نوروزنامه 1387

ناصر فكوهي

گفتم که دلا مبارکت باد/ در حلقه عاشقان رسیدن
دوستان،
سالی نو از راه می رسد و بهانه ای تازه تا بهترین ها را برای همه شما آرزوکنیم.
همه شما:
پدران و مادرانی که در حسرت روزهای از دست و رفته و آینده های دست نایافتنی نشسته اید.
فرزندان و جوانان، کودکان دیروز و سالخوردگان فردا، که جوشش حیات درونی، شما را به مبارزه ای خستگی ناپذیر برای به دست آوردن حق زیستن این حیات، حقی برای خود و دیگران، می کشاند.
همسران، دختران، خواهران و تمام زنانی که مادران جهانید؛ ستم کشیده ترین ها و شجاع ترین ها: مادران انسانیت فردا، که امیدواریم انسانیتی زنانه تر باشد.
برای همه شما، آرزوی سال نویی پاک داریم .

بدن هاتان برپا و استوار
سرهاتان گرم و شاد
چشم هاتان پر رویا و نگارین
مشامتان نمناک و عطر آگین
دهان هاتان خوش گوار و شیرین
گوش هاتان پر نوا و آهنگین
و نوروزتان مبارک باد

ناصر فکوهی

***

سال را با این سه شعر از شاملو، الوار و مولانا آغاز کنیم و چشم ها و دل هایمان را بشوییم و روشن نگه داریم:
نخست پیاله ای تلخ و گس: بامدادی بهاری، برای همه آنها که امروز، چراغ خانه شان خاموش است، نوروزشان به غم نشسته و اندوه بارند ، همه آنها که رنج می کشند و رنج آنها را التیامی، جز به پایان رسیدن انتظار نیست...
سپس کاسه ای در ستایش عشق: امیدی افسانه ای به زیبایی و زندگی که بی آنها جز سرنوشتی شوم در انتظارمان نیست...
و سرانجام با دریایی از مولانای ابدی، با شعری برای پرکشیدن و رفتن به فراسوهایی که شاید در آنها دیگر نشانی از این همه درد و بی رحمی نباشد...

هجرانی
سین هفتم / سیب سرخی است
حسرتا/ که مرا/ نصیب/ از این سفره سنت/ سروری نیست
شرابی، مرد افکن در جام هواست
شگفتا/ که مرا/ بدین مستی/ شوری نیست.
سبوی سبزه پوش/ در قاب پنجره...
آه/ چنان دورم/ که گویی جز نقش بی جانی نیست
و کلامی مهربان/ درنخستین دیدار بامدادی
فغان/ که در پس پاسخ و لبخند/ دل خندانی نیست.
بهاری دیگر آمده است/ آری/ اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.
(اسفند 1357، لندن)

تو را دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گستره‌‌ی‌بی‌کران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک
می‌بینم.
بی تو جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینه‌‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر آنکه فرزانگی‌ات از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکّی،‌حال آن که به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویش در اطمینانم.
(پل الوار ترجمه احمد شاملو)
غزل
عشق است بر آسمان پریدن
صد پرده به هر نفس دریدن
اول نفس از نفس گسستن
اول قدم از قدم بریدن
نادیده گرفتن این جهان را
مر دیده خویش را بدیدن
گفتم که «دلا، مبارکت باد
در حلقه عاشقان رسیدن
زان سوی نظر، نظاره کردن
در کوچه سینه ها، دویدن»
ای دل، ز کجا رسید این دم؟
ای دل زکجاست این تپیدن؟
ای مرغ بگو، زبان مرغان
من دانم رمز توشنیدن
دل گفت: «به کار خانه بودم
تا خانه آب و گل پریدن
از خانه صنع می پریدم
تا خانه صنع آفریدن
چون پای نماند، می کشیدند؛
چون گویم صورت کشیدن؟»


نوروز نامه 1386

نوروزنامه 1388

نوروزنامه 1389

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

فکوهی، ناصر / مدیر انسان شناسی و فرهنگ

مطالب نویسنده