هویت ملی

تقسیم جهان به دولت های ملی که با انقلاب های بورژوازی در اواخر قرن هجده آغاز شد، در دو قرن بعدی کامل شد و جهان را به بیش از 200 کشور تقسیم کرد که  هر گونه از هویت های جماعتی را تنها در رابطه با خود به رسمیت می شناسند. از این رو میان مفهوم شهروندی و  مفهوم هویت  انطباقی هر چه بیش از پیش پدید آمد که در بسیاری موارد برغم  سیستم های اجتماعی و در تنش با آنها قرار داشت. در این جا  برخی از مطالبی را که در «انسان شناسی و فرهنگ» به این موضوع اختصاص داشته اند را مرور می کنیم.

آخرین به روز رسانی: 20 دی 1388

هویت ایرانی״ در گذر از ״قومیت״ به ״ملیت
http://www.anthropology.ir/node/466

مفاهیم کلیدی شهروند و فرهنگ شهروندی در ایران
http://www.anthropology.ir/node/449

نظام جهانی و ضرورت بازاندیشی در زبان
http://www.anthropology.ir/node/2261

سازگاری ناسازوار سنت و تجدد
http://www.anthropology.ir/node/515

انسان‏شناسی تاریخی و هویت ملی
http://www.anthropology.ir/node/510

اسطوره ها و اسطوره سازی ها: ”شاهنامه خوانی” در بازی قدرت
http://www.anthropology.ir/node/572

هویت ملی ما کجاست؟
http://www.anthropology.ir/node/3130

هویت و خشونت
http://www.anthropology.ir/node/806

ملت، شهروند و وحدت ملی
http://www.anthropology.ir/node/448

دو نظریه درباره هویت اجتماعی
http://www.anthropology.ir/node/2397

پرسمانی به نام «دایاسپورای ایرانی»
http://www.anthropology.ir/node/2324

شهر و شهروندی
http://www.anthropology.ir/node/471

فرهنگ مردمی و هویت ملی
http://www.anthropology.ir/node/467

اسطوره‌ها و شکل گیری هویت ملی
http://www.anthropology.ir/node/455

هویت قومی، هویت ملی و درگیری های گروهی
http://www.anthropology.ir/node/2401

هویت محلی(جهانی، محلی و بازگشت به قومیت)
http://www.anthropology.ir/node/2393

جهانی‌شدن و هویت فرهنگی
http://www.anthropology.ir/node/1872

انسان‏شناسی تاریخی و هویت ملی
http://www.anthropology.ir/node/510

 تقویت قومیت های ایرانی  به مثابه ابزار وحدت ملی
http://www.anthropology.ir/node/21330

سوسیولوجیا وسائل الإعلام فی المجتمع الأهوازی

http://anthropology.ir/node/22755

 

 

 

۲۴ نکته در باره ی برکزیت

۲۴ نکته در باره ی برکزیت /تام  اوینگ (Tom Ewing)   برگردان عاطفه اولیایی /

 روز پنج شنبه ۲۳  ژوئن  بریتانیا تصمیم به خروج از اتحادبه ی اروپا گرفت.  پنجاه و یک و نه دهم درصد مردم  رآی به ترک و چهل و هشت و یک دهم درصد رأی به ماندن در اتحایه ی اروپا دارند.   موافقان گسست از اتحادیه ی اروپا، از « بازپس گرفتن کشورشان» در پوست خود نمی گنجند و مخالفان این رآی را نشانه ای عمدتا از بیگانه ستیزی  دانسته اند اما برخی  نژاد پرستان  به ماندن در اتحادیه  و برخی به  گسست از آن  رأی داده ان؛  برخی دیگر  دلایل  برکزیت ( خروج بریتانیا از اتحادیه ی اروپا)، را  در عدم کارآیی و شکست اتحادیه ی نيولیبرال اروپا  در پاسخگویی به نیاز عدالت اجتماعی دانسته اند.  فراموش نکنیم که  در سال های اخیر،  تقریبا همه ی کشور های اروپای غربی ( شاید به غیر از آلمان) دستخوش تکان های شدید اقتصادی و در نتیجه اعتراضات و  شورش هایی اجتماعی بوده اند. تصور این که رأی  گسست از اتحادیه فقط به دلایل نژاد پرستانه است نادرست است.  شهر های بزرگ شمالی با فرهنگی متکثر ( مانند شفیلد، بیرمینگهام) و بسیاری از کارگران نیز رإی به ترک اتحادیه داده اند.  بسیاری از چپ گرایان  در عین انتقاد از اتحادیه ی اروپا،‌ برکزیت  را فاجعه  می نامند اینان معتقدند که  اروپایی دیگر ممکن است و بدین  لحاظ،  راه حل  را در ماندن  در اتحادیه و اصلاح این نهاد می دانند .

 تام  اوینگ[1]  (Tom Ewing)  در مقاله ای با بررسی  این گسست از ۲۴ زاویه،  اقتصاد نيولیبرال را منشأ چنین وضعیت  می خواند.  در زیر برگردان مقاله ی وی را می خوانید.

 

۱)‌ اتحاد: به نظر می رسد شش دسته  با انگیزه های متفاوت در موضع ترک اتحادیه ی اروپا متحد بودند. *  گروه های عمده عبارتند از:  توری هایی که بریتانیا را استثنایی دانسته و  در سکوت،‌ خواب  بازیابی عظمت گذشته اش را می بینند؛ * فراموش شدگانی که عمدتا در شمال انگلیس، ویلز  رندگی می کنند و سیاست های ریاضتی را ناشی ازهجوم مهاجرین می دانند، * دست رااستی های افراطی که اصولا با مهاجرت مخالفند، * چپ گرایانی که باسیاست نئولیبرال اتحادیه ی اروپا مخالفند، * نيولیبرال های افراطی که فکر می کنند  سیاست های اتحادیه ی اروپا به اندازه کافی نئولیبرال نبوده است،‌  * بالاخره  گروه ی از UKIPهای اصلی همچون  آلن سکد که دم از استفلال و حاکمیت می زنند. 

نیمی از کشور که  در رأی داادن به ترک اتحادیه متحد بودند،  با انگیزه های بسیار متفاوت چنین کردند  و راضی کردن همه شان غیر ممکن است.

 

۲) بلر: آنتونی بارنت که بلر را «مرشد» خواند،  به تداوم سیاست بلر در دوره ی کمرون اشاره کرده است، یعنی ادامه ی همان  سیاست های مدیریت حکومت همچون شرکت های عظیم که در آن کار  نمایندگان  اساسا  فروش راه حل های بارسازمای دهی  به هیئت مدیره و سهامداران بریتانیاست.  در این شرایط برکزیت  به معنای کامل کردن روندی است که بلر در ۱۹۹۷ شروع کرد، البته با این تفاوت که بلر با چهره ی شاد تری عوام فریبی می کرد و کمرون در پوشش مدیریت بحران دروغ پردازی می کرد.  هر کدام از سیاست های کمرون هدفی جز حل کوتاهمدت مشگلا ت نداشته است و از آن که استراتژیک نبوده اند، خطرات را تشدید کردند.

 

۳) کاله:  یکی از دلایل پیروزی رای ترک اتحادیه  وعده ها و تهدید های  شهردار کاله ( شمال فرانسه)  و نیز اعلام  نادیده گرفتن  قرارداردی بود که  مرز فرانسه و انگلیس را عملا در فرانسه  قرار می داد.  این عمل، مباحثات مهاجرت را به کابوس تبدیل کرد.  با مشاهده ی هجوم مهاجرین به مرز بریتانیا،  و  این که شهرداری کاله   معضل مهاجرین را مشگلی خاص اتحادیه ی اروپا نداند،   جزیره دچار وحشتی فلج کننده شد.  اجسادی که امواج به ساحل برونمورث کشانده، اردوهای جزیره ی ویث، حملات نژادپرستانه ی  اعضای UKIP، همه  هیزم به آتش  به نتایج همه پرسی ریختند.

 

۴) واسپارش: به درود اسکاتلند! معذوریم ایرلند شمالی!  ولز:  از همراهی شما هم  خوشحال شدیم! ولی انگلیس بسیار جالب تر است! بارنت معتقد است که هدف  این همه پرسی  تأکید  سیاست های بوم گرایی است.  نتیجه گیری وی آن است که  سیاست ملی گرایی انگلیسی دیر یا زود ( مثلا با انتخاب پارلمانی انگلیسی) غلبه خواهد کرد. این امر عرصه را برای طرح افکار رایکال آماده ساخته و دیر یا زود نوعی هویت  انگلیس  متنوع رشد خواهد کرد.   البته ایمان به این امر ( با وجوی که چنین هویتی در حال حاضر واقعیت است)، درشرایط حاضر آسان نیست.

 

۵) امپراطوری: داستان این همه پرسی، داستان زخم کهنه ای است در روان نسل های پس از جنگ جهانی دوم  لانه دارد. آن ها حس می کنند چیزی راکه  برای همیشه  از دست رفته می دانستند می توانند با این همه پرسی بازیابند. بهانه ی  این خشمارنج  فقط غم غربت گذشته نیست بلکه احساس از دست دادن چیزی بس خطیر است.  این نسل در بریتانیایی رشد یافت که هم علیه فاشیسم جنگیده  و پیروز شده  بود و هم با سرعتی سرسام آور به ورطه فرو می علتید.  استثنایی بودن اتگلیس نه نتیجه ی ناسیونالیسم بلکه اسطوره ای سلطنتی بود.  ریشه ی روانی استنثاگرایی و خواست جدایی از اتحادیه ی اروپا،  در پیروزی افتخار آمیز جنگ و از دست دادن امتیازات اقتصادی دهه های۴۰  تا ۶۰ است.  در این همه پرسی،  برای لحظه ای، بریتانیا مهم شد.

 

۶) دست راستی های افراطی:  این گروه که به نظرم  شامل UKIP هم می شود،‌ بخشی کوچک از اتحادیه ی خواستار گسست است.  به نظر می رسد برای آنان عواقب این گسست فرق چندانی با ماندن در اتحادیه نمی کرد. نیمی از یوکبپ ها معتقدند همه پرسی تقلبی بوده.  بسیاری فکر می کنند بریتانیا به طور طبیعی علیه فاشیسم مصونیت دارد.  اما با بالا رفتن طرفداران یوکیپ ( بیش از ۱۳ در صد)   آینده تاریک است.

 

۷) لندن بزرگ:‌  غیر از ستن و یوری در جنوب و  نیز مرکز قدرت  یوکیپ در شرق، لندن به طور جدی خواستار ماندن در اتحادیه بود. پس از همه پرسی،  لندن از خواب پرید، حباب ترکید و معلوم شد  این شهر با مردم طیقه ی متوسط  رابطه ای ندارد.  لندن نه یک جباب بلکه مثالی است از رودر رویی نا آشکار بین  رشد  محلات اعیان نشین  و همسایگانی که ازعدم تساوی اجتماعی رنج می برند و باید  از محله بیرون رانده شوند. اما در عین حال نیز شهری است متنوع و برون گرا که می تواند باعث افتخار بریتانیا شود.   یکی از نماد های موفقیت  تجربه ی جدید  حرب کارگردر ساختن بریتانیایی نوین است. دلیل این امر به روشنی سرمایه گذاری های مداومی است که بقیه ی کشور از آن محروم بوده اند.  لندن روزنه ی امید سرمایه داری است و اگر چه در این همه پرسی،  قدرتی تعیین کننده نداشته است، هیچ طرف نمی توانند  لندن را بنادیده بگیرند.

 

۸) قیمت مسکن:  یکی دیگر از نکات مهم مؤثر در  این همه پرسی  بی تفاوت شدن طبقه ی متوسط انگلستان به محرک سنتی یعنی قیمت مسکن و نرخ بهره و غیره است. این  امر بخشا به آن دلیل است « دوباره به اختیارگرفتن کشور»  شعار چنان قوی بود که  رأی دهندگان فکر می کردند اوضاع چنان مشوش است که فقط تصمیمی افراطی قادر به حل مشگلات است. ( ـ فاکتور ترس ـ؟)

 

 ۹)  جرمی کربن: کمپین جرمی کربن به دلیل  مرعی نبودن وی  بسیار بد بود، دست پلید  سوماس  میلن ( روزنامه نگار و عضو کمیته ی ارتباطات  حزب کارگر) و عدم کارآیی وی در استفاده از رسانه های سنتی  در پس این شکست به خوبی هویداست.   برکزیت کوشش های وی را در گشودن دریچه ای به طرف چپ عقیم کرد. واقعیت آن است که مخالفان وی نیز کمپینی چندان مؤثر پیش نبردند، بجز صدیق خان که شاید کارش آسان تر بود.  تنها شخص مؤثر در حزب کارگر جان کاکس بود که او را کشتند.

 

 ۱۰) کندی:  مرگ ناگهانی جان اسمیت در راه را برای بلر در صحنه ی سیاسی  انگلیس     باز کرد. حالا  بیماری و مرگ چارلزکندی صحنه ی  سیاست بریتانیا را از  این شخصیت مردمی و مدافع اروپا محروم کرد.

 

۱۱)  بدترین سیاستمدار: دیوید کمرون به معنای واقعی بدترین نخست وزیر پس از جنگ است، قمار بازی که که  چیزی برای باختن نداشت و برکزیت هم  غیر از وعده ای توخالی و بی مصرف نیست.

 

۱۲)  اوضاعی میلتونی:‌ متأسفانه بی آبرویی کمرون معادل صعود جانسن شد.  حالا که کشور تبدیل به حهنمی شده است، وی به فکر خدمت به کشورش افتاده است ( و نه بروکسل).

 

۱۳) بن بست:  برکزیت هم بازگشت وهم  خاتمه ی  ۱۹۹۷ است.  ماندلسن در رأی قبلی گفته بود که خارج از اتحادیه جایی برای ما نیست ولی امسال در ۲۳ ژوين بریتانیا جایش را یافت!!

 

۱۴)  معضل معروف زندانی  مذاکره در مورد استراتژی خروج از اتحادیه را بخوبی توصیف می کند.   گفته می شود که اتحادیه ی اروپا از خروج بریتانیا به قدری ضرر می کند که با دست پر به این مذاکره می نشیند.   یعنی امید  آن است که موضع عدم همکاری بریتانیا ( رفراندم برای جدایی) با همکاری اروپا ( قرارداد های بازرگانی) روبرو شود؟ 

 

  ۱۵)  حملات شورای منتخبان:  دست راستی ها مرتبا  از مبارزات تعیین « مقررات» نام می برند و از واژه های «حمایت» و یا «حقوق» دوری می کنند.  لفظ مقررات معمولا اموری مانند  جرایم رانندگی  را به یاد می آورد که رأی دهندگان  اغلب در باره ی  آن ها توافق دارند. البته در حال حاضر مقرراتی که لازمه ی جامعه ای پسا برت اکزیتی است در کار نیستند ولی از آن ها چندان هم دور نیستیم.

 

۱۶) نژادپرستی:  اغلب می گویند صحبت از نژادپرستی مانع از «مباحثات مناسب» در باره ی مهاجرت است. در حالی که عکس قضیه درست است.

 

۱۷) خنجر از پشت:  برکزیت برنده شد ولی معلوم نیست چرا برندگان محتاج صحبت از  خیانت اند؟ به این دلیل که وعده هایشان عملی شدنی نیستند: از مبادلات تجاری سودند، و پول بیشتر برای NHS[2] خبری نخواهد بود.  حتی تأثیری قابل توجه بر مهاجرت نیز نخواهد داشت. بنا بر این به دنبال سپر بلایی می گردند و آن را در  ناپختگی مخالفین جوان  برکزیت،   عدم مقاومت جبون های مرز شمالی، مهاجرین ( به دلیل زنده بودن!)، باراز ها و نیرو های سایه وار پشت آن ... و  تئوری های توطئه  می جویند!

 

۱۸) خشکه مقدسین  جدید: روح تاریخ از شرق انگلستان با  ایندی جدید برینانیا : « طالب جنگیم!» یه خونخواهی برمی خیزد، و  دیگران نیز در این بسیج «هنری» شرکت کرده اند.   به نظر  می رسد  آهنگ  « طالب جنگیم!» هم وعده ای باشد و هم  و هم نفرین و لعنتی!

 

 ۱۹) وعده های پوج: رأی منفی فقط به معنای ناراضی ماندن کسانی که چنین رأیی داده اند نیست،  بلکه  مشغول شدنشان به  به  افشای گری وعده های پوچ یکریگر خواهند بود.  با  فراموش کردن بودجه های  NHS توسط فاراج  و محدودیت هایی برای مهاجرین توسظ هنان،   حملات بسیار زود تر از آنچه توقع می رفت شروع شده است.

 

 ۲۰) تزلزل:   قبل از  رفراندم بوریس ابراز کرد: « بگذار پوند هر قدر می خواهد نزول کند»، و « بحرانی در کار نیست!کدام بحران؟ »   شاید در ابتدای کار بعد از  برخی نوسانات بازار آرام شود ولی آیا ثابت خواهد ماند؟  به نظر می رسد این تنها بازار نیست که به نوسان افتاده بلکه خود این جزیر ه ی کوچک  که رابطه اش را با دوستانش  بریده است نیز در تلاطم است.  البته پس از چند سال، شاید وضع بریتانیا از اتحادیه ی اروپا بهترشود،‌  زیرا به اضمحلال آن کمک کرده است.

 

 ۲۱) زنان: در این میان معلوم نیست کسانی که به خروج از اتحادیه رأی داده اند، با کدام « مقررات» جدید  در پی ریشه کنی حقوق زنان از جمله  مرخصی های بارداری، نگهداری از کودکان در زمان کار والدین، و غیره خواهند بود؟

 

۲۲) شکاف نسل ها:  این طور به نظر می رسد که نسل پس از جنگ رآی به جدایی داد و جوانان برعکس.  البته این گسستگی  برای  جوانان  فاجعه است. ولی  برای  کسانی که در دهه ی چهل عمرشان زندگی می کنند ( مانند من) تأثیری متفاوت خواهد داشت که لزوما جنبه ی  اقتصادی ندارد.  پس زمینه ی زندگی همه ی مابریتانیا در اتحادیه ی اروپا یی انترناسیونالیست  بوده است  که روش زندگی و دیدمان نسبت به آینده،  را شکل داده است.   اتحادیه،خود،  کشور ما بود و حالامحوشده است.   در ۶۵ سالگی، آیا کسی می تواند  به ما امید «باز پس گرفتنش »  را دهد؟

 

 ۲۳) یورکشایر:  اگرملی گرایی انگلیسی باعث برکزیت شده  باشد،  کورنول، یورکشایر، لندن . مریساید را نیز  که زبان و جنبش های خاص خود،  و نیز تمایلات استقلال طلبانه  دارند را فراموش نکنیم.  آیا بالکانی شدن سرنوشت همه ی کشور های تحت فشاراست؟

 

 ۲۴) روح انگلستان:  برکزیت  از قاره ی اروپا  جداست ولی کاملا بریتانیا نیست. دمکراسی اسلحه ای احتمالی است که  باید شلیک شود.  رأی دهندگان می توانند برای شلیک آن به پای صندوق بروند  ولی  عاملی برای شلیک  آن لازم است.  و این نبوغ  فاراج،  جانسن، کوو، و شاید  ترامپ  است  که مردم را متوجه آن اسلحه  کرده ولی هرگز شلیک نکنند.  

 

 

 

http://tomewing.tumblr.com/post/146420642411/obsolete-units-surrounded-by-hail

 

[1] http://tomewing.tumblr.com/post/146420642411/obsolete-units-surrounded-by-hail

 

[2][2] National Health Service

 

تاریخ انتشار

دوشنبه, تير 21, 1395 - 03:42

خروج انگلیس از اتحادیه ی اروپا

خروج  انگلیس از اتحادیه ی اروپا / رابرت مک کی ( Robert Mc.Key)  برگردان  عاطفه اولیایی/ با روشن شدن نتیجه ی همه پرسی انگلستان در مورد ترک اتحادیه ی اروپا، سیاستمدار مافوق راستگرا: نیجل فاراژ به حامیان خود که از شادی سر از پا نمی شناختند گفت که حزب استقلال انگلیس که زمانی به حاشیه رانده شده بود، بالاخره به هدف خود رسید.  وی ابراز کزد: «جرأت آرمان پروری  داشته باشید! خورشید  در بریتانیای مستقل طلوع می کند» و افزو: «  پیروزی صداقت و ایمان به ملت بدون شکلیک حتی یک گلوله!»  این حرف برای افرادی که کمپین همه پرسی

با روشن شدن نتیجه ی همه پرسی انگلستان در مورد ترک اتحادیه ی اروپا، سیاستمدار مافوق راستگرا: نیجل فاراژ به حامیان خود که از شادی سر از پا نمی شناختند گفت که حزب استقلال انگلیس که زمانی به حاشیه رانده شده بود، بالاخره به هدف خود رسید.  وی ابراز کزد: «جرأت آرمان پروری  داشته باشید! خورشید  در بریتانیای مستقل طلوع می کند» و افزو: «  پیروزی صداقت و ایمان به ملت بدون شکلیک حتی یک گلوله!»  این حرف برای افرادی که کمپین همه پرسی و شلیک  سه گلوله برای جو کاکس (انترناسیونالیستی طرفدار مجلس اروپا ) را  به خاطر می آورند، چندان خوش آهنگ نبود. قاتل وی در حال شلیک  فریاد زده بود: « بریتانیا قبل ازهر چیز» و « بریتانیای مستقل!»  رهبران ناسیونالیست احزاب مافوق راست هلند و فرانسه،‌ گرین ویلدر و لو پن که برای کشور خود نیر درخواست چنین همه پرسی را تبلیغ می کنند، اولین کسانی بودند که به  فاراژ و همکارانش تبریک گفتند.  در انگستان، سخنان فاراژ‌(مثلا این که شهروندان بریتانیا همه از یک ملت اند)  به گوش مردم برخی نواحی انگلیس اصلا خوش نیامد. اما نتیجه ی همه پرسی نشان داد که چهار ملت بریتانیا به یک شکل رأی ندادند:  انگلیس و ولز رأی به ترک اتحادیه ی اروپا و اسکاتلند و شمال  ایرلند  رأی به ماندن دادند. در نتیجه  تغییر رأی  یکی،  می توانست کل تصویر را به هم بریزد.

اسکاتلند که دو سال پیش استقلال از بریتانیا  را عمدتا  به خاطر ماندن در اتحادیه اروپا رد کرده بود، این بار با اکثریت قاطع  آراء  خواستار ماندن در اتحایه اروپا شد. به این ترتیب  پیش بینی می شود که حزب ملی اسکاتلند که بر حکومت محلی مسلط است،  حالا، رای دومین بار  درخواست رفرندم  برای استقلال از انگلیس را  می کند.  ساعاتی بعد، نیکولا ستروژن،  وزیر اول اسکاتلند به خبرنکاران  گفت که با هر آنچه در توان دارد، کوشش در محترم شمردن آرا ملت خود در ماندن در اتحادیه ی اروپا می کند و اعلامکرد که  « همه پرسی استقلال اسکاتلند از انگلیس نزدیک است.»  وی همچنین ابراز کرد که با رهبر یکی دیگر از احزاب که به نقع ماندن در اتحایه اروپا رأی داده است صحبت کرده است و  تصمیم دارد با صدیق خان، شهردار لندن، در این راه  همکاری نزدیکی داشته باشد.  سحنان ی  لطیفه های بسیاری را در مورد استقلال لندن ورد زیان مردم کرده است، لیکن  اشاراتی  به  همکاری جدی نیرو های خواستار  الحاق مجدد به اتحادیه اروپا نیر می شود. 

گویی این اتش هیزم بیشتری طلب می کرد که دونالد ترامپ صبح جمعه به منظور بازاریابی  برای یکی از زمین های گلفش به اسکاتلند رسید ه بود به حبرنگاران که منتظر ش بودند گفت « جدایی بریتانیا از اروپا امری بسیار خوبست.» ترامپ که مادرش اسکاتلندی است با بی تفاوتی به احساست ملی  اسکاتلندی ها گفت: « با این رأی،   مردم بریتانیا کشورشان را پس گرفتند.»  وی با بی اعتنایی به ترس مردم در باره ی تأثیر سقوط قیمت پوند براقتصاد کشور  ابراز کرد که نتیجه ی همه پرسی برای زمین های گلفش سودمند است.

در عین حال، در شمال ایرلند نیز که رأی به ماندن در اتحادیه اروپا داده است، حزب ملی گرای شین فین در خواست همه پرسی  در اسرع وقت برای  الحاق به جمهوری ایرلند را که در اتحادیه می ماند، کرد.  دکلن کرنی سیاستمدار حزب شین فن  جمعه صبح ایراز کرد: «نتیجه ی  همه پرسی می تواند صحنه ی سیاسی را در شمال ایرلند به شدت تغییر دهد، ما  در فکر برگزاری همه پرسی برای ایرلندی متحد هستیم.» و ادامه داد: « با برگزاری این همه پرسی، حکومت بریتانیا دیگر نماینده ی ایرلند نیست.»

اگر بریتانیا اتحادیه اروپا را ترک کند ( زیرا که این همه پرسی از نظر قانونی  فقط جنبه ی مشورتی داشت) ، شمال ایرلند مجبور به برقراری مجدد گمرک و سایر روند های مسافرتی است که در سال های اخیر ملغی شده بودند. 

شین فن یکی از طرف های مذاکره ی آدینه ی نیک سال ۱۹۹۸ بود که با واگذاری قدرت به مجلسی محلی و قبول امکان اتحاد ایرلند دو پاره،   به خشونت پایان داد.  بنا بر قرارداد منتج از آن مذاکره،  برای از میان برداشتن مرز بین دو ایرلند، برگزاری یک  همه پرسی الزامی است . افکار عمومی در حال حاضر به شدت موافق اتحاد ایرلند است. برندن دانلی می گوید « قرارداد مذکور  بر عضویت هر دو، بریتانیا و ایرلند در اتحایده ی اروپا  تأکید دارد.»  آن قرارداد مرز بین دو ایرلند را همچو سرحد بین دو ایالت در ایالات متحده بیرنگ کرده  است.  به گفته ی خبرنگاری از بلفاست،  « استقرار پاسگاه های بازرسی در مرز،  صلحی را که سال ها پیش به سختی عاید شد نادیده گرفته و تأثیر روانی آن بر مردمی که سال ها شاهد خشونت جنگ های ایرلند بودند،  فاجعه بار است.»

 بدیل دیگر  به گفته ی پیتر  گوگینگهاگن، روزنامه نگار ایرلندی، آن است که جزیره ی ایرلند مرزی نداشته ولی مسافرین از شمال ایرلند به بقیه ی بریتانیا از گمرگ  و اداره ی مهاجرت بگذرند.  البته این به معنای اتحاد دو ایرلند نیست اما به حفظ دست آوردهای صلح ۱۹۹۸ کمک می کند.

 

 ******

علیرغم نتیجه ی همه پرسی و اعلام پیروزی ، تا به حال بریتانیا هنوز به طور رسمی جدایی از اتحادیه ی اروپا را اعلام نکرده است.  این اعلام برای شروع مذاکرات روند جدایی الزامی است. دیوید کمرون که در قانع کردن رأی دهندگان برای ماندن در اتحدایه شکست خورد، ابراز داشت که در نظر دارد سه ماه دیگر استففا دهد و انتقال با جانشین وی است. طبق قانون، دولتی که تقاضای جدایی می کند، دو سال  مهلت برای  برای مذاکره در باره ی شرایط خروج  دارد.   نخست وزیر احتمالی آینده، بوریس جانسن نیز چندان به نظر نمی رسد عجله ای به ترک اتحادیه داشته باشد. وی ابراز کرده است: « فعلا چیزی تغییرنمی کند و ابتدا مقدمات این امر باید آماده شوند.»  وزیر امور خارجه ی سوئد، مارل بیلدت اظهار کرد:« حانسن می توانست درخواست تسریع این روند را بکند ولی  خودداری کرد.»  شاید وی در فکر مذاکره ای با اتحادیه است تا هم خواست مردم برآورده شود و هم به نوعی منافع تجار، سرمایه داران و مسافران بریتانیایی حفظ شود.  وی چنین امری را قبلا در فوریه مطرح کرده بود.  با توجه به این که  همه پرسی فقط جنبه ی مشاورتی داشته  است، هیچ نخست وزیری مجبور به پیاده کردن آن نیست و علیرغم هر آنچه گفته شدهاست،  امکان مجبور کردن وی وجود ندارد.  با آن که مخالفت با رأی مردم خودکشی سیاسی است، نخست وزیر بعدی می تواند برای دست یابی به راهی میانه،  با اتحادیه ی اروپا به مذاکره بنشیند.

اکثریت نمایندگان وست مینیستر مخالف ترک اتحدایه هستند. در عین حال علایم بیگانه ستیزی نشأت گرفته از کمپین ترک اتحدایه، در گفتمان ضد مهاجرت  مشهودند. 

به گفته ی بی بی سی، امکان این  که در نهایت قراردادی با اتحایه ی اروپا بسته شود که از نظر بریتانیا با عضویت فرق چندانی نداشته باشد  هست ولی در عین حال اتحادیه  ی اروپا نیز راغب به بستن قراردادی نیست که سایر اعضا را به پیروی از بریتانیا  تشویق کند. 

 

https://theintercept.com/2016/06/24/british-exit-eu-still-not-inevitable-despite-referendum/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*********

 


این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

تاریخ انتشار

دوشنبه, تير 28, 1395 - 04:02

شاخه اصلی

سیاسی

خلاصه ای از برنامه ی جنبش پنج ستاره ی ایتالیا

خلاصه  ای از برنامه ی جنبش پنج ستاره ی ایتالیا / از پپه گریلو ـ برگردان: عاطفه اولیایی

در ۴ اکتبر ۲۰۰۹   پپه گریلو، در سالن تئاتر ازمرالدو در میلان ،  برنامه ی جنبش پنج ستاره را توصیف کرد. . در زیر خلاصه ای از آن آورده شده است.

 ۱) دولت و شهروندان

« یکی از مهمترین موضوعاتی  که باید بازبینی شود، رابطه ی بین دولت و شهروندان است.  در صورت  عدم برخورد به این مسأله، طرح سایر موضوعات بی معنی است.  پیشنهاداتمان چنین است:   

* برچیدن استان ها:  استان ها خون مناطق و شهرداری ها را می مکند

* لفوprefecture ها ( از تقسیمات اداری ژاپن یا فرانسه) و پرفکت ها‌(  مدیریت آن ها): این مقام دیگر چه صیغه ای است؟  کارش چیست؟

* برچیدن سفارتخانه ها  و بازسازماندهی کنسول گری ها.

* لغو لایحه ی  آلفانو.  اگر امروز آن را لغو نکنیم هرگز از شرش خلاص نخواهیم شد.

* قبول شدن نمایندگان در امتحان جامعی از قانون اساسی.

*  محدودیت نمایندگی مجالس و مقام های دولتی  به دو دوره.

* لغو امتیازات نمایندگی ( منجمله دریافت  بازنشستگی کامل بعد ار فقط دو سال خدمت!!)

*  عدم  امکان اشتغال نمایندگان به شغل دوم در دوره ی خدمات دولتی.  بعضی هنرپیشگان ماه ها به مسافرت های شغلی می روند و گاهگاهی سری هم  به مجلس می زنند!

*عدم امکان خدمت در دو شغل دولتی: برخی هم نماینده هستند و هم شهردار!

* عدم داشتن سوء پیشینه به عنوان یکی از شرایط نامزدی برای هرنوع نمایندگی دولتی.

* به آگاهی عموم رساندن قوانین پیشنهادی از طریق اینترنت.   واجبار پارلمان  به مباحثه  گذاشتن قوانین (نه این که آن را برای خاک خوردن سال ها بایگانی کند). اهمیت وب را در انتخابات دست کم نگیریم.  در آمریکا، اوباما  محصول وب است. در سوئد، گروهی جوان، مثل شما، جنبشی به نام «جنبش دزدان دریایی»‌، «حزب دزدان دریایی سوئد» ایجاد کردند و حالا دو تن از نمایندگلن آن به مجلس اروپا انتخاب شده اند. این حزب به سرعت گسترش یافت زیرا فقط بر یک موضوع تمرکز داد: لغو حق مؤلف.   دانش باید  به طور رایگان، در دسترس همگان باشد.  قانون حق مؤلف باید اصلاح شود. مثلا وقتی قطعه ای دو دقیقه ای از اوباما را  بر سایتم سوار کردم، به جای آن که به من اطلاع دهند  این ویدیو شامل حق مؤلف می شود و باید آن را از سایت بردارم، شبانه آن را خذف کردند و حسابم را نیز بستند. با این کار  تمام نوشته ها و کلیپ های پنج سال گذشته ام که پنجاه و یک میلیون بار خوانده شده بودند،‌ بر باد رفت.  در آمریکا،‌ دیوید لدرمن که حتی مرا نمی شناخت،‌  طی پنج ساعت،  ۱۷۳ هزار ایمیل در باره ی  بسته شدن سایتم  دریافت کرد.  اندکی بعد، یوتوب  تمام ویدیو ها را دوباره برگرداند و حسابم باز شد.

  حزب هایی که از طریق وب در آلمان شکل گرفتند در حال حاضر ( ۲۰۰۹) دو درصد قدرت را در دست دارند. اگر جنبش پنج ستاره  قدرتی نداشت، حالا  نامی هم  از ما نبود.

می دانم که هر کدام از شما صد ها فکر نو دارید. با کمک یکدیگر می توانیم اوضاع  را  تغییر دهیم .

  

 

خدمات بهداشتی

 واجبات این برنامه عبارتند از :

* دسترسی همگان به خدمات بهداشتی از طریق بیمه ی جامع درمان رایگان و ملی

* جداسازی پژشکان خصوصی از پژشکان در استخدام  دولت و جلوگیی از اشتغالشان در هر دو بخش (از طبیب دولتی که رییس بخش بیمارستان خصوصی هم هست، دیگر خبری نخواهد بود.)

* تحصیص هشت هزار اهدایی داوطلبانه به پژوهش های طبی

* استفاده از بودجه ی تحقیقات نظامی برای تحقیقات پزشکی

* طبقه بندی مرگ  و بیماری های شهروندان ناشی از عملکرد بخش دولتی،  همچون قتل عام

 

انرژی

* ایجاد انگیزه برای تولید غیر متمرکز الکتریسیته از منابع تجدید پذیر و  ایجاد امکان ذخیره ی مازاد بر استفاده و فروش آن.  در سوئيس بیش از  نهصد هزار پمپ حرارتی  مورد استفاده است. این پمپ ها حرارت را از داخل زمین به سطح آن منتقل کرده  تا به مصارف خانگی برسد.   

 * لغو انگیزه ی ارايه شده توسط  Cip6 به منظور سوخت  مازاد

ایجاد انگیزه برای تولید گاز از بی هوازیان و  تخمیر  زباله های طبیعی   *

* ممنوعیت کامل دایر کردن کارخانجات نیروی هسته ای در ایتالیا و خارج. انل دیگر نباید قادر باشد که علیرغم رأی منفی رفراندوم، با پول شهروندان ایتالیایی  در اسلواکی فناوری هسته ای  دهه ی هفتاد قرن پیش را بخرد. آقای سارکونی،  مجرمی است  پیشینه دار  که با  سی درصد سهام عموم در خارج از کشور، کمپانی زده است. 

 

نقل و انتقال

* عدم تشویق  استفاده از وسایل نقلیه ی شخصی از طریق  بازبینی نظام مالیاتی:  به معنای مالیات بستن بر هر چه که  برای محیط زیست زیان بخش است و برداشتن مالیات  هایی که لزومی ندارد ( مالیات بر کار) .

* ساختن راه های دوچرخه رو مناسب و نه این مزخرفاتی که فعلا در میلان داریم.

* متوقف کردن  سد زدن  بر تنگه ی مسینا و قطار سریع السیر در پال  دی سوزا.

* ممنوعیت ساختمان هر نوع پارکینگی در مناطق شهری.

* توسعه ی خطوط قطار و نوسازی  ریل های موجود.

* پوشش کامل و سراسری انیترنتی در ایتالیا. در انگستان،  تمام کشور تحت پوشش اینترنت اند در حالی که در ایتالیا هنوز بیش  از سه هزار بخش ADSLندارند.

* ایجاد برنامه ی نقل و انتقال معلولین از خانه به محل کار و بالعکس.

 

اقتصاد

* برقراری دادخواهی سنخی.  کمپانی ها از چنین پرونده هایی بسیار می ترسند

* لغو قانون  ‌ Biagi  تا اقلیت های سهامدار بتوانند در هیئت مدیدره ی بازاز سهام نماینده داشته باشند.

* لغو امتیاز سهام برای  مدیریت

*‌مسؤل  کردن نهاد های بانکی در مقابل باخت های احتمالی  سرمایه گذاری هایشان

*  جبران ضرر مصرف کننده در صورت دریافت کالای خسارت دیده.

* همسان سازی پرداختی های تلفن، الکتریسیته، اینترنت، پست  و انرژی با سایر کشور های اروپایی.

  چرا کاربران ایتالیایی خدمات اینترنتی،‌  باید  دو برابر کاربران در  فرانسه و سه برابر در آلمان پرداخت کنند؟

* کاهش میزان بدهی عمومی؛  چاپ پول و مقروض شدن، تاکتیک اقتصادی فعلی ایتالیاست.  ماهانه، ۱۸ میلیون یورو  به این بدهی اضافه می شود. در حال حاضر که  بانک ها  بهره ای معادل نیم درصد می پردازند،  هرگز طرف اوراق قرضه ی هشت درصدی نخواهند رفت.

* یاری به تولید کنندگان کوچک و مؤسسات غیر انتفاعی.  بازار این مؤسسات در ایتالیا ۴۵ بیلیون یوروست. مؤسسات غیر انتفاعی در سراسر دنیا مشغول به کارند و به تدریج همه متوجه شده اند که فعالیت  اقتصادی  بدون توجه به محیط زیست، طبیعت، نقل و انتقال، حقوق بشر، قوانین مدنی و سیاست  بی مفهوم است.  ما با نظام جهانی کاری نداریم و در صددیم و به میدان های جنگی   وارد شویم که توانایی مقابله داریم.

  

 اطلاعات

* شهروندی دیجیتالی از زمان تولد

* پوشش مجانی اینترنت برای تمام شهروندان ایتالیایی امری ضروری است .  کارت شناسایی دیگر معنی ندارد. دسترسی به دانش باید مجانی و نامحدود باشد،  زیرا که در غیر این صورت  نه آزادی معنا دارد و نه دمکراسی.

* لغو یارانه ها به روزنامه ها

* هیچ فردی حق ندارد  مالکیت خصوصی اکثر سهام  کانال تلویزیون ملی را داشته باشد.  همه باید توانایی خرید سهام تلویریون را داشته باشند ولی نه بیشتراز ۱۰ درصد.

*لغو قانون دولتی  Alema’D   که به برلوسکنی اجازه  می دهد  با  صد ها بیلیون یورو درآمد  با پرداخت  درصدی بسیار پایین، از تلویزیون  استفاده کند. این قانون البته دست گلی بود که چپ به آب داد.  

* لغو اجازه ی کار سالانه ی رادیو تلویزیون: RAI رادیو تلویزیون ایتالیا باید عمومی باشد، بدون پخش آگهی، بدون دخالت احزاب سیاسی و از طریق بییندگان  تأمین مالی شود،‌ درست مثل  بی بی سی و دیگر کانال ها.  در حال حاضر در مجموع،  ۲۲۰ هزار نفر از  پرداخت سالانه ۱۰۵ یورو  خودداری می کنیم و بدین ترتیب ۲۴ میلیون یورو  از بودجه ی تلویزیونی که تحت اختیار احزاب سیاسی است،  کاسته ایم.

*لغو قانون گاسپاری:  جلوگیری از خرید سهام شرکت های انتشاراتی توسط بانک ها و افراد حقوقی با توانایی کنترل دولت. مثلا Corriere della Sera نباید تحت مالکیت  ده بانک و پانزده شرکت بیمه  باشد.

*لغو قانون پیزانو که WI _ FI  را ممنوع می کند. در هر جای دنیا، مردم می توانند با استفاده از پوشش اینترنت در مکان های عمومی از وب استفاده کنند به غیر از ایتالیا که باید کارت شناسایی ارايه داد و امضا داد که تروریست نیستیم!

 

آموزش و پرورش

* لغو قانون گلمینی

* دسترسی همه ی دانش آموزان به اینترنت در مدارس

* جایگرین تدریجی کتاب های چاپی با کتب درسی بر اینترنت.  می توان دو هزار کتاب درکیندل حفظ  کرد!

* تدریس اجباری انگلیسی از کوکستان. در۶۱ سالگی هنوز با فراگیری انگلیسی کلنجار می روم ، اما هنوز ترانه های فرانسوی را که در کودکستان یاد گرفتم به یاد می آورم.

* یارانه های دولتی فقط باید به مدارس  دولتی داده شود.

* دانشجویان باید تدریس استادان را ارزیابی کنند.

*  اجباری بودن فراگیری ایتالیایی برای خارجیان: این امر باید یکی از الزامات شهروند شدن باشد.

* افرایش بودجه ی تحقیقی دانش گاه ها

* آموزش از راه دور از طریق اینترنت

* هماهنگی دانشگاه ها و کمپانی ها[1]       

 

 

 

************

این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شناسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب هاین احتمالی فاقد  منابع درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.

 ــــــــــــــــــــــ
https://telegram.me/atefeholiai


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe

 

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858


 *********************
 

 

[1]این فکر از سال ها پیش در المان جامه ی عمل پوشیده بود مصلا دانشکده ی مهندسی با کمپانی بنز همکاری می کرد تا دانشجویان آنچه خوانده بودند در عمل هم تجربه کنند و از جانب دیگر گارخانه نیز از کارکنان تحصیل کرده برخوردار می شوند.        

تاریخ انتشار

سه شنبه, فروردين 31, 1395 - 07:01

شاخه اصلی

سیاسی

از حضرت آدم تا سردرگمی زبانی [ ــ به دنبال زبان کامل ـ ] ( بخش یکم)

 

 

 

از حضرت آدم تا سردرگمی زبانی[1]   [ ــ به دنبال زبان کامل ـ ]    ( بخش یکم)

 

 سِفرِ  پیدایش  بخش های ۲، ۱۰ و ۱۱

 

داستان ما بر تمام داستان های دیگر مزیت دارد زیرا که از آغاز پیدایش سر می شود.  قبل از هر چه، آفریدگار سخن گفت که  «بگذار روشنایی باشد.»  و بدین تربیب زمین  و بهشت را آفرید و با بیان الهی، «نور پدیدار شد». ( سِفر پیدایش ۱:۳-۴). بنا برا ین آفرینش با سخن آغاز شد.  از طریق نامیدن اشیاء بود که آن ها را آفرید و بدان ها مقام  هستی بخشید:  « و پروردگار نور را روز خواند و تاریکی را شب ... و آسمان را بهشت.» ( ۱:۵،۸)

در سِفر پیدایش ۲:۱۶-۱۷، پروردگار برای اولین بار با انسان صحبت کرده و معاهده های بهشت زمینی را در اختیارش می گذارد و او را از خوردن  ثمر درخت دانش خوب و بد منع می کند.

روشن نیست پروردگار به چه زبانی با آدم سخن گفت . سنت  آن را زبان نور درونی خوانده است،  زبانی که پروردگار، همچون در سایر بخش های انجیل،   نیت خود را از طریق رعد و برق ابراز می کند.   با این تفسیر، باید چنان زبانی باشد که با وجود ترجمه نشدنی بودنش، با  مشیت الهی برای شنونده قابل درک است.

 فقط در این لحظه است ( ۲:۱۹)  که « پروردگار تمام حیوانات زمین و پرندگان هوا را شکل بخشید و به نزد آدم آوردشان تا ببیند وی چه نامی به آن ها می دهد.»  تفسیر این قطعه امری  فوق العاده ظریف است.   به روشنی با زیر مایه ای مشترک در سایر ادیان و اساطیر روبرو هستیم:  یک قانون گذار ازلی، یک نام گذار، خالق زبان. با این حال روشن نیست آدم  بر چه اساسی  نام حیوانات را اختیار کرد؟  روایت ولگاته[2]، مرجعی برای برای درک فرهنگ اروپا، نیز درگشودن این رازکمکی نمی کند. بر اساس ولگاته، آدم حیوانات مختلف را «به نام خوشان خواند[3].»  روایت انجیلِ ترجمه شده به دستورجیمز[4] نیز راهشگا نیست: «  آدم هر آنچه حیوانات را نامید، از آن پس نامشان شد.»   ولی آدم به دو معنا می توانست حیوانات را به نام خودشان بخواند:  یا نامی به آن ها داد که از قبل برای آن ها تعیین شده بود و یا این که بر اساس سنتی که خود برقرار کرد، نام هایی را بدان ها داد که تا امروز مورد استفاده قرار می گیرند. به تعبیر دیگریا نام هایی را که آدم بر حیوانات نهاد،  می بایست در اصل  به آن ها داده  می شد و یا این که به سادگی نام هایی اختیاری بودند که به تصمیم نام گذار انتخاب شده بودند[5].

 حال به سِفرِ ۲:۲۳  می گذریم.  آدم برای اولین بار حوا را می بیند  و اینجاست که خواننده برای اولین بار اززبان آدم  می شنود. در انجیل به  روایت جیمز آدم می گوید: :« این استخوانی از استخوان های من و بدنی از بدن من: نامش زن خواهد بود...  .»   در ولگاته[6] این نام Virago است ( برگردانی از ایشها، مؤنث ایش: مرد به زبان عبری). با در نظر گرفتن واژه ی مورد استفاده ی آدم ( Virago) و نیز این که در سِفرِ ۳:۲۰ همسرش را حوا ، یعنی «زندگی» می خواند ( چون  وی مادر همه زنده هاست) روشن می شود که نام ها نه اختیاری بلکه کمینه از نظر واژه شناسی «درست[7]» بودند.

 در سِفرِ   ۱۱:۱به وضوح  دوباره با این زیر مایه ی زبان شناختی مواجهیم: گفته شده است که بعد از طوفان، « در تمام زمین به یک زبان سخن می گفتند و یک گفتار داشتند.» لیکن بادسری و تکبر انسان، وی را به رقابت با پروردگار برانگیخت و انسان به ساختن برجی برآمد که تا به عرش سرکشد.  برای مجازات انسان و متوقف کردن ساختمان برج، پروردگار فکر کرد: «  فرود آییم، و زبانشان را چنان در هم ریزیم تا هرگزگفتار یکدیگر را نفهمند...  و در نتیجه نام برج بابل[8] خوانده شد.  زیرا که پروردگار  زبان تمام زمین را در هم ریخت: و از آن پس  آن ها را  در سراسر زمین پراکند.» ( سِفرِ ۱۱:۷ و ۹)  به عقیده ی بسیاری از نویسندگان عربی‌[9] برهم ریختگی و سردرگمی زاده ی ضربه ی روحی ناشی از  مشاهده ی منظره ی  بدون شک وحشت انگیز ازهم پاشیدن برج  بوده است. این البته تغییری در موضوع نمی دهد:  داستان انجیل و نیز سایر اساطیر ( با کمی تفاوت)‌ به سادگی بیان این موضوع است که در دنیا زبان های گوناگونی وجود دارد.

با این حال، داستان اگر به این شکل روایت شود هنوز ناکامل است.  به سِفرِ ۱۰ توجه نکرده ایم. در این سِفر، با ذکر پراکندگی پسران.نوح پس از طوفان، به پسران یافث[10] می پردازد که « از آن ها  کرانه های جنتایل [11] تفکیک شد و هر کس در پی زبان، قوم و خانواده ی خود شد.» ( ۱۰:۵) همین نظر در مورد پسران حام (۱۰:۲۰) و سام  ( ۱۰:۳۱)[12]  نیز آمده است.  چنین تکثر زبانی را قبل از برج بابل چگونه می توان تفسیر کرد؟   همان گونه که سنت  پیکر نگاری و تندیس پردازی بعد ها نشان داد،‌  سِفرِ ۱۱ متنی بسیار نمایش مانند است. در عوض داستان سِفرِ ۱۰ کمتر نمایشی است.  به روشنی، سنت بر داستانی تآکید دارد که تکثر زبان را نتیجه ی فاجعه بار سردرگمی پس از برج بابل و لعنتی الهی می داند.   سِفرِ ۱۰ (زمانی که مطرح می شد) به یادداشتی بر پرکندگی لحجه های قبایل تقلیل می یافت و نه داستان تکثر زبان ها.

بنابراین، به نظر می رسد سِفرِ ۱۱  مفهومی روشن و صریح دارد: در ابتدا فقط یک زبان بود، سپس، با توجه بر تکیه بر سنن مختلف، هفتاد یا هفتاد و دو.  این داستان سرآغازی بود برای « بازگرداندن» زبان آدم.  در عین حال، سِفرِ ۱۰ با تمام موارد سؤال برانگیز دست نخورده مانده است. اگر زبان ها پس از نوح متفاوت بودند چرا نمی توان تصور کرد که قبل از آن نیز چنین بوده است؟  این خود شکافی است بر اسطوره ی بابل.  اگر زبان ها نه به علت تنبیه الهی بلکه به دست روندی طبیعی متکثر شده بودند، چراباید این امرلعنتی الهی محسوب شود؟

 هر از گاهی برخی سِفرِ ۱۰ را در تضاد با سِفرِ ۱۱ تفسیر می کنند و نتیجه ی آن با در نظر گرفتن زمینه ی فلسفی ـ دینی حاکم،  کم و بیش ویرانگر است.      

 

-  قبل و بعد از اروپا

 

داستان های تعدد زبان در اساطیر و خداتبارنامه ها بسیارند.[13]  با این همه آگاهی از تعدد زبان ها یک موضوع است و این تعدد را زخمی دانستن و التیام آن را یافتن زبانی کامل موضوعی دیگر است.  قبل از جستجوی زبان کامل باید به این نتیجه رسیده باشیم که زبانمان کامل نیست.

با در نظر گرفتن  محدوده ی اروپا، ‌یونانیان از مردمانی که به زبان هایی  دیگر گفتگو می کردند آگاهی داشتند وآن ها را بربر ( Barnaroi)، کسانی که بطور نا مفهوم  مِن مِن می کنند، می خواندند . رواقیون  با درکی بالاتر از نشانه شناسی، به خوبی می دانستند که مراجع اصوات زبان یونانی در ذهن بربر ها نبز وجود دارد و با ندانستن زبان یونانی بربر ها  قادر به درک این تطابق نیستند. بربرها  از دید زبان شناسی و فرهنگی، سزاوار توجه نبودند.

فیلسوفان یونانی، زبان خود را  زبان خرد می دانستند.  فهرست های ارسطو کاملا بر اساس گروه بندی های دستور زبان بونانی است. این امر بطور آشکار ادعائيه ای بر نخستینی[14] زبان یونانی نبود: به تنهایی به معنای هماهنگ بودن افکار با بیان گر[15] آن بود. کلام[16]،  فکر بود و کلام گفتار. از آنجا که گفتار بربر ها شناخته نشده بود، فکر کردن به زبان بربری نیز ناشناس بود. اگر یونانیان به خرد و درایت مصریان اذعان داشتند، به دلیل آن بود که این خرد به زبان  یونانی به آن ها توضیح داده شده بود.

 با گسترش تمدن یونانی، وجهه ی زبان یونانی نیز متحول شد. در ابتدا به تعداد متون یونانی زبان یونانی وجود داشت [17]. لیکن پس از تسخیرات اسکندر، زبان کواینه[18]  که زبان پولیبیوس، سترابون، پلوتارک و ارسطو بود گسترش یافت و در مدارس تدریس می شد.  این زبان به تدریج زبان رسمی تمام  سرزمین های تسخیری اسکندر در حوضه ی مدیترانه شد. اشرافیت و روشنفکران  به یونانی سخن می گفتند و در مباحث علمی،‌ فلسفی، تجارت و سیاست  حتی در زمان تسلط رومیان نیز از این زبان استفاده می شد.  و بالاخره زبان ترجمه ی  اولین متون مسیحیت (اِسفار و ترجمه ی کتاب مقدس یهودی[19] در قرن سوم پیش از میلاد)و زبان پدران[20] کلیسا بود.

  تمدنی با زبانی بین المللی  نگران تکثر زبانی نیست. لیکن می تواند در باره ی « درست و بر حق » بودن زبان خود نگران باشد. درکراتیلوس[21]  افلاطون همان سؤالی را می پرسد که خواننده ی اِسفار:   آیا نام گذار بر اساس طبیعت اشیاء[22] نام ها را انتخاب کرد؟  ارموگن[23]  معتقد است که نام ها بر اساس قانون و یا عرف انتخاب شده بودند[24].   سقراط با  ابهام از این نظریات صحبت می کند. بالاخره، پس از چندی تسخر و ریشه یابی واژه ها که نه مورد قبول اوست و نه افلاطون، سقراط نظریه ی خود را بیان می کند:  دانش نه بر اساس رابطه ی ما با نام اشیاء بلکه با خود اشیاء  و یا بهتر با ایده ی آن ها شکل می گیرد. در این متن هر گفتگویی در باره ی زبان کامل بر محور سه امکانی که در ابتدا ذکر شده بود می چرخد.  با این همه هدف متن طرح زبان کامل نبود: افلاطون بدون آن که به زبان کامل روی داشته باشد،  پیش شرایط کفایت معنایی[25] زبان را مطرح می کند.

در حالیکه کواینه یونانی زبان مسلط سرزمین های کناره ی  مدیترانه بود، لاتین زبان امپراطوری می شد یعنی زبان مشترک اروپای تحت لژیون روم که بعد ها زبان کلیسای روم شد.  باری دیگر، تمدنی با زبانی مشترک بین مناطق مختلف، از تکثر زبانی ابایی نداشت. فرهیختگان به یونانی گفتگو می کردند و بقیه به زبان بربری و با کمک مترجمان این وضع ادامه یافت تا زمانی که بربر ها نیز شروع به استفاده از زبان لاتین کردند.

معهذا، در قرن دوم میلادی، کفایت بیانی کل تجربیات توسط  تنها زبان های یونانی و لاتین  به سؤال کشیده شد.  در دنیای یونانی ـ رومی،  به تدریج  جریانات فکری چندی گسترش یافت که به مغ های پارسی،  الهیات مصری به نام  تحوت ـ هرمس [26]، پند های  کلدانی[27] ، و حتی سنن فیثاغورثی و اورفئوسی[28] (که با وجودی که زاده ی یونان بودند، تحت تأثیر چشمگیر فلسفه ی خرد گرایی بودند) استناد  می شد.

 در این زمان، خردگرایی کلاسیک که در طی قرون  پرورده شده بود، دیگر کهنگی خود را آشکار می کرد و همراه آن، مذهب سنتی نیز دچار بحران شد.  بت پرستی کاملا جنبه ی صوری یافته بود و به تنهایی نشانه ی وفادری بود.  هر قومی خدای خود را می پرستید.  در پانتئون ( معبد خدایان) تضاد ها، مترادف ها، هم نامی و هم آوایی نام ها  کسی را نمی آزرد.

چنین سطحی از روامداری را در ادیان،  فلسفه و دانش را پادآمیزی و التقاط[29] می نامند.

یکی از نتایج  چنین پادآمیزی، رشد نوعی مذهب گرایی در روان حساس ترین افراد بود.  این تفکر تجلیش را در یک روح جهانی، روحی که مشابها مشتمل ستارگان و اشیاء زمینی بود، می یافت.   روح ما بخشی از این روح عظیم جهانی بود.  از آن جا که خرد فیلسوفان ناتوان از ارائه ی حقایق در موارد پر اهمیت ( همچون روح جهانی)  نبود، مردم به درک موضوع از طرق غیر عقلایی،  همچو رؤیت و ارتباط با  پروردگار پرداختند.

تفکر فیثاغورثی در چنین شرایطی دگر بار  پا به عرصه ی وجود گذاشت.  فیثاغورثیان از ابتدا، خود را نگهبان دانشی پنهان و عرفانی پنداشته و آیین های گذر به جا می آوردند.   درک آن ها از قوانین  موسیقی و ریاضیات،  ثمره ی  وحی  شمرده می شد که از مصریان دریافته  بودند.  لیکن دردومین دوره ی رواج افکار فیثاغورثی، تمدن مصری توسط یونانیان و رومیان برانداخته شده بود.  مصر خود در این زمان معمایی شده بود به پیچیدگی  خط نقشی[30] . با این حال هیچ چیز مسحور کننده تر از خردی مرموز  نیست: از وجودش اطمینان داریم ولی نمی دانیم چیست. بنابراین در در دنیای خیال، همچو چیزی بی نهایت ژرف جلوه می کند.

دیوژن لائرتیوس در کتابش: زندگی فلاسفه که در قرن سوم میلادی نگاشت، آورد که تنها دلیل کماکان ناشناخته ماندن  چنین خردی  ناشناخته بودن زبانی است که آن را بیان می کند. وی نوشت:  « برخی معتقدند که فلسفه از میان بربر ها برخاست : مغ های پارسی، کلدانیان، بابلی ها، آسوریان، زاهدان برهنه ی هندی[31]، کاهن های جادوگر سِلت وغلاطیان[32]. »  یونان کلاسیک بربر ها را قومی می دانستند که حتی قادر به بیان سخن نبودند.  لیکن حالا به نظر می رسد این مِن مِن کردن های مملو از خردی مستتر،  زبانی مقدس بود[33].

 

 دلیل  ارائه ی خلاصه ای از فضای فرهنگی  آن زمان  تأثیری است که  بر داستان ما دارد. در حالیکه در آن زمان هیچ کس پیشنهاد بازسازی یک زبان کامل را نکرد، احتیاج آن به طور گنگی حس می شد.  در ادامه خواهیم دید که چگونه این فکردر  دوازده قرن بعد یعنی در فرهنگ نوزایی و انسان گرایی ( و نیز پس از آن) به ثمر نشست و این نکته محور داستانی است که در زیر برایتان خواهم گفت.

 

(مترجم: بقیه در قسمت دوم در یکشنبه ی آینده به چاپ خواهد رسید.)   

 

یادداشت ها    

 

[1]  From Adam to Confusio Linguarum  from The search for perfect language

  مقاله ای از کتاب: به دنبال زبان کامل

[2] ولگاته(به لاتین: Vulgate) یا ولگاتا ترجمه ای است به لاتین از کتاب مقدس از اواخر سدهٔ چهارم. بخش اصلی آن توسط سنت ژروم انجام شده، کسی که دامازوس مأمورش کرد ترجمه لاتین باستان از کتاب مقدس را بازبینی کند. این ترجمه بعدها به عنوان ترجمه رسمی لاتین از کتاب مقدس توسط کلیسای کاتولیک رم انتخاب شد.

احتمال قوی بر آن است که این ترجمه از کتاب تنخ (نسخه عبری از کتاب مقدس) صورت گرفته باشد.

[3] “Nominibus suis”

[4]  پادشاه انگلیس ۱۵۶۷-۱۶۲۵  

[5] Ad placitum

[6] .استWycliff   در برگردان انگلیسی این متن اکو،مترجم،James Fenteres، توضیح می دهد که اشاره یاکو به ولگاته ی برگردان

[7] اکو از واژه ی  right استفاده می کند که می تواند به معنای « به حق »  نیزباشد

[8] واژه ی lbabe به معنای همهمه ـ گیجی ,ونیز  نام برج بابل است وبرای خوانندگان انگلیسی زبان  موردی از بازی با واژه  نیز ارائه می کند

[9]. یاداشت اکو: ر.ک به  Borst  ۱۹۵۷-۶۳: ۹, I,II:

[10]  سومین پسر ح.نوح

[11]     سواحل غربی مدیترانه وجزایر آن ها:  http://www.biblestudytools.com/encyclopedias/isbe/isles-of-the-gentiles.html

[12] پسران نوح-ـ  سام پسربزرگ تر بود  

[13] Bosrt 1957-63: I.1

[14] primary

[15] vehicle

[16] Logos  کلام پروردگار نیز معنی می دهد

[17] Meillet 1930:4

[18]  کواینه  Koine(آمیزه‌ای از گویش‌های یونانی Attic و Ionic و غیره که

در عهد باستان در مدیترانه‌ی خاوری رواج داشت و انجیل عهد جدید

نیز به این گویش یونانی نوشته شده است

[19] Septuagint

[20] http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7

[21] Cratylus( مکالمات افلاطون)

[22]  physis

[23] Ermogene

[24] nomos

[25] semantic adequacy

[26] Thoth   http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%AD%D9%88%D8%AA

Hermes:  http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%B3

[27] http://en.wikipedia.org/wiki/Chaldean_Oracles

[28] http://en.wikipedia.org/wiki/Orphism_(religion)

https://thinkermen.wordpress.com/category/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86/

[29] syncretism

[30] هیروگلیف

[31]Gymnosphists of India

[32] .         گالاتیا یا غلاطیه نام سرزمینی باستانی در بلندی‌های میانه آناتولی در ترکیه کنونی است.

 رجوع به نامه ای که پل مقدس به اهالی غلاطیه نوشت

[33] Festugiere, 1944-45:I)

********

صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان سناسی و فرهنگ:

http://anthropology.ir/oliaiatefe

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید
http://anthropology.ir/node/11294

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:
شماره حساب بانک ملی:
0108366716007
 شماره شبا:
‪IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07
 شماره کارت:
6037991442341222
به نام خانم زهرا غزنویان

تاریخ انتشار

سه شنبه, شهريور 17, 1394 - 00:51

شاخه اصلی

نشانه‌شناسی و تحلیل گفتمان

عرصه ی همگانی و آرای عمومی: از نشریات مکتوب تا اینترنت

  پس از دو قرن انتشار، رسانه های مکتوب به طور مشخص رو به افول گذشته اند. رسانه های صمعی ـ بصری به لحاظ محدویت تصاویر، تمایلی به چاپ مباحثات دمکراتیک ندارند و  چند رسانه ای ها که متون نوشته، شنیداری، و کنش متقابلی را  یک جا ارايه می دهند، توانایی دگرگونی شکل مباحثات را داشته، لیکن به خودی خود، قاربه شکل دادن  فضای همگانی نیستند.  در دوره ی ابتدایی انتشار ( از اواسط قرن هجدهم تا قرن بیستم) بخش اعظمی ازنشریات به ارائه ی نظرات و عقاید می پرداختند. هدف ایجاد « فضایی همگانی»  بود، یعنی محلی برای مجادلات سیاسی با

 

 پس از دو قرن انتشار، رسانه های مکتوب به طور مشخص رو به افول گذشته اند. رسانه های صمعی ـ بصری به لحاظ محدویت تصاویر، تمایلی به چاپ مباحثات دمکراتیک ندارند و  چند رسانه ای ها که متون نوشته، شنیداری، و کنش متقابلی[1]را  یک جا ارايه می دهند، توانایی دگرگونی شکل مباحثات را داشته، لیکن به خودی خود،‌ قاربه شکل دادن  فضای همگانی نیستند.

در دوره ی ابتدایی انتشار ( از اواسط قرن هجدهم تا قرن بیستم) بخش اعظمی ازنشریات به ارائه ی نظرات و عقاید می پرداختند. هدف ایجاد « فضایی همگانی»[2] بود، یعنی محلی برای مجادلات سیاسی با نظرات متضاد، که خود ویژگی برخورد جدید با  سیاست بود. در نتیجه، رسانه ها خود، به مثابه ابراز  عقاید همگانی و حتی نفس نظرات عمومی بود.  البته منظور از نظر همگانی، عقاید أن  بخشی از جمعیت بود که در بازی  مبارزات سیاسی قرن نوزدهم شرکت می کردند و نه توده ی مردم که به مدت بسیاری  خارج از این عرصه نگاه داشته می شدند. از اواخر قرن نوردهم، اشکال جدید رسانه که  براساس اصل رعایت عینیت شکل گرفته بودند رقبای نشریات عقیدتی شدند.  در آمریکا و انگلیس روزنامه نگاری جدیدی  تابع ظابطه ی مشهور «پنج چ / W5»[3]، چه اتفاقی؟ چه کسی؟ چه زمانی؟ چه مکانی و چرا ، که متصدی روزنامه ی Middle West  ارائه داد، رواج یافت.  این حرفه که بر اساس روابط عینی رویدادها و یا عامه فهم نمودن علوم شکل یافته بود، درطول قرن بیستم با قاطعیت به کار خود ادامه داد: «  رعایت عینیت برای نشریات قرن هجدهم و  نیمه ی اول قرن بیستم، که خود را کاملا وقف ارائه ی نظرات و مباحثات شکل دهنده ی عرصه ی عمومی کرده بودند، معضلی نبود.» ... « نشریات خود را مجبور به رعایت بی طرفی، که مناسب اهداف تجاریشان بود،  می دانستتد.  چالش روزنامه نگارانه در چارچوب بازار عبارت بود از دلگیر نکردن حداکثر خوانندگان  بالقوه[4]

بدین شکل،  بعد نظرات شخصی ارائه شده در نشریات مکتوب، که در آغاز عرصه ای برای دفاع از نظرات اردوگاه های مختلف بود، کم رنگ شد.

پایان نشریات عقیدتی[5] 

از یک قرن پیش نشریات مکتوب، بخصوص نشریات عقیدتی،  مقبولیت خود را به سایر انواع رسانه های کمتر متعهد  باخته اند[6].   به عنوان مثال، در فرانسه، در سال های بین ۱۹۳۹-۱۹۴۵، این نشریات، که تعدادشان بیش از صد بود[7] داوطلبان پر وپا قرصی داشت.  در سال های پس از جنگ، بزرگانی همچون سارتر، کامو،آرون، ویان، مونیه و ....[8]  نوشته های خود را در نشریاتی منتشر می ساختند که به هدف حمایت از ارزش های سیاسی گروهی خاص و نیز تآثیر گذاری و شکل دهی به نظرات عمومی  ایجاد شده بودند.  علیرغم این، نشریات عقیدتی همچنان رو به افول بودند. تیراژ نشریه ی نبرد[9]، نمونه ی بارز  نشریات عقیدتی،‌ از ۱۸۰۰۰۰ نسخه در  ۱۹۴۵ به ۶۰۰۰۰  در۱۹۵۹ ( که ٪۳۰ آن به فروش نمی رفت) و به کمتر از ۱۰۰۰۰ در ۱۹۷۴ ( سال مرگش) رسید.

دلایل افول نشریات عقیدتی بیشمارند لیکن اساسا به دلیل تحولات جامعه شناسی و پیدایش رسانه های شنیداری ـ دیداری است. به تدریج، تعهد دیگر بر دوش روزنامه نگاران  نبوده، بلکه برعهده ی  ستون نامه به سردبیر، و مباحثات متخصصین و روشنفکران و مدعوین گذاشته شد.  چنین عرصه ای شاید برای طرح نظرات متخصصین، پرتو افکنی بر موضوعی تاریخی، ارائه ی تفسیر و تحلیلی سر ضرب  مناسب باشد؛ و نیز شاید به منظور استفاده از دیگران (‌متخصصین)باشد، برای ابراز آن چه خود روزنامه نگار مایل به عرضه اش نیست.  بدین شکل در قرن بیستم، و بخصوص پس از جنگ دوم جهانی، روزنامه نگار نقش شکل دادن به آرا عمومی را به روشنفکران محول نموده است تا جایی که این  وظیفه، خود ضابطه ای برای تعریف مفهوم روشنفکر می شود.  روزنامه نگار  نقش خود را  به شاهد و نظاره گرمحدود می کند.

تعهد، چه از آن سردبیر قرن نوزده و اوایل قرن بیستمی و چه از آن روشنفکر قرن بیستمی، از ورای نگارش  می گذرد.  شکل گیری عقاید فردی همچنان که آراء همگانی از ورای روایتی کردن حوادت و اطلاعات صورت می گیرد. مطالعات جامعه شناسی رسانه ها (پل لازارسفلد و الیو کاتز[10]) به خوبی نشان می دهد چگونه دریافت کنندگان اطلاعات، آن ها را از فیلترایدئولوژیک خود می گذرانند. برای قبول این اطلاعات، باید  بین مخاطبین و رسانه ها  اعتماد ( همخوانی[11]) وجود  داشته باشد. این دو وجه مختص نشریات عقیدتی هستند؛ و از آن جا که این نشریات به تدریج از میان رفته اند، امروزه روابطی دیگر از قبیل تبلیغات بر این میدان مسلط گشته اند.  بنا براین، سؤالی که مطرح می شود  عبادت است از چگونگی شکل گیری عقاید در زمانی  که نشریات کتبی جای خودرا به زسانه های صمعی ـ بصری و الکترونیک  داده اند.

کوبه ی تصاویر، رو درروی  وزن واژه ها

تحلیگران برتأثیرات کانال های مختلف  پخش برپردازش  اطلاعات  تأکید دارند. رژیس دبره یاد آور می شود  که «حمایت عاملی است که کمتر به چشم  و بیشتربه شمار می آید[12].»  اطلاعاتی که از طریق سیستم دیداری ـ شنوایی دریافت شد ههمانند  آنی که از راه متون کتبی کسب می شود  نیست. مثلا مراسم دفن سیاستمداران زمانی که از تلویزیون پخش می شود بعد دیگری به خود می گیرد.  تصویر، بسیار بیشتر از متن،  حس همدردی را تقویت و تشدید می کند[13].  به این امر باید  تأثیرات انتقال مستقیم و نمایشی وقایع را نیز  افزود. تلویزونی شدن اطلاعات به کار مباحثات عقیدتی  که  بر حول مسائل دمکراتیک شکل گرفته،  نمی آنید بلکه بیشتر در خدمت  رودررویی هایی محور موضوع هایی مشخص و جنجال برانگیز قرار می گیرند. حرکت رسانه های دیداری ـ شنیداری به سوی ساده و همشکل کردن گفتمان هاست. با محدودیت زمانی یک یا یک و نیم دقیقه ای برای ارائه ی مطلب، خبرنگار نمی تواند فرصت تفکر پیچیده ، استدلال های چند مرحله ای و نتیجه گیری را به بینندگان دهد و تنها  امکان پلیمیک پیش می آید.  این همان نظر پیر بوریو (۱۹۳۰-۲۰۰۲) است که  تلویزیون را  عرصه ی بحث و استدلال نمی داند[14]. لیکن باید  محدودیت های تلویزیون را نیر در نظر گرفت: در عین تسلط  بر استدلال جامعه شناسی که گفتمانش به طور یک طرفه تحمیل می شود ( همان طور که دلخواه بوردیو بود) ، تهیه کننده  باید برنامه اش را با نوجه به رابطه اش با مخاطبین برنامه و  در چارچوب خواسته های تأمین کننده ی منبع مالی آن تدارک ببیند.  در واقع بر خلاف آنچه بوردیو معتقد بود، رسانه ها و بخصوص  تلویزیون، به خودی خود «عوامل سرکوب نمادین نیستند.» تلویزیون به علت آن که بر پایه ی تصویر و گفتار و نه متن  عمل می کند، نمی تواند  مباحثات طولانی  ارايه دهد.[15]به گفته ی ژان مارک فری « در جامعه ی مدرن، تنها محیط  بازشناخت افراد، عرصه ی زندگی واقعی نیست.[16]» در واقع از طریق سیستم های مجازی سر و کارمان دائما  با واقعیت دیگری  است.

سیستم رسانه ای امروزه،   همچو نظام پولی، قضایی، اداری و ... نظامی  «واقعیت» سازاست. همراه با سیستم آموزشی در بطن درهمتنیده ای اجتماعی ـ فرهنگی قرار گرفته  که ارتباط جوامع و بین جوامع را رسانه ای می کند و در نتیجه  واقعیات اجتماعی، وجغرافیایی دنیای امروز را  آنا در دسترس  قرار می دهد.  مثلا واکاوی جنگ های الجزایر و یاخاور میانه،و یا تاریخ سیاسی ملی، عبارت از واقعیت هایی هستند که نهاد آموزشی، علوم اجتماعی و حتی رسانه ها مشترکا ارايه داده و برای افراد، رسانه ای می کنند. تازگی  نیمه ی دوم قرن بیستم در ارجحیت دادندبه تصاویر و صداست که به نظر فری «شرایط بازتولید فرهنگ اجتماعات را از جانب مخاطبان رسانه ها کاملا دگرگون ساخته است.» از آن به بعد،« افراد، جنبه ای از هویت خود را بر اساس پیام هایی می سازند که بخش مهمی از آن در فرم های نمادی و ساختاری گفتمان شفاهی توضیح داده نشده اند.» البته، این امر،  ارتباط را  آسان تر ساخته و « به ارائه ی رمینه ی مشترکی از تصاویر ذهنی می انجامد که به مثابه معیار شناخت مخاطبین رسانه ها عمل خواهد کرد»: البته با فرض اینکه نظام آموزشی امر تربیت  نسل جوان را برای رمز گشایی ( کد شکنی) روش های جدید برقراری ارتباط بر عهده گیرند. در واقع، این تصاویر که به طور خام فرستاده و دریافت می شوند، قادر به ایجاد رابطه نیستند و در مقایسه با درک و نهادینه کردن با دوام پیام ها، عملکردی کمکی دارند. این امر وظیفه ی نهاد های آموزشی ( مدارس)  است و همواره بر اساس روایتی کردن متن نوشته انجام می گیرد.

کوبه ی دریافت مستقیم ، یا  زمان بازتاب

 عقیده و ابراز آن به نسبت  رسانه ی مورد استفاده،  تفاوت فاحش پیدا می کند و با تغییر شرایط پخش برنامه، ابراز مطالب نیز دگرگون می شود.  جنگ خلیج،  اولین نمایشی بود که  در زمان وقوعش گزارش می شد. این امرباعث ایجاد روابط جدید زمانی بین اطلاعات رسانه ای شده و «نمایشی شدنش» می شود.  از این به بعد، هدف رسانه ها که تا به حال اطلاع رسانی در اسرع وقت بود، تبدیل به  نمایش واقعه در حین اتفاق شد. ابزار لازم برای نیل به این  هدف آماده بود و این هدف خود تبدیل به الزامی شد که  تماشاگران  به سرعت آن خو گرفتند.

ــــــــــــــــــــــ

[15]  ترجمه ی این مقاله لزوما به معنای موافقت با تمام نکات مطرح شده در آن ( و مشخصا همین مورد)  نیست. (مترجم)

 

*********
این مطلب بخشی از  کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

 

*****************

 

 صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/oliaiatefe

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید
http://anthropology.ir/node/11294

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
‪IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                         

 

 

 

 

    

 

 

 

 

 

 

 

 

تاریخ انتشار

يكشنبه, مهر 12, 1394 - 00:05

شاخه اصلی

ارتباطات

هویت عربی از چندگانگی تا یکپارچگی (1): زبان عربی

تصویر: نقاشی اثر اوژن فرومنتن(قرن نوزده)
بعد از فروریزی خلافت عثمانی و استقلال کشورهای عربی ،جهان عرب جهت تثبیت هویت قومی خویش تلاشهایی کردند که شعله ی این تلاشها تا کنون نیز روشن است .به خصوص بعد از این که حرکتهای جدائی طلبانه و پیچیدگی های فراوانی را در این مسیر تجربه نمودند.در تکاپوی خویش جهت اثبات هویت قومی یا گذشتن از اختلافات و چندگانگی ها لازم بود که هویت زبانی خود را تثبیت کرده و  در نگاه خود به واقعیتها تجدید نظر کنند تا بتوانند در برابر آنهایی که می خواستند هویت خود را بر هویت عربی تحمیل کنند مقابله نمایند.از مهمترین جوانب این بررسی آشنایی با طبیعت تصویر عرب  از هویت خویش است.در بسیاری مواقع فهم عرب از هویتشان به گونه ای آرمانی بوده که بر عناصر تشابه و نه تکامل تأکید کرده است.در این میان گرایش فراوان به صورت جبرگرایانه بر تأکید بر هویت یگانه عربی متحد الشکل بوده که همزمان با  دوری گزیدن از اعتراف به چندگانگی هویتی بوده است تا زمینه را برای عمل همگانی جهت یکپارچگی سیاسی و اجتماعی فراهم نمایند.نگریستن به هویت به عنوان یک موجودیت ثابت و لا یتغیر با پیشینه ی تاریخی مشخص و ممانعت از ورود تجارب ملل عربی دیگر به نام اصالت به جای باز کردن دربهای سرزمینی جهت استفاده از تجارب دیگران چیزی است که هویت عربی در حال دست و پنجه زدن با آن است.
به همین رو امید داریم الگویی که در این مقاله مورد تفحص و بررسی است مورد توجه نیز قرار بگیرد.این نظریه و الگو جهت تجدید هویت قومی بیان می شود والگویی ست نقدی و تبیینی که بر موارد زیر تأکید می نماید:
•    تلاش برای تحلیل عناصر هویتی عرب که می تواند همبستگی جهان عرب را بیافریند.که هدف از ایجاد این همبستگی ایجاد شباهت میان ملل عرب با تأکید بر عناصر مشخصی نیست بلکه تأکید بر عناصر اتحاد بخشی است که در طول تاریخ و در جوامع عربی دست در دست هم داده اند.
•    تعدد هویتی را ضمن هویت مشترک عربی نه تنها می پذیریم بلکه ارزش می نهیم زیرا در تنوع هویت عربی مجالی برای رسیدن به همبستگی در جهان عرب وجود دارد البته اگر بتوانیم میان مفهوم چندگانگی و اتحاد توافقی ایجاد کنیم  که در این صورت در مسیر احترام متبادل و چند طرفه گام برداشته ایم.در مقوله ی چندگانگی  بر تسامح و همزیستی تأکید داریم  و حتی فراتر رفته خواستار تعلیم دادن لزوم احترام به حقوق دیگران هستیم .از جمله حق تفاوت های هویتی است و استفاده از آن در عمق مفهوم  و معنی هویت قومی.
•    به هویت به عنوان موجودیتی در حال تحول و تکامل دائم می نگریم.
•    سخن در باب هویت لاجرم ما را به سمت ترسیم مرز میان خود و دیگری سوق می دهد واطراف خود دایره هایی ترسیم می نماییم که می تواند کوچک باشد یا بزرگ، تنگ نظرانه باشد و یا داری افق گسترده ،مرزهایش رو به دیگری باز باشد یا بسته،قابل انعطاف باشد یا غیر قابل انعطاف،متعصبانه باشد یا مسامحه جویانه و...بنابراین لازم است این سؤال را از خود بپرسیم تا در نهایت به جوابی قانع کننده دست یابیم.عرب واقعا می خواهد چه مرزهایی را بین خود و دیگری ترسیم کند؟
•    طبقات اجتماعی مختلف برداشتهای متفاوتی را را از هویت خود دارند.گروه های حاکم که تمام منابع قدرت و جاه و ثروت را تحت سیطره ی خویش دارند و دارای روابط اقتصادی و سیاسی با قدرتهای بیگانه هستند و همواره از این رابطه ها سود برده اند تلقی متفاوتی از هویت قومی با کسانی دارند که جزو طبقات پایین جامعه  هستند و همواره از تحولات و اوضاع حاکم بیشترین ضرر متوجهشان بوده است.در این میان اشتباه حرکتهای قومی  عدم اعتراف به مسأله ی تأثیر تفاوت طبقاتی در برداشت از هویت قومی است زیرا از این می هراسند که درگیری های طبقاتی به حساب درگیری قومی رقم بخورد.
با توجه به مقوله های  پنج گانه ی ذکر شده عمل باهم جهت رسیدن به خود آگاهی و سرنوشت بهتر است که می تواند نتایج تلاشها را حفظ کرده و جایگاه اعراب را در تاریخ بهبود بخشد.آگاهی افراد به هویتشان همانا آگاهی به وابستگی هایشان به جامعه، ملت و طبقه ی اجتماعی در چارچوب وابستگی های عام انسانی در جهان است.
با حل تعارض ها و اختلافات به گونه ای عادلانه و منصفانه  می توانیم جهان عرب را به سمت یکپارچگی حقیقی سوق دهیم.در این میان حاکمیتهای سیاسی باید هوشیار باشند که مشروعیت آنها برخاسته از توانایی شان در برطرف کردن درخواستهای مردمی و ایجاد حد متوسطی از رفاه برای آنان است.دولت همان قدرتی است که سلطه ی خود را از مردم می گیرد.جامعه و مردمی که به حاکمیت اجازه می دهند قوانین را در حقشان اجراء و یا تحمیل کند.
با پیش فرضهای مطرح شده در ادامه به دنبال بررسی مسائل تنوع و تجانس در هویت عربی و تآکید بر حالت کشمکش میان عوامل وحدت بخش و فتنه انگیز وهمچنین میان ملتها از یکطرف و سلطه ی حاکمان در کیان سرزمینهای مختلف  از طرف دیگر است.کشمکشی که در ادامه بر آن تأکید می شود دوگانه است و جهت آزادی از قدرتهای سلطه گر و همچنین بهره گیری و استفاده از قدرتهای خارجی و داخلی به صورت همزمان می باشد.
علی رغم اختلاف درباره ی عوامل وحدت بخش و تجزیه کننده چرا در این میان به عنهصر زبان به عنوان یکی از عناصر اساسی هویت توجهی نمی شود؟
همواره کارشناسان مطالعات قومی عرب بر عنصر زبان به عنوان یک عنصر اساسی در تجدید هویت عربی تأکید ورزیده اند حتی آن هنگام که در مورد سایر عناصر عربی در حیطه ی هویت اختلاف داشته اند.از جمله عبدالعزیز دوری بر این نکته تأکید فراوانی دارد که زبان عامل اساسی در شکل گیری آگاهی های عربی در کشورهای عربی حتی پیش از اسلام است .به همین رو هویت عربی را عنصری فرهنگی و نه قومی و همچنین اقلیمی و دینی می داند.جاک بیرک علت تأکید بر زبان عربی را به عنوان عنصر هویت بخش در کشورهای عربی چنین معرفی می کند:"شرق بستر و زمین کلمه است و همانا زبان عربی نه تنها به جهان انسانی وابسته نیست بلکه استعاره ای از آن است.کلمه بیش از آنکه با حقایق زندگی روزمره وابسته باشد به صدا، ایقاع و لحن خویش وابسته است.(یعنی این زبان است که ذهنیت انسانها را شکل می دهد ونه بالعکس)
همچنین آلبرت حورانی در مقدمه ی کتاب «اندیشه ی عرب در عصر نهضت» چنین می گوید:"عرب حساسترین ملتها به زبان خویش اند".شاید از همین نقطه نظر باشد که محمود درویش در باب رابطه اش با زبان این قصیده را می سراید :"از زبانم متولد شدم ...من چه کسی هستم؟این سؤال دیگران است و جوابی برای آن نمی یابم جز :من زبانم هستم و بس"
ادونیس شاعر نیز در این رابطه چنین می گوید:"زبان عربی سرزمین و موطن من است ،هویت من در زبانم شکل گرفته است...زبان عربی ریشه ی من است و محل تولدم....حرکت خود را آغاز می کنم تا جایی در جایی که بدان وابسته ام بیابم و زبان من همان سرزمین موعود من است...زمان و مکان را در زبان باز آفرینی می کنم. از آن آغاز می کنم و با آن آغاز می شوم..."
اما نکته ی حائز اهمیت در این میان لزوم اعتراف به وجود مشکلی بس پیچیده در زبان عربی است.و آن وجود فاصله ی گسترده میان زبان عربی ادبی و مکتوب و زبان عربی عامه ی مردم است .حاد بودن این مشکل زمانی ظاهر می شود که بدانیم که با مشکل آموزش و گسترش بی سوادی روبرو هستیم زیرا فرض اساسی بر این بوده که زبان عربی فصیح زبان مشترک در میان کشورهای عربی است و مردم صرفنظر از اقلیم ،دولت،نقشه ی سرزمینی و فرهنگ خود می توانند در ارتباط با یکدیگر از این زبان استفاده کنند.در حالیکه حقیقت امر این طور نیست.
به همین رو هشام شرابی مشخص ترین ویژگی زبان عربی را دوگانگی آن در سطح نوشتار و گفتار و در زندگی روزمره می داند...«این دوگانگی را فقط بین زبان ادبی و زبان عامه ی مردم نمی دانیم بلکه بهتر است بگوییم بین دو گویش زبانی مختلف این دوگانگی وجود دارد که ربطهای اساسی نیز با هم دارند اما کاملا در تباین با یکدیگر هستند .فرد گویش عامه را در جریان زندگی روزمره فرا می گیرد اما اصوا زبان نوشتاری را لازم است طی فرآیند آموزش زبان رسمی یاد بگیرد.نتیجه ی این، افزایش قشربندی های اجتماعی و پنهان شدن بنیان مادی و طبقاتی تضادهای فرهنگی است به طوری که دانش و معرفت جزو ممتلکات خاص طبقات اجتماعی بالا قرار می گیرد.»
 

شاخه اصلی

نظریه

پرسش از فرهنگ(38): هویت فرهنگی چیست و مولفه هایش کدامند؟

چنین پرسشی را نمی توان بدون در نظر گرفتن چارچوب های نظری متفاوتی که یک جامعه شناس یا یک انسان شناس خود را درون آنها تعریف و  نگاهش را بر پدیده ها بیرونی تبیین می کند، پاسخ داد.  با این مقدمه آنچه در پاسخ ما باید بدان توجه داشت،  ریشه گرفتن پاسخ از نظریه بوردیویی است که خود را درون آن تعریف می کنیم ولو آنکه معتقد باشیم نه این نظریه نه هیچ نظریه دیگری نمی تواند به طور مطلق  مختصات و ویژگی های زمانی - مکانی یک جامعه مشخص را کاملا پوشش دهد و همواره نیاز بدان وجود دارد که نظریه پرداز  چارچوب های  خاص  برای حل مسائل اجتماعی و پرسش های ویژه خود در یک موقعیت زمانی / مکانی معلوم بسازد.
با حرکت از رویکرد بوردیویی بیش از هر چیز باید موضوع «هویت» را از گفتمانی روان شناختی که تا نیمه قرن بیستم تقریبا انحصارا درون آن قرار داشت بیرون آورد: زمانی که انسان شناسانی چون مارگارت مید و روث بندیکت و دیگران تلاش کردند جوامع غیر غربی را بر اساس مفهوم شخصیت شناسایی و تعریف و تفسیر کنند، کار آنها به سرعت بیشتر «نوعی  روان شناسی» تلقی شد تا  مطالعاتی انسان شناسانه یا جامعه شناسانه به معنی متعارف این واژه و شاید بهتر باشد بگوئیم اعتبار این  کارها، همچون کار های  مالینوفسکی( البته در مقیاسی بسیار کمتر)، برغم محبوبیت مردمی شان به ویژه در  گروه نخست، به سرعت در میان متخصصان  علوم اجتماعی کاهش یافت و در سطح نوعی «روان شناسی غیر متخصصانه» جای گرفت. سال ها بعد  شاخه انسان شناسی روان شناختی در انسان شناسی و شاخه روان شناسی اجتماعی در جامعه شناسی ، هنوز با مشکلات عظیمی برای اثبات خود به مثابه شاخه هایی علمی و دارای مشروعیت، رویکرد و نظریه ها و مفاهیم  خاص خویش  روبرو هستند.  
اشاره ما به بوردیو، که البته در تبیین جدید نظریه هویت در حوزه علوم اجتماعی جدید تنها نبود و  نظریه پردازانی چون هانری لوفبور، ایروینگ گافمن  و بسیاری دیگر را باید به او  افزود،  بیش از هر چیز به این دلیل است که بودیو بهتر از هر متخصص دیگری در این شاخه های علمی نشان داد که  مفهوم «هویت» برساخته ای اجتماعی است که هر چند نمی توان وجود و تاثیرات بیولوژیک – ژنتیک را در آن نادیده گرفت اما  این موارد بیشتر پس زمینه هایی هستند که درون ساختار های اجتماعی به ساخته شدن، پرورش و بروز مجموعه های کنشی- گفتمانی تودرتو و پیچیده منجر می شوند که ما  در زبان  عام و با نگاهی تقلیل گرا   به آنها «هویت»  یا «شخص» نام می دهیم. رویکرد بوردیویی، به گونه ای که بهتر از هر کجا در کتاب  «تمایز» وی بیان شده است، هویت را عمدتا با تکیه بر همین مفهوم تعریف می کند: هویت مجموعه ای از  کنش های برونی و باورها، محتواها و گفتمان های نظری است که یک فرد یا گروه اجتماعی را، از نگاه خود او و یا نگاه دیگران نسبت به او، از افراد و گروه های دیگر جدا ، متمایز و به یک معنا «مشخص» می کنند و یا به او «شخصیت» و بهتر بگوئیم «تشخص» می دهند. در زبانی ساده تر می توانیم  بگوئیم هویت، مجموعه مشخصات کنشی- نظری است که یک «خود» را از «دیگری» جدا کرده و این دو را برای یکدیگر «قابل فهم» می کند. فهم پذیری در این مفهوم را می توان در مفهوم «قرائت پذیری» یعنی «خوانا شدن» و یا باز هم به زبانی دیگر « پیدا» و «مرئی شدن» تعریف کرد.
نظام های اجتماعی، به همان نسبت که پیچیده تر می شوند و کمیت های بزرگتری را در روابطی عمیق تر و با تفسیر پذیری بیشتری قرار می دهند، نیاز به سازوکارهایی دارند که افراد درون آنها بتوانند با یکدیگر «هماهنگ» شوند. این هماهنگی ها  در قالب های فضایی و زمانی انجام می گیرند و نامی دیگری که اغلب برای آنها ارائه شدن  «همزمانی»(synchronism) بوده است.
در این مفهوم، کنش ها و حتی  نظام های باوری یک فرد به صورت دائم بر اساس تفسیر و خوانش او از «خود» و  از «دیگری» و تصور او از چنین خوانشی از «خود» در نزد «دیگری» (بر اساس تفاوت ها و شباهت ها) شکل می گیرند. برای آنکه فردی یا گروهی بتواند، وارد یک نظام کنشی یا فکری شود، باید ابتدا بتواند خود و دیگری را تعریف کند و اگر  امکان این کار برایش وجود نداشته باشد و یا فرایند «تشخیص» در این زمینه برایش مشکل یا ناممکن شده باشد ، نظام  های حرکتی و  فکری (زبانی) او نیز از کار می افتند یا به شدت لطمه می خورند. برای نمونه  می توان به مورد  فردی اشاره کرد که به دلیل یک  ضربه  بیرونی(مثل یک تصادف) یا یک اختلال درونی (یک بیماری) حافظه خود را از دست داده است . این فرد، در واقع انباشت  ذهنی – رفتاری ای که «خود» او را می ساخته و «دیگری» را نیز برایش تعریف می کرده است،  به صورت موقت یا دراز مدت از دست داده است و بنابراین  قادر به انجام  تقریبا هیچ کاری  نیست جز کارهایی که به خصوصیات بیولوژیک ساده وی مربوط شوند. چنین «شخصی» به  یک «نا – شخص» یا به گونه ای به یک کودک تازه متولد شده شباهت  می یابد.
بر همین اساس می توان گفت که «هویت» باید لزوما از دیدگاهی که ما به آن می نگریم در مولفه هایی فضایی- زمانی تعریف شود و از هر دو حوزه کنش و زبان ریشه گرفته و با آنها رابطه چرخه ای و دائم داشته باشد، در غیر این صورت ما ناگزیر به حوزه های  آسیب شناختی وارد خواهیم شد (تضعیف هویت، هویت های ضربه خورده، هویت های واکنشی، هویت های کاذب و ...). اگر بدین ترتیب خواسته باشیم پاسخی اولیه به این پرسش که پرسشی گسترده است بدهیم خواهیم گفت که این مولفه ها لزوما باید در همین پهنه ای چهار گوش تعریف شوند: زمان/ فضا/ کنش/زبان.  در این چهار گوش، آنچه در علوم اجتماعی  گاه با عنوان سبک زندگی و گاه با عنوان روزمرگی تعریف شده است بهتر از  سایر مفاهیم ما را به  یافتن مولفه ها راهنمایی مان می کنند. شکی نیست که در اینجا گفتمان لوفبوری و فرایندی که این اندیشمندی  با عنوان تعریف اجتماعی سبک زندگی درون فضا بیان می کند،  می تواند برای ما راه گشا باشد.
مجموعه مولفه هایی که در این دیدگاه لوفبوری- بوردیویی می توان شمرد هر چند ممکن است ریشه هایی بسیار متفاوت  داشته باشند و از  باورهای نظری تاریخی یا معاصر  برون آمده باشند یا حاصل تربیت و ترکیب هایی پیچیده در قالب برساخته های اجتماعی باشند، ولی به هر تقدیر  شکل بروزی  هم اجتماعی و هم «محسوس»  پیدا می کنند: نظام های نام گزاری،  دایره های  همسر گزینی، چگونگی گسترش نظام خویشاوندی و روابطی که با سایر نظام ها در یک جامعه پیدا می کند، روابط و چیدمان های نشانه شاختی - نمادین فضایی در محیط عمومی و خصوصی، چگونگی سازمان دهی یا سازمان یافتگی  اوقات فراغت و روابط حرفه ای درون میدان های کاری، و... از این جمله اند که طبعا می توان و باید و آنها را به شاخص هایی  قابل «مشاهده» و قابل «ثبت» بازگرداند تا از این راه  بتوان ابزارهای تحلیل  اجتماعی را به دست آورد، ولو آنکه در این فرایند ناگزیر به گونه ای تقلیل گرایی نظری نیز باشیم.    

ستون هفتگی نگارنده در روزنامه شرق(شنبه ها)

یادداشت های پیشین را در صفحه یادداشت های انسان شناسی و فرهنگ بخوانید:
http://www.anthropology.ir/notes    

شاخه اصلی

نظریه

هویت ملی در ایران

هویت ملی در ایران؛ گردآوری و تدوین: داود میرمحمدی، تهران: موسسه مطالعات ملی- تمدن ایرانی، 1383
کسب هویت از نقطه نظر فردی و از آغاز ورود یک فرد به دنیای اجتماعی آغاز می شود و تا هویت جمعی که حضور گروه و یا جامعه در برابر و در میان دیگری و دیگر جوامع است ، در اشکال گوناگون ادامه می یابد. "دیگری" در مفهوم هویت که در علوم انسانی و اجتماعی مد نظر است، نقشی اساسی ، چه در هویت فردی و چه در هویت جمعی، دارد.
هویت «ملی» در راستای مفهوم هویت جمعی است، که در مفهومی دو وجهی، تمایز و اشتراک، تعلق و افتراق، فهمیده می شود. هر چند که تعاریف گوناگونی از هویت ملی از نظرگاه افراد مختلف در حوزه های علوم انسانی و اجتماعی وجود دارد، اما می توان آن را نوعی احساس تعهد و تعلق یک جمع و جامعه به نمادها، هنجارها، زبان، ادبیات و...، در نتیجه ی تمایز از دیگر جوامع تعریف کرد که بر گذشته و آینده، شرایط و موقعیت، حوزه ها و روابط گوناگون حاکم بر جامعه تاثیر گذارده است.
از این رو، شناخت و در دست داشتن تعریفی صحیح از "هویت" که در ابتدا واژه ای مورد استفاده در روان شناسی بود و بعدها به علوم اجتماعی راه پیدا کرد، و نیز مفهوم "هویت ملی" (national indentity) که زاده ی دوران جدید است و از اواخر قرن نوزده میلادی به شرق و دیگر سرزمین ها راه یافت، امری ملزوم است. چرا که هویت نقشی اساسی در فرآیند توسعه ی ملی دارد و بر دیگر حوزه ها و نظام های اجتماعی تاثیر گذارده است. هم چنین کشور ایران به دلیل تکثر قومی و داشتن تمدن و تاریخی غنی و انباشت، نیاز به بررسی و شناخت تحولات و تاثیرات مفهوم "هویت ملی" دارد.
کتاب «گفتارهایی درباره ی هویت ملی در ایران» که توسط داود میر محمدی گردآوری و تدوین یافته در چهار مقوله پیرامون هویت ملی در ایران، در مصاحبه هایی آزاد با اندیشمندان حوزه های علوم اجتماعی و انسانی، تنظیم و منتشر شده است:
1-    تعیین فضای مفهومی هویت، هویت ملی و عناصر و مولفه های سازنده ی آن
2-    سیر تحول تاریخی هویت ملی در ایران
3-    آسیب شناسی هویت ملی در ایران
4-    روش ها و سازو کارهای حفظ هوین ملی در ایران

در ادامه فهرست این گفتارها را می آوریم؛

بخش اول: هویت ملی؛ تعاریف و مولفه ها
-    مفهوم شناسی هویت ملی / محمود روح الامینی
-    مفهوم شناسی هویت ملی / محمود سریع القلم
-    هویت ملی؛ رویکرد انتزاعی به خرده هویت ها / جهانگیر معینی علمداری
-    عوامل و عناصر هویت ساز در عصر ارتباطات / حاتم قادری
-    هویت ملی، مولفه ها، چگونگی پیدایش و تکوین آن / نواله قیصری
-    تعامل فرهنگ و هویت ملی / شاپور رواسانی

بخش دوم: هویت ایرانی؛ گذشته، حال و آینده
-    درباره ی فرهنگ و هویت ایرانی / سید علی رضا بهشتی
-    نقش ادبیات فارسی در شکل گیری هویت ملی / کاووس سید امامی
-    سیر تحول و تکوین هویت ملی در ایران / علی بیگدلی
-    هویت ملی ایرانی؛ ویژگی ها و عوامل پویایی آن / حمید احمدی
-    نقش پیشینه ی تاریخی در فرهنگ و هویت ایرانی / ابوطالب میر عابدینی
-    روحیه عدالت خواهی و جایگاه آن در هویت ملی ایرانیان / پیروز مجتهدزاده
-    همزیستی، تساهل و سازگاری نژای و زبانی؛ عناصر سه گانه هویت ملی / داود هرمیذاس باوند
-    مسئله ی سنت و تجدد و تاثیر آن بر هویت ایرانی / رسول جعفریان
-    توسعه ی سیاسی و بحران هویت ملی / حسین بشیریه
-    هویت ایرانی؛ فرصت ها و چالش ها / محمدرضا تاجیک
-    هویت ایرانی، مسئله ی جهانی شدن / علی ابوطالبی
+ خلاصه و جمع بندی مباحث / داود میرمحدی

:: ::
+ تلفن تماس با ناشر: 88745309
+آدرس ناشر: تهران- خ.سهروردی شمالی- خ.خرمشهر، پلاک 14
+ پرونده هویت ملی در انسان شناسی و فرهنگ:
http://anthropology.ir/node/3737

گفتگو با ناصر فکوهی: هویت ملی ما کجاست؟

1-    آیا تعریف مورد اجماع از «هویت ملی» وجود دارد؟ تعریف شما از این عبارت چیست؟ آیا اکتسابی است یا فطری؟
تعاریف  در حوزه علوم انسانی و اجتماعی و به ویژه در حوزه انسان شناسی و فرهنگ ، عموما دارای اجماع نیستند و برخی از نظریه پردازان نیز اصولا  جستجو برای «تعریف» را از بن نادرست ارزیابی می کنند زیرا ما را بدان وا می دارد که از اصلی علمی که  امروز بیشترین اجماع درباره آن وجود دارد، یعنی اصل نسسبی بودن  شناخت علمی، فاصله بگیریم. با وجود این، برخی دیگر از نظریه پردازان معتقدند که همین اصل را باید به صورتی قراردادی و روش شناسانه به کار برد تا تعاریفی ولو موقت عرضه کرد تا بتوان بر اساس آنها به بحث و استدلال و رسیدن به نتایج در این حوزه ها دست یافت. با توجه به آنچه گفته شد، باید تاکید کنیم که ما تعریف مورد اجماعی نه در حوزه های مختلف علوم انسانی و اجتماعی و نه در حوزه انسان شناسی از «هویت ملی» نداریم. آنچه می توانیم بر آن تاکید کنیم، تنها تعاریفی است که در چارچوب های بسیار نسبی و از دیدگاه هایی کمابیش مشترک میان پاره ای از نظریه پردازان و متفکران مورد  تایید بیشتر است. و درباره هویت ملی باید بیافزائیم که رویکرد سیاسی و فرهنگی در این زمینه بسیار با یکدیگر فاصله دارند.

برای خواندن گفتگو در زیر کلیک کنید:



این مصاحبه به صورت الکترونیک با هفته نامه مثلث شماره 27، 11 بهمن 1388 انجام شده است.  

هویت: حلقه مفقوده مهاجران افغان

اگر مکان را به باور مارک اوژه به مثابه فضایی هویت ساز،نسبی و تاریخی تعریف کنیم،پهنه سرزمینی هر انسانی را می توان در جایگاه قطبی تعیین کننده در فرآیند هویت سازی وی در نظر گرفت.فضایی که نه یک پدیده طبیعی یا استعلایی بلکه یک تمامیت تاریخی و تولید اجتماعی است که در ترکیبی از تجربه حافظه تاریخی و تجربه زندگی روزمره با فردیت انسانی و ساختار هویتی وی در ارتباطی جدی قرار دارد. از اینرو خروج از موقعیت سرزمینی به مثابه نخستین فضای کالبدی زیست هر انسانی،بدون تغییر کوتاه یا بلند مدت بر عملکردها،ارزش ها،نوع معیشت و مهم تر از همه تغییر در چارچوب های هویتی وی،تا حد زیادی ناممکن می نماید.
جا به جایی در مکان بویژه به دلیل جنگ ها و خشونت های سیاسی سازمان یافته که با جابه جایی های بزرگ جمعیتی از کشور مبدا به سایر پهنه های سیاسی-جغرافیایی همراه است،نیازمند سازمانیافتگی مجددی از حضور اقلیت مهاجر در کشور مقصد است که بدون درک سازوکارها،محدودیت ها و الزامات فضای جدید می تواند منجر به بروز کنش های متقابل با فضا و عناصر متشکل آن و عدم وقوع پروسه سازگاری فضایی-هویتی شود.
مهاجرت بیش از پنج میلیون نفر از افغانستان به خارج ،در طی دو دهه گذشته و پرورش نسلی در آوارگی با تبعات جدی فرهنگی برای زندگی اجتماعی آنها همراه بوده است.تبعاتی که از سویی به دنبال حضور در فضای بیگانه و با آداب و رسوم و الزامات یک فرهنگ جدید ملی و از دیگر سو براثر شکنندگی ساختارهای سیاسی و از دست دادن پیوندهای همبستگی اجتماعی بوجود آمده و به تحمل گسستی دوگانه از جانب جامعه مهاجر منجر شده است.حضور این جمعیت مهاجر در کشور ایران گرچه به دلیل سنخیت زبانی و تشابه فرهنگی بخشی از بحران های ناشی از ناهمگونگی را پشت سرگذاشته اما جامعه مهاجرین افغان به طور کلی از تغییر مصون نبوده و دگرگونی های عمیقی را در طی این سال ها تجربه کرده که در تداوم حضور آنان در ایران بی تاثیر نبوده است.
فرآیند جداسازی و تفاوت یابی این گروه های مهاجر براساس قومیت و نژاد امری است که در سال های اخیر همواره توسط جمعیت میزبان ایرانی بازتولید شده و موقعیت فرد مهاجر را به مثابه یک "دیگری" که نقشی تعیین کننده در تمامی نابسامانی های اجتماعی،اقتصادی،فرهنگی و حتی سیاسی داشته است،بیش از پیش در اذهان تثبیت کرده است، ضمن آنکه چنین رویکردی از دیگر سو با به کارگیری نیروی اقتصادی مهاجران به برقراری نوعی رابطه گزینشی با آنان دست زده که به نظر می رسد چنین رابطه ای تنها حول محورتامین منافع جمعیت میزبان شکل گرفته است.
این درحالی است که صرف نظر از این موج تمایلات نژاد پرستانه ریشه دار و فرازو نشیب های رویکرد دولت و جامعه ایران نسبت به حضور مهاجران افغان،تغییرات فرهنگی ژرفی در ساختار خانواده و ارزش های سنتی مهاجران به وقوع پیوسته که با ظهور موجی از بی علاقگی و عدم تعلق هویتی به پهنه سرزمینی خود،تداوم حضور آنان در کشورهای میزبانی از جمله ایران را به رغم معضلات موجود به دنبال داشته است.
حضور افغان ها در متن جامعه ایران و اختلاط فرهنگی آنها در کنار افزایش سطوح تحصیلی بویژه از نسل دوم مهاجران، با به زیر سوال بردن ارزش های سنتی جامعه افغان چون کلیشه های جنسیتی و سازوکارهای توزیع قدرت، با نوعی تضعیف تعلق های قومیتی،ملی و عدم وفاداری به قشر بندی های سنتی آنان همراه بوده است.بنابراین عدم تمایل عمومی مهاجران به حرکت در راستای چارچوب های قومی،فرهنگی خود که با سطوح بالایی از محدودیت و خشونت بویژه برای زنان و کودکان قابل تعریف است،از سویی و فقدان پذیرش از سوی جامعه میزبان از دیگرسو،بازتعریف هویت آنان را در تقابلی جدی میان امر اجتماعی و امر قومی،دینی به پروسه ای عقیم بدل کرده و با تبعات روانی،ذهنی و اجتماعی برای نسلی همراه بوده است که در حوزه هنجارها و گفتمان اجتماعی،فرهنگی دچار تزلزلی اساسی شده اند.تزلزلی که آثار و تبعات خود را بویژه از خلال آسیب ها و تنش های درون خانوادگی و خشونت های بین فردی در میان مهاجران به منصه ظهور رسانده است.



منابع:
- اوژه،مارک،1992،نامکان،در آمدی بر انسان شناسی فرامدرنیته به نقل از فکوهی:انسان شناسی شهری
- فکوهی،ناصر،1383،انسان شناسی شهری،تهران،نشر نی
- صادقی،فاطمه،1386،دولت ایران و مهاجرین افغان،تهران،فصلنامه فرهنگی و اجتماعی گفتگو،شماره 50

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - هویت ملی