دویدن تا فراسوی خط پایان، پرونده اي برای امير نادري

آزما

امير پيش از آنکه به دنيا بيايد پدرش را از دست داده است و مادرش او را در ششسالگي تنها ميگذارد. همراه با برادر بزرگترش تحت سرپرستي خالهاش زندگي ميکند. کارهايي مانند تخمهفروشي جلوي در سينما، کنترلچي سالن سينما و آپاراتچي سينما را در آبادان تجربه ميکند. از 12 سالگي با تماشاي فيلمهاي خارجي در سينماي آبادان، به سينما و نمايش علاقه پيدا ميکند و بعد در تئاتر حافظ آبادان نقشهايي کوتاه بچهها را بازي ميکند. سالهاي اول دبيرستان را در دبيرستان رازي آبادان ميگذراند. 
با برادرش به تهران ميآيد و در چند عکاسخانه کار ميکند. آشنايياش با عليرضا زريندست پاي او را به سينما باز ميکند. کار در سينما را با عکاسي فيلم «قيصر»، «حسن کچل» و «پنجره» آغاز ميکند و بعد از شش ماه به انگلستان ميرود، سال 1350 کار فيلمسازياش را با نويسندگي و  کارگرداني خداحافظ رفيق شروع ميکند.

  مهاجرت به آمريکا
توقيف فيلم آب، باد، خاک و دو فيلم مستند جستجو 1 و جستجو 2 در تصميم نادري به مهاجرت از ايران، بيتأثير نبوده اما او دليل اصلي مهاجرتش را هدف هميشگياش در ساخت فيلم، در خارج از ايران عنوان کردهاست. 

  فيلمشناسي
  خداحافظ رفيق 1350
  تنگنا 1352
  سازدهني 1352
  تنگسير 1352
  انتظار 1353
  مرثيه 1354
  ساخت ايران 1357
  دونده 1363
  آب، باد، خاک 1364
  جستجو (1)  1980
  جستجو (2)  1981
  برنده 1984
  منهتن از روي شماره 1993
  آب، ب، ث... منهتن 1997
  ماراتن 2002
  ديوار صوتي 2005
  وگاس: براساس يک داستان واقعي 2008
  کات 2011
  60 ثانيه تنهايي در سال صفر 2011

  عکاس
  بيگانه بيا (مسعود کيميايي) 1347
  قيصر (مسعود کيميايي) 1348
  حسن کچل (علي حاتمي) 1349
  رضا موتوري (مسعود کيميايي) 1349
  امير نادري افتخارات و جوايز
  برنده جايزه بهترين کارگرداني براي فيلمهاي تنگنا و تنگسير از ششمين جشنواره فيلم سپاس 1353
  برنده جايزه ويژه هيئت داوران براي فيلم انتظار از جشنواره فيلم کن 1974
  برنده جايزه پلاک طلا براي فيلم انتظار از جشنواره فيلم جزاير ويرجين 1975
  برنده جايزه بالن طلايي براي فيلم دونده از جشنواره فيلم سه قاره نانت 1985
  برنده جايزه منتقدان بينالمللي براي فيلم دونده از جشنواره فيلم ملبورن 1987
  برنده جايزه بالن طلايي براي فيلم آب، باد، خاک از جشنواره فيلم سه قاره نانت 1989
  برنده جايزه ويژه هيئت داوران براي فيلم آب، باد، خاک از جشنواره فيلم سيدني 1990
  برنده جايزه براي فيلم آب، باد، خاک از جشنواره فيلم جيفوني 1990
  برنده جايزه براي فيلم آب، باد، خاک از جشنواره فيلم فوکودا 1991
  برنده جايزه برنز براي فيلم آب، باد، خاک از جشنواره فيلم دمشق 1991
  برنده جايزه تورناژ براي فيلم آ، ب، ث... منهتن از جشنواره فيلم آوينيون 1997
 برنده جايزه منتقدان روبرتو روسليني براي فيلم ديوار صوتي از جشنواره فيلم رم 2005
  برنده جايزه عصاي سفيد براي فيلم ديوار صوتي از جشنواره فيلم تورين 2005
  نامزد جايزه شيرطلايي براي فيلم وگاس: بر اساس يک داستان واقعي از شصت و پنجمين جشنواره فيلم ونيز 2008
  تقدير ويژه انجمن جهاني کاتوليک براي فيلم وگاس: بر اساس يک داستان واقعي در جشنواره فيلم ونيز 2008
  برنده جايزه بهترين فيلم انجمن فيلمسازان جوان ايتاليا براي فيلم وگاس: بر اساس يک داستان واقعي از جشنواره فيلم ونيز 2008
  برنده جايزه فيلمساز جوان براي فيلم وگاس: بر اساس يک داستان واقعي از انجمن سينما پاريس 2009

  بزرگداشت و بررسي آثار
  در سال 2006 موزه ملي سينما در تورين ايتاليا به بزرگداشت امير نادري و بررسي کارهاي او با نمايش فيلمها و عکسهايش پرداخت. 
  در سال 2008 به مناسبت سيامين سال برگزاري جشنواره فيلم سه قاره نانت، از امير نادري و کارگردانهاي ديگري که دوبار بالنطلايي اين جشنواره را بردهاند تقدير شد.

 

دویدن تا خط پایان /هوشنگ اعلم

با خداحافظ رفيق در ذهن من متولد شد و ماند گفتم متولد شد. يعني آمد با همه ابعاد يک حضور، حضوري که آمده بود تا بماند. آمد و ذهنم را درگير کرد. امير نادري، عکاس فيلمهاي کيميايي و يکي دو نفر ديگر. با دست خالي فيلم ساخته بود فيلمي براساس يک ماجراي واقعي، سرقت يک صرافي در چهارراه اسلامبول. فيلمي که چندان از جنس سينماي آن روز ايران نبود و همين نشان از اعتماد به نفس و جسارت سازندهاش داشت. جسارتي که به او امکان داده بود با دست خالي فيلمي بسازد که در رقابت با فيلمهاي مردم پسند آن روز چندان خوششانس نمينمود اما کارگردانش خواسته بود که فيلم خودش را بسازد و ساخته بود و خوب هم. ساز دهني اما حادثه ديگري بود. که دو سال بعد اتفاق افتاد فيلمي از هر جهت متفاوت با سينماي آن روز ايران فيلمي نه از جنس هر فيلم ديگر فارسي يا ايراني. فيلمي به ظاهر آرام و معصوم که در پس آن فريادي نهفته بود. اين فيلم روايت رهايي بود رها شدن از تحقير و استثمار «اميرو» براي رسيدن به لذت نواختن سازدهني آنقدر کولي داد که طاقتش طاق شد و آنقدر براي به صدا درآوردن آن ساز لکنته زجر کشيد و تحقير شد که سرانجام با خشمي به وسعت عصيان ساز دهني را به دريا انداخت و خودش را و ديگران را از شر آن خلاص کرد اين فيلم همانقدر صاحبان قدرت را به خشم آورد که تماشاگران معترض به سلطه ديکتاتوري را به شعف. سخن از رها شدن بود. رها شدن از هر آنچه بر انسان تحميل ميشود. رها شدن از قفسي که بسياري از ما، خواسته و ناخواسته در پشت ميلههاي آن به فنا محکوم شدهايم، فنايي که در پندارمان زندگيست. امير نادري، بچه آبادان بود. و همان «اميرو» بچهي فقر، بزرگ شده در خانهاي که نه پدر در آن بود و نه مادر که هر دو رفته بودند پيش از آن که او بداند مرگ چيست و لطف خاله هم آنقدر بود که خورد و خوراکي باشد و امير که مغرور بود و بزرگتر از قفسي که در آن افتاده بود، بال بال ميزد. براي رهايي تخمه فروشي کرد جلو سينما. آپاراتچي شد. و نظافتچي در سينما روي صحنه رفت و نقش بازي کرد، در عکاسخانهاي، جارو کشيد تا ظهور و ثبوت فيلم را ياد بگيرد و عکاسي را اما قفس همچنان تنگ بود. آبادان را رها کرد. به تهران آمد. قفسي بزرگتر، با ميلههايي قطورتر. امير اما بند نميشد در يک جا و بال بال ميزد و ميدويد در تاريکي شب و در تنهايي کتاب ميخواند. ميخواند و باز ميخواند امير دچار بيماري بلعيدن کتاب شده بود. کتابها را نميخواند، ميبلعيد و نه فقط کتابها را که هرچه برآمده از خلاقيتي هنرمندانه بود. اشتهاي سيريناپذير او را براي بلعيدن تحريک ميکرد و اين را کسي نميدانست. جز خودش و آنقدر عکس و نوشته و فيلم و موسيقي بلعيد که وقتي عکاس فيلمهاي رضا موتوري و بيگانه بيا و ... مسعود کيميايي شد خيليها شگفتزده شدند. عکسها، عکس بودند اما نه مثل هر عکس ديگري. نادري عکاس بود اما نه مثل هر عکاس ديگري. جور ديگري بود اين آدم. در عکسهايش حسي بود که در کار عکاسان ديگر نبود. کسي چه ميدانست که براي امير نادري چاق و شکم گنده عکاسي يک نماد است از آتشفشاني که «اميرو» بود. همان پسر بچه گوشتالوي «ساز دهني» و همان پسربچه لجوج «دونده» که نه باخت ميشناخت و نه رودتر رسيدن به خط پايان برايش «بردن» بود. او دوندهاي بود که بايد ميدويد و ميخواست بدود با بيشترين سرعت ممکن تا افقهاي دور تا رسيدن به خطي که نقطه آغاز دويدن به سوي خط ديگر باشد. 
اينها بود اما نه من ميدانستم و نه ديگران من که غريبه بودم براي او. دوستانش هم نميدانستند شايد امير نادري در قاب کوچک ذهن من و ما عکاسي بود که فيلمساز شد و خداحافظ رفيق را ساخت و تصادفاً فيلمساز بدي هم نبود، همين! هرچند که او خودش را، خود واقعياش را. در ساز دهني و دونده به صراحت معرفي کرده بود اسمش را. رسمش را و راهش را؛ و ما ندانستيم و نميتوانستيم که بدانيم در آن هياهوي طبلهاي تو خالي! «اميرو» بعد از ساختن چند فيلم به آخرين خط پايان ممکن در جغرافياي زادبومش رسيد. خطي که پس از آن خطي ديگر براي دويدن و رسيدن در چشماندازش نبود. اميرو اما همچنان ميدويد. حتي وقتي از خط پايان در جغرافياي حقير زمين مسابقه گذشت و از کنار حريفي که زودتر رسيده بود و دستش را بالا برده بودند. براي اميرو مسئله دويدن بود نه رسيدن و ايستادن و دلخوش کردن به فريادهاي سپاس و هورا کشيدن، در نگاه او هميشه خط ديگري بعد از خط پايان بود جغرافياي جهاني که اميرو در آن ميدويد انتها نداشت از آبادان تا تهران و بعد تا آمريکا و از آنجا ژاپن و هر جاي ديگري که ميشد دويد و حالا تا «ماه» 
من گمان ميکنم به دنيا آمدهام تا فيلم ماه را بسازم، اين را نقل به مضمون شنيدهام از قول خودش. راستش را بگويم؛ به باور من امير نادري کسي است فراتر از يک فيلمساز يا نويسنده يا هر عنوان ديگري که بشود در عرصه هنرهاي مختلف به او داد. او نقاشي ميکشد. قصه مينويسد. شعر ميگويد. موسيقي ميداند. و مدرسه هم نرفته است آنقدر که دست کم دبيرستان را به نيمه برساند. نادري از جنس ديگري است يکي از آن آدمهايي است که شايد هر صد سال يکبار يکي مثل او متولد ميشود. دوندهاي که وظيفهاش دويدن است. از هرجا تا بينهايت. 
اما... چرا بعد از اين همه سال به ياد نادري افتادم و چرا خواستم در آزما از کسي حرف بزنم که خودش انگار دلش نميخواهد در اينجا حرفي از او باشد. 
نادري، ايراني است! و هنوز هم اگر هم دلي پيدا کند با همان لهجه آباداني با او حرف ميزند و بايد که نسل  جوان امروز دربارهي او که شايد خودش اصرار دارد در اينجا از ذهنها پاک شود بيشتر بداند و گفتن و نوشتن از او هر چند در مجال محدود اين صفحات و اين شايد آغازي باشد براي سرک کشيدن بيشتر به دنياي آو و فيلمهايش، دوم آنکه به اشارت اين مختصر دست کم، ميخواهم بگويم «اميرو» تا بلنداي قلهاي دويده است که هنوز مدعيان بسيار در دامنهاش نفس نفس ميزنند. مهمتر از همه اينکه ميخواهم نسل پا در راه باور کند ميشود اميرو بود و اين البته که آسان نيست. 

مردی که همه چیز میدانست/عباس یاری
استاد نازنين همه ما، دکتر اکبر عالمي با ويژگيها و تواناييهاي درخشان فرهنگي به عنوان استادي با دانش، خوش مشرب، تاثيرگذار و رويايي، طي سالهاي طولاني شاگردان شاخصي را وارد عرصههاي فرهنگي و هنري کرده است. شاگرداني که حضور در کلاسهاي او را جزو بهترين لحظات درسيشان دانستهاند. 
بسياري از بزرگان و چهرههاي شاخص سينماي ايران چه آنها که زماني در کلاس پاي درسهايش نشستهانديا او را از نزديک ميشناسند، برايش احترام بسياري قائلاند. دو سال پيش براي انتشار شمارهاي با موضوع برگزيدگان سينماي ايران درباره سينماگران بسياري با او حرف زدم که به نظرم حرفهايش درباره اميرنادري بسيار شنيدني بود.  حرفهايي که تابحال درحايي منعکس نشده و تصوير تازهاي از امير نادري ميدهد...

دکتر اکبر عالمي درباره امير نادري ميگويد:
در سينماي ايران امير نادري چهرهاي کاملا استثنايي بود؛  نه تنها ديپلم و تحصيلات دانشگاهي نداشت بلکه مدرک تحصيلياش هم پايينتر از سيکل اول بود... زماني که در ايران بود به خاطر رفتارهايي که به نظرم گاه مغاير با آداب اجتماعي بود احترام زيادي برايش قائل نبودم؛ تا اين که يک روز به ديدارم آمد، بعد از مقداري خوش و بش اوليه، درباره موضوعهاي مختلفي بحث کرديم گفت برو يکي از کتابهايت را بردار و همانجا از هر صفحهاي که دلت خواست بخوان، کتابي برداشتم و يک صفحه از آن را خواندم. سريع گفت: جنايت و مکافات جلد دوم! فرداي آن رور ديدارمان دوباره تکرار شد. احساس کردم از چالش کلامي با او لذت مي برم. انگار لايههاي تازهاي از شخصيتش برايم کشف ميشد. اين بار گفت: يک قطعه موسيقي بگذار تا گوش کنم. صفحه سي و سه دوري گذاشتم و لحظاتي پس از آن که موسيقي پخش شد گفت: سمفوني فن تستيک، هکتور برليوز، موومان سوم! شوکي به من وارد شد که واقعا ديوانه شدم. بعدها که به هم نزديکتر شديم و مراوده بيشتري پيدا کرديم متوجه شدم که بيشتر از من و کتابهايم درباره هنر و سينما اطلاعات دارد. نقاش بسيار خوبي هم هست. يک بار که به منزل ما آمده بود همينطور که مشغول صحبت بوديم سه اتود از صورتم نقاشي کرد و زيرش نوشت: امروز اکبر عالمي سبيلش را زده است! من هنوز آن سه نقاشي را نگه داشتهام. خاطرم هست روزي که از ايران ميرفت قبل از پرواز به ديدنم آمد و يک ساعت با هم بوديم يک اسکناس صد دلاري دستش گرفته بود و ميگفت من با اين سرمايه از ايران ميروم! سالها بعد يک شب در نيويورک مهمانش بودم تا صبح بيدار مانديم و حرف زديم . گفت در ايران وقتي به اتاق مديري در کانون پرورش فکري ميرفتم سريع صورتش را نقاشي ميکردم و به واسطه همان نقاشي، همه جور امکاناتي براي فيلمسازي ميگرفتم. ولي در اينجا وضعيت به گونهاي ديگر است. حتي براي يک نقش خيلي خيلي کوتاه هم بايد به روزنامه آگهي بدهي، دلتنگي خاصي براي ايران داشت. شايد خيليها دليل رفتن او را ندانند. دليل مهاجرت امير نادري، همسرش بود که زندگي مشترک کوتاهي داشتند و بعدها هم از او جدا شد...
 

 

با امیر نادری در فاصله 34 سال (1352-1386)/سیف الله صمدیان
اگر قرار باشد در سينما جايزهاي به کسي داده شود، بدون شک اين جايزه  متعلق به امير نادري است، از بس او در سينما و سينما در او زندگي ميکند.»
عباس کيارستمي

 سال 1352: سينما پلازا
...اميرو، سازدهني عبداله را که در کشمکش «تصاحب» بچهها روي زمين افتاده، بر ميدارد و بهطرف دريا ميدود، روي تپهاي مشرف بر دريا مي ايستد و با نگاهي به پشت سر و ميان دو واقعيت و دو عشق: بچهها و سازدهني، حقيقت دريا را انتخاب ميکند و سازدهني را بهدست امواج ميسپارد...
با فيکس شدن چهرهي پيروز، اميرو، سکوت نفسگير فيلم به فرياد و تشويق و پايکوبي تماشاگران بر کف سينما و قيامتي از هيجان و شورِ بيدارشده بدل مي شود.
امير نادري جوان، به ناچار روبهروي تماشاگران قرار ميگيرد. تشويق بهحد انفجار ميرسد و ظاهرا پاياني ندارد تا اينکه برق سالن را قطع ميکنند تا ترس تاريکي و ترس جان، صداها را بخواباند ( بغلدستيام ميگويد: کار، کارِعينک دوديهاست!)
ولي پاها کوبندهتر ميکوبند و نور بهناچار دوباره برميگردد.خودم را ميان انبوه مردم که از بالکن به طبقه پائين سرازير ميشوند، رها ميکنم و در مقابل در خروج، خود را در برابر امير نادري مييابم. فشار جمعيت آنچنان زياد است که فقط ميتوانم صورتم را به صورت عرقکردهاش نزديک کنم و سپاسم را با بوسهاي بر گونهاش بنشانم.

 سال 1354:  خيابان فرانسه، بعدازظهر يک روز گرم تابستان:
از روبهرو ميآيد، صندل به پا دارد، پيراهن سفيد و گشادش را روي شلوار انداخته و با دستمالي عرق پيشانياش را پاک ميکند. ميايستم. آنچنان در خود غرق است که فقط ميتوانم با حرکت چشمهايم تعقيبش کنم و از پشت سر ببينمش که چه ساده و از جنس معموليترين مردم کوچه و خيابان در خلوت پيادهرو دور ميشود... و من بهياد سيل عاطفهاي ميافتم که آن شب در سينما پلازا به دورش حلقه زده بود.

 سال 1364: يوسفآباد، منزل بهروز مقصودلو:
روبهرويم نشسته است. حالا ديگر منِ عکاس را ميشناسد. ساعت 4 صبح است و همه خوابيدهاند. از سر شب، سناريوي فيلم «دونده»را عکاسانه و  پلان به پلان برايم تصوير ميکند و از برکت همين ارتباط تصويري است که ميتوانم «دونده» را پيش از ديگران و با جزئياتي تمام بر پرده ذهنم ببينم. «دوندهاي» که با مسابقه دويِ اميرو و يک جت بوئينگ در باند يک فرودگاه به پايان ميرسد تا به اعتبار تعبير نادري؛ سمبلي باشد از پيروزي «خواستن» يک جهانسومي مستعد و آرمانگرا در برابر « سرعت » تکنولوژي غرب. همچنان که ساز دهني به عنوان نشانه اي از استعمار، توسط اميرو به دريا پرتاب مي شود.

 سال 1365، خانهام در خيابان سهيل:
از لحظهاي که آمده، مدام کتابهاي عکس کتابخانهام را ميبلعد. آتشفشان هميشگي کلامش بهکلي خاموش شده است. کسي ميپرسد «اميرخان» چرا سکوت؟ و چرا فقط اين کتابها و او ميگويد: «در خانهاي که اينهمه کتاب عکس است، هرکاري جز ديدن عکس گناه دارد.»

 سال 1372، دفتر ماهنامهي تصوير:
از شاهرخ شهيدثالث شمارهي فکس ويدئوکلوپ بهمن مقصودلو را در نيويورک ميگيرم. سخت هوايي شدهام که در شماره چهارم مجله به بهانه فيلم جديد نادري، يادي در خور از او شود. تصوير نامهام همان روز بهدست امير نادري ميرسد... چند روز بعد، بهروز مقصودلو که تازه از نيويورک رسيده، بستهاي بزرگ را روي ميز ميگذارد با قول اينکه عکسها و طرحهاي امير را هم که در خانه دارد در  اختيارمان قرار خواهد داد. روي بسته، خط خود نادري است. بسته را که باز ميکنم پر از عکس است و چند بروشور و فتوکپي مطالب مربوط به فيلم «منهتن شماره به شماره» در جرايد مختلف و بر پشت عکسي که پالتو بر تن دارد و در يکي از خيابانهاي منهتن نيويوک فرياد ميزند، نوشته است: براي مجله تصوير و تولد آن و صمديان عزيز و اينکه همچنان راه ادامه دارد و ديگر هيچ. کات 14/4/ 1993 

 بهار 1376، فستيوال کن پنجاهم:
ABC منهتن را دربخش نوعي نگاه نمايش ميدهند. خبرهاي عجيب و غريبي درباره نادري به گوشم رسيده است؛ امير ديگر آن اميروي سابق نيست. حسابي رفته توي جلد آمريکاييها (يا بالعکس) و به «آب» ميگويد «Water» و تنها کلمهاي که عين گذشتهها تلفظ مي کند و هي تکرار مي کند همان «کات» هميشگي اوست.
قبل از اينکه به ديدن امير بروم، رفتم ديدن آخرين دستپختاش. فيلم غريبي است، فقط بايد امير نادري باشي که بتواني چنين فيلمي بسازي؛ امير نادري با تمام مختصاتش: يعني همان پادوي چهاردهساله مغازهي عکاسي در فيلم تجربه کيارستمي، اميروي سازدهني، عکاس خارقالعاده فيلم قيصر و رضا موتوري، کارگردان آسوپاس خداحافظ رفيق، سازندهي آرمانخواه فيلمهايتنگنا؛ تنگسير؛ ساخت ايران؛ جستوجو 1 و 2 ؛ دونده؛ آب، باد، خاک؛ و همان کارگردان مهاجر منهتن شمارهبهشماره. روز پيش از حرکت به فستيوال کن و در بهت تلخ بودن و نبودن طعم گيلاس در بخش مسابقه جشنواره کن، عباس کيارستمي ميگويد: « اگر قرار باشد در سينما جايزهاي به کسي داده شود، بدون شک اين جايزه  متعلق به امير نادري است، از بس او در سينما و سينما در او زندگي ميکند.»
... بعد از حدود 10 سال، صداي امير را از بيرون سالن کنفرانس فيلمسازان مستقل در غرفه «ورايتي» ميشنوم. دوربين ويدئوي HI8 لعنتي دوستداشتنيام را روشن مي کنم و با عشق کشف لحظهبهلحظه اميرِ اين سالها به داخل سالن ميروم و در حالي که او پشت ميکروفن از مشکلات، سختيها  و لذت غرور فيلمسازي مستقل ميگويد، رو در روياش ميايستم. خداي من باورم نميشود، نه اين که چرا اميرو انگليسي حرف ميزند، اين که چگونه هنوز اينجور حرف ميزند؛ با انرژي تمامنشدنياش و با ايمان و صداقت بيمثالش. صحبتهايش که تمام ميشود و در حالي که همديگر را بغل کردهايم، در گوشم به فارسي سليس آباداني با لهجهي تهراني ميگويد: « قرارمان دو روز ديگر يعني بعد از پايان جلسات نمايش در کن.»
... اين دفعه ديگر دوربين ويدئو و عکاسي را بيرون نميآورم. دوست دارم هيچ چيزي مزاحم ديدارمان نشود، گفتوگويمان يا بهتر بگويم صحبتهايش حدود دوساعت طول ميکشد و من هرچه بيشتر ميشنوم، خوشوديام از لجبازي درونيام در همنوا نشدن چندروز اخيرم با دوستان گلهمند از امير بيشتر ميشود و به جنس اراده و ظرافت و پختگي نگاه امروز امير به جهان- و قطعا سينما- بيشتر ميبالم.
... و حالا که دربارهي امير مينويسم- در ادامه نوشتههايم در شماره 4 مجله تصوير- و در روزهايي که حقيقت امير نادري در کشورم دچار جو بدبيني و کجانديشي اکثر دوستان و دوستداران او شده است و نيز چاپ نامه سرگشادهاي به امير با امضاي شخصي که نميشناسمش در يک مجله سينمايي که خوب ميشناسمش و به نيکي، و معمولا از اين جوانبازيها نميکرد! مجبور شدهام برخلاف عهدي که با خود بستهام- به هزارويک دليل شخصي و عمومي- ديدارم را با امير نادري به حساب مطبوعاتي بودنم نگذارم، فقط بنويسم دوستان عزيز ديده و ناديده، امير به جبر ريشه و فرهنگي که دارد، روزبهروز ريشهدارتر هم ميشود، منتها ريشههايش نه فقط در عمق خاک زير پايش، که در چهار گوشه جهان گسترش مييابد و اين رسم ريشهداران اين سياره خاکي است.
گول ظاهر خبرها و نقلقولها را نخوريم. اگر من و شما به نامهي سرگشاده نوشتن و خواندن و پشتبندش به صفحه گذاشتن پشت سر زيباترين فرزندان سينماي کشورمان دلخوش کردهايم يا دلخوشمان کردهاند، امير به تحول بزرگ در فيلمسازي همه آزادگان ميانديشد،  همهي فيلمسازاني که در جايجاي جهان بهدنبال امکاناتي لايق فيلمسازان مولف و مستقل ميگردند. اوخودش را پل ميان فيلمسازان اين گونه ي جهان ميداند با آيندهاي که او در طلوع شيرين اولين روز قرن بيستويکم ميبيند، روزي که آرزو دارد طلوع آفتابش را در توکيو فيلمبرداري کند.بله دوستان، همين آقاي بهزعم خيليها وطنفراموش کرده، در لابهلاي صحبت از وسعت جهان امروزش، نتوانست يکي از آرزوهاي بزرگش را به زبان نياورد. آرزويي که براي زادگاهش آبادان و همهي بچههاي مستعد ايران دارد؛ يعني راهاندازي اولين مدرسه سينمايي مستقل در آبادان.
... و مثل هميشه آخر سر هم گفت ... «کات» و رفت.

 1386،  نيويورک
بعد از نمايش فيلم مستندم "روزي روزگاري در مراکش" در جشنوارهي فيلم ترابيکا، درمنزل يک دوست مشترک ايراني که جمعي از اهالي سينماي ايران و آمريکا را براي يک شام بي اندازه لذيذ ايراني دعوت کرده بود ( رابرت دونيرو و جان مالکويچ هم بودند و نميدانيد چهگونه ديوانه وار قورمه سبزي را مي بلعيدند!!) و من از پس 34سال، رو در روي اميرخان نادري نشستهام و او همچنان، بي تاب و مذاب بيرون ميدهد آتشفشان سينماي هميشه فعال درونش را و اين بار گير او ديگر گير زميني نيست و طناب آرزوهايش را آن بالا بالاها انداخته است گردن "ماه" گردون!. امير ميگويد: من اگر به اين دنيا آمدهام، شايد فقط و فقط، بهخاطر اين بوده است که فيلم Moon  را بسازم.

 

امیر نادری، از تنگنا تا عمق منکشف هستی/محمد رضا اصلانی فیلم ساز
دارد پنجاه سالي ميشود که همديگر را ميشناسيم - ميشناختيم - آن وقت که به دفتر شيردل ميآمد، در خيابان بهار، جوان چاقالوي ناراضي، معترض، فحاش، اما در عمق، خوشحال و خوش اميد. اميد از همهي اندامهايش ميريخت. اميدي جسماني و قدرتمند، معطوف به فتح آينده آمده از ته آبادان به تهران آينده. فيلم اولش را ميساخت؛ با چه سختي و تنگنايي؛ که همين شد نام فيلم دومش. ميتوانم گفت اين کلمهي «تنگنا»، نام زندگي و ميل روندهي امير نادري بود. تنگناي مالي، کاري، روابط، گذشته، آينده، نگاتيو، پزتيو... و ميدانست که بر همهي اينها فائق خواهد بود. او در تنگناهايش مثل يک شير بيآزار ميغريد. 
اين حس زنده بودن وحشي و فرارونده از خود بود که در او چيزي ميديدم که در ديگران کم بود. ميديدم که او با همهي وجودش زنده بودن را ثابت خواهد کرد. و فيلم ساختن او، و تراژديهاي داستاني که در حافظهي دردناکش دارد - که چه طنزي بر همهي آنها داشت، به لبخند خنده شونده - با همه ي خون و خشمي که در آنها ميتوانست بود. تبلور زنده بودن خواهد بود، نه فقط يک شورشِ بيدليل يا با دليل. خوني آمريکاي لاتيني در او بود، و هنوز هم گمان دارم هست که اين خون مثل روايتهاي امريکاي لاتيني کيلومترها راه رفت به سوي صلحي عارفانه و اخلاقي.
«انتظار» را که ساخت - در کانون - جهشي بود بر اين راه دراز. و اگر «مرثيه» - که شادمهر راستين ميگفت سياهتر فيلمي است که ديده - سياه بود چنانکه نوري در آن نميماند. اين يک - انتظار - تغليظ رنگها بود، در رسيدن به عمق رمز. 
اين، جهشي بود نه کم، نه بيمايه؛ کسي داشت از روزمرگي زهرآلود به عمق منکشف هستي ميرسيد. و اين هستي، اين بار زنده بودني در درونِ خاطرهي رازآلود يک ملت بود. گذشتهاي که ميتوانست تاريخِ رمز باشد، و انکشاف ناخودآگاه ايراني. اين، کم نبود. - که در آن سالها ديده نشد. و اکنون نسل جديد دارد ميبيند. 
... باري، ديگر کمتر ميديديم همديگر را، در راهي و بيراهي. اما چه شکوفا شده بود بعد از انقلاب. در کانون محل امني يافته بود. داشت تنگنا و تنگناها فراموش ميشد. طراوتي در کنار موج هراسبار سينمايي تبليغي، سرزنده، زندگي ميکرد. يکباره، رها شده رفت. چند اتفاق و نقدهاي بيمعنيِ معمول آن دوره، بگويم که بهانه بود. بگويم او به اين بهانهها احتياج داشت. - که البته بهانههاي سختي بودند در حد تهديد حتي - تا ميل به پرواز را - که در او نفسِ هستي بود - ميل به فرارفتن را ميل به شهامت ديگر بودن را - او سينما را تجربه نميکرد. او خود را تجربه ميکرد - بار ديگر تجربه کند. اين تجربه اگر براي او يک اشتياقِ خون جنوبي بود. اين بار، کندن بود از يک ساختن، و ساختار دراز آهنگ در درون تنگناهاي يک ملت رنج ديده. که اکنون ميتوانست از رنجهاي خود بگويد. و اکنون، او با کمي حوصله - که اصلاً در او نبود - و با کمي فاصله - که او اصلاً فاصله نداشت. و نميدانست، از عکسهايش ميتوانستي ديد - ميگويم شايد، که من جاي او نيستم تا چنين بگويم. اما ميگويم بسيارها سخن ميتوانست داشت. سخن سينمايي، سخن مسألهها، سخن از رنجهاي رفته، و رنجهايي که ميآمدند. او عجيب ميتوانست شاعر رنجهاي روزمره باشد. 
چرا بايد گفت چه حيف شد که رفت؛ که براي او حيفي نيست - او به چيزي در درون جوشانش رسيد - اما که، حضور، خود راهگشاست براي ملتي که از بيحضوريها هم رنج برده. بسياري از کجراهگيها ميتوانست نباشد، اگر بسياري از بيحضوريها نبود. 
اين خاک حاضر است، هماره، با همهي بيآبيها، تا ريشهها را در خود بدواند، و رنجِ برآمدن را به ما بياموزد. در ما به تجربه درآورد. اين خاک همچنان هست. و اين، نه سرزنش است که ستايشي است ميانِ بودن و نبودن. 
امير نادري، هست. و هر کجا هست، خدايا به سلامت دارش.

امیر نادری؛ کوهستانی که یکجا نمی ماند! /محمد حقيقت – پاريس
وقتي سيسال پيش در سال 1986 اميرنادري از ايران بار سفر بست، کسي فکر نميکرد که غيبش اين چنين طولاني شود، اما با يک مرور در زندگي و آثارش ميتوان به ريشههاي اين مهاجرت پيبرد. اشتياق به رفتن، و يکجا نماندن را که در دوران کودکياش ريشه دارد، ميتوان رديابي کرد. او متولد آبادان در 24 آگوست 1945، است که متاسفانه شانس ديدن پدرش را هرگز نداشت و مادرش را هم در شش سالگي از دست داد. در نوجواني چشمانداز پيشرويش دريا بود و لنگرگاه و کشتيهاي بارکش. و احتمالا مهمترين تفريحش رفتن به لب ساحل، (نگاه شود به فيلم "دونده"). از همان نوجواني، در ناخودآگاهش کنجکاوي براي رفتن به دوردست و يافتن راز آنطرفها، نقش ميبندد.  
يادم ميآيد که، حدود سال 1980، که وي مدتي در پاريس زندگي ميکرد، روزي در پاتوق هميشگيمان، کافه سلکت، بلوار مونت پارناس، برايم تعرف کرد که از 12سالگي به بعد با روزنامههاي شهر آبادان آشنا شده، و فيلمهايي که آنجا نشان ميدادند اغلب به زبان انگليسي بود و همين مورد او را بهسوي انگليسي زبانها ميکشانيد . بعدها اغلب فيلمهايي که بر او بعدا تاثير گذاشتند، آثار کلاسيک امريکايي و غيره بودند، که ما بارها، شبها وروزها در پاريس دربارهي آنها با هم صحبت ميکرديم. اين عشق نادري به سينماي آمريکا، شايد دليلي باشد که سرانجام امير قبل از انقلاب براي ساختن فيلم "ساخت ايران" به تهيهکنندگي علي مرتضوي سردبير مجلهي "فيلم و هنر" به آمريکا رفت وفيلمي دربارهي يک بوکسور ايراني با بازي سعيد راد ساخت که ميخواهد در آمريکا به مقام قهرماني برسد. اما متاسفانه اين تجربه، همچون قهرمان فيلمش، چندان موفق از کار درنيامد.  اوبه ايران باز ميگردد، و چندين سال بعد، فيلم فوقالعادهي "دونده" را ميسازد. اما اشتياق به رفتن بهجاي ديگري همچون قهرمان فيلمش، (اميرو) را وسوسه ميکند. اميرو لب دريا رو به کشتيهايي که دور ميشوند فرياد ميزند: "مرا با خودتان ببريد". از دور کسي صداي اورا نميشنود. هميشه بر لب آب کنار ساحل ميرود، به دوردستها، به دور شدن کشتيها خيره ميشود و در حسرت ميماند، وقتي کشتيها به نداي او پاسخ نميدهند، درمحوطهاي ديگر، اطراف هواپيمائي، همچون پروانه بهدور شمع، به گرد هواپيما ميچرخد تا بتواند پرواز کند، اميرو عاشق پرواز ميشود. و اين نکته در اخرين پلان فيلم "دونده" گوياي حالات دروني اوست. نادري در نوجواني در آبادان نميماند، به تهران ميرود تا در فضاي بزرگتر، خود را بنماياند. بعد از مدتي که وارد سينماي حرفهاي ميشود، ايران هم راضياش نميکند، به آمريکا ميرود، چندين فيلم در آنجا ميسازد، اما همچنان يکجا ماندن را تحمل نميکند، به جستجو ادامه ميدهد، به ژاپن ميرود و فيلم "کات" رادر ستايش از فيلمسازان آن کشور ميسازد. نادري يکجا نميماند، مثل کوهي در حرکت، مثل زلزلهاي که جابهجا ميشود، آرام ندارد. به تازگي به ايتاليا رفته و فيلم "کوه" را در آنجا به پايان رسانيده که اميدواريم در جشنوارهي ونيز درماه سپتامبر آنرا ببينيم. براي مهاجرت اميرنادري از ايران، البته ميتوان بهدنبال علتهاي ديگري هم گشت. از جمله وقتي فيلم "دونده" را ساخت، در تهران برخي از منتقدين با او خصمانه رفتار کردند و نوشتند: "اميرنادري الفباي سينما را نميداند" ! اين فيلم بنا به شواهد تاريخي راهگشاي سينماي نوين ايران بعد از انقلاب در صحنه بينالمللي بود و جوايز بسيار بينالمللي هم بهدست آورد. نادري دل آزرده شده که چرا در مملکت خودش، به خوبي فيلمش را نفهميدند. ضربهي ديگري بعد از ساخت فيلم "آب، باد، خاک" بر او وارد آمد. برخي ازمسئولين آنوقت دولتي سينما اين فيلمش را توقيف کردند.  اوکه با مشقت بسيار و خون دل "آب، باد، خاک" را ساخته بود، بعد از اين بيمهري، بسيارسرخورده، دلشکسته ايران را ترک کرد تا انرژي خود را جاي ديگري مصرف کند. البته هربار طي اين سالها که اورا ميبينم و از همه جا وهمهچيز صحبت ميکنيم، ميفهمم همواره دلش در گرو ايران است هرچند که در ظاهربرخي موقعها از روي دلخوريهاي ديرينه، ميگويد: "ايران، کات" !

این پرونده در مجله آزما منتشر و در چارچوب همکاری رسمی ومشترک با انسان شناسی و فرهنگ بازنشر می شود.

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی