جنگ

انسان ها از زمانی که شروع به ساخت ابزار کردند، احتمالا شکار را نیز آغاز کردند و  از همان زمان و شاید کمی دیرتر در زمانی که برای ما ناشناخته است، از شکار به جنگ با هم نوعان خود روی آوردند. رابطه  شکار - جنگ امری است که امروز کاملا مورد اجماع است. در پرونده زیر،  برخی از مطالبی که درباره موضوع جنگ به صورت مستقیم یا غیر مستقیم آورده شده ، گرد آمده اند.  



نوبلی برای جنگ
http://www.anthropology.ir/node/1611

گفتگو با استفان اودوان روزو: انسان شناسی جنگ
http://www.anthropology.ir/node/431

فاشیسم را چگونه تحلیل کنیم؟ گفتگو با رابرت او. پاکستون
http://www.anthropology.ir/node/425

الجزایر: گذشته هایی که باز می گردند
http://www.anthropology.ir/node/570

پادشاهی بهشت
http://www.anthropology.ir/node/953

پیروزی اراده
http://www.anthropology.ir/node/1304

عراق: بالکان جدیدی در راه
http://www.anthropology.ir/node/596

لورکا و فاشیسم
http://www.anthropology.ir/node/678

گزارش سخنرانی: به یک وجدان جدید جهانی نیاز داریم
http://www.anthropology.ir/node/1603

چرخه خشونت
http://www.anthropology.ir/node/635

اوباما: نماد و واقعیت
http://www.anthropology.ir/node/2273

نقشه فروپاشی شوروی و جا به جایی جمعیتی - قومی در جنوب قفقاز
http://www.anthropology.ir/node/1583

اقتصاد سیاسی نسل‌کشی در فلسطین
http://www.anthropology.ir/node/1274

سا ختار سه گانه جوامع هندواروپایی
http://www.anthropology.ir/node/1134

جهان گفتگویی: بدیلی دربرابر جهان نظامی
http://www.anthropology.ir/node/593

سوءاستفاده از «طبیعت بشر»: درباره جنگ
http://www.anthropology.ir/node/2773

بررسی تطبیقی شخصیت آشیل-اسفندیار و رستم-هکتور در ایلیاد و شاهنامه
http://www.anthropology.ir/node/748

چگونه یک دیکتاتور بیرحم را به یک «قهرمان ملی » تبدیل کنیم؟
http://www.anthropology.ir/node/559/edit

گزارش جلسه نمایش مستند "به کجا تعلق دارم؟"
http://www.anthropology.ir/node/548

گزارش جلسه نمایش فیلم «آمین»
http://www.anthropology.ir/node/943

پایان یک کابوس؟
http://www.anthropology.ir/node/504

بحران اقتصادی جهان پیامد الگوهای مدیریت مردانه است: گفتگو با ناصر فکوهی
http://www.anthropology.ir/node/13

نقدی بر مستند ملفگند ساخته محمود رحمانی: کودکی از دست رفته
http://www.anthropology.ir/node/1478

عراق: بالکان جدیدی در راه
http://www.anthropology.ir/node/596

نگاهی به فیلمنامه فیلم کاتین ساخته آندره وایدا
http://www.anthropology.ir/node/3106

معرفی کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان
http://www.anthropology.ir/node/2916

بازتاب های سیاست آمریکا با تاکید بر فیلم های“تام رایدر1 و 2”
http://www.anthropology.ir/node/2685

هدف: خبرنگار
http://www.anthropology.ir/node/1311

اسپوتنیک زدگی
http://www.anthropology.ir/node/3156

غزه، دور باطل خشونت و بن بست «مسئله یهود»
http://www.anthropology.ir/node/2270

گزارش سخنرانی: جهان با بن بستی اساسی روبروست
http://www.anthropology.ir/node/1573

مرگ از دیدگاه جانبازان شیمیایی
http://www.anthropology.ir/node/308

بررسی جامعه شناسی جنگ
http://anthropology.ir/node/12733

روان شناسی جنگ
http://anthropology.ir/node/12822

جنگ در نظریه ها و رویکردهای روابط بین الملل
http://anthropology.ir/node/13189
 

 

موزه های جنگ و گفتمان هویت جمعی

سالن اشک مادر،موزه مسکو

در اکثر نقاط دنیا سعی می‌شود با اختصاص موزه‌هایی، هم یاد جان‌باختگان جنگی برای همیشه حفظ شود و هم‌ کاری می کنند تا مردم امروز درک صحیحی از جنگ و اثرات آن بر کشور داشته باشند.در این یادداشت می خواهیم به این پرسش پاسخ دهیم که موزه های جنگ چگونه می توانند گفتمان هویت جمعی بین اقوام و ملتهای مختلف دنیا ایجاد نمایند؟ این نوع موزه‌ها در بسیاری از کشورها به نام موزه‌های جنگی شناخته می‌شوند و معروف‌ترین‌شان مربوط به کشورهایی می‌شود که نامشان در تاریخ جنگ برجسته است و خود قسمت بزرگی از این تاریخ هستند موزه جنگ آمریکا که در سال 1923 تأسیس شد، مجموعه‌ای است از آثار شخصی، سلاح‌ها، وسایل نقلیه، لباس و پوستر سربازان و یا موزه کره‌شمالی که در بخشی از «پیونگ یانگ»،به عنوان نمادی از جنگ این کشور با آمریکا است و یا موزه دفاع مقدس در تهران که هشت سال مقاومت مردم ایران در برابر عراق کاملا مجهز به‌چشم می‌خورد. نمونه‌های معروفی از موزه‌های مخصوص جنگ هستند. اما در این میان، شاید موزه جنگ امپریال در انگلیس، موزه یادمان دیوار برلین و موزه جنگ روسیه در نوع خود شاخص‌تر باشند.در اینجا به تعدادی از این موزه های جنگ اشاره ای می کنیم:

  موزه جنگی در پارک پیروزی

روسیه از آن دست کشورهایی است که در اکثر مواقع یکپای جنگ‌های بزرگ و جهانی بوده است؛ از این رو، موزه جنگی پایتخت این کشور باید یکی از مجهزترین و پربیننده‌ترین‌ها در دنیا باشد. موزه جنگ مسکو یکی از زیباترین موزه‌های این شهر است که در سال 1993 در پارک بزرگی به‌نام پابدو (پیروزی) ساخته شده است. این موزه از دو بخش تشکیل شده است. بخشی از آن، در داخل ساختمان زیبایی که به شکل نیم‌دایره ساخته شده، قرار دارد و بخش دیگر در داخل فضای آزاد است.بخشی از تسلیحات نظامی به همراه تصاویری از صحنه‌های جنگ و اسامی سرداران و مبارزان در داخل ساختمان و ادوات نظامی بزرگ مانند تانک‌ها و توپ‌ها و هواپیماهای جنگی در فضای آزاد مستقر شده است.هر بازدیدکننده بعد از ورود به موزه مسکو، تالاری به‌نام افتخار را می‌بیند که در آن، روی سنگ‌های مرمر اسامی رزمندگان جنگ که لقب قهرمان اتحاد شوروی را به‌دست آورده‌اند، حک شده است. در این تالار مجسمه «سرباز پیروز» قرار دارد.دور تالار افتخار نمایشگاه نظامی- تاریخی برپاشده است. این نمایشگاه که جو و رویدادهای آن زمان را منعکس می‎کند، امکان می‎دهد تا همه جزئیات آن رویدادها به‌خوبی مجسم شود. اشیای نمایشی موزه از آستانه جنگ و آمادگی برای جنگ، حمله آلمان نازی به اتحاد شوروی، جریان عملیات جنگی، جنبش چریکی، پشت جبهه شوروی، آزادسازی کشورهای اروپا، همکاری اتحاد شوروی با متحدان در ائتلاف ضدهیتلری در مقابله با بلوک فاشیستی و محاکمه مجرمین جنگی آلمانی و ژاپنی حکایت می‎کنند.یک طبقه پایین‎تر، در تالار خاطره و ماتم، «کتاب‌های یادبود» قرار دارند که در آنجا اسامی رزمندگانی که در جنگ کبیر میهنی جان خود را از دست داده‌اند، قید شده است. یکی از جالب ترین قسمت های موزه، سالن اشک مادر است که در بالای مجسمه ی مادر، اثر هنری شیشه ای متشکل از 27000000 قطعه کریستال به یادبود 27000000 شهید شوروی در جنگ جهانی دوم نصب گردیده است.

هر گوشه ی این موزه با طراحی بسیار ماهرانه، تمام صحنه های جنگ را با استفاده از هنرهای تجسمی به گونه ای مجسم می نماید که گویا انسان در صحنه ی نبرد حضور داشته و جلوه های شکست و پیروزی را از نزدیک احساس نموده است. در این طبقه، سیستم خودکاری وجود دارد که به بازدید‌کنندگان اجازه می‎دهد، اطلاعاتی در مورد افرادی که در نبردها و بیمارستان‌های نظامی جان خود را از دست داده‌اند یا در سال‌های جنگ جهانی دوم به اسارت گرفته شده‌اند، کسب کنند.سالن‌های سینما بخش دیگری از این موزه است که در آنجا فیلم‌های مستند مربوط به سال‌های جنگ که از عملیات جنگی در جبهه‎ها و زندگی مردم پشت جبهه حکایت می‎کند، نمایش داده می‎شود. در همین طبقه ساختمان موزه، سالن‌های نمایشگاه و مراکز خدمات برای بازدید‌کنندگان قرار دارد.

 موزه برلین

دیوار برلین اصلی‌ترین نماد جنگ سرد بود که به پرده آهنین مشهور شد و به مدت 28 سال شهر برلین را به 2 منطقه شرقی و غربی تقسیم کرد. طی این دوره، نزدیک به 5هزار نفر تلاش کردند، از این دیوار عبور کنند و بین 100 تا 200نفرشان کشته شدند. البته فرارهای موفقی هم در این برهه از زمان روی داد. مردم محصور پشت دیوار شرقی برلین از روش‌های مختلفی مانند پریدن از پنجره آپارتمان‌های کنار مرز یا عبور از تونلی عریض زیر دیوار برلین، برای فرار به نیمه دیگر کشور آلمان تلاش می‌کردند.در برلین امروز که دیگر دوپاره نیست، یادواره‌هایی برای قربانیان حکومت کمونیستی شوروی در محل‌های تاریخی این شهر برپا کرده‌اند. در سال 1998 از این بنا پرده‌برداری شد و روی آن نوشته شده بود: «در یاد تجزیه شهر از 13 آگوست 1961 تا 9 نوامبر 1989 و یادواره‌ای از قربانیان حکومت ستمگر کمونیست».در غرب این خیابان، مرکز تازه‌تأسیس بازدیدکنندگان و مرکز اسناد وجود دارد. مرکز بازدیدکنندگان که در سال 2009 شروع به کار کرد اطلاعاتی در مورد دیوار برلین به بازدیدکنندگان می‌دهد و مرکز اسناد هم شامل اطلاعات تاریخی، نمایشگاه دائم به دو زبان آلمانی و انگلیسی، آرشیو دیجیتال به همراه مدارک اصلی، برجی که می‌توان استحکامات مرزی سابق را دید و ایستگاه‌های رادیویی با برنامه‌های تاریخی از شرق و غرب، می‌شود.یکی از مکان‌های معروف این خیابان، موزه «ایست بازرسی چارلی» است. این ایست بازرسی در زمان تجزیه برلین، بهترین سیستم امنیتی مرزی در جهان را دارا بوده و اکنون به‌عنوان یادبودی از دوران سیاه برلین به موزه تبدیل شده است.

موزه جنگ لندن

موزه سلطنتی جنگ در لندن در پوشش دادن درگیری‌ها از جنگ جهانی اول تا به امروز، تا حدودی منحصربه‌فرد عمل کرده است. این موزه 6 شعبه دارد. 5 شعبه برای بازدید عموم باز است و در سال 1917 تأسیس شده است.شعبه‌های این مجموعه شامل موزه جنگ امپریال لندن، موزه داکسفورد (Duxford)، موزه کشتی بلفاست، اتاق‌های جنگ چرچیل، موزه جنگ امپریال شمالی و کلکسیون‌های موزه جنگ امپریال می‌شود.تقریبا تمام این شعبه‌ها، مجموعه‌هایی از اشیای بازمانده از دوران جنگ، گالری‌ها، قسمت‌هایی مخصوص کودکان و بحث‌های آموزشی دارند و البته یکسری امکانات مخصوص هم دارند.موزه جنگ امپریال لندن، چند نمایشگاه مخصوص دارد که در زمان‌های مشخص و با محورهای مرتبط برگزار می‌شود. در این میان، می‌توان به گالری زنان هنرمند جنگ (گالری‌ای متمرکز بر آثار هنری زنان از جنگ جهانی اول تا درگیری‌های کوزوو)، روزی روزگاری جنگ(روایت داستان جنگ کلاسیک برای کودکان) و نشست‌هایی بین نسل جدید و سربازان بازمانده از جنگ جهانی دوم و درگیری‌های اخیر، اشاره کرد.البته این شعبه، نمایشگاه‌های دائمی هم دارد که بارزترین آنها، نمایشگاه جنگ جهانی اول است که در آن، سنگرهای خط اول مقدم در سال 1916 بازآفرینی شده‌اند تا حال و هوای آن زمان برای هر کسی که در آن قدم می‌زند، تداعی شود. وسایل نظامی، اشعار و آثار هنری به‌جامانده از جنگ جهانی اول در این نمایشگاه به چشم می‌خورد.متفاوت‌ترین ویژگی شعبه داکسفورد این است که هر روز به مدت 2ساعت این امکان را برای بازدیدکنندگان فراهم می‌کند که اقلام جنگی این موزه را در دست بگیرند و گذشته را حس کنند. همچنین در این شعبه، محلی دیده می‌شود که در آن، اتاق عملیات 1940 شبیه‌سازی شده است. این عملیات مربوط به هدایت جنگنده‌های داکسفورد در مقابل حمله هوایی آلمان به بریتانیا در خلال جنگ جهانی دوم می‌شود. گفته می‌شود، این شبیه‌سازی بر اساس اسناد، فیلم، عکس و خاطرات شخصی پرسنل آن بوده است.

موزه دفاع مقدس

وزه دفاع مقدس و ترویج فرهنگ مـقاومت به عـنوان محلی برای ارائه بخش اندکی از حماسه ملت غیور ایران در دوران انقلاب و دفاع مقدس در کنار مجموعه های بزرگ فرهنگی شهر نظیر باغ کتاب تهران، کتاب خانه ملی ، فرهنگستان های جمهوری اسلامی ، باغ هنر، تهران سرای قرآن و مصلای بزرگ تهران به عنوان قطب فرهنگی شهر تهران قرار گرفته است ،ارائه ی محتوا، روح حماسی و معارف دفاع مقدس در قالب فناوری های نوین اعم از نمایشی ، تعاملی و تلفیقی ،امکان روزآمدی و پویایی در تولید سناریوهای مختلف بر اساس مفاهیم گرانقدر دفاع مقدس با استفاده از صدها نمایشگر،مجهز به کیوسک های اطلاعاتی با امکان صفحات نمایش لمسی برای دریافت اطلاعات تدقیق شده مربوط به تاریخ شفاهی دوران دفاع مقدس، مستند به گفتار فرماندهان هشت سال دفاع مقدس و همچنین اسناد معتبر ملی و بین المللی،فضای  مفرح و مشجر 18 هکتاری با امکانات ویژه برای پذیرایی و گذران اوقات فراغت،نمایشگاه های متعدد آثار هنری و فرهنگی مرتبط با دفاع مقدس،بهره گیری از سامانه های هوشمند نظارتی (  BMS، CCTV )،بهره گیری از یک پایگاه داده (دیتاسنتر) مجهز و پرظرفیت برای ذخیره و نگاهداشت اطلاعات و اسناد دفاع مقدس اعم از عکس، فیلم ، مالتی مدیا، مدارک و اسناد، نقشه و ....ساخت مسجد جامع خرمشهر در ابعاد واقعی به عنوان نماد مقاومت مردم شریف ایران اسلامی، سامان دهی ویژه برای گذر جانبازان و معلولان حرکتی در کلیه فضاهای روباز و بسته. استفاده از آثار هنری هنرمندان ایرانی با بازسازی بخشی از رویکردهای مختلف دفاع مقدس شامل : بخشی از یک محله در شهر خرمشهر، بخشی از پالایشگاه آبادان با استفاده از قطعات اصلی،سنگرهای رزمندگان در اقلیم های سردسیر و گرمسیر جبهه ها و بازسازی حضور رزمندگان اسلام در این سنگرها،وجود کتاب خانه تخصصی دفاع مقدس با بیش از یازده هزار عنوان کتاب و تجهیز آن به عنوان کتاب خانه الکترونیکی دفاع مقدس،امکان نگهداری یادبودی از 240 هزار شهید بزرگوار دفاع مقدس و نمایش دائمی آن ها در تالار پروانه ها،بزرگداشت و نمایش ابعاد زندگی و حماسه های فرماندهان شهید و شاهد دفاع مقدس در تالار پروانه ها ایجاد مکانی برای نشست های دائمی پیشکسوتان دفاع مقدس،نمایشی از حماسه دفاع مقدس از آغازین روزهای شکل گیری انقلاب شکوهمند اسلامی ، تهاجم ، دفاع همه جانبه ، عملیات افتخار آفرین رزمندگان اسلام ، بزرگداشت نام و یاد شهداء ، جانبازان ، آزادگان ، مفقودالجسدها  و نیروهای نظامی و غیرنظامی درگیر در جنگ و ارائه دستاوردهای این حماسه،شبکه دسترسی مناسب از طریق مترو در نزدیکترین نقطه به شمال و جنوب موزه، حضور راویـان ویژه که خود فرمانده و یا رزمنده دوران دفـاع مقـدس بوده و به روایت صحنه ها و تـاریخ دفـاع مقـدس می پردازند،نمایش ادوات زرهی اغتنامی از ارتش بعث با ارائه بعضی کارکردهای آن در محوطه ی موزه،نمایش هواپیماهای شکاری ، سبک و فوق سبک نمایش موشک های زمین به زمین به کارگیری شده در جنگ شهرها،نمایش هواپیماهای بدون سرنشین (RPV ) به کارگیری شده در دفاع مقدس،بهره گیری از آخرین امکانات فناوری اطلاعات درزمینه مدیریت ارتباط با مخاطب ، مدیریت دانش و گردش اطلاعات در موزه،امکان نمایش آخرین دستاوردهای علمی و نظامی نظام مقدس جمهوری اسلامی و به روز شونده.

کارکرد نمادهای جنگ

امورکارکردی،گاه در زمانی تقریبا کوتاه،به امور نمادین تبدیل می شوند.بطور مثال در جنگ ایران و عراق لباس های خاکی و گاه سبز رنگ رزمندگان زمانی مناسب بود که فرماندهان مجبور بودند افراد خویش را در زمان حمله در اردوگاهی که پوشیده از گاز های دودزا بود،تشخیص دهند.چند مدت بیش نگذشت که یونیفورم های روشن اما قدیمی مربوط به رزمندگان به عنوان لباس رسمی، نهاد بسیج برای همیشه به کار گرفته شد.آیین های مربوط به تمرینات رزمی و پرچم افرازی،برای افرادی که در بیرون جنگ هستند و تقریبا راهی برای ورود و آشنایی با آنها ندارنداهمیتی ویژه دارد.این آیین ها با الگوگیری از سنت های دیرینه،موجب تقویت وحدت جمعی جنگ می شود،مراسم مربوط به تمرینات رزمی و پرچم افرازی ابتدا ابزاری بود برای جنگ،ارتش ها با برپایی رژه در دسته های منظم و شانه به شانه سربازان را به حرکت در می آورند تا تیرهایشان را به سوی دشمن بیندازند.

رزمندگان پرچم های بزرگ با رنگ هایی و علامت های خاص ملیت و گردان خود را در مرکز صفوف خود حمل می کردند.این علامت ها «دسته بندی»منظمی داشت تا سربازان بتوانند علامت گردان خود را تشخیص دهند.کارهایی که باید در اردوگاه انجام می گرفت به مجموعه ای از حرکت ها و وظایف فردی تقلیل می یافت و مرتب تکرار می شد. به همین دلیل رزم تن به تن بیشتر از آنچه ارزش تاکتیکی داشت دوام آورد و در جنگ ها ریشه دواند و روشی شد برای تعلیم فرمانبری به تازه سربازان ،که جزیی از یک گروه به شمار می آمدند و آشنا کردن آنها با کارهای سخت جسمانی،خستگی و آشفتگی توام با خطرات فراوان، به این ترتیب بود که تازه سربازان تشویق می شدند هویتشان را تابع جنگ کنند وبیشتر به ایمنی همسنگران و افراشتگی پرچمشان بیندیشند وکمتر به ایمنی خود توجه داشته باشند و این چنین بود که فرهنگ ایثار شکل می گرفت.

امروزه گرچه مدت زیادی از زمانی که پرچم برای ایجاد انسجام در اردوگاه نیاز بود می گذرد،اما هنوز هم پرچم ها درجامعه دارای ارج و قربی بالا و شبه مقدس هستند و همیشه در مراسم ها بصورت رسمی دست به دست می شوند.این پرچم ها در موزه های جنگ نشانه ای برای تاکید بر قدرت و پیروزی بر دشمن هستند.

موزه ها با به نمایش گذاشتن آثار جنگ،به نسلی که آن را تجربه نکرده است وهمچنین برای روحیه دادن به نظامیان و حفظ روحیه رزمندگان بنا شده اند، بنابراین تصویرسازی از گذشته در موزه های جنگ  جهت رسیدن به این هدف می باشد.آثار موجود در مجموعه های مختلف موزه ها انباشته از نماد های فراوان است.لباس های نظامی،پرچم ها،تندیس ها و سلاح هایی که تا آن زمان برا ی جنگ ندیدگان نامفهوم می نمود با قرار گرفتن در ویترین موزه ها به رمزگان ها و فعالیت هایی دلالت می کنند که پیوسته طی چندین سال به زندگی سربازان معنا داده و می دهند.

موزه های جنگ و مکان مندی هویت جمعی

موزه ها به عنوان مکانی برای تشکیل موزه هامحسوب می شوند این مکان بعنوان یك مجموعه دارای پتانسیل كمك به روندی است كه در آن افراد حس مكان، تعلق و هویت را توسعه می دهند و آنها را حفظ می نمایند. مكان در مركز جهان یا دنیای اجتماعی قرار دارد. مکان ها هنگامی كه دربر هم كنش های انسان با محیط زیست خود مطرحند، شكل می گیرند و یا از فضاها ساخته می شوند. مكان ها نه تنها با مجموعه ای فیزیكی، بلكه با رشته ای از فعالیت ها و فرآیندهای اجتماعی و روانشناختی که در آنها انجام می گیرند، مشخص می شوند.مكان تنها متضمن و یا شامل محل های ویژه فیزیكی نیست، بلكه پراز معانی نمادین، دلبستگی های عاطفی و احساساتی است كه افراد درباره یك مجموعه مشخص دارند. کوین لینچ هویت یک مکان را در تمایز آن مکان با مکان های دیگر تعریف می نماید و آن را پای های برای شناخته شدن مکان موردنظر به عنوان موجودیتی منحصر به فرد میداند. این موضوع نشان دهنده آن است که هر مکان آدرسی واحد و منحصر به فرد دارد و به عبارت دیگر قابل شناسایی است.بنابراین هویت مكان با منحصر به فرد سازی یك مكان می تواند به درستی درك شود.

هویت مکان به عنوان یکی از راههای ارتباط بین انسان ومکان، بیشتر متوجه ارضای ذهنی و عاطفی بشر است تا نیازهایی که مستقیماً با جسم او در ارتباط باشند. هویت مکان از ارزش های فردی و جمعی نشات می گیرد و با گذر زمان، عمق، گسترش وتغییر می یابد . شولتز مطالعه مکان را مطالعه رویدادها و حوادثی که در آن اتفاق می افتد، می داند و معتقد است که مجموع های از رخدادها، شکلها، رنگ ها و بافت ها شخصیت یک مکان یا هویت آن را شکل می دهد. او ارتباطی بین معماری، مکان و هویت فرهنگی برقرار می کند و معتقد است تجربه مکان تجربه معنای مکان است.

 یان نایرن (1965) اذعان می دارد که: «به اندازه انسان ها، هویتهای مربوط به مکان وجود دارد ». زیرا هویت در تجربه، نگاه، ذهن و نیت ناظر، به همان اندازه موجود درظاهر فیزیکی شهر یا منظره و چشم انداز وجود دارد. اگر چه هرشخصی ممکن است خود آگاهانه یا ناخودآگاهانه هویتش را به مکان هایی خاص نسبت دهد ولی این هویتها در هر صورت میان-ذهنی ترکیب شده و تشکیل یک هویت مشترک(هویت مکان) را می دهند. نایرن اعتقاد دارد این موضوع ناشی است از تجربه اشیاء و فعالیتهای مشابه و یا آنچه که برای یافتن کیفیت هایی از مکان که مورد تاکید گروههای هم فرهنگ باشد،آموزش داده می شود.(کاشی و بنیادی،1392:43)

 بنابراین موزه های جنگ،خاطرات مشترکی را برای اقوام مختلف زنده می کنند ازجمله مصیبت های که برمردان ، زنان و کودکان در دوران جنگ سپری شده،سوگواری ها،جدا شدن و از دست دادن ها و... همه این موارد تجربه ای سنگین و بی وقفه را در یک گستره جفرافیایی نامحدود به اشتراک می گذارند به عبارتی عینیت ها در یک مکان مشخص بنام موزه جنگ به ذهنیتی با عنوان  هویت جمعی مشترک می رسند،بدین ترتیب می توان گفت گفتمان هویت جمعی،گفتمانی است که کاملا در یک کنش ذهنی و در یک چهار چوب اجتماعی بدون حضور عینی اشخاص در مکانی معین صورت می گیرد.بنابراین اگر حتی برای چند ساعت بتوان بین ذهنی با خاطره جنگ وذهنی اجتماعی با خاطره جامعه مدار پیوندی برقرار کرد،پس بین اقوام و ملتهای دیگر نیز می تواند این پیوند صورت بگیرد و به گفتمان ذهنی مشترک جمعی تبدیل شود،بگونه­ای که با بازدید از موزه های جنگ ،فارغ از هرگونه تعصب نژادی و قومی و تنها با تعامل وتبادل گفتمان­ها با وجود عناصر و نمادهای موجود در درون موزه های جنگ،هرچه بیشتر به معنا،مفهوم و درک عمیق از تاثیر جنگ به عنوان یک پدیده اجتماعی و انسان به مثابه یک کنشگر اجتماعی وتاثیر هرکدام بر دیگری را مورد کنکاش و مطالعه قرار داد.

منابع:

-کاشی،حسین و ناصر بنیادی(1392) تبیین مدل هویت مکان-حس مکان وبررسی عناصر و ابعاد مختلف آن، نشریه هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی دوره 18 شماره 3 پاییز ۱۳۹۲،صفحه44

-ساسانی ،فرهاد (1387) خاطره و گفتمان جنگ،انتشارات سوره مهر

 

تاریخ انتشار

سه شنبه, مهر 21, 1394 - 00:00

شاخه اصلی

اشیا و موزه‌شناسی

دموکراسی انجمنی و مدیریت شکاف‌های قومی (بخش نخست)

 بسياري از کشورهاي جهان سوم در تجربه‌ی سياسي خود با يک دوره از منازعات و کشمکش‌های داخلي دست‌به‌گریبان بوده‌اند. وجود اقلیت‌های قومي، مذهبي و نژادي با منافع و دیدگاه‌های مختلف و عدم تجميع خواسته‌های معارضه زمینه‌ساز منازعات دروني در این کشورها است. در اغلب اين کشورها به علت شکل‌گیری دولت-ملت ناقص و نبود ساختارهاي مدني و نهادهاي مشارکت قانوني و طي نکردن فرايند دموکراسی منازعات گسترش‌یافته و ثبات و امنيت کشورهاي مزبور را تحت تأثير قرار داده است. در چنين شرايط بسياري از اين کشورها در تلاش براي دولت-ملت‌سازی و ایجاد دموکراسی‌اند. از طرفي جهانی‌شدن با شدتي بيشتر از قبل گسترش‌یافته و مرزهاي سنتي را تحت تأثير خود قرار داده و در چنين اوضاعی دولت‌ها به‌عنوان بازيگراني منحصربه‌فرد تا آغاز دهه‌ی ١٩٨٠ با مشکلاتي مواجه شده‌اند. به‌موازات دولت‌ها ساير بازيگران بین‌المللی نيز به ايفاي نقش پرداخته‌اند. دولت‌ها دچار فرسايش حاکميت شده و از اقتدار سرزمینی‌شان کاسته گرديده، وفاداري شهروندان به دولت‌هاي متبوعشان کمرنگ گشته و مفهوم امنيت سنتي دچار تحول شده است (بهشتي،١٣٨٧: ٥).

سی.بی. مک فرسون در مورد دموکراسی در کشورهای درحال‌توسعه می‌نویسد که رقابت در این کشورها امری ناپسند پنداشته می‌شود. از یک‌سو فرهنگ سنتی حاکم در این کشورها، رقابت را برنمی‌تابد و از دیگر سو نیاز این کشورها به ثبات و توسعه‌ی اقتصادی و تثبیت شدن به‌عنوان یک کشور مستقل، نیازمند توافق ملی و دوری از اختلاف‌های داخلی است (مک فرسون،1992: 25). به همین‌گونه، رقابت در کشورهای پس از جنگ هم به دلیل نفرت و بدگمانی‌ای که جنگ ایجاد می‌کند، همکاری را دشوار می‌سازد و صلح سازی را به مشکل مواجه می‌سازد. جوامع چندپاره هم مشابهت‌های زیادی به کشورهای پس از جنگ دارد و رقابت در چنین جوامعی نیز می‌تواند شکاف‌های قومی، مذهبی و زبانی را عمیق‌تر سازد و مانع ایجاد یک نظام باثبات شود.

درجایی که گروه‌های مختلف قومی هیچ‌گونه تصویری از سرنوشت مشترک ندارند، ایجاد حس سرنوشت مشترک، مستلزم شکستن وفاداری‌های گروهی و ایجاد وفاداری‌های جدید است. این امر یک کار بسیار سخت و سنگین است که تحقق آن در بسیاری از موارد نامحتمل هست؛ اما سؤال این است که چه نوع دموکراسی در جوامع ناهمگون باید وجود داشته باشد که هم ارزش‌های دموکراتیک حفظ شود و هم این ناهمگونی موجب جنگ و درگیری بین اقوام مختلف نشود.

 بامطالعه تاریخ کـشورهای مـختلف می‌توانیم این نتیجه‌ را‌ بگیریم که معمولاً اغلب درگیری‌های‌ داخلی‌ کشورها از‌ طریق‌ سـلطه‌ اقـتدارگرایانه یـک گروه یا گروه‌هایی بر‌ دیگران‌ مدیریت (کنترل) شده است. در شیوه اقتدارطلبانه اداره کشورها معمولاً فرصتی برای اعمال‌نفوذ مـستقیم‌ یـا‌ غیرمستقیم جوامع اقلیت (و یا در‌ برخی حالات اکثریت) بر تصمیماتی‌ که‌ برای کـل جـامعه گرفته می‌شود‌ وجود‌ ندارد. مطیع سازی، اخراج اقلیت‌ها و نسل‌کشی از نمودهای مختلف رویکرد سلطه‌طلبی در مدیریت یا کنترل‌ جوامع‌ ناهمگون و مـتفرق‌ هست. داشتن قـوای قهریه‌ مناسب‌ برای‌ سرکوب خواسته‌های اقلیت‌ها‌ مهم‌ترین‌ ابزاری است که در‌ اختیار‌ حکومت‌های ایـن قبیل جوامع قرار دارد و بدیهی است تا زمانی که حـکومت‌ها قـدرت سرکوب‌ خود‌ را حفظ کنند قادر خواهند بـود‌ شـیوه‌ سلطه اقتدارگرایانه‌ را‌ بر‌ جامعه تحمیل کنند و با از دست دادن قدرت سرکوب جامعه دچار بـحران و جـنگ داخلی می‌گردد.

در کنار‌ رویکرد‌ سلطه اقـتدارگرایانه رویـکرد دیگری بـرای اداره‌ بـعضی‌ از‌ جوامع‌ متفرق‌ و ناهمگون وجود‌ دارد‌ که در آن‌ها حـکومت تلاش می‌نماید از طریق بعضی اقدامات توان‌بخش به‌نوعی سایر اقوام یا‌ گـروه‌های‌ اجـتماعی‌ را یا در قدرت سهیم سازد و یا‌ بـا‌ تعدیل‌ خواسته‌های‌ آن‌ها‌ مـوجب کـاهش تعارضات و اختلافات در جامعه گردد.

از نمونه‌های ایـن قـبیل نظام‌ها می‌توان به نحوه اداره شبه‌قاره هند در دوران استعمار انگلیس اشاره کرد که‌ بـا تـقسیم قدرت میان مسلمانان و هندوها چـندین دهـه سـلطه حاکم بریتانیایی بـر شبه‌قاره حفظ شد و خـشونت‌های فـرقه‌ای و محلی کنترل گردید. همچنین می‌توان به برخی از نظام‌های آفریقایی‌ پس‌ از دوران استعمار اشاره کرد که از طـریق اقـدامات توان‌بخش غیررسمی نظام‌های اقتدارگرا را در جـوامع چـند قومی تـثبیت کـردند؛ مانند حاکمیت رژیم نـژادپرست سفیدپوست‌ها در آفریقای‌ جنوبی‌ در دوران آپارتاید. نام‌گذاری این شیوه از حکومت به نام «مبادله سلطه» از تانزانیا، زامبیا، کنیا، ساحل‌عاج و کامرون به‌عنوان نـمونه‌های عـملی این‌ نوع‌ نظام‌ها یاد می‌کند (دی سیسک،1379: 76).

در رویکرد‌ مـبادله‌ سـلطه در کـشورهای چـند قـومی دموکراسی حضور نـدارد امـا دارنده قدرت مرکزی با اختصاص پاره‌ای امتیازات و فرصت‌ها بر دیگر اقوام (و یا بخشی از اقوام‌ مختلف)‌ موجب تـحکیم نـظام اقـتدارگرا‌ می‌گردد. در‌ این قبیل جوامع بازهم درنهایت قـدرت سـرکوب حـکومت اسـت کـه ساختار سیاسی را محافظت می‌نماید و چنانچه حکومت نتواند از طریق اقدامات توان‌بخش و سرکوب ثبات جامعه را‌ حفظ‌ کند جامعه و کشور دچار تجزیه‌شده و جوامع کشورهای جدید به وجود می‌آیند.

سرنوشت شـوروی و یوگسلاوی از نمونه‌های تجزیه جوامع و کشورها در عصر حاضر است. سرکوب شدید مبارزان‌ چچن‌ توسط نیروهای‌ نظامی روسیه درسی است که این کشور از فروپاشی کشورهای چند قومی ازجمله خود شوروی گرفته‌ اسـت. حکومت روسـیه معتقد است که اگر اجازه جدایی به چچن‌ها داده‌ شود‌ روسیه‌ نیز به سرنوشت شوروی دچار خواهد شد.

در مقابل رویکرد سلطه (اعم از سلطه اقتدارگرایانه یا مبادله سلطه) برای ‌‌مدیریت‌ و کنترل جوامع ناهمگون رویـکرد دموکراتیک قرار می‌گیرد. رویکرد دموکراتیک تغییر روش مدیریت جامعه‌ است. در‌ رویکرد‌ دموکراتیک مسئولیت اصلی قوای قهریه حفظ ساختار دموکراتیک کشور است نه تحمیل سلطه بخشی از جـامعه‌ بـر بخش‌های دیگر. در این رویکرد اعـضای جـامعه توسط رأی خود امور مختلف جامعه‌ را اداره می‌نمایند و می‌توانند‌ با مشارکت خود در ساختارهای قدرت مدیریت ساختار سیاسی کشور را در دست‌گیرند.

رویکرد دموکراتیک در ساده‌ترین شکل خود دموکراسی اکـثریت نـام دارد که به معنی اداره جـامعه بـر مبنای رأی‌ اکثریت آن جامعه است. دموکراسی اکثریت در جوامع همگن یا کمتر غیر متفرق می‌تواند بخش عمده‌ای از مشکلات آن جامعه را حل کند زیرا اولین شرط تحقق دموکراسی که‌ وجود‌ یک «افکار عمومی متحد» است در جوامع همگن وجـود دارد. امـا در جوامع متفرق و ناهمگون چند قومی که «افکار عمومی متحد» وجود ندارد اجرای دموکراسی اکثریت خود مانعی برای نظم و آرامش جامعه است؛ زیرا‌ در‌ این‌گونه جوامع نتیجه اعمال دموکراسی اکثریت چیزی جز تحمیل و سلطه اکـثریت و اقـلیت نخواهد بـود و به‌عبارت‌دیگر دیکتاتوری اکثریت شکل خواهد گرفت. مشکل دیگر دموکراسی اکثریت‌ آن‌ است که قدرت‌های حاکم تـا زمانی که ماندگاری و رأی خود را موافق رأی اکثریت می‌بینند درباره مزایای دموکراسی اکـثریت صـحبت مـی‌کنند اما هنگامی‌که متوجه می‌شوند اکثریت نظر و رأی‌ دیگری‌ دارد به اشکال مختلف از‌ قبول‌ رأی‌ اکثریت طفره می‌روند. عدم پذیـرش ‌ ‌نـتایج انتخابات سال 1992 الجزایر توسط نظامیان قدرتمند که جنگ خونین و پردامنه‌ای را بر این کـشور‌ تـحمیل‌ کـرد‌ از نمونه‌هایی است که رأی اکثریت توسط حاکمان‌ قدرتمند‌ پذیرفته نمی‌شود و جامعه با خشونت و جنگ مواجه مـی‌گردد. انتخابات اولین گام در اعمال دموکراسی و مهم‌ترین عنصر سیاست‌ و اداره‌ جامعه است و برای این مـنظور انتخابات برگزار می‌شود کـه‌ رقـابت‌ها از صحنه خیابان‌ها و میدان‌ها به درون مجالس کشیده شود و تعارضات و اختلافات در‌ قالب‌های‌ قانونی‌ قرار گیرند و جامعه با بحران و تنش روبه‌رو نشود.

عدم‌ وجود‌ تضمین برای عملی شدن نتایج حاصله از انتخابات به معنی آن اسـت که جامعه دچار بحران‌ می‌شود. رابرت‌ دال‌ با طرح موضوع «امنیت دوجانبه» (دی سیسک،1379: 75) پیش‌شرط اعمال دموکراسی در جامعه و رقابت‌های انتخاباتی را «امنیت‌ دوجانبه» می‌داند. «امنیت‌ دوجانبه» به‌ این معنی است که بازنده انتخابات حق ادامه حیات سیاسی خود را برای مرحله‌ بـعدی‌ انـتخابات‌ حفظ می‌نماید و برنده انتخابات مالک دولت یا مجلس نمی‌شود بلکه امانت‌داری دولت یا‌ مجلس را تا زمان انتخابات بعدی عـهده‌دار می‌شود.

همان‌گونه که گفته شد دموکراسی‌ اکثریت‌ در جوامع همگن می‌تواند سازوکار مناسبی برای اداره کشور و جامعه باشد اما‌ در‌ جوامع‌ ناهمگون و متفرق و چند قومی اعمال دموکراسی اکثریت خود می‌تواند موجب بروز بحران‌های مـختلفی‌ گـردد‌ و در اینجاست که بحث «مهندسی سیاسی» و نظریه تقسیم قدرت در قالب رویکردهای‌ دموکراسی‌ انجمن‌ و یا دموکراسی ائتلافی برای طراحی ساختارهای سیاسی و مدیریت جوامع متفرق مطرح می‌گردد.

رویکردی که بیش از هر چیز به همکاری نخبگان به‌عنوان مشخصه اصلی مدیریت موفق درگیری در جوامع به‌شدت متفرق بستگی دارد. انجمن گرایان اظهار می‌دارند که حتی اگر اختلاف عمیق بین گروه‌های اجتماعی وجود داشته باشد، برای آرام کردن درگیری، همکاری نخبگان شرط لازم و کافی است. اریک نوردلینگر در این بحث تا آنجا پیش می‌رود که ادعا می‌نماید که نخبگان به‌تنهایی قادرند با ابتکار عمل، حل‌وفصل و تکمیل اقدامات سامان‌بخش درگیری را به دست‌گیرند؛ و بنابراین به‌تنهایی قادرند تا مشارکت‌های مثبت و مستقیمی در نتایج از اقدامات سامان‌بخش درگیری داشته باشند. در رویکرد انجمنی، نخبگان یا رهبران گروه‌های درگیر مستقیماً بخش‌های مختلف اجتماعی را نمایندگی نموده و درصدد تکمیل و بهبود پیوندهای سیاسی در مرکز هستند. این موضوعی است که نظریه‌پردازان مذکور در بسیاری از دموکراسی‌های انجمنی همچون: بلژیک، هلند، سوئیس، مالزی و لبنان آن را تجربه موفقی تلقی کرده‌اند. طرفداران انجمن گرایی رویکردهای همگرا را، با در نظر گرفتن اهمیت و انعطاف‌پذیری هویت قومی، یک قضیه مشکوک تلقی می‌نمایند. دموکراسي توافقي، تلاش می‌نماید تا پایه‌های حکومت را در بالاترين سطح ممکن توسعه دهد تا اکثريت ممکن را در ساختار حکومت، مشمول گردد و از طرد ديگران و اکتفا به اکثريت محض، اجتناب ورزد.

انجمن‌گرایان بیش از هر چیز بر نقش نخبگان در ایجاد ائتلاف‌های قومی و مدیریت منازعات قومی تأکیددارند و انگشت می‌گذارند. درواقع، عنصر اصلی و دال مرکزی این تئوری، تأکید بر نقش نخبگان در ایجاد ائتلاف‌های قومی و سراسری و توافق جمعی است. نخبگان و سران قومی همچنان از نفوذی عمیق و فراوان در میان توده‌های مردم برخوردارند. این نفوذ آن‌ها، اگر در چارچوب یک سیستم (دموکراسی انجمنی) تئوریزه و قرار داده شود، می‌تواند به عاملی برای ایجاد توافق قومی و ثبات سیاسی در جوامع ناهمگون آن‌گونه که انجمن‌گرایان مطرح کرده‌اند تبدیل شود.

با توجه به نکات گفته‌شده، هدف عمده این مقاله آن است تا به بررسی ویژگی‌ها و چرایی دموکراسی انجمنی بپردازد و در ادامه با توجه به ویژگی‌ها و شاخص‌های این الگو به بیان مناسب بودن یا نبودن این الگو در ایران بپردازد. در قسمت اول مقاله به بیان مفاهیم مربوط و نزدیک دموکراسی انجمنی می پردازیم و در قسمت های آینده مقاله به بیان نظری و تاریخی دموکراسی انجمنی می پردازم و در آخر به بررسی دموکراسی انجمنی در ایران می پردازم و مناسب بودن یا نبودن را در ایران بررسی می کنم.   

 

چارچوب نظري و مفهومي:

…پيش از معرفي چارچوب نظری و ورود به بحث اصلي چندين مفهوم کليدي مانند جهانی‌شدن، جوامع چندپاره و ... در نوشتار حاضر مورداستفاده قرارگرفته که لازم است مختصري در مورد آن‌ها توضيح داده شود.

جهانی‌شدن:

 …بسياري از نظریه‌پردازان در رابطه با مقوله‌ی …دمکراسی موردتوجه قرار داده‌اند. براي نمونه از نظر هابرماس جهانی‌شدن هرقدر هم مبهم باشد از یک‌جهت کاملاً روشن است و آن اين است که جهانی‌شدن منادي ختم دوراهي سلطه‌ی جهاني دولت - ملت‌ها به‌عنوان الگوي سازمان سياسي است؛ الگويي که کشورهاي پسامنازعه اي براي دست‌یابی به آن تلاش می‌کنند. حکومت ملی به‌عنوان بازيگر سياسي اصلي در جهان تا حدودي توانايي خود را براي جلب متابعت مردم ازدست‌داده است (روزنا، ١٣٨3:٥٣٣). هابرماس ترجيح می‌دهد براي اشاره به اين فراينده از واژه‌ی پسا ملي استفاده نمايد. به نظر وي جهانی‌شدن بازار و ساير فرايندهاي اقتصادي و همچنين الگوهاي ارتباطي و فرهنگي و مخاطرات با زير سؤال بردن کارايي دولت - ملت‌ها در اجراي کارکردهاي قدیمی‌شان مثل حفظ نظم و صلح و امنيت پايدار و نهادسازي کارآمد و تأمین تعادل بازار معناي آن را به‌عنوان يک الگوي سازمان سياسي به چالش می‌کشد. اگر قرار است دموکراسي بعد از افول دولت - ملت به حيات خود ادامه دهد بايد نوعي احساس مسئوليت مشترک جهاني و يک التزام به مشارکت همگاني در نگرش شهروندان جهاني و گروه‌های مختلف سياسي به وجود آيد. هابرماس درباره چگونگي لطمه خوردن روابط دولت - ملت در فضاي جهانی‌شدن معتقد است براي دولت - ملت هرروز اختيار انتخاب کم‌تری باقي می‌ماند (مشيرزاده، ١٣٧٨: ٢٧٣-٢٦٥). سميرامين بر اين باور است که در دوره جهانی‌شدن مبارزات طبقاتي خود را در قالب بحران ملیت‌ها و جنبش‌های قومي قرار داده است. روند جهانی‌شدن موجب زير سؤال رفتن ايدئولوژي ملی‌گرا و ناسيوناليسم گرديده و حتي در برخي کشورهاي پسامنازعه اي وحدت ملی را از بين برده و در برخي ديگر بحران مليت را موجب شد و در برخي نيز باعث تضعيف پروسه‌ی دولت - ملت‌سازی در اين کشورها گرديده است (سليمي،١٣٨٤: ١٨٢).

براي کشورهاي پسامنازعه اي پیش‌شرط تشکيل دولت-ملت وجود صلح و امنيت پايدار در جامعه، همگرايي ميان قومیت‌ها و مشارکت اقلیت‌ها در حاکميت، ايجاد نهادهاي کارآمد و توسعه‌ی اقتصادي است.

جوامع چندپاره:

منظور از جوامع چندپاره در اين پژوهش جوامعي هستند که از شکاف‌های عميق تاريخي و آشتی‌ناپذیر و حذف‌ناپذیر قومي، زباني، مذهبي و هويتي رنج می‌برند و تاريخ خونيني از برتری‌جویی و مبارزه براي به رسميت شناخته شدن و نمايندگي دارند. اين جوامع را می‌توان به دودسته «جوامعي با چند پارگي بيشتر» و «جوامعي با چند پارگي کمتر» تقسيم نمود. در جوامع چندپاره‌ی بيشتر هويت گروه‌های قومی از برجستگي ویژه‌ای برخوردار است و از هویت‌های بديل موجود به شمول هويت فراقومي سرزميني ايدئولوژيک و طبقاتي فراتر می‌رود و ميزان انزجار و ناسازگاري ميان گروه‌های قومي در سطح بالايي قرارداد؛ اما در جوامع کمتر چندپاره‌ی افراد از اختلافات و شکاف‌های عميق قومي، مذهبي و زباني رنج می‌برند؛ شدت شکاف‌ها و اختلافات جوامع مزبور در مقايسه با جوامع چندپاره کمتر است (رحيمي١٣٩٢: ٤).

جوامع ناهمگون و مـتفرق:

جوامعی که از چند گروه و قومیت مختلف تشکیل یافته‌اند. رابوشکا و شبسل در اثر مشترکشان‌ بـه‌ نـام «سیاست در جـوامع متکثر: تئوری بی‌ثباتی» گونه‌شناسی‌ خاصی‌ از جوامع چدن قومی بر اساس ساختار شکاف‌های قومی و مناسبات قدرت ارائه نموده‌اند. آنان جوامع ناهمگون را بـه چهار نوع تقسیم کرده‌اند:

-پراکنده: دارای‌ بیش‌ از چهار گروه قومی‌ اصلی‌ بسیج شـده کـه هیچ‌کدام بر دیگری به شکل بارزی غلبه و سلطه ندارند مانند هند، نیجریه، زئیر و افغانستان.

-متوازن: دارای حداکثر چـهار گـروه قـومی شناخته‌شده که می‌توانند‌ دوقطبی (مانند‌ قبرس و ایرلند شمالی) و یا چندقطبی (مانند بوسنی) باشند.

-اقلیت مسلط: یـک اقـلیت حاکم می‌تواند حکومت را بدون یک اکثریت مهم اداره کند مانند روآندا و عراق.

-اکثریت مسلط: جوامعی که‌ یک گـروه اکـثریت بر اقوام دیگری حاکم است (رابوشکا و شبسل،1972).

دموکراسی:

در کتاب مبانی علم سیاست اثر استفان. دی. تنسی، ترجمه حمیدرضا ملک محمدی -در تعریف دموکراسی نظر مشهور لینکلن رییس جمهوری وقت ایالات‌متحده آورده شده است که: حکومت مردم، به‌وسیله مردم و برای مردم. این تعریف سه عامل کلیدی از دموکراسی را پیشنهاد می‌کند یکی مسئله اضافه حکومت به مردم که نه‌تنها در معنای بالادست بودن آن بر مردم است بلکه –در معنی گرفتن مشروعیت خویش از الزام و تعهد مردم نسبت به آن حکومت بر اساس رضایت نیز هست؛ دیگری واژه به‌وسیله مردم است، بدین معنی که آن‌ها مشتاقانه در فرایندهای حکومتی مشارکت می‌جویند؛ و سرانجام واژه برای مردم است، یعنی حکومت در پی تحقق رفاه مشترک و حفظ حقوق افراد هست. (دی. تنسی، 1379:78).

مفهوم دموکراسی به حکومت و مردم بازمی‌گردد و اینکه حکومت باید به دست مردم باشد. دموکراسی بسان یک ارزش اجتماعی و سازمان سیاسی، ریشه در یونان قدیم دارد. مفهوم اولیه دموکراسی، حکومت مستقیم توده مردم بوده است. در اواخر سده هجدهم طی انقلاب آمریکا، متفکرانی چون الکساندر هامیلتون، موضوع دموکراسی نمایندگی یا غیرمستقیم را مطرح کردند. همچنین با ظهور انقلاب فرانسه و تبلور مفهوم قدرت مردمی، مسئله گسترش دموکراسی بر سایر قشرها و بخش‌های جامعه همچون زنان و فرودستان، مطرح گردید. به دنبال طرح دموکراسی نمایندگی و ورود توده‌های مردمی به دایره مشارکت دموکراتیک، متفکرانی چون جان لاک و منتسکیو مسئله محدود شدن قدرت دولت و تفکیک قوا را در جهت تقویت دموکراسی نمایندگی به‌پیش کشیدند. در مقابل روسو با طرح موضوع دموکراسی مستقیم، بر نقش توده مردم تأکید کرد. انگاره قدرت مردمی با ظهور جنبش‌های سوسیالیستی در کنار ظهور طبقه کارگر صنعتی اهمیت تازه‌ای یافت. به این صورت دموکراسی اعتباری عام و جهانی پیدا کرد (توحید فام، 1381: 266).

فواید دموکراسی و اینکه اصولاً چرا انسان امروز بیشتر از هرزمانی به دنبال دموکراسی است به‌طور خلاصه این‌گونه بیان کرد: دموکراسی مانع از حکومت یکه سالاران ظالم و شرور می‌شود؛ دموکراسی شماری از حقوق بنیادین را برای شهروندان خود تضمین می‌کند که نظام‌های غیر دموکراتیک نه اعطا می‌کنند و نه می‌توانند که اعطا کنند؛ دموکراسی یک سری آزادی‌های فردی را برای شهروندان تأمین می‌کند که بدیل ممکن آن قادر به این کار نیست؛ دموکراسی به مردم برای حراست از منافع بنیادینشان کمک می‌کند؛ حکومت دموکراتیک می‌تواند حداکثر فرصت را برای افراد در اعمال حق تعیین سرنوشت فراهم کند، یعنی این فرصت که افراد تحت قوانین مورد انتخاب خودشان زندگی کنند؛ حکومت دموکراتیک می‌تواند حداکثر فرصت را برای اعمال مسئولی اخلاقی فراهم سازد؛ دموکراسی بیش از هر بدیل دیگری توسعه‌ی انسانی را ترویج می‌کند؛ حکومت دموکراتیک می‌تواند میزان زیادی از برابری سیاسی را رواج دهد؛ دموکراسی‌های مدرن نمایندگی با یکدیگر جنگ نمی‌کنند؛ در آخر اینکه کشورهای دارای حکومت‌های دموکراتیک از کشورهای دارای حکومت غیر دموکراتیک ثروتمندتر و مرفه‌تر هستند. (دال، 1388: 87).

دموکراسي توافقي:

نوعي دموکراسي است که بر اصل توافق و تفاهم به‌جای مخالفت بر شموليت و برگيري به‌عوض انحصار تأکيد می‌کند. دموکراسي توافقي تلاش می‌نماید تا پایه‌های حکومت را در بالاترين سطح ممکن توسعه دهد تا اکثريت ممکن را در ساختار حکومت مشمول سازد و از طرد ديگران و اکتفا به اکثريت محض اجتناب ورزد (ليپهارت١٩٩٧: ١٥-٨).

کشورهاي پسامنازعه:

کشورهايي هستند که به دليل وجود اقلیت‌های قومي، مذهبي و نژادي با منافع و دیدگاه‌های مختلف درگير منازعات طولانی‌مدت دروني بوده‌اند. در اين کشورها فقدان زمینه‌های مصالحه و همگرايي بين گروه‌ها، فقدان سنت مدني دموکراسي و تقسيم سهم در عرصه‌ی قدرت موفق به همگرايي مجدد و آشتي ملی نشده و اقلیت‌های مختلف رسيدن به اهداف خود را درراه‌های خشونت‌آمیز می‌دانند (ليپهارت،١٩٧٧: ٣-١).

اغلب اين جوامع، دولت‌ها و نهادهاي سياسي شکننده يا فروپاشیده‌ای دارند که منبع و منشأ بحران‌ها و بی‌ثباتی و ناامنی‌های منطقه‌ای نيز می‌شوند؛ چنين وضعيتي زمينه را براي مداخلات قدرت‌های خارجي به بهانه‌ی برقراري امنيت، فرونشاندن منازعات و کمک به پيشرفت اين کشورها، فراهم می‌کند؛ عراق و افغانستان دو نمونه‌ی برجسته‌ی چنين جوامعي در خاورمیانه‌اند.

قوم‌گرایی:

 اصطلاح قوم‌گرایی را ويليام سامنر، جامعه‌شناس آمريکايي، وارد علوم اجتماعي کرد. او در کتاب رفتارهاي سنتي توده خود در سال ١٩٠٦ قوم‌گرایی را چنين تعريف می‌کند: ارزش‌ها و موازين فرهنگ خود را محور قضاوت در مورد ديگران قرار دادن، در اين تعريف اين منظور نيز نهفته بود: فرهنگ خود را برتر از همه فرهنگ‌های ديگر دانستن (ماتيل: ١٣٨٣،١٢٨٣). قوم‌گرایی، در جوامع چند قومي معمولاً يکي از جنبش‌های بالقوه‌ای است که آمادگي نقد ملت‌گرایی را در صورت عدم توجه به حقوق موردنظرش در خود حمل می‌کند. اين پديده مخصوص کشورهاي جهان سوم نيست بلکه در بسياري از موارد، نمونه‌هایی از آن را می‌توان اشاره کرد، ازجمله اسپانيا و کانادا دو مورد برجسته اين قضيه در ميان کشورهاي صنعتي و اصطلاحاً شمال بشمار می‌روند. در خاورميانه نيز بحث کردها در ترکيه، عراق، ايران و تا حدي سوريه نيز در همين رده جاي می‌گیرد. به‌هرحال اقلیت‌های قومي اعم از نژادي، زباني و ديني (همانند ارامنه و يهوديان) از استعدادهاي بسياري براي نفي يا نقد ملت‌گرایی‌های متمرکز بر يک قوم، زبان يا دين برخوردارند (قادري،1381: 135).

تاریخ انتشار

دوشنبه, شهريور 30, 1394 - 13:36

شاخه اصلی

سیاسی

بحران پناهندگان، موج دوم جهانی شدن، مهاجرت دیجیتالی ، اعتماد به نفس فرهنگی و پناهندگان اقلیمی

مقدمه
علوم اجتماعی و بویژه جامعه شناسی علم فوق العاده ای است چرا که می تواند ماهیت واقعی جمعیت های انسانی و ساختارهای انسانی را در شرایط متفاوت مورد بررسی قرار دهد. بویژه زمانی که جوامع با تحولات و دگرگونی ها و یا با موقعیت های جدید و ناآشنا و یا تهدید منافع و یا تهدید هویتی مواجه می شوند. مسئله این روزهای پناهندگان که غالبا از دو نقطه خاص (خاورمیانه و آفریقا) به سوی شمال مدیترانه در  حرکت غیر قابل مهار هستند نیز از موضوعاتی است که می تواند از جنبه های گوناگون مورد بررسی و ارزیابی قرار گیرد. نحوه رویکرد جوامع مقصد  هم در بعد سیاسی، هم اقتصادی و هم فرهنگی در نوع خود جالب توجه می باشد و در طی این رویکردها می توان تئوری های مختلف و نظریه های های گوناگون علوم اجتماعی را نیز مورد ارزیابی قرار داد تا میزان کارآیی این تئوری ها در تحلیل و تبیین و در نهایت پیش بینی وقایع بعدی را نیز در آنها مشاهده کرد. این پدیده یا  بحران  پناهندگان نیز می تواند موضوع گروه های مختلف از جمله عالمان علوم اجتماعی، عالمان علم سیاست و سیاستمداران و روزنامه نگاران نیز قرار گیرد. در این نوشته سعی شده است  زاویه ای متفاوت به این پدیده انسانی نگریسته شود.

1-تفاوت مفهوم پناهنده با مهاجر

در تبیین این پدیده بایستی به تفاوت های ماهوی و انسان شناسانه این دو مفهوم توجه جدی کرد. مفهوم پناهنده  (Asylum Seeker)  با مهاجر)Immigrant )گرچه در ظاهر مشابه می باشند اما در انگیزه ها، روش و اهداف تفاوت های ماهوی با یکدیگر دارند. پناهندگی نوعی از اجبار و عدم اختیار  را در خود دارد. در مفهوم پناهندگی ما  با مفهوم اساسی به نام مرگ و بودن، در بعد عمیق خود مواجهیم. حرکتی که در آن انتخاب کمترین نقش را در تصمیم گیری بازی می کنند. انتخاب بین بودن یا نبودن محور اصلی در مفهوم پناهندگی است. در صورتیکه در مفهوم  مهاجرت مسئله چگونه بودن است و این تفاوت تئوریک ریشه های بیولوژیک انسان را برای بقا تحریک می کند. در پناهندگی عقل محاسبه گر نقش بسیار کمتری بازی می کند. در موقعیت پناهندگی محافظه کاری و عقل محاسبه گر جای خود را به غریزه می دهد. و طبیعتا نیرویی که پناهنده را به جلو می راند نیرویی غیر قابل مهار تلقی می شود. در پدیده امروزین پناهندگی به سوی اروپای ازادو مرفه، نقش عامل پناهندگی بسیار پررنگ تر می باشد گر چه می توان تفاوتی بین پناهندگان خاورمیانه که از جنگ و مرگ و خون می گریزند تا آفریقایی هایی که از قحطی و مرگ بدون خون می هراسند قایل دارد. اما در هر دو مسئله اساسی  مواجه با مرگ است. در خاورمیانه مرگ بصورت ناگهانی و غیر قابل پیش بینی رخ می نماید اما در افریقای خشک و گرسنه بصورت تدریجی تر و بدون خون و بصورت مرگ خاموش پناهندگان را می گریزاند.

2- اتیولوژی پناهندگی از کشورهای جنوب به سمت کشورهای شمال (عدم تعادل جهانی)

نکته مشترک بین علوم اجتماعی و علوم تجربی ( در مفهوم پوزیتیویستی آن) اعتقاد به وجود رابطه علت و معلولی بین پدیده های رخ داده در سطح جهان است. اما در علوم اجتماعی بدلیل 1) تعدد عوامل تاثیرگذار 2) عدم تکرارپذیری کافی در پدیده های اجتماعی 3) عدم امکان حذف دیدگاه پژوهشگر (context ذهن پژوهشگر) یافتن رابطه علت و معلولی بسیار پیچیده تر از علوم تجربی است. اما همچنان مفاهیم مشابه یکسانی وجود دارد که می توان از آنها در تبیین پدیده ها سود جست. این دو حوزه  علم گر چه در روشهای تحقیق و ابزارها تفاوت دارند، اما از مفاهیم (concept) مشترکی می توانند بهره مند شوند. یکی از این مفاهیم علوم تجربی که می توان در تبیین پدیده پناهندگی و مهاجرت از آن استفاده کرد  مفهوم اختلاف پتانسیل( difference potential )است. گرچه این مفهوم ابتدا از علم فیزیک و مشخصاً علم الکترونیک منشأ گرفته است  اما در علوم دیگر نیز قابلیت استفاده دارد. براساس این مفهوم دلیل هر گونه جابجایی، جریان،  و تحرک  چه در سطح سلولی (میکرو) و چه در سطح  کلان (ماکرو) وجود اختلاف در دو سوی یک رابطه است. این اختلاف می تواند شامل ارتفاع، حجم، فشار، نیرو، انرژی و ماده باشد. هر چه اختلاف بین دو نقطه مرتبط و یا غلظت یا چگالی یا تراکم در دو سوی یک  سیستم بهم مرتبط بیشتر باشد جریان شدیدتری از نقطه متراکم به سوی نقطه کم تراکم پدید خواهد آمد. چنین مفهوم کلیدی را می توان در تبیین پدیده پناهندگی، جابجایی های انسانی و حتی فرهنگی نیز بکار برد. با این منطق دلیل اصلی این جابجایی های غیر قابل مهار انسانی وجود عدم تعادل در سطح جهان بین نقاط مبدا و نقاط مقصد است. هر چه سطح اختلاف پتانسیل بین دو نقطه بیشتر باشد جریان جابجایی  با شدت و حجم و سرعت بیشتری به وقوع می پیوندد. در پدیده پناهندگی و مهاجرت های انسانی مورد بحث در جهان امروز که از کشورهای مبدا ( توسعه نیافته مشهور به کشورهای جنوب) به سمت کشورهای توسعه یافته (مشهور به کشورهای شمال) می باشد ، وجود عدم تعادل های شدید و معنی دار از جنبه های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، ارزشی و امنیتی را بروشنی مشاهده کرد. این اختلاف و عدم تعادل بین کشورهای مبدا و مقصد از نظر سطح رنج و لذت، امنیت و ناامنی، ثروت و فقر، آزادی فردی و اجتماعی و سیاسی، امید به آینده و حتی سطح رویاها و آرزوها قابل مشاهده است. در یک سو رنج مستمر و از دیگر سو لذت مستمر و پایدار وجود دارد. در یک سو ناامیدی و نزاع بین مرگ و زنده ماندن و در دیگر سو تلاش و آرزو برای استمرار زیستی و افزایش طول عمر، در یک سو جنگ برای  کاهش کمیت و کیفیت مرگ و در دیگر سو تلاش برای افزایش کمیت و کیفیت زندگی، در یک سو تنوع وسیع و عمیق در گونه های رنج کشیدن و در دیگر سو تنوع وسیع و عمیق در گونه های  لذت بردن از زندگی وجود دارد. در یک سو تراکم نفی فردیت و هویت فردی و در دیگر  سو تراکم روش ها در حفاظت از فردیت ها و هویت های فردی. در یک سو تراکم وحشت و در دیگر سو تراکم آسایش موج می زند. در یک سو جهالت متراکم، و در دیگر سو حسا بگری و خرد متراکم، در یک سو گسیختگی متراکم و در دیگر سو نظم و انسجام متراکم، در یک سو حسرت متراکم و در دیگر سو ارضای متراکم، در یک سو قحطی اندیشه و تفکر و در دیگر سو فراوانی اندیشه و تفکر، در یک سو جهانی سیاه و سفید و دیگر سو جهانی رنگارنگ وجود دارد.  این عدم تعادل ها در عالم واقع خود را به زبان های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ترجمه می کنند و تبدیل به عامل حرکت گروههای انسانی از کشورهای مبدا به سمت کشورهای مقصد می شوند.

3-اما دلایل اجتماعی این عدم تعادل ها چه می تواند باشد؟

"سرزنش قربانیان" (Blaming the victim) یک روش متداول برای رفع تقصیر و مسئولیت از سیستم ها و ساختارها به سمت افراد و گروههای معین است. این رویکرد، نابرابری و رنج را از طریق جستجوی خطا در قربانیان نابرابری مدیریت می کند. در بررسی پدیده پناهندگی نیزاین منطق بسیار مورد استفاده قرار می گیرد. برخی از نویسندگان و بویژه سیاستمداران دلیل این عدم تعادل را صرفاً در مشکلاتی که در کشورهای مبدا وجود دارد تعریف می کنند. آنها معتقدند که دلیل عقب ماندگی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی در جوامع مبدا و وضعیت امروز آنها صرفا بدلیل ویژگیهای این جوامع و محصول تاریخ، فرهنگ و اقتصاد خود آنهاست. البته که این بخشی از حقیقت را بیان می کند اما نه تمام حقیقت را. این منطق در پی مخفی کردن نقش کشورهای شمال و توسعه یافته امروز در پدید آمدن عدم تعادل های معنی دار در سطح جهانی است. اروپاییان و کشورهای غربی قطعا نقش مهمی در این عدم تعادل داشته و دارند. پدیده استعمار مستقیم طی قرون گذشته و استعمار غیر مستقیم طی قرون 20 و 21، در مکیدن  منابع مادی، انسانی وفرهنگی آنها  نقش مهمی در وضعیت غیر قابل تحمل بسیاری از کشورهای مبدا مهاجرت داشته و دارد.  این سیل مهاجران و پناهندگان به نوعی محصول منطقی همان سیاست ها در حوزه جهانی است که امروزه صرفا بخش کوچکی از آن مانند نوک کوه یخ بزرگی به چشم می خورد و به لطف رسانه های جمعی جهانی صرفا قابل مشاهده تر گردیده است. به عبارت بهتر این وضعیت ناگزیر و غیر قابل تحمل در کشورهای مبدا بخشی از عوارض پیش بینی نشده همان سیاست ها در پمپاژ منابع و ثروت های مادی و انسانی  و هویتی می باشد. به عنوان مثال یک درصد جمعیت جهان صاحب نیمی از ثروت‌های جهان است. بیش از یک میلیارد نفر از مردم جهان درگیر نبردی نومیدانه برای بقا هستند و روزانه یک یورو درآمد دارند. ۸۰۰ میلیون نفر در دنیا با گرسنگی دست و پنجه نرم می‌کنند. از پایان جنگ سرد تا کنون ۳۰۰ میلیون نفر به دلیل عوارض فقر جان سپرده‌اند و این یعنی بیش از کشته‌شدگان تمامی جنگ‌های قرن بیستم.

4-موج دوم جهانی شدن و مهاجرت دیجیتالی

هنگامی که مک لوهان از پدیده دهکده جهانی سخن می گفت هنوز مفهوم جهانی شدن ( Globalization) چندان ماهیت خود را نشان نمی داد. مک لوهان معتقد بود که به لطف ابزارهای ارتباطی  دیجیتالی  جهان به تدریج به مثابه دهکده کوچکی خواهد شد که هر یک از اهالی این دهکده از وجود، حضور و فعالیت و نحوه بودن دیگران باخبر خواهند شد و جهان انسانی به هم نزدیکتر و قابل دسترس تر خواهد شد. نتیجه منطقی چنین ایده ای جهانی شدن بود. جهانی که به لطف وجود ارتباطات بیشتروتبادلات بیشتر تبدیل به مجموعه ای پیوسته از نقاط خواهد شد که در آن تبادل و معامله اصلی ترین ویژگی  آن خواهد بود.  پدیده ای که می توان آنرا به قانون ظروف مرتبط درعلم فیزیک تشبیه کرد. بازارها، فرهنگ ها، قاره ها و سرمایه و بویژه کالا براحتی در آن تبادل می شود. نیروی کار، سرمایه و ثروت بهم متصل خواهد شد و بتدریج جریانی از این موارد شکل خواهد گرفت که هر کس به سهم خود  در آن مشارکت خواهد کردو به همان میزان از آن سود خواهد جست. به بیان لطیف تر این وعده نو لیبرالی که در این روند لقمه نانی هم گیر فقرا خواهد آمد.

"اما واقعیت همواره آن چیزی نیست که دیده می شود". در پدیده ای که من آنرا موج اول جهانی شدن می نامم بر اساس منطق بیان شده تحت عنوان اختلاف پتانسیل ، برنده این پدیده کشورهای توسعه یافته ثروتمند بودند. مناطقی در جهان که در آن تراکم ثروت، اندیشه، خرد سازمانی وسیاسی ، تکنولوژی و فرهنگ کالایی در حد بالایی بود و طبیعتا جریان یک سویه ای از این مناطق کم تعداد اما متراکم به سمت سایر مناطق پر تعداد اما کم تراکم سرازیر شد. سیل کالاها، سرمایه، تکنولوژی، و طبیعتا فرهنگ در معنای عام خود به سمت سایر نقاط جهان سرازیر گردید. این کشورها از طریق جهانی شدن هژمونی  اقتصادی و فرهنگی و زیستی و سیاسی خود را گسترش داده درصدد تثبیت آن برآمدند و برنده واقعی در این بازار به ظاهر آزاد دادو ستد کشورهای شمال بودند که توانستند از منابع طبیعی و زیستی ارزان، بازار مصرف بالا، هزینه کارگری پایین، تسلط هژمونیک و رعب شخصیتی جهان جنوب بهره ببرند. به عبارت بهتر ،ثروتمندان ثروتمند تر و  فقرا فقیرتر شدند اما به شیوه ای بسیار شیک.  اما درکنار این پدیده بتدریج پدیده دیگری در سطح جهان رخ دارد که من آنرا در مقاله ای تحت عنوان "مهاجرت دیجیتالی"  در سال 2010 مورد بحث قرار داده بودم. در این پدیده هنگامیکه جهان هژمنوتیک، در پی فرایند جهانی شدن ودهکده شدن جهان ، کل جهان را میدان بازی خود قلمداد می کند، به لطف ظهور رسانه های جمعی از جمله رادیو، تلویزیون و اینترنت و شبکه های ماهواره ای این کشورها  برای بسط مدل زیستی خود به جهان اقدام کردند. نشان دادن سبک زندگی کشورهای شمالی به عنوان مدل برتر که در آن مصرف گرایی و لذت گرایی و مدل های متنوع وحسرت برانگیز خود را به رخ می کشاندند تا با گسترش سبک زندگی خود هم برای کالاهای خود بازار مصرف را تحریک کنند و هم هژمونی فرهنگی خود را بسط و گسترش دهند، نا خواسته درنهان منجر به پدیده ای گردیدند که مهاجرت دیجیتالی نامیده می شود. دیدن جهانی پر از لذت و آسایش  برای مردمانی که در جوامعی که با بن بست های سیاسی اقتصادی و اجتماعی روبرو بودند و عملا رسیدن به چنین رویاهایی در آنها غیر ممکن می نمود منجر به  پدید آمدن دو پیامد  گردید، حسرت و نفرت. آگاهی از اینکه جهانی چنین متفاوت و مرفه  وجود دارد و اینکه من و ما  نیز باید چنین زندگی کنیم در جوامعی که عملا با بن بست های تئوریک و پراتیک مواجه بودند منطقا عوارضی داشته و دارد. که پناهندگی و مهاجرت مدلهای نرم این عوارض (side effect)  و خشونت ، بنیاد گرایی و و غرب ستیزی مدل های  خشن این دو پدیده حسرت و نفرت می باشند. در این مقطع با پدیده ای مواجه می شویم که به اعتقاد من می توان آنرا موج دوم جهانی شدن دانست. موجی که در آن و اکنون بتدریج عوارض عدم تعادل های جهانی و اختلاف پتانسیل های شدیدی که موج اول جهانی شدن آنها را تشدید کرده بود ظاهر می شود و در جهت عکس خود عمل می کند. جهانی شدنی که در آن اطلاعات و پول و سرمایه و تکنولوژی براحتی جابجا می شود، اکنون شاهد جابجایی گروههای انسانی است که به لطف وجود ابزارهای ارتباطی مواصلاتی، و جهانی ترین کالای موجود یعنی جان انسان، در حال حرکت هستند تا به سمت مناطق بهتر جهان جهانی شده، حرکت کنند و بدینوسیله بسیاری از ساختارهای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی را به چالش بکشند. به زبان دیگر می گویند که در جهانی که جهانی شده و همه چیز قابل تبادل، جابجایی و تملک و خرید و فروش و تاثیرگذاری است ما نیز  سهم خود را می خواهیم. و به نظر می رسد موج دوم جهانی شدن در خود پدیده های شگرف بسیاری را بتدریج نمایان خواهد کرد.

5) کشورهای مقصد و انتخاب منطقی و غریزی آن توسط پناهجویان

 کشورهای مقصد منطقاکشورهای توسعه یافته شمال در معنی عام آن می باشند که پناهندگان منطقا و بصورت غریزی به درستی آنها را تشخیص داده اند. کشورهای اروپایی عضو اتحادیه اروپا، آمریکا و کانادا و استرالیا مقصد هستند اما در این جا نیز جبر جغرافیایی تاثیر خود را به خوبی نشان می دهد. قاره سبز اروپا که دارای پیوستگی زمینی با آسیا از طریق ترکیه با خاورمیانه است و همچنین فاصله کم قاره آفریقا با اروپا در مدیترانه قرعه فال را به نام این مجموعه فرهنگی و سیاسی و اقتصادی زده است و آمریکا و کاناد ( آمریکای شمالی )و استرالیا به لطف اقیانوسها از عوارض مستقیم این پدیده برکنار مانده اند. گرچه اگر هدف یافتن مقصران این وضعیت عدم تعادل در سطح جهان باشد بدیهی است آمریکا به تنهایی نقش مهمتری از قاره کهن (اروپا) در این میان دارد اما اروپا بدلیل در دسترس بودن مقصد سهل الوصول تری می باشد. اما در میان کشورهای اروپایی نیز پناهندگان به صورت غریزی هدف را به خوبی تشخیص داده اند. کشورهای اروپایی غربی هدف اصل تلقی می شوند. کشورهایی که مجموعه متعادلی از رفاه اقتصادی، ساختارهای سیاسی دموکراتیک و ارزشهای فرهنگی مبتنی بر حقوق بشر و اقلیت ها و جوامع مدنی قویتر و عمق تاریخی و فرهنگی بیشتری هستند و کشورهای اروپای شرقی گر چه عضو پیمان شینگن هستند اما پناهندگان می دانند که رسوبات ذهنی و سیاسی بر جامانده از دوران جنگ سرد و کمونیسم در این کشورها پارادوکس عمیقی با مفهوم دیگرپذیری و مواجه با پدیده دیگری (othering) و مفاهیمی همچون،  جامعه چند فرهنگی دارند. در میان این کشورها نیز آلمان، فرانسه، انگلیس ، ایتالیا و سوئد به عنوان مقاصد طلایی پناهندگی در نظر گرفته می شود.

6)رابطه جمعیت، وسعت و عمق فرهنگی با اعتماد به نفس فرهنگی و دیگر پذیری در کشورهای اروپایی

اتحادیه اروپا همواره مقصد بسیاری از پناهجویان سیاسی اقتصادی و فرهنگی در طی سالهای گذشته بوده است. امااین چنین موج جدید و ناگهانی، این مجموعه و رهبران آنرا دچار نوعی هراس و واهمه کرده است که طبیعی نیز به نظر می آید. این هراس از چندین جنبه قابل فهم است:

الف) هراس از بهم خوردن تعادل فرهنگی، این جوامع در صورت پذیرش آنها

ب)هراس از بهم خوردن تعادل اقتصادی این جوامع در صورت پذیرش آنها

ج)هراس از عواقب امنیتی این موج انسانی

د)هراس از خدشه دار شدن پرستیژ حقوق بشری و چند فرهنگی و دموکرات خود در صورت عدم پذیرش و برخورد نامناسب با آنها

که هر یک از این موارد نیازمند نوشته و تحلیل جداگانه ای است تا بتوان به تفصیل در مورد آنها سخن گفت اما نکته ای که در بررسی دقیق تر مواضع رهبران این کشورها و جوامع این کشورها می توان دریافت این است که به نظر می رسد بین وسعت خاک و جمعیت بالا و اعتماد به نفس فرهنگی بالاتر در مواجهه با پدیده غیر یا دیگری (othering) رابطه معنی داری وجود دارد. نحوه برخورد آلمان، فرانسه و ایتالیا با مهاجران در مجموع هم از نظر ساختارهای سیاسی و هم اجتماعی همواره بهتر  بوده است. هر سه این کشورها از کشورهای وسیعتر این قاره با جمعیت انسانی قابل توجهی هستند لذا دیگر هراسی در آنها کمتر مشاهده می شود. به عبارت دیگر قدرت هاضمه فرهنگی و اجتماعی بیشتری در خود می بینند. مقایسه سوئد و دانمارک در این زمینه بسیار قابل جالب توجه است. دو کشوری که دارای زمینه های تاریخی، فرهنگی و اقتصادی و حتی سیستم های سیاسی مشابه بسیاری هستند اما تفاوت در وسعت و جمعیت، عملا دو نوع سیاست پناهنده پذیری را پدید آورده است. سوئددر این زمینه بسیار بازتر عمل می کند و دانمارک بسیار محافظه کارانه تر و همواره ترس از خارجی درذهنیت دانمارکی ها  بیشتر از سوئدی ها بوده است.  

7-پارادوکس ارزشهای حقوق بشری و وضعیت اقتصادی

گر چه در خصوص پذیرش غیر خودیها در جوامع مختلف عوامل فرهنگی و تاریخی و عمق فرهنگی و ارزشهای اخلاقی بسیار موثر و تاثیرگذار است اما به نظر می رسد این ذهنیت اجتماعی صرفاشرط لازم تداوم فرهنگ دیگرپذیری است ونه شرط کافی.  شرط کافی  تابعی از شرایط اقتصادی و رفاهی جوامع مقصد نیز می باشد. مشاهده میزان گسترش افکار و حرکت های ضد خارجی در کشورهای اروپایی با تحولات اقتصادی و دوره های رونق و یا رکود اقتصادی قابل توجه می باشد. کشورهای با اقتصاد پر رونق روی بازتری به پناهندگان نشان میدهند و کشورهای ضعیف تر با سخت گیری های بیشتری با این پدیده روبرو می شوند. در میان مردم این کشورها جریان های ضد مهاجر همواره با بحران اقتصادی و رکود بیکاری رشد می کنند و اوج می گیرند و با رونق اقتصادی کاهش پیدا می کنند و البته این رویکرد کاملا با ساختار طبیعی و زیستی بشر که همواره جنگ بر سر منابع محدود بوده است همخوانی دارد. و لذا می تواند نشانه آن باشد که ارزشهای مدرن از جمله ارزشهای بالقوه حقوق بشری عملا جهت اجرا نیازمند شرایط اقتصادی خاصی است و بعنوان ارزشهای انتزاعی مستقل از اقتصاد و سیاست  عملا کاربرد چندانی ندارند.

8-پارادوکس پناهندگان مسلمان و جوامع مسیحی اروپایی

مهمترین و اساسی ترین بحرانی که اروپای مسیحی با سیل پناهندگان با آن مواجه خواهد بود جدای از مسئله اسکان، تغذیه، شغل و کنترل سابقه امنیتی آنها، مسئله تطابق پذیری و جذب در جامعه یا (integration) خواهد بود. این واقعیتی جدی است که فاصله فرهنگی عمیقی بین ارزشهای اخلاقی و اجتماعی و خانوادگی پناهندگان غالبا مسلمان با جوامع مسیحی اروپایی وجود دارد. مشکلی که در تطابق پذیری پناهندگان مسلمان در جوامع مسیحی وجود دارد، عملاهمان دلیلی است که به حق تاکنون از عضویت ترکیه در اتحادیه اروپا جلوگیری کرده است. نوع نگاه پناهندگان مسلمان به مسیحیان غالبادارای ویژگیهای خاص است. این نوع نگاه مانع جدی در راه تلاش برای ورود و ادغام در جوامع مسیحی است. مسئله رابطه زن ومرد(Sex Policy) ، مدل آزادی زن و روابط خانوادگی، مسئله پرداخت مالیات به مسیحیان، پدرسالاری و غالبیت فرهنگ قبیله ای از جمله این موارد است. پناهندگان مسلمان عموما دارای 4 فاز استقرار در جوامع اروپایی هستند:

مرحله اول: پناه بردن، تلاش برای حل مسئله حقوقی وکسب اقامت

مرحله دوم: تثبیت اقتصادی و خانوادگی

مرحله سوم:هویت یابی مجدد و بازگشت به هویت های گروهی مشترک با هم کیشان و تعریف یک هویت مبتنی بر د.وگانه مسلمان – مسیحی در جوامع مسیحی

مرحله چهارم: شامل نوزایی حسن نوستالژیک برای ارزش های فرهنگی سابق و تلاش برای احیای آنهادر جوامع مقصد. پدیده ای که من آنرا  "هویت اسکیزوفرنیک" می نامم. وضعیتی پارادوکسیکال به این شرح که زندگی، در امد، امنیت، هویت و پاسپورت و حقوق شهروندی و مدنی در جوامع مسیحی اروپایی و همزمان مقاومت ذهنی در پذیرش ارزشهای جامعه مسیحی اروپایی از جمله دیگرپذیری، تساهل فرهنگی، قانون پذیری، مشارکت، آزادی فردی، آزادی انتخاب و نوعی حس انزجار و تحقیر ارزشهای مسیحیان. نحوه مواجهه جوامع مقصد با این موارد بسیار مهم و حیاتی و بسیار دشوار می باشد. در مواجهه با این مسئله جوامع اروپایی با سه نسل مختلف سر و کار خواهند داشت.

 نسل اول : پناهندگان بالغ و میانسال که عملا هیچ کاری بر روی آنها نمی توان انجام داد.

نسل دوم: نوجوان و جوانان که تا حدودی در مسیر تحصیل و کاریابی می توانند در جامعه بصورت نسبی ادغام شوند.

نسل سوم: کودکانی که عملا فاقد ذهنیت در چهارچوب اجتماعی ثبت شده هستند. اما موفق ترین فرایند ادغام فرهنگی به دلایل مختلف که نیازمند نوشته ای دیگر است در میان زنان و دختران مهاجر قابل تحقق است. گر چه بافت خانوادگی بسیار بسته و پدرسالاری و مردسالاری غالب در خانواده های مسلمان موفقیت در این سطح را نیز بسیار دشوار می کند. مجموعه این موارد از چالش های اساسی است که جوامع مقصد با آنها مواجه خواهند شد. البته لازم به ذکر است که با وجود موج گسترده آوارگان و پناهجویان در سراسر جهان، جای هیچ‌گونه نگرانی در مورد «غلبه غریبه‌ها» بر جوامع اروپایی هنوز نیست. ۸۶ درصد از کل کسانی که در سال ۲۰۱۳ به دلیل پیگرد و جنگ جان خود را به دندان گرفتند، به کشورهای «جنوب» پناه بردند. این میزان در ۱۰ سال پیش از آن ۷۰ درصد بود. در لبنان به تنهایی ۱،۲ میلیون پناهجوی سوری ثبت شده‌اند که به این میزان باید ۵۰۰ هزار نفر دیگر را اضافه کرد که به طرق دیگر وارد لبنان شده‌اند. از هر سه نفر ساکن لبنان یک نفر پناهجو است. تنها پای اقلیت کوچکی به خاک اروپا می‌رسد. مثلا در آفریقای جنوبی ۵۰ میلیونی، هفت میلیون مهاجر بدون اقامت معتبر حضور دارند اما در اروپای ۵۰۰ میلیونی تعداد مهاجران غیرقانونی بین ۲،۶ تا حد اکثر شش میلیون نفر تخمین زده می‌شود.

9-مسئله خشکسالی، بحران آب و پدیده پناهجویان اقلیمی

در سال 2011 در مقاله ای با عنوان " پارادوکس صلح و خاورمیانه"  چرا خاورمیانه نمی تواند منطقه ای صلح آمیز باشد، به 10 عامل متفاوت و اساسی که مانع وجود ثبات و پایداری در جوامع می شوند اشاره کرده بودم و منطقه خاورمیانه منطقه ای است که اتفاقا تمام این 10 عامل یکجا در آن جمع شده و بصورت افزایشی (Additive) و رزونانسی عمل می کنند. یکی از عوامل مهم در تنش های پایدار تاریخی در این منطقه را بحران آب و خشکسالی های تاریخی در این منطقه ذکر کرده بودم. امروزه بتدریج روشن می شود که مسئله خشکسالی و کاهش منابع آبی به جد از عوامل موثر در بحران های اجتماعی بویژه در خاورمیانه و آفریقا می باشد و پیش بینی می شود با گسترش این مسئله بتدریج انواع و ارقام گسست ها و تعارض های انسانی و به تبع آن موجهای جدید و گسترده جابجایی های انسانی بوقوع بپیوندد. موضوعی که می توان رد پای آنرا در بحران های عراق، سوریه، اتیوپی، سومالی، مصر، اوگاندا و بتدریج در سایر مناطق از جمله آمریکای مرکزی  نیز مشاهده کرد. سازمان بین‌المللی مهاجرت (IOM) می‌گوید از آغاز هزاره سوم تا کنون تعداد آوارگان زیست‌محیطی یعنی کسانی که به دلیل خشک‌سالی یا سیل، بستر بقای‌ خود را از دست داده‌اند دو برابر شده و از ۲۵ به ۵۰ میلیون نفر رسیده است. برآورد شده که شمار این عده در سال ۲۰۵۰ به ۲۰۰ میلیون نفر برسد. تا سال ۲۰۲۵ دو سوم زمین‌های کشاورزی آفریقا بلااستفاده خواهند شد و ۱۳۵ میلیون نفر راه آوارگی را در پیش خواهند گرفت.

نمونه دیگر از عدم تعادل جهانی، از  یک سو افزایش جمعیت جهان و رشد جمعیت در سایه گسترش خدمات بهداشتی   در سطح جهان بویژه جهان توسعه نیافته و از سوی دیگر محدودیت منابع آبی و تغییرات اقلیمی و کمبود مواد غذایی در همین کشورها ست که  وضعیت بغرنجی را در سطح جهانی پدید آورده و خواهد آورد. چه بخواهیم و چه نخواهیم انسان موجودی بیولوژیک و ارگانیسم زنده است و از اصول زیستی پیروی می کند. زمین یک سیستم بسته است و ظرفیت محدودی دارد و جنگ آب سرنوشت سالهای آینده جهان خواهد بود.

10-رویکردهای عملا ممکن برای کشورهای اروپایی در مواجهه با سیل پناهندگان

الف)پذیرش تمامی مهاجران: عملا غیر ممکن می نماید بویژه که خود می تواند مشوق موجهای جدیدتر و تداوم بیشتر و تحریک تقاضا شود.البته می تواند مزایایی نیز در بر داشته باشد. از جمله حل مشکل نیروی کار ارزان در جوامعی که اکثرا با رشد منفی جمعیت مواجه هستندکه  در صورت مدیریت صحیح و وجود رونق اقتصادی می تواند از مزایای این سیاست باشد اما خطرات فرهنگی و سیاسی خاصی نیز دارد.

ب)مقاومت در برابر پناهندگان و اخراج آنها

موقعیت جغرافیایی اروپا عملا امکان بستن تمامی راههای زمینی و دریایی را غیر ممکن می کند.علاوه بر اینکه همانطور که قبلا توضیح دادم پناهنده های امروزی دارای انگیزه بسیار عمیق و قوی جهت فرار از نیستی و  جدال با مرگ و زندگی هستند و هیچ روش غیر خشونت آمیزی را یارای سد جریان آنها را نخواهد داشت. علاوه بر این وجود سیستم شینگن عملا نمی تواند مانع حرکت آزادانه افراد وقتی که پای در یکی از این کشورهای اروپایی  گذاشتند شود. لذا تنها راه ممکن توسل به خشونت، دستگیری کردن، زندانی کردن و اخراج کردن است که چنین رویکردی نیز علاوه بر اینکه با ارزشهای حاکم بر اروپا که عملا خود را مدافع آنها می داند تعارض دارد ،هزینه های سنگین سیاسی، فرهنگی و بین المللی نیزخواهد داشت.

ج) تلاش در جهت ایفای نقش بیشتر در بحران های جهانی و مشارکت در توسعه جوامع مبداء:

 شاید این راه حل کوتاه مدت نباشد اما به نظر می رسد راه حلی پایدارتر، بلند مدت تر و عملی تر باشد. تلاش بیشتر برای کاهش عدم تعادل های شدید جهانی در جوامع انسانی. بدیهی است پرداختن به چنین موضوع گسترده و پیچیده ای نیازمند پژوهش ها و نوشته های بیشتری می باشد.

برخی از منابع مورداستفاده:

-  دن بروک.1394. حقایق اجتماعی. ترجمه امیر غریب عشقی. انسان شناسی و فرهنگ با همکاری نشر گلشید

-  داده‌های جمعیتی سازمان ملل

Population facts,2013.www.unpopulation.org

http://unhcr.org/556725e69.html

 

-    غریب عشقی، امیر ، مهاجرت دیجیتالی و اسکیزوفرنیای هویتی. انسان شناسی و فرهنگ.

http://anthropology.ir/node/17521

 

https://www.blaetter.de/archiv/jahrgaenge/2015/juni/hoffen-und-sterben

 

-Gharibeshghi, Amir. 2012.The paradox between Peace and Middle East ,( why Middle East never could be a peaceful region). Social science studies conference .Furat university Turkey. (Oral)(In English)

 

-Robert McLeman.2012,Climate change, migration and critical international security considerations. International Organization for Migration (IOM)

صفحه نویسنده در انسان شناسی و فرهنگ

http://anthropology.ir/node/19044

ایمیل نویسنده:

Dara.eshghi@gmail.com

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.

کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:

0108366716007

 شماره شبا:

 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:

6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

تاریخ انتشار

شنبه, شهريور 28, 1394 - 01:08

شاخه اصلی

جهانی شدن و مهاجرت

دیالوگ: گوش دادن و نوشتن انسان شناسانه

مقدمه مترجم: نحوۀ انعکاس داده های میدانی در نوشته ها، تحقیقات و پایان نامه ها یکی از دغدغه های همیشگی انسان شناسان است. در مقالۀ کوتاه زیر، مارنی تامسون، دانشجوی دکترا در دانشگاه کلرادو، بر اساس تجربیات خود در اردوگاه آوارگان کنگوئی، راه حلی پیش پای ما می گذارد: شنوندۀ خوبی باشیم و گفتگوها را بیشتر و بیشتر روایت کنیم.

"چطور مطلب انسان شناسانه ای بنویسیم که حق مطلب را ادا کند؟" این سوال ذهن مرا شدیدار درگیر خود کرده. این همان سوالی است که هر وقت سراغ نوشتن می روم، دست و پایم را سست می کند. گاهی حتا باعث می شود به پشت میز تحریرم هم نرسم. چطور می توانم پیچیدگی داستانهایی را که مردم با من در میان گذاشته اند، نشان بدهم؟

خودم را قانع کرده ام که من شنونده و محقق بهتری هستم تا نویسنده. این خصوصیت را از سال 2008 در درون خودم پرورش دادم، زمانی که برای اولین بار به میدان تحقیقم، یعنی یک پناهگاه آوارگان کنگوئی قدم گذاشتم. من سالهای زیادی را صرف گوش دادن و ضبط وظیفه شناسانۀ آنچه می شنیدم کرده بودم. بله، من سالها قبل از اینکه به این سفر بروم، یک نویسندۀ دانشگاهی بودم، اما اینبار احساس متفاوتی داشتم.  هیچ وقت یک تز دکترا ننوشته بودم. هیچ وقت مجبور به گنجاندن این میزان از اطلاعات شخصی و فرهنگی در یک سند، به شیوه ای که حق مطلب در مورد داستانهای که جمع آوری کرده بودم ادا شود، نشده بودم.

بعضی از آوارگان کنگویی به من می گفتند که گوش دادن کافیست. گوش دادن به داستانهای آنها از جنگ، گوش دادن به دشواریهای فرار، گوش دادن به سختیهای زندگی در اردوگاه، کافی بود. تعداد اندکی به من گفتند که گوش دادن یک موهبت و استعداد است. دیگران به من می گفتند که نه گوش کردن و نه نوشتن، هیچ کدام کافی نیستند. آنها می خواستند بدانند من چه کمک مادی  و عینی می توانم بکنم، کاری که به دستیابی آنها به اهداف سیاسی شان کمک کند. با این حال همه علاقه مند بودند بدانند که آنها را چطور در مقاله ام تصویر می کنم. حتی بیش آن تصویر، دغدغۀ این را داشند که کسانی که آنها را نمی شناسند چه برداشتی از آنها خواهند داشت؟          

نیا از من پرسید:"آمریکایی ها در مورد ما چه طور فکر می کنند؟"

{وقتی این سوال را پرسید}، ما روی صندلی های حصیری در خانۀ نیا در اردوگاه نشسته بودیم و به عکسهایی نگاه می کردیم که من از سفر سال قبلم به آنجا گرفته بودم. به او گفتم که این عکسها را به دلیل علاقۀ شخصی ام گرفته و ارتباطی با کار تحقیقاتی ام ندارد، به همین دلیل آنها را به شکلی حرفه ای به کسی نشان نداده ام. در واقع اصلا یادم نبود که کلا آن را به کسی نشان داده ام یا نه. اما به او گفتم که شاید تنها چند نفر از دوستان و اعضای خانواده ام آنها را دیده باشند.

نیا از من پرسید "چی گفتن؟ فکر می کردن ما کثیفیم؟"

من هر زمان که در نوشتن احساس عجز می کنم، به دیالوگ پناه می برم. یادداشتهای میدانی من پر از دیالوگ هستند. در واقع گفتگو قسمت عمدۀ کار ما در مقام انسان شناس است. من هیچ درکی از انجام مشاهدۀ مشارکتی بدون گفتگو ندارم. ممکن است ما شاهد یک گفتگو باشیم، اما خودمان هم در آن مشارکت می کنیم: سوال می پرسیم، جواب می دهیم، مسخره بازی درمیاوریم، بر موضوعی پافشاری می کنیم، حتی بعضی وقتها چیز اشتباهی می گوییم. من همیشه تلاش می کنم عین لغات گفتگو را دوباره تولید کنم- از طریق دقیقترین ترجمه ای که در توانم است- و همین طور با توجه به بستری که در آن بیان شده اند. در خواندن، نوشتن و ترجمۀ گفتگوها چیزی هست که مرا به آن لحظات انسان شناختی ای بازمیگردد که در یادداشتهایم در تلاش برای ثبت آن بوده ام. به نظر می رسد این لحظات، زمان خلق دانش مردم شناسانه به شیوه ای مشارکتی هستند.

فورا جواب دادم، "نه. اما دوست تازانیایی ام در دالسلام همۀ عکسهایم را نگاه کرد. بعد روی عکس تو و شوهرت مکث کرد. از من پرسید هر کدام از شما که هستید، بدون اینکه بداند با هم ازدواج کرده اید. زمانی که به او گفتم شما از آوارگان کنگوئی هستید، تعجب کرد و گفت که هر دو خیلی باهوش به نظر می رسید."

نیا خندید، "واقعا؟ نفهمید که ما آواره هستیم؟"

وقتی آن روز به خانۀ نیا رسیده بودم، دیده بودم که در حال حمام کردن کوچکترین دخترش در تشتی بیرون از خانه است. او همیشه قبل از اینکه من به خانه اش برسم این کار را می کرد، چه حدس می زد که دخترهایش با ما داخل خانه بیایند، روی پای من بنشینند و از من بخواهند از آنها عکس بگیرم. او آنها را از غبار قرمزی که روی تن همه کس و همه جا پیدا می شد تمیز می کرد. این غبار قرمر "ماروژه" خوانده می شد و ترکیبی از پیشوند سواحیلی"ما"، تقریبا به معنای خاک و واژۀ فرانسوی "روژه" به معنای رنگ قرمز بود. ماروژه رنگ غالب زندگی در اردوگاه بود. در فصل خشکی حتا بالاترین برگهای درختها را نیز می پوشاند. در فصل بارانی، آجرهای خانه ها آب می خوردند و رنگ به داخل خاک بر می گشت: محل تولد اولیۀ خشتها.

با این حال حتی بدون توصیف این صحنه هم می توانم به شما بگویم که کلمات ما مملو از دغدغه ها و آسیب پذیریهایمان بود. داستان دوست تانزانیایی من هرچند صحت داشت، اما در عین حال به این نکته اشاره داشت که نیا و شهرش "باهوش" به نظر می رسند، برخلاف باقی آدمهای ساکن اردوگاه که فرض بر این است که اینطور نیستند. آسودگی نیا و اینکه باور نمی کرد یک تانزانیایی فورا آوارگی او را تشخیص نداده، به این معنا بود که او از این تمایز سخت خوشحال است. مشغولیت ذهنی هر دوی ما دغدغه ای بود که هر دو امیدوارم بودیم در تجربه های زیسته و مکتوبمان از آن گذر کنیم: اینکه آواره واژه ای کثیف است.

"نه. به علاوه هیچ کس نمی تواند به تو بگوید که کثیفی. خود آمریکایی ها معمولا ورزی یکبار حمام می کنند. تو روزی چندبار حمام می کنی؟"

نیا حالا می خندید: " حداقل روزی دوبار، ولی خیلی از روزها هم سه بار"

اما جیتاهیدی، شوهر نیا، نخندید، " مهم نیست ما تمیزیم یا کثیف. فکر می کنی اگر اروپایی ها اهمیتی به وضع ما می دادند، ما هنوز در این شرایط زندگی می کردیم؟ فکر می کنی اگر برای آمریکا اهمیتی داشت، هنوز در کنگو جنگ بود؟"

 صحبتهای جیتاهیدی، تیری به قلب ناتوانی من بود: مهم نبود به چند داستان گوش بدهم، نمی توانم طوری بنویسم که باعث شود مردم اهمیت قائل شوند. جنگ در کنگو همچنان ادامه خواهد داشت و اردوگاههای آوارگان همیشه راه حلهای موقتی دائم برای مشکلات ساختاری و دیگر انواع مشکلات خواهند بود. به همین دلیل است که من همواره تلاش می کنم تا در نوشته هایم به دیالوگها وفادار بمانم. کلمات نیا و جیتاهیدی معرف نظریۀ اجتماعی هستند. حرفهای آنها انتقادی است. آنها به سکوتی اشاره دارند که بر جنگ کنگو سایه انداخته، همچنین غبار زندگی در اروگاه را آشکار می سازند و بدبختی خود را به سیاستهای جهانی وصل می کنند. امید من این است که دیالوگ، جایی برای شنیدن در متون باز کند و خوانندگان را دعوت به گفتگو کند.    

  1. این مطلب ترجمه ای است از:

http://savageminds.org/2014/09/22/in-dialogue-ethnographic-writing-and-listening/#more-12276

 

معرفی کتاب «جنگ سرد چگونه فلسفه علم را تغییر داد»

اعضای حلقه وین چهره های برجسته ای در فلسفه، فیزیک و ریاضی بودند ولی علاوه بر اینها به مسائل فرهنگی و سیاسی نیز توجه زیادی داشتند. تلاش آنها این بود که نگرش علمی که رویکرد حلقه وین بود را جایگزین فلسفه کلاسیک کنند تا بتوانند با پیوند دادن همه علوم و متحد کردن آنها زندگی مدرن بشر را بهبود و سر و سامان ببخشند. همچنین اعضای این حلقه سعی داشتند توانایی های فکری و معرفتی اعضای جامعه را نیز بهبود ببخشند تا به واسطه سفسطه و مغالطه های رایج فریفته نشوند.

 

هدفی که اعضای حلقه وین دنبال می کردند هدف عصر روشنگری فرانسوی بود با این تفاوت که علم جایگاه محوری در رسیدن به این هدف نزد آنها داشت. حلقه وین یک جنبش فلسفی بود با اهدافی فرهنگی و اجتماعی. فضای دهه 50 میلادی در دوره جنگ سرد اعضای حلقه وین را وادار کرد اهداف فرهنگی و اجتماعی خود را که به واسطه جنبش وحدت علوم اتو نویرات پیگیری می شد کنار بگذارند.  جنبش نویرات صرفا یک جنبش فلسفی نبود بلکه در تعیین اینکه در فلسفه علم چه سوال هایی باید پرسیده شوند و چگونه باید علم را پیگرفت نقش داشت. در واقع هدف جنبش نویرات دو گانه بود، اول رسیدن به رویکردی تخصصی و از منظر فلسفی قابل دفاع به علم و هدف دوم ارتباط برقرار کردن با دانشمندان مسائل جاری اقتصادی و اجتماعی. جنگ سرد باعث شد این جنبش هدف دوم خود را کنار بگذارد و به پیگیری هدف اولیه خود مشغول شود. این نکته از آن جهت مهم است که فلسفه علم پس از حلقه وین به همین شکل باقی ماند و تبدیل به رشته ای شد که در آن موضوع های انتزاعی مورد بررسی قرار میگیرند و به لحاظ سیاسی خنثی است.

اعضای حلقه وین به استثنای اتو نویرات به آمریکا مهاجرت کردند، شخصی که مهاجرت آنها را تسهیل کرد فیلسوفی آمریکایی به نام چارلز موریس بود که در دانشگاه شیکاگو مشغول به تدریس بود. وی به اعضای حلقه وین اعلام کرده بود که یک اثر به زبان انگلیسی به چاپ برسانند تا بتوانند در دانشگاههای آن کشور مشغول به کار شوند. با ترجمه آثار و تالیف آثار جدید رفته رفته اعضای جنبش وحدت علوم در آمریکا به شهرت رسید و در نیویورک جان دیوئی و دیگر فیلسوف های تاثیر گذار از آن استقبال کردند. از جمله مخالفان تجربه گرایی منطقی میتوان به طیف های مختلف چپ گرایان اشاره کرد. از آنجایی که حلقه وینی ها تجربه را عامل معرفت می دانستند و با متافیزیک مخالف بودند، چپ گرایان با این دو موضع آنها به شدت مخالف بودند هرچند برخی از چپ گرایان از جنبش وحدت علم استقبال می کردند. برخی از چپ گرایان تحت تاثیر لنین و نقدهای او به ماخ، به تجربه گرایی منطقی انتقاد می کردند، برخی به علت اینکه با نفی متافیزیک دیالکتیک ماتریالیستی نفی میشد مخالفت می کردند یا نوشته های آن ها را به اندازه کافی رادیکال و دیالکتیکی نمی دانستند. بسیاری از نقدهای چپ گرایان ناشی از آشنایی کم آنها با آثار تخصصی حلقه وینی ها بود، به عنوان مثال هورکهایمر یکی از منتقدین سرسخت تجربه گرایان منطقی، وحدت علم را به خوبی متوجه نشده بود و گمان می کرده است که مراد از آن فیزیک است و آنها تنها فیزیک را معرفت درست تلقی می کنند. از دیگر مخالفان تجربه گرایان منطقی می توان به نئوتومیست هایی مانند مورتیمر آدلر اشاره کرد، برخی از نئوتومیست ها با علم و برخی از آنها با علم گرایی مخالف بودند، و باور داشتند که ارزش های انسانی را نمی توان از طریق علم فهمید و تمایل داشتند آموزش در کشور آمریکا با توجه به آموزه های ارسطو شکل بگیرد و خواهان برقراری ارزش های مسیحی بودند و از اینکه حلقه وینی ها زمام معرفت را به تجربه و علم داده بودند و جایگاهی برای دین قائل نشده بودند رنجیده بودند. آنها فلسفه را از علم جدا می دانستند و فلسفه (نئوتومیستی) را فراتر از علم به حساب می آورند. آدلر در نقد آنها را بدتر از نازی ها و دشمن اصلی دموکراسی به شکلی بدتر از هیتلر و اشاعه دهنده فرهنگ منحط مدرن می دانست و بر این باور بود که دموکراسی باید از نویرات و دیگر اعضای حلقه وین بیشتر از نیهیلیسم هیتلر هراسان باشد. هنگامی که برتراند راسل در سال 1940 به دانشگاه نیویورک دعوت شد تا به عنوان یکی از هموارکنندگان راه تجربه گرایی منطقی در آنجا تدریس کند، یکی از اقدامات عملی نئوتومیست ها علیه این گروه شکل گرفت. گروههای مختلف کاتولیک با اعتراض های گسترده خود که عمدتا به متحویات کتاب ازدواج و اخلاق راسل بود، مانع از ادامه کار راسل در این دانشگاه شدند و حکمی برای ممنوعیت ادامه کار او صادر شد. آنها راسل را به ترویج فساد اخلاقی و بی بند و باری متهم کردند. این اقدام ها با واکنش دیوئی و دیگر همکاران وی مواجه شد هرچند نتوانست در بازگرداندن راسل به این دانشگاه موثر واقع شود.  

با این حال تجربه گرایان منطقی به برگزاری کنفرانس های متعددی مبادرت ورزیدند که یکی از این کنفرانس ها در سال 1936 در کپنهاگ در خانه نیلز بور با موضوع فلسفه فیزیک و بیولوژی برگزار شد، در همان زمان موریتس شلیک توسط دانشجوی خود در دانشگاه وین به قتل رسید. تمامی این نوشته ها و کنفرانس ها حول محور وحدت علوم شکل می‎گرفت، چارلز موریس تمایل داشت که علوم انسانی را نیز وارد این مباحث کند. دیری نپایید که خبر جنگ در اروپا به گوش اعضای حلقه در آمریکا رسید. در همان زمان فیلسوفی به نام هوریس کلن اعلام کرد که جنبش وحدت علم به نوعی اقتدارگرایی و تمامیت خواهی می انجامد، درست مانند آنچه نازی ها و فاشیست های ایتالیا انجام می دهند. دو تن از دانشجویان کارناپ و رایشنباخ در دفاع از رویکرد وحدت علم مقالاتی نوشتند یکی از آنها تحت عنوان «متحد کردن علم در جهانی بی اتحاد» بود.

شروع جنگ چاپ دانشنامه (International Encyclopedia of Unified Science) را با مشکلات زیادی همراه کرد، نویرات در اروپا مستقر بود و بقیه اعضا در آمریکا، پست در دوره جنگ با اختلال هایی مواجه بود و باعث شد ارتباط بین نویسندگان، ویراستاران و ناشران مختل شود، ناشرین و ویراستاران اروپایی توان پیگیری کارها را نداشتند یا آن را در اولویت نمی دیدند. نویرات که در هلند بود توانست قبل از رسیدن نازی ها با قایقی به سمت انگلستان بگریزد، در آنجا یک کشتی انگلیسی قایق آنها را پیدا میکند ولی از آنجایی که نویرات ملیت اتریشی داشت ابتدا به عنوان اسیر جنگی با او رفتار شد، که با کمک سوزان استبینگ – فیلسوف انگلیسی – آنها رها شدند و توانست در آکسفورد مستقر شود به کار خود ادامه دهد. پس از این وقفه نویرات توانست ویرایش نوشته های دانشنامه را پیگیری کند ولی انتشارات دانشگاه شیکاگو به دلیل تاخیر نویرات و موریس  در آماده کردن مطالب و گران شدن کاغذ از ادامه چاپ سرباز زد. در سال 1945 نویرات در سن شصت و سه سالگی از دنیا رفت و جنبش وحدت علم با آینده ای نامعلوم روبرو شد. پیش از مرگ نویرات، اختلاف نظرهای او با کارناپ از یک سو و هوریس کلن که وحدت علم را به اقتدارگرایی و تمامیت خواهی متهم کرده بود باعث شد مرگ نویرات آینده ای نامعلوم پیش روی جنبش وحدت علم بگذارد. در سال 1947 تلاش هایی برای احیای جنبش وحدت علم و چاپ مجدد دانشنامه انجام شد ولی این تلاش با شکست مواجه شد (از جمله دلایل آن میتوان به ضعف در مدیریت و بی رغبتی برخی اعضا مانند رایشنباخ و فایگل به فعالیت دانشنامه و تمایل به فلسفه تخصصی تر بود).

یکی از دلایل ناکامی این پروژه در دهه 50 مک کارتیسم بود. در این دوره که نام آن مرهون تلاش های سناتور مک کارتی است، روشنفکران و متفکران به شدت زیر ذره بین بودند و هر گونه ارتباط با شوروی سابق، همدردی با کمونیستم و سوسیالیسم یا جاسوسی برای شوروی مورد حمله واقع میشود. پس از قرارداد صلح بین هیتلر و استالین، بسیاری از روشنفکران چپ گرای آمریکا با عنوان کردن اینکه استالین انقلاب را به نفع خود مصادره کرده است نیز به چپ گرایانی که همچنان با شوروی همدردی داشتند به دلیل «بلاهت مشهود» آنها می تاختند. در این دوره بسیاری از اعضای دانشگاهها از روی حسن نیت و حس میهن دوستی و مقابله با دشمن بزرگ یعنی شوروی به محدود کردن آزادی تفکر و فردی افراد روی آوردند و یکی از دوره های شرمساری آکادمیک را رقم زدند. در این دوره برخی از اساتید با اف بی آی در مورد برخی از اعضای حلقه وین (به عنوان مثال کارناپ) مصاحبه کردند تا اف بی آی از میزان میهن پرستی این اعضا مطمئن شود، غافل از اینکه این مصاحبه ها بعدتر به چاپ رسیدند. هوریس کلن نیز در همین دوره با پافشاری بر این ایده که وحدت علم به اقتدارگرایی و تمایمت خواهی می انجامد به بدبینی به جنبش وحدت علم دامن زد. از جمله دلایلی که وحدت علم در این دوره مورد حمله قرار گرفت، عبارتند از همدلی برخی از مارکسیست ها با این جنبش، تلاش برای تخصص گرایی که وجود فلسفه علم در دوره جنگ سرد را تعریف می کرد و مشروع می ساخت. دلیل دیگر مخالفت با جمع گرایی و موافقت با فردگرایی توسط متفکران آن دوره بود و از آنجایی که جنبش وحدت علم به اندازه کافی ضدجمع گرا، یا ضد سوسیالیسم مطلوب متفکران آن دوره آمریکا نبود مورد توجه قرار نگرفت.

با حذف جنبش وحدت علم از تجربه گرایان منطقی، آنچه باقی می ماند فلسفه ای‎ تخصصی، بسیار پیچیده و به لحاظ سیاسی و اجتماعی کاملا خنثی است. بنابراین آنچه که در آمریکا از پوزیتویسم منطقی باقی ماند ارتباط خود را با دیگر جنبش های لیبرال و پیشرو، مردم، و دانشمندان از دست داد. یکی از نقدهای توماس کوهن به تجربه گرایان منطقی این است که تصور آنها از علم کاریکاتوری ایده آل از علم که به پویایی اجتماعی و روانشناختی موجود در جوامع علمی و کارهای آزمایشگاهی بی توجه است. این در حالی است که نقد کوهن متوجه آنچه که از تجربه گرایان منطقی در دهه 50 باقی مانده بود است، دوره ای که جنبش وحدت علم به دلایل سیاسی از تجربه گرایی منطقی حذف شده بود، چرا که جنبش وحدت علم به همین مسائل توجه داشت و به دنبال یافتن ارتباط علم با ابعاد اقتصادی، اجتماعی و تاریخی حیات بشر بود. هرچند این به این معنا نیست که تصور آنها از رابطه بین علم و دیگر ابعاد زندگی بشر بدون مشکل و کاستی بوده است.  شهرت آراء کوهن که در همین دوره شکل گرفت به دلیل یافتن رابطه ای بین تاریخ، جامعه و علم به گونه ای که تجربه گرایان منطقی از اساس متوجه آن نشده باشند نبود - آنها به وجود چنین روابطی واقف بودند هر چند رابطه علم و دیگر وجوه زندگی بشر را از نوع و گونه ای کاملا متفاوت از آنچه که کوهن مد نظر داشت مورد توجه قرار می دادند - بلکه تاکید کوهن بر شکل گیری علم در جوامع و دوره های تاریخی مختلف با روحیه دیوارکشی بین غرب و شوروی در دوره جنگ سرد همخوانی داشت و به همین دلیل کتاب وی مورد توجه بسیاری در این دوره قرار گرفت.

 

*توضیح عکس: کنفرانس دوم اعضای حلقه وین در کپنهاگ با حضور نیلز بور و کارل پوپر در سال 1936.

Reisch, George A. How the Cold War transformed philosophy of science: To the icy slopes of logic. Cambridge University Press, 2005.

نگاه خیره ی اولیس

 « نگاه خیره ی اولیس » به کارگردانی تئوآنجلوپولس در انتقاد به جنگ و حاکمیت ایدئولوژیک و تاثیر آن در نابودی هویت های انسانی است . فیلم داستان کارگردانی را روایت می کند که پس از 35 سال به زادگاهش باز گشته تا شاهد اکران فیلم اش باشد . اما در همان شب اکران  به دنبال یافتن سه حلقه فیلمی که توسط دو برادر به نام های  میلتوس و یاماناکیس در سال 1905 گرفته شده و اولین فیلم های بالکان است ؛ زادگاهش را ترک می کند . سراسر داستان در جستجوی او برای یافتن این سه حلقه فیلم که تصاویری از آدم ها ی معمولی فارغ از نژاد ، سیاست ، دوستی ودشمنی است ؛ می گذرد . برادران یاماناکیس نمادی از صلح و دوستی ساخته اند.آن ها هر چه در آن ابهام وتضاد بود و هر چه در این جهان بر سر آن کشمکش بود را ثبت کرده اند . « نگاه خیره اولیس » در جستجوی هویت گمشده ی انسانی است . سه حلقه فیلم بهانه ایست برای به تصویر کشیدن تراژدی زندگی محتوم انسان ها در سیطره ی نظام های سلطه ای که  جایگزین یکدیگر می شوند .اولیس قهرمان افسانه ای یونان است که نقش بسزایی در حفظ وبقای کشورش داشته است .« نگاه خیره ی اولیس » نگریستن  به انسان است . زیرا « روحی که می خواهد خود را بشناسد باید به روحی ، به نگاهی خیره بنگرد . » تا  هویت او را بیابد . جنگ ها ، مرز ها و تعصبات را کنار بزند و انسان را در موجودیت او جدای حواشی و زوایدش بنگرد . کارگردان اولیسی در جستجوی انسان و جنگ مانع او دراین جستجو است .                                                 

جنگ چیست ؟ «جنگ ، نبرد تن به تنی بزرگ است و مبارزه بین دو انسان ،  تصویری است که به بهترین نحو به اندیشه امکان می دهد ، نبردهای بیشماری که جنگ را تشکیل می دهند به صورت عمل واحدی مجسم کند . ... جنگ زورآزمایی ای است که می کوشیم به آن وسیله دشمنی را به فرمانبرداری از اراده ی خود واداریم . زوریعنی نیروی بدنی  ... بدین سبب وسیله است و حال آن که تحمیل اراده ی خود به طرف ، هدف است . و اما برای رسیدن به این نتیجه لزومن باید دشمن را از پا در آوریم به طوری که نتواند از خود دفاع کند و این هدف منطقی و بی واسطه ی هر اقدام نظامی است و از این رو جایگزین هدف با واسطه یا سیاسی می شود و آن را موقتن ، انگاری هیچ ارتباطی با جنگ ندارد ، محو می کند . (خشونت در تاریخ اندیشه ی فلسفی 194-195  )»  « تمایز خاص سیاست ، که اعمال و حرکات سیاسی را می توان منتسب به آن کرد ، تمیز دوست از دشمن است ... معنای تمیز دوست از دشمن ، بیان کننده ی نهایت درجه ی اتحاد یا اختلاف ، گردآمدن یا جدایی است ....دشمن سیاسی لزومن از لحاظ اخلاقی بد و از لحاظ زیبایی شناسی زشت نیست ، لزومن نقش رقیب اقتصادی را بازی نمی کند ،حتا ممکن است تصادفن داد و ستد با او مزایایی داشته باشد .تنها مطلب این جاست که او، دیگری است ، بیگانه است ... مفهوم سیاست ضرورتن همراه با دشمنی و نبرد است . اما این منازعه را نباید به معنای مجازی آن دریافت : برعکس از نظر اشمیت مهم آن است که مبارزه ، واقعی ، نبرد ، قطعی و خشونت ، به ویژه خشونت بدنی باشد . ... دولت ، واحدی سیاسی است که قدرت خود را از توانایی تحقق بخشیدن به تضادهای اصلی و بنابراین به جنگیدن بر می کشد چرا که قدرت ... به حاکم مرگ و زندگی انسان ها بودن مبتنی است ، مبتنی بر آن است که هر کس در درون کشور بپذیرد که زندگی خود را فدا کند. و این اشمیت را به جایی می برد که مفهوم دولت کامل را پیش می کشد ؛ یعنی دولتی که بنا به تعریف بر تمامی وسایل قدرت مسلط باشد ، وسایلی که به یمن پیروزی های نظامی خود برای افزایش قدرتش نیاز بدان دارد . دشمن، دیگری ،  بیگانه  ،  « هیولایی غیرانسانی است و پس راندنش کافی نیست بلکه باید قطعن او را از بین برد »   »(همان 200/ 202  ) « معانی واقعی واژه های دوست ، دشمن ، نبرد  ، از رابطه ی همیشگی آن ها با این واقعیت مسلم ، با امکان موجب مرگ انسانی شدن بر می آید . جنگ از دشمنی بر می آید ، دشمنی ، نفی وجود انسانی دیگر است . جنگ جز فعلیت یافتن نهایی دشمنی نیست . ... و تا زمانی که واژه ی دشمن معنایش را نگهدارد ضرورتن به شکل واقعیت محتملی وجود خواهد داشت . » ( همان 205)                                  

« نگاه خیره ی اولیس »

 در شبی که قهرمان فیلم (کارگردان) به زادگاهش باز می گردد در فضای عمومی شهر فیلم او در حال اکرا ن است . مردم شهر به دو گروه تقسیم شده اند . گروهی مذهبی که در کلیسا به درگاه خداوند برای بخشش دعا می کنند و مسئولین نمایش  را از سینما بیرون رانده اند و گروهی که خواستار تغییرند و در خیابان زیر باران با چترهایی در دست فیلم را نگاه می کنند . مسئولین نمایش در حرکتی نمادین ودر اعتراض به بیرون رانده شدن از سینما با بلند گوهایی در سراسر شهر اقدام به پخش صدای فیلم و استفاده از دیوار و پروژکتور سیار برای نمایش کرده اند . آن ها دست به یک اطلاع رسانی عمومی زده اند و  سعی دارند ؛ ارتباطی را که به وسیله ی زور قطع شده  را برقرار کنند . در شهری کوچک اندیشه ای واحد وجود ندارد . این نخستین تلنگری است که برنبود وحدت میان انسان ها دلالت می کند . فیلم در حال نمایش ، فیلم « گام معلق لک لک ها » ست . داستانی درباره ی شهری آشفته با مردمی از قومیت ها ونژادهای گوناگون که وطنی ندارند . فیلمی که آنگلوپولس چند سال قبل ساخته و وارد فیلم حاضرش کرده است .  پس دغدغه ی او همچنان ادامه دارد :  مرزبندی های پوچی که موجب جنگ و ویرانی زندگی انسان ها می شود . آدم هایی که مشغول تماشای« گام معلق لک لک ها» هستند ؛ ثابتند . هیچ حرکتی ندارند . آن ها با آن که گروهی پیشرو و خواهان تغییرند و در مخالفت با گروه متعصب مذهبی برخاسته اند به شکلی برجسته چون تخته سنگ بر جا ایستاده اند که نشان از ناتوانی ایشان در ایجاد تحول است . شورش در شهر شدت می گیرد . کارگردان تصمیم می گیرد به سفری طولانی در جستجوی سه حلقه فیلم برود در این هنگام زنی را می بیند که دوست می داشته و سال ها پیش برای دستیابی به هدفی بزرگ موقتن ترکش کرده است به دنبال زن می رود نیروهای ضد شورش میان آن ها فاصله ای نفوذ ناپذیر ایجاد می کنند . فاصله ای که نیروها ی نظامی میان همه ی انسان ها و عواطف انسانی ایجاد کرده اند . گسستی که قدرت حاکم و اندیشه ی تمامیت خواه مسبب آن است . و کارگردان در سفر خود قصد در هم شکستن اش را دارد .  او از مرزهای بسیاری می گذرد تا بدانیم مرزها موجودیت های ثابتی نیستند و می توان آن ها را درنوردید. در راه پیرزنی که47 سال  از خواهرش دور بوده را برای دیدار به آلبانی می برد . درتمام طول مسیر انسان های ثابت همچنان به چشم می خورند . آن ها  قربانیانی هستند که نسل به نسل جایگزین یکدیگر شده اند .  راننده ای که کارگردان را به آلبانی می برد ؛ در راه می ایستد . جاده پوشیده از برف است . او در پاسخ به چرایی عمل اش به کارگردان می گوید باید با برف دوست بود و به آن احترام گذاشت . می ایستد و با برف صحبت می کند . او می خواهد در برابر نیروی طبیعت سر تعظیم فرو آورد . او نماینده ی اندیشه ای است که بر ناتوانی در اصلاح شرایط ایمان دارد و در حالی که مقابل اندیشه ی کارگردان مبنی بر تلاش برای اصلاح می ایستد دست دوستی به سوی او دراز می کند . آن ها به یک موسیقی گوش می دهند و از یک بطری می نوشند . او تسلیم شده است . می گوید : «یونان داره می میره ، درست مثل مردمش ، چرخه ی ما به آخر رسیده نمی دونم چند هزار ساله که بین صخره و سنگ های شکسته در حال مردن هستیم ولی اگر قراره یونان بمیره بهتره زودتر این کارو بکنه چون احتضارش زیادی طولانی شده و آه وناله اش عذاب آوره .» اما کارگردان به سفر خود ادامه می دهد . گاه تصاویری سیاه وسفید از سه حلقه فیلم به نمایش در می آید  . راوی از آغاز جنگ های بالکان و پس از آن جنگ جهانی اول می گوید و جاده ای که همه ی ارتش های دنیا از آن گذشته اند و هر کدام یک نام بر آن نهاده اند . نام ها تهی از معنا نیستند . نام ها در خود هویت نام گذاران را  دارند . انسان با نام گذاری چیزی آن را به مالکیت خود در می آورد . جنگ بر سر مالکیت شکل می گیرد . خودی کردن اموال دیگری و نابود کردن همه ی نشانه های او . پس نام گذاری یک جاده ، که تنها یک جاده است مفهومی پیچیده با خود دارد .  کارگردان در جست و جوی خود به آرشیو اسکوپژه می رود . آن جا با زنی آشنا می شود در هیئت زنی که دوست می داشته است . زن از او می گریزد اما پس از یک کشمکش درونی در جستجو با او همراه می شود . در قطار  آن ها از دغدغه ی درونی مشترک شان می گویند. کنش ارتباطی مخدوش اصلاح می شود و پس از اعتراف به اندیشه ی مشترک شان ( زمانی که دیگر بودگی میان شان از بین می رود ) ؛ رابطه ای صمیمی میان آن ها شکل می گیرد. این مرحله ای است که دیگری به خودی ( در نهایت ممکن ) تبدیل می شود . آنچه  به باور مری داگلاس گذار از  مرز پوست در بدن نامیده می شود. هر فرایندی  که این مرز را نادیده بگیرد و آ« را زیر پا بگذارد ؛ ترس می آفریند . گذر از این مرز تابو است . مرز دیگری و خودی ازهمین جا شکل می گیرد . پس می توان گفت : رابطه شکستن این مرز است و دلیل آن که وحشت ایجاد نمی کند ؛ پذیرفتن دیگری و از خود دانستن اوست .تبدیل دیگری به خودی است . اما مامور چک کردن پاسپورت فرایند را متوقف می کند . اندیشه ای که با مرزبندی انسان ها را از یکدیگر جدا کرده است ؛ سعی در دیگری کردن دوباره دارد . آن ها را از قطار خارج می کنند ودر جریان رفع مشکل گذرنامه کارگردان خود را یاماناکیسی تصور می کند که مورد تهاجم قدرت سیاسی قرار گرفته است . او نسل بعدی است که قربانی شده است . فیلم می گوید تاریخ تکرار می شود . همیشه عده ای در مناسبات قدرت قربانی گروهی دیگرمی شوند .کارگردان به بلغارستان می رود . جنگ همه ی مسیرش را فرا گرفته است و هر چه می گذرد شدیدتر می شود . در بلغارستان خاطرات سال های گذشته را به یاد می آورد : خانه ی مادر بزرگ در سال های نو و وقایعی که در این سال ها رخ داده است . زندانی شدن سیاسی پدرش ، ارتش سرخ ، مصادره ی اموال . سراسر زندگی خصوصی او دست خوش نفوذ قدرت های سیاسی است  . هیچ عرصه ی خصوصی برای او باقی نمانده است و بنابر این فکر می کند ؛ برای داشتن عشق ، و یک زندگی عادی نظام سیاسی باید اصلاح شود . چیزی که ورای توانایی فردی اوست . در بندرگاه کارگران مجسمه ی لنین را بارگیری می کنند . او زن را ترک می کند و با مجسمه همراه می شود . « ما ، در قلمرو زندگانی اجتماعی ، همانند قلمرو زندگی خصوصی ، آرزومند ثبات و نظم هستیم ؛ این نعمت ها را ، نظامی که از اقتدار کافی برخوردار باشد ، قاعدتن انتظار می رود بتواند برای ما تامین کند . یادمان های عمومی مظهر  مجسم همین تمایل اند  : ساختمان های رسمی ، همه ، بناهایی چون کلیسا های عظیم ، آرامگاه ها به طور نمادین این معنا را القا می کنند که نظام قدرت بر سر کار از نسلی که در حال حاضر در مقام رهبری یا در مقام اطاعت قرار دارد بیشتر دوام خواهد یافت . و عملن نیز ، یکی از معانی واژه لاتینی Auctor

  همین است که اقتدار می تواند تداوم کرد و کارهای خویش را برای دیگران تضمین کند . منظور این است که اقتدار مورد بحث پایگاه عملی مستحکمی دارد و زیر پایش خالی نیست . » ( اقتدار 25) مجسمه ی لنین نماد اقتداری که در کشتی  بر رود می رود نشان اقتداری بی ثبات و از دست رفته است . ابهتی که شکستنی است و قادر نیست نیاز مورد انتظار جامعه را فراهم کند . در حاشیه ی رود خانه عده ای صلیب می کشند ، عده ای به خاک می افتند و گروهی مجسمه را دنبال می کنند . هر کدام از آن ها اندیشه ی خود را دارند . هیچ توافقی در کار نیست . در راه او با زنی همراه می شود که  خانه اش در حاشیه ی رود خانه  سوخته و ویران شده است . زنی که بر بالین فرزندش گریه می کند .  کارگردان لباس های همسر زن را می پوشد و به هیئت همسر زن در می آید . پیام فیلم یکی بودن انسان هاست . همه ی ما یکی هستیم و دیگری وجود ندارد . اصراری بر جنگیدن نیست . کارگردان به  مسیرش ادامه می دهد . ایووی ( مردی که مسئول ظهور فیلم هاست ) را می یابد و در آن جا با یک پرسش روبرو می شود : « جنگ که شروع شد باید از آرشیو فیلم نگهداری می کردم ، آن بخشی از خاطرات ما بود . اما با توجه به کشتار فیلم حالا چه اهمیتی دارد ؟ »  فیلم ها تصاویری از کشور های منطقه ی بالکان است و بخشی از هویت مردم آن سرزمین ها ولی زمانی که این مردم وجود شان در حال نابودی است ؛ این تصاویر هویت مردگان است .   

 

 

نتیجه گیری                                                                                  

          یکی از مهم ترین زمینه های ادامه ی حیات اجتماعی انسان ارتباط با دیگری است . از خلال این ارتباط ، فرد می تواند دریابد که دیگری می تواند موجودی تهدید کننده نباشد و ادامه ی حیات ملزم به نابودی  او نیست . اما یکی از دلمشغولی های حکومت های بیدادگر اشاعه ی انزواست .  انسان منزوی ناتوان است و می تواند مورد ارعاب قرار گیرد . « ارعاب تنها می تواند بر انسان هایی فرمانروایی مطلق پیدا کند که از یکدیگر و علیه همدیگر منزوی شده باشند . »( توتالیتاریسم 327)»«آماده سازی انسان ها برای ایفای نقش قربانی و دژخیم ، زمانی کامل می شود که مردمان تماس با همنوعان شان و نیز تماس با واقعیت را نیز از دست داده باشند ، زیرا همراه با از دست دادن این تماس ها ، انسان استعداد کسب تجربه و اندیشه را نیز از دست می دهد . بهترین فرمانبر فرمانروای توتالیتر ، یک نازی و یک کمونیست معتقد نیست ، بلکه کسی هست که برای او تفاوت میان واقعیت و افسانه ( یعنی همان واقعیت تجربه ) و تمایز میان راست و دروغ ( یعنی همان معیار های اندیشه ) ، دیگر وجود نداشته باشد . » ( همان 327) « انسان تک افتاده ، خود را در محاصره ی کسانی می بیند که نمی تواند با آن ها ارتباط برقرار کند ، و از همین رو در معرض دشمنی با آن هاست .» (همان 331)  داستان « نگاه خیره ی اولیس » داستان آدم هایی از این دست است که مدام در تاریخ تکرار می شوند . یافتن سه حلقه فیلم که هدف قهرمان داستان است نیز کمکی به دستیابی به صلح و دوستی و یا هویت نمی  کند . زیرا جنگ زندگی انسانی را به مرگ کشیده است و اندیشه ای که خود را می شناسد ( هویت می یابد) در ارتباط و معاشرت با دیگری قادر به عمل است . « من برای تصدیق هویت خودم کاملن به دیگران وابسته هستم ؛ و موهبت بزرگ و تعیین کننده ی معاشرت برای انسان های منفرد آن است که این معاشرت ، دوباره از او یک کل می سازد و او را از گفتگوی فردی اندیشه که در آن شخص همیشه مبهم باقی می ماند ، نجات داده و هویت او را ترمیم می کند ، تا آن جا که بتواند با صدای واحد یک شخص تغییر ناپذیر، از خود سخن گوید .»( همان 332)

 

منابع

 

آرنت، هانا (1390)، توتالیتاریسم ، مترجم : محسن ثلاثی  ،چاپ سوم ، تهران : نشر ثالث            

سنت، ریچارد ،(1391) ، اقتدار ، مترجم : باقر پرهام ، چاپ اول ، تهران : پردیس دانش             

 فرایا ، هلن (1390) ، خشونت در تاریخ اندیشه ی فلسفی ، مترجم : عباس باقری ، چاپ اول ، تهران : نشر فرزان روز                                                                                                    

          

 

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

اسلام هراسی یا ترس از پرولتاریا: سؤ قصدهای پاریس، پس لرزه های دهشت (لوموند دیپلماتیک: فوریه 2015)

به دنبال سؤ قصدهائی که در آغاز ماه ژانویه، بیست کشته در پاریس برجای نهادند، بیش از چهار میلیون تن به نام آزادی بیان به آرامی در خیابان های شهرهای فرانسه راهپیمائی کردند. پس از دهشت آغازین و سپس اضطراب و پریشانی پیامدش، اینک عزم و اراده ای برای درک مسئله روی نموده است. این رویدادهای بی سابقه، ضرورت مبرم گشودن کلاف سر در گم ستیزه های منطقه ای را برجسته ساخته که به جنبش های اجتماعی موسوم به «بهار عربی» پایان داده، و اکنون بخش مهمی از قاره آفریقا را هم به آتش کشیده اند. چنانچه آبشخور چنین خشونتی و مقدم بر هرچیز زمینهٔ اجتماعی آنرا نادیده انگاریم، بسیج علیه آن بارور نتواند بود. تندروی جوانان به داعش پیوسته ای که مداخلات خارجی در خاورمیانه لهیب خشم آنان را سرکش تر هم کرده، به اروپائی راه گشوده است که با وادادگی در برابر رواج روزافزون پیش داوری ها و تبعیضاتی که بینواترین کسان آماج نخست آنها هستند، از روح عصر روشنگری دور می شود.

در فردای قتل افرادی در دفتر مجله ”شارلی ابدو“ و فروشگاه ”هیپر کاشر“، دانش آموزان از رعایت یک دقیقه سکوت به یاد قربانیان این حادثه روی گرداندند. یکی از دلائلی که نافرمان ترین آنها پیش می کشیدند، به پدیده «یک بام و دو هوا» در امر آزادی بیان در فرانسه اشاره داشت: در حالی که مردمی در خاورمیانه پیش چشمان بی اعتنای همگان می میرند، چرا اینهمه از این کشتار سخن می گویند؟ در روزگاری که ”دیو دونه“* را از خرده گرفتن به یهودیان باز می دارند، چرا ”شارلی ابدو“ می تواند به چهره ای قدسی در اسلام اهانت روا دارد؟ این پرسش را آنقدر حیاتی انگاشتند که روز ۱۵ ژانویه گذشته خانم ”نجات ولو ـ بالقاسم“ وزیر آموزش ملی آماده کردن آموزگارانی برای ادای پاسخ به این پرسش ها را ضروری دانست.

جای تردیدی نیست که دوره آموزشی آموزگاران، استدلالی را برخواهد گرفت که رسانه های اصلی و احزاب سیاسی از همان ابتدای ماجرای کاریکاتورها پرورانده اند: این ادعا که فرقی ماهوی است میان تصاویری که مؤمنین آنها را کفرآمیز می انگارند، و اظهارات ضد یهود که مصداق ارتکاب بزه اند، زیرا تعرض به حیثیت و شأن اشخاص به شمار می آیند. همچنین محتمل است که چنین توضیحی همه گردنکشان را خاموش نسازد. زیرا مورد ”دیو دونه“ و کاریکاتورها بر مسئله ژرفتری پرده انداخته اند: مقاله نویسان و روشنفکرانی مانند ”الن فینکل کروت“*، ”اریک زمور“*، ”فیلیپ تسون“*، و نیز روزنامه هائی مانند ”لو پوآن“، ”اکسپرس“، ”ولور اکتوئل“ یا ”فیگارو“، می توانند خصومت خویش با اسلام را آشکارا بنمایانند، که گاه آنرا چون ایمانی عقب افتاده توصیف می کنند و گاه چون «تهدیدی بر هویت کشور ما» ــ فرازی برگرفته از یک نظر سنجی به سفارش سامانه اینترنتی ”Atlantico.fr“ که دشوار می توان انگاشت اگر سخن از مذهب دیگری در میان می بود چنین گزاره ای را با همین عبارت پیش می کشیدند. ”ژان ـ لو آمسل“، انسان شناس فرانسوی عقیده دارد که «محبوبیت ”دیو دونه“ از این برمی خیزد که به چشم وی اگر بتوان بی دغدغه کیفر یا کمابیش مصون از مجازات سیاهان، عرب ها، مسلمانان را، ”با لحنی تحقیر کننده“، دست انداخت، تقریبا ناممکن است (…) به تار موئی از یهودیان یا اسرائیل دست زد بدون آنکه بی درنگ برچسب یهود ستیز بر تو بخورد (۱)».

کارکرد آزادی بیان باین شکل را به شیوه های گوناگونی تعبیر کرده اند. برخی آنرا با نسل کشی یهودیان و یهود ستیزی عرفی در صحن جامعه فرانسوی توجیه می کنند، که همگان را به «گوش به زنگ» بودنی دائم ملزم می سازند. برای دسته ای دیگر بازتابی از اسلام هراسی است که چونان میراث دوران استعمار، عمیقا در اذهان خانه کرده و گفتارهائی را در خصومت با مسلمانان به چشم همگان تحمل پذیر ساخته. در این عدم تعادل، دسیسه انگاران هم نشانه ای از چنگ انداختن ادعائی یهودیان بر رسانه ها و کانون های قدرت می بینند: ”لابی یهود“، با پراکندن نفرت از اسلام گویا به مداخلات کشورهای غربی در جهان عرب حقانیت می بخشد تا، در فرجام، مطامع و نیات اسرائیل یا واشنگتن را برآورد. این گونه گفتمان ها که سامانه های ”الن سورال“* یا ”تری میسان“* برمی سازند و می پراکنند، از موفقیتی فزاینده برخوردارند؛ و از خلائی نظری و سیاسی که عقب نشینی تشکلات پیشرو بر جای نهاده، بهره می جویند تا در اذهان جای گیرند.

چنین تعبیراتی، هر انداره متفاوت، باز بر همان برداشت قومی ــ فرهنگی تکیه دارند که گروه های اجتماعی را به موجب خاستگاه ها و مذاهبشان تعریف می کند («یهودیان»، «مسلمانان»، «اعراب»). اما «یک بام و دو هوا»ئی که در گفتمان هائی می بینیم که به این و آن افترا می زنند، ریشه در خوانش دیگری دارند که اساسا اجتماعی است. یهودیان از دیری پیش، از همان سده های آغازین رواج آئین مسیح، در فرانسه جای گرفته اند. بسیاری از آنان هم از پایان قرن نوزدهم تا آغاز جنگ دوم جهانی، با گریز از کشتارهای قومی [در روسیه و شرق اروپا] و عروج نازیسم در اروپای مرکزی و خاوری در این کشور سرپناهی یافتند. کارگران، پیشه وران، کاسبکاران خرد یهودی که در فاصله میان دوجنگ سر رسیدند، ، غالبا در محله های فقیر نشین و مخروبه ای به سر می بردند که با نژاد پرستی همسایگان فرانسوی خود سر و کار داشتند. آنها هم مانند پناهندگان بسیار دیگری، اغلب از سرمایه فرهنگی والاتری از میانگین فرهنگ کشور خاستگاه خویش برخوردار بودند (شناسه ای که در میان پناهندگان افغانی، سوری یا افریقائی هم دیده می شود). سپس موج جدیدی پس از سال ۱۹۴۵ برخاست که استعمار زدائی آفریقای شمالی برمی انگیخت. در گذار دهه ها، برخی از اخلاف این نو رسیده ها در اجتماع ترقی کردند، تا جائی که امروزه به مقام هائی در ساختار قدرت، مشخصا در محافل روزنامه نگاری، سیاسی و دانشگاهی دست یافته اند ــ یعنی کسانی که تولید می کنند، رهنمای افکارند و گفتمان های عمومی را کنترل می کنند.

اما مهاجران وابسته به فرهنگی مسلمان، پس از جنگ جهانی دوم، و خصوصا از سال های دهه ۱۹۶۰، پرشمارتر از مغرب عربی و سپس آفریقای جنوب صحرا راهی فرانسه شدند. این مهاجران را محافل صنعتی به تبع ضوابط و توانائی های جسمانی به کار می گماردند. فرزندان و نوه های آنها در جامعه ای بحرانزده بزرگ شدند، از بیکاری انبوه و وضعیت شکننده روزافزونی آسیب دیدند که نخستین قربانیانش بودند؛ چنین اوضاعی بخت ترقی اجتماعی را از آنها سلب می کرد. هرچند برخی خود را به رده طبقه متوسط و حتی بالاتر برکشیدند، اما باز عموما در حلقه های برتر اجتماعی نمایندگان کمتری داشته اند (۲). بیگانگان و فرانسویان مسلمان که رسانه ها و رهبران سیاسی کرارا به آنها حمله ور می شدند، به سلاح های اندکی برای دفاع از خود در عرصه عمومی مجهزبودند. همین، فرصتی برای چرخه گفتمان های نژادپرستانه فراهم می آورد تا با شتابی کامل دورگیرند. وانگهی تصادفی نیست که ”رُم“ ها، گروهی فاقد منابعی که بتوانند به مقابله با گفتمان هائی برخیزند که سعی در زشت نام کردن آنان دارند، آماج خشن ترین حملات بوده اند، از ”ژٰان ماری لوپن“ گرفته که آنها را «حضوری بد رایحه و سوزش آور» می داند تا آقای ”منوئل والس“ که به باور وی « اکثر ”رُم“ها نمی توانند در جامعه فرانسه ادغام شوند» و از اینرو«وظیفه دارند به خانه و کاشانه خود برگردند.»

وضعیت کنونی یهودیان و مسلمانان از برخی جهات طنین انداز همان وضعیت مهاجران روس و ارمنی میان دو جنگ جهانی است. روس ها پس از انقلاب های ۱۹۰۵ و به ویژه ۱۹۱۷ به فرانسه کوچیدند؛ در سال ۱۹۳۱ تعداد آنها به هفتاد و دو هزار تن می رسید. بیشتر آنها در صنعت اتومبیل سازی یا حرفه تاکسیرانی به کار می پرداختند و به لایه های عامه مردمی تعلق داشتند. اما نخبگانی، عموما فرانسوی زبان، هم در میان این گروه می توانستی دید که اغلب از حلقه والاتباران یا بورژوازی برخاسته بودند: نقاشان، روزنامه نگاران، ناشران و نویسندگانی که چنان با محافل فرهنگی پاریس درآمیخته بودند که در سال های دهه ۱۹۲۰ «اسلوبی روسی» را به پیش می راندند. مجموعه گروه به لطف «سلوکی ملاطفت آمیز (۳)» از موفقیتی بهره جستند، که آنها را از بدرفتاری هائی که با دیگر کوچندگان می شد در امان نگه می داشت.

نگاهی به نمونه ارامنه بیاندازیم. آنها که پس از نسل کشی سال ۱۹۱۵ [به دست حکومت عثمانی] به فرانسه کوچ کردند، تقریبا به طور انحصاری به کارهائی بی نیاز از مهارت اشتغال ورزیدند. هرچند شمارشان اندک بود (هفده هزار در سال ۱۹۳۱)، باز آنها را از همان ابتدا «ادغام ناپذیر» می دانستند. بدینسان ”ژُرژ موکو“، مغز متفکر سیاست های مهاجرت در طول سال های دهه ۱۹۳۰ و در دوران حکومت ”ویشی“ می انگاشت که « روس ها گرچه از بسیاری جهات از مردم فرانسه دورند، اما عموما از چنان مایه ای از فرهنگ برخوردارند که برقراری تماس هائی با آنها را میسر می سازد. چنین تماسی با ارامنه دشوار است (۴).»

 بدینسان وضعیت اجتماعی است که نقش برجسته ای از مهاجرین و فرزندان آنان در اذهان عموم می نگارد و سپرهای محافظتی نهادینی را در جامعه بوجود می آورد که برای گروهی گذر کردنی و برای گروه های دیگر غیر قابل گذر است. با اینهمه، از سی سال پیش به این سو چنین برداشت و تعبیری از مسئله را کمتر به کار می بندند و بجای آن تحلیلی فرهنگی را برتر می پندارند که مسائل مهاجران را وابسته به تبار آنها در نظر گیرد.

چرخش میان سال های ۱۹۷۷ و ۱۹۸۴ پیش آمد. طی سه دهه پیش از آن، مضمون مهاجرت اندکی به مباحث عمومی راه یافته بود. رسانه ها وقتی به موضوع مسکن، اشتغال و یا اقتصاد می پرداختند، بر حسب اتفاق گاه از بیگانگان هم سخن به میان می آوردند. راستگرایان به دور از مواضع خود در سال های دهه ۱۹۳۰، از دستآوردهای کارگران بیگانه تمجید می کردند. بدینگونه پس از مرگ پنج کارگر آفریقائی، که هنگام خواب از دود آتش خوب خاموش نکرده ای در آسایشگاه ”اوبرویلیه“ خفه شدند، روزنامه فیگارو به لحنی که کسی دیگر انتظار شنیدنش را [از این نشریه راستگرا] نداشت، تشریح کرده بود که «چه کسی مراقب سلامتی این نگون بختانی است که به این جامعه پیوند خورده اند؟ اینها وقتی جوی های آب یخ زده، خیابان ها را می روبند، و سپس می کوشند بر بیماری سل یا گاز کشنده ”منو اکسید کربنی“ پیروز شوند که آنها را از پا در می اندازد! این است تقدیر شوم این بینوایان. مهم است که به فوریت چاره ای بیابیم.(۵).»

وضعیت با بحران اقتصادی سال ۱۹۷۵ تغییر کرد، و با انتخاب ”فرانسوا میتران“ به ریاست جمهوری دگرگونی بیشتری هم یافت. در کمتر از سه سال مسئله «کارگران مهاجر» جای خود را به «مشکل عرب های نسل دوم» سپرد. این تغییر رویکرد به سراغ مسلمانان هم آمد و آنان را هم به طورغیر مستقیم بی نصیب نگذاشت. از آن پس به بررسی رویدادها با تکیه به برداشت های قومی پرداختند که تا پیش از آن به شیوه اجتماعی تحلیل می کردند.

در ماه ژوئیه ۱۹۸۱، جوانان در محله ”منگت“ در بخش ”ونیسیو“ در حومه شهر ”لیون“ با پلیس در گیر شدند (۶). درست مانند سال های ۱۹۷۶ و ۱۹۷۹، اما در آن دوران مطبوعات محلی گزارش ماجرا را درچهارچوب «حوادث متفرقه» گنجانده بودند. راستگرایان که آنگاه در صفوف مخالف دولت جای گرفته بودند، می خواستند اینبار از این رویداد بهره جویند تا حکومت جدیدی را تضعیف کنند که لختی پیش از آن اقامت یک صد هزار مهاجر غیرقانونی را سرو سامانی داده بود. اینچنین، درست در موقعیتی که شورش را می توانستی چون برآمد فرسایش و ویرانی مجموعه های بزرگ مسکونی بنگری و انحطاط اجتماعی محله، یا بطالت و سرگردانی جوانان، بر بافت بیکاری مزمن و «زدودن» انبوه «طبقه کارگر»، راستگرایان این برخوردها را معضلی اجتماعی وانمودند و گواهی بر «مشکل مهاجرت» دانستند. روزنامه فیگارو در ۷ ژوئیه ۱۹۸۱ نوشت: «در محله هائی با تمرکز انبوه مهاجران شمال آفریقا، موقعیتی انفجاری پدید آمده، دولت با حذف امکان اخراج افراد مشکوک، ناگزیر خلافکاران را ترغیب می کند.» از آن پس این روزنامه بی وقفه از آنچه ”ژرار نواریل“، تاریخدان فرانسوی «شگرد ملی ــ امنیتی» توصیف کرده، بهره می گرفت تا پیاپی سیاست های دولت وقت را نکوهش کند: دادن پروانه اقامت به افراد بدون اوراق هویت که «دروازه های کشور ما را گوش تا گوش به روی تهاجم و ماجرا » (۲۲ سپتامبر ۱۹۸۱)، «دارو دسته اراذل و اوباشی (…) اساسا از تبار شمال آفریقا» (۵ ژوئیه ۱۹۸۲)، می گشاید، یا همچنین «قانون مربوط به مهاجران»، که قرار است محله ”منگت“ را اداره کند (۲۲ مارس ۱۹۸۳).

این گفتمان هنگام اعتصابات در کارخانه های اتوموبیل سازی ــ بخش صنعتی که از بحران گزند سختی دیده بود و کارگران بیگانه بیش از نیمی از نیروی کار آن بودند ــ رنگ و بوئی مذهبی به خود گرفت. جنبش اعتصابی در پائیز سال ۱۹۸۱ آغاز گردید و در سال های ۱۹۸۴ـ۱۹۸۳ به اوج رسید. آنگاه آنچه در آغاز چیزی جز ستیز ساده ای در روابط کاری نبود و از برخی جهات جنبش اعتصابی خود جوشی را به خاطر می آورد که از پیروزی جبهه مردمی در سال ۱۹۳۶، پدید آمد، آنرا چون یک رویاروئی فرهنگی جلوه دادند. دولت و مطبوعات اعتصابیون را به این بهانه که در میان دیگر مطالبات خود خواستار گشودن نمازخانه ای در کارخانه ها هم بودند متهم می ساختند که آلت دست آیت الله های ایرانی شده اند ــ غافل از اینکه این درست همان رویکردی بود که در سال های دهه ۱۹۷۰ خود کارفرمایانی تشویق می کردند که آنرا عاملی در تضمین آرامش اجتماعی می دانستند (۷). ”پیر موروآ“، نخست وزیر وقت روز ۱۱ ژانویه ۱۹۸۳ تشریح می کرد که این کارگران را «گروه های مذهبی و سیاسی برانگیخته اند که انگیزه آنها پیوند اندکی با واقعیات اجتماعی فرانسه دارند.»

همین مضمون را روزنامه ”فیگارو“ هم کوک می کرد وبر آن می افزود: «خوشبین ترین ها به استعداد همرنگ جماعت شدن جمعیت های بیگانه امید بسته اند، چنانکه در گذشته هم در رابطه با مهاجران ایتالیائی و پرتقالی پدید آمده بود. اما افسوس که نمونه آنها اینبار رهگشا نیست. خاستگاه فرهنگی مهاجرت جدید مانعی است که دشوار بتوان برآن چیره شد.» چیزی که هست پرتقالی ها هم همواره از آوازه خوشی برخوردار نبوده اند. دیری مناسک مذهبی خودنمایانه و نقش گرفته از خرافات پرتقالی های مهاجر را تا جائی برنمی تافتند که در فاصله میان دو جنگ آنها را چون «نژادی غریب و نوظهور» توصف می کردند. این گروه از مهاجران دشوار تر از ایتالیائی ها با جامعه در می آمیختند (۸). و خود همین ایتالیائی ها را هم پیش از آن کمتر از بلژیکی ها ادغام پذیر می دانستند …

چپگرایان دهه ۱۹۸۰، آنگاه که با مواضع مخالفان راستگرای خود همسو و همراه نمی شدند، حملات علیه مهاجرت اعراب شمال آفریقا را با تجلیل از «فرهنگ عرب»، پاسخ می دادند، و گفتمان فرهنگ گروانه راستگرایان را به شیوه ای وارونه بر می گرفتند. روزنامه ”لیبراسیون“ که نقشی فعال در این ماجرا برعهده گرفته بود، در ماه سپتامبر ۱۹۸۲ ستونی را با عنوان «عرب» در شماره های خود گشود که اطلاعاتی را درباره رویدادهای هنری گزارش می داد که گمان می رفت برای اعضای «جامعه» دلپذیر باشد. این روزنامه سپس با جنب جوش خود از راهپیمائی به حمایت از برابری و علیه نژاد پرستی که انرا «راهپیمائی عرب ها» می نامید و مقصود و جهت آنرا تغییر داده بود پشتیبانی می کرد. ”لیبراسیون“ همچنین در ایجاد «هشدار علیه نژاد پرستی»، تشکیلاتی همگام شد که نزدیکان به حزب سوسیالیست بنیاد می نهادند و بدینگونه نگرش ها را از نبرد به هوای برابری به عزمی علیه تبعیضات سوق داد. روزنامه ”لوموند“ هم خشنود بود که «فرزندان نسل دوم مهاجران آوازخوانی، سینما و تئاتر را از آن خود می سازند» (۴ ژوئیه ۱۹۸۳)، در همان حال مجله ”ماری ـ کلر“ از «گل های سر سبد عرب» تمجید می کرد (آوریل ۱۹۸۴). اما هرچند فرهنگ نخبگان مقبولیتی می یافت، توده ها که اوضاع زیستی آنها در اثر افول صنعت رو به زوال داشت، همچنان دستخوش تحقیر و بی اعتنائی بودند.

در کمتر از سه سال، بحث و گفتگو در باره مهاجرت را از محتوای اجتماعی آن تهی کردند. از زمان این زیر و رو شدن، بیگانگان و اخلاف آنها را بی وقفه به بازگشت به «جامعه»، مذهب خود فرامی خواندند، با بیم آنکه گسل میان فرانسویان «بومی تبار» از یکسو، و مهاجران و فرزندان آنها از دیگر سو ژرف تر گردد. به موضوعاتی در پیوند مستقیم با مهاجرت (نژاد پرستی، تبعیض ها، و غیره) چون مسائل فرهنگی روی می آوردند، که این خود پیش داوری ها و توهم «برخورد تمدن ها» را پر وبال می داد و به اوج گیری راستگرایان افراطی یاری می رساند. همه رویدادهای ژئوپلیتیکی، اجتماعی و یا حتی ورزشی که اکثریتی از بازیگرانی از تبار عرب یا مسلمان را در برمی گرفتند، فارغ از موجبات آنها ناگزیر گفتگو در باره اسلام، مهاجرت و جایگاه این پدیده ها در نظام جمهوری را از نو احیا می کردند: جنگ خلیج [فارس]، سؤ قصدهای ۱۱ سپتامبر، ستیزه اسرائیل و فلسطین، رویاروئی های میان جوانان و مأموران پلیس در حومه ها، بازیکنان الجزایری تبار فوتبال که از خواندن سرود ملی مارسیز روی می گرداندند، و مانند اینها.

چیزی که هست، تعلق به یک «جامعه» عرب یا مسلمان، شاخصه ای طبیعی نیست. چنین هویتی طی سیاست های عمومی برساخته می شود (در گذار ایجاد ساختارهائی مانند اتحادیه سازمان های اسلامی فرانسه در سال ۱۹۸۳، تأمین مالی انجمن ها …)، اما از بطن رویداهائی نیز پدید می آید که جمعیت های مهاجر را به بازگشت به خاستگاه ها و تبار خود حوالت می دهند.

 جنگ خلیج [فارس] (۱۹۹۱ـ۱۹۹۰) در این مورد اهمیتی بنیادین داشت. در حینی که بمب افکن های همپیمانان برمی خاستند تا راهی بغداد شوند، برخی از دانش آموزان مدارس و دبیرستان ها به ملامت از سلطه جوئی غرب زبان می گشودند وهمبستگی خود را با جهان عرب آشکارا به رخ می کشیدند. یک دانش آموز دبیرستانی در آن روزها اعلام داشته بود که «صدام عربی است که همگان طرد کرده اند، درست همانند ما در شهرک هایمان. یک بار هم که شده احساس نمی کنیم که ما را خوار می دارند، بلکه کسی را می بینیم که به دفاع از ما برخاسته است» (۹). این واکنش ها، که بسیار هم در اقلیت بود، دیری نپائید که گفتگوئی را در باره وفاداری فرزندان مهاجران به راه انداخت. مجله ”فیگارو“ نوشت: «هرکاری هم که بکنیم، هرچه هم که بگویند، عرب زاده محله ”سن ـ دنی“ باز خود را همواره نزدیک به برادرانش احساس می کند که فرانسه را در خیابان های الجزایر و تونس هو می کنند.»(۱۵ ژانویه ۱۹۹۱). فرزندان مهاجران در واکنش، افزون تر بر خاستگاه ها و مذهب مهر بدنامی خورده خویش تأکید می ورزیدند. ”استفان بو“ و ”اولیویه ماسله“ جامعه شناسان فرانسوی عقیده دارند که اگر آن جنگ «نزد فرزندان مهاجران شمال آفریقا نقش مهمی در بازسازی هویتی بیشتر ”نژادی“ داشت تا اجتماعی، از آنروست که اینان تمایل بیشتری دارند تا به اجتماع به شکل مخالفت های دوقطبی پیاپی بیاندیشند ــ آنها / ما، غربی ها / عرب ها، فرانسویان / مهاجران، ثروتمندان / تهی دستان، و غیره ــ که از تجربه خویشتن از اشکال گوناگون پس رانده شدن و تبعید تأثیر پذیرفته (۱۰)».

ایده آنکه جمعیت های عرب و سیاه پوست دشواری بی سابقه ای را در تاریخ مهاجرت پدید آورده اند رفته رفته به مجموعه طیف جناح های سیاسی سرایت، و حتی چپگرایان تندرو را نیز دچار چند دستگی کرده بود، چنانکه برخی جریان های آن ویژگی «پسا استعماری» مهاجران و شیوه ای انگاشت «سفیدان» از آنها را زمینه اصلی تحلیل های خود قرار داده بودند. فراخوان جنبش ”بومیان جمهوریت“ که در سال ۲۰۰۵ به راه افتاد، خاطرنشان می ساخت که «رفتار با جمعیت های برخاسته از دوران استعمار، به جای کاستن از سیاست استعماری، آنرا استمرار می بخشد». ”صدری خیاری“ یکی از بنیانگذاران این جنبش معتقد است که، «درست به سبب عرب، سیاه پوست یا مسلمان بودن است که بر جماعاتی از تبار استعمارزدگان پیشین تبعیض روا می دارند و مهر بدنامی بر آنها می زنند (۱۱)». به زعم وی «خشونت ویژه ای که گریبانگیر سیاهان و عرب هاست، یا خود آنها چون فرزندان قربانیان استعمار و اخلاف برون کوچان و درون کوچان به خاطر سپرده اند (…)، تعیین کننده مطالباتی است که به کسی جز آنها تعلق ندارد، مانند خواسته هائی در پیوند با تبعیض های نژادی، رعایت حرمت والدین آنها، الغاء کیفر دوگانه [برای ارتکاب جرمی واحد] یا، در مورد مسلمانان، حق برخورداری از نمازخانه های آبرومند و پوشیدن حجاب. در واقع، حتی وقتی خواسته های اینها با همسایگان سفید پوستشان هم یکسان باشد، باز این خواسته ها خواه و ناخواه با یکدیگر فرق دارند (۱۲)».

این گفتمان، که سهمی در به رقابت کشاندن مدعاهائی به حق دارد (مدعای طبقات مردمی «سفید» و مدعای «اقلیت ها») با برتر شمردن عوامل جدا سازنده به جای هر آنچه می تواند آنها را به هم نزدیک سازد، بر پیش فرض بحث برانگیزی تکیه دارد: اگر بر سیاهان و عرب ها تبعیض هائی روا می دارند، آیا اساسا به سبب رنگ پوست آنهاست یا چون فقیرند دستخوش آنند؟

 نمونه «کنترل اوراق هویت»، منشاء سرشاخ شدن های مکرر جوانان و پلیس، پرتو روشنگری براین مسئله می اندازد. در سال های ۲۰۰۸ـ ۲۰۰۷، دو جامعه شناس فرانسوی دور از چشم و بی سر وصدا، گشت های پلیس در اطراف ایستگاه های متروی ”گارـ دوـ نور“ و ”شتله ـ له آل“ در پاریس را زیر نظر گرفتند (۱۳). ایندو پانصد و بیست و پنج مورد کنترل را به دقت و باریک بینی کاویدند و مشاهده کردند که اشخاصی که با هویت «سیاه» یا «عرب» شناخته می شوند به ترتیب ۶ و ۸/۷ برابر بیش از سفیدان امکان کنترل اوراق هویت آنها وجود داشته. اما در بررسی آنها متغیر دیگری نیز به همان اندازه تعیین کننده روی می نمود: پوشش ظاهری. کسانی که «پوششی جوان پسند» به تن داشتند، به ویژه کسانی که خود را به «ظاهری ”هیپ هوپ“ وار» آراسته بودند، ۴/۱۱ بار امکان کنترل آنها بیش از کسانی بود که «لباس معمولی شهری» یا «پوشش راحت وقت فراغت» در برداشتند. به عبارت دیگر، یک «سفید» با زیر پیراهنی و یک کاسکت ــ ظاهر و لباس عامه جوانان ساکن حومه ها-ــ بیشتر دستخوش شدت عمل پلیس بود تا «سیاه پوستی» که کت و شلوار بر تن و کرواتی به گردن داشت.

البته، مرز میان این متغییر ها کاملا هم غیر قابل عبور نیست. جوانان برآمده از مهاجرت آشکارا در میان جمعیتی که «ظاهر هیپ ـ هاپ واری» دارند بیش از دیگران به چشم می آیند. تبعیض های نژادی که بر نابرابری های اجتماعی می افزایند تا آنها را تقویت کنند، این دو مسئله را از یکدیگر جدائی ناپذیر می سازند. گزینه تأکید بر این یا آن ضابطه ــ رنگ پوست، یا تعلق به طبقات مردمی ــ همزمان هم سیاسی و هم استراتژیک است. این گزینه در تعریف گسست های جامعه فرانسه سهمی دارد. برجسته ساختن عناصر اجتماعی نابرابری ها، پیکار با طرز فکری را میسر می سازد که می پندارد گویا جماعاتی از تبار شمال افریقا و قاره سیاه عامل مسئله ویژه ای هستند، کاملا متمایز از امواج پیشین مهاجران و طبقات عامه در مجموع.

نوشته: BENOÎT BREVILLE

 

* چهره هائی که نامی از آنها در این مقاله به میان آمده است)برای مشاهده تصاویر روی فایل پیوست کلیک کنید)

 

 Dieudonné M'bala M'bala: متولد ۱۹۶۶، کمدین فرانسوی، گفتارهای هجائی وی در لطیفه های سیاسی بر روی صحنه شهرت دارد. پدرش از اهالی کامرون و مادرش فرانسوی است.

 

 Alain Finkielkraut: متولد ۱۹۴۹، نویسنده و برنامه ساز رادیوئی فرانسوی، عضو مادام العمر فرهنگستان فرانسه.. او را جزو حلقه نوفیلسوفان راستگرا به شمار آورده اند. او تمایلات ضد اسلام خویش را پنهان نمی دارد و از طرفدران پر و پا قرص سیاست های ضد فلسطینی اسرائیل و مبلغ آنهاست.

 

 Éric Zemmour: متولد ۱۹۵۸، روزنامه نگار مفسر سیاسی، برنامه ساز تلویزیونی و گزارشگر پیشین روزنامه راستگرای فیگارو. گفتارهای گزنده و نیشداری راعلیه مسلمانان و عرب تباران فرانسوی در گفتارها و تفاسیر خود بیان داشته.

 

 Philippe Tesson: متولد ۱۹۲۶، روزنامه نگار فرانسوی، منقد تئاتر و گزارش نویس رادیو و تلویزیون. بنیانگذار، صاحب امتیاز و مدیر روزنامه جنجالی ”کوتیدین دو پاری“ بود (۱۹۹۴ـ۱۹۷۴). در سال ۲۰۱۴ در یک برنامه تلویزیونی اعلام داشت که ”دیودونه“ را برای اعدام باید به جوخه آنش سپرد. پس از سؤقصد های ماه ژانویه پاریس هم، مسلمانان را به طور اعم دشمن جامعه عرفی برشمرد.

 Alain Bonnet de Soral: متولد ۱۹۵۸،مقاله نویس، عقیده پرداز و کارفرمای سوئیسی ـ فرانسوی. او طیف گرایش ها سیاسی را از حزب کمونیست تا کمیته مرکزی تشکل راست گرای جبهه ملی پیموده، وبه تبع تحولات فکری خود به عضویت آنها هم در آمده است.

 

 Thierry Meyssan: متولد ۱۹۵۷، روزنامه نگار و فعال سیاسی فرانسوی. یکی از کسانی است که سؤ قصد های ۱۱ سپتامبر را دسیسه مجتمع های صنعتی نظامی ایالات متحده می انگارد. از پشتیبانان معمر قذافی هنگام بمباران های ناتو بود. اکنون به حزب الله لبنان نزدیک است. در رسانه های روسی، امریکای لاتین و خاورمیانه او را از حلقه ”انقلابیون“ بر می شمارند.

 

پی نوشت:

1- Jean-Loup Amselle, Les Nouveaux Rouges-Bruns. Le racisme qui vient, Lignes, Fécamp, 2014.

 

2- Claudine Attias-Donfut et François-Charles Wolff, Le Destin des enfants d’immigrés. Un désenchaînement des générations, Stock, Paris, 2009.

 

3- Hélène Menegaldo, «L’enjeu de la topographie pour la recherche sur l’émigration. L’exemple de l’émigration russe de l’entre-deux-guerres », Revue du Centre européen d’études slaves, no 1, Poitiers, 2011.

 

4- Cité dans Claire Mouradian et Anouche Kunth, Les Arméniens en France. Du chaos à la reconnaissance, Editions de l’Attribut, coll. « Exils », Toulouse, 2010.

 

5- Cité dans Yvan Gastaut, « L’irruption du thème de l’immigration dans les médias », Confluences Méditerranée, no 24, Paris, décembre 1997.

 

۶. نقل قول های مربوط به رویاروئی های ”منگت“ و اعتصابات صنایع اتومبیل سازی برگرفته ای از منبع زیر است:

Gérard Noiriel, Immigration, antisémitisme et racisme en France (XIXe-XXe siècle). Discours publics, humiliations privées, Fayard, coll. « Littérature générale », Paris, 2007.

 

7- Patrick Weil, La France et ses étrangers. L’aventure d’une politique de l’immigration de 1938 à nos jours, Gallimard, coll. « Folio Histoire », Paris, 2004.

 

8- Marie-Christine Volovitch-Tavares, « Les incertitudes et les contradictions d’une “bonne intégration” », Cahiers de la Méditerranée, no 78, Nice, 2009.

 

9- Philippe Bernard, « Les beurs, entre la fierté et la crainte », Le Monde, 17 janvier 1991.

 

10- Stéphane Beaud et Olivier Masclet, « Des “marcheurs” de 1983 aux “émeutiers” de 2005. Deux générations sociales d’enfants d’immigrés », Annales. Histoire, sciences sociales, no 4, Paris, 2006.

 

11- Sadri Khiari, Pour une politique de la racaille : immigré-e-s, indigènes et jeunes de banlieues, Textuel, Paris, 2006.

 

12- Sadri Khiari, La Contre-Révolution coloniale en France. De de Gaulle à Sarkozy, La Fabrique, Paris, 2009.

 

13- « Police et minorités visibles : les contrôles d’identité à Paris », Open Society Justice Initiative, New York, 2009.

پرونده ی لوموند دیپلماتیک
http://anthropology.ir/node/15007

 

پرونده «شارلی ابدو» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/26785

محدودیت های رویکردی مذهبی/ فرقه ای به بحران سوریه

"دست از کشتار بردارید! ما می خواهیم سوریه ای برای همه سوریه ای ها بسازیم!". (رامیا دالی، یکی از فعالان مبارز در سوریه)
کشتارهای 25 مه و 6 ژوئن، نقاط عطف و زمین لرزه هایی بودند در تاریخ بحران پانزده ماهه سوریه. به عقیده بسیاری از ناظران، این حوادث اخیر قابلیت این را دارند که با دخالت های فرقه ای و مذهبی گرو های همجوار به ویژه لبنان، کشور سوریه را در یک جنگ داخلی مذهبی و فرقه

 

ای (نظیر آنچه در لبنان رخ داد) چند پاره کنند.
اما دیدگاهی خوش بینانه تر در رابطه با آینده سوریه نیز هنوز ممکن است. جامعه سوریه اعم از شهر و روستا و محله، کلا بر اساس "نظام خویشاوندی تباری" مشتمل بر گروه ها ی حرفه ای قومی، مجامع مذهبی و فرقه ای شکل گرفته است. در این نوع نظام اجتماعی، فرد در جامعه مستقل نیست بلکه به شبکه ای طایفه ای تعلق دارد که بایستی الزما با آن متحد و همبسته باشد و در قبال آن الزاماتی را بر عهد دارد.
زمانی که حزب بعث در سال 1963 در این کشور به قدرت رسید، بلند پروازانه شروع کرد به این که این اشکال تعلق را که "باستانی" درنظر گرفته می شد توسط بدنه های حد واسط و  نمادهای مدرنیته : مثلا هسته های حزبی، تعاونی ها، اتحادیه ها، سازمان های جوانان و غیره جایگزین نماید. لذا می بایست شهروندان سوری را که از قید این تعلق های قدیمی آزاد شده بودند را تعلیم می داد و متعهد به رژیم خود می کرد. اما این جایگزینی صورت نگرفت: لذا این بدنه های حدواسط به جای آن تبدیل شدند به ابزارهایی برای کنترل جامعه و پیروزی قدرت توسط حافظ اسد در سال 1970 و شکل گیری یک رژیم مقتدر و نسبتا مستبد که توسط فرقه علویان کنترل می شد و برعکس خواسته ابتدایی رژیم بعث، کشور سوریه را مجددا به سمت تقویت اشکال همبستگی سنتی در سطح جامعه بزرگ سوق داد.
از مارس 2011، سرکوب ها، و حملات سازمان دهی شده رژیم سوری، از سوی دیگر شدت گیری بیکاری و فقر در این کشور، افزایش قیمیت ها و کاهش قدرت خرید، از یکسو برای اکثریت مردم سوریه احساس خشم و ناامنی تولید کرده است و از سوی دیگر آنها را به سمت تعلق های قدیمی و ستنی ای سوق می دهد که می توانند به عنوان اشکال همیاری و همبستگی جمعی جایگزینی در شرایط نا امنی ملی به آنها احساس امنیت ببخشند.  
خود رژیم سوریه نیز حتی به تحریک و استفاده از تعلق های فرقه ای و مذهبی می پردازد و با طرح موضوع "توطئه بین المللی" و تحریک ترس از یک دولت "اسلامی سنی"، جماعت علویان را متحد می کند و آنها را در غالب شبه نظامیان سازمان دهی و مسلح می کند و از سوی دیگر می داند که در این میان سایر گروه های مذهبی مثل مسیحیان و اقلیت های مسلمان اسماعیلی و دروز گرایش خنثی دارند.
اما با این حال باید دانست که اگر نهادهای اجتماعی خانواده، طایفه و فرقه مذهبی، در حال تقویت شدن هستند، این به آن معنی نیست که جامعه سوریه در حال از هم پاشیده شدن است. خطوط سخت گسل بیشتر اقتصادی و خصوصا سیاسی است تا مذهبی و فرقه ای. مخالفان با اینکه اکثرا سنی هستند اما در میانشان مسحیان و علویان زیادی (مثل میشل کیلو، جورج صبرا، ثمر یزبک، فدوا سلیمان و ... )، و حتی افراد لائیک و مارکسیست هم حضور دارند. از سوی دیگر می بینیم که کرد های منطقه های حلب و شمال شرقی سوریه، که تقویم و رسوم متفاوت خودشان را در این کشور دارند، با وجود شرکت در مخالفت ها و تظاهرات گوناگون، کمتر دستخوش سرکوب قرار شده اند.  
اگر گروه مخالفان مسلح ارتش آزاد (ASL)، در مقابل سرکوب ها به واکنش های افراطی می پردازند و گاها با گروهک های سلفی متحد می شوند (که البته به نظر بسیاری به نوعی بازیچه قدرت می شوند)، اما گروه مخالفان صلح طلب، توسط اقدامات کمیته محلی هماهنگی (LCC) قدرتمند و سازمان یافته باقی مانده و جنبش مردمی را تشکیل می دهند که خواستار  دستیابی به کشور دموکراتیکی که هم متحد و هم متکثر باشد است که در آن هیچ فرقه یا طایفه ای حذف نشود.   
گذشته از این تعلق های فرقه ای، شکل دیگری از همبستگی نیز در سطوح بالای انقلابی ایجاد شده است. از طریق جمع آوری کمک های مختلف دارویی و غذایی مردمی برای کمک و پرستاری از زخمیان، و نیز شکل گیری شعارها و آواز ها که در سراسر کشور شکلی از همبستگی و تعلق به هویتی واحد را با مقاومت هایشان ابراز می کنند. این در مناطق و شهرهایی که بیشتر مورد اصابت قرار گرفته اند، و به مرور زمان تصویری تمجید آمیز از قهرمانی را می سازند، بیشتر احساس می شود.
لذا خود این تعلق به  "جریان انقلابی" عنصر مهمی جدیدی است که اندک اندک از دورن جامعه دارد هویت ملی نویی را برای سوریه رقم می زند (کاری که خود رژیم بعث درآغاز می خواست انجام بدهد ولی نتوانست) که بازگشت از آن غیر ممکن خواهد بود.
لذا این موضوع به نظر اتوپیایی و غیر ممکن نیست که تصور کنیم که حرکت مشترک مردم، که از سوی دیگر نشان از بازگشت شرافت به مردم کشور است، خود می تواند بخشی از اتحاد کشور سوریه فردا را بسازد.  همانطور که "یاسین الحج صالح" گفته است، این بحران باعث شکل گیری نسل جدیدی در سوریه شده است که از خاستگاه های مختلف تشکیل می شوند و برای اولین بار است که سونوشت شان نه تنها از طریق مبارزه سیاسی، بلکه همچنین از طریق احساس تعلق مشترک و هویتی که تلاش می کند تا "تجربه ملی بنیانگذاری را بنا کند" رقم می خورد.
در آخر لازم است به موضوع و نقش لبنان نیز در این رابطه اشاره کنیم. در این ارتباط باید از رویکردی صرفا مذهبی فرقه ای پرهیز کرد. جامعه سوریه سنت و تاریخی دیرینه در آمیختگی و هم زیستی مذاهب دارد و از گذشته تا امروز در مقابل خطر جهت گیری های فرقه ای تضاد آمیز مقاومت کرده است. گروه مخالفان در این کشور خود نیز از عواقب این چنین تهدیدی آگاهی دارند. لذا مطمئنا خودشان زبانی را برای تسلی دادن به گروه های مختلف مردم، از جمله علویان سوریه در رابطه با نگرانی شان در این مورد خواهند یافت.  (منبع روزنامه لیبراسیون 25 خرداد 1391 )  

دکتر تیری بواسی یر(انسان شناس و استاد دانشگاه لیون)
دکتر سپیده پارسا پژوه (دانشگاه نانتر قرانسه) مدیر گروه شهر و فرهنگ انسان شناسی و فرهنگ است.  

 

 

.Ref

Les limites d’une approche confessionnelle de la crise syrienne   Thierry BOISSIÈRE Anthropologue, maître de conférence à l’Université Lyon-II et chercheur au Gremmo (Maison de l’Orient et de la Méditerranée, Lyon)  

 

 

پرونده «تحولات خاور میانه» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/10253

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

«بررسی انسان شناسی جنگ»

مقدمه:
جنگ از یک سو به عنوان یکی از خشونت‌ترین کنش‌های و واکنش‌ها که موجب تغییرات و پیامدهای وسیع فرهنگی و اجتماعی می‌شود، و از سوی دیگر به عنوان یک واقعه اجتماعی مورد توجه انسان‌شناسان می‌باشد و که هر یک از انسان‌شناسان سعی می‌کنند به گونه به بررسی ماهیت منشأ، روش، ابعاد، زمینه‌ها، نموده و پیامدهای فرهنگ و اجتماعی بپردازد. در این مقاله سعی شده است با توجه به این امر، به بیان و تعریف حدود کارهای انسان‌شناسان در زمینه جنگ بپردازد و همچنین برای درک بیشتر این امر به چند کار صورت گرفته در زمینه انسان شناسی جنگ اشاره می‌کند.   

تعریف و حدود انسان شناسی جنگ:
اگر این نکته در انسان شناسی را بپذیریم که مطالعات در حوزه انسان شناسی بیش از اینکه بر گروه های مردمی باشد به مطالعه بر مضامین می‌باشد مثل جادو، دین، تقسیم کار و... (اوژه و کولن، 1388، 37) یکی از این مضامین «جنگ» می‌باشد که انسان‌شناسان مطالعه جنگ را به عنوان یک «واقعه اجتماعی» از نظر ماهیت منشأ، روش، ابعاد، زمینه‌ها، نموده و پیامدهای فرهنگ و اجتماعی مورد اهمیت قرار می‌دهد (ایوبی راد، 1376، 1) و به صورت دقیق‌تر به منشأ جنگ و دلایل آن را مورد توجه قرار می‌دهد و تغییر و دگرگونی و تطور جنگ در طول تاریخ و جنگ در میان قبایل را مورد مطالعه قرار می‌دهند (کمالی، 1389، 7) .
انسان شناسی جنگ تا مدت‌ها در گفتمان مردم شناسی جایی نداشت زیرا ایدئولوژی استعماری در پی ایجاد ثبات در سرزمین اشتغال خود بود و به همین دلیل تعارض‌های مسلحانة درونی را در این سرزمین‌ها حذف می‌کرد. این موضوع در دوران جنگ جهانی دوم مطرح شد و در این زمان تلاش شد با دست یافتن به تحلیل عمیق‌تر از پدیدة خشونت آن را از میان برداشت (ریویر، 1382، 202).
مباحث مربوط به انسان شناسی جنگ معمولاً در انسان شناسی سیاسی جنگ به عنوان یکی از مضامین خشونت پرداخته می‌شود که در آن دو واحد سیاسی و هویتی در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند.
با بررسی اجمالی در مورد مطالعاتی که در زمینه انسان شناسی جنگ صورت گرفته، می‌توان این دغدغه‌ها و سؤال‌ها را در بین انسان‌شناسان جنگ دید که به دنبال پاسخ دادن به آن‌ها هستند:
-آیا جنگ یک مسئله و بدعت اجتماعی و معلول عوامل اجتماعی و فرهنگی است یا جنگ یک ضرورت زیست شناختی و مربوط به فطرت و غریزه انسان است؟
-تغییر و تحول جنگ در گذر زمان چگونه است و سازمان اجتماعی و به تبع آن تحولات مهم زندگی بشری (تحول در شکار و روی آوردن به کشاورزی و از کشاورزی به صنعت و از صنعت به مرحله فرا صنعتی) چه تغییر و تحولاتی در مورد اهداف، زمینه‌ها، و سلاح و سازمان جنگی و... موجب شده است؟
-زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی تهاجم و تهاجم پذیری در روابط کشورهای متخاصم کدام است؟ و آیا زمینه های چون اختلافات و مشترکات قومی، نژادی، مذهبی و ملی، ترکیب جمعیت یا انباشت پول و اسلحه یا شرایط خاص جامعه (مانند دوران بعد از انقلاب) از زمینه های تهاجم و تهاجم پذیری است؟
-ویژگی‌های فرهنگی و یا نمودهای فرهنگی مانند سلاح، سازمان جنگی، دیدگاه های رهبران سیاسی جشن‌ها و... هنگام و بعد از جنگ چگونه است؟
-پیامدهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و... جنگ چه می‌باشد؟
-چرا انسان‌ها می‌جنگند؟
- چرا جنگ شروع می‌شود و نقش جنگ در تکامل انسان چیست؟
با توجه به مطالب گفته شده می‌توان گفت که بخش عمده ای از انسان شناسی جنگ در قسمت تاریخچه جنگ‌ها، سیر تکامل جنگ و همچنین ماهیت و علل آن می‌باشد.

نظریه های انسان شناسی جنگ:
در یک دسته بندی در مورد چرایی جنگ، علت آن را در سه دسته نظریه‌ها قرار می‌دهد:1- مادی گرایی فرهنگی،2- انگیزش و مادی، 3- تولید مثل و بدنی.
1-در مورد اول بر منافع مادی تصمیم گیران جنگ (رهبران جنگ) تأکید می‌کند. علاوه بر این مورد، به سه عامل تکمیلی مادی که در شکل گیری و به وجود آمدن جنگ موثرند را بیان می‌کند؛ الف-عوامل روبنایی (مانند فشار جمعیت، دفاع یا پیروزی سرزمین خود، تقویت و تولید و تجارت)، ب-عوامل ساختاری که تحت عنوان‌های: خویشاوندی (به بررسی رابطه بین قرابت سببی و خویشاوندی با سازماندهی در جنگ می‌پردازد)، اقتصاد (که بیشتر به این نکته تأکید می‌کند که احتمال افزایش تولید ممکن است راهی را برای جنگ باز می‌کند) و سیاست (بر نقش سازمان‌های سیاسی، رهبران، الگوهای سیاسی، اتحاد در جنگ تأکید می‌کند) مورد مطالعه قرار می‌دهد، ج-عوامل زیر بنایی که سعی در ارتباط دادن الگوی جنگ به برخی از موارد الگوی فرهنگی چون عقاید، آداب و رسوم را دارد.
2- در مورد دوم این نظریه بر این باور است که در دلایل مادی جنگ (که در بالا ذکر شد) را نباید صرفاً دلیل جنگ دانست بلکه باید به موارد انگیزشی (شامل همه فشارها، عوامل و اختیارها، هم ذاتی و هم خارجی) را قبل از دلایل مادی را مورد توجه قرار داد. به عنوان مثال انگیزه که موجب می‌شود یک قوم به علت داشتن گاو میش بیشتر (دلیل مادی) بجنگند این است که از لحاظ ارزش فرهنگی که گاو میش را یک منبع شأن اجتماعی می‌داند، می‌جنگد.
3- این نظریه بر این نکته تأکید دارد که مهم این است که انواع خویشاوندان (سببی، مادی، نسل اجدادی و غیره) کدامند و چگونه در تصمیمات آن‌ها برای طرفداری در هنگام مشاجره و جنگ موثر است و همچنین مطالعه کشمکش و حل آن‌ها باید با توجه به مطالعه گسترده شجره شناسی و هنر تولید مثل تمام افراد به عنوان زمینه اصلی در مقابل انتخاب‌هایی که فرد دارد انجام شود (ر. ک کمالی، 1389،224-183).
در یک تقسیم بندی دیگری، نظریه های انسان شناسی در مورد دلایل جنگ در سه گفتمان بیان می‌کند: 1- گفتمان طبیعت گرا: این گفتمان دلیل تهاجم را به دست آوردن فضا و منابع معیشتی در یک اقتصاد مبتنی بر شکار می‌داند. خشونت یک فن دستیابی به غذاست و جنگ نوعی شکار انسان می‌باشد.2- گفتمان اقتصادگرا: این گفتمان بر این نکته تأکید می‌کند که در جوامع ابتدایی نوعی کمبود شدید در منابع معیشت وجود داشت و همین امر کار را به مبارزه برای حفظ بقا و تعارض مسلحانه کشانده است.3- گفتمان مبادله گرا: این گفتمان جنگ را به تجارت پیوند داده و آن را نتیجه یک مبادله نافرجام می‌داند (ریویر، 1382، 203).  
 

برای خواندن کل مقاله در زیر کلیک کنید:

 

پرونده «جنگ» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/3672

 

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

جلسه نقد کتاب: نام آورد

به تازگی دفتر دوم کتاب «نام آورد»، شامل بیست مقاله و گفتاورد درباره‌ی مطالعات نشانه‌شناختی جنگ و دفاع مقدس به اهتمام علیرضا کمری منتشر شده است. این مقالات در حوزه‌ی چیستی نشانه‌شناسی و معرفی نشانه‌شناسی جنگ، روش‌شناسی مطالعه‌ی نشانه‌شناختی جنگ، نشانگان دیداری و گفتاری و نوشتاری و کلامی دیداری جنگ و نیز نشانگان موسیقایی جنگ به قلم صاحب‌نظران و نشانه‌شناسان تدوین و تالیف شده است.
نشست هفتگی شهر کتاب در روز سه‌شنبه هجدهم بهمن ساعت ۱۶:۳۰ به نقد و بررسی این کتاب اختصاص دارد که با حضور دکتر نعمت‌الله فاضلی، دکتر فرهاد ساسانی، علیرضا کمری و فرانک جمشیدی در مرکز فرهنگی شهر کتاب واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر (بخارست)،  نبش کوچه‌ی سوم برگزار می‌شود و ورود برای علاقه‌مندان آزاد است.
 

 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

 

 

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - جنگ