جنگ

انسان ها از زمانی که شروع به ساخت ابزار کردند، احتمالا شکار را نیز آغاز کردند و  از همان زمان و شاید کمی دیرتر در زمانی که برای ما ناشناخته است، از شکار به جنگ با هم نوعان خود روی آوردند. رابطه  شکار - جنگ امری است که امروز کاملا مورد اجماع است. در پرونده زیر،  برخی از مطالبی که درباره موضوع جنگ به صورت مستقیم یا غیر مستقیم آورده شده ، گرد آمده اند.  



نوبلی برای جنگ
http://www.anthropology.ir/node/1611

گفتگو با استفان اودوان روزو: انسان شناسی جنگ
http://www.anthropology.ir/node/431

فاشیسم را چگونه تحلیل کنیم؟ گفتگو با رابرت او. پاکستون
http://www.anthropology.ir/node/425

الجزایر: گذشته هایی که باز می گردند
http://www.anthropology.ir/node/570

پادشاهی بهشت
http://www.anthropology.ir/node/953

پیروزی اراده
http://www.anthropology.ir/node/1304

عراق: بالکان جدیدی در راه
http://www.anthropology.ir/node/596

لورکا و فاشیسم
http://www.anthropology.ir/node/678

گزارش سخنرانی: به یک وجدان جدید جهانی نیاز داریم
http://www.anthropology.ir/node/1603

چرخه خشونت
http://www.anthropology.ir/node/635

اوباما: نماد و واقعیت
http://www.anthropology.ir/node/2273

نقشه فروپاشی شوروی و جا به جایی جمعیتی - قومی در جنوب قفقاز
http://www.anthropology.ir/node/1583

اقتصاد سیاسی نسل‌کشی در فلسطین
http://www.anthropology.ir/node/1274

سا ختار سه گانه جوامع هندواروپایی
http://www.anthropology.ir/node/1134

جهان گفتگویی: بدیلی دربرابر جهان نظامی
http://www.anthropology.ir/node/593

سوءاستفاده از «طبیعت بشر»: درباره جنگ
http://www.anthropology.ir/node/2773

بررسی تطبیقی شخصیت آشیل-اسفندیار و رستم-هکتور در ایلیاد و شاهنامه
http://www.anthropology.ir/node/748

چگونه یک دیکتاتور بیرحم را به یک «قهرمان ملی » تبدیل کنیم؟
http://www.anthropology.ir/node/559/edit

گزارش جلسه نمایش مستند "به کجا تعلق دارم؟"
http://www.anthropology.ir/node/548

گزارش جلسه نمایش فیلم «آمین»
http://www.anthropology.ir/node/943

پایان یک کابوس؟
http://www.anthropology.ir/node/504

بحران اقتصادی جهان پیامد الگوهای مدیریت مردانه است: گفتگو با ناصر فکوهی
http://www.anthropology.ir/node/13

نقدی بر مستند ملفگند ساخته محمود رحمانی: کودکی از دست رفته
http://www.anthropology.ir/node/1478

عراق: بالکان جدیدی در راه
http://www.anthropology.ir/node/596

نگاهی به فیلمنامه فیلم کاتین ساخته آندره وایدا
http://www.anthropology.ir/node/3106

معرفی کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان
http://www.anthropology.ir/node/2916

بازتاب های سیاست آمریکا با تاکید بر فیلم های“تام رایدر1 و 2”
http://www.anthropology.ir/node/2685

هدف: خبرنگار
http://www.anthropology.ir/node/1311

اسپوتنیک زدگی
http://www.anthropology.ir/node/3156

غزه، دور باطل خشونت و بن بست «مسئله یهود»
http://www.anthropology.ir/node/2270

گزارش سخنرانی: جهان با بن بستی اساسی روبروست
http://www.anthropology.ir/node/1573

مرگ از دیدگاه جانبازان شیمیایی
http://www.anthropology.ir/node/308

بررسی جامعه شناسی جنگ
http://anthropology.ir/node/12733

روان شناسی جنگ
http://anthropology.ir/node/12822

جنگ در نظریه ها و رویکردهای روابط بین الملل
http://anthropology.ir/node/13189
 

 

مه 68 ، انقلاب علیه ساختارها

1968 سالی مهم در تاریخ مبارزات توده ها به شمار می رود . سال بروز واکنش ها علیه سیاستهای (( امپریالیستی )) آمریکا  در ویتنام. اما فراتر از موضع گیری های موجود علیه جنگ ویتنام و اشغالگری ایالات متحده آمریکا ، شکل گیری این جنبش ها و مبارزات اجتماعی جریان یافته درون آن ،  به دلایلی دیگری نیز جریان یافت و در دوره ی زمانی خود امواج آن به تمامی نقاط دنیا رسید . جنبش های ایجاد شده صرفا توجه خود را معطوف به واکنش علیه آمریکا و سیاست های آن نظام در جنگ علیه ویتنام نکرده بودند بلکه توجه اصلی معطوف به مسائل خرد و بحث های پیرامون آن در زندگی فردی شهروندان بود . در حقیقت مه 68 فرصتی بود تا در عرصه ی نظر و عمل ، واکنش لازم در مقابل کنش مدرنیته و مسائل همراه آن بوجود آید . جنبش اجتماعی در این سال توجه عمومی را به سوی جامعه ی مدرن سوق داد . بسیاری از فیلسوفان و تاریخ نگاران در مباحثات و استدلالات خود از جنبش مه 68 و دستاوردهای آن به عنوان مهمترین رویداد انقلابی قرن بیستم یاد می کنند . استدلال آنان به سبب انحصاری نبودن این جنبش به طبقه ای خاص یا قوم و نژادی معین بود . کارگر و دانشجو و کارمند و اقلیت نژادی و قومی همه خواهان تغییر بودند .اکثریت مردم فرانسه فرهنگ، اخلاق و مناسبات اجتماعی را به زیر سوال برده بودند .
مه 68 و غوغای پاریس ، تعجب همگان را در سراسر جهان بر انگیخته بود . این ماه به عنوان ماه جنبش مبارزات توده ای مردم فرانسه شناخته شد . در آن زمان دانشجویان فرانسوی در اعتراض به وضعیت  سلسله مراتبی نظام اجتماعی فرانسه ، کیفیت پایین زندگی کارگران و شرایط آموزشی پس از جنگ جهانی دوم واکنش نشان دادند .
طی سالیان طولانی و تا به امروز برای بسیاری از محققان و حتی عامه مردم این سوال مطرح بوده است که چه عامل و عواملی سبب وقوع رویدادهای مه 68  در فرانسه شدند ؟ و امروز پس از گذشت 43 سال ازآن تاریخ چه درسهایی را می توانیم از آن رخداد بیاموزیم ؟

در مه سال 1968 چه روی داد ؟
رویداد های ماه مه سال 1968 فرانسه ، از تظاهرات دانشجویان دانشگاه پاریس و تصرف ساختمان مرکزی دانشگاه توسط آنان آغاز شد . شورش عمومی  سراسر فرانسه  را در برگرفت . شورش به سرعت به حالت انقلابی تبدیل شد و پس از آن با مقابله خشن دولت و سازش حزب کمونیست فرانسه با دولت دست راستی ژنرال دوگل روبرو شد . با ادامه ی تظاهرات و اعتصابات فرانسه به کلی فلج شد .
ناظران ، این رویداد را به عنوان اراده ای برای دگرگونی (( نظام اجتماعی کهن )) در بسیاری از ابعاد اجتماعی که شامل روشهای آموزشی ، مطالبه ی آزادی های بیشتر سیاسی و آزادی جنسی و ... می شد ، قلمداد کرده اند . جنبش مه 68 ثابت کرد که دوره ی ایدئولوژی ها و نبرد عقاید بر خلاف نظراتی که در آن دوره بیان می شد پایان نیافته است ، بلکه آغاز تحرک های اجتماعی در فرانسه سبب رسیدن موج آن خیزش به کشورهای توسعه نیافته و بیداری ملل آن جوامع نیز شد . 

تاریخ نگاری مه 68
آغاز جنبش مه 68 به تظاهرات روز 22 ماه مارس بازمی گردد . در دانشگاه ((نانت )) ساختمان اداری آن دانشگاه توسط 150 نفر از دانشجویان اشغال شد . دولت این عده را (( آنارشیست )) نامید .تعداد زیادی از دانشجویان توسط پلیس بازداشت شدند . پس از آن دانشجویان راهپیمایی مسالمت آمیزی را به منظور بیان مطالبات خود بر پا کردند . توجه رسانه ها به سرعت به شورش جلب شد .در 3 مه 1968 دانشجویان دانشگاه سوربن در پاریس نیز در اعتراض به تعطیل شدن دانشگاه نانت و بازداشت بسیاری از دانشجویان آن دانشگاه توسط پلیس ، دست به تجمع اعتراض آمیز زدند .
پلیس محوطه دانشگاه سوربن را اشغال کرد و شمار زیادی از دانشجویان آن دانشگاه را بازداشت نمود  . دانشجویان دیگر به منظور جلوگیری از بازداشت معترضین به سوی اتومبیل و ون های پلیس حمله ور شدند . در آن هنگام پلیس با پرتاب گاز اشک آور اقدام به متفرق نمودن جمعیت نمود . با وجود پرتاب گاز اشک آور بسیاری از دانشجویان راه خروج اتومبیل های پلیس را بستند . پلیس در نهایت موفق به شکستن محاصره شد اما این امر تنها با بازداشت صدها دانشجو امکان پذیر شد .
در 6 مه 1968 ، اتحادیه ملی دانشجویان فرانسه و اتحادیه استادان دانشگاه های فرانسه در اعتراض به تهاجم پلیس به دانشگاه سوربن به برپایی راهپیمایی و اعتصاب پرداختند . بیش از 20.000 دانشجو ، آموزگار و حامیان آنان که مردم عادی بودند به سوی دانشگاه سوربن حرکت کردند . پلیس با شلیک گاز اشک آور عده ی زیادی از تجمع کنندگان را متفرق کرد و تعداد زیادی را بازداشت نمود . دانشگاه سوربن از سوی دولت بسته شد . روز بعد شمار دانشجویان و معلمان و کارگران شرکت کننده در راهپیمایی افزایش یافت . خواسته های آنان آزادی تمام بازداشت شدگان ، خروج پلیس از دانشگاه و بازگشایی مجدد دانشگاه نانت و سوربن بود . در روز 10 ماه مه 68 ، اعتراضات و اعتصابات عمومی از طریق تلویزیون سراسری و رادیو بطور گسترده تحت پوشش خبری قرار گرفت . اتحادیه های چپ و فدراسیون های کارگری از جنبش حمایت کردند ، حزب کمونیست فرانسه بر خلاف میل خود از دانشجویان تلویحا حمایت کرد و دولت دوگل با محافظه کاری ای که در ذات آن دولت بود ، عکس العمل نشان می داد .
بیش از یک میلیون نفر در روز 13 مه به راهپیمایی پیوستند و پلیس حرکت آنان را زیر نظر داشت . نخست وزیر وقت جورجیوس پامپیدو شخصا خبر آزادی بازداشت شدگان و بازگشایی مجدد دانشگاه سوربن را اعلام کرد . موج اعتراضات دولت را مجبور به عقب نشینی کرده بود . پس از بازگشایی دوباره دانشگاه سوربن دانشجویان بار دیگر دانشگاه را به تصرق در آوردند و اعلام (( خودگردانی )) کردند آنان اظهار نمودند که اینک (( دانشگاه از آن مردم شده است )) . در حدود 400 کمیته مردمی در عرض چندین هفته سازماندهی اعتراضات علیه دولت را بر عهده گرفتند . در روزهای بعدی کارگران کارخانه ها را تحت اختیار خود در آوردند .
در 16 مه 68 ، کارگران 50 کارخانه را تصرف کردند . در روزهای بعدی بیش از ده میلیون کارگر به موج اعتراضات پیوسته بودند و در هفته های بعد حدود 3/2 کارمندان فرانسوی با حمایت از اعتصابات عمومی نظام اداری فرانسه را به تعطیلی کشاندند . معترضین توسط جنبش متحدی سازمان یافته نشده بودند . برخی از اتحادیه های کارگری تلاش می کردند تا اعتراضات را از حالت خشونت آمیز به در آورده و به سوی مجرایی معتدل تر هم چون تقاضای افزایش حقوق و اعتراض با خوساتهای صرفا اقتصادی آنهم به صورن محدود هدایت کنند .
زمانی که رهبری اتحادیه در حال مذاکره با دولت بر سر افزایش 35% حداقل دستمزد کارگران بود ، کارگران کارخانه ها را به تصرف در آوردند و از بازگشت به سر کار خودداری نمودند . این حرکت آنان پشت کردن به رهبران اتحادیه تلقی می شد . با وجود آنکه دولت در آستانه فروپاشی قرار داشت دوگل از پذیرش کناره گیری خودداری کرد . وی زمانی که از میزان استفاده ارتش از قوه ی قهریه علیه مخالفان مطمئن شد طی سخنانی که از رادیوی سراسری فرانسه پخش شد ( در آن هنگام تلویزیون ملی فرانسه به دست مخالفان افتاده بود ) اعلام کرد که مجلس ملی از امروز تا بازگشت آرامش به کشور و برگزاری انتخابات منحل خواهد بود . هم چنین به کارگران هشدار دادکه به سر کار بازگردند و تهدید کرد که در صورت ادامه اعتصابات تبعات آن متوجه خودشان خواهد بود . 

علل سیاسی آغاز جنبش ماه مه 68 :
پیش از پرداختن به علل سیاسی آغاز جنبش انقلابی مه 68 ،ممکن است این سوال به ذهن خطور کند که چرا ((پاریس )) محوریت جنبش را بدست آورد ؟ در پاسخ می توان اشاره کرد که علاوه بر تمرکز نظام اداری ، اقتصادی و فرهنگی فرانسه در پاریس ، پاریس مکان پر معنایی برای مردم فرانسه بوده است . مرکزیت احزاب و نیروهای سوسیالیست و کمونیست فرانسوی از دوران مبارزه آنان علیه نازی ها در طول جنگ جهانی دوم همواره در پاریس بوده است . در سوی دیگر دولت فرانسه سابقه طولانی ای در استعمارگری داشته است . نیروهای چپ نو فرانسه در ابراز مخالفت علیه اشغال الجزایر توسط فرانسه روشهای مسالمت آمیزی را بکار گرفتند . جنبش چپ نو ، در کشورهای مستعمره نفوذ یافت و از جنبش استقلال طلبانه مردمان این مناطق حمایت کرد . این عمل واکنشی در مخالفت با سنت های قدیمی چپ سنتی فرانسه نیز بود ، سنت هایی که همواره در عمل به سازش با دست راستی ها می پرداختند . در نهایت جنگ استعماری فرانسه منجر به زایش حزب اتحاد سوسیالیست های فرانسه (PSO) شد.موضع اصلی این حزب انتقاد از ضعف و سستی حزب کمونیست فرانسه (PCF) بود.
اتحاد مذکور در سال 1962 شاخه ای نیز تحت عنوان اتحادیه ملی دانشجویان فرانسه (UNEF )  تشکیل داد این اتحادیه با جذب  حدود 000/100 نفر به سازمانی قدرتمند تبدیل شده بود . مه 68 تحت تاثیر مستقیم جنبش اتحادیه ملی دانشجویان فرانسه قرار داشت .
از منظری دیگر ، فرانسه در دهه 60 میلادی بسوی بوروکراسی شدید و تمرکزگرایی در امور اجرایی و سیاسی حرکت می کرد . تمایل به تمرکز گرایی نه تنها مربوط به امور اداری دولت می شد، بلکه به امور اجرایی دانشگاه های نیز سرایت کرد . برای تعداد دانشجویان پذیرفته شده در دهه 60 در مراکز آموزشی فرانسه افزایش یافت و از سوی دیگر کمبود استاد و قوانین سخت گیرانه بوروکراتیک دانشجویان را رنج می داد .
پیوستگی مشکلات باهم کار را به امور سیاسی نیز کشاند . فرانسویان از شروع جنگ ویتنام توسط آمریکا و حمایت دولت فرانسه از آن ناراضی بودند . گروههای حامی صلح نیز از کاهش تسلیحات کشتار جمعی و آزادی کشورهای جهان از یوغ استعمار حمایت می کردند . در مجموع جنبش ماه مه 68 فرانسه ، تبلور تمامی اعتراضات علیه (( محافظه کاری )) جریان یافته دهه 1960 در دولت های غربی بود . محافظه کاری ای که هم در دولت دوگل جریان داشت و هم به حزب اپوزیسیون یعنی حزب کمونیست فرانسه راه یافته بود . 

علل اقتصادی آغاز جنبش ماه مه 68 :
پس از جنگ جهانی دوم اقتصاد فرانسه به سرعت رشد کرد . دولت دوگل تمرکز خود را برای پیشرفت و رسیدن به سطح سایر کشورهای پیشرفته سرمایه داری معطوف داشت . دولت سعی کرد صنایع فرانسه را توسعه بخشد و فرانسه را به کشوری صنعتی تبدیل کند . برای مثال نرخ رشد اقتصادی از سال 1957-1948 به 75% رسیده بود . در برنامه 5 ساله دولت از سال 1958-1953 نرخ رشد به 57% کاهش یافت . البته این میزان نرخ رشد بیشترین میزان پیشرفت در میان سایر کشورهای اروپایی در آن دوره بود .
بخش عمده نظام کشاورزی و صنعتی فرانسه مکانیزه شده بود و با افزایش روند صنعتی شدن جمعیت زیادی از حومه ی شهرها به مراکز شهری مهاجرت کردند . در سال 1921 ، در حدود 9 میلیون نفر در بخش کشاورزی فرانسه مشغول به کار بودند در حالیکه در سال 1946 این تعداد به 7 میلیون و 500 هزار نفر کاهش یافت . این مهاجرت سبب بی نتیجه ماندن سیاست های کشاورزی دولت شد . در سوی دیگر در کنار رکود کشاورزی فعالیت اقتصادی شرکت های بزرگ گسترش یافت . برنامه 5 ساله توسعه اقتصادی از سال 1965 که توسط دولت دوگل آغاز شده بود با سقوط دولت وی با نزخ رشد 25% به پایان رسید . لازم به ذکر نیست که مشکلات اقتصادی بسیاری هنوز غیر قابل حال مانده بودند . جمعیت بیکاران فرانسه در حدود 500 هزار نفر تخمین زده شد و در همان زمان ناگهان بحران اقتصادی جهانی آغاز شد و مالیات ها افزایش یافت . در مدت 10 سال پس از حفظ قدرت توسط دوگل این واقعیتی انکار ناپذیر است که وضعیت اقتصادی فرانسه تا حدودی با رشد مواجه شد .
این کشور در حدود 63% افزایش یافت .میزان تجارت خارجی فرانسه به مدت سه دوره در حدود 63% تولید ناخالص ملی افزایش یافت. صعودی قرار گرفت که لزوما از طریق تجارت با کشورهای مستعمره نبود بلکه از طریق بازارهای رقابتی نیز تامین می شد . مبادله خارجی توسط بانک مرکزی فرانسه در حدود 6 میلیون دلار تخمین زده شد . با وجود کسب منافع عظیم اقتصادی در زمینه صنعت در برنامه بازسازی فرانسه ، طبقه کارگر طعم فقر را بیش از پیش می کشید . بنابر این شمار شرکتهای تاسیس شده افزایش یافتند و در مقابل شمار اتحادیه های کارگری هم رو به افزایش گذاشتند . دولت قادر به برقراری موازنه و مصالحه میان طبقات اجتماعی جامعه فرانسه نبود و شکاف طبقاتی هر روز تشدید می شد . طبقات کارگر تمایل داشتند آرام آرام از این وضعیت خسته کننده اجتماعی – اقتصادی رها شوند . مه 68 و ایجاد جرقه ی اولیه توسط دانشجویان فرصت مناسبی را برای کارگران فرانسوی فراهم کرد . 

علل اجتماعی آغاز جنبش ماه مه 68 :
رشد سریع اقتصادی در کوتاه مدت سبب بروز نارضایتی های اجتماعی شد . نابرابری ها و تنازعات اجتماعی و طبقاتی افزایش یافت . دانشجویان توجه زیادی به زمینه های اقتصاد صنعتی و تمایلات طبقاتی فرانسه داشتند . این مسئله بازگو کننده عدم تعادل طبقاتی در جامعه فرانسه و افزایش تضاد بین طبقات بود . ضمنا ، در همان زمان سیاست توسعه ی مدارس و مراکز آموزشی توسط دولت آغاز شد و تعداد دانشجویان فرانسوی در دهه 60 میلادی 10 برابر بیش از تعداد دانشجویان در دوره پیش از جنگ جهانی بود . در واقع تحصیلات عالیه تنها برای بورژوازی ای که به سطوح بالای اجتماعی رسیده بودند حائز اهمیت بود ، اما از سال 1950 دولت فرانسه با پذیرش 170000 دانشجو در آزمون ورودی دانشگاه به تعداد بیشتری از جوانان امکان راه یابی به دانشگاه را داد . در سال 1968 تعداد بیشتری از جوانان طبقات مختلف به دانشگاهها راه یافتند . بسیاری از خانواده ها خواهان تحصیل فرزندانشان به منظور کسب جایگاه اجتماعی بالاتر بودند . این امر سبب افزایش تعداد دانشجویان شد .
دانشجویان بورژوا اغلب آموزش را برای تهیه مدرک و تضمینی برای برای کار در آینده می دانستند . اما نظام آموزشی قادر به برآورده کردن خواسته های آنان نبود . نظام آموزشی آن دوره فرانسه نظامی تک قطبی ، بی روح و ایستا بود . دانشجویان از حمایت هیچ نهادی برای آینده شان برخوردار نبودند . در دوره ی پیش از آن دانشجویان می توانستند از حمایت خانواده هایشان برخوردار شوند زیرا والدین آنها به طبقه الیت ( نخبگان ) جامعه تعلق داشتند اما پس از جنگ جهانی دوم ، مسئله فرق می کرد ، هیچ کس به آنان نگفت گه چه کنند و در آینده به منظور کار به کجا بروند . با وجود تلاش برای انجام اصلاحات وسیع جامعه فرانسه نتوانست همه ی جوانان را پوشش دهد . دانشجویان نسل گذشته خود را سرزنش می کردند آنان نسبت به مسائل سیاسی اجتماعی حساس بودند . بسیاری از اعضای نسل گذشته سعی می کردند خاطرات تلخ دوره ی جنگ را فراموش کنند . آنان برای آغاز زندگی عادی شان تلاش می کردند و توجهی به مسائل سیاسی از خود نشان نیم دادند ، برخی از آنان تا آن روز از جناح چپ سنتی حمایت می کردند و معتقد به لزوم اصلاحات تدریجی و نه انقلاب بودند . اما از سویی دیگر نسل جدید به نسل قدیمی بی اعتماد بودند . دانشجویان دهه 60 میلادی از میان دو راه اصلاحات و انقلاب دومی را بر گزیدند . 

درسهایی از مه 68 

تاثیرات مه 68 در سطوح داخلی :
پس از جنبش ماه مه 68 ، مردم فرانسه احساس آزادی بیشتری نسبت به گذشته می کردند . سازمانها و هنجارهای جدید اجتماعی شکل گرفتند و مردم حاضر به پذیرش دوباره هنجار ها و قواعد پیشین نبودند . جنبش ماه مه 68 ، صدای اعتراض علیه وضع موجود و تعریف دوباره ساخت نوین زندگی به همراه قدرت مبارزه و تلاش جمعی بود . معترضین خواهان رسیدن به فرصت های برابر رشد به همراه ارتقای حقوق شهروندی و افزایش مشارکت در امور سیاسی بودند . دستیابی به برخی از این خواست ها نشان از تاثیر عمیق جنبش بر ساختار ها و هنجارهای اجتماعی و سیاسی فرانسه داشته است . برای مثال پیش از رویدادهای مه 68 کارگران خارجی از بسیاری از حقوق خود محروم بودند و به دلیل ترس از دست دادن کار سکوت می کردند ، پس از وقوع هر جنایتی انگشت اتهام همواره به سوی آنان نشانه می رفت اما پس از مه 68 و تاثیرات حاصل از آن کارگران خارجی تا حدود زیادی به حقوق خود دست یافتند .
پس از مه 68 ، صحبت و بحث های آزاد سیاسی رونق یافت ، تابوها، سنت ها و ارزشهای کهنه از طریق همین مباحثات شکسته شدند . در بعد سیاسی تاثیر مه 68 ، سبب توجه بیشتر به مسائلی چون برابری ، دمکراسی مستقیم و خودگردانی مردمی شد . 

تاثیرات مه 68 در سطوح بین المللی :
تاثیرات مه 68 محدود به بعد داخلی کشور فرانسه نشد . هزاران معترض دانشجویی در سراسر دنیا به مدد ابزار اطلاع رسانی جمعی مثل تلویزیون ، رادیو و روزنامه فعالیت های خود را به صورت هماهنگ و همزمان سازمان می دادند . شروع هر جنبش اعتراضی در نقطه ای از دنیا جرقه ای برای آغاز جنبشی دیگر در کشوری دیگر بود . این جوانان از خط چپ سنتی فرانسه جدا شده بودند . آنان با دیده انتقادی به موضع گیری منفعلانه جناح چپ سنتی فرانسه در قبال جنگهای استقلال طلبانه ملل تحت استعمار فرانسه می نگریستند . این نسل پایه گذار چپ نوینی شدند که خواهان پویایی در موضع گیری ها بود . دانشجویان در تظاهرات ضد جنگ علیه سیاست های دست راستی دولتهای اروپایی و آمریکا شرکت می کردند .
دانشجویان سراسر دنیا هویت نوینی را به دنیا شناساندند . نسلی که در راه تغییر ، تبدیل و تحقق سنت های کهنه به ارزشهای نو ، شوونیسم ( ملی گرایی افراطی ) به جهان وطنی ، قوانین خشک سلسله مراتبی به خودگردانی ، پدرسالاری و تبارگرایی و نژاد پرستی به انسان گرایی تساوی خواهانه ، رقابت به همکاری ، و ثروت اندوزی به مهار فقر گام برداشتند . هر چند بسیاری از این اهداف عملی نشد اما آرمان انسانی آن نسل هنوز هم زنده است .

نتیجه گیری :
مه 68 صرفا یک شورش نبود بلکه انقلابی بود که تاثیر خود را در تمامی ابعاد  اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی نه تنها در فرانسه بلکه در سراسر دنیا بر جای گذاشت . مه 68 میراث نسل خواهان تغییر بود . نسلی که نشان داد برقراری صلح و امنیت با به راه انداختن زندانهای بزرگتر و زنجیرهای طولانی تر توسط رژیم های اقتدارگرا ( از دولت دوگل در فرانسه گرفته تا دیکتاتوری های جهان سوم ) امکان پذیر نیست . نسل دهه 60 میلادی نشان دادند که خواهان تبدیل شدن به مصرف کنندگانی اهلی تحت قوانین بوروکراسی نیستند . آنان خواهان تحقق شعارهای انقلاب فرانسه در عمل بودند . آنان آرمانی بزرگ در سر داشتند : آزادی و برابری برای همگان .
دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه بین المللی امام خمینی (ره)*

شاخه اصلی

نظریه

جنگ جهانی اول و اثرات آن در قحطی ایران بنا بر روزنامه رعد

کار کلاسی ارائه شده در بنیاد ایران شناسی در درس  «مباحث وبژه» ، نیم ترم  اول سال تحصیلی  1388-1389

پیشگفتار
جنگ درهرزمان و برهه ای مخرب بوده و علاوه برتلفات جانی و مالی مسایلی را  از قبیل  مشکلات
اقتصادی واجتماعی,تورم  , فقر, آوارگی ,بیماریهای مسری وغیره  بوجود می آورد.جنگ های جهانی
 مشکلاتی در دامنه وسیع تروعمیق تر در سطح جهانی را پدید آورد. علاوه بر بررسی مسایل  سیاسی  
ایران درطول سال های جنگ 1914_1918 اهمیت بررسی مسایل اجتماعی و اقتصادی این دوران  و
 سا لهای بعد از اتمام جنگ ضروری می نماید. در این پژوهش قحطی بزرگ ایران که بیش از حد بر
عمق و شدت  فاجعه  افزود و رنج ها و مصایبی که مردم ایران در این قحطی کشیده اند و فجایعی  که
دراثر جنگ و قحطی با اعلان بی طرفی ایران اوضاع مردم ایران را اسفبا رساخت,بررسی می گردد.
وضعیت ایران در واپسین سالهای جنگ وبعد از آن را می توان از  بحرانی ترین  دوران ایران دانست .
روزنامه رعد به مدیریت سید ضیاء طباطبایی دراین دوره انتشار می یافته و انعکاس شرایط بحرانی آن
زمان  است .تا آنجا که بررسی گردید پژوهشی بااین عنوان صورت نگرفته وبرای ملموس شدن وعینی
ترگردیدن این بحران و شرایط مردم , مطالعه ی روزنامه ای  چون رعد اهمیت بسزا یی دارد. درمقدمه
به معرفی سید ضیاء و روزنامه رعد او پرداخته می شود  و نیز شمه ای از قحطی بزرگ ایران  گفته
خواهد شد.فصل های این پژوهش براساس  تقسیم جغرافیایی ایران به شمال, مرکز و جنوب خواهد بود
که به بیان مطالب درج شده درروزنامه ی رعد راجع به ولایات مختلف با محوریت پیامدهای  جنگ و
قحطی می پردازیم .

برای خواندن این مطلب در زیر کلیک کنید:

سوءاستفاده از «طبیعت بشر»: درباره جنگ

این هم سوال مقاله‌نویسی امروز: «با توجه به طبیعت بشر، همیشه جنگ، تجاوز و تقابل خواهیم داشت. توضیح بدهید که چرا با این دیدگاه موافق یا مخالف‌اید؟».
الان سال‌هاست که من واحددرسی‌ام درباره‌ی «علوم سیاسی» را با این مقاله‌نویسی آغاز می‌کنم. اغلب دانشجویان با این دیدگاه موافقت می‌کنند و ادامه می‌دهند ، «بشر به‌طور ذاتی حریص است. زندگی یعنی بقای آن که از دیگران قوی‌تر است. هر فرد یا ملتی می‌خواهد که از دیگران سبقت بگیرد». تعداد بسیاری هم اضافه می‌کنند که «به همین دلیل است که من به دانشگاه آمده‌ام».
من این پرسش را در اول ترم مطرح می‌کنم چون دانشجویان معمولاً با بیان، «خُب، این طبیعت بشره دیگه!» آن را به عنوان دلیل این که نمی‌توانیم خود را از این منجلابی که نظام اجتماعی و اقتصادی ما ایجاد کرده رها کنیم، مطرح می‌کنند.
وقتی ترمم تمام می‌شود اغلب دانشجویان، در دیدگاه اولیه‌ی خود بازنگری می‌کنند. اغلب متعجب‌اند که به واقع، ما درباره‌ی طبیعت بشر چیز زیادی نمی‌دانیم و آن‌چه را که فکر می‌کنیم، می‌دانیم هم با شواهد و مدارک تایید نمی‌شود. درست است. یک سری غرایض ابتدایی وجود دارند: برای مثال، نیاز ما به غذا، سرپناه، لباس، تولید مثل. از سوی دیگر، ابنای بشر در علاقه به بده‌بستان زبانی هم مشترک‌اند که یک فعالیت به‌گوهر اجتماعی است. از این موارد که بگذریم، طبیعت بشر، یک ظرفیت اقتصادی برای گستره‌ای از رفتارها را نشان داده است. به‌شدت فاسد و وحشیانه، تا به‌طور چشمگیر خارجی‌ستیز، خیلی مهر ورزانه، موکد و حتی به‌طور پوشیده‌ای نوع‌پرستانه و نوع دوستانه.
با وجود باورهای فرهنگی غالب، دانشجویان می‌آموزند که در بخش عمده‌ای از تاریخ بشر، افراد درگیر جنگ و زورگویی نبوده‌اند. چند سال پیش یک کنفرانس معتبر بین المللی یافته‌هایش را در اختیار روزنامه نگاران قرارداد که که خیلی‌ها را درباره‌ی «خشونت‌دوستی طبیعی» بشر به شک و تردید واداشت. روزنامه‌نگاران، به طعنه برآمدند که «باردیگر وقتی یک ژن جنگ پیدا کردید، مارا خبر کنید». واقعیت این است که خواندن درباره‌ی صلح، خیلی هیجان‌انگیز نیست و باعث فروش روزنامه نمی‌شود.
دانشجویان در می‌یابند که براساس اسناد و شواهد انسان‌شناسی، موکد بودن، تعاون، و مددکاری متقابل و نه خشونت دوستی، به واقع نشانه‌های اساسی است که برایش انسانی را ممکن ساخته است. بعضی جوامع، مثل سوئد از جوامعی جنگ‌دوست به صورت صلح‌جو ترین ملل جهان در آمدند. آیا امکان دارد که ساختارهای متفاوت اجتماعی امکان می‌دهد که «آن بخش بهتر ما» ریشه بگیرد؟
به‌علاوه شواهد روزافزون ولی نه هنوز به‌طورکامل قاطع وجود دارد که نشان می‌دهد بشر با انگیزه‌های اخلاقی یا «غریزه‌ی اخلاقی» به دنیا می‌آید، و ظرفیت ما برای قضاوت‌های اخلاقی احتمالاً با ژن‌های‌مان مشخص می‌شود. روان‌شناسان، برای مثال جرومی کاگان، معتقدند که کودکان، حتی از سنین 2 سالگی می‌توانند درباره‌ی بد و خوب قضاوت کنند. او می‌گوید که بدون این غریزه‌ی اخلاقی که با کودک زاده می‌شود، برای‌شان غیر ممکن خواهد بود تا اجتماعی بشوند. فیلسوف استرالیایی، نیل لوی، معتقد است که نگرش اخلاقی و ظرفیت لازم برای قضاوت اخلاقی با انتخاب طبیعی، تکامل می‌یابد.
نوآم چامسکی معتقد است که بشر «غریزه‌ای برای آزادی» دارد و در بعضی سطوح آگاه است وقتی این امکان از دیگران سلب می‌شود. برمبنای پژوهش‌هایی که این سال‌ها در علوم تجربی وفلسفه‌ی اخلاق انجام گرفته، چامسکی معتقد است که این بخش از طبیعت ما «در زیر هرآن چه ای که از طریق تمرین و شرایط می آموزیم قراردارد».
من معتقدم که پی‌آمدهای به‌طور بالقوه عظیم و رهایی‌بخش این باورها، آن واکنش اولیه‌ی منفی دانشجویان را به‌خوبی توضیح می‌دهد. فرهنگ ما ـ یعنی همین انعکاس نظام بازارسالار ما ـ می‌کوشد ما را متقاعد کند که طبیعت بشر در نهایت اقتصادمحور است. این موجود بی‌رحم، رقابت تا سرحد مرگ، به‌طور خستگی‌ناپذیری زیاده خواه، که تنها به خویش می‌نگرد.
چرا این نگرش این همه رایج است و محبوبیت دارد؟ به این دلیل که این تفسیر بیمارگونه یک منطق بسیار ظریف ایدئولوژیک و تنها پس از وقوع، برای استثمار و امپراطوری است. مجسم کنید برای کسانی که ممکن است ثروت، قدرت و امتیازات خودرا از دست بدهند چقدر ساده است ادعا کنند: «هی! جناب! این طبیعت بشر است!». دکتر ویل میلر، فیلسوف فقید دانشگاه ورمونت معتقد بود که این کسان، به واقع دارند از رفتار غارتگرانه‌ی خودشان دفاع می‌کنند، یعنی فعالیت‌هایی که هم مزمن‌اند و هم مورد نیاز بازار سرمایه‌داری. و یعنی، ما همه به‌طور روزمره نصیحت می‌شویم این دیدگاه را بپذیریم چون این پذیرش به نفع وضعیت موجود است.
ولی سرمایه‌داری فقط 500 سال سابقه دارد و این می شود 0.4% از زمانی که بشر برروی کره‌ی زمین زندگی می‌کرده است، یعنی 000ر200 سال. همان گونه که مورخ ادوارد هیام به ما هشدار می‌دهد، «سرمایه‌داری انسان را به صورت خودخوار اقتصادی درمی آورد و بعد، وقتی که این چنین کرد، به اشتباه این خودخواری اقتصادی را طبیعت بشر می‌نامد»
این دیدگاه غالب، نه با محک ابتدایی سند و شاهد تایید می‌شود و نه این که پایه‌ی تاریخی دارد. شکاکیت سالم درباره‌ی همه‌ی باورهایی که درباره‌ی طبیعت انسانی وجود دارد، ضروری است. این شک، باعث می‌شود که بتوانیم تصور کنیم که دنیای دیگری ممکن است. درنتیجه، همان‌طور که دنیای‌مان و فرهنگ‌اش را متحول می‌کنیم، می‌توانیم طبیعت «بشر» را هم تغییر بدهیم و اجازه بدهیم که آن بخش بهتر ماظهور کرده و رشد نماید.

پروفسورگاری اولسون در دانشکده‌ی علوم سیاسی، در کالج موراویان، در ایالت پنسیلوانیا تدریس می‌کند.
این مقاله در تاریخ 30 دسامبر 2005 در Znet منتشر شده است. مشخصات ماخذ:
http://www.zmag.org/znet/viewArticle/4710

نقدی بر مستند ملفگند ساخته محمود رحمانی: کودکی از دست رفته

به همراه گفت و گو با محمد غدیرزاده روایتگر این فیلم مستند
ملفگند مستندی ساده، بی پیرایه و تجربهای تازه در فیلم سازی ایران است. شاید تعریف خاصی برای سبک ساخت این مستند در نظر گرفته نشده اما سادگی و بی آلایشیاش بیش از همه موارد به چشم می آید. ملفگند روایت  دردناک ، ملموس و  واقعی از جنگ و صدای توپ و بمباران هوایی در دوران کودکی محمد غدیرزاده است. روایتی که در آن نه تصویری از جنگ وجود دارد و نه بازسازی در آن صورت گرفته است، تنها مخاطب را در برخورد با یک کاراکتر از آغاز تا پایان در اتاقی کوچک همراه می سازد. در همان فضای کوچک مهمان بودن فیلمساز و دوربیناش کاملا قابل حس است چرا که دوربین از نشان دادن کاملِ همان فضا هم پرهیز می کند، و تمرکزش در تمام مدت فیلم روی محمد است. محمد که از یک کلمه کلیدی به نام "ملفگند"  قصه اش را آغاز می کند در ابتدا نقابی برچهره دارد که ممکن است مخاطب را به خطا بیندازد! اما آرام آرام و با پرسش هایی از سوی فیلمساز پرده از چهره محمد کنار می رود و ما می بینیم که غدیرزاده 40 ساله هنوز همان کودکی است که جنگ، تنها خاطرات بازمانده از آن زمان او هستند.  کودکی ای که در جنگ گاه میان جاده اهواز و شوشتر و گاه در کوچه پس کوچه های پر از ترس و دلهره  اهواز سپری شد. تجربه تلخ کودکی که نمی دانست جنگ چیست وآوردن نام توپ برای او بازی با توپ گرد فوتبال  را تداعی می کرد. هر چند به گفته محمد، او تعریفی از جنگ در کودکی اش نداشت اما چه زیبا جنگ و لحظات سخت و دردناک زندگی اش در آن  دوران را برای فیلمساز توصیف می کند.
غدیرزاده همانند نویسنده ای که در حال بازگویی داستانش است سناریوی زیبای زندگی اش را در قاب تصویر دوربین رحمانی بی وقفه و بیآنکه لحظهای نفسی تازه کند میگوید.
مهمترین نکتهای که در مستند ملف گند خودنمایی میکند تک پلان طولانی فیلم است بی آنکه در این پلان، کارگردانی یا تدوین خاصی صورت گرفته باشد. البته مقصود از کارگردانی و تدوین آن چیزی است که در سطح و با چشم دیده شود وگرنه خود کات نکردن، کارگردانی است. یا خود عطفهایی که در فیلم به وجود میآید و باز هم فیلمساز با ترفندی ساده مانع از قطع فیلم می گردد، به طور مثال همان صحنه ای که یکی از همکاران محمد ناگهانی وارد اتاق میشود و رحمانی به خاطر اینکه دوربین در محیط اداره دیده نشود تا مبادا دردسری برای محمد به وجود بیاید، باز هم کات نمی کند و دوربین را در همان وضعیت ضبط به زیر میز میبرد، تا اینجا همه چیز با صدا روایت می شود و این پاهای (بی قرار) محمد هستندکه از زیر میز دیده می شوند و این خود تصویری بدیع به وجود آورده است. با این همه، هر چند باید محمود رحمانی را برای خلق اثری خلاق و در عین حال جذاب تحسین کرد اما گویا این غدیرزاده است که فیلم را هدایت می کند. درواقع غدیرزاده با روایت  قویاش چنان فضا را در قبضه خود دارد که لانگ تیک  بودن این مستند نه تنها مخاطب را خسته نمی کند بلکه در مدت زمان 53 دقیقه لحظاتی را به وجود می آورد گه گاه در عین تعجب مخاطب را برخلاف روند تلخ به اوج خنده و لحظات مفرح سوق می دهد  و در عین حال مخاطب با  زندگی شخصی بسیار معمولی و سالم (از نظر جسمی) که در جنگ زیسته آشنا می شود؛ هر چند در طی  داستان هر بار مخاطب منتظر است تا  از زبان محمد فاجعه ای درباره خانوادهاش را بشنود. در طول فیلم مخاطب در ذهنش برای تک تک افرادی که تنها نامشان را شنیده تصویری را خلق می کند و داستان محمد را در ذهن برای خود به صورت تصویری می بیند. شاید بسیاری از ما فیلمهای زیادی از جنگ دیده باشیم که در آنها صحنههای متفاوتی از توپ ، تانک و بمباران هوایی وجود دارد اما هیچ کدام آنها این چنین غیرمستقیم به جنگ نپرداخته و نتوانسته به طور عمیق زندگی مردم در جنگ را به تصویر بکشد. در حقیقت مخاطب با همذاتپنداری با غدیرزاده، فیلمی را  در عمق ذهنش به وجود میآورد. فیلمی که در حال بازسازی در ذهن است.
 هر چند فیلم مستند از واقعیت پرده بر می دارد و سعی در نشان دادن محیط پیرامونش به صورت حقیقی دارد، اما در ساخت فیلم مستند همانند فیلم داستانی یکی از ارکان اصلی و مهم، استفاده خوب از تدوین ، صداگذاری و موسیقی است. ملف گند به خاطر تک پلان بودن از تدوین استفاده نکرده و تنها در پایان فیلم، رحمانی موسیقی محزون و دردناکی را برای آن انتخاب کرده است. در کل فیلم، غدیرزاده در حال تعریف ماجرای زندگی اش با تولید صداهایی مربوط به توپ و بمبهای هوایی، توانست موسیقی فیلم را هم به وجود بیاورد و این صداها توانست به فیلم فضایی واقعی تر بدهد.
کارگردان مستند ملف گند، در نشان دادن تصویر واقعى یک شخص، ترس و دلهره و فاجعه جنگ را به نمایش گذاشت. رحمانی در طول فیلم اجازه نمیدهد غدیرزاده فقط از ترس بگوید بلکه در قسمتی از فیلم، با پرسیدن سوالی، باعث میشود غدیرزاده تمام خاطرات دوران کودکیاش از جنگ را جلوی چشم خود ببیند و گریه کند و اینجاست که مخاطب بیشتر غدیرزاده را درک می کند. شاید جنگ در لفظ و کلام برای بسیاری از ما ساده باشد، اما ملفگند توانست سادگی لفظ این کلمه را در بیان سخت کند. در آنجا که غدیرزاده می گوید" من دیگه توان را ندارم اگه جنگ شد مثه پدرم، بچهام  را از این شهر به شهر دیگر بکشم" و در آخر صدای محزون قرهنی و داستان کوتاهی که غدیرزاده همچنان درباره ملفهای گندی که برایش اتفاق میافتد، می گوید و تیتراژ پایانی فیلم" تقدیم به محمد غدیرزاده و همه کسانی که جنگ کودکیشان را از آنها گرفت".
یکی از نکات مهمی که در پایان این نوشته لازم است ذکر شود این است که این فیلم تاریخ شفاهی جنگ را مطرح کرد و با آغاز آن میتوان امیدوار بود جنگ از بُعد انسانیتر و مردمیتر بررسی شود. در واقع با ورود به بخشی از جنگ که کمتر به آن پرداخته شده و با شناخت آدمهایی چون غدیرزاده بهتر میتوان واقعیت جنگ در جامعه را بررسی کرد. هر چند درباره ایده و نوع ساخت فیلم مستند ملفگند تفاسیر زیادی صورت گرفته اما این فیلم نیز همانند دیگر فیلم ها نظرات موافق و مخالف زیادی دارد که از جنبه های مختلف به آن پرداختهاند. برای هر چه بهتر آشنا شدن مخاطب با روند شکلگیری این فیلم، با محمد غدیرزاده نیز گفت و گویی صورت گرفت که به شرح زیر است.
آشنایی محمود رحمانی با داستان زندگی شما چگونه بود؟
-    چند روز قبل از اینکه این فیلم تصویر برداری شود در جمعی نشسته بودیم که آقای رحمانی نیز حضور داشتند. در این جمع هر کس سعی میکرد خاطرهای از دوران زندگیاش که خندهدار و جذاب است را تعریف کند. هر زمان که در جمع دوستان یا آشنایان از خاطرهگویی صحبت میشد من خاطره نان خریدن با پدرم در جنگ  را تعریف میکنم. از آنجایی که یکی از عادتهای من هنگام صحبت، توضیح فیزیکی خاطره و در واقع بازی کردن آنچه که می گویم است، این گونه تعریف خاطره برای دوستان جذابیت دارد. وقتی در حال توصیف زمان جنگ و داستان خرید نان با پدرم بودم، در حالی که داشتم با در آوردن صداها و حرکات فیزیکی آن زمان را برای دوستان مجسم میکردم محمود رحمانی گفت این سینماست، تو داری هر چه که به سرت آمده را تعریف میکنی و در توصیفهایی که میکنی من دارم زندگی آن زمان تو را میبینم و سینما یعنی اینکه بتوانی وقایع را ببینی، هر چند در آن زمان نباشی. فردای آن روز محمود رحمانی به اتاق من آمد و از من پرسید آنچه را که روز قبل تعریف کردی میتوانی دوباره  تعریف کنی. من گفتم بله صد بار دیگه هم میتوانم تعریفش کنم چون در کورانش بودم و من آن فجایع را لمس کردم. محمود به من گفت من نیاز دارم که تو 5 خاطره را برام تعریف کنی چون من نمی خوام کات بدهم فقط خاطراتت را بگو و هیچ کار دیگهای نکن. من گفتم 10 تا خاطره دارم و محمود گفت نه 5 خاطره خوب کافی است. من هم در جواب گفتم که خاطرات من از زمانهای مختلف جنگ است، یک خاطره ام مال اوایل جنگ، یکی دیگه اش مال چند ماه بعد.
یعنی از قبل چیدمان داشتید؟
-    نه من هنوز نمیدانستم چی میخواهم بگویم. محمود گفت فقط خاطراتت را بگو، هر کدام به ذهنت رسید و راحت باش. من هم گفتم، من در ذهنم برای خودم خاطرات را میچینم و به ترتیب رویداد وقایع، خاطرات را تعریف میکنم. قبل از اینکه شروع کنیم از محمود قول گرفتم که تصویرم را نگیرد و فقط صدای من را ضبط بکند چون من با دوربین آشنایی ندارم. محمود رحمانی شروع کرد و بعد از گذشت 2 دقیقه خواست که از دوربین استفاده کند که در فیلم میبینید ما با هم وارد بحث شدیم ولی خوب این زیرکی رحمانی بود که من را در عمل انجام شده  قرار داد و من قبول کردم که تصویر را هم بگیرد. یکی از عادتهای شخصیام این است که وقتی وارد تعریف کردن خاطره میشوم دیگر به اینکه در محیط اطرافم چه اتفاقی میافتد توجه نمی کنم  و من شروع به تعریف کردم تا به آخر رسیدم.
چطور شد در اوایل فیلم راضی شدید محمود رحمانی وارد فضای خصوصی زندگیتان شود و از شما تصویر بگیرد؟
-    من محمود رحمانی را دوست دارم. وقتی فیلم نفت سفید او را دیدم  و شنیدم که او بدون تحصیلات آکادمیک توانست چنین فیلمی را بسازد و بعد از آن مدار صفر درجه را دیدم، پی بردم که  فیلمهای او حاصل  تلاش و زحمت اوست. به خاطر اینکه همیشه میخواهد در سینما از واقعیت پرده بردارد تا به دل حقیقت برسد، راضی شدم و موافقت کردم، چون میدانستم رحمانی میتواند از این خاطرات یک فیلم مستند بسازد.
-     خیلیها که ملفگند را دیدند با آن ارتباط برقرار کردند و این مستند توانست به عمق وجود آدمها وارد شود.  
در اواسط فیلم با آقای رحمانی درگیر شدید این درگیریها از قبل تعیین شده بود یا در زمان تعریف کردن شکل گرفت؟
-    اگر آن لیوان در دست من به دیوار خورده نمیشد و شکسته نمی شد خیلی ها به طبیعی بودن این فیلم بیشتر پی میبردند. کسانی که محمد غدیرزاده را میشناسند و میدانند در حالتهای عصبانیت چه میکند. با دیدن این فیلم میفهمند که این خود محمد غدیرزاده است . اگر کسی بگوید ملفگند را غدیرزاده  بازی کرده است، من با هزاران ادله ثابت میکنم که من در این کار بازی نکردم چون بزرگترین بازیگران عالم سینما هم نمیتوانند 53 دقیقه، یک تِک به بازی ادامه دهند. در ضمن بازیگر حسش را از متن و کارگردان میگیرد و آن در پشت صحنه اتفاق میافتد. مگر می شود 53 دقیقه یک سری خاطره که یک آدم سالها با آن زندگی کرده را بازی کند. هنرمندی که بخواهد خودش را ارائه کند نیاز به بازی کردن ندارد. دوران کودکی من در جنگ با ترس و دلهره سپری شد و من فجایع جنگ را با تمام وجودم حس کردم، مگر میشود کسی بتواند این همه خاطره را که لمس نکرده!اینگونه تعریف کند،آن هم کاملا عینی و مستند.
یعنی بازیگر بودنتان در اینکه بخواهید این فضا را به وجود بیاورید تاثیری نداشت؟
-    من اگر میخواستم براساس اصول بازیگری تئاتر کار کنم باید دقیقه 10 می ایستادم و استراحت می کردم، ولی من آن را براساس اصول اخلاقیام و آنچه که در ذهنم میگذشت تعریف و توصیف کردم. به خاطر همین 53 دقیقه دوام آوردم. هیچ اصل بازیگری در دنیا وجود ندارد که بر اساس آن، کسی بتواند 53 دقیقه ریتم، ضرب آهنگ و تداوم حس داشته باشد و بدون اینکه فیلمنامهای وجود داشته باشد قصه اصلی را به پیش ببرد و تصویر سازی هم بکند.
یکی از نکاتی که در فیلم وجود دارد این است که فیلم نقطه شروع، اوج و فرود دارد. تمامی این مراحل به صورت کاملا اتفاقی چگونه شکل گرفت؟
-     مراحلی که شما میگویید خود به خود شکل گرفت. آنچه که در لحظه صورت گرفت ثبت شد. شاید اگر یکبار دیگر محمود رحمانی از من بخواهد که این خاطرات را برایش تعریف کنم به این شکل نشود و همین خاطرات را با ترتیب دیگر و جور  دیگری برایش تعریف کنم، چون براساس حس و حال من و لحظهای است که من در آن قرار گرفتم. بعد از صحبت با محمود، حدود شش ساعت در محل کارم نشستم، در حالی که همه رفته بودند، چون تمام خاطرات شوم زندگیام را شخم زدم. واقعاَ چیزی گلویم را چنگ زد که چرا آن صحنههای فجیع دوران کودکی من برای یک عده جالب است. سوال محمود رحمانی باعث شد من صحبتهایم را به پایان برسانم، شاید اگر او این سوال را نمی پرسید من همچنان به صحبتهایم ادامه میدادم و فیلم طولانیتر میشد و اگر دقت کنید بعد از آن لحظه، تعریفها ریتم درستی ندارد، از این شاخه به آن شاخه میپرد، چون من تعادل روحی و روانی ندارم، اصلا نمیدانم چی دارم میگویم، از روز ابری میگویم، آژیر میکشم. بعد از شکستن لیوان، همه چیز ریتم تند و ضربآهنگ سریع میگیرد، حتی تمپوی خودم هم بالا میرود و همه چیز سریعتر میشود، حتی تعاریف و ... به نظر من محمود رحمانی در لحظه توانست آنها را به وجود بیاورد، چون اگر آن سوال را نمیپرسید نمیتوانست چنین عکس العملی را از من بگیرد.
آقای رحمانی در صحبتهایش به این موضوع اشاره کرد که ملفگند را محمد غدیرزاده کارگردانی کرده. تا چه اندازه صحبت ایشان را قبول دارید؟
-    یک کمی جسارت میخواهد، خیلیها سینما را با کات میشناسند و شاید واقعیت همین باشد. وقتی بهش میگویند اولین پلان بلند سینمای ایران، به خاطر اینکه چند تا چیز باید در نظر گرفته شود. اولین شاخصه این بود که رحمانی گفت نمیخواهم کات بدهم و اینکه میدانی که چه پروسه سختی را پیش رو داری. من هم گفتم بذار به حال خودم باشم، بقیهاش با من. درست من با جابجاییام زاویه دوربین را تغییر میدادم، با نشستن یکدفعهای، که بعضی اوقات دوربین از آن جا میماند، سعی میکردم کار خودم را بکنم و من کار نداشتم که دوربین هست. اصلا قرار نبود دوربین باشد، بنابراین من کاری به زاویه دوربین نداشتم من روند خودم را طی می کردم، آن موقع اگر من عصبانی میشدم و میرفتم، محمود رحمانی چکار میکرد؟ شاید من از اداره بیرون می رفتم و 20 دقیقه بعد میآمدم، شاید بلند میشدم، کمد پشت سرم را باز میکردم و آنچه که در نهانخانه داشتم را نشان میدادم و فیلم به مسیر دیگری میرفت. کسی که میآید خاطرات آدمی مثل من را دوباره زنده میکند هر لحظه باید منتظر یک اتفاق باشد. رحمانی دوربینش را در اختیار من قرار داد اما وقتی او دوربین را روی میز کنار پارچ آب سرد قرار میدهد با آن پس زمینه نارنجی و سبز، او حتما قبل از اینکه دوربین را بگذارد به پارچ آب سرد نگاه کرده که باید سرد شدن این آدم در این لحظه را نشان بدهد و میآید پیش من تا من را آرام بکند آنجا همه چیز در یک پاگرد قرار میگیرد، تماشاچی باید یک نفس راحت بکشد و برای موج بعدی آماده شود. و این کارگردانی است که او در فیلم کرده است، اما این کارگردانیها در لحظه شکل گرفته و این قدرت خلاقه اوست. او از فضا به نحو احسن کمک گرفت هر چند این فضا کوچک بود ولی او توانست با هوش خود در این فضا نیز نکات ریز را تشخیص بدهد. چه کسی فکر می کرد که آن کبریت روشن نشود و دود کند، یعنی رحمانی خواست کبریت دود کند. به نظرم کارهای دلی همیشه خوب پیش میرود. آن روز، تعریف این خاطرات آنقدر بر من تاثیر گذاشت که خیس عرق شدم و اینها به  وجود آوردنی نیست.
این خاطرات مو به مو واقعیت زندگی من در کودکی بود، اما این فیلم حرفهای گزنده بسیار دارد، به خصوص در زمان حاضر که امنیت در جامعه حاکم و خیلیها قدر این امنیت و آسایش را نمیدانند. شاید خیلیها ندانند وقتی هواپیما به فاصله 12 متری زمین می رسد (آن موقع ساختمان های بلند در اهواز کم بود) تعریفش چیه. آنها ندیدند و حس نکردند که وقتی 50 تا هواپیما همزمان در بالای سرت در حرکتند یعنی چه. 50 تا صدای مهیب همراه با غرش ضدهواییها و اینکه نمیدانی آیا این موشکی که می آید تو را هدف میگیرد یا جای دیگر را. خیلیها این صحنهها را ندیدند و لمس نکردند. حرف کل فیلم و چیزی که من بر آن تاکید داشتم این است که جنگ برای من تعریفی ندارد و جنگ در کل دنیا برای من جز حادثهای ناگوار چیز دیگری نیست، چون واژه جنگ خاطراتی را در من زنده میکند که دردآور است، چون لمسش کردم. من خیلی از خاطرات دردناکی را که داشتم تعریف نکردم، یکی از خاطرات من در جنگ در شهر شوشتر زمانی بود که هواپیماها تمام خانههای اطراف ما را به رگبار بسته و با راکت ویران کردند. من به دلیل اینکه این خاطرات آزارم میدهد نخواستم با بازگویی آن بقیه را هم آزار بدهم اما جنگ واژه تلخی است.

سناریویی مشترک برای افغانستان و سریلانکا

امروزه تحقیق و بررسی پیرامون آسیب های ناشی از جنگ و خشونت های ساختارمند،بیش از همه با تاکید بر روی فرد به مثابه یک واحد تحلیل صورت پذیرفته و اختلالات روانی و رفتاری ناشی از چنین خشونت هایی از لحظه شروع ،نه به عنوان عملی فیزیکی بلکه در جایگاه نوعی فشار روحی و تهدید روانی مخرب مورد توجه قرار می گیرد.
در حال حاضر بیش از 40 جنگ و تعارض نظامی در سراسر جهان درحال اتفاق است که در میان آنان،افغانستان ،عراق و سریلانکا در جایگاه جوامعی با تجربه چند دهه تنش های سیاسی،قومیتی و نظامی ،عواض و پیامدهای روانی ناشی از  چنین تنش هایی را در کالبد سیاسی خود شاهد بوده و زمینه مساعدی برای بازتولید بیمارگونه چنین آسیب هایی را در طی چندین نسل،به صورت مستقیم یا غیر مستقیم فراهم ساخته اند.
در این میان مواجهه کودکان  با حجم وسیعی از رویدادهای ناخوشایندی چون: از دست دادن افراد مورد علاقه،بی مکانی،کمبود تغذیه ،اختلال در تحصیل و سایر پیامدهای ذاتی جنگ در یک برش کوتاه زمانی، آسیب های روانی طولانی مدت و مخربی را به دنبال خواهد داشت که هریک به تنهایی می تواند مانعی جدی برای رشد سالم یک کودک و وقوع بحران های هویتی در وی حتی پس از توقف کامل پروسه خشونت آمیز باشد.
پژوهش های صورت گرفته درمورد آثار روانی جنگ بر کودکان،حاکی از رشد بالای اختلالات روانی بویژه اختلالات استرس پس از این آسیب هاست.چنین اختلالی به عنوان نوعی اختلال دوره ای که می تواند در مراحل پیش رونده، مقدمه ای بر وقوع آسیب های جدی روانی  باشد،قابل شناسایی بوده و با علائمی چون هجوم افکار ناخودآگاه،بازگشت به گذشته،کابوس یا رفتارهای کناره گیری از دیگران با اثرات پایداری در رشد شناختی،عاطفی و اجتماعی کودکان همراه خواهد بود.این درحالی است که مطالعات بسیاری در پهنه های سیاسی درگیر در جنگ در سراسر دنیا از درصد بالای چنین اختلالاتی در کودکان خبر می دهد که افغانستان و شمال شرقی سریلانکا به عنوان دو حوزه اصلی تراکم چنین آسیب هایی قابل شناسایی اند.
در این راستا،نتایج یک تحقیق میدانی که با رویکرد تطبیقی به مطالعه اختلالات پس از جنگ در میان کودکان گروه سنی 7 تا 14 ساله افغانی و 9 تا 15 ساله سریلانکایی پرداخته است، وجود رابطه منطقی میان خشونت های  مشروع جنگی و خشونت های زیان بار خانوادگی را مورد بررسی قرار می دهد.داده های تحقیق حاضر که  در نخستین مرحله، وجود استانداردهای نسبی فقر در هر دو گروه مورد مطالعه را مورد تایید قرار می دهد، با ملاحظه اثرات و تجارب پس از جنگ در این دو گروه،از وجود تفاوت ها و یا شباهت های چشمگیر در میان کودکان گزارش می دهد.بر این اساس،39% از کودکان در افغانستان و تقریبا نیمی از مصاحبه شوندگان در سریلانکا حداقل یک نمونه از وقایع آسیب زای مرتبط با جنگ را در طی دوران زندگی خود را تجربه کرده و در بقیه موارد به نحوی از انحاء،از اتفاقات به وقوع پیوسته در طی تنش های نظامی دچار آسیب شده و نشانه های اختلال استرس را از خود نشان داده اند.این درحالی است که علاوه بر تجارب جنگی،تجربه متناوبی از خشونت خانگی در هر دو نمونه پژوهش به شکل محسوسی به چشم می خورد ،گو اینکه  کودکان افغانی به طور متوسط،گونه های متفاوتی ازبرخوردها و کنش های توام با خشونت را در خانه تجربه کرده یا شاهد بوده و به طور تقریبی نیمی از آنان سه یا بیش از سه مورد از مصادیق چنین خشونت هایی را گزارش داده اند.در عین حال بررسی تطبیقی آمارهای چنین قسم آزارهایی با  گروه کودکان سریلانکایی حاکی از شیوع بیشتر این خشونت در میان آنان بوده است به گونه ای که به طور متوسط 2/ 5تیپ متفاوت خشونت خانگی توسط این کودکان تجربه شده است.این درحالی است که چنین  تیپی از خشونت های پاتولوژیک در قالب درون خانوادگی، ضمن برخورداری از روندی رو به افزایش در هر دو گروه،نه تنها کودکان بلکه سایر اعضای خانواده بویژه مادران را نیز مورد تهدید قرار می دهد.
تداوم مکانیزم های اعمال خشونت علیه کودکان در جوامع فوق بویژه در قالب استفاده از نیروی کار کودکان، بنابر یافته های این پژوهش میدانی ،تنها در افغانستان به شکلی مشخص قابل شناسایی است،چنانچه در حالی که در سریلانکا نمونه ای از کار جدی کودکان به منظور مشارکت در کسب درآمد سرانه خانوارها به چشم نمی خورد،کار به عنوان یکی از جدی ترین فعالیت های کودکان در کابل با 49% فراوانی در میان پسران و 29% در میان دختران قابل تشخیص بوده است.
بر این اساس به نظر می رسد در عین آنکه خشونت خانگی در جایگاه کنشی مخرب با سوء اثرات روان شناختی و آسیب شناختی در سراسر جهان و صرف نظر از تقسیم بندی های کلاسیک توسعه ای میان کشورها به عنوان تجربه ای مشترک قابل واکاوی است،پدیده جنگ به مثابه نوعی بحران اجتماعی،سیاسی و فرهنگی که با در هم ریختگی بافت ها و زیر ساخت های سیاسی قابل تعریف است،با کمیت و کیفیت وقوع خشونت خانگی در ارتباطی جدی است به گونه ای که وقوع تجارب جنگی با عوارض و اثرات مرتبط با آن،بستری مناسب برای اعمال خشونت های پنهان در خانواده و یا به فعلیت رسیدن پتانسیل های خشونتی است که پیش از این کمتر نمود بیرونی یافته بود،از اینرو خشونت خانگی در زنجیره ای از پدیده های معلول آن از جمله فقر و کار کودکان در افغانستان و از هم پاشیدگی روابط خانوادگی و اعتیاد پدران در سریلانکا بیش از پیش به  موقعیت نامطمئن و مبهم جامعه کودکان درگیر در جنگ دامن زده و آنان را در  شبکه ای از مناسبات پیچیده و اشکال نهادینه خشونت با درجه های بالایی از تنش های روانی و نابسامانی هویتی روبرو می کند.
منبع:

Claudia Catani ,Elisabeth Schauer ,Frank Neuner; BEYOND  INDIVIDUAL WAR TRAUMA:DOMESTIC VIOLENCE AGAINST CHILDREN IN AFGHANESTAN AND SRI LANKA . journal of  Marital and Family Therapy oxford :Apr 2008.vol.34

گزارشی از سخنرانی آرنو فرانسوا در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

عصر دوشنبه در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران نشستی تحت عنوان «جامعه طبیعی و جنگ» به همت انجمن جامعه‌شناسی ایران برپا شد. در این برنامه که با حضور آرنو فرانسوا استاد جوان فلسفه دانشگاه تولوز و همچنین ناصر فکوهی عضو هیأت مدیره انجمن جامعه ‌شناسی همراه بود، به بررسی مقوله جنگ و نظریه‌های فلسفی و جامعه‌شناسی پیرامون آن پرداخته شد:
در ابتدای جلسه، ناصر فکوهی به معرفی آرنو فرانسوا پرداخت. آرنو فرانسوا به دعوت انجمن جامعه‌شناسی در این جلسه بیشتر به بررسی جنگ و حالت طبیعی آن در میان فیلسوفان بزرگ اجتماعی - یعنی نیچه و برگسون- سخنانی را ایراد کرد و به مقایسه آن با هابز و روسو پرداخت.
دکتر فکوهی مسأله جنگ به حالت طبیعی را نظریه‌ای مهم قلمداد کرد که در میان جامعه‌شناسان بزرگ بحث و بررسی بسیار شده است و در این میان توماس هابز و ژان ژاک روسو بیشترین نظریه‌ها را در این موضوع ارائه کرده‌اند.
فرانسوا که از سوی طرح اراسموس موندوس که به پذیرش دانشجویان از سراسر جهان و فراهم کردن امکانات تحصیلی برای آن‌ها تلاش می‌کند به ایران آمده بود، امروز به دعوت دکتر ناصر فکوهی در سالن برنامه‌های انجمن جامعه‌شناسی دانشگاه تهران حضور یافت.
‌در ابتدای جلسه فرانسوا به تشریح جنگ از حالت طبیعی تا حالت اجتماعی پرداخت و گفت: «من در رشته فلسفه تحصیل کرده و در این رشته مطالعات زیادی انجام داده‌ام. اما علاقه بسیاری به تحقیق در رشته‌های دیگر داشته‌ام‌ و از این رو توجه بسیاری به رشته انسان‌شناسی دارم. علت این‌که این رشته مورد توجه من قرار گرفته، این است که می‌توان رویکردهای مختلف را به سوی نتیجه‌گیری انسان‌شناسی برده و تفاوت‌های آن را با فلسفه به دست آورده و به تفسیر و مقایسه آن پرداخت
این مسأله را به‌خصوص می‌توان در مورد نیچه و برگسون مشاهده کرد. هر دوی این صاحب‌نظران به حیات و زندگی اجتماعی پرداخته‌اند. اما در مورد مفهوم و گزاره «جنگ» تفاوت‌های بنیادی و اساسی بسیاری با هم دارند.

دو فیلسوف در یک نقطه اشتراک نظر دارند و آن را می‌توان زیر سؤال بردن حالت طبیعی و به طور کلی جامعه دانست. از این منظر آن‌ها در مقابل نظریه‌های هابز و روسو قرار دارند چرا که حاضر نیستند این مسأله را بپذیرند که دولت‌ها بر روی جامعه طبیعی استوار شده‌اند.

نیچه و برگسون در تحقیقات و نوشته‌های خود علاقه وافری بدین موضوع داشته‌اند که چه چیز طبیعی در یک جامعه مدنی یا متمدن از طبیعت و بیولو‍ژی باقی مانده است؟ به همین دلیل آن‌ها این تبادل را با یک تقابل دیگر جایگزین می‌کنند. جامعه در نظر نیچه یک جامعه سلسله مراتبی است که در مقابل جامعه هم‌تراز شده قرار گرفته است. این در حالی است که برگسون به توصیف جامعه بسته و جامعه باز می‌پردازد و تقابل آن‌ها را آشکار می‌سازد. با وجود این نزدیکی ابتدایی وقتی به مسأله جنگ می‌رسندِ، به نتایج دور از همی دست می‌یابند و این مسأله است که می‌خواهیم بدان بپردازیم.

وی در ادامه با مثال‌هایی از کتاب‌های نیچه را بیان و به تفسیر آرا و عقاید این فیلسوف می‌پردازد.
نیچه در بخشی از کتاب «چنین گفت زردشت» چنین می‌نویسد: «این یک رؤیای کاملاً تو خالی برای کسانی است که ساده لوح هستند. آن‌ها انتظار زیادی از انسانیت دارند. خود را از جنگ جدا دانسته و بیشتر یک جامعه اتوپیایی را استوار می‌سازند. آن‌ها اعتقاد دارند که همه چیز را باید با امید به این مسأله ببیننم که اگر وجود نداشت همه چیز خوب و عالی بود.

اما برگسون در کتاب معروف خود «منشأ اخلاق و دین» درست برعکس نیچه همه تلاش خود را می‌کند که جنگ را پایان داده و به این مسأله خاتمه دهیم.
نیچه و برگسون به مسأله جنگ نگاه می‌کنند و سعی می‌کنند هر دو مفهوم «فتح» را جایگزین مفهوم جنگ نمایند. اما نکته پیچیده‌ای که نیچه از طرح مفهوم فتح متذکر می‌شود که جنگ حیات اجتماعی انسان را گسترش می‌دهد و انسان‌ها باید به سمت آن حرکت کنند.
در نگاه نیچه جامعه دارای نوعی نظام سلسله مراتبی است و از همین نظام است که به تعریف مفهوم «عدالت» می‌پردازد. به نظر نیچه عدالت اجتماعی این مسأله نیست که از حقوق افراد ضعیف در برابر افراد قوی حمایت کنیم بلکه جامعه دارای نوعی نظم و انظباط خاص است که ناشی از همان سلسله مراتب موجود در جامعه است، در حالی‌که برگسون برعکس نیچه نیاز جامعه را فلسفه صلح و آرامش می‌داند و در مورد مفهوم عدالت بر خلاف نیچه حمایت از فرد ضعیف در برابر فرد قوی را وظیفه انسان‌ها و جامعه می‌دانند و عدالت را نوعی احقاق حقوق و برقرای تعادل و ثبات اجتماعی می‌دانند.
برگسون علاقه بسیاری به دموکراسی داشته و از آن به عنوان تنها سیستمی یاد می‌کند که می‌تواند حیات انسانی جوامع را مدیریت کند و دموکراسی را نوعی حرکت به سمت خلاقیت می‌داند.
نیچه در مورد مفهوم دموکراسی نظری بسیار متفاوت دارد وی مخالف سرسخت دموکراسی است و آن را در تضاد با همان تئوری سلسله مراتبی معروفش می‌داند.
فرانسوا پس از توصیفات کلی و همه جانبه میان نظریات نیچه و برگسون به شرح نظریه‌های آنان به طور مجزاپرداخت.
وی بررسی آرای نیچه را چنین آغاز کرد. زمانی که نیچه می‌خواهد به مفهوم زندگی بپردازد از مفهوم اراده معطوف به قدرت سخن به میان می‌آورد و این مقوله را بیش از هر چیز یک کنش اجتماعی دانست.
نیچه انسان آزاد را قبل از هر چیز یک جنگجو دانسته و آزادی را در جنگیدن معنی می‌کند. به عبارتی دیگر نیچه روابط تنش‌آمیز را در رابطه فرماندهی و فرمان‌برداری دیده و در کتاب «انسان، بسیار انسان» درباره جنگ و جنگجو چنین عنوان می‌کند که: «شایستگی و شرف یک برده به شورش و اعتراض اوست و شایستگی و بزرگی اربابان به این است که فرمان دهند و همه را به تصرف خود در آورد».
از دیدگاه او جنگ با اراده معطوف به قدرت رابطه‌ای نزدیک دارد. در جایی دیگر می‌گوید: «من در مکتب جنگ زندگی کردن را آموختم و به این نتیجه رسیدم کسانی که من را نمی‌کشند به من قدرت می‌دهند. انسان همیشه پس از جنگ است که قدرتمند می‌شود».
فرانسوا همچنین در ادامه بررسی آرا نیچه به نظریات او و مقایسه آن با آرای افلاطون پرداخت و بحث نیچه را چنین پایان داد: «کسانی که می‌خواهند قدیسین شناخت شوند ابتدا باید جنگجویان شناخت شوند». پس از آن به بیان آرا و افکار برگسون پرداخت و مطالعات تخصصی خود را بر روی آثار برگسون تشریح کرد.
وی گفت: برگسون معتقد است که جنگ صرفاً مخصوص برخی جوامعی است که وی آن‌ها را جوامع بسته می‌نامد. مفهوم بسته بودن جامعه در نزد برگسون این است که وی این تیپ از افراد را در برابر جوامع دیگر قرار می‌دهد و معتقد است که حیات و زندگی فراتر از جوامع بسته است و زندگی تمایل به گشودگی دارد. این تفکیک را برگسون در دو مفهوم «طبیعت طبیعت‌شده» و «طبیعت طبیعت‌ساز» بیان می‌کند. مفهومی که از اسپینوزا گرفته و به تعریف و تفسیر آن‌ها می‌پردازد.

به عقیده وی فیلسوفی که بخواهد به پدیده‌های حیات به درستی نگاه کند، باید تداوم به سوی گشادگی و باز شدن توجه بسیار داشته باشد.
فیلسوف حیات رفته رفته به فیلسوف صلح تبدیل می‌شود. برگسون برای نشان دادن روابط جامعه بسته و جامعه باز از دو مفهوم حرکت و موقعیت استفاده می‌کند و در ادامه مفاهیمی چون دینیامیک و پویایی را در مقابل ایستایی مطرح می‌کند.
در ادامه وی به تعریف مفاهیمی چون اخلاق باز، اخلاق بسته دین ایستا و دین پویا و .... پرداخته و می‌گوید این مفاهیم از پویایی و دینامیک سرچشمه گرفته و فرایندی زمان‌بر است.
وی در جایی دیگر از کتاب خود در مورد جامعه باز چنین می‌نویسد: «برای تعریف جامعه باز نباید تصور کرد که جامعه باز مثل یک اتاقی است که درب آن باز است. چون چنین جامعه‌ای می‌تواند در هر زمان بدل به جامعه‌ای بسته شود، کافیست که درب اتاق بسته شود. جامعه باز مانند اتاقی است که روز به روز بزرگ‌تر می‌شود، از همین جاست که می‌توان مفهوم پویا بودن و زمانمند بودن را در مفهوم جامعه باز مشاهده کرد».
به نظر برگسون تنها جامعه‌ای که باز است جامعه‌ای است که کل بشریت را در بر می‌گیرد.
برگسون معتقد است که رسیدن به جامعه باز تنها از طریق یک حادثه ناگهانی و یک اتفاق و به عبارتی دیگر یک جهش درونی امکان‌پذیر است. وی در مقابل نظریه هراکلیتوسی و نیچه‌ای جنگ قرار می‌گیرد و مفهوم صلح را جایگزین آن می‌کند.
صلح نوعی ایده یا فکر و به عبارتی نوعی حیات با استراتژی خاص است و در واقع صلح، ایده‌ای است با منشأ ایدئولوژیک.
فرانسوا در ادامه بررسی آرای برگسون مثالی را پیرامون جنگ جهانی اول و مسأله سربازان آلمانی و فرانسوی از کتاب برگسون مطرح و به تشریح آن پرداخت. وی گفت: «برگسون فرانسه را در مقابل آلمان، نوعی از جامعه باز در مقابل جامعه بسته می‌دانست و به همین جهت خودش طرفدار اصلی جنگ بود و معتقد بود که فرانسه باید در جنگ پیروز شود و به همین جهت بود که فلسفه خودش را در خدمت یک ملت قرار داد.
برگسون با این طرفداری به نوعی فلسفه خودش را نقض می‌کند و به گونه‌ای در تضاد با خودش قرار می‌گیرد».
فرانسوا همچنین در پایان جلسه به نتیجه‌گیری و جمع‌بندی مباحث مطروحه پرداخت.
در پایان جلسه نیز دانشجویان و حاضرین در جلسه پرسش‌هایی را مطرح کرده و سؤالاتی را در زمینه نگاه نیچه به جنگ و مقایسه او با کسانی چون فوکو مطرح و به بحث پیرامون آن پرداختند.
به نقل از: خبر آنلاین http://www.khabaronline.ir/news-603.aspx

گفتگو با استفان اودوان روزو: انسان شناسی جنگ

ساکت! داریم آدم می کشیم!

وقتی می خواستم از استفادن اودوان روزو(Stephane Audoin-Rouzeau) بخواهم که یکبار پیش از چاپ، گفتگویش را بخواند، شنیدم که به رواندا رفته است تا درباره نسل کشی توتسی ها(Tutsi) تحقیق کند.
روزنو متخصص تاریح جنگ جهانی اول (1914-1918) ، همراه استاد پیشینش، ژان ژاک بکر (Jean Jacques Becker) ، دختر او ، آنت بکر (Annette Becker) و دو مورخ دیگر، یکی آمریکایی، جی وینتر (Jay Winter) و دیگری آلمانی ، گرد کرومایش(Gerd Krumeich) مرکزی تاریخی در منطقه سم(Somme) به وجود آورده که بدل به یک نهاد بین المللی مورد استناد در مورد جنگ جهانی اول شده است. روزو از بیست سال پیش، چندین کتاب با دیدگاهی جدید از لحاظ تاریخ نگاری درذ فرانسه منتشر کرده است: تحلیل های او نه بر استراتژی های جنگی، دیپلماتیک یا سیاسی، بلکه بر رفتارها و تجریه سربازان، مردم پشت جبهه (مردان، زنان، کودکان) متمرکز است. او معتقد است که در برخی از این تجربه ها می توان قالبی برای تمام اشکال خشونت در فرن بیشتم را شاهد بود. نگاه به جنگ از پایین، توجه به رنج های کالبدی آن و سرگذاشتن و پذیرش رفتارهای وحشیانه؟ سوژه ای سخت که همواره نتوانسته است توجه چندانی را در کالبد بزرگ تاریخ دانان جلب کند! نگاه به جنگ از این زاویه، همیشه می تواند این شک را ایجاد کند که تاریخ شناس دچار جذبه جنگ شده و حتی تمایلی پنهانی به خشونت دارد. با این وصف، به نظر روزو، مطالعه انسان شناختی بر پدیده جنگ اگر خواسته باشیم چگونگی سرکشیدن شعله های خشونت حاد را در قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم درک کنیم، امری ضروری است... پرسش روزو در این حال آن است که چرا بزرگترین چهره های علوم انسانی و اجتماعی قرن بیستم که خود اغلب نه فقط جنگ را تجربه کرده اند، بلکه در آن شرکت نیز داشته اند، عملا هیچ چیز درباره آن ننوشته اند؟ چرا تنها می توان نشانه هایی کوچک از این موضوع را در کارهای آنها یافت؟ این امر چه در مورد تاریخ دانان و چه در مورد مردم شناسان صادق است: از مارسل موس تا نوربرت الیاس ، از پیر رونون (Pierre Renouvin) تا مارک بلوک(Marc Bloch)از ادوارد ی اوانز پریچارد(E.E.Evans Pritchard) تا جک گودی (Jack Goody)... روزو در آخرین کتابش در این باره به بحث پرداخته است و برای این کار زندگی و آثار این اندیشمندان را مورد مطالعه قرار داده است و کتابی در آن واحد هوشمندانه و آموزنده و پرشور ارائه داده است که ما را به سوی یک عایت هدایت می کند: تاریخ، تاریخ جنگ مدرن...
گفتگو با او را که مارتین فورنیه برای مجله «علوم انسانی» انجام داده است می خوانیم:

- شما سکوت این تاریخ دانان، جامعه شناسان و مردم شناسان را چگونه تفسیر می کنید؟ آیا این سکوت ارادی بوده است یا غیر ارادی؟ آیا این سکوت حاصل یک شوک نبوده است؟
- در مورد نوربرت الیاس که کتاب «فرایند تمدن» را در سال 1939 منتشر کرد روشن است که ما در آثارش با نوعی نفی سروکار داریم. او در یک گفتگو در سال 1984(رمانی که 87 ساله بود) و وقتی که تقریبا زیر فشار قرار می گیرد که از تجربه جنگی اش سخنی بگوید، به یک «نقطه فراموشی» اشاره می کند و اذعان دارد که نمی تواند به این موضوع بپردازد. در مواردی دیگر، ما بی شک در نزد برخی از مولفان با نوعی شرم و پرهیز سروکار داریم که چنبه علمی داشته و سبب می شود آنها نخواهند از خودشان سخن بگویند. اما چنین توضیحی در مورد فردی چون مارسل موس نمی تواند صادق باشد زیرا او به سهولت از تجربه های شخصی خودش در کارهایش سخن گفته است... فرضیه من آن است که تجربه جنگ یک بعد وصف ناپذیر دارد. در ابتدای قرن بیستم، لحظه مهمی که علوم اجتماعی در حال گسترش زیادی هستند، مهم ترین نمایندگان این علوم سعی می کنند از تبدیل جنگ به یک موضوع مورد پژوهش خودداری کنند زیرا یادآوری خاطره جنگ برای آنها تحمل ناپذیر است و باید البته به اعتقاد راسخ آنها به مفهوم پیشرفت هم توجه داشت. آنها به شکل عجیبی از امید و خوش بینی نسبت به تمدن اعتقاد داشتند که البته جنگ جهانی اول به آن خیانت کرده بود ، اما آن را در هم نشکسته بود. تجربه جنگ، که بسیاری آن را زیسته بودند، افزون بر این سبب شده بود که اطمینان به نفس آنها بالا برود، هر چند از برخی جهات نیز به آن ضربه زده بود. و به صورتی کلی تر باید گفت که این تجربه، نظام بازنمایی آنها را با زیر سئوال بردن عمیق انسانیتشان دچار اختلال کرده بود.

- البته باید توجه داشت که صرفا محیط علوم انسانی و اجتماعی نبود که بدین ترتیب و به صورت عمیقی از جنگ جهانی اول ضربه خورد. اما این پرهیز از اندیشیدن به جنگ به هر حال پی آمدهای مهمی داشت. از یک سو، ما با کمبود ابزارهای مورد نیاز مفهومی سروکار داریم که تاریخ دانان جنگ جهانی اول و سپس جنگ جهانی دوم بسیار دیرتر در اواخر قرن بیستم، خود به تدریج آنها را به وجود آوردند. از طرف دیگر نیز ما با کمبود مشروعیت در پرداختن به موضوع جنگ سروکار داریم و به ویژه پرداختن به موضوع نبردها که تحقیق بر آن به بخشی از تاریخ نظامی درجه دو ، واگذار شده بود.


- به نظر شما، اگر آن زمان انسان شناسی جنگ توسعه می یافت، ما جامعه ای کمتر خشونت بار می داشتیم؟ رمان ها، سپس سینما و سرانجام تلویزیون و حتی نقاشی های کاریکاتوری به صورت گسترده به موضوع پرداختند. ما نمی توانیم انکار کنیم که چنگ در بازنمایی های مشترک در تمام قرن بیستم حضور گسترده ای نداشته است...
- شکی نیست که ما با تولیدات بسیار جالبی روبرو بوده ایم اما کمبودها در جای دیگری قرار دارند و از رده شناختی و تفسیری هستند. در نهایت ما به میزان کمی از تجربه جنگ برخورداریم و ابزارهای اندکی برای آن داریم . شکی نیست که اگر امروز مثلا شرایطی را که یهودیان در اروپا قتل عام شدند، می شناسیم، اما از خشونت های بسیار شدیدی که در منطقه اقیانوس آرام اتفاق افتاده است، بسیار کم می دانیم. به نبردهای گسترده نیروهای ژاپنی و آمریکایی در جزایز اقیانوسیه بیاندیشیم که در طول آنها، آمریکایی ها گاه اجساد را تکه تکه می کردند و برخی از تکه ها را به عنوان یادگاری از بدن دشمن، نگه می داشتند و از آنها اشیاء هنری می ساختند: و کارهای بسیار دیگری که ما از آنها اسناد و عکس هایی داریم، اما کمتر شناخته و تحلیل شده اند. در حالی که اگر خواسته باشیم، خشونت را در صحنه های جنگ درک کنیم، باید این جنبه ها را نیز بشناسیم. وقتی ما در ناآگاهی عمومی هستیم، هر بار با صحنه ای از خشونت جنگی روبرو می شویم، بهتمان می زند و چنان از بربریت و توحش صحبت می کنیم که گویی اینها پدیده هایی غریبند که ناگهان از وجود انسان ها بیرون ریخته اند... برای نمونه، وقتی صحبت از شکنجه های اعمال شده در زندان ابوغریب مطرح شدند ، همه دچار دلزدگی و بهت شدند، منتها این حالات به دلیل عدم شناخت ما از مسائل جنگی است. تجربه غربی نشان می دهد که چگونه جنگ ، انسان ها را به موقعیت حیوانی می رساند و بی رحمی را در آنها به خصوص از طریق تجاوز به عنف در طول نبردها، نشان می دهد... عدم شناخت این تجربه ها و نبود تحلیل درباره آنها، همه شرایط را برای تکرارشان مهیا می کند.

- شما اعتقاد دارید که فرهنگ جنگی در لایه های جوامع در حال صلح وجود دارد...
- جوامع ما تمایل بدین باور دارند که دیواری غیر قابل نفوذ میان دوران صلح و دوران جنگ وجود دارد. نوربرت الیاس به عنوان مثال فکر می کرد فرایند تمدن، گذار به خشونت جنگی را مشکل می کند زیرا جنگ نیاز به آماده سازی ، شرطی کردن آدم ها و غیره دارد، اما من معتقدم که این گذار بر عکس می تواند سریع و ساده باشد. فرو غلتیدن در خشونت جنگی، بسیار کمتر از آنچه این کنشگران در دوران صلح می پندارند، ساده است: کافی است یک زمینه مناسب و تبلور تدافعی قدرتمند داشته باشیم. تابستان 1914 و ماه های پس از آن نمونه خوبی برای این استدلال هستند: خشونت بارترین اعمال در 1914 و 1915 انجام شدند و وحشیگری ها علیه مردم عادی از همان ساعات اول اشغال آغاز شد: به همین دلیل نیز ما در اولین مرحله جنگ با بیشترین میزان خسارات روبروئیم، ساعاتی که هر گونه پرخاشگری در آنها با کشتن رقیب چه نظامی و چه غیر نظامی تعریف می شود... بر خلاف آنچه اغلب تصور شده است ما در جنگ جهانی اول با یک فرایند طولانی تعمیم یافتن خشونت و سخت شدن تنش ها روبرو نبوده ایم، بلکه از همان آغاز خشونت های حادی بروز کردند که به تدریج به صورت متعارف در آمدند.
من در کتاب «بازیافتن جنگ»(1) نشان داده ام که این بازنمایی های خشونت حاد در بطن خود جامعه وجود داشته اند: اکثر بی رحمی های جنگ جهانی اول نه به دستورمقامات مافوق، نه تحت تاثیر تبلیغات و نه به وسیله رئوسای نظامی و قدرت سیاسی ... بلکه مستقیما به دست خود سربازان پایه انجام گرفته اند – برای مثال تجاوز به زنان در تابستان 1914 که عملا رفتاری بسیار رایج بود. ما با یک پویایی در خشونت سروکار داریم که هم از پایین و هم از بالا ریشه می گیرد و سلب مسئولیت کردن از کنشگران اجتماعی، نوعی سلب مسئولیت از خودمان است.

- آیا امروز هنوز می توان از موضوع جنایات جنگی به مثابه یک موضوع تحقیق نام برد؟ از اواخر قرن بیستم کتاب های تاریخی و انسان شناختی زیادی در این باره منتشر شده اند...
- در واقع می توانیم بگوئیم که از ابتدای سال های 1980 ما با تمایل به پرداختن دوباره به جنگ جهانی اول از خلال تاریخ فرهنگی که جایگزین تاریخ نظامی و دیپلماتیک سنتی شده است، روبرو هستیم. این را هم بگوئیم که سکوتی که من از آن صحبت کردم، بیشتر در فرانسه و آلمان وجود داشته است: در سنت آنگلوساکسون ما با موقعیت بسیار پویاتری در زمینه تاریخ جنگ روبرو بوده ایم. جان کیگان(2) از جمله از سال های 1970 مطالعاتی بر خشونت های جنگی منتشر کرده است که ما در فرانسه هیچ معادلی برای آنها نداریم. ما همچنین می توانیم به ویکتور دیویس هانسن (Victor Davis hanson) اشاره کنیم که در کتابش «کشتار و فرهنگ» (Carnage et culture) به شیوه ای البته بسیار بحث بر انگیز، پیشنهاد می کند از یک «الگوی غربی جنگ» به مثابه بخشی تفکیک ناپذیر از فرهنگمان سخن بگوئیم.
-
- افزون بر این، جنگ در یوگسلاوی پیشین، دو جنگ عراق، نسل کشی توتسی های رواندا بار دیگر خشونت های حادی را پیش روی ما قرار داده اند. همه این وقایع اطمینانی را که ما به «پایان تاریخ» و از جمله پایان تاریخ «خشونت» داشتیم به زیر سئوال برده اند.
- پژوهشگران معاصر پذیرفته اند که پرسش های جدیدی را درباره خشونت مطرح کنند. با این وصف مطالعات انسان شناختی اخیر درباره خشونت عموما جنگ ها را شامل نمی شوند، برای مثال کتاب هایی که حاصل سمینارهای فرانسواز هریتیه (Françoise Héritier) هستند. به نظر من ، خشونت جنگ، نقطه ای کلیدی به حساب می آید که کار را باید از آن شروع کرد تا بتوان پدیده خشونت را درک کرد، زیرا در جنگ است که خشونت به رادیکال ترین شکل خود بروز می کند. ما از طریق نهایت ها است که می توانیم موقعیت های متعارف را درک کنیم و آنچه در زندگی روزمره به چشم نمی آید را به نمایش بگذاریم.

- تا مدتها این تصور وجود داشت که جنگ در جوامع موسوم به «ابتدایی» و از جمله در دوران پیش از تاریخ وجود نداشته است...
- ما چه کار لارسن ه. کیلی را مد نظر قرار دهیم که اسطوره «وحشی صلحجو» را به زیر سئوال برده و چه کتاب ژان گیلن و ژ. زامیت درباره خشونت پیش از تاریخ (3) را ، باید اذعان کنیم که هز چند ما جوامعی صلجو هم داشته ایم، اما پدیده جنگ در اکثریت بزرگ جوامع انسانی از پیش از دوران نوسنگی وجود داشته است. آنچه در این آثار جالب توجه است، شیوه ای است که مولفان آنها، با توجه به وقایع جدید، با نگاهی تازه به مسائل گذشته می نگرند. به نظر آنها، به دلیل نفی عمیق پدیده جنگ در جوامع ما پس از پیان جنگ جهانی دوم بوده است که سبب شده ما وجود این پدیده را در جوامع پیش از تاریخ نپذیریم. بدین ترتیب، گیلن و زامیت در مقدمه خود تاکید دارند که بازگشت خشونت در عرصه اروپایی و غیر اروپایی بوده که سبب شده متخصصان بار دیگر به تفسیری جدید از داده های پیش از تاریخ دست بزنند.
این را نیز می دانیم که هر تاریخی، تاریخ زمان معاصر است؛ با این حال، اینکه اسناد باستان شناختی بتوانند به طور کامل بازسازی و حتی واژگون شوند، درس سختی برای علوم اجتماعی است!
بهر رو آنها در نتیجه گیری خود تقریبا از خوانندگان پوزش می خواهند که توانسته اند یک فعالیت جنگی شدید را از پایاتن دوره پارینه سنگی کشف کنند. بحث بر سر آن نیست که نیاکان باستانی خود را بربر بدانیم، بلکه مسئله آن است که آن بعد تیره و سیاهی را که در نزد همه انسان ها وجود دارد، درک کنیم. من باید اضافه کنم که این امر برای معاصران ما نیز صادق است. اما همه این احتیاط ها از آن رو ضروروی است که ما می دانیم تا چه حد پذیرش قابلیت مان به اعمال خشونت برایمان مشکل است.
با این وصف من فکر می کنم با پذیرش واقعیت های گذشته است که ممکن است از بروز مجدد آنها جلوگیری کرد. ژاک سملن (4) که در اثر خود تلاش کرده است قتل عام های قرن بیستم را درک کند، معتقد است که تمام مطالعاتی که بر شووا(Shoah) (نسل کشی یهودیان در جنگ جهانی دوم) انجام شده اند، با چشم اندازی کمابیش آگاهانه برای جلوگیری از تکرار تاریخ بوده اند. به نظر من بدون آنکه خواسته باشم درباره بعد پیش بینی کننده علوم اجتماعی برای خودم توهمی بسازم، هدم آگاهی و نفی گاه خشونت های حاد تنها می توانند شانس فرایندهای تکرار این فجایع را بیشتر کنند.

1) S. Audoin-Rouzeau et A. Becker, 14-18, retrouver la guerre, Gallimard, 2000.

2) J. Keagan, Histoire de la guerre, du néolithique a la guerre du Golfe, Dagorno, 1996.

3) L.H.Keelay, War before civilization ; the myth of the peaceful savage, Oxford University Press, 1996; J.Guillaine et J. Zammit, Le sentier et la guerre, visage de la violence prehistorique, Seuil, 2000.

4) نگاه کنید به تارنمای ژاک سملن(Jacques Semlin) که مجموعه مطالعات علمی انجام شده در جهان را درباره خشونت های جمعی گرد آورده است:

www.massviolence.org

منبع: Sciences Humaines, no. 194, Juin 2008, pp. 66-69
- استفان اودوان- روزو، تاریخ دان است و از جمله مدافعان انسان شناسی تاریخی پدیده جنگ در جهان معاصر به حساب می آید. او متخصص جنگ جهانی اول است و در این زمینه با آثار خود نوآوری هایی انجام داده است. روزو، مدیر پژوهشی در مدرسه عالی مطالعات اجتماعی پاریس و عضو گروه «رویکرد تاریخی به جهان معاصر» (Approches Historiques du Monde Contemporain - Ahmoc) است. برخی از آثار او عبارتند از:


- 1914-1918, Les Combattants des tranches, Armand Colin, 1986
- L’Enfant de l’ennemi (1914-1918), Aubier, 1995.
- 1914-1918, Retrouver la guerre, avec Annette Becker, Gallimard, 2000.
- Combattre, une anthologie historique de la guerre moderne(XIXe-XXe siècles), Seuil, 2008.
- Sortir de la grande Guerre, Le monde et l’après 1918, avec Christophe Prochasson, Tailandier, 2008.

اقتصاددانان «جنگ سرد»

در دوران طولانی جنگ سرد که در پی تشکیل دو اردوگاه سرمایه‌داری و اقمار شوروی سابق آغاز شد، برخی نیز حضور در یکی از دو جبهه‌ی متخاصم را برگزیدند. آنان گمان می‌کردند جهان تنها و تنها عرصه‌ی نبرد این دو اردوگاه است و در این دوراهه، لاجرم باید یک مسیر را برگزید. دهه‌ی 1980، اما، پایان دوران جنگ سرد بود، چنان‌که برخی آن را «پایان تاریخ» تعبیر کردند؛ چرا که گمان می‌کردند سرزمین موعود خود را یافته‌اند.  
اکنون دو دهه از آغازِ «پایان تاریخ» می‌گذرد. جهان چهره‌ای دیگر به خود گرفته است. سرمایه‌داری که از دهه‌ی 1970 در تلاش برای کاستن  از رکود به ایدئولوژی و سیاست‌های نولیبرالی تمسک جست و اقتصاد را به حال خود رها کرد تا عرصه‌ی جولان سرمایه‌های سوداگرانه شود، بر تفاوت‌های طبقاتی درون جامعه‌ی خود افزود و ازاین رو رکود اقتصادی خود را هرچه شدیدتر کرد.
روسیه و کشورهای اقماری‌اش، با اصلاحات شوک‌درمانی، مسیر بازاری‌شدن همه چیز را برگزیدند و پی‌آمد آن روی کار آمدن الیگارشی‌های مالی مافیاییِ بود و هر چه ضعیف تر شدن جامعه‌ی نوپای مدنی.
کشورهای درحال‌توسعه، گرفتار اجماع واشنگتنی، مسیر تعدیل ساختاری را پی‌گرفتند که تفاوت‌های طبقاتی را تشدید کرد، از رشد اقتصادی کاست و بر پیچیدگی بحران‌هایشان افزود. چین، که به اتکای مزیت‌های نسبی‌اش مسیر رشد سرمایه‌داری را دنبال کرد در عمل، خلاف آن‌چه اجماع واشنگتنی می‌گفت، صرفاً با دولتی متمرکز و سرکوب‌گر توانست گذار به اقتصاد سرمایه‌داری را سامان دهد.
رشد اقتصادی جهان از هنگام پذیرش راهکارهای نولیبرالی در دهه‌ی 1970 طی چهار دهه، مدام کاهش یافته است. چنین پیداست که جهان سرمایه‌داری درگیر چنان بحران مالی‌ای شده است که به قول گرینسپن از آن رخدادهایی است که ممکن است هر قرن یک‌بار رخ دهد. اکنون، دستان نامرئی بازار «مرئی» شده است و به‌وضوح می‌بینیم که حاصل سه دهه حاکمیت بازار ناب چیزی نبوده مگر توالی مکرر حباب و شکستن حباب.
باری، جنگ سرد به پایان رسیده است و دستاوردهای دورانی که «پایان تاریخ» تلقی می شد در ایالات متحده به صورت بحرانی فراگیر ظهور کرده، در روسیه به شکل حاکمیت الیگارشی های مالی مافیایی درآمده، در چین در جامه‌ی نوعی سرمایه‌داریِ بی‌رحم و غیر دمکراتیک ظاهر شده، و در کشورهای درحال توسعه به شکل بیماری های مزمن اقتصادی و اجتماعی تجلی یافته است. اکنون که پیامدهای کالایی کردن حیات اقتصادی و اجتماعی در برابر دیدگان ما قرار گرفته است، همگی از این فرصت برخورداریم که درباره‌ی نظام بازار با تامل بیشتر بیاندیشیم. مدافعان نظام بازار باید پی ببرند که دیگر «اردوگاه کمونیسم» که اسباب واهمه باشد حضور ندارد. آنان اکنون قادرند سنگرهای ایدئولوژیک خویش را ترک کنند و درباره‌ی بازار و معضلاتش معقولانه حرف بزنند. از سوی دیگر، ناقدان نظام بازار نیز دریافته‌اند که کافی نیست فقط سودای جامعه ای بهتر را در سر بپرورانند بلکه باید با دشواری‌های برپاسازی چنین جامعه ای نیز دست و پنجه نرم کنند. باری، جنگ سرد به پایان رسیده است و «پایان تاریخ» نیز خود را جلوه داده است. این فرصتی است برای بازاندیشی.
در چنین فضایی هنوز برخی در تلاش‌اند گفتمان دوران جنگ سرد را بازتولید کنند، گویی پارانویای دشمنان آن سوی «پرده‌ی آهنین» چنان ذهن و روان آنان را آزرده که همچنان اسطوره‌های آن دوران بر ذهن‌شان چیرگی دارد و از آن خلاصی ندارند. کسانی کماکان نظام اسطوره‌ای جنگ سرد را بازتولید می کنند و از یاد می برند که جنگ سرد حالا دیگر رویدادی است متعلق به تاریخ، گویی نمی بینند مجریان جنگ سرد در کشورهای کمونیستی سابق اکنون نظام‌های مالی مافیایی تشکیل داده‌اند، در بازارهای مالی جهان و در بانک‌‌های فلات قاره مشغول پول‌شویی‌اند و آنان اکنون به عنوان مدافعان بی‌کم‌وکاست «بازار آزاد» نقش‌‌آفرینی می‌کنند.
از فردای جنگ سرد و از بامداد «پایان تاریخ»، اندیشه ی مدافع نظام بازار کوشید در قلمروهای دانشگاهی و روشنفکری و سیاست گذاری به موقعیتی هژمونیک دست یابد. تا حد زیادی نیز در شکل دهی به موقعیت هژمونیک توفیق داشت؛ اما نه کاملاً. هم در عرصه ی دانشگاهی، هم در جامعه ی روشنفکری، و هم در حوزه ی سیاست گذاری کمابیش بودند فضاهایی که از گزند هژمونی نولیبرال در امان ماندند، فضاهای مقاومت در برابر گفتار قدرت مدارِ هژمونیک نولیبرال. هر جا که قدرت هست، مقاومت هم هست. این مقاومت ها همواره برنامه ریزی نشده و خودجوش بوده است. اکنون که سالیانی از پایان جنگ سرد می‌گذرد، موقعیت هژمونیک پروژه ی نولیبرال بیش از پیش ترک برداشته است و مقاومت‌ها از وجه سلبی فاصله گرفته و به شکل ایجابی درآمده است. اما اقتصاددانان «جنگ سرد» و «دانش‌آموختگانی» که با غروری کودکانه اسطوره‌های جنگ سرد را بازتولید می‌کنند با تمسک بر گفتمان نابهنگامی که دوره اش سپری شده درصدد سرکوب بی‌صدای صداهای مخالف خوان هستند.
جنگ سرد به پایان رسیده است. اقتصاددانان «جنگ سرد» باید سنگرهای ایدئولوژیک خویش را ترک کنند. اکنون وقت بازاندیشی فرار رسیده است.   

 یادداشت مشترک سایت تحلیلی البرز و صفحه اقتصاد سیاسی انسان شناسی و فرهنگ          

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - جنگ