رولان بارت

رولان بارت (Roland Barthes) نویسنده فرانسوی (1915-1980) شهرت خود را مدیون آثار ترزنده ای است که در زمینه نشانه شناسی و نقد ادبی افرید. بارت استاد  کرسی نشانه شناسی  کلژ دو فرانس بود.

نوشته هایی  درباره بارت در انسان شناسی و فرهنگ


1- ژاپن بارت و ژاپنی های سونامی مارس 2011
http://anthropology.ir/node/15159

2-رولان بارت: روشنگر «لذت متن»
http://anthropology.ir/node/14671

3-درون / برون : بخشی از امپراتوری نشانه ها (کارگاه ترجمه)
http://anthropology.ir/node/14807

4-رولان بارت: لذت متن
http://www.anthropology.ir/node/8879

5-بررسی اندیشه های رولان بارت با تاکید بر نظریه اسطوره شناختی وی
http://www.anthropology.ir/node/4570

6-بارتِ اسطوره‏شناس، جاناتان کالر ترجمه آرزو مختاریان
http://www.anthropology.ir/node/1091

7-رولان بارت
http://www.anthropology.ir/node/6646

8-کارگاه ترجمه فرانسه: امپراتوری نشانه ها
http://www.anthropology.ir/node/7455

9-اسطوره امروز، رولان بارت، ترجمه شیرین دخت دقیقیان، تهران، نشر مرکز، 1375.


10-بارت، رولان، 1384، اتاق روشن، اندیشه‌هایی دربارة عکاسی، ترجمة نیلوفر معترف، تهران، نشر چشمه، 144 صفحه + عکس.


11- زندگی و مرگ مولف، نگرش انتقادی به آراء رولان بارت، گردآوری و تالیف محمد مهدی لبیبی، تهران، نشر افکار، 1387.

12-گفتگو با آنتوان کومپنیون
http://anthropology.ir/node/12746

 13- شورمندی عکس: رولان بارت
http://anthropology.ir/node/14928

14-کارکرد رویداد در فیلمنامه جاذبه از منطر نظریه روایت بارت: سهم من از کهکشان
http://www.anthropology.ir/node/22088

15- تصاویر گذشته: بنیامین و بارت درباره عکاسی و تاریخ
http://www.anthropology.ir/node/24677


 

 

رولان بارتِ پیشگام

درسال ۲۰۱۵ آثار رولان بارت  کتابفروشی ها را اشباع  کردند. تقریبا هرماه اثری جدید - منتشر نشده ، رساله یا حتی رمان-  هر یک به شکلی یاد آور صدمین سالگرد تولد نویسنده ای بودند که در سال ۱۹۸۰دیده ازجهان فروبست.

گل سرسبد فهرست این کتابها زندگینامه ی حجیمی ست که تیفانی سموآیونوشته است. با تکیه بر آرشیو شخصی بارت (شامل مجموعه نوشته های مفصل « روزانه  » ، دفتریادداشتها و مکاتبات که بخشی از آنها به موازات چاپ زندگینامه جمع آوری و چاپ شده اند) نویسنده موفق شده است به طوریکدست وهماهنگ جنبه های خصوصی زندگی بارت را بررسی کند: دوران کودکی، تجربه بیماری، عزاداری بی پایان پس از مرگ مادر، همچنین آداب کم اهمیت کارروشنفکری ، ساختار فضای خانگی و دوستی ها. اما سموآیو فراتر از این ها چهره های متعدد از بارتی را به نمایش می گذارد که مدام تغییرمی کند و از چارچوب ها می گریزد. « بارت » همزمان نویسنده ی «درجه ی صفر نوشتار» - اولین کتابش در سال ۱۹۵۳ ، منتقد اجتماعی و هجو نویس «اسطوره ها»، خواننده ی تیزبین میشله یا مارکی دو ساد، فوریه و لوآیولا، ساختارگرای « سیستم مد» ، نویسنده اهل مجادله کتاب «نقد و حقیقت» است. او همچنین مولف «لذت متن» ، مینیاتوریست گرانقدر «امپراطوری نشانه ها» و «پاره هایی از سخن عاشقانه» ، و همراه «پیشگامان»، نویسندهء خودمحور «رولان بارت توسط رولان بارت» ، تماشاچی غمگین «اتاق روشن» ... است. در این زندگینامهء دقیق، سموآیو «بارت را متکثرمی کند» اما از میان نمودهای مختلف نویسنده، هیچیک را برنمی گزیند و خواننده را آزاد می گذارد که بارت «خودش» را بازیابد.  

 

نزدیکان، دانشجوهای قدیمی ، پیروانش – مانند شانتل توماس رمان نویس یا آنتوان کمپانیونِ منتقد – هریک سنگی بر بنای یادبود افزوده اند. مشاهدات آنها مشتمل بر خاطرات حسی و بازبینی گذشته ، معلمی همچون بارت را گرامی می دارد، صدا و حرکات ، درکش از آزادی و حفظ فاصلهء خیرخواهانهء اورا به یاد می آورد. آنها جامعه ی کوچک « سمینار» ]های بارت[ را به یاد می آورند وفضای جغرافیایی محدود پاریس که اصل این رویداد  فکری درآن جریان داشت را بازسازی می کنند. نقصان این خاطرات که اغلب حکایت وار ولی تاثیر گذارند این است که توجه را بر بارت دهه ی هفتاد متمرکز می کنند.

 

این همان بارتی ست که خود رولان بارت به عنوان « سوژه ای بی ثبات » توصیف می کند، نویسنده ای که کمتربه طور مستقیم متعهد به افشاگری ایدئولوژیک بوده است و بیشتر به کارهای شخصی تر و مبهم تر می پرداخته، این همان بارتی ست که مهمترین جایگاه را در این خاطرات دارد. بارتِ سالهای دهه ی شصت هم که «نظریه پرداز» تر بود ، حتی اگر چندان مخاطب نداشت، هنوزتعدادی مدافع دارد. درعوض به نظرمی رسد بارت دهه پنجاه که طعنه آمیزتر، دنباله رو برشت وآشکارا سیاسی بود به پس زمینه رانده شده است واین مایهء تاسف است : ظریف و گستاخ، هم و غمّ اش تحلیل اساطیر اجتماعی و ویران کردن قطعیت ها ی نادرستی بود که تفکر را منجمد می کنند. دشمن قسم خوردهء عباراتی چون « زبان ... چسبنده، طبیعی، واضح، جزمیت، عقل سلیم و این امر بدیهی ست » اگر بود، همچنان امروز کارهای زیادی برای انجام داشت.  

لوموند دیپلماتیک دسامبر 2015

 

انسان شناسی و فرهنگ نسخه فارسی  مقالات مجله بین المللی  لوموند دیپلماتیک را  در ایران در چارچوب همکاری  رسمی با این نشریه منتشر می کند.

 

صفحه  لوموند دیپلماتیک در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/cooperation/566

 

تاریخ انتشار

دوشنبه, بهمن 19, 1394 - 01:12

شاخه اصلی

ادبیات

روزنوشتِ عزا (یادداشت‌های رولان بارت) - بخش آخر

 

 

11 ژاونیه 1979

 

...دردِ اینکه دیگر هیچوقت لب‌هایم روی آن گونه‌های چروکِ خنک قرار نمی‌گیرند.

 

{پیش‌ پا افتادگی است این

- مرگ، اندوه چیزی نیستند مگر: پیش پا افتادگی}

 

11 ژانویه‌ی 1979

 

همیشه این حس دردناک که تکالیف، آدم‌ها، مطالبه‌ها و غیره مرا از مامان جدا می‌کنند. چشم‌انتظار "10 مارس"ام، نه برای رفتن به تعطیلات بلکه برای بازیابی دردسترس بودنی که او ساکن‌اش باشد.

 

17 ژانویه 1979

 

کم کم تأثیر غیاب واضح‌تر می‌شود: ذوقی به اینکه چیزهای نو(مگر در نوشتن) بسازم، ندارم: بدون دوستی، بدون عشق و غیره.

 

18 ژانویه 1979

 

از مرگ مامان به این طرف، هیچ شوقی به "ساختِ" چیزی - مگر در نوشتن- نداشته‌ام. چرا؟ ادبیات = تنها محل شرافت (آنطور که مامان بود).

 

20 ژانویه 1979

 

عکس مامان، دختربچه‌ای، در دوردست – جلوی من روی میز کارم. کافی‌ست نگاهی به‌ش بیندازم و چنین بودن‌اش (که درگیر توصیف کردنش هستم) را درک کنم  تا سرشارِ، غوطه، ویرانِ، غرقه‌ی خوبی‌اش بشوم.

 

30 ژانویه 1979

 

فراموش نمی‌کنیم،

ولی چیزی از خلأ در ما جاگیر می‌شود.

22 فوریه 1979

 

آنچه مرا از مامان( از سوگواری که همذات‌پنداریِ من با او بود) جدا می‌کند، چگالیِ (به تدریج در حالِ انباشتِ) زمان است که، بعدِ مرگ‌اش، من توانسته‌ام بدون او سر کنم، در آپارتمان به سر ببرم، کار کنم، بیرون بروم و غیره.

 

7 مارچ 1979

 

چرا نمی‌توانم خودم را جمع و جور کنم، بچسبم به کارهای خاصی، کسانِ خاصی؛ مثلاً JMV. برای اینکه ارزش‌های بر-آمده‌ی من(در بابِ زیبایی و اخلاق) از مامان به من می‌رسد. آنچه دوست داشت (آنچه دوست نداشت) ارزش‌های مرا شکل داده‌اند.

 

9 مارچ 1979

 

مامان و فقر، درگیری‌هاش، مصیبت‌هاش، جسارتش. حماسه‌‌گونه‌ای بدون حالتِ پهلوانی.

 

15 مارچ 1979

 

فقط خودم راهِ‌ رفته‌ام را از یک سال و نیمِ پیش می‌شناسم: اقتصادِ این سوگواری بی‌جنبش و غیر تماشایی که بی‌وقفه با تعهدات‌اش جدا نگه‌ام داشته؛ جدایی‌ای که همیشه عاقبت فرافکنی کرده‌ام و ختم‌اش کرده‌ام به یک کتاب - سرسختی، رازداری.

 

18 مارچ 1979

 

دیشب، خوابِ بد. صحنه‌ای با مامان. جرّ و بحث، درد، هق هق: با چیزی(تصمیمی از طرف او؟) که روحی بود ازش جدا شده بودم. تصمیم‌اش به میشل هم مربوط می‌شد. غیرقابل دسترس شده بود.

 

18 مارچ 1979

 

 هربار که خواب‌اش را می‌بینم (و فقط خواب او را می‌بینم)، برای این است که ببینمش، باور کنم که زنده است، ولی البته، جداست.

 

29 مارچ 1979

 

من بدون دغدغه‌‌ی عقبه زندگی می‌کنم، بدون میلی که بعداً خوانده شود (مگر در مورد اموال‌ام، برای M)، پذیرش تامِ نیست شدنِ کامل، بدون میلِ "بنای یادبود" – ولی نمی‌توانم طاقت بیاورم که برای مامان (شاید چون ننوشته و خاطره‌اش تماماً به من بستگی دارد) هم اینطور باشد.

 

1 مه 1979

 

شبیه او نبودم، چون با(همان زمان) او نمُردم.

 

18 ژوئن 1979

برگشت از یونان

 

از بعدِ مرگِ مامان، زندگی‌ام نتوانسته خودش را به قالب خاطره در بیاورد. مات، بدون هاله‌ی لرزانِ "خاطرم هست که ..."

 

22 ژوئیه 1979

 

تمام "راه‌های نجات" پروژه1 شکست خورده‌اند. می‌بینم که کاری ندارم انجام بدهم، کاری پیش رویم ندارم- مگر همان تکالیف تکراری روزمره. هر فرم از پروژه: لنگ، نامقاوم، ضریب ضعیف انرژی. "چه فایده؟"

 

-انگار دیگر به وضوح(تا الان با انکارهای پی در پی به تعویق افتاده بود) آن تاثیر با متانتِ سوگواری بر امکان خلق کردن کاری.

یک آزمون اساسی، آزمون بالغانه، مرکزی، آزمونِ قطعیِ سوگواری.

------------------

1. عمدتاً برمی‌گردد به ویتا نوآ؛ ر.ک یادداشت 30 نوامبر 1977

 

 

13 اوت 1979

 

ترک اورت، بعدِ یک اقامتِ دشوار، در قطار، حوالیِ داکس (این نور جنوب غربی1 که همدم زندگی‌ام بوده)، اندوهگین، گریان از مرگ مامان.

 

 

----------------------------

1. ر.ک. مقاله‌ی بارت " La lumière du Sud-Ouest" منتشر شده در L’Humanité، 10 سپتامبر 1927، بازنشر در Incidents، , Le Seuil 1987. این مقاله به انگلیسی " The Light of the Sud-Ouest" چاپ شده (انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، Incidents 1992)

 

 

19 اوت 1979

 

چطور مامان، هنگام که قانونی درونی شده(تصویری از شرافت) را به ما می‌بخشید، ما را( من و م را)در دسترس میل قرار می‌داد، در دسترس علاقه به چیزها: خلافِ "ملالِ افراطیِ بلافصلِ گزنده‌ی مدام" که نگذاشت فلوبر از چیزی لذت ببرد و روح‌اش را چنان انباشت که از هم پاشید.

 

1 سپتامبر 1979

 

بازگشت از اورت، در هواپیما.

همیشه همان غصه، همان اندوهِ زنده ولی صامت... ("R ِ من، R ِ من").

 

- در اورت غمگین و ناراحتم.

- پس در پاریس آیا خوشحالم؟ نه، این دام است. خلافِ یک چیز خلاف‌اش نیست.

جایی را ترک کردم که در آن ناراحت بودم و ترک کردنش خوشحال‌ام نکرد.

 

1 سپتامبر 1979

 

نمی‌توانم، به طرزی نمادین، جلوی رفتن‌ام را، هر بار که اورت می‌مانم، موقع رسیدن و برگشتن، به سر مزار مامان بگیرم. ولی به محض اینکه می‌رسم آنجا، نمی‌دانم چه کنم. دعا کنم؟ چه معنایی دارد؟ چه محتوایی؟ صرفاً طرح زودگذری از انگاره‌ی درون‌بودگی. برای همین هربار فوراً آنجا را ترک می‌کنم.

(هم اینکه قبرهای این قبرستان، با اینکه روستایی‌اند، زشتند...)

 

1 سپتامبر 1979

 

اندوه؛ ناممکنی آسودن در هیچ جا؛ فشارها، ‌آزردگی‌ها پشیمانی‌ها یکی بعد از دیگری، همه ذیل عبارت "فلاکتِ انسان" که پاسکال به کار برده.

 

2 سپتامبر 1979

 

چُرت. رویا: عیناً لبخندش.

رویا: خاطره‌ی مجموع شده‌ی کامیاب.

 

15 سپتامبر 1979

 

صبح‌های بسیار دلگیری هست...

 

 

 

 

چند تکه‌ی بی‌تاریخ

 

 

{بعدِ مرگ مامان}

با نهایتِ تالم، زین پس ناتوان– از سراسیمگی...

 

خودکشی

چطور باید بدانم وقتی بمیرم، دیگر درد نمی‌کشم؟

 

در آن تصوراتی که می‌توانستم راجع به مرگ خودم داشته باشم (عینِ همه که دارند)، به غصه‌ی انقراض‌ام، بلافاصله غصه‌ی مضاعف و غیرقابل تحمل رنجی را که به خاطر من می‌بُرد، اضافه می‌کردم.

 

نادر- وراجی و حرف‌های بی‌اهمیت: بله، ولی نه هرگز ابتذال و حماقت– اشتباهِ سهوی...

 

"طبیعت"

بدون اینکه بزرگ شده‌ی روستا باشد، عاشق "طبیعت" بود، به عبارتی امر طبیعی– بدون این ژست‌های ضد-آلودگی، که مالِ نسل او نبودند. در باغ‌های درهم و برهم او احساس راحتی می‌کرد و غیره.

 

 

 

 

یادداشت‌هایی درباره‌ی مامان

 

 

 

15 آوریل 1977

 

پرستارِ صبح با مامان عین یک بچه حرف می‌زند، صداش کمی زیادی بلند است و بازخواست کننده و سرزنش‌بار و بی‌مغز. تشخیص نمی‌دهد که مامان دارد قضاوت‌اش می‌کند.

   {حقّا که حماقت است}

 

مردم هیچوقت از هوش مادر حرفی نمی‌زنند انگار که از عاطفه‌ی او کم می‌کند، دورش می‌کند. ولی هوش: آن چیزی‌ست که می‌گذارد ما با کسی به عالی درجه زندگی کنیم.

 

  • مامان و مذهب
  • لفاظی هرگز.
  • دلبستگی (ولی چه جور دلبستگی‌ای؟) به جماعتِ بایونه.
  • مهربانی به اقلیت‌ها؟
  • عدم خشونت

 

7 ژوئن 1978

 

مسیحیت: کلیسا: بله، کاملاً بر ضدّش بودیم وقتی با دولت، با قدرت، با استعمار، با بورژوازی و غیره همدست شد.

ولی فردا روز، مدرکی، گواهی: از ته دل... آیا این همان است؟ و آیا درون دایره‌ی ایدئولوژی‌ها، اخلاقیات، آن مکانِ یکه‌ای نیست که همچنان بتوان در ‌آن کمی عدم خشونت متصور شد؟

 

گرچه خط فارقی از ایمان(والبته از گناه) برای من باقی‌ می‌ماند. ولی چنین چیزی آیا مهم است؟ ایمانی بدون خشونت (بدون نظامی‌گری، بدون تبلیغات دینی)؟

 

مسیحیان(کلیسا): فاتحان به تارکان بدل می‌شوند (بله، ولی امریکا؟ کارتر، و غیره)

 

قضیه‌ی آلدو مورو: بهتر از شهید، قهرمان نه: تارک.

 

فرمی برای تمیز دادن:

چیزها را به دست خود انجام دادن، نه سپردن به دیگران که انجام‌شان بدهند

تجربه‌ی خودکفایی

پیوند عاطفی

 

چگونه محبوب نقش تقویت‌کننده دارد، موجب تأثیر گزینه‌های اساسی می‌شود.

 

چرا فاشیسم مرا به وحشت می‌اندازد.

 

شفیعه.

ابداً نهفمیدم نظامی‌گری- ایده‌ها و غیره- کجا خودش را مستقر کرد.

قوّتِ ایده‌ها (چون برای منِ شکاک، الگویی از حقیقت نیست)

رابطه‌ی من با خشونت.

چرا هیچوقت توجیه‌های(و حتا شاید حقیقتِ) خشونت را قبول نمی‌کنم:

چونکه نمی‌توانم (نمی‌توانستم: منتها اکنون که او ناپدید شده هم همان وضع است) (غیرقابل تحمل را) تحمل کنم که به خاطر خشونتی که من ابژه‌اش بوده‌ام آسیبی به‌ش برسد.

 

حرف زدن مامان: پس، آرژانتین چه، فاشیسم آرژانتین، مسموم کردن‌ها، شکنجه‌های سیاسی و غیره؟

 

دل‌اش ریش می‌شد. و من وحشتزده لابه‌لای همسران و مادرانِ ناپدید‌شده‌ها که اینجا و آنجا راهپیمایی می‌کنند تصورش می‌کنم. چه رنجی می‌بُرد اگر از دست‌ام داده بود.

 

حضور تام

      مطلق

بی‌وزن

چگالی، نه وزن

 

شروع کردن:

"تمام مدتی که با او زندگی کردم – تمام زندگی‌ام – مادر من هیچوقت مرا بررسی نکرد."

 

مامان هیچوقت مرا بررسی نکرد – برای همین این‌ها را نمی‌توانم تحمل کنم.

(ر.ک نامه‌ی FW)

 

مامان: (تمام زندگی): فضای بدون تعرض، بدون لئامت – او هیچوقت مرا بررسی نمی‌کرد (وحشت من از این کلمه و از این چیز).

 

 

16 ژوئن 1978

 

زنی که درست نمی‌شناسمش و قرار است ملاقات‌اش کنم بی‌جهت به من زنگ می‌زند (مزاحم‌ام می‌شود، آچمزم می‌کند) که به‌م بگوید: این ایستگاه اتوبوس پیاده شو، حواس‌ات را جمع کن وقتی رد می‌شوی، شام که می‌مانی و غیره.

 

هیچ‌وقت مادرم از این چیزها به من نگفته بود. او هیچ‌وقت مثل یک بچه‌ی بی‌مسئولیت با من حرف نزده بود.

 

 

11 مارچ 1979

 

FMB می‌خواهد به هر قیمت شده به هلن دو وندل، نمونه‌ی زنی (از دنیایی) با ظرافت طبع خارق‌العاده و غیره، معرفی‌ام کند. من هیچ تمایل به این کار ندارم، چون:

 

  • البته که مشتاقِ ظرافت طبعِ دیگرانم، ولی در عین حال می‌دانم مامان هیچ علاقه‌ به این جنس دنیا یا به این قماش زن‌ها نداشت. ظرافتِ طبع او کاملاً آتوپیک (از نظر اجتماعی) بود: فارغ از طبقه؛ بدون نشان.

 

 

هاندای

 

نه چندان خوشحال

این موروثی بود.

تاریخ انتشار

چهارشنبه, آذر 4, 1394 - 09:12

شاخه اصلی

ادبیات

روزنوشتِ عزا (یادداشت‌های رولان بارت): بخش چهاردهم و پانزدهم: نوامبر و دسامبر

بخش دیگری از خاطرات

4 نوامیر 1978 -  15 سپتامبر 1979

4 نوامبر 1978

این یادداشت‌های سوگواری تُنُک‌‌تر می‌شوند. رسوب می‌کنند. پس فراموشی بی‌شفقت است؟ ("ناخوشی"ای که مُسری است؟) و همچنان...

آب‌های آزادِ اندوه – ساحل‌ها را ترک می‌کنند، چشم‌انداز خالی‌ست. نوشتن دیگر ممکن نیست.

22 نوامبر 1978

دیروز عصر، مهمانی کوکتل به مناسبت 25 امین سال من در سویل. خیلی از دوستان –سرحالی؟ - بله، البته {ولی دلتنگِ مامان‌ام}

هر "معاشرت"، پوچی جهانی‌ را که او دیگر در آن نیست، تقویت می‌کند.

من مدام "دل‌گرفته"‌ام.

آن جراحت، امروز خیلی با قوّت، در این صبح خاکستری، سراغ‌ام آمد، همانطور که دارم فکر می‌کنم، به تصویر راشل، دیروز عصر کمابیش جدا نشسته بود، سرخوش از این مهمانی کوکتل، که با این و آن چند کلمه‌ای حرف‌ زده بود، با متانت، "سر جای خودش"، چون زن‌ها دیگر سر جای خودشان نیستند چون دیگر میلی به اینکه سر جای خودشان باشند ندارند- آن متانت کمیابِ از دست رفته‌ که مامان داشت (او آنجا بود، با مهربانی مطلق، برای همه، و همچنان "سر جای خودش")

(4 دسامبر 1978)

کمتر و کمتر از رنج کشیدن‌‌ام می‌نویسم با اینهمه قوّت‌اش بیشتر می‌شود، به مرتبه‌ی جاودانگی می‌رسد، از وقتی دیگر نمی‌نویسمش.

15 دسامبر 1978

در پس‌زمینه‌ای از اندوه، از اضطراب (عذاب، تکالیف، سوء نیت ادبی)، بغضی در گلو ورم می‌کند.

1. خیلی‌ها، دور و برم، دوست‌ام دارند، دورم را گرفته‌اند، ولی هیچ کس قوی نیست: همه (همه‌مان) دیوانه‌، روان‌نژند – فارغ از ذکر آدم‌های دوری از قماش ر.ه – فقط مامان قوی بود چونکه او برابر تمام روان‌نژندی‌ها، دیوانگی‌ها دست نمی‌خورد.

2. مبحث درس‌ام را می‌نویسم و می‌روم سروقتِ نوشتن رما‌ن‌ام. آنوقت با دلِ ‌ریش به آخرین جملات مامان فکر می‌کنم. رولانِ من! رولانِ من! دل‌ام می‌خواهد گریه کنم.

{بی‌شک ناخوش می‌شوم، مگر اینکه از چیزی مربوط به او بنویسم(عکس، یا یک چیز دیگر)}

22 دسامبر 1978

آخ، اگر فقط می‌توانستم این میلِ عمیق در خود مجموع شدن را، پا پس کشیدن را، "خودت را نگران من نکن" را که صاف از اندوهِ لابد "ابدی" سراغ‌ام می‌آید- به زبان بیاورم، در خود مجموع شدنِ حقیقی، که تمام این مشغله‌های ناچیزِ ناگزیر، این کاریکاتورها، این زخم‌ها، هرچه که به محض اینکه کسی جان سالم به در می‌برد سرش می‌آید، چیزی جز کفِ تلخِ آب‌های عمیق نباشد...

23 دسامبر 1978

عقب‌نشینی‌های اندک، انتقادها، تهدیدها، نگرانی‌ها، احساس شکست، روزگار سیاه، بار سنگین، "اعمال شاقه" و غیره. نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و تمام‌اش را به مرگ مامان مرتبط نکنم. این – چشم‌بندی-‌ نیست که او دیگر اینجا نباشد مرا محافظت کند، کارِ من همیشه ازش فاصله داشت؛- منتها – یا این همان است؟ که حالا مجبور شده‌ام خودم را داخلِ جهان کنم- دخول خشن. فلاکت‌های زایش.

29 دسامبر 1978

رخوتْ بی‌وقفه ادامه دارد، تلخی دل، تمایل به حسادت و غیره: هر چیزی که توی دل‌ام به نحوی از انحا مرا از عاشق بودن به خودم بازمی‌دارد.

دوره‌ی بی‌قدر کردنِ خود (ساز و کار کلاسیکِ سوگواری)

چطور متانت‌ام را بازبیابم؟

29 دسامبر 1978

به دست‌ام دیروز عکسی رسیده که من از مامان،دختر بچه‌ای‌ در باغ زمستانی چنوریس، تکثیر کرده‌ام، سعی می‌کنم بگذارمش جلوی رویم، روی میز کارم. ولی زیادی – غیرقابل تحمل- زیادی برایم دردناک است. این تصویر با تمام مشغله‌های ناچیز و بی‌اصالتِ زندگی من وارد منازعه می‌شود. این تصویر واقعاً یک معیار است، یک قضاوت (حالا می‌فهمم چطور یک عکس می‌تواند مقدس باشد، هدایت کند--< این هویتی نیست که فراخوانده شده باشد، درون آن هویت، بیان کمیابی‌ست، "فضیلت" است).

31 دسامبر 1978

اندوه عظیم است، ولی تاثیرش روی من ( چون اندوه: نه در خودش: سلسله‌ اثرات غیرمستقیم است) یک جور ته‌نشینی‌ست، زنگ‌زدگی‌ست، یا گِل و لایی‌ست که روی دل‌ام نشسته: تلخی دل (کج خلقی، اذیت، حسادت، بی‌عاطفگی).

--< اوه چه تناقضی: من با از دست رفتنِ مامان، خلافِ آنچه او بود، می‌شوم. می‌خواهم طبق ارزش‌های او زندگی کنم و فقط خلافش عایدم می‌شود.

تاریخ انتشار

چهارشنبه, مهر 29, 1394 - 08:10

شاخه اصلی

فرانسه

روزنوشت عزا (یادداشت‌های رولان بارت): بخش دوازدهم و سیزدهم: سپتامبر و اکتبر

13 سپتامبر 1978

عبوسیِ

خودخواهی (خودپسندی)

از سوگواری

از اندوه

اخلاقیاتِ من1

-شهامتِ تمیز دادن

- شهامت باشهامت نبودن است

--------------------------------------------------

1. این مدخل تاریخ ندارد و قلم خورده است.

17 سپتامبر 1978

از موقع مرگ مامان، به رغم – یا به سبب- آن، تلاش جدّی جهتِ راه انداختن پروژه‌ی بزرگِ نوشتن، تغییر تدریجیِ اعتماد به خودم– به آنچه می‌نویسم.

3 اکتبر 1978

فروتنی عمیقی که او داشت – و باعث می‌شد نه که اصلاً( بدون ریاضت‌کشی)بدون متعلقات، بلکه با متعلقاتِ کم باشد- انگار می‌خواست موقع مرگ‌اش "خلاصی" از آنچه به او تعلق داشت، درکار نباشد.

3 اکتبر 1978

(چه) طولانی‌ست، بدون او.

6 اکتبر 1978

]امروز بعداز ظهر- ازدیادِ نفس‌گیر کارهای عقب افتاده. سخنرانی‌ام در کالج ← ذهن‌ام درگیرِ جمعیتی‌ست که خواهند آمد ← برانگیخته ← ترس. و این را کشف(؟) می‌کنم:[

ترس: نزد من همیشه مسجل - و مکتوب- است. قبلِ مرگِ مامان، این ترس: ترسِ اینکه از دست‌اش بدهم.

و حالا که از دست‌اش داده‌ام؟

من همیشه می‌ترسم و حتا الان شاید بیشتر، چراکه، به طرز متناقضی شکننده‌ترم (پافشاری‌ام به پا پس کشیدن برای همین است، به عبارتی، کشف مکانی کاملاً محفوظ از ترس).

ترس، پس، ولی از چه، دیگر؟ - از اینکه خودم بمیرم؟ بله، بی‌شک – ولی ظاهراً، کمتر – این را حس می‌کنم- چراکه، مُردن، چیزی‌ست که مامان (روح نیکخواهِ: پیوستن به او)انجام داده.

-بنابراین، در واقع: روان پریشیِ وینیکات، من از فاجعه‌ای که پیشاپیش رخ داده می‌ترسم. من بی‌وقفه این را با هزار جایگزین درون خودم از سر می‌گیرم.

- پس، به‌جا، تمام افکار و تصمیماتِ غیرمترقبه.

- دفع کردن این ترس، با رفتن به جایی که می‌ترسم بروم ( جاهایی که می‌شود راحت تعیین کرد، به لطفِ نشانه‌های برانگیختگی).

- کنار زدنِ خستگی‌ناپذیر هرچه جلوی راه‌ام را بگیرد، هرچه از نوشتن متنی درباره‌ی مامان جدایم می‌کند: عزیمتِ فعالانه‌ی اندوه: جلوسِ اندوه به موقعیتِ فعالانه.

{متنی که باید درباره‌ی این مدخل، درباره‌ی این پیش‌درآمدِ (انتقالِ، ترکِ) ترس} تمام شود.

7 اکتبر 1978

من در خودم بازتولید می‌کنم – ملاحظه می‌کنم که ویژگی‌های ریز مامان را در خودم بازتولید می‌کنم: کلیدهام را، میوه‌هایی را که از بازار خریده‌ام، فراموش می‌کنم.

حواس‌پرتی که وجه مشخصه‌ی او شده بود (شِکوه‌های محجوبانه‌اش درباره‌ی این موضوع یادم هست) از آنِ من می‌شود.

8 اکتبر 1978

در مورد مرگ، مرگ مامان این حتمیتِ (قبلاً انتزاعی) را به من داد که همه‌ی آدم‌ها مُردنی‌اند – که هیچ تمایزی در کار نیست – و حتمیتِ باید مردن بر اساس این منطق، آرام‌ام کرد.

20 اکتبر 1978

آن روز دارد می‌رسد سالروز مرگ مامان. بیشتر و بیشتر، می‌ترسم، انگار در این روز (25 اکتبر) قرار است بمیرد دوباره.

25 اکتبر

سالروز مرگ مامان.

آن روز در اورت.

اورت، خانه‌ی خالی، قبرستان، سنگ قبر تازه (زیادی بلند، زیادی حجیم، برای او، که آخرش آنهمه ریز شده بود)؛ قلب‌ام آرام نمی‌گیرد؛ خشکم، بدون هیچ تسلای درونی. نمادگرایی سالگرد چیزی برایم ندارد.

25 اکتبر 1978

از داستانِ تولستوی، پدر سرگئی (اخیراً فیلم بدش را دیدم) به فکر فرو می‌روم. اپیزود آخر: به آرامش (معنا، یا معافیت از معنا) می‌رسد با دخترکی از دوران بچگی‌اش مواجه می‌شود که حالا مادربزرگی شده، ماورا، صرفا دل‌نگران خانواده‌ی دلبندش‌ است، بی اینکه مسئله‌ی حضور، پرهیزکاری، کلیسا و غیره پیش کشیده شود. به خودم می‌گویم: این مامان است. او هیچوقت یک فرازبان، یک ژست، یک تصویر تعمدی به کار نمی‌برد. "پرهیزکاری‌" همین است.

]این تناقض: من، اینقدر "انتلکتوئل"، دست کم متهم به آن، من، اینقدر تحت تسلط یک فرازبان (که از آن دفاع می‌کنم)، او به من بالاترین درجه‌ی نا‌زبانی‌ را پیشکش می‌کند[

تاریخ انتشار

چهارشنبه, مهر 15, 1394 - 07:06

شاخه اصلی

نشانه‌شناسی و تحلیل گفتمان

روزنوشت عزا (یادداشت‌های رولان بارت): بخش یازدهم: اوت

1 اوت 1978؛ {شاید قبلاً یادداشت شده باشد} همیشه (دردمندانه) شگفت‌زده می‌شوم که توانسته‌ام –عاقبت- با اندوه‌ام زندگی کنم، که یعنی پس قابل تحمل است. ولی – بی‌شک- به خاطر این است که من می‌توانم کمابیش (به عبارتی با این حس که من ترتیب این کار را نمی‌دهم) آن را بر زبان بیاورم، در قالب کلمات بریزمش. فرهنگ من، ذائقه‌ی نوشتاریِ من، این قدرتِ آپوتروپائیک  یا یکپارچه را به من می‌دهد که: در خود-با زبان مجموع* شوم.

اندوهِ من غیرقابل بیان است ولی در عین حال قابل ادا کردن است. همین واقعیت که زبانْ کلمه‌ی "غیرقابل تحمل" را در اختیار من می‌گذارد، بلافاصله تحمل معینی دست‌یافتنی می‌شود.

--------------------------

* ورود به یک کل- متحد شدن – اجتماعی کردن، اشتراکی کردن، گروهی کردن

1 اوت 1978

مأیوس از مکان‌ها و سفرهای مختلف. هیچ جا راحت نیستم. خیلی زود، این زاری: می‌خواهم برگردم خانه! ( ولی کجا؟ وقتی او دیگر هیچ جا نیست، که زمانی بود و می‌توانستم به آن جا برگردم). دنبالِ جای خودم می‌گردم. Sitio.

1 اوت 1978

ادبیات، این است: که نمی‌توانم بدون غصه، بدون خفگی در اثر حقیقت، بخوانم، هرچه پروست در نامه‌هایش راجع به ناخوشی، شهامت، مرگ مادرش، اندوه‌اش و غیره نوشته.

1 اوت 1978

فیگور مهیبِ سوگواری: رخوت، سخت‌دلی: کج‌خلقی، ناتوانی عشقی. مضطربم چون نمی‌دانم چطور بخشندگی را به زندگی‌ام برگردانم- یا عشق را. چطور باید عاشقی کرد؟

- به مادر ِ (کشیشِ) برنانوآسِ نزدیک‌تر تا به طرح فرویدی.

- چطور عاشق مامان بودم: هیچوقت برای دیدارش معطل  نمی‌کردم، دیدارش (تعطیلات) را جشن می‌گرفتم، درون "آزادی"م جاش می‌دادم؛ خلاصه اینکه عمیقاً و با وسواس، همراهی‌اش می‌کردم. رخوت از همین دلتنگی‌ها می‌آید: هیچ‌کس دور و بر من نیست که دلِ انجام همان کارها را برایش داشته باشم. اگوئیسم.

1 اوت 1978

سوگواری. در مرگ عزیز، مرحله‌ی حادِ خودشیفتگی: از مریضی پا می‌گیرد، از خدمت‌گزاری. بعد اندک اندک، آزادی رنگ‌اش کبود می‌شود، دلتنگی جاگیر می‌شود، خودشیفتگی راه را برای اگوئیسم غمگنانه‌ باز می‌کند، غیاب بخشندگی.

3 اوت 1978

گاهی(مثل دیروز، در حیاط کتابخانه ملی*)، چطور این فکر زودگذر را که مثل برق می‌گذرد، که مامان دیگر هرگز اینجا نیست، بیان کنم؛ بال سیاهِ (امر قطعی) از روی سرم می‌گذرد و نفس‌ام بند می‌آید؛ دردی شدید که انگار مجبورم برای نجات، فوری سروقتِ چیز دیگری بروم.

-------------------------------------------

*.Bibliothèque Nationale

3 اوت 1978

کشف نیازِ (ظاهراً مبرم)ام به انزوا: و البته نیازِ (همانقدر مبرم) که به دوستان‌ام دارم.

پس باید: 1) خودم را مجبور کنم گاه به گاه بهشان "زنگ بزنم"، توان‌اش را پیدا کنم، با بی علاقگی‌ام– به ویژه از نوع تلفنی‌اش- بجنگم 2) ازشان بخواهم درک کنند که باید بگذارند من بهشان زنگ بزنم. اگر کمتر و نامنظم‌تر به من زنگ بزنند، معنی‌اش برای من این است که باید من خودم بهشان زنگ بزنم.

3 اوت 1978          سوگواری

دل‌ام نمی‌خواهد سفر بروم مگر آن که وقت نکنم بگویم: می‌خواهم برگردم خانه!

10 اوت 1978

پروست، SB- 87 *

"زیبایی عالی‌ترینِ تصورات‌مان نیست، یک نوع انتزاع که پیش چشم‌ آورده باشیم، بلکه برعکس، یک نوع جدید و غیر قابل تصوری‌ست که واقعیت به ما عرضه می‌کند."

] به طور مشابه: اندوهِ من عالی‌ترینِ دردها نیست، یا اعراض‌ها و غیره، یک نوع انتزاع (که با فرازبان به آن رجوع کنیم) بلکه بر عکس یک نوع جدید است و غیره.[

-------------------------------------------

* Contre Sainte-Beuve، مارسل پروست،, انتشارات گالیمار، 1954. شماره صفحه‌ای که بارت نوشته مربوط به نسخه‌ی کاغذی‌ست (Idées Gallimard، 1965)-

10 اوت 1978

پروست. Contre SB، 1461

درباره‌ی مادرش:

... "و خطوط زیبای چهره‌اش...، عمیقاً ممهور به حلاوتِ مسیحیت و شهامتِ ژانسنیستی2]پروتستنان[3..."

-------------------------------------

1. Proust, Contre Sainte-Beuve, 146   

2. بارت کلمه‌ی توی کروشه، "پروتستان" را خودش اضافه کرده که اعتقاد مادرش بوده است.

3.ژانسنیست: یکی از مشرب‌های مسیحیت.-م

10 اوت 1978

SB، 3561

"ساکت ماندیم هر دو."

صفحاتِ دردناکِ جداییِ پروست و مادرش:

"ولی اگر بنا بود ماه‌ها جدا بمانم، یا سال‌ها یا..."

"ساکت ماندیم هر دو... غیره"

و: "گفتم: تا ابد. ولی امشب (...) ارواح نامیرا هستند و یک روز به هم می‌پیوندند...

--------------------

1.   Sainte-Beuve, 356  

10 اوت 1978

بهت‌‌زده از اینکه مسیح، لازاروس را دوست داشت و قبل از زنده کردنش گریست. ( یوحنا، 11)

"سرورم، اینک، او که دوستش می‌داری بیمار است."

"وقتی فهمید که پس بیمار است دو روز از آنجا که بود قدم برنداشت."

"دوست‌مان لازاروس به خواب فرو رفته؛ من می‌روم شاید که او را از خواب بیرون آورم" {زنده‌ کنم}

"... مسیح در خودش نالید. در تعب بود..."

11.35 " سرورم، بیا و ببین" مسیح گریست. و یهودیان سرانجام گفتند " آنک چطور او را دوست می‌دارد!"

پس باز در خودش نالید...

10 اوت 1978

{تصویر پروست از مادربزرگ رابرت دو فلر، که تازه مرده است. (کرونیکوس. صفحه‌ی 72)1

"من که اشک‌های او را دیده‌ام وقتِ مادربزرگ بودن‌اش–  وقت دختربچه بودن‌اش‌ - ...}

--------------------------------------------

1. مارسل پروست، Chroniques. انتشارات گالیمار.1927. متنی که به آن گریز می‌زند عنوانش هست “Une grand’mère”  ("یک مادربزرگ") و در فیگارو (Le Figaro) چاپ شده است (23 جولای 1927). ایتالیک‌ها از بارت‌اند ولی شماره صفحه‌ نادرست است. در واقع باید صفخات 67-68 باشد.

11 اوت 1978

ورق زدنِ صفحه‌های آلبومی از شومان، فوری یادم می‌افتد که مامان از اینترمتزی‌اش (که یک بار توی رادیو برایش درخواست کرده بودم)خوش‌اش آمده بود.

مامان: چند کلمه‌ای رد و بدل کردیم، من ساکت ‌ماندم (عبارتی از برویر به نقل از پروست) ولی جزئی‌ترین سلیقه‌اش، قضاوت‌اش یادم هست.

12 اوت 1978

(هایکو. مونیه1. صفحه‌ی XXII)2

آخرهفته‌ی آرام پانزدهم اوت: وقتی رادیو شاهزاده‌ی چوبی بارتوک را پخش می‌کند، من این را می‌خوانم (دیدار از معبد کاشینو، روایتِ بلندِ سفر باشوْ): "مدتی مدید در سکوتی مفرط همانجور نشستیم."

در دم حالتی از ساتوری سراغ‌ام می‌آید، ملایم، سرخوش، انگار سوگواری‌ام صیقل می‌خورد، تصفیه می‌شود، متعالی می‌شود، برساخته می‌شود، عمیق می‌شود بی آنکه ته بکشد- انگار که "خودم را بازمی‌یافتم."

------------------------------------------

1. . Roger Munier, Haiku, Fayard, "Documents spirituals", 1978

18 اوت 1978

چه شده که دیگر تابِ سفر ندارم؟ چرا تمام وقت، مثل یک بچه‌ی گمشده دنبال اینم که "به خانه‌‌ی خودم برگردم" – با اینکه مامان دیگر آنجا نیست؟

ادامه‌ی "سخن گفتن" با مامان (زبان مشترک تبدیل به یکجور حضور می‌شود) تحت تاثیر دیسکورس درونی‌ نیست (هیچ وقت قبلاً باهاش "سخن نگفته‌ام") ولی در طرز زندگی: سعی می‌کنم روز به روزِ زندگی را مطابقِ ارزش‌های او ادامه بدهم: برای اینکه چیزی از خوراک دادن او یادم بیاید، خودم خوراک درست می‌کنم، نظم و ترتیبِ خانه‌داری‌اش را حفظ ‌می‌کنم، آن اتحادِ اخلاقیات و زیبایی شناسی که منش غیر قابل قیاس او در زندگی‌اش، در روزمره‌ی او بود. حالا، که "تشخص یافتن" تجربه‌ی خانه‌داری در سفر ممکن نیست – جز در خانه ممکن نیست. سفر، جدا شدن من از اوست- حتا حالا که دیگر اینجا نیست- حالا که او دیگر چیزی جز بلافصل‌ترین امر روزمره نیست.

18 اوت 1978

موقعیتِ اتاقی که او در آن مریض بود، که در آن مُرد و  حالا من در آن زندگی می‌کنم، به دیوار که سر تخت‌اش بهش تکیه داشت، شمایلی – نه که از سر اعتقاد-  گذاشته‌ام و هنوز روی میز گل می‌گذارم. رسیده‌ام به جایی که دیگر نمی‌خواهم سفر کنم، برای اینکه بتوانم اینجا باشم، برای اینکه گل‌ها خشک نشوند.

18 اوت 1978

شریک شدن در ارزش‌های روزمره‌ی صامت (پخت و پز، تمیزکاری، لباس‌ها، زیبایی‌شناسی و گذشته‌ی اشیاء)، این راهِ (صامت) من برای گفتگو با او بود. – و برای همین با اینکه دیگر اینجا نیست، هنوز می‌توانم این کار را بکنم.

21 اوت 1978

در واقع ویژگی معمولِ افسردگی‌ها، لحظاتی که حال و روزم خوش نیست (سفرها، موقعیت‌های اجتماعی، وجوهِ مشخصی از اورت، مایحتاج عاشقانه) این خواهد بود: که نمی‌توانم چیزی را که – حتا برای امداد- در ذهن‌ام جانشین مامان بشود تحمل کنم.

و جایی که بدی‌اش به حداقل می‌رسد، وقتی‌ست که من در موقعیتی باشم که به نوعی امتدادِ زندگی من با او(آپارتمان) است.

21‌اوت 1978

چرا کوچکترین عقبه‌ای بخواهم، کوچک‌ترین دنباله‌ای، وقتی کسانی که بیشتر از همه دوست داشته‌ام، بیشتر از همه دوست دارم، چیزی جا نمی‌گذارند، نه من را نه بازمانده‌های درگذشته را؟ برایم چه اهمیتی دارد که بعدِ رفتن‌ام در نامعلومِ سرد و جعلیِ تاریخ دوام داشته باشم، وقتی خاطره‌ی مامان در من و دیگرانی که او را می‌شناختند، و یک روز به نوبه‌ی خود می‌میرند، دوامی ندارد؟ من "بنای یادبود" برای خودم به تنهایی نمی‌خواهم.

21 اوت 1978

اندوه خودخواهانه است.

فقط راجع به خودم حرف می‌زنم. راجع به او حرف نمی‌زنم، نمی‌گویم چطور بود، پرتره‌ی طاقت‌فرسایی از او نمی‌سازم ( مثل آن که ژید از مدلین1 ساخت)

(با این همه: همه‌اش حقیقت دارد: ملاحت، قوّت، نجابت، مهربانی)

21 اوت 1978

به نظر من دورترین، ناهم‌خوان‌ترین با اندوه من: خواندن روزنامه لوموند است و مشی تند و تیز و اخبارش.

21 اوت 1978

می‌خواهم به JL توضیح بدهم (ولی به یک جمله منتهی می‌شود):

همه‌ی زندگی‌ام، از بچگی، دلخوشی‌ام این بود که با مامان باشم. عادت نبود. از تعطیلات در اورت سرِ شوق می‌آمدم (بااینکه چندان بیرون‌شهر را خوش ندارم) چون می‌دانستم تمام وقت با او خواهم بود.

تاریخ انتشار

چهارشنبه, مهر 1, 1394 - 08:42

شاخه اصلی

نشانه‌شناسی و تحلیل گفتمان

روزنوشت عزا (یادداشت‌های رولان بارت): بخش دهم: ژوئیه

5 ژوئیه 1978

(Painter II, p.68)1

سوگواری/اندوه

(مرگِ مادر)

پروست از اندوه حرف می‌زند، نه از سوگواری (یک کلمه‌ی جدیدِ روانکاوانه، که از ریخت می‌اندازد)

-------------------------------------------------------

1. George D. Painter، مارسل پروست. جلد دوم: بزرگسالی.

6 ژوئیه 1978

Painter II, p.4051

پاییز 1921

پروست در شُرف مرگ است (مصرف بیش از حد ورونال)

- آسمانی: "دیدار به وادی یهوشافاط2.

- اه. واقعاً خیال می‌کنید قرار است دیدار کنیم؟ اگر، از دیدار دوباره‌ی مامان مطمئن بودم، به شخصه، درجا می‌مردم."

-------------------------------------------------------------

2. "آنگاه جمیع امّت‌ها را جمع کرده، به وادی یهوشافاط فرود خواهم آورد ..." کتاب مقدس/ یوئیل نبی- م

9 ژوئیه 1978

موقع ترک آپارتمان به طرف مراکش، گُل‌ را از آن جا که مامان ناخوش افتاده بود، برمی‌دارم- و دوباره ترسی مهیب (از مرگ‌اش) بر من مستولی می‌شود: ر.ک وینیکات: چقدر حقیقی: ترس از آنچه اتفاق افتاده. ولی غریب‌تر اینکه: و نمی‌تواند دوباره اتفاق بیفتد. که معنای صریحِ امر قطعی‌ست.

13 ژوئیه 1978.

سوگواری

مولای بو سلهام1

پرستوها را می‌بینم که در عصر تابستان پرواز می‌کنند. به خودم می‌گویم – همچنان دلخسته از مامان- : چقدر اعتقاد نداشتن به روح- به نامیرایی روح وحشیانه است! حقیقتِ ابلهانه‌ی ماتریالیسم!

----------------

1. از توابع کازابلانکا

سوگواری

RTP II, 7691

{مادر بعدِ مرگِ مادربزرگ}

"... این تضادِ غیرقابل فهم خاطره و نابودگی"

-----------------------------------------------

1. مخفف À la Recherche du Temps Perdu ("در جستجوی زمان از دست رفته")، جلد دوم، انتشارات گالیمار، "Bibliothèque de la Pléiade"، 1965.

18 ژوئیه 1978

سوگواری

(کازا)

دوباره خوابِ مامان. بهم می‌گفت –چه جفاکار!- که واقعاً عاشق‌اش نبوده‌ام. ولی من به خونسردی برگزارش کردم، چون می‌دانستم حقیقت ندارد.

این ایده که مرگ یکجور خوابیدن باشد. ولی اگر مجبور بودیم تا ابد خواب ببینیم، وحشتناک می‌شد.

(و امروز صبح، تولدش. همیشه بهش یک شاخه رز می‌دادم. دو شاخه از بازارچه‌ی مرس سلطان خریدم، که گذاشتم روی میزم.)

18 ژوئیه 1978

هر یک از ما آهنگِ اندوهِ خودمان را داریم.

20 ژوئیه 1978 

سوگواری

ناممکنیِ- بی‌متانتیِ – وا دادن به یک دارو- به بهانه‌ی افسردگی – انگار اندوهِ من یکجور ناخوشی بوده باشد، یکجور "تسخیر شدگی" – یکجور از خود بیگانگی (چیزی که شما را بیگانه می‌کند)- که البته عضوی‌ست لازم، محرم ...

21 ژوئیه 1978

سوگواری

مهیولا- بعد از چپ و راست ناخوشی( تا حد جلو انداختن تاریخ برگشتن‌ام)، در M قدری آرامش و خوشحالی نصیبم می‌شود: افسردگی کنار می‌کشد. بالاخره می‌فهمم چه را نمی‌توانم تاب بیاورم: دنیوی، دنیا، حتا خوش آب و رنگ که باشد (مولی بو سلهام،کازا) و به چه احتیاج دارم: یک تبعیدِ ملایم: غیابِ دنیا (دنیای من) بدون انزوا (حتا در الجدیده، که دوستانی پیدا کردم، از اینجا کمتر حس خوب داشتم)؛ ولی اینجا من کسی را ندارم جز موکا که به زحمت حرف‌اش را می‌فهمم (بااینکه اغلب با من حرف می‌زند)، زنِ ساکت و دلربایش، بچه‌های وحشی‌اش، جوان‌های عود، انجل که طبق‌های بزرگ سوسن و گلالیول زرد برایم می‌آورد، و سگ‌ها (قیل و قال‌شان در شب) و غیره .

24 ژوئیه 1978

سوگواری

مهیولا

در هر سفر، آن گریه عاقبت هست- هر بار که به او فکر می‌کنم: می‌خواهم برگردم! (می‌خواهم برگردم خانه1!)- با اینکه می‌دانم او آنجا نیست که منتظرم باشد.

(برگشتن به خانه‌ای که او نیست؟ که هیچ چیز غریبه‌ای، هیچ چیز بی‌تفاوتی آنجا نیست که یادم بیاورد او دیگر آنجا نیست)

]اینجا در مهیولا، جایی که من به انزوای قابل تحملی، اینقدر نزدیک بوده‌ام،جایی که بهترینِ سفرهام را حس کرده‌ام، اینجا، که تا سر و کله‌ی " دنیا" پیدا می‌شد(دوستانِ کازایی، رادیوی کوچک، دوستانِ ال جدیدی و غیره)، حال‌ام بهتر از آن نمی‌شد.[

24 ژوئیه 1978             

سوگواری

مهیولا

آخرین روز در M.

صبح. آفتاب، پرنده‌ای با آواز خاصِ ادیبانه، سر و صداهای روستایی (موتور)، انزوا، آرامش، بدون پرخاش.

و با این همه- در این هوای ناب، بیشتر از همیشه به گریه می‌افتم، وقتی یاد حرف‌های مامان که همیشه دل‌ام را خون می‌کند، می‌افتم: R ِ من. R ِ من (هیچ وقت نتوانسته‌ام این را به کسی بگویم).

24 ژوئیه 1978              سوگواری

چیزی که مامان به من داده: باقاعدگی در بدن: قانون نه، بلکه قاعده‌ (کارایی ولی دسترس‌پذیری خیلی کم)

24 ژوئیه 1978                     سوگواری

یا Φ1

عکسِ باغ زمستانی: دیوانه‌وار دنبال گفتنِ مضمون معلوم می‌گردم.

(عکس: ناتوان از گفتنِ آن چه معلوم است. تولدِ ادبیات)

"معصومیت": که هیچوقت صدمه‌ نمی‌زند.

------------------------------------------------------------

1.نمادِ کلمه‌ی "phtographie" (عکس) که رولان بارت مدام در یادداشت‌های مقدماتی La Chambre Claire (اتاق روشن) به کار می‌برد.

 ]دیشب، 26 ژوئیه‌ی 78، برگشتنه از کازا، شام با دوستان. در رستوران(Pavillon du Lac)، پل غیب‌اش می‌زند؛ JL فکر می‌کند بابتِ حرف و نقل‌شان است. مضطرب می‌رود دنبال‌اش بگردد، خیس عرق برمی‌گردد، پریشان و مقصر- تهدید به خودکشی‌های P را به یاد می‌آورد، دوباره می‌رود توی پارک دنبال‌اش می‌گردد، و غیره[.

بحث این است: از کجا می‌شود دانست؟ P دیوانه است (نمایش می‌دهد) یا بی‌رحم(من می‌گویم- و منظورم: خشن است) (همیشه همین مشکل دیوانگی).

← و فکر می‌کنم: مامان به من فهمانده آدم نمی‌تواند کسی را که عاشق‌اش است برنجاند.

هیچ وقت کسی را که عاشق‌اش بود نمی‌رنجاند. این تعریفِ او بود، "معصومیت" او.

29 ژوئیه     Bibliothèque Nationale 

Bonnet 291

نامه‌ی پروست به آندره بونیه بعدِ مرگِ مادرش، 1906.

پروست شرح می‌دهد که فقط با اندوه‌اش می‌توانست خوش‌حال باشد... (ولی برای اینکه، با مزاج بیمارش، موجب اضطراب مادرش شده بود، احساس گناه می‌کرد) "اگر این فکر بی‌وقفه آتش به جان‌ام نمی‌زد، در جُستنِ خاطره، در بقا، در عشا ربانی بی‌نقصی که با آن زندگی می‌کنیم، حلاوتی می‌چشیدم که هنوز نمی‌دانم چیست."

  • صفحه‌ی 31. نامه به جرج دو لوری که مادرش را تازه از دست داده(1907)

"الان یک چیز می‌توانم بهتان بگویم: شما حظِّ حلاوت‌هایی را خواهید برد که هنوز نمی‌توانید درک کنید. وقتی مادرتان را داشتید، به روزهای فعلی که دیگر او را ندارید، خیلی فکر می‌کردید. الان به روزهای گذشته که هنوز او را داشتید، فکر خواهید کرد. وقتی به این چیز دهشتناک که تا ابد در گذشته باقی می‌ماند، عادت کنید، دوباره نرم نرمک حس می‌کنید دارد جان می‌گیرد، برمی‌گردد جایش را بگیرد، تمام جایش را، نزدِ شما. در این لحظه هنوز چنین چیزی ممکن نیست. خودتان را رها کنید. صبر کنید آن قدرت غیرقابل فهم (...)که شما را در هم شکسته، شما را کمی معمور کند، می‌گویم کمی، چون همیشه چیزی درهم شکسته در شما خواهد ماند. این را هم به خودتان بگویید که وقتی بدانید که هیچوقت عشق‌تان کم نخواهد شد، خودش حلاوتی‌ست، که هیچوقت تسلی نخواهید یافت بلکه پیوسته بیشتر و بیشتر به یاد خواهید آورد."

--------------------------------------------

2. Henri Bonnet, Marcel Proust de 1907 à 1914, Nizet, 1971

29 ژوئیه 1978

(یک فیلم از هیچکاک دیدم، در برج جدی)

اینگرید برگمان(دور و بر 1946): نمی‌دانم چرا، نمی‌دانم چطور بگویم، این هنرپیشه، بدنِ این هنرپیشه مرا به هم می‌ریزد، به چیزی در من تلنگر می‌زند که مرا به یاد مامان می‌اندازد: سیمایش، دست‌های دوست داشتنی آنقدر ساده‌اش، طعمی از طروات، یک زنانگیِ نا-خود شیفته...

31 ژوئیه 1978   پاریس

در اندوه‌ام ساکن شده‌ام و همین خوش‌حال‌ام می‌کند.

هرچه مرا از سکونت در اندوه‌ام دور کند برایم غیرقابل تحمل می‌شود.

31 ژوئیه 1978

هیچ توقعی ندارم مگر اینکه در اندوه‌ام ساکن شوم.

تاریخ انتشار

سه شنبه, شهريور 24, 1394 - 09:17

شاخه اصلی

نشانه‌شناسی و تحلیل گفتمان

روزنوشت عزا (یادداشت‌های رولان بارت): بخش نهم: ژوئن

 

5 ژوئن 1978

 

هر  سوژه‌ (پر واضح‌تر از همیشه است) برای "به رسمیت شناخته شدن" دست به عمل می‌زند (مبارزه می‌کند).

 

در مورد من، در این مرحله از زندگی‌ام (که مامان مرده است)، (از طریق کتاب‌ها) به رسمیت شناخته شده‌ام. ولی چیز عجیب اینکه – شاید هم جعلی؟-  حالا که او دیگر اینجا نیست، حس مبهمی دارم که دوباره باید از نو به رسمیت شناخته شوم. این با نوشتنِ هیچ کتاب دیگری نمی‌تواند میسر شود: ایده‌ی ادامه دادن مثل گذشته، کتاب به کتاب پیش رفتن، درس به درس، فوری حال‌ام را خراب می‌کند (می‌بینم که تا روزِ مردن‌ام همین است).

(تلاش‌های حال حاضرم برای کناره گیری از همین بابت است).

 

قبل از از سرگرفتنِ عاقلانه و بالغانه‌ی جریانِ ( به علاوه پیش‌بینی نشده‌ی) کار، برایم لازم است (خوب حس‌اش می‌کنم) که این کتاب را پیرامونِ مامان بنویسم.

پس، از جهتی، انگار بایستی  مامان را به رسمیت بشناسانم. این درون‌مایه‌ی "یادبود" است، ولی:

برای من، بنای یادبود پایدار نیست، ابدی نیست(تز من این است عمیقاً که همه چیز می‌گذرد: مقبره‌ها هم می‌میرند). این یک کنش است، کرداری ‌است که به رسمیت شناساندن را تحقق می‌بخشد.

 

(7 ژوئن . نمایشگاه "سال‌های آخر سزان" با AC)1

 

مامان: مثل سزان (آبرنگ‌های آخرین).

آبیِ سزان.

----------------------------------------------

1. نمایشگاه "سزان، سال‌های آخر" (Cézanne, Les derniéres années) که در (Grand Palais) در پاریس از 20 آوریل تا 23 ژوئیه 1978 برگزار شد.

 

9 ژوئن 1978

 

خرابِ عشق است FW، رنج می‌کشد، خاکسار شده، محتاج، بی‌حواس، و غیره. با اینحال کسی را از دست نداده، کسی که او عاشق‌اش است زنده است و غیره. و من، کنارِ او، من که بهش گوش می‌کنم، آرام به نظر می‌رسم، ملتفت، حیّ و حاضر، انگار چیزی مطلقٌا جدی‌تر برای من پیش نیامده است.

 

9 ژوئن 1978

 

امروز صبح، در سنت سالپیس قدم می‌زدم، که معماری ساده‌‌ی طاقی‌اش سرحال‌ام می‌آورد: در بنا‌ بودن– یک دقیقه می‌نشینم؛ "دعای" بی‌اختیار: که کتاب عکس-مامان را تمام کنم. و بعد متوجه می‌شوم که همیشه خواسته دارم، همیشه چیزی می‌خواهم، همه‌اش میلِ کودکانه‌ای‌ مرا دنبال خودش می‌کشد. یک روز، همین‌جا نشسته باشم، چشم‌هام را بسته باشم و هیچ طلب نکنم ... نیچه: دعا نکردن، برکت خواستن.

آیا این همانی نیست که سوگواری باید بهش برسد؟

 

9 ژوئن 1978

 

(سوگواری)

نه مدام ولی پابرجا.

 

9 ژوئن 1978

 

بایستی ( خواست که) هارمونی میان آنچه عزیزِ ما برای ما بوده و آنچه بعدِ مرگِ می‌نماید، حفظ شود: مامان در اورت دفن شده، مزارش، متعلقات‌اش در rue de l'Avre.1

------------------------------------------

1. در rue de l'Avre(خیابان آور)، یک روحانی پروتستان زندگی می‌کرد، از دوستان خانوادگی بارت، که متعلقات هنریت بارت وقف بنگاه خیریه‌ی کلیسای او شده بود.

 

11 ژوئن 1978

 

بعدازظهر با میشل، به مرتب کردن متعلقاتِ مامان.

 

شروعِ صبح با نگاه کردن به عکس‌هاش.

 

سوگواری ناگوار دوباره از سر گرفته می‌شود(که البته هیچ وقت بند نیامده بود).

 

دوباره از سر گرفتن بدونِ ‌استراحت. سیزیف.

 

12 ژوئن 1978

 

در تمام مدتِ، سوگواری، و اندوه(آنقدر سخت که: دیگر نمی‌توانستم، بر آن فائق نمی‌آمدم، و غیره)، عادت‌ به با این و آن پریدن، مهرورزی، کل دیسکورسِ میل، دیسکورسِ من- عاشقت هستم-- که البته خیلی سریع‌ فرومی‌پاشید – و با کس دیگری شروع می‌شد، در کمال خونسردی (انگار بد بار آمده باشد)به کارش ادامه می‌داد.

 

12 ژوئن 1978

 

بحرانِ اندوه. گریه می‌کنم.

 

13 ژوئن 1978

 

سرکوب نکردنِ سوگواری (اندوه) (این فکر احمقانه که زمان آن را از میان برمی‌دارد) بلکه تغییر دادن‌اش، دگرگون کردن‌اش، گذراندن‌اش از یک مرحله‌ی ایستا (گرفتگی، بازگشت همان چیز) به یک حالتِ سیال.

 

13 ژوئن 1978

 

{ طوفان خشمِ M دیروز عصر. شکوه‌های R.}

 

امروز صبح، پُرِ درد، برگشته بودم سراغ عکس‌ها، از یکی‌ش که توی آن، مامانْ دختر کوچک آرام و مؤدّبی‌ست کنار فیلیپ بینگر (باغ زمستانی شنویر، 1898)1 منقلب شدم.

گریه می‌کنم.

آرزوی خودکشی هم حتا ندارم.

-------------------------------

1. این عکس در دل بخش دوم اتاق روشن است.

 

13 ژوئن 1978

 

سودایی که مردم (در این مورد، سِورو-ی نازنین) دارند که سوگواری را بی‌اختیار با پدیده‌ها تعریف کنند: از زندگی‌ات راضی نیستی؟ - چرا، "زندگی"ام رو به راه است، هیچ فقدان پدیداری‌ای‌ ندارم؛ ولی بدون دردسرهای بیرونی، بدون "واقعه"‌ای، یک فقدان مطلق: یقینا،ً "سوگواری" این نیست، اندوهِ ناب است – بی‌بدیل، بدون نمادسازی.

 

14 ژوئن 1978

 

(هشت ماه بعد): دومین سوگواری.

 

 (15 ژوئن)

 

همه چیز فوراً از سر گرفته شد: رسیدن دست‌نوشته‌ها، درخواست‌ها، حکایت‌های این و آن، هر کس بی‌رحمانه فقط مطالبه‌ی(عشق، به رسمیت شناخته شدن) ناچیز خودش را جلو می‌اندازد: تا او از دنیا رفته، دنیا دارد کَرَم می‌کند: با تدوام‌اش.

 

15 ژوئن 1978

 

غریب: رنج بسیار و تازه– در حین اپیزودِ عکس‌ها – حس اینکه سوگواریِ واقعی دارد شروع می‌شود (و نیز چون پرده‌ از کارهای جعلی افتاده است).

 

16 ژوئن 1978

 

صحبت با CI.M درباره‌ی اضطرابی که از دیدن عکس‌های مامان بهم دست می‌دهد، از تصور رنج ناشی از این عکس‌ها: به من می‌گوید: شاید که نارس است.

 

پس همیشه همان دوکسا(با بهترین نیاتِ جهان): سوگواری رسیده خواهد شد (یعنی زمانْ آن را مثل میوه از درخت می‌اندازد، یا مثل دَمل می‌ترکاند).

 

ولی برای من، سوگواری پابرجاست، یک روند نیست: در قبال آن هیچ چیز نارس نیست (درباره‌ی اینکه برگشتنه از اورت، آپارتمان را تر و تمیز کردم: ممکن است کسی بگوید: نارس است)

 

17 ژوئن 1978

 

اولین سوگواری

آزادیِ جعلی

 

دومین سوگواری

آزادی دلگیر

مهلک، بدونِ

مشغله‌ای قابل توجه.

 

20 ژوئن 1978

 

در من، جدالِ مرگ با زندگی(ناپیوستگی و نیز ابهام سوگواری) (کدام می‌بَرد؟)– ولی فعلاً، یک زندگی احمقانه (مشغله‌های ناچیز، علائق ناچیز، قرارمدارهای ناچیز).

مشکلِ دیالکتیکی این است که این جدال به یک زندگی هوشمندانه می‌رسد نه یک زندگیِ- پرده‌وار.

 

21 ژوئن 1978

 

برای اولین بار بازخوانیِ روزنوشته‌های عزا. هربار که پرسشی از او بود– از شخص او– نه من، اشک‌ام در‌آمد.

 

برانگیختگی، پس، برمی‌گردد.

تر و تازه مثل روز اولِ سوگواری.

 

 

ادامه‌ی یادداشت‌ها

24 ژوئن 1978 – 25 اکتبر 1978

 

 

24 ژوئن 1978


برای سوگواریِ درونی شده، در واقع نشانه‌ای وجود ندارد.

این دست‌یابی به درونی‌‌شدگی مطلقْ است. البته، در همه‌ی جوامع با عقل سلیم، برونی‌‌سازیِ سوگواری تجویز و تدوین می‌شود.

ناخوش احوالی‌‌مان هست مادام که سوگواری را انکار کند.

تاریخ انتشار

دوشنبه, شهريور 16, 1394 - 12:42

شاخه اصلی

ادبیات

روزنوشتِ عزا (یادداشت‌های رولان بارت) - بخش هشتم: مِه

1 مه 1978

فکر اینکه، دانستن اینکه مامان، تا ابد مرده است، کاملاً ("کاملاً"ای که بدون خشونت و بدون اینکه کسی قادر باشد مدتی مدید این فکر را طاقت بیاورد، متصور نیست) مرده است، فکر این است که، حرف به حرف (تحت اللفظی، و توأمان)، من هم تا ابد و کاملاً خواهم مُرد.

پس، در سوگواری (در این نوعِ سوگواری، که مالِ من است)، سر به راه کردنِ رادیکال و نوئی از مرگ وجود دارد، چون، قبلاً، فقط یک شناختِ عاریه‌ای بود (زمخت، از دیگران1 رسیده، از فلسفه، و غیره)، ولی حالا این شناختِ خودم است. سخت بتواند بیشتر از سوگواری‌ام بهم صدمه‌ بزند.

---------------------------------------------

1. دستخط اینجا خیلی خوانا نیست: عبارت آخر را می‌شود اینطور خواند "از هنرها".
arts" – "autres""

6 مه 1978

امروز – پیشاپیش بدخلق – یک آن، دم غروب،  غمی مخوف. آواز زیبای بمِ هاندل1 (سمل2، پرده‌ی سوم) به گریه‌ام می‌اندازد. به حرف مامان فکر می‌کنم ("R ِ من، R ِ من").

------------------------------------------------------------------

1. George Frideric Handel

2. Semel – اپرای 1746، اپرایی بر اساس اسطوره‌ی سمل، مادرِ میرای دیونیزوس- م

8 مه 1978

(چشم‌انتظار روزی که بتوانم عاقبت بنویسم)

عاقبت! جدا افتاده از آن نوشتار که نفس‌ را، دمِ اندوه را در آن دمیده بودم، به هزار و یک اصرار، عاقبت -

(توسط دیگران جدا از اندوه‌ام افتاده بودم، توسط آن‌ها از "فلسفه بافی" جدا افتاده بودم)

دست‌ام را نه به سمت تصویر که به سمت فلسفه‌بافی {از} آن تصویر دراز کرده بودم.1

------------------------------------------------------------------------

1. رولان بارت دست آخر حرف اضافه‌ی "از" را خط زده، اینجا توی پرانتز آورده شده که خواننده در جریان هر دو معنای مورد نظر نویسنده باشد.

10 مه 1978

چندین شب، تصویرها- کابوس‌هایی که در آن‌ها مامان را ناخوش و رنجه می‌بینم. ترس و وحشت.

من از ترسِ آنچه اتفاق افتاده، رنج می‌کشم.

ر.ک. وینیکات: ترس از فروپاشی‌ای که رخ داده.1

-------------------------------------------------------

1. دونالد وودز وینیکات (Donald Woods Winnicott) "بیم از فروپاشی"

10 مه 1978

انزوایی که مرگِ مامان مرا در آن رها می‌کند، مرا در حیطه‌هایی که در آن‌ها حضوری نداشت، تنها می‌گذارد: در حیطه‌های کارهام. نمی‌توانم بی اینکه به طرز رقت‌انگیزی احساس تنهایی بیشتری کنم، احساس وانهادگی بیشتری کنم، انتقادهای(زخم‌های) مربوط به این حیطه‌ها را بخوانم: فروپاشی آن محل ارجاع که اگر هم آنجا بود، ابداً مستقیم به آن مراجعه نمی‌کردم.

مَجازِ جامع (سراسیمه‌)از سوگواری، از وانهادگی.

12 مه 1978

 سوگواری

دودلم- توی تاریکی- بینِ این مشاهده( ولی آیا دقیقاً: درست است؟) که من ناخوش‌احوال نیستم مگر فقط در لحظاتی، از تلنگرهایی، ادواری، حتا اگر این اسپاسم‌ها نزدیک شده باشند - و این اعتقاد که تهِ د‌ل‌ام، در حقیقتِ امر، من بی‌وقفه، تمام‌وقت، از موقع مرگِ مامانْ ناخوش‌احوالم.

17 مه 1978

دیشب یک فیلم احمقانه‌ و گل‌درشت، یک دو دو.1 در دوره‌ی رسوایی2 استاویسکی می‌گذرد که من زندگی‌اش کرده‌ام. در کل، چیزی را برایم تداعی نکرد. ولی یکهو، یکی از جزئیاتِ صحنه سرریزم کرد: صرفاً یک لامپ با آباژور پلیسه و یک کلید آویزان. مامان از این جور چیزها درست می‌کرد – آن وقت‌ها که پارچه‌آرایی می‌کرد. تمام او پیش چشم‌ام آمد.

------------------------------------------------
1. One Two Two: 122 ، rue de Provence ، 1978، به کارگردانی Christian Gion.

2.رسوایی مالی الکساندر استاویسکی در تاریخ فرانسه - م

18 مه 1978

مثل عشق، سوگواری هم دنیا و مافی‌هاش را- با عدم حقیقت، با سماجت، تحت تأثیر قرار می‌دهد. من در برابر دنیا مقاومت می‌کنم، من از چیزی‌ که از من طلب می‌کند، از مُطالبات‌اش، در رنجم. دنیا غم‌ام را بیشتر می‌کند، خشکی‌ام را، درماندگی‌ام را، آزردگی‌ام را، و غیره. دنیا افسرده‌ام می‌کند.

18 مه 1978

(دیروز)

از خانه‌ی فلور، زنی را می‌بینم که روی هره‌ی یکی از پنجره‌ها‌ی اینه1 نشسته؛ لیوانی‌ را یک دست‌اش گرفته، کسل؛ مردها پشت سرش، طبقه‌ی اول پر شده است. مهمانی کوکتل است.

کوکتل‌های ماه مِه. حس غم‌انگیز و افسرده‌ی یک کلیشه‌ی فصلی و جمعی. تلخ. فکر می‌کنم: مامان دیگر اینجا نیست و زندگیِ احمقانه ادامه دارد.

-------------------------------

1. Hune la– کتابفروشی اینه

18 مه 1978

مرگِ مامان: شاید این تنها چیز زندگی‌ام باشد که روان‌نژندانه به آن واکنش نشان نداده‌ام. سوگواری‌ من هیستیریک نبوده است، سخت به چشم دیگران می‌آمده (شاید چون ایده‌ی "نمایشی کردن" مرگ مادرم غیرقابل تحمل ‌بوده)؛ و بی‌شک، اگر هیستریک‌تر از این، افسردگی‌ام را نمایش می‌دادم، همه را پس می‌زدم، از زندگی اجتماعی دست می‌کشدم، آنوقت بدبختی‌ام کمتر می‌بود. و می‌بینم که نا-روان‌نژندی خوب نیست، درست نیست.

25 مه 1978

وقتی مامان زنده بود( به عبارتی تمام زندگیِ گذشته‌ام) به طرز روان‌نژندی دلواپس از دست دادن‌اش بودم.

الان (درسی‌ست که سوگواری به من می‌دهد) این سوگواری گویی تنها چیزی‌ در من است که روان‌نژندانه نیست: انگار مامان با آخرین بخشش‌اش، روان‌نژندی را، بدترین قسمت را، از من دور کرده است.

28 مه 1978

حقیقت در خصوص سوگواری کاملا‍ ساده است: حالا که مامان مرده، من با مرگ روبرو شده‌ام ( دیگر هیچ چیز من را از آن جدا نمی‌کند مگر زمان).

31 مه 1978

چطور مامان در هرچه نوشته‌ام حاضر است: که در همه جای آن ایده‌ی خیر مطلق وجود دارد.

(دیدن مقاله‌ای درمورد من از JL و اریک.M1 در Encyclopaedia Universalis).

31 مه 1978

انزوا نیست که لازم دارم، گمنامیِ (کاری)ست.

من "کار" را در معنای تحلیلی‌اش (کارِ سوگواری، کار رویا) تبدیل می‌کنم به "کار" ِواقعی – ِ نوشتار.

چون:

"کار"ی که به واسطه‌ی آن (گفته می‌شود) از بحران‌های عظیمِ(عشق، سوگواری) درمی‌آییم، نمی‌شود عجولانه راه‌اش سد شود: برای من، فقط در و با نوشتن حاصل می‌شود.

تاریخ انتشار

دوشنبه, شهريور 9, 1394 - 11:39

شاخه اصلی

ادبیات

روزنوشتِ عزا (یادداشت‌های رولان بارت) - بخش هفتم: آوریل

1 آوریل 1978

در حقیقت، در کنه‌اش، همیشه این است: که مثلاً من مثل مُرده‌ای بودم.

2 آوریل 1978

چه چیزی دارم از دست بدهم حالا که دلیل زندگی‌ام را از دست داده‌ام- دلیل دلواپس بودن‌ام را برای کسی.

3 آوریل 1978

"من از مرگ مامان رنج می‌کشم"

(روندِ رسیدن به واقعیت تحت‌اللفظی)

3 آوریل

یأًس: این کلمه زیادی تئاتری‌ست، بخشی از زبان است.

یک سنگ.

10 آوریل 1978

اورت. فیلمِ "افعی‌1وایلر2(The little Foxes)، با بت دیویس.

- یک جا دختر از "پودر برنج" حرف می‌زند.

- تمام بچگیِ من برمی‌گردد سراغ‌ام. مامان. جعبه‌ی پودر برنج. همه چیز اینجا حیّ و حاضر است. من اینجام.

خود، پیر نمی‌شود.

(من به همان "تر و تازگی" روزهای پودر برنج‌ام")

-------------------------------------------------

1La Vipere  

2. ویلیام وایلر

حوالی 12 آوریل 1978

نوشتن برای به یاد آوردن؟ نه برای یادآوریِ خودم، بلکه در مصافِ جراحتِ فراموشی وقتی مطلق‌اش را اعلام می‌کند. آن -دمِ- "ردّی باقی نمی‌ماند"- در هیچ جا و از هیچ کس.

ضرورتِ "بنای یادبود".

Memento illam vixisse1

-----------------------

1. یادت باشد که او زندگی کرد.

18 آوریل 1978

مراکش

از وقتی مامان دیگر نیست، دیگر آن حس آزادی را در سفر(وقتی برای مدتِ کوتاهی ترکش می‌کردم) ندارم.

سوگواری

گارده
جذبه‌ی روحی ، 24 1

{دودلی‌ها، رنگ‌ باختن‌ها، سایه‌ی بال امر قطعی}

(هند)

= "تأکیدِ روشن بر انکاری رادیکال، مشیِ نادانیِ ذهنیِ زیسته شده‌."

- رنگ باختنِ سوگواری = ساتوریها(ص 42)

"عاری از افت و خیز روحی"

("فروپاشی هرگونه تمایز سوژه-ابژه")

------------------------------------

1.لوئی گارده، جذبه‌ی روحی، 1970

21 آوریل1 1978 ، کازا2

سوگواری

فکر مرگ مامان: دودلی‌های ناگهانی و آنی، رنگ باختگی‌‌های مختصر، آغوش‌های تلخ و البته خالی، که جوهرشان: حتمیتِ امر قطعی‌ست.

-----------------------------------

  1. در این سفر مراکش بود که بارت در 15 آوریل، دستخوش جادوی سرگیجه‌ای شد مشابه با "اشراقی که راوی پروست در پایان زمان بازیافته تجربه می‌کند." این اشراق در دل پروژه‌ی ویتا نوآ(Vita Nova)(زندگی نو)ست (ر.ک یادداشت 30 نوامبر 1977) و مبحث بارت در مورد " La Préparation du Roman"(آماده‌سازی رمان).
  2. کازابلانکا

سوگواری

کازا      

27 آوریل 1978

صبحِ بازگشت من
به پاریس

- اینجا، دو هفته، متصل، به مامان فکر می‌کردم و از مرگ‌اش درد می‌کشیدم.

- بی‌شک که هنوز در پاریس، آن خانه هست، به همان نظامی که وقتی او آنجا بود.

- اینجا، در دوردست، هر نظامی فرو می‌پاشد. که به شکل متنقاض‌نمایی یعنی وقتی "بیرون"ام، از "او" دورم، موقع خوش‌گذرانی‌(؟)و "حواسپرتی‌"، خیلی بیشتر درد می‌کشم. هر جا دنیا بهم بگوید "اینجا همه چیز داری که فراموش کنی"، کمتر فراموش می‌کنم.

سوگواری

کازا

27 آوریل 1978

- بعدِ مرگِ مامان، فکر می‌کنم: آزادیِ در مهربانی کردن، او از هرچه بیشتر فشار الگو (فیگور)بودن خلاص شود و من هم از "ترسِ"( بندگی) که منشأ فرومایگی‌ست خلاص شوم (چون، از این به بعد، آیا همه چیز برای من بی‌تفاوت نیست؟ آیا بی‌تفاوتی( به خود) به نوعی شرط مهربانی نیست؟).

- ولی، دریغا، که خلاف‌اش است که رخ می‌دهد. نه تنها از هیچ منیّتی، از هیچ یک از دلبستگی‌های ناچیزم نمی‌گذرم، همچنان به "ترجیح دادنِ خودم" ادامه می‌دهم، نمی‌توانم به موجود دیگری عشق بورزم: همه برای من کمابیش بی‌تفاوتند، حتا عزیزترین‌شان. احساسِ– و سخت است- "دل‌سنگی"- می‌کنم، تلخی.

تاریخ انتشار

سه شنبه, شهريور 3, 1394 - 10:57

شاخه اصلی

ادبیات

روزنوشتِ عزا (یادداشت‌های رولان بارت) - بخش پنجم: فوریه

12 فوریه 1978

احساسِ دشوارِ(نامطبوع، دلسرد کننده) فقدانِ گشاده‌دستی. رنج‌ام می‌دهد.

فقط می‌توانم این را به تصویر مامان ربط بدهم، به غایت گشاده‌دست (و عادت داشت بهم بگوید: تو خوبی).

خیال کرده بودم از دست‌ام که برود، من در به کمال رساندنِ "مهربانی"، دست کشیدنِ از لئامت، حسادت، خودشیفتگی‌، ناپدید شدن‌ او را جبران می‌کنم. ولی من کمتر و کمتر "شریف" و "گشاده‌دست" می‌شوم.

 

 

12 فوریه 1978

برف، بورانِ برف روی پاریس؛ غریب است.

به خودم می‌گویم و رنج می‌کشم: او دیگر اصلاً و ابداً اینجا نخواهد بود که این را ببیند، که  من برایش تعریف کنم.

 

 

16 فوریه 1978

امروز صبح، دوباره برف، و توی رادیو، برنامه‌ی Lieder. چه غم‌انگیز! – به صبح‌هایی‌ فکر می‌کنم که مریض بودم و مدرسه نمی‌رفتم و خوشیِ پیش او ماندن را داشتم.

 

18 فوریه 1978

سوگواری: فهمیده‌ام که تغییرناپذیر و ادواری‌ست: فرسوده نمی‌شود، چون دائمی نیست.

 

اگر وقفه‌ها، حواس‌پرتی‌ها به چیزهای دیگر، از دل‌مشغولی‌های روزمره باشند، از پا-پی شدن باشند، افسردگی زیادتر می‌شود. اما اگر این "تغییرات" (که موجب این ادواری شدن‌اند) به سمت سکوت بروند، به سمت درون‌گرایی، زخمِ سوگواری به سمت تفکری متعالی‌تر می‌رود. ابتذالِ (اضطراب) # اصالتِ (انزوا).

 

18 فوریه 1978

فکر می‌کردم مرگِ مامان از من یک آدم "قوی" ساخته، رسیده‌ام به آنجا که به دنیا و مافیها بی‌تفاوت باشم. ولی به کل برعکس بوده: شکننده‌ترم (طبیعی‌: برای خاطر هیچ، در یک حالتِ وانهاده‌گی).

 

21 فوریه 1978

{برونشیت. اولین مریضی بعدِ مرگِ مامان}

امروز صبح، بی‌وقفه فکرِ مامان بودم. دلگرفتگیِ دل‌آشوب. دل آشوبه‌ی بی‌درمان.

 

بخش‌های دیگر "روزنوشتِ عزا":

روزنوشتِ عزا (یادداشت‌های رولان بارت) - بخش اول:  اکتبر

روزنوشت عزا (یادداشت‌های رولان بارت)- بخش دوم:  نوامبر

روزنوشت عزا(یادداشت‌های رولان بارت) - بخش سوم: دسامبر

روزنوشت عزا (یادداشت‌های رولان بارت) – بخش چهارم: ژانویه

 

پرونده‌ی «رولان بارت» در انسان‌شناسی  و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/2761

 پرونده‌ی آرزو مختاریان در انسان‌شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/28579

 

 

صفحه‌ها

اشتراک در RSS - رولان بارت