بم، گذشته ما؛ بم، آینده ما

ناصر فکوهی

ایران، یکى از کشورهایى است که در رده‏هاى نخست مصیبت‏هاى طبیعى در جهان طبقه‏بندى شده است. سیل‏ها، زمین‏لرزه‏ها، خشکسالى‏ها، جنگل‏زدایى‏ها، و بیابان‏زایى‏ها در این کشور پدیده‏هایى بسیار رایج و به معنایى بسیار «طبیعى»اند و هرچند خطرات بالقوه و بالفعل این طبیعت ناملایم با شیوه‏هاى زندگى جدید و عدم توانایى یا شناخت لازم براى مدیریت رشد جوامع انسانى به‏گونه‏اى شگفت‏آور و مأیوس‏کننده تشدید شده‏اند، اما ناآرامى، ناپایدارى، و گسست‏هاى ناشى از آن همواره به‏صورت یکى از اثرگذارترین عوامل در فرهنگ مادى و معنوى مردمان این سرزمین بروز یافته‏اند.
    شناخته شده‏ترین شکل این واقعیت، رواج شیوه زیست عشایرى در این پهنه بوده است که تا کم‏تر از دو قرن پیش، شکل غالب زندگى مردمان ما بود، به‏صورتى‏که حتى حاکمان و قدرت‏هاى سیاسى در این پهنه در اکثر قریب به اتفاق موارد، فاقد سکونتگاه دائم، و از پایتخت‏هاى متعدد برخوردار بودند که بنابر فصول و سایر تغییرات اقلیمى، آن‏ها را تغییر مى‏دادند. وابستگى و سر گذاشتن به بوالهوسى‏هاى اقلیمىِ سخت و لزوم سازش دادن خود با آن، ولو از خلال جابه‏جایى‏هاى پیوسته و عدم پایبندى به زمین و گریز از انباشت ثروت‏هاى تحرک‏ناپذیر، راه‏حلى ناگزیر براى تداوم حیات در این سرزمین بوده است. راه‏حلى که در بسیارى موارد، خود را در قالب نوعى نبوغ حیرت‏انگیز در ابداع فناورى‏هاى مادى و سازمان‏یافتگى‏هاى اجتماعى، از آن جمله و به‏ویژه در حوزه معمارى و شهرسازى، و یا در حوزه اشکال متفاوت همیارى و توزیع منابع محدود و معدودى چون آب و زمین بروز داده است که این امر را باید بدون شک جنبه‏اى مثبت دانست که در پى سختى‏هاى ناشى از یک طبیعت ناملایم، در جوامع انسانى پدید مى‏آید و آن‏ها را به‏سوى خلاقیت هرچه بیش‏تر براى هماهنگ کردن خود با آن، پیش مى‏برد.
    با این وصف، جنبه‏هاى منفى زیادى را نیز مى‏توان در میان پیامدهاى این امر مشاهده کرد. بى‏ثباتى زیستى که در آن واحد به‏دلیل سختى اقلیم و تهدیدهاى انسانى دیگر به‏وجود مى‏آمد، خود را پیش از هر چیز در سطح فرهنگى و در گسست‏هاى بى‏پایان و در بسیارى موارد در کمبود میراث فرهنگى نشان داده است: شمار ساخت‏وسازها، بناها، و آثار برجاى مانده از دوره‏هاى گذشته، نسبتاً اندک‏اند: خطرات طبیعى (به‏ویژه زمین‏لرزه‏ها) و خطرات ناشى از شیوه زندگى کوچ‏نشینى و خطرات انسانى (غارت‏ها، جنگ‏ها، تعویض حکومت‏هاى متعارض، اشغال‏هاى خارجى ...) بسیارى از این آثار را به تاراج برده‏اند. این فرایند حتى سبب آن شده است که رویکرد و نگاه به «حفظ آثار» و تلقى نسبت به «ارزش آثار»، تا اندازه‏اى زیاد تقریبى شود و در موارد بى‏شمار تاریخى شاهد تخریب‏هاى تعمدى آثار پیشینیان به‏دست گروه‏هاى تازه از راه رسیده باشیم که چندان ارزشى براى آن اشکال مادى (و حتى براى میراث معنوى و افکار و اندیشه‏هاى آن‏ها) قائل نمى‏شدند. به عبارت دیگر، درک فرهنگ به‏مثابه نوعى تداوم مادى در شکل‏ها، فضاها، و ساخت‏ها، به‏ویژه در ابعاد جمعى و جماعتى آن، چندان در ذهنیت فرهنگ‏هاى جماعت‏هاى ایرانى مشاهده نمى‏شود. و آن‏جا هم که تعلق و دغدغه‏اى مى‏بینیم، بیش‏تر با واحدهاى فردى و یا جمع‏هاى کوچک نظیر یادگارهاى فردى و خانوادگى (و حداکثر طایفه‏اى) روبه‏روییم تا با درکى روشن و عمیق و دلبستگى حقیقى به آن‏چه باید «میراث فرهنگى» در یک «پهنه تمدنى» نامیدش. به‏همین دلیل نیز، حتى تا امروز کم‏تر مى‏بینیم که یک دلسوزى بارز نسبت به این‏گونه بازمانده‏ها، در عموم مردم ما شکلى رایج و درونى شده گرفته باشد. پدیده غارت آثار تاریخى و قاچاق آن‏ها، از این لحاظ، بسیار گویاست.
    فرایند بى‏ثباتى زیستى فرهنگى طبعاً در حوزه فرهنگ مادى محدود نشده و به سطوح و مقولات فکرى و ذهنى نیز سرایت کرده است: ناپایدارى در این‏جا عموماً در قالب نوعى فراموشى و چشم فروبستن بر گذشته - که عموماً در شکل رویدادهایى تلخ، پردرد، و ناگوار ظاهر مى‏شود - از یک سو، و نوعى نادیده انگاشتن و بى‏تفاوتى نسبت به آینده - که عموماً به‏شکل سرنوشتى ناگزیر، شناخته شده، و موعود به‏نظر مى‏رسد - از سوى دیگر، بروز مى‏کند. آن‏چه در شعر و ادبیات فارسى و حتى در باورهاى عامیانه ما اغلب خود را در قالب نوعى دم را غنیمت شمردن و تمایل به نوعى شادمانى لذت‏پرستانه و زودگذر اپیکورى باز مى‏نماید را مى‏توان به‏خوبى در چارچوب ناپایدارى موقعیت‏هایى انسانى و اجتماعى درک کرد: ناپایدارى‏اى که شرط تداوم حیات اجتماعى را گریز از اندیشیدن به گذشته‏اى هولناک و تصورناپذیر و از اندیشیدن به آینده‏اى در راه و دردناک، به‏حساب آورده است. به‏یاد آوردن آن‏چه بر ما رفته است و اندیشیدن به آن‏چه در انتظار ماست، چنان وضعیت فلج‏کننده و چنان افسردگى و اندوهى را بر جانمان مى‏اندازد که هر نوع انگیزه تداوم حیات را از ما مى‏رباید. به این ترتیب، انگیزه زندگى در لحظه حاضر، به نوعى سازوکار تدافعى شناختى بیولوژیک بدل مى‏شود که بتواند ما را از سوق یافتن به سمت انفعال کامل و از دست دادن انگیزه‏هاى حیاتى نجات دهد.
    بنابراین، براى آن‏که این سازوکار بتواند به‏خوبى تحقق یابد، افزون بر آن‏چه درباره میراث فرهنگ مادى گفته شد، نیاز به سازوکارهاى حذف و فراموشى میراث فکرى نیز بوده است: از یاد بردن گذشته و ندیدن آینده. کاهش حساسیت‏ها و قابلیت‏هاى ذهنى شناختى زبانى ما براى به‏خاطر سپردن، به یاد آوردن، و به‏ویژه درک و تحلیل حوادث گذشته و براى پرهیز از پیش «بینى» و آینده «اندیشى» و رودررو شدن واقعى با حوادث آتى را مى‏توان به‏گونه‏هاى مختلف از خلال تحقیر و پست شمردن این‏گونه رویکردها در زبان عموم و در زبان نخبگان مشاهده کرد.
    چنین رویکردهایى حتى توانسته‏اند براى سازش‏یافتن، درونى‏شدن، و جاى‏گرفتن در مجموعه روابط ذهنى ما با واقعیت‏هاى بیرونى، از راه فرایندهاى عمومى «مناسکى شدن» و به‏ویژه از راه «صورى‏گرا» شدن فزاینده این مناسک، بیش از آن‏که «خاطره»اى دردناک را به یاد آورند و سبب تفکر بر آن و درنتیجه «آینده‏نگرى» با حرکت از آن شوند، در واقع شرایط بهترى را براى «فراموشى» معناى آن واقعه و «نادیده انگاشتن» پیامدها و تکرارش فراهم کنند. مراسم تدفین و به خاکسپارى‏هاى ما و حتى برخى از مراسم سوگوارى آیینى ما، چنین ویژگى‏هایى را به‏شدت نشان مى‏دهند: گریستن‏هاى شدید و پراحساس، حرکات هیستریک، فریادها، و ناله‏هایى مبالغه‏آمیز که به‏صورتى مبالغه‏آمیزتر به آرامش و حتى شادمانى بدل مى‏شوند؛ گویى ما بتوانیم با سرعتى باورنکردنى میان «عزا» و «جشن» نوسان داشته باشیم. شتاب دگرگونى‏هاى رفتارى در این قبیل از مناسک به اندازه‏اى زیاد است که گاه ممکن است ناظران بیرونى و به‏ویژه کسانى را که شناختى دقیق از سازوکارهاى فرهنگى ما ندارند، به این باور برساند که این مردم در حال «تظاهر» و «ریاکارى» هستند که البته این برداشت بسیار سطحى است (هرچند نمى‏توان وجود آن را در برخى موارد انکار کرد). درحقیقت این نوسان‏ها و حتى سرعت و مبالغه‏اى که در آن‏ها مشاهده مى‏شود بیش از آن‏که گویاى تمایل به رفتارى دروغین و ظاهرى باشد، گویاى شکلى از همان سازوکارهاى یاد شده است که با هدف عموماً ناخودآگاهانه به فراموشى سپردن یادها و اندیشه‏هاى گذشته، و بیرون راندن خاطرات و تصاویر آینده از ذهن انجام مى‏گیرند.
    فاجعه بم(585) را مى‏توان از ابعادى بى‏شمار موردتوجه و تحلیل قرار داد که بى‏شک یکى از آن‏ها همین شکل از رویکرد به گذشته و آینده است. در پهنه‏اى جغرافیایى اقلیمى که همگان مى‏دانند هر لحظه فاجعه‏اى مرگبار در انتظارشان است، در سرزمینى که هر آن مى‏توانیم شاهد بمى دیگر، رودبارى دیگر، طبسى دیگر، و ... باشیم، و این دانستن با تکرار بى‏پایان اظهارنظرهاى کارشناسانه و یادآورى موقعیت «نامناسب» و عدم وجود «آمادگى» فناورانه و شهرى و ... براى مقابله با چنین حوادثى تقویت مى‏شود، تصور و آگاهى عمومى ظاهراً  گویاى آن است که شاید به‏جاى اندیشیدن به آن‏چه بر ما گذشته و به آن‏چه در انتظار ماست، و به‏جاى تعمق بر آن‏چه باید براى عدم تکرار این ناگوارى‏ها کرد، بهتر باشد جامگان عزا بر تن کنیم، روى خرابه‏ها بنشینیم، گریه و ناله سر دهیم، آوازهاى غم‏انگیز و چهره‏هاى اندوهگین خویش را به خود و به دیگران نشان دهیم، تا بتوانیم ... بهتر همه آن‏چه را که امروز بر مردمان بینوا رفته است و مى‏رود و همه آن‏چه را که فردا در انتظار تک‏تک ماست، از یاد ببریم و به زندگى در لحظه‏هاى ناپایدار کنونى ادامه دهیم.
    واقعه بم بیش از هر چیز، یک تکرار بود و بیش از هر چیز یک تکرار باقى خواهد ماند: تکرار فراموشى‏هاى حیرت‏انگیز ما نسبت به گذشته خود و نیاکان‏مان و سبک‏سرى‏هاى فاجعه‏بار ما نسبت به آینده خود و فرزندان‏مان.
 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

فکوهی، ناصر / مدیر انسان شناسی و فرهنگ

مطالب نویسنده