بود و اگر پس از نشان دادن باز آرام نگیری به دادار سوگند می‌خورم:

که سوزم به آتش تن خویش را           کنم شاد جان بداندیش را

چون مادر سخنان گو را شنید دریغ آمدش که چنین بر زو بالائی و چنین جوان دلیری تن خود را به آتش بسوزد. پس:

بدو گفت مادر که بنمای راه               که چون مرد بر پیل طلحند شاه

مگر بر من این آشکارا شود                بر آتش دلم بر مدارا شود

گو به ایوان خویش رفت و فرزانة جهاندیده را پیش خواند و آنچه با مادر گفته بود در میان نهاد. پس از هر شهری خردمندان و تیزهوشان را از برنا و پیر خواندند تا نقشه‌ای از رزمگاه و پیکار شاه طرح کنند و گو خود میدان جنگ را از دریا و خندق و آبگیر و پیش راندن سپاه همه را برایشان وصف کرد. جهاندیدگان شب تیره را تا سحر بیدار ماندند. پس از آن از چوب آبنوس تختی ساختند که بر آن صد خانه نقش کردند و بر روی آن خرامیدن لشگر و شهریار را نشان دادند.

دو لشگر از ساج و عاج تراشیدند. دو شاه سرافراز با فر و تاج، دو صف از پیادگان، از اسب و پیل و زیر و مبارز که اسب بر سپاه افکند همه را با آئین جنگ گرد کردند، شاه در قلب سپاه قرار گرفت فرزانه در کنارش، از دو سو دو پیل، دو اشتر و دو اسب و دو مرد و دو رخ:

پیاده برفتی ز پیش و ز پس               که او بود در جنگ فریاد رس

چو بگذاشتی تا سر آوردگاه                نشستی چو فرزانه بر دست شاه

همان مرد فرزانه یک خانه بیش          نرفتی به جنگ از بر شاه خویش

سه خانه برفتی سر افراز پیل              بدیدی همه رزمگاه از دو میل

سه خانه برفتی شتر همچنان             برآورد گه بر دمان و دنان

همان رفتن اسب سه خانه بود                        به رفتن یکی خانه بیگانه بود

برفتی ز هر سو رخ کینه خواه             همی تاختی او همه رزمگاه

همی راند هر کس به میدان خویش      به رفتن نکردی کسی کم و بیش

چو دیدی کسی شاه را در نبرد            به آواز گفتی که ای شاه برد

شه از خانة خویش برتر شدی             همی تا برو جای تنگ آمدی

از آن پس به بستند بر شاه راه                        رخ و اسب و فرزین و پیل و سپاه

شد از رنج و ز بستگی شاه مات           چنین یافت از چرخ گردان برات

منظور از شطرنج و شاه و بازی نمایش وضع طلحند در میدان جنگ و حال مرگش بود. مادر با دقت به بازی نگریست و حال پسر را در آخرین ساعتهای زندگی به چشم دید. پس شب و روز دردمند و اندوهگین می‌نشست و دو چشم بر بازی شطرنج می‌دوخت:

همه کام ورایش به شطرنج بود           ز طلحند جانش پر از رنج بود

همیشه همی ریخت خونین سرشگ     بر آن درد شطرنج بودش پزشک

 

اطلاعات مقاله:

ماهنامه سخن - مجله ادبیات و دانش و هنر امروز -مردادماه 1338 - دوره دهم - شماره 5- از صفحه 473 تا 480

 

ورود به صفحه مقالات قدیمی
http://anthropology.ir/old_articles

       

مقالات قدیمی: «چو بشنید رستم بر آراست کار» ( 1354 )

  • «رستم» را مردم به وجود آوردند، با ویژگی‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی زمان خود. این آفرینش یک احتیاج بود. احتیاجی برای مقاومت و ستیز. احتیاجی برای رهایی. رستم، اهورایی است و هر آن‌چه غیر در مقابل او، اهریمنی. رستمی که برای مردم و خلق، «نماد» است چرا که در سراسر شاهنامه خطایی از او سر نمی‌زند و همواره یار و یاور خلق و ملت است. رستم، رهایی ‌بخش است و مردم در فضا و پناه او زندگی می‌کنند. پادشاه در شاهنامه نشانه تداوم ملت است و رستم یاری‌دهندۀ پادشاه. هرگاه که ایران در برابر سپاه تورانیان و انیران به زانو درمی‌آید، رستم در آخرین لحظات، لشکر دشمن را درهم می‌شکند. کیکاووس را رستم از چنگ دیو می‌رهاند. رهایی کیکاووس، رهایی ملت است و آن‌هم گذشتن از «هفت‌خوان».

فردوسی در گرفتاری کاووس کی می‌سراید:

«سوی زابلستان فرستاد زود

به نزدیک دستان و رستم چو دود

بگفتش که بر من چه آمد ز بخت

بخاک اندر آمد سر و تاج و تخت»

و رستم که خود از گرفتاری ملت آگاهی دارد ندا درمی‌دهد که:

«هم ایرانیان را زچنگال دیو

رهاند بی‌آزار کیهان خدیو»

دین و مذهب زمانه در شاهنامه اهمیت بسیار دارد. ضحاک با ابلیس در مرگ پدر همداستان می‌‌شود و چنین نام ننگینی در اساطیر ایرانی برای خود بر جای می‌گذارد. کیکاووس برای آگاهی از راز آسمان‌ها پرواز می‌کند و به چنگ دیو سپید می‌افتد و می‌بینیم که هر پیروزی رستم با نام اهورا شروع می‌شود و از کشته شدن «سیاوش» که بگذریم بیش و کم مرگ بزرگان شاهنامه از پیمان‌شکنی و همراهی با اهریمن سرچشمه می‌گیرد. حتی مرگ رستم نیز رابطه‌ای –هرچند نه چندان عمیق- با همین موضوع دارد چرا که رستم در کشتن اسفندیار در دوگانگی جان‌فرسایی قرار می‌گیرد. از یک‌سو رستم آزاد است و تن به خواری نمی‌دهد. چه رسد، به ‌اینکه دست بسته به جانب گشتاسب گسیل شود و از سوی دیگر می‌داند که اسفندیار فریب خورده است و از جانب پدر توطئه‌ای اهریمنی برای مرگش چیده شده است. اسفندیار مقدس است و هم از این‌روست که کشندۀ او به چنان بلایی سخت گرفتار می‌آید که از آغاز نیز بر خود رستم معلوم است. ولی رستم در این کشمکش سخت روحی سرانجام مرگ را بر خواری ترجیح می‌دهد. سراسر شاهنامه با هوای رستم دم می‌زند، حتی آغاز شاهنامه بی‌صبرانه در انتظار ظهور رستم است. (شاید به همین علت است که شاهنامه بعد از مرگ رستم فریاد حماسی خود را از دست می‌دهد.) رستم چیزی از همۀ توانایی خود در راه رهایی خلق فرو نمی‌گذارد و اگر بپذیریم که رستم، سهراب را آگاهانه به زانو درمی‌آورد (در شاهنامه شواهدی در دست است) حتی آزادی ایرانیان را در مقابل تورانیان و انیران به چنین قیمت گزافی هم خواستار است.

شرایط اجتماعی اقتصادی پیدایی اساطیر شاهنامه

  • بی‌تردید اساطیر شاهنامه به دورۀ بردگی و تثبیت این نظام در امور اقتصادی بر‌می‌گردد (1) نخستین دولت‌های برده‌دار در شرق و نه در غرب به وجود آمد. سومر – اکد و بابل و چین و هند و سپس حکومت‌های خوارزم و مادها و پارت‌ها برخلاف حکومت‌های برده‌دار یونان هیچگاه به اوج خود نرسیدند. نظام برده‌داری در یونان تقریباً از قرن نهم پیش از میلاد شروع شد و به سر حد تکامل خود رسید و شاید بتوان اساطیر و حماسه‌های شاهنامه را با ایلیاد و ادوسیۀ «هومر» که آن‌هم نشان دهندۀ قرن اول بردگی است مقایسه کرد. بدیهی است تکامل دو دولت برده‌دار با حفظ منافع هر یک در برابر دیگری مغایرت داشته و لذا جنگ اقتصادی در قرن پنجم پیش از میلاد بین ایران و یونان شروع می‌شود و این آغاز جنگ‌های ممتد است. آریایی‌ها به خدایان متعدد اعتقاد داشته‌اند و این از «ریگ‌ودا» مشهود است.

ظهور «زردشت» در ایران باعث تغییر و تحولی در امور اقتصادی و روبنای فرهنگی جامعه می‌گردد. در اساطیر ایرانی و شاهنامه زردشت در زمان گشتاسب ظهور می‌کند و هم اسفندیار در همین زمان است که رویین‌تن می‌شود. زردشت اعتقاد به چند خدایی را منسوخ و به تشکیل نظام یک خدایی می‌پردازد. زندگی کشاورزی را بر شبانی ترجیح می‌دهد (یکی از مراحل تکامل اقتصادی) و قربانی را منسوخ می‌شمارد. (سرودهای «گاتا» از «اوستا»).  ظلم و ستم حکومت‌ها و قتل و غارت بیگانگان مایۀ اصلی اساطیر شاهنامه است. هر گاه که ملت مورد هجوم قرار می‌گیرد، بعد از تحمل سختی‌ها و مشقت‌ها باز زنده می‌شود و به زندگی ادامه می‌دهد و این سختی‌های ملی شاید «هفت‌خوان» شاهنامه باشد.

ستایش نیکی و صفات اهورایی و دفع بدی و اهریمنی نشان دهندۀ زورگویی‌ها و ستم‌های بی‌شماری است که بر ملت کهنسال ایرانی رفته است. ستایش بخردی‌های رستم و کیخسرو، کشته شدن سیاوش به دست گریسوز، سیاوشی که اهورایی است و به پیمان خود اعتقاد دارد نشانۀ همین بیدادگری‌های دوران قدیم است.

  • در گیرودار حمله عرب (2) ایران در اندیشه رهایی از نظام موجود بود. آرمان‌های ذهنی اسلام خلق را به هیجان آورده بود و یکی از عوامل مهم و اساسی شکست ایران از اعراب هم همین موضوع بود. جنگ‌های برده‌ داری ایران و یونان هر دو طرف را به تنگ آورده بود. تقسیم‌بندی‌های اقتصادی و سیاسی در ایران به اوج خود رسیده بود و نیروهای عظیم انسانی به دست نیروهای محدود دستگاه دولتی و عوامل وابسته به آن استثمار می‌شد. ولی با این‌همه ملت ایران از آنجایی که به‌طور کلی از حملات بیگانگان و مقاصد آن‌ها آگاهی داشت، با تردید خود را تسلیم می‌کرد و با این‌همه سال‌ها طول کشید تا همه ایران تسلیم شد.

شرایط اجتماعی و اقتصادی سرایش شاهنامه

  • بطورکلی ملت ایران از تسلط اعراب هم نتیجه‌ای نگرفت. سیستم برده‌داری ادامه یافت و ایرانیان به ‌وسیله عرب، موالی (بردگان) خوانده شدند. جزیه‌های وحشتناک و غنایم ربوده شده، مردم را پیش از پیش اسیر نیروهای مسلط بر اوضاع اقتصادی و سیاسی کرد. حکومت ساسانیان منهدم شده و به جای آن خلفای اسلامی بر امپراتوری بزرگ اسلام حکومت می‌کردند. از ظلم و ستم امویان بر ایران آگاهی داریم. ایرانیان هوشمند که اوضاع را چنین دیدند به فعالیت‌های زیرزمینی برای رهایی ایران از بقایای رژیم برده‌داری پرداختند. سال 132 هجری برای ایران سال آغاز بود، چرا که حکومت امویان به دست ایرانیان (ابومسلم) برچیده شد ولی با همه نتیجه‌بخشی آن وارث حکومت امویان عباسیان شدند که نه تنها در ادامۀ سیاست امویان دست کمی از آن‌ها نداشتند بلکه به چیزی افزون بر آنان هم بودند و مردم که کم کم از نیات خلفای عباسی آگاه شده بودند، گروه گروه به دسته‌های کوچک انقلابی پیوستند و حکومت‌های پراکنده ایرانی و غیرایرانی وابسته به دستگاه خلافت به شدت با این نهضت‌های رهایی‌بخش مبارزه کرده و فرمان خلیفه را گردن نهادند. ولی قیام‌های پراکنده در ایران شروع شده بود که مهم‌تر از همه قیام بابک است. قیام‌هایی از نوع استادسیس – اوندیه – سنباد – به‌آفرین و قرمطی‌ها یکی پس از دیگری ظهور می‌کنند. از اینان به خصوص قرمطی‌ها و خرم‌دینان (بابکیان) از میان دهقانان و کشاورزان  برخاسته بودند و در سال 255 هجری صاحب‌الزنج در خوزستان قیام علیه بردگی را شروع کرد.
  • در چنین اوضاع و احوالی شاهنامه جان می‌گیرد، رستم برای توجیه کار بابک‌ها در شاهنامۀ فردوسی بازسازی می‌شود. با بابک و علیه او نیرنگ بود و با رستم هم بود. و اینجاست که رستم در خون ملت جان می‌گیرد و به سرعت پذیرفته می‌شود. رستم از خود آن‌هاست. رستم را در آذربایجان دارند، سردارانی نیز در طبرستان و گیلان و خراسن و خوزستان و فارس و فردوسی طوسی دم از بروبوم آباد مازندران می‌زند. رستم که پهلوان است، خردمند نیز باید باشد و این در شاهنامه بیش و کم همه‌جا به چشم می‌خورد. سرداران ایرانی در جنگ‌ها فریب‌ها خورده‌اند، و نیرنگ‌ها ندیده‌اند، و پیروزی ملی کاری آسان نیست و رستم با «خوان»ها مواجه است رستم به سادگی از اهریمن جادو (خان چهارم) فریب نمی‌خورد و یک بار هم که فریب می‌خورد به جنگ نابرادر خود (شغاد) از پا درمی‌آید، و فردوسی بر آن است که از این اساطیر برای رهبری قهرمانان زمان، آگاهی و هوشیاری بیشتری به وجود آورد.

«همه داستان یاد باید گرفت

که خیره بماند شگفت از شگفت»

  • الهام‌بخش فردوسی در این راه شاهنامۀ ابومنصوری (که بیشتر اساطیر شاهنامه را فردوسی از آن گرفته و به شعر درآورده است)، داستان‌های «آزاد سرو» و شرح کارهای اسکندر و چند داستان پراکندۀ دیگر بوده است. فردوسی در شاهنامه سعی نداشته که لغات فارسی به کار برد، بلکه زبان شاهنامه زبان زمانه است و «صدی هشت کلمات شاهنامه عربی است و نسبت به التفهیم بیرونی که صدی چهار دارای لغات عربی است»  نشان دهندۀ همین موضوع است. اگر در این رهگذر از داستان‌ها و قصه‌های بسیاری –که در مورد فردوسی، نشانۀ عظمت کار اوست- بگذریم، تضادهای اساسی بین سلطان محمود و فردوسی طوسی وجود داشته است. دوگانگی این دو، دوگانگی ملی و میهنی است در آغاز سامانیان و احمد اسفراینی وزیر تا حدود بسیار زیادی از این جشن‌های ملی و ادبی برای زنده کردن آیین گذشتگان و جان بخشیدن به پیوند ملی و پهلوانی حمایت می‌کردند. ولی بعد از اینکه کار آن‌ها پایان گرفت و بیگانگانی چون غزنویان امور را در دست گرفتند کار بر دیگران سخت‌تر شده و به گفته بیهقی –محمود انگشت در کرده در همه عالم و قرمطی می‌جوید- و شاید به همین لحاظ و چشم‌داشت باشد که به گفتۀ صاحب تاریخ سیستان، «شاهنامه به شعر گرد (منظور فردوسی است) و بر نام سلطان گرد و چندین روز همی برخواند. محمود گفت: همۀ شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم است.»

گرچه صحت این حکایت مشکوک است ولی نشانی از ترس و دلهره محمودیان از رستم‌ها و بابک‌های زمانه دارد. اگر فردوسی از انقلابیون اسماعیله نبود اما در باطن تمایلی به ایشان نشان می‌‌داده است و یکی از دوگانگی‌هایی که بین سلطان محمود و فردوسی وجود داشته، علاوه بر مساله ملت‌گرایی فردوسی، یکی هم همین ارتباط و تمایل به شیعیان اسماعیلی بوده است که در اینجا و آنجا در ابیات مختلف شاهنامه مشاهده می‌شود. و می‌دانیم همین موضوع بهانۀ دیگری بود در دربار محمود برای کم ارج کردن شاهنامه. اما چون شاهنامه از مردم برخاسته بود مردم نیز در حفظ آن کوشیدند و نقالان در قهوه‌خانه‌ها فریادگر آن بودند. سپس نام «منصوربن حسن ابوالقاسم فردوسی طوسی» با زندگی درآمیخت.

 

توضیحات:

  1. در شاهنامه ابیاتی که بیان‌گر این نظام است بسیار است ازجمله هنگام زادن رستم و بیماری رودابه:

«شبستان همه بندگان کنده موی

برهنه سرو رخ‌تر و گشته روی»

  1. از تقریرات و تحقیقات دانشگاهی محمدجواد شریعت.

 

اطلاعات مقاله:

ماهنامه فرهنگی-هنری رودکی- شماره 44- خرداد ماه 1354- سال چهارم- صفحات 20 و 21

مجموعه جلال ستاری و لاله تقیان

 

 

 

ورود به صفحه مقالات قدیمی

anthropology.ir/old_articles

 

 

 

شاخه اصلی

مقالات قدیمی

مردم، شاهنامه و سلطه آمرانه ادبی

شاهنامه گواهی است دیرینه بر مبانیِ هویت فرهنگی ما. سندِ خوش‌آب و رنگ و موزونی که برای قرنها مایۀ اعتبار و افتخار ایرانیان بوده و همپای دیگر امهّات حکمی و ادبیِ فارسی، یکی از قافله‌سالارانِ کاروان رنج دیده و جنگ چشیدۀ ایران. این کتاب دفترچۀ خاطراتی باستانی است که هر فرهنگی بخت داشتنش را ندارد. نمونه‌اش اعراب که - گرچه واژۀ «حَماسه» را از ایشان وام گرفته‌ایم- از داشتن سند مکتوبی همتای حماسه‌های دیگر فرهنگ ها بی‌بهره‌اند.[i]

حماسۀ فرهنگی ایران که یکی از کهن‌ترین و پر برگ و بارترین حماسه‌‌های بازمانده در تاریخ بشری است به زبانها و در زمانهای گوناگون در یشتهای اوستا، بعضی کتب متفرق پهلوی، خداینامه‌ها، کتابهای مذهبی، آیین‌نامه‌ها، گاهنامه‌ها[ii] و ... ثبت شده است و پیدایش شاهنامه‌ای به زبانِ فارسی، رسم‌الخطّ رایج در عهد اسلامی و به قلمِ استوار و امانتدار حکیم ابوالقاسم فردوسی، هم حلقه‌ای از همین زنجیر و اتفاقی خجسته در تاریخ زبان و ادبیات فارسی ایران است.

سالهای سال، مردم میراث‌دار شاهنامه بوده‌اند؛ آن را از بر می‌کرده‌اند، یا ماجراهایی از آن را به خاطر می‌سپرده‌اند و برای کودکانشان نقل می‌کرده‌اند، فرّ و شکوه پهلوانیهای آن را در قالب قصه‌های عامیانه‌ای چون «ملک جمشید» و «امیرارسلان نامدار» و... می‌ریخته‌اند و حتی به تعزیه‌خوانی‌هایشان هم چاشنی حماسۀ تاریخی شان را می‌افزوده‌اند.

شاهنامۀ فردوسی برای قرنها توانست پاسخگوی بخشی از نیازهای فرهنگی، ادبی، تاریخی، اسطوره‌ای، زبانی و فرهنگی مردم ایران باشد؛ امّا هرچه به روزگار ما نزدیک‌تر شد، از ما دورتر و دورتر شد. شاهنامه از سال 1300 خورشیدی به این سو، کم‌کمک رمقش را از دست داد و امروز صدای نارسایی شده‌است که در همهمۀ صداهای دیگر به زحمت شنیده می‌شود.

سالهای نخست سدۀ حاضر در ایران، روزگار ملّی‌گرایی و احراز هویّت فرهنگی بود و شاهنامه نیز به عنوان سندی کهن، یکی از دستمایه‌های بنیادین برای نیل به این هدف بود[iii].  در سال 1313 جشن هزارۀ فردوسی را برگزار و بنای یادبود او را در توس برپا شد. در این سالها شاهنامه به‌صورت عنصری نمایشی و آیینه‌ای بازتابندۀ شکوه و جلال پادشاهی ایران مورد توجه قرار گرفت. جریانی که نیم قرن به طول انجامید و موجب شد این کتاب که در روزگار پدید آمدنش فریادی از گلوی مردم عادّی و نقدی بر شیوۀ پادشاهان ستمکار بود، نزدیک به پنجاه سال همسو و همراه با نظام حاکم به بازگویی ارزشهای ایشان بپردازد و از قافلۀ رو به رشد و تغییر ادب فارسی عقب بماند. آن‌هم در سالهایی که همه چیز رو به نو شدن داشت.

در این دوران در میان فعالان سیاسی، ادیبان، شاعران و نویسندگانی بودند که موجب راهیابیِ اندیشه‌ها و باورهای سیاسی و حزبی رایج به عرصۀ تولید ادبیاتِ نو و تفسیر ادبیاتِ کهن شدند. کسانی چون ملک‌الشعرای بهار، بزرگ علوی، رضازادۀ شفق، عبدالحسین نوشین، پروین گنابادی، علی دشتی، احمد کسروی و ... . ادبیات زبان به یاد ماندنی و فاخری بود که اندیشه‌های ایشان را به میان مردم می‌برد و به آنها القا می‌کرد.

ادبیات‌سازان -با توجه به فضای سیاسی و اجتماعی- به خلق آثار تازه مشغول بودند و ادبیات‌شناسان می‌کوشیدند معانیِ نوی را از متونِ کلاسیک استخراج کنند که خورندِ نیازهای روزِ جامعۀ باشد؛ امّا شاهنامه در این میان جایی نداشت.

فردوسی در آن سالها نه توانست چون سعدی و خیام هم‌صحبت روشنفکران مترقّی باشد و نه توانست به شیوۀ مولانا و حافظ راهش را به محافل دینی و از آنجا به منبرها و به خانۀ مردم عادّی باز کند.

شاهنامه در این سالها بناچار جامه‌ای فاخر بر تن کرده و میان شاهان و شاه‌دوستان جاخوش کرده بود؛ گویی ایشان تنها میراث‌داران حماسۀ تاریخی- اسطوره ای  ایران بودند. نه اینکه مردم عادی شاهنامه نداشتند و نمی‌خواندند، نه اینکه نقّالان به رسم قدیم هر شب در بین مردم قصّه‌های آن را زمزمه نمی‌کردند؛ اما پژوهشهای به‌جای مانده از این دوران بیشتر بیانگر استفاده از شاهنامه برای پاسخگویی به نیازهای طبقۀ حاکم است تا ارتباط شاهنامه با مردم عادّی. برخی از عنوان‌های چاپ شده در این دوران از این قرار است: فرماندهی خداوند جنگ، تاجگذاری در شاهنامۀ فردوسی، پادشاهی و پادشاهان از دیدۀ ایرانیان بر بنیاد شاهنامۀ فردوسی، تاجگذاری در ایران باستان، ولیعهدی در ایران باستان بر بنیاد شاهنامۀ فردوسی، آیین شهریاری در ایران بر بنیاد شاهنامۀ فردوسی و ... .

این روند برای سالها ادامه داشت اما از سال 1357 خورشیدی به بعد، شاهنامه سرانجام توانست از بندِ مکرّرگویی‌های طولانی‌اش رها شود و این فرصت را بیابد که زوایای دیگری از خویش را نمایان کند. به گواهیِ کتابها و مقاله‌های انتشار یافته در این سالها، قافله‌سالارِ پیر ما حال می‌کوشید تا بیشتر با مسائل و فهمِ مردم روزگار خود بپیوندد. در این سالها جریانی از پژوهشهای پسااستعماری شکل‌ گرفت و شاهنامه نیز به عنوان یکی از متون کهن از دیدگاههای گوناگونِ انسان شناسانه، جامعه‌شناسانه، تاریخی، سیاسی، جغرافیایی، هنری و ... مورد کاوش قرار گرفت. شاهنامه برای مدّت چند سال از قالبِ نمایشیِ پیشین‌اش بیرون آمد و به مسائل روزِ مردم مربوط شد؛ امّا گویی کار از کار گذشته بود و شاهنامه  میراث‌دارانی تازه برای پیدا کرده بود: دانشگاهیان!

شاهنامه بعد از سال 1313 و تأسیس دانشگاه تهران، به عنوان یکی از متون درسی، راه خود را به دانشگاه گشوده بود. حالا غیر از دانشجویان رشتۀ زبان و ادبیات فارسی، هر تحصیلکرده و دانشگاه رفته‌ای می‌توانست آن را بخواند و دربارۀ آن نظراتی داشته باشد؛ امّا ادبیات می‌خواست به عنوان یک رشتۀ دانشگاهی دربارۀ شاهنامه و دیگر متون حرفهای تازه‌ای را طرح کند. دانشکده‌های ادبیات کم‌کم ساحت ویژۀ خود را کشف و مرزهای غیرقابل نفوذ خود را روشن کردند.

پژوهشگران ادبی نمی‌توانستند با مقالاتی که صرفاً به بازگویی ذائقۀ ادبی و پسندهای مؤلفانش در برخورد با یک متن می‌پردازد، به کارزار با دیگر علوم بروند. اصحاب دانشها و رشته‌های دیگر دانشگاهی به اینطور پژوهش‌های ادبی به چشم تمسخر می‌نگریستند و خودشان را محق می‌دانستند که آن را نقد کنند و دربارۀ آن نظر بدهند. برای همین ادبیات‌شناسان دست به برقراری سلطه آمرانه ادبی زدند. آنها قلمرو خودشان را ترسیم کردند؛ قلمرو دشواری که کیفیت یک رشتۀ دانشگاهی را داشته باشد و هرکسی به سادگی نتواند در آن اظهار نظر کند، مگر اینکه سالها عمرش را صرف دانستن معنا و ریشۀ واژگان فارسی و عربی، بدیع و معانی و بیان، دانستن تاریخ ادبیات، آشنایی با عروض و قافیه، خواندن همۀ آنچه متون ادبی تعریف شده بود و بسیاری کارهای دشوار دیگر نماید.

در حوزۀ شاهنامه نیز عمدۀ این دشواریها شامل دانستنِ زیر و زبرِ واژه‌ها براساس گویش زمانۀ فردوسی، شناختِ ریشه‌های باستانی نامها و واژگان، نسخه‌شناسی و تمییز ابیات الحاقی از غیر الحاقی بود. اینطور به نظر می‌آمد که کسی که اینها را نمی‌داند، شاهنامه را نمی‌فهمد و بهتر است دربارۀ آن اظهار نظری نداشته باشد.

ادبیات‌شناسان ارزشهای علمی-ادبیِ خودشان را به کرسی نشانده و کار بررسی متون را کارشناسانه دنبال می‌کردند و نتایج ارزشمندی هم بدست آوردند؛ امّا ارتباط با شاهنامه برای مردم عادّی بسیار دشوار شده بود. حالا دیگر بسیاری از شاهنامه‌دوستان به داشتنِ یک نسخۀ معتبر از کتاب فردوسی در کتابخانه و رفتن به چند همایش و بزرگداشتِ سالیانه و نشستن پای حرفهایِ حساب امّا دشوار و دیریابِ بعضی استادان شاهنامه‌شناس بسنده کرده بودند. جنجال بر سرِ درستی یا نادرستیِ تلفظ واژه‌ها و الحاقی بودن یا نبودنِ برخی ابیات میان شاهنامه‌پژوهان ادامه داشت و کسی به فکر سهم مردم عادّی از شاهنامه نبود.

کسی نمی‌خواست به این موضوع توجهی نشان بدهد که این از ویژگیهای نقل داستان‌های حماسی است که به مرور و در طول زمان چیزهایی بر آن افزوده شود. استادانِ طراز اول شاهنامه‌شناس با صرف وقت و دقّت زیاد ابیات الحاقی را که برای سالها در ذهن مردم جا خوش کرده بود، از متن  شاهنامه جدا و با خط ریز به زیر صفحات و یا به کل از شاهنامه بیرون بردند و مردم را آگاه کردند که بسیاری از ابیاتِ معروف و مورد استناد آنها شاهنامه‌ای نیست.[iv]

آنها شاهنامه را با دقت و وسواس زیاد، از نقش مردمِ عادّی زدودند؛ امّا گام بعدی در این پژوهش به انجام نرسید. گامی که در آن شاهنامه‌پژوهان می‌بایست براساس همین ابیات الحاقی، علل اجتماعی و تاریخیِ شکل‌گیری این برافزوده‌ها را روشن می‌کردند و درمی‌یافتند که مردم و شاهنامه در طی این سالها چگونه با هم به گفتگو پرداخته‌اند و این گفتگو چگونه باید تداوم یابد؟

حالا شاهنامه مبدّل به متنی چارچوب‌دار شده بود که خواندن و فهمیدنش حساب و کتاب داشت و برای همین امکان گفتگو با مردم عادّی را از دست داده بود. از ملزوماتِ اساسیِ هر جلسۀ شاهنامه‌خوانی، استاد ادبیات‌دانی بود که نگذارد درک و دریافتِ مردم عادّی به حریم شاهنامه خدشه‌ای وارد کند. متأسفانه شاهنامه چون دیوان حافظ این بخت را هم نداشت که گردن به تفأل بسپارد و نه تنها مردم از فهمیدنش واهمه‌ای نداشته؛ بلکه باورِ راسخ داشته باشند که با هر سن و سال و سطح دانش و بینشی، می‌توانند بهره‌ای از آن ببرند.[v]

از دیگرسو شاهنامه در نخستین سالهای پس از انقلاب اسلامی -که واژۀ «شاه» نفرتی دیرینه را در برنامه‌ریزان درسی و سیاست‌گذاران فرهنگی زنده می‌کرد- نتوانست جای شایستۀ خود را در میان نسلهای تازه باز کند. شاهنامه را نه می‌شد مثل دیوان حافظ و مثنوی مولانا مورد تأویل و تفسیرهای دینی و عرفانی قرار داد و نه به سادگیِ بوستان و گلستان می‌شد از آن درس زندگی گرفت. شاهنامه، شاهنامه بود. نامۀ غرور و تفاخر اجدادی که حالا ما علیه ایشان قیام کرده بودیم و همه را با یک تیغ سر بریده بودیم!

سالها طول کشید تا تصویری که حکومت پیشین از شاهنامه ساخته بود، فراموش شد و این متن دوباره توانست نفس بکشد. امروز شاهنامه در میان ما هست. در کتابخانه‌هامان، در حافظۀ رایانه‌ها و به صورت فایلهای شنیداری روی گوشی‌های تلفن همراهمان. اما سهم ما از آن چقدر است؟ چند وقت یکبار به سراغ آن می‌رویم؟ آیا جسارت خواندن و فهمیدن آن را فارغ از چارچوبهای و قواعد وضع شدۀ ادبی داریم؟

قدیم‌ترین مثال شناخته‌شدۀ تفسیر به سدۀ ششم قبل از میلاد مسیح، یعنی زمانی برمی‌گردد که ته‌آژه‌نس اهل رگیوم، تفسیری تمثیلی از یک قطعه از هومر ارائه داد.[vi] آثاری مانند شاهنامۀ فردوسی، ایلیاد هومر یا هملت شکسپیر، به هیچ وجه، برای همۀ خوانندگان در همۀ اعصارِ تاریخ، معنای واحدی نداشته و این مخاطبان بوده‌اند که زمینۀ حیات، تأثیر و بالندگی متون را فراهم کرده و براساس دانش، توانش و تجربۀ زیسته‌شان به آن معنا داده‌اند.[vii]

ما نیز به عنوان خوانندگان دوره‌ای از تاریخ، نباید بختِ خواندن و معنا کردن شاهنامه را از خودمان دریغ کنیم. شاهنامه متنِ بازی است که فردوسی پس از پایان نگارش، آن را با خوانندگان اعصار و قرون رها کرده و از یکسویِ این مکالمه حذف شده، حالا ما باید آن را بخوانیم و آنطور که می‌توانیم بفهمیم و با آن ارتباط برقرار کنیم.

شاهنامه معنایی یکّه ندارد. درست است که تفسیر شاهنامه نیز چون تفسیر هر اثرِ هنریِ دیگر به مقدماتی نیاز دارد؛ اما نمی‌توانلزوما و با قاطعیت  مدّعی شد که تنها گروه خاصّی از مخاطبان صلاحیّت این را دارند که با آن ارتباط برقرار کنند.[viii] بسیاری می توانند آن را بخوانند و سؤالاتِ روزگارش را از آن بپرسند چراکه شاهنامه نیز این توانایی را دارد که با مخاطبانش به گفت و شنود بنشیند.

 

[i] صفا؛ذبیح‌الله. (1333). حماسه‌سرایی در ایران. تهران: امیرکبیر. صص18-16 .

 [ii]  همان صص 58-29.

[iii] اطلاعات تاریخی این نوشتار برمبنای این کتاب است: آبراهامیان؛ یرواند. (1374). ایران بین دو انقلاب. ترجمۀ احمد گل محمدی و محمدابراهیم فتاحی. نشر نی. چاپ یازدهم. نیز: فوران؛ جان. (1382). مقاومت شکننده (تاریخ تحولات اجتماعی ایران). ترجمۀ احمد تدیّن. تهران: رسا. چاپ پنجم.

[iv] ابیاتی مشهوری چون:

 زن و اژدها هر دو در خاک به                        جهان پاک ازین هر دو ناپاک به

نیز:

چو ایران نباشد تن من مباد                                             بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

نیز ر.ک: خالقی‌مطلق؛ جلال. (1363). معرفی قطعات الحاقی شاهنامه (1). ایران‌نامه. شمارۀ نهم. پاییز. صص 53-26./ خالقی‌مطلق؛ جلال. (1363). معرفی قطعات الحاقی شاهنامه (2). ایران‌نامه. شمارۀ دهم. زمستان. صص 261-246.

[v] ر.ک: روح‌الامینی؛ محمود. (1369). باورهای عامیانه دربارۀ فال حافظ. تهران: نقش جهان.

[vi] ر.ک. هارلند؛ ریچارد. (1388). درآمدی تاریخی بر نظریۀ ادبی از افلاتون تا بارت. مترجم: علی معصومی و ... .تهران: چشمه. چاپ سوم ص50.

[vii] ر.ک. فتوحی؛ محمود. (1387). نظریۀ تاریخ ادبیات با بررسی انتقادی تاریخ‌ادبیات‌نگاری. تهران: سخن. چاپ دوم. ص124.

[viii] ر.ک. نامورمطلق؛ بهمن. (1387). یائوس و ایزر (نظریۀ دریافت). پژوهشنامۀ فرهنگستان هنر. ش 11. زمستان. صص110-94. نیز:

Jauss, Hans Robert. (1967). "Literaturgeschichte als Provokation der Literaturwissenschaft" translated as "Literary History as a Challenge to Literary Theory", in NEW LITERARY HISTORY. Vol. 2, No. 1 (Autumn, 1970). pp. 7-37.

 

پرونده ی «شاهنامه» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/3739
 

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

آشیل و اسفندیار: دو همزاد اسطوره ای

تصویر: نبرد رستم و اسفندیار
در جهان بیکران اندیشه­ ی بشری همه­ چیز از نیک و بد و زشت و زیبا از وحدتی عجیب برخوردار است؛ و آنچه برخی از اندیشه­  ها را هم جاودانه می­ سازد، همان پیوندی است که ایران را به یونان، یونان را به مصر، مصر را به روم و نهایتاً تمام جهان را فراتر از حدومرز و رنگ و نژاد به هم متصل می­ سازد، و کمربندی شگفت از اندیشه­  های روشن و تیره و نشانه­ های فرهنگ­ های متفاوت بر کمر حیات بشری می­ بندد.

شگفت­ تر آن که این اندیشه­ ها که از وحدتی ناگزیر برخوردارند هر یک استقلالی ویژه دارند ولی اگر جامه­ های رنگارنگ فرهنگ، سنت و آداب، و در واقع جامه­ ی صفات عارضی را از تن این اندیشه­ ها برکَنیم و آن را عریان بنگریم، تنی یکپارچه از اندیشه نزد ملت­ها خواهیم یافت. تنی که گاه آرزوی مشترک بی­مرگی دارد، گاه رویای رویین تنی، گاه هوس دست یافتن به قدرت آینده­ نگری و گاه آرزوی تولد شخصیت­های اساطیری را در ا ندیشه می­ پرورد؛ شخصیت­هایی که گویی دو همزاد از یک مادر، در یک زمان و یک مکان­ اند سپس هر یک در زمانی دیگر و مکانی دیگر از آداب و سنن مکان خاص خود شیر نوشیده، بزرگ شده و رخت بلوغ بر تن کرده­ اند.

آنچه زیباست این است که مردمان جهان نیز بیرون از کاخ­های سیاست، پیوستگی غریبی دارند. همه­ ی ملل، پادشاهان بی­ تاج و تختی دارند که حامی مظلومان­ اند و همگی با ظالمانی رودررو هستندکه آرزو دارند روزی آنها را سرنگون کنند. مردمان ساده­ ی جهان که آغوش صادقانه­ شان جایگاه پرورش اندیشه­ های پاک است، پهلوانانی مشترک و دشمنانی مشترک دارد و در یک سخن دارای جهان زیبای ذهنی مشترکی هستند.

در اندیشه­ ی اقوام و ملل مختلف جهان آرزوهایی چون بی­مرگی و رویین­تنی، آرزو و خواستی اسطوره­ ای و آشناست. اقوام مختلف این آرزوها را به اشکال گوناگون بیان کرده­اند و جامه­ های شکوهمندی از حماسه و داستان بر پیکر خیالی این آرزوها پوشانیده­ اند.

اشتراک ذهنی بشر در ساختن و پرداختن چنین آرزوها و اندیشه­ هایی طبیعتاً وجوه اشتراکی نیز در داستان­ها و شخصیت­های اساطیری این حماسه­ ها به وجود می­ آورد. این اشتراک گاه به شکلی طبیعی، که ناشی از یکی بودن زمینه­ ی اندیشه­ ها و زندگی بشر است، به وجود می­ آید و گاه تأثیرپذیری ملل از یکدیگر وجوه اشتراکی محدود را باعث می­شود.

در اساطیر جهان، از آفریقا گرفته تا آسیا و اروپا و سرخپوستان و غیره شخصیت­های همزادی را می­ یابیم که قامت، چهره، رفتار و کردار آنان در بسیاری موارد همسان است. خشم و کین، عشق و عاطفه، قدرت و ضعف­شان همگون است. همگی برای تحقق اندیشه­ های والا زاده می­ شوند و برای دادن عبرتی بزرگ می­ میرند.

یکی از باشکوه­ترین این اسطوره­ ها در قالب رویین­تن شدن انسان جلوه می­ کند و قهرمانان رویین­تن، تندیس قدرت و شکست­ناپذیری بشر در مقابل حوادث می­ گردند. اما اندیشه­ ی بشر در مقابل مرگ ـ این پهلوانان بلامنازع ـ نظریه­ای مشترک صادر می­ کند: هیچ نیرویی یارای تفوق و برتری بر «مرگ» را ندارد. و بدین ترتیب بخش منطقی ذهن بشر در مقابل بخش آرزوخواه اندیشه­اش، ناچار از پذیرفتنِ واقعیتِ شکوهمند و رازناک مرگ می­ گردد.

در تمامی اسطوره ­های مربوط به رویین­تنان جهان، مرگ نقطه­ ی اشتراک دیگری می­ شود. رویین­تن­های اساطیری نیز باید بمیرند. هر انسانی از ضعفی خاص در وجود خویش رنج می­ برد و تجسم کامل این ضعف در پاره­ ی مرگ­پذیرِ تنِ رویین­تن است. نقطه­ ی مرگ­پذیر رویین­تن سمبولی از نقاط ضعف انسان است. وجود انسان غیراساطیری، از این نقطه­ های آسیب­پذیر متخلخل است و مجموعه­ ی این نقطه­ ها و منفذها در وجود اساطیری رویین­تن به منفذی عظیم برای عبور مرگ تبدیل می­ شود.

رویارویی با چهره­ های گوناگون زندگی و مرگ، انسان­های روی زمین را به هم پیوند می­ زند و همین اشتراک در زندگی و مرگ پهلوانان ملل نیز جلوه می­ کند.

پاشنه­ ی آشیل یونانی، چشم اسفندیار ایرانی، پشت زیگفرید آلمانی و بی­سلاح بودن بالدار اسکاندیناوی، تجسم مشترکی است از ضعف بشر در مقابل مرگ. همان­گونه که رویین­تن بودنشان تجسمی است مشترک از آرزوی آسیب­ناپذیر بودن در مقابل طبیعت.

موضوع مورد بررسی این نوشته، تحقیق در برخی از وجوه اشتراک دو شخصیت از این شخصیت­های رویین­تن می­ باشد: آشیل یونانی و اسفندیار ایرانی به روایت فردوسی.

باتوجه به تقدمِ زمانی هومر نسبت به فردوسی، گفتن این که ای فردوسی شخصیت اسفندیار را مستقیماً از حماسه­ ی بزرگ و جاودانه­ ی هومر (ایلیاد) و روایات شفاهی یونان گرفته است یا این که آشیل، طی سفر جهانی خود به ایران نیز رسیده، سینه به سینه و اندیشه به اندیشه، به جهان باز و گسترده­ ی اندیشه­ ی فردوسی هم پا گذاشته است و فردوسیف این شخصیت دوست­داشتنی ولی جوان و بی­تجربه را در قالب اسفندیار بازآفرینی کرده، بحثی دیگر است.

آنچه که برای نگارنده مسلم جلوه می­ کند. علاوه بر وجه اشتراک کلی یعنی رویین­تنی آن دو، شباهت در مادر، پدر، نحوه­ ی رویین­ تنی، چگونگی مرگ، عامل مرگ، زمان مرگ، چرایی مرگ و خصوصیات و ویژگی­های رفتاری این دو پهلوان است. با این تفاوت که یکی جامه ­ی یونانی در بر دارد و یکی پوشش ایرانی. البته چهره­ ی زندگی این دو جوان پهلوان، باتوجه به زمان و مکان هر یک، متفاوت است که بررسی تفاوت­ها را به تلاشی دیگر وامی­ گذاریم.

1ـ مادر

تتیس (1) (Thetis)، مادر آشیل یکی از رب ­­النوع­ های دریا و الهه­ ی فناناپذیر آب می­ باشد، براساس یک وحی و یا یک پیشگویی، خدایانی که خواستار ازدواج با تتیس هستند مـی­فهمند که فـرزند تتیس از پدر برتـر خواهد بـود؛ پس تصمیم می­ گیرند او را به ازدواج موجوی میرا و فناذپذیر درآورند. کسی که برای همسری او برگزیده می ­شود پله (Pelee)، پادشاه فتی (Phttie) است.

تتیس، الهه­ ی آبها، از قدرت آگاهی به حوادث در آینده برخوردار است و همین قدرت، عمر کوتاه تنها فرزندش آشیل را به او می­نمایاند.

«آنگاه تتیس گریه­کنان به او پاسخ داد:

آه فرزند من، چرا من، مادر فلک­زده، ترا پروردم؟ پس چرا نزدیک کشتی­هایت نماندی تا از درد و رنج در آمان باشی. با آن که سرنوشتت به جای روزهای دراز تنها کوتاه بهره­ ی تو است...»

...پس خشم خود را بر مردم آخایی فرو نشان... و از جنگ خودداری کن...(2)

و با وجود تلاش بـرای دور کردن فرزنـد از تیررس مرگ، موفق به این کار نمی­شود.

تتیس که از هفت فرزن او به جز آشیل برایش نمانده است و وجود او نیز باعث تیرگی و به هم خوردن زناشویی تتیس و پله می­شود، تنها کسی است که آشیل هنگام دل­آزردگی و خشم، به او پناه می­برد و نزد او می­گرید و چاره­جویی می­کند. در نخستین دل­آزردگی که آشیل از آگاممنون پادشاه، پیدا می­کند بدین ترتیب از مادر استمداد می­جوید:

«آنگاه آخیلوس ناگهان به گریستن آغاز کرد و از کسان خود دور شد. رفت در کرانه­ ی دریای کف­آلود بنشست. دیدگان را بر دریای سیاه دوخت و به زاری با دست­های گشاده، مادرش را به یاری خواند. (3) مادر چه بلندپایه­ترین کسی است که آشیل پیش او می­گرید و او را به یاری می­طلبد ولی کماکان او را مورد خشم قرار می­دهد و با پاسخی سرد و خشن با او سخن می­گوید و نهایتاً پیش­بینی او را در مورد مرگ زودرس نادیده می­گیرد.

مادر اسفندیارف کتایون، دختر قیصر روم است. زنی بیگانه برای یک ایرانی. زنی از تبار قیصر که هرچند با یک شاهزاده­ ی ایرانی ازدواج می­کند ولی شوهرش گشتاسب، در زمان انتخاب شدن از طرف او، مردی شایسته­ ی کتایون نیست، و به همین خاطر هم هست که کتایون از درگاه پدر رانده می­شود. همان گونه که تتیس از جمع خدایان به میان آدمیزادان رانده شد.

 

چو بشنید قـیصر بر آن سر نهاد

که دخت گرامی به گشتاسب داد

بدو گفـت با وی برو هـم چنین

نیابی ز من گنج و تاج و نگین (4)

 

همسری که کتایون از میاـن خواستگاران بزرگ و فراوان برای خود انتخاب می­کند، جوانی است بیگانه که نه تاج و تخت دارد نه چیزی از مال دنیال و زمانی که از ایران گریخته است، تنها برای رفع دلتنگی یا تماشا به کاخ قیصر آمده و آنجا توسط کتایون به همسری برگزیده می­شود. همسری دونِ شأن دختر قیصر، همانگونه که پله، به عنوان یک انسان، شایسته­ ی تتیس؛ شباهت جالب توجه کتایون با تتیس اساساً در این است که نام اصلی کتایون، ناهید است:

پس آن نامـور دخــتر قــیصرا

که ناهــید بُـد نـام آن دخــترا

کتایونش خواندی گرانمایه شاه

دو فرزندش آمد چون تابنده ماه

 

ناهید یا آناهیتا در اعتقادات ایران باستان الهه و مظهر آب­ها است. الهه­ ی مقدس و قابل ستایش نزد ایرانیان؛ ناهید زنی بسیار زیبا، خوش­اندام و سپید است با کفش­هایی زرین و کمربندی بر میان که «برسم» در دستد ارد. (6)

قابل فهم است در دوره ­هایی که کم­کم خدایان متعدد، در وجود خدای واحدی حل می­شوند، ناهید نیز به روی زمین منتقل می­شود و زمانی هم در کالبد دختر قیصر جلوه بنماید. علاوه بر این، برای فردوسی مسلمان، سخن گفتن از الهه­ ی آب ممکن نخواهد بود.

از سی و هشت فرزند گشتاسب و کتایون به جز دو فرزند به نام­های اسفندیار و پشوتن باقی نمی­ماند که اسفندیار نیز در جوانی کشته می­شود. (7)

اسفندیار که او نیز مثل آشیل باعث اختلاف بین پدر و مادرش می­شود، مادر را برای درد دل قابل اعتماد می­داند. زمانی که از دست پدرش گشتاسب، که برخلاف وعده و پیمانش عمل می­کند دل­آزرده و خشمگین می­شود، به مادر پناه می­برد و نزد او گله می­کند و همانند آشیل در مقابل سخنان مادر با سری پرشتاب و تیز به او پاسخ می­دهد. (8)

کتایون (ناهید) گرچه مثل تتیس، الهه نیست، ولو مانند او می­تواند حوادث آینده را احساس کند؛ چه، زمانی که دسته­ ای گل در دست، که یادآور «برسم» آناهیتا است، شوهر آینده­ اش را در خواب می­بیند. (9) و چه، زمانی که مرگ اسفندیار را در زابل به دست رستم، احساس کرده و به اسفندیار هشدار می­دهد.

ز گیــتی پنــد مــادر نیــــــوش

بـه بد تیــز مشتاب و بـد را مکوش

مـده از پــی تـاج ســـر را بـه بـاد

کـه بـا تـاج شــاهی ز مـادر نــزاد

مبر پیش پیلان ژیان هوش خویش

نهاده بدین گونـه بر دوش خـویش

 

2ـ پدر

پله (Pelee) پدر آشیل که شهرت واقعی­اش را مدیون آشیل است پادشاه فتی (Phttie) در تسالی بود.

پله زمانی که در سرزمین پدری­اش اژین (Egine) می­زیست، به علت حسادت، توطئه­ ای علیه فوکوس (Phocos)، دوست یا نابرادری می­کند که در اثر این توطئه، فوکوس کشته می­شود. و به دنبال این عمل زشتی که انجام داده است، پدرش ائاک (Eaque) او را از اژین (Egine) تبعید یا اخراج می­کند. وی به دربار اوری­تیون (Euryroun) پسر آکتور (Actor) درفتی می­رود و اوری­تیون دختر خود آنتی­گون (Antigone) را به ازدواج وی درمی­آورد.

پله حتی در تسالی مورد تعقیب پساماته (Psamathé) مادر فوکوس است.پساماته، گرگی را مأمور غارت پله می­کند و پله بعد از انجام جنگ­هایی با حیوانات و از سر گذراندن مشکلاتی که با شجاعت و دلاوری خاصی همراه است با تتیس ادواج می­کند.

بدین ترتیب پله، پدر آشیل از طریق ازدواج با تتیس پیوندی می­زند بین آسمان و زمین، بین ایزدان و آدمیان، و صاحب فرزندی می­شود با برتری ویژه­ ای که این برتری خداگونه رویین­تنی اوست. آشیل میرایی را از پدر و تفوق و برتری آسمانی را از ناحیه­ ی مادر به ارث می­برد.

پدر اسفندیار، گشتاسب، شاه ایرانشهر است. انسانی که در اندیشه­ ی شرق نماینده­ ی خدا و پیوند میان آسمان و زمین است.

 

دو شـاه سـرافراز و دو نـــیک ­پی

نبـیر جــهانــدار کاووســی کی

بریشان بدی جان لـهراسب شــاد

وزیشان نکردی ز گـشتاسب یاد

که گــشتاسب را سـر پر از باد بود

وز آن کار لهراسب ناشاد بود... (12)

 

گشتاسب تاج و تخت را از پدر می­خواهد، پدر نمی­پذیرد و چون اساساً به خاطر برخی خصوصیات اخلاقی مورد بی­مهری پدر است، از سرزمین پدری، یعنی ایران می­رود و بعد از یک سفر دریایی با دختر قیصر روم ازدواج می­کند. (13)

دلاورانه جنگیدن با گرگ (14) و برخی حیوانات دیگر، از ویژگی­های دوران جوانی وی در سرزمینِ بیگانه است. همان سرنوشتی که پله گرفتار آن بود. با این تفاوت که پله بعد از پیروزی­هایش به تتیس دست می­یابد و گشتاسب بعد از ازدواج با کتایون دست به اعمال و جنگ­های شجاعانه می­زند. در واقع بعد از این موفقیت­هاست که می­تواند نظر قیصر را به خود جلب کند و وی را وادار به پذیرفتن آن ازدواج به ظاهر نامتناسب نماید.

گشتاسب نیز همانند همزاد خود، پله، صاحب فرزندی  می­شود که از نیروی فوق بشری برخوردار است و در زمان حیات پدر، از وی مـحبوب­تر و مشهورتر می­گردد.

علاوه بر شباهت پدران این دو، پدربزرگ­های آنها نیز شباهت­هایی دارند: ائاک، پدر پله، و لهراسب پدر گشتاسب، هر دو مشهور به زهد و پارسایی هستند. ائاک، پارساترین یونانیان است. (15) و لهراسب به عنوان پادشاه یعنی برترین فرد انسانی در اندیشه­ ی شرقی، پادشاهی است پارسا که بالاخره دست از تاج و تخت می­کشد و به کُنج زهد و پارسایی روی می­آورد. (16) ائاک و لهراسب، هر دو، دو فرزند دارند فرزندان ائاک با نام­های تلامون و پله، یا بنا به روایتی پله و فوکوس، و فرزندان لهراسب به نام­های گشتاسب و زریر معروف­اند.

شباهت­های دیگر نیز بین این دو یافت می­شود مثل ساختن حصار به وسیله­ ی ائاک در تروا و ساختن شارستان از جانب لهراسب در بلخ و غیره.

3ـ رویین­ تنی

آشیل به وسیله­ ی مادرش تتیس، در رودخانه­ ی استیکس که رودخانه­ ای زیرزمینی و متعلق به خدایان است رویین­تن می­شود.

مادر، وی را از پاشنه می­گیرد و در رودخانه غوطه­ور می­سازد، و بدین ترتیب تمام تن او به جز نقطه­ ای در پاشنه­ که انگشت مادر بر آن گرفته بود رویین­تن می­شود. (17)

برای رویین­تن شدن اسفندیارف دو روایت وجود دارد: طبق روایتی که در زراتشت­نامه آمده است، اسفندیار با خوردن دانه­ ی اناری از دست زرتشت، رویین­تن می­شود، ولی در آن منبع علت رویین­ نشدن چشم­هایش ذکر نشده است.

 

وزان پس بـدادش بـــه اســفندیـار

از آن ریشته خویش یـک دانه انار

بخورد و تنش گشت چون سنگ و روی

نـبد کارگر هیــچ زخــمی بـروی

از ایـن گونـه انـدر سـخن هوش دار

که بــودست رویین­تن اســفندیار

 

و مـطابق روایات شـفاهی، زرتشت، اسـفندیار را در آبی مقدس مـی­شوید تا رویین­تن شود و او به هنگام فرو رفتن در آب از ترس چشم­هایش را می­بندد و آب به چشمش راه نمی­یابد. (19)

4ـ وسیله­ ی مرگ رویین­تنان

وسیله­ ای که می­تواند تن هر دو را بشکافد، تیری چوبی است. آنچه در چشم اسفندیار کارگر می­افتد تیری است از درخت گز. (20)

 

 

پبرین گزی بود هـوش اسفندیار

تو این چوب را خوارمایه مدار

 

و در مورد آشیل گرچه نگارنده به تعیین نوع چوب تیری که بر پاشنه­ ی او فرو می­نشیند، برخورد نکرده است ولی به هر صورت دو یا به واقع هر چهار رویین­تن مشهور جهان (آشیل، اسفندیار، زیگفرید، بالدر) توسط چوب (گیاه) که می­تواند سمبولی از طبیعت باشد، تسلیم مرگی می­شوند.

5ـ کشنده­ ی رویین­تنان

به عقیده­­ ی قدما، تیری که به جانب آشیل رها می­شود، به دست پاریس انداخته می­شود ولی آپولون آن تیر را هدایت کرده، به پای آشیل می­نشاند. و عده­ ای عقیده دارند که این تیر به دست آپولون که به صورت پاریس درآمده بود رها می­شود.

آپولون خدای پیشگویی، موسیقی و شبانی است، وی هم­چنین خدای جنگ است و می­تواند از راه بسیار دور و به سرعت و آرامی اشخاص مورد نظر را با تیر بزند. به روایت هومر، در جنگ بین یونانیان و اهالی تروا، آپولون حامی ترواییان است و نهایتاً راهنمایی اوست که آشیل را به هلاکت می­رساند.

رستم در جنگ با اسفندیار زمانی که از نبرد با وی عاجز می­شود از پدرش زال ـ که او نیز چون پاریس در کوهستان و توسط حیوان پرورش یافته است ـ یاری می­جوید و زال با آتش زدن پر سیمرغ او را احضار می­کند. سیمرغ ضمن این که به طور معجزه­آسایی زخم­های رستم را التیام می­بخشد، تیری را به رستم می­دهد و او را در کشتن اسفندیار راهنمایی می­کند در واقع این زال و سیمرغ است که وسیله­ و چگونگی کشته شدن اسفندیار را به رستم می­آموزند.

حتی خود اسفندیار این موضوع را می­داند، او می­داند که که یک موجود زمینی نمی­تواند او را به کام مرگ بفرستد، پس زمانی که تیر گز را از چشمش بیرون می­کشد، آن را در دست گرفته و می­گوید:

 

به مـردی مرا پور دستان نـکشت

نگه کن برین گز که دارم به مشت

بدین چوب شـد روزگارم بـه سـر

ز سیـمرغ و از رســـتم چـاره­گــر

فسون­ها و این بندها زال سـاخت

که نیرنگ و بند ز جهان او شناخت (22)

 

در حقیقت اسفندیار را نیز زالِ دست­پرورده­ ی حیوان و با راهنمایی سیمرغ، این موجود اسطوره­ ای و فوق­بشری می­کشد؛ همان گونه که آشیل با راهنمایی آپولون و به دست پاریسی پرورده شده توسطِ حیوان کشته می­شود.

6ـ تروا و زابلستان

تروا و زابلستان دو سرزمینی که مرگ در آنجا میزبان دو رویین­تن جوان و محجوب است، هیچ­کدام مستقیماً به دست رویین­تنان بزرگ ما، آشیل و اسفندیار، تسخیر نمی­شود. تصرف تروا طبق یک پیشگویی که آپولون از یک واقعه می­کند، یک بار به دست یکی از پسران ائاک (تصرف تروا به دست هراکلس و با کمک تلامون و پله) و دفعه ­ی دوم، سه نسل بعد به دست نئولپتولم، پسر آشیل صورت می­گیرد. (23)

دروازه­ های زابلستان نیز یک بار به دست خود گشتاسب برای ترویج دین زردشت گشوده می­شود، گرچه در آن موقع به واقع جنگی رخ نمی­دهد و رستم دو سال از گشتاسب پذیرایی می­کند، بار دیگر تصرف خصمانه­ ی زابلستان سه نسل بعد به دست بهمن پسر اسفندیار صورت می­گیرد. (24)

ضمن تحقیق در زندگی این پهلوان رویین­تن، به شباهت­های ریز دیگری برمی­خوریم. از جمله اسارت اسفندیار به دست پدر، بی­شباهت به فرستاده شدن آشیل به دربار لیکومد پادشاه اسکوروس و اقامت اجباری 9 ساله­اش در آنجا نیست، گرچه علل دور شدنشان با هم تفاوت دارد. و قابل توجه آن که هر دو، زمانی که جنگ می­خواهد به ضرر یونانیان و ایرانیان تمام شود باز می­گردند و به میدان جنگ می­­روند؛ زیرا رأی سرنوشت چنین صادر شده است که اگر این دو پهلوان نباشند، جنگ به نفع دشمن خاتمه خواهد یافت.

کالکاس (Calchas) پیشگویی می­کند که تروا بدون حضور آشیل به دست یونانیان نخواهد افتاد؛ بنابراین اولیس در پس جستجوهایش بالاخره او را از دربار لیکومد پیدا می­کند. (25)

جاماسب وزیر گشتاسب که از نیروی پیشگویی برخوردار است در جنگ ایرانیان با تـورانیان (ارجاسب)، زمانـی که گشتاسب شـکست خورده است مـی­گوید که بی­حضور اسفندیار این جنگ را نخواهیم برد. (26) و گشتاسب دستور بازگرداندن اسفندیار را می­دهد.

زمانی که آشیل به خاطر دل­آزردگی از آگاممنون از میدان جنگ دور می­شود، ترواییان جنگ را پیش می­برند، همان گونه که هر گاه اسفندیار در میدان نیست تورانیان جنگ را می­برند.

شباهت­های دیگری بین این دو پهلوان وجود دارد از جمله این که هر دو به خاطر منافع شخصی دیگر می­­جنگند: آشیل برای آگاممنون، قوی­ترین پادشاه یونانی و اسفندیار برای گشتاسب. هر دو برای آوردن کسی از سرزمینی دیگر به جنگ سرنوشت­ساز می­روند: آشیل برای بازگرداندن هلن و اسفندیار برای آوردن رستم. (29)

داستان در هر دو حماسه از خشم دلاوران آغاز می­شود.

«ای الهه ­ی شعر، خشم آخیلوس، فرزند پله را، برای خشمی دلازار که دردهای بی­شمار مردم آخایی را فراهم کرد و آن همه نفوس مغرور و دلیر را به کام مرگ افکند... (27)

 

ز بلبــل شـنیدم یــکی داستان

که بــرخواند از گــفته باســتان

که چون مست باز آمد اسـفندیار

دژم گـشته از خــانه شـــهریار

کـتایون قــیصر که بـد مادرش

گـرفته شب تیره اندر برش (28)

 

شباهتی که در خصوصیات اخلاقی و روحی این دو جوان وجود دارد قابل توجه است، هر دو مغرور و هر دو زودرنج و خشمگین هستند.

شجاعت هر دو بیشتر از غرور است و فضیلتِ غرور، گرامی­تر از زندگی حقیر. با این که زمان و مکانی مرگ هر دو از پیش مشخص است، بدین معنی که تتیس، مرگ فرزند و جاماسب، مرگ شاهزاده را پیشگویی کرده­ اند و مادر هر دو، آنها را از بازی پایانی آگاهانیده باز دو پهلوان با تکیه بر شجاعت و دلاوری پر از غرورشان و هر دو با باد جوانی در سرف خشن و سرد و با اعتماد بر پیروزی، تابوت خویش را بر دوش کشیده و به سراغ مرگ می­روند و شاید جز آن نمی­توانستند بکنند چراکه حکم سرنوشت چنین صادر شده بود.

 

یادداشت­ها

1ـ گریمال، پیر (1367)، فرهنگ اساطیر یونان و روم، تتیس (Thetis)، ترجمه ­ی دکتر احمد بهمنش، (2 جلد) امیرکبیر.

2ـ هومر (1349)، ایلیاد، ترجمه­ ی سعید نفیسی، چاپ اول، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، (ص 64).

3ـ هومر (1349)، ایلیاد، ترجمه­ ی سعید نفیسی، چاپ اول، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، (ص 60).

4ـ ژول مول، بی­تا، شاهنامه فردوسی، ج.4 (ص 151).

5ـ ژول مول، بی­تا، شاهنامه فردوسی، ج.4 (ص 181، ب 1-20).

6ـ اوستا، یشت 5.

7ـ یادگار زریران، به نقل از داستان داستان­ها، اسلامی، ندوشن، (ص240) لغت­نامه دهخدا، گشتاسب، شاهنامه، ج. 4، ص 230، ب. 80-1179.

8ـ شاهنامه، ج. 4، ص 282؛ ب. 30-2428.

9ـ شاهنامه، ج. 4، ص 150؛ ب. 5-231.

10ـ شاهنامه، ج. 4، ص 9، 288، ب. 2582/5-2560.

11ـ فرهنگ اساطیر یونان و رم پله (Pelee).

12ـ شاهنامه، ج. 4 ص 5-141، رفتن گشتاسب از پیش لهراسب به خشم.

13ـ شاهنامه، ج. 4 ص 15، دادن قیصر کتایون گشتاسب را.

14ـ شاهنامه، ج. 4 ص 156، کشتن گشتاسب گرگ را.

15ـ فرهنگ اساطیر یونان و روم ائاک.

16ـ شاهنامه ج. 4، ص 180،به بلخ رفتن لهراسب و بر تخت نشستن گشتاسب.

17ـ فرهنگ اساطیر یونان و روم آشیل.

18ـ زراتشت­نامه، بهرام پژد و به کوشش محمد دبیر سیاقی، ص 77، ب 5-1173.

19ـ مقدمه بر رستم و اسفندیار، مسکوب، شاهرخ، ص. 24.

20ـ شاهنامه، ج. 4 ص336، ب 3699.

21ـ فرهنگ اساطیر یونان و روم پاریس.

22ـ شاهنامه ج.4، ص 341، ب 31ـ3829.

23ـ فرهنگ اساطیر یونان و روم تروا.

24ـ شاهنامه، ج. 5، ص 3، کین خواستن بهمن از بهر خون اسفندیار.

25ـ فرهنگ اساطیر یونان و روم آشیل، مقدمه ایلیاد، ص 20.

26ـ شاهنامه، ج.4، ص 230، هزیمت شدن گشتاسب از ارجاست.

27ـ ایلیاد، سرود نخستین ص 43.

28ـ شاهنامه، ج. 4، ص 281، داستان رزم اسفندیار با رستم.

29ـ فرهنگ اساطیر یونان و روم تروا، هلن، آشیل.

 

 

صفحه رویا آسیایی در انسان شناسی و فرهنگ

http://anthropology.ir/node/8031

 

بررسی تطبیقی شخصیت آشیل-اسفندیار و رستم-هکتور در ایلیاد و شاهنامه

http://anthropology.ir/node/748

 

 

شاخه اصلی

نظریه

مقالات قدیمی: آرش کمانگیر قهرمان افسانه ای صلح در ایران (بهمن 1341)

اقوام آریائی که مهاجرتشان بنا بگفته گروهی از مورخین از شمال شرقی ایران در قرن 14(ق.م)شروع شده بود، در قرن نهم (ق.م) تقریبا در فلات ایران ساکن شدند. اقوام آریائی بعنوان یک قوم مهاجم وارد سر زمینی شدند که بعدها آن سرزمین بنام آنان ایران و ایرانشهر نامیده شد.
قبل از ورود اقوام مهاجم (( آریاها )) در ایران مردمانی غیر آریائی که از خیلی جهات از آریاها متمدن تر بودند زندگی میکردند.

در مغرب ایران مردمانی باسم کاس سو، در جنو ب غربی ایلامیها، در سواحل خلیج فارس و دریای عمان و در مکران مردمانی سیاه پوست، در طبرستان و گیلان نیز اهالی بومی زندگی میکردند. آریاها پس از ورود بایران بومیان را بنام دیو و تور و بربر خواندند، و اراضی آنانرا با جنگ و ستیز غصب کرده، آنانرا برده خود ساختند، و کارهای پر مشقت را بآنان واگذار کردند، و بآنان حق ورود به جامعه طبقاتی بسته (کاست) خود را نمیدادند وآنانرا پست میشمردند.

آریاها پس از تسخیر سرزمین جدید و ساکن شدن در آنجا در شهرهای اصطخر و بوشهر بتمدنی بر خوردند که خود فاقد آن بودند. از بابلیها و آسوریها که بمراتب از آنان متمدن تر بودند چیزهای زیادی یاد گرفتند (وقتی صنایع ظریفه مادیها با صنایع ظریفه بابلیها وآسوریها مقایسه شود عقب افتادگی آریاها معلوم میشود)ولی از بعضی جهات بخصوص امور اخلاقی آریاها پیش افتاده تر بودند.

مشاغل عمده آریاها بیشتر چوپانی وگله چرانی بود ولی پس از ورود به سرزمین جدید (( ایران )) بشغل زراعت پرداختند ،و کم کم ساکن شدند. این اقوام مهاجم  پس از ساکن شدن در سرزمین جدید و برده ساختن اهالی آن بیک سلسله جنگهائی با اقوام مهاجم دیگر (( سکاها )) که آن ها هم آریائی بودند و بدنبال  ایشان میخواستند  وارد ایران بشوند پرداختند.

این نبرد و جنگ ها در کتابهای مذهبی  زردتشتی  اثر عمیق از خود بجا گذاشت،مانند جنگ چوپانها و گله چرانهای آریائی با بومیان((ایرانی)) الاصل ها ( دیوها ) و جنگ شهر نشین های آریا نژاد با صحرا گردان آریائی که در گاثها زیاد از آن سخن رفته است. ولی رفته رفته آریائی های مهاجم با بومیهای ایرانی الاصل درهم آمیختند و در هر مکانی که بر بومیان مستولی میشدند، قلعه ساخته مزارع و مراتع خود را در آن قلعه جا دادند. بدین ترتیب کم کم شهر نشینی آغاز گشت و برای این که از شبیخون و حمله بومیان در امان باشند در قسمت جلوی قلعه شب ها اتش روشن می ساختند، با اگر حمله ای صورت گیرد، با تند کردن آتش مردان جنگی را برای دفاع از قلعه بکارزار بخوانند. پس از مدتی که خطر مرتفع گشت مزارع به بیرون قلعه انتقال یافت.کریستن سن جنگ اهورا مزدا و اهریمن را که اصول مذهب زردتشتی است انعکاسی از تلاش زندگی اجتماعی فوق الذکر میداند. باری رفته رفته اقوام مهاجم ساکن با هجوم خطرناک  اقوام دیگر روبرو شدند، آنان نیز مثل خود ایشان قصد سکونت در اراضی حاصل خیز شمال شرقی ایران را داشتند، اغلب حماسه های ملی ایران که فردوسی در شاهنامه آن را بشعر در آورده است، مربوط بآن دوره میباشد. در این جنگ ها گاهی ایرانیان پیروز میگشتند و زمانی شکست خورده عقب می نشستند. شاید حنگ ایرانیان با سکاهای آریایی نژاد (تورانیان) از زمان شاهی منوچهر آغاز گشته است، و منوچهر اولین سلسله آریائی را در ایران تشکیل داده است. درباره هجوم وجنگ سکاها با ایرانیان بخصوص جنگ منوچهر با آنان (که بنا بر عقیده مشیرالدرله پیرنیا در قرن نهم(ق.م)بوده است(1)مدارک صحیح تاریخی در دست نیست،تنها از روی افسانه های تاریخی درباره آن قضاوت میشود ،ولی درباره نبردهای ایرانیان با سکاها قبل از تاریخ شکی نمیتوانیم داشته باشیم ،گرچه این حقایق تاریخی با افسانه های شیرین مخلوط شده است.پس از حمله سکاها از شمال شرقی ایرانیان شکست خورده ،و یکبار تا حدود دماوند عقب نشستند،و همه آن حوالی بتصرف سکاها در آمد.این نخستین باریست که ایرانیان آریائی نژاد از قوم شکست میخورند وقسمتی از سرزمین خود را ار دست میدهند.برای بار دوم ایران توسط قوم آسوری گشاده شد، و به قولی این استیلا در حدود دویست سال بطول انجامید. سومین بار حمله ی اسکندر مقدونی شروع شد،که بر اثر آن ایران هشتاد سال در تحت استیلای مقدونی ها مانده در تمام این سه دوره، مبارزات ایرانیان استیلاگران بیگانه که میخواستند ایران را در تصرف خود نگه دارند بشدت ادامه یافت،ایرانیان با شجاعت و دلاوری خاصی از خود و سرزمین خود دفاع کردند ،و در میان آنان ما بنام قهرمانانی بر میخوریم که با فداکاری افسانه ای نام خود را جاودان ساخته اند ،مانند:آرش قهرمان افسانه ای صلح در ایران کهن که با جنگ بر ضد تورانیان (سکاها)و فدا کردن جان خود صلح را برای مردم بارمغان آورد ،و کاوه آهنگر و قیام او و جنبش انقلابی ایرانیان که به احتمالی بر ضد استیلا گران آسوری صورت گرفته بود ،و پس از اینکه رنگ افسانه بخود گرفته بعنوان عامل قیام و مبارزه بر ضد ضحاک تازی در آمد.و همچنین است آریا آرات و آری برزن که مقاومت کنندگان و قهرمانان تاریخی مردم ایران در مقابل هجوم اسکندر میباشد.

آرش کمانگیر  

از آن خوانند آرش را کمانگیر

که از آمل بمرو انداخت یک تیر

« ویس و رامین »

بنابر داستانهای دیرین در زمان منوچهر افراسیاب که شاه سکاها بود با سپاهیان خود بایران حمله آورد. این جنگ وستیز که برای تصرف ایران و ساکن شدن در اراضی حاصل خیز آن آغاز گشته بود، با مقاومت شدید ایرانیان روبرو گشت. از نوشته های گروهی از مورخان بر میآید که این جنگ دوازده سال ادامه یافته است. بر اثر این جنگها ایرانیان شکست خورده،باختر( = بلخ ) و مرو و قسمتی از خراسان وگرگان که از حاصل خیز ترین نواحی سرزمین ایرانیان بود بتصرف افراسیاب در آمد. ایرانیان بطرف قسمت مرکزی کوهستان البرز « دماوند » عقب نشستند پس از جنگهای طولانی طرفین خسته و فرسوده شده طالب صلح شدند( 2 )بر اثر این جنگ سپاهیان ایران در آمل محاصره گشته بوضع بدی دچار گشتند. منوچهر شاه ایران که از ادامه جنگ دیگر سودی نمی برد، بناچار تقاضای صلح نمود، و قرار بر این شد که نواحی حاصلخیز گرگان بافراسیاب واگذار شود. ولی بنا بافسانه تاریخی سپس مرز ایران بواسطه تیراندازی آرش تا مرو عقب رفت. این صلح پس از دوازده سال جنگ و خونریزی در ایران انجام میپذیرفت، بنابراین برای مردم ایران بسیار خوش آیند بود ،زیرا بر اثر جنگهای ممتمد وضع ایرانیان بسیار بد شده بود ،و سپاهیان ایران که در محاصره دشمن قرار گرفته بودند از میوه کال تغذیه مینمودند و دیگر به آرد کردن گندم و پختن نان نمیرسیدند، چون حاصل خیز ترین اراضی ایرانیان یعنی نواحی خراسان بدست دشمن افتاده بود (3 )تاثیر این صلح در ایران آنقدر زیاد بود که نه فقط در روایات وقصص ملی و ادبیات آن داخل شده بلکه در کتاب اوستا کتاب مذهبی ایرانیان نیز زردتشت از آن نام برده است. و بر آن شاخ و برگهائی اضافه کرده اند. مثلا جشن تیرگان را میگویند از آن جهت بر قرار شد که آن روز مرز ایران و توران برقرار گردیده و آشتی میانشان پدید آمده بود.و آن روز آرش تیر خود را پرتاب کرده بود. فداکاری و از خود گذشتگی سردار بزرگ منوچهر که اهل  پارت و بقولی از ری (4) بود آنقدر در این صلح تاثیر داشته که داستان بسار زیبا و دلنشینی که کمتر در روایات ملی مانند آن میتوان یافت بوجود آورده است. بنا بر این روایات پس از شکست ایرانیان قرار بر این میشود صلح بین طرفین بر قرار گردد و با تیر اندازی یکی از دلاوران ایرانی از مازندران و فرود آمدن آن در مکانی مرز طرفین تعیین گردد این وظیفه خطیر بعهده آرش پهلوان منوچهر که ماهر ترین تیر اندازان زمان بود گذاشته میشود.

میگویند آرش وقتی از این امر آگاه گشت بر پا خاست و برهنه شد و گفت: « ای پادشاه وای مردم بدن مرا ببینید که از هر زخمی و جراحتی و علتی سالم است و من یقین دارم که چون با این کمان این تیر را بیاندازم پاره پاره خواهم شد، و خود را تلف خواهم نمود ولی من خود را فدای شما کردم.»

آرش سپیده دم پس از این صحبت برهنه شده به قله دماوند صعود کرد و بقوت و نیروئی که خداوند باو داده بود کمان را تا بنا گوش خود کشید و خود پاره پاره شد.میگویند: این تیر آرش از صبح تا نیم روز راه پیمود و علت آن این بود که خداوند باد را امر کرد که تیر او را از کوه دماوند بر دارد باقصای خراسان که میانه فرغانه و طبرستان است پرتاب کند و گویند این تیر در موقع فرود آمدن به درخت گردوی بلندی گرفت که در جهان از بزرگی مانند نداشت و برخی گفته اند از محل پرتاب تیر تا آنجا که افتاده هزار فرسنگ بود و چهل روز راه، «منوچهر و افراسیاب بهمین مقدار زمین با هم صلح کردند و مردم این روز را جشن گرفتند و اهل آمل در این روز بدریای خزر میروند و همه روز را با هم با آب بازی میکنند در این روز مردم آلات طبخ و تنورها را میشکنند (5 )زیرا در چنین روز بود که ازافراسیاب رهائی یافتند و هر یک بکار خود مشغول شدند.» ( 6 ).آرش با وجود اینکه میدانست این تیر اندازی به نابودی وی تمام خواهد شد به این کار تن در داد و فقط به خاطر صلح و آشتی و رهائی از افراسیاب و جنگ که به نفع مردم بود راضی شد خود نابود شود و پاره پاره گردد، و موکل زمین (اسفندارمذ) موقعی که تیر وکمانی برای او آورد به وی گفت: این تیر خیلی دور خواهد افتاد ولی هر کسی چنین تیری از چنین کمانی اندازد خواهد مرد. میگویند این تیر مجوف بود و جوف آن را از شبنم پر کرده بودند و آرش تیر را بوقت طلوع آفتاب به جانب شرق انداخت.(7)باری این خبر یعنی افتادن تیر آرش به مرو روز چهاردهم تیر به اهالی ایران شهر رسید ،برای همین ایرانیان سیزدهم ماه تیر را که روز پرتاب تیر است را تیرگان کوچک و روز چهاردهم را که خبر آن رسیده تیرگان بزرگ یا کوش روز (8)نامیدند (یعنی روز تندرستی و سلامت جنبندگان).

 پاورقی ها:

1-مشیر الدوله معتقد است انقراض دولت منوچهریان در شمال شرقی ایران با تاسیس حکومت هخامنشیان در فارس تطبیق میکند.

2-«هر دو ملک بر این عهد بستند و صلح نامه بنوشتند ،پی آرش را اختیار کردند و آرش مردی بود که از وی تیرانداز تر نبود و برتری شد در آن حدود از آن بلند تر کوهی نیست و تیری نشان کرد و بینداخت بر لب جیحون به زمین نشست

«ترجمه تاریخ طبری.»

3-و افراسیاب تاختن ها آورد و منوچهر چند بار زال را پذیره فرستاد تا ایشان را از جیحون ز آن سو تر کرده پس یکراه افراسیاب با سپاهی بی اندازه بیامد و چند سال منوچهر را حصار داد اندر طبرستان ....و شهرها و زمین ایران خراب گشت از آن. «مجمل التواریخ.»

4-در جنگ خسرو پرویز با بهرام چوبینه ،بهرام نژاد خود را به آرش میرساند و خود را از اهل ری میداند. به خسرو میگوید :

بزرگی من از پارس آرم به ری

نمانم کزین پس بوم نام کی

برافرازم اندر جهان داد را

کنم  تازه  آئین  میلا د را

من  از  تخم  نامور آرشم

چو جنگ آورم آتش سر کشم

خسرو در جواب میگوید:

که بد شاه،هنگام آرش بگوی

سر آید مگر بر من این جست و جوی

در جواب :

چنین گفت بهرام کان  گاه شاه

منوچهر بد با سپاه و کلاه

در جواب :

بدو گفت ،خسرو که ای بدنهان

چو دانی که او بود شاه جهان

ندانی که آرش ورا بنده بود

بفرمان ورایش سر افکنده بود

در جواب :

بدو گفت بهرام کز راه داد

تو از تخم ساسانی ای بد نژاد

که ساسان شبان و شبانزاده بود

نه  بابک شبانی  بدو  داده  بود

                               (شاهنامه)

5- اکنون در میان مردم رشت چنین رسم است که در چهارشنبه سوری که در بازار اجتماع میکنند ظروف سفالی ( گمج )ها را میشکنند و میگویند که شگون دارد. و مردم ساری نیز هر سال سیزدهم ماه تیر را جشن میگیرند و شادی میکنند.

6- آثار الباقیه.

7- بر هان قاطع.

8- زردتشتی های امروز کوش روز را جشن میگیرند ،جشن اینان شباهتی از جهت محتوی با جشن مردم ساری در چهاردهم تیر دارد.

برای نوشتن این مقاله علاوه بر کتاب های نامبرده ،به مآخذ زیر هم رجوع شده است.

1-حماسه سرائی در ایران ،دکتر ذبیح الله صفا.

2- داستان های ایران قدیم ،حسن پیرنیا.

3- لغت نامه دهخدا.

4- تاریخ طبرستان ابن اسفندیار.

5- التفهیم بیرونی.

 

 

 اطلاعات مقاله:

مجله کاوش، شماره 9، بهمن 1341، ص 13-10

از مجموعه: ابراهیم هاشم زاده

آماده سازی برای انتشار: معصومه بهمن دار

 

پرونده «شاهنامه» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/3739

 

 

شاخه اصلی

مقالات قدیمی

شاهنامه فردوسی در آثار نقاشان بزرگ ارمنی

تصویر:   تابلوی «فردوسی شاهنامه را برای سلطان محمود غزنوی می خواند» اثر وارتگس سورنیانس، رنگ و روغن روی بوم، 138 در 162 سانتی مترـ 1913م.، موزه ملی ارمنستان، ایروان
 شاه نامه فردوسی هرچند در زمان نگارشش آن‌چنان که شایسته بود مورد عنایت شاه غزنوی قرار نگرفت و در همان زمان هنرمندان دربار دست به تصویرسازی صحنه‌های آن نزده‌اند، ولی همواره صحنه‌های حماسی آن دست‌مایه خلق آثار هنری بسیاری بوده است. و شاهان بسیاری علاقه‌مند بودند صحنه‌های آن زینت‌بخش کتاب‌ها و دیوارهای کاخ‌شان باشد. شاید به نوعی می‌خواستند خود را در جلوه یک فرمانروا از فرمانرویان سلحشور در شاه‌نامه بنمایانند؛ شاه سوار بر اسب در حال شکار، فرمانروایی نشسته بر سریر در میان ملتزمان، زوج فرشتگان در حال پرواز بر فراز سر فرمانروا، رامشگران در حضور شاه، رزم شاه، بزم شاه و بسیار از چنین صحنه‌های درباری در نقاشی‌ها دیده می‌شود که به نوعی می‌توان گفت بازنمایی دربار و شکوه شاهِ همان دوران بوده است. چنین است که شاه‌نامه‌های مصور ارزشمند بسیاری که در کارگاه‌های سلطنتی تهیه شده از ادوار گوناگون بر جای مانده است. شاه‌نامه فردوسی نه تنها الهام‌بخش نقاشان دربار، که مورد عنایت نقاشان کوچه و بازار نیز بوده است. پرده‌های نقالی، نقاشی‌های قهوه‌خانه و پشت شیشه‌ای‌های متعدد موجود از دوران و هنرمندان گوناگون، دلیل این مدعا هستند.
محبوبیت شاه‌نامه فقط در بین ایرانیان خلاصه نمی‌شود. این اثر در دوره‌های گوناگون برای نقاشان ارمنی سرچشمه الهام خلق آثار هنری بوده است. تصاویر شا‌ه‌نامه‌هایی که درآثار نقاشان ارمنی می‌بینیم با بن‌مایه تصاویر شاه‌نامه‌هایی که  توسط ایرانیان ترسیم شده است متفاوت است و همین باعث جذابیت  آن‌ها از دید ناظران ایران می‌شود. زیرا آن‌چنان چشم ناظران به تماشای مجلس‌های شاه‌نامه که توسط هنرمندان ایرانی ترسیم شده خو گرفته که گاهی تکرار همان ترکیب‌بندی‌ها و رنگ‌ها را در آثار جدید می‌بینیم، گویی اگر بدعتی در انتخاب رنگ و ترکیب‌بندی‌ها انجام شود تصویر همان مجلس نخواهد بود. همچنین از آن‌جایی که نقاشان ارمنی برخاسته از ادبیات و فرهنگ دیگری هستند در کارهاشان زاویه دید و گاه، بخشی متفاوت از داستان دارای اهمیت و برجستگی می‌شود؛  برای همین این تصاویر برای بیننده ایرانی طراوت و تازگی ویژه‌ای دارد.
از نمونه‌های بدیع این دست، باید به آثار وارتگس سورنیان و ماردیروس ساریان اشاره کرد. اگر چه این هنرمندان تقریبا هم‌عصر بوده‌اند دارای سبک هنری متفاوتی هستند و چیزی که در آثار هر دو آنان به چشم می‌خورد آشنایی با فرهنگ ایرانی است. هر دو این هنرمندان سفرهایی به ایران داشته‌اند و آثار بسیاری بر اساس این سفرها خلق کرده‌اند.
 

وارتگس سورنیانس، زاده ی سال 1860 میلادی گرجستان، و دانش آموخته مسکو و مونیخ در رشته معماری و نقاشی بود. وی هنرمندی بود که در چندین زمینه فعالیت هنری انجام می‌داد. علاوه بر تصویرسازی و طراحی صحنه تآتر، با مجسمه سازی، طراحی دکوراسیون و معماری آشنایی داشت. و به جز ارمنی و روسی زبان‌های انگلیسی، ایتالیایی، آلمانی و فارسی می‌دانست و از او ترجمه هایی از نمایش‌نامه‌های شکسپیر به زبان ارمنی بر جا مانده است. او به سبب آشنایی با زبان فارسی در سال 1885 م. معادل 1264 شمسی همراه با هیأت مردم شناسی اروپایی به ایران سفر کرد و با معماری، فرهنگ، هنرهای تزیینی و ادبیات ایران آشنا شد. همچنین هنر و معماری ارمنیان ایران به ویژه ارمنه‌ی جلفای نو اصفهان بر وی بسیار تأثیر گذاشت و دستاورد این سفر برای او مطالعه و اسکیس‌های بسیاری از معماری و هنرهای تزیینی ایران زمین بوده که بعدها در خلق آثار بسیاری از ایران و داستان‌هایی از مشرق استفاده شده، و همچنین تصاویری که از مجلس‌های شاه‌نامه خلق کرده است. از این دست باید به تابلو رنگ روغن با ابعاد 132 در 162سانتیمتری با عنوان فردوسی شاه‌نامه را برای سلطان محمود غزنوی می‌خواند اشاره کرد. این تابلو اکنون در موزه ملی ارمنستان نگهداری می‌شود. به دلیل تحصیلات و علاقه وی به هنرهای تزیینی از مشخصه‌های آثار او توجه به اجزای معماری و دکور صحنه و پسزمینه‌های پرکار است، در این تابلو دقت در اجزای تزئینات و  کنده‌کاری‌های تخت پادشاه، فرش‌ها و نوع پوشاک  قابل توجه است . اگر چه نوع پوشاک، طرح فرش‌ها، پوشش نظامیان، لباس فردوسی، و تاج و تخت نقاشی شده مربوط به دوران غزنویان نیست و از لحاظ تاریخی مربوط به دوران دیگری هستند ولی در نظر بیننده یادآور ایران و جلوه‌هایی از هنر و فرهنگ ایرانی است.  به جز تابلو رنگ روغن با قطع بزرگ فوق، از سورنیانس تصویرسازی‌های دیگری از مجلس‌های دیگر شاه‌نامه هم موجود است. این تصویرسازی‌ها بر روی کاغذ خاکی رنگ کشیده شده است که فضای حاکم بر داستان را بازتاب می‌دهد. فضاسازی تصاویر با درون مایه داستان هماهنگ است. در این تصاویر شاهد ان هستیم که سورنیانس علاوه بر نقاشی، از تکنیک‌های نو گرافیک به بهترین شکل در کارهاش بهره جسته است.
ماردیروس ساریان از دیگر نقاشان به‌نام ارمنی است. وی نیز همانند سورنیانس خارج از منطقه‌ای که امروزه مرز ارمنستان است زاده شده. ساریان متولد 1880 و دانش آموخته مسکو است. آثارش بسیار تحت تأثیر کارهای پل گوگن و هانری ماتیس است. او همواره علاقه خود را به هنرمند شهیر روس مارک شاگال ابراز داشته است.
 وی از سال 1910تا 1913 م. در ترکیه، مصر و ایران زندگی کرده  و در آثارش نشانه‌های تأثیرپذیری از طبیعت، فرهنگ و هنرهای تزیینی ایرانی به چشم می‌خورد. در میان کارهای ساریان تابلوهایی با تم و بن‌مایه ایرانی به چشم می‌خورد. از این بین می‌توان به تابلویی با عنوان ایران اشاره کرد که در سال 1915 م. معادل 1294 شمسی کشیده شده است. برای نقاشان ارمنی آن دوره ایران سرزمین خیال‌انگیزی پنداشته شده که تداعی‌گر فضای داستان‌های هزار و یک شب بوده است. ساریان با چنین دیدی از ایران تصویر خلق کرده است. او همواره در کارهایش خود را به فرهنگ و طبیعت مشرق زمین علاقه‌مند نشان داده است. از ماریروس ساریان تصویرسازی کتاب رستم و سهراب بخشی از شاه‌نامه بر جا مانده. این کتاب در سال 1934 به مناسبت هزارمین سالگرد تولد فردوسی با ترجمه گئورگ آسادرویان در ایروان توسط بدهراد منتشر شده است. تصویرسازی‌های این کتاب که با قلم فلزی کار شده‌اند، هم ظرافتی یادآور مینیاتورهای شرقی دارند و هم  هویت مستقل ارمنی.
 
 مطلب مشترک انسان شناسی و فرهنگ و دو هفته نامه هویس

پرونده «شاهنامه» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/3739

شاخه اصلی

نظریه

آشنایی با ایران شناسان : فیروزه عبدالله‌یوا

تصویر: عبدالله‌یوا
پژوهشگر و عضو هیئت علمی گروه دانشگاهی مطالعه‌ی آسیا و خاورمیانه، دانشگاه کمبریج و مدیر مرکز شاهنامه در کالج پمبروک در همین دانشگاه
زندگی نامه:
دکتر فیروزه عبدالله‌یوا تحصیلات خود را در دانشگاه سنت‌پترزبورگ در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی گذرانده و دکترای خود را هم با تخصّص ادبیات فارسی، مطالعات اسلامی و هنر اسلامی در سال 1989 از همین دانشگاه دریافت کرده است. وی در این دانشگاه به مرتبه‌ی دانشیاری رسید. پیش از این که در سال 2002 به پروژه‌ی شاهنامه در دانشگاه کمبریج بپیوندد، یک ترم را درمؤسّسه‌ی مطالعات عالی دانشگاه پرینستون گذراند و یک ترم را هم در دانشگاه میشیگان به تدریس تفاسیر فارسی قرآن پرداخت. از سال 2005 تا سال 2010 عضو کالج وادهام دانشگاه آکسفورد بود و دردانشکده‌ی مطالعات شرقی همین دانشگاه ادبیات فارسی تدریس می‌کرد؛ همچنین ریاست کتابخانه‌ی فردوسی (کتابخانه‌ای تخصّصی که به مطالعه‌ی ایران اختصاص دارد) را در این دانشگاه به عهده داشت. از سال 2010 پژوهشگر بنیاد میراث ایران و مدیر مرکز شاهنامه است. وی از سال 2011 به کار در کالج پمبروک دانشگاه کمبریج مشغول به کار است. او همچنین برگزارکننده‌ی کنفرانس‌هایی نظیر طلوع رنسانس ایرانی (دانشگاه آکسفورد) و هزاره‌ی شاهنامه (دانشگاه کمبریج) بوده است.

حوزه‌ی علایق و فعّالیت های دانشگاهی:
ادبیات کلاسیک و معاصر فارسی، نسخه‌شناسی و تزیین کتاب در قرون میانه‌ی اسلامی، مطالعات شاهنامه، سفرنامه‌های دوره‌ی قاجار، متون شرق‌شناسانه‌ی روسی در آسیای میانه

عبدلله‌ایوا در مرکز شاهنامه‌ی دانشگاه کمبریج:
پروژه‌ی شاهنامه برنامه‌ایست برای مطالعه‌ی همه‌ی جنبه‌های این حماسه‌ی ایرانی و همین‌طور نقّاشی‌های موجود در نسخ خطّی شاهنامه.همان‌طور که در سایت این مرکز نوشته شده، این نقّاشی‌ها آنچنان زیاد هستند و برخی از آنها چنان برجسته و چشمگیرند که می‌توان تاریخ نقّاشی و کتاب‌آرایی ایران را تنها بر اساس همین تصاویر روایت کرد. این پروژه کار خود را در 1999 با همکاری دانشگاه ادینبورگ آغاز کرد و تا به حال در چندین مرحله توانسته به گردآوری اطّلاعات بپردازد. پروژه، زیر نظر چارلز ملویل اداره می‌شود و هدف خود را گردآوری همه‌ی تصاویر موجود در نسخ خطّی شاهنامه اعلام کرده تا بدین وسیله، امکان مطالعات گوناگون بر روی این کتاب ارزشمند فراهم گردد. علاوه بر این، این مرکز تا به حال چندین کنفرانس بین‌المللی و کارگاه برگزار کرده و توانسته محقّقانی از سراسر جهان را برای تبادل اطّلاعات دور هم جمع کند. حاصل این فعّالیتها تا کنون در دو مجموعه به چاپ رسیده و دو مجموعه‌ی دیگر هم در حال آماده‌سازی است. از کسانی که تا به حال با این پروژه همکاری کرده‌اند می‌توان به گابریل ون دن برگ اشاره کرد که در حال حاضر به شکل جداگانه مشغول کار بر روی حماسه‌هایی مثل فرامرزنامه است که به تقلید از شاهنامه سروده شده‌اند و همینطورجروم کلینتون که زمانی که در دانشگاه پرینستون بود، پروژه‌ای با همین نام را به طور مستقل هدایت می‌کرد. الگ گرابار (پیش از مرگش در سال 2011) و جلال خالقی مطلق هم به عنوان مشاوران و مشوّقان اصلی، همواره همراه این پروژه بوده‌اند. عبدالله‌یوا در این مرکز مسؤولیّت‌های گوناگونی از گردآوری اطّلاعات وتحقیق تا مدیریت آن را به عهده داشته. این مرکز همچنین وب‌سایتی دارد که هدف آن، فراهم کردن اطّلاعاتی است که برای همه‌ی کسانی که می‌خواهند درباره‌ی شاهنامه به تحقیق بپردازند، سودمند باشد و همچنین منتشر کردن هر چه بیشتر نسخ خطّی شاهنامه و تصاویر موجود درآنها.  

آدرس وبسایت پروژه‌ی شاهنامه در دانشگاه کمبریج:
http://shahnama.caret.cam.ac.uk/new/jnama/page/

شیوه‌ی کار:
دانشی که عبدالله‌یوا درباره‌ی ادبیات فارسی دارد، در کناراطّلاعاتش درباره‌ی نسخه‌های خطّی و کتاب‌آرایی دوران میانه ، پایه‌ی بسیاری از تحقیقات او را تشکیل می‌دهند. ترکیب این دو در کنارهم، مقالات قابل توجّهی مثل مقاله‌ی "پرواز شاهانه" را می‌سازد که در آن، وی برای یافتن منشأ افسانه‌های مربوط به پرواز نمرود و کیکاووس و اسکندر، هم به بررسی آثار مکتوب مربوط به این سه شخص و هم به تحلیل نقّاشی‌هایی که در دوران‌های مختلف این پرواز را تصویرسازی کرده‌اند پرداخته و ریشه‌های این داستان را تا منابع مسیحی و بین‌النّهرین دنبال کرده است. به عنوان نمونه‌ای دیگر، در مقاله‌ی "مناظره‌ی بین عرب و عجم از اسدی طوسی"، گذشته از این که متن آن را از روی تنها نسخه‌ی آن -موجود درکتابخانه‌ی بودلیان- ترجمه می‌کند، اطّلاعات جالبی هم درباره‌ی اهداف ایدئولوژیک نویسنده‌ی اثر، محیطی که اثر در آن به نگارش در آمده و همین‌طور نقش آن در شکل‌گیری قالب مناظره ارائه می‌دهد.
نکته‌ی برجسته‌ی دیگر درباره‌ی کارهای او، آشنایی‌ وی با منابع روسی و استفاده از آنهاست. ازآنجا که او سالهای تحصیلش را در روسیه گذرانده، هم توانسته در کارهایش از منابع روسی استفاده کند و هم با دسترسی به کتابخانه‌های روسیه، از نسخ خطّی و اسناد و مدارکی که در این کتابخانه‌ها وجود دارد به خوبی استفاده کرده. برای مثال در مقاله‌ی مأموریت خسرومیرزا در سنت پترزبورگ، برای اوّلین بار، هم به بررسی منابع فارسی و هم به بررسی منابع روسی که درباره‌ی او وجود داشته پرداخته و این را مقدّمه‌ای قرار داده برای تحلیل‌های بعدی خود؛ تحلیل‌هایی که نه تنها به اثر این مأموریت بر روابط ایران و روسیه می‌پردازد، بلکه حتّی سعی می‌کند از خلال آنها تصوّراتی که ایرانی‌ها و روسها درباره‌ی یکدیگر داشته‌اند را هم مورد ارزیابی قرار دهد. وی همچنین به معرّفی نسخه‌های مصوّر شاهنامه  در کتابخانه‌های روسیه و یا دستنویس‌های فارسی در کتابخانه‌ی سنت پترزبورگ می‌پردازد. در مقاله‌ای دیگر، فهم روسها از خیّام را مورد بررسی قرار می‌دهد.  
بخش دیگری از کارهای عبدالله‌یوا به مطالعه‌ی شاهنامه اختصاص دارد. علاوه بر کارهایی که درباره‌ی نسخ خطّی شاهنامه و تصاویر آنها دارد، در چندین مقاله، موضوعات موردی مثل نقش زنان در شاهنامه یا نگرش فردوسی به آنها را بررسی می‌کند.
گذشته از شاهنامه، وی در مورد شعرای معاصر او هم کار کرده. یکی از کتابهای وی در مورد فرّخی سیستانی و دیگری درباره‌ی شعر فارسی درقرون چهارم و پنجم است.موضوع دیگر مورد علاقه‌ی او، تفسیرهای فارسی قرآن است که دو کتاب هم دراین باره نگاشته است.  

تألیفات:

کتابها:
نخستین تفاسیر فارسی قرآن؛ سنت‌پترزبورگ ، 2000 (212 صفحه)
زندگی درباری فرّخی سیستانی: شاعر ایرانی قرن پنجم؛ سنت‌پترزبورگ، 2000  (210 صفحه)
شعر کلاسیک فارسی در قرون چهارم و پنجم؛ سنت‌پترزبورگ، 2002  (180 صفحه)
قلم، سفیر اندیشه‌ها: خوشنویسی اسلامی در مجموعه‌ی کتابخانه‌ی ولکام؛ شیکاگو، 2007
طوطی‌نامه، بر اساس چاپ ژوکوفسکی، با مقدّمه و تعلیقات؛ سنت پترزبورگ، 2006
شاهنامه‌ی ابراهیم سلطان، دستنویس شاهنامه‌ی تیموری در کتابخانه‌ی بودلیان  (با همکاری چارلز ملویل)؛ مجموعه‌ی شاهکارهای بودلیان، آکسفورد، 2008
تفسیر قرآن پاک (دستنویس لاهور در قرن پنجم): چاپ عکسی، مقدّمه، ترجمه به روسی و تعلیقات؛ مسکو، 2001 ،( 217 صفحه )
 
مقالات چاپ شده در کتب:
"سفینه" چیست؛ سفینه‌ی تبریز: دانشنامه‌ای از دوره‌ی ایلخانی، ویراسته‌ی سیدغراب و مک‌گلین، روزنبرگ، 2007 ، صص46-68
A Treasury from Tabriz: the Great Il-Khanid Compendium, eds. A.A.Seyid-Gohrab& S. McGlinn, Amsterdam-Lafayette: Rozenberg Publishers, 2007
نسخه‌های مصوّر شاهنامه در مجموعه‌ی کتابخانه‌ی ملّی روسیه؛  دویست و پنجاهمین سالگرد تأسیس کتابخانه‌ی ملّی روسیه، سنت‌پترزبورگ، 2007 ، صص37-65
Proceedings of the conference on the 250th anniversary of the National Library of Russia, St Petersburg, 2007
مجموعه‌ی دستنویس‌های فارسی در کتابخانه‌ی سنت‌پترزبورگ؛ نوشتن از جهانی دیگر: تحقیقات در متون اسلامی، یادبود پروفسور یوستوس ویتکام استاد نسخه‌شناسی و کتیبه‌شناسی جهان اسلام در دانشگاه لیدن، ویراسته‌ی آر.ام. کر و تی.میلو، کمبریج، 2011 ، صص1-23
Writings and Writing from another world and another era Investigations in Islamic Text and Script in Honour of Dr Januarius Justus Witkam Professor of Codicology and Palaeography of the Islamic World at Leyden University, eds. R. M. Kerr & T. Milo, Cambridge: Archetype, 2011
شاهنامه در تاریخ ادبی ایران؛ حماسه‌ی شاهان ایرانی: هنر فردوسی در شاهنامه، لندن-نیویورک، 2010، صص 16-22
Epic of the Persian Kings: the Art of Ferdowsi’s Shahnameh, London-New York, 2010
فردوسی، مردسالاری متعصّب یا فمینیست؛ رنگ‌آمیزی کتاب شاهان: متنی قدیمی با تصاویری مدرن، ویراسته‌ی میلز، کمبریج، 2010 ، صص 103-120
Painting the Persian Book of Kings: Ancient Text and Modern Images, ed. M. Milz, Cambridge: Talking tree books, 2010
ریشه‌های مناظره در ادبیات جدید فارسی؛ استعاره و تصویر در شعر فارسی، ویراسته‌ی سیدغراب، لیدن، بریل، 2012 ،صص 249-273
Metaphor and Imagery in Persian poetry, ed. A. A. Seyed-Gohrab, Leiden-Boston: Brill, 2012
فهم روس‌ها از خیّام؛ ارائه شده در کنفرانس صد و پنجاهمین سالگرد فیتزجرالد، لیدن، بریل
Proceedings of the conference “Legacy of Khayyam”, dedicated to 150th anniversary of Fitzgerald, Leiden: Brill
نقش زنان در رمانس‌های شاهنامه؛ عشق و از خود گذشتگی، ویراسته‌ی سوسن اسکالای، ملبورن، مجموعه‌ی هنر مک‌میلان و کتابخانه‌ی بودلیان آکسفرد، 2011
Love and Devotion: From Persia and Beyond, ed. Susan Scollay, Melbourne: Macmillan Art Publishing and Oxford: Bodleian Library, 2011.
داستان سیاوش یا داستان یوسف؛ ارائه شده در کنفرانس هزاره‌ی شاهنامه، مومبای، مؤسّسه‌ی شرقی کاما، 2011
proceedings of the Millennium Shahnama conference, Mumbai: CAMA Oriental Institute, 2011.
از زلیخای افسانه‌ای تا زلیخای دوبسون( رمان عاشقانه‌ی  پرفروشی از ماکس بیربام محصول 1911)؛ زن فتّانه در ادبیات فارسی و فراسوی آن، فردوسی، مغولان و تاریخ ایران: هنر، ادبیات و فرهنگ از آغاز اسلام تا دوره‌ی قاجار، ویراسته‌ی هیلنبراند، پیکاک و عبدالله‌یوا، لندن، توریس
Ferdowsi, The Mongols and Iranian History: Art, Literature and Culture from Early Islam to Qajar Persia, eds. R. Hillenbrand, A.C.S Peacock and F. Abdullaeva, London: I.B.Tauris.
مأموریت خسرو‌میرزا در 1829 یا چرا فاضل خان گروسی می‌خواست در سنت‌پترزبورگ بماند؛ ارائه شده در کنفرانس امپراطوری‌ها و انقلاب: برخوردهای ایران و روسیه از 1800، ویراسته‌ی اس. کرونین، لندن، توریس
Proceedings of the conference “Empires and Revolutions: Iranian-Russian encounters since 1800”, ed. S. Cronin, London: I.B. Tauris.
شاهی که پرواز می‌کرد؛ داستان اسکندر در ادبیات شرق و غرب، ویراسته‌ی استونمن، اریکسون و ونتون، گرونینگن، روئلف بارخوییس
 The Alexander Romance in Persia and the East, ed. R. Stoneman, K. Erickson and I. Netton, Groningen: Roelf Barkhuis
 
مقالات مستقل:
شاهنامه‌ی ناشناخته‌ای از آن آربر؛ دستنویس‌های شرقی، مجّله‌ی بین‌المللی مطالعه‌ی نسخه‌های خطّی شرقی، ج 11، مارچ 2005 ، سنت‌پترزبورگ، صص 28-61
Manuscripta Orientalia, International Journal for Oriental Manuscript research, vol.11, No 1, March 2005, Thesa, St.Petersburg
خدایی، انسانی، شیطانی: انعطاف‌پذیری نمادها در داستان رستم و اشکبوس؛ مطالعات شاهنامه، ویراسته‌ی چارلز ملویل، مقالات پمبروک، کمبریج، 2006 ، صص 203-219
Shahnama Studies I, ed. Ch. Melville, Pembroke Papers 5, Cambridge, 2006
شعر زنانه‌ی فارسی؛ دایرة‌المعارف زن در تمدّن اسلامی، ج 5، ویراسته‌ی صعاد جوزف، بریل، 2007، صص 46-47
(Encyclopedia of Women and Islamic Cultures), vol. v, Practices, Interpretations, and Representations, gen. ed. Suad Joseph, Brill, Leiden,
ولنتین الکسویچ ژوکوفسکی؛ دایرة‌المعارف ایرانیکا، نیویورک
نسخه‌ی بودلیان از مناظره‌ی عرب و عجم اسدی طوسی: جایگاه آن در گذار از مناظره به مدیحه؛ مجلّه‌ی ایران (ژورنال مؤسّسه بریتانیایی مطالعات فارسی)، شماره‌ی 47، 2009، صص 69-95
Iran, Journal of the British Institute of Persian Studies, vol. XLVII (2009),
شاهنامه: هزاره‌ی یک شاهکار حماسی (با همکاری چارلز ملویل)؛ نشریه‌ی مطالعات ایرانی (ژورنال انجمن  بین‌المللی مطالعات ایرانی)، آکسفرد-راتلج، ج 43، شماره‌ی 1، فوریه‌ی 2010، صص 1-11
Iranian Studies, Journal of the International Society for Iranian Studies, Oxford: Routledge, vol. 43, number 1, February 2010
پرواز شاهانه: نمرود، کیکاووس، اسکندر؛ پرسیکا، لیدن، پیترز، شماره‌ی 23، 2009-2010، صص 1-29
Persica, Leiden: Peeters, 23, 2009-2010

منابع:
وب‌سایت دانشگاه کمبریج:
http://www.ames.cam.ac.uk/general_info/biographies/islamic/Abdullaeva.htm
وب‌سایت پروژه‌ی شاهنامه در دانشگاه کمبریج:
http://shahnama.caret.cam.ac.uk/new/jnama/page/

Abdullaeva, F. “The Bodleian manuscript of Asadi Tusi’s debate between an Arab and a Persian: its place in the transition from ancient debate to classical panegyric”, in: Iran, Journal of the British Institute of Persian Studies, vol. XLVII (2009), pp. 69-95 + 6 illustrations.
~  “Kingly flight: Nimrūd, Kay Kāvūs, Alexander, or why the angel has the fish”, in: Persica, Leiden: Peeters, 23, 2009-2010, pp. 23, 1-29
~  “Khosrow Mirza’s mission of 1829, or why Fazel Khan Garrusi wanted to stay in St Petersburg”, in: Proceedings of the conference “Empires and Revolutions: Iranian-Russian encounters since 1800”, ed. S. Cronin, London: I.B. Tauris

* از خانم دکتر عبدالله‌یوا به خاطر همکاری در تهیه‌ی این گزارش و همچنین ارسال تعدادی از مقالاتشان برای این جانب، صمیمانه سپاسگزارم.

Hamidrezahakimi66@gmail.com

پرونده «شاهنامه» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/3739

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

شخصیتِ بهرام گور، ابرمرد آرمانی فردوسی

تصویر:  مجسمه بهرام گور در شهر باکو
بسیاری از داستانهای شاهنامه، در کنار اصول داستان پردازی، از عناصر دراماتیک و قابلیتهای اجرای تئاتری نیز برخوردارند و اگر دراماتورژ بخواهد نمایشی اقتباسی بر اساس داستانهای شاهنامه تهیه کند علاوه بر روایات مرسومی که نقالان مدام نقل کرده اند و اجراهای تئاتری آنها هم تاکنون کم نبوده است، می تواند داستانهای دیگری را نیز انتخاب کرده و با پاره ای تغییرات در شیوه ی بیان و روش اجرا، آماده ی اجرا نماید؛ مثل داستان های پسران فریدون، بیژن و منیژه، ضحاک، زال، سیاوش و سودابه، انوشیروان و...؛ همچنین نمایش های رادیویی زیادی را نیز می توان از میان داستانهای شاهنامه اقتباس کرد البته باید با شیوه های جدید، قابلیتهای اجرای دراماتیک را از این داستانهای افسانه ای و تاریخی برداشت کنیم: اجرا و نمایش به سبکی متفاوت نسبت به آنچه که طبیعتاً در ذات درام یونانی می بینیم؛ اقتباسی آزاد و نه وفادارانه که با حال و هوای مخاطب امروزی هم تناسب داشته باشد. یکی از بهترین  داستان های شاهنامه برای اجرای صحنه ای یا درام رادیویی، داستانِ بهرام گور است که تا حدود زیادی عناصر دراماتیک را دارا بوده و در عین حال در آن ماجراهای پادشاهیِ بی نظیری از یک انسانِ بی نقص و آرمانی بیان می شود.
در این داستان ما با یک شخصیت کاملاً پرداخته شده مواجه هستیم که تمامِ صفات بخشندگی، خوش باشی، دادگری در مملکت داری، و جوانمردی نسبت به رعایا و رفتار پسندیده با اسیران را در کنار تهور و زورمندی و زیرکی در کارزار و شکار، و حتی در کشورگشایی به همراه دارد. و از آنجا که جز حُسن صفتی دیگر به او نسبت داده نشده و تمام زندگیش سرمشق مردمان بوده و راهنمای ایشان، او را می توانیم ابَرمردی آرمانی در شاهنامه بدانیم. دورانِ پادشاهیِ بهرام را فردوسی بسیار مفصل بیان کرده است و علاوه بر بخش مربوط به پادشاهیِ پدر بهرام، یزدگرد اول، که در آن از تولد و کودکی و نوجوانی پسر یاد می شود، در داستانهای شروع پادشاهیِ بهرام (چو بر تخت بنشست بهرام گور/ به شاهی بر او آفرین خواند هور) تا زمانِ مرگ وی در حدود 2592 را بیت به این شخصیت اختصاص داده است. اما کل ابیات از زمان کودکی بهرام که در بخش پادشاهی یزدگرد اول هم آمده در حدود 3200 بیت است. که در مقایسه با کل شصت هزار بیت شاهنامه (البته آقای دکتر محمد جعفر محجوب ابیات شاهنامه را در اصل پنجاه و دو هزار بیت می دانند) چیزی حدود 5 درصد آن را می توان مربوط به داستان بهرام در این اثر عظیم دانست.
داستان ها و حکایت های کوتاه و نیمه بلند بهرام همه در طی یک روال خطی چیده شده اند و به ترتیب از تولد، کودکی، جوانی تا پادشاهیِ طولانی مدت و نهایتاً مرگ وی را شامل می شوند. فردوسی تمامی صفات نیکِ مورد نظر خود را یکجا در بهرام، به عنوان پادشاهی تاریخی و نه پیشدادی، جمع کرده است و می توان گفت بهرام از برجسته ترین شخصیت های مورد التفاتِ این حکیمِ اندیشمند است؛ هرچند از فریدون و جمشید هم تا حد زیادی ستایش شده اما بهرام هویتی تاریخی در شاهنامه دارد که برتری او را دوچندان می کند. حتی ضعف هایی را که شاعر برای رستم یا اسفندیار، بزرگ قهرمان شاهنامه و همتای او، قائل شده است در این شخصیت آرمانی خود نمی گنجاند.
هامارتیا، یا همان ضعف تراژیک قهرمان، که ارسطو در فن شعر آن را برای افول قهرمان از اوج محبوبیت و اقتدار به واسطه ی اشتباهی ناخودآگاه و اغلب از روی غرور ضروری می داند، در شاهنامه برای دیگر قهرمانانِ این اثر حماسی به خوبی مشخص است: آنجا که رستم در برابر سهراب مقاومت می کند و هویت اصلی خود را فاش نمی کند تراژدی رقم می خورد. رستم در مواجهه با اسفندیار هم پیش از تصمیم برای جنگ به رجزخوانی پرداخته و در تردید مانده است برای همراهی با این شاهزاده ی دیندار یا مقابله با وی؛ و اساساً این تردید آمیخته به غرور، همان نقطه ی ضعف قهرمان است. یا اسفندیار، این شاهزاده ی مقدس، آنجا که در برابر پدر ایستاده، اصرار به کسب قانونیِ تاج و تخت دارد، خامی و ضعف در خویشتنداری را از خود نشان می دهد. در کنار این قهرمانان شاهنامه، فردوسی بهرام گور را توصیف می کند؛ که هیچ نقصانی و هیچ نقطه ضعفی در شخصیتش نمی توان یافت جز آنکه یک بار پس از یک چند پادشاهی در صلح و آرامش، آنجا که خطر تهاجم دشمن احساس می شود و بهرام در ظاهر همچنان به شادخواری مشغول است بزرگان دربار از اینکه پادشاه زیاد به زنان می پردازد و نیروی جوانیش را هدر می دهد ابراز نگرانی می کنند. این تنها ضعفی است که آن هم تنها یکبار درباره ی شخصیت بهرام بیان می شود و البته به زودی خنثی می گردد آنجا که بهرام کشور را از تهاجم دشمن با تاکتیک خاص خود نجات می دهد.
شخصیت تاریخیِ بهرام ساسانی (421 تا 438 میلادی) در شاهنامه از تلفیق واقعیت و افسانه بدست آمده است: یزدگرد اول، دوازدهمین پادشاه ساسانی، (که به دلیل بزهکاری و ظلم و جور به یزدجردالاثیم معروف بوده است) توسط پیشگویان مطلع می شود که پسرش، بهرام، پادشاه ایران خواهد شد و همین موجب می شود که از همان دوران خردسالی بهرام را به حاکم حیره، بسپارد تا در دربار او پرورش یابد و آیین شکار و راه و رسم کشورداری بیاموزد. البته این تصمیم موبدان و بزرگان هم بوده است. (گر این کودکِ خُرد خوی پدر/ نگیرد؛ شود خسرو دادگر) بدین ترتیب او با منذر و نعمان بزرگ می شود تا آنجا که یزدگرد دستور می دهد برای پرورش بهرام در سرزمین عرب قصری به نام خورناگ بسازند که عربها آن را خورنق خوانده اند. البته ظاهراً رسم بر این بوده است که شاهپورهای ایرانی هر کدام در توابع و اطراف ایران دوران کودکی و نوجوانی را طی می کردند؛ و در واقع این فرمانداران جوان اعزام می شدند به سرزمین هایی مثل کوشان شامل پیشاور و قندهار، یا الان (آذربایجان)، یا خوارزم (ازبکستان و ترکمنستان)، و یا کرمان (بلوچستان) تا حاکمیت ایران مرکزی مستدام بماند. بهرام نیز در سرزمین حیره دوران نوجوانی را به آیین شکار و جنگاوری سپری کرده است (بجز گوی گوی و میدان نبودیش کار/ گهی زخم چوگان و گاهی شکار) تا موعد پادشاهی اش فرابرسد.
پس از مرگ یزدگرد بهرام مطلع می شود که موبدان و بزرگان دربار بجای آنکه از بهرام دعوت کنند، مردی میان سال را برگزیده اند به نام خسرو. این است که بهرام تصمیم می گیرد به کشور برگردد و تاج را بر سر نهد؛ اما در نهایت دادگری و عدالت. به هر حال، او با گذراندن آزمونی سخت توانست بر پادشاهی ایران دست یابد: همانطور که در سراسر شاهنامه شرطِ پادشاهیِ نیک، داشتنِ دو عنصرِ گوهر و هنر بوده است بهرام نیز خود با پیشنهادِ آزمونِ برداشتنِ تاج شاهی از میان دو شیر، پیروز می شود. پس از آن هم این پادشاه جوان که در میان کوه و دشت رشد کرده بود و با درد و رنج مردم آشنا بود توانست با خصلت آزادگی و دادگری اش، شصت و سه سال با شوکت و اقتدار بر ایران زمین حکمرانی کند. هرچند در شاهنامه حتی در قسمت های تاریخی نیز وقایع و شخصیت ها حالات اغراق آمیز و افسانه گونه دارند، اما در کنار عظمت و شوکت پادشاهانی چون انوشیروان، این بهرام است که تا این درجه از اعتبار و نیک سیرتی برخوردار است. اما در مجمل التواریخ و القصص هم این همه نیک خویی را در مورد بهرام می بینیم: بهرام دوازده هزار رامشگر را از هندوستان می آورد و مزد آنان را هم پرداخت می کند تا مردم بدون رامشگر شراب نخورند؛ که در شاهنامه هم در اواخر عمر بهرام این کارِ بی نظیرِ او به تمامی بیان شده است.
پادشاهیِ بهرام گور در شاهنامه تقریباً در بسیاری از حکایات با بهرام هفت پیکر نظامی برابر است؛ بجز در شیوه ی مرگ او و همسران وی؛ یا در کل در نوع نگاه فردوسی برای در قیاس گذاشتن این شخصیت با دیگر پادشاهان تاریخی. در مورد مرگ بهرام، حکیم نظامی همان روایت را که بهرام در پی گور رفت و آنگاه در گودال لجنزاری افتاد و مُرد را بیان می کند که به اشاره در رباعی مشهورِ  خیام هم آمده است: "... دیدی که چگونه گور بهرام گرفت"؛ اما فردوسی برای این پادشاه پیر باخرد و اندیشمند خود، مرگی از پیش دانسته و از پیِ ضعف قوای جسمی را در نظر می گیرد.
روشی که فردوسی در چیدنِ پشت سر هم این حکایت های کوتاه، ساده و اغلب بدون اوج و در عین حال جذاب و تعلیمی به کار بسته است، تا حدی با سایر داستانهای شاهنامه متفاوت است. در داستان های دیگر غیر از سرگذشت رستم، ما با یک سِیرِ زمانی مواجه ایم که زمان داستانی محسوب می شود. اما در داستان بهرام گور با مجموعه ای از داستانهایی درباره ی زندگی بهرام مواجهیم که به نظر می رسد فردوسی از روی قصد آن ها را تک به تک و جداگانه آورده و تعمداً این شخصیت را در مقابل قهرمان ملی اش به این وسیله برجسته جلوه داده است تا با تکرار محاسن و نیکویی های یک پادشاه مردم دوست به او چهره ای ایده آل ببخشد. و علاوه بر فضایل اخلاقی، خصوصیات تهور و زورمندی او را هم در حد قهرمانی بی بدیل مشخص سازد. در پایانِ تک تک حکایت ها هم، بهرام پیروز میدان و شکارگاه است و همگان را به شادی دعوت می کند و خواننده ی شاهنامه خود را در شادی مردمان زمان بهرام شریک می بیند. پایان عمر بهرام را نیز فردوسی همانند مرثیه ای جان گداز ذکر می کند تا شدت تأثیر خود را از این ابرمرد آرمانی اش نشان دهد. (نبیند چو او شاه، خورشید و ماه/ نه زُهره نه کیوان نه تخت و کلاه/ دریغ آن کئی فرّ و آن چهر و برز/ دریغ آن بلند اختر و دست و گرز/ بدو بود آراسته تخت عاج/ ز روم و ز چین بسته او ساو و باج)
برای آنکه داستان بهرام گور را به نمایش صحنه ای یا رادیویی تبدیل کنیم نیاز داریم که الگوهای اصلی داستان را مشخص کنیم. محمد حنیف در پیشگفتار کتاب "قابلیت های نمایشی شاهنامه" می گوید: "تنظیم کننده یا اقتباس گر، بیش از هر چیز باید ساختمان داستان، فیلمنامه و نمایشنامه را بشناسد و بر وجوه افتراق و اتفاق آنها آگاه باشد. تنها در این صورت داستانِ مناسبِ اقتباس را برخواهد گزید." در اینجا در شناخت عناصر داستانیِ پادشاهیِ بهرام می توانیم از الگوی فراگیر و عامی که "کریستوفر ووگلر" در کتاب "سفر نویسنده" ارائه می دهد استفاده کنیم. ووگلر معتقد است که در تمام داستانها می توان از الگوی سفر یک قهرمان صحبت به میان آورد که پس از یک آشفتگی در موقعیتِ متعادلِ اولیه، در مسیری خاص قدم بر می دارد و اتفاقاتی را هدایت می کند تا پس از پشت سر گذاشتن موانع، با کمک متحدانش و یا بدون آنها به اکسیری دست یابد و در پایان داستان در وضعیت تعادل جدیدی قرار گیرد. ووگلر در این کتاب از الگوی عام و جهانیِ اسطوره که جوزف کمبلِ اسطوره شناس، برای کلیه ی داستانها قائل است وام می گیرد و شواهد و مصادیق خود را در قالب الگویی مشابه الگوی جوزف کمبل ارائه می دهد. بدین ترتیب: 1- دنیای عادی؛ 2- دعوت به ماجرا؛ 3- رد دعوت؛ 4- ملاقات با استاد؛ 5- عبور از نخستین آستانه؛ 6- آزمونها، متحدان، دشمنان؛ 7- راهیابی به ژرف ترین غار؛ 8- آزمایش؛ 9- پاداش؛ 10- مسیر بازگشت؛ 11 تجدید حیات؛ 12 بازگشت با اکسیر.
این الگوی کلی در همه ی داستانها کما بیش و حداقل در سه مرحله ی کلیِ آن (آغاز، اوج ماجرا و آزمونهای قهرمان،  پایانِ با نتیجه) قابل بازیابی است. در کلِ داستان بهرام گور، امّا فقط یک سلسله حکایت ذکر می شود که به ترتیب زمان عمر بهرام در پی هم آمده اند. ساختارِ هرکدام از این حکایت های کوچک از مثلثِ "آغاز، اوج، نتیجه ی پایانی" برخوردار است؛ که در کل بیش از 23 داستان کوتاه مجزا را تشکیل می دهد. از جمله: لنبک آبکش، مربنداد؛ کبروی و حرام کردن می؛ پسر کفشگر و حلال کردن بهرام می را؛ ویرانی ده از سوی موبد و باز آبادان کردنش؛ ... یافتن گنج جمشید و بخشیدن آن به تهی دستان؛ کشتن اژدها و داستان زن پالیزبان؛ کشتن شیران در نخجیرگاه؛ ... لشکرکشی خاقان چین و تاختن بهرام به چین؛ میل آوردن بهرام به سرحد ایران و توران (که تنها موردِ تعدیّ این پادشاه است)؛ ... اندرز بهرام به کارداران؛ و مباحثه با فرستاده ی روم. و تقریباً بیست و چهارمین داستان که ماجرای شنگل، حاکم هندوستان، است و خود از ده حکایت کوچکتر تشکیل شده است.
با این حال از مجموع این داستانها یکی اولین حکایت پس از پادشاهیِ وی، که حکایت لنبک آبکش است و یکی هم تقریباً آخرین آنها یعنی ماجرای رفتن بهرام به دربار شنگل، حاکم هندوستان، تا بازگشتش به ایران را می توان دارای عناصر دراماتیک و قابل اجرای تئاتری دانست. مابقی حکایت ها بیشتر جنبه ی تعلیمی دارند و در درون داستان کلی بهرام می گنجند و نهایتاً از آنها می توان در نقل قول های کاراکترهای نمایش بهرام استفاده کرد.
الگوی ووگلر در داستان سفر بهرام به دربار شنگل در هندوستان بدین صورت قابل بخش بندی است: 1- دنیای عادی: از همان ابتدای پادشاهی تا قبل از سفر به هند کلاً بهرام در دنیای عادی است؛ از همان سخن گفتنِ بهرام با سرداران از داد. (از آن پس چنین گفت کاین تاج و تخت/ از آن یافتم کافریدست بخت./ بدو دارم امید و زویم هراس/ وزو دارم از نیکویها سپاس) 2- دعوت به ماجرا: اطلاع دادن وزیر به بهرام درباره خطر شنگل، حاکمِ هندوستان. 3- رد دعوت: سکوت ظاهریِ بهرام. 4- ملاقات با استاد: گفتگوی بهرام با خودش و تصمیم به اینکه پنهانی و بدون اطلاع دیگران با لباسی مبدل به هندوستان برود؛ 5- عبور از نخستین آستانه: بهرام با تنی چند از نامداران ایران به هند می رود؛ 6- آزمونها، متحدان، دشمنان: کشتی گرفتن بهرام در دربار شنگل و هنر نمودنش؛ همچنین چوگان بازی و کمان کشیدن بهرام تا شک و گمان شنگل به هویت بهرام؛ 7- راهیابی به ژرف ترین غار: بهرام در دربار شنگل خود را برزو می نامد؛ 8- آزمایش: جنگ بهرام با گرگ و کشتن گرگ؛ همچنین کشتن اژدها؛ 9- پاداش: بهرام سپینود، دختر پادشاه هندوستان را به زنی می گیرد؛ 10- مسیر بازگشت: بهرام به همراه سپینود به سمت ایران بازمی گردد و البته شنگل در پی او؛ 11 تجدید حیات: بالاخره راز هویت بهرام فاش می شود ؛ 12 بازگشت با اکسیر: پذیرایی ایرانیان از پادشاه محبوبشان، بهرام که از هندوستان بازگشته است.
به لحاظ شخصیت پردازی می بینیم در سراسر داستان بلند بهرام، شخصیتِ اصلیِ محوری همه جا بهرام است. و شخصیت های دیگر معمولاً در کنار او هستند نه در مقابل او. زیرا در اینجا آنتاگونیست ها (شخصیت های مخالف) معمولاً از طبیعت آمده اند؛ مثل درندگانی که بهرام شکارشان می کند یا اژدها. برخی از شخصیت های دیگر در داستانهای بهرام اینها هستند: جوانوی، نرسی، خسرو، لنبک آبکش و براهام جهود، مهربنداد، کبروی، پسر کفشگر و مادرش، روزبه موبد، آسیابان پیر و چهار دخترش، مرد عصا به دست، بازرگان و شاگردش، زن پالیزبان و شوهرش، برزین دهقان و دخترانش، چوپان و گوهرفروش و آرزو دخترش (این دختر برخلاف سایر دختران در داستانهای پیشین حرف می زند و اظهار عقیده می کند.)، فرشیدورد، وزیر، دلاوران (خرّاد، مهربرزین فرهاد، پیروز بهرامیان، خزروان، رهام و اندمان) قارن، بزرگان ترک، فرستاده ی قیصر، موبد، همراهان و سپاهیان، شنگل حاکم هندوستان، پهلوانان کُشتی در هندوستان، سپینود دختر شنگل و دو خواهرش، وزیر شنگل، فغفور چین، یزدگرد پسر بهرام، شاه کابل، شاه سند، جوگیانشاه، شاه سندل، شاه جندل، شاه کشمیر، مولتان شاه، خزانه دار، و لوریان هندی که همان رامشگران اند.
تصویرسازی نمایشی نیز در این داستانِ بلند بسیار زیاد است و تمام موقعیت ها، مناظر طبیعی و حالات و رفتار اشخاص به زیبایی و با دقت و جزئیات توصیف شده است. از این رو داستان بهرام گور شاهنامه قابلیت تبدیل شدن به درامی جذاب و شیرین و پرمخاطب را دارد. تم اصلیِ داستان فردوسی را می توان عدالت و دادگستری دانست؛ و در کنار آن تم های فرعیِ زیادی مثل عشقِ پاک دلانه، جاه طلبی، قدرت خواهی، خردورزی، شایستگی، دین پروری، راستی و درستی، نیک اندیشی، گذشت و جوانمردی، شادزیستی و شادخواری، وطن دوستی و ایثار. کاراکترهای این داستان بسیار قوی پرداخت شده اند؛ و دیالوگ ها هم عالی هستند اما کشمکش کم و پلات شاید ضعیف تر از یک اثر دراماتیک عادی باشد. به همین دلیل اگر امروز بخواهیم از این داستان اقتباس جذابی داشته باشیم باید به شیوه ی شکسپیر که بهترین دراماتورژ جهان محسوب می شود ما نیز اقتباسی مدرن از داستان بهرام گور ارائه نماییم.

و اما در مورد لقب گور برای بهرام بد نیست اشاره کنیم همه ی اقوال به شکار گورخر توسط بهرام برمی گردد؛ از جمله در تاریخ طبری چنین آمده است: "یک روز بهرام با سپاه عرب به صید رفته بود و از دور گوری دید که در بیابان می دوید. بهرام آهنگ آن گور کرد... تیری بیانداخت چون به گور رسید شیری دید خود را به گور افکنده... بهرام تیر بگشاد و بر شیر زد و از شکم شیر بیرون آمد و در پشت گور درنشست... بهرام گفت تا آن گور و شیر صورت کردند بر دیوار خورنق... و از آن روز تا امروز بهرام را بهرام گور خوانند." و یاد آوری این نکته نیز بی جا نیست که گور ایرانی با آن حیوانی که امروزه در زبان عامیانه گورخر می نامیم متفاوت است. آن گونه ای از چارپایان که به اصطلاح گوراسب نام دارد است و بدنی دارای خطوط راه راه دارد و متعلق به افریقای مرکزی است و این گورخر است که در ایران بوده و بدنی به رنگ تقریباً قهوه ای دارد و در حال حاضر از گونه های در حال انقراض محسوب می شود.

 منابع:
-    شمیسا، سیروس، 1366 فرهنگ تلمیحات، انتشارات فردوس، چاپ اول
-    ووگلر، کریستوفر، 1387 سفر نویسنده، ترجمه محمد گذرآبادی، انتشارات مینوی خرد، چاپ اول
-    شاهری، سید علی،  1387  شاهنامه فردوسی (نثر)، جلد چهارم، نشر چشمه
-    شاهنامه فردوسی، 1363 شرکت سهامی کتابهای جیبی، جلد پنجم و ششم، چاپ سوم

پرونده «شاهنامه» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/3739

 

شاخه اصلی

نظریه

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - شاهنامه