جنگ

انسان ها از زمانی که شروع به ساخت ابزار کردند، احتمالا شکار را نیز آغاز کردند و  از همان زمان و شاید کمی دیرتر در زمانی که برای ما ناشناخته است، از شکار به جنگ با هم نوعان خود روی آوردند. رابطه  شکار - جنگ امری است که امروز کاملا مورد اجماع است. در پرونده زیر،  برخی از مطالبی که درباره موضوع جنگ به صورت مستقیم یا غیر مستقیم آورده شده ، گرد آمده اند.  



نوبلی برای جنگ
http://www.anthropology.ir/node/1611

گفتگو با استفان اودوان روزو: انسان شناسی جنگ
http://www.anthropology.ir/node/431

فاشیسم را چگونه تحلیل کنیم؟ گفتگو با رابرت او. پاکستون
http://www.anthropology.ir/node/425

الجزایر: گذشته هایی که باز می گردند
http://www.anthropology.ir/node/570

پادشاهی بهشت
http://www.anthropology.ir/node/953

پیروزی اراده
http://www.anthropology.ir/node/1304

عراق: بالکان جدیدی در راه
http://www.anthropology.ir/node/596

لورکا و فاشیسم
http://www.anthropology.ir/node/678

گزارش سخنرانی: به یک وجدان جدید جهانی نیاز داریم
http://www.anthropology.ir/node/1603

چرخه خشونت
http://www.anthropology.ir/node/635

اوباما: نماد و واقعیت
http://www.anthropology.ir/node/2273

نقشه فروپاشی شوروی و جا به جایی جمعیتی - قومی در جنوب قفقاز
http://www.anthropology.ir/node/1583

اقتصاد سیاسی نسل‌کشی در فلسطین
http://www.anthropology.ir/node/1274

سا ختار سه گانه جوامع هندواروپایی
http://www.anthropology.ir/node/1134

جهان گفتگویی: بدیلی دربرابر جهان نظامی
http://www.anthropology.ir/node/593

سوءاستفاده از «طبیعت بشر»: درباره جنگ
http://www.anthropology.ir/node/2773

بررسی تطبیقی شخصیت آشیل-اسفندیار و رستم-هکتور در ایلیاد و شاهنامه
http://www.anthropology.ir/node/748

چگونه یک دیکتاتور بیرحم را به یک «قهرمان ملی » تبدیل کنیم؟
http://www.anthropology.ir/node/559/edit

گزارش جلسه نمایش مستند "به کجا تعلق دارم؟"
http://www.anthropology.ir/node/548

گزارش جلسه نمایش فیلم «آمین»
http://www.anthropology.ir/node/943

پایان یک کابوس؟
http://www.anthropology.ir/node/504

بحران اقتصادی جهان پیامد الگوهای مدیریت مردانه است: گفتگو با ناصر فکوهی
http://www.anthropology.ir/node/13

نقدی بر مستند ملفگند ساخته محمود رحمانی: کودکی از دست رفته
http://www.anthropology.ir/node/1478

عراق: بالکان جدیدی در راه
http://www.anthropology.ir/node/596

نگاهی به فیلمنامه فیلم کاتین ساخته آندره وایدا
http://www.anthropology.ir/node/3106

معرفی کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان
http://www.anthropology.ir/node/2916

بازتاب های سیاست آمریکا با تاکید بر فیلم های“تام رایدر1 و 2”
http://www.anthropology.ir/node/2685

هدف: خبرنگار
http://www.anthropology.ir/node/1311

اسپوتنیک زدگی
http://www.anthropology.ir/node/3156

غزه، دور باطل خشونت و بن بست «مسئله یهود»
http://www.anthropology.ir/node/2270

گزارش سخنرانی: جهان با بن بستی اساسی روبروست
http://www.anthropology.ir/node/1573

مرگ از دیدگاه جانبازان شیمیایی
http://www.anthropology.ir/node/308

بررسی جامعه شناسی جنگ
http://anthropology.ir/node/12733

روان شناسی جنگ
http://anthropology.ir/node/12822

جنگ در نظریه ها و رویکردهای روابط بین الملل
http://anthropology.ir/node/13189
 

 

نشانه شناسیِ جدید مرگ

به گفته الکس گوردن، ما با مفاهیمی از قبیل تشریفات، سوگواری و تدفین خو گرفته­ ایم؛ اما در قرن 21 مجموعه ای از نشانه­ ها، نمادها و کدهای فرهنگیِ مدرنی برای مرگ ظهور کرده­اند که پتانسیل لازم برای تغییر نگرش و تفکر ما به مرگ را دارند.مقوله مرگ در انگلستان در حال تغییر است. آیین سنتی، اجتماعی و فرهنگیِ مردم و رفتارهایی که به مرگ و روند آن مربوط می­شوند همگی در حال بازبینی هستند تا جایی که مجموعه جدیدی از نشانه­ ها، نمادها و کدهای فرهنگی در حال ظهورند. به طور خلاصه، نشانه شناسیِ جدیدی برای مرگ در حال شکل­ گیری است، که چگونگی انجام مراسم، نوع رفتارمان در  این آیین و در نهایت چگونگی تفکر ما نسبت به مرگ در قرن 21 را تغییر خواهد داد...

نشانه شناسیِ جدید مرگ[1]

الکس گوردون[2]، نشانه  شناس و پژوهشگر مطالعات فرهنگی
به گفته الکس گوردن، ما با مفاهیمی از قبیل تشریفات، سوگواری و تدفین خو گرفته ایم؛ اما در قرن 21 مجموعه ای از نشانه  ها، نمادها و کدهای فرهنگیِ مدرنی برای مرگ ظهور کرده اند که پتانسیل لازم برای تغییر نگرش و تفکر ما به مرگ را دارند.
مقوله مرگ در انگلستان در حال تغییر است. آیین سنتی، اجتماعی و فرهنگیِ مردم و رفتارهایی که به مرگ و روند آن مربوط می شوند همگی در حال بازبینی هستند تا جایی که مجموعه جدیدی از نشانه ها، نمادها و کدهای فرهنگی در حال ظهورند. به طور خلاصه، نشانه شناسیِ جدیدی برای مرگ در حال شکل گیری است، که چگونگی انجام مراسم، نوع رفتارمان در  این آیین و در نهایت چگونگی تفکر ما نسبت به مرگ در قرن 21 را تغییر خواهد داد.

لنز نشانه شناسی[3]
پیش از مطالعه و بررسی موضوع این مقاله، مختصری به علم نشانه شناسی می پردازیم تا روشن شود که چرا نشانه شناسی لنز مناسبی برای مشاهده و بررسی پایان زندگی است. نشانه شناسی عبارت است از بررسی چگونگی خلق معنا و نحوه برقراری ارتباط با آن.  
اگر چه واژه لاتین نشانه شناسی (semiotics) از  "  "Semeion یونان باستان به معنی "نشانه[4]" مشتق شده ، و با کدهای دیداری همراه است، اما در سال های اخیر حوزه  ای به نام نشانه شناسی تجاری (با اهداف بازاریابی) به وجود آمده است که می تواند کمک بزرگی برای شناساندن نام های تجاری در فرهنگ های مختلف و معنادار کردن آنها برای مصرف کنندگان باشد.
مشاهده و تفسیر (یا رمزگشایی[5]) نشانه ها ما را در یافتن مسیرمان در خیابان های شهر و به طور کلی در جامعه یاری می کند. هر فرد یک نشانه شناس است، چرا که به صورت ناخودآگاه دائماً  معنای نشانه های اطراف خود را تفسیر می کند - از چراغ راهنمایی گرفته تا رنگ پرچم ها، شکل ماشین ها، معماری ساختمان ها، طراحی بسته بندی خوراکی ها و همینطور علائم و نشانه های مربوط به مرگ.
در واقع، آن دسته از علائم و نشانه هایی که به خوبی در بریتانیا پذیرفته شده اند، امروزه به عنوان روش استانداردی برای درک و تفسیر مفهوم فرهنگیِ مرگ، سوگواری و یادبود تعریف می شوند.  
کد های سنتی
اولین و شایع ترین کد استفاده از رنگ سیاه به عنوان دالِّ [6]مرگ و سوگواری است. رنگ سیاه معمولاً در لباس های رسمی - کت های فراک، کلاه های لبه دار، کراوات و کت و شلوارهای دست – همراه با حالت حزن انگیز فرد دیده می شود. چنین تشریفاتی تا  مراحل مربوط به مراسم تشییع جنازه نیز گسترش پیدا می کنند، مانند مراسم حمل تابوت، مراسم یادبود و نهایتاً سلسله مناسک خاکسپاری. این مراسم، به طور خاص، دارای ساختار قدرت[7] مرد محور است که در رأسِ هرمِ قدرت فرد روحانی،  اجرا کننده مراسم، یا "خود" خدا قرار می گیرد.
در عین حال، انتظار می رود که عزاداران و حضار در مراسم با نوعی تشریفات هماهنگ شده رفتار کنند؛ رفتاری که  که بر حس طبیعی  ناتوانی و غم و اندوهشان در فقدان یک عزیز از دست رفته غلبه می کند.
چنین انطباق اجتماعی در بریتانیا اهمیت بسیاری دارد تا جایی که افرادی را که قبلاً تجربه مواجهه با مرگ اطرافیان خود را نداشته اند راهبری و هدایت می کند و آنها را برای ابراز احساسات و هیجاناتی خارج از این چارچوب مجاز نمی داند. به علاوه، این امر موجبات آرامش عزاداران را فراهم می دارد، چرا که ایشان می توانند در چنین شرایطی یک روند تثبیت شده و منتظره را دنبال کنند، چیزی که "مرگ" را برایشان یک نشانه قابل فهم، قابل کنترل و البته دارای تشریفات مشخص تعریف می کند. اساساً، این موضوع به ما کمک می کند تا خود را از ترس و اضطراب ذاتی و غیرقابل توجیه درگیر شدن با مقوله مرگ دور کنیم.  
از طرفی، قبول اساسی و غیر قابل بحث بودن این واقعیت، از دیگر کدهای نمادینی است که مرگ و اندوه را در بریتانیا برای ما تعریف می کند: البته این مسئله بیشتر در ماهیت فضاها و مکان های مربوط به مرگ ریشه دارد. به عنوان مثال، گورستان-ها هم در میان ما هستند، و هم پنهان از دیدِ ما. آنها اغلب در داخل یا نزدیک شهر با دیوارها و دروازه هایی ساخته می شوند که یادآور شوند گورستان همواره نشانه جدا بودن از زندگی در آن سوی دیوارها است. ما مرگ (سنگ قبرها) را از فاصله دور می بینیم؛ در واقع همیشه سعی داریم چشممان را به روی آن ببیندیم؛ همان کاری که در گفتگوهایمان انجام می دهیم، وقتی به جای بیان صریح واژه "مرگ" معمولاً آن را به آهستگی زمزمه می کنیم.
از نظر میشل فوکو، فیلسوف اجتماعی فرانسه، گورستان ها نمونه ای از آن چیزی هستند که او "فضای نامتجانس[8]" می-خواند: فضاهایی خارج از زندگی بهنجارکه امکان بروز رفتارهای غیر معمول و غیر منتظره را فراهم کرده و موقعیت کشف تفاوت های آن با روزمرگی را به وجود می آورد.  بدیهی است که در فرهنگ عصا قورت داده طبقات بالای اجتماعی بریتانیا، گورستان می تواند دالّ ِ بر مجوز بروز و تخلیه عواطف باشد.  یکی از معدود مکان هایی که در آن اشک ریختن، در آغوش گرفتن های گرم و صمیمانه در ملأ عام صورت می گیرد.
اما همه این ها همراه با طیف وسیعی از روایت های فرهنگی مربوط به مرگ انجام می شود که تمرکز آنها بیشتر بر مفهوم اساسی مرگ است، و به طور کلی تا به امروز هم هنوز ناگفته باقی مانده است. عموماً مرگ به عنوان مقوله ای فراتر از ما درک می شود، آن سوی ما که به صورت خطی و یک طرفه (همه ما به طور اجتناب ناپذیری بسوی آن در حرکتیم) کد گذاری شده، که موقتاً از ما فاصله داشته و در ورای جهانمان قرار گرفته است. این مفهوم اساساً در ذهن اغلب ما با نشانه دیداری تجزیه و نابودی تداعی می شود.
کدهای دیداری[9] کلیدی
در بافت موقعیت تشییع جنازه[10] و مراسم تدفین، یکی از کدهای دیداریِ کلیدیِ مرگ "فرورفتگی " است. حرکتی که به درون و زیرِ زمین می انجامد. اگر چه در قلمرو دین،  جاودانگی روح با حرکت به سوی آسمان کد گذاری می شود، اما در جهان مادّی روزمره، این اطمینان کامل وجود دارد که مرگ غالباً با واقعیتِ ملموسِ قرار دادن کالبد انسان ها زیر خاک همراه است.
بسیاری از این تصاویر، به خصوص استفاده از لباس رسمی سیاه، تشریفات عزاداری، و دیوارها و دروازه های گورستان همگی میراث دوره ویکتوریا[11] هستند، و همین ها مجموعه کدهای دیداری نمادینی هستند که در فهرستی بر صفحه ای از فرهنگ این سرزمین نگاشته شده و مفهوم غالب مرگ در بریتانیا را می سازد.  
مجموعه کدهای نمادین مذکورکه جایگاه تثبیت شده ای در فرهنگ این مردم دارند در سال های اخیر (پس از لیبراسیون اجتماعی دهه 60)  به چالش کشیده شده اند. این میراث دوران ویکتوریا تا قرن 21 همچنان در بریتانیا غالب بوده است، اما از حدود 40 پیش مفاهیم و تعاریف مرگ، غم و اندوه و مراسم یادبود در این سرزمین دستخوش تغییراتی شده اند. با این حال، اکنون نشانه هایی وجود دارند که به وضوح در حال دگرگونی اند و مجموعه کاملا ًجدیدی از کدهای زبانی و دیداری در حال مردمی شدن هستند.

رویکرد جدیدی به مرگ
برگزار کنندگان مراسم تشییع جنازه برای ابراز همدردی و مراقبت از تصویرهای ذهنی زنانه[12] بهره می گیرند ، و این در حالی است که  ریاست تشریفات سوگواری مرگ و تدفین - در اذهان عمومی - بیشتر چهره ای مردانه دارد (حتی Grim Reaper به عنوان نماد مرگ در انگلستان یک هویت مردانه است). اما تغییر ظریفی در حال رخداد است. اکنون عاملان مراسم تشییع و خاکسپاری، نمایندگان مذهبی و مدیران تشریفات اغلب خانم هستند و این تصویرها اکنون به عنوان نقش های زنانه در اذهان عمومی در حال کدگذاری و قانونی شدن است.
به عنوان مثال، انجمن انسان گرایی بریتانیا[13] در وب سایت خود توجه خاصی به نمایندگان زن دارد. به علاوه، بنیانگذار "شرکت مراسم خاکسپاری انفرادی" نیز خانم لوسی جین است، واقعیتی که می تواند به مسیر جدیدی برای رویارویی با موضوع مرگ در بریتانیا منجر شود: امری که در واقع دست زدن به یک انتخاب است، نه انتظارات اجتماعی و نه مجموعه محدودی از کدهای تعریف شده.  
درست به همان روشنی که مرگ یک امر اجتناب ناپذیر است، الگوی مراسم تدفین هم همواره یک شکل مرسوم و واضح داشته است: الگوی سیاه رنگ معمول، به همراه رفتارهای متین و حزن انگیز. هر چند، اخیراً داغدیدگان برای برگزاری مراسم سوگواری با گزینه های مختلفی مواجه می شوند، راه  حل هایی که با ساختارهایی آشنا در وب سایت های شرکت های تدارکاتی فهرست وار ارائه می شوند. به این ترتیب سازمان های خیریه و شرکت های تجاری معروفی مانند Age UK ، Perfect Choice Funeral Plans  و lifebeforedeath.com در ایالات متحده [شرکت های ارائه خدمات مراسم تدفین و سوگواری]، در حال تغییر مفهوم واقعی مرگ هستند: تغییر از پیش فرض ناتوانی و استیصال در برابر مصیبت رخ داده به سمت تسلی دادن یک عزیز به شکلی درست در یک مراسم تشییع سفارشی.
غالبِ تشییع جنازه ها تمایل داشته اند که از سنت های هماهنگ شده پیروی کنند، با تابوت ها، لباس ها و الگوهای  استاندارد. در حال حاضر این گرایش به همسویی با قالب های تعریف شده با تمایل مردم برای انتخاب های فردی و مراسم و تشریفات منحصر به فرد به چالش کشیده می شود. چنین عملکردی با "شکستن قوانین" و تغییر مراسم از نوع متعارف و مرسوم به شکل نوین آن صورت می گیرد. این صورت های به روز شده در اجرای مراسم ممکن است با تعاریف معتبر و اخلاقی موجود برای عملی کردن این تشریفات هیچ همخوانی نداشته باشد.

یکی از نتایج فرعی چنین رویکردی این خواهد بود که جایگاه مدیر مراسم سوگواری از موضع اقتدار و قدرت اجتماعی – کدهای هماهنگ رده های اجتماعی در دوره ویکتوریا - به جایگاه یکی از شنوندگان و مخاطبان حاضر در مراسم تبدیل می-شود .  به این ترتیب، عبارت "ما متخصص هستیم [14]" به عبارت "شما متخصص هستید" برگردانده می شود، همانطور که ساختار سنتی اعمال نفوذ از بالادست به پایین دست شکسته شده، و این بار تصمیم گیری ها توسط عزاداران و یا بر مبنای وصیت فرد درگذشته انجام خواهد شد، به عبارت دیگر ساختار قدرت از پایین دست به بالا دست خواهد بود. در ویدئو تبلیغاتی انجمن Humanist Funeral Association تأکید اصلی بر افکار و احساسات داغدیدگان است و نه کارشناسان یا متخصصان سازمان.
تغییر رنگ
حال و هوای جدی و محترمانه مراسم خاکسپاری به شیوه سنتی عموماً در فضایی حزن انگیز و با سبکی کسل کننده در ذهن تداعی می شود. این وضعیت به تدریج جای خود را به رنگ ها و تِم های شادتر و دلبازتر می دهد. نمایش تابوت صورتی در مراسم خاکسپاری Heather Trott  در سریال پرمخاطب انگلیسی Eastenders  موید پذیرفتگی رو به رشد سبکسری های دور از عرف است.
یکی از منطق های رایج این است که از آنجا که غم و اندوه همیشه احساسات غالبِ یک مراسم خاکسپاری است، مردم می-خواهند به این مراسم با احساسات مثبت خود رنگی ببخشند، و حتی شاید در برخی موارد به نوعی آن را جشن بگیرند، با این دید که این آیین باید برازنده ترین مراسم برای پایان یک زندگی باشد. شامپاین، غذا و نوشیدنی های مخصوص مهمانی، لبخند و گاهاً خنده از کدهای هنجاریافته رو به رشد هستند، به طوری که در مراسم تشییعی که با مدیریت شرکت Humanist funeral برگزار می شود از شخص هماهنگ کننده با عنوان "برگزار کننده جشن[15] " یاد می شود که خود به غلبه شادی و احساسات مثبت بر اندوه و احساسات تلخ دلالت دارد.
 اکنون رفته رفته به برخورد افرادی عادت می کنیم که به جای ترک مراسم خاکسپاری با سکوت و اندوه،  در مورد روند مرگ عزیز از دست رفته شان به روشنی صحبت می کنند.  این حرکت فرهنگی معاصر  در شکل گسترده تری به سمت جامعه شفاف و رسایی پیش می رود که با گروه هایی که سطح آگاهی مردم از مرگ را بالا می برند نشانه دار می شود. حرکت به سوی یک جامعه باز، آزاد و ارتباطی در بریتانیا در نگرش ما نسبت به مرگ، مردن و نحوه برگزاری مراسم خاکسپاری  منعکس می  شود.
امروزه از مقوله های بیماری و مرگ بیشتر سخن به میان می آید، از افراد مبتلا به بیماری آلزایمر مثل تری پراچت[16] [نویسنده بریتانیایی خالق داستان های علمی-تخیلی] گرفته تا دیگرانی که از بیماری های علاج ناپذیر رنج می برند مانند فیلیپ گولد[17] [مشاور سیاسی بریتانیا] و کریستوفر هیچنز[18] [نویسنده، منتقد و روزنامه نگار انگلیسی –آمریکایی متعلق به مکتب ضد خدایی]. گروه هایی مانند Dying Matters قصد دارند سطح آگاهی عمومی را در این حوزه بالا ببرند، حتی با تصاحب شکل های فرهنگی سنتی و باستانی مانند روز مردگان[19]. در ایالات متحده به تازگی "کافه های مرگ[20]" – انجمن های خودمانی برای بحث و گفتگو در مورد مرگ- در حال ظهور و رشد هستند. به زودی مرگ به عنوان مفهومی کدگذاری می شود که باید عمیقاً در موردش تفکر کرد، نه اینکه آن را طرد کرده و از آن فرار کرد.


برنامه ریزی برای مرگ
در غربِ سنتی، فکر کردن به مرگ تا آخرین لحظه زندگی آن هم به عنوان یک مکانیسم مقابله به تعویق می افتاده است. هر چند، اکنون مفهوم مرگ به عنوان یک واقعیت مربوط به "حال و اکنون" روز به روز پر رنگ تر می شود. از مردم دعوت می شود تا آنچه را که می خواهند در مورد عزیزانشان که هنوز در قید حیات هستند صراحتاً بگویند. این نگرش روشنفکرانه به مرگ دو نتیجه عمده دارد: نخست اینکه، آن دسته از افرادی که به مرگ خود و یا فرد مورد علاقه شان فکر می کنند، با دید بازتری می توانند برای آن برنامه ریزی کنند. به این ترتیب، واقعیتِ مرگ برای دلایل عملی به زمان حال آورده می شود. دوم اینکه، کسانی که در حال مرگ هستند می توانند اکنونِ زندگی خود را  - قبل از آنکه بمیرند – با رویدادهای برنامه ریزی شده، و اغلب با برجسته کردن شادی ها، جشن بگیرند.
با اینکه مراسم خاکسپاری با مرگ تعریف می شود، اما امروزه به شکلی متناقض در حال تبدیل و کدگذاری با نشانه های زندگی است، حرکت به سوی رشد و نو شدن به جای حالت های تلخ و حزن انگیز. به عنوان مثال، مدیران Yarden Funeral  در هلند، کاشت درخت را پیشنهاد می دهند. همچنین استفاده از رنگ سبز و سایر رنگ های روشن و شاد برای ادوات تبلیغاتی این نوع موسسات به شکل قابل ملاحظه ای افزایش یافته است، به عنوان مثال مفهوم خلاقانه اخیرِ Neuma در مجله آیکون (Icon magazine) برای یک نام تجاری خدمات مراسم خاکسپاری.
از گذشته، مرگ به عنوان آخرین کنش مخرب در زندگی انسان به شمار می رفته و با مفاهیمی نظیر پایان و ناپدید شدن کدگذاری می شده است. گرچه، محبوبیت شیوه های نوینی مانند ساخت الماس از خاکستر عزیز از دست رفته (به عنوان مثال Phoenix Diamonds)، روز به روز در حال رشد است. مرگ با مراسم هنرمندانه و توصیف گر  رفته رفته به عنوان مفهومی سازنده و خلاق در حال کدگذاری شدن است.
گورستان های تعاملی[21]
گورستان ها همیشه در "سکوت" بوده اند و اطلاعاتی جز آنچه بر سنگ قبرها حک شده در اختیارمان قرار نمی داده اند. هر چند که ظهور "مرگ دیجیتال[22]" بدین معنی است که گورها - و آنهایی که اجسادشان در آنجا دفن شده- اکنون می توانند با کمک تکنولوژی با بازدیدکنندگانشان صحبت کنند. کدهای QR فوراً حجم عظیمی از اطلاعات شخصی را ارائه می دهند: داستان زندگی فرد، علت مرگ، اصالت فرهنگی و اجتماعی و غیره. در گورستان های ایالات متحده، با اینکه در اکثر موارد صفحه نمایش های ویدیویی در حد یک تورفتگی روی دیوار است، اما رفته رفته محبوبیت خود را پیدا می کند. خدمات مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری، همگام با پیشرفت های تکنولوژی و ارتباطی قرن ٢١، در حال تغییر و تحول است.
تمرکز بر تغییر باور افراد از جاودانگی روح به جاودانگی حضور مجازی است- شخصی که از دنیا رفته برای همیشه به صورت آنلاین یا روی یک فایل ذخیره می شود و "یادگاری[23] "های او قابلیت بازسازی دارد- و این یعنی بقای عملی و نه عرفانی. ایجاد انجمن های عمومی برای ابراز غم و اندوه ناشی از فقدان افراد، مانند صفحات اختصاص یافته به افراد در فیسبوک، حاکی از این واقعیت است که فرد پر رنگ تر از گذشته در ذهن مردم حضور دارد و "زندگی می کند".
وجود دیجیتالی ما - جدا از زندگی بیولوژیکی مان- روز به روز به طور جدی به عنوان مسئله ای برای رویارویی با مرگ مطرح می شود. اکنون برگزاری مراسم خاکسپاری تنها دغدغه افراد نیست، بلکه از بازماندگان انتظار می رود مجموعه مناسبی از یادگاری های دیجیتالی شخص فوت شده را نیز فراهم آوردند. شرکت های میراث دیجیتالی نظیر Cirrus و موسسات برگزارکننده مراسم خاکسپاری مانند Hyphenalia   خدمات ویژه ای برای حفظ هویت افراد در بلند مدت به شکل اطلاعات ذخیره شده و سازمان یافته ارائه می دهند.
"آرامگاه های ابدیِ" اغلبِ افراد بیش از اینکه "آنجا" باشد، "اینجا" ست. رشد ناگهانی شمارِ سوزاندن مرده ها به معنای عمومی شدن این باور است که جسم عزیز از دست رفته را باید به همه جا گستراند به جای اینکه آن را در یک نقطه از زمین برای بازدید دیگران قرار داد. به این ترتیب، در روند سوگواری و یادآوری از دست رفتگان، وجود یک "فضای مخوف" واحد به تدریج کم رنگ تر و پذیرفتنی تر می شود. همچنین جاودانگی مجازی (یا "یادواره ای") به طور موثری کسانی که از بین ما می روند را به همه جا می گستراند، آنها را از قیود دنیای مادی رها می کند و این امکان را برایشان فراهم می کند که در فضای مجازی جای گیرند، جایی که همه جا هست و هیج جا نیست.
بالا و پایین
مراسم تشییع جنازه به طور سنتی با قرار دادن جسم فرد زیر زمین، اساساً در پایین، تعریف می شده است. اما این مراسم و نیز روند "خاکسپاری" رفته رفته در نشانه هایی که بر بالا بودن دلالت دارند منعکس می شوند: حرکت روح یا حتی جسم به سوی آسمان ها و ماورا ( یعنی بهشت). شمار قابل توجهی از موسسات خدماتی مراسم "خاکسپاری فضایی[24]" را انجام می دهند، و خاکستر فرد را به دور از زمین پرتاب می کنند. موسسه Yarden در هلند خاکستر عزیز از دست رفته را با بالن به ارتفاعات زیاد می برد.
از نظر تاریخی، مرگ همواره به عنوان نقطه پایانی خط مستقیم زندگی کدگذاری می شده است، خطی که شما در امتداد آن حرکت می کنید ( خطی که نقاط ابتدا، میانه و پایان دارد). هر چند امروزه این مفهوم به عنوان بخشی از چرخه بی پایان طبیعت تعریف می شود، ایده ای که با باور رو به رشد غربی ها از تناسخ (که از شرق وام گرفته شده) تقویت شد. بنابراین، زندگی/ مرگ با تصاویر از یک چرخه در حال کدگذاری است؛ لبه های گِرد تابوت های جدید هم بر این امر دلالت دارد.
در عین حال، بحث پیرامون خودکشی کمکی[25] و اتانازی[26] نیز نشانه جهتگیری گسترده به سمت پذیرش مرگ به عنوان یک راه حل مثبت است، موضوعی که به جای اینکه وحشتی به همراه داشته باشد و برای صحبت از آن اجتناب شود به خوبی مورد استقبال قرار گیرد. به این ترتیب این امکان فراهم می شود که  در قیاس با شکل سنتی اجتناب فرهنگی و بیولوژیکی از مضمون منفی مرگ، خوش بینی بیشتری با این واقعیت همراه شود.
از نکات دیگری که باید به آن اشاره داشت این است که با وجود کاهش نفوذ مذهب در بریتانیا، ما همچنان به شدت در تکرار 'آیین های نمایشی[27]' اصرار داریم. مراسم سکولار نیز تمایل دارند منعکس کننده ساختارهای مذهبی از پیش تعیین شده و غالب  باشند (به عنوان مثال اجرای مراسم صبح یکشنبه 'نشست های' سکولار[28] همراه با موعظه، سرودهای معاصر پاپ برای مراسم سرودخوانی و غیره) و این مراسم را به عنوان راه کلیدی تأمین آسایش وآرامش خاطر، حتی در غیاب یک مذهب سازمان یافته، کدگذاری کنند.
همانطور که می بینید، کدهای آشنا برای مرگ، سوگواری و بزرگداشت جای خود را به مجموعه ای کاملا جدید می دهند. در آینده ای نه چندان دور، کدهای آشنای دوره ویکتوریا، که سنت مرگ را در بریتانیا تعریف کرده اند، محو شده  تا جای خود را  را به نشانه هایی بدهند که نظام و معنای جدیدی به مرگ در قرن 21 می دهند.

 

 

کدهایی که نماد مرگ هستند

کدهای موجود

کدهای در حال ظهور

مردانه

زنانه

ناتوانی

انتخاب

نظام قدرت از بالا به پایین

نظام قدرت از پایین به بالا

تشریفات هماهنگ شده

تنوع و فردگرایی

رسمی و حزن انگیز

غیر رسمی و سرگرم کننده

سوگواری

جشن

پنهان / بسته

آشکار / باز

در فاصله­ای دور از ما

در اکنونِ ما

فرسودگی

رشد

از بین رفتن

تازه شدن

یک طرفه

دو طرفه و تعاملی

جاودانگی روح

جاودانگی مجازی

پایین

بالا

خطی بودن[29] و پایان قطعی

چرخه ای بودن[30] و پایان ناپذیری

 

 

دکتر الکس گوردون[31]، نشانه­شناس و پژوهشگر مطالعات فرهنگی

بدری سیدجلالی، کارشناس ارشد مترجمی انگلیسی، دانشگاه خوارزمی تهران

آدرس اینترنتی: http://anthropology.ir/node/25278

 

 

[1] The new semiotics of death (http://www.aqr.org.uk/indepth/spring2014/paper1.shtml)

[2] Dr Alex Gordon

[3] Lens of semiotics

[4] sign

[5] decoding

[6] signifier

[7] authority structure

[8] Heterotopias

[9] visual codes

[10] the context of funerals

[11] Victorian period

[12]  female representatives 

[13] British Humanist Association

[14] we are the experts

[15] Celebrant

[16] Terry Pratchett

[17] Philip Gould 

[18] Christopher Hitchens

[19] Day of the Dead

[20] Death Cafés

[21] Interactive Graves

[22] Digital Death

[23] meme

[24] space burial

[25] assisted suicide 

[26] euthanasia

[27] Performative Rituals

[28] secular ‘assemblies’

[29] Linearity

[30] Circularity

[31] Dr Alex Gordon

گزارش چیلکات: دلایل تروریسم

  یازده سال پیش در هفتم ژوئیه،  حملات انتحاری به متروی لندن و اتوبوس ۵۱ نفر را به قتل رساند.  به سرعت روشن شد که اشغال  و ویرانی عراق توسط بریتانیا انگیزه ی حملات انتقامی خواهد بود.  دو تن از حمله کنندگان دقیقا همین مطلب را در ویدیویی که از خود به جا گذاشتند،  ابراز کردند: « حملات ادامه یافته و تا زمانی که سربازان خود را از افغانستان و عراق خارج نکنید شدید تر هم خواهند شد ... تا زمانی که ما احساس امنیت نکنیم، شما هدفمان خواهید بود.» یک سال بعد، گزارش محرمانه ی ارتش انگلیس چنین نتیجه گیری کرد:«  جنگ عراق در رادیکالیزه شدن عامل حمله ی انتحاری  هفتم ژوییه  لندن مؤثر بوده و به احتمال قوی  به افراط کشاندن مسلمانان انگلیسی منجر خواهد شد.»   طبق این گزارش که به ابزرور نشت کرده بود: «  عراق عاملی مهم برای رادیکالیزه شدن مسلمانان انگلیسی و سایر افراط گرایانی  خواهد شد که حمله به انگلستان را مشروع می دانند.»

انتشار  گزارش چیلکات که به قول نیویورک تایمز « انتقادی ویران کننده از تونی بلر»  بود،‌ نه تنها  اثباتی است بر دست داشتن وی در این فاجعه است بلکه شاهدی است  از هشدارهایی آشکار است که «قبل» از اشغال در مورد حملات القاعده  به انگلستان بود.  گزارش سر جان چیلکات  نشان می دهد که تونی بلر از هشدار اداره ی اطلاعات بریتانیا در مورد « تشدید احساسات ضد آمریکایی / ضد غربی در دنیای اسلام منجمله مسلمانان بریتانیا در صورت جنگ»  با خبر بوده است.

البته هیچ جای تعجبی نیست. همانند اداره ی اطلاعات بریتانیا، تعداد بیشماری  از سازمان های اطلاعاتی غرب ( البته در خفا)  از مدت ها پیش به این نتیجه رسیده بودند که  اولین دلیل  حمله های تروریستی، نظامی شدن غرب و دخالتش در کشور های عمدتا مسلمان است.  گزارش ۲۰۰۴ پنتاگون دلایل تروریسم را چنین  توضیح  داد:

 ۱) دخالت مستقیم آمریکا در دنیای مسلمان،

 ۲) حمایت کامل و یک جانبه از اسرائیل،

  ۳) حمایت از مستبدینی مانند مصر و عربستان سعودی،

 ۴) و مهم تر از همه اشغال عراق و افغانستان  توسط آمریکا.»

 گزارش چنین نتیجه می گیرد: « مسلمانان از ازاآدی ما متنفر نیستند»، بلکه « از سیاست هایمان تنفر دارند.»  بسیاری از تروریست ها چنین گفته اند.

احتیاجی به گفته های تروریست ها  نیست تا آنچه را که عقل سلیم می داند باور کنیم:  «اعلام جنگ»، اشغال، و بمباران و یا دخالت در کشور های دیگر برای تأمین منافع خود  در سراسر دنیا،  که سیاست انگلیس و آمریکا سال ها قبل از ۱۱ سپتامبر بوده است،   کسانی را که با قربانیان همدرد ی می کنند   به انتقام جویی می کشاند.  حتی معاون تونی بلر به این  حقیقت آشکار  اذعان کرده است: « بهتان می گویم چگونه مسلمانان جوان به افراط کشانده می شوند: هر بار که تلویزیون را روشن می کنند خانواده های نگران، کشتار کودکانشان ویا  ویرانی موشک ها ... روشن است! این طوری افراطی می شوند.»  درک این مطلب نه نفی عاملیت بلکه تأییدی بر آن است، درک چگونگی تصمیم گیری انسان ها ست.

علیرغم روشنی این مطلب،  اثبات آن لازم است زیرا که قبول مسؤلیت آن یکی از تابو های غرب است.  در بریتانیا کسانی که جنگ عراق را محرک این حملات می دانند، مورد بدگویی و افترا قرار می گیرند. طارق علی که فردای حمله  این نظر را در مقاله ای در گاردین مطرح کرد  به طور آشکار طرد شد.   تونی بلر و متحدانش که دست خود را از خون کشته شدگان جنگی شسته اند، هر رابطه ای را بین جنگ و این حملات نفی می کند. سال پیش، کن لوینگستن که بر این رابطه تأکید داشت،  متهم به «جانبداری از عاملان حملات انتحاری»   شد و بسیاری از نمایندگان  حزب کارگر در مجلس، جرمی کربن را به دلیل مرتبط کردن  این دو موضوع، تقبیح کردند.

 حقیقتی غیر قابل انکار  را به تابو تبدیل کرده اند.  علیرغم تمام شواهد مبنی بر آن که خشونت و   تسلط  غرب  هیزم به آتش حملات انتحاری می کشد، بسیاری از گروه هایی که هنوز از قدرت برخوردارند، نشر این نظرات را سد و صاحبان آن را خاموش می کنند.  آشکارا بسیار آسان تر است که خود را قربانی خشونتی پلید نشان دهند تا عامل و محرک آن!

ته تنها حمله ی بلر به عراق محرک تروریسم  در کشور خود وی شد، بلکه در زمان شروع جنگ  از احتمال بالای حملات آتی با خبر بود، زیرا که به وی هشدار داده بودند.  سالروز حمله به لندن (هفتم ژويیه) زمان مناسبی برای باربینی آن حمله  و نیز  بررسی گزارش سر جان چیلکات است.

گزارش چیلکات که بررسی رسمی  مشارکت بریتانیا در جنگ عراق است، پس از هفت سال پژوهش بالاخره منتشر شد. چکیده ی این گزارش، تونی بلر را به علت  به جنگ کشاندن بریتانیا،‌  مجرمی هولناک به تصویر می کشد.  طبق این گزارش، بلر براساس  « آنچه فکر می کرد»  ، به جای اطلاعاتی که از اداره ی اطلاعات کسب کرده بود، در باره ی ‌تسلیحات اتمی، بیولوژیک و برنامه ی هسته ای ناموجود  عراق  تصمیم گرفت.  اداره ی اطلاعات به وی هشدار داده بود که در صورت جنگ « احساسات شدید ضد آمریکا / بریتانیا یی در دنیای مسلمان،  منجمله جماعات مسلمان در غرب،‌  به شکل  تروریسمی  افسار گسیخته افزایش خواهد یافت.»  این گزارش از جانب دیگر به روشنی مطرح می کند که در پی « به زیر سؤال کشیدن اعتقاد بلر» در مورد جنگ نیست؛  یعنی وی را به  عدم ابراز حقیقت  متهم نمی کند.  با استفاده از این جمله،  بلر دیگر خود را مبری می داند:  « باید اتهامات دروغگویی، فریبکاری و سوء قصد را کنار گذاشت.»  از زمان ارايه ی این گزارش بر سر نوع استفاده از زبان برای نگارش آن بحث بوده است.  بنا بر این در این گزارش، حقیقت را می بایست در زیر نویس های این گزارش  ۶,۲ میلیون واژه ای و نیز گزارش دیگری که اخیرا محرمانه ی اعلام شد، یافت.

 به نامه ی ۲۸ ژوئیه ی ۲۰۰۲ بلر به جرج بوش توجه کنیم:  اولین موردی که توجه را جلب می کند، لحن آن است:  گویی بزرگسالی در صدد جلب همکاری کودکی  ۸ ساله ی تا به دندان مسلح است: « در کنارشما هستم، به هر قیمتی.» « کلک صدام را کندن کار درستی است.» ولی ادامه می دهد: « در صورت بروز مشگلی نظامی،... ممکن است مردم عراق در مقابل اشغال عکس الملی  نا روشن نشان دهند.» و بلر به بوش توصیه می کند تنهایی دست به چنین کاری نزند: « اگر پیروزی سریع باشد، همه دوستمان خواهند بود.»

چه ساده لوحی وحشتناکی! اما مهمترین جنبه ی نامه ی بلر،  آن است که این نامه در واقع  پاسخی است به یادداشت های جلسه ی هیئت دولت،  ( «یاداشت خیابان داوینینگ» ) در ژوئیه ی ۲۰۰۲ ،   یعنی  درست پنج روز قبل از نامه ی بلر به بوش. این یادداشت  که به « مدرک جرمی غیر قابل انکار» معروف شده،  در ۲۰۰۵  به روزنامه ی  ساندی تایمز   نشت کرد و اصل  آن اکنون  حزء  بخش محرمانه ی گزارش چیلکات است.  طبق یادداشت خیابان داوینیگ، ریچارد دلور، رئیس سازمان اطلاعات بریتانیا، هیئت دولت ( شامل  تونی بلر) را با خبر کرد که ایالات متحده آگاهانه در مورد دلایل جنگ فریبکاری می کند.  وی نوشت:   « طبق  سخنرانی اخیر بوش در واشنگتن، وی در صدد برکناری صدام با استفاده از عملیات نظامی  است؛   دلیل جنگ: همدستی در تروریسم و  در اختیار داشتن تسلیحات کشتار جمعی است.  اما اطلاعات و داده ها برای توجیه آن، جعل شده اند.» نامه ی بلر که در فاصله ی پنح روز نوشته شد، آشکارا  به  قصد ابراز نگرانی عمیق حکومت بریتانیا در مورد عراق  بوده است.

در نتیجه در ۲۳ ژوئیه، هیئت دولت بلر در مورد عدم صداقت  وی برای توجیه جنگ، ابراز نگرانی کردو در ۲۸ ژوئیه بلر به بوش نوشت: «  به من گفته اند  که ایالات متحده فکر می کند لزومی به  [ شواهد ] برای اثبات  نیست».  اما اگر دو رهبر در پی  یافتن متحدین دیگری بودند، چنین شواهدی ضروری بود.  کابینه ی بلر فکر کرد بهترین توجیه، دادن اولتیماتوم به صدام برای پذیرش بازرسان به عراق است و این همان پیشنهاد بلر در نامه اش به بوش بود.  نامه ی بلر،  دلیلی بر جدی بودن یاداشت  خیابان داوینیگ نیز بود. به خاطر بیاوریم که  پس از نشت این یاداشت به رسانه های آمریکا،  مضحکه گرفته شد.  به نظر مایکل کینزلی، این گرازش  شایعه ای آبدار برای واشنگتن نبود. البته اساس گفتگو های جدی بین ایالات متحده و بریتانیا شد.  

و حالا، بعد ازگذشت  بیش ازسیزده سال از شروع جنگ، و انفجار مرتب بمب های حملات انتحاری در نقاط مختلف دنیا،‌ بمبی دیگر این بار در بغداد جان ۲۵۰ نفر را گرفت، اما بر خلاف موارد دیگر چندان مورد توجه رسانه ها  نبود.

مباحثات  جنگ عراق، پس از گزارش چیلکات دوباره در ایالات متحده و بریتانیا بالا گرفته اند. یک واکنش، انتقاد بر خلاء برنامه ریزی  برای مدیریت  و بازسازی عراق پس از جنگ است. رهبر حزب ملی اسکاتلند در مجلس بریتانیا عدم برنامه ریزی را در آن دوره همانند عدم آمادگی برای خروج از اتحادیه ی اروپا دانست.  یکی از اولین صاحب منصبان که به دفاع از جنگ پرداخت، دیوید فروم، نویسنده ی سخنرانی های بوش است. افتخار وی استفاده از « محور شرارت» در دوسوم از جملات سخنرانی هاست.  پس از وی، تونی بلر به زودی به حمایت از جنگ برخاست. نامه ی محرمانه ی وی به بوش  اثباتی بر شرکت بلر ( از ۱۱ اکتبر ۲۰۰۱)‌ در استفاده از حمله ی ۱۱ سپتامبر برای سرنگونی صدام بود. .. جالب است که گزارش چیلکات، نقش بلر را در معتدل کردن تصمیمات بوش می دانست:«  بلر برآوردی نادرست و بیش از حد از قدرت خود،  در تحت نفوذ قرار دادن تصمیمات ایالات متحده در عراق داشت.»  

با این حال، یکی از اسناد منتشره با گزارش،  نامه ی بلر به بوش ( ۴ دسامبر ۲۰۰۱)  است مبنی بر آن که اوضاع می توانست فاحعه بار تر باشد.  بعد از پیشنهاد حمله ی نظامی به عراق، فیلیپین، سومالی، یمن و اندونزی، بلر به ایران و سوریه می پردازد و چنین توصیه می کند « اگر واژگونی صدام اولین و مهمترین هدف است،  انجام آن  با موضعی خنثی از جانب سوریه و ایران بسیار آسان تراز حمله ی همزمان به هر سه ی آن  هاست.» ( قسمت دوم تصویر بالا)

 

با توجه به اوضاع دنیا  طی و پس از جنگ عراق، به آسانی می توان تصور کرد که در صورت حمله به سوریه و ایران،  حالا در چه وضعیتی بودیم! یادداشت بلر به مورد بحث بودن این حملات در واشنگتن در آن زمان اشاره دارد.

شاید عیجب ترین نکته در گزارش سازمان اطلاعاتی  بریتانیا،MI6، اطلاعاتی چنین احمقانه ای بود که:  یک عراقی، که گفته می شود با تولید تسلیحات شیمیایی آشنایی دارد،  از ابزاری برای انتقال اسلحه ی عصبی  صحبت کرده  است که خود وی با آن آشنا نیست  ولی  به نظرش به طور عجیبی مشابه تسلیحات شیمیایی تخیلی در فیلم  ‘’ The Rock” می آمد. گزارش  بعد از جنگ،  برای اولیای روشن کرده  است:‌ همان شخص به اداره ی اطلاعات دروغ گفته بود. پاسخ به این گزارش، پوزش رهبر حزب کارگر،  جرمی کوربن ( که از ابتدا با جنگ مخالفت داشته) را نیز به همراه دارد.  کوربن در صحبتش در مجلس همچنین اعلام کرد که رابن کوک نیز فاجعه ی اشغال را پیش بینی کرده بود. کوربن که وزیر امور خارجه ی بلر بود و به ریاست مجلس تنزل رتبه یافته بود،    در ۱۷ مارس ۲۰۰۳، پس از نطقی پر شور از دولت  استعفا داد. وی ابراز کرده بود: « با توجه به آن که بازرسان سازمان ملل موردی از تسلیحات انهدام جمعی در عراق نیافته بودند، مردم بریتانیا نظر خوشی نسبت به اشغال نداشتند.  کوک یک سال بعد در گذشت ولی بسیاری موضع وی را اتخاذ کردند.  در آمریکا دونالد ترامپ از صدام به خوبی یاد کرد و به این شکل این موضوع دوباره به مرکز مبارزات انتخاباتی تبدیل شد. هلری کلینتن با وی مخالفت کرد. ترامپ  به دروغ ادعای مخالفت با حمله به عراق را می کند.

طی تمام مباحثات در مورد این جنگ، روز جهارشنبه صحبتی از  ۱۵۰۰۰۰  کشته ی این جنگ نشد. ‌

 

 

 

************

https://theintercept.com/2016/07/07/chilcot-report-and-77-london-bombing-anniversary-converge-to-highlight-terrorisms-causes/


*********
این مطلب بخشی از کتابی است که به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

تاریخ انتشار

دوشنبه, تير 28, 1395 - 05:20

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

چگونه فرشته ی تاریخ به پرواز در آمد؟

با دهانی گشاد ودندان هایی های کوتاه و بلند برآمده و قندیل شکل،‌ موهای آشفته و فری که بیشتر به صفحات کاغذ روغنی  می مانند تا به تار مو، گوش های  کوزه مانندی که  ازدو طرف صورت استوانه ای و چشمهای پلق زده اش،  بیرون زده، روبرویمان  ایستاده است.  بال های  بد قواره ی بزرگش را بازکرده.  ران های دوکی شکلش هم به پا های پنجه مرغی ختم می شوند.
این  نقاشی آبرنگ،  همان «فرشته ی نووس»  پل کله ( ۱۹۲۰)  است.   ‌فرشته ای ظریف اما  ترسناک،  مبهوت و پریشان،‌ که  در هوا معلق ست و خدا می داند  رو به چه دارد.  والتر بنیامینِ فیلسوف که اولین خریدار این نقاشی بود در باره ی آن چنین می گوید:  « طوفانی از بهشت آمده و با چنان خشونتی بال های این فرشته  را در خود پیچیده که باز کردنشان غیر ممکن است.... این تصویری است از فرشته ی تاریخ.» 
نمایشگاه «پل کله، ظنزی  دست اند کار»، درسال  ۲۰۱۵،  در مرکز ژرژ پمبیدو ی پاریس،  ۲۵۰ نقاشی و طراحی های بر کاغذ این نقاش مدرن  وخلاق سوئیسی را به نمایش گذاشت و بینندگانی بیش از نمایشگاه ۲۰۱۳ در لندن جلب کرد.
 نووس که در طی زندگی کله زیاد شناخته شده نبود، به یمن دست به دست شدن بین چهار فیلسوف مهم  مدرن ( قبل از ورودش به موزه ی اورشلیم) معروف شده است.
طی قرن گذشته،‌  «فرشته ی نووس»  بیش از هر اثر هنری دیگر،  خود را از چهار دیواری  موزه ها رها کرده است.   این نقاشی تصویری است که بیشتر به مثابه « اسطوره»  قابل درک است تا خلقی هنری.
 
بال های تمنا 
 کله این نقاشی را در جوانی، در سال های پس از جنگ جهانی اول  کشید؛ با آن که در ارتش  خدمت می کرد ولی اکثر اوقات دور از جبهه به سر برد و این امر امکان نقاشی در دوران جنگ را به وی داد.  بعد ها در ۱۹۲۱ به دانشکده ی باوهاس دروایمار ، سپس به دسايو پیوست. سال های بین اتمام جنگ و قبول تدریس نقاشی را با  درآمدی مختصر از فروش نقاشی هایش توسط واسطه ای به نام هانس گلتز گذراند.  در ۱۹۲۰،‌ هانس نمایشگاهی بزرگ از تابلوهایش ترتیب داد و در این نمایشگاه بود که تک نسخه ای اسرار آمیزی از نقاشی های کله،  که می رفت تا نسلی از متفکرین را به خود مشغول کند، عرضه شد. فرشته که مانند عروسک خیمه شب بازی  در زمینه ی زردو کدری معلق است، با بال هایی گشوده ولی ناتوان از حرکت  به جلو و یا به عقب،  به تصویر کشیده شده است. این تعلیق بسیار به طبع والتر بنیامین،  متفکر غیر سنتی که در زمینه ی  هنر و سیاست نامی در کرده بود،  خوش آمد. در بهار ۱۹۲۱، با وجود مشگلات مالی فراوان، بنیامین این  اثر هنری را  به مبلغ هزار مارک  خرید و در دفترش در برلین آویزان کرد. بنیامین متفکری سیستماتیک نبود.  اوبه طور پراکنده و دیالکتیکی می نوشت  تا از طریق آزمون و خطا به افکار جدید دست یابد.  کله نیز، مدرنیستی غیر سنتی،  همانقدر با مکتب باوهاوس احساس نزدیکی می کرد که با سوررئالیست های گیج و ویج! هر دو از استثناهای زمان خود بودند.  بنیامین از طرفداران پر و پا قرص کله شد.  می توان بخش اعظم  تفکر او را در باره ی هنر و مفهوم «هاله»  ـ aura ‌ـ  ( که در روند تولید مکانیکی هنر گم می شود) مدیون تعاملش با طراحی ها و هنر پویا ی کله دانست. بنیامین بار ها به فرشته ی نووس، به عنوان ارزشمند ترین  دارائیش اشاره کرد.
زندگی این هنرمند و فیلسوف، با صعود نازیسم به خطر افتاد. در ۱۹۳۳، کله از تدریس اخراج شد  و به برن،  پایتخت سویس رفت.  در ۱۹۳۷،‌ بیش از ده ها از نقاشی هایش در نمایشگاه هنر منحط  نازی ها  به نمایش در آمدند.  بنیامین نیز که درست قبل از به قدرت رسیدن هیتلر آلمان را ترک گفته بود اول به اسپانیا، سپس به پاریس رفت. در ۱۹۳۷، یکی از دوستانش،   تابلوی محبوبش، فرشته ی نووس را از برلین به وی رساند. در این سال بود که قوانین نورنبرگ، فیلسوف یهودی آلمانی را  از ملیت مبری  کرد.  با درگیری جنگ، بنیامین که به منظور درک حرکت چرخشی رو به نزول دنیا،‌ شروع به نگارش یادداشت هایی پراکنده تحت عنوان  « در باره ی مفهوم تاریخ»  کرده بود،  تصویر فرشته ی نووسِ کله  را همواره در نظر داشت.   در تز نهم خود نوشت: « در  یکی ازنقاشی های کله، فرشته ی نووس،‌  در عین خیره شدن به چیزی،‌  گویی در کوشش دور شدن از آن  است .» و ادامه می دهد: «صورتش رو به گذشته دارد . ما فقط  زنجیره ای از حوادث را می بینیم، و او فاجعه ای را می بیند که ویرانی پس از ویرانی به بار آورده است.»  سپس بنیامین به ابر ها می پردازد: «طوفانی از بهشت برخاسته و فرشته  را با چنان خشونتی در چنگال گرفته که دیگر یارای بستن بال هایش را ندارد.  در حالی که آوار سر راهش  تا به آسمان سر می کشد،  طوفان  او را به آینده ای که پشت بر آن دارد، پرتاب می کند.»
به دید بنیامین این فرشته جز تاریخ نبود که از ناچاری به راهی نادرست افتاده و بر آوار گذشته می نگرد. درکی  بدبینانه و حتی جبرگرا از وضع  دنیا که تا دهه ی پیش از آن، مورد لعن چپ گرایان بود.
 
فرشته ای ناتوان ولی پایدار در بحبوحه ی فاجعه.
 در  اواخر ۱۹۳۰، بسیاری از یهودیان و چپ گرایان آلمان، پس از سقوط رایش سوم، هنوز امید به حکومتی همچو شوروی، به عنوان الگوی عدالت بسته بودند. در ۱۹۳۹،  با قراداد مولوتوف ـ ریبنتروپ این آخرین امید بر باد رفت.  بنیامین  دیگر به وعده ی پیشرفت تاریخی مارکسیست ها اعتقادی نداشت.  تنها فرشته ی کله مانده بود تا  ناچار از تولد در آینده،  به پاسداری ویرانی های  گذشته بایستد.
 
بازگشت فرشته
 کمتر از یک سال بعد، در شهری در مرز بین فرانسه و اسپانیا، بنیامین با بلعیدن  مشتی قرص مرفین خودکشی کرد. سقوط فرانسه برای پناهندگان یهودی همچو وی که  در اردوگاهی موقت زندانی شده بودند،  فاجعه ای بود بدون هر گونه امید به آینده. وی قبل از ترک پاریس، نوشته ها و فرشته اش را به  ژرژ باتای داد، و وی نیز  آن را تا رهایی فرانسه،  به کتابخانه ی ملی فرانسه سپرد.  پس از جنگ، دار و ندار بنیامین به  آدورنو، دوست گروه فرانکفورتش داده شد، سپس به شولم رسید و بالاخره بیوه ی شولم، در ۱۹۸۷،‌ آن ها را به موزه ی اورشلیم  سپرد.
پل کله یهودی نبود اما عرفان یهودی و سنت  فلسفه و تاریخ  یهودی غالب بر مکتب فرانکفورت چنان با شاهکارهای دوران جوانیش عجین شده اند، که اسراییل تقریبا به ناچار مأمن فرشته گشت.   فرشته  به ندرت مسافرت می کند؛ در سال ۲۰۰۷، نه اصل بلکه نسخه ای از آن در نمایشگاه شهر کاسل به نمایش گذاشته شد. بازگشت فرشته به پاریس، فرصتی ( بود)  تا هنر  نهان در  اصول تراژیک تاریخ بنیامین که در این شهر نوشته شدند،  معرفی شود.  فرشته اسطوره ساخت و در عین  بحبوحه ی فاجعه، در طوفانی که هر دم شدیدتر می شد،‌ به پیش راند.   بنیامین « این طوفان را پیشرفت خواند.»      

 

*********
این مطلب بخشی از کتابی است که به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

تاریخ انتشار

شنبه, تير 12, 1395 - 04:48

شاخه اصلی

هنر مدرن

چه کسی بر دنیا حکومت می کند ؟ (3)

گ: کارنامه ی اوباما را چگونه ارزیابی می کنید؟

چ: همان طور که در سال ۲۰۰۸، قبل از اولین دوره ی انتخابات، بر اساس اطلاعاتی که از وب سایتش خوانده بودم  نوشتم،  از او توقعی نداشتم. اغلب  لفاظی های  پوچ. چند نکته ی مثبت وجود داشت: بما در مورد بوش هم می توان چنین گفت. امکاناتی زیادی برای ایجاد دگرگونی های معنا دار  در اوایل ریاست جمهوریش، وقتی که کنگره با او همراهی می کرد، وجود داشت لیکن آن ها از دست داد.  طبق معیار های سیاست های ریاست جمهوری کار قابل تقدیری  نکرده است.

گ: در مورد مرگ میشل رتنر، رئیس قبلی مرکز حقوق اساسی،  وکیل پیشکسوت  حقوق بشر که هفته ی پیش  در ۷۲ سالگی از دنیا رفت صحبت کنید. در مورد بازگشایی سفارت کوبا گفته بود؛ « به غیر از روز تولد فرزاندم ابن بهترین روز زندگیم است.  لااقل از اوایل دهه ی ۷۰  در بریگاد های ونسرموس  فعال بوده ام و کار ساختمانی می کردم. کوبا تصمیم به  استقرار تساوی در جامعه گرفته بود و ما شاهد آن بودیم که ایالات متحده، چگونه  بدون امان آن را مورد حمله قرار داد. اما شاهد پیروزی کوبا هم بودیم. امروز نمی توان گفت کوبا کشوری شکست خورده است.  امروز وزیر امور خارجه از تاریخ امپریالیستی ایالات متحده علیه کوبا، از زمان مداخلات در جنگ اسپانیا ـ آمریکا تا الحاقیه ی پلَت  که ایالات متحده را بخش دائمی  حکومت کوبا کرد سخن گفت، از گرفتن گوانتانامو تا عدم شناسایی موبا در ۱۹۵۹، قطع رابطه در۱۹۶۱ سخن گفت. این پیروزی بزرگی برای کوبایی هاست. هرگز فکر نمی کردم چنین روزی  در تاریخمان برسد.»

نوآم آیا ممکن است در باره ی میشل رتنر ، از کارش در باره ی گوانتانامو که  با دقاع از  حق زندانیان  (در مورد  قرار احضار زندانی)   گوانتانامو را به چالش کشید  و درخواست دادگاهی کردنشان را به در  دادگاه عالی برد و پیروز ش تا نمام فعالیت هایش در مورد کوبا صحبت کنبد.

چ: کارنامه ی میشل رتنز، شخصی با چنان  شجاعت، شعور و تعهد بی سابقه باورنکردنی است.  مرکز حقوق اساسی که او تقریبا یک تنه هدایت کرد، دست آورد هایی  خارق العاده ای در باره کوبا و سایر موارد داشته است.  زندگی، فعالیت های  وی الهامی برای همه است.

در مورد رابطه ی کوبا‌ـ ایالات متحده،‌آنچه رتنر گفت اساسا درست است و اوضاع حتی بد تر است. بعد از خلیج خوک ها، دولت کندی که  عملا دچار  هیستری  انتقام  شده بود، دستور جنگ تروریستی علیه کوبا داد.   طبق  گفته ی آرتور شلزینگر مورخ، هدف کندی «دچار ساختن کوبا به وحشت عظیم» بود.   یکی از اهداف حکومت ترساندن کوبا بود و آنر را بسیار جدی گرفتند. هزاران نفر جان دادند، کارخانجات پتروشیمی و سایر یاختار های زیر بنایی را منفجر کردند.  به کشتی های روسی در بندر هاوانا حمله می کردند. فقط تصورش را بکنید که اگر کشتی های آمریکایی مورد حمله قرار می گرفتند چه می شد! شاید در رابطه با مسموم ساختن محصولات کشاورزی بوده است. تا دهه ی ۱۹۹۰ ادامه داشت. در دهه ی ۱۹۷۰، بعد از شورشی، یکی از هواپیماهای کوبانا منفجر شد. از  همدستان این جنایت یکی مرد و دیگری، لوییس پوسادا، به راحتی  در  میامی زندگی می کنند.

  ایالات متحده بدون کوچترین حقی، جنوب شرقی  کوبا را طبق الحاقیه ی پلت باز پس گرفتند.  حالا نه تنها یکی از بزرگترین پایگاه های ایالات متحده استِ بلکه به عنوان عامل مانع رشد و  توسعه ی کوبا، اتاق شکنجه و نیز جایی برای فرستادن پناه جویان هائیتی فراری  از حکومت میلیتاریستی  مورد دفاع کلینتن  مورد استفاده است.

البته بسیار در مورد نقض حقوق بشر در کوبا می توان گفت. ولی مفتضخ ترین آن تسلط بربخشی از کوباست که دون هیچ حقی و به زور اسلحه در اختیار گرفته ایم؛   الحاق کریمه توسط پوتین  در مقایسه با این جرمی است کوچک. و اما از تصمیم اوباما برای عادی سازی رابطه با کوبا  به مثابه عملی  والا و تاریخی یاد می شود. به گفته ی هود وی و مبرخی مفسران: « پنجاه سال، بدون موفقیت،  در پی استقرار دمکراسی در کوبا بودیم. روش هایمان کارآ نبودند و حالا روشی دیگر اتخاذ می کنیم.». واقعیت آن است که طی  پنجاه سال ایالات متحده دست به ترور، خشونت و خرابی، و نه تنها از طریق جنگ تروریستی بلکه نیزبا  تحریم ویران کننده ، زده است.  برخورد کلینتن به خارج شدن کشتی های روسی ( که بهانه ی آن سیاست ها بود) از صحنه تشدید تحریم بود. در مبارزات انتخاباتی،  کلینتن از موضع راست به جرج بوش  پیش دستی کرد.  توریچلی، دمکرات اهل  نیوجرسی نیز در این زمینه در قوه ی مقننه فعال شد.  بعد با هام ـ بوش اوضاع وخیم تر شد.  این شیوه ی ما در استفرار دکراسی در کوبا بود. 

و اما این دگرگونی در رابطه با کوبا به این علت است که ایالات متحده  در حال اخراج از نیمکره بود. جلسات نیمکره  نماد این واقعیت اند.  درگذشته، حکومت های  آمریکای لاتین کاملا مطیع  آمریکا بودند  و در غیر این صورت به راحتی  برکنار می شدند. در ده، بیست سال گذشته چنین نبوده است. حدودا سال ۲۰۱۲ بود که جلسه ی نیمکره در کلمبیا برگزار شد. در آن جلسه، در دو مورد،  ایالات متحده  و کانادا  کاملا منزوی شده بودند . یکی پذیرش موبا در نظام می کره ای بود و دومین جنگ با مواد مخدر بود. ابن کشور ها به طرق مختلف در پی آزادسازی و اتحاذ معبار های دیکر هستند و آمریکا و مانادا  مخالفت می کند.  روشن بود مه در جلسه آینده ی نیمکره که قرار بود در  در پاناما برگزار شود، کشور های آمریکای لاتین بدون توجه به موضع آمریکا به راه خود ادامه خواهند داد. در حال حاضر نهاد های نمیکره ای مانند       CELAC  و UNASUR  بدون قیول حضور  آمریکا  فعالند. و این جهت حرکتشان در آینده است.اوباما به واقعیت سر خم کرد و به عادی سازی روبابط با کوبا تن داد. این نه حرکتی شجاعانه در خارج کردن کوبا از انروا، بلکه دقیقا مخالف آن، برای نجات ایالات متحده از انروای خود است.

در بقیه ی دنیا نیز  وضع آمریکا بهتر از این نیست. به رأی گیری های سالانه ی ملل متحد در مورد تحریم های ایالات متحده  توجه کنید. فکر می کنم نتیجه ی آخرین چنین رآی گیری ها ۱۸۰ به ۲ بوده است: ایالات متحده و اسرائیل!   و این روند چند سال اخیر است.

گ: و بالاخره در مورد کتابتان: چه کسی بر دنیا حکم می راند؟ شما در حدود صد کتاب دیگر نوشته اید. شما متفکرو کنشگر جهانی هستید و از چهادره سالگی  در باره ی اوضاع ایالات متحده و جهان می نوشتید.   در صورتی که با لوتر کینگ موافقید که  دنیای اخلاق به سمت عدالت خم می شود،  پرسشم از شما این است که امروزه کجای کاریم؟

چ: در واقع از ده سالگی شروع به نوشتن کردم و البته این موردی برای خودستایی نیست. اگر۷۵ سال گذشته را در نظر بگیریم، حرکت به سمت عدالت بوده است.  در زمینه ی حقوق زنان تا حدودی، و حقوق مدنی پیشرفت هایی جدی داشته ایم.  به یاد بیاورویم که تا اوایل دهه ی ۱۹۵۰ در جنوب سیاهان را لینچ می کردند.  در حال حاضر اوضاع چندان خوب نبیت ولی لااقل لینچ کردن ممنوع است. گام های مثبتی برداشته شده است. ایستادگی  امروزه در مورد خشونت  سابقه نداشته است.   دغدغه های زیست محیط وجود نداشت. این گام ها تاریخ را به سمت عدالت می راند.  پس رفتگی البته وجود داشته است.  سیر  پیشرفت  مسیری مستقیم  و آسان نیست.   در گدشته بر سختی ها فايق آمده ایم . به نظر من امکانات حل مشکلاتی که  بشر از ۲۰۰ هزار سال با آن روبرو نبوده است، و حالا بر اپ عازض شده است وجود دارد.  مشگلاتی که بود و نبود بشر به آن ها بستگی دارد.  البته به چنین مشکلات بسیاری از انواع  با کشتنشان پاسخ داده ایم! 

 

 

 

 

 

بخش اول
http://www.anthropology.ir/node/31560

بخش دوم
http://www.anthropology.ir/node/31561

،‌

 

 

************

این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 

درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

******************

http://telegram.me/atefeholiai

 

 

 

 

تاریخ انتشار

دوشنبه, شهريور 1, 1395 - 06:34

شاخه اصلی

سیاسی

چه کسی بر دنیا حکومت می کند؟

اوباما بیشتر از هر رئیس جمهوردیگری در تاریخ آمریکا در جنگ بوده است: بیشتر از جرج بوش، فرانکلین روزولت، و آبراهام لینکلن.  او حداقل در هفت کشور به عملیات نظامی دست زده است: عراق، افغانستان، لیبی، سوریه، پاکستان، یمن و سومالی.  همین ماه گذشته بود که وی اعلام کرد ۲۵۰ نیروی ویژه به سوریه فرستاده و بدین طریق حضور نظامی آمریکا در سوریه دو برابر شده است. فقط درطی سال گذشته، با گسترش جنگ در جهان ، ۶۰ میلیون نفر از خانه ی خود آواره گشته اند.  متخصصان هشدار داده اند که تأثیرات گرمایش زمین، بحران پناه جویان را شدید تر نیز خواهد کرد.  طبق داده های منتشره ی ناسا طی چند روز اخیر،  سال ۲۰۱۶، با شکستن رکوردسال ۲۰۱۵،  گرم  ترین سال در تاریخ دمای ثبت شده ی  کره ی زمین است. در عین حال بسیاری هشدار داده اند که با رقابت  ایالات متحده، چین و روسیه در ساختن سلاح هسته ای کوچک تر،  مسابقه ی تسلیحات هسته ای أغاز شده است. در حالی که  در آمریکا مردم برای انتخابات ۲۰۱۶ آماده می شوند، این کشور دچار بحران های متعددی است.

در گفتگوی زیر، نوآم چامسکی، یکی از والا مرتبه ترین روشنفکران جهان  و استاد بارنشسته ی  انستیتوی فناوری ماساچوست،  در باره ی کتاب اخیرش: چه کسی بر دنیا حکم می راند  سخن گفته و   دیگر مسايل دنیای امروز را نیز مد نظر قرار می دهد.

گزارشگر (گ) :  نوآم چامسکی، چه کسی بر دنیا حکم می راند؟

چامسکی ( چ):  این، تا حدودی بستگی دارد به ما.  امکان این که مردم بر دنیا حکم برانند هست  اما برای احراز آن باید مبارزه کنند؛ و اگر چنین نکنند دنیا توسط  مراکز قدرت ( قدرت اقتصادی و  دولت ها) اداره خواهد شد.

گ:چگونه ایالات متحده سیاست جهانی را طرح می ریزد و در حال حاضر در دنیا چه می گذرد؟

چ:   اوضاع فعلی اساسا نتیجه ی جنگ دوم جهانی است یعنی زمانی که  قدرت و ثروت ایالات متحده همتایی نداشت،  از نیم دارایی دنیا برخوردار بود و کنترل  نیمکره و دو طرف اقیانوس ها را نیز در اختیار داشت.  از نظر نظامی نیز قدرتی مطلق بود. سایر جوامع صنعتی بسیار ضعیف شده بودند.  جنگ در واقع  پایانی بر رکود وبه نفع اقتصاد آمریکا بود. تولید صنعتی چهار برابر شده بود. البته وامی  نیز بر دوش اقتصاد سنگینی می کرد ولی به دلیل رشد اقتصادی، به راحتی قابل پرداخت بود. بنا بر این ایالات متحده در شرایطی بود که به راحتی می توانست روال سیاسی دنیا را مشخص کند.  

البته  چنین شرایطی قابل دوام نیست اما با تمام تغیراتی که ایالات متحده تجربه کرده است، می توان گفت که هنوز دارای موقعیتی خاص است. در حال حاضر حدود  یک چهارم ثروت دنیا در اختیار ایالات متحده است.  از نظر نظامی ازموقعیتی کاملا منحصر به فرد برخوردار است:  تنها کشوری است با صد ها، شاید هزار هاپایگاه نظامی، و به سراسر دنیا ارتش گسیل گرده است.  هزینه ی نظامی ایالات متحده معادل  مجموع بودجه های نظامی تمامی کشور هاست و از نظر فناوری بسیار پیشرفته تراز آن هاست.  با در نظر گرفتن تاریخ  هفتاد سال گذشته،  ایالات متحده نقش تعیین کننده و مسلط بر دنیا را بازی کرده است و دیگر کشور ها نیز در این چارچوب تعامل کرده اند.

گ:   در مورد خطرات هسته ای و تغییرات اقلیمی صحبت کردید. ممکن است در باره ی آن ها توضیح دهید.

چ: می دانید که «ساعت قیامت»  ساعتی است نمادی که مجله ی دانشمندان اتمی، از سال ۱۹۴۷ ( کمی پس از بمباران اتمی) در نظر گرفت.  هر سال گروهی از متخصصین برآوردی از زمان رسیدن نیمه شب کذایی می کنند.  منظوراز نیمه شب، زمان نابودی انواع است.  طی سال ها،  تاریخ این نیمه شب تغییر کرده است.  همین پارسال بود که ساعت دو دقیقه به  نیمه شب  نزدیک تر شد، و درست به همان دو دلیلی که بیان کردید.   در ۱۹۸۰ که احتمال جنگ  وحشتی بزرگ ایجاد کرده بود،  ساعت راسه دقیقه به نیمه شب میزان کرده و اوضاع را به طور جدی وخیم برآورد کردند. حالا که اسناد بایگانی شده ی روسیه قابل دسترسی هستند می بینیم که اوضاع بسیار وخیم تر از آن بود که برآورد می شد.  ساعت در حال حاضر یک دقیقه به نیمه شب است یعنی  طبق این ساعت، جنگ هسته ای در  یک دقیقگی ماست.  در مرز روسیه، عملکرد قدرت های سیاسی و نظامی چنان است که گویی جنگ بسیار محتمل است.  از این  مرز بود که آلمان (عضوی از متحدین)  دو بار به روسیه حمله کرد و آن را در خطر نابودی قرار داد. در همین مرز است که امروز، ایالات متحده هزینه های نظامیش را چهار برابر کرده است.  روس ها هم برخوردی مشابه دارند. در این منطقه  جت ها به طور مرتب در خطر برخورد با یکدیگرند. دو ماه پیش یک جت روسی با هواپیمایی مسافربری دانمارکی تصادف کرد. نیرو های ایالات متحده در مرز روسیه رزم آرایش دارند. این خطری بسیار جدی است. ویلیام پری، متخصص هسته ای و وزیر دفاع سابق برآورد کرده است که خطر فعلی بسیار جدی تر از  خطرسال ۱۹۸۰ است.   برخورد ها در دریای جنوبی چین،  نزدیک مرز های چین، خطری بزرگ و جدی است.  

و دیگری همان طور که گفتید خطر مهیب گرمایش زمین است. یخ های قطبی که قبلا بسیار پایدار فرض می شدند،  تماما به سرعتی بیش از آنچه فکر می کردیم، در حال آب شدن اند.  سال هاست، خشک سالی های جدی  تقریبا ۳۰۰ میلیون نفر را در هند  در مرز گرسنگی قرار داده است. با آب شدن یخچال های طبیعی هیمالایا،  منطقه ی وسیعی از جنوب آسیا بدون آب خواهد ماند. بحران مهاجرت فعلی در مقابل آنچه در پیش است هیچ می نماید. سطح آب دریاها بالا می آید. احتمال بالا رفتن سطح دریا تا آخر قرن (و به گفته ی برخی زود تر) سه تا شش پا (یک تا دو متر) است. در این صورت تأثیر آن نه تنها بر شهر های ساحلی بلکه بر دشت های ساحلی همچون بنگلادش نیز می باشد وصد ها میلیون نفر در مهلکه قرار خواهند گرفت.  در حال حاضر، با نابودی سایر انواع شاهد پنجمین  انقراض هستیم.  ۶۵ میلیون سال پیش، با برخورد سیارکی به کره ی زمین دوره ی دایناسورها به اتمام رسید و زمینه را برای رشد پستانداران کوچک و در نهایت  انسان هوشمند، که حالا همچون آن سیارک  عمل می کند، مهیا کرد. و اوضاع بد تر نیز خواهد شد زیرا که سرعت گرمایش زمین صد بار و یا بیشتر از دوران های گذشته ی  تاریخ زمین شناسی است.  بدتر آن که در حال حاضر  سیاست های  ایالات متحده آینده ی خوشی را ترسیم نمی کنند. جالب است که درست در زمانی که بشریت احتیاج به گرفتن تصمیمات حیاتی در این موارد دارد، امسال در مباحثات انتخابی صحبتی از آن ها نیست.  دمکرات ها چنین بار  تنها اشاره هایی کرده اند، جمهوری خواهان هم  گرمایش زمین را کاملا نفی  می کنند.  کاسیک هم که آن را قبول کرد ابراز داشت نباید در باره اش کاری کرد!

گ: آیا ممکن است در باره ی سوریه و راه حل آن صحبت کنید؟ 

چ: سوریه در حال سقوطی کامل  است.  تنها برخورد عاقلانه حرکت در جهت کاهش خشونت، برقراری آتش بس در منطقه ای کوچک به منظور توافق های سیاسی است. گام هایی در این راه برداشته شده اند. باید جریان اسلحه به این منطقه متوقف شود؛ واین در مورد همه ی اطراف درگیر صادق است.توقف از  بی رحمی در این کشور ضروری است.  از روسیه و دیگران گرفته تا داعش که ازطرف ترکیه و جبهه ی النصرة یاری می شود.  این گروه که از القاعده منشعب شده است در واقع همچون متحد آن عمل می کند و حالا در پی ایجاد امیر نشین خود با کمک قطر و عربستان  است! سیا به طور پنهانی نیز آن ها را مسلح می کند.  کمک هایی بسیار بیشتر از آنچه فعلا به نام «کمک های انسان دوستانه» فرستاده می شود لازم است.  کرد ها که در پی ساختن جامعه ای در سوریه هستند باید مورد حمایت و یاری قرار گیرند. با این اقدامات جهادیون به این منطقه سرازیر نخواهند شد. باید دلیل وجودی و حرکت جهادیون را شناخت. نابودی آن ها با بمباران راهکرد این معضل نیست.  برخی از دلایل وجودی  آن ها را متآسفانه نمی توان از بین برد مانند اشغال عراق توسط ایالات متحده که دلیل اصلی درگیری های فرقه ای است که به این فجایع انجامیده اند. اما  می توان  تصمیم به عدم ادامه ی آن گرفت. علیرغم  خواست ما، داعش در منطقه از حمایت گروه هایی از مردم ( حتی آنان که از این نیرو تنفر دارند)  برخوردار است.  بسیاری از سنی های عراق و سوریه آن را به بدیلش ترجیح می دهند. جهایون غربی جوانانی هستند که در شرایط خواری و سرکوب زندگی می کنند و در پی کسب احترام و یافتن آرمانی در زندگی راهی به غایت اشتباه را انتخاب کرده اند، لیکن می توان انگیزه هایشان را درک کرد.  پژوهش های اسکات اتران این تفاسیر را ثابت می کند.  کاهش خشونت راهی مؤثر در برخورد با این معضل است.  در عرض ۱۵ سال گذشته شاهد بوده ایم که چگونه بمباران وسیع و فرستادن نیروی نظامی اوضاع را وخیم تر کرده است.   به جنگ علیه تروریسم که بوش دوباره در ۲۰۰۱  ( پس از ریگان)  اعلام کرد بنگرید.  نتیجه ی هر حمله  گسترش و سرایت تروریسم به مناطق دیگر است به طوری که از افغانستان به عراق، سوریه،  آفریقا و  جنوب آسیا کشانده شده است. بمباران سوریه را در نظر بگیرید که هلری کلینتن مدافع سر سختش بود، جامعه ای را از کار انداخت، خشونت را ده ها برابر کرد و پایگاهی برای داعش  فراهم ساخت.  سیر اسلحه های سنگین هم از آفریقا  به خاور میانه سرازیر است.  بنا بر پژوهش های سازمان ملل، سال پیش،  مهلک ترین حملات تروریستی در بوکوحرام بوده است  و بقیه ی  حملات نتایج بمباران لیبی بوده اند. این نتیجه ی حمله به رژیمی است که خود در خطر نابودی  است و شما نیز نه ریشه های این ضعف و خواست مردم را می شناسید و نه می دانید چه در انتظارجامعه است. در گذشته چنین تجربیاتی داشته ایم. به تروریست های ایرلند فکر کنید.  زمانی بود که عملا کل هیئت دولت انگلیس را ترور کردند و تا زمانی که پاسخ بریتانیا خشونت بود، اوضاع وخیم و وخیم تر می شد.  بالاخره، وقتی بریتانیا با برخی کمک های ایالات متحده شروع به توجه به شکایات و خواست های کاتولیک های شمال ایرلند کرد، خشونت کاهش یافت.  رهبران تروریست ها به پای میز مذاکره آمدند و حالا حتی در دولت جای دارند.  این تنها راه مقابله با تروریسم است.  

آنچه  در سوریه می گذرد مهلک است.  فراموش نکنیم که تقریبا یک قرن پیش، در پایان جنگ جهانی اول، در سوریه صد ها هزار نفر از گرسنگی جان سپردند.  درصد جمعیت سوری که در جنگ جهانی اول جان خود را از دست داد بیشتر از درصد جان باختگان هرطرف دیگر درگیر در جنگ  بود. سوریه دوباره جان یافت و  باز می تواند  جان بگیرد.

گ: و اما عربستان سعودی:  در باره ی  رابطه اش با ایالات متحده در جنگ  یمن، اعمال کنترلش  در منطقه و رابطه اش با سوریه بگویید.

چ:  پیشینه ی این موضوع طولانی است.  خلاصه آن که  ایالات متحده مانند بریتانیا (در گذشته) به طور مستمر و بلند مدت،  از اسلام رادیکال در مقابل ناسیونالیست های سکولار دفاع کرده است.  عربستان مرکز اسلام افراطی است.  اخیرا، پتریک کاکبورن از مفسران برجسته، به درستی اشاره کرده است که وهابی گری سنی (این اصطلاح از وی است)‌،  نظریه ی وهابیون افراطی را به سراسر جهان گسترانده است. این یکی از فجایع دوران مدرن است. عربستان نه تنها منشأ جهادیون است بلکه مکتب های افراطی  اسلامی، گروهی از سلفی ها و مساجد خاص   را در سراسر جهان  گسترش داد و بر آم ها تسلط دارد.  واین اول کار است.  کارنامه ی حقوق بشر سعودی ها بر همه روشن است.   سر زدن داعش که همه را وحشت زده کرده است، به طور مرتب در عربستان جریان دارد.  زنان حتی اجازه ی رانندگی ندارند. آمریکا و متحدینش، فرانسه و انگلیس،  به طمع نفت و پول، ار این رژیم حمایت جدی می کنند. عربستان مشتری پرو پا قرص اسلحه است.  ده ها میلیون دلار اسلحه! و عملیات نظامیش در یمن، به فاجعه ای انسانی در کشوری فقیرو شکل گیری جهادیون (البته با اسلحه های آمریکایی و انگلیسی)  دامن زده است. فرانسوی ها هم سعی  دارند وارد این معرکه شوند. 

اقتصاد عربستان بر هدر دادن منابع طبیعی پی ریخته شده است.  البته گزارشاتی در مورد اقدامات متنوع ساختن اقتصاد عربستان  داده شده است، قدم هایی  که می بایست ۵۰ سال پیش برداشته می شدند. عربستان منابعی  غیر ویرانگر دارد:  مثل نور خورشید.  ولی احتمالا دیگر دیر شده است.

گ: فکر می کنید برخورد اوباما با عربستان سعودی با برخورد بوش فرق داشته است؟

چ: نه به نحوی محسوس.

پایان بخش اول

ادامه دارد

 

 

************

این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع  درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

******************

http://telegram.me/atefeholiai

 

تاریخ انتشار

سه شنبه, مرداد 19, 1395 - 06:20

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

چه کسی بر دنیا حکومت می کند؟ بخش دوم

گ: و اما در مورد برزیل:  رییس جمهور السالوادور، سرن،  استیضاح  دیلما روسف را کودتا خوانده است و از شناسایی حکومت جدید برزیل سر باز زده است. بوش با  مشغول شدن در عراق و افغانستان،  و بی توجهی به آمریکای لاتین، باعث نجات آن شد لیکن اوباما توجه بیشتری به این ناحیه دارد.

چ: فکر نمی کنم موضوع فقط بر سر بی توجهی است.  در عرض ۱۰ ـ ۱۵ سال گذشته، آمریکای لاتین  عمدتا خود را از یوغ  تسلط  ایالات متحده آزاد کرده است. این  یک دگرگونی جدی در اوضاع دنیاست.   بنا بر این،  این به اصطلاح بی توجهی، در واقع  بیرون رانده شدن ایالت متحده از این نیمکره است و نه البته به خواست خودش.   در گذشته، ایالات متحده  قادر بود به میل خود کودتا راه بیندازد. در حال حاضر نیز سعی بر آن دارد. درطی قرن بیست و یکم  لااقل در سه کشور سعی  کرده است  کودتا کند:  در ۲۰۰۲ در ونزويلا که چند روزی موفق بود ولی با شورش مردمی سرنگون شد،  دومی در ۲۰۰۴ در هائیتی. ایالات متحده و فرانسه با کمک کانادا رییس جمهور را دزدیده و به آفریقای مرکزی فرستادند و به حزبش امکان برقراری انتخابات ندادند. این یکی، کودتایی موفق بود. اوباما نیز در هندوراس کودتایی نظامی علیه رئیس جمهور اصلاح طلب به راه انداخت و ایالات متحده تنها کشوری بود بود که با قانونی خواندن انتخابات تحت کودتا،  به آن مشروعیت بخشید.  هندوراس،  این کشور بسیار فقیرو سرکوب شده،  تبدیل به دخمه ی وحشت شد.  سیل پناهندگان هندوراسی را که خود ایجاد کرده بودیم،  از مرز برگرداندیم . کودتای آمریکایی در پاراگوئه نیز در پی بیرون راندن کشیش پیشرویی بود که به مدت کوتاهی به کشور سر و سامان داد.

  شرایط برزیل از بسیاری جهات   تأسف آور است. اول آن که  فسادی گسترده بر کشور پنجه افکنده است. متأسفانه حزب کارگران نیز، (لولا به آن تعلق دارد) که  تغییرات مثبتی ایجاد کرد  به دسته ی راهرنان پیوسته و آعشته به فساد است و باید مجازات شود.  آنچه در مورد برزیل مطرح کردید بسیار صحیح است و نوعی کودتا در آن کشور در جریان است.  نخبگان که از حزب کارگران دل خوشی ندارند، از این  رکود اقتصادی  و فساد بی حد که کشور را گرفته  برای سرنگونی این حزب استفاده می کنند. البته تا انتخابات صبر نخواهند کرد زیرا باز  بازنده خواهند بود.  حتی نیویورک تایمز هم می گوید دیلما روسف تنها سیاستمداری است که درپی  پر کردن جیب خود نبوده است. او را به جرم دستکاری بودجه، که امری عادی در آن کشور است و در واقع  از جیبی به جیب دیگر گذاشتن است،  محکوم می کنند. شاید کاری خلاف باشد ولی مسلما شایسته ی استیضاح نیست.  عده ای دزد، تنها سیاستمداری را که برای منافع شخصی مرتکب خطایی نشده است به استیضاح می کشند: کودتایی مخملی!

گ: به آمریکا برگردیم و به حزب جمهوری خواه. نظرتان در باره ی نامزد این حزب چیست؟ با وجودی که هنوز امکان تغییر وجود دارد، به یاد ندارم که هرگز چنین موردی داشته ایم. شلدون آدلسن اظهار کرده است که ده ها میلیون دلار به ترامپ کمک خواهد کرد. برادران کُک ( فکر می کنم چارلز) می گوید در صورت امکان،  از هلری حمایت خواهد کرد. چه شده؟

چ: این جریانی است که سال ها در اولین دوره ی انتخابات جمهوری خواهان رخ داده است.  به انتخابات قبلی فکر کنید. هر بار کاندیدایی از حمایت توده ی جمهوری خواه برخوردار شد ( باکمن، سنتوروم، مک کین، ماکبی-ـ یکی دیونه تر از دیگری)، حرب جمهوری خواه او را کوباند و کاندیدای خود، رامنی‌ را عرضه کرد.  اما امسال ، به دلیل فشار توده ای، موفق نبوده اند. این پدیده تاریخی طولانی دارد و مانند حرکت جهادیون  ریشه ای است.    هر دو حزب در دوران  سیاست نيولیبرالی به راست گرویده اند.  در این دوره که از کارتر شروع  و در دوره ی ریگان شدید تر شد،  اقتصاد، امنیت و غیره رو به افول بوده است.  تمرکز ثروت در دست اقلیتی بسیار کوچک (اغلب سازمان های مالی)  تأثیری وحشتاک بر اقتصاد داشته است. این شرایط ار نسل پیش شروع شد و تبدیل به دور باطلی شد که ثروت و قدرت سیاسی، قوانینی برای تسهیل ادامه ی آن گذراندند. این روال بخش عظیمی از جمعیت را به حاشیه راند .تخریب برنامه ی رفاه اجتماعی و نیر قوانین مجازات های زندان،  توسط کلینتن،  طبقه ی کارگر سفید پوست، راخشمگین کرده است. با وجود این هنوز از ترس بد تر، از دمکرات ها دفاع می کنند.  دمکرات های میانه روی امروزی همان جمهوری خواهان معتدل پیشین اند. جمهوری خواهان نیز، همان طور که نورمن اُرنستین و تومای من   توصیف کرده ونامشان داده اند،  شورشیانی افراطی هستند که سیاست پارلمانی را رها کرده اند و از ابراز آن نیز ابایی ندارند.  به محض انتخاب اوباما، میچ مکانل به صراحت گفت: « سیاست ما یگانه و روشن است: کشور را غیر قابل حکمرانی می کنیم  و شاید بتوانیم دوباره قدرت را به دست بیاوریم.»   سیاست واقعی جمهوری خواهان ( فرقی نمی کند دونالد ترامپ و یا پل رایان، تد کروز و یا خود نهاد) ثروتمند و قدرتمند کردن پولدار ترین و قدرتمند ترین ها و شرکت های عظیم است.  از آن جا که از این طریق نمی توان رأی به دست آورد، جمهوری خواهان به بخشی از جامعه رو کرده اند که توانایی بسیج و سازماندهی  را بر پایه ی مواضعی دیگر دارند تا طبقه ی کارگر سفید پوست را به  انتخاب دشمن قسم خورده اش بکشانند. در این راه به شعار های محافظه کاری همچون سقط جنین، نژاد پرستی، ملی گرایی و غیره دست می آویزند و تا حدودی نیز موفق بوده اند.  فریتز سترن در مقاله ای در باره ی فروپاشی آلمان و سقوطش به وحشی گری نیز از سیاست هایی مشابه نام برده است.  پایه های جمهوری خواهان،   طبقه ی کارگر سفیدپوست، نژادپرستان خشمگینِ  مسیحیون انجیلی مافوق ملی گرایان هستند  که با معیار های جهان اول ( و نه سوم)‌، شدیدا لطمه خورده اند. حتی نرخ مرگ در میان این طبقه بالا رفته است، امری که در جوامع توسفه یافته نباید رخ بدهد.  دیگر مانند گذشته، نمی توانند  این توده  راکه باعث وحشت  شرکت های عظیم ثروتمندان و نخبگان است، در اختیار بگیرند. این وضع فعلی حزب جمهوری خواه است.   حقیقتی که گفتنش به علت بد تعبیری، خطرناک است، آن است که حزب جمهوری خواه  خطرناک ترین سازمان در تاریخ بشر است.  به موضع آن ها در باره ی دو معضل اساسی جنگ هسته ای و تغییرات اقلیمی فکر کنید:  حتی صحبتی از گرمایش زمین نمی کنند. در مورد جنگ هسته ای: در پی نظامی کردن روز افزون از طریق افرایش بودجه ی نظامی که در حال حاضر بیش از نیمی بودجه را تشکیل می دهد، هستند.  در نظر دارند مالیات ثروتمندان را نیز کاهش دهند. هیچ خطری چنین هولناک در مقابل بشر وجود نداشته است.

گ: آیا به نظر شما اوباما  با تخصیص یک تریلیون دلار بودجه برای مدرنیزه کردن تسلیحات اتمی، این خطر را تشدید کرده است؟

چ:  تصمیمی بسیار بد است. مسإله فقط بر سر مدرنیزه کردن تسلیحات  که در واقع باید  کاهش یابند، نیست. خوب است به یاد بیاوریم که ایالات طبق قانون باید تسلیحات هسته ایش را کاهش داده و در نهایت از بین ببرد.  جالب است: تمایل به استفاده از تسلیحات هسته ای کوچک تر بیشتر است زیرا با خود می گویند: « خطر نابود کردن یک شهر کامل را ندارد». ولی به محض استفاده از آن،  امکان تلافی شدید تر به وجود می آید و این به معنای ایجاد امکان جنگ هسته ای واقعی و در نتیجه زمستانی هسته ای است.

گ: اوباما به هیروشیما خواهد رفت. آیا فکر می کنید وی باید از استفاده ی آمریکا از بمب اتمی در هیروشیما و ناکازاکی د ۱۹۴۵ عذر خواهی کند؟

چ:  فاجعه ی هیروشیما را به خوبی به یاد دارم. سیاه ترین روزی است که به خاطرم مانده است. و بعد ناکازاکی، فقط به منظور آزمایش اسلحه ی اتمی تازه ای!   به یاد بیاوریم که پس از دو بمب اتمی، و ورود روسیه به جنگ،  که  امید ژاپن را برای مذاکرات صلح  پایان داد و رسما تسلیم شد، ایالات متحده طی هزار پرواز، شهر های ژاپن را بمباران کرد تا نشان دهد ارباب کیست.   بازماندگان این فجایع مانند ماکودو اودا، نویسنده ی مشهور ژاپنی که اخیرا در گذشت، گزارش داد که  درکودکی دراوزاکا، بمب ها را همراه با اعلامیه هایی با متن « ژاپن تسلیم شد»  پرتاب می کردند.  این حوادث ما را به  باز ارزیابی می خوانند و بله، پوزش لازم است و البته نه بدون ارزیابی مجدد سیاست های نظامیمان در دنیا.

در نظر داشته باشد که این جریان ادامه دارد. بمب هایی که در سال ۱۹۴۵ ریخته شدند، در مقیاس با بمب های امروزی  کوچک بودند.   ادامه ی زندگی نوع بشر پس از ۱۹۴۵ معجزه ای بیش نیست.         ‌

 

 

************

بخش اول 

http://www.anthropology.ir/node/31560

این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 

درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

 

تاریخ انتشار

سه شنبه, مرداد 26, 1395 - 06:27

شرکت سهامی جنگ

حکومت اوباما و خود وی از ابتدای ریاست جمهوری ادعا داشته و تبلیغ کرده اند که  مبارزه با تروریسم و حمایت از آمریکاییان ازطریق جنگ های پهیادی به نوعی « تمیز تر» و با تلفاتی کمتر است.  علیرغم آن که پهباد های اوباما در مبارزه با تروریست ها موفقیت هایی به دست آورده اند، ادعای وی در مورد جنگ تمیز تر به جز دروغی اشکار نیست. واقعیت آن است  که هویت ٪۹۰ از کشته شدگان توسط حملات پهبادی روشن نیست .   شیوه ی عمل این جنگ ها، شناسایی کامل  فرد سپس حمله نیست،  بلکه از طریق  ردیابی سیم کارت های آنان است . از آن جا که  تلفن ها مرتبا امواجی بدون اطلاع  شخص حامل آن ها می فرستند، با محاسبه ی محدوده ی این امواج، آن منطقه را مورد حمله قرار می دهند. در واقع آن  ها به  تلفن  و نه به فرد حمله می کنند.  تلفنی که می تواند توسط هر کسی حمل شود!  به منظور راه گم کردنم، اعضای طالبان دائما در حال تعویض سیم کارت هایشان هستند و معلوم نیست سیم کارت هایی که دیگر مورد استفاده شان نیست به دست چه کسی می افتد!  به غیر از زنان و کودکان، کشته شدگان دیگر حملات پهبادی،‌ همه  دشمن محسوب می شوند. هویت کشته شدگان نیز فقط پس از مرگ قابل شناسایی است.  یعنی روند،  معکوس آن است که می بایست باشد.  آمار ها هم طوری دستکاری می شوند که تلفات غیر نظامی ها را صفر نشان دهد، مگر آن که  افشا شود که چنین نبوده و مثلا یک خبرگزار افشا کند که در واقع یک  عروسی مورد حمله فرار گرفته بوده است.  حکومت اوباما اظهار داشته که هویت تلف شدگان را اعلام می کند تا نشان دهد تلفات غیر نظامی بسیار محدودند، لیکن دمکرات ها از ترس آن که این اطلاعات به دست جمهوری خواهان بیفتد،   ترجیح می دهند آن  را مخفی نگاه دارند!  این در واقع به معنای پنهان کردن زنجیره ی کشتار پهبادی است زیرا که هویت و نقش  بسیاری از نهاد های افتصادی که دستشان در این کشتار آلوده است را مخفی می کند.

در این میان سرمایه ای که شرکت های بزرگ به جیب می زنند باور نکردنی است. شرکت های بزرگ پیمان کار با آموزش هادیان  پهباد ها، شرکت های اطلاعاتی ( آی بی ام و ....)، شرکت های هواپیمایی،  شرکت های فناوری که در استخدام حکومتند، دست در دست هم ،  دست در جیب یکدیگر وجیب  مردم، در هدایت و انجام این حملات  سهیم اند.  و به این نحو،  با شکل گیری شرکت های سهامی جنگ روبرو هستیم.  شعار های وطن پرستانه شان هم به گوش همه آشناست. آیا وافعا در نهاد جنگ تغییری رخ داده است؟   تنها تغییر در نوع فناوری مورد استفاده است.  جنگ در حال حاضر را ه رشد سرمایه داری است همان طور که زمانی از طریق  تسلط بر زمین و منابع، سپس بر انسان ( نیروی کار) رشد کرده بود.  به عنوان مثال،‌ سیاست اآیالات متحده در آفریقا غیر از استمار نوین نیست.  به جای فرستادن نیروی نظامی، در حال حاضر پهیاد فرستاده می شود و ایالات  متحده،  با برخورداری از همکاری حکومتهای فاسد محلی،‌ به جنگ های رباتی پرداخته است.  دراین میان حتی از نیروی هوایی خصوصی آمریکایی نیر برخورداراست.

و اما از نظر نظامی شدن جامعه ی آمریکا،   اوضاع  آمریکا بهتر از کشور های مستعمره نبست:  همچون آن جوامع، در آمریکا نیزدر حال حاضر،  نیرو های امنیت داخلی  ( مثل پلیس . ... ) به سلاح های سنگین مجهزند و  بخشی از جامعه  یعنی  سیاهان و بخصوص جوانان سیاه را هدف قرار داده اند.   آیا این شبه نظامی کردن نیرو های پلیس نیست؟  سلاح های بافیمانده از جنگ ها  توسط این نیرو های داخلی خریداری شده و علیه خود آمریکاییان: سیاهان و فقرا،  مورد استفاده قرار می گیرند.   

این جنگ ها که هم اکنون به شکل شرکت های سهامی مدیریت می شوند نه تنها به منظور حفظ موقعیت استرایژیک ایالات منحده  در جهان است بلکه سرپوشی نیز هستند برای جنگ شرکت های سهامی بزرگ علیه آمریکاییان که  به طور دائم،‌ در میدان های اقتصادی و امنیتی داخلی در جربان است.   

 

 

 

 

**********

 

 

 

این  مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف   انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 

درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

******************

http://telegram.me/atefeholiai

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858

صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ

 http://anthropology.ir/oliaiatefe


 

تاریخ انتشار

يكشنبه, شهريور 14, 1395 - 01:36

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

اوضاع کنونی جهان ـ– بخش یکم : آلن بدیو ـ برگردان: عاطفه اولیایی

سرمایه داری جهانی  از سی سال پیش  به منصب قدرت نشسته است.  این موفقیت،  بازگشت کاملا آشکار نوعی نیروی ابتدایی سرمایه داری است  که نه چندان درست، به نام نئولیبرالیسم شناخته شده است  در واقع ظهور دوباره ی ایدئولوژی  سرمایه داری اولیه یعنی لیبرالیسم  است.  همان دیدگاهی که در آخر قرن هجدهم نظریه بندی شده بود.  لیکن بازگشت آن، این بار با تسلط کامل بر کره ی زمین همراه است. موضوع دیگر ضعف دول است که به طوری نه چندن آشکار ناشی از جهانی شدن سرمایه  و شایسته ی تحلیل است.   نظریه ی ضعف و از بین رفتن دولت ها همواره مورد تمسخر قرار گرفته است، لیکن در حال حاضر، حتی با وجود چند دولت قدرتمند،  شاهد روند از هم پاشیدگی دول هستیم . از آن جا که گسترش این سرمایه داری، جهانی است، در پی رابطه ی صریح با دولت های ملی نیست.  با وجودی که  از دهه ی ۶۰، تمام  خصوصیات چند ملیتی شرکت های بزرگ شناخته  شده بودند، لیکن امروز این شرکت ها غول هایی جهانی واز نوعی دیگرند.  و بالاخره سومین موردی که نیاز به توجه دارد،  شیوه های جدید سلطه و گسترش جهانی سرمایه است.

 

۱) موفقیت سرمایه داری جهانی

 

موفقیت سرمایه داری جهانی بر همه روشن است. لرزشی کوچک در بورس های شانگهای تمام دنیا را نگران و  مرعوب آینده می سازد.  خشونت  و تعدی گسترش این سرمایه داری هولناک است. همگی شاهد خنثی شدن  هرگونه برنامه ای برای کنترل آن هستیم.   منظورم از برنامه، طرح هایی است که پس از آخرین جنگ جهانی به هدف  کنترل های دولتی، سازش با سندیکا ها، جلوگیری از تمرکز صنعتی و بانکی،‌ ملی کردن ها،  کنترل مالکیت خصوصی و قانون های ضد تراست به اجرا گذاشته شده بودند.  تمام این سیاست ها حتی در کشور های مبدع آن به طوری برنامه زیری شده  در حال محو شدن اند.  فرانسه یکی از کشور های مدل پیاده کردن این برنامه ها بود.  این روند از خصوصی سازی شروع شد. واژه ی « خصوصی سازی» کلمه ای کاملا ستیزه جویانه است زیرا عموم را از حق استفاده از امتیازاتشات محروم کرده و این امتیازات را  در اختیار بخش خصوصی قرار می دهد.  دراین مورد دیگر چپ و راست فرقی ندارند.  ببینید چه بر سر آموزش و پرورش،  قانون کار،‌ و برنامه های رفاهی کهنسالان آمده است!  ضعف  مقاومت  در مقایل این ویرانی،  بسیار نگران کننده  است.  مقاومتی که از سی سال گذشته، محلی، پراکنده، تحت کنترل کمپانی ها و بری از برنامه ای دراز مدت  شده است.

مدتی است که به طور روز افزون از هر نوع دخالتی در فعالیت سرمایه داری ممانعت می شود و به این شکل سرمایه  یعنی  لیبرالیسم به دو شکل آزاد شده است: ۱)‌ در قدرت فوق العاده ی تمرکز سرمایه، و ۲)‌ در  جهانی شدن و دست اندازیش به  به هر قلمروی ممکن ‌( مثلا چین).  گسترش و تمرکز دو روش  بهم پیوسته و ویژه ی دگرگونی دائم شکل سرمایه است.

روند تمرکز همزمان و به موازات  با خصوصی سازی ادامه یافته و باعث تشدید ویرانی شده است. در فرانسه، همگی شاهد تلفیق دو توزیع کننده ی بزگ  فنک و دارتی بودیم.  تلفیق کتاب و یخچال!؟   بدون کوچکترین  توجهی به مصالح عموم،  این تلفیق کاملا و به روشنی  در پی منافع سرمایه است. این تلفیق  ها به مرور تبدیل به قطب های قدرتی می شوند که مانند یک دولت،  از پرسنل، بوروکراسی و حتی میلیشای خود برخوردارند؛ و  اغلب به نحو خشونت آمیز و همواره با فساد در پی گسترش مناطق تحت نفوذ خودند. رابطه ای مورب با دولت ها برقرار کرده و  ماورا ملل عمل می کنند.   پیش فرض حاکمیت  دول،  از دید این قدرت های عظیم و ماورا ملل،  منتفی است.  به همین لحاظ است که  چند سالی است که  شرکت عظیم  «توتال» که در فرانسه فعالیت می کنند به دولت مالیات نمی پردازد.  پرسش آن است که فرانسوی بودنش به چه معنی است؟ مرکزش در فرانسه است اما می بینیم که دولت فرانسه بر چنین شخصیت هایی حقوقی که خود را فرانسوی می خوانند،  قدرتی ندارد.  شرکت های ماورا ملی در راه کسب پیروزی مطلق حاکمیت بر دول هستند.

این غلبه ی عینی سرمایه داری، یک پیروزی ذهنی نیز به همراه آورده است: ریشه کنی کامل ایده ی  هرشیوه ی عمل ممکن دیگری.  این موضوع از اهمیتی  استراتژک  و مهم بر خورد است زیرا  عملا به معنی قبول نبود  راهی جهانی و سیستماتیک،  برای  منظم سازی تولید و تدارک لازمه های اجتماعیش  در برهه ی فعلی است.  در حال حاضر  پیشنهاد های مقاومت و قانونمند کردن  فعالیت این شرکت ها  با انفعال برخورد  می شود.  دیگر فکر عملی کردن چنین افکاری به ذهن خطور هم نمی کند و به ورطه ی غم غربت برای  دوران سازش های سرمایه و کنترل نیم بند دولت  پرتاب شده است. برنامه هایی که پس ازپایان اشغال نازی ها پیاده شد و نتیجه ی اتحاد گلیست ها با کمونیست ها بود، به هدف مهار دولت وبازتوزیع ثروت طرح زیری شده بودند  ولی  کسانی که  غبطه ی این برنامه  را می خورند،‌ فراموش کرده اند که در آن زمان اولا فرانسه از جنگ جهانی دوم خارج شده بود، ثانیا بورژوازی فرانسوی که با نازی ها همکاری کرده بود،‌ جرأت ابراز وجود نداشت و سوما، در آن زمان حزب کمونیست پر قدرتی وجود داشت. امروزه هیچکدام از این عوامل وجود ندارد و غم غربت خوردن CNR برای  برنامه های اجتماعی،  خواب و خیالی است کاملا منفک ازپیروزی خارق العاده ی سرمایه ی جهانی.  این پیروزی باعث شده که در دورانی بسیار کوتاه، از ۱۹۷۵ تا امروز، نیرویی که در پی امید و فکریافتن راهی دیگری بود (هر قدرهم دشوار)،  بسیار ضعیف شده و تقریبا از بین رفته است.   امید ی  که در سال های ۶۰ تا ۷۰،‌ میلیون ها معترض را سراسر جهان  به حرکت در آورد.

نام این تفکر که امروز  به دلیل بیماری شدیدش،‌حتی از به زبان آوردنش شرم دارند ، کمونیسم است که در سطح عام ( و نه به نظر من) جرمی مستوجب کیفر شناخته شده است.    کیفری شدن  کمونیسم  می تواند  به دلایل اخلاقی و اعمال استالین  باشد، لیکن هدف سردمداران سرمایه داری جهانی دغدغه های اخلاقی  نبوده بلکه ریشه کن کردن هر بدیل جهانی و نظام مند  سرمایه داری است.

 

۲) تضعیف دولت ها

 

   امروزه به طور قطع، دولت ها غیر از مدیران بومی سرمایه ی داری جهانی نیستند. البته هنوزدولت هایی پر قدرت مانند  قطب های آمریکا و چین وجود دارند ولی روند حرکت، حتی در این دولت ها نیز چنان است که  توضیح دادم.  همان طور که ذکر کردم بسیاری از شرکت های عظیم مانند دولت های متوسط عمل می کنند، فراموش نکنیم که حتی دول پر قدرت اذعان کرده اند که برخی نهاد های بانکی آمریکا سقوط ناپذیرند شده اند. (!Too big to fall) . این به معنای پیروزی  نهاد های کلان اقتصادی  بردولت هاست.   و این همان است که من تضعیف دول می خوانم. همان طور که مارکس پیش بینی کرده بود، نه تنها ‌« دول  دست نشانده ی سرمایه اند»، بلکه به طور روز افزونی توازن  بین وجود دول وشرکت های بزرگ  بر هم خورده است.  نهاد های عظیم اقتصادی، مجتمع های صنعتی، بانکی و یا تجاری دیگر با دولت ها و یا حتی با اتحاد آن ها  گفتگو ندارد  بلکه به طور مورب از آن ها می گذرندِ و در عین استقلال از دول، آن ها را در اختیار می گیرند.

 

و با این موضوع به نکته ی سوم یعنی شیوه ی عملکرد جدید امپریالیسم می رسم.

 

 

دنباله ی این مقاله را در صورت تمایل در یک شنبه ی آینده  بخوانید.  

 

 

 

 

 

*****************

 

این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب هاین احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.

 

********************


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe
 

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858

 *********************

 

تاریخ انتشار

يكشنبه, ارديبهشت 5, 1395 - 04:05

شاخه اصلی

اقتصاد سیاسی

برنامه ریزی هلری کلینتن برای کودتای ۲۰۰۹ هندوراس

 برنامه ریزی هلری کلینتن برای کودتای ۲۰۰۹ هندوراس /    مصاحبه با گرگ گرندین  ـ برگردان: عاطفه اولیایی/   هلری کلینتن  با موج نویی از پرسش در باره ی دخالتش در برنامه ریزی کودتای ۲۰۰۹ در هندوراس که به خلع مانويل زلایا،  رییس جمهور منتخب مردم منتهی شد، روبروست.   متاقعب این کودتا، هندوراس به یکی از خشن ترین جوامع دنیا تبدیل شده است.  هفته ی گذشته، برتا کاچرس  رهبر کنشگران زیست محیط  و حقوق بشر هندوراس،  در خانه اش به قتل رسید. دو سال پیش، در مصاحبه ای کاچرس  نقش هلری کلینتن را در کودتای هندوراس  این چنین

 هیلاری کلینتون  با موج نویی از پرسش در باره ی دخالتش در برنامه ریزی کودتای ۲۰۰۹ در هندوراس که به خلع مانويل زلایا،  رییس جمهور منتخب مردم منتهی شد، روبروست.   متاقعب این کودتا، هندوراس به یکی از خشن ترین جوامع دنیا تبدیل شده است.  هفته ی گذشته، برتا کاچرس[1] رهبر ‌کنشگران زیست محیط  و حقوق بشر هندوراس،  در خانه اش به قتل رسید. دو سال پیش، در مصاحبه ای کاچرس  نقش هیلاری کلینتون را در کودتای هندوراس  این چنین بر ملا کرده بود: «   هنوز نتوانسته ایم بر نتایج این کودتا غلبه  واین روند را معکوس کنیم... و حالا هم موضوع انتخابات مطرح  شده است.»  وی اضافه کرد: « تمامی نداشت، اول کودتا، بعد انتخابات.  هیلاری کلینتون  در کتابش : تصمیمات سخت، به روشنی بیان کرده بود چه بر سر هندوراس خواهد آمد. این نشانه ی دخالت آمریکای شمالی در امور کشورمان است.  با مطرح شدن انتخابات،‌ بازگشت مل زلایا  به موضوعی ثانوی تبدیل شد،‌  کلیتن به روشنی ابراز کرد که بازگشت مل زلایا به ریاست جمهوری مجاز نیست. در حالی که کمیته های بین المللی و مقامات رسمی برگزاری اننخابات را تأیید کردند، ما اعلام کردیم که این امر باعث خشونت نه تنها در هندوراس بلکه در منطقه خواهد شد، یعنی همان چیزی که حالا شاهدش هستیم»

 

امی گلدمن‌( ا) :  آنچه خواندید گفته های کاچرس، کنشگر محیط زیست هندوراسی و برنده ی جایزه ی حفظ محیط زیست گلدمن بود. وی در ۲۰۱۴‌  در باره ی نقش هلری کاینتن در کودتای ۲۰۰۹ هندوراس،  در برنامه ی تلویزیونی   Resumen Latinoamericano  سخن گفت.   برتا، روز سوم مارس ۲۰۱۶،  در لااسپرنزا ـ هندوراس ـ  در خانه اش به قتل رسید. 

هیلاری کلینتون در خاطراتش در باره ی روز های متعاقب کودتا نوشت: «طی روز های بعدی [ متعاقب کودتا] با همقطارانم در منطقه، منجمله پاتریشیا اسپینوزا  در مکزیکو  گفتگو داشتم.  برنامه ای برای استقرار نظم در هندوراس ریختیم تا انتخابات آزاد به سرعت و به طور مشروع صورت گیرد وبه موضوع زلایا خاتمه دهد.»

پس از کودتا، هندوراس از خطرناک ترین مکان های دنیا شده است.

 پروفسور گراندن ممکن است نظرتان را در این مورد بیان کنید؟

گراندن (گ): درست است. زمانی که کلینتن به عنوان یک «روشن بین پراگماتیست»‌  مشغول به مداخله  در هندوراس بود،  کاچرس  وی  را مورد انتقاد قرار داد. به نظر من این کتاب در واقع یک اعتراف است. تمام کشور های آمریکای لاتین  در خواست استقرار دمکراسی و بازگشت منوئل زلایا را داشتند و این کلینتن بود که با پا فشاری بر انتخابات،‌  موضوع بازگشت زلایا را ثانوی کرد  و این امربه نویه ی خود به مشروعیت  حکومت کودتا  و دهشت فعلی منجر شد.  این موضوع در ایمیل های کلینتن نیز هست.  رسوایی مهم ایمیل های کلینتن مربوط به «روند کار» نیست. می دانید که او در صدد ایجاد کانالی ارتباطی  مصون از  قانون آزادی اطلاعات (FOIA)[2] بود. رسوایی بزرگ ایمیل ها درمحتوای آن هاست.  این ییغام ها حاوی برنامه های وی  برای  بی اعتبار ساختن  زلایا و مشروعیت انتخابات  است.  جعلی بودن انتخابات و شرایط فوق العاده نظامی هندوراس که کاچرس در باره ی آن صحبت می کند، همه  در ایمیل های کلینتن است.

خوان گنزالس (خ): به طور خاص در این مورد، در این ایمیل ها چه گفته است؟ 

گ:  کلینتن در باره ی تلاشش در جهت  مشروع ساختن این روند و جلب موافقت سایر کشور ها در قبول نتایج انتخابات و فراموش کردن خواست بازگشت زلایا  نوشته است.

ا: درماه  مارس ۲۰۱۰  کلینتن برای ملاقات با پروفیریو «پپه»، رییس جمهور، به هندوراس سفر کرد. انتخاباتی که منجر به قدرت رسیدن وی شد از جانب طرفاداران زلایا بایکوت شده بود.  کلینتن سعی در قانع کردن حکومت های آمریکای لاتین به شناسایی حکومت کودتای هندوراس و ایجاد رابطه با آن داشت . وی با بیانات زیر  حکومت کودتا را به رسمیت شناخت:  « به نظر ما هندوراس قدم های لازم را برای مشروع شناخته شدن و ایجاد روابط سیاسی با سایر کشور ها در صحنه ی بین الملل برداشته است. هم اکنون نامه ای به کنگره ی ایالات متحده  فرستادم و آنان را از سر گیری روابط طبیعی با هندوراس با خبر ساختم.  سایر کشور های منطقه ترجیح می دهند کمی تأمل کنند.  معلوم نیست معطل چه هستند ولی این حق آن هاست.»   چه روالی هندوراس را از کودتا به فاجعه ی هفته ی گذشته، قتل برتا کاچرس، کشاند؟

گ: این فقط یکی از فجایع است. صد ها کنشگر  کشاورز، کشیش، و همجنس گرا به قتل رسیده اند. این کودتا، هندوراس را طعمه ی غارت های فراملی کرده است.  برتا کاچرس  تأکید کرد که پس از کودتا ، سرمایه های فراملی  یک حکومت دایمی ضد شورشی  برقرار کرده اند.   چنین شرایطی بدون کمک  هیلاری کلینتون در مشروع نمایاندن انتخابات امکان نداشت.  

 

*********

 این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شناسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.

 

********************

 

[1] http://www.goldmanprize.org/recipient/berta-caceres/

[2] https://en.wikipedia.org/wiki/Freedom_of_Information_Act_(United_States)

 

تاریخ انتشار

شنبه, فروردين 15, 1394 - 06:21

دهشتی ورای توصیف: مرحله ی اخیر جنگ علیه ترور

دهشتی ورای توصیف_ مرحله ی اخیر جنگ علیه ترور/  مصاحبه ی پلیکرونیو   با  نوآم چامسکی  برگردان :  عاطفه  اولیایی// در حال حاضر «جنگ علیه ترور»   جنبه ی جهانی یافته است لیکن هنوز دلایل واقعی ظهور و رشد سازمان های سبعی چون داعش پنهان است.  در پی قتل عام پاریس درماه نوامبر، کشور های مهم غرب مانند فرانسه و آلمان در جنگ علیه ترور اسلام گرایان افراطی با آمریکا متحد شدند.    روسیه نیز که خود از گسترش این خطر می ترسد به آن ها پیوست.  در واقع، پس از سقوط شوروی، روسیه در گیر «جنگ خود علیه ترور» بوده است.  در عین حال،

در حال حاضر «جنگ علیه ترور»   جنبه ی جهانی یافته است لیکن هنوز دلایل واقعی ظهور و رشد سازمان های سبعی چون داعش پنهان است. در پی قتل عام پاریس درماه نوامبر، کشور های مهم غرب مانند فرانسه و آلمان در جنگ علیه ترور اسلام گرایان افراطی با آمریکا متحد شدند.    روسیه نیز که خود از گسترش این خطر می ترسد به آن ها پیوست.  در واقع، پس از سقوط شوروی، روسیه در گیر «جنگ خود علیه ترور» بوده است.  در عین حال، نیرو های غربی که علیه تروریسم بین المللی  می جنگند،‌ یاری  مستقسم و یا غیر مستقیم متحدین نزدیک آمریکا را (همچون عربستان سعودی، قطر و ترکیه)‌ به راحتی نادیده می گیرند. پس از سرنگونی هواپیمای روسی توسط ترکیه ،‌این کشور اخیرا ترکیه را « همدست تروریست ها» خواند. بهانه ی این سرنگونی تجاوز به حریم هوایی ترکیه بود ( فراموش نکنیم که ترکیه، خود مرتبا به حریم هوایی یونان تجاوز می کند  مثلا تنها در سال ۲۰۱۴ ، ۲۲۴۴ مورد آن گزارش شده است).  

«جنگ با ترور»  به چه معناست؟  آیا سیاستی مثمر ثمر است؟  مرحله ی فعلی آن با دو مرحله ی قبلیش تحت فرماندهی ریگان و بوش چه فرقی دارد؟ به علاوه، چه نیرویی واقعا از «جنک علیه ترور» منفعت می برد؟ آیا  رابطه ای بین صنایع نظامی آمریکا و درگیری این جنگ ها وجود دارد؟ طی این مصاحبه، نوآم چامسکی، منقد مشهور سیسات خارجی آمریکا نظرات خود را در این زمینه ابراز می کند.

 

پلی کرونیو ( پ) : نوآم، از شما برای  قبول انجام این مصاحبه ممنونم.  در ابتدا  نظرتان  را در باره ی  اقدامات اخیرآمریکا  در  جنگ علیه ترور می پرسم،  یعنی سیاستی که با ریگان شروع شد، سپس با نظریه ی « جنگ صلیبی» ( اسلام هراسی) جرج بوش  با آن همه تلفات انسانی و نادیده گرفتن قوانین بین المللی، ادامه یافت. با ورود سایر کشور ها ( هر کدام طبق برنامه و منافع خود)‌  به این جنگ، وضعیت بسیار حطرناک تر شده است.  اولا آیا با این برآورد موافقید و در آن صورت،  نتایج  اجتماعی، افتصادی و سیاسی یک چنین جنگ دایمی در سراسر جهان را چگونه ازریابی می کنید؟ تاثیرات آن بخصوص برای جوامع غربی چیست؟  

چامسکی (چ):  دو مرحله ی جنگ علیه ترور، به غیر از یک مورد مهم،  بسیار با هم متفاوتند. جنگ ریگان به زودی به قتل عام تبدیل شد و شاید به همین دلیل « ناپدید شد».  این جنگ عواقب  دهشتناکی برای  آمریکای لاتین، آفریقای جنوبی و خاور میانه داشت. آمریکای مرکزی که مسقیم ترین هدف  بود،‌ هنوز دچار عواقب این جنگ   یعنی آوارگی پناهجویانش است. این وضعبت در مورد مرحله ی دوم جنگ علیه ترور که بیست سال بعد در ۲۰۰۱  اعلام شد نیز صادق است؛  پس از آن،  درون های اوباما، با کشتار  گسترده درسراسر جهان،‌ به جای حل مسأله بر تعداد  تروریست  ها افزوده است.

 امروزه  جهان  آمریکا را بزرگترین خطر برای صلح می داند.  جنگ بوش علیه القاعده بود لیکن از افغانستان،  عراق  تا لیبی،‌  جهادیون توانسته اند جنگ خود را از دهکده ی کوچکی در افغانستان به غرب آفریقا،‌ خاور نزدیک و تا آسیای جنوب شرقی بکشانند و در این بین،‌  نیرویی بس مخرب ترجانشین القاعده  شده است.   در حال حاضر،‌ حکومت اسلامی عراق و شام ( داعش)‌ رکورد حیوان صفتی و خشونت را شکسته است.   اندرو کاکبرن ،‌تحلیل گر نظامی در کتاب زنجیره ی کشتار این روند جایگرینی را بررسی کرده بود. او به طور مستند نشان داد که قتل رهبر، در صورتی که با برخورد با و حل مسایل پایه های یک سازمان همراه نباشد، به جایگرینی رهبر مقتول با فردی جوان تر و معمولا سبع تر می انجامد.  نتیجه ی چنین امری در گیری غرب با جوامع مسلمانان خشمگین از یک طرف و از جانب دیگر محدودیت حقوق بشر، سرکوب  و تحمیل هزینه  های کمر شکن در جوامع غربی است.  اوباما به خواب  خیال های بن لادین و داعش جامه ی عمل پوشانده است. 

  شناسایی گروه های تروریست و یا دول حامی تروریسم  نه تنها کاملا دلبخواهی است، بلکه  در بعضی موارد،  همان طرفی  که به  کارآیی سیاست های آمریکا شک برده  و آن را توجیهی برای سیاست های توسعه طلبانه ی آمریکا می داند، متهم به ترور می شود.

 پ: القاعده و داعش بدون شک  سازمان هایی تروریستی هستند؛ لیکن رسانه ها و سیاستمداران آمریکایی هرگز سخنی از متحدانش یعنی عربستان و قطر و حتی اعضای ناتو مثل ترکیه، به میان نمی آورند. نظر شما در این باره چیست؟

چ: در مورد ریگان و بوش نیز چنین بود.  دخالت ریگان در آمریکای لاتین تحت لوای «جنگ علیه ترور» صورت گرفت.  ریویرا  ای داماس،‌ اسقف سالوادوری که  جای  اسکار رومرو، اسقف اعظم  مقتول را گرفت، جنگ ریگان را ‌« جنگی به منظور نابودی و قتل عام  شهروندان بی دفاع »‌ خواند. در گواتمالا اوضاع بد تر بود و در هندوراس هم وحشتناک! گواتمالا تنها کشوری بود که ارتشی برای دفاع از کشور علیه تروریست های ریگان داشت؛ در کشور های دیگر نیرو های امنیتی ( داخلی) نقش تروریست ها را بازی کردند.

 در آفریقای جنوبی، « جنگ علیه ترور»  سرپوشی  بر حمایت از فجایع داخلی ومنطقه ای بود. گفته می شد  که هدف آمریکا دفاع از  تمدن در مقابل «  یکی از قوی ترین گروه های تروریستی»  جهان یعنی کنگره ی ملی آفریقای نلسون مندلا بود.  خود مندلا تا سال ۲۰۰۸ هنوز در  فهرست تروریست ها بود. در خاور میانه « جنگ علیه ترور»  در واقع کمکی بود  به حمله ی اسراییل به لبنان.  بوش هم از این ادعا برای  حمله به عراق استقاده کرد.  و داستان ادامه دارد...

 آنچه در سوریه رخ می دهد  در توصیف نمی گنجد.  به نظر می رسد کرد ها  که در فهرست تروریست های آمریکا قرار دارند،  مهمترین نیروی زمینی علیه داعش باشند. در هر دو کشور، کرد ها هدف حمله ی  متحدمان در تاتو  یعنی ترکیه قرار دارند،   لیکن  ترکیه  از نیروی  متحد القاعده در سوریه یعنی جبهه ی  النصرت  که چندان با داعش فرق نمی کند،  دفاع می کند.  حمایت ترکیه از النصرت  به حدی است که  نیرو های مخصوص آمریکا را که برای جنگ با النصرت فرستاده شده بودند لو داد و النصرت آن ها را قلع و قمع کرد.  النصرت و احرار الشام مورد حمایت عربستان و قطر نیز هستند و به نظر می رسد از اسلحه های پیشرفته ی سیا  نیز برخوردار می شوند: گزارشده است که از ضد تانک های  TOW دریافتی ازسیا در جنگ علیه نیرو های بشار اسد استفاده می کنند. این خود می تواند بهانه ای برای دخالت روسیه شود. جهادیون مرتبا  با عبور از مرز های  ترکیه  به داعش می پیوندند. ترکیه عضو مهم ناتوست و موقعیت جغرافیایی مهمی دارد. طی دهه ی ۱۹۹۰،  ترکیه در  دهشتناک ترین حملات علیه  کرد ها، از  تسلیحات  آمریکا برخوردار بود. البته در سال ۲۰۰۳ عدم  همکاری ترکیه  با آمریکا در حمله به عراق ( به علت مخالفت  ۹۵ درصد جمعیت ترکیه)، روابط دو کشور را مکدر ساخت.  اخیرا، آمریکا و ترکیه در جنگ علیه داعش به توافقی رسیدند که طبق آن ترکیه پایگاه های نزدیک سوریه را در اختیار آمریکا بگذارد و با داعش نیز بجنگد، ولی در عوض ترکیه به کرد ها حمله کرد.

 عربستان،  سال ها نه تنها  با حمایت مالی  بلکه از طریق مدارس مذهبی، مساجد و روحانیون نظرات افراطی وهابیون را اشاعه داده است.  پتریک کاکبرن ‌« وهابی شدن» اسلام سنی را از خطرات بزرگ این زمان می شمارد.   عربستان  و امارات، علیرغم برخورداری ازامتیازات بسیار در زمینه ی نظامی،  چندان  در جنگ با داعش درگیر نشده اند ولی در یمن به فاجعه ای انسانی دامن زدند و شرایط پیدایش  نسل بعد تروریست ها را تسهیل می کنند.

 دلیل چشم پوشی غرب بر حمایت  برخی کشور های خلیج فارس از داعش، نفت است.

 و اما در مورد سوریه، تغییر سیاست ضروری است.  به نظر می رسد  تنها امید مذاکرات بین نیرو های متفاوت، منجمله افراد فاسدی همچو بشار اسد باشد،‌ البته به غیر از داعش.

پ: شاید بسیاری با این برآورد موافق نباشند، ولی به نظر می رسد روسیه، بر خلاف آمریکا، کمتر متوسل به قهر می شود. در صورتی که با این نظر موافقید، فکر می کنید دلیل آن چیست؟ 

چ:  آن ها ظعیف ترند،  مثلا مانند آمریکا،  در دنیا هشتصد پایگاه نظامی ندارند و مسلما توانایی کشتاری را که  اباما در سراسر جهان  با  درون ها به راه انداخته است  نیز ندارند.  در دوران جنگ سرد هم همین موضوع  صادق بود: در حوالی مرز های خود می توانستند بجنگند ولی نه در هندوچین.

پ: به نظر می رسد فرانسه هدف اسلام گرایان افراطی شده باشد. دلیل این امر چیست؟

چ: در واقع تعداد کشته شدگان در  آفرقا توسط تروریسم اسلامی بیشتر است.  در اروپا فرانسه عمدتا به علت جنک الجزایر مورد هدف قرار گرفته است.

پ: تروریسم داعش مورد انتقاد حمص و حزب الله قرار گرفته است. تفاوت آن ها در چیست؟ خواست واقعی داعش چیست؟

چ: در استفاده از  نام « سازمان های تروریست» باید احتیاط کنیم.  پارتیزان های ضد نازی از ترور استفاده کردند. ارتش جرج واشنگتن نیز چنان وحشتی ایجاد کرد که مردم از آن  فرار می کردند و  بومیان او را «ویران گر شهرها» می خواندند. به سختی می توان یک جنبش رهایی بخش ملی را نام برد که از ترور استفاده نکرده باشد.  حزب الله و حمص در پاسخ به اشغال اسراییل  شکل گرفتند. با هر معیاری بسنجیم، داعش با آن ها  متفاوت است. داعش در پی ایجاد خلافت با دست اندازی بر سرزمین های دیگران است.

 پ: در پی  قتل عام پاریس در نوامبر ۲۰۱۵، اوباما در کنفرانسی مشترک با هولاند اظهار کرد که «داعش باید نابود شود» فکر می کنید این ممکن باشد؟

چ:  البته غرب توانایی قتل عام در زمین های اشغالی داعش را دارد لیکن این به نابودی آن منتهی نخواهد شد، یا این که همان طور که توضیح دادم  گروهی خونخوار تر جای آن را خواهد گرفت.  یکی از اهداف داعش در گیر کردن همه ی مسلمانان  در جنگ است. ما می توانیم در این  فاجعه به آن ها  کمک کنیم،  یا به ریشه ی این مسأله پرداخته و شرایطی ایجاد کنیم که  نیرو های منطقه بر داعش فائق شوند. پیشنهاد ویلیام پولک، پژوهشگر خاورمیانه ( که در تصمیم گیری در سطح دولت نیز با تجربه است) شاید راه گشا باشد. وی مورد حمایت اسکات اتران نیر هست لیکن متأسفانه احتمال مقبولیتش زیاد نیست.

پ: آیزنهاور، با هشدار در باره ی  مجتمع های صنعتی ـ نظامی اظهار کرده بود که قتصاد سیاسی  آمریکا  چنان شکل گرفته که  جنگ را غیر قابل اجتناب می سازد.  به نظر شما چگونه می توان آمریکا را از این سیاست جنگ طلبی دور کرد؟

چ: البته منافع آن بخش از اقتصاد در جنگ طلبی است ولی فکر نمی کنم این دلیل اصلی باشد. منافع سوق الجیشی و اقتصاد بین المللی نیز از اهمیت بسیاری برخوردارند.   بعد ار جنگ جهانی دوم، برنامه های رفاه اجتماعی کشور را از رکود نجات داد.  طبق مقاله ای منتشره در مجله ی  «  اقتصاد این هفته»  در ۱۲  فوریه ی ۱۹۴۹، اگر چه تأثیر  اختصاص بودجه به جنگ و یابه  برنامه های رفاه اجتماعی، به عنوان نیروی محرکه ی اقتصاد یکسان است، لیکن برای  نهاد های بازرگانی، تفاوت های اقتصادی و اجتماعی بسیاری در این دو نوع سیاست اقتصادی وجود دارد. بودجه های مصرفی در صنایع جنگی ساختار اقتصاد را تغییر نمی دهد در حالی که مصرف چنین بودجه هایی  برای برنامه های رفاه اجتماعی،  با ایجاد کانال های جدید تولیدی و مصرفی،‌ درآمد را بازتوزیع کرده و اقتصاد را دگرگون می کند.  در حالی که مصرف بودجه های رفاه اجتماعی  نقش دمکراتیزه کردن دارد،‌  بودجه های نظامی با  بخش همگانی زیاد  سر و کار ندارد و به همین دلیل، اساس برنامه ریزی دولت  می گردد.

پ:  آیا سقوط اشکار تسلط آمریکا بر صحنه ی جهانی، باعث جنگ طلبی بیشتر آن است؟

چ:  نقطه ی اوج قدرت آمریکا، پس از جنگ جهانی دوم بود لیکن با «از دست دادن چین»، پدیدار شدن رقبای قدرتمند صنعتی، روند ضد استعماری و اخیرا با وجود  تنوع اشکال قدرت رو به سقوط گذاشت.  پاسخ آمریکا به این امر می تواند متنوع باشد: یا مانند بوش  رو به  تجاوز و فتح طلبی  بگذارد یا مانند اوباما سیاست خود داری از استفاده از نیرو های زمینی باشد.   البته امکانات فراوان دیگری نیز هست.

 

 

 

*********
این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع  درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

 

  

******************

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe
 *********************

 

تاریخ انتشار

شنبه, فروردين 15, 1394 - 01:58

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - جنگ