نويسنده کيست

لیلی گلستان

کاغذ سفيد مي‌ترساند. کاغذ سفيد دست‌نخورده‌ي تا‌نشده‌ي خالي از هر نوشته‌اي، مي‌ترساند. مثل بوم سفيد مي‌ماند براي نقاش. مثل کاغذي است با خطوط حايل که حالا بايد نت‌هاي آهنگت را رويش بنويسي.

روزها و روزها فکر کرده‌اي، به قصه‌ات، به رمانت، به مقاله‌اي که بايد بنويسي، يا به يادداشت کوتاهي که قول داده‌اي تا آخر هفته تحويل دهي. فرقي نمي‌کند، مدام در فکرش هستي. به شروع‌اش، به خاتمه‌اش، به محتوايش، به ‌اينکه چگونه بنويسي که تاثير بگذارد و يا خوشايند خواننده شود.

خودکار نرم و روانت را پيدا کرده‌اي. و يا اگر مثل احمد محمود  با مداد مي‌نويسي، نوک مدادت را خوب تراشيده‌اي. احمد محمود هميشه  يک ليوان پر از مداد نوک تيز روي ميزش داشت. حالا پشت ميزت مي‌نشيني و دسته کاغذ سفيد تا‌نخورده را روي ميزت مي‌گذاري. و دست به کار مي‌شوي.

مبادا بنشيني پشت ميزت و خيره شوي به سفيدي کاغذ. مبادا به آن‌، آنقدر زل بزني که همه چيز جلوي چشمت سفيد شود و جز سفيد‌ي هيچ نبيني. نه، ‌اين درست نيست. اين جوري نبايد باشد. تا نشستي خودکار يا مدادت را بردار و شروع کن. مگر نه ‌اينکه روزها و روزها در مورد اين نوشته فکر کرده‌اي. خب حالا حاصل آن فکرها را بريز روي کاغذ. بنويس و مدام خط بزن. دوباره بنويس و اين بار دو سه کلمه به آن اضافه کن يا سه چهار کلمه را خط بزن.

کاغذي پر از خط خطي جلوي چشمانت است. گاهي هم کاغذ را مچاله يا پاره‌‌پاره مي‌کني و مي‌ريزي توي سطل آشغال.

مثل آن جادوگري شده‌اي که با زدن عصايش به هر چيز آن را به چيز ديگري تبديل مي‌کند. حالا نوشته‌ات را از نو مي‌خواني، و از نو خط مي‌زني. آنقدر خط بزن و آنقدر کلمه‌ها را اين ور و آن ور کن تا بشود.

ممکن است آن لحظه‌اي که حس مي‌کني بايد بنويسي نيمه‌شب باشد، يا وسط استراحت بعد از ظهرت باشد، اصلاً شايد وسط دوش گرفتن‌ات باشد. خدا نکند آن حس وسط رانندگي سراغت بيايد. به ناچار ماشين را به گوشه‌اي مي‌بري و قلم و کاغذت را که هميشه توي داشبورد داري بر‌مي‌داري و چند جمله يا ايده را رويش يادداشت مي‌کني تا يادت نرود.

کلمه‌ها سحرت مي‌کنند. تو را به هر کجا که بخواهند مي‌کشانند. ممکن است هر چه که فکر کرده‌اي، هر چه در طي روزها راست و ريس کرده‌اي، به آني پاک شوند و چيزهاي ديگري به جايشان روي کاغذ بنشينند.

کلمه‌ها جادو مي‌کنند. خودسر و سرکش‌اند. يا شايد نه. شايد اين تويي که هر کاري بخواهي با آنها مي‌کني. يا هر دوي اينها نه. شايد اصلاً تو و کلمه‌ها با هم تباني مي‌کنيد و هر کاري با نوشته مي‌خواهيد مي‌کنيد. يعني در واقع هر بلايي که مي‌خواهيد سرش مي‌آوريد.

به هر حال نتيجه‌ي هرکدام از اينها «يک نوشته» مي‌شود.

نوشته‌ات را مي‌گذاري يکي دو روز بماند. با آن فعلاً کاري نداري. بعد که دوباره بروي سراغش امکان دارد بيشترش را خط بزني، بيست صفحه را به سه چهار صفحه تقليل دهي. و باقي را پاره کني و در سطل آشغال بيندازي. بعد به احتمال زياد فردا سطل آشغال را روي زمين برمي‌گرداني تا جمله‌اي را که دوست داشته‌اي پيدا کني.

و در تمام اين مدت، از اول تا آخرش، دلت مي‌زند، صدايش را مي‌شنوي. زير پوستت يک چيزي وول مي‌زند، ويزويز مي‌کند، مي‌لرزد و لبخندي به لب داري که خودت از آن بي‌خبري.

بعد نوشته‌ات را از نو مي‌خواني. و اگر نوشته‌ات بهتر از آني شده باشد که انتظارش را داشته‌اي، بهتر از آني شده باشد که قصد‌ش را داشته‌اي. آن وقت مي‌روي سر يخچال و نصف يک هندوانه را بر‌مي‌داري و به طرفه‌العيني آن را مي‌بلعي و کاسه‌اش را هورت‌هورت سر مي‌کشي. بعد مي‌روي روي تخت‌ات  طاق‌باز مي‌افتي و سقف را با لبخند نگاه مي‌کني يا مثل دولت‌آبادي که قهرمان قصه‌اش کشته شد به پهناي صورت برايش اشک مي‌ريزي‌. و همچنان زل زده‌اي به سقف سفيد سفيد که مثل کاغذت سفيد است، که ديگر اما نمي‌ترساندت. بعد با تمام وجودت مي‌روي توي سفيدي آن. و از آن به بعد همه چيز سفيد مي‌شود. همه چيز. سفيد سفيد

این مطلب در چارچوب همکاری رسمی انسان شناسی و فرهنگ و مجله «سینما و ادبیات» منتشر می شود

صفحه  «سینما و ادبیات» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/cooperation/935

 

 

 

 

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی