خشونت

 خشونت و قدرت پیوندی ناگسستنی از ابتدای تاریخ جوامع انسانی با یکدیگر داشته اند.  جنگ ها به مثابه  تداومی از شکار در این جوامع بزودی به اشکال هر چه بی رحمانه تری چون شکنجه و نسل کشی ها دامن زدند. در زیر مجموعه ای از  مطالب منتشر شده در «انسان شناسی و فرهنگ» ، همراه با لینک به گروهی از سایت های  بین المللی اطلاعات درباره خشونت و مبارزه علیه حشونت در اختیار خوانندگان قرار می گیرد. این پرونده در آینده به پرونده های متعدد درباره اشکال مختلف خشونت تقسیم خواهد شد ولی در اینجا به صورتی جمعی، در آن واحد به اشکال خشونت سیاسی و خانوادگی می پردازد.  
 


1-دستان آلوده نولیبرالیسم
http://anthropology.ir/node/14948

2-شکنجه
http://anthropology.ir/node/14906

3-آمنه: یک تیر و دو نشان
http://anthropology.ir/node/14720

4-جرم فرزند کشی
http://anthropology.ir/node/14602

5-کیفر: از تراژدی تا کمدی
http://www.anthropology.ir/node/14556

6-آیا بهار عربی به زمستان زنان عرب خواهد انجامید"
http://anthropology.ir/node/12440

7-کالبد جاودان
http://anthropology.ir/node/12078

8-گزارش از میزگرد «آمریکا به مثابهء نشانه»، آرمان‌شهر یا ویران‌شهر
http://www.anthropology.ir/node/651

9-گزارش سخنرانی بابک احمدی در نشست جامعه‌شناسی قدرت
http://www.anthropology.ir/node/781

10-جنسیت و خشونت
http://www.anthropology.ir/node/2364

11-گزارش جلسه‌ی سخنرانی حمیدرضا جلایی‌پور در نشست جامعه‌شناسی قدرت
http://www.anthropology.ir/node/875

12-گزارش جلسه‌ی پخش مستند دیوار برلین
http://www.anthropology.ir/node/905

13-گزارش سخنرانی: اخلاق و سیاست
http://www.anthropology.ir/node/1468

14-گزارش سخنرانی:همنوع خواری در جوامع پارینه سنگی
http://www.anthropology.ir/node/1484

15-کتاب: جنسیت و خشونت
http://www.anthropology.ir/node/1860

16-چرخه خشونت
http://www.anthropology.ir/node/635

17-پیر کلاستر
http://www.anthropology.ir/node/668

18-امروز دیگر هیچ‌کس در امان نیست، گزارشی از سخنرانی ناصر فکوهی در مرکز تربیت معلم شهید رجایی کرمان
http://www.anthropology.ir/node/610

19-واژه نامه بوردیو: خشونت نمادین
http://www.anthropology.ir/node/1829

20-جهان گفتگویی: بدیلی دربرابر جهان نظامی
http://www.anthropology.ir/node/593

21-سخنرانی: " موقعیت کنونی " به مثابه یک آنومی اجتماعی سیستمیک
http://www.anthropology.ir/node/811

22-گزارش نخستین نشست جامعه شناسی قدرت در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
http://www.anthropology.ir/node/757

23-اعدام
http://www.anthropology.ir/node/565

24-گزارش جلسه نمایش فیلم «آمین»
http://www.anthropology.ir/node/546

25-اقتصادی جهان پیامد الگوهای مدیریت مردانه است
http://www.anthropology.ir/node/427

26-گفتگو با آرجون آپادورای: خشونت در عصر جهانی شدن
http://www.anthropology.ir/node/694

27-چه کسی باید ببخشد؟ چه کسی نباید فراموش کند؟
http://www.anthropology.ir/node/529

28-جامعه شناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت(1):موری آرنولد استراوس
http://www.anthropology.ir/node/899

29-جامعه شناسناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت(2)
http://www.anthropology.ir/node/1808

30-جامعه شناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت(3): ریچارد جیمز گلز
http://anthropology.ir/node/2628

31-جامعه شناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت(4)
http://www.anthropology.ir/node/2291

32-جامعه شناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت (5): روث مان
http://anthropology.ir/node/2446

33-جامعه شناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت(6): دیوید فینکلهر
http://anthropology.ir/node/2705

34-جامعه شناسان و انسان شناسان متخصص خانواده و خشونت(7): جوان آلدوس
http://anthropology.ir/node/3183

35-گفتگو: جامعه ما و سیاست زدگی
http://www.anthropology.ir/node/2135

36-گفتگو: ریشه های سیاسی تحولات کنونی(1388) جامعه ما 
http://www.anthropology.ir/node/704

37-برخی از واکنش ها درون پاکستان نسبت به یک فیلم مستند
http://anthropology.ir/node/12720

38-دشمنی در قالب جنس «دیگر» : زنان میدان تحریر
http://anthropology.ir/node/14120

39- گفتگو: نابسامانی در جامعه به نابسامانی در فضای شهری منجر می شود
http://anthropology.ir/node/15774

40- جامعه پذیری زنان و استرس ناشی از خشونت جسمی
http://anthropology.ir/node/16879

41-کنش و نظریه (9): خشونت با ما چه خواهد کرد؟
http://anthropology.ir/node/17517

42- هیس! ناگفته ها همچنان هستند.
http://www.anthropology.ir/node/19903

43- نظریه های حامعه شناسی خشونت خانگی (1)
http://www.anthropology.ir/node/21290

44- نظریه های خشونت خادگی (2)
http://www.anthropology.ir/node/21423

45- نظریه های خشونت خادگی (3)
http://anthropology.ir/node/21640

46- نظریه های خشونت خادگی (4)
http://www.anthropology.ir/node/21843

47- نظریه های خشونت خادگی (5)
http://www.anthropology.ir/node/22090

48- خشونت در مدارس: وضعیت حومه های فقیر نشین فرانسه
  http://www.anthropology.ir/node/22315

49- زشتی یا زیبایی: مساله این است
http://anthropology.ir/node/22567

50- خشونت خانگی: حکایت عالمان بی عمل
http://anthropology.ir/node/22830

51- نیمه تاریک بهشت
http://www.anthropology.ir/node/22871

52- خشونت در مدارس، موقعیت در حوه های مختلف
http://www.anthropology.ir/node/22867

53- تحلیل ذهنیت اسید پاشان از منظر انسان شناسی بدن 
http://www.anthropology.ir/node/25343

54- «فرهنگ» اسید پرور
http://www.anthropology.ir/node/25420

55- زنان هراسناک، مردان بیمناک: نگاهی به خشونت مردان علیه زنان
http://www.anthropology.ir/node/25414

 

 

 

دوست و همکار گرامی
چنانکه از مطالب و مقالات منتشر شده به وسیله «انسان شناسی و فرهنگ» بهره می برید و انتشار آزاد آنها را مفید می دانید، دقت کنید که برای تداوم کار این سایت و خدمات دیگر مرکز انسان شناسی و فرهنگ، در کنار همکاری علمی،  نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان وجود دارد.
کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند:

شماره حساب بانک ملی:
0108366716007

 شماره شبا:
 IR37 0170 0000 0010 8366 7160 07

 شماره کارت:
6037991442341222

به نام خانم زهرا غزنویان

 

 

 

 

 

 

 

 

روی اینترنت

خشونت در ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Violence

خشونت خانگی در ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Domestic_violence

اسنادی درباره رابطه خشونت و تلویزیون در آمریکا (انجمن آمریکایی روانپزشکی کودکان و نوجوانان)
http://www.aacap.org/cs/root/facts_for_families/children_and_tv_violence

مرکز مبارزه باخشونت خانگی و خانوادگی استرالیا
http://www.austdvclearinghouse.unsw.edu.au/

منابع اطلاعات درباره خشونت علیه زنان
http://www.vaw.umn.edu/

مرکز مبارزه با خشونت های جنسی در امریکا
http://www.nsvrc.org/

مرکز مبارزه باخ شونت علیه زنان در امریکا
http://www.womenshealth.gov/Violence/

خشونت خانوادگی
http://www.domesticviolence.org/

مرکز مبارزه و پیشگیری از خشونت (بریتانیا)
http://www.homeoffice.gov.uk/crime-victims/reducing-crime/domestic-violence/index.html

مرکز اطلاعات پزشکی علیه خشونت
http://www.nlm.nih.gov/medlineplus/domesticviolence.html

مرکز سازمان جهانی بهداشت علیه خشونت
http://www.who.int/violence_injury_prevention/violence/en/

دائره المعارف آن لاین خشونت و کشتار جمعی در جهان
http://www.massviolence.org

واژه ها .... این واژه های لعنتی!

واژه ها .... این واژه های لعنتی! / عاطفه اولیایی/

یادش به خیر!  یاد آن بحث های  داغی که  بیشتر دانشجوی جهان سومی و استاد  جهان اولیش را درگیر می کرد.  دانشجو از شنیدن این که  رابطه ی بین  زبان و واقعیت یک طرفه است، زیرا که  «زبان واقعیت را رقم می زند» و .... در جلسات بعدی هم «  در خارج از متن ، هیچ وجود ندارد» ، « واقعیات ذهنی اند»،  و « نویسنده هم جان به جان آفرین تسلیم کرده است.»   و استاد  نیز ناآرام بود ...  از به چالش کشیده شدن در چنان محیط فرهنگی که بحث ها ی دامنه دار را در کلاس ( شاید  هم در واقع همه جا)  حملات شخصی،  گستاخی و رودررویی می داند و نمی پسندد.‌

این که بگوییم واقعیت از طریق زبان بیان می شود،  آنچه بیان می شود جنبه ای از واقعیت است که آگاهانه یا ناآگاهانه بر اساس تمایزگذاری های گوینده انتخاب شده است با این که  واقعیت  خارجی  چنان سیال است که گویی وجود ندارد،‌ و  یا این که از ورای  واژه ها شگل می گیرد، زمین تا آسمان فاصله داشت!  با  پرش از روی این دره و با نادیده گرفتن  خاصیت ارجاعی زبان  ( که مطلق نیست ولی وجود دارد)،  دنیا را  می توان مطابق میل خود توصیف کرد و توصیف را نیز عین واقعیت دانست. از طرف دیگر آیا به راستی می توان واٰژه را محمل واقعیت دانست؟   و یا شاید حتی  بازتاب آن خواند؟ آیا در مسیر دیدن به گفتن، فعالیت ممیزی فکری ـ ذهنی  وجود ندارد؟‌ اگر  وجود داشته باشد پس انگیزه هم در این روند جایی دارد زیرا که گوینده قرار نیست  ماشینی برنامه ریزی شده باشد.  در این صورت مرثیه ی مرگ نویسنده  را خواندن، چندان جایی ندارد.   انتخاب واژه ها را  ( این واژه های دوست داشتنی و لعنتی! )‌ محرکی است ، حال چه آگاه چه ناخودآگاه!  اما باید واقعیتی وجود داشته باشد که  توسط عاملی به کلمه ریخته و بیان/نوشته/نمایانده  شود.

این ساده ترین استدلالم بود در ادعای توانایی زبان ( و واژه)‌  به ساختن واقعیت.  دنباله ی  منطقی نظر استاد و بازتاب اجتماعی آن عبارت است از  مسؤل دانستن  کامل فرد  در ساختن اقعیت زندگی خود.  نظری که بین دست راستی های مخالف برنامه های رفاه اجتماعی ریشه ای بس عمیق در خودخواهیشان دارد. فقیر مقصر فقر است .....

 نکته ی ظریفی که طرفداران سیاست های راست را در عرصه ی اجتماع و  دانشجویان مبهوت پسا مدرنیسم و لیبرالیسم را در دانشگاه ها  به دنبال چنین مواضعی می کشاند، در  وجود ته رنگی  از  حقیقت  در این نظرات است، و تأکید می کنم: تنها  ته رنگی!

بله، زبان واقعیت را می سازد ولی  نه در خلأ‌ بلکه بر زمینه ای که از پیش وجود داشته است!  این زمینه را افراد می سازند ونه واژه ها و در خلأ!     بله، واقعیت سیال است ولی نه از امروز به فردا!  و نه به آن شدت سیال،  که توصیف و معنا کردن را نا ممکن کند.   بله،  فرد مسؤل شکل دادن به واقعیت زندگی خود است ولی از مس، نمی تواند طلا بسازد و اگر هم  روزی این آرزو عملی بشود، نه به این زودی ها و نه برای همگان است!

 بخشی بسیار کوچک از حقیقت را  کل آن  و نیز مطلق  خواندنش   فریبکاری است و نیز  وجهی از آن  را، هر چند کوچک و هر چند دور، ندیدن،  نا آگاهی است.  ندیدن وجهی که آرام آرام  باعث دگرگونی است، می تواند نتایج دهشتناکی داشته باشد. رمان «گورستان پراگ» امبرتو اکو را به یاد می آورم که نحوه ی شکل گیری نظریات ضد یهودی را چگونه با زبردستی  به  روایت کشانده است.  اولین آجر  کوره های آدم سوزی هیتلر، در قرون وسطی گذاشته شد، و آن هم  با دیگری گردن یهودیان،  «لطیفه» پراکنی در مورد آن ها، داستان  بافی و البته بدون دسیسه  های سیاسی کار ار پیش نمی رفت.  توده ها هم برای سرگرمی و «خوش گذرانی»  این تاکتیک های نخبگان قدرقدرت را «معصومانه» ( اگر نگوییم ابلهانه)   طی قرن ها  تکرار کردند تا هیتلر توانست در قرن بیستم، این کشته را درو کند و با برتر شمردن  خودِ آریائيش، به پای سوزاندن یهودی دیگر شده برود.

بله، زبان واقعیت را می سازد ولی  نه در خلأ  و نه از امروز به فردا.   چرا واژه های مورد استفاده برای سخن گفتن از دیگری،‌زنان، کودکان و شوخی های ملیتی، جنسی و جنسیتی به  حساسیتی روز افرون دامن زده اند؟ سی  چهل سال پیش چنین نبود. خیال همه هم راحت بود،... هر که هر چه می خواست می گفت و شنوندگان نیز با او همراهی می کردند؛ و اگر هم  در میانِ حتک حرمت شدگان بودند،  به روی خود نمی آوردند. برای قدرت سرکوبگر چه از این بهتر؟  هر چه برخورد کمتر، امکان ایجاد فضای آموزشی کمتر و توده های  نا آگاه تر و بردبار تر دهنه را راحت تر می پذیرند،  سپس خود را محق به افسار بستن  نیز می دانند.

  آیا برخورداری از چنین  حساسیتی خوب است یا بد؟  سنجیدن واژه هایی که برای توصیف دیگران به کار می بریم لازم است یا نه؟  این حساسیت  انسانی است یا مته به خشخاش گذاشتن است؟  آیا همچنان که مارکسیست ها تبلیغ می کردند،‌ اصل را فراموش کردن و به تله ی فرع افتادن است؟   عاملیت یافتن و دفاع از خود و همنوع است یا نادیده و بی اهمیت شمردن اوست؟  استقبال از «دیگری»  با آغوشی باز است یا منزوی ساختنش؟‌  برجسته کردن  هویت خود به قیمت نفی هویت دیگری است یا محق دانستن هویت های دیگر است؟

در هر دوسوی  این روند بوده ام. من و خانم استاد،  برای هم، دیگری بودیم: من، زنی جهان سومی و تازه وارد و محتاج  « فراگیری  حقوق زنان» و بنا بر این، موظف به  قبول هر چه به حلقومش می ریزند  و «او»‌،  زیرا که  «ما» را نمی شناخت.  در آن دوره، ما نه با یکدیگر،  که با کلیشه هایی که دیگران از ما ساخته بودند ( و درونی کرده بودیمشان) در تعامل بودیم... ولی به تدریج، کلیشه های «دیگری ساز » دیروزی، لااقل  به گفتگو با هم نشستند،  وی با وجهی از زنان جهان سومی آشنا شد که برایش غیر منتظره بود و من نیز دریافتم زنان را بسیار بیش از آنچه فکر می کردم نیاز و شایستگی است.

نکته ی دیگر،  سنجش خود است. چگونه به خود اجازه می دهیم به دیگری نظر از بالا بیندازیم حتی به شوخی؟ مگر نه آن که لازمه اش برتر دانستن خود است؟  بر پایه ی چه معیاری ارجح شده ایم؟ 

همه این شعر را در باره ی رفتار نازی ها  با «دیگری»‌  به خاطر داریم: 

اول سراغ کمونیست ها آمدند،

سکوت کردم چون کمونیست نبودم.

بعد سراغ سوسیالیست ها آمدند،

سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم.

بعد سراغ یهودی ها آمدند،

سکوت کردم چون یهودی نبودم.

سراغ خودم که آمدند،

دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید.[1]

 

واژه ها!  این واژه های لعنتی و دوست داشتنی ... 

 

 


*********
این مطلب بخشی از کتابی است که به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.


**********

 

[1]

فریدریش گوستاف امیل مارتین نیمولر (به آلمانی: Friedrich Gustav Emil Martin Niemöller) (زاده ۱۴ ژانویه ۱۸۹۲ – درگذشته ۶ مارس ۱۹۸۴) کشیش پروتستان ضد نازیسم است که به خاطر مقاومت در برابر هیتلر و گفتار کوتاه شعرگونه‌اش که به اشتباه به برتولت برشت نسبت می‌دهند و مدام دستکاری و کم و زیاد می‌شود، شهرت جهانی دارد.

 

تاریخ انتشار

شنبه, مرداد 2, 1395 - 22:41

شاخه اصلی

سیاسی

گزارش چیلکات: دلایل تروریسم

  یازده سال پیش در هفتم ژوئیه،  حملات انتحاری به متروی لندن و اتوبوس ۵۱ نفر را به قتل رساند.  به سرعت روشن شد که اشغال  و ویرانی عراق توسط بریتانیا انگیزه ی حملات انتقامی خواهد بود.  دو تن از حمله کنندگان دقیقا همین مطلب را در ویدیویی که از خود به جا گذاشتند،  ابراز کردند: « حملات ادامه یافته و تا زمانی که سربازان خود را از افغانستان و عراق خارج نکنید شدید تر هم خواهند شد ... تا زمانی که ما احساس امنیت نکنیم، شما هدفمان خواهید بود.» یک سال بعد، گزارش محرمانه ی ارتش انگلیس چنین نتیجه گیری کرد:«  جنگ عراق در رادیکالیزه شدن عامل حمله ی انتحاری  هفتم ژوییه  لندن مؤثر بوده و به احتمال قوی  به افراط کشاندن مسلمانان انگلیسی منجر خواهد شد.»   طبق این گزارش که به ابزرور نشت کرده بود: «  عراق عاملی مهم برای رادیکالیزه شدن مسلمانان انگلیسی و سایر افراط گرایانی  خواهد شد که حمله به انگلستان را مشروع می دانند.»

انتشار  گزارش چیلکات که به قول نیویورک تایمز « انتقادی ویران کننده از تونی بلر»  بود،‌ نه تنها  اثباتی است بر دست داشتن وی در این فاجعه است بلکه شاهدی است  از هشدارهایی آشکار است که «قبل» از اشغال در مورد حملات القاعده  به انگلستان بود.  گزارش سر جان چیلکات  نشان می دهد که تونی بلر از هشدار اداره ی اطلاعات بریتانیا در مورد « تشدید احساسات ضد آمریکایی / ضد غربی در دنیای اسلام منجمله مسلمانان بریتانیا در صورت جنگ»  با خبر بوده است.

البته هیچ جای تعجبی نیست. همانند اداره ی اطلاعات بریتانیا، تعداد بیشماری  از سازمان های اطلاعاتی غرب ( البته در خفا)  از مدت ها پیش به این نتیجه رسیده بودند که  اولین دلیل  حمله های تروریستی، نظامی شدن غرب و دخالتش در کشور های عمدتا مسلمان است.  گزارش ۲۰۰۴ پنتاگون دلایل تروریسم را چنین  توضیح  داد:

 ۱) دخالت مستقیم آمریکا در دنیای مسلمان،

 ۲) حمایت کامل و یک جانبه از اسرائیل،

  ۳) حمایت از مستبدینی مانند مصر و عربستان سعودی،

 ۴) و مهم تر از همه اشغال عراق و افغانستان  توسط آمریکا.»

 گزارش چنین نتیجه می گیرد: « مسلمانان از ازاآدی ما متنفر نیستند»، بلکه « از سیاست هایمان تنفر دارند.»  بسیاری از تروریست ها چنین گفته اند.

احتیاجی به گفته های تروریست ها  نیست تا آنچه را که عقل سلیم می داند باور کنیم:  «اعلام جنگ»، اشغال، و بمباران و یا دخالت در کشور های دیگر برای تأمین منافع خود  در سراسر دنیا،  که سیاست انگلیس و آمریکا سال ها قبل از ۱۱ سپتامبر بوده است،   کسانی را که با قربانیان همدرد ی می کنند   به انتقام جویی می کشاند.  حتی معاون تونی بلر به این  حقیقت آشکار  اذعان کرده است: « بهتان می گویم چگونه مسلمانان جوان به افراط کشانده می شوند: هر بار که تلویزیون را روشن می کنند خانواده های نگران، کشتار کودکانشان ویا  ویرانی موشک ها ... روشن است! این طوری افراطی می شوند.»  درک این مطلب نه نفی عاملیت بلکه تأییدی بر آن است، درک چگونگی تصمیم گیری انسان ها ست.

علیرغم روشنی این مطلب،  اثبات آن لازم است زیرا که قبول مسؤلیت آن یکی از تابو های غرب است.  در بریتانیا کسانی که جنگ عراق را محرک این حملات می دانند، مورد بدگویی و افترا قرار می گیرند. طارق علی که فردای حمله  این نظر را در مقاله ای در گاردین مطرح کرد  به طور آشکار طرد شد.   تونی بلر و متحدانش که دست خود را از خون کشته شدگان جنگی شسته اند، هر رابطه ای را بین جنگ و این حملات نفی می کند. سال پیش، کن لوینگستن که بر این رابطه تأکید داشت،  متهم به «جانبداری از عاملان حملات انتحاری»   شد و بسیاری از نمایندگان  حزب کارگر در مجلس، جرمی کربن را به دلیل مرتبط کردن  این دو موضوع، تقبیح کردند.

 حقیقتی غیر قابل انکار  را به تابو تبدیل کرده اند.  علیرغم تمام شواهد مبنی بر آن که خشونت و   تسلط  غرب  هیزم به آتش حملات انتحاری می کشد، بسیاری از گروه هایی که هنوز از قدرت برخوردارند، نشر این نظرات را سد و صاحبان آن را خاموش می کنند.  آشکارا بسیار آسان تر است که خود را قربانی خشونتی پلید نشان دهند تا عامل و محرک آن!

ته تنها حمله ی بلر به عراق محرک تروریسم  در کشور خود وی شد، بلکه در زمان شروع جنگ  از احتمال بالای حملات آتی با خبر بود، زیرا که به وی هشدار داده بودند.  سالروز حمله به لندن (هفتم ژويیه) زمان مناسبی برای باربینی آن حمله  و نیز  بررسی گزارش سر جان چیلکات است.

گزارش چیلکات که بررسی رسمی  مشارکت بریتانیا در جنگ عراق است، پس از هفت سال پژوهش بالاخره منتشر شد. چکیده ی این گزارش، تونی بلر را به علت  به جنگ کشاندن بریتانیا،‌  مجرمی هولناک به تصویر می کشد.  طبق این گزارش، بلر براساس  « آنچه فکر می کرد»  ، به جای اطلاعاتی که از اداره ی اطلاعات کسب کرده بود، در باره ی ‌تسلیحات اتمی، بیولوژیک و برنامه ی هسته ای ناموجود  عراق  تصمیم گرفت.  اداره ی اطلاعات به وی هشدار داده بود که در صورت جنگ « احساسات شدید ضد آمریکا / بریتانیا یی در دنیای مسلمان،  منجمله جماعات مسلمان در غرب،‌  به شکل  تروریسمی  افسار گسیخته افزایش خواهد یافت.»  این گزارش از جانب دیگر به روشنی مطرح می کند که در پی « به زیر سؤال کشیدن اعتقاد بلر» در مورد جنگ نیست؛  یعنی وی را به  عدم ابراز حقیقت  متهم نمی کند.  با استفاده از این جمله،  بلر دیگر خود را مبری می داند:  « باید اتهامات دروغگویی، فریبکاری و سوء قصد را کنار گذاشت.»  از زمان ارايه ی این گزارش بر سر نوع استفاده از زبان برای نگارش آن بحث بوده است.  بنا بر این در این گزارش، حقیقت را می بایست در زیر نویس های این گزارش  ۶,۲ میلیون واژه ای و نیز گزارش دیگری که اخیرا محرمانه ی اعلام شد، یافت.

 به نامه ی ۲۸ ژوئیه ی ۲۰۰۲ بلر به جرج بوش توجه کنیم:  اولین موردی که توجه را جلب می کند، لحن آن است:  گویی بزرگسالی در صدد جلب همکاری کودکی  ۸ ساله ی تا به دندان مسلح است: « در کنارشما هستم، به هر قیمتی.» « کلک صدام را کندن کار درستی است.» ولی ادامه می دهد: « در صورت بروز مشگلی نظامی،... ممکن است مردم عراق در مقابل اشغال عکس الملی  نا روشن نشان دهند.» و بلر به بوش توصیه می کند تنهایی دست به چنین کاری نزند: « اگر پیروزی سریع باشد، همه دوستمان خواهند بود.»

چه ساده لوحی وحشتناکی! اما مهمترین جنبه ی نامه ی بلر،  آن است که این نامه در واقع  پاسخی است به یادداشت های جلسه ی هیئت دولت،  ( «یاداشت خیابان داوینینگ» ) در ژوئیه ی ۲۰۰۲ ،   یعنی  درست پنج روز قبل از نامه ی بلر به بوش. این یادداشت  که به « مدرک جرمی غیر قابل انکار» معروف شده،  در ۲۰۰۵  به روزنامه ی  ساندی تایمز   نشت کرد و اصل  آن اکنون  حزء  بخش محرمانه ی گزارش چیلکات است.  طبق یادداشت خیابان داوینیگ، ریچارد دلور، رئیس سازمان اطلاعات بریتانیا، هیئت دولت ( شامل  تونی بلر) را با خبر کرد که ایالات متحده آگاهانه در مورد دلایل جنگ فریبکاری می کند.  وی نوشت:   « طبق  سخنرانی اخیر بوش در واشنگتن، وی در صدد برکناری صدام با استفاده از عملیات نظامی  است؛   دلیل جنگ: همدستی در تروریسم و  در اختیار داشتن تسلیحات کشتار جمعی است.  اما اطلاعات و داده ها برای توجیه آن، جعل شده اند.» نامه ی بلر که در فاصله ی پنح روز نوشته شد، آشکارا  به  قصد ابراز نگرانی عمیق حکومت بریتانیا در مورد عراق  بوده است.

در نتیجه در ۲۳ ژوئیه، هیئت دولت بلر در مورد عدم صداقت  وی برای توجیه جنگ، ابراز نگرانی کردو در ۲۸ ژوئیه بلر به بوش نوشت: «  به من گفته اند  که ایالات متحده فکر می کند لزومی به  [ شواهد ] برای اثبات  نیست».  اما اگر دو رهبر در پی  یافتن متحدین دیگری بودند، چنین شواهدی ضروری بود.  کابینه ی بلر فکر کرد بهترین توجیه، دادن اولتیماتوم به صدام برای پذیرش بازرسان به عراق است و این همان پیشنهاد بلر در نامه اش به بوش بود.  نامه ی بلر،  دلیلی بر جدی بودن یاداشت  خیابان داوینیگ نیز بود. به خاطر بیاوریم که  پس از نشت این یاداشت به رسانه های آمریکا،  مضحکه گرفته شد.  به نظر مایکل کینزلی، این گرازش  شایعه ای آبدار برای واشنگتن نبود. البته اساس گفتگو های جدی بین ایالات متحده و بریتانیا شد.  

و حالا، بعد ازگذشت  بیش ازسیزده سال از شروع جنگ، و انفجار مرتب بمب های حملات انتحاری در نقاط مختلف دنیا،‌ بمبی دیگر این بار در بغداد جان ۲۵۰ نفر را گرفت، اما بر خلاف موارد دیگر چندان مورد توجه رسانه ها  نبود.

مباحثات  جنگ عراق، پس از گزارش چیلکات دوباره در ایالات متحده و بریتانیا بالا گرفته اند. یک واکنش، انتقاد بر خلاء برنامه ریزی  برای مدیریت  و بازسازی عراق پس از جنگ است. رهبر حزب ملی اسکاتلند در مجلس بریتانیا عدم برنامه ریزی را در آن دوره همانند عدم آمادگی برای خروج از اتحادیه ی اروپا دانست.  یکی از اولین صاحب منصبان که به دفاع از جنگ پرداخت، دیوید فروم، نویسنده ی سخنرانی های بوش است. افتخار وی استفاده از « محور شرارت» در دوسوم از جملات سخنرانی هاست.  پس از وی، تونی بلر به زودی به حمایت از جنگ برخاست. نامه ی محرمانه ی وی به بوش  اثباتی بر شرکت بلر ( از ۱۱ اکتبر ۲۰۰۱)‌ در استفاده از حمله ی ۱۱ سپتامبر برای سرنگونی صدام بود. .. جالب است که گزارش چیلکات، نقش بلر را در معتدل کردن تصمیمات بوش می دانست:«  بلر برآوردی نادرست و بیش از حد از قدرت خود،  در تحت نفوذ قرار دادن تصمیمات ایالات متحده در عراق داشت.»  

با این حال، یکی از اسناد منتشره با گزارش،  نامه ی بلر به بوش ( ۴ دسامبر ۲۰۰۱)  است مبنی بر آن که اوضاع می توانست فاحعه بار تر باشد.  بعد از پیشنهاد حمله ی نظامی به عراق، فیلیپین، سومالی، یمن و اندونزی، بلر به ایران و سوریه می پردازد و چنین توصیه می کند « اگر واژگونی صدام اولین و مهمترین هدف است،  انجام آن  با موضعی خنثی از جانب سوریه و ایران بسیار آسان تراز حمله ی همزمان به هر سه ی آن  هاست.» ( قسمت دوم تصویر بالا)

 

با توجه به اوضاع دنیا  طی و پس از جنگ عراق، به آسانی می توان تصور کرد که در صورت حمله به سوریه و ایران،  حالا در چه وضعیتی بودیم! یادداشت بلر به مورد بحث بودن این حملات در واشنگتن در آن زمان اشاره دارد.

شاید عیجب ترین نکته در گزارش سازمان اطلاعاتی  بریتانیا،MI6، اطلاعاتی چنین احمقانه ای بود که:  یک عراقی، که گفته می شود با تولید تسلیحات شیمیایی آشنایی دارد،  از ابزاری برای انتقال اسلحه ی عصبی  صحبت کرده  است که خود وی با آن آشنا نیست  ولی  به نظرش به طور عجیبی مشابه تسلیحات شیمیایی تخیلی در فیلم  ‘’ The Rock” می آمد. گزارش  بعد از جنگ،  برای اولیای روشن کرده  است:‌ همان شخص به اداره ی اطلاعات دروغ گفته بود. پاسخ به این گزارش، پوزش رهبر حزب کارگر،  جرمی کوربن ( که از ابتدا با جنگ مخالفت داشته) را نیز به همراه دارد.  کوربن در صحبتش در مجلس همچنین اعلام کرد که رابن کوک نیز فاجعه ی اشغال را پیش بینی کرده بود. کوربن که وزیر امور خارجه ی بلر بود و به ریاست مجلس تنزل رتبه یافته بود،    در ۱۷ مارس ۲۰۰۳، پس از نطقی پر شور از دولت  استعفا داد. وی ابراز کرده بود: « با توجه به آن که بازرسان سازمان ملل موردی از تسلیحات انهدام جمعی در عراق نیافته بودند، مردم بریتانیا نظر خوشی نسبت به اشغال نداشتند.  کوک یک سال بعد در گذشت ولی بسیاری موضع وی را اتخاذ کردند.  در آمریکا دونالد ترامپ از صدام به خوبی یاد کرد و به این شکل این موضوع دوباره به مرکز مبارزات انتخاباتی تبدیل شد. هلری کلینتن با وی مخالفت کرد. ترامپ  به دروغ ادعای مخالفت با حمله به عراق را می کند.

طی تمام مباحثات در مورد این جنگ، روز جهارشنبه صحبتی از  ۱۵۰۰۰۰  کشته ی این جنگ نشد. ‌

 

 

 

************

https://theintercept.com/2016/07/07/chilcot-report-and-77-london-bombing-anniversary-converge-to-highlight-terrorisms-causes/


*********
این مطلب بخشی از کتابی است که به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

تاریخ انتشار

دوشنبه, تير 28, 1395 - 05:20

شاخه اصلی

جنگ، مرگ و فاجعه

چه کسی بر دنیا حکومت می کند؟ بخش دوم

گ: و اما در مورد برزیل:  رییس جمهور السالوادور، سرن،  استیضاح  دیلما روسف را کودتا خوانده است و از شناسایی حکومت جدید برزیل سر باز زده است. بوش با  مشغول شدن در عراق و افغانستان،  و بی توجهی به آمریکای لاتین، باعث نجات آن شد لیکن اوباما توجه بیشتری به این ناحیه دارد.

چ: فکر نمی کنم موضوع فقط بر سر بی توجهی است.  در عرض ۱۰ ـ ۱۵ سال گذشته، آمریکای لاتین  عمدتا خود را از یوغ  تسلط  ایالات متحده آزاد کرده است. این  یک دگرگونی جدی در اوضاع دنیاست.   بنا بر این،  این به اصطلاح بی توجهی، در واقع  بیرون رانده شدن ایالت متحده از این نیمکره است و نه البته به خواست خودش.   در گذشته، ایالات متحده  قادر بود به میل خود کودتا راه بیندازد. در حال حاضر نیز سعی بر آن دارد. درطی قرن بیست و یکم  لااقل در سه کشور سعی  کرده است  کودتا کند:  در ۲۰۰۲ در ونزويلا که چند روزی موفق بود ولی با شورش مردمی سرنگون شد،  دومی در ۲۰۰۴ در هائیتی. ایالات متحده و فرانسه با کمک کانادا رییس جمهور را دزدیده و به آفریقای مرکزی فرستادند و به حزبش امکان برقراری انتخابات ندادند. این یکی، کودتایی موفق بود. اوباما نیز در هندوراس کودتایی نظامی علیه رئیس جمهور اصلاح طلب به راه انداخت و ایالات متحده تنها کشوری بود بود که با قانونی خواندن انتخابات تحت کودتا،  به آن مشروعیت بخشید.  هندوراس،  این کشور بسیار فقیرو سرکوب شده،  تبدیل به دخمه ی وحشت شد.  سیل پناهندگان هندوراسی را که خود ایجاد کرده بودیم،  از مرز برگرداندیم . کودتای آمریکایی در پاراگوئه نیز در پی بیرون راندن کشیش پیشرویی بود که به مدت کوتاهی به کشور سر و سامان داد.

  شرایط برزیل از بسیاری جهات   تأسف آور است. اول آن که  فسادی گسترده بر کشور پنجه افکنده است. متأسفانه حزب کارگران نیز، (لولا به آن تعلق دارد) که  تغییرات مثبتی ایجاد کرد  به دسته ی راهرنان پیوسته و آعشته به فساد است و باید مجازات شود.  آنچه در مورد برزیل مطرح کردید بسیار صحیح است و نوعی کودتا در آن کشور در جریان است.  نخبگان که از حزب کارگران دل خوشی ندارند، از این  رکود اقتصادی  و فساد بی حد که کشور را گرفته  برای سرنگونی این حزب استفاده می کنند. البته تا انتخابات صبر نخواهند کرد زیرا باز  بازنده خواهند بود.  حتی نیویورک تایمز هم می گوید دیلما روسف تنها سیاستمداری است که درپی  پر کردن جیب خود نبوده است. او را به جرم دستکاری بودجه، که امری عادی در آن کشور است و در واقع  از جیبی به جیب دیگر گذاشتن است،  محکوم می کنند. شاید کاری خلاف باشد ولی مسلما شایسته ی استیضاح نیست.  عده ای دزد، تنها سیاستمداری را که برای منافع شخصی مرتکب خطایی نشده است به استیضاح می کشند: کودتایی مخملی!

گ: به آمریکا برگردیم و به حزب جمهوری خواه. نظرتان در باره ی نامزد این حزب چیست؟ با وجودی که هنوز امکان تغییر وجود دارد، به یاد ندارم که هرگز چنین موردی داشته ایم. شلدون آدلسن اظهار کرده است که ده ها میلیون دلار به ترامپ کمک خواهد کرد. برادران کُک ( فکر می کنم چارلز) می گوید در صورت امکان،  از هلری حمایت خواهد کرد. چه شده؟

چ: این جریانی است که سال ها در اولین دوره ی انتخابات جمهوری خواهان رخ داده است.  به انتخابات قبلی فکر کنید. هر بار کاندیدایی از حمایت توده ی جمهوری خواه برخوردار شد ( باکمن، سنتوروم، مک کین، ماکبی-ـ یکی دیونه تر از دیگری)، حرب جمهوری خواه او را کوباند و کاندیدای خود، رامنی‌ را عرضه کرد.  اما امسال ، به دلیل فشار توده ای، موفق نبوده اند. این پدیده تاریخی طولانی دارد و مانند حرکت جهادیون  ریشه ای است.    هر دو حزب در دوران  سیاست نيولیبرالی به راست گرویده اند.  در این دوره که از کارتر شروع  و در دوره ی ریگان شدید تر شد،  اقتصاد، امنیت و غیره رو به افول بوده است.  تمرکز ثروت در دست اقلیتی بسیار کوچک (اغلب سازمان های مالی)  تأثیری وحشتاک بر اقتصاد داشته است. این شرایط ار نسل پیش شروع شد و تبدیل به دور باطلی شد که ثروت و قدرت سیاسی، قوانینی برای تسهیل ادامه ی آن گذراندند. این روال بخش عظیمی از جمعیت را به حاشیه راند .تخریب برنامه ی رفاه اجتماعی و نیر قوانین مجازات های زندان،  توسط کلینتن،  طبقه ی کارگر سفید پوست، راخشمگین کرده است. با وجود این هنوز از ترس بد تر، از دمکرات ها دفاع می کنند.  دمکرات های میانه روی امروزی همان جمهوری خواهان معتدل پیشین اند. جمهوری خواهان نیز، همان طور که نورمن اُرنستین و تومای من   توصیف کرده ونامشان داده اند،  شورشیانی افراطی هستند که سیاست پارلمانی را رها کرده اند و از ابراز آن نیز ابایی ندارند.  به محض انتخاب اوباما، میچ مکانل به صراحت گفت: « سیاست ما یگانه و روشن است: کشور را غیر قابل حکمرانی می کنیم  و شاید بتوانیم دوباره قدرت را به دست بیاوریم.»   سیاست واقعی جمهوری خواهان ( فرقی نمی کند دونالد ترامپ و یا پل رایان، تد کروز و یا خود نهاد) ثروتمند و قدرتمند کردن پولدار ترین و قدرتمند ترین ها و شرکت های عظیم است.  از آن جا که از این طریق نمی توان رأی به دست آورد، جمهوری خواهان به بخشی از جامعه رو کرده اند که توانایی بسیج و سازماندهی  را بر پایه ی مواضعی دیگر دارند تا طبقه ی کارگر سفید پوست را به  انتخاب دشمن قسم خورده اش بکشانند. در این راه به شعار های محافظه کاری همچون سقط جنین، نژاد پرستی، ملی گرایی و غیره دست می آویزند و تا حدودی نیز موفق بوده اند.  فریتز سترن در مقاله ای در باره ی فروپاشی آلمان و سقوطش به وحشی گری نیز از سیاست هایی مشابه نام برده است.  پایه های جمهوری خواهان،   طبقه ی کارگر سفیدپوست، نژادپرستان خشمگینِ  مسیحیون انجیلی مافوق ملی گرایان هستند  که با معیار های جهان اول ( و نه سوم)‌، شدیدا لطمه خورده اند. حتی نرخ مرگ در میان این طبقه بالا رفته است، امری که در جوامع توسفه یافته نباید رخ بدهد.  دیگر مانند گذشته، نمی توانند  این توده  راکه باعث وحشت  شرکت های عظیم ثروتمندان و نخبگان است، در اختیار بگیرند. این وضع فعلی حزب جمهوری خواه است.   حقیقتی که گفتنش به علت بد تعبیری، خطرناک است، آن است که حزب جمهوری خواه  خطرناک ترین سازمان در تاریخ بشر است.  به موضع آن ها در باره ی دو معضل اساسی جنگ هسته ای و تغییرات اقلیمی فکر کنید:  حتی صحبتی از گرمایش زمین نمی کنند. در مورد جنگ هسته ای: در پی نظامی کردن روز افزون از طریق افرایش بودجه ی نظامی که در حال حاضر بیش از نیمی بودجه را تشکیل می دهد، هستند.  در نظر دارند مالیات ثروتمندان را نیز کاهش دهند. هیچ خطری چنین هولناک در مقابل بشر وجود نداشته است.

گ: آیا به نظر شما اوباما  با تخصیص یک تریلیون دلار بودجه برای مدرنیزه کردن تسلیحات اتمی، این خطر را تشدید کرده است؟

چ:  تصمیمی بسیار بد است. مسإله فقط بر سر مدرنیزه کردن تسلیحات  که در واقع باید  کاهش یابند، نیست. خوب است به یاد بیاوریم که ایالات طبق قانون باید تسلیحات هسته ایش را کاهش داده و در نهایت از بین ببرد.  جالب است: تمایل به استفاده از تسلیحات هسته ای کوچک تر بیشتر است زیرا با خود می گویند: « خطر نابود کردن یک شهر کامل را ندارد». ولی به محض استفاده از آن،  امکان تلافی شدید تر به وجود می آید و این به معنای ایجاد امکان جنگ هسته ای واقعی و در نتیجه زمستانی هسته ای است.

گ: اوباما به هیروشیما خواهد رفت. آیا فکر می کنید وی باید از استفاده ی آمریکا از بمب اتمی در هیروشیما و ناکازاکی د ۱۹۴۵ عذر خواهی کند؟

چ:  فاجعه ی هیروشیما را به خوبی به یاد دارم. سیاه ترین روزی است که به خاطرم مانده است. و بعد ناکازاکی، فقط به منظور آزمایش اسلحه ی اتمی تازه ای!   به یاد بیاوریم که پس از دو بمب اتمی، و ورود روسیه به جنگ،  که  امید ژاپن را برای مذاکرات صلح  پایان داد و رسما تسلیم شد، ایالات متحده طی هزار پرواز، شهر های ژاپن را بمباران کرد تا نشان دهد ارباب کیست.   بازماندگان این فجایع مانند ماکودو اودا، نویسنده ی مشهور ژاپنی که اخیرا در گذشت، گزارش داد که  درکودکی دراوزاکا، بمب ها را همراه با اعلامیه هایی با متن « ژاپن تسلیم شد»  پرتاب می کردند.  این حوادث ما را به  باز ارزیابی می خوانند و بله، پوزش لازم است و البته نه بدون ارزیابی مجدد سیاست های نظامیمان در دنیا.

در نظر داشته باشد که این جریان ادامه دارد. بمب هایی که در سال ۱۹۴۵ ریخته شدند، در مقیاس با بمب های امروزی  کوچک بودند.   ادامه ی زندگی نوع بشر پس از ۱۹۴۵ معجزه ای بیش نیست.         ‌

 

 

************

بخش اول 

http://www.anthropology.ir/node/31560

این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع 

درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر خواهد شد.

 

تاریخ انتشار

سه شنبه, مرداد 26, 1395 - 06:27

خشونت

خشونت و اندیشه‌هایی دربارة سیاست و انقلاب. هانا آرنت. ترجمة عزت‌الله فولاوند. چ2 (ویراست جدید). تهران: خوارزمی، 1394. ... ص.  150000 ریال.

1. ترجمة فارسی این کتاب به مثابه مصداقی از موضوع مورد بررسی هانا آرنت، یعنی انقلاب‌ها و شورش‌ها قربانی شد. قربانی ندیدن و نشناختن و درس نیاموختن از تجربه‌های پیشینیان. یعنی گم وگور شد در هیاهوی توقعی محال از جامعه‌ای که در آن روشنفکران و اهل سیاست و اهل فرهنگ و مردم عادی همگی دچار توده‌وارگی شدند و بخشی از حواس عقلی و عاطفی و اخلاقی‌شان از کار می‌افتد و فلج می‌‌شود. بی‌وجه نیست اگر ادعا شود که هر انقلابی به رقم پیش برندگی‌اش جامعه را دچار نوعی فلج مغزی و قلبی می‌‌کند و چه عمر درازی می‌طلبد درمان این فلج‌ها. این کتاب حتی از دست و دید اهل فلسفه و دانشجویان علوم انسانی هم دور ماند؛ گیریم که هم‌چون ما در آغاز جوانی بودند. 

 

2. مترجم متعلق به نسلی از اندیشه‌ورزان ایران است که پُرباری و پُرمایگی ذهن و زبان و فرهنگ‌شان نشانة روشنی است از اتکای‌شان بر ستون‌های مستحکم ادبیات کلاسیک ایران که مجموعه‌ای چند وجهی است از اندیشة ایرانی.   آثاری که به قلم مترجمانی هم‌چون دکتر عزت الله فولادوند ترجمه می‌‌شود نمونه‌ای است از توانایی زبان فارسی در انتقال اندیشه‌های مدرن غرب به فرهنگ ایرانی. بر عکس ترجمه‌های ضعیفی که بسیار در دست و بال نشر ایران ریخته است و ابداً نمونه‌ای از نارسایی زبان فارسی نیست، بلکه بیشتر ناشی از ضعف مترجمان در تسلط بر همان ستون‌هاست. باری تجدید چاپ کتاب‌هایی مثل خشونت (چاپ اول: 1359) یادآور این ضرورت است که باید به آثار حدود چهل سال اخیر نگاهی دوباره  شود و از زوایای گوناگون زمینه‌ها و پی‌آمدهای این آثار کاویده شود تا معلوم گردد که کار فرهنگی و کار روشنفکری در فضای عمومی و فضای تخصصی تا چه حدّ جدّی، گسترده و عمیق بوده است و برعکس. مروری از این دست نشان می‌دهد که تا کجا جامعة فرهنگی و دانشگاهی و مطبوعاتی در گذر حوادث نو به نو به جای آویختن به فرهنگ، آویزان سیاست شد بدون آن که به تفکر سیاسی نوینی دست یابد و حیات سیاسی جامعه امکان ارتقا و تعالی پیدا کند.

                                

3. این کتاب سه فصل دارد به‌علاوة ضمیمه‌های مربوط به سه فصل. هم‌چنین مترجم مصاحبة یک روزنامه‌نگار آلمانی با هانا آرنت را در سال ۱۹۷۰ از کتاب اندیشه‌هایی دربارة سیاست و انقلاب به ویراست جدید کتاب افزوده است که روشنگر بعضی دیدگاه‌های آرنت به‌خصوص دربارة مفهوم جهان سوم است. این‌که آیا جهان سوم یک واقعیت سیاسی ـ جغرافیایی است یا صرفاً برداشتی ایدئولوژیک است؟

 

4. فصل اول تاملات آرنت است دربارة رویدادها و مجادلات (به‌خصوص )دهة ۶۰ میلادی. رویدادهایی که جز در «متن وقایع قرن بیستم»  قابل پی‌گیری و ارزیابی نیست. همان‌طور که رویدادهای چند سالة اخیر هم‌چنان در ادامة متن وقایع قرن بیستم رخ می‌دهد و توجیه می‌شود و انکار یا اثبات می‌طلبد. قرن جدیدی که قرار بود قرن صلح و پایان تاریخ و پایان ایدئولوژی باشد، اکنون هر چه پرشتاب‌تر از هر سو به جنگ می‌گراید و خشونت. جنگ و خشونتی که به باور آرنت هیچ برنده‌ای نخواهد داشت. همه بازنده خواهند بود. هانا آرنت از همان ابتدا شروع می‌کند به بررسی انتقادی دیدگاه‌های مسلط دربارة جنگ و خشونت. یکی از دیدگاه‌های رایج که به جنگ سرد انجامید، مسابقة تسلیحاتی با توجیه بازدارندگی از جنگ بود. به نظر او «در برابر این پرسش که چگونه خواهیم توانست خویشتن را از سفاهت آشکار این وضع به ‌در ببریم، پاسخی نیست.» (ص ۱۸) به‌خصوص که «وسایلی که برای رسیدن به هدف‌های سیاسی به‌کار می‌روند [مثل تسلیحات هسته‌ای] اغلب بیش از خود آن هدف، با آینده ارتباط پیدا می‌کنند.» (ص ۱۸) و چه بسا خود تبدیل به هدف می‌شوند. این تبدیل شدن وسیله به غایت، صورتی است از این واقعیت انکارناپذیر که «برآمد کارهای‌ آدمیان از اختیار ایشان بیرون است.» (ص ۱۹) یکی از عواملی که می‌تواند اختیار را از کف آدمی برباید، عنصری به‌ نام اتفاق است: «خشونت افزون بر این عنصری دیگر نیز به ‌نام اتفاق یا تصادف در بر دارد. هیچ جا در امور بشر نقش بخت، اعم از بخت نیک یا بخت بد سرنوشت‌سازتر از میدان جنگ نیست.» (ص ۱۹) تا حدودی صدق این ادعای آرنت را این سال‌ها به‌خوبی می‌توان در رویدادهای خشونت‌بار خاورمیانه دید. شاید هیچ کدام از طرفین جنگ سوریه منتظر پدیده‌ای به‌ نام داعش نبودند. داعش همان عنصر اتفاقی بیرون از اختیار بود که حالا سرنوشت جنگ را در دست گرفته است. هم‌چنین است پدیده‌های مشابه قبل‌تر از آن مثل القاعده و طالبان که نخست در قالب نیروی رهایی‌بخش از سلطة کمونیسم در افغانستان شکل گرفتند. به‌ نظر می‌رسد که این باور آرنت دربارة نقش مؤثرتر و جهت‌دهنده‌تر عنصر اتفاق و تصادف در خشونت، ریشه در باور کلّی‌تر او دربارة نقش تاریخی جنگ دارد: «بزرگ‌ترین علت این‌که جنگ هنوز وجود دارد نه آرزوی پنهانی مرگ در نوع بشر است نه غریزة سرکوبی‌ناپذیر پرخاشگری و نه... علت این واقعیت ساده است که هنوز در صحنة سیاسی جانشینی برای این داور نهایی در امور بین‌المللی پیدا نشده است.» (ص ۲۰) پرسش اصلی همین پیدا نشدن یک داور دیگر به‌جز جنگ است. چرا هنوز جنگ باید حرف آخر را بزند؟ اگر نبود ستیزه‌جویی با ایده‌های روشنفکرانه در منطقة خاورمیانه و اگر نبود تضعیف بنیان‌های کار روشنفکری در جهان مدرن و غیرمدرن توسط سیاستمداران و اندیشه‌ورزان سیاسی، خشونت باز هم می‌توانست با استمداد از عنصر اتفاق، هر نوع مبارزه‌ای را در قالب مرگ‌طلبی و مرگ‌آفرینی، ‌متعیّن سازد؟ «کار روشنفکری» و در نتیجه توجه دادن به نقش انتقادی، نه انهدامی روشنفکر می‌توانست تا حدودی از آسیب‌های حملة اتفاق و تصادف به عمل سیاسی و اجتماعی بکاهد و وجه خشونت‌آمیز آن را کنترل کند. نمونه‌اش را می‌توان در روشنگری‌های سیاسی و آموزه‌های فلسفی خود هانا آرنت مشاهده کرد که به رغم عملِ روشنفکرانة انتقادی غیرایدئولوژیکش، بی‌پروا به نقد روشنفکران ایدئولوژیکی مثل سارتر و فانون می‌پردازد و خشونت‌گرایی چپ نو را مورد سرزنش قرار می‌دهد که به‌کلّی مقیّد به آموزه‌های غیرمارکسی مائوتسه تونگ شده: «قدرت از لولة تفنگ می‌روید.» (ص ۲۸) این آموزة مائویی، در این سال‌های اخیر همین قدرت است که از لولة تفنگ دین‌باوران در خاورمیانه بیرون می‌آید . قدرتی یکسره تخریب‌گر و مرگ‌آفرین. پرسش اما این است که آیا قدرت لزوماً برای میراندن و به زانو درآوردن است و استیلا لزوماً به‌ معنای به بردگی و اطاعت محض کشاندن؟ در این صورت آیا قدرت عین خشونت نیست؟ برای پاسخ دادن به این پرسش دو نکته را نباید فراموش کرد. نکتة نخست، که زمینة بحث آرنت است، دورة استعمار و استعمارستیزی است که روشنفکران مبارزی مثل فانون و سارتر نمایندگان آن بودند. او به نقل از سارتر می‌نویسد: «خشونت سرکوب‌ناپذیر... همان انسان است که خود را باز می‌آفریند.» (ص ۳۱) و «کشتن یک اروپایی با گلوله مانند این است که با یک تیر دو نشان بزنیم. به‌جا می‌ماند یک انسان مرده و یک انسان آزاد.» (ص ۳۲) اگر قرار باشد که این تک جمله‌ها مستقل از دیگر آموزه‌ها و ایده‌های روشنفکری مثل سارتر مورد استناد قرار بگیرد، طبیعی است که نتیجه‌ای به‌جز دامن زدن به عمل خشونت‌بار و توجیه و تقویت و گسترش آن به ‌بار نخواهد آورد. به‌خصوص برای جوامع جهان سومی که به قول آرنت بیش از آن که گرفتار یک وضعیت واقعی جهان سومی باشند، گرفتار توهّم جهان سومی بودن‌اند. معلوم است که چنان ایده‌هایی در زمینه‌های پرتوهّم سریع‌تر به ‌بار می‌نشینند. اما مسئله این‌جاست که در سدة بیست و نوزده استعمار آشکار و بردگی آشکار چنان افسارگسیخته جهان غرب و شرق را در بر گرفته بود که استعمارستیزی در آن عصر یکی از راه‌حل‌های ممکن و عملی به‌ نظر می‌رسید. به حدّی که حتي آرنت نیز ناچار می‌شود اذعان کند که اگر نبود ارادة مصمم بریتانیا برای بیرون رفتن از هندوستان و وانهادن نسبی آن کشور به مردم و حکومتش، معلوم نبود که روش مقاومت منفی گاندی چندان ثمربخش باشد. به باور او شاید روسیه و آلمان همین مواجهه‌ای را با نهضت عاری از خشونت گاندی نداشتند که انگلستان داشت: «اگر استراتژی بسیار قدرتمند و موفق گاندی مبنی بر مقاومت خالی از خشونت به جای انگلستان با دشمنی دیگر مانند روسیه در زمان استالین یا آلمان هیتلری یا حتی ژاپن در دورة پیش از جنگ برخورد کرده بود، کار به استعمارزدایی منتهی نمی‌شد بلکه به قتل‌عام و تسلیم می‌انجامید.» (ص ۸۳) به این ترتیب خود او به ‌طور ضمنی تأیید می‌کند که علت موفقیت نهضت گاندی صرفاً خصلت خشونت‌پرهیزی آن نبوده است. از سوی دیگر این عبارت که «لذت نابود کردن لذتی آفریننده است» لذتی خاص گروه‌های انقلابی نبوده است. همة کسانی که (از هر طیف و طبقه و گروه و ایدئولوژی) به نابود کردن دیگران و انکار دیگران می‌اندیشند و عمل می‌کنند دچار توهم آفرینندگی هستند. چون بقای خود را در گرو آن عمل نابودگر می‌انگارند، بی‌آن‌که «لذّت کار» به معنای مارکسی را لذّتی سازنده بینانگارند. از این حیث، همان‌طور که اِمِه‌سِزِر باور داشت، استعمارگر و استعمارزده‌، قربانی و جلاد  هر دو به یک اندازه از ماهیت انسانی‌شان خالی شده‌اند. شاید با این تفاوت که یکی به کلّی اراده‌اش مختل شده و آن دیگری تا حدودی ارادة دخیل داشته است. باری جز در زمینة تاریخی ـ سیاسی دهة پنجاه و شصت  میلادی نمی‌توان حکم کلّی یا جزئی دربارة یکسانی خشونت‌‌اندیشی استعمارگر و استعمارزده، روشنفکر و دستگاه حاکمه و حتی دانشجویان و مردم و دستگاه قدرت روا داشت. غفلت از زمینه‌های تاریخی، سیاسی و اجتماعی، به‌منزلة اموری واقعی که منجر به تولید امور واقع دیگری می‌شود، می‌تواند توجیه‌گر سوءبرداشت‌های مطلق‌گرایانه و قدرت‌طلبانة معطوف به تخریب به قیمت جان انسان‌های بی‌شمار شود. چنان‌که اکنون می‌توان پنداشت که برخی ایده‌های استعمارستیزانه سپری شده است که مرگ‌آفرینان سال‌های اخیر پشت آن پناه گرفته‌اند و خیل کثیری از جوانان را به سمت خود می‌کشند و ابزار جنگ‌افروزی‌شان می‌کنند. در این سال‌ها این انسان‌ها هستند که ابزار ادامة جنگ شده‌اند. هانا آرنت برای این‌که دچار چنین بی‌احتیاطی‌ای نشود چه اندیشیده است؟ تلاش او برای تفکیک نظری دو مفهوم قدرت و خشونت می‌تواند روش احتیاط‌آمیز او در پرهیز از این لغزش باشد.

 

5. در فصل دوم آرنت به طرح و بررسی خشونت در قلمرو سیاسی می‌پردازد و سنجش میان قدرت و خشونت و آشکارسازی تفاوت‌ها و تضادهای این دو. نکتة مهم در اجماعی است که میان نظریه‌پردازان سیاسی چپ و راست در باب نسبت این دو به باور آرنت به چشم می‌آید: «خشونت چیزی نیست به‌جز واضح‌ترین جلوة قدرت.... سیاست سراسر مبارزه‌ای است برای کسب قدرت. بالاترین نوع قدرت خشونت است.» (ص ۵۷) شاید این تلقی تجربة عامی باشد که ملّت‌ها در این یک سدة اخیر مکرر آن را پشت سر نهاده‌اند. البته با یک اصلاح و ویرایش جزئی در گزارة فوق. خشونت می‌تواند که بالاترین نوع قدرت نباشد در مناسبات انسان‌ها با یکدیگر در قلمرو سیاسی. برعکس، خشونت ضعیف‌ترین نوع قدرت است، از آن رو که قدرت اعتماد به خود را از دست داده است. در واقع این تعریف‌ها بسته به این‌که در کجای تاریخ و جغرافیای امروز قرار گرفته‌ایم می‌تواند کمی دستکاری و جابه‌جا و ویرایش شود.  آرنت از بررسی آرای نظریه‌پردازانی مثل ژوونل و ماکس وبر و استوارت میل به نتایج متفاوتی دربارة نسبت میان قدرت و خشونت می‌رسد. به‌ نظر می‌رسد ژوونل و ماکس وبر دربارة مفهوم قدرت، از حیث تحمیل ارادة فرد بر دیگران و واداشتن آن‌ها به اطاعت، تفاهم داشته‌اند. ژوونل معتقد است: «وقتی مردی خویشتن را بر دیگران تحمیل می‌کند و ایشان را آلت اجرای ارادة خود می‌سازد، ‌بیشتر احساس مردانگی می‌کند. و این امر به او لذتی بی‌مانند می‌دهد.» وبر هم بر این باور است که: «هر جا برای من فرصتی دست دهد که ارادة خود را در برابر ایستادگی دیگران مستقر سازم قدرت وجود دارد.» این هر دو عبارت اشاره دارند به قدرت از آن حیث که به خشونت نزدیک است.منشاء قدرت تنها تحمیل ارادة فرد و هدف آن تبدیل دیگران به آلت اجرای اراده نیست. اگرچه این‌ها همان‌طور که انقلاب‌های سدة بیست نشان داد، به امر واقع نزدیک‌تر است، اما آرنت می‌کوشد تا با فرارَوی از امر واقع و بازگشت به مفاهیم، وجه تمایز میان قدرت و خشونت را آشکار سازد. شاید که تلقی مائویی به‌ عنوان یگانه تلقی مسلط از قدرت پذیرفته نشود، به‌خصوص اکنون که کمابیش در سال‌های اخیر از همه سو، چه از سوی دولت‌های فروپاشیده اما هم‌چنان در مصدر کار و چه از سوی گروه‌های افراطی دینی و غیردینی، قدرت به معنایی که از لولة تفنگ بیرون می‌آید،‌ معنایی پذیرفتنی‌تر به ‌شمار می‌رود. به ‌نظر می‌رسد آرنت با وارد کردن ابعاد دیگر قدرت، یعنی فرمان و اطاعت می‌کوشد تا از شدت پذیرفتاری این برداشت مسلط بکاهد. او با تفاوت‌هایی که میان قدرت،‌ زور، مرجعیت و اقتدار از یک سو و مفهوم اطاعت و تسلیم از سوی دیگر قائل می‌شود و جنبة روان‌شناختی این مفاهیم را نیز تا حدودی مورد توجه قرار می‌دهد، بر نقش متقابل فرمانبر و فرمانروا یا سلطه‌گر و سلطه‌پذیر تاکید می‌کند. او به نقل از استوارت میل یادآور می‌شود که: «آسان تسلیم شدن به جباریّت به هیچ وجه همیشه معلول حالت انفعالی فوق‌العاده نیست. به عکس هم می‌بینیم عدم تمایل شدید به اطاعت غالباً با عدم تمایلی به همان شدت به چیرگی و فرمان راندن همراه است.» (ص ۶۴) شاید این بیان آرنت، به ایدة گریز از آزادیِ اریک فروم به‌ عنوان حالتی از مسئولیت‌ناپذیری و واگذاری ارادة خود به دیگری از ترس مسئولیت‌پذیری و پاسخگویی باشد که سبب می‌شود ارادة معطوف به قدرت با سهولت بیشتری فرمان براند و اطاعت بی‌چون و چرا بطلبد. نکتة قابل تأمل دیگر این است که اگر یک رویة قدرت، امکان و ظرفیت فوق‌العادة آن در جذب سرهای اطاعت‌کننده است، این اطاعت می‌تواند که در برابر قوانین باشد نه فرد. شاید اگر مفاهیم سیاسی مثل قانون، قدرت، فرد، جمع، اقلیت، اکثریت و... فرایند پیدایش قوانین مستقل از ارادة معطوف به قدرت فرد، مورد بازخوانی قرار گیرد و نقش گروه‌های اقلیت و اکثریت در به ثمر رسیدن و مجرا شدن قوانین در نظر گرفته شود، آن وقت با فاصله‌گذاری میان مشروعیت اولیة ارادة فردی با مشروعیت‌طلبی خشونت‌آمیز بعدی بتوان قدرت را مساوی با لولة تفنگ و همسان با تداوم خشونت ندانست: «قدرت نهادهای هر کشور از برکت پشتیبانی مردم است و این پشتیبانی ادامة همان موافقت و تصویب مردم است که قوانین را در آغاز به ‌وجود آورده است. فرض بر این است که مردم در یک حکومت انتخابی به کسانی که بر آن‌ها حکومت می‌کنند حاکمند. نهادهای سیاسی جملگی تجلّیات و تجسمات قدرت‌اند و به محض آن که قدرت زندة مردم از پشتیبانی آن‌ها باز ایستاد، به جمود و فساد می‌گرایند.» (ص ۶۶) در واقع تداوم پشتیبانی مردم و تداوم اطاعت آن‌ها از قوانین به معنای تداوم قدرت حاکم است. اما از جایی که این پشتیبانی رو به ضعف و کاستی می‌گذارد، قدرت حاکم نیز سستی می‌گیرد و مشروعیتش تضعیف می‌شود. در این‌جاست که آرنت به یکی از روشن‌ترین تمایزات میان قدرت و خشونت می‌رسد: «قدرت همیشه نیازمند تعداد [اکثریت اولیه] است، حال آن‌که خشونت ... متکی بر اسباب و ادوات است.» او با توجه به همین تفاوت است که اظهار می‌دارد: «صورت افراطی قدرت این است که همه در مقابل یکی قرار بگیرند. [انقلاب‌ها] شکل افراطی خشونت آن است که یکی در برابر همه بایستد. [دیکتاتورها]» (ص ۶۷) هانا آرنت به‌ عنوان یک فیلسوف سیاسی از ساده‌‌سازی مفاهیم و ارائة گزاره‌های کلّی دربارة امور واقع می‌پرهیزد. او به زعم تلاش برای فاصله‌گذاری میان خشونت و قدرت، مخاطب خود را گرفتار یک ذهنیت ساده‌شدة یا خشونت یا قدرت نمی‌گرداند. مدام درگیری و تداخل این دو مفهوم را برجسته می‌سازد: «هیچ چیز عادی‌تر از آمیختگی قدرت و خشونت نیست و هیچ چیز نادرتر از خشونت و قدرت به صورت ناب و در بالاترین حدّ. اما از این سخن نمی‌توان نتیجه گرفت که مرجعیت و قدرت و خشونت جملگی یکی است.» (ص ۷۴) این هشداری است که آرنت بعد از تجربه‌های مکرر شخصی و تاریخی در قرن بیستم  به مخاطبانش می‌دهد. به‌خصوص به سیاست‌اندیشان و اگر اجازه داشته باشم تأکید کنم که به‌خصوص به روشنفکران و انقلابیون که نه خودشان از آسیب خشونت در امان‌اند و نه جامعه و حکومتشان. شاید این وظیفة روشنفکران امروز باشد که برخلاف روشنفکران و نظریه‌پردازان علوم انسانی در سدة بیست، رفتار فرد و جامعه را در قالب‌های تک‌بُعدی ارزشمدارانة یا این یا آن، بر این یا با این نگنجانند و انسان را از آن رو که انسان است چه در مقام نهادهای حکومت و چه در مقام مردم، چه در مقام ستمدیده و چه در مقام ستمگر یکسره آمیخته به خشونت و منزّه از خشونت نپندارند. این بحث صرفاً جنبة روان‌شناختی فردی ندارد. بلکه وجوه روان‌شناختی سیاسی و اجتماعی و اقتصادی آن مهم‌تر از وجوه دیگر است. چه بسا خشونتی که امروزه جهان را در منطقة خاورمیانه و بخشی از افریقا تهدید می‌کند (حتی با پذیرش وجه بازخوردی بودن آن نسبت به تحقیر و توهین و تخفیف‌هایی که در طول این چند سده بر آن تحمیل شده است) زادة موقعیت پیچیده‌ای از درهم آمیختگی همین ابعاد روان‌شناختی باشد. فانون در پایان دوزخیان زمین‌اش‌ افق دلربایی را پیش چشم مخاطبانش گشود و آرزوی خلق انسانی نو و جهانی نو را در میان نهاد. اما پوست نویی پدید نیامد. خاورمیانة امروز بیش از همیشه گرفتار تقلید شده است و بیش از اروپایی‌ها، خشونت اروپایی را تقلید می‌کند و بسیار وسیع‌تر چنان خشونتی را بر همة ملّت‌ها و آدم‌ها روا می‌دارد. فعلاً انسان نوینی به پا نخاسته است بلکه انسان‌ها را دارند از پا می‌اندازند. آیا این مصیبت‌ ناشی از تداوم آسیب‌های پنهان استعمار کهنه و نو (به تعبیر اِمِه‌سِزِر) است؟ آیا ناشی از خصلت «انقلاب»هاست که بیش از آن‌که سازنده باشند ویرانگرند؟ یا شاید هم تا حدودی ناشی از ستیز و متهم ساختن روشنفکران چپ و انقلابی در طول این نیم سده باشد. ستیزی که ادامة ستیز با ایدئولوژی‌های چپ بود. ایدئولوژی‌هایی که تقریباً هیچ کدام نتوانستند وفادار به وعده‌ها و آرمان‌هایشان بمانند و نتیجة عملکردشان مخدوش شدن هر چه بیشتر مفاهیم قدرت و خشونت و  مرجعیت، اطاعت از قانون و اطاعت از فرد در بستر واقعیت‌های موجود و موعود شدند. شاید این برداشت بجا باشد که به همان میزانی که ستیز با ایدئولوژی‌های چپ سبب خروج روشنفکران از عرصة سیاسی اجتماع شد، این خلاء بزرگ روشنفکری منجر به پیدایش افراط‌گری‌های راست دینی و غیردینی شد. امروز به همان میزان توجه نمودن به این خلاء و طرح ضرورت بازنگری مجدد به روشنفکری چپ می‌تواند این عرصة جهانی را که زیر سیطرة بلامنازع افراط‌گری دینی (تمام ادیان) گرفتار آمده است، کمی برهاند و کمی تعادل را به آن بازگرداند. تا قدرت و خشونت که در سایة امن ثروت و تسلیحات این همه به یکدیگر شبیه شده‌اند، ‌از هم  متمایز شوند.

 

6. یکی از نکاتی که در فصل سوم توجه خواننده را برمی‌انگیزد بررسی نسبت میان خشونت و مرگ است. مرگ با این‌که «غیرسیاسی‌ترین تجربه‌ای است» که وجود دارد و همة آدمیان در این «تجربة به تنهایی» با هم برابرند، می‌تواند تبدیل به یک تجربة جمعی زندگی‌بخش به‌ شمار آید. «مرگ در تجربة آدمی حدّ نهایی تنهایی و ناتوانی است. ولی آن‌گاه که به اتفاق دیگران به هنگامِ عمل جمعی با مرگ روبه‌رو می‌گردیم، سیمای آن دگرگون می‌شود و چنین می‌نماید که هیچ چیز نیروی حیاتی ما را بیش از احساس نزدیکی با آن شدت نمی‌بخشد... گویی مرگ ما ملازم بقای بالقوة گروه و در تحلیل نهایی ضامن جاودانگی نوع بشر است. که ظاهراً از مردن پایان‌ناپذیر انسان‌ها تغذیه می‌شود، به بالا خیز برداشته است و به برکت خشونت‌گری از قوه به فعل می‌رسد.» (ص ۱۰۲) حاصل این برداشت از مردن و میراندن، می‌تواند این باشد که مرگ‌های سیاسی فردی و جمعی  برابری طبیعی زادة مرگ را از میان برمي‌دارد تا چنان نباشد که آن که در صحنة مبارزه می‌میرد با آن که در بستر آرام شخصی‌اش جان می‌سپارد، ‌یکسان انگاشته شوند. اولی به‌ طور ناخودآگاه امیدوار است که با مرگ در صحنه نه فقط در تداوم حیات جاودانة نوع بشر نقش داشته باشد،‌ بلکه خود را نیز از برابری با همگان در مرگ برهاند و خود را نیز جاودانه سازد، جاودانه‌سازی در حیات آن‌جهانی یا در حافظة ملّی یا در حافظة تاریخ و یا در حداقلی‌ترین وجه جاودانگی یعنی ادراک وجدانی خود فرد میرنده از مرگ متفاوت و منحصر به فرد داشتن خودش. به این ترتیب سیمای مرگ در یک عمل جمعی مثل عمل انتحاری، مثل شلیک به دانش‌آموزان، ‌مثل به رگبار بستن تماشاگران یک کنسرت، چنان تغییر می‌کند که ترس از برابری در مرگ را زایل می‌سازد. اما اگر کمی با هابز هم‌عقیده باشیم احتمالاً به این نتیجه خواهیم رسید که رهیدن از ترس برابری در مرگ، گرفتار شدن در «ترس برابری در کشتن» باشد. هابز تشکیل دولت و سپردن امور به دست آن را چاره‌ای می‌داند که مردم یک جامعه برای رها شدن از چنین ترسی می‌پذیرند. اما این واگذاری در یک وضعیت طبیعی رخ می‌دهد. در وضعیت غیرطبیعی، گروه، سازمان، پیشوا و مقتداست که می‌تواند گرد چنان ترسی را از چهره‌‌ها پاک کند با تلقین این ایده که «خشونت عنصری از زندگی است» (ص ۱۰۴). این توضیح آرنت به‌خصوص در این سال‌ها که مرگ‌پراکنی داعش و گروه‌های مشابه آن جان جهان را زخمی‌تر کرده قابل فهم‌تر است .او با تکیه بر تلقی فانون از عمل خشونت‌آمیز به این نتیجه می‌رسد که در ستایش زندگی از این دست، ستایش خشونتگری هم نهفته است: «مگر مردمان همیشه مرگ را با «آرامش ابدی» یکسان تلقی نکرده‌اند و مگر از این سخن نمی‌توان نتیجه گرفت که هر جا زندگی است،‌ تنازع و بی‌آرامی هم هست؟ مگر خاموشی نشانة آشکار بی‌جانی و تباهی نیست؟ مگر عمل خشونت‌آمیز امتیاز ویژة جوانان نیست که فرض کرده‌ایم سرشار از زندگی هستند؟ بنابراین مگر ستایش زندگی با ستایش خشونت یکی نیست؟» (ص ۱۰۴) شاید این پرده از کلام آرنت هولناک‌ترین پرده‌ای باشد که از روی تصویر واقعی بخشی از جهان امروز بازگو شده است. جوانانی با شور زندگی و سرشار از شور مرگ، شاید این بتواند تصویری گویا از جوانانی باشد که به گروه داعش می‌پیوندند. آرنت به کمک همین تصویرهای واقعی و ایده‌پردازی‌های فیلسوفانی مثل نیچه که براساس مفاهیم زیست‌شناسی نظر می‌ورزند، به این نتیجه می‌رسد که به باور آن‌ها شور زندگی و شور مرگ «آفرینش و انهدام دو روی یک سکه در فر ایند طبیعی‌اند ... و خشونتگری جمعی نیز، گذشته از جاذبة ذاتی آن، برای امکان‌پذیر ساختن زندگی نوع بشر شرطی طبیعی تلقی گردد.» (ص ۱۱۳) البته با  افزودن این قید که نوع بشر به نوع نژاد یا دین یا فرقه‌ای خاص فرو بکاهد. یعنی نوع بشر بنا به این‌که در چارچوب «یک نظام صریح ایدئولوژیک» بگنجد یا از آن بیرون بماند از حق حیات حداکثری و درجة اولی یا حق حیات حداقلی فرومرتبه برخوردار خواهد شد. گذشته از این وجوه درونی و بیرونی‌ای که آرنت برای پرورش و گسترش خشونت برمی‌شمارد و برمی‌رسد، وجه دیگری از آن که متأثر از هم‌دستی و هم‌رأیی سیاست و سرمایه در وسعت جهانی است، ‌ناخوانده می‌ماند. شاید از نگاه بسیاری از اندیشه‌ورزان سیاسی توجه به این وجه هنوز ناشی از تأثیرپذیری نسل ما از سلطة ایدئولوژی‌ها باشد و رسوباتی که هنوز در ته ‌ذهن و وجدان نسل ما به ‌جا مانده است. فارغ از ارزش‌گذاری مثبت و منفی نسبت به این رسوبات، سهم همدلی و هم‌زبانی قدرت‌های جهانی را در گسترش این خشونت‌گرایی‌های منطقه‌ای و جهانی نمی‌توان نادیده گرفت. اقتصاد و سیاست امروز بیش از عصر آرنت مستقل از نیروی کار انسانی و نیروی فکری انسانی شده است. تکنولوژی یک‌تنه در عرصة پیشرفت تسلیحات و ادوات کشتار و به تعبیر آرنت «خودکشی  عمومی» بسیار پیشرفته و بی‌نیاز از سرپیچی و نافرمانی نیروهای نظامی و ارتش شده است. در عرصة اقتصاد و تولید ثروت هم با تکیه بر مصرف بی‌کران، انسان‌ها را نه در مقام مولّد و کارگر بلکه در مقام مصرف‌کننده، به فرمان خود می‌گرداند. این اتکای سیاست و اقتصاد به تکنولوژی تسلیحاتی و مصرفی، بیش از پیش زمینه را برای مداخلات نظام‌های جهانی قدرت فراهم آورده است. این خود وجه نادیده‌ای است از تقویت خشنونت‌گری که بخشی از پازل چندوجهی افسارگسیختگی افراط‌گرایی‌های خشن این سال‌ها را پُر می‌کند. اما هنوز این پازل کامل نشده است، چون این خشونت‌گری‌های ضدّمدرن متکی بر ادوات مدرن هنوز تمام رخ روی ننموده است. جان جهان هنوز هم در هراس از هول‌های تکان‌دهنده‌تر است.

 

این مقاله در چهارچوب همکاری های انسان شناسی و فرهنگ و نشریه جهان کتاب منتشر شده است.

صفحه «جهان کتاب» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/cooperation/789

تاریخ انتشار

يكشنبه, خرداد 23, 1395 - 23:58

شاخه اصلی

سیاسی

گام بعدی در نظارت دولت ها بر شهروندان

 گام بعدی  در نظارت  دولت ها بر شهروندان  /   نویسنده: شنیر برگردان: عاطفه اولیایی      پیش از اینترنت، زمانی که نظارت، عمدتا  منحصر به جاسوسی میان دول بود، هدف سازمان هایی مانند آژانس امنیت ملی ایالات متحده NSA، کنترل ارتباطاتِ میان روسیه و آمریکا بود. ولی حالا که در یک لحظه دولت ها از یکدیگر جاسوسی می کنند و در لحظه ی دیگر اطلاعاتشان را بب یکدیگر رد و بدل می کنند،، گام بعدی  آن ها برای پاییدن یکدیگر چه خواهد بود؟   در حال حاضر، هک کردن آسان ترین راه دست یابی به اطلاعات است

پیش از اینترنت، زمانی که نظارت، عمدتا  منحصر به جاسوسی میان دول بود، هدف سازمان هایی مانند آژانس امنیت ملی ایالات متحده NSA، کنترل ارتباطاتِ میان روسیه و آمریکا بود. ولی حالا که در یک لحظه دولت ها از یکدیگر جاسوسی می کنند و در لحظه ی دیگر اطلاعاتشان را بب یکدیگر رد و بدل می کنند،‌، گام بعدی  آن ها برای پاییدن یکدیگر چه خواهد بود؟  در حال حاضر، هک کردن آسان ترین راه دست یابی به اطلاعات است. در مواردی هکر ها خود را  به جای گوگل، مایکروسافت، یاهو، اسکایپ، تویتر، فیس بوک و... جا زده و  تحت عنوان به روز کردن برنامه ها به کامپیوتر ها و اطلاعات درونی آنها دست می یابند. دولت ها نیز با استفاده از همین روش­ها اطلاعات شهروندان را به دست می آورند. در سال ۲۰۰۹ محققین امنیتی  کانادایی بدافزاری در کامپیوتر دالایی­لاما یافتند که از چین کنترل می شد. پس از مدتی همان بدافزار در کامپیوترهای سیاستمداران، سازمان­های اقتصادی و رسانه­های ۱۰۳ کشور کشف شد. این محققین معتقدند آمریکا و اسراییل سرمنشا این بدافزارند. «اکتبر سرخ» در سال ۲۰۱۳ و  تورلا  که در ۲۰۱۴ کشف شدِ‌ند و کامپیوترهای سراسر جهان را هک می کردند درروسیه ساخته شده بودند. «ماسک» که در ۲۰۱۴ کشف شد، توسط اسپانیا ساخته شده بود.   دولت ها هیچگاه به جاسوسی از کامپیوترها اذغان نمی کنند ولی منشا بدافزارها معمولا از فهرست  کامپیوترهای هک شده مشخص می شود. مثلا بدافزار اسپانیایی «ماسک» در کشورهای اسپانیایی زبان، مراکش و جبل الطارق  فهال بود.   در ایالات متحده،  گروه TAO   در آژانس امنیت ملی ایالات متحده مسئول هک کردن کامپیوترها است. TAO   از راه دور کامپیوترها را با برنامه هایی مانند QUANTUMINSERT و FOXACID هک می کرد. TAO   نرم­افزاری ویژه ساخت و در  کامپیوترها و تلفن های هوشمند ­کاشت.   حدودا هشتاد هزار کامپیوترهک شدند (این اطلاعات  توسط ادوارد سنودن افشا شد.).  در باره­ی سایر کشورها خبری نشت نشده و داده­هایی در دست نیست. ولی در مورد چین اطلاعات زیادی وجود دارد. اسنادی در باره ی حملات چین علیه گوگل، حکومت کانادا، نیویورک تایمز، شرکت امنیتی  RSA، دیگر شرکت ها، ارتش ایالات متحده و پیمانکارانش نیز منشر شده است.  در سال ۲۰۱۴، هکر های چینی  با هک کردن کامپیوتر های  اداره ی مدیریت پرسنل ایالات متحده بر جزییات اطلاعاتی پنج میلیون نفردست یافتند. اکثرجاسوسی ها به هدف یافتن اطلاعات ارتش و گاهی یافتن اطلاعات اقتصادی است. آمریکا ادعا می کند که در پی یافتن اطلاعات اقتصادی برای فروش آن به رقبا نیست، ولی از چنین اطلاعاتی برای امتیازگیری در مذاکرات بازرگانی با سایر کشورها استفاده می کند؛  شرکت نفت برزیلی پتروبراس و سیستم پرداحت بانک بین المللی سویفت اروپایی در چنین مبادلاتی شرکت داشته اند ...  بسیاری از کشورها نرم افزارهایی برای سهولت هک کردن از شرکت­های خصوصی می خرند، مثل یک شرکت ایتالیایی به نام «Hacking team»   چنین کالاهایی عرضه می کند. این نرم افزار قادر به جمع آوری ایمیل ها، عکس گرفتن از صفحه ی کامپیوتر، ثبت هر حرف تایپ شده، تاریخچه ی  جستجوها، ضبط اصوات، عکس گرفتن، و ثبت مسیرهای جی پی اس است و این اطلاعات را به هکر می­فرستد.

وقتی آمریکایی­ها از جاسوسی چینی ها با خبر شدند، با داد و فریاد آن را «حمله ی سایبری»، و «جنک سایبری» خواندند؛ ولی پس ازافشاگری سندودن در باره­ی جاسوسی آمریکا، زبان نرم تری اتخاذ کردند و با تآکید بر صلح آمیز بودن این اعمال به جای «جاسوسی»، آن را «جمع آوری اطلاعات»  خواندند. زمانی که کمپانی هوآویی Huawei سعی در فروش کالاهایش به آمریکا داشت،  ترس از آلوده بودن آنها به برنامه های جاسوسی باعث شد چنین معاملات را در چهارچوب  معاملات «خطرناک برای امنیت ملی» بررسی کنند. طبق مدارک منشره توسط سنودن، آمریکا دقیقا همین برنامه را در فروش کالا به چین داشته است. از نقطه نظر قربانیان، جاسوسی بین المللی و حمله سایبری اساسا یکی است.

جاسوسی سایبری نوعی حمله­ی سایبری است  و در هر دو مورد، شبکه­ی اینترنتی کشور دیگری شکسته می شود. تنها تفاوت در آن است که آیا این عمل با قصد انجام می شود یا نه؛ که البته تفاوتی مهم است. چنین اختلالی می تواند ماه ها شبکه اینترنت را فلج کند و از آنجا که طرفین درعمل وارد قلمرو کشور دیگری شده اند، غیر قانونی نیز هست؛ با این وجود این روالی هرروزی است. 

نمونه های بسیاری از  تغییر ساختار سیاسی و فرهنگی جوامع از طریق فناوری وجود دارد. مثلا در سال ۲۰۱۲،  آژانس امنیت ملی مکررا زیرساخت شبکه ی اینترنتی سوریه را با هدف حذف یک برنامه­ی جاسوسی شکست ولی نتیجه­ی آن از کار افتادن اینترنت سراسری آن کشور بود. در حال حاضر،‌ حکومت­ها به طور جدی درگیر جنگ سایبری هستند، و تفریبا ارتش سی کشور واحد جنگ سایبری دارند: ایالات متحده ( در وزارت دفاع)، روسیه، چین، کشورهای مهم اروپایی، اسرائیل، هند، یرزیل، استرالیا، نیوزیلند و برخی کشورهای آفریقایی. در آمریکا، دریاسالار مایکل اس راجرز، فرمانده­ی واحد امنیت سایبری ایالات متحده و نیز آژانس امنیت ملی است و این خود دلیل نزدیکی مأموریت­های این دو نهاد است. در مواردی چند، این حملات صدمات جانی و یا مالی داشته اند. مثلا در سال ۲۰۰۷، کشور استونیا مورد حمله­ی وسیع سایبری قرار گرفت. این جربان که باعث تنشی جدی بین روسیه و استونیا شده است، اولین جنگ سایبری شمرده می شود. گرجستان نیز قبل از حمله ی زمینی روسیه، مورد حملات سایبری قرار گرفت. در ۲۰۰۹، کره­ی جنوبی نیز از قربانیان چنین حملاتی بود. در همه­ی این موارد حمله به شکل خودداری از ارایه­ی خدمات صورت گرفت، یعنی شبکه ی اینترنتی چندان مورد استفاده قرار گرفت که موقتا از کار افتاده است. در بلند مدت این حملات باعث اختلال می­شوند ولی صدمه­ی زیادی وارد نمی­کنند. در همه­ی این موارد نمی­توان گفت آیا منشا حمله، حکومت ها بودند یا نه. با آن که در ۲۰۰۹، یک روسی ۲۲ ساله­ی ساکن تالین به حمله سال ۲۰۰۷ شبکه های اینترنتی استونیا محکوم شد، یک گروه از جوانان طرفدادر کرملین مسؤلیت آن را بر عهده گرفتند. این گونه شناساییِ منشاء حمله به ندرت پیش می آید. همانند حملات جاسوسی، حملات سایبری به راحتی قابل ردیابی نیستند و فقط می توان به فهرست قربانی های آن رجوع کرد. STUXNET که در ۲۰۰۹ توسط ایالات متحده علیه تسهیلات هسته ای نطنز صدمات زیادی به بار آورد، اولین سلاح سایبری شناخته شده است.

نظارت، تأثیری انحصار گرانه دارد. جاسوسی اساسا پیرو محدوده­های ژيوپلیتیکی است: کشوری با همکاری متحدانش علیه دشمنان جاسوسی می کند. این روال کار دوران جنگ سرد بود. سیاست همین بود. ولی نظارت بر همگان موضوعی دیگر است. برای مقابله با حمله­ای سایبری از یک طرف باید دائما و در همه جا جاسوسی کرد. با توجه به آن که هیچ کشوری به تنهایی قادر به چنین کاری نیست،‌ اطلاعات باید با همه به شراکت گذاشته شود. ولی در چنین وضعیتی چگونه می­توان متحدی یافت که در پی جاسوسی از کشور مورد نظر شما باشد؟ شاید آن کشور آنقدر در جاسوسی پیش نرفته باشد که همکاری با او فایده بخش باشد. بنا بر این کشوری که دارای پیشرفته­ترین و یا گستره ترین سیستم سایبری است مورد توجه است و آن هم به جز ایالات متحده نیست. واین همان چیزی است که در شرایط فعلی در جریان است. آژانس های اطلاعاتی ایالات متحده در حال حاضر با بسیاری از کشورهای انگلیسی زبان ثروتمند همکاری دارند که « پنچ چشم » خوانده می شوند: ایالات متحده، بریتانیا، کانادا، استرالیا و نیوزیلند. شرکای دیگرکه «نه چشم» خوانده می شوند  و دانمارک، فرانسه، هلند و نروژ را نیز به فهرست اضافه کرده اند؛ «چهادره چشم» کشور های آلمان، بلژیک، ایتالیا، اسپانیا و سوئد را نیز اضافه می کند. هند و یا  رژیم سرکوبگر عربستان نیر از متحدان ایالات متحده اند. سیستم نظارت جهانی توسط اتحادیه­ای از کشورها چشم انداز خوبی از آینده نیست، و بدین طریق است که سازمان امنیت ایالات متحده بر اطلاعات در سراسر جهان دست می یابد. سنودن در گواهی سال  ۲۰۱۴ در مقابل پارلمان اروپا ابراز داشت: « نتیجه ایجاد بازاری اروپایی است که  در آن عضوی از کشور های  اتحادیه ی اروپا  مثل دانمارک امکانات جاسوسی در اختیار ایالات متحده می گذارد به شرط ( غیر قابل اجرا‌)‌ آن که دانمارکی ها از نظارت در امان  باشند و آلمان نیز  به شرط مستثنی  نمودن  آلمانی ها از پاییده شدن، همین قرار داد را با آمریکا منعقد می کنند،   لیکن  تجهیزات هر کدام از این کشور ها، با رعایت کامل مواد قراردادشان با آمریکا، از  یکدیگر برای ایالات  متحده جاسوسی کند.  در ۲۰۱۴، سازمان امنیت ملی ایالات متحده جاسوسی ترکیه را می کرد و در عین حال به همکاری ترکیه جاسوسی کردها را پیش می برد. درهمان سال آشکار شد که از یکی از متحدانش: آلمان نیز جاسوسی می کرد. فرض بر این است که ایالات متحده در همه­ی کشورها به غیر از کشورهای عضو «پنج چشم» جاسوسی می کند. موفقیت اغلب برنامه های ضد تروریستی ایالات متحده در کشف خطرات متوجه کشورهای خارجی است که هیچ ربطی به ایلات متحده ندارد. جای تعجب نیست که ایالات متحده اطلاعات در اختیار اسرائیل می گذارد. معمولا هویت آمریکاییان در اطلاعاتی که توسط آمریکا به شراکت گذاشته می شود سانسور می شوند ولی این امر در مورد اسرايیل حقیقت ندارد و سازمان امنیت ملی ایالات متحده، شنود های اطلاعاتی خام را در اختیار واحد سری شماره  ۸۲۰۰  اسراییل  قرار می دهد.  حتی دشمنان تاریخی آمریکا   در رد و بدل کردن اطلاعات با آمریکا فعالند.  بعد از ۱۱ سپتامبر، روسیه،‌ چچن­های استقلال طلب را در فهرست  تروریست ها قرار داد و آمریکا را قانع کرد که اطلاعات در اخیتارش بگذارد. در ۲۰۱۱ روسیه در باره ی تمبرلن تزارنیو، تروریست ماراتون بوستن، به آمریکا هشدار داد  و امریکا هم در عوض بر امنیت المپیک سوچی نظارت کرد.

چنین همکاری­هایی در مورد جاسوسی دولت­ها از یکدیگر بیفایده است لیکن برای نظارت بر جمعیت کره­ی زمین بسیار لازمند. بنابراین در حالی که حکومت آلمان از جاسوسی سازمان امنیت ملی ایالات متحده برآشفته است در نظارت بردیگر کشور­ها همدست آمریکاست. چشم انداز آینده چندان زیبا نیست: اتحادی متشکل از اکثر قریب به اتقاق دول،  بر جمعیت  کره ی زمین نظارت خواهد کرد.

 

 

 

 

 

 

   

 

*********

 این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب هاین احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.


****************************************
صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe

 

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858


 *********************
 

تاریخ انتشار

يكشنبه, خرداد 9, 1395 - 08:27

گفت‌و‌گو با ناصر فکوهی درباره خشونت در جامعه ما: زور مردم‌آزاری

خوبی گفت‌وگو کردن با ناصر فکوهی این است که به آدم می‌آموزد از کنار مسائل، ساده عبور نکند. به یک اعتبار کار مهم متفکران این است که به لایه‌هایی رویی و سطحی اتفاقات و پدیده‌ها بسنده نمی‌کنند، از مسائل روزمره رمزگشایی می‌کنند و حتی با نشانه‌شناسی، آن روی سکه مقولات بدیهی را به مردم نشان می‌دهند. وقتی برای پرونده «سادیسم/ دگر‌آزاری» سراغ آقای فکوهی رفتیم، می‌دانستیم او کلی حرف و تحلیل و تفسیر خوب و به درد بخور و خواندنی از اوضاع اجتماعی ایران برایمان دارد، به خاطر همین پیشنهاد می‌کنم سر صبر و حوصله این گفت‌و‌گو را بخوانید. از جبار رحمانی و مریم پیمان به خاطر زحماتی که در مسیر آماده شدن این مصاحبه کشیدند، تشکر می‌کنیم.

 

 

شما از خواندن صفحات حوادث نگران نمي‌شويد؟

بدون شک هر کسي از خواندن شرح حوادث ناگوار نگران مي‌شود. اين امر البته بستگي به آن دارد که اولا محيط ذهني و محيط مادي جامعه ما در چه موقعيتي باشد و ما خود چه موقعيت فردي و اجتماعي در آن جامعه داشته باشيم. بنابراين همه افراد در همه موقعيت‌ها به يک صورت، به يک ميزان و با شدت واحدي از حوادث خشونت‌آميز نگران يا ناراحت نمي‌شوند، بلکه بستگي دارد چقدر خود را به صورت فردي و اجتماعي با اين حوادث مربوط ببينند. براي يک جامعه‌شناس و به‌خصوص جامعه‌شناس يا انسان‌شناسي که تخصصش آسيب‌شناسي اجتماعي باشد، خواندن و مرور اين‌گونه رويدادها با حساسيت بيشتري همراه است، زيرا براي آن‌ها داراي پيشينه ذهني در جامعه خود و در جوامع ديگر است. اما مي‌خواهم به پرسش شما بازگردم. «نگران» شدن را بايد بتوانيم براي خود تعريف و تحليل کنيم. به عنوان يک فرد، اين‌گونه حوادث مي‌توانند هميشه نگران‌کننده باشند، اما به‌مثابه يک متخصص، موضوع فراتر از نگراني است و براي ما چنين رويدادهايي جنبه‌اي نشانگاني (سندروم) دارند که فرضيه يا فرضياتي را تاييد يا رد مي‌کنند. دست‌کم براي من چنين است. وقتي برخي از حوادث را مرور مي‌کنم، چه خود آن حوادث و چه نحوه بازتاب و بازنمايي‌شان در رسانه‌ها، «کامنت»‌ها (ولو آن‌که بسيار کليشه‌اي و سفارشي باشند)، شيوه چيدمان آن‌ها و بسياري از داده‌هاي ديگر کمک مي‌کنند که در وهله نخست يک آسيب را که در لايه اول قرار گرفته است، ببينيم و ارزيابي کنيم.

 حالا که صحبت از شناخت شد، اجازه بدهيد بروم سراغ اصل مطلب. معمولا دگرآزاري را يك بيماري رواني مي‌شناسند. آيا دگرآزاري صرفا يك بيماري است يا ابعاد گسترده‌تري دارد؟

بايد دقت داشته باشيم که دگرآزاري در زبان رسانه‌اي ما اغلب به صورت نادرستي به کار مي‌رود. اين واژه در اصل درست خود معادل ساديسم است؛ يعني اعمال خشونت، ايجاد درد و زجر دادن فرد يا افرادي به وسيله فرد يا افرادي ديگر با هدف آگاهانه رسيدن به لذت جنسي. اين واژه اشاره به زندگي و آثار مارکي دو ساد، نويسنده فرانسوي (1814-1740) در قرن هجدهم دارد که زندگي‌اش سراسر با خشونت‌هاي دگرآزارانه همراه بود. اما آنچه عموما در ايران از اين واژه درک مي‌شود، همه انواع خشونت و آزار دادن، پرخاشجويي و شکنجه ديگران است که مي‌توانند جسماني يا رواني باشند و کنشگر آگاهانه يا ناخودآگاهانه و با هر هدفي آن‌ها را انجام دهد. در اين گفت‌و‌گو مباحث من به موضوع اخير مربوط مي‌شود که براي آن از واژه عمومي «خشونت» استفاده مي‌کنم. با اين توضيح، خشونت و پرخاشجويي را بايد بدون ترديد در يکي از ابعاد آن‌ها يک اختلال يا بيماري رواني دانست، اما پرداختن به آن از اين جنبه در اين گفت‌وگو در صلاحيت من نيست. با وجود اين، همچون بسياري از بيماري و آسيب‌هاي رواني، نمي‌توان خشونت را در بعد يا ابعاد رواني‌اش خلاصه کرد و مسئله ما، به‌مثابه متخصصان اجتماعي، پاسخ دادن به اين سوال است که صرف‌نظر از دلايل رواني، دروني و زيستي بروز اين عارضه، کدام شرايط اجتماعي به ايجاد، تقويت، پايندگي و شيوع آن در جوامع انساني به طور کلي و در جامعه ما به طور خاص منجر مي‌شوند. در نظريه‌هاي متاخر مورد مطالعه در کردارشناسي جانوري، عصب‌شناسي رواني و جامعه‌شناسي انحرافات، امروز مي‌توانيم با اطميناني نسبي بگوييم که خشونت و پرخاشجويي امري «طبيعي» و «ذاتي» در انسان‌ها نيست، اما مي‌توان گفت يکي از قابليت‌هاي نهفته در موجود زنده به حساب مي‌آيد که ممکن است در شرايطي خاص و موقعيت‌ها و سازوکارهاي طبيعي يا اجتماعي از شکل بالقوه به شکل بالفعل درآيد و يا برعکس بتوان از طريق ايجاد سازوکارهاي انساني و اجتماعي آن را کاهش داد و به حداقل رساند. برعکس ما مي‌توانيم دگردوستي، همبستگي و محبت به همنوع را که باز بر اساس همان مطالعات امري دروني در انسان‌ها به حساب مي‌آيد، در آن‌ها رشد دهيم. مثلا ما مي‌دانيم که سرمايه‌داري صنعتي به طور عام و به‌ويژه سرمايه‌داري مالي متاخر که از سال‌هاي دهه 1970 در جهان گسترش يافته، سبب پديدار شدن شرايط و سازوکارهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي در جهان شده است که به‌شدت در حال بالفعل کردن خشونت و برعکس کاستن از همبستگي و دگردوستي ميان انسان‌ها در فرهنگ‌هاي مختلف نسبت به يکديگر و حتي درون يک فرهنگ است.

 اگر خشونت و پرخاشجويي يك بيماري رواني باشد، وقتي چنين بيماري در يك جامعه شيوع پيدا مي‌كند، آن را بايد نشانه چه چيزي دانست؟

ابتدا بايد شيوع را «اندازه‌گيري» کرد و «سنجيد». اين کار بايد هم به روش کمّي انجام بگيرد و هم به شيوه‌هاي کيفي. همه اين روش‌ها در جهان شناخته‌شده هستند و به صورت دائم به کار مي‌روند. اما براي سنجيدن کمي يا براي ارزيابي کيفي، در هر دو صورت نياز به چندين شرط اوليه وجود دارد.

ابتدا بايد توانست شاخص‌هاي مورد قبولي را تعريف کرد که در آن‌ها بر سر تعريف «خشونت» و «آزاررساني» بين کنشگران اجتماعي و مسئولان و متوليان سازمان جامعه به اجماع رسيده باشيم. پس ابتدا بايد مشخص کرد که «آزار» چيست؟ ما بسيار بر اين گمان هستيم که تعاريف را مي‌شناسيم و به‌خصوص بر سر آن‌ها اجماع داريم در حالي که گاه ابدا چنين نيست. براي نمونه، تصديگري دولتي در زندگي مردم و دخالت آن در تعيين سبک‌هايي که کنشگران تمايل دارند بر اساس آن‌ها زندگي کنند (اگر آزاري به يکديگر نرسانند)، خود يک آزار است. نظام دولتي بر اساس معيارهاي خودش تعريفي از «آزار» دارد و خيال مي‌کند اين تعريف براي همه مردم معتبر است اما بدون شک اين‌گونه نيست. بدين ترتيب، آزارهايي امروز تعريف شده‌اند و حتي در قالب «جرم» قرار گرفته‌اند که اکثريت ابدا آن‌ها را آزار نمي‌دانند و اگر به پيشينه فرهنگ ملي يا ديني خود نيز مراجعه کنيم و از آن کمتر معيارهاي جهاني را - چه در فرهنگ‌هاي اسلامي چه در فرهنگ‌هاي مسيحي و غيره - جست‌وجو کنيم، اثري از جامعه‌اي نمي‌بينيم که کاري مشابه کرده باشد. سبک زندگي، مصداقي روشن از اين قضيه است. امروز مسئله سانسور اينترنتي، مطبوعاتي، انتشاراتي و غيره نمونه‌اي روشن از تصديگري دولتي است که مبنايش اين است که اگر آزادي دسترسي کامل به اطلاعات مثلا در اينترنت با سرعت بالا وجود داشته باشد، جامعه دچار انحراف مي‌شود يا ضربه مي‌خورد. اما بايد ديد واقعا چنين چيزي واقعيت دارد يا...؟ اگر هست، مصداق‌هاي آن را در ساير فرهنگ‌ها و جوامع نشان دهيم. نکته ديگر نياز به آزادي و شفافيت در توليد و دسترسي به داده‌هاي اجتماعي است. متاسفانه ما از اين لحاظ مشکلات بي‌شماري داريم زيرا به دلايل بسياري در هر دو حوزه، فعاليت‌هاي مدني محدود شده‌اند. در نتيجه، ما خود به دست خويش جامعه را به طرف عدم شفافيت و عدم دسترسي به اطلاعات سوق داده‌ايم. در اين شرايط نمي‌توانيم هيچ‌يک از اهدافي را که در بالا به آن‌ها اشاره کرديم به دست بياوريم. وقتي ما با فرايندهاي ممنوعيت مطلق و فرض گرفتن آن‌که گروهي از آسيب‌ها اصولا نمي‌توانند در جامعه ما وجود داشته باشند پيش برويم، آمارهايمان شکننده مي‌شوند و ارزش کاربردي خود را از دست مي‌دهند و ما را به آن‌سو مي‌برند که به جاي ديدن جامعه در واقعيتش، توهمات خود را به جاي واقعيت‌ها بنشانيم و هر جا با تضادي در واقعيت و انطباق نداشتن آن با توهمات خود روبه‌رو ‌شويم، يا دست به خشونت و روش‌هاي آمرانه و بي‌اثر و آسيب‌زا بزنيم يا به سمت نظريه‌هاي توطئه که نه تاثيري بر کسي ديگر دارد و نه ضربه‌اي به او مي‌زند، برويم.

سالم‌سازي محيط شرط ديگري است که بدون آن هيچ‌کدام از برنامه‌ريزي‌ها براي مقابله با انحرافات اجتماعي و خشونت به نتيجه نمي‌رسد: با دور کردن جامعه از اخلاق، از ميان بردن ادب و اعتماد و احترام افراد به يکديگر، دخالت در زندگي خصوصي مردم، از ميان بردن مرزهاي فردي و هويتي، اولويت دادن سيستماتيک به رفتارهاي آمرانه و ناصحانه به جاي آزاد گذاشتن افراد در تصميم‌گيري بر اساس اخلاق و مدنيت و عقلانيت خودشان، ما راه را بر گسترش فساد مي‌گشاييم و کنشگران را به سوي فساد، دروغ، کژرفتاري، رياکاري و تقلب به‌مثابه استراتژي‌هاي محوري رفتارهاي اجتماعي‌شان هدايت مي‌کنيم که روشن است چرخه‌هاي معيوب ايجاد مي‌کنند و به فرايندهاي خشونت‌بار دامن مي‌زنند.

 براي اين دست معضلات، براي اين خشونت‌هايي که در صحبت‌هاي شما هم به آن اشاره شد، نمي‌توان ريشه‌هاي خانوادگي - تاريخي ذکر کرد؟

همه پديده‌هاي اجتماعي داراي ريشه‌هاي تاريخي يا خانوادگي و تبارشناسانه هستند. مطالعه اين ريشه‌ها بدون شک مفيد هستند اما تجربه و مطالعات جديد جامعه‌شناسي و انسان‌شناسي نشان مي‌دهند که تاکيد بيش از حد بر اين تجربه‌ها، بيشتر از آن‌که به ما کمک کنند، مي‌توانند ما را به انحراف و اشتباه در تفسير و تعبير و تحليل بکشانند. به عبارت ديگر، ريشه‌ها و تاريخ بايد به صورتي کاملا پويا و پيچيده به ما در درک زمان حال کمک کنند وگرنه همواره مي‌توانند چون سرابي ما را به سوي نيستي بکشانند. نگاه کنيم به تجربه داعش. سواي ساختگي بودن اين سازمان و بازيچه بودن ساختارهاي اوليه آن، آنچه سبب تداومش شده، باورهاي تعصب‌آميز در اين زمينه است که اگر «گذشته‌هاي درخشان» را به جاي موقعيت‌هاي کنوني بنشانند، مشکلاتشان حل مي‌شود در حالي که با اندکي دقت مي‌توانيم بفهميم حتي راه‌حل‌هاي ده يا بيست سال پيش نيز با سرعتي که تغييرات در جهان به خود گرفته، موثر نيستند چه برسد به آن‌که خواسته باشيم از آنچه واقعيات چند هزار ساله مي‌دانيم، براي تعيين و حل مشکلات استفاده کنيم. آيا معناي اين حرف آن است که بايد تاريخ، دين و ايمان، سنت و ميراث‌هاي فرهنگي خود را فراموش کنيم؟ ابدا. درست برعکس، اما به نظر من استفاده از اين گنجينه‌ها، به‌گونه‌اي که براي مثال امروز ما در کشورمان ادعا مي‌کنيم، بيشتر يک سوء‌استفاده مدرن و پسامدرن است، نه يک استفاده واقعي. استفاده واقعي و بهره بردن عملي از اين ميراث در آن است که اين سنت‌ها و ميراث را در عميق‌ترين معاني آن‌ها درک کنيم و بر اساس آن‌ها حال خود را سامان دهيم نه آن‌که شکل آن‌ها را بگيريم و آن‌ها را از محتوا خالي کنيم و درست برعکس، با سوء‌استفاده از شکل سنت و ميراث فرهنگي، دست به بدترين رفتارهاي اجتماعي عليه يکديگر بزنيم که فقط در چارچوب يک مدرنيته بيمار و سودجوي سرمايه‌داري نوليبرالي قابل درک است. نگاهي به تجربه داعش از اين لحاظ کاملا گويا است: داعش دائما به يک «اسلام» خيالي سلفي استناد مي‌کند تا نمايش‌ها و رفتارهاي بي‌رحمانه خود را که کاملا درون نظام‌هاي مدرن و پسامدرن قابل فهم و توجيه هستند، توجيه کند. بنابراين، بدترين عناصر مدرنيته استعماري و سرمايه‌داري را در قالب‌هايي که آن‌ها «اسلامي» مي‌نامند به جهان عرضه مي‌کند و به همين دليل نيز هرچه بيشتر قدرت خود را از دست مي‌دهد. و باز به همين دليل است که جوانان عربي که در کشورهاي غربي به داعش مي‌پيوندند عموما پيش از آن‌که اين پيوند انجام بگيرد به هيچ وجه پيشينه ديندار بودن و انجام وظايف يک فرد ديندار را نداشته‌اند، بلکه کاملا در رده‌اي قرار مي‌گيرند که «اراذل و اوباش» ناميده مي‌شوند. اين «گذار» از موقعيت فساد مطلق (هر چند خود به دليل فشارهاي نژادپرستانه به وجود آمده باشد) به موقعيت «سلفي متعصب» اتفاقي نيست، بلکه شاهدي است بر تصنعي بودن گذار؛ يعني کساني که مي‌خواهند خشونت غيراخلاقي خود را زير لواي دين انجام بدهند. ما بايد به‌شدت مراقب باشيم که در دام چنين وسوسه‌هاي سلفي نيفتيم.

 اتفاقا ادبيات ايران پر است از توصيه‌هاي اخلاقي كه ديگران را به رعايت حق ديگران دعوت مي‌كند، طوري كه شايد اين همه آموزه اخلاقي در ادبيات جهان بي‌نظير باشد. چه اتفاقي مي‌افتد كه آن آموزه‌ها كمرنگ مي‌شوند و نتايج عكس مي‌دهند؟

ما آن‌ها را نه در محتواي عميقشان بلکه در شکل ظاهري‌شان درک مي‌کنيم و همان را هم اجرا مي‌کنيم. کشوري که در آن انديشمندان بزرگي چون حافظ، سعدي و مولوي وجود دارند، امروز از اين سنت‌ها استفاده نمي‌کند، بلکه کژفهمي‌هاي خود را با لايه‌اي سطحي از آن گذشته‌ها پنهان کرده و زير اين لايه بدترين اشکال پول‌پرستي و اخلاق‌گريزي را در رفتارهايش نشان مي‌دهد: خودنمايي، مريدپروري، مبالغه درباره خود، تحقير ديگران، پرخاشجويي، نژادپرستي، زورگويي، رفتارهاي آمرانه و دوري گزيدن از همبستگي، عدالت‌خواهي، ادب، نيک‌انديشي، خوش‌اخلاقي و شادابي و شادي و قدرشناسي از زندگي با ايجاد جامعه‌اي عبوس که گويي هم با خودش قهر است و هم با ديگران. اين‌ها پيروي از گذشتگان و سنت‌ها و دين نيست، بلکه مبارزه فعال -ولو ناآگاهانه- در جهت نابود کردن آن ارزش‌هاي بزرگ و گرانبهاست. اين در حالي است که بايد بدانيم در دنياي امروز همه جوامع اين شانس را نداشته‌اند که از اين ارزش‌هاي بزرگ و مفيد برخوردار باشند ولي ما قدرشان را نمي‌دانيم. اگر خواسته باشم تنها به يک منبع ادبي استناد کنم، مي‌توانم بر سعدي و آثارش تاکيد کنم که يکي از گسترده‌ترين سرچشمه‌هاي انديشه اجتماعي کلاسيک را به ما عرضه مي‌کند. خواندن سعدي و درک عميق آثار او به ما امکانات زيادي براي يافتن راه‌حل‌هاي مدرن براي مشکلاتمان، از جمله گسترش خشونت، مي‌دهد.

 اقتصاد و وضع اقتصادي را هم مي‌توان در اين قضيه دخيل دانست؟ آيا دگرگوني‌هاي اقتصادي مي‌تواند زندگي اجتماعي را تا اين حد تحت تاثير قرار دهد و خلق و خوي تازه به وجود بياورد و به مرگ فضيلت‌ها و رشد شرارت‌ها بينجامد؟

بدون شک چنين است. تجربه‌هاي جهاني در قرن بيستم و پيش از آن نشان مي‌دهند که ميان فشارهاي اقتصادي و معيشتي و بالا رفتن خشونت در هر جامعه‌اي تقريبا نسبت مستقيم وجود دارد. اين امر هم در مورد کل جامعه صادق است و هم به نسبت اقشاري که از فشار رنج بيشتر مي‌برند. براي نمونه، در کشورهايي مثل آمريکا که در آن جماعت‌هاي قومي و فاصله طبقاتي بالا وجود دارد، به صورت محسوسي خشونت و جرم در ميان اقليت‌هاي زير فشار، سياهان و کودکان بي‌سرپرست بيشتر از ميانگين است. چرخه فقر، خشونت و انحرافات اجتماعي تقريبا از ابتداي شکل‌گيري علوم اجتماعي به صورت علمي به اثبات رسيده است. با وجود اين، بايد توجه داشت که مطالعات اخير روانشناسي و اتنوگرافيک نشان مي‌دهند که کنشگران مختلف اجتماعي به مشکل اقتصادي به يک صورت واکنش نشان نمي‌دهند. به عبارت ديگر، اگر ما بتوانيم در نظام فرهنگي خود خشونت‌گريزي و مدنيت را بالا ببريم بدون شک حتي در شرايط سخت اقتصادي مي‌توانيم در برابر وسوسه‌هاي خشونت‌آميز بيشتر مقاومت کنيم.

 قرار نيست براي معضلات پيچيده راه‌حل‌هاي ساده‌انگارانه پيدا كنيم، اما آيا واقعا اين بحران -اگر بشود اسمش را بحران گذاشت– راه‌حل جامعه‌شناسانه دارد؟

استفاده از واژه «بحران» از يک لحاظ درست و از يک لحاظ نادرست است. جهان کنوني به دلايل بسيار که مهم‌ترين آن‌ها اولا انقلاب اطلاعاتي و پيامدهاي آن در سبک زندگي و روزمرگي انسان‌ها از دهه 1980 بوده و دوما بي‌اعتبار شدن حوزه سياسي و بحران دولت‌هاي رفاه و بالا گرفتن دولت‌هاي مبتني بر نوليبراليسم باز هم از همان زمان و سرانجام با نظاميگري گسترده از ابتداي دهه 2000، با خشونت نامتقارن ميان قدرت‌هاي بزرگ از يک‌سو و تروريسم بين‌المللي که دست‌ساخته خود آن‌ها براي مقابله با شوروي سابق بود از سوي ديگر، جهاني است که بايد آن را بنا بر تعريف در بحراني دائمي دانست. اما اين امر در همه نقاط جهان به يک شکل تحقق نيافته و همه فرهنگ‌ها به يک اندازه قابليت مقاومت يا به‌کارگيري راه‌حل‌هاي جامعه‌شناسانه يا مديريت‌هاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي و غيره در مورد آن را ندارند. اما اين‌که گمان کنيم وجود بحران دليلي است که بتوان دست‌ها را روي هم گذاشت و تداوم وضعيت‌هاي خشونت‌آميز را با انفعال تماشا کرد کاملا نادرست است زيرا خشونت به صورت تصاعدي به دليل انفعال بالا خواهد رفت و مي‌تواند برخي از فرهنگ‌ها يا حتي همه آن‌ها را تا مرز نابودي به پيش ببرد. در جامعه ما نيز واژه بحران را مي‌توان دست‌کم از ابتداي قرن بيستم به کار برد زيرا مدرنيته به صورت يک عامل برون‌زا وارد اين جامعه شد. سپس اين جامعه با شوک‌هاي بزرگي روبه‌رو شد؛ از جمله استبداد پهلوي اول، اشغال ايران به وسيله متفقين، کودتاي ضد دکتر مصدق، سرکوب و خشونت پهلوي دوم، جنگ تحميلي و فشارهاي اقتصادي ناشي از تحريم‌ها و پذيرفته نشدن نظام پس از انقلاب از سوي قدرت‌هاي بزرگ. انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامي از جمله پاسخ‌هاي بزرگي بوده‌اند که در برابر اين موقعيت بحراني در صد سال اخير داده شده‌اند اما بنا بر ذات خود فرايند انقلاب، اين پاسخ‌ها نيز پيچيدگي‌هاي خود را داشته‌اند. از اين رو، امروز بيشترين نياز ما به حرکت به سوي آينده با بيشترين ميزان از اعتدال، دوري کردن از راديکاليسم‌هاي خيالين و پرهيز از هرگونه خشونت نهادي دروني و بروني و در عين حال برخورداري از قدرت لازم براي تثبيت و حفظ استقلال ژئوپليتيکمان است. اگر اين شرايط را فراهم کنيم، مي‌توانيم در همين موقعيت بحراني نيز جامعه را از خشونت و افزايش آن برهانيم. مديريت‌هاي مسئولانه و هوشمند و لايق در اين‌جا بسيار اهميت دارند، چون هر اندازه هم راه‌حل‌هاي جامعه‌شناسانه مناسب مطرح شوند، تا زماني که مديريت‌هاي اجتماعي و سياسي و اقتصادي به اجراي آن‌ها امکان ندهند، نمي‌توان انتظار تاثيرگذاري داشت. يکي از مشکلات اين مديريت‌ها نيز در آن است که هنوز پس از بيش از دو قرن که از ظهور علوم اجتماعي گذشته است، به اين علوم باور ندارند و در توهمات فناورانه خود هستند؛ يعني تصور مي‌کنند که با اين يا آن فناوري مي‌توانند مشکلات اجتماعي را حل کنند. پيچيدگي اجتماعي بسيار بيشتر از آن است که بتوان با علوم طبيعي و مهندسي آن‌ها را حل کرد. اگر به رويکرد اگوست کنت و ارزشي که او به علوم اجتماعي و از آن بالاتر به اخلاق براي مديريت جامعه مي‌داد نگاهي بيندازيم، شايد بتوانيم خود را تا حدي از اين‌گونه توهمات فناورانه و اقتصادي که خود سرچشمه بسياري از مصيبت‌ها و بحران‌ها و خشونت‌هاي کنوني هستند، نجات بدهيم؛ البته بدون آن‌که ارزش اين علوم و نياز به آن‌ها را در هر شرايطي فراموش کنيم.

مجله «کرگدن» شماره سوم ، 21 اردیبهشت 1395

 

فایل پی دی اف به پیوست است.  

تاریخ انتشار

چهارشنبه, ارديبهشت 29, 1395 - 00:31

شاخه اصلی

روان‌شناسی اجتماعی

تیر خلاص به دمکراسی برزیل: بازگرداندن نئولیبرال فاسد به قدرت

تیر خلاص به  دمکراسی  برزیل: بازگرداندن نئولیبرال فاسد به قدرت

 درسال  ۲۰۰۲ ، لولا د سیلوا با  احراز اکثریت مطلق آرا، حزب کارگر را در برزیل  به قدرت رساند.  در ۲۰۰۶  دوباره لولا  با پیروزی بزرگی  بر سر قدرت ماند.  دشمنان حزب کارگر که شانس بیرون راندن این حزب را از صحنه ی سیاسی از دست داده بودند، در ۲۰۱۰  با پیروزی  دیلما روسف، با تفاوت دوازده امتیاز باز به حزب کارگر باختند. در سال ۲۰۱۴،‌ PSDB ( حزب سوسیال دمکرات برزیل)   منایع مالی هنگفتی برای شکست روسف به مبارزات انخاباتی سرازیر کرد ولی باز شکست خورد و روسف با ۵۴ میلیون رأی برنده شد. 

به طور خلاصه حزب کارگر، با برخورداری از حمایت طبقه ی  کارگرفقیر و حامیان حزب،  چهار بار  پی در پی، برنده ی انتخابات سراسری برزیل شده است.

در چنین شرایطی، پلوتوکرات های صاحب بزرگ ترین رسانه های پرنفوذ ملی تصمیم گرفتند به کلی  از خیر دمکراسی که مخالفین شان را به قدرت می رساند،  بگذرند. امروز، در برزیل، حزب PSDB  به منظور کسب قدرت،  با شوراندن مردم از طریق  رسانه ها، فردی غیر قابل انتخاب را به مسند می نشاند. سنای برزیل، به استیضاح روسف رأی مثبت داد و تا اخذ نتیجه در  پایان محکمه،‌ وی را از ریاست جمهوری معلق کرد.

 معاون و جانشین وی میشل تمر از حزب جنبش دمکراتیک برزیل (PMBD) است.  در نتیجه ی این  استیضاح،  جانشین وی  فردی خواهد بود  فاسد،  که اخیرا  نه تنها به جرم  معاملات غیر قانونی اتانول مجرم شناخته شده است،  بلکه مجبور به پرداخت  جرایمی کلان برای  خلافکاری های انتخاباتی و نیز ممنوعیت هشت ساله از نامزدی  در انتخابات  مقام های دولتی می باشد  طبق آمار، فقط ٪۲   مردم از ریاست جمهوری  تمر حمایت خواهند کرد و  ۶۰ ٪ درخواست استیضاح وی را دارند؛  درست همان درصدی که تقاضای استیضاح دیلما روسف را داشته اند).  با این حال وی با انتصاب گلدمن، سش و مأموران  صندوق بین المللی پول، این باند را بر اقتصاد برزیل مسلط خواهد کرد.  تیم وی متشکل از نئولیبرال های حرب  PSDB است که خارج از روند انتخابات بر مسند قدرت خواهند نشست.

 این خلاصه در دفاع از حزب کارگر برزیل نوشته نشده  است. در مصاحبه ام با لولا، خود وی ابراز داشت که حزب کارگر به طور جدی با فساد دست به گریبان است.  دیلما نیز با عدم موفقیت در بسیاری موارد و اتحاد با نخبگان،  محبوبت خود را از دست داده است.  برزیل  در مجموع و بخصوص از نظر اقتصادی دچار گرفتاری های جدی است. اما راهکرد چنین وضعیتی به در کردنش از طریق رآی گیری است و نه جانشین کردنش با فردی منتخب ثروتمندان.  ویرانی هایی  که حکومت پلوتوکرات ها، باند دزدان و حبرنگاران مبلغ شان برای برزیل مهندسی می کنند،  ده ها بار خطرناک تر از  صدماتی است که حزب کارگر به کشور وارد کرده است.  این باند،  دمکراسی را در پنجمین کشور بزرگ  دنیا   از بن ویران می کند.   حتی مجله ی اکونومیست، که با میانه رو ترین چپ ها مخالفت ورزیده و از حزب کارگر برزیل و دیلما ابراز تنفر می کند،  این استیضاح را «بهانه ای  برای به در کردن رییس جمهوری که محبوبیت خود را از دست داده است»  می داند. دو هفته پیش بود که اکونومیست هشدار داد: «کسانی که در پی بیرون راندن روسف هستند، به مراتب از وی بد ترند.»  پارسال،  قبل از آن که خود تمر درگیر چنین توطئه ای شود، استیضاح را بری از اساسی قضایی ـ  سیاسی وعملی غیر قابل تصور که باعث درگیری بحرانی نهادی  خواهد شد» خواند. شیادی عجیب و غریب آن است که رسانه های برزیل، اسیتضاح را به بهانه ی مبارزه با « فساد» وحفظ «دمکراسی»،  توجیه می کنند. چگونه می توان ادعای مبارزه با فساد این باند را که در صدد بر مسند نشاندن فردی بار ها فاسد تراست و  ادعای دلواپسی برای دمکراسی را  در حالیکه  از استیضاح تمر و رأی گیری مجدد خودداری می کند ،  باور داشت؟ پاسخ روشن است:  نتیجه ی انتخابات  پیروزی  لولا و یا کاندیدای دیگری که موافق میل شان نیست خواهد بود.

ماه پیش،‌ خبرنگاران بدون مرز نوشت: « رسانه های برزیل در به زیر کشیدن دیلما روسف بسیار فعال بوده اند. خبرنگاران این شبکه ها تخت نفوذ ثروتمندان اند و این امر با حرفه شان تضاد ی اشکار دارد.»   

برزیل، با جمعیتی ۲۰۰ میلیونی، با آزاد کردن خود از بند دیکتاتوری نظامی ۲۱ ساله ای که مورد حمایت آمریکا و انگلیس بود، و گام نهادن در راه دمکراسی مورد الهام بسیاری جوامع قرار گرفت.  محو این دمکراسی نو پا،  چنین آسان و سریع  وحشتناک و غم انگیز است.  جریان سیاسی برزیل  درسی است  در عدم اطمینان به امتداد روند پیشرفت.       

 

 

تاریخ انتشار

سه شنبه, ارديبهشت 28, 1395 - 03:02

شاخه اصلی

سیاسی

منابع مالی راست افراطی در آمریکا

 منابع مالی راست افراطی در آمریکا  /   نویسنده: بیدر   برگردان  عاطفه اولیایی  /            منابع مالی راست افراطی در آمریکا      تاریخ انتشار:   ۵   خرداد ۱۳۹۵      نویسنده: بیدر   برگردان  عاطفه اولیایی       آنچه رشد راست افراطی را در آمریکا میسرمی سازد، روی  نظریه ی توطئه را سفید کرده است. این بار نه «کمونیست های بی خدا» و نه « فمینیست های دشمن پدرسالاری»، بلکه دست راستی های لیبرترین  و فوق محافظه کاران ملی گرا دست به کار شده اند تا  با خرج بیلیون ها دلار و به هر وسیله ی ممکن،  پیروز شوند.    برنامه شان

 

 آنچه رشد راست افراطی را در آمریکا میسرمی سازد، روی  نظریه ی توطئه را سفید کرده است. این بار نه «کمونیست های بی خدا» و نه « فمینیست های دشمن پدرسالاری»،‌ بلکه دست راستی های لیبرترین  و فوق محافظه کاران ملی گرا دست به کار شده اند تا  با خرج بیلیون ها دلار و به هر وسیله ی ممکن،  پیروز شوند.  

برنامه شان کاهش قدرت دولت و محدود کردن آن به یک مورد است:  حمایت منافع سرمایه با حذف ممانعت های  قانونی یعنی مالیات، اتحادیه ها، قانون حداقل دستمزد، محافظت زیست ـ محیط، آلودگی هوا و آب  و غیره.  آرمان این تعداد معدود توطئه گران مرد سفید پوست و  فوق العاده ثروتمند، ایجاد جامعه ای  برده دار  تحت مالکیت خود است.

 جین مایر، در کتاب جدید خود: «پول مصیبت زا: تاریخ پنهان بیلیونر های حامی راست افراطی»  با تحقیقی همه جانبه این شبکه ی خبیث را افشا  کرده است. در ابتدا،  سردسته های این باند یعنی براردان کوک ( دیوید و چارلز) را با روایت داستان رقابتشان برای جلب نظر والدین و کنارزدن دوبرارد دیگر: بیل و فردریک ، معرفی می کند.   دیوید و چارلز، که مجموع درآمدشان به ۴۱ میلیون دلار می رسد، به مدیریت شرکت های نفت و گاز خانوادگی پرداختند،  و به حامیان پر و پا قرص جنبش محافظه کار  تبدیل شدند. نظریه های اقتصادی عدم  دخالت دولت و آزادی کامل بازار بری از هر نظارت که در  جوانی در جمعیت جان برچ  نژاد پرست  فرا گرفته  بودند، افزوده بر آموخته هایشان در آموزشگاه «فریدام» که به دست روبرت لوفور[1]،‌  در اواخر دهه ی ۱۹۵۰ تأسیس شده بود، تنفر عمیقشان را از برنامه های نیودیلی رفاه اجتماعی شکل داد و مستحکم ساخت.   به علاوه  اعتقاد به لزوم دستگیری و کمک به فقرا از جانب بخش خصوصی و شانه خالی کردن دولت از هر مسؤلیتی در این مورد از مقدسات کوک ها شد.

کوک ها سازمان های صوری بیشماری  برای کنترل قیمت ها در بازار تشکیل دادند.  چارلز ثروت به ارث برده را برای حمایت مالی مدرسه ی فریدام سرمایه گذاری کرد. مایر می نویسد که «این اولین قدم وی در راه طولانی  ضمانت های مالی  لیبرتریانیسم  آمریکاست. این هدایا البته مورد بخشش مالیاتی نیز قرار می گرفتند. وی به امید  نشر لیبرتریانیسم از طریق تبدیل مدرسه ی فریدام  ابتدا  به  برنامه ای درسطح لیسانس فلسفه ی لیبراترینیسم، سپس تبدیل آن به دانشکده ی رامپارت، سر کیسه را شل کرد.»

 پس از چند دهه  کوک ها به موفقیت هایی مهم دست یافتند و به همراه متحدان سیاسی شان، نه تنها برنامه هایی تحصیلی  در هاروارد، کلمسون، براون و جرج میسون را ضمانت  کردند بلکه سازمان های به ظاهر خنثای بیشماری برای کنترل بازار تشکیل دادند منجمله: آمریکاییان طرفدار امنیت شغلی،   صندوق تأمین آینده ی آمریکاییان،‌ آمریکاییان برای رونق اقنصادی،‌ راه حل های آمریکایی، انستیتوی کیتو، مرکز حمایت از حقوق بیماران، کلوب رشد،  اتحاد طرفداران وضع مسؤلانه قوانین، شورای سیاست ملی، فرصتی برای این نسل،  نهاد هریتج،‌  مؤسسه ی مطالعات بشری، انستیتوی عدالت، انستیتوی مطالعات بین دانشکده ای،‌ مرکز آزادی بیان جیمز مدیسون،  مرکز مرکیتس، مؤسسه ی منشور حقوق، مؤسسه ی مدیریت بازار بنیان، آلیانس سم ادمز، اتحادیه ی سالمندان بالاتر از ۶۰ سال،‌ رأی صادقانه،  بنگاه امانتی  تی سی چهار و .....

و ازآن بدتر  چند  دوجین «گروه» ادبی برای نشر افکار محافظه کارانه در نهاد های آموزشی  و دانشگاه ها، و به منظور نشر پیام های سرمایه داری  در سطح جامعه تشکیل دادند. هدف دیگرشان قبولاندن ایدئولوژی لیبرتریانیسم مبنی بر  بی نقص بودن  هر نوع حکومت طرفدار نظام بازار آزاد، ‌محکومیت  و از بین بردن لایحه ی بیمه های مقرون به صرفه، یکسانی منافع  افراد جامعه و سرمایه گذاران است.

تی پارتی  ( ۲۰۰۹)  ‌نفش مهمی در جا انداختن  چنین استدلال هایی داشت. این حزب  با کمک مالی کوک ها در شکل گیری  نهاد های محافظه کار از جمله بنگاه امانتی  خانواده ی سکایف،  مؤسسه ی سکایف، مؤسسه ی الین،  بنگاه امانتی اهدا کنندگان و مؤسسه ی برادلی، فعال شد. شکل گرفتنشان در پاسخ مستقیم به برنامه ی اصلاحی  بیمه ی سلامتی اوباما بود.   البته جنبش تی پارتی چندان بی ریشه هم نبود.  فکر این حزب که  در ۱۹۷۶ در مقاله ای نوشته ی ریچارد بینک، مشاور سیاسی کنونی کوک منتشر شده بود،  نظر کوک را جلب کرد.  گزارش کوک تحت عنوان « ساختار تغییر اجتماعی» استراتژی سه مرحله ای برای  در اختیار گرفتن  صحنه ی سیاست در آمریکا ست.

مرحله ی اول عبارتست از «سرمایه گذاری »  بر «روشنفکران» به مثابه  « ماده ی خام».

مرحله ی دوم تشکیل اتاق های فکر است.  به یاد بیاوریم که تأسیس بنگاه هریتج در ۱۹۷۳، انستیتوی  کیتو در  ۱۹۷۴ و مرکز مرکیتس در دهه ی ۱۹۸۰، به هدف تبدیل این «محصولات» به «سیاست های قابل بازاریابی» بود.

مرحله ی سوم پیشنهاد فینک،  تأمین مالی «گروه های شهروندان» است به منظور فشار آوردن به نمایندگان منتخب برای حمایت از لیبرتریانیسم.  مایر می نویسد: « طبیعت این روند، تولید لیبراترین هایی است که منتظر خریده شدن، مونتاژ و به کار افتادنند.» فعالیت  تی پارتی  در واشنگتن، نمونه ای ازعمل کردش است.  به عقیده ی مایر، «آنچه طرفداران  این حزب « آتش همه گیر پوپولیسم» خواندند،‌ نتیجه ی فعالیت گروهی بود که خود را شهروندان طرفدار اصلاح کنگره می خواند که با کمک مالی صد ها هزار دلاری کوک شکل گرفته بود. آن چه این آتش را می افروخت دسته چک های کوک بود.»  تمرکز آنان بر تغییرمدت نمایندگی  بود وکوک منابع مالی را برای پرداخت حرفه ای های «جمع کننده ی  امضا های کافی برای موفقیت در انتخابات» تأمین می کرد.

 

جنبشی توده ای!

خبرگزاری فاکس را  فراموش نکنیم!  ظاهرا  دیک آرمی، نماینده ی کنگره و مؤسس گروه Freedom Works، یکی از فعالان  تی پارتی،‌ در سال ۲۰۱۰  گلن بک  را با پرداخت یک میلیون دلار اجیر کرد تا نظرات  گروه فوق را از طریق تفسیر اخبار و  غیره، به بینندگان القا کند. او هم این نظرات را چنان که گویی از خود اوست در برنامه های تلویزیونی اش جاداد و توانست در مواردی  ـ  مثل  روز  اعتراض به مالیات، ( ۱۵ آوریل) ـ گروه زیادی را بسیج کند. در موراد دیگر پاسخ چندان توده ای نبوده است. با این حال و در شرایط  عدم وجود سلسله مراتب فعال در این گروه،‌  حمایت مالی بیلیونرها  توانسته صندوق های مالی  این سازمان را پر کند. ولی این پایان کار نیست.  بسیاری از «سازمان های» محافظه کار توانسته اند خود را  به عنوان   C) (4) 501)  به ثبت برسانند. بر طبق قانون، این گروه با رعایت محدودیت هایی  می تواند در روند انتخاباتی شرکت کند.  مایر می نویسد:  «برخلاف سازمان های سیاسی سنتی، این گروه غیر انتفاعی می تواند هویت  اهداکنند گان را از عموم مخفی کرده و فقط به اداره ی مالیت های داخلی آمریکا گزارش دهد.  و بدین طریق  افرادی که خواست مداخله در سیاست را داشته ولی ترجیح می دهند ناشناس بمانند،  می توانند  بدون جلب توجه،  به این سازمان ها کمک مالی کنند و سیاست را به میل خود در اختیار بگیرند.» وی اضافه می کند: «با این حال می دانیم که چارلز و دیوید کوک لااقل  صد میلیون دلار  برای انتخابات نیمه نهایی ۲۰۱۴ خرج کردند. به علاوه، ظاهرا  بین ۲۰۱۰ و ۲۰۱۵  با  رفقای نزدیکشان  مبلغ هنگفت  ۷۶۰ میلیون دلار  به سازمان هایی همچو    Freedom Works Partners، اتاق بازرگانی، مرکز حمایت از حقوق بیماران  و صندوق امانت  TC4 کمک مالی کرده  و این سازمان ها هم مبالغ بسیار بالایی به نمایندگان مورد نظر می پردازند.

 بازی بیمارگونه و تهوع آوری است، لیکن در چند سل گذشته، سیستم قضایی توانسته  برخی  بادکش ها این «کوک تاپوس» را قطع کند. به گفته ی مایر، در چند سال اخیر کوک ها به «جرم های  محیط ـ زیستی، رشوه خواری و عدم رعایت موازین ایمنی محیط کار  مورد دادخواهی واقع شده اند. به علاوه، در حال حاضر،   شرکایشان در «رنسانس تکنولوژی»  مورد بازرسی قرار دادند و همکارانشان در SAC Capital به دلیل معاملات ممنوع، یک میلیون و هشتصد هزار دلار جریمه شده اند. 

 مهر چنین بدنامی هایی، کوک ها را مجبور به اتخاذ روش هایی دیگر کرده است و به اهدای کمک های هنگفت  انسان دوستانه به هنر روی کرده اند.  به علاوه،  برادران کوک با شراکت در  United Negro College Fund و اهدای کمک هزینه های تحصیلی به  اتحادیه ی ملی وکلا جنایی به منظور «اصلاح» سیستم  جزایی  در راه  تغییر تصویر اجتماعی خود، قدم برداشته اند.

 خودفروشی و کارچاق کنی بی شرمانه؟  البته!  زیرا که کوشش های این دو برادر برای توسعه ی بازارآزاد به مثابه تنها  راه نجات، و یاری  به نمایندگان،   بدون وقفه ادامه دارد.  به یمن Citizen United،  این دو برادر  پول هنگفتی به مبارزات انتخاباتی نامزد هایی که  کمر به خدمت بازار« آزاد»!  بسته اند سرازیر می کنند و در شرایط حاضر روبیو و کروز از کمک  « کوکتاپوسی»  برخوردارند. 

سر و صدا های لیبرالتریانیسم  در به تصویر کشیدن  ما، ( این اکثریت عظیم ۹۹ درصدی ها) همچون  جناح چپ حمله  ‌چندان خوش یمن نبوده و طبلی تو خالی ای بیش نیست.    ثروت  کوک ها همچنان رو به افزایش است:  در عرض شش سال،  از ۲۸ میلیون در ۲۰۰۹  به حدود ۴۲ میلیون رسیده است.

 

پژوهش های مایر وقابع تلخی را در صحنه ی سیاست  آمریکا آشکار می کند، با این وجود به گفته ی مایر « شناخت  دشمنانمان  بهتر از بی خبری از آن هاست.»

 

 

 

 

 

 

*********

 این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شناسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.

 

 

 

********************

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe
 *********************

 

[1]  مردی که به جرم دخالت در مراسلات پستی  به دادگاه کشیده شد و بعد  در بحبوحه ی  تفتیش های مک کارتی مآمور اف بی آی شد

تاریخ انتشار

يكشنبه, ارديبهشت 5, 1395 - 00:28

شاخه اصلی

اقتصاد سیاسی

دست های آلوده: هلری کلینتن و قتل های هندوراس

 دست های آلوده:  هلری کلینتن و قتل های هندوراس/    مصاحبه  گرندین ـ برگردان: عاطفه اولیایی

هلری کلینتن  با موج نویی از پرسش در باره ی دخالتش در برنامه ریزی کودتای ۲۰۰۹ در هندوراس که به خلع مانويل زلایا،  رییس جمهور منتخب مردم منتهی شد، روبروست.   متاقعب این کودتا، هندوراس به یکی از خشن ترین جوامع دنیا تبدیل شده است.  هفته ی گذشته، برتا کاچرس[1] رهبر ‌کنشگران زیست محیط  و حقوق بشر هندوراس،  در خانه اش به قتل رسید. دو سال پیش، در مصاحبه ای کاچرس  نقش هلری کلینتن را در کودتای هندوراس  این چنین بر ملا کرده بود: «   هنوز نتوانسته ایم بر نتایج این کودتا غلبه  واین روند را معکوس کنیم... و حالا هم موضوع انتخابات مطرح  شده است.»  وی اضافه کرد: « تمامی نداشت، اول کودتا، بعد انتخابات.  هلری کلینتن  در کتابش : تصمیمات سخت، به روشنی بیان کرده بود چه بر سر هندوراس خواهد آمد. این نشانه ی دخالت آمریکای شمالی در امور کشورمان است.  با مطرح شدن انتخابات،‌ بازگشت مل زلایا  به موضوعی ثانوی تبدیل شد،‌  کلیتن به روشنی ابراز کرد که بازگشت مل زلایا به ریاست جمهوری مجاز نیست. در حالی که کمیته های بین المللی و مقامات رسمی برگزاری اننخابات را تأیید کردند، ما اعلام کردیم که این امر باعث خشونت نه تنها در هندوراس بلکه در منطقه خواهد شد، یعنی همان چیزی که حالا شاهدش هستیم»

 

امی گلدمن‌( ا) :  آنچه خواندید گفته های کاچرس، کنشگر محیط زیست هندوراسی و برنده ی جایزه ی حفظ محیط زیست گلدمن بود. وی در ۲۰۱۴‌  در باره ی نقش هلری کاینتن در کودتای ۲۰۰۹ هندوراس،  در برنامه ی تلویزیونی   Resumen Latinoamericano  سخن گفت.   برتا، روز سوم مارس ۲۰۱۶،  در لااسپرنزا ـ هندوراس ـ  در خانه اش به قتل رسید. 

هلری کلینتن در خاطراتش در باره ی روز های متعاقب کودتا نوشت: «طی روز های بعدی [ متعاقب کودتا] با همقطارانم در منطقه، منجمله پاتریشیا اسپینوزا  در مکزیکو  گفتگو داشتم.  برنامه ای برای استقرار نظم در هندوراس ریختیم تا انتخابات آزاد به سرعت و به طور مشروع صورت گیرد وبه موضوع زلایا خاتمه دهد.»

پس از کودتا، هندوراس از خطرناک ترین مکان های دنیا شده است.

 پروفسور گراندن ممکن است نظرتان را در این مورد بیان کنید؟

گراندن (گ): درست است. زمانی که کلینتن به عنوان یک «روشن بین پراگماتیست»‌  مشغول به مداخله  در هندوراس بود،  کاچرس  وی  را مورد انتقاد قرار داد. به نظر من این کتاب در واقع یک اعتراف است. تمام کشور های آمریکای لاتین  در خواست استقرار دمکراسی و بازگشت منوئل زلایا را داشتند و این کلینتن بود که با پا فشاری بر انتخابات،‌  موضوع بازگشت زلایا را ثانوی کرد  و این امربه نویه ی خود به مشروعیت  حکومت کودتا  و دهشت فعلی منجر شد.  این موضوع در ایمیل های کلینتن نیز هست.  رسوایی مهم ایمیل های کلینتن مربوط به «روند کار» نیست. می دانید که او در صدد ایجاد کانالی ارتباطی  مصون از  قانون آزادی اطلاعات (FOIA)[2] بود. رسوایی بزرگ ایمیل ها درمحتوای آن هاست.  این ییغام ها حاوی برنامه های وی  برای  بی اعتبار ساختن  زلایا و مشروعیت انتخابات  است.  جعلی بودن انتخابات و شرایط فوق العاده نظامی هندوراس که کاچرس در باره ی آن صحبت می کند، همه  در ایمیل های کلینتن است.

خوان گنزالس (خ): به طور خاص در این مورد، در این ایمیل ها چه گفته است؟ 

گ:  کلینتن در باره ی تلاشش در جهت  مشروع ساختن این روند و جلب موافقت سایر کشور ها در قبول نتایج انتخابات و فراموش کردن خواست بازگشت زلایا  نوشته است.

ا: درماه  مارس ۲۰۱۰  کلینتن برای ملاقات با پروفیریو «پپه»، رییس جمهور، به هندوراس سفر کرد. انتخاباتی که منجر به قدرت رسیدن وی شد از جانب طرفاداران زلایا بایکوت شده بود.  کلینتن سعی در قانع کردن حکومت های آمریکای لاتین به شناسایی حکومت کودتای هندوراس و ایجاد رابطه با آن داشت . وی با بیانات زیر  حکومت کودتا را به رسمیت شناخت:  « به نظر ما هندوراس قدم های لازم را برای مشروع شناخته شدن و ایجاد روابط سیاسی با سایر کشور ها در صحنه ی بین الملل برداشته است. هم اکنون نامه ای به کنگره ی ایالات متحده  فرستادم و آنان را از سر گیری روابط طبیعی با هندوراس با خبر ساختم.  سایر کشور های منطقه ترجیح می دهند کمی تأمل کنند.  معلوم نیست معطل چه هستند ولی این حق آن هاست.»   چه روالی هندوراس را از کودتا به فاجعه ی هفته ی گذشته، قتل برتا کاچرس، کشاند؟

گ: این فقط یکی از فجایع است. صد ها کنشگر  کشاورز، کشیش، و همجنس گرا به قتل رسیده اند. این کودتا، هندوراس را طعمه ی غارت های فراملی کرده است.  برتا کاچرس  تأکید کرد که پس از کودتا ، سرمایه های فراملی  یک حکومت دایمی ضد شورشی  برقرار کرده اند.   چنین شرایطی بدون کمک  هلری کلینتن در مشروع نمایاندن انتخابات امکان نداشت.  

        

 

 

 

*********

 این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شناسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب های احتمالی فاقد  منابع درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.

 

 

 

********************

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe
 *********************

[1] http://www.goldmanprize.org/recipient/berta-caceres/

[2] https://en.wikipedia.org/wiki/Freedom_of_Information_Act_(United_States)

تاریخ انتشار

سه شنبه, ارديبهشت 14, 1395 - 04:16

شاخه اصلی

سیاسی

اوضاع کنونی جهان ـ– بخش یکم : آلن بدیو ـ برگردان: عاطفه اولیایی

سرمایه داری جهانی  از سی سال پیش  به منصب قدرت نشسته است.  این موفقیت،  بازگشت کاملا آشکار نوعی نیروی ابتدایی سرمایه داری است  که نه چندان درست، به نام نئولیبرالیسم شناخته شده است  در واقع ظهور دوباره ی ایدئولوژی  سرمایه داری اولیه یعنی لیبرالیسم  است.  همان دیدگاهی که در آخر قرن هجدهم نظریه بندی شده بود.  لیکن بازگشت آن، این بار با تسلط کامل بر کره ی زمین همراه است. موضوع دیگر ضعف دول است که به طوری نه چندن آشکار ناشی از جهانی شدن سرمایه  و شایسته ی تحلیل است.   نظریه ی ضعف و از بین رفتن دولت ها همواره مورد تمسخر قرار گرفته است، لیکن در حال حاضر، حتی با وجود چند دولت قدرتمند،  شاهد روند از هم پاشیدگی دول هستیم . از آن جا که گسترش این سرمایه داری، جهانی است، در پی رابطه ی صریح با دولت های ملی نیست.  با وجودی که  از دهه ی ۶۰، تمام  خصوصیات چند ملیتی شرکت های بزرگ شناخته  شده بودند، لیکن امروز این شرکت ها غول هایی جهانی واز نوعی دیگرند.  و بالاخره سومین موردی که نیاز به توجه دارد،  شیوه های جدید سلطه و گسترش جهانی سرمایه است.

 

۱) موفقیت سرمایه داری جهانی

 

موفقیت سرمایه داری جهانی بر همه روشن است. لرزشی کوچک در بورس های شانگهای تمام دنیا را نگران و  مرعوب آینده می سازد.  خشونت  و تعدی گسترش این سرمایه داری هولناک است. همگی شاهد خنثی شدن  هرگونه برنامه ای برای کنترل آن هستیم.   منظورم از برنامه، طرح هایی است که پس از آخرین جنگ جهانی به هدف  کنترل های دولتی، سازش با سندیکا ها، جلوگیری از تمرکز صنعتی و بانکی،‌ ملی کردن ها،  کنترل مالکیت خصوصی و قانون های ضد تراست به اجرا گذاشته شده بودند.  تمام این سیاست ها حتی در کشور های مبدع آن به طوری برنامه زیری شده  در حال محو شدن اند.  فرانسه یکی از کشور های مدل پیاده کردن این برنامه ها بود.  این روند از خصوصی سازی شروع شد. واژه ی « خصوصی سازی» کلمه ای کاملا ستیزه جویانه است زیرا عموم را از حق استفاده از امتیازاتشات محروم کرده و این امتیازات را  در اختیار بخش خصوصی قرار می دهد.  دراین مورد دیگر چپ و راست فرقی ندارند.  ببینید چه بر سر آموزش و پرورش،  قانون کار،‌ و برنامه های رفاهی کهنسالان آمده است!  ضعف  مقاومت  در مقایل این ویرانی،  بسیار نگران کننده  است.  مقاومتی که از سی سال گذشته، محلی، پراکنده، تحت کنترل کمپانی ها و بری از برنامه ای دراز مدت  شده است.

مدتی است که به طور روز افزون از هر نوع دخالتی در فعالیت سرمایه داری ممانعت می شود و به این شکل سرمایه  یعنی  لیبرالیسم به دو شکل آزاد شده است: ۱)‌ در قدرت فوق العاده ی تمرکز سرمایه، و ۲)‌ در  جهانی شدن و دست اندازیش به  به هر قلمروی ممکن ‌( مثلا چین).  گسترش و تمرکز دو روش  بهم پیوسته و ویژه ی دگرگونی دائم شکل سرمایه است.

روند تمرکز همزمان و به موازات  با خصوصی سازی ادامه یافته و باعث تشدید ویرانی شده است. در فرانسه، همگی شاهد تلفیق دو توزیع کننده ی بزگ  فنک و دارتی بودیم.  تلفیق کتاب و یخچال!؟   بدون کوچکترین  توجهی به مصالح عموم،  این تلفیق کاملا و به روشنی  در پی منافع سرمایه است. این تلفیق  ها به مرور تبدیل به قطب های قدرتی می شوند که مانند یک دولت،  از پرسنل، بوروکراسی و حتی میلیشای خود برخوردارند؛ و  اغلب به نحو خشونت آمیز و همواره با فساد در پی گسترش مناطق تحت نفوذ خودند. رابطه ای مورب با دولت ها برقرار کرده و  ماورا ملل عمل می کنند.   پیش فرض حاکمیت  دول،  از دید این قدرت های عظیم و ماورا ملل،  منتفی است.  به همین لحاظ است که  چند سالی است که  شرکت عظیم  «توتال» که در فرانسه فعالیت می کنند به دولت مالیات نمی پردازد.  پرسش آن است که فرانسوی بودنش به چه معنی است؟ مرکزش در فرانسه است اما می بینیم که دولت فرانسه بر چنین شخصیت هایی حقوقی که خود را فرانسوی می خوانند،  قدرتی ندارد.  شرکت های ماورا ملی در راه کسب پیروزی مطلق حاکمیت بر دول هستند.

این غلبه ی عینی سرمایه داری، یک پیروزی ذهنی نیز به همراه آورده است: ریشه کنی کامل ایده ی  هرشیوه ی عمل ممکن دیگری.  این موضوع از اهمیتی  استراتژک  و مهم بر خورد است زیرا  عملا به معنی قبول نبود  راهی جهانی و سیستماتیک،  برای  منظم سازی تولید و تدارک لازمه های اجتماعیش  در برهه ی فعلی است.  در حال حاضر  پیشنهاد های مقاومت و قانونمند کردن  فعالیت این شرکت ها  با انفعال برخورد  می شود.  دیگر فکر عملی کردن چنین افکاری به ذهن خطور هم نمی کند و به ورطه ی غم غربت برای  دوران سازش های سرمایه و کنترل نیم بند دولت  پرتاب شده است. برنامه هایی که پس ازپایان اشغال نازی ها پیاده شد و نتیجه ی اتحاد گلیست ها با کمونیست ها بود، به هدف مهار دولت وبازتوزیع ثروت طرح زیری شده بودند  ولی  کسانی که  غبطه ی این برنامه  را می خورند،‌ فراموش کرده اند که در آن زمان اولا فرانسه از جنگ جهانی دوم خارج شده بود، ثانیا بورژوازی فرانسوی که با نازی ها همکاری کرده بود،‌ جرأت ابراز وجود نداشت و سوما، در آن زمان حزب کمونیست پر قدرتی وجود داشت. امروزه هیچکدام از این عوامل وجود ندارد و غم غربت خوردن CNR برای  برنامه های اجتماعی،  خواب و خیالی است کاملا منفک ازپیروزی خارق العاده ی سرمایه ی جهانی.  این پیروزی باعث شده که در دورانی بسیار کوتاه، از ۱۹۷۵ تا امروز، نیرویی که در پی امید و فکریافتن راهی دیگری بود (هر قدرهم دشوار)،  بسیار ضعیف شده و تقریبا از بین رفته است.   امید ی  که در سال های ۶۰ تا ۷۰،‌ میلیون ها معترض را سراسر جهان  به حرکت در آورد.

نام این تفکر که امروز  به دلیل بیماری شدیدش،‌حتی از به زبان آوردنش شرم دارند ، کمونیسم است که در سطح عام ( و نه به نظر من) جرمی مستوجب کیفر شناخته شده است.    کیفری شدن  کمونیسم  می تواند  به دلایل اخلاقی و اعمال استالین  باشد، لیکن هدف سردمداران سرمایه داری جهانی دغدغه های اخلاقی  نبوده بلکه ریشه کن کردن هر بدیل جهانی و نظام مند  سرمایه داری است.

 

۲) تضعیف دولت ها

 

   امروزه به طور قطع، دولت ها غیر از مدیران بومی سرمایه ی داری جهانی نیستند. البته هنوزدولت هایی پر قدرت مانند  قطب های آمریکا و چین وجود دارند ولی روند حرکت، حتی در این دولت ها نیز چنان است که  توضیح دادم.  همان طور که ذکر کردم بسیاری از شرکت های عظیم مانند دولت های متوسط عمل می کنند، فراموش نکنیم که حتی دول پر قدرت اذعان کرده اند که برخی نهاد های بانکی آمریکا سقوط ناپذیرند شده اند. (!Too big to fall) . این به معنای پیروزی  نهاد های کلان اقتصادی  بردولت هاست.   و این همان است که من تضعیف دول می خوانم. همان طور که مارکس پیش بینی کرده بود، نه تنها ‌« دول  دست نشانده ی سرمایه اند»، بلکه به طور روز افزونی توازن  بین وجود دول وشرکت های بزرگ  بر هم خورده است.  نهاد های عظیم اقتصادی، مجتمع های صنعتی، بانکی و یا تجاری دیگر با دولت ها و یا حتی با اتحاد آن ها  گفتگو ندارد  بلکه به طور مورب از آن ها می گذرندِ و در عین استقلال از دول، آن ها را در اختیار می گیرند.

 

و با این موضوع به نکته ی سوم یعنی شیوه ی عملکرد جدید امپریالیسم می رسم.

 

 

دنباله ی این مقاله را در صورت تمایل در یک شنبه ی آینده  بخوانید.  

 

 

 

 

 

*****************

 

این مطلب بخشی از کتابی است که  به زودی از طرف انتشارات انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهد شد. نقل قول و هر گونه  انتشار این مطلب بدون اجازه  کتبی و رسمی موسسه انسان شسی و فرهنگ ممنوع و قابل پیگرد قانونی است. متن منتشر شده برای جلوگیری از تقلب هاین احتمالی فاقد  منابع 
درونی بوده و بخش هایی از متن اصلی در آن خذف شده است یا بدون آنکه به اثر خدشه ای وارد شود تغییر کرده اند. متن نهایی و کامل در  شکل  کتاب منتشر  خواهد شد.

 

********************


صفحه ی عاطفه اولیایی در انسان شناسی و فرهنگ: 
http://anthropology.ir/oliaiatefe
 

پرونده ی امبرتو اکو  در انسان شناسی و فرهنگ:

http://old.anthropology.ir/node/28529

 

پرونده ی برونو لاتور در انسان شناسی و فرهنگ: 

http://anthropology.ir/dossier/858

 *********************

 

تاریخ انتشار

يكشنبه, ارديبهشت 5, 1395 - 04:05

شاخه اصلی

اقتصاد سیاسی

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - خشونت