یک واژه نامه صمیمی(2) - کلود لوی استروس

حافظه(Memoire)

من حافظه ای ندارم . این یک نقصان است و اگر بخواهم چیزی در خاطرم بماند باید یک فیش تهیه کنم وگرنه دو ساعت بعد فراموشش می کنم.

تک خدا پرستی(Mootheisme)
اگر چنین به ژاپن علاقمندم تا اندازه ای به دلیل مذهب شینتوئیسم است: این ظرفیت شکوهمند به قرار دادن یا به بازیافتن خدایان در همه و در هر چیزی، از کوچکترین سنگ گرفته تا کمترین گل.

مرگ(Mort)
عصبانی ام می کند: به دلیل مرگ نمی توانم بدانم جهان در صد، دویست یا دو هزار سال دیگر چگونه خواهد بود...
رمان نو(Nouveu Roman )
چندان شناختی از آن ندارم...البته تلاش کردم بعضی از آنها را بخوانم اما ادامه ندادم: خسته ام می کرد.

اشیاء نادر(Objets Rares)
من رابطه ای بسیار صمیمی با این اشیاء دارم. از دوران کودکی همیشه چنین چیزهایی را جمع آوری می کردم. پدرم اولین شیئی را به من هدیه داد، شیئی که هنوز هم آن را دارم: یک مهر ژاپنی. یادم می آید آن را در یک جعبه گذاشته بودم تا برای تزئین از آن استفاده کنم، بعدها هم در هفت، هشت یا نه سالگی هر بار جایزه ای می گرفتم به مغازه ای در خیابان پتی شان (Petits- Champs) می رفتم که نامش « در پاگود »(A La Pagode) بود و در آنجا اسباب و اثاثیه ریز ژاپنی یا از کشورهای دیگر می خریدم تا در جعبه ام یک خانه ژاپنی درست کنم. این عادت به کلکسیون کردن، همیشه در من حفظ شد. در ایالات متحده همراه با سوررئالیست ها به سراغ مغازه های عتیقه فروشی می رفتیم: یکی از ما که شیئی ای پیدا می کرد، اگر پولش را داشت آن را برای خودش می خرید، و در غیر این صورت آن را به دوست پولدارتری معرفی می کرد تا او آن را بخرد. امروز هم تنها تفریح هفته من پرسه زدن در هتل دورو (Hotel Drouot) است.

فلسفه(Philosophie)
تحصیلات خودم را در این رشته کرده ام. در واقع من یک فیلسوف خام بودم چون از بقیه چیزها خوشم نمی آمد. من در این مورد استعداد خاصی نداشتم و علاقه ویژه ای هم به آن نداشتم... ابتدا فلسفه تدریس می کردم و سپس علیه فلسفه سر به شورش برداشتم. امروز که فکر می کنم به فرزانگی بیشتری رسیده ام گمان می کنم که انسان از زمانی که شروع به اندیشیدن به جهان و به پدیده های آن بکند کمابیش کاری فلسفی انجام داده است. بنابراین امروز برای من مساله دیگر آن نیست که موافق یا مخالف فلسفه باشم بلکه آن است که نسبت خودم را شاید در رابطه با دو مفهوم از فلسفه روشن کنم. نخست مفهومی که تا به آخر مفهومی سارتری از فلسفه بود، سارتر که گمان می کرد فلسفه حوزه ای ویژه است اهمیتی به اندیشه علمی نمی داد. و از سوی دیگر مفهومی که من به آن علاقمندم یعنی مفهومی که فلسفه را نوعی تلاش برای اندیشیدن به گونه ای انتقادی برای درک کردن و برای یافتن پی آمدهای آنچه اندیشه انسانی تولید می کند چه در عرصه علوم و چه در عرصه هنر می داند. امروز به نظر من فلسفه ای که مسائلی ناشی از پیشرفت های زیست شاسی یا فیزیک در بینش انسانی موضوع کار خود قرار دهد در آن واحد هم مشروعیت دارد و هم ضروری است.

شعر (Poesie)
بودلر، مالارمه... و تا برخی از ابیات والری

قدرت(Pouvoir)
از آن واهمه دارم. من بسیار آنارشیست هستم.

روانکاوی (Psychanalyse)
دو چیز را از یکدیگر تمیز بدهیم. نخست فنون درمانی در این زمینه، که من نسبت به آنها با دیده شک و تردید نگاه می کنم. و سپس کشف بزرگ فروید یعنی اینکه نشلن داد آنچه در زندگی و در روح مان به نظر ما کاملا دلبخواه و غیر قابل درک می آمد می تواند قابل تحلیل بوده و به صورتی منطقی عقلانی باشد. من ادعا نمی کنم که این ادعا ها راضی کننده هستند اما تنها بر این نکته انگشت می گذارم که فروید نشان داد که ناخود آگاه را می توان به سطح خودآگاهانه اندیشه رساند، که امر غیر عقلانی را می توان حاصل اندیشه عقلانی دانست و این است که اهمیتی اساسی دارد.

روانشناسی(Psychologie)
من جایی نوشته ام که مردم شناسی نوعی روان شناسی است. بنابراین گمان می کنم که در مرزهای روانشناسی قرار گرفته ام.

دانش(Science)
من گمان نمی کنم که کار من علم باشد، و فکر نمی کنم آنچه ما به اصطلاح «علوم »انسانی یا اجتماعی می نامیم واقعا علم باشند. به همین دلیل نیز اندیشه علمی بدان گونه که در اوج خود در علومی چون زیست شناسی یا فیزیک خود را به نمایش می گذارد برای من جنبه چراغ راهنما را دارد. من به آن می نگرم، مقیاسی از بی مهارتی عظیم خود می یابم ، بیچاره ای که متخصص علوم انسانی ای ادعایی شده است. و با خودم می گویم باید به سوی آن علوم(فیزیکی) برویم ولو اینکه مطمئن باشیم هرگز به آنها نخواهیم رسید.

دلربایی(Seduction)
چندان برای من جالب نیست. .. و یا دیگر چنین نیست. من معروف به آنم که آدمی سرد و کسی که فاصله خود را حفظ می کند هستم. آلفرد مترو (Alfred Metraux) که به خوبی من را می شناخت همیشه مرا آدمی ژوپیتری می دانست.

ساختارگرایی (Structuralisme)
همانگونه که می توان درک کرد این هم یک مد پاریسی است که هر پنج سال یکبار رایج می شود و پنج سالش به سر رسیده است.

سوررئالیسم (Surrealisme)
من در علاقه سوررئالیست ها به هنرهای ابتدایی شریک بودم: اطمینان عجیبی که برتون و ماکس ارنست (Max Ernst) به داوری هنری خود داشتند. البته باید به این سفر خارق العاده در مرزهای اندیشه نیز که برای کنشگران این حرکت به خودی خود یک هدف، و برای من موضوعی برای اندیشیدن بود، نیز بود اشاره کرد.

سیستم(Systeme)
من به ندرت از سیستم صحبت می کنم و بیشتر از واژه ساختار استفاده می کنم. چه تفاوتی میان این دو هست؟ ساختار سیستمی است که با گذار از خلال تغییرات مختلف یکسان باقی می ماند.

کار(Travail)
راهی برای داشتن وجدانی آسوده.

سفر(Voyage)
من تغییری نکرده ام، از سفر متنفرم. امروز هم من فقط به آن دلیل سفر می کنم که به نتایج ضروری آن سفر برسم: پشت سر گذاشتن فاصله ها، تغییر فضا، دیدار دیگر مکان ها. اما فکر سوار شدن به یک هواپیما و فرود آمدن در یک فرودگاه آن هم فرودگاه هایی که همواره در همه جای دنیا یکسان هستند، برای من یک هراس همیشگی است. آرمان من: سفر با پای پیاده روسو .

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی