غارنوشت4: زباله ها و زندگی

لیلا حسین زاده

عکس از مسعود سالاری

 

«غارنوشت»ها  مجموعه ای از متون مردم‌نگارانه‌ی متمرکز بر اقشار حاشیه‌ای جامعه هستند که عمدتا با تاکید بر محله‌ی دروازه غار تهران نگاشته می شوند. هر غارنوشت موضوعی ویژه را مورد کنکاش قرار می دهد.

 

اول:

 بودریار در جامعه ی مصرفی می نویسد: «می دانیم که فراوانی در جوامع ثروت مند با اسراف پیوند نزدیکی دارد، از این رو از «تمدن زباله» سخن به میان آمده است و حتی پرداختن به «جامعه شناسی زباله» مد نظر قرار گرفته است:«به من بگو چه دور می اندازی به تو می گویم که هستی!»». (بودریار، 1390:46) او نقل قول می کند:« این که می توان بطری ها را به دور انداخت آیا خود حکایت از عصر طلایی نمی کند؟» (همان:52). مطابق با نظر بودریار جهان جدید نه جهان قهرمانان استعمارگر، ماجراجویان و تولیدگران پرتلاش که عصر قهرمانانی است که از طریق مصرف بی حد و حصر و اسراف آمیز خویش، بزرگی می یابند. ما با جهانی روبروییم که بیش از پیش اسراف در آن نشانگر فراوانی و نتیجتا قدرت است.

در قسمت دیگری از جامعه ی مصرفی چنین می خوانیم:«جامعه ی مصرفی برای بقا به اشیای خود نیاز دارد و دقیق تر این که به نابودی آن ها نیاز دارد. «استفاده» از اشیا تنها به نابودی بطیی آنها ختم می شود. ارزش ایجاد شده در صورت نابودی توام با خشونت آنها بسیار بیشتر است، زیرا انهدام یا نابودسازی همچنان بدیل اصلی تولید است: مصرف واسطه ای میان این دو است. گرایش عمیقی در مصرف برای از خود فراتر رفتن یا تغییر شکل یافتن به صورت نابودی وجود دارد. در این جاست که مصرف معنا پیدا می کند. اغلب اوقات در عالم واقع، مصرف در چارچوبی هدایت شده تابع تولید است، زیرا اکثر اوقات اشیا به خاطر نبود دیگر گزینه ها واجد اهمیت اند و ، در نتیجه، حتی فراوانی آنها به گونه ای تناقض آمیز دلالت بر کمبود دارد. ذخیره سازی نوعی کمبود را القا می کند؛ و نشانه ی اضطراب است. تنها در نابود سازی است که اشیا بیش از حد موجودند و با نابودی خود بر ثروت دلالت می کنند. در هرحال، آشکار است که نابودسازی چه در شکل خشن نمادین آن (سوانح، پتلاچ، نمایش های مخرب فردی و جمعی) و چه به شکل نظام مند و نهادینه در شرف تبدیل به یکی از کارکردهای غالب جامعه ی مابعد صنعتی است» (همان:55).

 آنچه در «تمدن زباله» رخ می دهد، هر دو روی سکه ی توصیف بودریار از فرایند تولید زباله هاست. از یک سو، وفور مصرف، ولع نابودی توام با خشونت اشیا و شور تولید زباله در جهت احساس قدرت و فراوانی است؛به همین دلیل حجم فوق العاده عظیمی از زباله را در جهان شاهدیم که دفع و دورسازی آن، خود مدیریت سیاسی و اقتصادی ویژه ای را می طلبد. اما بلافاصله سوی دیگر قصه یعنی همان چیزی که بودریار «عالم واقع» می نامد رخ می نماید. بدیهی است که جهان با کمبود در منابع روبروست و بدیهی است که اسطوره ی وفور از هذیان های جنون تصاحب و قدرت در جهان ماست. اینجا نقطه ای است که زباله، که نماد دفع و نابودسازی اشیا برای نمایش وفور بود، به «طلای کثیف» بدل می شود. بازیافت دقیقا همان فرایندfeedback[1] برای سیستم مصرفی است. بازیافت نوعی ذخیره سازی مضطربانه است که به جهان مصرف اجازه می دهد همچنان در وفور بماند. زباله، نشان جبروت مصرف کنندگان،نماد قدرت نابودگر خریداران، در فرایندی پوشیده و آرام، به دور از شهر می رود، تغییر شکل می دهد و از جسمی ویران و نابود به چیزی مناسب عرضه تبدیل می شود تا دوباره به چرخه ی مصرف بازگردد. صنعت بزرگ بازیافت زباله ها، در چنین شرایطی است که امکان وجود می یابد.

دوم:

دروازه غار در برگیرنده ی تعداد زیادی پایگاه تحویل زباله های بازیافتی است؛ پایگاه هایی که شرایط کار در آنها  با پایگاه های رسمی مربوط به شهرداری تفاوت دارد. این پایگاه ها بصورت غیر رسمی افرادی را برای جمع آوری زباله های بازیافتی به کار می گیرند، افرادی عمدتا از میان کارتن خواب‌ها. آنها زباله ها را از نقاط مختلف شهر جمع آوری می کنند و به پایگاه ها می فروشند؛ پایگاه ها نیز ضایعات را به کارخانه های بازیافت می فروشند. بدین ترتیب فرایند feed back با کار کارتن خواب ها آغاز می شود.

 ما سعید را نخستین بار جلوی یکی از این پایگاه ها دیدیم.سعید، یکی از همان کارتن خواب هایی است که ضایعات جمع آوری می کند؛ جوان خوش چهره ای که جوانی و زیبایی اش را پشت سیاهی های صورتش پنهان کرده است. سعید نخستین کسی است که برای ما از فرایند جمع آوری ضایعات که آغاز راه زباله ها برای بازگشت به جامعه است، حرف زد: او تا آنجا که توان دارد و خوابش نگرفته ضایعات جمع می کند. کارتن، فلز یا پلاستیک، اینها هرکدام نرخ متفاوتی دارند. مثلا کارفرما کارتن را کیلویی 200-300 تومان  می خرد؛ و فلز (بسته به جنس آن) گران تر است. هر بار که فکر کند بارش مقدار قابل توجهی شده به سمت پایگاه می آید.با مجموع پولی که از این راه نصیبش می شود سهم مواد مخدر روزانه اش را می خرد و مصرف می کند. سعید آدرس 4-3 پایگاهی که در دروازه غار، اطراف میدان اعدام و پشت بازار بزرگ فعال اند را به ما می دهد. برخی پایگاه ها خودشان مواد هم توزیع می کنند. خوبی این پایگاه ها در این است که می توان جنس را ارزان تر و سریع تر به دست آورد. با تعجب از سعید می پرسیم:« یعنی شما ساعت کار ندارید؟ شب ها نمی خوابید؟». نه. آنها ساعت کار ندارند، تا جایی که جان دارند کار می کنند؛ مصرف شیشه به آنها اجازه می دهد ساعات طولانی بیدار بمانند و وقتی از نفس افتادند گوشه ای می خوابند. وقتی که دور هم با سعید و همراهانش زیر یکی از چادرهای شهرداری (که برای نگه داری نمک و ماسه بمنظور برف روبی برپا شده) نشسته ایم، دو نفر به جمع ما اضافه می شوند. یکی زیر کتف دیگری را گرفته و توضیح می دهد:« از پا در اومده بود و کنار خیابون خوابش برده بود، گفتم صب مامورا ببینن می زنندش». او را می برد به انتهای چادر و می خواباند.

در چندین گزارش خوانده ام که علت تجمع کارتن خواب ها در دروازه غار و اطرافش، این است که مردم به آن ها غذا می دهند! حال آنکه بازار بزرگ و کارگاه هایی که دور تا دور آن را احاطه کرده اند،بهترین معدن کارتن و ضایعات هستند.

 وقتی با سعید همراه شده ایم و در حال خارج شدن از دروازه غار هستیم، تا سعید بتواند جایی امن برای دور هم بودن ما بیابد، دو نفر دیگر هم به ما اضافه می شوند: حبیب و دوستش که هر دو اهل افغانستان هستند. حبیب در طول مسیر هم نایلون و پلاستیک را جمع کرده و درون گونی خود حمل می نماید. او نیز درمورد نرخ فروش ضایعات با ما صحبت می کند. می گوید کارفرما از ما کارتن را کیلویی 300-400 تومان می خرد و کیلویی 1200-1300 تومان می فروشد. البته اصرار دارد که فاصله ی این دو عدد سود خالص کارفرما نیست و باید هزینه ی حمل و نقل و غیره را حساب کنیم.

ما بعدا با علیرضا و معراج، که مثل سعید و حبیب و بسیاری دیگر کارتن خواب هستند و از طریق جمع آوری ضایعات زندگی می گذرانند، گفتگو می کنیم. روایت آنها هم به همین شکل است. علیرضا می گوید از طریق کار ضایعات روزی 40 هزار تومان و این حدود کاسب می شود. عمده ی پول را می دهد تا مواد مخدر روزانه اش را تامین کند و با باقی مانده اندکی مواد غذایی می خرد. پایگاهی که علیرضا، معراج و سعید هرسه بیشتر به آنجا ضایعات خود را تحویل می دهند، در کوچه های جنوبی بازار بزرگ مختوم به خیابان مولوی است. علیرضا و معراج از صاحب کار خود راضی هستند. علیرضا پول خود را نزد او ذخیره کرده و با آن توانسته یک چرخ بخرد تا ضایعات خود را مدام بر دوش خود حمل نکند؛ چرخی که بعدا مامورین شهرداری (چون او یک جمع آور ضایعات مجاز نیست) تصاحب کرده اند. آنها می توانند هر موقعی که نیاز به پول داشتند از صاحب کار خود پول قرض بگیرند. این فرایندهای کاری و مالی روزمره نشان از آن دارد که آنها جایگاه مشخصی در مناسبات اقتصادی یافته اند. شاید به همین دلیل وقتی از علیرضا برای عکس گرفتن اجازه می گیریم پاسخ می دهد:«بگیر، گدایی که نمی کنم، کار می کنم». «تمدن زباله» به دلیل دووجهی بودن خود می تواند کسانی که به شدیدترین شکل از سویه ی مصرف و اسراف( به استثنای مصرف مواد مخدر[2]) یا کالاها حذف شده اند را در سویه ی بازیافت یا زباله ها جای دهد. اما تعویض جهان کالاها (که مسکن و پوشاک و غذا را هم در برگرفته است) با جهان زباله ها عواقبی دارد. در این شرایط بدن های آنها با زباله ها می آمیزد؛دست های معراج مدتی است که عفونت کرده؛ اگر دستکشی در میان زباله ها پیدا شود دستشان می کنند و الا فرایند جمع آوری ضایعات را به سادگی بدون دستکش انجام می دهند. معراج می گوید که تلاش میکند دست هایش را بشوید. هم چنین آخرین باری که به دروازه غار رفتیم، گوش علیرضا عفونت کرده بود؛ مدام از او می خواستیم که بیاید برویم درمانگاه و او که از این پاسخ که «خودش خوب می شود» درمانده بود، گفت که باید آماده شود تا بتواند به آنجا برود. در وضعیت کنونی، درمانگاه محدود به جهان کالاها شده است و بدیهی است کسی که حتی لباس های او نشان از ناتوانی در خرید کالاها را دارد بدانجا راه نیابد. این وضعیت به دلیل نداشتن هیچ نوع مسکنی (که آن هم به شدت کالایی شده است) تشدید می گردد؛ از معراج می پرسم چگونه استحمام می کنید؟ آب را داخل بطری کنار آتش می گذارند گرم که شد بدن خود را بدین طریق می شویند. انواع حساسیت ها و عفونت هایی که بر بدن سیاه آنها پیداست آثار همزیستی با زباله هاست.

سوم:

باید بتوانیم از دو سویه ی کالا/زباله فراتر رویم و تصویر  جهان مصرفی به مثابه ی یک کل را بنگریم. هنگامی که با انزجار یا ترحم به سعید، علیرضا، معراج و امثال ایشان می نگریم و آنها را نسبت به جهان خود زائد و بیرونی می دانیم، باید بدانیم که امری مشترک ما را در دل یک جهان واحد جای می دهد. کافی است آنها را زمانی نگاه کنیم که خسته از کار زیاد، با ولع به مصرف پناه می برند؛ آیا خود ما در آنها هویدا نیست؟  و خودمان را در آن لحظاتی در نظر آوریم که در تعفن کار بیگانه ی نابودکننده و زباله ساز نیروی حیاتمان، فرو می رویم؛ آیا آنها در ما هویدا نیستند؟ گویا در «تمدن زباله» نمی توان از حیوان یا خدای بیرون از پولیس[3] مصرف حرفی زد؛ همه، حتی بیرونی ترین ها، نقشی درون «تمدن زباله» به عهده دارند.

منابع:

بودریار،ژان.1390. جامعه مصرفی.ت:پیروز ایزدی. نشرثالث

 

 

[1] در سیستم های الکترونیکی، فرایند feedback فرایندی است که طی آن  خروجی سیستم برگردانده می شود و به عنوان ورودی مورد استفاده قرار می گیرد.

[2] در غارنوشت 3 ، درمورد این نوع خاص از مصرف صحبت شده است.

[3] در نظر ارسطو، انسان ماهیتا حیوانی سیاسی (شهر نشین) است و آنکه بیرون از اجتماعات شهری می زید یا خداست و یا حیوان.

لینک قسمت های پیشین:

غارنوشت 1

غارنوشت 2

غارنوشت 3

 

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی

نویسنده

حسین زاده، لیلا

مطالب نویسنده