برای حسین...

ناصر فکوهی

مرگ آدم ها را به یاد هم می اندازد و به یاد روزی که بی شک برای همه آنها از راه می رسد، روزی که هیچ کس دوست ندارد زمانش را بداند و همه می خواهند برای همیشه  از یاد ببرند. مرگ حسین افشار نیز، خاطراتی را در من زنده کرد: اینکه یادم آمد مدت ها بود او را ندیده بودم و گپی با هم نزده بودیم و از «سرطانش» برایم نگفته بود: می گویم «سرطانش» برای آنکه هرگز ندیده بودم کسی به این سادگی، ولو در ظاهر، با مرگی اعلام شده کنار بیاید،  چهره در چهره این مرگ بنگرد و لبخند بزند و به مسخره اش بگیرد و از آن موضوعی برای خنده خودش و دوستانش بسازد، موضوعی برای بسیاری از ما دوستانش که تا لحظه آخر به این مرگ اعلام شده ای که بیست سال بود، حسین آمادگی خودش را برای آن اعلام کرده بود ولی آن مرگ به سراغش نمی آمد، و او و ما همه  «به ریش این مرگ»  می خندید و می خندیدیم.
این بار، اما، مرگ آمد و حسین را با خود برد. و من، بی اختیار زمانی که خبر را خواندم، به یاد نخستین دیدارمان افتادم و  سهمی که او، در آشنا و وارد کردن من با محیط دانشگاهی ایران داشت: او بود که مرا به سوی دوست دیگری سوق داد و برای اولین بار به من امکان داد به دانشگاه بیایم و تدریس بپردازم: آن دوست دیگر هم امروز دیگر نیست؛ چند ماه پیش برای آن دوست دیگر هم مرثیه ای نوشتم، دوستی که دین بزرگی نسبت به او در راهی که پیش گرفتم، دارم: محمد عبدالهی.
دوستان، یک به یک می روند، و گویی این سرنوشت ما است که  گاه به گاه قلم به دست بگیریم  و در غم از دست رفتنشان بنویسیم، تا روزی شاید  کسی پیدا شود تا برای ما بنویسد...
حسین، اما، آدمی خاص بود، آدمی  که گویی شادی در وجودش خانه کرده بود و مرگ توان بیرون راندنش را نداشت. آدمی که در این سال ها ، در اتاق انتظار مرگ، از چنان قدرتی برخوردار بود که  قلم و هوش و اندیشه و آخرین  نفس هایش را در اختیار ذهنیت هایی دیگر بگذارد تا آثاری را ترجمه کند و به خوانندگانی بسپارد که امروز  شاید کمتر نام آن «مترجم» را بر  کتابی که خوانده اند به یاد داشته باشند. اما برای او چندان اهمیتی هم نداشت. کارش را دوست داشت، زندگی را هم بیشتر، اما حاضر نبود، هر بهایی را برای آن بدهد. دوستانش را دوست داشت و می دانست و می دانستیم که مرگ او را یکی از همین روزها خواهد برد. مرگی که سرانجام آمد و حسین را برد.

کاش می توانستیم باز هم مثل روزهای پیش از رفتنش، به چهره کریه این مرگ بخندیم و بر آن لعنت فرستیم...  


پرونده ی «ناصر فکوهی» در انسان شناسی و فرهنگ 
http://www.anthropology.ir/node/9132

ناصر فکوهی در ویکیپدیا
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D9%81%DA%A9%D9%88%D9%87%DB%8C

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

فکوهی، ناصر / مدیر انسان شناسی و فرهنگ

مطالب نویسنده