پاره های معماری (5)، کوبین: ساعت سحرانگیز

برگردان ناصر فکوهی

آلفرد کوبین(1877-1959)، طراح اتریشی دارای مجموعه ای از آثار  نقاشی وهم انگیز و یک رمان با نام «آن سوی دیگر»  است. در این رمان، اضطراب، وهم، خیال و مضحکه آرمانشهرها (اتوپیاها) در هم آمیخته اند . همه این ها در پایتختی با عنوان «امپراتوری رویا» قرار گرفته اند.  در این رمان او می نویسد: « پایتخت، غم انگیز و اندوهبار است؛ بر زمینی بی جان و در نوعی یکواختی بی رنگ و بو رشد کرده است. شاید به نظر برسد این شهر را  قرن ها پیش ساخته باشند،  اما در واقع، تنها ده دوازده سالی است که آنجاست.  بنیانگزار آن ، تمایل نداشت مشخصه تنگدستانه محیط را تغییر دهد. هیچ اثری از ساخت و ساز های جدید و پر زرق و برق در آن نیست؛ همه چیز وابسته به هماهنگی  بین ساخت هاست؛ و او خانه های قدیمی را از تمام اروپا آنجا جمع کرده است».

 

برای آنکه بفهمی چقدر سرحال هستم، دوست دارم آخرین شوخی ای که شاهدش بوده ام را برایت تعریف کنم.  این همان «ساعت سحرانگیز» است. نامی که مردم اینجا به آن داده اند.  خوب حالا گوش بده:  در میدان اصلی شهر، یک برج محکم، سنگین و خاکستری رنگ ساخته اند: چیزی شبیه یک برج کلیسایی پهن و کوتاه؛ این برج، ساعت کهنه ای  دارد که صفحه اش یک سوم بالایی آن را اشغال کرده است. روی این صفحه که شب ها شفاف می شود، ساعت  قانونی اعلام می شود و همه ساعت های دیگر شهر و روستاهای اطرافش بر اساس آن تنظیم می شوند. تا اینجا  هیچ چیز عجیبی در کار نیست. اما مساله در آن است که این برج خاصیت شگفت انگیزی دارد: اینکه بر ساکنان شهر جاذبه ای قدرتمند، اسرارآمیز و باورنکردنی دارد. در ساعت های مشخصی، همه مردم از مرد و زن به گرد این برج قدیمی جمع می شوند. و کسی که غریبه باشد، متوجه حالت عجیب برج می شود. مردم با حالت عصبی پای بر زمین می کوبند و بی وقفه به عقربه های  بلند و زنگ زده ساعت بالای سرشان نگاه می کنند. اگر از آنها بپرسیم چه کار دارند می کنند، هیچ پاسخی جز حرف هایی مبهم و گریزان نمی شنویم. اگر از نزدیکتر به برج نگاه کنیم، دو در کوچک در پایه برج می بینیم. همه مردم به این درها هجوم می آورند تا وارد برج شوند؛ اگر جمعیت زیاد باشد برای این کار صف می کشند. زنان با نگرانی و مردان با خشونت، و همه چیز دقیقا همانطور  که باید انجام  می گیرد. هر چه عقربه ها جلو می روند، تنش مردم بیشتر می شود و کم کم یکی بعد از  دیگری ناپدید می شوند.  همه دلشان می خواهد یک تا دو دقیقه داخل برج بمانند. و وقتی  از آن بیرون می آیند، احساس آرامش عمیقی می کنند و حتی  می توان گفت احساس خوشبختی.  بنابراین جای تعجب ندارد که این رفتارها، کنجکاومان کنند. برای همین یکبار  از یکی از دوستان جدیدم در قهوه خانه، ماجرای  این برج را پرسیدم. اما نباید این کار را می کردم. کار بسیار بی ادبانه ای به حساب  می آمد که این طور  درباره ساعت سئوالی پرسید و از این هم بیشتر کار احمقانه ای هم شمرده می شد. پاسخ این بود: «معلوم است دیگر؛ برای اینکه شما یکبار  برای همیشه بفهمید این، یک ساعت سحرانگیز است، یادتان باشد». عصابانیت مخاطبم، بی صبری من را باز هم بیشتر می کرد. بدین ترتیب اولین فکری که به سرم آمده بود یعنی اینکه برج باید چیز عجیب و غریبی باشد، چیزی مثل یک تاریکخانه  یا شاید یک موزه «سراسر بین»، در ذهنم فرو ریخت.  بهر حال سریع تصمیم گرفتم و تلاش کردم که وارد برج شوم، اما خیلی زود توهمات را از دست دادم. می دانی آنجا داخل برج چه دیدم ؟ اگر بگویم تو هم متاسف می شوی. آنجا، وارد یک سلول  کوچک زاویه دار و خالی می شوی که دیواره هایش پوشیده از دیوارنگارهای رمز آمیز و بی شک نمادین هستند، پشت دیوار، صدای  قوی ارتعاش  پاندول  عظیم ساعت را می شنوی. این طور: تیک...تاک...تیک...تاک... روی دیورا سنگی، آب جریان دارد و بی وقفه سرازیر می شود. من درست مثل مردی که بعد از من وارد شد عمل کردم، ثابت به دیوار نگاه کردم وبا صای بلند و واضح گفتم: «خدای من، من اینک در پیشگاه تو هستم! » و سپس خارج شدم. چهره من  باید شگفتی ام را نشان می داد. زنان هم با شیوه هایی وارد می شدند که خاص خودشان بود، با حالاتی  که همه جای دنیا می بینی.  اما از همه عجیب تر این بود: از روزی که این تجربه را داشتم، احساس می کنم چطور  من هم زیر سلطه ساعت قرار گرفته ام. پیش از این هر وقت از جلوی  برج رد می شدم، فقط احساس یک تکان درونم می کردم؛  اما در روزهای بعد نگران ام دائما بیشتر می شد و سپس دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. بنابراین منهم مثل بقیه تصمیم گرفتم  بیهوده مقاومت نکنم، زیرا مبارزه هیچ فایده ای نداشت. و الان، همه چیز خوب پیش می رود. برج های کوچکتری بر اساس الگوی  اصلی در سراسر شهر ساخته شده اند. در روستاها نیز هر مزرعه در گوشه ای جایی برای ساعت خود دارد. و هر روز  در ساعت دقیقا مشخصی، من هم به جستجوی ساعت خودم می روم. نه مرا مسخره نکن. «خدایا من در برابر پیشگاه تو هستم!».

آلفرد کوبین در ویکیپدیا

 

 

بخش های پیشین

پاره های معماری 1، کریستیان دوپورتزامپارک: شکل  ِ خلاء
پاره های معماری 2، ژان نوول: برای یک معماری بدون الگو
پاره های معماری (3)، حسن فتحی: یافتن شکل طبیعی

پاره های معماری (4)، لوکوربوزیه: علیه معماران

 

پاره های معماری، نوشته هایی کوتاه از معماران و متفکران درباره معماری و شهرسازی است که به تدریج در انسان شناسی و فرهنگ منتشر خواهند شد و در نهایت و در شکل کامل خود همراه با رفرانس های دقیق  در قالب کتاب در خوهند آمد.
تذکر: انتشار «پاره های هنر» به صورت متناوب با «پاره های معماری» در انسان شناسی و فرهنگ ادامه خواهد یافت.  انتشار «پاره های هنر» و «پاره های معماری» به هر شکل و در هر قالب رسانه ای،  بدون مجوز کتبی انسان شناسی و فرهنگ و مترجم، پیگرد قانونی دارد.

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

فکوهی، ناصر / مدیر انسان شناسی و فرهنگ

مطالب نویسنده