یوکیو می شیما، نویسنده ای از نژادی دیگر با نگاهی معطوف به خلا و نیستی

اکبر پویان فر

فاجعه ی زمین لرزه ی اخیر ژاپن و ابعاد تخریبی و مرگ آور آن که دنیا را به خود جلب کرد و نیز خطر تشعشعات هسته ای ناشی از صدمات وارده بر مراکز برق اتمی، مرا به یاد نویسنده ی مشهور ژاپنی انداخت، زیرا این نویسنده دلیل عمده ی خودکشی هولناک و در عین حال نمایشی خود را که به شکل وحشتناک هاراکیری[2]، سنت قدیمی مردان سامورایی طرفدار امپراتور بود، آن هم در مرکز شهر توکیو و در حضور خبرنگاران اعتراض به نوع و روال و سرعت مدرنیته و تکنولوژی منتج از آن، که کشورش و بلکه دنیا را تهدید می کند می دانست و می خواست بدین وسیله شوکی در اذهان مردم به وجود آورد تا متوجه باشند و ارزشها و سنت های قدیم و کهن را به اصطلاح از زوال نجات دهند!

این خودکشی شهرت جهانی او را دو چندان کرد و واکنش های متعددی برانگیخت، حتی عده ای آن را به عنوان آخرین شاهکار او برشمردند! می شیما شخصیتی بغرنج داشت. قسمتی از وجود او محصول همین مدرنیته و جنگ بود. او، پر از تضاد و گم گشتگی، متناوبا در درون خود و بیرون خود یعنی این دو دنیای کهن و مدرن زندگی می کرد. الگوی نویسندگیش نیز عمیقا قسمتی از غرب به خصوص فرانسه و قسمتی دیگر از ژاپن الهام می گرفت، و به نوعی در بین این دو نیت گیر کرده بود. در عین حال می خواست نویسنده ای در قلب ادبیات ژاپن باشد. او جوانی خود را در جنگ در مملکتی اشغال شده گذرانده بود. می شیما نمی توانست اشغال گر امریکایی و نوع زندگی ای را که ترویج می داد تحمل کند. ارزش های رایج در زمان زندگی او، به اضافه ی مسائل روحی ناشی از زندگی و تربیت سنتی اش، از او نویسنده ای تراژیک[3] و بدبین ساخته بود که به ستایش مرگ آگاه و محبوب می پرداخت.

بی گمان سنت و آموزش هایی بودایی که به پدیده ی تولد دوباره معتقد است در تصمیم خودکشی او بی تاثیر نبود؛ او در نهایت نیرومندی تن و روح خود را بدست نیستی سپرد. اینک جهت درک عمیق تر این سرنوشت به اجمال به مطالعه ی مراحل مختلف زندگی اش می پردازیم و سپس تجزیه و تحلیلی روان شناختی از شخصیت و آثار او خواهیم کرد. او نویسنده ای چند بعدی است بدین معنی که در سطوح مختلف هنر و ادبیات از شعر و رمان و مقاله گرفته تا نوشتن نمایشنامه و هنرپیشگی در تئاتر و سینما ورزیدگی شگفت انگیزی از خود نشان داد. آثار او زیاد و شامل حدود چهل رمان و شعر و ده ها نمایش نامه و تعداد بی شماری مقاله است که با در نظر گرفتن عمر کوتاه او توانایی و تسلط و پرکاری اش را نمایان می سازد.

زندگی نامه و آثار:

می شیما در 1925 تحت نام کیمی تاکه[4] متولد شد. پسر اول خانواده بود و در پنجاه روزگی مطابق رسم بعضی از خانواده های ژاپنی توسط مادر بزرگش تصاحب شد و تا حدود 12 سال را با او گذراند. مادر بزرگ خود دختر اول خانواده ای معروف و ورشکسته بود. او خانمی با فرهنگی قدیمی و مستبد و حسود و تلخ بود و از دردهای بی شمار رنج می برد. کوشش مادر بزرگ در تربیت نوه ی خود بر این بود که او را از خطرات  بیرون و اجتماع مدرن مصون دارد و او را با داستان های قدیمی و اغلب از نوع پهلوانی و سامورایی سرگرم می کرد. در چنین محیط بسته ای کیمی تاکه ی کوچک به دنیای تخیلی و خارج از واقعیت، دنیای قهرمانی و مرگ آلود پناه برد. در سن پنج سالگی خواندن و نوشتن را یاد می گیرد و اغلب کتاب هایی را که در دسترسش بود می خواند و چون اغلب این آثار درباره ی زندگی ، قهرمانی و مرگ شاهزاده بود گرایش به فداکاری و قهرمانی را در او تقویت می کند ولی خیلی زود شاهزاده ها و قهرمان های کشته شده را بر دیگران ترجیح می دهد. برای درک بیشتر شرایط اجتماعی و سیاسی که می شیما در آن رشد کرد نگاهی اجمالی به تاریخ اخیر ژاپن و آن چه در پیرامون او می گذشت می اندازیم. تغییرات و تحولات اوایل قرن بیست ژاپن اغلب شکل خشونت بار به خود می گیرند. اولین انتخابات به اصطلاح آزاد ژاپن در 1928 صورت گرفت. از آن پس در صحنه ی سیاست شاهد قتل های سیاسی و ترور شخصیت ها و تظاهرات خشونت بار هستیم. گرایش توسعه گرا و امپریالیستی ژاپن نیز در این دوران شروع می شود و در جنگ  و تجاوز به چین به اشغال قسمت شمالی چین در سال 1932 می انجامد. این کشور در سال 1936 تحت عنوان مبارزه با کمونیسم به آلمان هیتلری نزدیک می شود.

این نزدیکی به پیوستن ژاپن به محور ایتالیا و آلمان در سال 1940 می انجامد، نتیجه ی این پیمان حمله ی غافل گیرانه و بدون اعلام جنگ، بمباران ناوگان آمریکا در اقیانوس آرام است که منجر به شرکت آمریکا در جنگ بین المللی دوم می گردد.

می شیما در 12 سالگی به خانواده ی چهار نفری خود می پیوندد. مادر بزرگ از نظر سلامتی دیگر قادر به اداره ی او نیست و دو سال بعد نیز فوت می کند. تاثیر او بر نوه اش تعیین کننده است. پسر بچه ی او به نیاکان سامورایی خود افتخار می کند. اهل ادبیات و تئاتر است و قسمتی از شخصیت سامورایی اش را که تشنه خون و مرگ است از او دارد. در مدرسه شاگرد خوبی است و زیستن در بطن خانواده، مادر مهربان و پسر را به شکلی عاشق هم می کند در حالی که پسر بیش از پیش از پدر نادان و غایب خود دور می شود. به خصوص که این پدر ظاهرا فقط تمرکز بر درس های مدرسه او دارد و نوشته های او را پاره می کند و می سوزاند در حالی که مادرش اولین خواننده ی نوشته ها و مشوق اوست.

دوران نوجوانی و دبیرستان او مصادف با شروع جنگ است او همچنان می نویسد و نوشته هایش در روزنامه ی مدرسه منعکس می شوند. در این دوران از وجود هاسودا پوژورو استاد ادبیات کلاسیک ژاپن، نه تنها بهره می برد بلکه به جنبش ملی گرای او می گرود و برای دفاع تا جهاد مقدس پیش می رود. ناگفته نماند که پس از خاتمه جنگ و تسلیم ژاپن، هاسودا و بسیاری دیگر دست به خودکشی می زنند. می شیما در دوره ی دبیرستان با ادبیات غرب آشنا می شود و نویسندگانی چون نیچه[5]، اسکاروایلد[6]، توماس مان[7]، آندره ژید[8] و کوکتو[9]، و نیز ریموند ژان ژونه و مارکی دوساد[10] بیشتر توجه او را جلب می کنند. کمی قبل از جنگ، اولین اثر شاعرانه و زیبای خود را تمام می کند، جنگل گل باران[11] که به صورت پاورقی در مجله ای چاپ می شود و بدین مناسبت با پیشنهاد یکی از استادان پروفسور شیمی زو[12] که توجه خاصی به نوشته ای او دارد، تخلص به اسم مستعار می شیما یوکیو را که نام محلی در کنار قله ی با عظمت و پر برف فوجی یاما[13]ست از آن خود می کند.

در 1944 دوره ی متوسطه پایان می رسد و به عنوان شاگرد اول از دست امپراتور، یک ساعت نقره ای به عنوان جایزه دریافت می کند. در همین سال از سربازی معاف می شود و دانشکده ی حقوق دانشگاه امپریال توکیو[14] او را به عنوان دانشجو قبول می کند در عین حال، برای کمک پشت جبهه، به کارخانه ی هواپیماسازی و سپس به بندر کوزا که مرکز کشتی سازی است به ماموریت فرستاده می شود، ولی از نوشتن غافل نمی ماند به خصوص شب ها، و در حین بمباران ها به انتشار اشعارش می پردازد.

1945 سال مرگ خواهر 17 ساله ی او بر اثر تیفوئید[15] است، و سال بمباران اتمی هیروشیما[16] و ناکازاکی[17] و پایان جنگ است ژاپن تسلیم و اشغال می شود و در پی آن می شیما نا امید می نویسد : «از این به بعد زندگی معمولی یک عضو عادی اجتماع را خواهیم داشت و این تنم را می لرزاند احساس می کنم نه زنده ام و نه مرده و هدف واقعی ام مرگ است».

می شیما به دیدار نویسنده مشهور و بزرگ کاواباتا[18] می رود و تشویق و تایید و پشتیبانی او را جلب می کند، اوست که بعدها در سال 1968 جایزه ی نوبل را از آن خود می کند. می شیما سال بعد از این دیدار مدرک خود را از دانشگاه می گیرد او تمام مدت می نویسد یا در فعالیت های مختلف است. کار خود را در وزارت اقتصاد شروع می کند و با گروه شاعران جوان می آمیزد. سال بعد، یعنی 1948، تعیین کننده است زیرا از کار دولتی خود استعفا می دهد و می خواهد فقط از برکت قلم خود زندگی کند. اولین نمایشنامه ی او به روی صحنه می آید و در 25 نوامبر شروع به نوشتن اعترافات یک ماسک[19] می کند، بیست و دو سال بعد همین روز را برای خودکشی انتخاب می نماید، عمدی یا تصادفی؟ طی این سال دوست و همکار نویسنده ی او به همراه معشوقش خودکشی می کنند و نخست وزیر ژاپن به اتهام جنایات جنگی اعدام می شود ولی امپراتور که عامل و تعیین کننده در آن فاجعه بود مصونیت خود را حفظ می کند و با کمک امریکا از محاکمه ی جنایات جنگی معاف می شود. در سال 1949 اولین رمان معروف می شیما به نام اعترافات یک ماسک در 24 سالگی او منتشر می شود. رمانی است اتوبیوگرافیک[20] و در آن سخن از دردها و رنج ها و بحران هایی است که کودک و نوجوان از آن عبور می کند. آنچه می نویسد به نوعی تجزیه و تحلیلی از زیبایی شناسی، پوچ گرایی و نیستی گرایی است که هدفش رهایی از دیو درد و رنج درونی است که احساس نو همجنس کامانه ی قابل قبول قسمتی از آن را تشکیل می دهد. در این مبارزه، عشق به سونوکو[21]، دختر جوان و خواهر یکی از دوستانش، کوشش و استمراری است برای پیروزی بر آن گرایش یا پوشاندن آن. رمانی است درباره فانتاسم[22] های همجنس کام و به اصطلاح سادومازوخیست[23] گونه ی یک جوان. آن چه در این اعترافات جلب نظر می کند شجاعت و صراحت می شیما است که در اجتماعی سنتی با یافتن جملات و کلماتی مناسب از بیداری اولین احساس ها و امیال جنسی خود صحبت می کند، آن هم امیال همجنس کامانه. صراحت این نوشتار را حتی در رمان های غربی آن دوره نیز کمتر مشاهد می کنیم. نگاه بدبینانه و تلخ او به زندگی از خلال این رمان به خوبی مشاهده می شود. بین گرایش همجنس کامانه و عشق سونوکو فقط ناامیدی می ماند و مرگ به عنوان راه حلی امکان پذیر برای این دوگانگی اسرارآمیز. تنها دور نمای مرگ و شهادت به او امید و امکان فراغت از این احساس غیر عادی و دردآور را می دهد. موفقیت این رمان راه را برای می شیما باز می کند تا تمام وقت خود را در اختیار ادبیات بگذارد و از او ستاره ی درخشانی برای ژاپن که در حال عرق ریختن و جان کندن برای ساختن دوباره ی سرزمین است ساخته می شود. او در هنر و ادبیات غرق است، از شعر گرفته تا نقد و رمان و مقاله و هنرپیشگی تئاتر و سینما؛ او فردی پر کار و پر انرژی است و هدف آگاه و به خصوص ناآگاهش، نشان دادن خود و توانایی خود است و در معرض نگاه قرار گرفتن، که به شکلی در زیبایی شناسی نیز جایی دارد. این پدیده خود را نشان دادن نزد می شیما به قدری قدرتمند است که در حدود سی سالگی و به محض کمی فراغت به ژیمناستیک و ورزش و بدن سازی می پردازد، و به این وسیله از تصویر نحیف و رنجور دوران کودکی رهایی پیدا می کند و هیکل سالم و زیبا در حد  یک سامورایی از خود می سازد. در سال 1951 قرار داد امنیتی معروف آمریکا با ژاپن بسته می شود که برای آینده ای بسیار طولانی ژاپن را به آمریکا وابسته می کند، برای می شیما سال های جهانگردی فرا می رسد و هر بار قسمتی از دنیا را بازدید می کند. در آمریکا انگلیسی یاد می گیرد و در آمریکای جنوبی در کارناوال[24] شرکت می کند در عین حال هیچ وقت نوشتن را فراموش نمی کند.

از آثار مهم و ترجمه شده ی او در طی این دوره می توان یکی از رمان هیایوی امواج[25] یاد کرد که حکایت زندگی یک زوج جوان صیاد در جزیره ی بسیار کوچکی است که از آن فیلمی نیز تهیه می کند. او از صیادی حرفه ای دشوار ولی اصیل می سازد که در آن در عین حال ستایشی از دریاست، دریایی که با خود در عین حال زندگی و مرگ را می آورد. فقط عشق است که پسر و دختر جوان را حفظ می کند. این رمان از نادر نوشته های می شیماست که در آن آرامش و عظمتی حکم فرما است. کاملا برعکس رمان معروف غرفه ی طلایی[26] که در 1956 منتشر می شود و در آن مشغولیات ذهنی بیمارگون و اضطراب های اساسی خود را به نمایش می گذارد، درحالی  که همزمان به ستایش زیبایی و زیباپرستی می پردازد. برای می شیما زیبایی و پرستش آن خود یک آیین است. این رمان داستان واقعی جوانی بودایی است که در سال 1950 معبدی به قدمت پانصد سال را که حتی از گزند بمباران های جنگ محفوظ مانده بود به آتش می کشد و پس از گرفتار شدن جنایت خود را به خاطر کینه ای که به زیبایی داشته توجیه می کند. بررسی زندگی حکایت از کمبودهای عاطفی و نقص بدنی و زشتی او می کند. تصویر پدر و پدر خوانده و مادر او نیز تیره و تارند. میزوگوچی[27] جوان، زیبایی را تحمل ناپذیر می داند، زیرا در کنار و مقابل این زیبایی زشتی پولی را می بیند که مرد قدرتمندی برای لذت بردن و کام جویی و خودنمایی روزی خرج آن کرده است. بنابراین احساس می کند که زیبایی بی غرض و سالم وجود ندارد، در این رمان، مدح زیبایی و بی آلایشی جای خاصی دارد، زیرا می شیما زیبایی و رهروان زیبایی را تحت مطالعه قرار می دهد و با زبان میزوگوچی زیبایی و عشق به زیبای را مسئول آن عمل وحشتناک می داند. در این جا به شکلی نویسنده را در شخصیت اصلی رمان می بینیم، پرسناژ معمولی که زیبایی را نابود می کند و نویسنده توانایی در این راه خود را فدا می کند. 1958 سال تغیراتی اساسی در زندگی اوست. می شیما با دختر دانشجوی 21 ساله ای ازدواج می کند. یوکو سوگیاما[28] دختر اول یک نقاش معروف ژاپنی است. بیماری مادرش و نیاز به کسب وجهه ی بیشتر اجتماعی و ساکت کردن شایعات هم جنس بازی و ملاحظات دیگر، از جمله ثبات دادن به زندگی شلوغ و در هم خود بی تردید از دلایل این تصمیم مهم و غافلگیر کننده بودند. بدین منظور دفتر خاطرات محرمانه ی خود را از بین می برد و با این ژست می خواهد گذشته ی مشوش و هم جنس کامانه ی خود را به دست فراموشی بسپارد یا احتمالا مدفون کند. در طی همین سال ویلای مدرنی می سازد در تناقض با افکار سنت گرای خود و خانواده به آنجا کوچ می کنند، و رمان معروف دیگر او خانه ی کیوکو[29] منتشر می شود. این رمانِ از نظر فلسفی پوچ گرا و نیهیلیستی[30]، از رمان های کلیدی اوست. رمان چهار پرسناژ مرد دارد که رمان را اداره می کنند و سه نفرشان به نابودی غیر قابل اجتناب دنیا معتقدند، یا از خود سوال می کنند که آیا اصلا وجود واقعی دارند یا نه؟ این پرسناژها مشغولیات ذهنی نویسنده را دارند. یکی هنر پیشه ی خود پسندی است که فقط به عضله سازی و بدن خود می رسد، دومی قهرمان بوکسی است با گرایش های فاشیستی[31]، سومی نقاش است و روزی در مکانی دگرگونی در او به وجود می آید و در مورد زندگی و دنیا سوالات بی جواب از خود می کند، چهارمی تاجر موفقی است و با اینکه اطمینانی به آخر وعاقبت دنیا ندارد ولی فکر می کند که بایستی مثل مردم عادی به زندگی قراردادی ادامه دهد، و آن چنان می کند. بیماری ناعلاج او در حقیقت سلامتی است. از خلال این رمان، آینده و آن چه نویسنده خواهد نوشت و یا خواهد کرد قابل حدس زدن می شود!

بعد از ضیافت[32]، رمان سال های آشفتگی سیاسی و اجتماعی پس از انعقاد قرار داد جدید امنیتی بین آمریکا و ژاپن است که ژاپن را به طور کامل در اردوگاه غرب و به خصوص آمریکا قرار می دهد. این سال، سال تظاهرات و شورش هاست . رئیس حزب سوسیالیست[33] ژاپن با شمشیر توسط یک فرد دست راستی افراطی کشته می شود. می شیما ناظر این آشفتگی است و از آن برای نوشتن وطن پرستی الهام می گیرد. بعضی از منتقدان خلق پرسناژهای بعد از ضیافت را از بهترین کارهای می شیما می دانند و خود او معتقد است که این رمان از بهترین داستان های صورتی اوست زیرا آثارش را به دو دسته سیاه و صورتی تقسیم می کرد.

این رمان بر پایه ی شخصیت خانم میانسال و دنیا دیده ای به نام کازو[34] که هنوز رنگ و رو و جاذبه ی خود را حفظ کرده است می چرخد. او صاحب مهمان خانه و رستورانی اشرافی در توکیو است. این خانم به یک از مشریان خود نوگوشی[35]، دیپلمات و وزیر سابق اشرافی ولی کمی روشنفکر دل می بازد. این دل باختگی کمی حساب شده منجر به ازدواج می شود.

در همین زمان نوگوشی با کاندیداتوری حزب لیبرال[36] در انتخابات شرکت می کند و چون توانایی مالی کافی برای تبلیغات ندارد، همسرش هر چه در توان دارد می کند و حتی مهمانخانه اش را به گرو می گذارد؛ اما با وجود همه ی کوشش ها کاندیدای دست راستی پیروز می شود. در پی این شکست رابطه ی زن و شوهر دگرگون می شود ولی کازو بی کار نمی ماند و برای نجات رستورانش از رقیب محافظه کار کمک می طلبد و از همسر ( پیر بدون آینده) جدا می شود. می شیما در این رمان کاراکتر پرسناژ زن را این طور خلاصه می کند. کازو این موهبت نادر را داشت که بتواند خصوصیت هدفمندی مردانه را در کنار خصوصیت عشق ورزی تا حد کوری زنانه گرد هم آورد. می شیما در مسایل سیاسی و اجتماعی دخالتی نمی کرد و این تنها رمان اوست که تحت شرایط سیاسی و اجتماعی خاص آن روز نوشته شد و اسباب زحمتی برای خود فراهم کرد، زیرا با انتشار آن یکی از شخصیت های سیاسی آن زمان به دادگاه از او تحت عنوان بر ملا کردن زندگی خصوصی و حریم خصوصی شکایت کرد و این شکایت موجب محکومیت او شد. سال 1965-1960 می شیما در پی عدم موفقیت رمان خانه کیوکو و جریان دادگاه و با وجود دو فرزند، نوریکو[37] دختر و ایشیرو[38] پسر، که همسرش برایش آورد دوران افسرده ای را می گذراند ولی با وجود این ده ها رمان و داستان های کوتاه و نمایشنامه می نویسد و حتی اولین نقش سینمایی خود را بازی می کند، ولی هیچ کدام شهرت و محبوبیت کارها و نوشته های پیش را پیدا نمی کنند. تیراژ و فروش آثار او از بیست هزار جلد تجاوز نمی کند، که در مقایسه با تیراژ دویست هزار جلدی گذشته نگران کننده است! او طی مقاله ای در 1962 می نویسد: «چند سال دیگر چهل ساله خواهم شد و لازم است برنامه هایی برای بقیه ی عمر خود بریزم. وقتی می بینم که عمری طولانی تر از آکوتاکاوا دارم که خود را در عنفوان جوانی کشت احساس بهتری به من دست می دهد ولی می دانم که برای بیشتر زیستن به تلاش عظیمی نیاز خواهم داشت». این احساس تاثر برای شخصیتی چون می شیما که نیاز دارد و می خواهد که همیشه در جلوی صحنه باشد طبیعی است، به طوری که در طی مسافرت هایش به خارج از ژاپن نیز چون از محبوبیتی که در مملکت خود دارد برخوردار نمی شود واکنش های انتقاد آمیزی دارد. مثلا در مورد انگلیسی ها می گوید خسیس و فاقد بزرگواری اند و در مورد آمریکایی ها و به خصوص اهالی نیویورک عقیده دارد که تماس مستقیم و اصیل بین انسان ها وجود ندارد و شهر نیویورک زندگی غریزی و انسانی را از دست داده و تبدیل به ماشینی عظیم شده است. در سال 1965 برنامه ی زندگی را که اغلب به زبان آورده کم کم پیاده می کند و بدین ترتیب شروع به نوشتن رمان بزرگی به نام دریای باروری در چهار[39] جلد می کند و به مسافرت های بی شماری برای مطالعه ی صحنه های این رمان مبادرت می ورزد.

هم زمان با این رمان به نگارش نوعی مقاله ی طولانی به نام خورشید و فولاد[40] دست می زند. این اثر که بعضی آن را اتوبیوگرافیک و مکمل اعترافات یک ماسک می دانند، در حقیقت از تکامل وجودی و شخصی نویسنده و کشف دیرگاه جسم و نقش این کشف در سازمان پذیری شخصیت زندگی جدید صحبت می کند. این مقاله نوعی وصیت نامه ی فلسفی است که در آن از تضاد بین قدرت مخرب زبان و قدرت سازنده ی خورشید که منظور از آن من و جسم است بحث می کند. این مقاله، کلیدی برای درک خودکشی آینده ی اوست زیرا برای او صرف نظر کردن از نویسندگی آغازی برای دستیابی به قهرمانی تراژیک است. به معنای دیگر یعنی انکار مرگ و ادامه ی زندگی به شکلی دیگر طبق فلسفه بودایی که رمان جدید بر آن تاکید می ورزد.

دریای باروری که نگارش آن پنج سال طول می کشد، رمانی به اصطلاح دست و پاگیر است، بدین معنی که خواننده هدف نویسنده را درست درک نمی کند، نمی داند که چه چیزی را می خواهد افشا کند، یا چه پیامی برایش می فرستد؟ حوادث رمان بین سال های 1920- 1970 اتفاق می افتند و در حقیقت سال های زندگی نویسنده را در بر می گیرند. رمان در اطراف چندین پرسناژ مهم می گردد و تنها یکی تا آخر می ماند. هوندا[41] که در واقع تنها پرسناژ کم و بیش ساده و واقع بین و منظم و واقع گرای رمان است و نقش یک شاهد را بازی می کند. برف بهاری[42]، وقایع این رمان مربوط به سال های 1920- 1930 است، جنگ چین به پایان رسیده و ژاپن در راه صنعتی شدن و مدرنیته گام بر می دارد و بیش از پیش در صحنه ی بین المللی  مطرح است، در عین حال رعایت رسوم فئودالی همچنان محفوظ است. این رمان عاشقانه ای است که پرسناژهای آن، ساتوکو[43] دختری زیبا و مغرور و کیواکی[44] جوانی پاک و رویایی و ظریف که سه خال زیبایی نیز در زیر بغل دارد، عاشق یکدیگرند و هر دو از خانواده های اشرافی هستند ولی دختر نامزد اجباری پرنس ولیهد است. این عشق غیر ممکن با کمک دوست جوان پسر، هوندا و فراست دختر یک بار به کام بخشی می انجامد و عاقبت کیواکی در سردرگمی  و ناامیدی در مسافر خانه ای و در میان برف و بوران بهاری جان می سپارد و دختر به صومعه ای پناه می برد. برف بهاری رمانی شاعرانه و ظریف است که تم اصلی آن عشق و مرگ و وفاداری است و کام بخشی و خوشبختی آن مثل برف بهاری بی دوام است. هوندا، پرسناژ دیگر این درام، در عین آگاهی به شخصیت معمولی و ناقص و سرنوشت عادی خود، به عنوان شاهد تا آخر رمان زندگی می کند و کوشش بر این است که معنی واقعی و اساسی زندگی را از خلال زندگی های شکننده و زودگذر قهرمان رمان کشف کند.

اسب های فراری[45]، دومین جلد رمان، بر عکس، بازنشستگی ارزش های سنتی و اشرافی در حال زوال ژاپن است که برای نویسنده ارزش والایی دارند. پرسناژ اصلی، ایزائو[46]، جوان و به شکلی همزاد کیواکی است چون او هم سه خال در زیر پهلوی خود دارد! او در مکانی که بیست سال پیش دو عاشق رمان قبلی از یکدیگر کام گرفتند، به شکلی الهامی دریافت می کند و در پس آن احساس دین و وظیفه ای نسبت به مملکت و امپراتور می کند. او دانشجوی سالم و پاک دل و قهرمان کندو[47] نوعی ورزش باستانی است. در پس این احساس، به گروه های دست راستی و افراطی و تروریست، که تصمیم به ترور هیئت دولت گرفته اند می پیوندد. پدر این جوان حسابدار سابق خانواده ی کیواکی قهرمان رمان قبلی است. این پدر مردی فاسد و بدجنس و طماع است و به محض اطلاع از تصمیم پسرش پلیس را در جریان قرار می دهد؛ همه ی آنها بازداشت و محاکمه می شوند. با وساطت و وکالت هوندا که قاضی مهمی شده جوانک آزاد می شود. ایزائو از آزادی خود زیاد خوشحال نیست و فکر اقدام قهرمانانه او را ترک نمی کند. برای او مرگ تن اهمیتی ندارد؛ آن چه مهم است مرگ روح و ایمان است و بدین ترتیب فکر خود را دنبال می کند تا بالقوه به قتل کوراهارا[48]، مرد ثروتمند و منتفذی می شود که پدرش را تحت تسلط کامل خود دارد و در عقب نشینی و فرار بر فراز تپه ای در زیر پرتو طلوع آفتاب خود را به قاعده ی هاراکیری به قتل می رساند. در این رمان، می شیما به طرزی درخشان طرز کار و عمل این گروه های افراطی تروریستی را نه تنها بیان می کند بلکه شکل تاثیر روان شناسانه ی مستقیم آن را بر روحیه ی جوانان عاطفی و پاکدل بیان می کند. این رمان نیز آینه ای از آینده و زندگی و مرگ خود نویسنده است.

معبد در طلوع[49] سومین جلد رمان است که سال های 1940-1950 را در می نورد. این اثر از پیچیده ترین و مشکل ترین نوشته های اوست زیرا به نظر می رسد به واسطه ی عشق، کشش جنسی، زیبایی و مرگ و... که  در این کتاب وجود دارند  نویسنده در آن در جستجوی مدل ها و سرچشمه های روحانی و فلسفی خویش است. هوندای عاقل مرد که اکنون وکیلی ثروتمند است به شکلی دنبال پایه های اساسی و فلسفی بودیسم[50] و هندویسم[51] می گردد. او با این انگیزه مسافرت هایی به خارج از ژاپن می نماید از جمله به بانکوک[52]، کلکته[53]، بنارس[54]، و غیره و اماکن مقدس و نمادین را زیارت می کند. با پدیده ی زندگی مجدد و دوباره پس از مرگ و تسلسل زندگی با تمام ابعاد خوب و بد و مثبت و منفی آن تا ابدیت بیش از پیش آشنا می شود. این پدیده مشغولیت فکری دائم او می گردد. در هندوستان زشتی و کثافت و زیبایی را در کنار هم می بیند، تقدس را همزمان در حیوان و انسان احساس می کند، مثلا بنارس شهری هست که پاکی، زیبایی، و بی گناهی مقدس و بی آلایش کنار زشتی و آلودگی و کثافت همزیستی دارند.

در قسمت دوم کتاب به نظر می رسد که با پیر شدن پرسناژها فضای رمان تغییر می کند و احساس به هم فروریزی کم کم غالب می شود. هوندا کمتر حوصله ی عرفان و فلسفه را دارد و نقطه ضعف و گرایش نظرکامانه ی[55] او پا برجاست. ویلایی جدید درکنار منزل خانم کی کو، شاهزاده و رفیقه ی سابق یک افسر آمریکایی می سازد. بر حسب تصادف زندگی، شاهزاده "شان"[56] را که در تایلند شناخته بود و اکنون دختری 18 ساله و دانشجوی دانشگاه توکیو است پیدا می کند. شبی تحت فشار کنجکاوی نظرکامی، خود را برهنه در خانه ی کی کو می بیند و سه خال زیبای زیر بغل او را کشف می کند و پدیده ی تجلی زندگی در همزادی یک بار دیگر به وقوع می پیوندد. همان شب تصادفا ویلای او آتش می گیرد و به خاکستر تبدیل می شود. هر دو سال بعد، باز بر حسب تصادف، خواهر دوقلوی "شان" را می بیند و از خبر مرگ دختر در اثر مار گزیدگی در تایلند در همان سن بیست سالگی مثل کیوآکی مطلع می شود! سوال این است که نویسنده از زبان هوندا در این رمان بغرنج و پیچیده تا چه میزان می تواند خواننده را با فلسفه ی بودایی قانع کند؟

فرشته در حال تجزیه[57] چهارمین جلد دریای باروری و آخرین اثر اوست که در سال 1970 و احتمالا بعد از تصمیم نهایی اش به خودکشی به نگارش در آمده تا پس از مرگ او منتشر شود. رمان به طرف دریا و کشتی ها باز می شود. پرسناژهای اصلی آن را جوانکی یتیم و 16 ساله به نام تورو[58] که مسئول هدایت کشتی ها در بندر است و هوندای پیر تشکیل می دهند. هوندا به همراه دوست قدیمی اش خانم کیکو در پلاژ قدیمی میو در حال گردش اند. پیر مرد از دور جوانک را که در حال کار است و سه خال زیبا در زیر بغل چپش دارد مشاهده می کند، سه خال، درست مثل دوستان ایام جوانی اش کیوکی و ایزانو، مدتهاست دوستانش به خاطر ثروتی که دارد اصرار می کنند که برای خودش خود وارثی انتخاب کند

ملاقات با این جوان پیر مرد را مصمم می کند که ولو به خاطر حفظ یادگار دوست جوانمرگش کیواکی هم که شده این جوان را انتخاب کند تا معجزه دوباره تکرار شود. بدین منظور خانم کیکوی با تجربه و دنیا دیده را نیز برای این انتخاب قانع می کند و به احساس های مبهم و نامطلوبی که در باره ی این مرد جوان دارد اهمیت نمی دهد و درباره ی او تحقیق مثبت است به خصوص که قسمتی از وقت خود را صرف یک دختر زشت و نیمه دیوانه می کند. پسر جوان پیشنهاد را قبول می کند و به خانه ی پیر مرد می رود که به تربیت دوباره اش همت می گمارد، و حتی او را به دانشگاه می فرستد. این بار فراست همیشگی پیرمرد اشتباه می کند و جوان طبیعت ابتدایی خود را بروز می دهد، زیرا او نه به مطالعه و تحصیل علاقه دارد نه به حفظ سنت ها و انسانیت و کم کم کینه ی پدر خوانده را به دل می گیرد و نقشه های شیطانی برای از بین بردن او در سر می پروراند. هوندا با روشن بینی ترس آوری حقیقت امر را می بیند ولی دیگر انرژی کافی برای باز کردن گرهی را که خود بسته است ندارد. بازی تقدیر عمل می کند و او ناخودآگاه با بعضی از رفتارهای غریزی و غیر قابل کنترل خود آب به آسیاب جوانک می ریزد، بدین معنی که شبی تحت فشار گرایش نظرکامی خود به جنگل می رود و پنهانی در صحنه ی عشق بازی یک زوج جوان شرکت می کند و از قضا به خاطر فریادهای زن پلیس می آید و همه ی آنها را توقیف می کند. پیرمرد به خاطر کبر سن آزاد می گردد. تورو از فرصت این رسوایی سوء استفاده می کند و در صدد برمی آید پدر خوانده را تحت قیومیت خود قرار دهد. در این جا باز خانم کیکو وارد صحنه می شود و طی ملاقاتی با پسر جوان داستان زندگی پیرمرد را بازگو می کند و از شباهت و همزادی او با دوست خوب و جوانمرگ جوانیش کیواکی حرف می زند و حتی دفتر خاطرات و نوشته های کیواکی را به او می سپارد. جوانک با خواندن یادداشتها دگرگون و از خود و رفتارش پشیمان و متنفر می شود. تا حدی که با الکلِ چوب، دست به خودکشی ناموفقی می زند و فقط بینایی خود را کامل از دست می دهد. در پس این فاجعه همه چیز آرام می شود تورو در نوعی افسردگی و تسلیم در سکوت، زندگی با دختر زشت و نیمه دیوانه را ادامه می دهد!

پس از این ماجرا هوندا عزم آخرین دیدار از صومعه ای می کند که شصت سال پیش با دوستش کیواکی به آنجا رفته بود تا شاهد این معماهای زندگی و رمز آن چه را تا به حال شاهد آن بوده است پیدا کند. سرایدار و راهبه ی فعلی صومعه خانم پیریست به نام ساتوکو قهرمان رمان برف بهاری. راهبه در عین پذیرفتن او مایل نیست در دام آشنایی قبلی بیفتد و کوشش هوندا برای بازگشت به گذشته و زنده کردن آن موثر واقع نمی شود و خانم مسن طفره می رود و در جواب او می گوید: «من هیچ کدام از موهبت های زندگی گذشته ام را در دنیا فراموش نکرده ام ولی اشخاصی را که شما نام می برید به نظرم آشنا نمی آیند، آیا شما واقعا فکر می کنید که آنها وجود داشته اند؟»

این آخرین دیدار از صومعه ی قدیمی و مصاحبت با راهبه ی پیر همانند رویایی در مغز او عمل می کند درست مثل این که به دنبال منِ در حال محو شدن خود می گردد، اگر کیواکی وجود نداشته بنابراین همزادن دیگران او ایزانو و شان و تورو نیز وجود نداشته اند: «کس چه می داند شاید من هم وجود نداشته باشم؟!».    

 با این صحنه، رمان به پایان می رسد و حلقه برای پیرمرد بسته می شود به خصوص که کمی آن طرف تر و در آینده ی بسیار نزدیکی مرد جوان دیگری در نهایت سلامت و صلابت جسمانی و فکری خود را به طرزی فجیع به قتل می رساند و این جوان خود می شیما است. می شیما مردی بی قرار و پر انرژی است که به خصوص شبهای خود را صرف نوشتن می کند، دقیقه ای از روز را نیز بی کار نمی ماند و احتمالا وقت کم می آورد. در سال های 1965-1970 در کنار نگارش رمان چهار جلدی دریای باروری ده ها مقاله می نویسد و به همراه همسرش به مسافرت های متعددی می رود. این نویسنده ی خستگی ناپذیر در عین حال، نمایشنامه های تئاتر خود را به روی صحنه می آورد و خود در آن ها بازی می کند. در کنار فعالیت های هنری به بدن سازی خود ادامه می دهد و در همین راستا چندین هفته در بین افسران ارتش در مانور نظامی شرکت می کند در حالی که شمشیر بازی را نیز فرا می گیرد. در سال 1965 یکی از نمایشنامه های معروف تئاتر خود را به نام مادام دوساد[59] می نویسد. او از حدود ده سال پیش ترجمه ی آثار مارکی دوساد از نویسنده های ملعون قرن 18 فرانسه که قسمتی از زندگی خود را در زندان باستیل گذرانده بود می شناخت. این نمایشنامه در حقیقت نگاهی زنانه پرسناژهای نمایشنامه زن هستند از جمله رونه[60] همسر مارکی و مادر زن و خواهر زن او که مدتی معشوق مارکی بوده است و خود مارکی در نمایشنامه دیده نمی شود و در تاریکی است. سوژه ی این نمایشنامه در حقیقت تجزیه و تحلیل رفتار و کردار مادام دوساد است که تمام عمر در خدمت همسر خود بود حتی در سال های زندان، ولی به محض آزادی شوهرش از زندان در زمان انقلاب فرانسه او را ترک کرد و به صومعه ای پناه برد! می شیما در اوایل 1970 بعد از اتمام دریای باروری تصمیم قطعی خود را برای خودکشی می گیرد.

 

بررسی روان شناختی نویسنده و آثارش:

با مروری که بر زندگی و اثار می شیما کردیم شاهد حضور رابطه ای تنگاتنگ آغشته با خون و مرگ و شهامت در قلب آثارش بودیم و با شمای خواننده نیز به مثابه شاهد زندگی هوندا در تعبیر و تفسیر معنی زندگی او تا حدی گم گشته ایم! زندگی کوتاه و پر تضاد او را مشاهده کردیم و دیدیم که چگونه در طی 45 سال توانست کم و بیش بر تضادها فائق آید، در حالی که اغلب شخصیت ها و پرسناژهای رمان هایش حتی زیبایی را می کشد. به نظر می رسد که زندگی غیر عادی او، همان طور که در طی اعترافات از آن سخن می گوید حاصل «خانه ی کهنه و نیمه تاریک با بوی خفه کننده ی پیری و بیماری که از در و دیوار تراوش می کرد» باشد. بدین خاطر او کودکی نحیف و بی اشتها و بیمارگونه است به طوری که بارها مجبور به دیدار با پزشک خانواده می شود. این ملاقات ها موثر واقع نمی شود زیرا او از یک بیماری به اصطلاح روان تنی است که اغلب تنها راه کمک طلبیدن و فریاد زدن کودکان است، رنج می برده است. با وجود این مشکل، ظاهرا کاراکتر منزوی و قوی خود را در زیر ماسک سامورایی پنهان می کند. خوشبختانه، ولی البته کمی دیر، در دبستان به امی، پسر بچه ای معمولی، بی خیال و راحت، با بدنی قوی و رفتارها و احساس های کودکانه بر می خورد. امی مدل و اولین عشق کودکانه ی او می گردد. در اعترافات می گوید: « به خاطر او شروع به دوست داشتن قدرت بدنی و ژست ها و رفتارهای پسرانه و حرفهای کودکانه نمودم». در این دوران است که به تفاوت فاحش خود نسبت به کودکان دیگر پی می برد. در دوازده سالگی است که به زندگی خانوادگی ملحق می شود ولی متاسفانه برای سازمان پذیری متعادل شخصیت خیلی دیر است، به خصوص که از نقش مردانه ی پدر بیزار است و همسان سازی با او را غیر ممکن می سازد. به مادرش عشق می ورزد ولی به گونه ای ناآگاه[61] به خاطر رها کردن او و ناتوانی اش در مقابل مادر بزرگ، او را سرزنش می کند. متاسفانه دوران های آمادگی و تکاملی برای پروراندن تصویرها و تصورات مردانه ی آگاه و ناآگاه خیلی دیرند و دوران بلوغ جنسی کم کم فرا می رسد. در این میان روزی در مقابل تصویری از تابلوی معروف قدیس سن سباستین[62] اثر معروف گیدورنی[63] نقاش ایتالیایی، قرار می گیرد. خود او این صحنه را شرح می دهد: «در مقابل این تابلو با تن برهنه و زیبا و عضلانی و جوان قدیس با دست های از پشت بسته شده به درخت و تیرهایی که از تن معطر او عبور کرده و آن را آغشته به خون کرده بودند که با درد و رنجی عمیق و خلسه وار به زندگیش خاتمه می دادند، احساس دگرگونی نمودم، تمام وجودم لرزید، شادی کفرآمیزی مرا فرا گرفت، خونم به غلیان آمد، و قسمت حیوانی بدنم را که در حال بی تابی بود برای اولین بار احساس کردم و بی اختیار دستم به طرف آن رفت...». از این پس نوعی غم وافسردگی وحشی در تن احساس می کند و عقل و تفکرش نقشی در آن بازی نمی کنند و ادراکی آغشته به خون و مرگ برای همیشه در ذهن او تثبیت می شوند. بدین وسیله او یک بار دیگر از سرنوشت مشترک هم سنتان خود جدا و به شکلی طرد می شود. در برابر احساس این تفاوت فاحش و مصیبت وار با دیگران چاره ای به غیر از پیدا کردن راهی دیگر در زندگی ندارد تا بتواند امکان عملی کردن شبهه های ماخولیایی خود را فراهم کند و هر چه بیشتر به زندگی ادامه دهد. این راه فقط از خلال نویسندگی میسر خواهد بود، و در عین حال به او اجازه خواهد داد که سرنوشت شوم، یا به قول خود او قهرمان واری را که در انتظار اوست به تعویق اندازد. در این راستا دو نظریه از دو مرد بزرگ از خاطرم عبور می کند که در مورد خاص می شیما مکمل یکدیگرند ژان پل سارتر عقیده دارد که : «نبوغ راه حلی است که بعضی ها در موارد ناامیدی شدید کشف می کنند» و ژان ژونه، نویسنده ی کمتر معروف فرانسوی و تقریبا هم عصر می شیما، او نیز که کودکی بسیار مشکل و تحمل ناپذیری داشت و در عین حال هم جنس پرست هم بود، می گوید: «هم جنس کامی نوعی خودکشی است زیرا دوست داشتن مردان در جهت غریزه جنسی بیولوژیک که هدفش ادامه نسل و زندگی است نیست». با وجود این، برای تجزیه و تحلیل شخصیت می شیما و آثارش نمی توانیم شرایط و وضعیت اجتماعی و سیاسی آن روزگار را در نظر نگیریم. ژاپن دوران کودکی و نوجوانی نویسنده به سرعت در حال پیشرفت مدرنیته گام بر می دارد و نظام سرمایه داری آن در حال رشد است. تضاد این اجتماع در آن است که نظام کهن و سنتی که امپراطور هنوز در آن قدرتی آسمانی و روحانی دارد پابرجاست، و هر دو نظام در سر، سودای قدرت و کشورگشایی دارند. در همین دوران است که ژاپن قسمتی از چین را متصرف می شود. چندی بعد نیز جنگ وحشتناک و خانمان سوز دوم جهانی فرا می رسد و به شکست ژاپن می انجامد. نتیجه ی این شکست از یک طرف دو چندان کردن تضادها و از طرف دیگر دگرگونی کامل ژاپن است. می شیما خیلی جوان به همراه ملت ژاپن طعم تلخ شکست و قبول ارزش های فاتح غربی آمریکایی را می چشد. از طرف دیگر احساس خفت و خواری و مقاومت و افسردگی در پرورش گرایش های ناسیونالیستی[64] و عقب گرد و پناه بردن به سنت های کهن نزد نویسنده بی تاثیر نبوده است. انتخاب شیوه زندگی متضاد و نه کاملا ژاپنی نه کاملا آمریکایی می شیما خود، این مطلب را اثبات می کند. با وجود این که خودکشی نویسنده توسط بیشتر منتقدان ژاپنی عملی شخصی در نظر گرفته شده است و به آن رنگ و بوی اجتماعی و سیاسی و ایدئولوژیک نمی دهند، ما برآنیم که در جستجوی علل دیگر این مرگ زودرس و خودخواسته برویم.

به نظر می رسد که هاگاکوره[65]  یکی از رسوم کهن سنت سامورایی است که روحیه ی دوران کودکی او را در کنار مادر بزرگ تغذیه می کند و می توان آن را در جمله ای خلاصه کرد: «اگر بین مرگ و زندگی انتخابی باشد بدون تردید مرگ را انتخاب کن!» دیگری کشتن جوانی و زیباپرستی می شیما است نویسنده از پیر شدن وحشت دارد و گرایش همجنس کامانه ی او به همراه فلسفه ی زیبا پرستی این وحشت را دو چندان می کند، به طوری که حتی تکامل و پیشرفت عقل و هوش را با تجربه و پیر شدن انکار می کند و در یکی از نوشته های خود این را صراحتا بیان می کند: «در بین اعتقادات راسخ من یکی این است که پیر زشت و جوان زیباست. هر چه انسان پیرتر می شود بدتر می گردد، به شکلی دیگر، زندگی یک انسان فرایندی معکوس است که به طرف افول و بالقوه سقوط می رود».

به طور کلی، با وجود شهرت و محبوبیت زودرس هیچ گاه احساس یک انسان حاشیه ای می شیما را ترک نکرد، زیرا نه کودکی او شبیه کودکان دیگر بود و نه توانست از مواهب آن بهره مند شود و نه جوانی او به خاطر احساس هم جنس کامانه ای که او را از جوانان دیگر متمایز می کرد. احساس ستم دیدگی او بنیادی بود، و اجبار تن به ازدواج دادن نیز که خلاف گرایش اساسی او بود آن را تقویت می کرد. او با غروری عجیب و بیمارگون نتوانست به هیچ کدام از جریانات و مکاتب ادبی زمان خود بپیوندد، در حالی که دائما ترس داشت شهرت نویسندگیش مبادا هویت واقعیش را خدشه دار کند. می شیما با وجود قدرت خلاقه ی دائمی و پرکاری در زمینه های ادبی گوناگون متاسفانه نتوانست شکاف های شخصیتی خود را پر کند، و او را بین یک خودشیفتگی[66] بیمارگون و خطوط شخصیتی هیستریک[67] در نوسان دائم می بینیم. آگاهی نسبی او از این خصوصیات از خلال یک جمله مسلم می شود: «می گویند زندگی خود یک صحنه ی تئاتر است، و من از دوران کودکی به این فکر اعتقاد راسخ پیدا کردم و مطمئن بودم که نقشی در این صحنه خواهم داشت بی آن که الزاما من واقعی خود را نشان دهم». او نه تنها به این خودنمایی اعتراف می کند بلکه زندگی و مرگ خود را نیز به اصطلاح تئاترالیزه می کند. نویسنده ی اعترافات، در تایید نظریه ی سارتر به شکلی خستگی ناپذیر به خلاقیت هنری خود ادامه می دهد: «ولی آن چه می نویسم مرا ترک می کند یا از من جدا می شود و خلا مرا پر نمی کند، بلکه بر عکس خلا به سان شلاقی عمل می کند و مرا باز هم وادار به کار می کند. چه شبهای تلاش و چه ساعات ناامیدی اگر قرار بود به جمع بندی آنها بپردازم قطعا دیوانه می شدم. برای رهایی از دیوانگی و مرگ چاره ای به غیر از نوشتن نداشتم، یک کلمه، یک سطر، باز هم یک سطر دیگر و هنوز هم ... چرا؟» این نوشته به وضوح وابستگی و گره خوردگی می شیما را با مرگ نشان می دهد. افسردگی عظیم او از نوعی خاص است. او نتوانسته بر گرایش هم جنس کامانه ی خود پیروز شود، حتی با نوشتن آن چه در درون داشته و با بیرون ریختن آن. او در عین حال به شکلی خود بزرگ بینانه به قدرت خلاقه ی خود آگاه است، پس باید بمیرد و بزرگ بمیرد! او می گوید: «فکر این که با گلوله ای در حال مرگ قرار گیرم به من احساس شعف غیر قابل وصفی می دهد!» این جمله به خوبی نمایان گر خلا احساس ها و تصورات مطلوب و رضایت بخش در ذهنیت اوست، از آن جمله، تصاویر عاشقانه چگونه می توان با رانش لیبیدوی اسیری به استقبال برخورد با دیگران و زندگی رفت؟ چگونه؟ زنانه ای که به رانش لیبیدوی او اجازه عشقی ؟ ( کلمه ؟ قابل خواندن نیست)در واقعیت دهد.

سال های دردناک در جستجوی بی حاصلی، زندگی او را بالاخره به بن بست هدایت می کند او تنها راه آسایش و کام گرفتگی و تمتع را در مرگ می بیند، و شخصیت پارانویاک[68] و خودبزرگ بین و افسرده ی او، در عین حال، برای آن دلیلی در خورستایش پیدا می کند. این دلیل عبارت از آن است که به کمک و تقویت روحی شکست خورده، دنبال اصالت های کهن ملی خود برود. می شیما بدین ترتیب سناریوی خودکشی جنجالی خود و چند تن همراه مومن و معتقد را از خیلی قبل و با جزئیات مکانی و زمانی آماده کرده است. روز موعود، یعنی 25 نوامبر را که مصادف با روز انتشار اولین رمان بزرگ او اعتراف یک ماسک است انتخاب می کند و آخرین سامورایی دنیای مدرن ژاپن را می سازد.

منابع:

  1. Mishima oulavision Do Vide marguerite yourcenar Ed:Folio
  2. Mortes et vie de mishima Henry scott-stokes Ed:piquer Poche
  3. Gide Genetn mishima (intelligence de la perversion) Catherine Millot Ed: Linfini Gallimard
  4. Mishima Yukio Esthetique, univers Tragique
  5. Les oeuvres de Mishima
  6. Psychoscopie Regard des psychiatres syr des personnsges hors du commun ed: Josette Lyon 1993            
 

[1] Yukio Mishima

[2] Hara-kiri or Seppuku

[3] Tragic

[4] Kimitake

[5] Friedrich Nietzsche

[6] Oscar Wilde

[7] Thomas Mann

[8] André Gide

[9] Jean Cocteau

[10] Marquis de Sade

[11] Forest in Full Bloom

[12] Professor shimizu

[13] Mount Fuji

[14] University of Tokyo

[15] Typhoid

[16] Hiroshima

[17] Nagasaki

[18] Yasunari Kawabata

[19] Confessions of a Mask

[20] Autobiographic

[21] Sonoko

[22] Fantasm

[23] Sadomasochistic

[24] Carnival

[25] The Sound of Waves

[26] The Temple of the Golden Pavilion

[27] Mizoguchi

[28] Yoko Sugiyama

[29] Kyoko's House

[30] Nihilistic

[31] Fascistic

[32] After the Banquet

[33] Socialist Party

[34] Kazu

[35] Noguchi

[36] Liberal Party

[37] Noriko Tomita

[38] Iichiro Hiraoka

[39] The Sea of Fertility tetralogy

[40] Sun and Steel

[41] Honda

[42] Spring Snow

[43] Satoko

[44] Kiyoaki

[45] Runaway Horses

[46] Isao Iinuma

[47] kendo

[48] Kurahara

[49] The Temple of Dawn

[50] Buddhism

[51] Hinduism

[52] Bankok

[53] Kolkata

[54] Varanasi

[55] Voyeuristic

[56] Chan

[57] The Decay of the Angel

[58] Tōru Yasunaga

[59] Madame de Sade

[60] RENEE

[61] Unconscious

[62] San Sebastiano

[63] Guido Reni

[64] Nationalistic

[65] Hagakure

[66] Narcissism

[67] Hysteric

[68] Paranoiac

دوست و همکار گرامی


چنانکه از ​فعالیت های داوطلبانه کانون ​«انسان شناسی و فرهنگ» و ​مطالب منتشر شده​ در سایت آن​ ​بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات ​و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766


شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66


شماره کارت: 7634-4916-3372-6104


به نام آقای رضا رجبی