خشونت

 خشونت و قدرت پیوندی ناگسستنی از ابتدای تاریخ جوامع انسانی با یکدیگر داشته اند.  جنگ ها به مثابه  تداومی از شکار در این جوامع بزودی به اشکال هر چه بی رحمانه تری چون شکنجه و نسل کشی ها دامن زدند. در زیر مجموعه ای از  مطالب منتشر شده در «انسان شناسی و فرهنگ» ، همراه با لینک به گروهی از سایت های  بین المللی اطلاعات درباره خشونت و مبارزه علیه حشونت در اختیار خوانندگان قرار می گیرد. این پرونده در آینده به پرونده های متعدد درباره اشکال مختلف خشونت تقسیم خواهد شد ولی در اینجا به صورتی جمعی، در آن واحد به اشکال خشونت سیاسی و خانوادگی می پردازد.  
 


1-دستان آلوده نولیبرالیسم
http://anthropology.ir/node/14948

2-شکنجه
http://anthropology.ir/node/14906

3-آمنه: یک تیر و دو نشان
http://anthropology.ir/node/14720

4-جرم فرزند کشی
http://anthropology.ir/node/14602

5-کیفر: از تراژدی تا کمدی
http://www.anthropology.ir/node/14556

6-آیا بهار عربی به زمستان زنان عرب خواهد انجامید"
http://anthropology.ir/node/12440

7-کالبد جاودان
http://anthropology.ir/node/12078

8-گزارش از میزگرد «آمریکا به مثابهء نشانه»، آرمان‌شهر یا ویران‌شهر
http://www.anthropology.ir/node/651

9-گزارش سخنرانی بابک احمدی در نشست جامعه‌شناسی قدرت
http://www.anthropology.ir/node/781

10-جنسیت و خشونت
http://www.anthropology.ir/node/2364

11-گزارش جلسه‌ی سخنرانی حمیدرضا جلایی‌پور در نشست جامعه‌شناسی قدرت
http://www.anthropology.ir/node/875

12-گزارش جلسه‌ی پخش مستند دیوار برلین
http://www.anthropology.ir/node/905

13-گزارش سخنرانی: اخلاق و سیاست
http://www.anthropology.ir/node/1468

14-گزارش سخنرانی:همنوع خواری در جوامع پارینه سنگی
http://www.anthropology.ir/node/1484

15-کتاب: جنسیت و خشونت
http://www.anthropology.ir/node/1860

16-چرخه خشونت
http://www.anthropology.ir/node/635

17-پیر کلاستر
http://www.anthropology.ir/node/668

18-امروز دیگر هیچ‌کس در امان نیست، گزارشی از سخنرانی ناصر فکوهی در مرکز تربیت معلم شهید رجایی کرمان
http://www.anthropology.ir/node/610

19-واژه نامه بوردیو: خشونت نمادین
http://www.anthropology.ir/node/1829

20-جهان گفتگویی: بدیلی دربرابر جهان نظامی
http://www.anthropology.ir/node/593

21-سخنرانی: " موقعیت کنونی " به مثابه یک آنومی اجتماعی سیستمیک
http://www.anthropology.ir/node/811

22-گزارش نخستین نشست جامعه شناسی قدرت در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
http://www.anthropology.ir/node/757

23-اعدام
http://www.anthropology.ir/node/565

24-گزارش جلسه نمایش فیلم «آمین»
http://www.anthropology.ir/node/546

25-اقتصادی جهان پیامد الگوهای مدیریت مردانه است
http://www.anthropology.ir/node/427

26-گفتگو با آرجون آپادورای: خشونت در عصر جهانی شدن
http://www.anthropology.ir/node/694

27-چه کسی باید ببخشد؟ چه کسی نباید فراموش کند؟
http://www.anthropology.ir/node/529

28-جامعه شناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت(1):موری آرنولد استراوس
http://www.anthropology.ir/node/899

29-جامعه شناسناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت(2)
http://www.anthropology.ir/node/1808

30-جامعه شناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت(3): ریچارد جیمز گلز
http://anthropology.ir/node/2628

31-جامعه شناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت(4)
http://www.anthropology.ir/node/2291

32-جامعه شناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت (5): روث مان
http://anthropology.ir/node/2446

33-جامعه شناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت(6): دیوید فینکلهر
http://anthropology.ir/node/2705

34-جامعه شناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت(7): جوان آلدوس
http://anthropology.ir/node/3183

35-گفتگو: جامعه ما و سیاست زدگی
http://www.anthropology.ir/node/2135

36-گفتگو: ریشه های سیاسی تحولات کنونی(1388) جامعه ما 
http://www.anthropology.ir/node/704

37-برخی از واکنش ها درون پاکستان نسبت به یک فیلم مستند
http://anthropology.ir/node/12720

38-دشمنی در قالب جنس «دیگر» : زنان میدان تحریر
http://anthropology.ir/node/14120

39- گفتگو: نابسامانی در جامعه به نابسامانی در فضای شهری منجر می شود
http://anthropology.ir/node/15774

40- جامعه پذیری زنان و استرس ناشی از خشونت جسمی
http://anthropology.ir/node/16879

41-کنش و نظریه (9): خشونت با ما چه خواهد کرد؟
http://anthropology.ir/node/17517

42- هیس! ناگفته ها همچنان هستند.
http://www.anthropology.ir/node/19903

43- نظریه های حامعه شناسی خشونت خانگی (1)
http://www.anthropology.ir/node/21290

44- نظریه های خشونت خادگی (2)
http://www.anthropology.ir/node/21423

45- نظریه های خشونت خادگی (3)
http://anthropology.ir/node/21640

46- نظریه های خشونت خادگی (4)
http://www.anthropology.ir/node/21843

47- نظریه های خشونت خادگی (5)
http://www.anthropology.ir/node/22090

48- خشونت در مدارس: وضعیت حومه های فقیر نشین فرانسه
  http://www.anthropology.ir/node/22315

49- زشتی یا زیبایی: مساله این است
http://anthropology.ir/node/22567

50- خشونت خانگی: حکایت عالمان بی عمل
http://anthropology.ir/node/22830

51- نیمه تاریک بهشت
http://www.anthropology.ir/node/22871

52- خشونت در مدارس، موقعیت در حوه های مختلف
http://www.anthropology.ir/node/22867

53- تحلیل ذهنیت اسید پاشان از منظر انسان شناسی بدن 
http://www.anthropology.ir/node/25343

54- «فرهنگ» اسید پرور
http://www.anthropology.ir/node/25420

55- زنان هراسناک، مردان بیمناک: نگاهی به خشونت مردان علیه زنان
http://www.anthropology.ir/node/25414

 

 

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

 

 

 

 

 

 

 

روی اینترنت

خشونت در ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Violence

خشونت خانگی در ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Domestic_violence

اسنادی درباره رابطه خشونت و تلویزیون در آمریکا (انجمن آمریکایی روانپزشکی کودکان و نوجوانان)
http://www.aacap.org/cs/root/facts_for_families/children_and_tv_violence

مرکز مبارزه باخشونت خانگی و خانوادگی استرالیا
http://www.austdvclearinghouse.unsw.edu.au/

منابع اطلاعات درباره خشونت علیه زنان
http://www.vaw.umn.edu/

مرکز مبارزه با خشونت های جنسی در امریکا
http://www.nsvrc.org/

مرکز مبارزه باخ شونت علیه زنان در امریکا
http://www.womenshealth.gov/Violence/

خشونت خانوادگی
http://www.domesticviolence.org/

مرکز مبارزه و پیشگیری از خشونت (بریتانیا)
http://www.homeoffice.gov.uk/crime-victims/reducing-crime/domestic-violence/index.html

مرکز اطلاعات پزشکی علیه خشونت
http://www.nlm.nih.gov/medlineplus/domesticviolence.html

مرکز سازمان جهانی بهداشت علیه خشونت
http://www.who.int/violence_injury_prevention/violence/en/

دائره المعارف آن لاین خشونت و کشتار جمعی در جهان
http://www.massviolence.org

سیر تحول خشونت مهلک بین گروهی (1)

یافته‌ها و تحلیل‌های جدیدی در زیست شناسی تکاملی، باستان شناسی و قوم شناسی، مجموعه مناسبی را برای بررسی تکامل خشونت‌های مهلک بین گروهی در میان انسان‌ها در طولِ مدت زمان 2.9 میلیون سال عصر پارینه سنگی میسر ساخته. در اینجا، من به دنبال شناسایی و بررسی نقاط عطف اصلی در این مسیر تکاملی و ترسیم دوره بندی‌های در این تحقیق هستم.

 

 

سیر تحول خشونت مهلک بین گروهی[i]

(قسمت اول)

درباره نویسنده:

ریموند کیس کلی (Raymond Case Kelly) انسان شناس فرهنگی و قوم شناس آمریکایی است که در مورد منشأ جنگ در جوامع بشری بر اساس نابرابری‌های اجتماعی مطالعه می‌کند. او مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه شیکاگو در سال 1965 و دکترای خود را در زمینه انسان شناسی از دانشگاه میشیگان در سال 1974 دریافت کرد. او در دانشگاه میشیگان به مدت 33 سال تدریس کرد و در سال 2002 بازنشسته شد. تحقیق دکترای او پژوهشی در مورد پاپوآ گینه نو- جایی که او 16 ماه را صرف انجام تحقیقات مردم نگارانه با قبیله Etoro کرد- بود. این پژوهش پایه و اساس بسیاری از نوشته های بعدیش بود. پس از اولین کار خود در قبیله Etoro، کلی اصولاً به مطالعه ساختار و تکامل رفتار اجتماعی در درون و میان جوامع بشری پرداخت. او چهار کتاب در مورد موضوعاتی شامل سازمان‌های اجتماعی، نابرابری جنسیتی، جادو، امپریالیسم قبیله ای، و ریشه های جنگ نوشته است. علاقمندی عمده کلی به خشونت در دوران باستان و چگونه تکامل آن می‌باشد. بر اساس همین علاقمندی او دو پرسش اساسی مطرح کرد؛ 1- چه چیزی منجر به شروع جنگ می‌شود، 2- در بین انسان‌های ابتدایی چه جوامع بدون جنگی وجود داشته؟ کلی برای پاسخ به این پرسش‌ها، یک مطالعه تطبیقی از 25 جوامع شکاری بعهده گرفت– که این جوامع به نمایندگی از 186 جامعه بود که هر یک به نمایندگی از یک منطقه خاص را بر عهده داشتند. که همه این مطالعه‌ها را در کتاب خود به نام «جوامع بدون جنگ و منشأ جنگ» ارائه کرد.

مقاله حاضر هم مطالعه‌ی در ادامه مباحثش در مورد ریشه های جنگ و بررسی منشأ خشونتِ مهلک درون گروهی در انسان‌های بیش از 2.9 میلیون سال گذشته می‌باشد.

خلاصه

یافته‌ها و تحلیل‌های جدیدی در زیست شناسی تکاملی، باستان شناسی و قوم شناسی، مجموعه مناسبی را برای بررسی تکامل خشونت‌های مهلک بین گروهی در میان انسان‌ها در طولِ مدت زمان 2.9 میلیون سال عصر پارینه سنگی میسر ساخته. در اینجا، من به دنبال شناسایی و بررسی نقاط عطف اصلی در این مسیر تکاملی و ترسیم دوره بندی‌های در این تحقیق هستم.

کلید واژها: خشونت جمعی/ درگیری‌های مسلحانه/ جنگ/ تکامل انسانی

گزارش‌های مفصل و مستندی از حملات و کشتار بین گروهی میان گروه های شامپانزه های محلی در طول سال‌های 1979 الی 1986 منتشر شد (Goodall, 1986 -Goodall & others, 1979). در سال‌های بعد، داده های از تحقیقات بیشتری، تایید کرد که بخش‌های از خشونت مهلک، مشخصهِ نوع شامپانزه‌ها می‌باشد (Wrangham, & Peterson,  1996). این یافته‌ها به وضوح یک سؤال مهم را با توجه به تکاملِ خشونت مهلک بین گروهی مطرح ساخت: آیا مجموعه یکسانی از عوامل علّی که موجب الگوی همکاری قتل شامپانزه‌ها بر همسایگان خود می‌شد، پیامدهای یکسان (و شبیه به هم) بر انسان‌های دوره پارینه سنگی گذاشته است؟ یافته‌ها و تحلیل‌های اخیر در زیست شناسی تکاملی، باستان شناسی و قوم شناسی، مجموعه مناسبی را برای پیشبرد درک ما از تکامل خشونت مهلک بین گروهی ایجاد کرده. این داده‌ها، زمینه‌ی را برای ارزیابی نتیجه گیری تحقیقات اولیه رنگام محیا کرد: «مدارک متداولی از این فرضیه حمایت می‌کند که میل انتخاب شکار و کشتن در شامپانزه‌ها و انسان‌ها یکسان است، و اینکه  همکاری برای کشتن دارای سابقه ای طولانی در تکامل هر دو گونه دارد». (Wrangham,1999:1)

اصلِ مطلب رنگام در توضیحِ تکامل همکاری در کشتن این است که بقای اصلح رابطه نزدیکی با دسترسی به منابع مواد غذایی و همچنین توسعه قلمرو دارد که به این ترتیب موجب افزایش بقای اصلح می‌شود. به طور خلاصه، «بقای اصلح با اندازه قلمرو مرتبط است» (البته اگر عوامل دیگر مساوی باشند) (همان: 6). حملات بی جهتی به جوامع همسایه به منظور رسیدن به یک امتیازِ انتخابی (البته اگر هزینه حمله کم بود) تدارک می‌دیدند. مکانیسمی که به واسطه آن پرخاشگری پاداشی است که با تسلط در ارتباط است. «اگر حمله منجر به زخمی شدن یا مرگ یک مرد همسایه شود، توانایی رقابتی جامعه همسایه به صورت قابل ملاحظه‌ی کاهش می‌یابد» (همانجا). در نتیجه جامعه غالب می‌توانست آزادانه در خاک همسایه خود هر زمان که منابع غذایی در قلمرو خود کمیاب می‌شد، تجاوز کند. همچنین جامعه غالب ممکن بود مزیتی در به‌کارگیری زنان زاینده داشته باشد. با این حال، افزایش قابلیتِ ظرفیت ماده های اضافی، مشروط به گسترش متناسبِ منابع مواد غذایی دارد[ii]. بنابراین، اگر چه تسلط بین گروهی «تمایل به هدایت افزایش قابلیت‌های قاتلان از طریق بهبود دسترسی به منابعی از جمله مواد غذایی، زنان، و یا ایمنی دارد» (همان:12) اما افزایش ارضی عنصر مهمی برای تحقق این افزایش قابلیت می‌باشد.

رنگام چارچوب تبیینی خود را به یک مجموعه وسیعی از داده های موجود در گروه های همکاری برای قتلِ بزرگ‌سالان در میان شامپانزه‌ها، بونوبوها (یا شامپانزه کوتوله) و گرگ‌ها به کار برد که قادر بود علت تنوع در تکرارِ حملات بین گروهی را تشریح کند. به عنوان مثال، برخورد بین جوامع شامپانزه های همسایه، زمانی به حمله منتهی می‌شد که فردی از سه مرد یا بیشتر تشخیص دهند که در عین حالی که موجب خطر کمِ آسیب به خودشان شوند، قادر به درهم شکستن قربانی تنهایی را باشند. حملات در آن قسمتی از محدوده جغرافیایی شامپانزه‌ها بیشتر بود که در آن رقابت برای منابع غذایی در فصل خشک طولانی تشدید می‌شود. گزارشی از حملات مهلک بین گروهی در مورد بونوبوها وجود ندارد و وقتی که یکی افراد تنهای آن‌ها در معرض حملات مرگبار همسایگان قرار می‌گیرد، به ندرت درگیری به خاطر تغذیه داشتند (همان:12-16). روی هم رفته، اطلاعات موجود تا حد زیادی فرضیه «عدم موازنه قدرت» و فرضیه «حمله مسلط» رنگام را پشتیبانی می‌کند.

با این حال، یک تناقض آشکار در چارچوب تبیینی رنگام وجود دارد. او اسنادی از اجتناب مرزی و استفاده کم از منابع مواد غذایی در مناطق مرزی مابین سرزمین‌های گروه‌ها تهیه کرده است. برای مثال مطالعه در مورد تای (Taï) (نشان می‌دهد) : «... از 75% زمان صرف شده به طور میانگین 35% محدود به (مباحث ارضی) بوده است». (همان: 6). اگرچه تکرار اساسی روزمرهِ اجتناب مرزی نشان می‌دهد که حملات همکاری جویانه توسط همسایگان قابل پیش بینی هستند، با این حال چنین اجتنابِ مرزی مستلزم کاهش اندازه مؤثر سرزمین گروه‌ها به عنوان مخازن مواد غذایی است زیرا 65% از این منابع را نمی‌توان برای امنیت کامل بهره برداری کرد.

اطلاعات موجود برای تعیین میزان کیفیت دقیقِ استفاده کمِ منابع در تمام محل‌های مطالعه شامپانزه‌ها ناکافی هستند. با این حال، اطلاعات تای (ذکر شده در بالا) به وضوح نشان می‌دهد که درصد قابل توجهی از منابع غذایی موجود در حال حاضر در قلمرو گروهی در این مورد بکار نگرفتند، و رنگام از اجتناب مرزی به عنوان یک پدیده عمومی استفاده کرده است.

اگر توسعه ارضی موجب افزایش قابلیت‌ها می‌شود، پس حمله میان گروهی مهلک که موجب می‌شود منابع در دسترسی مناطق مرزی محدود شوند، می‌بایستی قابلیت‌ها را کاهش دهد. رنگام به ارزیابی هزینهِ تجاوز در قالب احتمال خطر آسیب‌های جدی به یکی از اعضای شامپانزه‌ها با بررسی یک حمله پرداخت. او استفاده کم از منابع را در محاسبات هزینه‌ها و یا ارزیابی قابلیت‌ها وارد نکرد. اگر فرض کنیم : «...با حمله و کشتن همسایه مزایای بدست می‌آید» (همان: 15) در جریان گسترش قلمرو ارضی که در واقعیت تنها یک منطقه حائل به جای منابع مواد غذایی اضافه می‌شود، ارزش این مزایا نیاز به محاسبه مجدد دارد. دخالت دادن تعدیل منابع برای شروع تجاوز، و در نتیجه عرضه کردن منطقه مرزی ناامن خود، باعث تغییر در هزینه های جانبی معادله می‌شود. شرایطی که با حملات همکاری جویانه، مزایای بالقوه‌ی قطعی بیشتری از هزینه‌ها بدست می‌آید. بدید ترتیب دقت بیشتری، از فرضیه محدود رنگام بدست می‌آید. همچنین استراتژی‌های جایگزین تطبیقی، ممکن است برتری در نظمی گسترده تر از شرایط قبل داشته باشد. عدم تجاوز متقابل به وضوح می‌بایستی هم منافع متقابل و هم هزینه های کاهش یافته را تداعی کند. بیشتر به طور خاص، الگوی بنوبوها، اسنادی از تعامل صلح آمیز بین افراد جوامع همسایه ارائه می‌دهد، که: «... در آن‌ها استراحت، مسافرت، مقاربت جنسی، بازی، تعلیم دادن به یکدیگر» (همان: ص 17)، مستلزم فقدانِ اجتناب مرزی می‌باشد که می‌بایستی مزیت‌های انتخابی را انتقال دهد. مزیت بالقوه با عدم تجاوز ارتباط دارد که در نتیجه گیری مطالب رنگام به نام توجه به حملات کشنده جمعی در همسایگی و اینکه نیرو های انتخابی در نتیجه تکامل همگرایی در میان انسان‌ها می تواند به وجود بیاید ، است.

 

 

 

 

 

[i] -مقاله «The evolution of lethal intergroup violence» بخشی از مجموعه مقالات ویژه‌ی مراسم تحلیفِ اعضای منتخب آکادمی ملی علوم (National Academy of Sciences) در تاریخ 20 آوریل 2004 است.

2 - این نکته می‌تواند بیشتر پرداخته شود. این امکان وجود دارد که با افزودن زنان، بدون افزایش قلمرو، می‌توان قابلیت را افزایش داد، اما اگر منابع مواد غذایی بیشتری از حد کافی وجود داشته باشد، این افزایش قابلیت می‌تواند فراتر برود. با این حال افزودن قلمرو نمی‌توانست قابلیت را در چنین شرایطی تقویت کند. به عبارت دیگر مباحث رنگام داری این پیش فرض است که شامپانزه‌ها جمعیتی با مواد غذایی محدود (به جای بیماری محدود) هستند به خاطر اینکه تسلط ارتباطی می‌بایستی از طریق دیگری به غیر از مزیت‌های انتخابی انتقال یابد. برای بحث بیشتر در مورد روابط متقابل بین وضعیت مواد غذایی محدود جمعیت و اهمیت تطبیقیِ کسب ارضی مراجعه کنید به:

Kelly, R. C. (1985) The Nuer Conquest (Univ. of Michigan Press, Ann Arbor).

 

 

شاخه اصلی

نظریه

هیس! ناگفته ها همچنان هستند

فیلم "هیس؛ دخترها فریاد نمی زنند" صحبت از ناگفته ها می کند. حرف هایی که نباید زده شوند چرا که کسی پذیرای آن ها نیست. موضوع فیلم که به تجاوز جنسی به دختران خردسال می پردازد، بحثی اینگونه را به میان می کشد. عرفی که زخم های کهنه بر روح و روان کسانی بر جای می گذارد که به هر طریقی گرفتارش می شوند. با اینحال، بحث ناگفته ها در اینجا صحبت از موضوع فیلم نیست. حرفی دیگر است که تابوی ناگفته ی دیگری را بیان می کند. صحبتی که اگرچه مقدمه ای برای طرح بحثش لازم است اما از آنجا که بحث از روایت هایی می کند که ناگفته بر ذهن  تابو می شوند، خواندن و بازگفتنش خالی از فایده نخواهد بود.    
 "ناگفته ها" یکی از چهارده عنصری است که فان دایک (Tuen Adrianus van Dijk) برای تحلیل ساختار گفتمانی متن پیشنهاد می دهد (فان دایک، 1390). شرحی که او در مورد "ناگفته ها" می دهد بر اساس نظامی دوتایی از مفاهیم متضاد بنا شده است که تا حد زیادی شبیه الگوی گرماس (Algirdas Julien Greimas) به نام "مربع نشانه شناختی" (Semiotic Square) است (چندلر، 1386). الگوی شناختی دوتایی، با اینکه پیشینه ای دیرینه از نظرات افلاطون گرفته تا دکارت و هگل و مارکس دارد اما در اساس از منطقی ساده برخوردار است. بر طبق این الگو، انسان ها برای فهم و تعریف پدیده ها، هرچه که باشد، از یک جفت مفاهیم متضاد استفاده می کنند. برای مثال، برای فهم آنچه سفید است از متضاد آن یعنی سیاه نیز استفاده می کنند. به این شکل که برای شناخت مفهوم "خوب" می توان گفت آنچه که "بد" نیست و همینطور برای فهم "زیبایی" می توان گفت آنچه "زشت" نیست. این نظام دوتایی، با وجود کارکردهای فراوانش، نقص مشخصی دارد که همان مطلق گرایی است. پدیده ها به شکل ساده در دو سوی این طیف قرار نمی گیرند. به عبارت دیگر، نمی توان گفت که هر پدیده  یا مفهومی که خوب نباشد لزوما بد خواهد بود و نمی شود هیچ سطح دیگری برای آن قائل شد. البته تصور این سطوح دیگر، چندان هم سخت نیست. سطحی که هر دو سر طیف را همزمان دربربگیرد و یا در هیچکدام از آن ها نگنجد- پدیده ای که هم خوب باشد و هم بد باشد- نه زشت باشد و نه زیبا- هم مرده باشد و هم زنده.
 الگوی نشانه شناختی گرماس بر مبنای دیدگاه های معناشناختی منتقدان پساساختارگرا به خصوص رولان بارت (Roland Barthes) بنا شده و به دنبال رفع این کاستی در نظام سنتی تقابل دوگانه یا تضاد دوتایی بوده است. به طور ساده شاید بتوان گفت که او برای فهم معنای یک پدیده و یا واژه مانند "سفید"، با اینکه همچنان از این نظام سلبی/ ایجابی نظام دوتایی بهره می برد، اما برای دادن جنبه ای فراگیر به آن، از سه مفهوم متقابل استفاده می کند. به این ترتیب در برابر مفهوم "سفید"، سه مفهوم "سیاه"، غیرسفید" و "غیرسیاه" را به کار می گیرد تا معانی گسترده تری از مفهوم سفید به دست دهد. این قائل شدن به تکثر معنا، با فرض اینکه برای یک مفهوم و یا پدیده مانند "سفید"، می تواند معانی متفاوتی وجود داشته باشد، ریشه های پساساختارگرایی را در آراء گرماس به خوبی نشان می دهد. بارت در مقاله ی "از اثر تا متن" مفهوم "تکثر" را به عنوان یکی از محسنات متن نسبت به اثر توضیح داده است (پین، 1382). به گفته ی او یکی از برتری های متن در این است که می کوشد بدون آنکه دچار تعدد موضوع شود، لایه های متکثری از معنا را به وجود بیاورد. البته روش بارت، خود در توضیح مفهوم تکثر از نظام دوتایی بهره گرفته است. به این معنا که او "اثر" و "متن" را به عنوان دو پدیده متضاد و یا متقابل در نظر می گیرد و بر مبنای این تضاد و تقابل شروع به توصیف این پدیده ها می کند. پیرامون مفهوم تکثر، اثر به سمت هدایت خواننده به برداشت تنها یک معنا در خوانش قدم برمی دارد. در حالی که متن امکان برداشت و تفسیرهای گوناگون را با شگردهایی که به کار می گیرد، فراهم می کند. بعدها دریدا (Jacque Derrida) با مفاهیمی مانند "دیفرانس" (Differance) این تفاوت مشخص بارت را در هاله ای از ابهام فرو می برد اما آنچه مشخص است، تاثیری است که دیدگاه های بارت بر نشانه شناسی کاربردی و الگوهای تحلیل متن گذاشته است.
 این دیدگاه بارت که تکثر معنا از ویژگی های متن است نه اثر، بعدها اصلاح می شود. شاید بتوان نظرات استوارت هال (Stuart Hall) را درباره ی نظام دوتایی ایدئولوژیک، بهترین شکل اصلاح شده نظرات بارت درباره اثر دانست (Hall, 1988, Hall, 1996). مطابق تفسیری که هال از تولیدات رسانه های بزرگ به دست می دهد، "اثر" با آنکه در پی آن است که تنها یک معنا در ذهن مخاطب محقق شود اما تکثر معنا همچنان در آن وجود دارد. به عبارت ساده تر، اثر هم مانند متن دارای تکثر معنایی است اما این تکثر چنانکه هال درباره ی آن بحث می کند به لایه های مخفی و آشکار ایدئولوژی مسلط حاکم متکثر می شود تا در نهایت معنای پنهان خود را طبیعی سازی (Naturalize) نماید. الگویی که فان دایک برای تحلیل گفتمان متن پیشنهاد می دهد و در آن مشابه گرماس از یک الگوی مربعی استفاده می کند نیز، متاثر از همین دیدگاه هال به نظر می رسد. استوارت هال برمبنای مفاهیمی مانند "هویت"، "ما" و "دیگری" به تفسیر لایه های متکثر آشکار و نهان در متن های تولیدی رسانه های بزرگ می پردازد. بر اساس دیدگاه هال، ما و دیگری یک مفهوم دوگانه ی متقابل و بنیادی است که رسانه های بزرگ آن را در مفاهیم دوگانه هویتی متعدد مانند سیاه/سفید ، زن/مرد، بیگانه/شهروند به طور مکرر بازنمایی می کنند تا ایدئولوژی حاکم بر نهاد رسانه را به عنوان یک واقعیت طبیعی جلوه دهند. به تعبیر هال، این ایدئولوژی در رسانه به طور معمول در سطحی آشکار به نمایش درنمی آید، بلکه در لایه های مختلفی در متن پنهان می شود که البته ماهیتی ناهمگن و متکثر به اثر رسانه ای می دهد. به این ترتیب می توان دید که هال برای آنچه بارت اثر می نامد نیز قائل به تکثر و وجود لایه های متعدد است. در مربع ایدئولوژیک فان دایک که آن را بر اساس مفاهیم "ما" و "دیگری" برای تحلیل گفتمان قطب بندی کرده است نیز این تعبیر هال به شکلی کاربردی نمایان شده است. در مربع ایدئولوژیک فان دایک «آنچه ما هستیم و آنچه ما می گوئیم» در مقابل «آنچه دیگری می گوید»، «آنچه ضعف ماست» و «آنچه ضعف دیگری است» قرار می گیرد. به این ترتیب، در تحلیل گفتمان یک متن یا اثر، لایه های متعدد معنایی و راهبردهایی که به کار گرفته شده تا یک معنای مسلط محقق شود، مورد واکاوی و کنکاش قرار می گیرد. در این میان، "ناگفته ها"، به عنوان یکی از عناصر تحلیل گفتمان فان دایک، ابزاری است که به این سوال احتمالی جواب می دهد که چرا یک اثر برخی از گفتمان ها را در روایت خود کنار می گذارد و یا آن ها را به حاشیه می کشاند.
 بارت، اثر را نسبت به متن در جایگاهی بسیار نازل  تر می بیند. به همین شکل، روش های تحلیل متن دارای دو جهت خوشبینانه و بدبینانه شده اند. به نظر می رسد روش فان دایک در مورد تحلیل گفتمان در سوی بدبینانه و روش گرماس در نشانه شناسی متن در سوی خوشبینانه قرار می گیرد هر چند هر دو از شیوه  ای مربعی بر مبنای الگوی شناختی دوگانه استفاده می کنند، که بسیار در روش شبیه هم است، اما در هدف و ارزشگذاری بسیار متفاوت می شوند. الگوی گرماس به دنبال آن است تا لایه های پنهان معنا در متن را که باعث عمق یافتن آن و لذت خوانش می شود، پیدا کند (چندلر، 1386). این در حالی است که روش فان دایک، متاثر از دیدگاه های هال به دنبال ایدئولوژی پنهانی است که در لایه های متن مخفی شده و آن را طبیعی سازی می کند تا "دیگری" را به حاشیه براند. به عبارت ساده تر، به نظر می رسد . با اینکه هر دو وجود لایه های متکثر را هم درباره متن و هم در مورد اثر پذیرفته اند، باز مطابق دیدگاه بارت یکی به تحلیل اثر می-پردازد و دیگری به تحلیل متن و ارزشگذاری بارت در مورد متن و اثر تا حد زیادی در این دو رویکرد همچنان مشهود است. عیب این موضوع از منظر روش شناسی می تواند این باشد که یک عینک بدبینی و یا خوشبینی از پیش تعیین شده را بر مفسر تحمیل می کند. در حالی که بحث در مورد یکی از ویژگی های متن مثل "ناگفته ها" نمی تواند حتما دربرگیرنده-ی نوعی موضع گیری ارزشی از پیش تعیین شده باشد. همچنان که من قصد ندارم در اینجا از بحث درباره ی ناگفته های فیلم "هیس؛ دخترها فریاد نمی زنند" به قضاوتی ارزشی درباره آن برسم. این تنها لایه ای از متن است که می تواند تفسیر روایتی ناگفته باشد.  
 وقتی از سینما بیرون می آئیم، سردرد گرفته ام اما این به خاطر فیلم نیست و آلودگی هوا قبل از رفتن به سینما چنین وضعیتی را به وجود آورده است. بحث هایی که بعد از فیلم  می کنیم بیشتر حول این مساله می گردد که درخشنده جسارتی در طرح یک موضوع تابو به خرج داده که قابل تحسین است و از ناگفته هایی حرف می زند که به دلایل گوناگونی مخفی می شوند تا سرانجام به شکل زخم های چرکینی سرباز کنند. موضوع خانواده ها و دختربچه هایی که از ترس آبرو و مشکلات عرفی، رنج و شکایت های خود را مخفی می کنند تا به انسان هایی بدون عزت نفس و آسیب دیده تبدیل شوند، موضوع راحتی برای طرح در ساختار سینمایی که سعی می کند همیشه مودب و بی حاشیه باشد، نیست. فیلم در مرز از تکاپو افتادن، روایت خود را در گونه ی فیلم های واقع گرای اجتماعی پیش می برد. در حالی که هر لحظه این امکان وجود دارد که قصه جلب جذابیت رازآلود به تعویق انداختن علت قتل سرایدار توسط شخصیت اول فیلم شود و معمایی را به وجود آورد که منتظر حل آن تا آخر فیلم بمانیم اما این اتفاق نمی افتد و در همان بخش اول این گره باز می شود که چرا سرایدار به قتل رسیده است. فیلم جذابیت روایت خود را در این دنبال می کند که در نهایت چه اتفاقی برای کسی که در معرض اتهام یک قتل قرار گرفته است، می افتد. با وجود لذتی که فیلم با پیشرفت روند خود به تماشاگر منتقل می کند و پایانی که می توان گفت تاثیرگذار است، چند روز بعد وقتی با دوستی در مورد فیلم حرف می زنم اشاره اش به باورپذیر نبودن برخی صحنه های فیلم، سرآغاز تاملی می شود در مورد ناگفته های فیلم. ناگفته ها نه به این معنا که فیلم از موضوعی ناگفته حرف می زند بلکه به این مفهوم که چیزهایی را ناگفته می گذارد تا قصه را در نهایت در جهتی که مورد پذیرش است، جلو ببرد. در صحنه های میانی فیلم، وقتی ماجرای خواستگاری های قبلی شیرین را می بینیم که به خاطر یک تماس تلفنی نامزدی اش را به هم می زند و یا به خاطر توهمی از تماس نامزدش با مردی که از او هراس دارد، در همان لحظه دست به خودکشی می زند، شکلی از اغراق یا بزرگ نمایی دیده می شود که باورپذیری فیلم را تحت تاثیر خود قرار می-دهد. نمی توان درک کرد که دختری که در تحصیل و پیشبرد مراحل زندگی خود موفق است، به یکباره با چنین چیزی در همان لحظه دست به خودکشی بزند. صحبت مشترکی که کمابیش میان بعضی بینندگانش به وجود آمده است. با اینحال به نظرم می رسد این باورناپذیری بیشتر از آنکه به اجرای صحنه یا پرداخت کم و زیاد آن مربوط باشد به این نکته وابسته است که فیلمساز اساسا نمی خواهد وجوهی از شخصیت شیرین را به نمایش بگذارد و این ناگفتن را به شکلی عامدانه به کار می گیرد.
 در قسمت آغازین فیلم وقتی وکیل می خواهد شیرین را تحت تاثیر قرار بدهد تا درباره ی اتفاقی که افتاده حرف بزند، او را در موقعیتی تهدید کننده قرار می دهد که ممکن است به عنوان یک دیوانه و یا مجنون قلمداد شود و در نهایت دختر از نگرانی احتمالی اینکه مبادا نامزدش او را یک روانی بداند که زجر دیگران برایش مهم نبوده است، شروع به تعریف ماجرا می کند. در بخش دیگری نیز مشابه این اتفاق می افتد. دادستان، وکیل شیرین را متهم می کند که می خواهد با مجنون معرفی کردن او از قصاص فرار کند و وکیل در حالی که کمی هم دستپاچه به نظر می رسد می گوید قصدش از آوردن یک روانشناس به دادگاه این نیست که بگوید متهم دچار نوعی جنون بوده است. اگر دوباره به روایتی که از ماجرای خواستگاری های شیرین انجام شده، نگاه کنیم اینبار رفتارش از منظر اینکه او دچار نوعی جنون ادواری است، تقریبا منطقی به نظر می رسد. برای کسی که در همه ی زندگی اش دچار نوعی مشکل روانی و احساس بی عفتی و بی آبرویی و ترس از برملا شدن آن بوده است، غیرمنطقی نیست که حتی با یک توهم تماس نامزدش با مردی که او را آلوده کرده، دست به خودکشی آنی بزند. اما این تصویر از دختری که به خاطر تجاوز در دوران خردسالی دچار جنون ادواری شده است، توسط فیلمساز طبق همان مفومی که فان دایک با "ناگفته ها" ارائه می دهد، به شکلی عامدانه به حاشیه کشیده شده و ناگفته مانده است. روایتی که در برابر اختلال روانی شخصیت و جنونی که دچار آن شده، مقاوم است و آن را در پس روایت های دیگری طرد می کند.
 گفتمان های متعددی را می توان جستجو کرد که چرا فیلمساز این روایت را با آنکه باورپذیری فیلم را تحت تاثیر قرار داده، ناگفته می گذارد و آن را به حاشیه می برد. برخی از این گفتمان ها به نظر می رسد مطابق دیدگاه استوارت هال از ایدئولوژی نهادهای حاکم برآمده اند و برخی دیگر در گفتمان ها و باورهای جاری اجتماعی ریشه دارند که حتی شاید بتوان گفت در برابر گفتمان رسمی حاکم هم مقاومت می کنند. مشکل روانی یا جنون یک تابو است و با اینکه موضوع فیلم به تابوی تجاوز به دختران خردسال می پردازد که خوف از آن، باعث تشدید پنهانی جرم و صدمات جدی به قربانیان شده است اما فیلم خود گفتمان تابووار دیگری از جنون می سازد که حتی در ازای مرگ شخصیت اصلی  خود حاضر نیست از این تابو حرفی به میان بیاورد. وکیل، دادستان و خود شیرین دست به دست هم می دهند تا مشکل روانی و جنونی را که به خاطر تجاوز جنسی در خردسالی در او ایجاد شده ناگفته بگذارند حتی اگر به قمیت از دست رفتن جان او تمام شود و در اینجا نمی توان گفت که خنده دار است که شخصیت شیرین هم با آن ها کاملا همراه است. حتی وقتی دادستان با خواندن رأی پزشکی قانونی به این اشاره می کند که متهم در حین ارتکاب به جرم دچار جنون شده است بازهم وکیل ترجیح می-دهد مودبانه بگوید که نمی خواهد آن را پیگیری کند. در قانون مجازات اسلامی مصوب سال 1370 در تبصره 2 ماده 51 این قانون بیان شده که «در جنون ادواری شرط رفع مسئولیت کیفری جنون در حین ارتکاب جرم است».  بر طبق همین ماده،  شیرین می تواند راهی برای رهایی از مجازات حتمی مرگ داشته باشد اما گویی تابوی جنون همچنان بر جای خود باقی است.
 چرا چنین گفتمانی در فیلم مطرح می شود؟ چرا اینقدر گفتگوهای شخصیت های فیلم و روایت فیلمساز در پی آن است که جنون را  طرد و به حاشیه براند و آن را به عنوان واقعیت محتمل سوءاستفاده جنسی در خردسالی نادیده بگیرد. بخشی از دلایل آن در شیوه ی روایت کلاسیک نهفته است. چنانکه ارسطو می گوید قهرمان نمی تواند از طبقه ی فرودست باشد. عمل قهرمانانه بدون انگیزش های اخلاقی قابل قبول نیست. شاید به همین دلیل است که قتل سرایدار با انگیزه ی قهرمانانه  و برای نجات یک دختربچه ی دیگر توجیه می شود و این نکته به حاشیه کشیده می شود که قتل به خصوص به شیوه ای که در فیلم نشان داده می شود نه یک عمل قهرمانانه بلکه یک جنایت جنون آمیز است. فیلم "هیس؛ دخترها فریاد نمی زنند" در بیان این انگیزش شخصیت اصلی خود کاملا سردرگم به نظر می رسد. شخصیت اول آن همانند قربانیان دنیای مدرن دچار روان پریشی و توهم است اما باید این وضع خود را با عملی قهرمانانه و اخلاقی پنهان کند. چرا که احتمالا حضور او به عنوان یک روان پریش آسیب دیده از تجاوز جنسی مورد پذیرش قرار نمی گیرد. به همین خاطر گفتمان حقوقی فیلم نیز به دنبال آن است تا راهی برای نجات شخصیت بیابد که بسیار بحث برانگیز است. طبق ماده 226 قانون مصوب سال 1370 که اکنون به سختی می توان مشابه آن را در قانون مصوب امسال پیدا کرد «قتل نفس در صورتی موجب قصاص است که مقتول شرعا" مستحق کشتن نباشد و اگر مستحق قتل باشد قاتل باید استحقاق قتل او را طبق موازین در دادگاه اثبات کند». به نظر می رسد تلاش وکیل نیز برای اثبات گناهکار بودن سرایدار متوجه همین قانون است. در واقع قصد بر این است که قتلی را که شیرین انجام داده، با مستحق دانستن قتل سرایدار توجیه شود. گذشته از بحث برانگیز بودن این قانون، به خاطر مبهم کردن نقش پلیس و مراجع اجرایی، تمایز دوگانه ای که در تفسیر عمل قتل و معنای قاتل لحاظ می-شود، شکلی از الگوی ایدئولوژیک "ما" و "دیگری" را ارائه می دهد که به نظر می رسد در فیلم به طور آشکار تصویر شده است.
فان دایک این تمایز را بین ما و دیگری در گفتمان، با اصلاح "قطب بندی" (Polarization) توضیح می دهد. در این حالت فاصله و تمایز بین هویت ما و دیگری بیشتر می شود تا جایی که این دو، به شکل دو قطب آهن ربا کاملا از یکدیگر فاصله می گیرند. با وجود شباهتی که بین وضعیت شیرین و کارگر مادرش در بروز رفتارهای روان پریشانه وجود دارد اما فیلم، این دو را به شدت قطبی می کند. تیک های عصبی در بازی بابک حمیدیان او را به شکل شخصیتی روانی نشان می دهد. هیچ دلیلی هم برای رفتارهای او گفته نمی شود و این جنون کودک آزاری شخصیتش را به شکل یک حیوان غیر قابل فهم تصویر می کند. به این ترتیب، مفهوم "دیگری" به عنوان افراد "روانی" غیرانسان تعبیر می شود. افرادی که نه خانواده ای دارند و اگر هم دارند معتاد است. به واسطه اعتیاد منزوی شده اند و به طرز مرموز و مشکوکی وارد زندگی شهری شده اند. شخصیت سرایدار از چنین الگویی تبعیت می کند. قطبی شدن این شخصیت ها از انسان البته با مفهوم مجرد تری اتفاق می افتد و آن جنون و مشکل روانی است. شیرین هم در این گفتمان قربانی وضعیت روانی خودش می شود. او نمی تواند بر جنونی که گرفتار آن است اعتراف کند، چون گفتمان فیلم او را از حیث انسان بودن دور می کند. همانطور که تصویر "دیگری" را چنین به نمایش می گذارد. حیوان صفتی که به دلیل مشکل روانی و جنون نمی تواند انسان باشد و البته مستحق کشتن است. شاید به شکل ساده، این گفتمان به این شکل دربیاید که جنون و اختلال روانی جایی برای ارزش های برابر انسانی باقی نمی گذارد.
 گفتمان فیلم "هیس؛ دخترها فریاد نمی زنند" پیرامون ارزش های برابر انسانی در مورد افراد دچار اختلال روانی و یا جنون، یک گفتمان فردی یا گروهی نیست. در قانون مجازات اسلامی قدیم مصوب 1375ماده 222 در مورد قتل عمد دیوانه یا مجنون توسط فرد عاقل، تنها پرداخت دیه ذکر را در نظر گرفته و حبس یا زندان تعزیری فقط در صورت خوف و یا احتمال تجری در نظر گرفته شده است. به گفته کارشناسان حقوقی، فلسفه ی این قانون، عدم شرایط برابر بین فرد مجنون و عاقل است. اشکال چنین دیدگاهی شاید تا زمانی که قتل انسان برای راحت شدن از مشکل روانی او مکرر اتفاق نیافتد، بارز نشود اما حتی در صورت نادر بودن این مساله، نمی توان بعد انسانی پیامد آن را در نظر نگرفت که سبب تمایز و تفاوت برای انسانی می شود که به دلایل مختلف دچار مشکل شدید روانی و جنون شده است. شیرین قربانی می شود شاید به این دلیل که روایت مرگ، ساده تر از پذیرش زندگی با جنونی است که آشکار شده است. این گفتمان فیلم اگرچه نمی تواند بی تاثیر از گفتمان رسمی حاکم باشد اما در این مورد به نظر نمی رسد تنها از این مجرا برآمده باشد. در قانون مجازات اسلامی مصوب 1392 این دیدگاه نابرابر تا حدی اصلاح شده است. در ماده 305، مجازات حبس تعریزی در جزای قتل عمدی انسان مجنون حتمی دیده شده است و در ماده 142 به نحوی اختلال روانی نیز به عنوان عامل تخفیف دهنده ی جرم در نظر گرفته شده، که در مقایسه با قانون قدیم منعطف تر است. اما به نظر می رسد گفتمانی که در فیلم بازنمایی می شود، همچنان در برابر چنین تغییری مقاومت نشان می دهد و تابویی است که همچنان تکرار می-شود.     

 

منابع

  پین، مایکل (1382). بارت، فوکو، آلتوسر، ویرایش دوم (پیام یزدانجو، مترجم)، تهران: نشر مرکز

 چندلر، دانیل (1386). مبانی نشانه­شناسی (مهدی پارسا، مترجم)، تهران: سوره مهر (نشر اصلی 2002)

فان دایک، تون آدریانوس (1390) مطالعاتی در تحلیل گفتمان؛ ازدستور متن تا گفتمان کاوی انتقادی (پیروز ایزدی مترجم)، تهران: مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه ها، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

Hall, Stuart (1988). ‘New Ethnicities’, in D. Morley and K. Chen (eds.), Stuart Hall: Critical Dialogues in Cultural Studies, London: Routledge

Hall, Stuart (1996). ‘Who Needs Identities?’, in S. Hall and P. du Gay (eds.), Questions of Cultural Identity, London: Sage  

 

پرونده ی «زنانگی» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/9983

پرونده ی «کودکی» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/9829

پرونده ی «خشونت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/3201

 

 

 

شاخه اصلی

نظریه

شکنجه

 یکى از تصاویر هولناکى که در میان هزاران تصویر دیگر، از عراق اشغال شده در سراسر جهان منتشر شد، تصویر یک سرباز زن امریکایى، دخترکى کوچک و ظریف بود، که یک زندانى مرد برهنه عراقى را که قلاده‏اى به گردنش انداخته، همچون حیوانى در زندان به گردش درآورده است. این رفتار و رفتارهایى مشابه، که به‏ صورتى حساب شده براى درهم شکستن فرهنگى شخصیت زندانیان انجام مى‏گرفتند، در کنار سایر تصاویر زندان ابوغریب، داده‏ هایى تازه بودند که بر انبوه دیگر داده‏ هاى بى‏شمار تاریخى، چه در دوره‏ هاى گذشته و چه به‏ ویژه در دوره معاصر، درباره واقعیت شکنجه اضافه مى‏شدند و نشان مى‏دادند که تقریباً هیچ حد و مرزى را نمى‏توان براى بیرحمى انسان‏ها نسبت به یکدیگر متصور شد.
    پدیده شکنجه در کنار پدیده‏ هایى دیگر چون بیرحمى و حتى خشونت، ازجمله مهم‏ترین معماهایى بوده است که در طول سال‏هاى قرن بیستم، توجه بسیارى از روان‏شناسان و انسان‏شناسان، و در کنار آن‏ها رفتارشناسان جانورى را به خود معطوف کرده است. شاید نخستین چیزى که در این میان اجماعى نسبى را ایجاد کرده است آن باشد که هرچند «خشونت» در قالب پدیده «پرخاشگرى» را مى‏توان در میان انسان‏ها و سایر جانوران مشترک دانست، اما هیچ اثرى از پدیده‏هایى همچون بیرحمى و به‏ ویژه شکنجه را نمى‏توان در جانوران چه در روابط بین انواع مختلف و چه به ‏ویژه در روابط درون یک نوع خاص ارائه داد. به عبارت دیگر، شکنجه را باید پدیده‏اى کاملاً «انسانى» و از همین‏ رو کاملاً «فرهنگى» قلمداد کرد.
    یکى از فرضیاتى که شاید بتوان در این ارتباط و با حرکت از نظریه مالینوفسکى مطرح کرد، آن است که شکنجه را باید نوعى رفتار «تکامل» یافته براى ارضاى یک «نیاز» پیشرفته تلقى کرد که شکل ابتدایى‏تر آن را مى‏توان در نیاز به «امنیت» جست. مالینوفسکى در بحث خود، مثلاً آداب عروسى و نهادهاى حقوقى خانواده را شکلى پیچیده‏تر از نیازهایى ساده‏ تر ابتدایى به یک نظام خویشاوندى و درنهایت به تولیدمثل مى‏شمارد، و یا آداب و باورهاى غذایى را شکلى تکامل‏یافته از معیشت و درنهایت از نیاز به سوخت‏وساز (متابولیسم) کالبدى مى‏داند. از همین‏جا نیز شاید بتوان اشکال خاص و حادى از پرخاشگرى و تخریب را نیز شکلى تکامل‏یافته از نیاز به محافظت و درنهایت نیاز اولیه به امنیت جسمانى در نظر گرفت.
    در چنین حالتى، شکنجه را باید در چارچوب پدیده‏اى بسیار آشنا براى انسان‏شناسان تحلیل کرد که همان پدیده «بیگانه ترسى»(241) است: وحشتى که بیگانه یا «دیگرى» براى «خود» به وجود مى‏آورد و او را به پرخاش‏جویى و حتى تعارض مى‏کشاند و در نزد جانوران نیز بسیار مشهود است. این شکل خاص از بیگانه‏ترسى، تنها زمانى آرامش مى‏یابد که بتواند «دیگربودگى»(242) را در بیگانه از میان ببرد. مثلاً نژادپرستى و رفتارهاى جنایت‏بارى که از آن ناشى مى‏شوند را تنها زمانى مى‏توان درک کرد که ترس هولناکى را که «بیگانه» یا «دیگرى» در «خود» به‏وجود مى‏آورد در نظر گرفت. کالبد خودى در پى نابودى یا تخریب دیگرى است و در این راه چیزى را هدف مى‏گیرد که به گویاترین شکلى این «دیگربودگى» را نمایندگى کند و نشان دهد. این چیز مى‏تواند کالبد بیگانه، اندیشه او، رفتارهایش، زبان او، و یا هر چیز دیگر باشد.
    در فرهنگ‏هاى گوناگون و در دوره‏هاى مختلف این «بیگانه ‏بودگى» و به‏ویژه «مکان» و شکل «جاى‏گیرى» آن در کالبد بیگانه متفاوت بوده‏اند. در شکنجه ‏هاى قرون‏وسطایى، کالبد به تمامى «آلوده» پنداشته مى‏شد و شکنجه ‏ها بیش از هر چیز کالبد فیزیکى، و تخریب آشکار و برجسته آن را هدف مى‏گرفتند، و درد در این میان شاخصى بود که باید کارایى تخریب کالبدى را نشان مى‏داد، درحالى‏که مرگ یا حتى بیهوشى (مرگ موقت) فرد زیر شکنجه نوعى شکست و از کارافتادن آن تلقى مى‏شد. و زمانى که شکنجه نیز با موفقیت به پایان مى‏رسید (اعتراف) کالبد باز هم سوزانده و از میان برداشته مى‏شد، زیرا راه تطهیرى جز از طریق مرگ، براى کالبد آلوده متصور نبود. اما در شکنجه ‏هاى مدرن، بیش از هر چیز اندیشه، هدف قرار گرفته مى‏شود و حتى تلاشى وسواس‏گونه وجود دارد که کالبد دست‏نخورده باقى بماند و نه لزوماً از وحشت سازمان‏هاى بین‏المللى دفاع از قربانیان شکنجه. شکنجه در پى آن است که که اندیشه نهفته در پس رفتارها را از میان بردارد، زیرا بیش‏ترین وحشت از این اندیشه وجود دارد و نه از کالبدى که رفتارهاى ناشى از آن را به انجام رسانده است. اما به ‏هر رو، در هر دو مورد و در اکثر قریب به اتفاق اشکال شکنجه، ما با هنجارمند شدن بیگانه‏ترسى سروکار داریم. این هنجارمندى مى‏تواند خود را در قالب تبدیل رفتار شکنجه‏ گرانه به اجراى وظایف قانونى، مسئولیت در قبال دولت یا شهروندان یا قانون، و یا هر چیز دیگر بروز دهد. با این وصف، شکنجه درنهایت همان ذات فرهنگى را حفظ مى‏کند.
    لوى ونسان توما(Louis Vincent Thomas )، یکى از انسان‏شناسان برجسته فرانسوى و تخصص او در «انسان‏شناسى مرگ»(anthropology of death) است. کتاب او که با همین عنوان در سال 1975 به چاپ رسید، از آن پس به یکى از کلاسیک‏ها در این زمینه بدل شد. در متن کوتاه زیر، که از کتاب دیگرى از همین انسان‏شناس با عنوان مرگ و قدرت گرفته شده است، او مى‏کوشد رویکرد روان‏شناختى در این حوزه را به زیر سؤال ببرد و نشان دهد که این رویکرد با مشکل تحلیل تعارض میان رفتارهاى پرخاشجویانه دگرآزار از یک‏سو و رفتارهاى عاطفى دگردوستانه از سوى دیگر در یک فرد عادى و در یک زمان واحد روبه‏ رو مى‏شود:
 
 «هرچند روان‏شناسان کوشیده‏اند چهره‏اى مشخص از شکنجه‏ گر ترسیم کنند، اما باید اذعان داشت که هر انسانى در خود، گرایش‏هایى پنهان براى این کار دارد که مى‏توانند در موقعیت‏هاى مناسب روانى اجتماعى فعال شوند. اگر از انگشت‏ شمار شکنجه‏گرانِ دگرآزار (سادیست) که از شکنجه صرفاً به‏دلیل شکنجه بودنِ آن لذت مى‏برند بگذریم، عموماً کافى است که دلیل توجیه‏ کننده لازم وجود داشته باشد تا یک فرد عادى به این حرکت روى آورد: اطمینان به محق بودن و اطاعت از مافوق در یک سلسله‏ مراتب پلیسى یا نظامى، در مورد بسیارى از سربازان در جنگ‏هاى الجزایر یا ویتنام کافى بوده است تا آن‏ها را به شکنجه ‏گر بدل کنند. آلن رنه(Alain René)، فیلمساز فرانسوى، تصویر هولناک اردوگاه‏هاى مرگ نازى در فیلم شب و مه(Nuit et brouillard) را با سکانس‏هایى آرامش‏بخش، که در آن‏ها ما فرمانده شکنجه‏ گر را در خانه خود در حال ابراز محبت به همسر و آکنده از عاطفه نسبت به فرزندانش مى‏بینیم، درهم مى‏آمیزد. شکنجه ممکن است با توجیهِ به‏دست آوردن اعتراف یا اطلاعات یا به‏عنوان ابزارى علیه مخالفان رژیم به‏کار رود و به‏هرحال باید بتواند به نحوى احساس عذاب وجدان را از شکنجه‏گر دور کند و او را از قدرتى که در دست دارد شاد سازد. به‏ همین ترتیب، در سطح قدرت مرکزى نیز اگر شکنجه علیه «آدم‏هاى بد و سرکش» که به «آدم‏هاى خوب» تعرض کرده‏اند و «ارزش‏هاى خوب» را به خطر انداخته‏اند انجام شود، عملى قابل توجیه خواهد بود. استدلال آن است که چون هدف، ابزارها را توجیه مى‏کند، براى نجات دادن جان انسان‏هاى بیگناه مى‏توان یک بورژوا، یک شورشى الجزایرى، یا یک چریک را شکنجه داد و عدالت را به پیروزى رساند (...) رابطه شکنجه‏گر شکنجه‏شده ما را به دیالکتیک استیلا تخریب استناد مى‏دهد که در آن قدرت و مرگ با یکدیگر همخوانى دارند. منطقِ ذاتىِ شکنجه، از چنان انسجامى برخوردار است که مى‏توان فهمید چرا قرن‏ها «تمدن» نتوانسته است آن را از عرصه حیات انسانى حذف کند. در واقع از زمانى که قربانى زیر کنترل فیزیکى شکنجه ‏گر قرار مى‏گیرد، استیلاى فرد اخیر مى‏تواند تا حد مطلق پیش رود. و این مطلق زمانى به‏دست مى‏آید که شخص شکنجه ‏شونده تخریب شود. هدف اصلى شکنجه نیز همین است: هرچند در شکنجه‏گاه با خشونت‏هاى فیزیکىِ افسارگسیخته روبه‏رو مى‏شویم، هدف اصلى آن فروریختن روانى قربانى است، به‏ گونه ‏اى‏ که از او به‏ طور کامل شخصیت‏زدایى شود و وى در وابستگى کامل به شکنجه‏ گر قرار گیرد. استفاده از دردهاى شدید و تکرار شونده، به مرگى روانى منجر مى‏شود، زیرا اراده را از میان مى‏برد و زمانى که شکنجه‏شونده سرانجام «راز خود را فاش کند» مرگ اجتماعى در انتظار اوست، زیرا براى همیشه از محیط اجتماعى خود بیرون رانده خواهد شد: و این همان سرنوشتى است که شکنجه‏گر براى شکنجه‏شونده تحمیل کرده است، کافى است کالبد فیزیکى را تا اندازه‏اى حفظ کند و زنده نگه دارد تا مرگ قطعى، موضوع قدرت او را از میان نبرد. به ‏همین دلیل نیز مى‏توانیم بفهمیم چرا چنین علاقه ‏مندى زیادى به «شکنجه‏ هاى تمیز» وجود دارد، زیرا این شکنجه‏ها در عین آن‏که قربانى را در دستان شکنجه‏گر به یک شى‏ء بدل مى‏کنند، ظاهر کالبدى او را تقریباً دست نخورده باقى مى‏گذارند و باز به‏همین دلیل، مى‏فهمیم که چرا شکنجه‏ هاى به اصطلاح علمى با نوعى کنترل پزشکى همراه‏اند تا از تعرض سخت به تمامیت کالبدى پرهیز شود. یکى از قربانیان شکنجه روایت مى‏کند (لوموند، 17 مارس 1978) که در یک مرکز زیرزمینى شکنجه در بوئنوس آیرس، رئیس مرکز که متوجه شده بود در یک روز سه نفر در «بازجویى» از بین رفته‏اند، مأموران را به‏شدت تنبیه کرد. بى‏شک آن‏چه در شکنجه جذابیت دارد، استیلاى مطلق از راه تخریب دیگرى است که در عین ازمیان‏رفتن، فقط اندکى از واقعیت (کالبدى) را حفظ مى‏کند تا به‏مثابه حامل قدرت، باقى بماند.
    (...) زمانى که شکنجه‏ گر به‏خوبى خود را با مناسک شکنجه انطباق داده باشد و کار خود را بداند، به پیروزى خود نیز اطمینان دارد(...) وقتى به عظمت قدرت شکنجه‏گر نسبت به قربانى او واقف باشیم، دیگر جاى تعجب نیست که چگونه برخى از افراد متعصب در فرایند شکنجه نوعى بُعد عرفانى ببینند. با وجود این، این نکته را نیز نباید از یاد برد که شکنجه‏شونده ممکن است هیچ چیز نگوید و یا در زیر شکنجه جان بسپارد که این به معنى شکست شکنجه‏گر خواهد بود. زمانى که شکنجه ‏گر با یک قربانى سرسخت روبه‏روست به ناچار باید بر شدت عمل خود بیفزاید و در این راه، شاید حتى تا نابودى خویش نیز پیش رود. همان‏گونه که فرانتس فانون(Franz Fanon) موضوع را در نزد برخى از سربازان ضدجنبش آزادى‏بخش الجزایر روایت مى‏کند، شکنجه‏گران ممکن است جز به تنش و یا سرخوردگى به چیزى نرسند. اما آن‏چه اغلب مشاهده مى‏شود، آن است که شکنجه‏گر خود را با موقعیت «انسان نبودن» (آنجلا دیویس) تطبیق مى‏دهد که این امر درنهایت شرطى آرمانى براى آن است که تا به انتهاى قدرت خویش پیش رود.
 

پرونده «ناصر فکوهی» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/9132

پرونده «خشونت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/3201

 

شاخه اصلی

نظریه

جرم فرزند کشی در یک بازخوانی و بازنویسی قانونی

باز خوانی:پدر یا جد پدری که فرزند خود را بکشد قصاص نمیشود و به پرداخت دیه به ورثه مقتول و تعزیر محکوم خواهد شد.( ماده ۲۲۰ قانون مجازات اسلامی مصوب ۱۳۷۰)
باز نویسی:قصاص در صورتی ثابت می شود که مرتکب، پدر یا از اجداد پدری مجنی علیه نباشد و مجنی علیه عاقل و در دین با مرتکب مساوی باشد.( ماده 302 قانون مجازات اسلامی جدید)

 تا سالهای پیش، مثلث سنتی مطالعات جنایی را سه ضلع جرم، مجرم و مجازات شکل می دادو این شکل هندسی تا پایان جنگ جهانی دوم تنها شکل هندسی علوم جنایی مورد مطالعه بود. اما در دهه های اخیریافته های جدید جرم شناسی ضلع جنایی دیگری را به این شکل هندسی اضافه کرد. این ضلع جدید " بزه دیده" است. این ضلع چهارمِ مطالعات جنایی، موجب پیدایش شاخه های تازه ایی مثل "بزه دیده شناسی حمایتی" شده است.

یکی از اقشاری که به عنوان بزه دیده ذیل این ضلع از مطالعات علوم جنایی، مورد تامل قرار گرفته اند کودکان هستند. در چند دهه ی اخیر کودکان به عنوان اقشار در معرض آسیب، خطر و خشونت، بیشتر مورد حمایت مطالعات جرم شناسانه قرار گرفته اند و یافته  های جرم شناسانه در حمایت از کودکان همواره حاوی  پیشنهاد هایی به کارگزاران رسمی عدالت قضایی، یعنی  قانونگذاران بوده است.

مطالعات بزه دیده شناسی با محوریت کودکان  نیز در سالهای اخیر توانسته است در این میان جای مناسبی را برای خود دست و پا کند و متن های قانونی مرتبط با کودکان مورد نقد و پژوهش مطالعات بزه دیده شناسی قرار گرفته است. به نظر می رسد این مطالعات و فعالیت ها  دستاوردهایی نیز داشته است؛ که لایحه ی حمایت از حقوق کودک و تغییرات مثبت ِحداقلی ِ قانون جدید مجازات اسلامی  را می توان در همین راستا به حساب آورد. اما یکی از این متون قانونی که سالهاست مورد انتقاد جرم شناسان و پژوهشگران و فعالین حقوق کودک قرار گرفته است ماده ی 220 قانون مجازات اسلامی و ماده ی 302 قانون مجازات اسلامی جدید است.

سوال این است که هدف از باز نویسی ماده ی 220 قانون سال 70 13و باز نویسی آن با اندکی تغییر ادبیات قانونگذار،در ماده ی 302 قانون 1390چه بوده است؟ یا به به زبانی ساده تر؛ این ماده چه مشکلی داشته یا ایجاد کرده است؟

یادداشت پیشرو به دنبال این است که " عدم یک کاسگی" را  به عنوان مساله یا مشکل اصلی این ماده بررسی کند . اما در حاشیه این" عدم یک کاسگی" به مساله های  دیگری  نیز اشاره می شود.

ماده ی 220 قانون مجازات اسلامی ، مصوب 1370 است. در طول این 20 سال، جرم شناسان و پژوهشگران و فعالین حقوق کودک انتقاد های فراوانی به این ماده داشته اند. حرف اصلی منتقدانِ ماده ی 220 قبلی و ماده ی 302 قانون مجازات اسلامی جدید این است که؛  معافیت پدر از قصاص در قتل عمدِ فرزند، جنبه ی بازدارندگی نداشته است(۱). کلید واژه ی انتقاد بسیاری از  جرم شناسان  درباره ی این ماده، " جرم زا" بودن این ماده است. بسیاری از جرم شناسان در طی این سالها معتقد بودند که ؛ با توجه به موارد فراوان فرزند کشی توسط پدر در ایران به ویژه در چند سال اخیر، عدم قصاص پدر و نهایتا محکوم کردن وی به دیه و سه تا ده سال  حبس طبق ماده ی 612   قانون مجازات اسلامی  1370، باز دارنده نبوده است و از تکرار این جرم پیشگیری نکرده است.(۲)در سال 87  قاضی محمد شهریاری بازپرس شعبه‌ی هفتم بازپرسی (ویژه‌ی قتل) دادسرای امور جنایی تهران که در آن سال  رسیدگی به حداقل شش مورد فرزندکشی را در مقاطع مختلف کشیک جنایی خود در دستور کار قرار داده بود در گفت و گو ی با خبرگزاری ایسنا اشاره کرد که:" شایسته است که قانون‌گذار تعزیر مقرر در ماده 220 و 612 قانون مجازات اسلامی را مورد بازنگری قرار دهد؛ زیرا عدم بازدارندگی این مجازات‌ها مسلم است لذا لازم است که در این خصوص مسوولان قضایی و نمایندگان مجلس تدابیری بیندیشند تا پدران سنگدل نتوانند تحت لوای مواد قانونی اقدام به قتل بی‌دفاع‌ترین افراد جامعه کنند"[3] ودر همین رابطه شهریاری، بازپرس ویژه‌ی قتل تهران در همان سال 1387 طی نامه‌ای به فخرالدین جعفرزاده، معاون وقت دادستان تهران و سرپرست دادسرای امور جنایی با ذکر موارد متعدد فرزندکشی در آن سال ، خواهان انعکاس موضوع به رییس قوه‌ی قضاییه جهت اصلاح قانون و اخذ تصمیمات قضایی لازم برای پیشگیری از وقوع این قبیل حوادث شده بود.

قاضی شهریاری که در آن سال شش مورد فرزند کشی را رسیدگی کرده بود، در مصاحبه با ایسنا صریحا اشاره کرد که:" آن‌چه به عنوان تعزیر و ضمانت اجرای تعزیر پدر یا جد پدری در ماده‌ی 220 و 612 قانون مجازات اسلامی آمده است، آن هم در شرایطی که معمولا درخصوص دیه، اولیای دم رضایت می‌دهند و درخصوص تعزیر نیز معمولا شدت و بازدارندگی مجازات ملاحظه نمی‌شود، متاسفانه باعث تجری مرتکب و دیگران شده است و مشاهده می‌کنیم که هر روز قتل فرزندان توسط پدران افزایش می‌یابد"

 اما در زمینه ی علل ارتکاب فرزند کشی و علل تکرار آن عوامل متعددی را ذیل جرم شناسی علت محور می توان لیست کرد. مانند: علل زیستی فرزند کشی- شامل: وضعیت فیزیکی،وضعیت روانی-،علل اجتماعی و اقتصادی- شامل:اعتقادات فرهنگی، مذهبی،روابط عشقی غیر قانونی،فزون خواهی،اعتیاد والدین، طلاق-،علل ساختاری- شامل: عدم حمایت قانونگذار،تادیب و تنبه کودکان، خشونت های فرهنگی،و....-، و در کنار این مسائل حتی پایان نامه ها و مقالات بسیاری هم درباره ی پیامدهای جسمانی و روانی و اجتماعی فرزند کشی نوشته شده است. اما مساله ی این یادداشت چیز دیگری ست.

خیلی از محققین  قائلند که متن ماده ی 220 که در ماده ی 302 قانون مجازات اسلامی جدید باز نویسی شده است، نص شریعت نیست. و  در این میان رویکرد های موافق و مخالف  فلسفه ی «مانعیت ابوت از قصاص » همواره با هم به بحث و جدل نشسته اند. اما آنچه صرفنظر از دعواهای رویکرد موافق و مخالف در مورد مبانی فقهی معافیت پدر  و جد پدری از قصاص  فرزند صورت گرفته این است که بیشتر  جرم شناسان در طی این سالها  بر این گزاره مدام پافشاری کرده اند که؛  این ماده یک ماده ای جرم زا است. اما یادداشت پیشرو به دنبال پرسش دیگری است.

متن این ماده از نظر فقهی همواره یک دفاعیه ی تعبدی را طلبیده است. در طی این سالها موافقان این ماده همواره در دفاعیه ی خود از «مانعیت ابوت از قصاص » توسل های تعبدانه ای به آیات و روایت داشته اند[4]. مساله ی نگارنده در برخورد با موافقینِ مصونیت پدر و جد پدری در قتل عمد فرزند، این نیست که مجازات قصاص باید برای پدر نیز اعمال شود تا  برخورد برابر قانونی تامین شود. چرا که در این حالت نیز یافته هایی از جرم شناسی ممکن است  قائل به محدود کردن دامنه ی مجازات و کیفر مجرمین باشند و ضمانت اجراهای دیگری را با ویژگی های بازدارنده پیشنهاد کنند. و حتی ممکن است پیش بینی قصاص برای پدر  نیز از منظر جرم شناسان راهکار بازدارنده و پیشگیریانه ای در ارتباط با فرزند کشی نباشد.

مساله ی نگارنده  حتی آن روی سکه ی فرزند کشی هم  نیست . این که معافیت از قصاص شامل مادر نیز بشود و مادر هم در صورت قتل عمد فرزند خود به مانند پدر از قصاص معاف بشود.  چرا که ممکن است در این حالت نیز تکرار جرم به فراوانی بیشتری برسد .

 

بنابراین، مساله ی این یادداشت و نگارنده چیست؟

مساله ی نگارنده در این ماده  پی بردن به چرایی " عدم یک کاسگی" قانون گزار است. و این عدم یک کاسگی قانونگذار است که مساله ی زنان را به مساله ی کودکان پیوند می دهد.

پرسش این است که ؛این امتیاز یا مصونیتی که برای پدر در این ماده آمده است چرا برای مادر وجود ندارد؟

 این همان "عدم  یک کاسگی" است که منجر به خشونت های ساختاری در جامعه و خشونت های فیزیکی در نهاد خانواده شده است. این "عدم یک کاسگی" های قانونگذار در برخورد با مردان و زنان یا پدر یا مادر حتی در موارد دیگر قانونی - چه مدنی و چه کیفری-  منجر به یک رابطه ی نامتوازن، ناهمگون و  الاکلنگی در نهاد خانواده شده است. پازلی ار حقوق زن و مرد که قطعه های آن به هرشکلی کنار هم چیده شود درنهایت به یک تصویر متوارن و برابر  وواحد نخواهد رسید. و هر بار طور قطعه های این پازل را کنار هم قرار می دهیم،یا زیاد زنانه می شود یا زیاد مردانه.

به نظر می رسد امتیاز یا مصونیتی که به پدر در این ماده داده شده است بر می گردد به یک بستر گفتمانی مرد محور که  در آن گفتمان تاریخی و در آن زمینه ی اجتماعی، مرد یا پدر نقش کلیدی و محوری در مناسبات خانواده داشته است. و پیرو آن امتیازها و معافیت ها و مصونیت هایی نیز  به او تعلق می گرفته است. اما پرسش این است که با به هم خوردن آن مناسبات و تغییر آن وضعیت تاریخی و اجتماعی،  بازخوانی و بازنویسی این امتیاز دهی های مردانه - که منجر به ایجاد فضای نامتوازن و تولید خشونت های فیزیکی و ساختاری  در نهاد  خانواده  شده  است-  با بستر اجتماعی و تاریخی امروز هم سویی و همخوانی دارد؟

این یادداشت در چارچوب همکاری بین انسان شناسی و فرهنگ و سایت  «تا قانون برابر»  منتشر می شود و در روز ۱۳ خرداد ۱۳۹۱ به مناسبت روز جهانی "کودکان قربانی خشونت"  برای اولین بار به انتشار رسیده است.
 

پرونده «خشونت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/3201

 

 

شاخه اصلی

نظریه

کیفر: از تراژدی تا کمدی

تصویر: فوکو و سارتر در تظاهرات خیابانی
   " فوکو می خواهد مارا متوجه این کند که پیشرفت الزاما به سوی امر بهتر نیست و فرضا، هیچکس از شنیدن خبر پیشرفت سرطان احساس خوشایندی نمیکند"   
(دیوید کوزنزهوی،1380)
 

نگارنده در یادداشت پیش رو، قرار است جریان یک واژگونی، چرخش یا گسست را در سرزمین کیفر با خواننده هایش در میان بگذارد. اما خواننده در صورتی در جریان این چرخش قرار خواهد گرفت که متوجه شود؛ " « قدرت» و «خشونت»، در سرزمین کیفر چگونه یکدیگر را ملاقات میکنند؟".

«قدرت» به موازات آنکه در ادبیات دانشگاهی و رسمی، کانون توجه دانشگاهیان بوده است در ادبیات عامیانه و غیر رسمی نیز هم چنان از حیات اجتماعی برخوردار است. و به مثابه واژه ایی رازآلود و پیچیده و در عین حال عامیانه و هرجایی، همواره میدان جدال و چالش اندیشمندان علوم مختلف قرار گرفته است.  به نظر می رسد قدرت، یکی از اساسی ترین، جذاب ترین و در عین حال مساله ساز ترین مفهوم برای تعریف در علوم انسانی باشد.با این حال،  علی رغم وجود همه ی چالش ها در حوزه ی این مفهوم،  همواره تحلیل هایی از قدرت صورت گرفته که ذیل سه الگوی « حاکمیت »، « کالا » و « سرکوب »،  قابل واکاوی است. و پیرو آن میتوان  به این نکته پافشاری کرد که، علی رغم تبین ها و تحلیل های متفاوت و گوناگونی که از  قدرت ارائه شده است، نگاه به این مفهوم در چارچوب آموزه های پیشین و سنتی باقی نمی ماند و "میشل فوکو"  با ارائه ی درک جدیدی از قدرت، این مفهوم را از حوزه ی علوم سیاسی خارج کرده و طی یک سلسله پژوهش های تاریخی- جامعه شناختی، رد پای قدرت را در نسبت و مناسبات با حوزه های دیگری، هم چون روانپزشکی، پزشکی، جنسیت و کیفر شناسی دنبال میکند. میشل فوکو از زاویه ایی دیگر، پروژه ی خود را از نظریه هایی که با حاکمیت محوری، سرکوبگری  و یا کالا محوری در باب قدرت شناخته میشوند، جدا میسازد و تفکر درباره ی قدرت را در مسیر جدیدی می اندازد.

از همین روست که ، فهم و تحلیل  قدرت در نزد فوکو و شناخت تفاوت و عزیمت گاه های نگاه او با دیگران، ضرور میشود. بنابر این، فوکو از تحلیل هایی که پیشتر، دیگران از مفهوم قدرت داشتند خروج می کند و به میدان های جدیدی ورود می یابد. کیفر یکی از آن میدان هایی است که  فوکو با ورود به آن به دنبال منطق، سازوکارها، مجراها و چگونگی اعمال قدرت می رود. نسبت قدرت را با نهادهایی چون زندان و سیاست هایی چون حبس، ذیل « تاریخ عقل کیفری» مشخص می کند. مطالعه فوکو درباره نسبت قدرت و کیفر سراسر متفاوت با آنچه از فیلسوفان و حقوقدانان پیشتر از این  خوانده ایم، ارائه میشود.

از اوایل سده ی هجدهم تحولاتی رخ می دهد که داوری درباره ی مجرمان به مقاماتی هم چون پزشکان و روانپزشکان واگذار می شود.

" قاضی روزگار ما چه در مقام رئیس دادگاه و چه در مقام عضو هیئت منصفه- کاری بیش از " قضاوت" می کند. و او دیگر در امر قضاوت تنها نیست، مجموعه ایی از مراجع کمکی در طول دادرسی کیفری و اجرای حکم در هم میلولند: حول قضاوت اصلی، خرده نظام های عدالت و قضات موازی تکثیر یافته اند: کارشناسانِ روان پزشکی یا روان شناسی، رئیسان دادگاه های اجرای احکام، مربیان تربیتی، کارگزاران اداره ی ندامتگاهی، همگی قدرت قانونی تنبیه را بخش بخش کرده اند" ( فوکو،1388، مراقبت و تنبیه تولد زندان، ص 32)

 اینک، هدف اصلی کیفر، درمان است. در این ایستگاه فوکو با بُرشی جامعه شناسانه و  تبارشناسی ِمجوعه ایی علمی – قضایی، به دنبال برملا کردن تناقضات موجود در چرخش اتفاق افتاده در سرزمین کیفر می رود. اینجاست که پای خشونت به وسط کشیده می شود. اینجاست که مناسبات قدرت و خشونت در سرزمین کیفر، پرسش نگارنده و خواننده میشود.

اینکه با پیدایش شیوه ی خاصی از کیفر،  چگونه خشونت تغییر چهره می دهد.چگونه الگوی شکنجه - که با خشونتی آشکار همراه بوده است- جای خود را  به اصلاحات انسان دوستانه می دهد. و  پیرو آن چگونه تکنولوژی های انضباطی شکل جدیدی از کیفر می شوند؟ چگونه اعمال قدرت، موجب تولید و گردش دستگاه معرفت و دانش می گردد  و به دنبال آن، چگونه  انسان به مثابه موضوع دانش پدید می آید.چگونه  پیکر انسان به عنوان موضوع دانش و در عین حال  مجرای اعمال قدرت ظهور می‌یابد.چگونه مناسبات قدرت، بدن را مطیع و مولد و از لحاظ سیاسی و اقتصادی مفید می سازند. چگونه چنین انقیادی به واسطه تکنولوژی ِسیاسی خاصی صورت می‌گیرد. چگونه تکنولوژی های انضبا طی- به عنوان مجموعه ایی از تکنیک‌ها – قدرت، دانش و کیفر را به هم پیوند می‌دهد .

 در این مسیر، تأکید فوکو بر روی انتشار تکنولوژیهای قدرت و روابط آنها با پیدایش اشکال خاصی از دانش قرار میگیرد

"... تکنیک هایی همواره دقیق، اغلب بسیار خُرد اما با اهمیت: چون این تکنیک ها شیوه ایی از محاصره ی سیاسی و جزء به جزء بدن،[یعنی] یک " خُرده فیزیک" قدرت را تببین کردند؛ و چون این تکنیک ها از سده ی هفدهم به بعد، بی وقفه عرصه های بیش از پیش گسترده تری را اشغال کردند، گویی که می خواستند سرتاسر پیکر اجتماعی را پوشش دهند. خرده ترفندهایی دارای قدرت عظیم انتشار، سامان دهی هایی ظریف با ظاهری معصوم اما عمیقا ظن برانگیز، سازوکارهایی تابع اقتصادهایی ننگ آور یا تابعِ اجبارهایی خَرد. با این حال همین ها بودند که جهش نظام تنبیهی را در آستانه ی عصر معاصر موجب شدند.(همان، ص 174)

اما آنچه  اهمیت دارد و در این جهش تحقق می یابد نوعی واژگونی در حوزه ی قدرت است. فوکو  در سرزمین کیفر ،تحلیل ها را  از ایده های سنتی پیشین در این حوزه به سمت مکانیزم ها و تکنولوزی هایی از قدرت هدایت می کند که پیشتر به این شکل  تحلیل نشده است.

 فوکو ایده های نیچه را در رابطه با دانش و قدرت اقتباس کرد و  یک رابطه ی قدرت- دانش را پیش بینی کرد که حتی از نظرمعنایی تفکیک ناپذیر بودند. معنای این تغییر، توسعه و پیاده سازی تکنولوژی جدیدیست که آنرا قدرت انضباطی می نامد.(الیشوا سادان،2007).در مراقبت و تنبیه(1979)، فوکو جنبه ی تولید گر و مولد قدرت را از طریق تحلیل روابط بین کیفر، تکنولوژی های قدرت و توسعه ی علوم اجتماعی بیان می کند. (دنی لاکومب، 2006).

بنابر این به نظر می رسد، تحلیل ها  تنها آن دسته از نهادهای قهریِ ( زندان ها، تیمارستان ها و دادگاه ها ) جامعه ی انضباطی را نشان نمی دهند، بلکه اغلب سطح دیگری از نهاد ها را که در سطح ساده ی رفاه هرروزه ی زندگی اند (آموزش، سلامت، امنیت اجتماعی و غیره) و اغلب دارای ساختار انضباطی اند نیز نشان میدهد.(دنی لاکومب، 2006).در پایان سده ی هجد هم و آغاز سده ی نوزدهم پرده ی صحنه ی تراژیک کیفر بسته میشود و نمایش تازه ایی روی پرده میرود:

" این لحضه ای مهم و حیاتی است. بازیگران قدیمی نمایش تنبیه، یعنی بدن و خون، جای خود را واگذار کردند. شخصیت جدیدی وارد صحنه شد، شخصیتی نقابدار. نوعی تراژدی پایان یافت؛ و کمدی یی با بازی سایه ها و صداهایی بی چهره و موجوداتی نامحسوس آغاز شد. اینک دستگاه عدالت تنبیهی باید دندان های خود را بر این واقعیت بی بدن فرو کند"(.فوکو، مراقبت وتنبه، ص 27،چاپ هشتم 1388)

یادداشت پیش رو به دنبال این است که ؛" قدرت"  و " خشونت" در کجای این  دو پرده ی متفاوت  از نمایشِ کیفر  قرار میگیرند.

فوکو  کتاب" مراقبت و تنبیه " را با سه صفحه صحنه پردازی دقیق و جزئیِ کیفر ، شکنجه یا تعذیبِ «دامی ین » در دوم مارس 1757 که به جرم سوء قصد به جان لویی پانزدهم  محکوم شده است، آغاز می کند. شدت کیفر و روند  شکنجه و تکه تکه  سازی دامی ین، به قوت یک فیلم کوتاه با ابعاد و اندازه ای همسو با واقعیت بر پرده ی ذهن خواننده به نمایش گذاشته میشود و خواننده به خوبی میتواند صحنه ی محاکمه را انتزاع کرده در کنار تماشاگران در  نمایش شکنجه حضور پیدا کند. اما صحنه ی محاکمه ی خشونت بار دامی ین، اپیزود نخست این فیلم است. فوکو  بلا فاصله اپیزود دوم فیلم را  کنار اپیزود اول قرار می دهد. روایت را با آوردن مقررات و برنامه روزانه ی یپیشنهادیِ « لئون فشه » برای دارالتادیب پاریس، در کتاب « درباره ی اصلاح زندان ها » ادامه میدهد.

" این دو، جرم هایی یکسان یا نوع یکسانی از بزهکاران را مجازات نمی کنند، بلکه هریک به خوبی معترف نوعی سبک کیفری اند. فاصله ی زمانی میان این دو کمتر از یک سده است. در همین دوره بود که در اروپا و ایالت متحد، کل اقتصاد مجازات از نو سازمان یافت. دوره « رسوایی» های بزرگ عدالت سنتی، دوره ی طرح های بی شمار اصلاحات؛ دوره ی نظریه ی جدید قانون و جرم، دوره ی توجیه نوین اخلاقی  یا دوره ی طرح یا تحریر قوانین «مدرن»: روسیه در 1769؛ پروس در 1780؛ پنسیلوانیا و توکسانی در 1786؛ اتریش در 1788؛ فرانسه در 1791و سال چهارم جمهوری و 1808 و 1810. این عصری نوین برای عدالت کیفری بود."(فوکو، همان، ص 16)

 خواننده با  مشاهده ی این دو اپیزود کوتاه از دو سبک متفاوت در سرزمین کیفر  شاهد آن دگردیسی مورد نظر می شود. در ادامه، خواننده متوجه می شود که این چرخش در راستای تحقق اصلاحاتی انساندوستانه اتفاق افتاده است . اصلاح طلبانی که خواهان رنج کمتر، ملایمت در کیفر و نهایتا رعایت انسانیت در کیفر دهی بودند.  به دنبال اینکه چنگال عدالت کیفری که مدت ها دربدن فرو رفته است بیرون بیاید و حرکت ماشین شکنجه متوقف گردد.

اما در این گسست مساله  این است که؛ چرخش از شکنجه ی «شریرانه » به جانب تادیب« انسان دوستانه » ممکن است به مثابه ی انسان دوستیِ فزآینده و به رسمیت شناختن استقلال فرد به نظر برسد. با این حال، فوکو به این بحث میپردازد که آنچه هم چون حرمت گذاری نوینی به انسانیت می نماید ساز و کار بهتر انطباق یافته ایی برای نظارت بر کالبد اجتماعی، و بسط موثرتر شبکه ی قدرت بر حیات روزمره است. در حالی که به نظر اصلاح طلبان هدف نظام های قضایی و کیفری، اعمال مجازات ها ی کمتر شریرانه بوده است به نظر فوکو منظور واقعی نظام کیفری نه کمتر مجازات کردن، بل که بهتر مجازات کردن [است]؛ شاید این مجازات با تخفیف در شدت همراه باشد، اما این تخفیف به منظور اعمال مجازات با جامعیت و ضرورت بیشتر است؛ این به معنی وارد کردن قدرت مجازات، به صورتی عمیق تر در کالبد اجتماعی است.(کورنز هوی،1380)

فوکو به دنبال این است که نشان بدهد کیفر در اصلاحات انسان دوستانه آن چیزی نیست که نشان میدهد. در همین راستا نگارنده، در میان این واژگونی قرار می گیرد و می پرسد؛ آن روی سکه ی اصلاحات انسان دوستانه چه  تصویر دیگری  ضرب شده است؟

تحت تاثیر فوکو، اندیشمندان، تاریخ اصلاح کیفر را به عنوان تاریخ انتشار الگوهای جدیدی از سلطه که « قدرت انضباطی»  نامیده می شود می بینند. قدرتی که از طریق عینی سازی، طبقه بندی و بهنجار سازی اعمال می شود، قدرتی که در کل بدنه ی اجتماع توسعه یافته است.(لاکومب، 2006،332) بنابر این فلسفه ی نوین مجازات را نه تنها ملهم از انسان دوستی، بل که ناشی از نیاز به نظارت باید دانست. یا این که به نظر می رسد که نفس این انسان دوستی به عنوان نوعی تدبیر برای ایجاد این شیوه ی نظارتِ رو به رشد باشد.(تیلور، 1380، ص 133).

از همین روست که فوکو رد پای قدرت را در نهاد ها دنبال می کند و  در این میان پای دانش را به وسط باز میکند. چرا که " بدون دانش انظباطی هیچ گونه اعمال انضباط، دست کم هیچ گونه اعمال پایدار و سازمان یافته ی انضباط نمی توانست وجود داشته باشد"( کوزنز هوی، 1380). فوکو به این بحث می پردازد که ما نمی توانیم جامعه ی معاصر یا زندگی خود را درک کنیم، مگر آنکه نگاه دقیق و دیگری به این دست قدرت ها بیاندازیم: نه دولت یا طبقه یا قدرت مشارکتی، نه پرولتاریا یا مردم یا توده های رنج کش، بل که بیمارستان ها، تیمارستان ها، زندان ها، سرباز خانه ها، مدرسه ها، و کارخانه ها؛ و بیماران، دیوانگان، سربازان وظیفه، کودکان، و کارگران. ما باید به بررسی مکان هایی بپردازیم که قدرت درآن جا به شکل فیزیکی اعمال شده و به لحاظ فیزیکی ماندگاری یافته و یا با مقاومت مواجه می شود. (والزر، 1380،ص249).

پس فوکو به دنبال یکی از این مکان ها یا یکی از این نهادها یعنی به دنبال چگونگی "پیدایش زندان" می رود.

از آنجایی که به قول والزر " کیفر شناسی به وسیله ی نظام زندان شکل میگیرد" ( والزر،همان،ص271 ) از همین رو، فوکو الگوی بنتام برای ساخت زندان ها را به عنوان صریح ترین صورت این فن آوریِ دیداریِ نوینِ قدرت برمیگزیند. زیرا در این الگوست که کار منضبط ساز و به هنجار کننده ی نگاه به رسواترین شکل خود می رسد.(جی،،ص 349، 1380)

" فوکو در نظارت و مجازات به توصیف این نکته می پردازد که قدرت در دوره های مختلف در اروپا چگونه اعمال شده، چگونه از نمایش عمومیِ تن ِشکنجه شده ی مجرمان به تادیب، حبس و نظارت در روزگار امروز تغییر شکل داده است."( میلز، 1389، ص 73). و به دنبال این است که نشان بدهد چگونه  در این گسست بدن جای خود را به روح می دهد. چگونه  جلاد جای خود را به سپاه کاملی از تکنسین های روح مانند نگهبانان و پزشکان و کشیشان و روانپزشکان و روان شناسان و مربیان تربیتی می دهد. فوکو در پی آن است که نشان بدهد این واژگونی اتفاق افتاده  آنچه ادعا می کند نیست و  اصرارا داراد که به  زیر پوست این گسست برود و   یک کاسه نبودن جریان اصلاحات انسان دوستانه را در نظام  کیفر ی به نمایش بگذارد. و در نهایت فلسفه ی نوین کیفر دهی را نه نشان از انسان دوستی بلکه نشان از نیاز به نظارت تببین نماید.  

فاصله گرفتن از اثر های سرکوبگر کیفر و نشان دادن  کارکرد ویژه و پیچیده ی اجتماعی کیفرها و تکنولوژی های انضباطی اهمیت فراوانی می یابد. و مساله ی کلان  این خواهد بود که  چگونه انسانها به واسطه ی قرار گرفتن در شبکه و مناسبات قدرت و دانش به عنوان سوژه و ابژه  از آب در می آیند.

" با تحلیل ملایمت کیفری به منزله ی تکنیک قدرت، هم میتوان فهمید که چگونه انسان، روح، فرد بهنجار یا نابهنجار، به منزله ی ابژه های دخالت کیفری جای جرم را گرفتند؛ هم میتوان فهمید که شیوه های خاص به انقیاد درآوردن، با چه روشی توانست انسان را به منزله ی ابژه ی دانش برای گفتمانی با شان " علمی" متولد کند"( فوکو، مراقبت و تنبیه، ص 35). 

بنابر این آنچه هدف دورو دراز  نگارنده را تشکیل می دهد  و از دل تحقیق پیرامون مناسبات قدرت و خشونت در سرزمین کیفر بیرون می آید  همان  " ارائه ی تاریخ به هم پیوسته ی روح مدرن و قدرت نوین قضاوت کردن" است.

هراه با این گزاره، هرچند فوکو الگوی سراسر بین بنتام را به عنوان چارچوب اساسی انسانی کردن نظام کیفر، صریح ترین شکل این تکنولوژی های انضباطی می بیند، اما نشان دادن پیدایش و عملکرد این  تکنولوزی های انضباطی قدرت و حضور آن در مکان های دیگری همچون  صومعه ها، پادگان ها، کارگاه ها، کلنیک ها و... می تواند  در جهت شفاف کردن اهداف اشاره شده، مورد تحلیل قرار بگیرد .چرا که ذیل تکنولوژی های انضباطی به سوی این تحلیل خواهیم رفت که تنها در کیفر و زندان نیست که این مناسبات پیاده یا اعمال میشود بلکه در ادامه ی این روند، زندگی فردی نیز مجرای اعمال این تکنولوژی های نوین قدرت قرار می گیرد.

" عنوان فرعی کتاب مراقبت و تنبه نباید مارا گمراه کند. کتاب به تولد زندان، یا حتی به عبارت دقیق تر، به شکل جدیدی از تنبیه نمی پردازد. بلکه مساله ی کتاب ظهور مجوعه ی کامل و جدیدی از تکنیک ها برای سامان دهیِ هنجارمند ِزندگی های فردی است. می توان گفت که زندان آزمایشگاه بزرگی است که درآن شماری از این تکنیک ها ابداع می شود. این امر در مورد کارگاه، مدرسه و ارتش نیز صدق می کند."(سوژه، استیلا، قدرت، ص239)

بنابر این ضمن تعیین جایگاه خشونت و قدرت در سرزمین کیفر هدف دیگری را بایدا مدنظر قرار داده و آن هدف از این قرار است که؛  مفصل بندی  دانش با قدرت  چگونه اتفاق می افتد.  این دو  ذیل واقعیت تاریخی روح مدرن چگونه یکدیگر را تولید و تقویت می کنند. دانش و قدرت  چگونه و در چه مناسباتی  زمینه پیدایش  سوژه و تشکیل جامعه ی انضباطی را فراهم می آورند.  

و  در همین راستاست که فوکو و در پاسخ به پرسش  "چرا قدرت "؟  در موخره ی کتاب میشل فوکو  فراسوی ساختگرایی و هرمونوتیک  پاسخ را «سوژه» میداند.:

"هدف من از تحلیل پدیدههای قدرت و یا ساختن و پرداختن بنیادهای چنین تحلیلی نبوده است. در عوض هدف من پرداختن تاریخی از شیوه های گوناگونی بوده است که به موجب آنها، انسانها در فرهنگ ما به سوژه هایی تبدیل شده اند.پژوهش های من با سه شیوه ی عینی سازی فرد سروکار داشته که انسانها را به سوژه تبدیل کرده اند."

در کنار این پاسخ فوکو اما گمان  می رود  قدرت و نظریه پردازی های پیرامون آن از عوامل تعیین کننده ی تغییرات تاریخی بوده ست ،و  فراخوان به در ک جدید ی از مفهوم  قدرت می تواند هدف متناسب موضوع تحقیق قرار بگیرد. و ار آنجایی کیفر یکی از حوزه هایست که دستخوش این تغییرات تاریخی بوده است به نظر می رسد بررسی چگونگی چرخش اتفاق افتاده  درنظام کیفری  از طریق  تحلیل مناسبات قدرت و دانش و تعیین جایگاه خشونت در میان این تغییرات مارا به سوی  همان  پاسخ فوکو یعنی  " سوژه" راهنمایی میکند.

منابع:

  1. فوکو ، میشل (1388)،  مراقبت و تنبیه تولد زندان ، ترجمه نیکو سرخوش و افشین  جهاندیده ، نشر نی ،چاپ هشتم
  2. کورنز هوی، دیوید (1380)؛ " فوکو در بوته ی نقد"، مقاله ی قدرت، سرکوب، پیشرفت: فوکو، لوکوز و مکتب فرانکفورت، ترجمه ی پیام یزدانجو، نشر مرکز.
  3. تیلور، چارلز(1380)؛ " فوکو در بوته ی نقد"، مقاله ی آرای فوکو در باب آزادی و حقیقت، ترجمه ی پیام یزدانجو، نشر مرکز
  4. جی، مارتین(1380)؛ " فوکو در بوته ی نقد"، مقاله ی در امپراتوری نگاه: فوکو و خوار داشت « دید » در تفکر قرن بیستمی، ترجمه ی پیام یزدانجو، نشر مرکز
  5. والزر، مایکل(1380)؛ " فوکو در بوته ی نقد"، مقاله ی سیاست میشل فوکو، ترجمه ی پیام یزدانجو، نشر مرکز
  6. میلز، سارا (1389)؛  فوکو، ترجمه ی داریوش نوری، نشر مرکز، چاپ اول
  7. میلر، پیتر (1384)؛  سوژه، استیلا و قدرت، ترجمه ی نیکو سرخوش و افشین جهان دیده، چاپ دوم

 

 

  1. 1.Brown, wendy(2006), power after focoult, The Oxford Handbook of Political Teory, Chpter 3,  Oford University Press , pp 66- 84
  2. 2.lacombe, dany(1996), reforming focoult: a critique of social control thesis,  british journal of sociology, vol 47,  no.2

 

این یادداشت در چارچوب همکاری انسان شناسی و فرهنگ و روزنامه مردم سالاری منتشر می شود و در  صفحه ی اندیشه به تاریخ 14/2/1391 به چاپ رسیده است.

 

پرونده «میشل فوکو» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/10102 

 

پرونده «خشونت»  در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/3201

 

 

شاخه اصلی

نظریه

محدودیت های رویکردی مذهبی/ فرقه ای به بحران سوریه

"دست از کشتار بردارید! ما می خواهیم سوریه ای برای همه سوریه ای ها بسازیم!". (رامیا دالی، یکی از فعالان مبارز در سوریه)
کشتارهای 25 مه و 6 ژوئن، نقاط عطف و زمین لرزه هایی بودند در تاریخ بحران پانزده ماهه سوریه. به عقیده بسیاری از ناظران، این حوادث اخیر قابلیت این را دارند که با دخالت های فرقه ای و مذهبی گرو های همجوار به ویژه لبنان، کشور سوریه را در یک جنگ داخلی مذهبی و فرقه

 

ای (نظیر آنچه در لبنان رخ داد) چند پاره کنند.
اما دیدگاهی خوش بینانه تر در رابطه با آینده سوریه نیز هنوز ممکن است. جامعه سوریه اعم از شهر و روستا و محله، کلا بر اساس "نظام خویشاوندی تباری" مشتمل بر گروه ها ی حرفه ای قومی، مجامع مذهبی و فرقه ای شکل گرفته است. در این نوع نظام اجتماعی، فرد در جامعه مستقل نیست بلکه به شبکه ای طایفه ای تعلق دارد که بایستی الزما با آن متحد و همبسته باشد و در قبال آن الزاماتی را بر عهد دارد.
زمانی که حزب بعث در سال 1963 در این کشور به قدرت رسید، بلند پروازانه شروع کرد به این که این اشکال تعلق را که "باستانی" درنظر گرفته می شد توسط بدنه های حد واسط و  نمادهای مدرنیته : مثلا هسته های حزبی، تعاونی ها، اتحادیه ها، سازمان های جوانان و غیره جایگزین نماید. لذا می بایست شهروندان سوری را که از قید این تعلق های قدیمی آزاد شده بودند را تعلیم می داد و متعهد به رژیم خود می کرد. اما این جایگزینی صورت نگرفت: لذا این بدنه های حدواسط به جای آن تبدیل شدند به ابزارهایی برای کنترل جامعه و پیروزی قدرت توسط حافظ اسد در سال 1970 و شکل گیری یک رژیم مقتدر و نسبتا مستبد که توسط فرقه علویان کنترل می شد و برعکس خواسته ابتدایی رژیم بعث، کشور سوریه را مجددا به سمت تقویت اشکال همبستگی سنتی در سطح جامعه بزرگ سوق داد.
از مارس 2011، سرکوب ها، و حملات سازمان دهی شده رژیم سوری، از سوی دیگر شدت گیری بیکاری و فقر در این کشور، افزایش قیمیت ها و کاهش قدرت خرید، از یکسو برای اکثریت مردم سوریه احساس خشم و ناامنی تولید کرده است و از سوی دیگر آنها را به سمت تعلق های قدیمی و ستنی ای سوق می دهد که می توانند به عنوان اشکال همیاری و همبستگی جمعی جایگزینی در شرایط نا امنی ملی به آنها احساس امنیت ببخشند.  
خود رژیم سوریه نیز حتی به تحریک و استفاده از تعلق های فرقه ای و مذهبی می پردازد و با طرح موضوع "توطئه بین المللی" و تحریک ترس از یک دولت "اسلامی سنی"، جماعت علویان را متحد می کند و آنها را در غالب شبه نظامیان سازمان دهی و مسلح می کند و از سوی دیگر می داند که در این میان سایر گروه های مذهبی مثل مسیحیان و اقلیت های مسلمان اسماعیلی و دروز گرایش خنثی دارند.
اما با این حال باید دانست که اگر نهادهای اجتماعی خانواده، طایفه و فرقه مذهبی، در حال تقویت شدن هستند، این به آن معنی نیست که جامعه سوریه در حال از هم پاشیده شدن است. خطوط سخت گسل بیشتر اقتصادی و خصوصا سیاسی است تا مذهبی و فرقه ای. مخالفان با اینکه اکثرا سنی هستند اما در میانشان مسحیان و علویان زیادی (مثل میشل کیلو، جورج صبرا، ثمر یزبک، فدوا سلیمان و ... )، و حتی افراد لائیک و مارکسیست هم حضور دارند. از سوی دیگر می بینیم که کرد های منطقه های حلب و شمال شرقی سوریه، که تقویم و رسوم متفاوت خودشان را در این کشور دارند، با وجود شرکت در مخالفت ها و تظاهرات گوناگون، کمتر دستخوش سرکوب قرار شده اند.  
اگر گروه مخالفان مسلح ارتش آزاد (ASL)، در مقابل سرکوب ها به واکنش های افراطی می پردازند و گاها با گروهک های سلفی متحد می شوند (که البته به نظر بسیاری به نوعی بازیچه قدرت می شوند)، اما گروه مخالفان صلح طلب، توسط اقدامات کمیته محلی هماهنگی (LCC) قدرتمند و سازمان یافته باقی مانده و جنبش مردمی را تشکیل می دهند که خواستار  دستیابی به کشور دموکراتیکی که هم متحد و هم متکثر باشد است که در آن هیچ فرقه یا طایفه ای حذف نشود.   
گذشته از این تعلق های فرقه ای، شکل دیگری از همبستگی نیز در سطوح بالای انقلابی ایجاد شده است. از طریق جمع آوری کمک های مختلف دارویی و غذایی مردمی برای کمک و پرستاری از زخمیان، و نیز شکل گیری شعارها و آواز ها که در سراسر کشور شکلی از همبستگی و تعلق به هویتی واحد را با مقاومت هایشان ابراز می کنند. این در مناطق و شهرهایی که بیشتر مورد اصابت قرار گرفته اند، و به مرور زمان تصویری تمجید آمیز از قهرمانی را می سازند، بیشتر احساس می شود.
لذا خود این تعلق به  "جریان انقلابی" عنصر مهمی جدیدی است که اندک اندک از دورن جامعه دارد هویت ملی نویی را برای سوریه رقم می زند (کاری که خود رژیم بعث درآغاز می خواست انجام بدهد ولی نتوانست) که بازگشت از آن غیر ممکن خواهد بود.
لذا این موضوع به نظر اتوپیایی و غیر ممکن نیست که تصور کنیم که حرکت مشترک مردم، که از سوی دیگر نشان از بازگشت شرافت به مردم کشور است، خود می تواند بخشی از اتحاد کشور سوریه فردا را بسازد.  همانطور که "یاسین الحج صالح" گفته است، این بحران باعث شکل گیری نسل جدیدی در سوریه شده است که از خاستگاه های مختلف تشکیل می شوند و برای اولین بار است که سونوشت شان نه تنها از طریق مبارزه سیاسی، بلکه همچنین از طریق احساس تعلق مشترک و هویتی که تلاش می کند تا "تجربه ملی بنیانگذاری را بنا کند" رقم می خورد.
در آخر لازم است به موضوع و نقش لبنان نیز در این رابطه اشاره کنیم. در این ارتباط باید از رویکردی صرفا مذهبی فرقه ای پرهیز کرد. جامعه سوریه سنت و تاریخی دیرینه در آمیختگی و هم زیستی مذاهب دارد و از گذشته تا امروز در مقابل خطر جهت گیری های فرقه ای تضاد آمیز مقاومت کرده است. گروه مخالفان در این کشور خود نیز از عواقب این چنین تهدیدی آگاهی دارند. لذا مطمئنا خودشان زبانی را برای تسلی دادن به گروه های مختلف مردم، از جمله علویان سوریه در رابطه با نگرانی شان در این مورد خواهند یافت.  (منبع روزنامه لیبراسیون 25 خرداد 1391 )  

دکتر تیری بواسی یر(انسان شناس و استاد دانشگاه لیون)
دکتر سپیده پارسا پژوه (دانشگاه نانتر قرانسه) مدیر گروه شهر و فرهنگ انسان شناسی و فرهنگ است.  

 

 

.Ref

Les limites d’une approche confessionnelle de la crise syrienne   Thierry BOISSIÈRE Anthropologue, maître de conférence à l’Université Lyon-II et chercheur au Gremmo (Maison de l’Orient et de la Méditerranée, Lyon)  

 

 

پرونده «تحولات خاور میانه» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/10253

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. برای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

پرسش از فرهنگ (70): آیا با نابودی کالبد انسانی می توان ذهنیت فرهنگی درونش را نیز نابود کرد؟

کالبد جاودان
تقابل میان «جسم» و «روح» از قدیمی ترین ایام و باستانی ترین نوشته ها در اندیشه انسانی به صورتی وسواس انگیز مشاهده می شود. اسطوره «اکسیر جوانی» که می توان آن را به صورتی جهانشمول در  فرهنگ هایی بسیار دور از یکدیگر بازیافت، خود گویای بازتابی از وسواس می تواند باشد: تحمل ناپذیری این «واقعیت» و یا حتی این «احتمال» که پایان بدن، به مفهوم پایان  فکر باشد، هم از این رو پنداره «جاودانگی» نیز اسطوره ای جهانشمول را ساخته است تا شاید کابوس  فرا رسیدن مرگ و «اشغال» تدریجی بدن به وسیله آن («ناتوانی» و «پیری») و پیروزی نهایی و بی شک آن را از ذهن و کنش انسان ها بیرون براند.
از فوکو در تبارشناسی های خود تا انسان شناسان و جامعه شناسان مدرنی چون داوید لو بروتون، بسیاری از متفکران بر رویکردی اساسی در رابطه تقابلی جسم روح از لحاظ فرهنگی انگشت گذاشته اند: اینکه تلاش برای نفی «بدن» یا «کالبد» دیگری، تلاش برای تخریب آن و به ویژه نابود کردن  بی رحمانه آن در فرایندهای چون نسل کشی، شکنجه، زندان، و... بیشتر تلاشی برای نفی «احتمال» نابودی  کالبد/روح «خود» است. در این  میان مفهوم «شکنجه» در نزد فوکو و مفهوم «درد» در نزد لوبروتون، در پی رسیدن به هدف یکسانی هستند و آن از میان بردن «هویت» و جایگزینی موجودیت بیولوژیک  کالبدی در مکان مجموعه بیولوژیک /فرهنگی ارگانیسم فردی است.
فوکو با تشریح دقیق و گاه بی رحمانه شکنجه های قرون وسطایی بر آن است که پوچی و بی معنایی سطحی  این تهاجم سهمگین نسبت به گوشت و پوست، این جنون «آدم خوارانه» را نسبت به هم نوع را، در بعد اسطوره ای آن در وسوسه تحمل ناپذیر به تداوم  هستی در فراسوی گوشت و پوست دیگری، نشان دهد. کالبد تخریب شده،  نابودی دیگری است اما تضمینی برای به فراموشی سپردن تخریب محتوم کالبد خودی. دیگری، به گفته سارتر، جهنمی واقعی، درد آور و تحمل ناپذیر است («درهای بسته»). در این حال یورش به کالبد دیگری  و تحقیر و تخریب آن را نباید در  تعبیری صرفا روانکاوانه مورد تامل قرار داد بلکه، بسیار بیشتر باید به جنبه نمادین این امر، توجه داشت، به اینکه تخریب دیگری ناخودآگاهانه، توهمی از اکسیر جاودانگی و از میان رفتن  مرزهای  جسم/روح تعبیر می شود.          
لوبروتون، همین تفکر و رویکرد را در مفهوم «درد» می جوید، که هر چند پیوندی انکار ناپذیر با «شکنجه» دارد، اما  می تواند همان اندازه منشائی درونی(بیولوژیک) داشته باشد که  خاستگاهی برونی (ساخته و سازمان یافته): در ، شخصیت انسانی را از کار می اندازد. درد پایانی ولو موقت برای فرهنگ است و جسم درد کشیده، می تواند تا حد  نفی ذهنی خویش پیش رود: اینکه به هیچ کس و هیچ چیز دیگری جز قطع شدن درد فکر نکند و یا شاید بهتر باشد گفته شود، اصولا فکر در چنین کالبدی جز در سیستم ها و گره های عصبی در قالب  انگیزش های درناک،  جایی نداشته باشد: انقباض های عصبی/ماهیچه ای، جریان های الکتروشیمیایی کالبد را در دردمند بودنش به کل  ارگانیسم تبدیل کرده و فکر را، به مثابه  شگلی خاص از این فرایندها، به نابودی کشند.
اما دقیقا تمام پیچیدگی فرهنگ در این نکته است که هر چند درد و مرگ، پایانی برای آن به حساب می آیند، اما این پایان  لزوما پایانی موقت باشد  که به «زایشی»  دوباره در قالب هایی دیگر منجر شود اما این بار قالب هایی که غیر قابل تخریب هستند زیرا خود از جنس ذهن، اسطوره، اندیشه و پنداره و روحند. نتیجه آنکه تخریب کالبد در اینجا می تواند به نتیجه ای معکوس با آنچه عامل تخریب کننده در پی اش هستند، یعنی نفی هویت «دیگری» در ذهنیت فرهنگی  تمایز دهنده؛ آن منجر شود و برعکس، آن هویت را از قالبی فردی ، محدود، قابل دسترسی و طبعا دستکاری ، به قالبی، اثیری، به دور از دسترس، ابدی و به ذهنیت کامل بدل کند که درد و تخریب خود بدل به بخشی افسانه ای از حافظه تاریخی آن شوند.
در اینجا «حافظه تاریخی» یا «مکان حافظه» به واژه ای  کلیدی و سحر آمیز بدل می شود: کالبدی  بسیار متعارف، بدون آنکه  خود بخواهد و یا بداند، تبدیل به کالبدی  خیالین ، تبدیل به یک مکان حافظه می شود؛ قهرمانی زاده می شود؛ قهرمانی که بیشتر از آنکه خود در  زایش خویش  نقش داشته باشد، سیستم اجتماعی او را ساخته است. پرسش در این میلن آن است که چرا سیستم اجتماعی وارد چنین فرایندی می شود؟ پاسخ همان است که در فرایند دیالکتیک میان کالبد تخریب کننده/ کالبد تخریب شونده  شاهد آن هستیم: تلاش برای جاودانگی و از میان بردن  حس و  آگاهی نسبت به «نیستی» به مثابه تنها قطعیت  قابل تصور. سیستم اجتماعی، قادر نیست بر اساس نیستی به مثابه هدف غایی تداوم بیابد، هم از این رو است که  سیستم های توتالیتری  کمونیستی (در شوروی پیشین) و فاشیستی (در آلمان هیتلری) نه تنها سیستم هایی ویرانگر نسبت به دیگران بوند ، بلکه در نهایت به سیتم های خود ویرانگر نیز تبدیل شدند: آدم خواری که به قول هانری لوفبور( که این را درباره سرمایه داری می گوید)، آن گاه که همه دیگران را خورد ، چاره ای جز آن ندارد که دست و پا و کالبد خویش را نیز تا حد مرگ بخورد.
در نهایت پاسخ به این پرسش را می توان چنین داد: همانگونه که کالبد فیزیکی یک کنشگر اجتماعی تداومی بیولوژیک از سایر کالبدهای بیولوژیک  است که با میلیاردها سلول مادی، ژن، و بازمانده های فییکی به آنها  متصل بوده، هست و خواهد ماند،  فرهنگ و دهنیت درون او، ختی با قدرتی بیشتر نه تنها جنین روابطی را با بیرون از خود  داشته و دارد و بنابراین فراتر از کالبد به حیات ذهنی  خود به مثابه حافظه ای در ذهنیت های دیگر ادامه می دهد، اما فراتر از این رابطه، چنین ذهنیت و پنداره ای می تواند از خلال  فرایندی از فرازش (sublimation)  که خود  حاصل تخریبی سیستماتیک تا حد  نفی کامل فیزیک (مرگ) شود، حیاتی استثنایی ، کاریزماتیک، اسطوره ای بیابد و قدرتی که  بی شک  فرتر از تصور خود او، تخریب کنندگان و ستایش کنندگانش باشد.    

ستون مشترک انسان شنانسی و فرهنگ و روزنامه شرق (سه شنبه ها)

این مطلب روز سه شنبه 14 دی ماه 1389 منتشر شده است.

پرونده ی «ناصر فکوهی» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/9132

پرونده ی «خشونت» در انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/3201

 

شاخه اصلی

نظریه

قتل عام کلمات: تاملاتی انسان شناسانه بر مفهوم سانسور

اشاره: سانسور و وضعیت سانسور همواره نشانه هایی را برای وضعیت زیست اضطراری اقلیت ها و دگراندیشان برساخت می کند که دراین وضعیت های اضطراری تفکر به زعم امبرتو اکو؛ آگاهیِ نشانه شناختی‌ی انسان در زمان حال، می‌تواند فردا متضمنِ رهایی‌اش شود ، این تاملات انسان شناسانه بر نشانه های زبانی، تصویری و مکانی وضعیت سانسور در جوامع انسانی بناشده و صرفا طرحی تاملی است.

الف ـ زبان در وضعیت سانسور؛ زبان در این وضعیت دچار آلودگی ـ تورم می‌شود، ‌وقتی که در مقام دفاع از خود، این پدر، شوهر یا برادر است که فقط می تواند حرف بزند، وقتی که نسلی از گفتن جمله «دوستت می‌دارم» ناتوانند، هنگامی که از گفتنِ یک کلمه هراس داری وشروع به زیاده‌گویی می‌کنی و زبان را متورم می‌کنی و… همه‌گی زبان را به ورطه‌ی شیزوفرنی فرو برده و دیگر با ناواقعیتی روبه‌رو هستیم که یا واژگان قدرتمند، جنسی مذکر دارند (جوانمرد، مردانه ایستادگی کرد، مرد باش و…) و یا با عدمِ تواناییِ گفتنِ «دوستت می‌دارم» و عدم تصعید این احساس در زبان و واژگان، دچار تجاوز و خشونت می‌شود و یا آن‌قدر هراس وجودش را در برمی‌گیرد که زبان‌ا‌ش به مدح، ثنا، تملق و دروغ‌گویی برای توتالیتاریسم دچار می‌شود. نشانه‌های زبانی از مرحله‌ی خاص، دیگر، مرجعِ معنایی و مفهومی ای ندارند و از معنا تهی می‌شوند و چه بسا به «ضد معنا» تبدیل می‌شوند (مثلاً ترکیب‌های انتقاد سازنده، اصلاح‌طلبی خردمندانه و …) که همه‌ی این دگردیسی‌های معنایی در وضعیتِ سانسور؛ توتالیتاریسم صورتبندی می شوند و زبان، خود را فربه و متورم از واژگان و ترکیب‌های ضد معنا می‌بیند و در مقابل، زبان با وضعیتی تهی از واژگان معناداری (چون انتقاد، بحران، اصلاح‌طلبی، آزادی، دموکراسی و …) مواجه می‌شود.

ب ـ تصویر در وضعیتِ سانسور: کسی که نماینده‌ی توتالیتاریسم است با زنگی در دست، تصاویر را ورانداز می‌کند، متر می‌کند، مزمزه می‌کند و آن‌جا که تصاویر، خطوط سانسور را مورد هجوم قرار می‌دهند، زنگ‌اش به صدا در می‌آید، و آن قطعه، جزیی از میوه‌ی ممنوعه‌ی توتالیته می‌شود. (اشاره به فیلم «سینما پارادیزو») نگاهِ خیره؛ محدود می‌شود، ایدئولوژیک می‌شود و در قالب‌های توتالیتاریسم می‌گنجد و آن‌جا که از این اندازه‌ها به ناگاه، بیرون جهد، فورانی از ضداخلاقِ انسانی را نمایان می‌کند که مثلا در ایران؛ پرفروش‌ترین فیلم‌ِ تاریخِ سینمایی‌اش، فیلم خصوصی «میر ابراهیمی» می‌شود. اخلاق تهی می‌شود و تهی شده، خود را می‌بیند. چه آن‌که نگاه می‌کند و چه آن‌که دیده می‌شود. هر دو قربانی هستند. قربانیِ دستگاه‌ِ عظیمِ سانسور توتالیتاریسمی که در کوچک‌ترین و خصوصی‌ترین روابطِ عوام دخالت می‌کند و آن را مورد هجمه ی خود قرار می‌دهد. تصاویرِ رسمی توتالیتاریسم، آن‌چنان محدود و ناواقعی‌ست که دوربین‌های موبایل و بلوتوث به کار می‌افتند و روایتی غیر قالبی ـ قلابی از واقعیت عرضه می‌کنند. تصویر در سلطه‌ی توتالیتاریسم، خود را در تلویزیون دولتی بازسازی کرده و دنیایی از ابزارهایی که چرخه‌ی بسته‌ی «استیلا و هژمونی» را قوام می‌بخشند را شکل می‌دهند. تلویزیون و شوهای تخدیرکننده‌اش، با بصری ساختنِ مضامینِ انضمامی اقتدار و توتالیتاریسم، بر ذهن و روان فرد مستولی گشته و با شیوه‌هایی ظاهراً اخلاقی به تحمیق‌سازیِ توده می‌پردازد. تصاویرِ آرشیوی مونتاژ شده‌ای که واقعیت را به گونه ای ایدئولوژیک جعل می کنند و در کادو پیچی‌ای به شدت زیبا و فریبنده، به عوام خورانده می‌شود. کارکردِ ایدئولوژیک و سانسورکننده‌ی تصاویر تلویزیونی در جوامع توتالیتر ـ پدرسالار، تداومِ بازتولیدِ بافتار و ساختارِ استبدادپرور و مردگونه‌ای است که در سطوحِ زیرین روابط و تعاملات، خود را در سریال‌ها و شوهای تبلیغاتی‌اش، بازآفرینی می‌کند. افسانه‌ی آقای «جومونگ»، زندگی آقای «خجسته» در سریالِ «رستگاران» و نمونه‌های جدیدی از این دست، آن‌چه را که در لایه‌های زیرینِ اهدافِ خود پی می‌گیرند، چیزی جز بازتاب و بازآفرینی روابطِ «مستبد / رعیت»، «پدرخوانده / فرزند»، «خوب / بد»، «مرد / زن» و …نیست که در جامعه‌ی ایرانی همچون زنجیری نامریی بر دست و پای فرهنگِ عامه، آنان را به تبعیت از آن اجبار می‌کند. ژان بودریار؛ فیلسوف پست مدرن فرانسوی در بابِ تصاویرِ دربندِ هژمونی سانسورگرایانه ی توتالیتاریسم رسانه‌ای می‌گوید: «…ناگفته پیداست که محتوای رسانه‌ها در بیشتر مواقع نقش واقعی آن‌ها را از ما پنهان می‌سازد، محتوای خود را به صورت پیام ارائه می‌کند، در حالی که، پیام واقعی، تغییر ساختارِ عمیقی‌ست ـ تغییر در الگو، عادت، میزان و …‌ـ که در رابطه‌ی انسانی شکل گرفته است… پیام تلویزیون، تصاویری نیست که ارسال می‌کند، بلکه روش‌های جدید ارتباطی و درکی‌ست که تحمیل می‌کند و تغییراتی‌ست که در ساختارهای خانوادگی و جمعی به وجود می‌آورد…» تصاویر و امرِ بصری، مغلوبِ توتالیته می‌شود و عامه نیز منقاد و مرعوبِ تصاویر می‌شوند. زنجیره‌ای که به دستکاریِ ذائقه و هویتِ فرد می‌انجامد. آن‌چنان که به زعم تئودور آدورنو: فیلسوف اجتماعی مکتب انتقادی فرانکفورت؛ این هژمونیِ نشانه‌های سانسور در وضعیت توتالیتاریسم، دستِ آخر به شکلی اجتناب‌ناپذیر به «شبیه» بودگی و «این همانی» چیزها و کس‌ها می‌انجامد و یا در حرکت خشونت‌آمیزی به طردِ وحشیانه‌ی آنانی می انجامد که تفاوط و تمایزی هستی شناختی دارند،  لذا، کارکردِ نمادینِ امرِ بصریِ‌ سانسور شده، از بین بردنِ تفاوط‌ها و ناهمگونی‌هاست و همین جا هست که اقلیت و امرمتمایز در وضعیت سانسور دچار هستی ای اضطراری به زعم ژیل دلوز می شود.

جیم ـ مکان در وضعیتِ سانسور: فضا و مکان، متنی برای کنش‌های جمعیِ افراد هست که در نظام‌های سانسورِ توتالیتر، جزیی از حاکمیت ابزاریِ ایده‌ی همبسته‌ی توتالیتر محسوب می‌شود که موردِ حاکمیتِ بازتولید-شوندگی نظم و انضباطِ دارالتأدیبی و پادگانی به زعم میشل فوکو قرار می‌گیرد. نشانه ی خانه‌های ایرانی و میهمانان اش، صرفاً اتاق پذیرایی‌ست که به بهترین شکل، تزیین و آراسته شده ولی مکان زندگی اعضای خانواده، خالی از ایده‌ی زندگی‌ست، سانسورِ فضایِ زندگیِ خود، بازنمونِ همان سردرِ زیبایِ عمارتِ توتالیتاریسم است. آن‌چه که از نما و ظاهرِ بیرونی خانه‌ها و مساکنِ ایرانی دریافت می‌شود، توّرم مصالح به کار گرفته شده و اغراق در سازه‌هاست که فقط به جلب توجه دیگری می‌اندیشد، اما اندرونی، همچون دخمه‌ای برای زندانی کردن و پوشاندنِ ناموس از دید دیگری‌ست. معماری به کار گرفته شده در ساختمان‌های اداری ـ دولتی نیز به همین شیزوفرنی معنایی دچارند؛ سردری زیبا برای پوشاندن ناکارآمدی موجود در ساختار بروکراتیک آن. این دروغ و اغراق در بازتولید فضا، حتا در تزیین و آراستنِ ماشین‌های ترانزیتی نیز در فرهنگِ جاده‌ای ایران دیده می‌شود و خود را بازتولید می‌کند. (برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به: موذنی، حمید، بازنگری انتقادی، بوشهر، شروع، ص 231) و یا در آراستن و آرایش جلدهای کتب، عروس‌ها، دکورهای تلویزیونی، شوهای انتخاباتی، همایش‌ها، دانشگاه‌ها و… فضایی بزک شده با دستکاری اغراق‌آمیز از آن، چیزی جز پوشاندن ضعف‌ها، زشتی‌ها، ناکامی‌ها، سرکوفتگی‌ها و… نیست. کسی که هم با این فضا و مکان، تمایز و تفاوط دارد، دچار تبعید و مهاجرت خواهد شد. فضا و مکانِ درون وضعیت اضطراری ناشی از نشانه‌های سانسور توتالیتاریسم، بازتولیدِ مفاهیم و معناهای دروغین و اغراق‌کننده‌ای است که خود را در بازنمایی ساختارهای توتالیتاریسم آشکار می‌کند که حتا این نشانه‌سازی دروغ، خود را در فضاهای مجازی نیز بازتولید می‌کند. اما در مقابل، امرمتفاوط و متمایز، خود را در فضای دیاسپوریک (مهاجرت) و زبان سامیزداتی (ادبیاتِ زیرزمینی) می‌آفریند و خیلِ عظیم کدهای فیلترشکنی را می آفریند که دنیای مجازی را از بندِ نشانه‌های سانسور خودکامه‌گی می‌رهاند.
* * *

«برای شاعری که صفِ کلماتش طویل شده / دلم می‌سوزد / برای گنجشکِ بی‌شاخه‌ای که جیک جیک‌هایش باد کرده‌ست در گلو / برای استراحت کلاغی که سیم برق ندارد / برای خودم / که مثلِ برق رفته‌ام از خانه…» (شعری از علی عبدالرضایی ـ قطعه‌ی «سانسور»)
***

یادداشت ها:
* عنوان یادداشت، بخشی از شعر «برو به سمتِ برو که من رفتم» اثر علی عبدالرضایی است.

ایمیل نوسنده:paradox_hesam@yahoo.com
 

دوست و همکار گرامی

چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد. رای اطلاع از چگونگی کمک رسانی و اقدام در این جهت خبر زیر را بخوانید

http://anthropology.ir/node/11294

خشونت علیه زنان

گزارشی از میز گرد گروه علمی- تخصصی مطالعات زنان در گفتگو با خانم منصوره خاتم
خشونت علیه زنان در اکثر جوامع امروزی امری پذیرفته شده و متداول است.برای مثال در جنگ های چند دهه اخیر شاهد آنیم که تجاوز به زنان و خشونت علیه آنان به صورت یکی از پی آمدهای جنگ مرتبا تکرار می شوند. در زمان صلح نیززنان وضعیتی بهتر از آن ندارند و به قول گزارشگر دیده بان حقوق بشر وضعیت زنان در زمان جنگ بازتاب وضعیت آنان در زمان صلح است.در ایران نیز هر روزه در اخبار و روزنامه ها از قتل زنان توسط پدران ،شوهران ، بستگان و مردان خیابان و غیره باخبر می شویم. زمانی این جنایات تحت عنوان عشق، زمانی تحت عنوان پاسداری از عفت خانواده و زمانی دیگر تحت عنوان حفظ عفت جامعه انجام می گیرد.
خانم منصوره خاتم، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد مددکاری اجتماعی از دانشگاه تورنتو، ابتدا خشونت را چنین تعریف می کند: " به طورکلی هر حرکتی علیه خواست فرد که باعث آسیب یا محدودیت برای او توسط فرد دیگری در گروه شود" او می افزاید : گروهی بر این اعتقادندکه نابرابریهای اجتماعی دلیل اصلی خشونت علیه زنان بوده و در صورت برقراری تعادل بین حقوق زنان و مردان  خشونت قابل حل خواهد بود، در حالیکه در جوامع غربی هم که نابرابری اجتماعی بین زنان و مردان کاهش یافته ، ما هنوز شاهد خشونت علیه زنان هستیم و حتی در روابط هم جنس گرایان نیز این مسئله به وضوح دیده می شود.در نتیجه باید توجه داشت که خشونت علیه زنان در تمام نژادها ، طبقات اجتماعی، بین خانواده های روستایی و شهری و در هر سطح از تحصیلات دیده می شود. خشونت در خانواده غیر از آسیب های روحی و روانی ، تاثیرات عمیقی در اقتصاد و سلامت اجتماع می گذارد و به همین دلیل رسیدگی و کاهش آن اهمیت اساسی برای دولت ها دارد.
وی سپس  پدیده خشونت درکشور کانادا و به ویژه در میان فارسی زبانان یا خانواده های مسلمان ساکن در شهر تورنتو را چنین بیان می کند: یک چهارم جرایم خشن در کانادا خشونت های خانوادگی هستندکه البته نباید فراموش کرد تمام خشونت های خانوادگی را زنان تشکیل می دهند. زنان جوان (34-25) سال بیشتر در خطر خشونت قرار دارند اما در کل ، فقط80% کسانیکه خشونت انجام داده اند دستگیر می شوند. از سوی دیگر،جوانان در کانادا 23% جمعیت را تشکیل می دهند و 61% خشونتهای جنسی علیه آنان صورت می گیرد که 79% قربانیان خشونتهای جنسی زنان و عمدتا دختران14-11 ساله هستند.
وی تاکید کرد : البته این آمارزنان مهاجر،زنان رنگین پوست، زنان معلول، زنان سالمند، زنانی که در مناطق روستایی زندگی می کنند و زنان فقیر را در بر نمی گیرد.
وی شیوه بر خورد با مسئله خشونت در خانواده را در کشور کانادا به 3 دسته تقسیم کرد، نخست پیشگیری از طریق آموزش به وسیله مدارس و رسانه ها و همچنین بررسی تاثیرات خشونت و پیامد های آن توسط سرویس های فراگیربرای قربانیان خشونت و سپس برخورد با عاملان خشونت از طریق مراکز مشاوره بازپروری و گروه های درمان و درپایان زندان.
ایشان در بیان دلائل کاهش خشونت در کانادا، با استناد به گزارش سال 2004 در این رابطه ، به چند مورد اشاره کرد، او گفت : سازمان حمایت از کودکان کانادا در صورتی که زنان از رابطه خشونت آمیز شدید بیرون نیایند کودکانشان را از آنها می گیرند. علاوه بر آن ، در صورت تماس با پلیس ، حتی اگر زنان از ادعای خود صرفنظر کند مدعی العموم یا دادستان از خشونت کننده شکایت خواهد کرد و او را به دادگاه خواهد برد.
به گفته وی ، گسترش پناهگاه برای زنان خشونت دیده،افزایش سرویسهای مشاوره ای برای زنان قربانی و استفاده از قانون مبتنی بر اینکه زن در صورت احساس عدم امنیت می تواند از دادگاه بخواهد که مرد از فاصله 500 متری او رد نشود، از دیگر شیوه های به کار برده شده در کشور کانادا برای کاهش خشونت علیه زنان است.
خانم خاتم همچنین گفت : بر اساس مشاهدات شخصی من در طول 10 سال گذشته مردان ایرانی ، در نتیجه شدت عمل قانون ، کنترل بیشتری از خود نشان داده و بیشتر زنان را از نظر روحی و روانی آزار می رسانند اما امروزه کمتر ما شاهد مواردی مانند کودک ربایی در ایران هستیم.

 

شاخه اصلی

نظریه

جامعه شناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت(10): جیل کربین

پرفسور جیل کربین( Jill  E.korbin)از جمله انسان شناسان برجسته در حوزه مطالعات فرهنگی و خشونت و از علاقه مندان پژوهش های آسیب شناسی اجتماعی با تاکید بر مطالعات پیرامون خرده فرهنگ کودکان و نوجوانان به شمار می آید.مطالعات آکادمیک وی در زمینه انسان شناسی همزمان با ورود به دانشگاه کالیفرنیای لس آنجلسUniversity of California)) در اواخر دهه 1960 آغاز و با اخذ مدرک کارشناسی،کارشناسی ارشد و سپس دکترای وی بطور متوالی از این دانشگاه همراه بود.فارغ التحصیلی او در مقطع دکترای انسان شناسی دانشگاه کالیفرنیا به نوعی، پایگاه آکادمیک جدی برای پرداختن وی به حوزه های مشخصی چون مطالعات اجتماعی و فرهنگی و پزشکی را فراهم ساخته،وی را به مثابه انسان شناسی برجسته در حوزه های فوق مطرح ساخت که بویژه دغدغه کودک و مسائل کودکی را در همه زمینه های پژوهشی خویش حفظ کرده بود.حاصل تمامی این تلاش های علمی به انتخاب کربین به عنوان رییس مرکز مطالعات کودک شوبرت(Schubert Center for child studies) و معاونت برنامه مطالعات کودکیChildhood Studies Program) )منجر شد که درانتصاب  وی در رتبه آکادمیک انسان شناسی کودکی نقشی به سزا ایفا کرد.او که علاوه بر انسان شناسی کودکی علاقه مندی خود را به حوزه های متفاوت مسائل اجتماعی،فرهنگی نشان داده است، سابقه تدریس در طیف متفاوتی از واحدهای درسی از "انسان شناسی مقدماتی" تا دشوارترین مباحث "انسان شناسی پزشکی"و روان شناختی و نیز مباحث مربوط به" کودک و خانواده" را از چشم انداز رویکرد انسان شناسانه در کارنامه علمی اش ثبت نموده،حجم قابل توجهی از آثار منتشره خود را به موضوع فرهنگ و گونه های فرهنگی سوءرفتار با کودک اختصاص داده است،به طوری که انتشار کتاب "کودک آزاری و غفلت در چشم انداز میان فرهنگی" از سوی وی نقشی برجسته در ابداع تحلیل های انسان شناسی آسیب شناختی  داشته،الهام بخش رویکردهای نوینی در انسان شناسی و جامعه شناسی کودکی بوده است.با این وجود،تولیدات آکادمیک کربین در آسیب شناسی کودکی به حوزه نظری ختم نشده و با انتشار آثار جدی تری بنابر تجارب میدانی وی دنبال شد که پژوهش پیرامون" نقش زنان زندانی در وقوع بدرفتاری های بیمارگونه علیه کودکان" با تکیه بر گرایشات میان فرهنگی سلامت روانی و آسیب شناسی درمنطقه آمیش اوهایوOhio's Amish) )و همچنین تاثیر فاکتورهای محله ای بر دو گروه کودکان به هنجار و آسیب دیده را می توان از مهم ترین آنها محسوب کرد.وی در حال حاضر در بخش مطالعات کودک،خشونت و خانواده در دانشگاه کیس وسترن ریزرو(Case Western Reserve University) مشغول به تدریس می باشد.

 


پاره ای از فعالیت ها و مسئولیت های وی در حوزه مطالعات میان فرهنگی خانواده و خشونت بدین شرح است:
-    حضور در دانشگاه هبرو اورشلیم به عنوان پرفسور مهمان در سال 2008
-    همکاری در انتشار شماره ویژه نشریه پرگامون با عنوان"کودک آزاری و غفلت" منتشره در سال2005
-    همکاری در نشریه کودک و جامعه در سال 2006
-    عضویت در انجمن روان فیزیولوژی پیشگیری از خودکشی نوجوانان و بزرگسالان در آکادمی ملی علوم در خلال سال های 2001-2003
-    کسب جایزه مارگریت مید از انجمن همکاری های مشترک انسان شناسی و جامعه شناسی امریکا برای فعالیت های چشمگیر در حوزه انسان شناسی کاربردی در سال 2001
-    عضویت در انجمن روان شناسی آمریکا در بخش "کودک و خانواده" و زیر حوزه "سوء رفتار با کودک"
-    حضور در نهمین کنفرانس بین المللی "کودک آزاری و غفلت" برگزار شده از سوی انجمن علمی مشاوره در سال 1992
-    همکاری با یونیسف در حوزه سوء رفتار با کودک در چشم انداز بین المللی در سال 1985


پاره ای از جدیدترین مقالات و کتاب های منتشر شده جیل کربین درباره خشونت و خانواده در فاصله سال های 1990 تا 2008:


1) Child Sexual Abuse: A Cross-Cultural View. In R. K. Oates (Ed.), Understanding and Managing Child Sexual Abuse. Sydney: Harcourt Brace, Jovanovich, pp. 42-58 (Revision of 1987 Chapte in Scheper-Hughes, Ed.

کودک آزاری جنسی کودک:نگاهی میان فرهنگی

2) Hana 'ino: Child Maltreatment in a Hawaiian-American Community. Pacific Studies 13(3):7-22.
هاناینو:سوء رفتار با کودک در یک جامعه امرایکایی-هاوایی


3) Cross-Cultural Perspectives and Research Directions for the 21st Century. Child Abuse and Neglect: The International Journal 14, Supplement I., pp. 67-77.

چشم انداز های میان فرهنگی و راهنماهایی برای تحقیق در قرن 21



4) Korbin, J., Anetzberger, G., Thomasson, R. and Austin, C. Abused Elders Who Seek Legal Recourse Against Their Adult Offspring: Findings from an Exploratory Study. Journal of Elder Abuse and Neglect 13(3):1-18

بزرگسالان آزار دیده ای که به دنبال اعتراضات قانونی علیه نسل پیشین خود هستند:یافته هایی از یک مطالعه اکتشافی

5) Child Maltreatment and the Study of Child Refugees. In J. Athey and F. Ahearn (Eds.), Refugee Children: Theory, Research, and Services. Johns Hopkins University Press, pp. 39-49.
بدرفتاری با کودک و بررسی کودکان مهاجر

6 )Introduction: Child Poverty in the United States. In J. Korbin (Guest Editor) Special Issue, American Behavioral Scientist 35(3):213-219).

مقدمه:فقر کودک در ایالات متحده امریکا

7)Campanella, K., Korbin, J., and Acheson, L. Pregnancy and Childbirth Among the Amish. Social Science and Medicine 36(3):333-342.

بارداری و فرزندآوری در میان جامعه آمیش

8) Cultural Diversity and Child Maltreatment. Violence Update 3(11):3,8,9. (Reprinted in APSAC Advisor (1993) 6(3):23-25.

تنوع فرهنگی و بدرفتاری با کودک


9) Anetzberger, G., Korbin, J., and Austin, C. Alcoholism and Elder Abuse. Journal of Interpersonal Violence 9(4):184-193.

الکلیسم و آزار بزرگسال

10) Sociocultural Factors in Child Maltreatment: A Neighborhood Approach. In G. Melton and F. Barry (Eds) Protecting Children from Abuse and Neglect. New York: Guilford Press. pp. 182-223.

موالفه های اجتماعی-فرهنگی در بروز سوءرفتار با کودک: یک رویکرد محله ای

11) Perpetrators of Fatal Child Maltreatment. The APSAC Advisor 7(4):45-46.

مرتکبین بدرفتاری های شدید با کودک


12) Social Networks and Family Violence in Cross-Cultural Perspective. In G. Melton (ed.), The Individual, the Family, and Social Good: Personal Fulfillment in Times of Change. Volume 42 of the Nebraska Symposium on Motivation, pp. 107-134

شبکه های اجتماعی و خشونت خانوادگی در چشم انداز میان فرهنگی

13) Korbin, J., Anetzberger, G., and Austin, C. The Intergenerational Cycle of Violence in Child and Elder Abuse. Journal of Elder Abuse & Neglect 7(1):1-15.

چرخه میان نسلی خشونت در کودک  و بزرگسال آزاری

14) Coulton, C., Korbin, J., Su, M. and Chow, J. Community Level Factors and Child Maltreatment Rates. Child Development 66:1262-1276.

مولفه های سطح اجتماعی و میزان بدرفتاری با کودک

15) Korbin, J., Coulton, C. and Furin, J. (1995) A Neighborhood-Based Approach to Risk Assessment. The APSAC Advisor 8(4):9-11.

یک رویکرد مبتنی بر محله برای ارزیابی شدت خطر

16) Child Maltreatment Fatalities. In R. Gelles (Ed.) Families and Violence, Vision 2010, Volume 3, pp. 18-19. Minneapolis: National Council on Family Relations.

مرگ و میرهای ناشی از بدرفتاری با کودک


17) Coulton, C., Korbin, J. and Su, M. Measuring Neighborhood Context for Young Children in an Urban Area. American Journal of Community Psychology 24(1):5-32.

بررسی نقش بافت محله ای برای کودکان در یک منطقه شهری

18) Korbin, J., Brinkley, P., Reebals, L., and Singh, N. Understanding the Importance of Cultural Beliefs and Behaviors in Clinical Practice. In R. Kliegman (Ed.) Practical Strategies in Pediatric Diagnosis and Therapy. New York: W.B. Saunders, pp. 35-39.

شناسایی تاثیر رفتارها و باورهای فرهنگی در تجربه کلینیکی

19) Child Abuse and Neglect. In D. Levinson and M. Ember (Eds.) Encyclopedia of Cultural Anthropology. Lakeville, CT: American Reference Publishing Co. Volume 1, pp. 191-193.

کودک آزاری و غفلت

20) Korbin, J. and Coulton, C. The Role of Neighbors and the Government in Neighborhood-Based Child Protection. Journal of Social Issues 52(3):163-176.

نقش محله ها و دولت در حمایت های محله محور کودکان


21) Culture and Child Maltreatment. In M.E. Helfer, R. Kempe and R. Krugman (Eds.) The Battered Child. Fifth Edition. Chicago: University of Chicago Press, pp. 29-48.

فرهنگ و سوء رفتار با کودک

22) Korbin, J., and Coulton, C. Understanding the Neighborhood Context for Children and Families: Epidemiological and Ethnographic Approaches. In. J. Brooks-Gunn, G. Duncan and L. Aber (Eds.) Neighborhood Poverty: Context and Consequences for Children. New York: Russell Sage Foundation. pp. 77-91

شناسایی بافت محله ای برای کودکان و خانواده ها:رویکرد های اتنوگرفیک و اپیدمولوژیک

23) Korbin, J., Coulton, C., Chard, S., Platt-Houston, C., and Su, M. Impoverishment and Child Maltreatment in African-American and European-American Neighborhoods. Development and Psychopathology 10:215-233.

بینوایی و بدرفتاری با کودک در محله های آفریقایی-آمریکایی و اروپایی-امریکایی




24) "Good Mothers," "Babykillers," and Fatal Child Maltreatment." In N. Scheper-Hughes and C. Sargent (Eds) Small Wars: The Cultural Politics of Childhood (pp. 253-276). Berkeley and Los Angeles: University of California Press.


"مادران خوب"،"قاتلان کودک" و "بدرفتاری های شدید با کودک"

25) Korbin, J. and Spilsbury, J. Cultural Competence and Child Neglect. In H. Dubowitz (Ed.) Neglected Children: Research, Practice and Policy (pp. 69-88). Newbury Park, CA: Sage Publications.

قابلیت فرهنگ و غفلت کودک


26) Coulton, C., Korbin, J. & Su, M. Neighborhoods and Child Maltreatment. A Multi-Level Analysis. Child Abuse and Neglect: The International Journal. 23(11): 1019-1040.

محله ها و بدرفتاری با کودک

27) Korbin, J., Coulton, C., Lindstrom-Ufuti, H., Spilsbury, J. Neighborhood views on the definition and etiology of child maltreatment. Child Abuse & Neglect: The International Journal. 24(12):1509-1527.

رویکردهای محله ای درمورد تعریف  و سبب شناسی سوء رفتار با کودک

28) Context and Meaning in Neighborhood Studies of Children and Families. In A. Booth and A. Crouter (Eds.) Does It Take a Village? Community Effects on Children, Adolescents, and Families. Mahwah, NJ: Lawrence Erlbaum Publishers, pp. 79-86.

زمینه و معنا در مطالعات محله ای کودکان و خانواده ها


29) Culture and Child Maltreatment: Cultural Competence and Beyond. Festchrift in Honor of Dr. Richard Krugman. Child Abuse & Neglect, 26(6-7):637-644.

فرهنگ و بدرفتاری با کودک: قابلیت ها و دورنماهای فرهنگی

30) Korbin, J. Invited commentary: Neighborhood and community connectedness in child maltreatment research. (Comment on: E. Gracia,)

 نقش محله و ارتباطات اجتماعی در پژوهش های صورت گرفته درمورد بدرفتاری با کودک

31) Childhood studies. In J.H. Birx, Ed., Encyclopedia of Anthropology, pp. 498-500, Thousand Oaks, CA: Sage Publications.
        مطالعات کودکی
32) Child abuse. In J.H. Birx, Ed., Encyclopedia of Anthropology, pp. 489-491, Thousand Oaks, CA: Sage Publications.
     کودک آزاری
33) Issues of culture. In K. Wilson and A. James (eds.), Child Protection Handbook, Third Edition, pp. 134-141. London and Edinburgh: Elsevier
موضوعات فرهنگ
34) Bluebond-Langner, M. and Korbin, J.E., Challenges and Opportunities in the Anthropology of Childhoods: Introduction to In Focus Section on Children, Childhoods and Childhood studies. American Anthropologist 109(2):241-246.
چالش ها و فرصت ها در انسان شناسی کودکی:مقدمه ای بر "تاکید بر کودک،کودکی و مطالعات کودکی"
35) Coulton. C.J., Crampton, D., Irwin, M., Spilsbury, J., and Korbin, J.E. How Neighborhoods Influence Child Maltreatment: A Review of the Literature and Alternative Pathways. Child Abuse and Neglect 31:1117-1142.
چگونه محله ها بربدرفتاری نسبت به کودکان موثراند؟
36) Children and Families in Neighborhood Contexts: Ethnography and a Multi-Method Approach. Anthropology News 49(4):18-19.
کودکان و خانواده ها در بافت های محله ای:رویکردی اتنوگرافیک و چند روشی
37) Child Neglect and Abuse Across Cultures. In G. Robinson, U. Eickelkamp, J. Goodnow, and I. Katz (eds). Contexts of Child Development: Culture, Policy and Intervention. pp. 122-129. Darwin, AU: Charles Darwin University Press.
آزار و غفلت کودک در میان فرهنگ ها
38) Coulton, C., Korbin, J., and McDonell, J. Editorial: Indicators of Child Well-Being in the Context of Small Areas. Child Indicators Research 2(2):109-110.
شاخص های رفاه کودک در بافت مناطق کوچک
39) Korbin, J.E. and Halley, M. Abuse and Neglect: Effects on the Child. In R. Shweder (ed.) Chicago Companion to the Child. Chicago: University of Chicago Press.
آزار و غفلت:تاثیراتی بر کودک













آدرس تماس با پرفسور کربین:

 Case Western Reserve University
Cleveland, Ohio 44106-7068

Office Location     Mather Memorial Building
Room 210

OR

Crawford Building
7th Floor
Mailing Address     11220 Bellflower Road #210
Cleveland, OH 44106

Tel :( 216) 368-2278 or 368-4413
Email:  mailto:jill.korbin@case.edu

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - خشونت